مثنوی نوریه
— 74 —

قطره

(از درياي توحيد)
افاده مرام
واضح است كه انسان به موجب تقدير در راههاي متعددي سلوك ميكند و با مصیايب و دشمنان فیراواني روبهرو ميشیود؛ گاه نجیات مييابد و گاه شكست ميخورد. من هم با تقدير الهي وارد راه عجيبي شده بودم و در آن راه با بلايا و دشمنان زيادي مواجه شدم. اما عجز و فقرم را وسيله قرار دادم و به پروردگارم پناه بردم. عنايت ازلي من را تسليم قرآن كرد و قرآن را برايم معلم قرار داد. در سايه درسهايي كه از قرآن گرفتم، از آن مصايب رهايي يافتم و در مبارزهيي هم كه با نفس و شيطان داشتم، پيروز شدم. رويارويي نخست با نفس و شيطان ی كه وكيل همه گمراهاناند ی در كلمات سُبْحَانَ اللّٰه وَ الْحَمْدُ للّٰه وَ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ وَ اللّٰهُ اَكْبَرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه وقوع يافت. در قلعه اين كلمات پناه گرفتم و به مناقشه با دشمنان پرداختم. در هر كلمه، سي بار ميدان جنگ واقع شد. هر كلمه و قيد نوشته شده در اين رساله، اشارتيست بر پيروزيهايي كه به دست آوردم.
— 75 —
حقايق اين رساله طوري نوشته شدهاند كه جايي براي امكان توهم ضدشان باقي نميگذارند. با يك قيد يا صفت بر حقيقتي مفصل (همراه با دليل آن) اشاره ميشود...
هشدار: اوضاع و احوال زمان كنوني، بسياري چون من را گرفتار خطرات توهمي كرده است. اميدوارم اين اثر ی ان شاء الله و به اذن الهي ی آنها را نجات دهد.
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَلْحَمْدُ للّٰه وَ الصَّلَاةُ عَلَى نَبِيِّهِ
(اين رساله شامل چهار باب، يك خاتمه و يك مقدمه است.)
مقدمه
در چهل سال از عمرم و سي سال تحصيلام، فقط چهار كلمه و چهار سخن آموختهام كه به تفصيل بيان خواهد شد. البته در اينجا اجمالًا به موضوع اشاره ميشود. منظور از كلمهها، معناي حرفي، معناي اسمي و نيت و نظر است.
به ماسواي حضرت حق (يعني كائنات) بايد با معناي حرفي و به حساب او نظر كرد، نه معناي اسمي و به حساب اسباب و دلايل كه خطاست.
آري، هر چيز دو جهت دارد: يك جهتاش ناظر بر حق است و جهت ديگر رو به خلق دارد. نسبت جهتي كه متوجه خلق است با جهت ناظر به حق، بايد مانند پردهيي شفاف يا قطعه شيشهيي زلال باشد تا جهت اسنادي به حق را نشان دهد. لذا با مشاهده نعمت بايد به ياد منعم بيفتيم، با مشاهده صنعت، صانع را به ياد آوريم و با ديدن اسباب، مؤثر حقيقي به فكر و ذهنمان خطور كند.
— 76 —
به همين ترتيب، نظر و نيت، ماهيت اشيا را تغيير ميدهد. گناه را به ثواب و ثواب را به گناه تبديل ميكند. آري، نيت، عملي عادي را به عبادت تبديل ميكند و عبادتي را كه براي تظاهر انجام ميشود، به گناه تبديل ميكند. اگر با ديده اسباب به ماديات نظر كنيم، ناداني و جهالت است اما اگر به حسیاب خداوند به آنها نگاه كنيم، معرفت الهي خواهد بود.
سخن نخست: اِنِّى لَسْتُ مَالِكِى : من مالك خیودم نيستم. مالك من كسي‌ست كه مالك كائنات است، اما از منظر مالك به خود مينگرم تا صفات مالك حقيقي و مقداري از ماهيت و حدود صفاتاش را بشناسم. با حد و مرزهاي متناهي و موهوم خود، از وجهي به حدود نامتناهي صفات مالك حقيقي پي بردم.
سخن دوم: اَلْمَوْتُ حَقٌّ : مرگ حق است. اين زندگي و اين بدن قابليت آن را ندارند كه عمود اين دنياي بزرگ شوند؛ زيرا از سنگ و آهن نيستند؛ از چيزهاي مختلفي چون گوشت و خون و استخوان شكل گرفتهاند كه اگر براي مدت كوتاهي هماهنگي و اجتماع هم داشته باشند، هر لحظه امكان افتراق و متلاشي شدنشان هست.
سخن سوم: رَبِّى وَاحِدٌ : ربّام يگانه است. سعادت هر كس وابسته به تسليم بودنش در برابر يك ربّ رحيم است، در غير اين صورت نيازمند خدايان متعدد خواهد شد؛ زيرا انسان به اعتبار جامعيتاش به همه چيز نيازمند و وابسته است. در برابر هر چيز هم (چه حس بكند، چه نكند) آلام تأثّر‌انگيزي دارد. اين نيز حالتي چون جهنم است، اما تسليم بودن در برابر ربّ واحد كه اسباب پردهيي بر يد قدرتاش هستند (برخلاف متوهماني كه آنها را خدايان ميدانند)، وضعيتي بهشتيست.
سخن چهارم: منيتي كه با اَنَا از آن ياد ميشود، براي ارزش قائل شدن و موجود دانستن خود است؛ در واقع اَنَا مركز و واحد مقايسهييست براي اطلاع از صفات و شئونات حضرت حق.
— 77 —
باب اول
در بيان لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ است
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
همه چيزهايي را كه قابليت ديدن يا ديده شدن را دارند، گواه ميگيرم و قلباً تصديق ميكنم كه جز "اَلله" خداي بر حق ديگري وجود ندارد و اين را با زبان نيز اقرار ميكنم.
همان "اَلله" كه حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شاهد صادق و برهان ناطقيست بر وجوب وجود او و واحد و احد بودن و فرد صمد بودناش.
حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه بهواسطهي برخورداري از اجماع و تصديق انبيا و مرسلين، عنوان سيادت آنها را دارد و به واسطهي كسب اتفاق نظر و تحقيق اوليا و علما، لقب امام آنان را اخذ نموده است. حضرت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه داراي آيات باهره است، معجزات قاطع دارد و از سجاياي ساميه و اخلاق عاليه برخوردار ميباشد؛ لذا مهبط وحي الهي شده است. حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه با زيارت عالم غيب و ملكوت و سير در آنها، ارواح را مشیاهده و با ملائكه گفتگو كیرد و آنگاه مسئوليت ارشاد جن و انس بر عهده‌اش گذارده شد. حضرت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه با شخصيت معنوياش چكيده و خلاصه كمال كائنات است و از شريعتي برخوردار ميباشد كه حاوي احكام و قوانين تمام سعادتها و تمدنهاست. حضرت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه در عالم شهادت از امور غيبي خبر ميدهد و بشير و نذيريست كه با
— 78 —
تمام توان و با كمال جديت و وثوق و با اطمينان و ايماني متعالي، "دين توحيد" را با لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ به نوع بشر اعلام و اعلان ميكند.
همچنين سخن از خداييست كه فقط يكي از گواهي دهندگان بر وجوب و وجود، جمال و جلال و واحد و احد بودنش، "فرقان حكيم" است.
و سخن از فرقان حكيميست كه مورد تصديق كتابهاي تمام انبيا است. فرقان حكيمي كه همه عقول و قلوب در قبول و تصديق احكاماش اجماع كردهاند و كتابيست كه از همه جهات ششگانه نور‌افشاني ميكند.
فرقان حكيمي كه از نظر رسولان ی كه مظهر وحياند ی، وحي محض است؛ از نظر اهل كشف و الهام، عين هدايت و معدن ايمان و مجمع حقايق است؛ احكاماش مؤيَّد به دلايل عقلي ميباشد و به گواهي فطرت سالم، تأييد و تصديق ميشود. لسان الغيب است و نوع بشر را در عالم شهادت با فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ به توحيد امر و دعوت ميكند.
سخن از خداييست كه عالم (اين كتاب كبير) با تمام نوشتهها و فصلها، صفحات و سطرها و جملهها و حرفهايش بر وجود و وحدت او گواهي ميدهد و كائنات نيز كه "انسان كبير" ناميده ميشود، با تمام اعضا و جوارح و سلولها و ذرات و اوصاف و احوالاش بر حقيقت مذكور دلالت ميكند.
يعني كائنات با همه انواعي كه در بردارد: لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ ،
با اركان آن عوالم: لَا خَالِقَ اِلَّا هُوَ ،
با اعضاي آن اركان: لَا صَانِعَ اِلَّا هُوَ ،
با اجزاي آن اعضا: لَا مُدَبِّرَ اِلَّا هُوَ ،
با جزييات آن اجزا: لَا مُرَبِّىَ اِلَّا هُوَ ،
با سلولهاي آن جزييات: لَا مُتَصَرِّفَ اِلَّا هُوَ ،
با ذرات آن سلولهیا: لَا خَالِقَ اِلَّا هُوَ ،
و با اثيیر آن ذرات كه مزرعیهي آنهاست: لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و با تمام انواع، اركان، اعضا، اجزا، سلولها، ذرات و اثيرش (به پنجاه و پنج زبان) بر وجوب
— 79 —
وجود و وحدت او شهادت ميدهد و دلالت ميكند. تفصيل اين زبانها خواهد آمد و فعلًا به اجمال بيان ميكنم.
نظم موجود در تركيبهاي عالم، نظامي كه در جريان احوال هست، غرابت موجود در صورتها، زينت نقوش، حكمتهاي متعالي، مخالفت و مماثلت موجود در اشيا، همياري در جامدات، تساند در چيزهايي كه از هم دورند، حكمت عامه، عنايت تامه، رحمت واسعه، رزق عام، زندگيها، تصرف، تحول، تغيير، تنظيم، امكان، حدوث، احتياج، ضعف، مرگ، جهل، عبادت، تسبيحات، دعوتها و هكذا... با زبان صفتهاي بيشماري، بر وجوب و وجود و اوصاف كماليِ خالق قديمِ قدير شهادت ميدهند و با تلاوت اسماي حسني، تسبيح حضرت حق را گفته، قرآن حكيم را تفسير و اخبار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را تصديق ميكنند.
به تفصيل زبانهاي ياد شده ميپردازيم:
تنظيمها و نظامها و موازنههايي كه در كائنات ديده ميشود، بر وجوب وجود آفريدگاري كه ميیزان و نظام را در قبضیهي تصرف خیود دارد، دلالت و عبارت اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را تلاوت ميكند.
در كائنات، نظم و امتداد حكمفرماست. اين دو صفت بر وحدت و يگانگي متصرف گواهي داده و حقيقت اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را اعلام ميدارند.
نيز با لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ يعني با اعلام اين مسأله، شهادت ميدهد و دلالت دارد قدرتي كه صفحه سماوات را با خورشيد و ستارگان نگاشته، همان قدرتيست كه صفحات زنبور عسل و مورچه را با ذرات و سلولها نوشته است.
همچنين براي نمونه، همياري و كمكرساني موجود در چيزهاي جامد و متفاوتي مانند ابر و زميین يعني پاسخ دادن به احتياجیات متقابل، و تساند ستاره‌هايي كه مانند سيارات بسيار دور از خورشيدند، با خود يا با خورشيد، با بيان اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ گواهي ميدهند كه همه موجیودات تحت ارادهي يك مُدبرّ مي‌باشند.
به همين ترتيب مشیابهت آثار منظمي چون ستارگان در آسمان، و گلهايي كه بر زميین ميرويند و نظير يكديگرند و مناسبت موجیود ميان حيوانات، با
— 80 —
اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ وحدانيت خالق را اعلام كرده، گواهي ميدهند و بر آن دلالت دارند.
همچنين هر ذيحياتي مظهر تجلي بسياري از اسما و صفات است. براي مثال وقتي ذيحياتي پا به عرصه وجود ميگذارد، از جلوه اسم "باري" برخوردار مي‌شود؛ نيز در شكل گيري خود تجلي صفت "مُصور" را شاهد ميشود؛ هنگامي كه شروع به غذا خوردن ميكند اسم "رزاق" در او جلوهگر ميگردد؛ وقتي از بيماري شفا مييابد اسم "شافي"ست كه در او تجلي ميكند؛ لذا از صفات و اسمايي كه در تأثيرگذاري پشتيبان هماند و در آثار متفاوت با يكديگر، برخوردار ميشود. هدف اين اسمها و صفتها يكيست، لذا مسماي آنها هم يگانه خواهد بود. پس هر ذيحياتي با برخورداري و مظهريت ياد شده، بر وحدانيت آفريدگار شهادت داده و اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را اعلام ميكند.
به همين ترتيب پيوند و مناسبتي كه در كيفيت ميان منظومه شمسي و چشم زنبور عسل وجود دارد، با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلام ميكند كه هر دو، نقش يك نقاشاند.
همچنين با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اظهار ميكنند كه جاذبه موجود در بين ذرات، برادر همان جاذبهيي هستند كه در بين خورشيد و ستارگان هست و هر دو نوع جاذبه نيز با كتابت قلم واحد وجود دارند.
همين طور نظمي كه در تركيبها و مركبات ديده ميشود، بر اثر قرار دادن هر ذره از مركبات مذكور در محل شايسته خود حاصل گرديده است؛ بنابراين قرار دادن ذرات مذكور در جاي مناسب، بدون آنكه نسبتهاي موجود در بين آنها صدمهيي ببيند، خاص صاحب قدرتيست كه ميتواند همه آن مركبات را بيافريند؛ لذا با نظم موجود در ذرات و با زبان اين وضع، الله اكبر گفته و اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ سر ميدهد.
يا نگارش تشخّص و تعيّن فردي از يك نوع به قلم قدرت كه امتيازش از افراد ديگر آن نوع را تأمين كند، مستلزم آن است كه مثلًا افراد همه نوع بشر در نظر قدرت، مشهود و ملحوظ باشد؛ زيرا يك فرد به اعتبار علامت مميزهاش بايد با همه
— 81 —
افراد ديگر متفاوت باشد. اگر همه افراد حاضر نباشند، احتمال عدم وجود تفاوت در تعيّنها و علامات آن فرد وجود دارد؛ اين احتمال نيز باطل است. پس خالق يك فرد حتماً بايد خالق يك نوع هم باشد.
همچنين خالق يك نوع بودن، بر خالق جنس بودن هم متوقف است و سرانجام، كار با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ به انتها ميرسد.
آنان كه كوته فكرند، متوهمانه اسناد خلقت و آفرينش را به واجب الوجود بعيد و غريب و دشوار ميدانند و به اين ترتيب در مسير انكار آن پيش ميروند. اين در حاليست كه اگر همان مطلب را به اسباب نسبت دهند، بُعد و غرابت و دشواري متوهمانه آنها چند برابر بيشتر شده و قلب به حقيقت خواهد شد؛ زيرا اين نسبت براي واجب سهلتر است. مثلًا صدور چند كار از يك فرد، آسانتر از صدور يك كار از چند نفر است. براي مثال، آفرينش زنبور عسل را اگر به قدرت الهي نسبت ندهيم، با مشكلات بيشماري مواجه خواهيم شد.
با اين وصف، وضعيت و مصلحتي را كه واحد ميتواند نصيب كثرت كند، كثرت بعد از مشقات فراوان ميتواند انجام دهد. مثلًا نظم و ترتيبي كه يك فرمانده به كثيري از سربازان ميدهد، اگر به همان سربازان سپرده شود، نميتوانند با سهولت انجام دهند. به عبارت ديگر اگر در اسنادي كه به آفريدگار يكتا ميشود ظاهراً بُعد و غرابت هست، در اسناد مسیايل به اسباب و كثرت، مضیاعف بوده و دچیار محالهاي متسلسل خواهد شد.
لازم ميآيد وجود صفات واجب الوجود را در هر ذرهيي فرض كنيم؛ زيرا كمال موجود در نقش و حُسني كه در صنعت هست، آن صفات را طلب ميكنند. نيز درباره وجوب كه مشاركت را نميپذيرد، بايد شريكان بينهايتي را فرض كنيم. همين طور لازم ميآيد هر ذرهيي هم بر تمام ذرات حاكم مطلق باشد و هم محكوم مطلق؛ زيرا نظم و انتظام چنين ميطلبد. نيز هر ذرهيي بايد از ادراكي محيط و علمي تام برخوردار باشد؛ زيرا در ميان ذرات شاهد تساند و موازنه هستيم كه آن هم با علم عملي ميشود.
— 82 —
آري، در اسناد اشيا به اسباب اين مقدار محال وجود دارد، اما وقتي موضوع به واجب الوجود كه صاحب حقيقيست اسناد داده شود، ذراتي كه بحثشان گذشت مانند قطرات آب ی كه مظهر جلوهها و تمثالها و لمعات خورشيدند ی از تجليها و جلوهها و لمعههاي نوراني قدرت ازلي برخوردار ميشوند و با اذن صاحب قدرت و با علم و اراده لايتناهياش، در ذرات مذكیور تشكلهیا و تركيبهیايي حاصیل ميگیردد. بنابراين از آنجیا كه لمعیهيي از قدرت ازلي داراي خاصيت قیدرت مي‌باشد، از هزاران لمعه اسباب و سلطان آن مؤثرتر است؛ زيرا در اينجا تجزي و انقسام هست، ولي در قدرت ازلي نيست.
به همين ترتيب سختي و زحمتي هم در كار نيست؛ چرا كه در نسبت با ذات صانع، قدرت ذاتيست، عَرَضي نيست. عجز، نفوذي در قدرت اش ايجاد نميكند. ذرات و خورشيدها در برابر لمعهيي از قدرتاش مساوياند. بزرگ از كوچك سنگينتر و دشوارتر نيست. نيز از آنجا كه ظاهر و باطن چيزهايي مانند حيات و وجود و نور، شفاف است، در زمان ايجادشان تصرف قدرت در تحت وسايط و اسباب مشاهده ميگردد. آري، اگر به اوضاع و درجات حيات توجه شود، تصرف قدرت ديده خواهد شد.
مثلًا براي ايجاد يك خوشه انگور، شاخهيي جامد و ظريف لازم است و براي ترسيم تمثال خورشيد بر يك قطعه شيشه، كافيست نور خورشيد از دريچه كوچكي بتابد و براي روشنايي خانهيي، كبريتي واسطه ميگردد. در كارهاي عظيم و غريبي كه تحت اسباب بسيطي همانند آنچه گفته شد انجام ميگيرند، تصرف قدرت چون روز روشن آشكارا ديده ميشود.
پريشانيهاي حاصل از گمراهيهايي كه از انكار نشأت ميگيرد و آن نيز نتيجه اسناد غير عقلاني و عجيب اشيا به اسباب ميباشید، همهي عقیول و ارواح را وا ميدارد بهسوي واجب الوجود بگريزند و به او پناه ببرند؛ زيرا فقط با قدرت و اراده اوست كه هر مشكلي حل شده و تمام درهاي بسته باز ميشوند. با ذكر اوست كه قلبهیا اطمينان مييابند. لذا نجیات و رهايي صرفاً با پناه بردن به خدا
— 83 —
امكان پذيیر اسیت. كائنیات با زبیان حقيقت
﴿ فَفِرّوُا اِلَى اللّٰه ﴾
(ذاريات: ٥٠)؛
﴿ اَلَا بِذِكْرِ اللّٰه تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ ﴾
(رعد: ٢٨)؛
﴿ اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ﴾
را سر ميدهد.
همچنين اسباب ظاهري، بسیيار بسیيط، محیدود، فقيیر، جیامد، بيادراك و بيارادهاند و احكام و قوانينشان نيز اعتباري و موهوم ميباشند. نقشها و زينتها و صنعتهاي عجيب و غريب موجود در مسبَّبات، با اسباب بيارزشي چون آنچه گفتيم قطعاً مناسبتي ندارند. بنابراين مثلًا اگر تشكلهیاي منظم و مرتب در سلولهاي بدن را به خوردن غذا نسبت دهيم و نقشهاي منظم و نامحدودي را كه در قوه حافظه نوشته شدهاند، از حلقههاي گوش و درون سر بدانيم و حركت زبان و ذهن را منشأ حصول صور ذهني و تشكيل حروف در تفكر و سخن گفتن اعلام كنيم، حكم احمقانهيي دادهايم. مُسبباتي آن چنان، اقتضاي قدرت، علم و ارادهيي لايتناهي را دارند. بنابر‌اين حقيقت، ثابت ميشود كه مؤثر حقيقي در هستي و وجود حتماً خالق قديريست كه قدرت لايتناهي دارد. اسباب هم بهانههايي هستند و وسائط نيز پردههايي. خواص و خاصيتها هم اسم و عناويني هستند براي تجليات و لمعات قدرت (الهي).
به همين ترتيب قوانيین و نواميس نيز نیام تجليیات علم و اراده و امیر در انیواع اسیت. آري، قانیون از امیر و نامیوس از اراده است. كائنیات با زبان مسبَّبات، اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ گويان خالق حقيقي را اعلام ميدارد.
نقشهايي كه با اعتنا و اهتمام خارق العادهيي بر صفحه كائنات ثبت شدهاند، به طور فردي و جمعي وجود قدرتي لايتناهي را اقتضا ميكنند؛ لذا ضرورتاً دلالت دارند كه در عالم، واجب الوجود و خالق قديري وجود دارد و از آنجا كه تأثير قدرت آن خالق نهايتي ندارد، به طور بديهي از شريك بينياز و مستغنيست.
با اين وصف، شريك در حد ذات خود ممتنع است؛ حتي وجود يك نمونه آن نيز ممكن نيست؛ زيرا تأثير قدرت كامله، لايتناهيست. اگر شريكي در كار باشد، تأثير قدرت محدود ميشود. با آنكه متناهي نيست، متناهي ميشود و دچار انقطاع خواهد شد؛ اين نيیز از چند وجه محیال است. پس استقلال و فردانيت از ويژگيهاي ذاتي الوهيت ميباشند.
— 84 —
بنابراين، امكان ذاتي، محل و مقامي براي شريك وجود ندارد. درخصوص وجود شريك نه دليلي هست، نه احتمالي كه از دليلي برآمده باشد و نه علامتي؛ به هيچ وجه در هيچ جهتي از عالم جايگاهي براي شريك وجود ندارد. برعكس، به هر چيز كه نظر كنيد و به هرجهت كه روي بگردانيد، سكه توحيد را ميبينيد. بنابراين مؤثر حقيقي فقط و فقط الله است.
آري، انسان با آنكه اشرف مخلوقات در كائنات است و در ميان اسباب از گستردهترين اختيار برخوردار ميباشد، در ميان افعال اختياري مثلًا معموليترين فعل كه خوردن و آشاميدن است، از صد جزء فقط يك جزء را در اختيار خود دارد. انسان كه سلطان اسباب است اگر دستاش چنين بسته باشد، از اسباب ديگر كه جامدند و تأثير چنداني ندارند، چه كاري برخواهد آمد؟
كائنات با زبان وجیود و وحیدت كه از حقيقت مذكور ظاهر ميگردد، اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را تلاوت ميكند.
تساند موجود در ميان اسماي الهياي كه بر اجزاء و ذرات عالم تجلي ميكنند، يعني امتزاجي كه نتيجه تجلي اسماي متكي بر هم الهيست و مانند الوان سبعه با هم ممزوج شده، به اشيا جلوه داده و اثر واحدي خلق ميكنند، بر اين حقيقت گواهي ميدهند كه مسمايشان نيز واحد احد است و با زبان اين گواهي و شهادت است كه كائنات اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و آن را اعلان ميكند.
به همين نحو، "حكمت" عامهيي مشاهده ميشود كه بر تمام اجزاي عالم اعم از كلي و جزيي استيلا دارد. اين حكمت عامه صفات قصد و شعور و اراده و اختيار را در‌بر‌ميگيرد. صفات ياد شده بر وجوب وجود يك حكيم مطلق دلالت ميكنند؛ زيرا كائنات مفعول و منفعل است؛ همچنان كه مفعول نميتواند بدون فاعل باشد، جزء جامدي از مفعول نيز نميتواند فاعل باشد.
همچنين "عنايت" تامهيي بر صفحه كائنات ميدرخشد؛ اين عنايت با صفات حكمت و لطف و تحسيني كه در بردارد، بر وجوب وجود آفرينندهيي كريم دلالت ميكند؛ چرا كه اِنعام و احسان بدون منعم و محسن نميشود.
— 85 —
همين طور "مرحمت" بسيار گستردهيي مشاهده ميشود كه كائنات را با تمام مشتملاتاش در‌بر‌ميگيرد. اين مرحمت حاوي صفات فراواني چون رحمت، حكمت، عنايت و انعام است. اين صفات نيز بر وجوب وجود يك رحمان رحيم گواهي ميدهند؛ چرا كه صفت بدون موصوف نميشود.
همچنين "رزق" عیامي هست كه ميان ذيحيیات و مخلوقات جیاندار توزيع ميشود. صفت رزق، صفات پيشين را لازم ميدارد و به اين طريق بر وجود رزاقي رحيم دلالت دارد؛ زيرا فعل بدون فاعل نميشود.
نيز "حياتي" جاري در تمام كائنات وجود دارد. صفت حيات نيز اقتضاي صفات فوق را دارد و بدين طريق بر وجوب وجود يك حي قيوم و آفرينندهيي محيي و مميت دلالت ميكند. اي دوست! اين پنج حقيقت كه مانند رنگهاي هفتگانه در هم ممزوج هستند، بالبداهه بر اين نكته دلالت كرده و گواهي مي‌دهند كه وجود يك ربّ، قدير، عليم، حكيم، قديم، رحيم، رحمان، رزاق و حيّ قيوم براي كائنات ضروريست و كائنات شهادت آنها را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلان ميكند.
در سطح عالم، حُسني عَرَضي هست كه حُسن ذاتي را نشان ميدهد و جمال حزيني هست كه جمال مجرد را نشان ميدهد و عشق صادقي هست كه به محبوب حقيقي اشاره دارد؛ همين طور جذبه و انجذابي هست كه بر حقيقت جاذبهيي اشارت دارد كه همه اسرار را جذب ميكند. اين حقايق شهادت ميدهند كه وجود ربي واجب الوجود براي عالم، لازم و ضروريست و عالم اين حقيقت را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلام ميكند و تعليم ميدهد.
همينطور در جزييات تمام انواع، تصرفي هست؛ اين تصرف براي كارهاي مفيد و مصلحتهاست. در نباتات و حيوانات تبدل و تحولي هست؛ اين هم براي منافع بسيار زياديست. در كره زمين به سبب وجود شب و روز، تغييري هست كه براي غايات بزرگ و عظيم ميباشد. حقايق مذكور كه در كنار نظام و انتظام حاكم بر عالم، در‌ خصوص فعاليت مانند رنگهاي هفتگانه بروز مييابند، بر وجوب وجود خالقي دلالت دارند كه بالبداهه بر همه اوصاف كماليه چون متصرف حكيم، قدير و
— 86 —
فاعل مختار متصف ميباشد؛ كائنات اين حقيقت را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ بيان ميكند.
حدوثي كه بر همه انواع و اجزا و ذرات كائنات استيلا دارد، وجود يك محدث و موجد را اقتضا ميكند.
به همين ترتيب كائنات با تمام اجزايش، احتمال و امكان و قابليت آن را داشته كه از اشكال و وضعيتي نامتناهي برخوردار شود، اما شكل حاضر را اخذ نموده و ايین بيترديید با اختيیار و اراده و ترجيح آفرييندهيي عمیلي شیده است كه واجب الوجود ميباشد.
همچنين مشاهده ميگردد امور و حاجات مورد نياز انواع و اجزاي كائنات كه در فقر و نياز شديدي قرار دارد، در اوقات مناسب و به صورت مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ ايفا و تأمين ميشود و اين بر وجوب وجود رزاقي كريم دلالت دارد.
نيز عالم در متن نيازهاي بسيار بزرگ عمومي و خصوصي و مادي و معنوي قرار دارد. با اين حال از انجام امور و كارهايي كه براي وجود و بقايش لازم است، ناتوان ميباشد. تأمين چنين مطلوبهايي با وجود عدم ادراك عالم، بيترديد از سوي صانع حكيمي صورت ميگيرد كه رحمان رحيم و واجب الوجود است.
به همين ترتيب در وجود و هستي، مراتب امكان و كثرت و انفعال هست. مرتبه امكان ناظر است بر مرتبه وجوب و آن را لازم ميدارد. مرتبه كثرت ناظر است بر مرتبه وحدت و اقتضاي آن را دارد. مرتبه انفعال متوقف است بر مرتبه فاعليت. استلزام موجود بين اين مراتب، مستلزم و مقتضي آفرينندهيي بالضروره واجب، واحد و فعال است.
همچنين مشاهده ميكنيم كه هر چيزي در عالم تا به حد كمال نرسد، از حركت باز نميايستد. زماني كه به كمال رسيد، حركت را ترك كیرده و سكون مييابد. از اينجا دانسته ميشود كه وجود خواهان كمال است و كمال نيز اقتضاي ثبوت را دارد. پس وجود وجود با كمال است. كمال كمال نيز با دوام امكان پذير است. پس يك واجب سرمدي و يك كامل مطلق هست كه تمام كمالات ممكنات
— 87 —
سايههايي هستند بر جلوههاي نور كمال او. بنابراين حضرت حق در ذات و صفات و افعال خود كامل مطلق ميباشد.
باطن هر چيز شفافتر و لطيفتر از ظاهر آن است و اين نشان ميدهد كه صانع از آن بيرون و دور نيست. نظام و موازنه شي مذكور با ساير اشيا توسط صانعاش تأمين ميشود و از اين لحاظ اقتضا دارد كه صانع در درون آن شي نباشد. پس اگر به ذات يك مصنوع نظر كنيم، علم و حكمت صانع را ميبينيم، اما اگر آن را همراه با غير خودش ببينيم، مشاهده خواهيم كرد كه صانع به سمع و بصري فوق الكل مالك ميباشد. از اين حقيقت دانسته ميشود كه صانع عیالم همچنان كه داخل در عالم نيست، از عالم هم خارج نيست؛ همانطور كه با علم و قدرتاش در درون هر چيزيست، فوق هر چيز ميباشد؛ همچنان كه چيزي را ميبيند، همه اشيا را نيز با هم ميبيند.
اين حقايق يك دسته آيات نوراني و معجوني چون رنگهاي رنگين كماناند. كائنات بر وجوب وجود و وحدت آفرينندهيي متصف به تمام اوصاف كماليه دلالت دارد و بر آن گواهي ميدهد. آري، كائنات سايه نور آن خالق، تجليات اسما و آثار افعال او ميباشد.
اي دوست! كائنات با زبان حقايق پيشين اَللّٰهُ لَااِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و با دلايل آن لَاحَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه را اثبات ميكند. حقيقت فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه را لازم ميدارد. مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه نيز همچنان كه پنج ركن ايمان را در بردارد، مظهر و آينه صفت ربوبيت ميباشد؛ بنابر اين سرّ است كه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه در ميزان و ترازوي ايمان با لَااِلهَ اِلَّا اَللّٰهُ قرين و موازي شده است. از آنجا كه نبوت ناظر و مظهر صفت ربوبيت است، داراي جامعيتي عام و فراگير ميباشد، اما ولايت خاص و جزييست. نسبت ميان آن دو، مانند نسبت رَبُّ العُالمين و رَبِّي است كه در يكي اضافه عمومي و در ديگري خصوصيست؛ يا ميتوان گفت نسبتشان مانند معراج ارض تا عرش و معراجيست كه در سجده حاصل ميشود؛ يا همچون نسبت عرش و قلب است.
— 88 —
اي دوست! برهانهايي كه براي اين مطلوب متعالي ذكر كرديم، دايرهييست كه مطلوب را در احاطه خود دارد. وجوب وجود و وحدت كه مطلوب ماست، در مركز آن دايره قرار دارد. هر كدام از برهانهاي تشكيل دهنده دايره، دست خود را دراز كرده، حق و صادق بودن مطلوب را گواهي ميكنند. در بين آنها ميان برهانهاي ضعيف تساند هست؛ يعني با تأييد و تقويت يكديگر، ضعف برهانهاي ضعيف از بين ميرود؛ اگر هم از بين نرود، اعتبار خود را از دست نميدهد؛ از اعتبار هم بيفتد، موجب تخريب دايره نخواهد شد و حداكثر دايره كوچكتر مي‌شود.
با اين حال، اين‌كه قوّت و وضوح مطلوبِ مترتب بر هيأت مجموعه براهين را از هر فرد انتظار داشته باشيم و جستجو كنيم، نشانهي بيماري عقل و جزيي‌نگري ذهن است و زمينه ساز رد و انكار مطلوب ميباشد. بنابراين زماني كه بر برهاني نظر ميكنيم، اگر اوهام به دليل ضعف سر برآورند، بر اثر قوّت حاصل از براهين ديگر، ضعفي باقي نميماند و اوهام نيز از بين ميروند.
با اين همه، برخي براهين شبيه آباند، برخي هوا و برخي هم مانند نور هستند. لذا چنين برهانهايي را بايد با انديشهيي دقيق و ظريف و به غايت لطيف جستجو كرد و به دست آورد تا نريزند و خاموش نشوند و پرواز نكنند...!
— 89 —

تقريظ

(تقیريظ فاضیل محتیرم حضیرت شيخ صفوت افنیدي
رييس عالي مجلس مصاحف و تدقيق مؤلفات شرعي)
حضرت حق را حمد و ثنا، و سلام و صلوات بر پيامبرمان كه قرآن بر او نازل شد، و بر خاندان و ياراناش كه بناي دين را تحكيم و تمهيد كردند!
رسالهيي به نام "قطرهيي از درياي توحيد" در برابر ديدگانم جلوهگر شد؛ نتوانستم بين آن دريا و اين قطیره تفیاوتي ببينم؛ زيرا آن قطره واقعاً از دريا بر ميآيد و به دريا باز ميگردد. حضرت حق را سپاس بيپايان به خاطر سعي و تلاش علامه "بديع الزمان سعيد نورسي"؛ زيرا كه در نوشيدن آب از درياي توحيد و شير از سينه اسلام، برادرمان ميباشد.
الفقير، تراب اقدام العلماء
صفوت (رَحْمَةُ اللهِ عَلَيْهِ)
— 90 —

خاتمه

اين خاتمه، چهار نوع بيماري را بيان ميكند و راه علاج آنها را به شرح زير نشان ميدهد:
بيماري نخست، "نااميدي" ست.
اي دوست! كسي كه موفق به انجام عمل و طاعت نشود، از عذاب ميهراسد و دچار نااميدي خواهد شد. كمترين و ضعيفترين اشارهي منافي مسايل ديني در چشم چنين فرد نااميدي، به صورت برهاني بزرگ ديده ميشود. به محض آنكه چند مورد از اين اشارات را به دست آورد، با سوق اشارههاي ديگر، پرچم عصيان برافراشته، از دايره اسلام بيرون ميرود و به لشكر شيطان ميپيوندد. بنابراين كساني كه موفق به انجام اعمال (ديني) نميشوند، براي آنكه گرفتار يأس و نااميدي نشوند، به آيه (كريمه) زير رجوع كنند:
﴿ قُلْ يَا عِبَادِىَ الَّذِينَ اَسْرَفُوا عَلَى اَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰه اِنَّ اللّٰه يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ﴾
(زمر: ٥٣)
بيماري دوم، "عُجب" است.
اي دوست! فردي كه گرفتار نااميدي شده است، براي رهايي از عذاب شروع به يافتن نقطهيي براي اتكا ميكند؛ ميبيند مقیداري حسنات و كمیالات دارد، لذا بيدرنگ به همان كمالات دل خوش كرده، اعتماد ميكند و ميگويد: «اين كمالات من را نجیات ميدهد و برايم كافيست، » و تا حیدودي آسیوده خاطیر ميشود. اين در حاليست كه دل بستن به اعمال، عُجب است و موجب گمراهي انسان ميشود؛ زيرا انسان در كمالات و نيكيهايي كه انجام ميدهد، حقي ندارد، مالكيتشان در اختيار او نيست و نميتواند به آنها اعتماد كند و دل ببندد.
— 91 —
حتي بدن و پيكر انسان هم متعلق به او نيست؛ چرا كه اثر صنعت او نيست. البته او پيكر خود را سر راه هم نيافته و به اين طريق به تملك در نياورده و از اشياي بيارزش هم نبوده كه آن را به سويي پرتاب كرده باشند و انسان آن را برداشته باشد. بدن انسان به گواهي صنعت شگفت انگيز و نقشهاي عجيباش، به منزله خانهييست كه ساخته دست قدرت صانع حكيم است و انسان به امانت در آن ساكن ميشود. از هزاران تصرفي كه در آن خانه صورت ميگيرد، حداكثر يك مورد به دست انسان ميباشد.
همچنين با آنكه انسان در ميان اسباب، قدرتمندترين و شريفترين موجوديست كه صاحب اختيار ميباشد، از صد جزءِ يك فعل عادي چون خوردن و نوشيدن كه آنها را اختياري و از آن خود گمان كرده، فقط يك جزء را در سيطرهاش دارد و ميتواند در حصول آن دخيل باشد.
اختياري كه انسیان دارد، بسیيار محیدود و اندك است. خيیال با آنكه گستردهترين حس انسانيست، اما قادر نيست عقل و ثمرات آن را به احاطه خود درآورد. اينها را با اين همه بزرگي چگونه وارد دايره اختيارت كرده‌يي و به آنها افتخار ميكني؟
همين طور بسياري از افعال، بدون ادراك و شعوري، له يا عليه تو در جرياناند. با وجود ادراكي بودن افعال مذكور، ادراك و شعور به آنها تعلق نميگيرد و اين ثابت ميكند كه فاعل آن افعال، صانعي ذيشعور ميباشد. نه تو فاعل هستي و نه اسباب تو... بنابراين از ادعاي مالكيت دست بردار. گمان مكن مصدر كمالات و محاسني و به قطع بدان آنچه از تو به تو ميرسد، فقط نقصان و قصور است؛ زيیرا با سیوء اختيارت حتي در كمالاتي هم كه به تو ميدهند، تغيير ايجیاد ميكني. حتي بدنات كه در حكم خانه توست، امانت است. محاسنات تماماً به تو داده شده و سيئاتات توسط خودت كسب شدهاند؛ بنابراين بگو:
لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه
— 92 —
بيماري سوم، "غرور" است.
آري، انسان بهواسطه غرور از محاسن و كمالات مادي و معنوي محروم ميماند. اگر كسي بر اثر غرور در پي فراگيري كمالات ديگران برنيايد و كمالات خويش را كافي و بلند مرتبه بداند، انسان ناقصيست. چنين افرادي با ارزشمند دانستن معلومات و كشفيات خود، از ارشادها و يافتههاي اسلاف عظام محروم ميمانند. آنها گرفتار اوهام شده و كاملًا از مسير خارج خواهند شد. اين در حاليست كه كشفيات اسلاف عظام در چهل روز را اينان در چهل سال هم نميتوانند بيابند.
بيماري چهارم، "سوء ظن" است.
انسان مأمور به حسن ظن است و بايد همه را از خود برتر بداند. او نبايد بر اثر سوء ظن، ديگران را داراي اخلاق سوئي بداند كه در خود دارد. همين طور نبايد به دليل عدم اطلاع، رفتار ديگران را تقبيح كند. بنابراين نپسنديدن برخي حالات اسلاف عظام كه ما از حكمتشان بياطلاع هستيم، سوء ظن است. سوء ظن نيز به مسايل مادي و معنوي اجتماع، صدمه ميزند.
اي دوست! برخي از حقايقي كه در سياحتي خيالي و تحت الارض مشاهده كردهام، بيان ميدارم:
حقيقت نخست: اي دوسیت! غفلت از مالك حقيقي موجب تفرعن نفس مي‌شود. كسي كه مالك حقيقي تمام موجودات و متصرف اصلي را فراموش كند، گمان خواهد كرد خود مالك خويشتن است و متوهمانه خود را حاكم خواهد دانست. ديگران را نيز بهويژه اسباب را در مقايسه با خويش در دفتر مالك و حاكم ثبت ميكند. به اين ترتيب ملك و مال خداوند را بين خود تقسيم نموده و شروع به مبارزه و مقابله با احكام الهي ميكند.
در صورتي كه آزادي و منيتي كه از طرف حضرت حق به انسانها داده شده، براي فهم صفات الوهيت وظيفه يك واحد قياسي را بر عهده دارد، متأسفانه انسان اين وضع را با سوء استفاده از اختيار، وسيله حاكميت و استقلال خود قرار ميدهد و فرعوني تام ميشود.
— 93 —
اي دوست! اين حقيقت ظريف با تمام وضوح و ظهورش چنين بر من نمايان شد: منيتي كه با آب غفلت رشد ميكند، واحديست قياسي براي فهم صفات آفريدگار؛ زيرا انسان چيزهايي را كه نديده است، با قياس و تمثيل در‌مييابد. مثلًا كسي براي آگاهي از قدرت حضرت حق تقسيمهايي را در نظر ميگيرد، خطي وهمي ترسيم ميكند و ميگويد «از اينجا تا آنجا در حيطهي قدرت من و از آنجا تا فلان جا در حيطه قدرت اوست». در نتيجه پي به موضوع ميبرد. آنگاه حد موهوم را كنار ميگذارد و همه چيز را تسليم او ميكند؛ زيرا نفس همچنان كه مالك خیود نيست، مالك جسیماش نيز نميباشید. جسم يك دستگاه عجيب الهيست؛ جلوهيي از قدرت ازلي بهواسطه قلم قضا و قدر در آن دستگاه فعال است. بنابراين انسان بايد از ادعاي فرعونيت دست بردارد، ملك را به مالك آن برگرداند و در امانت خيانت نكند. اگر او خائنانه مالكيت ذرهيي را به نفس خويش نسبت دهد، در واقع ملك خداوند را بين اسباب جامد تقسيم نموده است.
حقيقت دوم: اي نفس اماره! به قطع بدان كه دنيايي خصوصي اما بسيار گسترده داري؛ دنيايي كه بر آمال و اميدها و تعلقات و نيازهیا بنا شده است. بزرگترين سنگ بنا و تنها ستون آن، زندگي و وجود توست. اين در حاليست كه ستون ياد شده را كرم خورده و سنگ بنايي هم كه گفتيم، پوسيده است. خلاصه اينكه از پايه فاسد و ضعيف است و دائماً آماده نابودي.
آري، اين جسم ابدي نيست، از آهن نيست، از سنگ نيست... چيزيست از گوشت و استخوان. هر لحظه بر سرت آوار ميشود و تو در زير آن ميماني. زمان گذشته را ببين كه گوريست براي پيشينياني چون تو و آينده نيز گورستاني وسيع خواهد شد. تو امروز در ميان دو گور هستي؛ ديگر خود داني...!
اي دوست! دنيايي كه ميدانيم و آن را ميبينيم، يكيست، ليكن به تعداد انسانها حاوي دنياهاي متعدد است؛ زيرا هر انسان به معناي كامل كلمه، دنيايي خيالي دارد، اما در زمان مرگ دنياي او جمع و قيامتاش بر پا ميگردد.
حقيقت سوم: دنيايي را كه ميبيني با تمام لذتها و خوشيها و صفاهايش، باري بزرگ و بسيار سنگين ديدم. هيچ كس نميتواند چنان بار سنگيني را بر
— 94 —
دوش نهد، جز آنان كه روحشان فاسد و قلبشان بيمار است. آيا به جاي آنكه با تمام كائنات مرتبط باشيم و زير دين هر چيزي برويم و دست نياز در برابر اسباب و وسائط بگشاييم، راحتتر و سودمندتر نيست به پروردگاري واحد، سميع و بصير پناه ببريم؟
حقيقت چهارم: اي نفس! مؤلف محترم به تصريح، نفس خود و به تعريض، نفس ديگران را مخاطب قرار ميدهد. نيازي نيست راهي دشتهاي دور دست عالم شوي و براي اثبات وجود صانع، دليل جمع كني.
به قفس جسم كه حكم كلبهيي دارد و تو ساكناش هستي، نگاه كن! از سلسلههاي ايجادي كه بر ديوار كلبهي تو آويخته شده، از معجزات آفرينش و صنعت خارق العاده آن، همچنين از دستاني كه به نياز از كلبه بيرون آمدهاند و از كمكهايي كه با لسان حال خواسته ميشوند و آه و نالههايي كه از پنجرهها به گوش ميرسد، دانسته ميشود خالقي كه آن كلبه را با وسايلاش آفريده، آه و ناله هاي مذكور را ميشنود، شفقت و رحمت روا ميدارد و برآوردن هر نياز و آرزويي را كه داشته باشي، تعهد ميكند. مگر ممكن است صیانع سميع و بصيري كه نداي سلولهاي بسيار كوچك در مغز مگس را لبيك ميگويد، دعاي تو را نشنود و پاسخ مثبت ندهد؟
بنابراين، اي "مُركّب" از اين سلولهاي كوچك! و اي سلول بزرگي كه با «اَنَا» از آن ياد ميكنند! با وجود كوچكي آن كلبه، ايجادهاي خارق العاده را در آن ببين و ايمان بياور! و بگو: «يا الهي! يا ربي! يا خالقي! يا مصوري! يا مالكي و يا من له الملك و الحمد! من در اين كلبه كوچك كه ملك و امانت و وديعهي توست، مسافرم؛ مالك نيستم». و از ادعاي باطل تملك صرف نظر كن؛ زيرا ادعاي مالكيت، انسان را دچار آلام دردناكي ميكند.
اعتذاري از مترجم: بخش بسيار مهم و ارزشمند مربوط به "سُبحان الله، الحَمدُلله، الله اكبر" را كه در نسخه اصل عربي "مثنوي نوريه" وجود دارد و جايش نيز همين جاست، به تركي ترجمه نكردم؛ زيرا نگران بیودم نتوانم اسلوب و فصاحتاش را حفظ كنم و ميترسيدم با ترجمهي حقايقي كه ميتوان آنها را در مقام اوراد قرائت نمود، خللي در ارزش اصلي آن ايجاد كنم. از خوانندگان پوزش ميطلبم و انتظار دعاي خير از آنها دارم.
مترجم؛ عبدالمجيد
— 95 —
نكته
اي دوست! ايمان در ميان همه موجودات، پيوندي مبتني بر اخوت، رابطه، اتصال و اتحاد به وجود ميآورد.
كفر نيز چون سرما، همه اشيا و موجودات را جدا از هم نشان داده و موجب ميشود به چشم بيگانه به هم بنگرند. به همين دليل است كه روح مؤمن عاري از عداوت و كينه و وحشت است. مؤمن حتي با دشمن بزرگ خود نيز نوعي اخوت دارد. كافر با حرص و عداوتي كه در روح خود دارد، به نفس خود ملتزم است و به آن اعتماد دارد. بنا بر همين سرّ است كه در حيات دنيوي، غلبه گاه با كفار است؛ همچنين كافر پاداش نيكيهايش را في الجمله در دنيا ميبيند؛ مؤمن نيز كيفر سيئاتاش را ميبيند.
اين است كه دنيا براي كافر، بهشت (نسبت به آخرت) و براي مؤمن، جهنم است (نسبت به سعادت ابدياش). البته اين هم گفته شده كه مؤمن در دنيا نيز صد برابر بيشتر خوشبخت است.
به همين ترتيب، ايمان انسان را تبديل به گوهري شايستهي ابديت و بهشت ميكند. كفر هم روح و قلب را ميخشكاند و در ميان ظلمات رها ميكند؛ چرا كه ايمان، مغز درون پوسته را نشان ميدهد، ولي كفر قادر به تفكيك مغز و پوسته نيست؛ پوسته را عين مغز ميداند و انسان را از مرتبه گوهر به درجه زغال پايين ميآورد.
— 96 —
نقطه
اي دوست! به نسبت ازدياد بيماريهاي قلب و روح، ميل و محبت به علوم فلسفي افزايش مييابد. مرض آن بيماري، به نسبت توغّل در علوم عقليه است. معلوم ميشود بيماريهاي معنوي انسان را به سوي علوم عقلي تشويق نموده و سوق ميدهد. لذا كسیي كه به عقليات اشتغال مييابید، به امیراض قلبي مبتلا ميشود.
من دو روي دنيا را مشاهده كردم:
يك روي آن ظاهرش بود كه اُنسيت و جمالي بيش و كم داشت، اما باطن و دروناش پر بود از وحشتي دائمي.
روي دوم آن في الجمله و در ظاهر وحشتانگيز، ليكن مملو از انسيتي دائمي و باطني بود. قرآن عظيم الشأن نظرها را به وجه دوم رهنمون ميشود كه متصل به آخرت است. وجه اول ضد آخرت و متصل به عدم ميباشد.
به همين ترتيب ممكنات نيز داراي دو چهرهاند:
چهره نخست وجود با انانيت است كه بهسوي عدم ميرود و مبدل به آن مي‌شود.
چهره دوم عدميست با ترك انانيت كه ناظر بر واجب الوجود است و به اين طريق وجودي كسب ميكند؛ بنابراين اگر خواهان وجود هستي، عدم شو تا وجود را بيابي.
— 97 —
نكته
(درباره نيت، يكي از چهار سخنيست كه در مقدمه ذكر شد.)
اي دوست! مسأله نيت يكي از دستاوردهاي عمر چهل ساله من است. نيت اكسير و مايهيي عجيب بوده و از چنان خصوصيتي برخوردار است كه عادات و حركات را تبديل به عبادت ميكند.
نيت، روحيست كه حالات مرده را احيا و به عبادات زنیده و جاندار تبديل ميكند.
در نيت چنان خاصيتي هست كه بديها را به خوبي و خوبيها را به بدي تبديل ميكند. به سخن ديگر، نيت، روح است؛ روح اين روح نيز اخلاص است و نجات و رهايي هم فقط در اخلاص ميباشد. بنا‌بر همين خاصيت است كه در مدت زماني اندك، كارهاي فراواني انجام ميشود. بنا‌بر همين مطلب است كه در عمري كوتاه ميتوان بهشت را با تمام لذتها و زيباييهايش بهدست آورد. انسان با نيت، شاكري هميشگي شده و ثواب سپاسگزاري را كسب ميكند.
در خصوص لذات و نعمتهاي دنيا نيز دو نوع نگاه وجود دارد:
در نگاه نخست فرد ميانديشد كه نعمتها از سوي يك منعم داده شده است؛ يعني نظر از لذت به منعم معطوف ميشود و فرد به او ميانديشد. انديشه در منعم، از فكر كردن به لذت و نعمت لذت‌بخشتر است.
نگاه دوم اين است كه فرد به محض ديدن نعمت، نظر خود را به آن معطوف كرده، آن را غنيمت دانسته و بيمنت مصرف ميكند. اين در حاليست كه در نگاه نخست، لذت حتي اگر زوال يابد و از بين برود، روحاش باقي ميماند؛ زيرا فرد به منعم فكر ميكند. منعم نيز با مرحمت است و فرد اميدوار است كه نعمتهاي مذكور را همواره به او بدهد. در نگاه دوم، زوال نعمت، مرگ نيست تا روحاش باقي بماند. روح آن هم خاموش ميشود و حداكثر دودي باقي ميماند. اما در مصايب
— 98 —
بعد از زوال، دود آنها خاموش ميشود و نورهايشان باقي ميماند. دودهايي كه بعد از زوال لذات باقي ميمانند، همان گناهاناند.
اي دوست! اگر به لذتها و نعمتهاي دنيا و آخرت با چشم ايمان نظر شود، در آنها حركتي چرخشي مشاهده ميشود كه بهواسطهي آن موارد مشابه در پي يكديگرند؛ موردي ميرود و مورد مشابه جايگزيناش ميشود. به همين دليل ماهيت آن نعمتهیا از بيین نميرود؛ البته در تشخصهیاي جزيي، فیراق و افتراقهايي دارند. اين است كه لذتهاي ايماني از فراق و افتراق متأثر و مكدر نميشوند. در نگاه دوم هر لذت زوالي دارد؛ آن زوال نيز چون در حد ذات خود درد است، پس فكر كردن به آن هم دردناك است. در نگاه دوم، حركت، چرخشي نيست؛ مستقيم است و لذت در آن به مرگي ابدي محكوم ميشود...
نقطه
اي دوست! اگر انسان به اسباب و وسايط وابسته و متصل شود، دچار ذلت و حقارت خواهد شد. براي مثال، سگ در ميان همه حيوانات متصف به چند صفت نيك است و با آنها شناخته ميشود. حتي صداقت و وفاداري سگ ضرب المثل شده است. با آنكه بهواسطه چنين صفتهاي نيكويي شايستگي آن را دارد كه انسانها با نظر خوبي به آن نگاه كنند، اما متأسفانه سگ را عين نجاست ميدانند.
ساير حيوانات مانند مرغ و گاو و گربه با آنكه در برابر نيكي انسان سپاسگزاري نميكنند، اما موجوداتي عزيز و باارزش بهشمار ميروند. دليل اين امر نيز مرض حرصيست كه در سگ فراوان هست؛ لذا چنان به اسباب ظاهري متوسل ميشود و در اين مسير تلاش ميكند كه از منعم حقيقي كاملًا غافیل ميشود. بنابراين چون واسطه را مؤثر ميداند و از مؤثر حقيقي غافل ميشود، به عنوان مجازات، حكم نجس را ميگيرد تا پاك شود؛ زيرا حدود و حكمها موجب بخشش گناهان ميشوند. اين است كه سگ ضربه تحقيرآميز مردم را متحمل ميشود تا كفاره غفلتاش شود.
— 99 —
اما حيوانات ديگر از وسايط خبري ندارند و به اسباب آن قدر ارزش و اهميتي نميدهند. مثلًا گربه تو را دوست دارد و برايت آه و ناله ميكند تا آنكه چيزي به او بدهي. وقتي چيزي از تو گرفت، طوري رفتار ميكند كه گويا اصلًا همديگر را نميشناختهايد؛ لذا هيچ حس سپاسگزاري هم ندارد. اين نوع حيوانات فقط نسبت به منعم حقيقي حس سپاسگزاري را دارند؛ زيرا فطرت آنها صانع را ميشناسد. آنها با زبان حال خالق را عبادت ميكنند؛ تفاوتي ندارد كه داراي ادراك باشند يا نباشند....
آري صداي «خِر خِر» گربه، «يا رحيم! يا رحيم! يا رحيم» گفتن است.
نكته
همچنين مشاهده كردم اگر همه چيزها را به حضرت حق نسبت ندهيم، در آن واحد لازم است خدايان بيشماري را اثبات كنيم و قبول داشته باشيم. هر يك از اين خدايان ی كه تعدادشان بايد از ذرات عالم هم بيشتر باشد ی ميبايست ضدِّ خدايگان ديگر و در عين حال مانند آنها باشند. همچنين هر كدام از آنها بايد در وضعيتي باشند كه گويي دست بهسوي سراسر كائنات دراز كرده و در حال تصرفاند. مثلًا حكم قدرتي كه يكي از افراد زنبور عسل را آفريده، بايد در كل عالم جاري و نافذ باشد؛ زيرا همان زنبور عسل نمونهييست براي عناصر كائنات و اجزاي خود را از كائنات كسب ميكند. اين در حاليست كه در ساحت وجود، محل و مقام فقط و فقط مخصوص واجب الاحد است. اگر اشيا به نفس خودشان نسبت داده شوند، هر ذره بايد الوهيتي داشته باشد. مثلًا اگر باني اياصوفيه انكار شود، هر سنگ آن را بايد يك "معمار سينان" دانست. پس دلالتي كه كائنات بر صانعاش دارد، آشكارتر، ظاهرتر و اوليتر از دلالتيست كه بر نفس خود دارد.
بنابراين حتي اگر انكار كائنات هم ممكن باشد، صانع را نميتوان انكار كرد.
— 100 —
نقطه
ضلالتي كه از غفلت سرچشمه ميگيرد، امر بسيار عجيب و غريبيست؛ مقارنت را تبديل به عليت ميكند. اگر بين دو چيز مقارنتي باشد، يعني همواره با هم به وجود آيند، شأن ضلالت ياد شده اين است كه يكي را علت ديگري نشان دهد. اين در حاليست كه مقارنت دائم، دليلي براي عليت نيست.
نكته
اي دوست! جماعتي كه نون نَعبُدُ بر آن دلالت دارد، سطح زمين را در نظر نمازگزاراني كه انديشه و قلبي هشيار دارند، به صورت مسجد در ميآورد و به آنها هشدار ميدهد كه در ميان جماعت بزرگي متشكل از صفوف مؤمنان شرق تا غرب، نماز به پا ميدارند.
به همين نحو، هر‌گاه كسي كلمه ذكريهي لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ را ورد زبان خود كند، بايد زمان را به صورت حلقه ذكري تخيل كند كه در سمت راست آن يعني در گذشته، انبيا قرار دارند و در سمت چپ آن يعني در آينده نيز اوليا نشستهاند و همراه با جماعت ذكر ميگويند. او خود نيز در ميان آن جماعت عظيم است و با نواهاي شيرين و والاي "الهي" كه اين گنبد مينا را پر كرده است، همراهي و مشاركت دارد. آنهايي كه قوه خيالشان قويتر است نيز وارد حلقه ذكري گردند كه در مسجد كائنات، توسط تمام مصنوعات شكل گرفته و نداهايي را بشنوند كه اين فضا را پر نموده است.
— 101 —
نقطه
محبت نسبت به ماسواي حضرت حق دو نوع است: اولي از بالا به پايين نازل ميشود و دومي از پايين به بالا صعود ميكند. بدين ترتيب كه:
اگر كسي محبت خود را پيش از هر چيز ديگر متوجه خداوند كند، به دليل محبت الله هر آنچه را خدا دوست دارد، دوست خواهد داشت و محبتي كه بين مخلوقات تقسيم ميكند، محبتاش به خیدا را نه تنهیا كیم نمیيكند كه بر آن ميافزايد.
نوع دوم نيز اين است كه پيش از هر چيز، اسباب را دوست ميدارد و اين دوست داشتن و محبت را وسيله قرار ميدهد براي دوست داشتن خداوند. اين قسم از محبت نميتواند جامعيتاش را حفظ كند، لذا متلاشي ميشود؛ گاه نيز با سببي قوي روبهرو شده و محبت آن را در معناي اسمياش به تمامه جذب ميكند و موجب هلاكت ميشود. فرد در اين حالت حتي اگر به خداوند واصل شود، وصولاش ناقص خواهد بود...
نكته
با آيه كريمهي
﴿ وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى الْاَرْضِ اِلَّا عَلَى اللّٰه رِزْقُهَا ﴾
(هود: ٦)
تأمين رزق و روزي (موجودات) تعهد شده است. البته رزق دو نوع است: رزق حقيقي و رزق مجازي؛ يعني رزقي ضروري و رزق ديگر غير ضروريست.
رزقي كه بهواسطهي آيهي مذكور تأمين آن تعهد شده، رزق ضروريست. آري، مقدار غذايي كه براي محافظت از حيات لازم است، داده ميشود. چاقي و لاغري جسم و بدن ناظر بر كم يا زياد بودن رزق نيست. ماهيان دريا و بادمجانهاي خشكي بر اين امر شهادت ميدهند. تعهد آيهي مذكیور رزق مجازي را شامل نميشود و به سعي و تلاش وابسته است.
— 102 —
نقطه
اي دوست! در بلايا و مصايبي كه بر سر انسانهاي بيگناه يا حيوانات ميآيد، اسباب و حكمتهايي هست كه انسان قادر به درك آنها نيست. ليكن احكام شريعت فطري كه فقط حاوي موازين مشيّت الهيست، تابع وجود عقل نيست تا بر چيزي كه فاقد عقل است، منطبق نشود. حكمتهاي شريعت مذكور ناظر بر قلب، حس و استعداد ميباشد. احكام شريعت مذكور بر افعالي كه از موارد فوق حاصل ميگردند، منطبق شده و جزا داده ميشود. براي مثال اگر كودكي مگس يا پرندهيي را كه در دست دارد بُكشید، با حس شفقت كه از احیكام شیريعت فطريست، مخالفت كرده است. او اگر بر اثر همين مخالفت زمين بخورد و سرش بشكند، استحقاقاش را دارد؛ زيرا اين مصيبت، كيفر آن مخالفت است. يا مثلًا ماده ببري را تصور كنيد كه شدت شفقت و حمايت از فرزندان خود را در نظر نگيرد و فرزند كوچك آهوي بيچارهيي را تكه تكه و روزي فرزنداناش كند، آنگاه توسط يك شكارچي كشته شود. اين حيوان در واقع به دليل مخالفت با حس شفقت و حمايت، با همان مصيبتي روبهرو شده است كه بر سر آهو آورده بود.
يادآوري: رزق حلال حيواناتي مانند ببر، مردار حيوانات است. كشتن حيوانات زنده و تبديل آنها به رزق و روزي، براساس شريعت فطري حرام است.
— 103 —
اعتذار
اي دوست! اين رساله نوعي تفسير است كه برخي آيات قرآن را به شيوه شهودي بيان ميكند. آنچه را هم در‌بر‌ميگيرد، دسته گلهاييست از بهشت فرقان حكيم. البته نبايد از سختي و اختصاري كه در عباراتاش هست، خوف كني و مطالعه آن را كنار بگذاري... اگر در مطالعه اين اثر تكرار وجود داشته باشد، صورت مأنوس و مألوفي حاصل ميشود. به همين ترتيب از تمرد نفسات نيز هراس نداشته باش؛ زيرا همچنان كه نفس امارهي من نتوانست در برابر سطوت اين رساله ايستادگي كند و سرانجام مجبور به انقياد شد، شيطانم نيز به فرياد آمد كه اَيْنَ الْمَفَرُّ. نفس و شيطانهاي شما هم از نفس و شيطانهاي من عاصيتر و طغيانگرتر و سركشتر نيستند.
تكرارهاي موجود در دلايلي را كه براي بيان توحيد در باب اول ذكر شد، بي‌فايده مدان. در مقامهاي خاص بنا بر نياز، ذكر شدهاند. سربازي كه در خط مقدم جنگ در سنگر نشسته و دفاع ميكند، اگر با سنگرهاي خالي در اطراف خود كاري نداشته و در همان سنگري كه هست دريچهيي بگشايد، قطعاً بر اساس نياز اين كار را كرده است.
به همين ترتيب گمان مكن سختي و پيچيدگيهاي موجود در اين رسالهها به دلخواه و اختيار من صورت گرفته، بلكه رساله حاضر مناقشهيي آني و ارتجاليست كه در زمیانهيي مخیوف در رويارويي با هجیوم نفس من انجیام گرفته است. كلماتاش واژههاي خارداري هستند كه در اثناي آن رودررويي ترسناك، به شكار ذهنام در آمدهاند. در آن هنگام كه آتش و نور در هم ميآميختند، سرم به دَوَران در ميآمد. خود را گاه بر زمين، گاه بر آسمان، گاه زير مناره و گاه بالاي مأذن ميديدم؛ زيرا راهي كه ميرفتم مسير برزخي جديدي بود كه بين عقل و دل گشوده ميشد. از گذر از عقل به دل و از بالا و پايين رفتن از دل به عقل بيزار شده بودم. به همين دليیل به محیض آنكه نیوري مييافتم، بيدرنگ كلمهيي بر
— 104 —
آن مينهادم؛ البته سنگهايي كه از كلمه بودند و آنها را بر نورها مينهادم، به خاطر دلالت نبود؛ آنهیا هر كدام علامت و نشیانهيي بودند كه براي گم نشدن ميگذاشتم. سپس ديدم و دانستم آن نورهايي كه در ظلمت ياريام ميكردند، چراغها و شمعدانهايي بودند الهام گرفته از خورشيد قرآن.
اَللّٰهُمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ نُورًا لِعُقُولِنَا وَ قُلُوبِنَا وَ اَرْوَاحِنَا وَ مُرْشِدًا لِاَنْفُسِنَا آمِينَ آمِينَ آمِينَ
— 105 —

ضميمه قطره

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
رمز
هشدار و يادآوري: صفوف آن جماعت عظيم، مسجد روي زمين را با حركات منظم و مغاير، زينت داده و منظرهي زيبايش يادآور سطرهاست؛ بعيد و دور از امكان نيست كه براي محافظت از اين منظره، در صفحه عالم مثال تصوير و نقشي الهي با قلم قدر ترسيم شده باشد.
اي دوست! نماز خواندن در اول وقت با در نظر داشتن كعبه در خيال خويش، مستحب است؛ يعني شايسته است فرد، صفوفي را كه همچون دايرههاي متداخل در اطراف بيت (الله) هستند، ببيند و همچنان كه در عالم خيال مشاهده ميكند كه صفهاي نزديك، خانه خدا را احاطه كردهاند، ببيند كه دورترين صفها نيز جهان اسلام را در احاطه خود دارند. خوب است فرد بداند با وارد شدن در صفهاي مذكور، در واقع به آن جمعيت عظيم پيوسته، و اجماع و تواتر آن جماعت، حجت و برهانيست بر هر دعوي و سخن او كه در نماز بر زبان ميآورد.
مثلًا فرد نمازگزار وقتي اَلْحَمْدُ للّٰه ميگويد، تو گويي تمام مؤمنان تشكيل دهنده آن جماعت عظيم، سخناش را تصديق ميكنند و ميگويند: "آري، درست
— 106 —
گفتي". اين تصديقها در برابر اوهام و وسوسههايي كه هجوم ميآورند، نقش يك سپر معنوي را ايفا ميكنند. در عين حال همه حواس و لطايف او، لذت و سهم خود را از نماز دريافت ميكنند. البته اين نظر خياليِ نمازگزار به كعبه، بايد برخاسته از ادراكي تبعي باشد نه قصدي.
رمز
اي دوست! هنگام راه رفتن در متن ظلمت اوهام و وسوسه، سنتهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ديدم كه هر كدام ستارهيي هستند و نقش چراغي را ايفا ميكنند. هر سنت يا حد شرعي، در مسير تاريك گمراهي چون خورشيدي ميدرخشد. انسان در چنين مسيرهايي اگر ذرهيي از سنتهاي پيامبر منحرف شود يا عدول كند، ملعبه شياطين، مركب اوهام، درگير ترسها و واهمهها و متحمل باري به سنگيني كوهها ميشود.
همچنين سنتهاي مذكور را چون ريسمانهايي ديدم كه از آسمان پايين آمده و نازل شده بودند؛ متمسكان به آنها تعالي مييابند و به سعادت ميرسند؛ آنهايي هم كه با اتكا به عقل مخالفت ميكنند، فرعوني ميشوند مانند همان فرعون كه به طرز احمقانهيي ميخواست با كمك منارهيي طويل به آسمان برسد.
رمز
اي دوست! چنان نقطه وحشتناك و گرهيي ناگشودني در نفس هست كه اضداد را از هم حاصل ميكند؛ طوري كه همه چيزهاي عليه خود را سودمند و پشتيبان ميپندارد؛ مثلًا دست خورشيد به تو ميرسد و با نور خود سرت را نوازش ميدهد، اما دست تو به آن نميرسد و حركت خورشيد بر اساس خواسته تو نيست. معلوم ميشود خورشيد در برابر تو داراي دو جهت است: يكي قرب و ديگري بُعد؛ اگر بر اساس دور بودنات از خورشيد بگويي: "نميتواند تأثيري بر
— 107 —
من داشته باشد" و از آن جهت كه به تو نزديك است بگويي: «ميتوانم بر خورشيد اثر بگذارم» در حقيقت نادانيات را اعلام كردهيي.
به همين ترتيب بين خالق و نفس نيز قرب و بُعدي هست؛ قرب از آنِ خالق است و بُعد متعلق به نفس ميباشد. اگر نفس به جهت بُعدش، با انانيت نظر بر خالق كند و احمقانه بگويد: «نميتواند تأثيري بر من داشته باشد، » دچار ضلالت و گمراهي ميشود. نفس به محض مشاهده پاداش ميگويد: «اي كاش من هم آن كار را ميكردم و اين چنين ميشدم». با ديدن شدت مجازات نيز با انكار و تظاهر به كوري، خود را تسلي ميدهد.
اي نفس نادان، اي نقطه سياه! افعال خالق ناظر بر تو نيست، ناظر بر خود اوست. كائنات را بر اساس هندسه وجودي تو ايجاد نكرده و تو را در آفرينش جهان شاهد قرار نداده است. به قول امام رباني (رضي الله عنه): "عطايیاي سلطان را فقط مركبهايش ميتوانند حمل كنند".
رمز
دوست من! مخصوصاً دعاي كساني كه مضطرند، تأثير فراواني دارد. گاه به حرمت چنين دعاهاييست كه بزرگترين چيز، مسخر و مطيع كوچكترين چيز ميشود. آري، به حرمت دعیاي معصیومي دلشكسته و فقير كه بر روي تخته پارهيي نشسته است، تلاطم دريا و شدت و حدّت آن رو به افول ميگذارد. معلوم ميشود ذات اجابت كننده دعاها، حاكم تمام مخلوقات است؛ پس در اين صورت، خالق تمام مخلوقات هم هست.
رمز
برادران من! مهمترين بيماري نفس اين است كه ميخواهد كل را در جزء و بزرگ را در كوچك ببيند؛ اگر نتواند ببيند، به رد و انكار ميپردازد. مثلًا دوست دارد تمام تجليات خورشيد را در يك حباب كوچك ببيند و چون چنين چيزي را
— 108 —
نميبيند، انكار ميكند كه جلوه ديده شده در حباب، از خورشيد است. اين در حاليست كه وحدت خورشيد، مستلزم وحدت تجلياتاش نيست.
به همين ترتيب، دلالت داشتن اقتضاي تضمن را ندارد. مثلًا جلوه خورشيد در يك حباب كوچك، بر وجود خورشيد دلالت دارد اما متضمن خورشيد نيست؛ يعني در برگيرنده آن نيست. نيز توصيف كننده چيزي به چيز ديگر، لازم نيست متصف به همان چيز باشد. مثلًا ذرهيي شفاف، توصيف كننده خورشيد است اما نميتواند خود خورشيد باشد؛ زنبور عسل صانع حكيم را توصيف ميكند اما قادر نيست صانع شود...
رمز
دوست من! طي طريیق در مسير كفر، از راه رفتن روي يخ سختتر و خطرناكتر است، اما راه رفتن در مسير ايمان مانند راه رفتن و شنا كردن در آب و هوا و نور، بسيار راحت و بيدردسر است. مثلًا اگر انسیان بخواهید شش جهت بدناش را در برابر آفتاب قرار دهد يا مانند درويش مولوي بايد چرخ بزند و هر سوي بدن خود را بهسوي خورشيد بچرخاند يا اينكه خورشيد را از آن مسافت دور بهسوي خود جذب كند و دور بدناش بچرخاند، شق اول نمونهييست براي سهولت در توحيد و شق دوم مثال مشقتهاي موجود در كفر ميباشد.
سؤال: با آنكه شرك تا اين حد سخت و پر زحمت است، چرا كافران آن را قبول ميكنند؟
پاسخ: هيچ كس به قصد و بالذات كفر را نميپذيرد، ليكن شرك گريبان هواي نفسشان را ميگيرد و آنها هم در آن سقوط كرده و ملوّث و آلوده ميشوند. بيرون آمدن از شرك مشكل ميشود، اما ايمان را به قصد و بالذات دنبال ميكنند و ميپذيرند و اين چنين ايمان در دل قرار داده ميشود.
— 109 —
رمز
اي دوست! در شنيدن كلمه واحد، يك نفر با هزار نفر مساويست و در خصوص آفرينش نيز يك شيء در نسبت با قدرت ازلي با هزار شيء مساويست. بين نوع و فرد تفاوتي نيست.
رمز
دوست من! قرآن كه براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي همه انسانها در همه زمانها نازل شده است، علاوه بر جامعيت و وسعت خارق العادهيي كه دارد، حسيات طبقات مختلف بشر را مراعات نموده و آن را مورد توجه قرار ميدهد؛ مخصوصاً با نوازش فهم عیوام الناس كه بزرگترين طبقهي بشري را تشكيل مي‌دهند، و تنزّلاتاش در حين خطاب به آنها، دليل و برهاني باهر بر كمال بلاغت قرآن شده، و در عين حال موجب گمراهي نفوس بيمار ميگردد؛ زيرا نياز دورههاي مختلف، متفاوت است. انسانها از نظر فكر و احساس و هوش و ناداني، يكي نيستند. قرآن مرشد است و ارشادش عموميست؛ لذا بيانهاي قرآن نسبت به نياز مقاطع زماني مختلف، اقتضاي موقعيتها و وضع مخاطبان جداگانه بوده است. اينك كه حقيقت حال چنين است، جستجوي عاليترين و زيباترين نوع بيان در هر يك از افادات قرآن خطاست. به همين ترتيب كسي كه با ميزان و معيار اسلوبي متناسب با درك و احساس مخاطب به متكلم نظر ميكند، بيترديد گرفتار گمراهي ميشود.
رمز
دوست من! دنيا داراي سه چهره است:
چهره نخست ناظر بر آخرت است؛ چرا كه مزرعه آن است.
چهره دوم ناظر بر اسماي حُسناست؛ چرا كه مكتب و نمايشگاه آنهاست.
— 110 —
چهره سوم قصداً و بالذات ناظر بر خود است. دنيا با همين چهره است كه مدار هوس و لذت انسانها و تكاليف اين حيات فاني ميشود. نگريستن با نور ايمان به چهره اول و دوم دنيا همانند بهشتي معنوي ميشود. چهره سوم وجه فاني دنياست كه ارزش ذاتي و مهمي ندارد...
رمز
اي دوست! بدن و پيكر انسان مانند حيوانيست كه از اموال دولت در اختيار يك مأمور گذاشته باشند؛ همچنان كه سرباز مذكور موظف به رسيدگي به رشد و تغذيه آن حيوان است، انسان نيز مكلف به تغذيه بدن خود است.
برادران عزيزم! آنچه باعث شد اين سخن را در اينجا بيان كنم، مناقشهيي بود كه با نفس خويش داشتم. شرح ماوقع چنين است:
به نفسام كه به نيكيهايش مغرور بود گفتم:
- تو مالك چيزي نيستي؛ اين غرور چه معنايي دارد؟
گفت:
- مادام كه مالك نيستم، خدمتاش را هم نميكنم.
گفتم و قانعاش كردم:
- شگفتا! اين مگس را ببين؛ با دستان بسيار كوچك و ظريفاش بالها و چشماناش را ميروبد و پاكيزه ميكند و كارهاي خود را انجام ميدهد. تو هم دست كم به اندازه او بايد به بدنات خدمت كني. ذاتي را تقديس ميكنيم كه نظافت را از راه الهام به مگس تعليم داد و استاد من نيز قرارش داد؛ لذا من هم با آن نفسام را قانع و ملزم كردم.
— 111 —
رمز
يكي از مواردي كه انسان را به گمراهي رهنمون ميكند، اين است: احكام اسم ظاهر و اسم باطن جداگانهاند؛ آميختن اينها با هم و گم كردن مرجع آنها مشكل ساز است.
به همين ترتيب لوازم قدرت با لوازم حكمت يكي نيست؛ لوازم يكي را از ديگري طلب كردن خطاست.
نيز اقتضاي دايره اسباب با آنچه دايره اعتقاد و توحيد اقتضا ميكند، يكي نيست؛ آن را نبايد از اين خواست.
همچنين تعلقات قدرت جدا و جلوههاي وجود يا تجليات ساير صفات نيز جداست؛ اينها را نبايد با هم اشتباه كرد. مثلًا وجود تو در دنيا تدريجيست اما در آينههاي برزخي، آني و دفعيست؛ چرا كه بين ايجاد و تجلي تفاوت وجود دارد.
رمز
اي دوست! اسلام براي همه انسانها نور و رحمت است. حتي كافران هم از رحمت اسلام بهره بردهاند؛ زيرا براساس تلقينهاي اسلام، كفر و انكار مطلق تبديل به شك و ترديد شده است. كافران در سايه تأثير و بازتاب همان تلقينها، به زندگاني جاويد اميدهايي دارند. به همين دليل است كه لذات و سعادت دنيا توسط آنها به طور كامل مسموم نميشوند و اين طور هم نيست كه كليه لذايذ تبديل به آلام شوند. البته آنها ترديدهايي دارند. ترديد نيز نظر آدمي را متوجه هر دو سو ميكند؛ يعني فرد مانند شتر مرغ، نه شتر به تمام معنا ميشود نه مرغ. در ميانه از زحمت هر دو طرف رهايي مييابد.
— 112 —
رمز
اي دوست! نفس به واسطهي سستي و تن پروري، مسئوليت بنیدگي را كنار ميگذارد؛ لذا علاقمند است پوشيده و در نهان باشد؛ يعني دوست ندارد در برابر چشمان رقيبي باشد كه در پي ديدن اوست. اين است كه آرزو ميكند خالق يا مالكي در كار نباشد؛ سپس او (اين امر را) ملاحظه كرده و تصور ميكند و سرانجام به عدم و نابودياش معتقد شده و پا از دايره دين بيرون ميگذارد. اين در حاليست كه اگر ميدانست زير لواي عدم مسئوليتها و آزاديهايي كه بهدست آورده چه زهرها، چه مارها و چه دردهاي اليمي وجود دارد، بيدرنگ توبه ميكرد و به انجام وظايف خود ميپرداخت.
رمز
دوست من! از آنجا كه هر انساني يك نقطه اتكا دارد و نقاط اتكا نيز با هم متفاوتاند، كارهايي كه انسانها ميتوانند انجام دهند نيز با هم متفاوت خواهد بود؛ مثلًا سربازي كه به سلطان بزرگي متكيست، كاري را كه يك شاه نميتواند انجام دهد انجام ميدهد؛ چرا كه نقطه اتكاي او بزرگتر از شاه است. آري، بعوضه (يعني پشه) كه از سوي قدرت ازلي مأموريت داشت، بر نمرود غلبه يافت؛ يا دانه كوچكي كه به اذن و قدرت داده شده توسط
﴿ فالِقُ الحَبِّ وَ النَّوَي ﴾
(انعام: ٩٥)
اعضا و جوارح درخت بزرگي را در خود دارد، هر كدام حقيقتي هستند كه مطلب مذكور را روشن ميكنند.
— 113 —
رمز
اي دوست! تفاوت راهي كه با الهام از قرآن در اثري به نام «قطره» دنبال كردهام، با مسير مورد نظر اهل نظر و فلسفه اين است:
عصايي معنوي مانند "عصاي موسي" از قرآن به «طور» قلب الهام شده است. اگر با اين عصا بر هر ذرهيي از كتاب كائنات ضربه زده شود، بيدرنگ از آن آب حيات خواهد جوشيد؛ زيرا مؤثر را صرفاً در اثرش ميتوان ديد.
بسيار مشكل است كسي بتواند با مراقبات ی كه در حكم بالابرهاي معنوياند ی آب حيات را بيابد.
اهل نظر كه وجود وسايط را لازم ميدانند، بايد اطراف عالم را تا عرش جستجو كنند. در اين مسير طولاني نيز براي مغلوب نشدن در برابر وسوسهها و اوهام و شياطين و خارج نشدن از راه (اصلي)، به براهين و علايم و نشانههاي فراواني احتياج هست تا فرد راه را گم نكند.
اما قرآن حقيقتي چیون «عصیاي موسي» به میا داده است؛ هر جیا كه باشیم ی حتي روي سنگي هم كه باشم ی با زدن عصا بر آن، آب حيات جوشيدن مي‌گيرد. نيازي ندارم به خارج از عالم بروم و سفرهاي طولاني داشته باشم و براي جلوگيري از شكسته شدن و تكه تكه شیدن لولههیاي آب، از آنهیا محافظت كنم. با بيت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ * تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ حقيقت مذكور با تمام حقيقتاش نمايان ميشود هشدار: براي كسي كه علاقمند است قدم در راهي بگذارد كه با راهنمايي قرآن يافتهام و كسي كه ميخواهد از تعريف واضح آن راه مطلع گردد، "كليات رساله نور" راهنماي خوبيست.
رمز
اي دوست! وجود نفس دچار كوريست و تا وقتي اين كوري به قدر ذرهيي باقي مانده باشد، حجاب ديدن خورشيد حقيقت خواهد شد. آري، براساس
— 114 —
مشاهدهام امر ثابت شدهييست كه اگر قلعه بزرگي از دلايل و براهين قطعي و يقيني پر باشد، و در عين حال يكي از سنگهايش ضعفي داشته باشد، نفس كور، قلعه را به طوركامل انكار نموده و آن را زير و زبر ميكند. با مشاهده چنين تخريبهاي ظالمانهيي ميتوان به جهالت و حماقت نفس پي برد.
رمز
اي انسان! فقط يك هیزارم كارهیا و افعالي كه در ساحت وجودي تو انجام ميشود، در اختيار توست؛ باقي از آن مالك الملك است. بنابراين با توجه به تواناييات بار بردار؛ در غير اين صورت زير آن بار له ميشوي. با ادراكي به اندازه يك تار مو، سعي نكن درصدد برداشتن سنگهاي بزرگ باشي. بدون اجازه مالك (حقيقي)، در ملك او دست مبر. لذا هنگامي كه بر اثر غفلت به حساب خود كاري انجام دادي، از حد خود تجاوز مكن. اگر كارها به حساب مالك باشد، هر چه خواستي بكن؛ البته به اين شرط كه در دايره اذن و مشيّت و امر او باشد. اذن و مشيّت او را نيز در شريعت فرا خواهي گرفت.
رمز
اي انساني كه خواهیان شیأن و شرف و نام و شهرت هستي! بيا و آن را از من بيامیوز. شهرت عين ريا است؛ عسلي زهیرآگين كه قلب را ميميیراند و انسان را بنده و اسير انسانهیا ميكند. اگر دچار چنين بلا و مصيبتي شدي، اِنَّا للّٰه وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ بگو و نجات پيدا كن...