مثنوی نوریه
— 115 —

حباب

(از عمان قرآن حكيم)
خداي پر كرم، خود مُلك خود را ميخرد از تو براي تو نگه دارد
بهاي بيكران داده
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم اي برادر ذاكر و نمازگزار!
حكمي را كه با كلماتي چون اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ و مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه و اَلْحَمْدُ للّٰه اعلام ميكني و مدعايي كه چنين ادعايش را داري و اعتقادي كه به اين ترتيب بر آن گواهي ميدهي، به محض آن كه بر زبانات جاري شود، قرين تصديق و شهادت ميليونها مؤمن واقع ميگردد.
همچنين تمام دلايل، شواهد و براهيني كه بر حق و حقيقت بودن اسلام و درست و صادق بودن احكاماش دلالت دارند، بر حق بودن مدعا و اعتقاد تو نيز دلالت دارند.
نيز يُمنها و فيضها و بركات الهي فراواني بر كلمات مقدس و مباركي كه بيان كردهيي، مترتب ميشود.
— 116 —
همچنين تو هم شراب بهشتي و آب حياتي را كه همهي مؤمنين و موحدين قلباً از آن كلمات مبارك چشيدهاند، از مشربههاي مقدس خواهي نوشيد...
اعلم! اين از قواعد اصوليست كه سخن اثبات كنندهي يك مسأله، بر سخن نفي كننده آن ترجيح دارد؛ زيرا اثبات كننده ياراني دارد كه به سخناش قوت ميدهند، اما نفي كننده ياوري ندارد، پس تنها ميماند و سخناش قوتي نخواهد داشت. حتي اگر هزار نفر چيزي را نفي كنند، همانند يك نفرند، اما اگر هزار نفر چيزي را اثبات كنند، هر يك نفرشان هزار نفرند؛ چرا كه همه آنها به يك چيز مينگرند. آنها بر يك نقطه متمركزند، پس يكديگر را تقويت ميكنند. در ميان نفي كنندگان، تقويت يكديگر مطرح نيست و هر يك از آنها تنها ميمانند.
براي مثال هزار نفر را تصور كنيد كه از هزار پنجره ستارهيي را ميبينند و وجودش را اثبات ميكنند هر يك از اينان ديگري را ياري نموده و به سخناش قوت ميبخشند؛ زيرا هر هزار نفر آنها بهسان اشاره با انگشت، شيء مذكور را اثبات ميكنند، اما نفي كنندگان چنين نيستند؛ زيرا نفي نيازمند سبب است، سببها هم جداگانه هستند. مثلًا فردي ميگويد: «چشمام ضعيف است و نتوانستم ببينم» ؛ ديگري ميگويد: «ما در منزل پنجره نداريم» ؛ و آن ديگري نيز ميگويد: «از شدت سرما نتوانستم سر بردارم و ببينم» ؛ و هكذا... بنابراين چون هر كدام براي نفي و ادعاي خود سبب جداگانهيي دارند، به زعم خود وجود ستاره را قبول نميكنند، اما اين انكار باعث عدم وجود ستاره در نفس الامر نميشود تا (نظرات نفي كنندگان) ياور همديگر شوند.
بنابراين، اتفاق نظر اهل ضلالت در نفي يك مسأله ايماني، حكم خبر واحد را دارد و فاقد تأثير است؛ اما هر سخني از سخنان اهل هدايت در مسايل ايماني، ياور سخن فرد ديگر است و موجب تقويت آن ميشود...
اعلم ايها العزيز! (بدان برادر عزيز من كه) كل به هر چيز كه نيازمند باشد، جزء آن هم به همان چيز نيازمند است. مثلًا هر آنچه براي ايجاد يك درخت لازم است، براي به وجود آمدن ميوه (آن درخت) هم لازم است. پس خالق ميوه، خالق درخت هم هست؛ حتي خالق زمين و درخت آفرينش هم بايد همان خالق باشد.
— 117 —
اعلم ايها العزيز! مسألهيي هست كه دو طرف آن از هم بسيار دور است؛ دو طرفي كه هر كدام دانه و سنبله دادهاند، درخت شدهاند و شاخ و برگي گشودهاند. در چنين مسألهيي نبايد شك و ترديد و اوهیام داشت؛ زيرا يك دانه با دانه‌ي ديگر ی از آن نظر كه دانهاند ی تا وقتي زير خاك قرار دارند، امكان اشتباه گرفتنشان وجود دارد، اما بعد از آنكه درخت شدند و ميوه دادند، نميشود در آنها شك كرد كه اگر چنين كني تمام ميوهها عليه تو گواهي خواهند داد. اگر دچار توهم شوي و بگويي اين دانهي ديگريست، تمام ميوههاي آن درخت تكذيبات خواهند كرد. نميتوان دانهيي را كه تبديل به درخت سيب شده، دانه درخت حنظل فرض كرد. اين كار البته با توهم يا تبديل تمام درختان سيب به حنظل ممكن است كه آن نيز محال است.
بنابراين، نبوت چنان دانهييست كه درخت اسیلام با تمام ثمرات و دانههايش از آن عمل آمده است. قرآن نيز مانند خورشيد ی كه ستارگان سيار را ثمره مي‌دهد ی يازده ركن اسلام را نتيجه داده است. آيا بعد از مشاهده اين ثمرات بسيار ارزشمند، جايي براي شك و ترديد در دانه آن باقي خواهد ماند؟ حاشا...
اعلم ايها العزيز! پرنده زيبايي چون طاووس سر از تخم بيرون ميآورد، رشد نموده و شروع به پرواز در آسمان ميكند. كسي را تصور كنيد كه پس از شهرت طاووس در آفاق عالم، در پوست تخم باقي ماندهاش بر روي زمين، زيبايي و كمال و ترقي پرنده را جستجو ميكند؛ آيا در حماقت چنين فردي ترديدي وجود دارد؟ لذا كسي كه بر بدايت حيیات پيامبر ما عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه تواريیخ نقل كردهاند، با نگاهي مادي، سطحي و صوري مينگرد، شخصيت معنوي او را درك نخواهد كرد و مرتبه ارزشي او را نخواهد فهميد. بدايت حيات و لوازم بشري و احوال ظاهري پيامبر را بايد پوستهيي ظريف و قشر نازكي ديد كه خورشيد دو عالم و شجره محمديهيي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چون طوبي از آن بيرون آمده، با فيض الهي آبياري شده و با فضل رباني تكامل يافته است. بنابراين اگر مطلب ضعيفي درباره احوال صوري نبي ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در بدايت حيات
— 118 —
شنيده شد، نبايد در آن توقف كرد؛ بيدرنگ بايد سر برداشت و به انواري نگريست كه در همه عالم پراكنده است.
با اين حال كسي كه با شك و شبهه به مبدأ حيات او نگاه ميكند، حتماً نمي‌تواند بين مصدر و مظهر، اصل و عكس، و ذات و تجلي تفاوت قائل شود؛ اين است كه دچار ترديد ميشود. نبي ذيشأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مظهر و بازتاب تجليات الهيست نه مصدر و منبع آن؛ زيرا او فقط عابد است و از نظر عبادت از همه جلوتر ميباشد. معلوم ميشود اين همه ترقي و كمالي كه در او ديده ميشود، از آن خود او نيست و تجليات رحمان رحيميست كه از بيرون به او داده شده است. همچنان كه در ابتدا بيان شد، هيچ چيز با معناي اسمي نميتواند براي چيزي ی حتي ذرهيي ی مصدر شود، اما ذرهيي كوچك ميتواند بهواسطه معناي حرفي مظهر ستارگان آسمان شود. ليكن چون به غفلت گمان ميكنند ذره مذكور مصدر است و اين چنين به موضوع نگاه ميكنند، صنعت الهي را به حساب طبيعت طاغوتي مينويسند.
اعلم ايها العزيز! ادعيه، نمونه اسرار توحيد و عبادتاند؛ همچنان كه در توحيد و عبادت لازم است، كسي كه دعا ميكند هم بايد بگويد: «خواستهها و آرزوهايي را كه در قلبام ميگذرد، حضرت حق ميداند» و به اين ترتيب بايد به قادر بودن او اعتقاد داشته باشد. چنين اعتقادي لازم ميدارد كه فرد قبول داشته باشد خداوند هر چيز را ميداند و بر انجام هر كاري قادر است.
اعلم ايها العزيز! اين امكان وجود دارد كه خورشيد عالم‌تاب با تجلي وارد چشم مگسي شود و آن را روشني بخشد، اما ورود جرقهيي از آتش به همان چشم و روشن نمودناش، غير ممكن است؛ چرا كه چشم را متلاشي ميكند.
به همين ترتيب يك ذره ميتواند مظهر تجلي شمس ازلي گردد اما نميتواند ظرف مؤثر حقيقياش شود.
اعلم اي نفس مغرور و متكبر و متمرّد! تو داراي چنان حالات ضعف و عجز و فقر و مسكنت هستي كه در برابر ميكروبي كه به كبدت ميچسبد و بعد از
— 119 —
چندين بار بزرگ شیدن قابل رؤيت است، قیادر به مقاومت نيستي، بر زمينات ميزند و از بينات ميبرد.
اعلم ايها العزيز! از بزرگي و كوچكي حافظه را به خردل تعبير ميكنند و در حكم دانهيي از حبوبات است؛ اگر در عرصهيي كه در احاطه قوه حافظه است شروع به گردش كني، تبديل به صحراي وسيعي ميشود كه نميتوان همه جاي آن را ديد. كسي كه نميتواند گردش در عرصه دروني حافظهيي به اندازه خردل را به اتمام برساند، چگونه و به چه صورت دايره آن را تمام خواهد كرد؟ اگر وضعيت خردل نزد عقل چنين باشد، دايرهيي كه عقل در آن به گردش ميپردازد چگونه است؟ عقلاش نيز دنيا را ميبلعد. سبحان الله! حضرت حق خردل را براي عقل، دنيا و دنيا را براي عقل، چون خردلي قرار داد.
اعلم ايها العزيز! يكي از ظلمهاي بزرگ بشر اين است كه ثمراتي را كه نتيجه حسنات مترتب بر تلاشهاي جماعت بزرگيست، مستند به يك فرد ميكند و از او ميداند. در چنين ظلمي، شركي خفي وجود دارد. اگر نتايج زحمت جماعتي كه با اختيار جزيي خود تلاش كرده و آن را بهدست آورده، به يك فرد نسبت داده شود، معنايش اين است كه آن فرد از قدرت خارق العادهيي در مرتبه ايجاد برخوردار است. حتي الهههاي يونانيان باستان و وثنيان، محصول چنين تصورات شيطاني ظالمانهيي هستند.
اعلم ايها العزيز! كسي كه ذكر ميگويد، لطايف مختلفي دارد كه فيض الهي را جذب ميكنند. بخشي از اين لطايف با ادراك قلب و عقل مرتبطاند، بخش ديگري از آنها هم فاقد ادراكاند؛ يعني تابع ادراك نيستند. مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُ حاصل ميشوند؛ لذا ذكرهاي توأم با غفلت هم تهي از فيض (الهي) نيستند.
اعلم ايها العزيز! حضرت حق انسان را در تركيبي بسيار عجيب آفريده است. انسان داراي وحدتي در كثرت، بساطتي در تركيب و فرديتي در جماعت است. همچنان كه هريك از عضوها و حواس و لطايف او لذات و آلام مختص به خود را دارند، از تعاون و امداد سريعي كه در بينشان وجود دارد، ميتوان دريافت كه هر يك از آنها از لذت و الم و تأثرات دوستان خود نيز سهم ميبرند. انسان اگر در
— 120 —
سايه چنين آفرينشي، مسير عبوديت را در پيش گيرد، شايسته مظهريت قسمي از انواع تمام لذتها، نعمتها و كمالات خواهد شد. نيز اگر راه انانيت را در پيش گيرد، استحقاق مواجه شدن با انواع آلام و عذابها را خواهد داشت.
اعلم ايها العزيز! تداوم ذكر كلمهي توحيد براي بريدن بندها و تعلقات فراوانيست كه هر يك دل را اسير ميكنند؛ براي روي برگرداندن نفس از محبوبهاييست كه آنها را بت قرار داده و عبادتشان ميكند. مع هذا هم‌چنان كه اشاره شد، حواس و لطايفي كه در فرد ذاكر هست، به طور جداگانه داراي توحيدهايي هستند؛ و يكي ديگر از كاركردهاي ذكر، قطع علايق اين حواس و لطايف با شريكهاي مناسبشان است.
اعلم ايها العزيز! در استفاده از ثواب حاصل از قرائت فاتحه شريف براي مثلًا يكي از خويشاوندان، يك با هزار مساويست؛ همچنان كه در شنيدن لفظي كه از دهان كسي بيرون ميآيد، فرد با يك جمع مساويست؛ زيرا چيزهاي لطيف مانند مطبعهاند؛ از يك كلمه چاپي، هزار كلمه منتشر ميشود.
اين امر همچنين اشارتيست بر اينكه در اشیياي نیوراني، وحیدت و تكثر توأماند؛ يعني بر وجود هزار ثواب در چيزي نوراني دلالت دارد...
اعلم ايها العزيز! مقام محمود نبي ذيشأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در حكم مائدهيي الهي و سفرهيي ربانيست. لطفها و فيضهیا و نعمتهیايي كه توزيع ميشوند، از آن سفره جريان مييابند. صلوات شريفهيي كه براي رسول ذيشأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام خوانده ميشود، اجابت دعوت به آن سفره است. كسي كه صلوات شريفه را بر زبان ميآورد، وقتي ذات پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را توصيف به صفتي ميكند، بايد بينديشد كه صفت مذكور به كجا تعلق مييابد تا در تكرار صلوات مشوقاش گردد.
اعلم اي عالم دين مهم است. از اينكه اجرتات كم است و رغبتي به علمات وجود ندارد، غمگين مشو؛ زيرا پاداشهاي دنيوي ناظر بر نيازند، نه ارزش ذاتي؛ اما امتياز
— 121 —
ذاتي ناظر بر پاداش اخرويست. پس امتياز ذاتيات را براي پاداش اخروي محفوظ دار و آن را به چند قروش متاع دنيوي مفروش.
اعلم اي نويسندهيي كه با صفت خطيب عام، به زبان روزنامه كنفرانس ميدهي! تو حق داري مرتبه نفسات را نازل نشان دهي و با پشيماني، خطاهايت را اعلام كني. اما به قطع حق نداري با سخنان ياوهي مخالف و متضاد با شعاير اسلامي، اسلام را لكه دار كني.
چه كسي به تو وكالت داده است؟ فتوا را از كجا ميگيري؟ بنا بر كدام حق، به نام ملت و به حساب امت، هذيانهايي درباره اسلام مطرح ميكني و ضلالت را نشر داده و اعلام ميكني؟ ملت و امت را مانند خودت گمراه مدان! ضلالت خود را به چه كسي ميفروشي؟ اينجا مملكت اسلام است، مملكت يهود نيست! اعلام مطالبي كه جمهور مؤمنين آن را قبول ندارند (از طريق روزنامه) دعوت ملت به گمراهيست؛ تجاوز به حقوق امت است؛ با آنكه براي تجاوز به حقوق يك فرد جواز قانوني وجود ندارد، با كدام جسارت به حقوق ملتي بزرگ و حتي جهان اسلام تجاوز ميكني؟ دهانات را ببند!
اعلم ايها العزيز! اين كه كافران دشمن مسلمانان و اهل قرآناند، اقتضاي كفر است؛ چرا كه كفر ضد ايمان است. مع هذا قرآن كافران و آباء و اجدادشان را به نابودي هميشگي محكوم كرده است.
بنابراين محبت با كفار كه انس و الفتشان با مسلمانان غير ممكن است، عبث است. نميتوان با محبت آنها مواجه شد؛ نميتوان از آنها انتظار ياري داشت. بايد حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ گفت و فقط به حضرت حق پناه برد.
اعلم ايها العزيز! تفاوت تمدن كافران با تمدن مؤمنان عبارتند از:
نخست؛ تمدن كفار وحشتيست هولناك كه لباس مدنيت به تن كرده، ظاهرش درخشنده و باطناش سوزاننده است. نماي بيرونياش مُزين و نماي درونياش زشت و پليد ميباشد. صورتاش مأنوس اما سيرتاش شيطاني معكوس است.
— 122 —
ديگري تمدن مؤمنان؛ فرشتهي دلرباييست كه باطناش نور و ظاهرش رحمت است؛ دروناش محبت و بيروناش اخوت ميباشید؛ صیورتاش ياري و معاونت و سيرتاش شفقت و مهربانيست.
آري، كسي كه مؤمن است به اقتضاي توحيد و ايمان، كائنات را مهد اخوت و برادري ميبيند. آنچه همه مخلوقات، مخصوصاً انسانها و بهويژه مسلمانان را به يكديگر پيوند ميدهد، اخوت و برادريست؛ زيرا ايمان تمام مؤمنان را برادراني ميداند كه همگي زير بال مهرباني يك پدر زندگي ميكنند.
اما كفر برودتيست كه حتي برادران را از برادري خارج و در همه اشيا تخم نوعي بيگانگي ميكارد؛ لذا هر چيز را دشمن هر چيز ديگر ميكند.
اگر در حميّت ملي (كفار) اخوتي هم باشد، موقت است؛ با فراق و افتراقي ازلي و ابدي به هم متصل و محدود است. اما محاسن و پيشرفتهاي صنعتي قابل توجهي كه در تمدن كافران ديده ميشود، كلًا اقتباس و انعكاس تمدن اسلامي و ارشادهاي قرآني و اديان سماويست و اين مطلب در آثارم "لمعات" و "سنوحات" به قدر كافي توضيح داده شده و اثبات گرديده است.
رَاجِعْهُمَا تَرَى اَمْرًا عَظِيمًا غَفَلَ عَنْهُ النَّاسُ
اعلم! باب اجتهاد كه از مسايل دينيست، گشوده است اما در زمان كنوني براي ورود به آن شش مانع وجود دارد:
نخستين مانع: همچنان كه در زمستان هنگام شدت برف و بوران، درزهاي كوچك را هم ميگيرند و باز كردن درهاي جديد به هيچ وجه عاقلانه نيست، و همچنان كه هنگام هجوم سيلي عظيم، باز كردن سوراخهايي در ديوار به منظور تعمير باعث غرق شدن ميشود، در زمان منكرات كنوني و در هنگامهيي كه عادات اجانب استيلا مييابند و بدعتها در حیال افزايشاند و ضلالت تخريب ميكند، باز كردن درهاي جديد به نام اجتهاد در قصر اسلاميت و ايجاد درزهايي بر ديوارهايش كه راه را بر خرابكاران ميگشايد، جنايتيست در حق اسلام.
مانع دوم: ضروريات دين است كه اجتهاد وارد آنها نميشود؛ زيرا قطعي و مشخصاند. ضروريات ياد شده در حكم قوت و غذا هستند و (متأسفانه) در زمانه
— 123 —
فعلي متزلزل شده و عدهيي تركشان ميكنند؛ در حالي كه تمام همتها و غيرتها را بايد صرف اقامه و احياي آنها كرد، و در حالي كه اجتهادهاي روشن و خالص سلف (صالح) در باب نظريات اسلامي پاسخگوي نياز همه زمانها ميباشد، كنار گذاشتن آنها و بوالهوسانه به اجتهاد پرداختن، خيانتي بدعت آميز خواهد بود.
مانع سوم: در هر دوره و زمانهيي در نظر انسانهاي آن دوره، امري هست كه قيمتي و باارزش به شمار ميرود؛ يعني متاع مرغوبِ جذابيست كه انديشهها را به خود جلب ميكند. مثلًا در زمانهي كنوني پرافتخارترين و پررونقترين كار، پرداختن به سياست و تأمين حيات دنيويست. مرغوبترين متاع در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان اين بود كه مردم بتوانند عوامل خشنودي خالق آسمانها و زميین و انتظاراتاش از ما را از كلاماش استنباط كنند و سعادت ابدي در جهیان آخرت را ی كه باباش توسط نور نبوت و قرآن گشوده است و بسته نخواهد شد ی كسب كنند و وسايلاش را بهدست آورند. بدين اعتبار، همه افكار و قلوب و روحها در آن مقاطع متوجه اين بود كه مرضيات الهي را بدانند و بياموزند. به همين سبب كساني كه استعداد و اقتدارش را داشتند، در زمانهاي مذكور از تمام احوال و رويدادها و محاورههايي كه واقع ميشد، درس ميگرفتند؛ لذا استعدادهاي والايي پا به عرصه ميگذاشتند كه زمينه لازم براي اجتهاد را فراهم مينمودند.
اما امروز تشتت انديشهها و قلبها، ضعف عنايت و همتها و ابتلا و رغبت انسانها به سياست و فلسفه باعث شده است همه استعدادها متوجه فنون حاضر و حيات دنيوي شوند؛ يعني اجتهاد مستقيمي كه صرف احكام ديني شود، وجود ندارد.
مانع چهارم: اگر هدف كسي كه ميخواهد با وارد شدن از باب اجتهاد دايره مسايل اسلام را گسترش دهد، پيروي از ضروريات و برخورداري از تقوا و كمال باشد، امر نيكوييست؛ اما كسي كه ضروريات را ترك گفته و حيات دنيوي را بر حيات اخروي ترجيح ميدهد، طبعاً تمايلاش به اجتهاد، تمايل به تخريب است. به
— 124 —
عبارت ديگر، او درصدد يافتن راهيست تا بتواند از انجام تكليف شانه خالي كند و رها شود.
مانع پنجم: به وجود آمدن هر چيز يا حكمي، بنابر علتيست؛ به همين ترتيب تابع مصیلحتي هیم ميباشید. ليكن مصلحت، علت نيست؛ حداكثر حكمتيست كه ترجيح داده ميشود. افكار مردم اين زمانه بالذات متوجه سعادت دنيويست، اما نظر شريعت ذاتاً متوجه سعادت اخروي و بالطبع ناظر بر دنيا نيز هست؛ چرا كه دنيا وسيله آخرت است.
بسياري از امور هستند كه بليهيي عمومي بوده و مردم به آنها مبتلايند و از ضروريات شدهاند. اين قبيل امور چون بهواسطه اراده سوء از اميال نامشروع زاده ميشوند، از ضرورياتي نيستند كه محظورات را مباح كنند؛ لذا در شمول رخصت و اجازه شرعي داخل نميشوند. مثلًا اگر كسي با استفاده نادرست از اراده و اختيار خود از راه حرام مست شود، به دليل كارهايي كه در حالت مستي ميكند، معذور نخواهد بود. چنين اجتهادهايي در زمانه كنوني، اجتهادهاي زمينياند نه آسماني. تصرفاتي كه با چنين اجتهادهیايي در احكام خیالق آسمانهیا و زميین صیورت ميگيرد، باطل و مردود است.
مثلًا برخي از غافلان ايراد خطبه به تركي را تشويق ميكنند تا مردم مخصوصاً از اوضاع سياسي باخبر شوند؛ و اين در حاليست كه اوضاع سياسي تهي از دروغ و حيله و افكار شيطاني نيست و جايگاه خطبه، جايگاهي براي تبليغ احكام الهي ميباشد.
سؤال: عوام الناس عربي نميدانند و قادر به درك آن نيستند.
پاسخ: عامه مردم نيازمند ضروريات و مسلمات ديني هستند. جايگاه خطبه نيز براي تبليغ اين قبيل احكام است. اين احكام در لباس عربي اگر مفصل هم نباشد، به اجمال نزد عوام مردم معلوم و معروفاند. به هر حال توانايي، تعالي، برتري و سطوت موجود در زبان عربي، در زبانهاي ديگر وجود ندارد...
— 125 —
اعلم اي بيخرداني كه كور و كر هستيد و دچار غفلت! كساني كه غرق ظلمتها، اسباب را عبادت ميكنيد! وجهي از گواهيهاي پنجاه و پنجگانه مركبات و ذرات عالم بر وجوب وجود و وحدت حضرت حق را مينويسم.
نسبت دادن ايجاد اشيا به خودشان يا به اسباب، موجب شگفتي و حيرت است. اين امر، رد و انكار را ايجاب ميكند و گمراهيهايي را نتيجه خواهد داد كه تلاطمهاي روحي و تشويشهاي عقلي را در پي دارد. اين نيز موجب گريز روحها و عقول ميشود و مجبورشان ميكند به واجب الوجود پناه برند؛ زيرا هر مشكلي با قدرت او حل و فصل ميشود، گرههاي ناگشودني با اراده او باز شده و قلبها با ذكر او اطمينان و آرامش مييابند. حقيقت مذكور را با مقايسهيي شرح ميدهم:
فاعل موجودات (يعني بهوجود آورنده اشيا) يا واجب و واحد است يا ممكن و كثير. فاعل اگر واجب و واحد باشد، نه مشكلي در كار وجود خواهد داشت و نه امر شگفت و غريبي؛ حتي اگر هم باشد، وهمي خواهد بود؛ اما وقتي موجودات به اسباب نسبت داده شود، سختي و غرابت از وهم بودن خارج ميشود و به صورت قطعي و حقيقي تحقق خواهد يافت؛ زيرا هيچ سببي از اسباب كثير ی كه خالي از قصور و ضعف نيست ی قادر به حمل مسبَّب بر شانههاي خود نيست. در چنين وضعي اشتراك اسباب لايتناهي در ايجاد يك شيء لازم ميآيد. مثلًا زنبور عسل از آنجا كه با همه چيز مرتبط است، در صورت نسبت دادن ايجادش به اسباب، مشاركت آسمانها و زمين لازم و ضروري خواهد بود.
با اين حال صدور كثير از واحد به ميزان صدور واحد از كثير، پردردسر نيست، آسانتر است. مثلًا نظم و ترتيبي كه يك فرمانده به افراد كثير ميدهد و آنها را به انجام كارهايي وا ميدارد، افراد كثير ياد شده بعد از مشكلات عديده و بزرگ ميتوانند انجام دهند.
در هر حال نسبت دادن ايجاد به اسباب، افزون بر دشواريهیا و غرابتهیاي بيشمار، زمينه ساز محالهاي بسيار زيادي به شرح زير است:
١- در آن صورت صفات واجب الوجود را در هر ذرهيي بايد مفروض دانست.
٢- مشاركت شركاي بيشمار در الوهيت لازم ميآيد.
— 126 —
٣- در آن صیورت هر ذرهيي، هم بايد حاكم باشد هم محكوم؛ همانند سنگ‌هايي كه در بناهاي گنبدي شكل با تكيه به هم از افتادن ميرهند.
٤- بايد هر ذرهيي از صفتهايي مانند ادراك و اراده و قدرت برخوردار باشد؛ زيرا حُسن صنعت، اين صفات را اقتضا ميكند. براي ايضاح اين حقيقت، چند مثال بيان ميكنيم:
مثال نخست: خورشيد بنا به سرّ شفافيت، در ذرات شيشه، درياهاي زمين و سيارات آسمان به طور مساوي تجلي ميكند.
مثال دوم: بنا به سرّ مقابله، نسبت انعكاس چراغي كه در مركز دايرهيي متشكل از آينهها قرار دارد، به آن آينهها مساويست.
مثال سوم: در دريافت درخشش و روشنايي از نور يا يك شيء نوراني، يك و هزار برابرند؛ اين اقتضاي شي نورانيست.
مثال چهارم: بنا به سرّ تعادل، اگر در دو كفه يك ترازوي حساس، دو گردو يا دو خورشيد گذاشته شود و بعد به يكي از كفهها چيزي اضافه شود، (قطعاً) همان كفه پايين ميآيد و كفه ديگر بالا ميرود.
مثال پنجم: كشتي بزرگ و كشتي كوچك در حركت و پيش رفتن تفاوتي ندارند؛ ناخدا كودك باشد يا بزرگسال، فرقي نميكند؛ زيرا انتظام در كارها وجود دارد.
مثال ششم: نسبت ماهيت مجردهيي چون حيوان ناطق به افراد كوچك و بزرگاش مساويست.
خلاصه: با مثالهاي مذكور روشن شد كه در نسبت قليل و كثير يا كوچك و بزرگ به شيء واحد، تفاوتي وجود ندارد و اين امكان پذير ميباشد. لذا به دليل اسراري چون انتظام و تعادلي كه در اشيا وجود دارد، امتثال اوامر تكويني، اطاعت، نورانيت قدرت ازلي و شفافيت جنبه دروني اشيا؛ احياي زمين و يك مگس يا ايجاد آسمانها و يك درخت و آفرينش يك ذره با خورشيد براي واجب الوجود نسبتي مساوي دارند. اين مساوات و عدم تفاوت، با چشم ديده ميشود.
— 127 —
ببين! نقشها و صنعت قدرت ازلي كه ماهيتاش مجهول است و با معجزاتاش معلوم، مخصوصاً در ميوهها و سبزهها اگر به اسباب ارجاع داده شوند، له خواهند شد.
نتيجه: در ايجاد چيزهاي حياتي، وجودي و نوراني سه نقطه زير وجود دارد:
نقطه نخست: اسباب وضع شدهاند براي ديده نشدن مباشرت ظاهري قدرت و امور خسيسه.
نقطه دوم: درون حيات، وجود و نور همانند بيرونشان شفاف است؛ لذا اسباب كه در حكیم پردههاي كدرند، وضع نشدهاند. اگر وسايطي هم باشند كه يادآور پردههاي ظريف و نازكاند، دست قدرت را ميتوان در زير آنها مشاهده كرد.
نقطه سوم: در آفرينش و تأثيرگذاري قدرت ازلي، سختي و مشقتي نيست. براي قدرتي كه درخت انجير عظيم الجثه را از دانه انجير بيرون ميآورد و با وصل يك بند ظريف به خربزه بزرگي آن را توليد ميكند، انجام هيچ كاري دشوار نيست. وجود و ظهور صاحب قدرتي با چنين معجزات، از وجود و ظهور عالم آشكارتر است؛ زيرا هر مصنوعي از چند نظر عيناً بر خود دلالت ميكند اما بر صانعاش هم عيناً و هم عقلًا از وجوه متعددي دلالت دارد. اگر تمام اسباب جمع شوند و به يكديگر ياري رسانند، نميتوانند مشابه مصنوعي را كه ايجادش از آنها خواسته شده، بهوجود آورند.
اعلم ايها العزيز! عرصه فكر و انديشه انسان چنان فراخ است كه احاطه بر آن ممكن نيست؛ از سوي ديگر چنان محدود است كه جايي براي سوزن انداختن در آن نيست. آري، گاه در درون ذرهيي ميچرخد، گاه در قطرهيي شناور ميشود و گاه در نقطهيي محبوس؛ گاهي نيز عالم را چون هندوانهيي به دست ميگيرد و كائنات را چون مسافري ميآورد و در اتاق عقل مهمان ميكند؛ و گاهي چنان پا از حد خود فراتر ميگذارد و به بلندي صعود ميكند كه درصدد ديدن واجب الوجود بر ميآيد؛ گاه نيز كوچك، شبيه ذره ميشود؛ گاهي نيز به قدر آسمانها بزرگ شده و وسعت مييابد؛ گاهي در قطرهيي جا ميگيرد و گاهي نيز فطرت و آفرينش را در درون خود جاي ميدهد...
— 128 —
اعلم ايها العزيز! نعمتهايي كه حضرت حق به انسان عطا ميكند ی اعم از آفاقي يا انفسي ی تحت شرايطي به انسان واصل ميشوند. مثلًا براي آنكه انسان بتواند از نعمتهايي مانند نور و هوا و غذا و صوت و صدا استفاده كند، بايد اعضايي چون چشم و گوش و دهان و بيني در وجود او گشوده شده باشند. اين اعضا و جوارح هم مستلزم خلق و ايجاد از سوي خداوندند. دست انسان در كسب و اختيار خويش صرفاً در گشودن اين اعضا باز است.
بنابراين انسان نبايد نعمتهیاي مذكور را چیون مالي كه بر سر راه مييابد، بيصاحب و بيحساب و كتاب پندارد. نعمتها با قصد منعم حقيقي ميآيند و انسان نيز با اختيار آنها را كسب ميكند. سپس بسته به نياز، بهواسطه اراده عطا كننده به او در بدناش انتشار مييابند.
اعلم ايها العزيز! پايان و انتهاي هيچ چيز از نظر نظم و زيبايي كمتر و بدتر از اول آن نيست؛ به همين ترتيب ظاهر و صورت آن نيز از نظر صنعت و حكمت زيباتر از باطناش نيست. پس صورت دروني و نهايت اشيا را بيصاحب گمان مكن و آن را حاصل تصادف مدان. اثر صنعت و حكمت در شكوفه، از ميوه حاصل از شكوفه و نيز اثر صنعت و نقیوش دانه، از جوانهيي كه از آن دانه بيرون ميآيد، كمتر نيست؛ بنابراين صانع ذوالجلال هم اول است هم آخر، هم ظاهر است هم باطن...
﴿ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴾
اعلم ايها العزيز! اعجاز قرآن سديست در برابر تحريف آن. مادام كه قرآن معجزه است، انسان قادر به تقليد از آن نيست. نميتوان آيات قرآن را به سخنان ديگر تبديل كرد، در نتيجه دست به تحريف و تغيير در قرآن زد؛ زيرا مفسر، مؤلف، مترجم يا محرّف نميتواند اسلوب و جامه دلخواه خود را به شكل آيات قرآن درآورد. مُهر اعجاز بر آيات ديده ميشود؛ سخني را كه داراي چنان مُهري نباشد، نميتوان آيه دانست. پس اعجاز، تحريف و تغيير را نميپذيرد.
اعلم ايها العزيز! قیرآن كیريم هنیگامي كیه نعمتهیا و آيات و دلايل را بر ميشمارد، آيه جليله
﴿ فَبِاَىِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ﴾
را مكرر ذكر ميكند؛ در اين امر دلالتي چنين وجود دارد: آنچه باعث بيشترين عصيان، شديدترين طغيان و
— 129 —
بزرگترين كفران جن و انس ميشود، آن است كه انعام را در متن نعمتها نمي‌‌بينند و چون انعام را نميبينند، از منعم حقيقي غفلت ميكنند. به دنبال غفلت از منعم، نعمتها را به اسباب يا تصیادف نسبت داده و تعلق نعمتها را به خداوند تكذيب ميكنند. بنابراين هر فرد مؤمني بايد در بدايت هر نعمتي، بسمله را بخواند و با قصد اينكه آن نعمت از جانب خداوند است، بداند كه صرفاً با نام خداوند و به حساب حضرت حق از نعمت مذكور برخوردار ميباشد؛ لذا به شكرگزاري و ستايش خداوند بپردازد.
اعلم ايها العزيز! انسان وقتي به لحاظ قلبي و فكري به حقیايق الهي نگاه ميكند و ميانديشد ی مخصوصاً در زمان نماز و عبادت ی وسوسهها و خواطر پست و زشت و بسيار ناخوشايند از سوي شيطان يا نفس خويش همچون مگسهايي به عقل و قلباش هجوم ميآورند. كسي كه به دفع اين قبيل امور مربوط به هوس، وهمي و زشت بپردازد، مغلوب وسوسهها خواهد شد. چاره شكست آنها و فراري دادنشان، ترك صحنه رويارويي و سرگرم نشدن به آنهاست. آري، هر قدر كه با زنبورها مشغول شوي، هجومشان را بيشتر ميكنند. اگر كاري با آنها نداشته باشي، تركت ميكنند و ميروند. وانگهي وسوسههاي مذكور، نه ضرري براي حقايق الهي دارند و نه براي قلب تو. اگر از دريچههاي خانهيي كثيف، خورشيد و ستارگان آسمان يا گلهاي بهشتي را تماشا كنند، كثافت دريچهها نه تماشاچي را آلوده ميكند و نه منظرهها را؛ يعني تأثير ناخوشايندي نخواهد داشت.
سخنان ناخوشايند مذكور، سخن قلب تو نيست؛ زيرا قلبت از اين بابت متأثر و متأسف است. اين حرفها از لمّه شيطاني سرچشمه ميگيرد كه به قلب نزديك است. مثلًا تو هنگام نماز در برابر خانه خدا، در حالي كه در حضور الهي در حال تفكر در آيات خداوند هستي، تداعي افكار ياد شده رهايت نميكنند و تو را به دورترين مطالب پست و بيمعنا سوق ميدهند، براي مثال تصوير مار در آينه نيش نميزند يا تصوير آتش نميسوزاند يا ديده شدن نجاست آينه را آلوده نميكند.
اعلم ايهیا السعيد! اين چه غروريست؟ اين چه غفلتيست؟ اين چه شكوهيست؟ اين چه استغناييست؟ اين چه عظمتيست؟ اختيارت به قدر تار موييست و قدرتت ذرهيي؛ چراغ حياتت خاموش شد و شعلهيي باقي ماند؛
— 130 —
عمرت سپري شد و ادراكت به انتها رسيد و لمعهيي ماند؛ شهرتت از دست رفت و آني ماند...
زمانت سپري شد؛ جز گور، جاي ديگري داري؟ بيچاره! آيا عجز و فقرت حد و مرزي دارد؟ آرزوهايت بينهايت و زمان مرگت نزديك است. حال و روز كسي كه چنين ناتوان و تهيدست است و قدرت و اختياري هم ندارد، چه خواهد شد؟ با چنين عجزي بايد به خالق رحمان و رحيمي كه صاحب خزاين رحمت است، اعتماد كرد؛ اوست كه نقطه اتكاي هر كس است؛ اوست كه هر ناتواني را ياري ميكند...
— 131 —
هذِهِ الْمُنَاجَاةُ تَخَطَّرَتْ فِى الْقَلْبِ هكَذَا بِالْبَيَانِ الْفَارِسِى
اين مناجات فارسي به رغم اختصارش، حاوي حقايق مفصليست. سي و پنج سال پيش كه در آنكارا منتشر شد، سلطان احمد سفير افغانستان آن را بسيار پسنديد و نسخهيي از آن را براي شاه افغان ارسال كرد. برگردان تركي آن در "رساله سالمندان" و "گفتار هفدهم" آمده، لذا در اينجا ترجمه نشد.
يا رب به شش جهت نظر مي‌كردم، درد خود را درمان نمي‌‌ديدم
در راست مي‌ديدم كه "ديروز" مزار پدر من است
و در چپ ديدم كه "فردا" قبر من است
و "امروز،" تابوت جسم پر اضطراب من است
بر سر عمر، جنازه من ايستاده است
در قدم، آب خاك خلقت من و خاكستر عظام من است
چون در پس مي‌نگرم، بينم اين دنياي بي‌بنياد هيچ در هيچ است
و در پيش، اندازه‌يي نظر مي‌كنم، درِ قبر گشاده است
و راه ابد، به دور و دراز پديدار است
مرا جز جزء اختياري، چيزي نيست در دست
كه آن هم عاجز و كوتاه و كم عيار است
نه در ماضي مجال حلول، نه در مستقبل مدار نفوذ است
ميدان‌اش، اين زمان حال و يك آن سيال است
با اين همه فقرها و ضعف‌ها، قلم قدرت تو آشكار است
نوشته است در فطرت ما، ميل ابد و امل سرمد
بلكه هر چه هست، هست
دايره احتياج مانند دايره مد‌نظر بزرگي دارست
— 132 —
خيال كدام رسد، احتياج نيز رسد
در دست هر چه نيست، در احتياج است
دايره اقتدار همچو دايره دست، كوتاه كوتاه است
پس فقر و حاجات ما به قدر جهان است
و سرمايه ما هم‌چو جزء لايتجزا است
اين جزء كدام و اين كائنات حاجات كدام است؟!
پس در راه تو از اين جزء نيز باز مي‌گُذشتن، چاره من است
تا عنايت تو دستگير من شود، رحمت بي‌نهايت تو پناه من است
آن كس كه بحر بي‌نهايت رحمت يافته است، تكيه نكند بر اين جزء
اختياري كه يك قطره سراب است
اي واي كه اين زندگاني همچو خواب است
وين عمر بي‌بنياد همچو باد است
انسان به زوال، دنيا به فنا است؛ آمال بي‌بقا، آلام به بقا است
بيا اي نفس نافرجام، وجود فاني خود را فدا كن
خالق خود را كه اين هستي وديعه است
و مُلك او، و او داده، فنا كن تا بقا يابد
از آن سرّي كه نفي نفي اثبات است
خداي پركرم، خود ملك خود را مي خرد از تو
بهاي بيكران داده براي تو، نگاه دارست
— 133 —
(اين بخش توسط مؤلف به زبان تركي تأليف شده است)
متن خطبهييست كه در تاريخ ١٣٣٩
خطاب به مجلس مبعوثان نوشته بودم
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ اِنَّ الصَّلَوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا ﴾
(نساء: ١٠٣)
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد! خواهش ميكنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجع به مسأله‌يي بشنويد:
١- لازمه نعمت الهي خارق العاده‌ي موجود در اين ظفر و پيروزي، شكر است تا ادامه يابد و بيش‌تر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نبيند، از بين مي‌رود؛ مادام كه قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهانيديد، لازم است فرائضي چون نماز را كه صريح‌ترين و قطعي‌ترين حكم قرآن است، به جا آوريد تا فيض آن به صورت خارق العاده‌يي در شما توالي يافته، ادامه داشته باشد.
٢- جهان اسلام را مسرور كرديد و محبت و توجه آن‌ها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلامي‌ست؛ زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
٣- شما در اين دنيا فرماندهي كساني را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم
— 134 —
ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأن عالي همتان است؛ در غير اين صورت با اينكه در اينجا فرمانده هستيد، در آن‌جا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد. اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست كه اهل خرد را راضي كند، اطمينان‌شان را جلب نمايد و مقصود بالذات آن‌ها باشد.
٤- مردم اين ملت اسلامي هر قدر بي‌نماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند، باز هم دوست دارند كسي رييس‌شان شود كه متدين است؛ حتي در سراسر كردستان اولين سؤالي كه درباره كارمندان مي‌پرسند اين است كه «آيا نماز مي‌خوانند؟» فرد اگر نماز خوان باشد، به او كاملًا اطمينان مي‌كنند و اگر اهل نماز خواندن نباشد، هر قدر كه مي‌خواهد قدرت داشته باشد، در نظر آن‌ها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب، مردم شورش كرده بودند؛ من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
گفتند:
فرماندار نماز نمي‌خواند و مشروب ميخورد؛ ما چه‌طور مي‌توانيم از چنين افراد بيديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را مي‌زدند كه خود اهل نماز نبودند؛ ياغي و راهزن بودند.
٥- بيش‌ترِ پيامبیران در شیرق و بيش‌تر حكيمان در غیرب ظهور كرده‌اند. اين از اسیرار تقديیر (الهي)ست و منظیور آن است كه آن‌چیه موجب به پاخاستن شیرق مي‌شود، دين و دل است نه عقیل و فلسفه. شما شرق را بيدار كرديد و اينك مي‌بايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاش‌تان هَبَاءً مَنثُوراً از بين خواهد رفت يا سطحي باقي خواهد ماند.
٦- دشمنان شما و اسلام يعني اروپايي‌ها، از بي‌قيدي شما در دين بسيار سوء استفاده كرده و مي‌كنند، حتي مي‌توانم بگويم آن‌هايي كه از اهمال شما در دين سوء استفاده ميكنند، به اندازه دشمنانتان به اسلام ضرر رساندهاند. براي
— 135 —
مصلحت اسلام و سلامت ملت مي‌بايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحاد و ترقي.م. به رغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در اين بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آن‌ها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان كشورهاي ديگر شاهد بي‌توجهي آن‌ها (به امور ديني) نبوده‌اند، لذا براي‌شان احترام قائل بوده و هستند.
٧- جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با اين كه مدت‌هاي مديدي‌ست كه به لحاظ مادي بر مسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقه‌هاي گمراه در داخل، به صورت اقليت‌ها اما مضر، محكوم بوده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كارانه‌ي بي‌قيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه مي‌گيرد نمي‌تواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم اسلام، صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلام امكان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨- در زماني كه تمدن بي‌بند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو به‌سوي نابودي دارد و در هنگامه‌يي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است نمي‌توان با بي‌قيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن ندارد؛ اسلامي كه تا اين حد در معرض رخنه‌هاي گوناگون بوده است.
٩- اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدماتتان را ارج مي‌نهند؛ آن‌ها مسلمانان مصمم و پايداري هستند. آن‌ها شما را به جد دوست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما مي‌دانند. از فداكاري شما تقدير مي‌كنند و بزرگ‌ترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم مي‌دارند. اتصال و استناد شما به آن‌ها به‌واسطه عمل
— 136 —
به فرامين قرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروري‌ست؛ وگرنه ترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب مي‌شود نظر عالم اسلام متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠- اگر در راهي نُه احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بي‌باكِ مجنون از جان گذشته‌يي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ضروريات ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال مي‌كند، نود و نُه درصد احتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حالي‌ست كه در ترك فرائض (ديني) نود و نُه درصد احتمال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود داشته باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه به حال دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانه‌يي مي‌تواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازه‌يي مي‌دهد؟ مخصوصاً اين فرماندهان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آن‌ها تقليد مي‌كنند. ملت از قصور و كوتاهي‌هاي آن‌ها يا تقليد يا انتقاد خواهد كرد و اين هر دو مضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آن‌ها حقوق بندگان را هم در بر مي‌گيرد. با كساني كه گوش‌شان به اخبار و دلايلِ متضمنِ سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيست و قايل به اوهامي هستند كه از سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمه مي‌گيرد، نمي‌توان كار جدي و درست انجام داد. سنگ‌هاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد...
شخصيت معنوي اين مجلس به‌واسطه قدرتي كه دارد، معناي سلطنت را بر عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به وكالت در عهده نگيرد، و نيازهاي ديني ملتي را كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرمي‌هاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند؛ نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهار چيز است، اما با عادات مستمر، در هر روز دست كم پنج نوبت به دين احساس نياز
— 137 —
مي‌كند؛ همين ملت به ناچار، معناي خلافت را به اسم و رسم و لفظِ مورد قبول شما خواهد داد، و براي تداوم اين معنا قدرت را نيز عطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در دست مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) مي‌شود، اين امر نيز با آيه
﴿ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰه جَمِيعًا ﴾
در تضاد است.
زمان، زمان جماعت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيش‌تري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيش‌تري دارد. خليفه‌ي شخصي صرفاً با استناد به جماعت است كه مي‌تواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستقيم باشد، كامل‌تر و درخشان‌تر خواهد بود، و اگر در مسير درست نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدياش محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگانگان را با بدي در داخل از بين مبريد. شما مي‌دانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفان‌تان در حال تخريب شعائر اسلام‌اند. در اين صورت وظيفه واجب شما احياي شعائر و حفاظت از آن‌هاست؛ وگرنه نادانسته كمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نمي‌شود، بلكه جسارت او را بيش‌تر مي‌كند.
﴿ حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
﴿ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ﴾
اعلم ايها العزيز!
(اي برادر عزيزم بدان كه!)
اعلم ايها العزيز! در بررسي براهين و دلايل اقامه شده براي اثبات حقايق ايماني، انتقاد مكن كه اين دليلِ ضعيف و ناچيز، از رسيدن به نتيجهيي چنان بزرگ ناتوان است، زيیرا در چپ و راست همیان دليیل كه به ضعف متهیماش
— 138 —
ميكني، قطعات و نيروهاي تقويت كننده بسيار فراواناند. آري، هر يك از شاهدان، شهيدان، برهانها، دليلها و نشانههايي كه بر صدق اسلام دلالت دارند، در ميدان دفاع، به حمايت از دوست خود ميپردازند، گزارش درستي كارش را امضا و صحت آن را تأييد ميكنند. دليل مذكور نيز، نقش كارشیناس علم و خبر آن دليل را مييابد، زيرا در حقايق ايماني، هدف، ثبوت است، نفي نيست. يكي از آنها كه نشان از شيء ثابت دارد به منزله هزار است. در ثبوت، طرز نشان دادن نشان دهندگان مناسب و موافق يكديگر است، لذا هر كدام از آنها ديگري را تزكيه و تصديق ميكنند، اما در نفي، توافقي در شهادت نفي كنندگان وجود ندارد. آنها در نفي خود اسباب مخالفي را نشان ميدهند. لذا شهادت آنها دليلي بر صحت قول يكديگرشان نيست؛ چرا كه توافقي وجود ندارد.
اعلم ايها العزيز! گاهي محبت شديد به چيزي موجب انكار آن چيز ميشود؛ به همين ترتيب، شدت خوف، فراخي عظمت، و عدم احاطه عقل نيز موجب انكار ميشود.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه درخت حنظل در درون دانه آن مندرج است، با يقيني شهودي مشاهده كردهام كه جهنم نيز در تخم كفر و ضلالت قرار دارد. نيز همانطور كه دانه خرما، باردار نخل است، به حدس قطعي ديدم كه در دانه ايمان، بهشت موجود است. تبديل و تحول آن دانهها به درخت، امر غريبي نيست، لذا ميتوان پذيرفت كه كفر و ضلالت در معنا، جهنمي عذاب آور، و ايمان و هدايت هم بهشت را نتيجه خواهند داد.
اعلم ايها العزيز! قلب دانهيي كه قرار است تخم و بذر شود، يعني دروناش، اگر شكافته شود، ترديدي نيست كه نشو و نما نخواهد يافت، ميميرد و از بين ميرود؛ به همين صیورت قلب انانيتي كه از آن به اَنَا تعبيیر ميكنند نيز، اگر بهواسطهي حرارت و شیعاع ذكر اللّٰهُ اللّٰهُ بسوزد و سوراخ شود، با غفلت رشد نميكند تا فرعون شود. در آن حال برابر آفريدگار آسمانها و زمين عصيان نخواهد كرد، بلكه در سايه آن ذكر الهي اَنَا محو ميشود.
— 139 —
"نقشبنديان" با ذكر خفي كه در خصوص نحوه اداي ذكر اتخاذ كردهاند موفق به فتح قلب شده و ميكروب انا و انانيت را كشته و سر نفس اماره را كه فرمانبردار شيطان است بر سنگ كوبيدهاند. "قادريان" نيز در سايه ذكر جهري طاغوتهاي طبيعت را تار و مار كردهاند.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه در عالم آثار حكمت را ميتوان بر چهره هر چيیزي مشیاهده كرد، آثار حكمت و اهتمام را بر دورترين و گستردهترين و ظريفترين طبقات كثرت نيز ميتوان ديد. آري، در صفحه وجه و پيشاني و پوست انسان و در كف دست او ی كه نتيجه و منتهاي كثرت و تكثر است ی با قلم قیدر، خطها و نقشها و نشانهاي بسيار فراواني ترسيم شده است. پيداست كه كلمات و حروف و نقطهها و حركات نوشته شده بر اين صفحات انساني، بر معاني و معنويات روح انسان دلالت دارند؛ همچنين بر نامههاي نوشته شده توسط قدر در فطرت او نيز اشاره ميكنند. دوست من! حاشيه نوشته شده توسط قدر بر صفحات پيشين انسان، منفذي براي ورود تصادف و اتفاق باقي نگذاشته است.
اعلم ايها العزيز! عدهيي كه مبتلا به محبت اين دنيا هستند گمان ميكنند مقصد و غايت حيات دنيا، خدمت به آن و ماندگارياش است و فايده ديگري ندارد؛ يعني تمام اعضاي شگفت انگيز و تجهيزات خارق العادهيي كه فاطر حكيم در ذوي الحيات و گوهر انسانيت به وديعه نهاده، براي حفظ و بقاي اين حيات سريع الزوال است؛ در حالي كه موضوع اگر چنين بود، دلايل و براهين حكمت، عنايت، نظم و ترتيب، و عدم بيهودگي كه به گواهي نظامهاي نامتناهي در كائنات، در سطح عالم مشهود است، بر عكس، دليل و برهاني ميشد براي بيهودگي، اسراف، بينظمي و عدم حكمت.
اي دوست! فوايد حيات دنيوي بسيار زياد است. بعد از تعيين حصهيي از آن فوايد براي صاحب حيات (به نسبت تصرف و خدمتاش) غايات و ثمرات باقيمانده به فاطر حكيم باز ميگردد. آري، انسان و حيات انسان مزرعهييست براي تجليات اسماي الهي. نيز مظهريست براي انواع جلوههاي رحمت الهي در بهشت. همين طور نهال يا دانهييست براي ثمرات خارق العاده و نامتناهي حيات
— 140 —
اخروي. معلوم ميشود انسان مانند ناخداي يك كشتيست. ناخدا به نسبت علاقه و خدمتاش، از فوايد نامحدود كشتي برخوردار ميشود، باقيمانده متعلق به سلطان است. انسان نيز با كشتي وجودش، به نسبت علاقهيي كه دارد، سهم خود را از ثمیرات زنده آن وجود دريافت ميكند و باقي به سلطان ازلي تعلق مييابد...
اعلم ايها العزيز! لذتها و ذوقها و زينتهاي دنيا، در صورتي كه خالق و مالك و مولايمان را نشناسيم، بهشت هم باشد جهنم است. آري، چنين ديدم و چنين چشيدم. مخصوصاً مگر چيزي جز معرفت الله براي خاموش كردن آتش شفقت وجود دارد؟ آري، اگر معرفت الله باشد، ميلي به لذات دنيا باقي نميماند و حتي اشتياق به بهشت نيز رنگ ميبازد.
اعلم ايها العزيز! هر چيزي كه در دنيا جريان مييابد و حاصل ميگردد دو وجه دارد. يكي ناظر بر آخرت است كه در نفس الامر ثابتترين و سنگينترين وجه همين است؛ و ديگري وجهيست كه ناظر بر دنيا و نفس و هوس ميباشد. اين وجه به دليل حقارت و خفت و زوال در چنان موقعيتيست كه ارزش لازم را براي ايجاد تأثر و تألم و اضطراب و نگراني قلب ندارد.
اعلم ايها العزيز! در ميان انسانها چنان ابلهاني هستند كه اگر تمثال خورشيد را در ذرهيي شفاف، يا تجلي آن را در رنگ گل ببينند در طلب لوازم شمس حقيقي در آن تجلي و تمثال بر ميآيند و ميكوشند آن را مركز عالم كنند و در پي جاذبهاش نسبت به سيارات برآيند. با اين حال وقتي تمثال يا تجلي مشهودشان در ذره يا گل، به دليلي از ميان رفت، به سبب كوري چشم و بينايي، راه انكار خورشيد حقيقي را در پيش ميگيرند. اين ابلهان نميتوانند بين وجود ظلي كه بهواسطه تجلي حاصل شده، و وجود اصلي و حقيقي تفاوت قائل شوند، لذا آنها را با هم اشتباه ميگيرند. اين است كه وقتي تمثال و سايه خورشيد را در چيزي ميبينند ميخواهند از گرما و نور و ساير ويژگيهاي خورشيد هم برخوردار شوند.
— 141 —
همچنين ابلهان با ديدن مگس و سوسك و حشرات كوچك و پست ديگر، با وجود مشاهده اثر صنعت و حكمتي متعالي در آنها، ميگويند: "صانع اهميت زيادي به اينها داده است. يك مگس چه ارزشي ميتواند داشته باشد كه اين همه هزينه و زحمت صرف آن ميشود؟"
دوست من! براي قانع كردن چنين ابلهاني و رفع اشكالاتشان، چهار مورد زير را بايد دانست:
اول: هر چيزي كه با كمال ربوبيت حضرت حق مرتبط باشد، توصيفگر اوست، و از آنجا كه شيء مذكور مظهیر ربوبيت (حق) است، محل تجلي كمالاش نيز ميشود، اما نميتواند متصف به آن كمال شود.
دوم: از هر چيزي بهسوي نور حضرت حق، دري گشوده ميشود. بسته شدن يكي از اين درها، بسته شدن ساير درهاي بيشمار را لازم نميدارد، ليكن باز شدن همه آنها با يك كليد امكان پذير است.
سوم: قَدَر كه از علم محيط انعكاس مييابد، حصهيي از اسماي نوريه را در هر چيزي ترسيم كرده است.
چهارم:
﴿ اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴾
(يس: ٨٢)،
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان: ٢٨)
براساس صراحت موجود در اين آيات، وجود هر چيزي وابسته به امر كُنْ است؛ به همين ترتيب ايجاد اشيا و سپس احياي آنها، مانند ايجاد و احياي نفس واحده است. معلوم ميشود اگر ايجاد به حضرت حق نسبت داده شود، تا اين حد سهل و آسیان خواهد بود. اما اگیر به خود اسباب يا اشيا نسبت داده شود لازم ميشود محالهاي ناشي از حكمهاي تمام عقلا و ابلهان را بپذيرند.
اعلم ايها العزيز! قیرآن معجز البيان حقايق را طي ضرب المثلهايي بيان ميكند، زيرا حقايق مجرد مربوط به دايره الوهيت را در دايره ممكنات فقط با مثیال ميتوان بيان كرد و توضيح داد. انسان ممكن و مسكين نيز در دايره‌ي امكان با توجه به مثالهیا، دربیارهي شئونات و احیوال دايره‌ي وجوب ی كه فیوق اوست ی ميانديشد.
— 142 —
اعلم ايها العزيز! به درون هر چيز، ملكوت، و به بيروناش مُلك گفته ميشود. بدين اعتبار، انسان و قلب، هم ظرف يكديگرند و هم مظروف هم. زيرا انسان از وجه مُلك، ظرف قلب است و از وجه ملكوت، مظروف.
اين قاعده در خصوص عرش و كون نيز ساري و جاريست. عرش تركيب و آميختهييست از اسمهیاي ظاهر، باطین، اول و آخیر. عرش به اعتبار اسیم ظاهر در اين تركيب، مُلك؛ و كَون ملكوت ميشیود. عرش به اعتبار اسم باطن، ملكوت؛ و كون مُلك ميگردد. معلوم ميشود اگر از منظر اسم ظاهر به عرش نگاه كنيم، عرش، ظرف، و كون هم مظروف ميشود. اما اگر با چشم اسم باطن نگاه كنيم، عرش، مظروف، و كون، ظرف خواهد بود؛ به همين ترتيب به اعتبار اسم اول، عرش در برگيرنده بدايت كون ميباشد، كه مورد اشاره آيه
﴿ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ ﴾
(هود: ٧)
است؛ به اعتبار اسم آخر نيز نهايتِ كون را كه در حديث شريف سَقْفُ الْجَنَّةِ عَرْشُ الرَّحْمن است در برميگيرد.
معلوم ميشود عرش چنان تركيبيست كه با اخذ حصههايي از چهار اسم مذكور، راست و چپ و بالا و پايينِ كون و وجود را احاطه ميكند.
اعلم ايها العزيز! عجز، معدن نداست و نياز منبع دعا.
پس اي پروردگار من، اي آفريننده من، و اي مالك من!
در خواندنات حجتام نيازم است.
داراييام در دعاهیايي كه به درگاهات ميكنم فقر و فاقهام است.
وسيلهام فقر و فقدان حيلهام است.
خزانهام عجز است.
سیرمايهي اصليام خواستههايم؛
شفيعام حبيبات (عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام) و رحمت توست؛ عفو بفرما، ببخش و رحمت كن يا الله، يا رحمان، يا رحيم! آمين.
— 143 —

ضميمه رساله حباب

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
خدايي را حمد و ثنا ميكنيم كه اين عالم كبير را ايجاد كرده است؛ و "انسان" نيز كه عالم صغير ناميده ميشود ابداع اوست. يكي انشا، و ديگري بناي اوست؛ يكي صنعت، و ديگري صبغه اوست؛ يكي نقش، و ديگري زينت اوست، يكي رحمت و ديگري نعمت اوست؛ يكي قدرت، و ديگري حكمت اوست؛ يكي عظمت، و ديگري ربوبيت اوست؛ يكي مخلوق و ديگري مصنوع اوست؛ يكي مُلك و ديگري مملوك اوست؛ يكي مسجد و ديگري عبد اوست؛ آري، همه اينها با تمام اجزايشان ملك و مال خداوند هستند و اين امر با مُهر و سكهيي اعجاز آميز ثابت است...
اَللّٰهُمَّ يَا قَيُّومَ الْاَرْضِ وَ السَّمَاءِ اِنَّا نُشْهِدُكَ وَ جَمِيعَ مَصْنُوعَاتِكَ وَ جَمِيعَ خَلْقِكَ بِاَنَّكَ اَنْتَ اللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ وَ نَسْتَغْفِرُكَ وَ نَتُوبُ اِلَيْكَ وَ نَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ كَمَا يُنَاسِبُ حُرْمَتَهُ وَ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم ايها العزيز! هر كس خود را متعلق به خدا بداند همه اشيا له او خواهند بود، و هر كس كه خود را از آن خدا نداند همه اشيا عليه او خواهند بود. متعلق دانستن خود به خدا، با ترك همه چيزها و دانستن اين حقيقت ميسر است كه همه چيز از اوست و به او باز خواهند گشت.
اعلم ايها العزيز! وجود و همه لوازم آن را كه حضرت حق انعامات كرده به صورت تمليك نيست، يعني اينها به تو داده نشدهاند تا خود را مالك و آنها را
— 144 —
ملك خويش بداني و هر طور كه ميخواهي در آنها تصرف كني. در اين قبيل نعمتها صرفاً مطابق با رضاي الهي ميتوان تصرف نمود.
آري، مهمان نميتواند خلاف رضا و اجازه صاحبخانه، در غذاها و ساير امور زياده روي كند.
اعلم ايها العزيز! برخي افراد كه ديدگانشان دچار كسوف گشته وقوع حشر و نشرهاي خصوصي نامحدود را در برابر چشمان كور خود ميبينند اما قيامت كبري و حشر عام را منكر ميشوند. آيا كسي كه حشر و نشر ثمرات سالانه درختاني را كه شكوفه و ميوه دادن آنها را شاهد است ميبيند و با اين حال حشر عمومي (موجودات) را انكار ميكند، شرم نميكند؟ اينان اگر بخواهند با يقيني شهودي حشر عمومي (موجودات) را مشاهده كنند (به شرط خردمندي) در فصل تابستان وارد باغ كره زمين شوند. آيا آفريدههاي لطيفي كه لذيذ و عسل گونه و پاكيزه و معجزه قدرت هستند و بر شاخههاي درختان آويزانند، همان ميوهها، يا مشابه همان ميوههاي سال پيش نيستند كه مُرده و رفتهاند؟
اگر ميوههاي مذكور نيز مانند انسانها داراي وحدت روحي بودند، آيا ميوههاي پيشين و ميوههاي تازه فعلي عين هم نميشدند؟ آنها فاقد روحاند، به همين دليل تشابهي قريب به عينيت در بينشان هست؛ تشابهي كه نشانگر كيفيتيست كه نه عين است، نه غير. آيا كسي كه اين وضع را در ميوهها ميبيند ميتواند حشر را امر بعيد (و غير ممكني) بداند؟
به همين ترتيب ارزاق و غذاهاي لازم با بالابرهاي معنوي به شاخههاي بلند درختان منتقل ميشود و ميوههايي چون توت و زردآلو با تبسم چهره مينمايند؛ براي قدرت ازلي كه اينگونه ميوهها را از درختان خشك و جامد پديد ميآورد و درخت خشكيده مذكور را وضعيتي عجيب و صورتي زيبا و جاندار ميبخشد آيا عملي كردن حشر عام امر ثقيليست؟ حاشا! براي قدرتي كه اين نوع آفريدههاي لطيف و ظريف را از آن درختان خشكيده حاصل ميدارد انجام هيچ كاري سخت و دشوار نيست. اين مسیألهيي بديهيست، اما كساني كه ديدگانشان كور است نميتوانند ببينند.
— 145 —
اعلم ايها العزيز! هر يك از سورههاي قرآن به طور اجمال مندرجات تمام قرآن را در بردارد؛ به همين ترتيب متضمن تمام مقاصد و قصههاي مهم ذكر شده در سورههاي ديگر نيز ميباشد. حكمت مطلب مذكور اين است كسي كه زمان لازم را براي قرائت كل قرآن ندارد يا فقط ميتواند قسمتي يا سورهيي از آن را تلاوت كند از ثواب قرائت كل قرآن محروم نشود.
آري، اُمّيهايي كه از مكلفين هستند فقط يك سوره را ميتوانند بخوانند. اعجاز قرآن براي محروم نشدن آنها از ثواب كامل قرائت، در پي اين نكته اعجازآميز، هر سوره را در حكم كل قرآن قرار داده است.
اعلم ايها العزيز! ذاتي كه در كثرتهاي غيري مادي، مخصوصاً كثرتهايي كه داراي ماهيتهاي متباين هستند تصرف ميكند لازم نيست با هر يك از آنها مباشرت و تماس داشته باشد.
تصرفات و تنظيمات يك فرمانده در جمع كثيري از سربازان فقط بهواسطه فرمان و اراده او صورت ميگيرد. اگر وظايف و امور فرماندهي به سربازان سپرده شود تنها با مباشرت و خدمت تك تك سربازان يا با فرمانده شدن يكايك آنها صورت عملي خواهد گرفت.
بنابراين تصرف حضیرت حق در مخلوقات، صرفاً با امر و ارادهيي واحد امكان پذير است. مباشرت بالذاتي ندارد؛ همچنان كه خورشيد، عالم را روشن ميكند.
اعلم ايها العزيز! مهم است انسان از نظر وضعيت زندگاني، به فردي شبيه است كه از كوهي جدا شده و به درون سيلابي افتاده، يا به كسي ميماند كه از آپارتماني سقوط كرده غلت ميزند.
آري، آپارتمان زندگي در حال ريزش است؛ هواپيماي عمر چون رعد و برقي ميگذرد؛ و زمان نيز چرخهاي سيلاب را به سرعت به كار مياندازد. كشتي زمين هم در حالي كه به سرعت در حركت است آيه
تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ
(نمل: ٨٨)
را سر ميدهد، در حالي كه كشتي زمين به سرعت پيش ميرود، بايد به خارهاي
— 146 —
زهرآگيني فكر كرد كه به دستان دراز شده بهسوي لذات نامشیروع دنيوي فرو ميرود؛ بنابراين به تيرهاي سمي دنيا ننگر و دست خود را دراز نكن. درد فراق سختتر از لذت تلاقيست.
اي نفس اماره من! پيرو تو نيستم. تو هر چه را ميخواهي بپرست و در پي هر چه ميخواهي باش؛ من فقط و فقط بنده فاطر حكيم ذوالجلالي خواهم بود كه من را آفريد و شمس و قمر و زمين را مُسخرم كرد.
از خالق رحمان رحيمي مدد ميطلبم كه من را سوار بر هواپيماي عمر كه در اقيانوس قَدَر پرواز ميكند، و سوار بر قطار زمان كه رعدآسا از تونلها و خندقهاي گشوده شده در ميان كوههاي زندگي ميگذرد، بهسوي تونل قبر كه در حكم اسكلهي مملكت ابد الآباد است سوق ميدهد.
همچنين هيچ چيیز را در دعاهیا و استغاثههیا و درخواستهايم هدف قرار نميدهم. دعاها و خواستههايم را به درگاه رب ذوالجلالي عرض و تقديم ميكنم كه قدرتاش بينهايت است؛ كره زميین را به حركت در ميآورد؛ قیادر است چرخهاي فلك را متوقف كند، با جمع شمس و قمر زمان را از حركت بازدارد؛ و اين دنيا را كه از قله وجود به زير آمده و به اينجا رسيده است ساكن و بيحركت كند. زيرا در ارتباط با هر چيزي، آمال و مقاصدي دارم.
همينطیور جز ذات اقدس خداوند كسي را عبادت نميكنم؛ خدايي كه ظريفترين و پنهانترين خواطر قلبام را ميشنود و ميلها و آرزوهاي درونام را برآورده ميكند و قادر به تأمين سعادت ابدي مورد تمناي عقل و خيالام ميباشد. آري، قدرتي كه دنيا را به آخرت تبديل و قيامت را برپا ميدارد، مقتدر و تواناست، عاجز نيست. حتي ذرهيي از نظر آن قدرت پنهان نميماند. خورشيد نميتواند با اعتماد به بزرگياش خود را از دست آن قدرت برهاند. آري، بهواسطه معرفت او، آلام به لذات تبیديل ميشیوند. با نبیود معرفت او، علیوم به اوهیام تغيير شكل ميدهند. حكمتها به بيماري و بلا تبديل شده، وجود مبدل به عدم ميشود. حيات به مرگ، نورها به ظلمت، و لذتها به گناه تبديل ميشوند. آري، اگر معیرفت او نباشید خويشیان و میال و ملك آدمي به خصیم و دشمن او تبديل
— 147 —
ميگردند. بقا، بلا ميشود؛ كمال بيفايده خواهد بود و عمر نيز شكل هوي و هوس به خود خواهد گرفت. حيات عذاب شده، و عقل عذاب آور خواهد بود. آمال نيز به آلام تبديل خواهند شد.
آري، همه چيز در خدمت كسي خواهند بود كه عبد و خادم خدا باشد. اين نيز با ايمان و اذعان به اين حقيقت ممكن ميشود كه همه چيز ملك و مال خداوند است.
قدرت (الهي) انسان را در وضعيتي آفريده، كه با دواير متعددي پيوند دارد. در كوچكترين و حقيرترين دايره به انسان اختيار و اقتداري قابل دسترس داده است. از فرش تا عرش، و از ازل تا ابد وظيفه انسان در گستردهترين دايرهها، فقط دعاست.
آيه كريمه
﴿ قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّى لَولْاَ دُعَاؤُكُمْ ﴾
(فرقان: ٧٧)
براي روشن كردن و اثبات حقيقت مذكور كافيست؛ بنابراين همچنان كه اگر دست كودكي به چيزي نرسد آن را از پدر و مادرش خواهد خواست، عبد نيز با عجز و فقر به پروردگارش پناه ميبرد و خواستهاش را از آفرينندهاش طلب ميكند.
اعلم ايها العزيز! وحدتهاي نوعي و فردي مشهود در اشيا، از سرّ وحدت صانع نشأت ميگيرند، زيرا قدرت متلاشي نميشود؛ يعني قدرت با صرف بخش زيادي از آن در جايي و بخش ناچيزي از آن در جاي ديگر، دستخوش تجزيه و تقسيم نميشود. اگر وحدت نميبود و در تصرفات قدرت تفاوتهايي وجود داشت، در مصنوعات نيز تفاوت و بينظمي حاصل ميگرديد. معلوم ميشود تصرفي را كه قدرت توأم با وحدت در مصنوعات اعمال ميدارد مانند نور افشاني خورشيد است؛ خورشیيد يگانه همیه چيیز را اعم از كل و جزء، بدون هيچ تفیاوتي روشینايي ميبخشد؛ همچنين با تجلي خود در كنار همه چيز وجود دارد؛ بنابراين اگر در خورشيد كه از افراد دايره ممكنات بوده و موظف است و مسكين و جامد و ميت و مظهر اسم نور ميباشد، در سايه سرّ وحدت، اين همه تصرفات دقيق و منظم وجود داشته باشد، تصرف شمس ازلي، سلطان ابدي، قيوم سرمدي، واجب الوجود، و واحد احد چگونه خواهد بود؟
— 148 —
اعلم ايهیا العیزيز! نخستين و صیادقترين شیاهد بر وحیدت صیانع، وحدتهاييست كه در اشياي جزيي و كلي مشاهده ميشود. همه چيز از ذره تا كل جهان متصف به وحدت و در پيوند با آن است. پس، صانع نيز داراي وحدت است؛ بنابراين صانع احد است.
شاهد دوم: در هر چيز بسته به لياقت و شايستگياش، كمال اتقاني وجود دارد. در كوچكترين موجودات نباتي و حيواني چنان اثر گرانقدري از آفرينش هست كه انسان را حيرت زده كرده، و هر نابينايي نيز بر آن صحه ميگذارد.
شاهد سوم: سهولتيست كه در ايجاد و انشا همه چيز وجود دارد. سهولت موجود در آفرينش كه با چشم ديده ميشود، نيازي به اثبات و دليل ندارد.
اعلم ايها العزيز! شما خوردنيها، نوشيدنيها، لباسها و ساير مايحتاج خود را از فروشگاه كره زمين فراهم ميكنيد. اگر بخواهيد تهيه اين اموال را كه از خزانه الهي به رايگان ميگيريد، تك تك به اسباب بسپاريد توجه كنيد كه مثلًا يك دانهي انار را در چه مدت و به چه بهايي بهدست خواهيد آورد؟ انار با تمام اشيا مرتبط است، لذا حصول آن در زماني اندك و با هزينهيي ناچيز غيرممكن است؛ در عين حال با وجود چيزهاي لطيفي مانند زيبايي، نظم، صنعت، رايحه، طعم و بويي كه در انار وجود دارد در مييابيم دانه انار آفريده صانعيست كه در ايجاد، مباشرتي ندارد و در كار خود دچار هيچ سختي نميشود.
حال كه مسأله اين است صانع اشياي موجود در فروشگاه كره زمين ی كه در هر نقطهاش براي اشباع لذتها و هوسهاي حشرات، هزاران نكته اعجازي وجود دارد ی يا بايد فاقد ادراك و حس و اراده و علم و اختيار و كمال باشد؛ چون اين همه چيز ارزشمند بسيار قيمتي و فراوان را به رايگان توزيع ميكند؛ كه اين احتمالِ باطل، حقيقتي بديهيست و نيازي به اثبات ندارد، يا اينكه صاحب آن خزانه، آن را براي انسانهايي كه عازم آخرتاند و گذرا به اين دنيا آمده و اقامت گزيدهاند، چون سفرهيي الهي و رحماني گشوده است و ايجاد اشيا در آن خزانه غيبي، بسته به امر كُن است، و ملكوت همه اشيا همچون مركزي در يد واجبُ الوجودي حكيم، قدير، مريد، و عليم قرار دارد.
— 149 —
با اين حال، چيزهاي موجود در آن سفره الهي فقط براي اشباع لذت و ذوق انسان و حيوان نيست؛ علاوه بر فوايد جزيي مربوط به ذيحيات در هر فرد مصرف كننده، حكمتها و غايات بيانتهايي نيز وجود دارد كه به تجليات اسماي الهي و اسرار و شئونات فعاليت حق مربوط ميشود، لذا محال است كه اين ضيافت عام و اين فيض فراگير از قدرتي كور سرچشمه گرفته باشد؛ و ثمرات اشيا چون سيلي جاري، به اتفاق و تصادف نسبت داده شوند، زيرا ويژگيهاي حكيمانه و منتظم اشياي مذكور، و خصوصيات محكم و مدركانه آنها تصادف و اتفیاق كور را رد ميكنند؛ به همين ترتيب ارزاني، سهولت و فراواني موجود در آن سفره رحمت، شاهداني هستند كه نشان ميدهند ريشه اشياي ياد شده از طرف جوادي مطلق، حكيمي مطلق و قديري مطلق اعطا ميشوند.
اعلم اي انسان مبتلا به اسباب! بدانكه خلق سبب، تقدير سببيت، و تجهيز مسبَّب به هر آنچه در وجود، نيازمند آن است، از آفريدن مسبَّب با امر كُن توسط ذاتي كه ذرات و خورشيدها در برابر قدرتاش مساوياند، سهلتر، كاملتر و عاليتر نيست.
اعلم ايها العزيز! عدمها و نابوديهايي كه در زندگي دنيا ميبينيم مخصوصاً در حياتهاي نباتي و حيواني، در حقيقت عبارتند از تبدّل و تجدد امثال. براي مؤمنان نه درد حاصیل از زوال و فراق بلكه لذت وصال امثالي كه جايگزين (معدومها) ميشوند حاصل ميگردد، پس ايمان بياور تا از درد و الم در امان باشي. تسليم قَدَر شو تا در سلامت بماني.
اعلم ايها العزيز! عصبيت جاهلي تركيبيست از غفلت و ضلالت و ريا و ظلمت كه با اتكا بر هم به يكديگر ياري ميرسانند. به همين دليل است كه ناسيوناليستهیا، مليت را معبود خود قیرار ميدهند، ليكن حميت اسیلامي، نوريست مواج كه از روشنايي ايمان انعكاس يافته است.
اعلم ايها العزيز! كساني كه با اهل الحاد و مخصوصیاً مقلدان اروپا مناظره ميكنند در معرض خطر بزرگي هستند، زيرا اگر نفس آنها تزكيه نشده و اطمينان كسب نكرده باشد اين احتمال هست كه به تدريج مغلوب خصم شوند؛
— 150 —
چون در مناظرهيي منصفانه كه محاكمهي بيطرفانه ناميده ميشود نميتوان به نفس اماره اعتماد كرد. مناظره كنندهي منصف، در عرصه مناظرهيي خيالي، گاه لباس خصم بر تن كرده و به وكالت از او دفاع ميكند. با تكرار اين وضعيت، احتمال دارد لكه انتقادي در ذهناش به وجود آيد كه ضرر خواهد داشت. البته اگر نيتاش خالص بوده، و به توانايي خود نيز مطمئن باشد ضرري نخواهد داشت. چاره نجات كسي كه گرفتار چنين وضعي شود، تضرع و استغفار است. لكه مذكور را به اين صورت ميتواند ازاله كند.
اعلم ايها العزيز! مسافرخانه كره زمين، ملك و مال انسانها نيست. آنها فقیط مانند كارگراني در امیور مختلف و كار تزيينات اين مسیافرخانه فعیاليت ميكنند. اگر بيگانهيي از خارج كره زمين بيايد و توجه كند كه اين مسافرخانه، معجزه و خارق العاده است و انسانها هم عاجز و فقير و نيازمندند، با قطعيت حكم خواهد كرد كه انسانها قدرت آن را ندارند كه صاحب و صانع اين بنا شوند، پس صانع چنين مصنوع خارق العادهيي موجود معجزنماييست؛ و انسانها هم كارگراني هستند كه براي تأمين مقاصد آن سلطان ازلي تلاش ميكنند. او مكرر حكم خواهد كرد كارگران ياد شده جز پاداشي كه ميگيرند مالك و صاحب چيزي در اين بنا نيستند؛ نيز كسي كه به دوستي و محبت و تبسم گلها به ذيحيات توجه كند در مييابد كه گلها از سوي حكيم كريمي هدايا و ارمغانهايي هستند موظف به خدمت، براي مسافران اين خانه؛ و در واقع وسيلهيي هستند براي شناخت و ايجاد محبت بين صانع و مصنوع.
ايها النفس! تو ميخواهي عظمت مؤثر را در هر اثري ببيني اما معاني خارجي را در معاني ذهني جستجو ميكني؛ در هر يك از اسماي حسني، ميخواهي شعاعهاي همه اسما را ببيني. ميخواهي با ذوق هر لطيفهيي، اذواق همه لطائف را بچشي. ميخواهي همه كارها و حاجاتي را كه تابع يك حس هستند همراه با كاركردهاي تمام حواس ببيني؛ به همين دليل گرفتار اوهام ميشوي.
اعلم ايها العزيز! عمومي بودن و شمول يك نعمت بر ناچيز بودن ارزش آن و بياهميتياش دلالت نميكند. نيز نشانه آن نيست كه نعمت مذكور ريشه در قصد
— 151 —
و ارادهيي ندارد. مثلًا همه حيوانات از نعمت چشم برخوردارند، اما اين امر از شدت نياز تو به چشم چيزي كم نميكند و سببي هم براي كاهش ارزش آن به وجود نميآورد؛ به همين ترتيب حتي اگر به وجود آمدن تصادفي يك نعمت، امر ممكني باشد؛ در هر حال نعمتي فراگير اثر قصد و اراده يك منعم است.
اعلم ايها العزيز! در زندگاني هر ذيحياتي غايات بيانتهايي وجود دارد. حداكثر يك هیزارم اين غايات از آن ذيحيیات است. غايیات ديگر متعلق به ذاتيست كه به نسبت مالكيت بينهايتاش، حيات را به وجود آورده است. پس، مخلوق بزرگ حق تكبر و فخر فروشي بر مخلوق كوچك را ندارد. نيز با نظر به حقيقت، عبثيت و بيهودگي هم در كار نيست، زيرا تمام فوايد يك حيات، از آن يك ذيحيات نيست تا عبث باشد. آري، ضيافت عام الهي كه هر سال در سطح زمين انجام ميشود اكراميست به نوع بشر به دليل آنكه خليفه است؛ وگرنه همه براي استفاده او نيست.
اعلم ايها العزيز! گاه وسوسهيي به ذهن انسان خطور ميكند و ميگويد: "تو هم، حيواني عادي مانند حشرات هستي؛ ارزش بيشتري از آنها نداري. در برابر خالق ذوالجلالي كه زمين و آسمانها را در يد قدرت خود دارد، چه مزيتي و چه نوع خدمتي داري تا به تو بپردازد؟" در مواجهه با اين وسوسه بايد به دو حقيقت زير انديشيد:
١- انسان به رغم عجز و فقر بينهايتاش، با ايمان به حضرت حق از قدرت و غنا و عزت برخوردار ميشود. به همين دليل از مرتبه حيواني ارتقا يافته خليفه (خدا) بر روي زمين شده است.
٦- حضرت حق به موجب احاطه قدرت و عظمتاش، دعاي انسان را ميشنود و نيازهايش را ميبيند. تدبير امور زمين و آسمانها نيز مانع پرداختناش به مسايل انسان نميگردد.
سؤال: آيا رسيدگي حضرت حق به امور جزيي و پست، با عظمتاش منافاتي ندارد؟
— 152 —
پاسخ: خير با عظمتاش منافاتي ندارد. بر عكس، عدم پرداختن حضرت حق به اين امور، نقصيست براي عظمت ربوبيتاش. مثلًا اگر مخلوقاتي از روشنايي خورشيد محروم شوند و خارج از حيطه تأثيرگذارياش قرار بگيرند، براي خورشيد نقص بهشمار ميرود، لذا هر يك از تمثالهاي خورشيد در اشياي شفاف ميتوانند بگويند: "خورشيد از آن من است؛ خورشيد در كنار من است؛ خورشيد در من است". بنابراين بين ذرات و خورشيد مزاحمتي وجود ندارد. همه مخلوقات (مخصوصاً انسانها، اعم از فرد يا نوع، شريف يا پست) به اعتبار علم و اراده و قدرت، از تجلي حضرت حق برخوردار هستند. هر شيء، و هر انساني ميتواند بگويد: "خدا در كنار من است." حضرت حق مخصوصاً به نسبت ضعف و فقر و عجز انسان، با او قربيت داشته و همانطور كه همه موجودات با او مناسبت دارند انسان نيز با او مناسبت دارد؛ و انسان با عجز و فقر بينهايت خويش، با حضرت حق ی كه داراي قدرت و غنا و عظمتي لايتناهيست ی مناسبتي به غايت لطيف دارد.
تقديس ميكنيم ذاتي را كه بزرگترين لطف را وارد بزرگترين عظمت، و والاترين شفقت را وارد برترين جبروت كرد؛ قرب بينهايت را با بُعد بيپايان جمع نمود و در بين ذرهها و خورشيدها اخوت ايجاد كرد. خدايي كه با جمع امور متضاد تا حدودي مرتبه عظمتاش را نشان داد.
اعلم ايها العزيز! لازمترين و مهمترين چيز بعد از كسب معارف ايماني، انجام اعمال صالحه است. عمل صالح نيز عبارت است از عدم تجاوز به حقوق مادي و معنوي بندگان خدا، و ايفاي درست حقوق خداوند. علوم مادي اخذ شده از اجانب نيز اگر مرتبط با صنعت و ترقي باشد لازم است، اما اگر مربوط به سفاهت و لااباليگري باشد مُضر خواهد بود.
اَللّٰهُمَّ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ ارْحَمْ اُمَّةَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ وَ نَوِّرْ قُلُوبَ اُمَّةِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ بِنُورِ الْاِيمَانِ وَ الْقُرْآنِ وَ نَوِّرْ بُرْهَانَ الْقُرْآنِ وَ عَظِّمْ شَرِيعَةَ الْاِسلْاَمِ آمِينَ