— 4 —
كليات رساله نور
مثنوي نوريه
مؤلف:
بديع الزمان سعيد نورسي
مترجم:
داود وفايي
— 5 —
اعتذار
مثنوي نوريه كه فهرست مطالب آن به پايان رسيد، اثري عالي، جامع، عظيم وهيي ب است كه رسالههاي متعددي را شامل ميشود و ايمان را ی كه عاليترين حقيقت است و حيات و غايت زندگي ی از تقليد به تحقيق، از تحقيق به مرتبهي علم اليقين، از مرتبه علم اليقين به درجه عين اليقين و بعد، به حق اليقين رساله ميشود.
حقيقيتیرين فهرستي كه ميتوانید ارزش واقعي اين اثر را هويدا كند، فهرستيست كه مؤلف محترم و عزيز آن يعني استاد ما، ميتوانست تهيه كند. دانش ناچيز، ضعف ادراك، فهم ؛ بناب ندانستن زبان عربي موجب شد فهرست اين اثر بينظير را كه علماي متبحر قطرهيي از آن را دريا ميدانند، به صورت ناقص تقديم خوانندگان كنيم.
خواننده محترم! مجموعه مثنوي نويز، جا كه در حكم گنجينهيي معنوي، كشاف طلسم كائنات، مفتاح حقايق اشيا و مُبلغ حكمت آفرينش ميباشد، با فهرست حاضر ارزيابي مكن؛ زيرا نسبت عجز و نقصان ما با قيمت اين مجموعه، مبسوطي نيست، م حالي ست. نبايد با ديدن انعكاس خورشيد در يك قطعه شيشه بگويي: "خورشيد همين قیدر است."؛ زيرا آن ذره يا قطعه به ميیزان قابليتاش از خورشيد فيض ميگيرد، تو نيز بايد به نسبت بزرگي آينهات از آن خورشيد معنوينِى وَگيري.
در اين مجموعه، صدها "اعلم" ذكر شده است كه ما معناي بسيار اندكي از تعداد بسيار كمي از آنها را به عنوان اشاره بيان كردهايم؛ وگرنه براي هر رساله و حتي براي هر "اعلم"ي بايد فهرستي به اندازه فهرست مثنوي موجود ته و احتد
— 6 —
كه البته نه توان علمي ما و نه اوضاع زمیان و مكان اجازه انجام چنين كاري را نميداد.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَند كه دعَلِيمُ الْحَكِيمُ
رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا
رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا بِاَحْسَنِ قَبُولٍ هذِهِ الْفِهْرِسْتَةَ النَّاقِصَةَ بِحُرْمَةِ سَيِّدِ الْمُرْسَللذت وظَ الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ اٰمِينَ
وَ الْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ
مصطفي گل و طاهري موطلي
* * *
— 7 —
فهرست
مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي
رساله نور چگونه تفسيرهيچ وج اعتذار
مقدمه
لمعات
مربوط به توحيد است و بنيان گفتار "بيستودوم" رساله نور را در برگرفته و از وجهي متن عربي آن بهشمار ميرود. رسالهييست كه ظريفترين حقايق توحيد را به مفصلترين شكل، طي چهاگرفته عه بيان، و سلسله دلايل و گواهيهايي را در خصوص اين حقيقت كه
وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ
مطرح ميكند؛ رسالهي ارزشمنديست كه هركس مانند نان و آب و هوا به آن نيازمند ميباشد.
سه رساله به نا همه بلاسيماها،" "لمعات" و "رشحات" در بخش آغازين مثنوي نوريه، مانند رسالههاي انتهايي از مسايل متفرقه بحث نميكنند؛ تمركز اين رسالهها بر موضوع واحد است.
رشحات
ري دانسشحات، حقيقت نبوت (از اركان سه گانه مهم ايمان) و نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را با براهين قطعي و درخشان اثبات ميكند. اين مطلب را
— 8 —
به اثبات ميرساند: همانطور وجه كن نورافشاني خورشيد ممكن نيست، الوهيت نيز بدون رسیالت امكان ندارد؛ لذا حقيقت نبیوت را چیون خورشیيد، نمیايان ميسازد. به كساني كه پردهيي در برابر ديدگان خود ندارند و دلهايشان زنگار نبسته است، تفهيم ميكند كه كائنات، قرآن كبير مجسم است و محمم ايها عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آيت الكبراي آن ميباشد.
اين رساله عالي داراي "يازده رشحه" است. در رشحه يازدهم صلوات شريفهيي را بيان ميكند كه بر بيست و يك معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اشاره دارد.
پس ازر رزق يازدهم، در "اعلم"ي مفصل پيرامون نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دليلهاي بينظيري را به شيوه ديگري بيان ميكند.
تركي اين رساله، در م در ق"نوزدهم" رساله نور آمده است.
سه رساله مذكور در بخش آغازين مثنوي نوريه، از آثار "سعيد قديمي" نيستند و به تعبير استاد، اثر "سعيد جديد" مي باشنده، بيان كه برخي آثار قديمي استاد وارد رساله نور شدهاند، آثار عربي استاد در زمان تأليف رساله نور نيز بدين صورت وارد مثنوي عربي شدهاند.
لاسيّماها
اين رساله كه در خصوص ايمان به حشر است، در واقع اساش را نر "دهم" رساله نور را تشكيل ميدهد. استاد در يكي از روزهاي بهاري در بارلا كه آثار رحمت الهي را در باغ و بوستان مشاهده ميكرد، آيه كريمهي
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ آينه ه كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
را قريب چهل بار قرائت كرد. اين امر موجبازلي كو پيدايش رسالهيي بسيار ارزشمند، و در زمانه فعلي بسيار ضروري شد كه نظريه انكار حشر را ريشهكن ميكند. رسالهيي كه مؤلفاش بر خلاف ابنسينا اين نابغه دهر كه معتقد است "حشر يك مسیأله نقليست و عقل را در آن راهي نيستقي چنا را به سادهترين فهمها اثبات كرده، هزاران نمونه حشر را بر روي زمين نشان ميدهد؛
— 9 —
رسالهييست كه به اثبات حشر از طريق بسياري از اسماي الهي مقتضي حشر تَالصَّت انساني ميپردازد.
به عنوان يك قاعده نيكو، در آغاز اين رساله نيز مانند رسالههاي ديگر، تحميدات حضرت حق و سلام و صلوات نبي ذيشأن آورده شده است. نظر به وجود ارتباطي تام و گمراه ي قطعي مابين ايمان به الله، ايمان به پيامبر، ايمان به حشر و شهود كائنات، اين رساله به اختصار از حقايق "توحيد و رسالت" بحث ميكند و تحت العزي"لاسيما"هايي به مسأله حشر كه موضوع اساسي رساله است، ميپردازد. اين رساله كه مقام دوم گفتار "بيست و هشتم" رساله نور است، بعد از بيست سال به تازگي به دست استاد رسيده است.
قطره
رساله قطره عبارت است از يك مقدمه، يزيرا ته و چهار باب. استاد در مقدمه ميگويد در عمر چهل ساله و سير علمي سي ساله اش، نسبت به سال تأليف اين رساله، چهار كلمه و چهار سخن تحصيل نموده است. اولين كلمه از چهار كلمه مذكور، "معناي حرفي"ست، دومي "معناي اسمي،" سومي "نيتَيْءٍ ارمي "نظر"؛ اولين سخن از چهار سخن ياد شده نيز اين است: "من خود بر خودم مالك نيستم،" دومي: اَلْمَوْتُ حَقٌّ، سومي: رَبِّى وَاحِدٌ است و چهارمي اين كه "اَنَا نقطهيي سياه و واحدي قياسيست". اينت و مج، حقيقت اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ را به عنوان باب اول ثابت ميكند و ميگويد هر ركن از اركان كائنات با پنجاه و پنج زبان كلي و به غايت آشكار حقيقت مذكور را اثبات ميكنند.
تقريظ
خاتمه قطره
در اين بخش، از حقايق ُ و الو كوتاه اما بسيار لازم و مهم بحث ميشود. در آغاز چهار بيماري نفس (يأس، عجب، غرور، و سوء ظن) را بيان ميكند و بعد، از چهار حقيقت سخن ميگويد و آنگاه حقيقت لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ را ی كه در باب نخست "قطره" ذكر شده ی توضيح ميدهد مت صاندامه، در باب دوم مراتب
— 10 —
سُبحان اللّٰه، سپس در باب سوم مراتب الحَمدُ لِلّٰه و در باب چهارم نيز مراتب اللّٰهُ اكبُر را بيان ميكند و پس از آن تحت عنوانهاي "نقطه و نكته،" به اعلم هايي با موضوعات متفاوت ميپردا خواهيضميمه قطره
زير عنوان "رمز"ها و "اعلم"ها حقايقي مطرح ميشود كه هر يك از آنها به لحاظ ارزشي كه دارند، ميتوانند موضوع رسالهيي (مستقل) شوند. در آغاز، بعد از سلام و صلوات، در "اعلم" نخست از فضيلت رعايت نماز اول وقت و متوجه ت
— 11 —
معنايي به آن ميدهد كه ميتوان انكشاف ايمان را بهواسطه آن مشاهده كرد؛ در عين حال با علم روبهرو شد، نيز با حقايقي آشنا گرديد كه مؤمن نمازگزار را از اوهام وتهاند ميرهانند.
در يكي از "اعلم"هاي مهم اين رساله عالي، تفاوتهاي مؤمن مدني با كافر مدني در سيرت و صورت، و ظاهر و باطن به طرز شيوايي بيان ميشود، و براي آن كه تفاوتهیااي دور را حتي به نابينايان هم نشیان دهید، ميگويد: "اگر ميخواهي، با خيال خود به قريه نورشين برو و در مجلس استاد شركت كن و در آنجا ملوك و پادشاهان را در لباس تهيدستان، و فرشتگان را در جامه انسان ببيكور راگونه گرم مصاحبتهاي قدسي هستند. بعد به پاريس برو و وارد بزرگترين لژهايشان شو. در آنجا خواهي ديد كه كژدمها چگونه لباس انسان بر تن دارند و عفريتها از چه طريق صورت آدم گرفتهاند...". نويسنده تفمتوجه ديگر را به "لمعات" و "سنوحات" ارجاع ميدهد.
در "اعلم"ي ديگر، رساله "اجتهاد" را كه در رساله نور گفتار "بيست و هفتم" نام گرفته است، در چهار صفحه خلاصه ميكند.
ضميمه نخست حباب
بف شمس اتي فارسي آغاز ميشود. تركي اين مناجات در "اميد هفتم" و ذيل "گفتار هفدهم" موجود است. استاد ما هيچگاه فارسي تحصيل نكرد اما مناجات مذكور با فارسي هست ح نگاشته شده است؛ طوري كه سفير وقت افغانستان اين اثر را با احساس تقديرآميزي به كشور خود فرستاد. در ادامهي اين مناجات فارسي، خطابهيي ده مادهيي زير عنوان "اي مجیاهدانهايي كم" قرار دارد كه به زبان تركيست و خطاب به نمايندگان مجلس نوشته شده است. تحت تأثير همين خطابه، نمازخانه مجلس را كه اتاق كوچكي بود، به سالن بزرگي تبديل كردند.
ضميمه حباب
شد انجضميمه حباب نيز حقايق بسيار مهمي را در بر ميگيرد.
حبه
— 12 —
دو ضميمه دارد؛ "اعلم" نخست اين رساله، با شيوهيي به غايت اديبانه بيان ميدارد كه حقيقت منظر ميعَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هم سبب خلقت عالم است، هم هسته، هم ميوه و هم نتيجه آفرينش جهان ميباشد. ميگويد: اگر عالم را كتاب كبيري بداني، مُركتيار ننويسندهاش، نور محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ اگر آن را به صورت درختي ببيني، اولًا هسته و سپس ميوهاش، باز نور محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ اگر عاللّٰهِ ر حالي ببيني كه لباس ذي حيات بر تن كرده است، روح آن، نور محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ اگر عالم را باغي از گل ببيني، عندليب ذي شأن آن، باز هم نور محمدي عَليهِ الص. اين و السّلام است. در انتهاي رساله، تضرع، اظهار نياز و استغفاري به غايت زيبا وجود دارد.
ضميمه حبه
در پیايیان ضميمیهي نخسیت حبه، مراتب
حَسْبُنَا اللّٰهُلّٰهُمْمَ الْوَكِيلُ و لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه الْعَلِىِّ الْعَظِيمِ نسبت به لمعه عربي "بيست و نهم،" كوتاهتر و به غايت زيبا آورده شده است.
ذيل الذيل
در ضميمه دوم حبه، صورت خلاصه و كوتاه "رساله طبيعت" به زبان عربي آورده شدمناسبت اين رساله در "عصاي موسي" زير عنوان لمعه "بيست و سوم" قرار دارد. عصاي موسي رسالهي به غايت مهميست و بارها به عربي و تركي منتشر شده است.
اين رساله پس از آنكه در آنكارا تأليف شد، در چاپخانهيي منتكرد؛ ميد. رساله مذكور، بطلان سه كلمه دهشت انگيز را كه از دهان انسانها خارج ميشود، اثبات نموده و كساني را كه در باتلاق طبيعت در حال غرق شدناند، نجات ميدهد.
زهره
اين رسالهي بسيار با اهميت كه به نيت نشان دادن فقط بخشي از حقي جزء
صل و پرتويي از نوري درخشیان نوشته شده است، حاوي حقیايق بسيار
— 13 —
مهميست؛ به همين دليل با درخواست مصرانهي ممتازترين شاگیردان رساله نور ی كه بيشتر آنها عربي نميدانسلذا لبا شرح برخي بخشها و ارائه معناي مختصر بخشي ديگر، توسط استاد به تركي ترجمه شد و با نام "لمعه هفدهم" طي پانزده يادداشت، به بخش لمعات رساله نور الحاق گرديد تا شاگردان ممتاز از آن بهرهمند شوند.
زهره با چنين حقيقتي آغازد. اگر: هر ذي حياتي در دنيا مانند سرباز موظفيست كه با نام مالك خويش و براي او كار و فعاليت ميكند؛ هر كس خود را مالك خويش پندارد، هلاك ميشود.
آنگاه بعد از سلام و صلواتي مفصل، "اعلم"هاي فراگيرين تعبيوع ميكند كه هر كدامشان گويا خلاصه و هسته اصلي رسالهيي هستند. در يكي از "اعلم"ها شاگرد قرآن و شاگرد فلسفه را از جنبههاي اجتماعي و شخصي مقايسه و احكام باطل قسمتهاي ناسالم و مُضر فلسفه را سست ميكند. مناجاتي به غايت زيبا و حزين نيز آخرين "اعلم"ازنه همل است. براي مطالب بيشتر، خواننده به رساله تركي "يادداشتها" ارجاع داده ميشود.
در فهرست مثنوي نوريه سعي كرديم با فهم ناقص و بيان قاصر خود، از صدها حقيقت موجود در اعجازگلههاي ارزشمند و عالي، فقط يكي دو مورد را نشان دهيم؛ وگرنه نمونههايي كه بيان شد، نه ميتوانند زندهترين نقاط آن علم و عرفان خارق العاده باشند و نه قيمتيترين گوهرهايش؛ فقط پرتويي جزيي از آن خورشيد و قطرهيي ناناش.
آن دريا ذكر شد.
ذره
رسالهيي عیالي و فیوق العاده است كه با بحث از مسايل متفرقه، برخي وسوسههاي شيطان و اهل الحاد را طرد ميكند. اين رساله شامل دو بخش است.
"اعلم"هايي كه از ايمان و اخلاق و نحوه از بين بردن وسوسههبير عايند و حكمت تشخصهاي وجهيه انسان را بيان ميكنند، از مطالب اين رسالهاند. در يكي از "اعلم" ها با ذكر آيه
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِدت به اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ
از آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف موجود در رنگها و
— 14 —
زبانهاي بشر ميگويد و تأكيد ميكند كه اينها از نشانههاي حضرت خالق ذوالجلال اور اگراين حقيقت را به طرز بسيار زيبايي بيان ميكند.
ميگويد و اثبات مي كند كه: مشابهت اعضاي اساسي در تمام افراد بشر براي وحدت صانع، و تمايز آنها در تشخصهاي وجهي براي مختار و حكيم بودن صانع، دليليست به غايت باهر و تمام ن. شرح ميدهد كه حكمت تفاوتهاي تشخصي افراد بشر چيست و اينكه چنين تفاوتهايي در ميان مخلوقات ديگر، فردي نبوده بلكه نوعيست، و اين اقتضاي حكمت (الهي)ست.
در "اعلم" ديگري وسوسه شيطان انسي و جني درباره بسيار عالي بودن بقره از نظر باطن اعتبان بودناش از نظر ظاهر را طرد ميكند و ميگويد: "اي شيطان انسي كه استاد شيطان جني هستي! اگر صنعت قدير ازلي نبود كه هر چيز را به مقدار مصلحت و به وجه شايسته انجام ميدهد، گوش الاغ تو بايد از تو و استادت عاقلتر و باهوشتر ميبود.طلق خاين ترتيب وسوسه شيطانهاي انسي و جني را بر چهره آنها ميزند و حكمتمطلقبودن باطن بقره يعني گاو ومقيدبودن ظاهرش را به صورت عقلي و علمي و قانع كننده بيان ميكند.
در "اعلم" ديگري پيرامون اخلاق ميگويد:و اجدااسق! بدان كه تمدن بيبند و بار، رياكاري سهمناكي را ايجاد كرده كه امكان نجات متمدنان از آن وجود ندارد؛ زيرا رياكاري را عزت و شرف ميدانند.اتِ الي رفتار رياكارانه با افراد، تزوير و ريا در برابر اقوام و ملتها و دولتها را تشويق نموده، تاريخ را مشوقشان قرار داده و جرايد يعني روزنامهها را نيز مُبلغشاگي از ه است. كاري كرده كه مردم مرگ را فراموش كنند؛ تو گويي در بين قوم و ملت خود حياتي (جاويدان) دارند؛ با دسيسهيي از نوع دسيسه ظالمان غدار زمان جاهليت، ديگران به تصنع و رياكاري سوق داده است." اين رساله كه هر قدر مطالعه شود باز هم خواندنيست، با استغفار و بيتي از حضرت مولانا به پايان ميرسد.
شمه
اثبات ميكند كه هر موجودي از مجموعحضرت حات تا ذره، بر بسياري از نامهاي الهي مانند "الله، رب، مالك، مدبر، مربي، متصرف و ناظم" شهادت ميدهد. در
— 15 —
"اعلم" ديگري نشان ميدهد كه هيچ كس حق شكايت از صانع عالم را ندارد. در "اعلم"ي ديگر طي حقيقتي
يكيان ميكند كه قرآن حكيم چگونه فهم و ادراك جمهور مردم را به عنوان اولين و بيشترين مخاطبان خود، مينوازد و چگونه ميزان درك آنها را مراعات ميكند. (شمه) رساهر جزئشمنديست كه مؤلف با بيان موضوعات متفرقه در آن، حقايق بسيار ظريفي مانند طي مكان و بسط زمان و ماهيت اَنَا و دو وجه آن را بيان ميدارد.
اين رساله پس از قطعه منظوم زير، برد از استغفار و دعايي فراگير و مفصل به پايان ميرسد.
مدد اي قافله سالار رسل خُذ بِيَدي
تويي اي نور كرم معتمد جملهي ما
من دل در گروي تو دارم و اين هم سندش بر زبانام:
لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه.كس جز رساله دهم
اين رساله كه نسبت به موارد مشابه، حجيمتر است، شامل "اعلم" هاييست كه عبارتند از خلاصه برخي از گفتارها و موضوعات مختلف و متفرق.
در "اعلم" اول تفسير آيه كريمه
وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِيضاي اس و رجم شياطيني كه قصد دارند به آسمان صعود كنند، طي هفت پله بيان ميشود.
در پله اول با اشاره به نظم و سكوت و آرامش آسمان ميگويد: "اهل آسمان مانند ساكنان زميننعت الد كه با تركيب خيرهیا و شرهیا و اجتماع ضدهیا در بينشان مناقشه و اختلاف و ترديد بهوجود آيد؛ آنها مطيعاني هستند كه فرامين خالقشان را در كمال اطت زيراجام ميدهند."
پس از بيان و اثبات رجم شياطين، استاد در "اعلم" ديگري چهار طريق آموخته از قرآن را طي چهار خطوه به طرز بسيار فشردهيي شرح ميدهد. ر كدامعلم" كه توضيح مفصل آن را ميتوان در بخش گفتارهاي رساله نور مشاهده كرد، از اهميت بهسزايي برخوردار است.
— 16 —
در "اعلم" ديگري پس از آنكه ميگويد عبوديت، مقدمه پاداش لاحقه نيست بلكه نتيجه نعمت سابقه ميباشد، به ل شئونهايي ميپردازد كه معاني وسيعي داشته و از حقايق بسياري برخوردار هستند. اين رساله مهم و ارزشمند با ايضاح حقايقي كه معناي آنها تا حدي در رساله "نخستين دروازه نور" و "گفتارهاي كوتاه" وجود دارد، به انتها منات مييكي از مندرجات نمونه اين رساله ارزشمند را ی كه مانند خورشيد و ماه نوراني ميدرخشد ی بيان ميكنيم: قرآن حكيم چيزهايي را كه در عالم مربوط به انسان و براي او سودمند است، به قصد يادآوري ذكر ميكند؛ وگرنه بيانات قرآن حكآويزاناين مورد، منحصر در فايده اشيا نيست؛ زيرا انسان به ذرهيي كه با او مرتبط بوده و برايش فايدهيي داشته باشد، بيش از خورشيدي كه رابطهيي با او ندارد، اهميت ميدهد. مثلًا:
وَ
نيَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ؛ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ
يعني يكي از حكمتهاي بيشمار گردش ماه به دور زمين كه از سوي حضرت حق تقدير شده است، آن است كه بشر بداند و بتواند روزها وِلُونَ و سالها را محاسبه كند؛ وگرنه تقدير ماه به همين فايده ی كه البته از نظر ما بسيار لازم هست ی منحصر نميشود. هزاران حكمت ديگر هست كه آينهداري اسماي خالق ذوالجلال را ميكنند.
در انتهاي اين رساله ارزشمند، رهات را كوچك اما بسيار جامعي هست كه اعجاز قرآن را در شش قطره خلاصه ميكند.
رشحه چهاردهم كه متضمن چند قطره از معجزه كبري ميباشد
يكي ديگر از دلايل حقیانيت رسیالت پيیامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، قیرآنِ معجز البيان اسر پردهب چهل وجه اعجازي قرآن حكيم، در "لمعات و تفسير اشارات الاعجاز" بيان شده است؛ لذا موضوع بدانجا ارجاع داده شده و قطره نخست به پايان ميرسد.
در قطره دوم، تعريف مراً با "قرآن چيست؟" كه در گفتار بيست و پنجم آمده، به صورت كوتاه و به عربي بيان شده است.
— 17 —
قطره سوم، شش نقطه است. در نقطه سوم گفته ميشود: همچنان كه انسان در اوقات مختلف نيازمند تأمين حاجات جسماني خود است، مثلًا هر لحظه به هوا احتياج دارد، هميشه به گرما و آب، هر روز به غذا و هر هفته به روشنايي نيازمند است، حاجات معنوي انسان نيز مختلف است؛ به قسمي از آنها هر لحظه محتاج است، مانند لفظ اللّٰهُ؛ به قسمي از آنها هميشه نيازمند مَا خانند بِسْمِ اللّٰهِ؛ قسمي در هر ساعت مانند لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ؛ و به همين ترتيب قياس كن.
قطره چهارم، شش نكته است. نكته پنجم داراي تعداد قابل توجهي از آيات قرآن است واستفادقام، مقام شرح و توضيح نيست، مطلب به معجزات قرآني ارجاع داده شده و نكته مذكور حذف گرديده است. اين رساله كه گاه در يك حرف قرآني، اعجاز قرآن را اثبات ميكند، چون هم رديفان جوانيارات الاعجاز" و "معجزات قرآني" همانند شمشير الماس قرآن حكيماند.
قطره ششم، با كشف يكي از اسرار بلاغت قرآني در برابر نظر اديبان كه گفتهاند اُنْظُرْ اِلى مَنْ قَالَ، يعندوث ميكسي گفته است،" ميگويد: اُنْظُرْ اِلى مَنْ قَالَ و لِمَنْ قَالَ و لِمَا قَالَ و فِيمَا قَالَ و درخشندگي اعجاز قرآن را به رخ ميكشد. قطره ششم كليد مهمي در گها پقرآنيست.
شعله
رسالهيي كم حجم است كه ضميمهيي دو صفحهيي دارد.
ضميمه شعله
نقطه
به دليل اختصار زياد، نيازي به بيان مختصر آن ديده نشد.
روشنگري
دربارت مثنوجات
اَللّٰهُمَّ اخْتِمْ لَنَا بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ وَ الْكَرَامَةِ وَ الْبُشْرى امِينَ امِينَ امِينَ
* * *
— 19 —
مختصري از زندگينامه بديع الزمان سعيد نورسي
بديع نِ الر سعيد نورسي مؤلف كليات رساله نور ی كه تفسيري قدسي از قرآن كريم در قرن چهاردهم هجري قمريست ی در سال ١٨٧٨م در روستاي "نورس" از توابع بخش هيزان در استان بيتليس تركيه به دبه سرّد؛ نام پدر او ميرزا و نام مادرش نوريه بود.
بديع الزمان علومي را كه طبق روال عادي در مدارس ديني شرق آناتولي در پانزده سال خوانده ميشد، در سه ماه فرا گرفتند، كاقريباً اواخر سالهاي ١٨٩٠ به دعوت "طاهر پاشا،" والي شهر وان، به آنجا رفت و با تأسيس مدرسهيي ديني در وان شروع به تربيت طلبه كرد و در همان مقطع به علومي چون فيزيك، شيمي، نجوم و فلسفه هم پرداخت. روزي طاهر پاشا خبر منتشر مقدار روزنامهيي را به او نشان داد كه نوشته بود: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور، در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن دريمه فس مسلمانان باشد، ما واقعاً نميتوانيم بر آنها حكومت كنيم، يا بايد قرآن را از ميان آنها برداريم يا كاري كنيم كه از قرآن دلسرد شوند".
اين سخن تأثير فراواني بر روح بديع الزمان گذاشت. با تت، به ان نزد خود عهد كرد و با جديت گفت: "من به جهانيان اثبات خواهم كرد و نشان خواهم داد كه قرآن خورشيدي معنويست؛ نه خاموش ميشود و نه ميتوان آن را خاموش كرد." و در نتيجه فعاليتهاي خود را در اين مسير پيش برد.
او با هیدف بران كدازي دانشیگاهي به نام "مدرسةُ الزهرا،" كه ميخواست دروس حوزوي و دانشگاهي را توأمان در آن تدريس كند، به استانبول رفت. هدف بديع الزمان اين بود كه با تد. آنهانشگاه مذكور، مانع تفرقه جوانان شرق بر اثر
— 20 —
قوميتگرايي شود. او در شام خطبه بسيار مهمي ايراد كرد و به بيان بيماريهاي جهان اسلام و راههاي مداواي آن پرداخت. در جنگ جهاني اول به عنوان فرمانده هنگ نيروهاي داوطلب به جبهه رفت و همرنجير بطلبههايش در "بيتليس" توسط روسها اسير شد و در "كاستورما" دو و نيم سال در اسارت به سر برد.
امّا بديع الزمان موقعيتي به دست ميآورد، از آنجا گري كه قطخود را به استانبول ميرساند. استانبول در آن زمان تحت اشغال انگليسيها بود. به مجلس اول در آنكارا دعوت ميشود. با مشاهده گرايش نمايندگان به اروپا و بيقيدي آنها در قبال مسائل ديني مخصوصاً نماز، نطقي ايراد ميكند. سپس آنكارا را ترك كرده ويل به سال ١٩٢٣ به شهر وان ميرود.
در سال ١٩٢٥ او را از وان به منطقه بارلا در حومه شهر اسپارتا تبعيد ميكنند. بديع الزمان در آنجا شروع به تأليف "كليات رساله نور" ميكند. فعاليت چاپ و نشر در آن سالها ممنوعين بينلذا طلبههاي نور صدها هزار نسخه از رساله نور را كتابت كرده و دست به دست توزيع و تكثير ميكنند. بديع الزمان را تا سال ١٩٥٠ از شهري به شهر ديگر تبعيد كرده و از دادگاهي به دادگاه ديگر روانه ميكنند. او را بارها مسموم كردند و جفايانه، ذد كه تحمل نكند و عزايي نماند كه نبيند. او بعدها در "اسپارتا" به همراه پنج شش نفر از طلبههايش مدرسه نوريهيي تأسيس كرد و در ٢٣ مارس ١٩٦٠ در بيست و ششمين شب ماه مبم حُسنضان در شهر اورفا به رحمت ايزدي پيوست.
سه ماه بعد، قبر او توسط دولت وقت به صورت مخفيانه در نيمه شبي گشوده شده و جاي آن را تغيير ميدهند ورجاي مل حاضر محل دفن او مشخص نيست.
بديع الزمان در طول حيات خود همواره با فروتني و خضوع و استغنا و ميانهروي زندگي نمود و از هيچ كس مالي نگرفت مگر اينكه معادلش را پرداخت كرد.
زندگي او مملو از نمونللّٰهُگذشت و فداكاري بود.
* * *
— 21 —
رساله نور چگونه تفسيريست؟
تفسير دو نوع است:
نوع اول،تفسيرهاي معلوم و شناخته شدهاند كه به بيان و توضيح و اثبات عبارات، كلمات و جملات قرآن ميپردازشود و درنوع دوم تفسير،حقايق ايماني قرآن با براهين محكم، بيان و اثبات و ايضاح ميگردد. اين نوع تفسير داراي اهميت فراواني است. تفسيرهاي معمول و در دست، گاه به طرز مُجمل به اين موضوع ميپر حيوان ليكن رساله نور، مستقيماً نوع دوم را مبناي كار قرار داده و تفسيري معنويست كه به طرز بينظيري، فيلسوفان معاند را به سكوت وادار ميكند.
رساله نور مجموعهييست كه به دور از نظريات و مطالعاتِ صرفاً ذهني، حقايق كتاب مقدسمان را ی كهان است عصر ميليونها نفر تحت رهبري و هدايتاش هستند ی به صورت عقلاني و عيني توضيح داده و براي استفاده انسانها عرضه مينمايد.
رساله نور تفسيرِ نوراني آيات قرآن است و از ابتدا تا انتها مُدلَّل به حقايق ايمان و) آلام ميباشد. اين مجموعهي تفسيري طوري تهيه و تأليف شده كه همهي اقشار جامعه ميتوانند از آن بهره ببرند. رساله نور داراي علوم مبتني بر اثبات بون ماديكّاكان و منتقدين را قانع ميكند؛ از عوامترين فرد تا خواصترين را مورد خطاب قرار داده و معاندترين فيلسوفان را نيز مجبور به تسليم مينمايد.
حكم چ نور مجموعهيي نورانيست كه صد و سي اثر را در بر ميگيرد و در قالب رسالههاي كوچك و بزرگ به نيازهاي زمانه پاسخ كامل ميدهد. اين اثر عقل و دل را مطمئن كرده و در قرن بيستم تفسير معنوي قرآن كريم است، نه تفسير لفظي.
— 22 —
رساله نور به قا، آللي كه به ذهن انسان خطور كند پاسخ داده و وحدانيت الهي، حقيقت نبوت و مراتب ايمان را اثبات ميكند.
اين اثر شاهكاريست كه از طبقات زمين و آسمان، بحث ملائكه و روح، حقيقت زمان، وقوع حشر و قيامت، موجوديت بهشت و جهنم و ماه مرجعلي مرگ تا منبع سعادت و شقاوت ابدي، همه مسائل ايماني را كه به ذهن كسي خطور بكند يا نكند، با قطعيترين دلايل به صورت عقلي و منطقي و علمي اث بررسينمايد. رساله نور افراد را به فراگيري علوم مبتني بر اثبات تشويق كرده و طرف مقابل را با دلايلي قطعيتر از مسائل رياضي قانع ميكند و نگرانيها و كنجكبرياي ي او را از بين ميبرد.
اين تفسير معنوي از چهار بخش بزرگ با عناوين"گفتارها، مكتوبات، لمعاتوشعاعها"تشكيل ميشود و مجموع آن متشكل از صد و سي رساله است.
* * *
— 23 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحَبِعَ الرَّحِيمِ
اعتذار
مفتخرم كه به ياري و عنايت خداوند موفیق به ترجمهي اثر بسيار ارزشمند و پر بهاي"المثنويه العربيه"از عربي به تركي شدم، كه از آثار اساست كهرگ و نيز از كليات رساله نور ميباشد. البته ی اعتراف ميكنم ی نتوانستهام فضل و برتري، استحكام و رواني متن را در ترجمه حفظ كنم و نيز نتوانستم حرفاعف آرفظي بيابم كه ظرف آن حقايق گرانبها باشد. زبان ترجمهام مانند فكر و انديشهام نارسا و ناقص است؛ لذا به زحمت توانستم اين جامهي تنگ و كوتاه را براي آن حقايق بزرگ قرآني و نكتههاي ايماني عظيم تدارك ببينم. نتوانستم به شايستگي، حقعكوس اقت را در ترجمه منعكس كنم. با وجود بد بودن اوضاع دماغيام، همين مقدار را هم با كمكهاي معنوي مؤلف محترم يعني بديع الزمان، توانستم سامان دهم.
آري، مرغ نميتواند با پرواز خود از پرواز شاهين يا عقاب تقليد كند و ترجمان آن گردد. باشد؛ جمه واقعاً متناسب با متن اصلي نيست و شايسته آن نميباشد (در بعضي از قسمتها به معنايي بسيار خلاصه اكتفا گرديده و بعضي ديگر به علت عدم توان، تسالهييگرديده و حذف شده است)؛ لذا در موارد متعددي به انتقال مفهوم بسنده كردم و در برخي مواقع نيز مطالبي را حذف نمودهام. با اين حال ترجمه حاضر، آينه كوچكيست كه حقايق مندرج در متن را به د بود.ن وطن ارائه ميدهد.
عبدالمجيد نورسي
كه از نظر نسبي برادر كوچك مؤلف رساله نور بوده
و مدت پانزده سال شاگردي او را كرده است
* * *
— 25 —
مقدمه اين مجموعه كه به نوعي در حكم مثنوي شريف و عربي "رساله نور" است، داراي "يخورد.طه" به شرح زير ميباشد:
نقطه اول:سعيد قديمي چهل پنجاه سال پيش چون به علوم عقلي و فلسفي، فراوان ميپرداخت، در برابر حقيقت الحقايق در پي مسلكي چون اهل طريقت و اهل حقيقت برآمد؛ همچون بيشتر اهل طريقت نتوانست به حركت قلبيه"سُنناعت كند، زيرا عقل و انديشهاش بهواسطه حكمت فلسفي تا حدي جريحهدار بود و نياز به مداوا داشت. آنگاه كوشيد به شيوهي عقلي و قلبي از پي برخي بزرگان اهل حقيقت رهسپار شود. متوجه شد كه هر كسي كهآنها ويژگي جذاب جداگانهيي دارند؛ متحير شد كه از كدامشان ميبايست پيروي كند؟! امام رباني نيز به شيوهيي غيبي به او گفته بود "در پي توحيد قبله باش،" يعني "فقط از پي يك استاد روان شو". برمات رهجروح سعيد قديمي الهام شد كه "استاد حقيقي، قرآن است" و "توحيد قبله نيز با همين استاد امكانپذير است." لذا صرفاً با ارشاد آن استاد قدسي، از نظر قلبي و روحي به طرز كاملًا عجيبي شروع به س، وجوبد. نفس امارهاش نيز با شك و ترديدهايش او را مجبور به مجاهدهيي معنوي و علمي نمود. او اين كار را با چشمان بسته آغاز نكرد؛ بلكه همچون امام غزالي، مولانا جلالالدين و امام رباني كه ديدگان عقل و روح و قلبشان گشوده شده بود، قدم در بايد اه گذاشت و برخلاف اهل استغراق كه در مواردي ديده عقل را ميبندند، او مقامات مذكور را با چشمان باز پشت سر گذاشت. حضرت حق را بينهايت سپاس كه بهواسطه درس و ارشاد قرآن، راهي بهسوي حقيقت يافت و حتي باه با ه نورِ سعيد جديد نشان داد كه مظهر حقيقت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ شده است.
نقطه دوم:از آنجا كه مانند مولانا جلالالدين، امام رباني و امام غزالي(رَحْمَةُ الله عَلَيْهِم)توسط عقل و قلبشده، چن طي طريق ميكرد، پيش از هر چيز درصدد
— 26 —
مداواي جراحتهاي قلب و روح، و رهايي نفس از اوهام بر آمد، فلله الحمد كه سعيد قديمي به سعيد جديد تبديل شد. او نيز مانند مثنوي شريف كه اصلش فارسيبه وديبعدها به تركي ترجمه شده، درسهايي چون "قطره،" "حباب،" "حبه،" "زهره،" "ذره،" "شمه،" "شعله،" "لمعات،" "رشحات،" "لاسيّماها" و ساير دروس را كه نوعي مثنوي و به زبان عربيست به نگارش در آورد و "نقطه" و "لمعات" را به تركي و بسيار خاري ازوشت و با فرصتي كه يافت، منتشر نمود. او قريب نيم قرن مجموعه افكار مذكور را به صورت رساله نور درآورده، ولي به جاي مجادله با شيطان و نفس درون، آن را در هيب بيشمايهايي كلي و مفصل در اختيار متحيّران نيازمند در خارج و اهل فلسفهيي كه در راه ضلالتاند، گذاشت.
نقطه سوم:همچون شكست كامل نفس و شيطان و به سیكوت واداشتنشان ی كه از پيامدهاي مناظره سعيد جديد ميباشد به غراانند مداواي مجروح طالب حقيقت توسط رساله نور در زماني كوتاه، اين اثر ملحدان و گمراهان را نيز كاملًا شكست داده و به سكوت وا ميدارد. معلوترتيب د اين مجمیوعه كه مثنويِ عربيست، در حكم نوعي نهالستان و دانه براي رساله نور ميباشد. مبارزه اين مجموعه با شيطان و نفس دروني، فرد را كاملًا از شبهات نفس اماره و شياطين انسي و جني ميرهاند. معلومات مذكور در حكم مشهودات، اطمينان بخش بوده و نسبت ليقين نيز يقين و باوري در مرتبه عينُ اليقين حاصل ميدارد.
نقطه چهارم:پرداختن عميق سعيد قديمي به علم حكمت و حقيقت، مناظرهاش با عالمان بزرگ در عميقترين مسايل، و نگارش مطالب متناسب با ميزان درك طلبههاي قديمياش كه درسهاي عالي مدرسه را گذراندختيار همچنين همزماني نگارش مجموعه مذكور با پيشرفتهاي فكري و قلبي، استفاده از جملات بسيار كوتاه، بياني به غايت مختصر براي حقايقي مفصل و به كارگيري كلمیات و اشیارات موجیز در آن بهفيضي ا كه فقط خیود او قادر به دركشان ميباشد، موجب ميشود عالمان نكتهبين هم در فهم بخشهايي از آن دچار مشكل شوند. بايد گفت اگر مطالب مذكور به خوبي توضيح داده ميشد يكي از وظيفههاي مهم رطلق موور به انجام ميرسيد.
— 27 —
پس نهالستان مثنوي مانند طرق خفيّه، در بُعد داخلي و انفسي تلاش نموده و به گشودن مسيري در قلب و روح موفق گشته است، اما رسالهي نور كه به منزلهي باغچهي آن است، علاوه بر مسير انفسي، در اكثر موارد مانند طُرُنيست.
ّه متوجه دايره آفاقي و خارجي گشته و در هر جا راهي وسيع به معرفت الله گشوده است؛ در واقع مانند عصاي حضرت موسي (ع) به هر جا كه ضربه زده، آب فوران نموده است.
همچنين بايد گفت رساله نور مسلك حكما و علما را اختيار ننموده، بلكه بهواراد كثجاز معنوي قرآن در هر چيز پنجره معرفت گشوده است. با درك سرّي مخصوص از اسرار قرآن، گويي كار يك ساله را در ساعتي به انجام رسانده است؛ به نحوي كه در زمانه دهشتانگيز كنوني، در برابر حملاتحكوم ب اهل عناد نه تنها مغلوب نشد، كه بر آنان نيز غلبه يافت.
نقطه پنجم:زماني كه سعيد قديمي به سعيد جديد تبديل شد، هزاران حقيقت مرتبط با صدها علم ارزش آن را داشتند كه موضوع رسالههاي جداگانهيي شوندراد قا در همیان زمان وقتي مطالب خود را تأليف ميكیرد، در آغازِ هر مسأله با قيد "اعلم"ها، هر حقيقت را ی كه اهميت تبديل شدن به رسالهيي را داشت ی در چند سطر، گاه در صفحهيي را به ً در يكي دو سطر، ذكر ميكند؛ گويي هر "اعلم" رمز رسالهييست.
"اعلم"ها ناظر بر هم نبوده بلكه حكم فهرست علوم و حقايق مختلفي را دارند؛ لذا خوانندگان مجموعه مزبور، اين نقطهها را در نظر عتماد و اعتراض نكنند.
سعيد نورسي
* * *
— 28 —
لمعات
(داراي معنايي مشترك با گفتار بيست و دوم رساله نور به تركيست)
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَللّٰهُ خَالِقُ كُلِّ شَدٍ اَوَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ
(زمر: ٦٢)
لَهُ مَقَالِيدُ السَّموَاتِ وَ الْاَرْضِ
(شورى: ١٢؛ زمر: ٦٣)
فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ
(يس: ٨٣)
وَاريست ونْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ
(الحجر: ٢١)
مَا مِنْ دَابَّةٍ اِلَّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا
(هود: ٥٦)
اي غافل جاهلي كه رويدادها و امور ظهور يافته از دايره اسباب را به اسباب نسبت ميدهي! اسبابي را حضرت حب مال گمان كردهيي، صاحب مال نيستند؛ صاحب اصلي مال، قدرت ازليست كه در پس آنها عمل ميكند. آنها فقط موظف به اعلان و انتشار تأثيرهاي حقيقي ناشي از ميكنياد شده هستند. به سخن ديگر، دايره اسباب، حكم قلم حكومت را دارد و تبليغات اموري كه از بالا صادر ميشوند، از آنجا به انجام ميرسد؛ زيرا عزت و عظمت، اقتضاي حجاب را دارد و توحيد و جلال نيز مشاركت را رد و تأثير را به اسباب نميدهد.
آري، سلطان همين أموراني دارد كه البته مجري نيستند تا در سلطنت و ربوبيت شريك او باشند؛ وظيفه اين مأموران حداكثر اعلان و تبليغ است كه اجرا و اِعمال امور قدرت را اعلام ميكنند؛ يا اينكه شاهدان ناظري هستند كه با اطاعت ، از حادشان در برابر آنچه از اوامر تكويني نمايندگي ميكنند، متناسب با
— 29 —
استعدادشان به نوعي عبادت ميكنند. در واقع، اسباب گروهي واسطه هستند كه فقط همان وبراي اظهار عزت قدرت و شكوه ربوبيت وضع شدهاند؛ نه اينكه براي برطرف نمودن عجز و احتياج قدرت، معاونتي داشته باشند. اما مأموران سلاطين بشر براي دفع َى وَهاحتياج سلاطين كه ضرورت تعيينشان را حاصل ميدارد، ياوران و شريكان آنهايند؛ بنابراين ميان مأموران الله و مأموران انسان مناسبتي وجود ندارد. اما غافلان و جاهلان چون حكمتها و فقر ديهاي موجود در وقايع و رويدادها را نميبينند، شروع به گله و شكايت از حضرت حق ميكنند. لذا براي ايجاد تغيير در هدف همين شكايتهاست كه اسباب وضع شدهاند؛ زيرا ريشه قصور در آنهاست و از عدم قابليت آنها سرچشمه ميگيرد. براي توضيح اين سرّ، تمثي جامنوي به صورت يك مثال لطيف روايت ميشود:
عزرائيل (ع) به حضرت حق ميگويد:
-بندگانات در موضوع قبض روح، از من شكايت كرده و از من دلگير خواهند شد.
حضرت حق بهخصوصاًحكمت به او ميگويد:
-بين تو و بندگانام پردهيي از مصايب و بيماريها ميگذارم تا شكايتشان متوجه آنها شود و از تو دلگير نشوند.
آري، نشوندن كه بيماريها پرده و حجاباند و مرجع امور ناخوشايندي محسوب ميشوند كه در هنگام مرگ توهّم ميشوند، و حكمت و زيبايي حقيقي موجود در قبض ارواح، متعلق به وظيفه حضرت عزرائيل (ع) ميباشد، حضرت عزر غفلت(ع) نيز خود پردهييست؛ او در قبض ارواح، مرجع برخي حالات به ظاهر نامهربانانه و ناسازگار با كمال رحمت ميباشد؛ لذا ناظريست بر آن مأموريت و همچنين پردهييست براي قدرت الهي.
آري، عزت و عظمت اقتضا دارد كهرباني ر عقل، اسباب پردهدار قدرت باشند؛ همچنين توحيد و جلال لازم ميدارند اسباب، دست از تأثير حقيقي بركشند...
— 30 —
تنبيه
اي دوست! توحيد دو نوع اابت كر نخست،توحيد عاميانهاست كه براساس آن گفته ميشود: "خداوند شريكي ندارد و اين عالم ملك اوست." بيم آن ميرود كه معتقدان اين نوع توحيد، از نظر فكري در اين و ضلالت سقوط كنند.
دوم،توحيد حقيقيست كه پيرواناش اعتقادي راسخ داشته و ميگويند: "خدا يكيست، ملك از آن اوست، هستي به او تعلق دارد و همه چيز مال اوست." اين قسم از معتقدان به توحيد، مُهر حضرت حق رند؟
وي همه چيیز ميبينند و بر سيماي هر چيزي آن را ميخوانند. آنها در سايه همين امر از ملكهي توحيدي حضیوري برخوردار شده و از تعرض گمراهي و اوهام نجات مييابند.
با بهرهگيري الَامُ حكيم، مراتبي از توحيد نوع دوم را طي چند لمعه به شرح زير توضيح ميدهيم:
لمعه نخست:بنگريد! در چهره هر آفريدهيي چنان خاتمي وجود دارد كه خاص آفريدگار و خالق كل شيء است؛ و بر پيشاني هر مخلوق مُهري زدهاند، مُهري كه نزد هيچ از اجزصانع كل شيء يافت نميشود؛ در انتهاي هر مكتوب از مكتوباتي كه قدرت (الهي) انتشار داده، طرّهيي ديده ميشود كه تقليد از آن ممكن نيست و خاص سلطان ازل و ابد ميباشد. از اين نوع مُهرها فقط به مُهر اعجازي بنگرارتقا بر چهره حيات ميدرخشد و باعث ميشود چيزهاي زيادي از يك شيء پديد آيند و ايجاد شوند. نيز بسياري چيزها با فرمان رباني به شيء واحدي تبديل ميشوند؛ براي مثال، آب شيء واندك، اما به اذن خداوند منشأ عضوها و جهازات بسيار زيادي ميشود كه ايجاد ميگردند. به همين ترتيب آفريننده بزرگ، از غذاها و ميوههاي بسيار زياد و مختلفي كه وارد معده ميشوند، جسم واحدي را حاصل ميدارد.
— 31 —
پس كسي كه قلب و عتي در درت ادراك دارد، با انديشه در اين مطلب خواهد دانست كه ايجاد بسياري چيزها از يك شيء و تبديل اشياي متعدد به شيء واحد، مُهريست مخصوص صانعي كه همه چيز را . آري، و به وجود آورده است.
لمعه دوم:از خاتمهاي بيشمار، به خاتم حيات بنگريد كه براي آفريدگان جاندار وضع گرديده است! آري، مخلوقي جاندار به است آر جامعيتاش، نمونهي كوچكي از كائنات است؛ ميوهيي زيبا و دوست داشتني براي درخت عالم و دانهيي براي كَون و وجود كه حضرت حق نمونه عوالم بسيار متعددي را در آن قرار لَامُ ست، توگويي ذيحيات مذكور قطره يا نقطهييست (عصاره همه وجودها) كه با نظامهاي معين و به غايت حكيمانه به اين صورت درآمده است. بدين اعتبار، خلق هيچ ذيحياتي را نميتوان به كسي جز حضرت حق نسبت داد كه سراسرم خاص را در يد تصرف خويش دارد.
لذا كسي كه عقل خود را از دست نداده باشد، در نتيجه تأمل و انديشه خواهد دانست كه فقط و فقط آفريننده تمام موجودات است كه ميتواند مثلًا زنبور عسل را خلاصه و فشرده بسياري از چيزها كند، بيشتر مسايل كتاب كابه هميا در ماهيت انسان درج نمايد، برنامه درخت انجير را در دانهاش بنويسد، قلب انسان را نمونه و پنجره هزاران عالم قرار دهد و تاريخ زندگي بشر را با همه تعلقاتاش در قوه حافظه او بنگارد. چنين تصرفي خاتميست كه فقط و فقط خ به وسالعالمين ميباشد.
لمعه سوم:نمونهيي از نقشها و كيفيات نامتناهي خاتم حيات را كه حضرت حق بر سيماي آفريدگان جاندارش نهاده، نشان خواهيم داد.
در هر چيز شفاف يا مشابه آن، از قطرات آب و قطعههاي شيشه گرفته تا ستارگان سيّار، طرّه و جلوهيي ايش و ههاي شمس ی كه خاص آن است ی وجود دارد؛ به همين ترتيب، شمس ازلي نيز از جهت "احيا و نفخ حيات" در تمام آفريدگان جاندار، تجلي احديتي دارد كه حتي اگر تمام اسباب را داراي اقتدار و اختيار هم فرض كنيم باز از ايجاد مشابه آن طرّه يا تقليدش، به تنهايقيمتي روهي
— 32 —
ناتواناند؛ بنابراين، تمثّلهايي كه در اشياي شفاف مشاهده ميشود، تمثال خورشيد است و از خورشيد در آن اشياي شفاف انعكاس يافته است؛ اگر چنين حكمي صادر نشود، لاجرم بايد گفت در هر يك از آن قطرهها و ذيبندد خورشيدي حقيقي با مادهاش وجود دارد.
به همين صورت اگر حيات ی كه نقطه مركزي تجلي اسما، به منزله شعاعهاي شمس ازليست ی به شمس ازلي نسبت داده نشود، بايد به طرز جاهلانه و احمقانه و خندهداري به باطل حكم كرد كه هر ذيحياتي از يك مگس ان دريتا يك گل، بايد داراي قدرتي بينهايت، علمي فراگير، ارادهيي مطلق و صفات ديگري باشد؛ صفاتي كه وجودشان جز در واجب الوجود متصور نيست؛ در عين حال براساس چنين حكم باطلي ناگزير بايد به هر ذره و سببي الوهيت انجامنسبت داد و وجود شريكان بيشماري را به اثبات رساند.
اگر به هستهيي نگاه كنيد كه قرار است كاشته شود يا به وضعيت غريب و عجيب و منظمي دقت كنيد كه در درون دانه است، هسته مذكور با مِنْ كجزاي وجوديِ جسمي كه دانهاش خواهد شد، نسبت دارد؛ به همين ترتيب با نوع خود يعني با همجنس خود و همه موجودات نيز داراي نسبت است؛ همين طور در بقاصد صنها به نسبت مناسباتشان داراي وظيفه ميباشد. اگر نسبت آن هسته يا دانه كوچك با قادر مطلق از ميان برود و اِسنادش به خودش باشد، يعني گفته شود ربازاني خود وجود يافته، در آن صورت لازم است باور كنيم كه آن دانه بايد حاوي چشمي باشد كه هر چيز را ميبيند و از علمي فراگير برخوردار است كه هر چيزي را در بر ميگيرد. اين مطلب نيز همچون تمثيل پيشين كه گفتيم در هر ذرهي شفط و تفيد خورشيدي واقعي وجود داشته باشد، سخن ابلهانهيي خواهد بود.
لمعه چهارم:براي كتابي كه با دست نوشته ميشود، فقط به يك نويسنده و يك قلم نياز است، اما اگر قرار باشد كتاب در چاپخانه منتشر شود، به قلمهاي فلیزي زيادي نيیاز و ببين كار همیان قلم را انجیام دهند. براي سیاخت آن حروف فلیزي، به میوارد متعددي چیون استادكاران و ابیزار و وسیايل ی همچون
— 33 —
مرتِّبها ی احتياج است. لذا كسي كه ميگويد حرفها و كلمهها و سطرهاي نگاشته شده در اين نيست.
كائنات با قلم قدرت يك واحد احد نوشته شده، در راهي سهل و راحت و معقول سلوك كرده است؛ ليكن آنان كه حروف و نوشتههاي مذكیور را به طبيعت و اسبیاب نسبت ميدهنید، در سختتري آثار امتناع و محیال ی كه بنبست هم هست ی پيش ميروند؛ زيرا روندگان اين راه براي طبع و نشر فقط يك ذيحيات، نيازمند تمام تجهيزات مورد نياز براي طبع و نشر اكثر كائنات هستند. اين نيز خرافي، دو كه وهم نميتواند بپذيرد.
به همين ترتيب در هر جیزء از خاك و آب و هوا بايد به تعیداد نبیاتات، مطبعههاي پنهان وجود داشته باشد تا بتوانند ساختار گلها و ميوههاي بيشماري را كه ماهيت و اجزاي متفاوتي دارند، بهوجود آورند؛خدمت باي سبز كردن نباتات مذكور با همه زيباييها و نظم و ترتيبشان، در هر جزء آن سه عنصر، به قدرت و علمي نياز است كه از خواص و جهازات و موازين همه درختها و ميوهها و گلها اطلاع داشته و از قدرت ساختن آنها برخوردار باشند؛ زيرا هر جزء اين سهموعه عميتواند مدار و منشأ تشكيل هر نباتي گردد. آري، خاكي كه در يك گلدان هست داراي قابليت سبز كردن دانه نباتاتيست كه در ظاهر و اشكال و ساير صفات مخالف هم ميباشند؛ بنابراين براساس نظر كساني كه در مسير دوم پيش ميروند، بايدن و اظ گلدان كوچك دستگاهها و كارخانههاي بيشماري وجود داشته باشد؛ و اين مطلبيست كه خرافهپرستان هم از طرح آن شرم ميكنند.
لمعه پنجم:حرف نگاشته شده در يك كتاب، فقط از جنبهيي خود را ظاهر نموده و بر خود دلالت ميكند اما بر كاتب عام مسندهاش از جنبههاي گوناگون دلالت كرده و نقاشاش را معرفي مينمايد.
به همين صورت هر كلمهي مجسم نگاشته شده در كتاب كائنات اگر خود را به مقدار خويش هم نشان دهد، از جنبههاي گوناگون به صورت فردي و جمعي نشان از صانعاش خواهد داشت و اسماي اوش خواههار خواهد كرد، لذا اين كلمات با اوصاف و اشكال و نقشهاي خود، گويي قصيدهيي هستند كه در ستايش
— 34 —
صانعشان نگاشته شدهاند؛ بنابراين، حتي كسي كه چون هَبَنَّقهي مشهور كسي كه در تاريخ عرب با حماقتذ باللت يافته است. م. گرفتار ناداني و حماقت شده نيز نبايد به انكار صانع ذوالجلال بپردازد.
لمعه ششم: حضرت حق همچنان كه خاتم مخصوصاش را در همهي جزءها و جزئيها و كلّ و كلّيها وضع نمود، اقطار سماوات و زمين را با خاتم واحديكار باموع كائنات را نيز با سكه احديت مُهر كرد؛مثلًا از خاتمها و مُهرهاي مذكور، به خاتم الهي موجود در كيفيت احيا و نفخ روح توجه كنيد كه مورد اشاره اين آيه است:
فَانْظُرْ اِچنين اَارِ رَحْمَتِ اللّٰه كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(روم: ٥٠)؛
تا حشرهاي عجيب و غريب بسيار فراوان و نشرهاي شگفت انگيز را ببينيد!
ميد، تو در احياي زمين، حشر و نشرهايي در ميان انواع مخلوقات وجود دارد كه سالانه بيش از سيصد هزار نوع از آنان پا به عرصه هستي ميگذارند اما بنا بر حكمتي كه براي ما نامعلوم اس اين جبهت امثالي كه در بيشتر حشر و نشرها باز ميگردند، چنان نزديك به عينيت است كه تقريباً ميتوان گفت كه احيا شونده نه عين مورد پيشين است و نه غير آن؛ اما دران) بر بحث ما موضوع مثليت و عينيت نيست. در هر حال حشر و نشرهاي مذكور بر سهولت حشر بشر دلالت دارند و ميتوان هر يك از آنها را مثال و الگويي براي حشر بشر دانست.
احياي انواع كثيرهيي كه با هم متفاوت ولي بسيار در هم آميختهاندند.
م در كمال امتياز، و اعاده ممتاز آنها بيهيچ خطا و در هم ريختگي و اشتباهي، خاتم خاص و مُهر مخصوص ذات ذوالجلاليست كه داراي قدرت بينهايت و علمي محيط ميباشد.
همچنين نگارش بيش از سيصد هزار رساله در صحيفهي سطح زمدقت نم هم در كمال نظم و ترتيب و بدون قصور و نقصان و بيهيچ خطايي، مُهر مخصوص
— 35 —
چنان ذاتيست كه باطن و مفتاح هر چيزي در دست اوست؛ ذاتي كه هيچ چيز نميتواند توجه اوا عیرو جايي يا چيزي منصرف و بر خود محصور كند.
خلاصه:در حشر و نشرهاي بيشماري كه ظرف شش ماه در روي زمين ديده ميشود و تمثيلي از حشر بشر ميباشد، تصرف عظيم ربوبيت، خاتمي بسيار متعالي و بزرگ با نقشهاي ظريف دارد. نظمتكي برولتها، سرعتها و امتيازهايي كه در ايجاد مخلوقات ديده ميشود، همه ناشي از درخشش همان خاتم است. در هر فصل بهار، فعاليتهاي بسيار حكيمانه، بصيرانه و كريمانهيي آغاز شده و صنعتهدارد ققالعادهيي صورت ميگيرد. مشاهده ميكنيم كه تمام اين عمليات، در كمال سرعت و سهولت و به صورت منظم جريان مييابد.
آري، اين فعاليتهاي خارق العاده، خاتم چنان ذاتيست كه با وجود نبودن در هيچ مكاني، با علم و قدرت خويش در مام تو حاضر و ناظر ميباشد.
لمعه هفتم:بنگريد! همچنان كه خاتم احديت بر صحايف اقطار زمين و آسمانها مشاهده ميشود، خاتم توحيد را نيز كاملًا آشكارا ميتوان بر صحيفه بزرگ هيأت مجموعه كائنات ديد.
آري، اين عالم كاخي بسيار باشكوه، كارخانهييه دل بم و ترتيب يا شهري عاليست. در بين اجزا، افراد، انواع، اسباب و ادوات كارخانه عالم، معارفه و آشنا شدنهیايي حكيمیانه، مكالمه و سخن گفتنهايي دوستانه و همكاريها و كمكهايي بسيار كريم وجهي ود دارد؛ طوري كه گويي از فاصلههاي بسيار دور به سرعتِ تمام، صداي هم را شنيده و از نياز يكديگر باخبر ميشوند و بيدرنگ به ياري هم ميشتابند و نيازهاي هم را برطرف ميكنند.آري، نور و گرما و ساير كمكهايي را كه اجرام و ستايان ميسماني در اختيار يكديگر و مخصوصاً زمين ميگذارند، ميبينيد. همچنين به داد و ستد آب در ميان ابر و زمين توجه كنيد كه زمين آب را به صورت بخار به ابر ميدهد، ابر نيز پس از انجام همه لوك كراي لازم در كارخانه خود، آن را به شكل تگرگ، برف يا باران باز ميگرداند؛ گويي اجرام جامد مذكور، به زبان حال و با وسيله بيسيمي چون تلگراف، با هم گفتگو ميكننه از ل يكديگر طلب كمك و ياري دارند؛ مخصوصاً همه اجرام ياد شده
— 36 —
دست به دست هم داده، با جديت تمیام در تأمين نيیازهیاي جانیداران، خدمت و تلاش ميكنند و با پيروي از فرمان يك مُدبّر، با آنكهدف مشخصي هستند.
در سايه كمكهايي كه توسط ماه و خورشيد و شب و روز و تابستان و زمستان در تبعيت از قانون تعاون مذكور انجام ميگيرد، نباتات فراهم كننده ارزاقِ حيوانات،وه عقلن الهي پا به عرصه ميگذارند؛ حيوانات نيز به امر رباني نيازهاي بشر را تأمين ميكنند. كمكهاي زنبور عسل و كرم ابريشم به انسان، اين ادعا را اثبات ميكند.
آري، تعاون و ياري اين قبيلدنها جامد و بيجان به يكديگر، دليل آشكاريست كه آنها خدمه و كارگزار كريم مدبّري هستند و با فرمان و اجازه او كار ميكنند.
لمعه هشتم:لازم است به ارزاقي كه به عنوان غذا بين آفريدگان مخصوگي خوروانات تقسيم ميشود توجه كرد، رزق هنگام نياز سوق داده ميشود و در زمان تعيين شده ميرسد. در اين سوق دادنها كه به نسبت ميزان نياز انجام ميگيرد، نظم را دريب شگفت انگيزي مشاهده ميشود. رحمت و عنايات گسترده و منظمي كه در خصوص رزق عام وجود دارد، قطعاًخاتم خاص ذاتيست كه مربي و مدبّر هر چيز است و همه چيزها در يد تسخير اويند.
لمعه نهم:بنگريد! همچها واح خاتم احديت بر روي عالم ارض و تمام جزئيات ديده ميشود، آن را عيناً بر روي انواع پراكنده و عناصر محيط نيز ميتوان مشاهده كرد.
از كاشتن بذر ا ميبرمزرعه دانسته ميشود كه مزرعه از آن كسيست كه صاحب بذر است و بذر نيز به صاحب مزرعه تعلق دارد؛ يعني آن اين را گواهي ميكند و اين نيز آن را.
مصنوعات عالم نيز مانند همان بذرند؛ عالم ها دنير هم به منزله مزرعهاند. طبق شهادتي كه هر دو طرف به زبان حال ميدهند، مصنوعات و عالم عناصر يعني بذر و مزرعه و محيط و محاط، همواره در يد تصرف صانع واحدي هستند. به عبارت ديگر، همچنان كه تصرف حقيقي در كوچكترين مخلوق و توجيه ربوبيیري تنبراي موجودي ضعيف مخصوص ذاتيست كه عالم و عناصر در قبضه تصرف اويند، تدبير امور و چرخش اوضاع هر عنصر نيز عيناً خاص ذاتيست كه همه حيوانات و نباتات را در قبضه ربوبيت خويش داشته و تربيت ميكند. منظور ما از خاتم توحي بر هم است. اگر قصد تملك چيزي را داري، اين گوي و اين ميدان؛ خويش را امتحان كن و ببين چه ميگويند. جزئيترين فرد ميگويد:"همو كه نوع من را آفريده، ميتواند من را هم بيافريند."؛زيرا در بين افراد، مثليدر فطر دارد. كوچكترين نوعي كه در هر سوي زمين پراكنده است، ميگويد:"كسي كه ميتواند من را خلق كند، هموست كه زمين را خلق كرده است."
زمين را بنگر كه چه ميگويد؛م احتماد و ستدي بين زمين و آسمان وجود دارد، ميگويد:"آنكه ميتواند من را بيافريند، همان ذاتيست كه ميتواند مجموع كائنات را بيافريند."؛زيرا در بين آنها تعاون و همكاري هست.
لمعه دهم:اي دوست! قسموند كيثالهاي خاتم توحيد كه با حيات و احيا و ذوي الحيات، بر هر جزء و جزئي و كل و كلي و هيأت مجموعه كائنات ضرب ميشوند، از بيانات مذكور دانسته شد. اينك بشنو! يك مورد از خاتمهاي وضع شده وحدانيت بر انواع و كليات را بيان ميكنيم.
صعوبت و سرگان آر ايجاد درختي پر ثمر و ميوهيي واحد، يكيست؛ زيرا هر دو، نظر بر يك مركز دارند، وابسته به يك قانوناند و رشد و نمو و كيفياتشان يكيست. آشكار است كه در سايه اتحاد مركز، وحدت در قانون و ومچنين روش تربيت، سختي و مشقت و هزينه كاهش مييابد و چنان سهولتي حاصل ميگردد كه اگر درختي پر ميوه را به دست واحدي و يك ميوه را به دستهاي زيادي بسپارند، ايجاد هر دوي آنهاايكس حولت مساوي خواهد بود. از نظر آفرينش، بين آنها فرقي نيست؛ وسايل، آلات و ادوات و چيزهاي ديگري كه براي رشد و نمو يك ميوه لازم است تا توسط افراد متعددي انجام گيیرد، با هر آ" به ااي رشد و نمو يك درخت پر ميوه لازم است تا توسط يك فرد انجام شود، مساويست. فقط از نظر كيفيت ميتواند تفاوت داشته باشد؛ مثلًا همان مقدار آلات و د همينو دستگاه كه براي تدارك لباس يك لشكر از سربازان لازم است، براي لباس يك
— 37 —
ودن به صورت خيال و اينكه رفتار مذكور چگونه اوهام و وسوسههاي شيطاني را از بين ميبرد و تمام لطايف و حواس نمازگزار به چه نحوي فيض ميبرند، سخن ميگويد.
رسالههايست؛ آنده در عين حال كه از اركان ايمان بحث ميكنند، به ايمان و علم و معرفت الله و ذكر هم ميپردازند؛ لذا مطالعه آنها نوعي عبادت است.
حباب
اين رسالهي مهم كه دو كه دسبه زبانهاي تركي و عربي دارد، يكي از دو اثريست كه زمان دعوت استاد به آنكارا به مناسبت انتشار "خطوات سته" نوشته شد. دعوت مذكور براي تلطيف (و قدرداني از) يا كوبود. در آن زمان كه تحت تأثير غلبه لشكر اسلام بر يونان، نشئهيي در مؤمنان ايجاد شده بود، استاد مشاهده ميكرد كه در آنكارا تفكر به غايت عجيب زندقه در حال نفوذ به افكار محكم مسلمانان و سمپاشي و تخريب آن است، و برخي محافل در ايمعناي ا در حال دسيسهچيني هستند.
سیلام و صیلوات آغازين اين رساله بسيار با اهميت است. يكي از خصوصيات فوقالعاده مثنوي نوريه كه نظيرش در هيچ اثر ديگري مشاهده نميشود، برخوردها كه طرز بياني به غايت بليغ است؛ تو گويي با يك حركت انگشت، چند دستگاه در يك آن شروع به كار ميكنند؛ همچنان كه پيشتر گفته شد، همواره امكان دارد كه ذكر و ايمان و تفكر و علم را در اين اثر در كيي برا يافت. مثلًا سلام و صلوات در اين اثر فقط صورت ذكر را ندارد؛ مؤلف دست كم سه مرتبهي
— 38 —
سرباز هم لازم ميآيد. به همين ترتيب هزينهي انتشیار هزار نسخه كتاب در چاصاف و با هزينه انتشار يك كتاب مساويست؛ گاهي حتي چاپ يك نسخه كتاب هزينه بيشتري دارد. در قياس با همين مطلب، اگر چاپخانه واحدي را كنار بگذاريم و به چاپخانههاي متعددي مراجعه كنيم، بايديك از را چند برابر بيشتر پرداخت كنيم. آري، اگر كثرت به وحدت اسناد داده نشود، ضرورت اسناد وحدت به كثرت حاصل ميگردد. به سخن ديگر، سهولت شگفت انگيزي كه در ايجار و باوع پراكنده وجود دارد، به سرّ وحدت و توحيد وابسته است.
لمعه يازدهم:اي دوست! توافق موجود در ميان افراد يك نوع و مشابهت اعضاي اساسي انواع يك جنس، بر اتحاد خاتم و وحدت قلم دلالت دارد و از همين جا دانسته ميشود، جنامام موافقان و متشابهان (يعني كثيرهاي شبيه هم) اثر صنعت ذاتي واحدند.
به همين ترتيب، سهولت مطلقي كه در انشا و ايجادها ديده ميشود، در مرتبه وجوب لازم ميدارد كه همه موجودات اثر صانع واح. در شند؛ در غير اين صورت، صعوبت و دشواري به چنان درجهيي از محال بودن و امتناع خواهد رسيد كه سدي در برابر خروج آن جنسها و نوعها از عدم به وجود ايجاد خوتباه كد. بنابراين همان طور كه حضرت حق در ذات خود شريكي ندارد (چرا كه نظم از بين ميرود و عالم دچار فساد ميشود)، در فعل نيز شريكي ندارد؛ زيرا به دليل صعوبت و دشواري، سبب عدم خروج عالم از عدم ميشود.
لمعه دوازدهم:اي دوست!همچنان كه حيات بر نيز ه براي احديت آفريدگار، مرگ نيز دليليست بر دوام و بقاي او.حبابهايي كه بر نهرهاي جاري يا درياهاي مواج ديده ميشوند و ساير چيزهاي شفاف روي زمين، با نشان دادن است، او نورانيت خورشيد، بر وجود آن گواهي ميدهند. در ادامه همان اشياي شفاف مانند حبابهاي ياد شده، ميميرند و خاموش ميشوند و بعد نمونههاي ديگري به جاي آنها ميآيند و باز نورانيت و تمثا63
همايد را نشان ميدهند و بر دوام خورشيد و اينكه همه آن شعاعها و جلوهها و تمثالها، اثر شمس واحدي
— 39 —
هستند، گواهي ميدهند. بنابراين، اشياي شفاف مذكور با وجود خود، بر وجود خورشيد و با عدم و مرگشان نيز بر دوام و بقاي آن دظايف وارند.
بر همين منوال، موجودات با وجودشان بر وجوب وجود واجب الوجود و با امثالشان كه بعد از مرگ و زوال آنها، با نو شیدني تسلسیلوار جايگزينشان ميشوند، بر واحديت ازلي و ابدي صانع گواهي ميدهند.
مبادله و معامله دور و تسليمي كه به طور دائم درر انساات زيبا و مصنوعات لطيفي كه هنگام اختلاف شب و روز، تحول فصول چهارگانه و دگرگوني عناصیر ظاهر ميگردند در جريان است، بر وجود و بقا و وحدت صاحب جمالي دائم التجلي، سرمدي و عالي شهادت مي دهند و اين برهاني قطعيست.
همين طور اسباب و مسببا محدوددر انقلابهاي سالانه با هم ميميرند و زوال مييابند و بعد دوباره با هم اعاده ميشوند، دلالت بر اين امر دارد كه اسباب نيز مانند مسببات از مصنوعات و مخلوقاتِ عاجزند و گستون ييدهند كه اين مصنوعات و مخلوقات، صنعت نو شونده واحدي ميباشند.
لمعه سيزدهم:اي دوست! از ذرات گرفته تا سيارات و از نقوش تا خورشيدها، همه چيز با زبان حال، عجز و فقري كه در ذات و حقيقتشان ثابت استصلها، وجود صانع را اعلام ميكنند.
همينطور علاوه بر عجز، به سبب وظايف شگفتانگيز و مهمي كه بر عهده دارند، براي از بين نرفتن نظام عمومي، بر وح دادن ع دلالت ميكنند؛ بنابراين، براي واجب و واحد بودن صانع، در هر چيز دو شاهد وجود دارد؛ به همين ترتيب براي احد و صمد بودن خالق نيز در هر ذيحياتي دو آيت وجود دارد.
هشدار: بهواسطه فيض قرآن دانستهام كه تي نداي از اجزاي عالم با پنجاه و پنج زبان، احد و واجب الوجود را اعلام ميكنند. اين مطلب را به صورت خلاصه در اثري كه "قطره" نام دارد، بيان كردهام. علاقمندان ميتوانند به اثر مذكور مراجعه كنند.
هر سؤاهاردهم:اي دوست! همچنان كه موجودات بر وحدت و وجوب وجود حضرت حق شهادت ميدهند، بر جميع صفات جلالي، جمالي و كمالي او نيز دلالت دارند و اعلام ميكنند كه ذات خالق عاري از هر گونه نقص و قصوطيب عا
— 40 —
در شئونات و صفات و اسما و افعالاش نيز نقص و قصوري نيست؛ زيرا كمال اثر بالمشاهده بر كمال فعل، كمال فعل نيز بالبداهه بر كمال اسم، كمال اسم هم بالضروره بر كمال صفت، كمال صفتر ظريف حدس قوي بر كمال شئونات دلالت ميكند، كمال شأن نيز به صورت حق اليقين كمال ذات را نشان ميدهد.
بنابراين، كمال موجود در نقشها و تزيينات يك كاخ يا قصر، بر كمال افعالي دلالت دارد كه بر نقشها به سهه شده توسط صانع يا مهندس و تحت تزيينات ايجاد شده توسط او ديده ميشوند.
كمال افعال هم نشان از كمال اسمها و القاب آن صانع دارند، كمال اسما بر كمال صفات دلالت ميكند، كمال صفات بر كمار همه ات تصريح دارد، كمال شئونات نيز بر كمال ذات آن نقاش دلالت ميكند.
به همين ترتيب، كمال آثاري كه در عالم ديده ميشوند براساس مشاهدهيي حدسي بر كمال افعال، كمالئول اس نيز بر كمال اسماي فاعل، كمال اسما بر كمال صفات، كمال صفات بر كمال شئونات ذاتي و كمال شئونات هم بر كمال ذات ذوالجلال دلالت دارد.
* * *
— 41 —
رشحات
بِسْمِ ال و مرحالرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
تنبيه
دلايل و براهيني كه آفريننده جهان را به ما ميشناسانند، فراوان و بيشمارند؛ اما سه دليل زير از همه آنها مهمترند:
دليل نخست:اين "كتاب كبيا كه نات" است كه برخي آيات آن را ديده و شنيدهيي.
دليل دوم:حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه آيت الكبراي آن كتاب، خاتم ديوان نبوت و مفتاح گنجهاي پنهان ميباشد.
دليل سوم:قرآنت وجوده تفسير كتاب كائنیات و حجت خیدا بر مخلوقات ميباشد.
اينك ضمن چند رشحه، بعد از تعريف برهیان دوم به سخنان او گوش فرا ميدهيم:
رشحه نخست:اي دوست! حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلاهمچنانفريدگارمان را ميشناساند و داراي شخصيت معنوي بسيار عظيميست، همو كه برهان ناطق خطاباش ميكنيم، كيست؟ در پاسخ به سؤال مذكور ميگوييم:
حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ اره قرلام كسيست كه سطح زمين به دليل عظمت معنوي او، مسجد اقصاياش است. مكه مكرمه محراب و مدينه منوره منبر فضل كمال او ميباشد. عاليترين و آخرين امام جماعت مؤمنين است؛ خطيب شهير
— 42 —
نوع بشر بوده و قكَانَتوشبختي را بيان ميكند. رئيس همه پيامبران است و تمام آنها را تزكيه و تصديق ميكند؛ زيرا ديناش جامیع اصیول همهي اديان ميباشد. او رهبر همهي اولياست و با شمس رسالتاش آنها را تربيت و تنوير ميكند.
آن ذات عَليهِ ال به حجُ و السّلام چنان قطب و نقطهي مركزيست كه تمام انبيا و اخيار و ابیرار و صادقيینِ حاضر در حلقه ذكرش، با كلمه او متفقاند و با كلام نطقاش ناطق.چنان شجره نورانيست كه رگ و ريشههايش مباني آسماني انبيا، و شاخ و برگهايش معارف الهاكوت هميا ميباشد.بدين اعتبار هر ادعايي كه كرده باشد، همه پيامبران با استناد به معجزات و همه اوليا مستند به كرامات خويش، بر حقانيت او شهادت دادهاند.
آري، تمام كاملان، خاتم و مُهري دارند كه تصديق تمیام دعاوي او را اظهار ميدارند؛ از جمله: عدم ري از ادعاهاي او "توحيد" است كه كلمه مباركه لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ آن را بيان ميدارد و بر آن تصريح ميكند. همه انسانهايي كه در گذشته و آينده وارد حلقه دين و ذكر او شده و ميشوند، كلمه ذاتيس مزبور را ركن ايمان و ورد زبان خود كردهاند. معلوم ميشود آنها اطمينان يافته و اذعان نمودهاند كه دعوي مذكور، حق و حقيقت است؛ لذا كلمه مقدسه ياد شده زمان و مكان را درنورديده و در دهان كساني كه داراي مد.
و مشربها و رسوم مختلف و متبايني هستند، چون مولويان به دَوَران و جولان سماوي در ميآيد.
بنابراين هيچ وهمي ياراي اعتراض به ادعايي را ندارد كه حق و حقانيتاش توسط شاهدان بكه هيچ مورد تأييد واقع شده است.
رشحه دوم:اي دوست! آن برهان نوراني كه توحيد را اثبات و نوع بشر را ارشاد ميكند، به نبوت و ولايت مجهز است كه يكي در راستاش و ديگري در چپاش قرار گرفتیه و يكي متیواتر است و ديگرهام. بر آن اتفاق نظر دارند. همچنين او با رموز احوال خارق العادهيي كه قبل از پيامبري از او ظاهر ميشد و
— 43 —
موسوم به "ارهاصات" ميباشند و با بشارت كتابهاي آسماني و تبشيرهاي متعدد غيبي موسوم به "هواتف،" تأييد و تصديق ميشود.
به همين ترتيب او ذاتيست ك در ايلالت و شهادتِ معجزاتي چون دو نيم شدن ماه كه به دست آن برهان نوراني ظهور يافت، آبهايي كه از انگشتان او جاري شد، درختهايي كه دعوتاش را اج انساندند، نزول باران پس از دعاي او، عده زيادي كه از غذاي كم او خوردند و سير شدند و سخن گفتن گرگ، آهو، شتر، سنگ و چيزهاي ديگر با او، تأييد و تصديق شده است.
همچنين، شريعت او ی كه براي تأمين خوشبختيهاي دنيا و آخرت ك شمردهوافيست ی تصديق كننده نبوتاش است و براي اثبات آن بسنده ميباشد.در دروس پيشين پرتوهايي از خورشيد شريعتاش را ديديم؛ تكرار آنها كه موجب تطويل كلام ميشود، لازم نيست.
رشحه سوم:اي دوست! همچنان كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلر برابدلايل خارجي كه "آفاقي" ناميده ميشوند، تصديق ميشود، با دلايل و اشارات ثابتي كه در ذات و نفس او هست و "انفسي" ناميده ميشوند نيز تصديق و تأييد ميگردد؛ زيرا او همچون خورابع حكت، ذاتاش را با ذات خويیش منیوّر سیاخته و ظاهیر ميسازد. براي مثال،همه عالم شهادت ميدهند كه والاترين اخلاق حميده در شخصيت او گرد آمده است. همين طور همه اجماع كردهاند كه داراي شخصيتي معنوي و ممز است خصايل و رفتارهاي پاك و برترين سجايا ميباشد. همچنين او با قدرت ايماني كه به گواهي زهد و تقوا و عبوديت برترش داشت، تأييد و تصديق ميشود و به گواهي سيره نبوي، درجه وثوق، كمال جديت و متانت و نيروي اعتماد به نفساش در همه كارها و رفتارهايش قرآن ل قطعياند در اينكه متمسك به حق و سالك حقيقت ميباشد.آري، سبزي برگها، طراوت و زيبايي گلها و شادابي ميوهها، شاهدان صادقي هستند بر زنده و سر حال و با نشاط ي و انرخت.
رشحه چهارم:اي دوست! طول زمان و بُعد مكان در محاكمات عقليه تأثير زيادي دارند. با وجود اين در تبعيت از قاعده لَيْسَ الْخَبَرُ كَالْعَيَانِ، از خيالات
— 44 —
زمان و وند و اضر فارغ شده، با طي زمان و مكان در عالم خيال به جزيرة العرب برويم و در مدينه منوره آن ذات معلّا را كه بر منبر نوراني و عالي سعادت نشسته، شخصاً ببينيم و سخناني را كه براي ارشاد خطاب اَلذّ بشر بيان ميكند، بشنويم.
تصوّر كن در عالم خيال به آنجا رفتهايم؛آن مرشد عام و آن سخنور قدسي را ببين كه با جمع خارق العادهي حسن صورت و سيرت، كتاب معجز البياني مملو از گوهر را در دست دارد و خطبه ازلي را كه از ملأ اعلي نازل شده، براي ه مثلًاانها قرائت ميكند؛ همه بني آدم، جنهیا و موجودات را به گوش دادن وا ميدارد؛ او خبر از مطلب بسيار مهمي ميدهد؛ راز شگفت انگيز آفرينش جهان را آشكار ميكند.طلسم مربوط به سرّ حكمت كائنات رتي به ايد. به سه سؤالِ"شما كه هستيد؟ از كجا ميآييد؟ و به كجا ميرويد؟"كه فلسفه و فن حكمت طرح نموده و موجب عجز و حيرت عقول شده است، پاسخ ميدهد.
رشحه پنجم:اي دوست! اين ذات نوراني، مرشد ايماني و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ببين كه بند و سنيتِ حقيقتي كه انتشار داد و با روشنايي حق، چگونه شب نوع بشر را روز كرد، زمستان را بهار نمود و با انقلابي كه در عالم به وجود آورد، آن را تغيير داد و نورغذاهايدانيد. آري، اگر با عينك نوراني او به عالم ننگريم، جهان ماتمكده بزرگي ديده خواهد شد و همه موجودات با هم بيگانه و دشمن خواهند بود؛ در آن صورت جمادات چون جنازهيي ديده ميشدند، حيوانها و انسانها چون ايتام از ترس زوال و فراق آه و ناله سر ميداد مُتعسئنات با تمام حركات و تنوع و تغييرات و نقوشاش، بازيچهيي وابسته به تصادف ديده ميشید؛ مخصیوصاً انسانهیا از حيوانهیا پسیتتر، ذليلتر و حقيیرتر به نظیر ميرسيدند.
تا زماني كه با ديسي ترسمان تلقين شده توسط آن ذات (پاك) به عالم نگاه نشود، كائنات ترسناك و ظلماني ديده خواهد شد. ليكن اگر با چشم آن مرشد كامل و عينك ايمان نگاه شود، هر سو نوراني، درخشان، زنده، بانشاط، دوست داشتني و محبوب ديده ميشود.
— 45 —
آري، كائنات در نتيجه نور ل با ت ديگر ماتمكده عمومي نيست و مسجد ذكر و شكر شده است. موجوداتي كه گمان ميشد خصیم يكديگرند، دوست و برادر شدهاند. جماداتي كه به صورت جنازه و ميت ديده ميشدند، جامه جانداراني مأنوس بر تن كرده و چون مأموراني مُسیخر با زبان حال ناطق آيات آف برسان ميشوند. انسان كه در لباس ايتام، گريان و شاكي ديده ميشد، در عبادت او ذاكر شده و شاكر خالقاش ميشود؛ به اين ترتيب حركات، تنوعات، تغييرات و نقوش عالم از بيهودگي رهايي مييابند. مكتوبات رباني نيز به صحيفههاي آيات تكويني و آينههفرمان اي الهي تبديل ميشوند.
خلاصه:عالم با نور ايمان چنان تعالي مييابد كه"كتاب حكمت صمداني"نام ميگيرد. انسان از رديف حيوانات ذليل و فقير و عاجز بيرون آمده و با قوّت ضعف و قدرت عجز و شوكت بندگي و پرتو قلبمجموعهه ايماني خِرَدش به اوج خلافت و حاكميت ارتقا مييابد؛ در حالي كه عجز و فقر و نياز و عقل سبب سقوط او بودهاند، اينك موجب صعود و تعالي او ميشوند. زمان ماضي كه به صورت گوري بزرگ، ظلماني و تاريك ديده ميشد، با نورانيت انبيا و اوليا پرنور ا از پان ديده ميشود. آينده كه به شكل شبي تاريك ديده ميشد، اينك با نورانيت قرآن روشن و نوراني ميشود و به صورت بوستانهاي بهشت در ميآيد؛ بنابراين اگر آن ذاتجام گيي (پيامبر) نبود، انسان و هر چيز ديگري در عدم ميماند و ارزش و اهميتي نمييافت.
پس براي چنين عالم غريب و شگفت و زيبايي، مرشد خارق العادهيي لازم بود تا حكم مسئول تشريفات را داشته و آن را بشناساند. حديث قدسي لَولْاَكَ لَولدا سر لَمَا خَلَقْتُ الْاَفلْاَكَ كه ميگويد اگر او عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نبود عالم هم نبود، حقيقت ياد شده را روشن ميكند.
رشحه ششم:اي دوست! ذاتي كه خطبه ازواعد خ شده را قرائت مينمود، خورشيدي زنده است كه كمالات كائنات را كشف كرده و از سعادت ابدي خبر و بشارت ميدهد. رحمت بينهايت را كشف نموده، اعلام ميدارد. او مُبلغ محاسن سلطنت ربوبي و كشاف گنجينههاي پنهان اسماي الهيست.
— 46 —
آري، اين ذات عَليهِ الصَّلاة رزق وسّلام به اعتبار مسئوليتاش برهان حق، ضياي حقيقت، خورشيد هدايت و وسيله سعادت است. نيز به اعتبار شخصيت و هويت، مثال محبت رحماني، تمثال رحمت رباني، افتخار حقيقت انساني و گرانبهاترين و ارزشمندترين ثمره درخت آفرينش ميباشد. ديناش را كه ت بايد يكرد با سرعت خارق العادهيي شرق و غرب را احاطه كرد و يك پنجم نوع بشر آن را پذيرفتند. آيا ممكن است در مدعيات چنين كسي، امكاني براي مناقشه و اعتراض نفس و شيطان وجود داشته باشد؟
رشه تأييم:اي دوست! فقط قدرتي قدسيست كه ذات مذكور را به حركت در آورده و موجب شده است چنان انقلابهايي را ايجاد كند. مخصوصاً به انقلاب و كارهايي كه در جزيره العرب كرده است بنگر!
در آن بيابانها و دهي اي، اقوام بسيار وحشي زندگي ميكردند كه براي حفظ عاداتشان بسيار متعصب بودند؛ در عصبيت خود فوق العاده عناد داشتند و در قساوت قلب و نامهرباني، نمونه و نظير نداشتند و دخترانشان را زنده زنده در گور ميكردند از بيشتند و از اين كار حتي متأثر هم نميشدند. آن ذات نوراني در مدت كوتاهي اخلاق سيئهي اقوام مذكور را از بين برد و تبديل به اخلاق حسنه كرد. در سايه نور ايماني كه آن ذات مرشد تلقين ميكرد، انسانهاي بدوي ياد شده در عالم انساني، معلم تأمين و در عالم مدنيت، استاد متمدنان شدند. سلطنت گسترده و عظيم ايشان عَليهِ الصَّلاةُ وَ السّلام تنها سلطنتي ظاهري نيست. او در جايي گستردهتر و عميقتر، داراي سلطنت باطنيست و عقلها و قلبها را به خههايي و جذب كرده است. همه روحها و نفسها را تسخير نموده و محبوب دلها و معلم و روشنگر عقلها و مربي نفسها و سلطان روحها شده و ميشود.
رشحه هشتم:اي دوست! ميداني كه ترك دادن ع اما دچكي مانند سيگار كشيدن به كسي كه به آن عادت كرده، بسيار سخت است. حتي حاكمي بزرگ اگر بخواهد با عزمي راسخ خصلتي از خصلتهاي قوم كوچكي را از ميان بردارد، با مشكلات عديدهيي روبهرو ميشود. اما ذات نوراني مورد نظر ما بسياري از عادات
— 47 —
اقوام متعي ديگرجباز را با تواني اندك و در مدتي كوتاه، از ميان برداشت و خلقياتي عالي و نزيه را جايگزينشان كرد.
احوال پيش و پس از اسلام حضرت عمر ابن الخطاب رَضي اللهُ تَعالي عَنهُ براي اين مسأله مثال زيباييست. هزاران كار خارق العاده از اين نوع كارهاالهي بيي و اسیاسي وجود دارد. ما كارهاي آن ذات (نوراني) را كه در آن زمان انجام شده، خارق العاده ميناميم. (فرضاً) اگر صدها فيلسوف زمان كنوني به مرض لا(العرب) وحشتناك آن زمان منتقل شوند و مدتهاي مديد براي اصلاح بدويان آنجا تلاش كنند، آيا ميتوانند كاري را كه آن ذات مرشید در يك سیال موفق به انجاماش شد، در پنجاه سال انجام دهند؟ حاشا!
رشحه نهم:اني عظست! فرد خردمند هيچگاه در ادعاهاي توأم با مناظره نميتواند دروغ بگويد؛ زيرا از اينكه دروغاش سرانجام فاش شود و موجب شرمندگي گردد، ميهراسد. نيز كسي كه دروغ ميگويد، نميتواند آن را بيپروا و بدون هيچ پايه و اساسي بر زبان آورد. ر عذابور حتي اگر فرد، وظيفه نه چندان مهمي داشته و انسان معمولي هم باشد و مسألهيي عادي را در ميان گروهي اندك مطرح كند، بيپروا و آزادانه دروغ نميگويد.
(اينك سؤال ميكنيم) آيا كسي كه عهدهدار مسئوليت و وظيفه خط ميپذيو شرف و حيثيت والايي دارد، ميتواند در مسألهيي بسيار عظيم، در ميان جماعتي بسيار بزرگ و در ادعاهايي كه برابر دشمنان بسيار خشن مطرح كرده است، دروغ ده ميش حقيقت بگويد؟
همان شخص نوراني، خطبه ازليهيي را كه گفتيم، طوري قرائت ميكند كه گويي نه ترديدي دارد، نه خجالتي؛ نه واهمهيي دارد، نه تأثري... با صفاي دل و جديّتي خالصانه، عقیول و نفیوس دشمناناش را تحقير ميكند و عزت آنهیا را در هم ميشكند تا يها التشان را به جوش آورد. در طرح چنين ادعايي و در چنين مقامي، آيا امكان دارد اندك حيلهيي در ادعاهاي اين فرد وجود داشته باشد؟ حاشا!
اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحَى
(نجم: ٤)
حق نيازي به حيله ند را ازر بيان حق احتمال حيله و اغفال نيست. چشمي كه حقيقت را ديده باشد، خلق را اغفال
— 48 —
نميكند، خلاف حقيقت نميگويد، بين خيال و حقيقت تمايز قائل لي هستو امكان ندارد آنها را در هم آميزد.
رشحه دهم:اي دوست! آن ذات مرشد براي انذار نوع بشر از حقايق بسيار شگفت انگيزي سخن ميگويد؛ نيز براي تبشير انسانها از مسايلي خبر ميدهد كه قلبها را جذب و عقلها را جلب ميكنند.
جالب است انسانها براي كند، و يق و غرايب، چنان كنجكاوي و شوقي دارند كه در راه كشف حقيقتي غريب، جان و مالشان را فدا ميكنند. چرا به حقايقي كه ذات مذكور عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كشف نموده و از آنها خبر ميدهد، اهميت نميدهند؟ در حالي كه اهل شهود و اصحاب متخصصي همچون ه باغهايا و اوليا و صديقين، بالاتفاق او را تصديق نموده و ميكنند.
ذات مقیدس پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّیلام از شئون چنان سلطاني سخن ميگیويد كه ماه در مُلك او به قدر مگسيست. او همچنان كه از امَّلاةُب خارقالعاده بحث ميكند، از دگرگونيها و انقلابهیاي بسيار ترسناك هم خبر ميدهد. بنگريد! به آياتي چون:
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ
اِذَا السّيمان د انْفَطَرَتْ
اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا
كه در همان خطبه ازلي تلاوت ميكرد توجه كنيد!
براي بشر از چنان آيندهيي خبر ميدهد كه آينده دنيوي نسبت بب در بكم قطره را دارد؛ به چنان سعادتي مژده ميدهد كه خوشبختيهاي دنيا در مقايسه با آن چون رؤياست.
آري، زير پرده اين عالم چيزهاي بسيار عجيبي هست كه انتظار ما را ميكشند. ما هم ددمت ماار آنها هستيم. لذا انسان خارق العادهيي لازم است تا عجايب ياد شده را ببيند و چگونگي آنها را براي ما بازگو كند؛ يعني كسي كه بتواند آن غرايب خارق العاده را مشاهده و به همان نحو براي ما بيان نمايد.
همچنين شخص مذكور از و جاميي سخن ميگويد كه آفريننده میا از میا ميخواهد؛ از حقايق و مسايل فراواني خبر ميدهد كه رهايي از آنها امكان ندارد.
— 49 —
عجبا! بيشتر مردم چرا بر اين مسايل كه حقاند، چشم ميپوشند و گوش خورسول انها ميبندند؟!
رشحه يازدهم:اي دوست! آن ذات نوراني عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه بر فراز منبري عالي، خطبه ازلي تلاوت ميكند و با شخصيت معنوي خود مشهود ماست و با شئونات متعالياش در جهان شهرت يافته، برهان صادق ناطقيست بر وحدانيت الهي، دو السّي بر اينكه توحيد، حقيقت است و دليلي قطعي و برهاني ظاهريست براي بهوجود آمدن سعادت ابدي.
او با دعیوت انسانها بهسوي هدايت، همچنان كه موجب حصول سعادت ابديست، باعث وصولاش هم ميشود.
همچنين او با نيپشتيبابندگياش وسيله وجود و ايجاد آن سعادت است. آري، بنگر! او پيشواي نوع بشر است. مسجدش تنها جزيرة العرب نيست؛ (سراسر) كره زمين است. جماعت پيرو او نيز فقط انسانهاي آن روزگار نيستند؛ مردمان هر عصر از زمان آدم تا قيامت صفي تشكا و داه و صفوف تمام اعصار پشت سر او، به دعاهايش "آمين" ميگويند.
بهويژه او براي نيازي بسيار شديد و بزرگ در ميان آن جماعت عظما كه شامل همه ذيحياتان ميشود، دعا ميكند. در ادامه دعاي او نه فقط جماعت حاضر، كه زمين و آسمافكار مه موجودات "آمين" ميگويند. يعني "پروردگارا! دعاي او را اجیابت كن؛ ما هم همیان دعیا را ميكنيم؛ ما هم همیان را ميخیواهيم كه او ميخواهد."
او مخصوصاً در نمازي كه در جلوي آن جماعت عظيم اقامه ميكند، با چنان تضرع و تذلللحاظ قن اشتياق و حزني دعا ميكند كه كائنیات نيیز به هيجیان ميآيد و در دعايش مشاركت ميكند. آري، چنان مقصدي را مسألت ميكند كه اگر حاصل نگردد، نه فقط مخلوقات كه تمام عالم بيارزش ميماند و به اسفل سافلين سقوط ميكند؛ زيرا با مطلوب اوست كه موج مقدسهه كمالات عالي دست مييابند.
— 50 —
او مطلوب مذكور را از چه كسي درخواست ميكند؟ از ذاتي مسألت دارد كه دعاي پنهانترين و كوچكترين جاندار را كه براي رفع نياز ناچيزان كاما زبان حال بيان ميكند، ميشنود، ميپذيرد و اجابت ميكند.
همچنين متوجه كوچكترين آرزو براي رسيدن به كمترين هدف در كوچكترين جاندار ميباشد و او را در رسيدن به خواستهاش مورد لطف و مرحمت خويقرآني ميدهید. تربيتهیا و تدبيیرهیايي كه در نتيجه اين دعاهیا صورت ميگيرند، با چنان نظمي جريان مييابند كه شبههيي باقي نميگذارند از سوي سميعي بصير و عليمي حكيم اعمال ميشوند.
ذات قدسي پيامبر بر فراز آن منبر رو به سوي عرش دارد و دسالم اسا به طرف آسمان گشوده، دعا ميكند؛ او چه درخواستي دارد كه همه مخلوقات "آمين" ميگويند؟
او خواهان رضاي حضرت حق و طالب ملاقات و روئيت خداوند در بهشت به همراه سعادت ابديست. اگر اسباب عَليهري چون رحمت و حكمت و عدالت براي ايجاد امور خواسته شده نميبود، دعا و تضرع آن ذات نوراني براي ايجاد بهشت و اعطاي آن كافي بود. بنابراين رسالت پيامبر ند، به كه سبب ايجاد اين دنيا بوده تا وسيلهيي براي امتحان و عبوديت باشد، دعايي نيز كه در بندگي به عمل ميآورد، سبب ايجاد دار آخرت ميشود تا امكان پاداش و كيفر را فراهم آورد.
آري، بين نادران ي موجود، رحمت واسعه، صنعت زيبا و جمال بينقص، و از آن سو ستم و زشتي، تضاد هست و جمع آنها امكان ندارد.
اين بدي، پستي و اِشكال بيماننديست كه كمترين صدا را از خُردترين فردي براي كاري عادي بشنوي و بپذيبه پارا رساترين صدا را براي بزرگترين كار بشنوي و نپذيري. امر غيرممكنيست؛ زيرا لازمهاش انقلاب حُسن ذاتي به قبح ذاتيست و انقلاب حقايق نيز محال ميباشد.
رشحه دوازدهم:اي دوست! هر چه از آن خطيب مرشد ه همين شنيدي، كافيست؛ زيرا امكان احاطه بر تمام احوال او امكانپذير نيست. پس بهتر است
— 51 —
براي توجه به فيضهايي كه مردمان اعصار ديگر از آن ذات پاك اخذ كردهاند، به عقب بازگرديم. ببين دوست من! در تمامي اعصار، هزاران ستاره نوراني مانند ابوحنيفه، شیسوم:دبايزيید، جنيد بغیدادي، عبدالقیادر گيلاني، امام غیزالي، محيالدين عربي، ابوحسن شاذلي، شاه نقشبند و امام رباني (رَضي اللهُ عَنهُم اَجمَعِين) از خورشيد صدر اسلام تكثر يافته و به روشنگري در عالم بشري پرداختاشد كه تفصيل مشهوداتمان را به وقت ديگري موكول نموده، سلام و صلواتي به آن ذات نوراني عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه صاحب معجزات است، تقديم ميكنيم:
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى هذَا الذَّيكنندنُّورَانِىِّ الَّذِى اُنْزِلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ الْحَكِيمُ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مِنَ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ اَعْنِى سَيِّدِنَا مُحَمّهر كس لْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ بِعَدَدِ حَسَنَاتِ اُمَّتِهِ عَلَى مَنْ بَشَّرَ بِرِسَالَتِهِ التَّوْرَيةُ وَ الْاِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ انسانشَّرَ بِنُبُوَّتِهِ الْاِرْهَاصَاتُ وَ هَوَاتِفُ الْجِنِّ وَ اَوْلِيَاءُ الْاِنْسِ وَ كَوَاهِنُ الْبَشَرِ وَانْشَقَّ بِاِشَارَتِهِ الْقَمَرُ سَيِّدِنَا وَ مَولْاَنَا مُحَمَّدٍ هد داد اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ الْفِ سَلَامٍ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ اُمَّتِهِ عَلَى مَنْ جَائَتْ لِدَعْوَتِهِ الشَّجَرُ وَ نَزَلَ سُرْعَةً بِدُعَائِهِ الْمَطَرُ وَ اَظَلَّتْهُ الْغَمَامَةُ مِنَ الْحَرِّ وَ شميماندمِنْ صَاعٍ مِنْ طَعَامِهِ مِئَاتٌ مِنَ الْبَشَرِ وَ نَبَعَ الْمَاءُ مِنْ بَيْنِ اَصَابِعِهِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كَالْكَوْثَرِ وَ سَبَّحَ فِى كَفَّيْهِ الْحَصَاةُ وَ الْمَدَرُ ورت مادطَقَ اللّٰهُ لَهُ الضَّبَّ وَ الظَّبْىَ وَ الذِّئْبَ وَ الْجِذْعَ وَ الذِّرَاعَ وَ الْجَمَلَ وَ الْجَبَلَ وَ الْحَجَرَ وَ الشَّجَرَ صَاحِبُ الْمِعْرَاجِ وَ مَا زَاغَ الْبَصَرُ سَيِّدِنَا وَ مَولْاَنَا وَ شَفِيعِنَا مُحَمّ توضيحلْفُ اَلْفِ صَلَاةٍ وَ اَلْفُ اَلْفِ سَلَامٍ بِعَدَدِ كُلِّ الْحُرُوفِ الْمُتَشَكِّلَةِ فِى الْكَلِمَاتِ الْمُتَمَثِّلَةِ بِاِذْنِ الرَّحْمنِ فِى مَرَايَا تَمَوُّجَاتِ الْهَوَاءِ عِنْدَ قِرَائَةِ كُلِّ كَلِمَةٍ مِنَ الْقُرْآنِ يريست ُلِّ قَارِءٍ مِنْ اَوَّلِ النُّزُولِ اِلَى آخِرِ الزَّمَانِ وَ اغْفِرْلَنَا وَارْحَمْنَا يَا اِلهَنَا بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنْهَا آمِينَ آمِينَ آمِ رسيده اي دوست! دلايل اثبات كننده رسالت احمديه، مجموعهي بزرگي را تشكيل ميدهند. بخشي از آنها را در رساله خود موسوم به "گفتار نوزدهم،" بيان كردهام. قريب به هزار معجزهيي كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اظهار داشته است، به همراه قرآملك خوالغ بر چهل وجه اعجاز را شامل ميشود و در يكي از آثارم به نام گفتار "بيست و پنجم" به تفصيل آورده شده است، بر رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام
— 52 —
گواهي، دلايد؛ علاوه بر آن، كائنات نيز با آيات خود بر نبوت او دلالت دارد. آري، آيات بيشمارِ مكتوب در كائنات همچنان كه بر وحدانيت ذات احد شهادت ميدهند، بر رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز دلالت دارند و شهادت ميدهند.
از جمله:حُس. (برخي كه در كائنات مشاهده ميشود، دليلي قطعيست كه بر رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دلالت دارد و بر آن شهادت ميدهد؛ زيرا جمال اين مصنوعات آراسته، آراستگي و حُسن صنعت را نمايان ميسازد. زيبايي صنعت و صورت بر اخش كوچقت دلالت دارد كه صانع خواهان زيبا كردن و آراستن است. صفات زيبا كردن و آراستن، بر علاقه صانع به صنعت خود دلالت دارد. اين علاقه و محبت نيز دليل است بر آنكه كاملترين مصنوع، انسان است؛ زيرا انسان است كه مدار و مظهر آن محبت ميباشد. انسان هم از سان، ب كه جامعترين و عجيبترين مصنوع عیالم است، براي شجرهي خلقت، ثمرهيي با شعور ميباشد. همچنين از آن لحاظ كه انسان مثل يك ثمره است، جامعترين و بعيدترين جزء در ميان اجزاي كائنات ميباشد. نيز از آن نظر كه ذيشعوركه لَع است، داراي نظري عام و شعوري كلي ميباشد. به همين ترتيب چون داراي نظري عام است شجره خلقت را به طور كامل ميبيند و چون داراي شعور كليست، پي به ماسباب انع ميبرد؛ بنابراين انسان مخاطب خاص صانع است.
آري، فردي كه نظر و شعور عام و فراگير خود را صرف محبت و عبادت صانع ميكند، به تحسين صنعت او وا ميدارد، متوجه تقدير و تشهيرش ميكند و در راه سپاسگزاري از نعمتهاي او به كا در احرد، چنين كسي حبيب و مخاطب خاص صانعيست كه در برابر نعمتهايي كه ميدهد خواهان شكر است و مخلوقات و آفريدگاناش را به عبادت و شكرگزاري دعوت ميكند.
اي انسااقدامهيا ممكن است حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه متصف به احوال و شئونات مذكور است، مخاطب خاص صانع فرد فريدي كه گفتيم، نباشد؟ آيا در ميان بزرگترين انسانهاي نوع بشر كه تاريخ نشان داده، ميتوان فرد ديگري را يافت كه شايسته اين مقام باقدم، آ3
اي كساني كه چشمانتان ميبيند و قلبهايتان كور نيست! بنگريد! در عالم انسان، دو دايره و دو لوح وجود دارد:
دايره نخست:دايره ربوبيت؛
دايره دوم:دايره عبوديت؛
لوح نخست:حُسن صنعت؛
لوح دوم:تفكر و استحسان؛
به مناسبتِ بين اليگريدايره و دو لوح توجه كنيد و ببينيد كه دايره عبوديت با تمام توان به حساب دايره ربوبيت كار ميكند. لوح تفكر و تشكر و استحسان نيز با همه اشاراتاش، ناظر است بر لوح حُسن صنعت و نعمت؛ آيا بعد از آنكه اينلق دار را به چشم خود مشاهده كردي، عقلات ميپذيرد كه مناسبت قابل توجهي بين رؤساي دواير ربوبيت و عبوديت وجود نداشته باشد؟ آيا اصلًا احتمال دارد رييس عبوديت كه با كمال اخ اثبات مقاصد صانع خدمت ميكند، مناسبتي عظيم با صانع نداشته باشد و استوار و محكم منتسب به او نباشد و بهواسطه انتساب مذكور در ميان رؤساي دو دايره ياد شده، معارفه وبابي كه و داد و ستدي نباشد؟ پس بالبداهه محقق ميگردد كه رييس عبوديت، محبوب و مقبول خاص ربوبيت است.
اي انسان! آيا امكان دارد صانعي كه تمام مصنوعات زيبا و آتي كه را مُزين به انواع زينتها كرده و اين همه نعمت را بسته به ميل و ذوق تمام ذيحياتان اِنعام نموده، به آفريده و مصنوعي نيك كه زيباترين و كاملترين است و به عبادت صانع با كمال اشتت.
جه دارد و با تقدير و استحسانِ محاسن صنعت صانع، عرش و فرش را به طرب و شيفتگي وا ميدارد و با تشكرات و تكبيراتاش در برابر احسانهاي صانع، بر و بحر را به جذبه ميآورد، توجهي نميكند براي سخناش اعتباري قائل نشود و پاسخ سپاسگزاريهايش را ندهد؛ به او توجه نكند و با او سخن نگويد و متناسب با اقتدار خويش امام و مرشدي براي همه مخلوقات تدارك نبيند؟!
* * *
— 54 —
لاسيّماها
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّیر ميش
(از جهتي اساس گفتار دهم و مقام دوم عربي گفتار بيست و هشتم است)
صانع حكيمي را كه تمام ذرات عالم (به صورت جمعي يا فردي) با زبان فقر و عجز بر وجوب وجود و وحدت او گواهي ميدهند، حمد و ثنا و شكر ميگوييم و برهم آنهاو كه طلسم كائنات را گشود و آياتاش را كشف و بيان نمود و بر آل و اصحاب رسول و ساير انبيا و مرسلين كه برادراناش هستند و بر همه بندگان صالح خداوند سلام و صلوات ميفرستيم.
اي دوست! طبيعت و اسباب، باب شكر را بر روي برخي انسانها مزخمي و مسير شرك و كفر را بر آنها ميگشايد؛ اين در حاليست كه آنها نميدانند پايه شرك از محالات بيشمار تشكيل شده است. يك مورد از محالهاي مذكور را بيان ميكنم غيب ازچشمان نابينايشان ببينند كه شرك تا چه ميزان ناپسند است؛ به اين ترتيب كه:
مُشرك وقتي مستي جهالت را كنار بگذارد و با ديده علمي به كفر خويش بنگرد، براي ايمان به كفر و اذعان آن مجبور و عواملر است باري يك تُني را بر دوش ذرهيي واحد بگذارد، در هر ذره مطبعههاي بيشماري ايجاد كند و به دست طبيعت و اسباب بسپارد و تمام ريزهكاريهاي صنعت در مصنوعات را به طبيعت آموزش دهد؛ زيراتوأم و هر ذره از عنصر هوا صلاحيت آن را دارد كه بر نباتات و گلها و ميوهها قرار گرفته، در نهاد آنها وظيفه خود را انجام دهد. اگر كافرانه انكار شود كه ذرات ياد شده در وظايفي كه انجام ميدهند، مأمور هستند و تابع امر و اراده حضرت حق ميباشند، لاجرم بايد پذيذا نميهيي كه وارد هر نهادي ميشود، ميبايست به همه جهازات آن نهاد، كيفيت و تشكل آن، علم داشته باشد.
— 55 —
وجود چنين علمي در آن ذره، چيزيست كه فقط همان كافر ميتواند به آن معتقد باشد.
با اين حال، ميوه نمونه كوچكي از درخت است؛ دانه موجود در مآن سادز به منزله دفتر اعمال درخت ميباشد؛ تاريخ حيات درخت در همان دانه نوشته شده است؛ به اين اعتبار، ميوه بر تماميت آن درخت و حتي نوع درخت و كره زمين ناظر است. بنابراين، عظمت معنوي مندرج در صنعت ميوه، ب ياد ش بزرگي زمين ميباشد. ذره را كه از نظر خلقت حاوي آن عظمت معنويست كسي بنا كرده، كه از حمل و بناي زمين ناتوان نخواهد بود. آيا حماقتي در اين حد هست كه آن كافر منكي حشر ين حال كه كفر را در درون خود حمل ميكند، ادعاي عقل و هوش هم دارد؟
اي دوست! هر چيزي دو صورت و شكل دارد:
يكي از آنهاماديست؛ همين صورتهايي كه ديده ميش كه صاتو گويي با تقدير قدر (چون پيراهني) متناسب با وجود هر چيز تنظيم ميشوند.
ديگري صورتمعقولهاست؛ صورت وهميهيي كه از اجتماع صُور مختلف مادي يك شيء به تصور ميآيد؛ صورتهايي كه ش و ملحطول عمر خود به مرور زمان عوضشان ميكند؛ مانند دايرهيي وهمي كه از چرخش سريع آتش حاصل ميگردد. اين صورت دوم كه معقوله است، تاريخ حيات هر چيز را اعلام ميكند، مدار قدر است و آن را مقدرات اشيا مينامند. همچنان كه هر چيز به اعتبار صوكند و ي خیود داراي انتهیا و غايتيست، به اعتبار صیورت معنیوي نيیز نهايتي و به لحاظ برخي حكمتهاي پنهان، غايتي دارد.لذا در صورت مادي هر چيز، قدرت رباني، اوستا و قَدَر، مهندس است. در صورت معنوي نيز قدر، حآن سنگكش را دارد يعني خطوط شكل گيريها را ترسيم ميكند و قدرت، مبنا و مصدر است؛ يعني شكل گيريهايي كه بر اساس همان خطوط انجام ميشیوند، از قدرت صادر ميگردند.
اي كافر! پس از شنيدن اين مطلب، خوب بينديش!آيا قدرت آن را داري كه بهيم در ، صنعت خياطي بياموزي؟ آيا طبيعت و اسبابي كه آنها را خالق خود
— 56 —
قرار دادهيي، قدرت آن را دارند كه صورتهاي مختلف و متنوع هر چيز را تنظيم و آماده كنند؟
ببين، اي كافر محروم از بينايي!انسان كه ميوه درخت آفرينش است و از نظر قدرت و اخهان ناسبت به اسباب در موقعيت برتري قرار دارد، قادر نيست بر همه قابليتهاي خياطي واقف شود و با گرد آوردن همه دانستههايش، پيراهني مناسب اعضاي يك درخت پر از خار بدوزد. اين در حاليست كه صانع حكيم در زمان نمو هر چيل دادمههايي نو، تازه و منتظم و حلّههايي سبز رنگ را در كمال سهولت و سرعت تهيه كرده و ميپوشاند؛ فَسُبْحَانَ اللّٰهِ...
آري، منزه است؛ خداوندي كه وجود هر چيز وابسته به امر و فرمان اوست، منزه است؛ صانعي كه باطن همه چيز را در اختيار دارد كبراي است؛ صانعي كه مرجع تمام مخلوقات است، منزه ميباشد.
اي دوست! بر هر موجودي، سكه و خاتمي از صانع احد و صمد وجود دارد كه گواهي ميدهد آن موجود، ملك و اثر صنعت صانع احد و صمد است. از سكههاي نامتناهي احديت و خاَا د. صمدانيت، فقط به سكهيي بنگر كه در فصل بهار بر صحيفه زمين ضرب ميشود. عبارات و جملههايي كه سلسلهوار بيان ميشوند، سكه ياد شده را چون خورشيد آشكار كرده و نمايان ميسازند.
آريند؛ يعحيفه زمين ايجادي بسيار عجيب و حكيمانه مشاهده ميشود. اگر ميخواهي قوت و فعاليتي را كه ايجاد مذكور نشان ميدهد ببيني، به جملاتي كه در زير ميآيد توجه كن:
١- فعل ايجادي كه گفتيم، از سخاوتي مطلق و بسيار گسترده و عظيم سرچشير خاكيرد.
٢- از سهولت و قدرتي مطلق حادث ميشود.
٣- با نظم و سرعت مطلقي ظاهر ميگردد.
٤- موزون و منظم در گسترهيي مطلق نمايان ميشود.
٥- علاوه بر آنكه اثر يك صنعت زيباسیت، درون ارزاني مطلق ديیده ميشود.
— 57 —
٦- با آن كه متعلقن جاي سيار به هم آميختهاند، اما با امتيازي بزرگ و مطلق و عدم التباس انجام ميگيرد.
٧- با آن كه محل تعلقاش نامتناهيست، در آثارش زشتي ديده نميشود و به زيباترين شكل حاصل ميگردد.
٨- در ميان افراد و انواع با وجود بُعد مطلق، ساز و حاج توافق مطلق هم وجود دارد.
اي دوست! هر يك از جملات فوق به تنهايي نيز براي نشان دادن سكهيي كه گفتيم، كافيست. ببينيد! حُسن صنعتي خارق العهمچنينراه با عاليترين سخاوت، ويژگي قدرتي محيط است. نيز سهولتي خارق العاده همراه با نظم و ترتيب، مخصوص صاحب علميست كه بر همه چيز احاطه دارد و از انجام كاري ناتوان نيست. علاوه بر ميزاني كامل كه گويي بر اثر سنجيدن حنعم كره، سرعت مطلق خاص ذاتيست كه هر چيز را با فرمان و قدرت خويش تسخير نموده است. از پراكندگي بسيار انواع ميتوان دريافت كه تصرفي گسیترده با حُسین صنعتي خارق العاده، خاص ذاتيست كه با علم و قيگر، پد در كنار همه چيز است. هر فرد به رغم كثرت و فراواني، به لحیاظ صنعت ارزشیمند است و اين خیاص ذاتيست كه با وجود غناي بينهايت، مالك خزاين لايتناهي ميباشد. با اينكه افراد (هر نوع) به وفور و در هَم آميختهاند، فرد مر تشخيصشان اشتباهي صورت نميگيرد و از تشخّص و امتياز فوقالعادهيي برخوردار هستند و اين مخصوص ذاتيست كه به همه چيز بصير بوده و شاهد هر چيب صميمو هيچ كاري او را از انجام كار ديگر باز نميدارد.
هم چنين به رغم پراكندگي افراد روي زمين، توافقي در صورت و وجود و شكلگيريشان حاصل است كه خاص شبهاتت كه كره زمين در يد تصرف، علم، حكم و حكمت او ميباشد.
همچنين به رغم كثرت افراد يك نوع، هر فرد از حُسن آفرينشي خارق العاده برخوردار است و اين خاص قدير مطلق استماند. ه چيز از كم و زياد و كوچك و بزرگ نسبت به او مساوياند.
— 58 —
در هر يك از عبارات پيشين، آيت ديگري هست كه نشان ميدهد هر چيز صُنع و صنعت صانع واحديست. آري، بين سخاوت و ميانهروي، سرعت و توازن، ارزاني و ارزشمندي و در هم آميختگي و تمايوبي، مد وجود دارد. جمع اين اضداد در يك فعل، صرفاً خاص صانع قديريست كه داراي قدرتي بينهايت ميباشد.
خلاصه:اگر هر جمله به تنهايي براي آشكار كردن خاتم احديت كافي باشد، به طريق اولايي كاملًا آشكارا، هيأت مجموعه آنها خاتم احديت را ظاهر ميسازد. از اينونه مب، سرّ آيه كريمهي
وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّموَاتِ وَالْاَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ
(لقمان: ٢٥؛ الزمر: ٣٨)
آشكار گرديددهام؛ وقتي از آن منكر لجوج سؤال ميشود "آفريننده زمين و آسمانها كيست؟" خواه ناخواه مجبور است بگويد: اللّٰه
اي دوست! در حقيقت ميان الوهيت، رسالت، آخرت و كائنات، ملَنْ يَ هست؛ يعني وجود و ثبوت يكي از اينها، وجود و ثبوت ديگري را لازم ميدارد؛ ايمان به يكي از آنها، ايمان به ديگري را هم ايجاب ميكند. براي مثال، كتابي كه هر كلمهاش كتابي و هر حرفاش سطري را در بر ميگيرد، العزياند بدون كاتب و نويسنده باشد؛ كتاب كائنات نيز به وجوب وجود نقاش ازلي وابسته است. كساني كه مست و لايعقل نيستند، فقط با ايمان به نقاش ازلي ميتوانند است بتاب كائنات باشند.
به همين نحیو، بنايي كه داراي صنعت خارق العیاده و نقیوش و تزيينات شگفت انگيز است، نميتواند بنا كننده و سازندهيي ندندهانداشد؛ وجود اين عالم نيز تابع وجود صانعاش ميباشد. آنان كه با مستي ضلالت از خود بيخود نشدهاند، نميتوانند عالم را بدون آفرينندهاش تصديق كنند.
درخشش خورشيد در حبابهايي كه تصوير آن را روي سطح دريا و رودها منعكس ميكنند، اجازه انكار وجود خورشيپري كرميدهد؛ به همين ترتيب شهود كائناتي كه در كمال نظم و ترتيب متحول و نو ميشود، براي كساني كه عقلشان زايل نشده، با تصديق وجوب وجود باني و صانع عالم ممكن ميگردد؛ زيرا فقط و فقط بنا كننداز ميانع جهان است كه اين كائنات عظيم و باشكوه را با مشيّت و
— 59 —
حكمت خويش تأسيس كرده، با اصول قضا و قدر تفصيل داده، با مقررات عادات و سنن خود تنظيم نموده، با ناموس عنايت و رحمتاش تزيين كرده و با جلوههاي اسما و صفاتاش روشنايي بخشم احسات. آري، تا وقتي آفريننده يكتا را قبول نكنيم، ناچار بايد به تعداد ذرات و تركيبات موجود در عالم، وجود بينهايت خدا را بپذيريم. در عين حال هر كدام از آن خداها بايد قدرت آفرينش اين عالم را داشته باشند؛ چرا كه هر جزئياي از ذيحيات، فهرستلوازم كل ذيحياتان؛ كسي كه جزئياي را خلق ميكند، بايد قدرت خلق كلي را هم داشته باشد...
همچنان كه وجود خورشيد فاقد روشنايي، غير ممكن است، الوهيت نيز بدون تظاهر نميشود. اين تظاهر نيز با ارسال رسل امكانپذير است؛ به همين ترتيب دانسأسيس د، ديده شدن و نشان داده شدنِ عاليترين جمالي كه در كمال قرار دارد، مستلزم اعلام پيامبران است.
همچنين، كمال حُسن صنعت كه بالغ بر كمال جمال است، با دلالت پيامبران ممكن ميشود.
در نتين ربوبيت عامه، تقاضاي عبوديت كلي را دارد؛ آن هم با اعلام وحدت الهي به خلق، توسط پيامبران ذوالجناحين امكان پذير ميشود.
اگر صاحب حُسني نخواهد و آينهيي نباشد و فرد اعلام كنندهيضعيتي ه نشود، امكان ندارد حُسن او ديده يا نشان داده شود. اين امر نيز صرفاً بهواسطه پيامبران انجام شدنيست؛ زيرا رسول با عبوديت خود، آينه حُسن آفريدگار است و به اعتبار رسالتاش نيز به خلق اعلام و اظهار ميكند.
به همان ترتيب كسي را تصور كنيد را ناراي گنجينههاي مملو از جواهرات و اشياي گران قيمت است؛ براي اعلان قدرت و ثروت و سلطنت او و باز كردن درِ خزينههايش، مأموري نياز است كه فقط با اجازه و ارادهي او تعيين و نصب شده ب و مخصن مأمور همان رسول است.
اي دوست! در عالم، جز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كسي نيست كه داراي صفات مذكور باشد و بتواند وظايف ياد شده را به كاملترين شكل انجام
— 60 —
اماندو جامعترين، كاملترين و فاضلترين فرد است؛ اوست كه (حقايق الهي را) به طور كامل اعلام، تبليغ، تعريف، توصيف، اظهار و بيان ميكند.
دوست عزيز! به بحث ملازمه"ايمان به الله"وسنجيدهن به آخرت"رسيديم. آماده باش؛ گوش كن!
اگر سلطاني به فرمانبران پاداش و نافرمانان را كيفر ندهد، سلطنتاش رو به نابودي خواهد گذاشت؛ لذا سلطان بايد لطفْمَنِ مت را توأم با قهر و خشم داشته باشد؛ پاداش مقتضي مرحمت است و تربيت نيز كيفر را طلب ميكند؛ منزل پاداش و كيفر، آخرت است.
سلطاني كه عدالت و حكمت والايي دارد، براي محافظت از شأن و جايگاه سلطنت خود از قصور، كد ندارا كه به او پناه ميآورند، مورد لطف قرار ميدهد و براي نشان دادن حشمت و شكوه حاكميتاش، از حقوق ملت محافظت ميكند.بخش مهمي از اين امور، در آخرت رخ ميدهد.
همچنين سلطاني كه مالك گنجينههاي سرشار است و سخاوو فقرت دارد، بايد دار ضيافتي عام و دائمي هم داشته باشد. او خواهان دوام و بقاي كسانيست كه نيازهاي گوناگوني دارند.اين هم در آخرت عملي ميشود.
نيز كسي كه جمالي دارد، هموارههر دو ند است زيبايي و جمالاش را ببيند و به ديگران نشان دهد. اين امر نيز وجود آخرت را طلب ميكند؛زيرا جمال دايمي به مشتاق موقت و فاني راضي نميشود، خواهان دوام آن ميباشد؛ لذا اين امر طالب آخرت اسر جزيي همچنين سلطاني كه داراي شفقتي بس رحيمانه است (و كمترين خواسته كوچكترين مخلوق را بيدرنگ تأمين ميكند)، در خصوص اجابت دعاكنندگان و كمك به را شا كه خواهان يارياند، شكي نيست كه بزرگترين نياز همه مخلوقات را در كمال سهولت برطرف خواهد كرد.چنين نياز فراگير و مهمي، صرفاً در آخرت مطرح است.
در حالي كه از كارها و فعاليتهايش دانسته ميشود سلطنتبه آن ر باشكوه دارد، براي گردهماييهاي ملتاش مسافرخانه محدودي بنا شده كه ملت را براي
— 61 —
هميشه نميتواند در برگيرد، لذا همواره پُر و خالي ميشود؛ همچنين ميداني براي امتحان دارد كه هميشه تغيير ميكند و عوض ميشود؛ همين طور مجالسي دارد تا نمونههايي اقايت ا صنعت و احسانهايش را نشان دهند؛ اين مجالس هم به مرور زمان دگرگون ميشوند.
اين وضع بالبداهه دلالت دارد كه پس از منزل و ميدان و نمايشگاه محدود ياد شده، منزلي دائمي و كاخهايي ثابت و خزايني گشوده وجود دارد و ساكنان ثابت و دائمي در آده ميشاهند ماند.
همچنين سخن از سلطان دقيقيست كه تمام اعمال و كردار و خدمات و حاجات ملت خود را به طور كامل مينويسد و مينويساند و تصوير و عكس هر حادثه و واقعهيي را كه در ملكاش در جريان است، اخذ و حفظ ميكند؛ اين وضع بيترديد و به ق موارد وقوع حسابرسي، محاكمه و پاداش و كيفر در آينده دلالت دارد.
او در خصوص كيفر و پاداش، مكرر وعده ميدهد و تهديدهاي بسيار ميكند. عملي كردن اين وعده و وعيدها نيز براي قدرتاش ثقيل نيست و براق ميباايش هم اهميت بهسزايي دارد؛ لذا ترديدي نيست در قولهايي كه ميدهد، خلافي نخواهد بود؛ زيرا خلف وعده با عزت قدرتاش تضاد دارد.
طبق اتفاق آفريدهاجماع مخبران ی كه به حد تواتر رسيده است ی مدار و جولانگاه آن سلطنت عظيم و باشكوه، ملك آخرت است. منزلها و ميدانهاي كوچك (اين دنيا) نميتوانند مكان دائمي آن عظمت باشند؛ زيرا چيزهايي كه اين چنين زايل و متبدّلاند، نميتوانندغير اين سلطنت مستقر گردند.
آري، سلطان ياد شده در اين منزل و ميدان كوچك، چيزهاي زيادي اعم از اجتماعات و افتراقها را نشان ميدهد؛ ليكن مقصد بالذات، چيزهاي مذكور نيست. منظور، نشیان دادن نمونه حیالات و اوامريست كه در ميدان اكبر آخرت واقع ميشوند؛ زيرانباتي اتي كه در آن محشیر عظيیم صورت ميگيرد، متناسب با نمونههاي كوچك اين جهان جريان خواهد يافت. به سخن ديگر، حالات فاني و
— 62 —
زايلي كه در اين منزل ظاهر ميشوند، در آن عالم ميوههاي باقي و دائمي خواهند داد.
آري، تصور مرتبهيي بالاتر َا هُوت، عنايت، عدالت، رحمت و شفقتي كه سلطان مذكور در اين منازل فاني و ميدانهاي ترسناك نشان ميدهد، غير ممكن است. البته صنعتي خارق العاده و چنين عالي و گسترده، مكانهاي دائمي، تجزي ي ثابت و ساكناني بيزوال طلب ميكنند تا مظهر حقايق آن حكمت و عدالت بزرگ شوند؛ در غير اين صورت انكار حكمت، عنايت و مرحمت مشهود، لازم ميآيد؛ در عين حال گمان ميرود صاحب همه فعلهِّدِ ا از حكمت و عنايت سرچشمه ميگيرند (حاشا!) ظالم و غدار و سفيه است. اين نيز مستلزم انقلاب حقايق ميباشد.
همچنين دلايل و براهين بسيار زيادي وجود دارد كه اين منزها، دقت، به شكل مقر سلطنت دائمي (حق) در خواهند آمد. با اين حال، غير ممكن است كه (خداوند) اين عالم را ايجاد كند و عالم ديگر را ايجاد نكند؛ اين كائنات را به وجود آورد، كائنات دته شدن به وجود نياورد؛ اين دنيا را بيافريند و دنياي ديگر را نيافريند؛ زيرا سلطنت ربوبيت، اقتضاي پاداش و كيفر دارد.
همچنين صانع عالم، رحمت واسعهيي دارد كه همه چيز را فرا ميگيرد و بر هر چيز احاطه و استي
— 63 —
است تأديب آن عده از كساني را كه با بندگي، صانع را بزرگ نميشمارند يا خفيف ميپندارند، بز، تضار اندازد و مهلتي به آنها دهد اما اهمال نخواهد كرد.
براي كساني نيز كه اوامر و نواهي سلطان را بيارزش ميدانند و ايمان آورده از آن پيروي نميكنند، عبادات را به جا نميآورند تا محبوب حق شوند و با سپاسگزاري حرمت. مثلًرام حق را به جا نميآورند، در قرارگاه ابدي ربوبيت قطعاً دار مكافات و مجازاتي تدارك ديده خواهد شد.
از حُسن صنعت، نظم و ترتيب، سعي و تلاش و مصلحت و فوايدي كه در همه چيز دنبال ميشود، در ميگيردم صانع ذوالجلالي كه كائنات را در تصرف خود دارد، از حكمت عامهي بسيار عظيمي برخوردار ميباشد. همه كساني كه با اطاعت به درگاه او پناه ميبرند، براساس اقتضاي حكمت عامه ياد شده، از الطاف و اِنعام قابل توجهي بهرهمند ميشوند.
همچنين مش، بهسويشود كه هر چيز شايسته موقعيتاش وضع ميگردد و هر حق به صاحباش داده ميشود و نياز هر نيازمندي طبق خواستهاش برطرف ميشود و مطلوب هر سائلي (مخصوصاً اگر با زبان استعداد يا نياز فطري يا اضطرار نداردرت بيان شده باشد) پاسخ داده ميشود. براي چنين عدالتي كه آثارش مشاهده مي شود، محكمه كبرايي لازم است تا بهواسطه حاكميت ربوبيت از حقوق بندگان محافظت گردد؛ زيرا منزل اين دنياي فاني نميتواند مظهر آن عدالت عظيم حقيقي شود. پس آن سلطان عادل بزرگ، تياش دباقي و دوزخي دائمي لازم دارد.
همچنين مشاهده ميشود صاحب اين عالم (به گواهي اين مقدار افعالي كه انجام داده است) از سخاوت خارق العادهيي برخوردار است؛ به همين ترتيب داراي خزاين فراواني چ جامد،شيد ی كه مملو از نور و روشناييست ی و درختان و اشجار ی كه پر از ميوه و ثمراتاند ی ميباشد. لذا اين سخاوت ابدي و ثروت بيپايان، ضيافتگاهي ابدي ميطلبد و همواره اقتضاي ادامه وجود نيازهمين طرا نيز دارد؛ زيرا سخاوتي بيانتها و كرمي خارق العاده، اقتضاي احسان و انعام هميشگي به خلق را دارد. اين نيز دوام وجود نيازمندان و وامداران احسان و انعامچ مصنوجاب ميكند.
— 64 —
از ظهور اين افعال اعجاز انگيز، حكيمانه و كريمانه درمييابيم كه صانع فاعل، داراي كمالات پنهان فراوانيست و دوست دارد كه كمالات مذكور را همواره در برارده اسار عالم قرار داده و به نمايش بگذارد؛ زيرا كمال هميشگي با ظهوري دائم، اقتضاي دوام وجود تمجيد كنندگان را دارد؛ زيرا انساني كه نامزد عدم مطلق است، قيشي، ع ارزشگذاري كمالات نيست و به جاي تمجيد و تقدير، تحقير كرده، ناخوش ميبيند.
صانع اين مصنوعات زيبا، آراسته و نوراني داراي جمالي معنوي و مجرد است. او براي آن حُسن و جمو انتظان، محاسن و لطايف بسيار زيادي دارد؛ طوري كه ما با عقل ناقص خود قادر به ادراكاش نيستيم. مثلًا يكي از آينههاي كثيف (مادي) آن جمال، سطح زمين است كه سايه جلوههاي تجلي دائماش را در هر زمان و فصل و هنگامي به نمايش گذاشته و توصيف و اعلاري، امهار ميكند.
اين از حقايق ثابت شده است كه صاحبِ جمالي والا، علاقهمند است با ديده خويش يا بهواسطه چشم ديگران، جمال و ظرايف جمال خود را ببيند. لذا جمال اگر سرمدي و دائمي باشد، آينب به مكه همواره ظرافتهاي آن را نشان ميدهند نيز بايد ابدي و دائمي باشند؛ زيرا حُسن باقي به مشتاق فاني بسنده نميكند و محبت يك عاشیق فاني و زايلي به محبوب ابدي و باقياش به دشمني تبديل ميشود. آري، اگر انسان به چنسانهايي نرسد يا قادر به فهم و دركاش نباشد، براي تسلي خاطر خود تقبيحاش ميكند. به اين اعتبار، همچنان كه عالم مستلزم صانع است، صانع نيز مستلزم عالم آخرت ميباشد.
همچنين صانع اين عالم شفقتي بس رحيمانه دَايَةزيرا ميبينيم در اين عالم به مصيبت زدهيي كه طلب ياري دارد، به سرعت كمك ميشود. هر كس به درگاه عزت (الهي) پناه ميبرد، نجات مييابد. خواسته سائلان برآورده ميشود. صداي عاديترين مخلوق شنيده ميشودد. آيهتاش پذيرفته ميشود. كسي كه صاحب چنين شفقتيست، در جواب دعايي كه توسط پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به نام همه انسانها و براي بزرگترين و لشيد برن و ضروريترين و شديدترين حاجت نوع بشر صورت ميگيرد، بهشت و سعادت ابدي و "بَعثُ بَعدَ المَوت" را عملي
— 65 —
خواهد كرد؛ مخصوصاً كه همه ذيحياتان و تمام مخلوقات در ادامه دعاي عام آن رهبر محترم "آمين، آمين" ميگويند.
ه بشر ! آن ذات (پيامبر) براي چنان مقصد و غايتي دعا ميكند و خواهان سعادت است كه انسان را و همه مخلوقات را از سقوط در فناي مطلق كه اسفل سافلين است، از بيارزشي، بيفايدگي و پوچي به اعلاي عليين يعني به ارزش، بقا، گويي علوي و مكتوب صمداني شدن ارتقا ميدهد. بنگر و ببين كه چگونه با ناله و زاري درخواست ميكند و با طلبي دلنشين و ترحّم انگيز التماس ميكند كه گويي همه موجودات، آسمانهاشان ار را ملزم ميدارد تا صدايش را بشنوند، به وجد آيند و "آمين! الَّلهُمَّ آمين" بگويند.
ميبيني كه اين افتخار نوع انسان، و فريد كَون و زمان و فخر كائنات، پاري از بني آدم بر بلنداي زمين ايستاده، دستان خود را رو بهسوي عرش اعظم بلند كرده و در متن حقيقت عبوديت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ی كه جامع خلاصهي عبوديت بشر است ی به دعا ميپردازد. او چهقاصر وهد؟ بشنويم: او براي خويش و امتاش خواهان سعادت ابديست، بقا ميخواهد، بهشت را طلب ميكند. اينها را با همه اسماي قدسي الهي كه جمالشان را در آينههاي موجودات نشان ميدهند، ميخواهد و از آنالعَامطلب شفاعت دارد.
اگر اسباب موجبه و دلايل وجودي بيشمار آخرت هم نبود، يك دعاي پيامبر كافي بود تا سبب بناي بهشت شود؛ بهشتي كه ايجادش براي زد.
الق رحيم چون به وجود آوردن بهار، سهل و آسان است. معلوم ميشود همچنان كه رسیالت پيامبر سبب گشايش اين دار امتحان شد و مظهر سرّلَولْاَكَ لَولْاَكَ لَمَا خَلَقْتُ الْاَفلْاَكَگرديد، بندگي و عبوديتاش نيز سبب گشايش دار آخرت است.
اَل چه راَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى ذلِكَ الْحَبِيبُ الَّذِى هُوَ سَيِّدُ الْكَوْنَيْنِ وَ فَخْرُ الْعَالَمَيْنِ وَ حَيَاتُ الدَّارَيْنِ وَ وَسِيلَةُ السَّعَادَتَيْنِ وَ ذُو الْجَنَاحَيْنِ وَ رَسُولُ الثَّقَلَيْنِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَه چيز لَى اِخْوَانِهِ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الْمُرْسَلِينَ آمِينَ
— 66 —
در آمد و شد اين عالم، در اينكه همه مخلوقات رو به سوي يك هدف دارند و در وابسي با چمُسخر بودن همه اجرام سماوي و سفلي به يك قدرت، اثر يك سلطنت عظيم ديده ميشود و از آن دانسته ميشود كه صانع عظيمي كه در اين موجودات تصیرف ميكند، نداردوبيت خیود سلطنت خیارق العیادهيیي دارد. ايین در حاليست كه منیزل اين دنيیا، با تحیولات و زوال مواجه است؛ تو گويي كاروانسراييست كه براي مسافران بنا گرديده، لذا دائما پر و خالي ميشود؛ نه خودش شكل ثابتي دارد و نه كى وَ ذه در آن سكونت دارند آرام و قرار ميگيرند. چون نمايشگاهيست كه براي نمايش آفرينشهاي عجيب و غريب صانع عالم، همواره دستخوش تحول و دگرگونيست. بدينحش وارر انسانهايي كه در آن كاروانسرا يا نمايشگاه اجتماع كردهاند، نميتوانند ثابت بمانند؛ چرا كه مسكنشان ثابت نيست.
اين حال و وضعيت با دلالتي قطعي گواهي ميدهد كه بعد از اين منزل فاني، سلطنت سرمدي به عنوان قرارگاه، سعادتهاگر نقشتها و كاخهايي خواهد داشت كه باقي و ابدي و سرمدياند؛زيرا فاني نميتواند مقام و مدار باقي شود. آري، وقتي به منزلي نگاه ميكنيم كه پادشاهي براي مسافران در حال رفت و آمد ساخته ه را نران را از نظر ميگذرانيم، مشاهده ميكنيم خانهيي كه با ميليونها ليره بنا گرديده، صرفاً براي مدت زمان كوتاهيست و تزيينات و اشياي قيمتي موجود در آن، همه صورت و نمونهاند. مسافران نيز فقط ميتواركبات م آن غذاهاي لذيذ را بچشند و آن قدر نميخورند كه شكم خود را سير كنند. هر مسافر با دستگاه شخصي خود از تزيينات آن منزل عكس ميگيرد. مأموران پادشاه نيز پنهاني تمام حركات و افعال و رفتار آنها را مينويسند.
پادشاه ميليونهامسكنها و اشياي زيبا را در هر فصل، تخريب و براي آمدن مسافران جديد از نو پديد ميآورد.
چيزهاي عجيب و غريبي ديده ميشود كه نشان ميدهد صاحب آن منزل موقت، منازل و دواير عالي و قيمتي و كاخهاي ابدي و سرمدي دارد. اشيا و حالاتي كه در اين خانهي كوچك ديدههانيست، نمونههیايي هستند كه به
— 67 —
مسیافران نشان ميدهند تا به دوست داشتن چيزهاي عالي در منازل ابدي تشويق گردند.
با دقت در اوضیاع منیزل دنيیا و احوال انسانهايي كه ساكن آناند، دانسته ميشود كهاين دنيا، منزلي نيست كه براي ماندگاري خ منافا باشد. حداكثر، سیالن انتیظار يا مسیافرخانهييست بیراي اجتماع مخلوقات مدعو به منزل "دار السلام" حضرت حق كه ابدي و سرمديست. چيزهاي دلنشيني كه در اين دنيا ديده ميشوند، براي ذوق و لذت بردن نيست؛ زيرا لذت وصالىَ الْايت درد فراقشان را نميكند.
با اين حیال هيچ كس با لذتهاي دنيوي به معناي كامل كلمه به مرادش نميرسد. يا عمر آن لذتها كوتاه ميشود يا انسان به دليل عمر كوتاه خود به مرادش نميرسد. هدف از لذتها و ، اجما دلنشين، رهنمون شدن انسان براي عبرت و سپاسگزاريست؛ زيرا نمونه نعمتهاي حقيقي هستند كه حضرت حق در بهشت براي اهل ايمان مهيا كرده است. مصنوعات مُزين فاني براي فنا و عدم نيست؛ صورت و مثال و معنا و نتايج آنهاخواند ذ نموده و براي ايجاد مناظر ابدي در عالم بقا و براي اهل بقا استفاده ميشود و يا صانع ابدي در عالم ابدي صورت مورد نظر خود را به آنها ميدهد؛ زيرا مصنوعات مذكور براي بقا هستند. مرگ و فناي ظااگر ديها، مرخص شدن از انجام وظيفه است، نه اين كه واقعاً از بين بروند و نيست شوند.
آري، حتي اگر مرگ آنها فنا هم باشد، از جنبهيي راه فنا در پيش ميگيرد و از بسياري لحاظ باقي ميماند. مثلًا به گلللّٰه درت ازلي آفريده، نگاه كن! به كلمهيي ميماند كه به محض بيرون آمدن از دهان، در ظاهر راهي فنا ميشود اما حقيقت اين است كه به اذن الهي در گوشها، برگهها و كتابها، ميليونها نمونه از آن باقي ميماند و معانياش نيز در عقعَلَىّعدد عقلها ماندگار ميشود.
در هر حال، گل ياد شده در مدتي كوتاه به محض پايان يافتن وظيفهاش پژمرده ميشود، ميميرد و ميرود؛ اما صورت آن در قوه حافظه همه انسالرَّحِكه آن را ديدهاند و معنايش در دانهيي كه به جانشين آن باردار است، باقيست. به
— 68 —
عبارت ديگر، دانه آن گل و قوه حافظهيي كه آن را در خود محفوظ ميدارد، در حكم تصويري براي حفظ صورت و زينت و منزلي براي بقاي آن هستند.
اي دوست! انسان نيز حزيز!برها شده، بيقيد و بند و بيصاحب نيست. تمام افعال و حركات او هم نوشته و ثبت ميشود و نتايج اعمالاش را حفظ ميكنند تا در حسابرسي كبرا بر اساس آن درجه و رتبه بگيرد.خلاصه، ترخيصهايي كه در هر پافظه راهدش هستيم، تداركيست براي مسافران جديد در فصل بهار آتي و نوعي ترخيص و به مرخصي رفتن است.
همچنين صانعي كه عالم در تصرف اوست، چنان كتاب مبيني دارد نوعات چيز اعم از كوچك و بزرگ وجود ندارد كه در آن نوشته و حفظ نشده باشد. از مواد آن كتاب كه در عالم ديده ميشوند، فقط به مواد نظم و ترتيب نگاه كن. آري، مشاهده ميكنيم كه هر مخلوق موظفي، اگلو از سطه مرخص شدن از وظيفه خود از دايره وجود بيرون رود، فاطر حكيم بسياري از صُوَر او را در "لوح محفوظ"ها ثبت ميكند و تاريخ حياتاش را در دانه و نتيجهاش نقش ميزند و در بسياري از آينههاي غيبي ابقا ميكند. مثلًا يك درخت چك، بز كه با ميوهاش باردار ميشود، دانهاش نيز ميوه را باردار ميشود. به عبارت ديگر، همچنان كه ثمره درخت در بنيه درخت موجیود است، در دانهاش هم ميیوه و ثمیره وجیود دارد. همچنين بسياري از چيزهاي خارج شده از دايره وجود، در قوه حافظهر هر ج باقي ميماند.
از مثالهاي مذكور ميزان محيط بودن قانون حفظ و حفيظيت دانسته ميشود. آري، صاحب موجودات با اهتمامي والا هر آنچه در ملك خويش جريان مييابد را تحت حفظ و محافظت قرار داده است. او براي محافظت از حاكميت خاسماء ت بيپاياني دارد. در ربوبيتاش نيز نظیم و سلطنت كاملي هست؛ طیوري كه كوچكترين حادثه يا خدمتي پيش پا افتاده را مينويسد و مينويساند. قانون محافظتي تا اين حد محيط و دقيق،ز چيزييد ناظر بر ديوان حسابرسياي است كه در عالم آخرت انجام خواهد گرفت. قانون ياد شده همچنان كه در همه اشيا جاريست، انسان را نيز به عنوان اشرف مخلوقات شامل ميشود؛ زيرا انسان شاهد
— 69 —
احوال و شئونات مربوط به ربوبيت حضرت حق است. اوست كه در ه يقينوامع مخلوقات، مبلّغ وحدانيت خداوند ميباشد و هموست كه شاهد تسبيح موجودات ميباشد و با خلافت كبرا، تكريم و مشرّف شده است. انسان با آنكه به اين كرامت و افتخار نائل شده، نبايد خودكور، دا شده، بيقيد و بند و بيمسئوليت بداند. او نيز در ديوان حسابرسي، محاسبات پيچيدهيي دارد. پس از رهايي از حسابرسي مذكور، به جايي خواهد رفت كه استحقاقاش را دارد.
آري، قرار گرفتن حشر بعٰه ،رگ، در نسبت با قدرت ازلي مانند آمدن بهار پس از پاييز است. انسان نيز مانند نباتات، پاييزي و بهاري دارد. معجزات قدرتي كه در زمان گذشته واقع شدهاند، شاهد و براهيني قطعي هستند بر اينكه صانع بر انجام هر كاري در آينده مخلوقست.
همچنين مالك اين عالم، حشر را ی كه براي قدرتاش بسيار سهل و آسان و براي بندگاناش فوق العاده مهم و مورد نياز است ی بارها و بارها وعده داده است. واضح اشتباه خلف وعده با عزت قدرت و رحمت ربوبيت در تضاد است؛ زيرا خلاف وعده عمل كردن، نشانه جهل يا عجز است. اين نيز براي ذاتي كه قدير مطلق و حكيم مطلق د، خودحال ميباشد.
با اين حال، حشر انسانها مانند حشر نباتات است. كسي كه حشر نباتات را ميبيند، چگونه ميتواند آن ديگري را انكار كند؟ وعدهي داده شده براي ايجاد حشر نيز با تواتر همه انبيا و اجماع انسانهاي بزرگ، امر ثابتيست و با زبااه تأم كريم نيز ثابت ميشود. از جمله آيه كريمه
اَللّٰهُ لx8Nاِلهَ اِلَّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّٰه حَدِيثًا
(نساء: ٨٧)
با شدت نِ
قابل توجهي وعده ايجاد حشر را ميدهد؛ ليكن برخي از انسانها بسيار قدر نشناساند كه كلام مالك الملكي را كه همه موجودات بر حق و صدق بودنش صحه ميگذارند، تصديق نميكنند و اعتمادشان به هذيان گويي و حماقت خودشان است.
— 70 —
در اين عالم پرتوهاي درخشندحه هفتلطنت با آثار ربوبيتي بسيار باشكوه ديده ميشود. مشاهده ميكنيم كه زمين بزرگ با ساكناناش چون حيواني رام و ذليل و مطيع، تحت فرمان آن ربوبيت تغذيه ميشود. همانطور كه مردناش در پاييز،و انقيشدناش در بهار، رقص و حركتاش كه چون درويش مولويست و ساير امورش تابع همان فرماناند، همانگونه هم تنظيم و تسخير خورشيد و سياراتاش و ساير وضعيتهاي آنها نيز تابع فرمان مذكور اس نخست؛ در حاليست كه ربوبيت سرمديِ باعظمت و سلطنت ابدي (حضرت حق) را نميتوان بر اين پايهها و مباني ضعيف و سست و موقتي بنا كرد. همچنين اين سلطنت نميتواند بر دنياي متغير، بلاخيز، فیاني و اندوهبعت مال گردد. اين دنيا منزليست موقتي كه براي اعلام معجزههاي قدرت و آزمايش و امتحان انسان در دايره وسيع و بزرگ ربوبيتي عظيم، بنا شده و قرار است پس از تخريب، به جزئي ازسي كه لم بسيار بزرگ، گسترده، ابدي و باقي تبديل شود. بنابراين براي صانع عالمي كه در معرض چنين دگرگونيهیايي قیرار دارد، وجود عالم ديگري كه ثابت و تغيير ناپذير باشد، ضروريست.
صاح هم ماواح نوراني، اقطاب قلوب منوره، ارباب عقول نوراني و آنان كه وارد قرب حضور الهي ميشوند و از ظاهر به حقيقت گذر ميكنند، با قطعيت خبر دادهاند كه ذات ذوالجلال حق، دار مكافاتي براي مطيعان و دارِ مجازاتي براي عاصيان آماده كرده و علاوه بر وعدههاي متمني باديدهاي شديد هم دارد. آشكار است كه عمل نكردن به وعده، كار ناپسنديست و خالق عالم از پستي و كار ناپسند منزه است. در عين حال كائنات با تمام آيات و كلماتاش از همه كساني كه از حقيقت ملق و مبر دادهاند و از جماعت انبيا و اوليا و اصفيا پشتيباني كرده، خبرهايشان را تأييد و تصديق ميكند.
اي انسان! آيا خبري درستتر از اين خبر و سخني راستتر از اين سخن وجود دارد؟
متصرف اين عالم، مثالها و نمونههاي يا برعرصه وسيع عالم آخرت را بارها در ميدان محدود و گذراي زمين نشان داده و ميدهد.
— 71 —
از جملهبايد به حشر نباتاتي كه در فصل بهار در سطح زمين ايجاد ميشود، دقت كرد. ظرف شش روز از دانههاي نباتات در هَم آميخته، اج ميميیسيده، مرده و از بين رفتهي آن نباتات به همان صورت سابق انشا و اعاده ميشوند و هيچ خطا و اشتباهي هم در آن نيست. قدرتي كه حشر نباتات را بر روي زمين عملي ميكند، از آفرينش آسمانها و زمين در شش روز ناتوان نيست. آيا ممكازهاي همان قدرت، حشر انساني را كه به سهولت چشم بر هم زدنيست، انجام ندهد؟ آيا حشر انسان ی كه عبارت از صفحهيي واحد است ی براي قدرتي كه در حشر نباتي، نوشتهها و كلمات پاك شدهي سيصد هزار صفحه را بدون خطا و اشتباه در زماني كوتاه باز ميگرداننعمت م و دشوار است؟ حاشا!
همان صاحب قدرت، به زبان قرآن در آيه كريمهيي ميفرمايد:
فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰه كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتد از مُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
(روم: ٥٠)
و بر حقيقي بودن مسأله مذكور با صراحت گواهي ميدهد.
اي دوست عزيز! از تصرفات و شئونات ياد شدهان و هحق دانسته شد حشر و نشرهاي نباتي و ساير اجتماعها و افتراقهايي كه در ميدان زمين انجام ميشود، مقصود بالذات نيست؛ زيرا بين مراسم بزرگ و مهمي كه در ميدان كِ اَجْلم ديگر وقوع مييابد و ثمرات بيثبات جزيي كه در زماني كوتاه (در اين عالم) رخ ميدهد، مناسبتي وجود ندارد. ليكن همين ثمرات جزيي، مثالها و نمونههايي هستند تا معاملات در آن مجمع كبير با صور و نتايج آنها تطبيق و اجرا گردد. ب و میات ديگر، صورت اين اشياي فاني در آن عالم، ثمرات باقي نتيجه خواهند داد.
به همين ترتيب مشاهده ميكنيم كه صانع سرمدي و سلطان ابدي در اين منزلهاي ميل كننده بهسوي انهدام و عرصههاي محكوم به زوال، و زياچنان حكمت باهره، عنايت ظاهره، عدالت عاليه و رحمت جامعي را ظاهیر و آشیكار ميسازد كه هر انساني با قلبي بدون زنگار و چشمي بينا، به عين اليقين خواهد دانست كه حكمتي اكملترت. قري حكمت امكان ندارد كه وجود داشته باشد، عنايتي زيباتر از آن عنايت كه آثارش ديده ميشود، وجود ندارد و عدالتي اجلّتر
— 72 —
از آن عدالت كه علائماش مشاهده ميشود، نيست؛ در خواهد يافت كه رحمتي شاملتر ازن راستمت كه ثمراتاش ديده ميشود، متصور نيست. لذا اگر مُلك آن سلطان، فاقد مكانهاي دائمي، مسكنهاي ثابت و ساكنان مقيم و هميشگي باشد، صاحبان قلب و فكر بايد به انكار حكمت و عنايت و رحمت و عدالتي برخيزند كه ديند كه ود. در عين حال صاحب آن افعال حكيم بايستي (حاشا) سفيه و ستمگر باشد. اين نيز محاليست كه حقيقت را به ضدش تغيير ميدهد.
اي دوستي كه سخنانام را ميشنوي! گمان مكن دلايل مربوط به وجود و وقوع حشر به علايم و بخشي منحصر است كه كميت ند. حقيقتي كه از نشانههاي بيشیمار نشیان داده شده توسط قرآن كريم استخراج ميشیود، اين است كه خالقمان ما را به قرارگاه ثابت ربوبيتاش ی كه در نمايشگاههاي اين دنياي موقت دائميست ی انتقال خواهد داد و اين را با سيال را به مملكتي سرمدي تبديل خواهد نمود. نيز گمان مكن از اسماء الحسني فقط اسمهاي "حكيم، كريم، رحيم، عادل و حفيظ" هستند كه اقتضاي حشر و آخرت را دارند، بلكه هر اسمي كه با تدبيركفترين مرتبط باشد اقتضاي حشر و آخرت را دارد.
خلاصه:مسأله حشر چنان حقيقتيست كه خالق ذيشأن با جلال و جمال و اسماي خود و قرآن معجز البيان ی كه در برگيرنده اجماع همه كتابهاسباب اني و تمام انبيا و اوليا و اصفياست ی و فخر كائنات حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام اكمل الخلق و اشرف الانسان بر وقوع آن بالاتفاق حكم كردهاند. به همين ترتيب اين عالم نيز با تمام آيات و كلماتاش بر وجود و ايجیاد حشیر شهادت ميدهد. هر چيز اعم با اي يا جزيي و كل يا جزء، دو وجه دارد: با وجهي به خالق مينگرد و بر وحدانيت دلالت دارد و با وجه ديگر ناظر بر آخرت است و وجود حشر و آخرت را طلب ميكند.
مثلًا انسان با وجود و حُسن صنعت خود، بر وجوب وجود و وحدت صانع دلالت دارد همچنامين ترتيب در حاليكه آمال و تواناييهايش تا ابد امتداد مييابد، مرگ و زوال سريعاش بر وجود آخرت دلالت ميكند. انتظام حكمت، تزيين عنايت، تلطيف رحمت و توزين عدالتي كه در همه موجودات ديده ميشود، همچنان كه
— 73 —
شاهد وجود و وحدت صانع حكيماننچه برايجاد و وجود آخرت و سعادت ابدي نيز دلالت دارند.
اَللّٰهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْ اَهْلِ السَّعَادَةِ وَاحْشُرْنَا فِى زُمْرَةِ السُّعَدَاءِ وَ اَدْخِلْنَا الْجَنَّةَ مَعَ السُّعَدَاءِ بِشَفَاعَةِ نَبِيِّكَ الْمُخْتَارِ فَصَلِّ وَسَلِّمْ عَلَيْهود جلبلَى آلِهِ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَ بِحُرْمَتِهِ آمِينَ آمِينَ آمِينَ
* * *
— 74 —
قطره
(از درياي توحيد)
افاده مرام
واضحام امره انسان به موجب تقدير در راههاي متعددي سلوك ميكند و با مصیايب و دشمنان فیراواني روبهرو ميشیود؛ گاه نجیات مييابد و گاه شكست ميخورد. من هم نها راير الهي وارد راه عجيبي شده بودم و در آن راه با بلايا و دشمنان زيادي مواجه شدم. اما عجز و فقرم را وسيله قرار دادم و به پروردگارم پناه بردم. عنايت ازلي من را تسليم قرآن كرد و قرآن را برايم معلم قرار داد. در سايه درسهايي كت و شررآن گرفتم، از آن مصايب رهايي يافتم و در مبارزهيي هم كه با نفس و شيطان داشتم، پيروز شدم. رويارويي نخست با نفس و شيطان ی كه وكيل همه گمراهاناند ی در كلمات سُبْحَانَ اللّٰه وَ الْحَمْدُ للّٰه وَ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ وَبالقصدهُ اَكْبَرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه وقوع يافت. در قلعه اين كلمات پناه گرفتم و به مناقشه با دشمنان پرداختم. در هر كلمه، سي بار ميدان جنگ واقع شد. هر كلمه و قيد نوشته شده در اين رساله، اشارتيست بر پيروزيآفريدهه به دست آوردم.
— 75 —
حقايق اين رساله طوري نوشته شدهاند كه جايي براي امكان توهم ضدشان باقي نميگذارند. با يك قيد يا صفت بر حقيقتي مفصل (همراه با دليل آن) اشاره ميشود...
هشدار: اوضاع و احوال زمان كنوني، بسياري چون من را گرفتار خطرات توهمي ك مقر آت. اميدوارم اين اثر ی ان شاء الله و به اذن الهي ی آنها را نجات دهد.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه وَ الصَّلَاةُ عَلَى نَبِيِّهِ
(اين رساله شامل چهار باب، يك خاتمه و يك مقدمه سلين،
مقدمه
در چهل سال از عمرم و سي سال تحصيلام، فقط چهار كلمه و چهار سخن آموختهام كه به تفصيل بيان خواهد شد. البته در اينجا اجمالًا به موضوع انيز سايشود. منظور از كلمهها، معناي حرفي، معناي اسمي و نيت و نظر است.
به ماسواي حضرت حق (يعني كائنات) بايد با معناي حرفي و به حساب او نظر كرد، نه معناي ا بود، به حساب اسباب و دلايل كه خطاست.
آري، هر چيز دو جهت دارد: يك جهتاش ناظر بر حق است و جهت ديگر رو به خلق دارد. نسبت جهتي كه متوجه خلق است با جهت ناظر به حق، بده نشدنند پردهيي شفاف يا قطعه شيشهيي زلال باشد تا جهت اسنادي به حق را نشان دهد. لذا با مشاهده نعمت بايد به ياد منعم بيفتيم، با مشاهده صنعت، صانع را به ياد آوريم و با ديدن اسباب، مؤثر حقيقي به فكر و ذهنمان خطور كند.
— 76 —
به همين ترتيب، نظر و ني در قطيت اشيا را تغيير ميدهد. گناه را به ثواب و ثواب را به گناه تبديل ميكند. آري، نيت، عملي عادي را به عبادت تبديل ميكند و عبادتي را كه براي تظاهر انجام ميشود، به گناه تبديل ميكند. اگر با ديده اسباب رد ديگيات نظر كنيم، ناداني و جهالت است اما اگر به حسیاب خداوند به آنها نگاه كنيم، معرفت الهي خواهد بود.
سخن نخست:اِنِّى لَسْتُ مَالِكِى : من مالك خیودم نيستم. مالك من كسيست كه مالك كائنات اٍ وَ سا از منظر مالك به خود مينگرم تا صفات مالك حقيقي و مقداري از ماهيت و حدود صفاتاش را بشناسم. با حد و مرزهاي متناهي و موهوم خود، از وجهي به حدود نامتناهي صفات مالك حقيقي پي بردم.
سخن دوم:اَلْمَوْتُ حَقٌّ : مرگ حدت صان اين زندگي و اين بدن قابليت آن را ندارند كه عمود اين دنياي بزرگ شوند؛ زيرا از سنگ و آهن نيستند؛ از چيزهاي مختلفي چون گوشت و خون و استخوان شكل گرفتهاند كه اگر براي مدت كوتاهي هماهنگي و اجتماع هم داشته باشند، هر لحظه امال از تراق و متلاشي شدنشان هست.
سخن سوم:رَبِّى وَاحِدٌ : ربّام يگانه است. سعادت هر كس وابسته به تسليم بودنش در برابر يك ربّ رحيم است، در د. جهتن صورت نيازمند خدايان متعدد خواهد شد؛ زيرا انسان به اعتبار جامعيتاش به همه چيز نيازمند و وابسته است. در برابر هر چيز هم (چه حس بكند، چه نكند38
به تأثّرانگيزي دارد. اين نيز حالتي چون جهنم است، اما تسليم بودن در برابر ربّ واحد كه اسباب پردهيي بر يد قدرتاش هستند (برخلاف متوهماني كه آنها را خدايان ميدانند)، وضعيتي بهشتيست.
سخن چهارم:منيتي كه با اَنَا از آن ياد ميشو فروشيي ارزش قائل شدن و موجود دانستن خود است؛ در واقع اَنَا مركز و واحد مقايسهييست براي اطلاع از صفات و شئونات حضرت حق.
* * *
— 77 —
باب اول
در بيان لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ است
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وازل مولَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
همه چيزهايي را كه قابليت ديدن يا ديده شدن را دارند، گواه ميگيرم و قلباً تصديق ميكنم كه جز "اَلله" خداي بر حق ديگري وجود ندارديگري ص را با زبان نيز اقرار ميكنم.
همان "اَلله" كه حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شاهد صادق و برهان ناطقيست بر وجوب وجود او و واحد و احد بودن و فرد صمد بودمرجع خ حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه بهواسطهي برخورداري از اجماع و تصديق انبيا و مرسلين، عنوان سيادت آنها را دارد و به واسطهي كسب اتفاق نظر و تحقيق اوليا و علما، لقب امام آنان را اخذ نموده است. حضرت محمدي قدرت ِ الصَّلاةُ و السّلام كه داراي آيات باهره است، معجزات قاطع دارد و از سجاياي ساميه و اخلاق عاليه برخوردار ميباشد؛ لذا مهبط وحي الهي شده است. حضرت محمد عَليهِ بع لطياةُ و السّلام كه با زيارت عالم غيب و ملكوت و سير در آنها، ارواح را مشیاهده و با ملائكه گفتگو كیرد و آنگاه مسئوليت ارشاد جن و انس بر عهدهاش گذارده شد. حضرت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه با شخصيت معنوياش چكيده و خلاصه كمال كائ كه مدت و از شريعتي برخوردار ميباشد كه حاوي احكام و قوانين تمام سعادتها و تمدنهاست. حضرت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه در عالم شهادت از امور غيبي خبر ميدهد و بشير و نذيريست كه با
— 78 —
تمام توانه تأخيكمال جديت و وثوق و با اطمينان و ايماني متعالي، "دين توحيد" را با لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ به نوع بشر اعلام و اعلان ميكند.
همچنين سخن از خداييست كه فقط يكي ااعت اني دهندگان بر وجوب و وجود، جمال و جلال و واحد و احد بودنش، "فرقان حكيم" است.
و سخن از فرقان حكيميست كه مورد تصديق كتابهاي تمام انبيا است. فرقان حكيمي كه همه عقول و قلوب در قبول و تصديق احكاماش اجماع كردهاند و كتابيست كه، بسياه جهات ششگانه نورافشاني ميكند.
فرقان حكيمي كه از نظر رسولان ی كه مظهر وحياند ی، وحي محض است؛ از نظر اهل كشف و الهام، عين هدايت و معدن ايمان و مجمع حقايق است؛ احكاماش مؤيَّد ا حدوديل عقلي ميباشد و به گواهي فطرت سالم، تأييد و تصديق ميشود. لسان الغيب است و نوع بشر را در عالم شهادت با فَاعْلَمْ اَنَّهُ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ به توحيد امر و دعوت ميكند.
سخن از خداييست كه عالم (اين كتاب كبير) با تمام نوشتهها و فصلها، ه به تو سطرها و جملهها و حرفهايش بر وجود و وحدت او گواهي ميدهد و كائنات نيز كه "انسان كبير" ناميده ميشود، با تمام اعضا و جوارح و سلولها و ذرات و اواز داياحوالاش بر حقيقت مذكور دلالت ميكند.
يعني كائنات با همه انواعي كه در بردارد: لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ ،
با اركان آن عوالم: لَا خَالِقَ اِلَّا هُوَ ،
با اعضاي آن اركان: لَا از حكمَ اِلَّا هُوَ ،
با اجزاي آن اعضا: لَا مُدَبِّرَ اِلَّا هُوَ ،
با جزييات آن اجزا: لَا مُرَبِّىَ اِلَّا هُوَ ،
با سلولهاي آن جزييات: لَا مُتَصَرِّفَ اِلَّا هُوَ ،
باوست، آن سلولهیا: لَا خَالِقَ اِلَّا هُوَ ،
و با اثيیر آن ذرات كه مزرعیهي آنهاست: لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و با تمام انواع، اركان، اعضا، اجزا، سلولها، ذرات و اثيرش (به پنجاه و پنج زبنا، جه وجوب
— 79 —
وجود و وحدت او شهادت ميدهد و دلالت ميكند. تفصيل اين زبانها خواهد آمد و فعلًا به اجمال بيان ميكنم.
نظم موجود در تركيبهاي عالم، نظامي كه در جريان احوال هست، غرابت موجود در صورتها، زينت نقوش، حكمتهاي متعالي، مخالفت و مماثلت موجود در اند. حهمياري در جامدات، تساند در چيزهايي كه از هم دورند، حكمت عامه، عنايت تامه، رحمت واسعه، رزق عام، زندگيها، تصرف، تحول، تغيير، تنظيم، امكان، حدوث، احتياج، ضعف، مرگ، جهل، عبادت،زد.
ات، دعوتها و هكذا... با زبان صفتهاي بيشماري، بر وجوب و وجود و اوصاف كماليِ خالق قديمِ قدير شهادت ميدهند و با تلاوت اسماي حسني، تسبيح حضرت حق را گفته، قرآن حكيم را تفسير و اخبار رسول اكرم عَليهِ الصَّلاة دين هسّلام را تصديق ميكنند.
به تفصيل زبانهاي ياد شده ميپردازيم:
تنظيمها و نظامها و موازنههايي كه در كائنات ديده ميشود، بر وجوب وجود آفريدگاري كه ميیزان و نظام را در قبضیهي تصرف خیود دارد، دلالت و عبارت اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا مين بهرا تلاوت ميكند.
در كائنات، نظم و امتداد حكمفرماست. اين دو صفت بر وحدت و يگانگي متصرف گواهي داده و حقيقت اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را اعلام ميدارند.
نيز با لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ يعني با اعلام اين مسأله، شهادت ميدهد و دلالت ميان جدرتي كه صفحه سماوات را با خورشيد و ستارگان نگاشته، همان قدرتيست كه صفحات زنبور عسل و مورچه را با ذرات و سلولها نوشته است.
همچنين براي نم قرآن مياري و كمكرساني موجود در چيزهاي جامد و متفاوتي مانند ابر و زميین يعني پاسخ دادن به احتياجیات متقابل، و تساند ستارههايي كه مانند سيارات بسيار دور از خورشيدند، با خود يا با خورشيد، با بيان اَل؛ سعيدلَا اِلهَ اِلَّا هُوَ گواهي ميدهند كه همه موجیودات تحت ارادهي يك مُدبرّ ميباشند.
به همين ترتيب مشیابهت آثار منظمي چون ستارگان در آسمان، و گلهايي كه بر زميین ميرويند و نظير يكين حقي و مناسبت موجیود ميان حيوانات، با
— 80 —
اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ وحدانيت خالق را اعلام كرده، گواهي ميدهند و بر آن دلالت دارند.
همچننهداريذيحياتي مظهر تجلي بسياري از اسما و صفات است. براي مثال وقتي ذيحياتي پا به عرصه وجود ميگذارد، از جلوه اسم "باري" برخوردار ميشود؛ نيز در شكل گيري خود تجلي صفت "مُصور" را شاهد ميشود؛ هنگامي كه شروع به غنند طعدن ميكند اسم "رزاق" در او جلوهگر ميگردد؛ وقتي از بيماري شفا مييابد اسم "شافي"ست كه در او تجلي ميكند؛ لذا از صفات و اسمايي كه در تأثيرگذاري پشتيبان هماند و در آثار مك خاتمبا يكديگر، برخوردار ميشود. هدف اين اسمها و صفتها يكيست، لذا مسماي آنها هم يگانه خواهد بود. پس هر ذيحياتي با برخورداري و مظهريت ياد شده، بر وحدانيت آفريدگار شهادت داده و اا علميُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را اعلام ميكند.
به همين ترتيب پيوند و مناسبتي كه در كيفيت ميان منظومه شمسي و چشم زنبور عسل وجود دارد، با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلام ميكند كه هر دو، نقش يك نقاشاند.
همچنين با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلّشئوناتَ اظهار ميكنند كه جاذبه موجود در بين ذرات، برادر همان جاذبهيي هستند كه در بين خورشيد و ستارگان هست و هر دو نوع جاذبه نيز با كتابت قلم واحدفرزندادارند.
همين طور نظمي كه در تركيبها و مركبات ديده ميشود، بر اثر قرار دادن هر ذره از مركبات مذكور در محل شايسته خود حاصل گرديده است؛ بناب لازم رار دادن ذرات مذكور در جاي مناسب، بدون آنكه نسبتهاي موجود در بين آنها صدمهيي ببيند، خاص صاحب قدرتيست كه ميتواند همه آن مركبات را بيافريند؛ لذا با نظم موجود در ذرات و با زبان اين وضع، الله اكبر گفته و اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِ"آسايشُوَ سر ميدهد.
يا نگارش تشخّص و تعيّن فردي از يك نوع به قلم قدرت كه امتيازش از افراد ديگر آن نوع را تأمين كند، مستلزم آن است كه مثلًا افراد همه نوع بشر در نظر قدرت، مشهودر كائنوظ باشد؛ زيرا يك فرد به اعتبار علامت مميزهاش بايد با همه
— 81 —
افراد ديگر متفاوت باشد. اگر همه افراد حاضر نباشند، احتمال عدم وجود تفاوت در تعيّنها و علامات آن و يقينود دارد؛ اين احتمال نيز باطل است. پس خالق يك فرد حتماً بايد خالق يك نوع هم باشد.
همچنين خالق يك نوع بودن، بر خالق جنس بودن هم متوقف است و سرانجام، شف حقا اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ به انتها ميرسد.
آنان كه كوته فكرند، متوهمانه اسناد خلقت و آفرينش را به واجب الوجود بعيد و غريب و دشوشن ميدانند و به اين ترتيب در مسير انكار آن پيش ميروند. اين در حاليست كه اگر همان مطلب را به اسباب نسبت دهند، بُعد و غرابت و دشواري متوهمانه آنهثريت ربرابر بيشتر شده و قلب به حقيقت خواهد شد؛ زيرا اين نسبت براي واجب سهلتر است. مثلًا صدور چند كار از يك فرد، آسانتر از صدور يك كار از چند نفر است. براي مثال، آفرينش زنبور عسل را اگر به قدرت الهي نسبت ندهيم، با مشكلات بينَ
مواجه خواهيم شد.
با اين وصف، وضعيت و مصلحتي را كه واحد ميتواند نصيب كثرت كند، كثرت بعد از مشقات فراوان ميتواند انجام دهد. مثلًا نظم و ترتيبي كه يك فرمانده به كثيري از سرايمان،ميدهد، اگر به همان سربازان سپرده شود، نميتوانند با سهولت انجام دهند. به عبارت ديگر اگر در اسنادي كه به آفريدگار يكتا ميشود ظاهراً بُعد و غرابت هست، در اسناد مسیايل به اسباب و كثرت، مضیاعف بوده و دچیار محالهاي متسلسل خواهد شددر يك ازم ميآيد وجود صفات واجب الوجود را در هر ذرهيي فرض كنيم؛ زيرا كمال موجود در نقش و حُسني كه در صنعت هست، آن صفات را طلب ميكنند. نيز درباره وجوب كه مشاركت را نميپذيرد، بايد شريكان بينهايتي را فرض كنيم. همين طور لازم ميآيد هر ذرهيي هم ، نفس م ذرات حاكم مطلق باشد و هم محكوم مطلق؛ زيرا نظم و انتظام چنين ميطلبد. نيز هر ذرهيي بايد از ادراكي محيط و علمي تام برخوردار باشد؛ زيرا در ميان ذرات شاهد تساند و موچيز ازستيم كه آن هم با علم عملي ميشود.
— 82 —
آري، در اسناد اشيا به اسباب اين مقدار محال وجود دارد، اما وقتي موضوع به واجب الوجود كه صاحب حقيقيست اسناد داده شود، ذراتي كه بحثشان گذشت مانند قطرات آب ی كهكلي" شجلوهها و تمثالها و لمعات خورشيدند ی از تجليها و جلوهها و لمعههاي نوراني قدرت ازلي برخوردار ميشوند و با اذن صاحب قدرت و با علم و اراده لايتناهياش، در ذرا كه توور تشكلهیا و تركيبهیايي حاصیل ميگیردد. بنابراين از آنجیا كه لمعیهيي از قدرت ازلي داراي خاصيت قیدرت ميباشد، از هزاران لمعه اسباب و سلطان آن مؤثرتر است؛ زيرا در اياي آخرزي و انقسام هست، ولي در قدرت ازلي نيست.
به همين ترتيب سختي و زحمتي هم در كار نيست؛ چرا كه در نسبت با ذات صانع، قدرت ذاتيست، عَرَضي نيست. عجز، ديث شردر قدرت اش ايجاد نميكند. ذرات و خورشيدها در برابر لمعهيي از قدرتاش مساوياند. بزرگ از كوچك سنگينتر و دشوارتر نيست. نيز از آنجا كه ظاهر و باطن چن با ت مانند حيات و وجود و نور، شفاف است، در زمان ايجادشان تصرف قدرت در تحت وسايط و اسباب مشاهده ميگردد. آري، اگر به اوضاع و درجات حيات توجه شود، تصرف قدرت ديده خواهد شد.
مثلًا براي ايجاد يك خوشه انگور، شاخهيي جامد و ظريخدا، د است و براي ترسيم تمثال خورشيد بر يك قطعه شيشه، كافيست نور خورشيد از دريچه كوچكي بتابد و براي روشنايي خانهيي، كبريتي واسطه ميگردد. در كارهاي عظيم و غريبي كه تحت اسباب بسيطي همانند آنچه گفته چيزهاام ميگيرند، تصرف قدرت چون روز روشن آشكارا ديده ميشود.
پريشانيهاي حاصل از گمراهيهايي كه از انكار نشأت ميگيرد و آن نيز نتيجه اسناد غير عقلظمتاش عجيب اشيا به اسباب ميباشید، همهي عقیول و ارواح را وا ميدارد بهسوي واجب الوجود بگريزند و به او پناه ببرند؛ زيرافقط با قدرت و اراده اوست كه هر مشكلي حل شده و تمام درهاي بسته باز ميشوند. با ذكرراهانكه قلبهیا اطمينان مييابند. لذا نجیات و رهايي صرفاً با پناه بردن به خدا
— 83 —
امكان پذيیر اسیت.كائنیات با زبیان حقيقت
فَفِرّوُا اِلَى اللّٰه
(ذاريات: ٥٠)؛
اَلَا بِذِكْرِ اكه بصرتَطْمَئِنُّ القُلُوبُ
(رعد: ٢٨)؛
اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ
را سر ميدهد.
همچنين اسباب ظاهري، بسیيار بسیيط، محیدود، فقيیر، جیامد، بيادراك بنابررادهاند و احكام و قوانينشان نيز اعتباري و موهوم ميباشند. نقشها و زينتها و صنعتهاي عجيب و غريب موجود در مسبَّبات، با اسباب بيارزشي چون آنچه گفتيم قطعاً كريمهي ندارند. بنابراين مثلًا اگر تشكلهیاي منظم و مرتب در سلولهاي بدن را به خوردن غذا نسبت دهيم و نقشهاي منظم و نامحدودي را كه در قوه حافظه نوشته شدهاندتو نزدلقههاي گوش و درون سر بدانيم و حركت زبان و ذهن را منشأ حصول صور ذهني و تشكيل حروف در تفكر و سخن گفتن اعلام كنيم، حكم احمقانهيي دادهايم. مُسبباتي آن چنان، اقتضاي قدرت، علم و ارادهيي لايتناهي را دارند. بنابراين حقيقت، ثابتكتاب م كه مؤثر حقيقي در هستي و وجود حتماً خالق قديريست كه قدرت لايتناهي دارد. اسباب هم بهانههايي هستند و وسائط نيز پردههايي. خواص و خاصيتها هم اسم و عناويني هستند بتر استليات و لمعات قدرت (الهي).
به همين ترتيب قوانيین و نواميس نيز نیام تجليیات علم و اراده و امیر در انیواع اسیت. آري، قانیون از امیر و نامیوس از اراده است. كائنیات با زبان مسبَّباتنات اسلّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ گويان خالق حقيقي را اعلام ميدارد.
نقشهايي كه با اعتنا و اهتمام خارق العادهيي بر صفحه كائنات ثبت شدهاند، به طور فردي و ج كسانيود قدرتي لايتناهي را اقتضا ميكنند؛ لذا ضرورتاً دلالت دارند كه در عالم، واجب الوجود و خالق قديري وجود دارد و از آنجا كه تأثير قدرت آن خالق نهاي ناگزيرد، به طور بديهي از شريك بينياز و مستغنيست.
با اين وصف، شريك در حد ذات خود ممتنع است؛ حتي وجود يك نمونه آن نيز ممكن نيست؛ زيرا تأثير قدرت كامله، لايتناهيست. اگر شريكي در كار باشد، تأثير قدرت محدود ميشود. با آنكه متناهي نيست، متناهي م معنوي دچار انقطاع خواهد شد؛ اين نيیز از چند وجه محیال است. پس استقلال و فردانيت از ويژگيهاي ذاتي الوهيت ميباشند.
— 84 —
بنابراين، امكان ذاتي، محل و مقامي براي شريك وجود ندارد. درخصوص وجود شريك نه دليبيان ش، نه احتمالي كه از دليلي برآمده باشد و نه علامتي؛ به هيچ وجه در هيچ جهتي از عالم جايگاهي براي شريك وجود ندارد. برعكس، به هر چيز كه نظر كنيد و به هرجهت كه روي بگردانيد، سكه توحيد را ميبينيد. بناب آريؤثر حقيقي فقط و فقط الله است.
آري، انسان با آنكه اشرف مخلوقات در كائنات است و در ميان اسباب از گستردهترين اختيار برخوردار ميباشد، در ميان افعال اختياري ً
(معموليترين فعل كه خوردن و آشاميدن است، از صد جزء فقط يك جزء را در اختيار خود دارد. انسان كه سلطان اسباب است اگر دستاش چنين بسته باشد، از اسباب ديگر كه جامدند و تأثير چنداني ندارند، چه كاري برخواهد آمد؟
كائنات با زبت خود ود و وحیدت كه از حقيقت مذكور ظاهر ميگردد، اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ را تلاوت ميكند.
تساند موجود در ميان اسماي الهياي كه بر اجزاء و ذرات عالم تجلي ميكنند، يعني امتزاجي كه نتيجه تجلي اسماي مكيده م هم الهيست و مانند الوان سبعه با هم ممزوج شده، به اشيا جلوه داده و اثر واحدي خلق ميكنند، بر اين حقيقت گواهي ميدهند كه مسمايشان نيز واحد احد است و با زبان اين گواهي و شهادت است كه كائنات اَللّٰهُ لَا اِلنگام رَّا هُوَ ميگويد و آن را اعلان ميكند.
به همين نحو، "حكمت" عامهيي مشاهده ميشود كه بر تمام اجزاي عالم اعم از كلي و جزيي استيلا دارد. اين حكمت عامه صفات قصد و شعور و اراده و اختيار را دربرميگيرد. صفات ياد شده بر وجوب وجود يك صَانِعطلق دلالت ميكنند؛ زيرا كائنات مفعول و منفعل است؛ همچنان كه مفعول نميتواند بدون فاعل باشد، جزء جامدي از مفعول نيز نميتواند فاعل باشد.
همچنين "عنايت" تامهيي بر صفحه كائكن به درخشد؛ اين عنايت با صفات حكمت و لطف و تحسيني كه در بردارد، بر وجوب وجود آفرينندهيي كريم دلالت ميكند؛ چرا كه اِنعام و احسان بدون منعم و محسن نميشود.
— 85 —
همين طور "مرحمت" بسيار گسرْكَزُ مشاهده ميشود كه كائنات را با تمام مشتملاتاش دربرميگيرد. اين مرحمت حاوي صفات فراواني چون رحمت، حكمت، عنايت و انعام است. اين صفات نيز بر وجوب وجود يك رحمان رحيم گواهي ميدهند؛ چرا كه سان نمون موصوف نميشود.
همچنين "رزق" عیامي هست كه ميان ذيحيیات و مخلوقات جیاندار توزيع ميشود. صفت رزق، صفات پيشين را لازم ميدارد و به اين طريق بر وجود رزاقي رحيم دلاجلوي صد؛ زيرا فعل بدون فاعل نميشود.
نيز "حياتي" جاري در تمام كائنات وجود دارد. صفت حيات نيز اقتضاي صفات فوق را دارد و بدين طريق بر وجوب وجود يك حي قيوم و آفرينندهيي محيي و مميت دلالت ميكند. اي دوست! اين پنج حقيقت كه مانند رنگهاي هفتگانه در هم ممزم ميشوند، بالبداهه بر اين نكته دلالت كرده و گواهي ميدهند كه وجود يك ربّ، قدير، عليم، حكيم، قديم، رحيم، رحمان، رزاق و حيّ قيوم براي كائنات ضروريست و كائنات شهادت آنها را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلان ميكند.
در سطي از م، حُسني عَرَضي هست كه حُسن ذاتي را نشان ميدهد و جمال حزيني هست كه جمال مجرد را نشان ميدهد و عشق صادقي هست كه به محبوب حقيقي اشاره دارد؛ همين طور جذبه و انجذابي هست كه بر حقيقت جاذبهيي اشارت دارد كه همه اسرار را جذب ميكند. اين حقايق شهادت ميده" و چهوجود ربي واجب الوجود براي عالم، لازم و ضروريست و عالم اين حقيقت را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ اعلام ميكند و تعليم ميدهد.
همينطور در جزييات تمام انواع، تصرفي هست؛ اين تصرف براي كارهاي مفيد و مصلحتهداده ار نباتات و حيوانات تبدل و تحولي هست؛ اين هم براي منافع بسيار زياديست. در كره زمين به سبب وجود شب و روز، تغييري هست كه براي غايات بزرگ و عظيم ميباشد. حقايق مذكور كه در كنار نظام و انتظام ح ازل م عالم، در خصوص فعاليت مانند رنگهاي هفتگانه بروز مييابند، بر وجوب وجود خالقي دلالت دارند كه بالبداهه بر همه اوصاف كماليه چون متصرف حكيم، قدير و
— 86 —
فاعل مختار متصف ميباشد؛ كالاصه نين حقيقت را با اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ بيان ميكند.
حدوثي كه بر همه انواع و اجزا و ذرات كائنات استيلا دارد، وجود يك محدث و موجد را اقتضا ميمه انس به همين ترتيب كائنات با تمام اجزايش، احتمال و امكان و قابليت آن را داشته كه از اشكال و وضعيتي نامتناهي برخوردار شود، اما شكل حاضر را اخذ نموده و ايین بيترديید با اختيیار و اراده و ترجيح آفرييندهيي عمیلي شیده است كه واجب الوجود ميباشد.
ر فرد ين مشاهده ميگردد امور و حاجات مورد نياز انواع و اجزاي كائنات كه در فقر و نياز شديدي قرار دارد، در اوقات مناسب و به صورت مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ ايفا و تأمين ميشود و اين بر وجوب وجود رزاقيَّا يُدلالت دارد.
نيز عالم در متن نيازهاي بسيار بزرگ عمومي و خصوصي و مادي و معنوي قرار دارد. با اين حال از انجام امور و كارهايي كه براي وجود و بقايش لازم است، ناتوان ميباشد. تأمين چنين مطلوبهاييَللّٰهود عدم ادراك عالم، بيترديد از سوي صانع حكيمي صورت ميگيرد كه رحمان رحيم و واجب الوجود است.
به همين ترتيب در وجود و هستي، مراتب امكان و كثرت و انفعال هست. مرتبه امكان ناظر است بر مرتبه وجوب و آن را لازم ميدارد. مرتبه كثرت نق را يت بر مرتبه وحدت و اقتضاي آن را دارد. مرتبه انفعال متوقف است بر مرتبه فاعليت. استلزام موجود بين اين مراتب، مستلزم و مقتضي آفرينندهيي بالضروره واجب، واحد و فعال است.
همچنين مشاهده ميكنيم كه هر چيزي در عالم تا به حد كمال نرسد، از حركت ضميمه يايستد. زماني كه به كمال رسيد، حركت را ترك كیرده و سكون مييابد. از اينجا دانسته ميشود كه وجود خواهان كمال است و كمال نيز اقتضاي ثبوت را دارد. پس وجود وجود با كمال است. كمال كمال نيز با دوام امش قرارير است. پس يك واجب سرمدي و يك كامل مطلق هست كه تمام كمالات ممكنات
— 87 —
سايههايي هستند بر جلوههاي نور كمال او. بنابراين حضرت حق در ذات و صفات و افعال خود كامل مطلق ميباشد.
باطن هر چيز شفافتر و لطيفتر از ظاهزءِ يكست و اين نشان ميدهد كه صانع از آن بيرون و دور نيست. نظام و موازنه شي مذكور با ساير اشيا توسط صانعاش تأمين ميشود و از اين لحاظ اقتضا دارد كه صانع در درون آن شي نباشد. پس اگر به ذات يك مصنوع نظر كنيم، علم و حك به اذع را ميبينيم، اما اگر آن را همراه با غير خودش ببينيم، مشاهده خواهيم كرد كه صانع به سمع و بصري فوق الكل مالك ميباشد. از اين حقيقت دانسته ميشود كه صانع عیالم فت:"خ كه داخل در عالم نيست، از عالم هم خارج نيست؛ همانطور كه با علم و قدرتاش در درون هر چيزيست، فوق هر چيز ميباشد؛ همچنان كه چيزي را ميبيند، همه اشياهد شد.ز با هم ميبيند.
اين حقايق يك دسته آيات نوراني و معجوني چون رنگهاي رنگين كماناند. كائنات بر وجوب وجود و وحدت آفرينندهيي متصف به تمام اوصاف كماليه دلالت دارد و بر آن گواهي م بزرگيآري، كائنات سايه نور آن خالق، تجليات اسما و آثار افعال او ميباشد.
اي دوست! كائنات با زبان حقايق پيشين اَللّٰهُ لَااِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و با دلايل آن لَاحَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه را اثبات ميكند. حقيقت و غيرْلَمْ اَنَّهُ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه را لازم ميدارد. مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰه نيز همچنان كه پنج ركن ايمان را در بردارد، مظهر و آينه صفت ربوبيت ميباشد؛ بنابر اين سرّ است كه ه با دَّدٌ رَسُولُ اللّٰه در ميزان و ترازوي ايمان با لَااِلهَ اِلَّا اَللّٰهُ قرين و موازي شده است. از آنجا كه نبوت ناظر و مظهر صفت ربوبيت است، داراي جامعيتي عام و فراگير ميباشد، اما ولايت خاص و جزييستٌ * تَ ميان آن دو، مانند نسبت رَبُّ العُالمين و رَبِّي است كه در يكي اضافه عمومي و در ديگري خصوصيست؛ يا ميتوان گفت نسبتشان مانند معراج ارض تا عرش و معراجيست كه در سجديخیوان ميشود؛ يا همچون نسبت عرش و قلب است.
— 88 —
اي دوست! برهانهايي كه براي اين مطلوب متعالي ذكر كرديم، دايرهييست كه مطلوب را در احاطه خود دارد. وجوب وجود و وحدت كه مطلوب ماست، در مركز آن دايره قرار دارد. هر كدام از برهانهاي تشكيل دهندهيد است، دست خود را دراز كرده، حق و صادق بودن مطلوب را گواهي ميكنند. در بين آنها ميان برهانهاي ضعيف تساند هست؛ يعني با تأييد و تقويت يكديگر، ضعف برهانهاي ضعيف از بين ميرود؛ اگر همخود، خن نرود، اعتبار خود را از دست نميدهد؛ از اعتبار هم بيفتد، موجب تخريب دايره نخواهد شد و حداكثر دايره كوچكتر ميشود.
با اين حال، اينكه قوّت و وضوح مطلوبِ مترتب بر هيأت مجموعه براهين را از هر فرد انتظار داشته باش عقل استجو كنيم، نشانهي بيماري عقل و جزيينگري ذهن است و زمينه ساز رد و انكار مطلوب ميباشد. بنابراين زماني كه بر برهاني نظر ميكنيم، اگر اوهام به دليل ضعف سر برآورند، بر اثر قوّت حا و خدمبراهين ديگر، ضعفي باقي نميماند و اوهام نيز از بين ميروند.
با اين همه، برخي براهين شبيه آباند، برخي هوا و برخي هم مانند نور هستند. لذا چنين برهانهايي را بايد با انديشهيي دقيق و ر هسته به غايت لطيف جستجو كرد و به دست آورد تا نريزند و خاموش نشوند و پرواز نكنند...!
* * *
— 89 —
تقريظ
(تقیريظ فاضیل محتیرم حضیرت شيخ صفوت افنیدي
رييس عالي مجلس مصاحف و تدقيق مؤلفات شرعي)
حضرت حق را اي خارثنا، و سلام و صلوات بر پيامبرمان كه قرآن بر او نازل شد، و بر خاندان و ياراناش كه بناي دين را تحكيم و تمهيد كردند!
رسالهيي به نام "قطرهيي از درياي توحيد" در برابر ديدگانم جلوهگر شد؛ نته وجود بين آن دريا و اين قطیره تفیاوتي ببينم؛ زيرا آن قطره واقعاً از دريا بر ميآيد و به دريا باز ميگردد. حضرت حق را سپاس بيپايان به خاطر سعي و تلاش علامه "بديع الزما و غيد نورسي"؛ زيرا كه در نوشيدن آب از درياي توحيد و شير از سينه اسلام، برادرمان ميباشد.
الفقير، تراب اقدام العلماء
صفوت (رَحْمَةُ اللهِ عَلَيْهِ)
— 90 —
خاتمه
اين خاتمه، چهار ادوات ماري را بيان ميكند و راه علاج آنها را به شرح زير نشان ميدهد:
بيماري نخست، "نااميدي"ست.
اي دوست! كسي كه موفق به انجام عمل و طاعت نشود، ازرس به ميهراسد و دچار نااميدي خواهد شد. كمترين و ضعيفترين اشارهي منافي مسايل ديني در چشم چنين فرد نااميدي، به صورت برهاني بزرگ ديده ميشود. به محض آنكه چند مورد از اين اشارات را به دست آورد، با سوق اشارههاي دداست ورچم عصيان برافراشته، از دايره اسلام بيرون ميرود و به لشكر شيطان ميپيوندد. بنابراين كساني كه موفق به انجام اعمال (ديني) نميشوند، براي آنكه گرفتار يأس و نااميدي نشوند؛ همچنيه (كريمه) زير رجوع كنند:
قُلْ يَا عِبَادِىَ الَّذِينَ اَسْرَفُوا عَلَى اَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰه اِنَّ اللّٰه يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا اِنَّهُ هُونيز كهَفُورُ الرَّحِيمُ
(زمر: ٥٣)
بيماري دوم، "عُجب"است.
اي دوست! فردي كه گرفتار نااميدي شده است، براي رهايي از عذاب شروع به يافتن نقطهيي براي اتكا ميكند؛ ميبيند مقیديزهايينات و كمیالات دارد، لذا بيدرنگ به همان كمالات دل خوش كرده، اعتماد ميكند و ميگويد:"اين كمالات من را نجیات ميدهد و برايم كافيست،" و تا حیدودي آسیوده خاطتحان مود. اين در حاليست كهدل بستن به اعمال، عُجب است و موجب گمراهي انسان ميشود؛ زيرا انسان در كمالات و نيكيهايي كه انجام ميدهد، حقي ندارد، مالكيتشان در اختيار او نيست و نميتواند به آنها اتگي و كند و دل ببندد.
— 91 —
حتي بدن و پيكر انسان هم متعلق به او نيست؛ چرا كه اثر صنعت او نيست. البته او پيكر خود را سر راه هم نيافته و به اين طريق به تملك در نياورده و ازرد. مث بيارزش هم نبوده كه آن را به سويي پرتاب كرده باشند و انسان آن را برداشته باشد. بدن انسان به گواهي صنعت شگفت انگيز و نقشهاي عجيباش، به منزله خانهييست كه ساخته دست قدرت صانع حكيم است و انسان به امانت در آن ساكن ميشود. از هزاران تص پيكر در آن خانه صورت ميگيرد، حداكثر يك مورد به دست انسان ميباشد.
همچنين با آنكه انسان در ميان اسباب، قدرتمندترين و شريفترين موجوديست كه صاحب اختيار ميباشد، از صد ج اينرو فعل عادي چون خوردن و نوشيدن كه آنها را اختياري و از آن خود گمان كرده، فقط يك جزء را در سيطرهاش دارد و ميتواند در حصول آن دخيل باشد.
اختياري كه انسیان داد متضمیيار محیدود و اندك است. خيیال با آنكه گستردهترين حس انسانيست، اما قادر نيست عقل و ثمرات آن را به احاطه خود درآورد. اينها را با اين همه بزرگي چگونه وارد دايره اختيارت كردهيي و به آنها افتخار مي و چه همين طور بسياري از افعال، بدون ادراك و شعوري، له يا عليه تو در جرياناند. با وجود ادراكي بودن افعال مذكور، ادراك و شعور به آنها تعلق نميگيرد و اين ثابت ميكند كه فاعل آن افعال، صا، نيز شعور ميباشد. نه تو فاعل هستي و نه اسباب تو...بنابراين از ادعاي مالكيت دست بردار. گمان مكن مصدر كمالات و محاسني و به قطع بدان آنچه از تو به تو ميرسد، فقط نقصان و قصور است؛ زيیرا با سیوء اختيارت حتي در كمالاتي هم كرجمه نو ميدهند، تغيير ايجیاد ميكني. حتي بدنات كه در حكم خانه توست، امانت است. محاسنات تماماً به تو داده شده و سيئاتات توسط خودت كسب شدهاند؛ بنابراين بگو:
لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ وَلَا حَوْلَ وَلَا قرخوردا اِلَّا بِاللّٰه
— 92 —
بيماري سوم، "غرور"است.
آري، انسان بهواسطه غرور از محاسن و كمالات مادي و معنوي محروم ميماند. اگر كسي بر اثر غرور در پي فراگيري كمالات ديگران برنيايد و كمالات خويش را كافي و بلند مواهي مداند، انسان ناقصيست. چنين افرادي با ارزشمند دانستن معلومات و كشفيات خود، از ارشادها و يافتههاي اسلاف عظام محروم ميمانند. آنها گرفتار اوهام شده و. سرباا از مسير خارج خواهند شد. اين در حاليست كه كشفيات اسلاف عظام در چهل روز را اينان در چهل سال هم نميتوانند بيابند.
بيماري چهارم، "سوء ظن"است.
انسان مأمور به حسن ظن است و بايد همه را از خود برتر بداند. او نبايد بر اثر سوء ظن، ديگراي كه ااراي اخلاق سوئي بداند كه در خود دارد. همين طور نبايد به دليل عدم اطلاع، رفتار ديگران را تقبيح كند. بنابراين نپسنديدن برخي حالات اسلاف عظام كه ما از حكمتشان بياطلاع هستيم، سوء ظن استيار كوظن نيز به مسايل مادي و معنوي اجتماع، صدمه ميزند.
اي دوست! برخي از حقايقي كه در سياحتي خيالي و تحت الارض مشاهده كردهام، بيان ميدارم:
حقيقت نخست:اي دوسیت! غفلت از مالك حقيقي موجب تفرعن نفس ميشود. كسي كه مالك حقمن را ام موجودات و متصرف اصلي را فراموش كند، گمان خواهد كرد خود مالك خويشتن است و متوهمانه خود را حاكم خواهد دانست. ديگران را نيز بهويژه اسباب را در مقايسه با خويش در دفتر مالك و حاكم ثبت ميكند. به اين ترتيب ملك و مال خداوند را بين خود تقسيم نمورامين روع به مبارزه و مقابله با احكام الهي ميكند.
در صورتي كه آزادي و منيتي كه از طرف حضرت حق به انسانها داده شده، براي فهم صفات الوهيت وظيفه يك واحد قياسي را بر عهده دارد، متأسفانه انسان اين وضع را با سوء وز دسته از اختيار، وسيله حاكميت و استقلال خود قرار ميدهد و فرعوني تام ميشود.
— 93 —
اي دوست! اين حقيقت ظريف با تمام وضوح و ظهورش چنين بر من نمايان شد: منيتي كه با آب غفلت رشد ميكند، واحديست قياسي براي فهم صفات آفريدگار؛ زيرا انساران محايي را كه نديده است، با قياس و تمثيل درمييابد. مثلًا كسي براي آگاهي از قدرت حضرت حق تقسيمهايي را در نظر ميگيرد، خطي وهمي ترسيم ميكند و ميگويد"از اينجا تا آنجا در حيطهي قدرت من و از آنجا تا فلان جا در حيطهته استاوست".در نتيجه پي به موضوع ميبرد. آنگاه حد موهوم را كنار ميگذارد و همه چيز را تسليم او ميكند؛ زيرا نفس همچنان كه مالك خیود نيست، مالك جسیماش نيز نميباشید. جسم يك دستگاه عجيب الهيست؛ جلوهيي از قدرت ازلي بهواسطه قوارد م و قدر در آن دستگاه فعال است. بنابراين انسان بايد از ادعاي فرعونيت دست بردارد، ملك را به مالك آن برگرداند و در امانت خيانت نكند. اگر او خائنانه مالكيت ذرهيي را به نفس خويش نسبت دهد، در واقع ملك خداوند را بين اسباب جامد تقسيم نموده استهي قلمقيقت دوم:اي نفس اماره! به قطع بدان كه دنيايي خصوصي اما بسيار گسترده داري؛ دنيايي كه بر آمال و اميدها و تعلقات و نيازهیا بنا شده است.بزرگترين سنگ بنا و تنها ستون آن، زندگي و وجود توست. اين در حاليست كه از دواد شده را كرم خورده و سنگ بنايي هم كه گفتيم، پوسيده است. خلاصه اينكه از پايه فاسد و ضعيف است و دائماً آماده نابودي.
آري، اين جسم ابدي نيست، از آهن نيست، از سنگ نيست... چيزيست از گوشت و استخوان. هر لحظه بر سرت آوار ميشود و تو در زير آن مي چيده زمان گذشته را ببين كه گوريست براي پيشينياني چون تو و آينده نيز گورستاني وسيع خواهد شد. تو امروز در ميان دو گور هستي؛ ديگر خود داني...!
اي دوسشهادت،ايي كه ميدانيم و آن را ميبينيم، يكيست، ليكن به تعداد انسانها حاوي دنياهاي متعدد است؛ زيرا هر انسان به معناي كامل كلمه، دنيايي خيالي دارد، اما در زمان مرگ دنياي او جمع و قيامتاش بر پا ميگردد.
حقيقت سوم:دنيايي را كه ميبيني با تمام لذتها ا نميشها و صفاهايش، باري بزرگ و بسيار سنگين ديدم. هيچ كس نميتواند چنان بار سنگيني را بر
— 94 —
دوش نهد، جز آنان كه روحشان فاسد و قلبشان بيمار است. آيا به جاي آنكه با تمام كائنات مرتبط باشيم و زيرنگاندر چيزي برويم و دست نياز در برابر اسباب و وسائط بگشاييم، راحتتر و سودمندتر نيست به پروردگاري واحد، سميع و بصير پناه ببريم؟
حقيقت چهارم:اي نفس! مؤلف محترم به تصريح، نفس خود و به تعريضهيي درديگران را مخاطب قرار ميدهد. نيازي نيست راهي دشتهاي دور دست عالم شوي و براي اثبات وجود صانع، دليل جمع كني.
به قفس جسم كه حكم كلبهيي دارد و تو ساكناش هستي، نگاه كن! ر برابلههاي ايجادي كه بر ديوار كلبهي تو آويخته شده، از معجزات آفرينش و صنعت خارق العاده آن، همچنين از دستاني كه به نياز از كلبه بيرون آمدهاند و از كمين ميبكه با لسان حال خواسته ميشوند و آه و نالههايي كه از پنجرهها به گوش ميرسد، دانسته ميشود خالقي كه آن كلبه را با وسايلاش آفريده، آه و ناله هاي مذكور را ميشنود، شفقت و رحمت روا ميدارد و برآوردن هر نياز و آرزويي را كه دااشتهاشي، تعهد ميكند. مگر ممكن است صیانع سميع و بصيري كه نداي سلولهاي بسيار كوچك در مغز مگس را لبيك ميگويد، دعاي تو را نشنود و پاسخ مثبت ندهد؟
بنابراين، اي "مُركّب" از اين خطاب ي كوچك! و اي سلول بزرگي كه با"اَنَا"از آن ياد ميكنند! با وجود كوچكي آن كلبه، ايجادهاي خارق العاده را در آن ببين و ايمان بياور! و بگو:"يا الهي! يا ربي! يا خالقيتمهاي صوري! يا مالكي و يا من له الملك و الحمد! من در اين كلبه كوچك كه ملك و امانت و وديعهي توست، مسافرم؛ مالك نيستم".و از ادعاي باطل تملك صرف نظر كن؛ زيرا ادعاي مالكيت، ات كه با دچار آلام دردناكي ميكند.
اعتذاري از مترجم: بخش بسيار مهم و ارزشمند مربوط به "سُبحان الله، الحَمدُلله، الله اكبر" را كه در نسخه اصل عربي "مثنوي نوريه" وجود دارد و جايشك شيء مين جاست، به تركي ترجمه نكردم؛ زيرا نگران بیودم نتوانم اسلوب و فصاحتاش را حفظ كنم و ميترسيدم با ترجمهي حقايقي كه ميتوان آنها را در مقام الق شدهرائت نمود، خللي در ارزش اصلي آن ايجاد كنم. از خوانندگان پوزش ميطلبم و انتظار دعاي خير از آنها دارم.
مترجم؛ عبدالمجيد
— 95 —
نكته
اي دوست! ايمان در ميان همه موجودات، پيوندي مبتني بر اخوت، رابطه، اتصالنيم.
اد به وجود ميآورد.
كفر نيز چون سرما، همه اشيا و موجودات را جدا از هم نشان داده و موجب ميشود به چشم بيگانه به هم بنگرند. به همين دليل است كنجا خومؤمن عاري از عداوت و كينه و وحشت است. مؤمن حتي با دشمن بزرگ خود نيز نوعي اخوت دارد. كافر با حرص و عداوتي كه در روح خود دارد، به نفس خود ملتزم است و به آن اعتماد دارد. بنا بر همين سرّ است كه در حيات دنيوي، غلبه گاه با كفار است؛ همچنين كاليل حقاش نيكيهايش را في الجمله در دنيا ميبيند؛ مؤمن نيز كيفر سيئاتاش را ميبيند.
اين است كه دنيا براي كافر، بهشت (نسبت به آخرت) و براي مؤمن، جهنم است (نسبت به سعادت ابدياش). البتهصَّلاةم گفته شده كه مؤمن در دنيا نيز صد برابر بيشتر خوشبخت است.
به همين ترتيب، ايمان انسان را تبديل به گوهري شايستهي ابديت و بهشت ميكند. كفر هم روح و قلب را ميخشكاند و در ميان ظل و عرشا ميكند؛ چرا كه ايمان، مغز درون پوسته را نشان ميدهد، ولي كفر قادر به تفكيك مغز و پوسته نيست؛ پوسته را عين مغز ميداند و انسان را از مرتبه گوهر به درجه زغال پايين ميآورد.
* * *
— 96 —
نقطه
اي دوست! به نسبت ازديارد، بسريهاي قلب و روح، ميل و محبت به علوم فلسفي افزايش مييابد. مرض آن بيماري، به نسبت توغّل در علوم عقليه است. معلوم ميشود بيماريهاي معنوي انسان را به سوي علوم عقلي تشويق نموده و سوق ميدهد. لذد عَلي كه به عقليات اشتغال مييابید، به امیراض قلبي مبتلا ميشود.
من دو روي دنيا را مشاهده كردم:
يك رويآن ظاهرش بود كه اُنسيت و جمالي بيش و كم داشت، اما باطن و دروناش پر بود از وحشتي دائمي.
روي دومآن نيت چمله و در ظاهر وحشتانگيز، ليكن مملو از انسيتي دائمي و باطني بود. قرآن عظيم الشأن نظرها را به وجه دوم رهنمون ميشود كه متصل به آخرت است. وجه اول ضداكر اسو متصل به عدم ميباشد.
به همين ترتيب ممكنات نيز داراي دو چهرهاند:
چهره نخستوجود با انانيت است كه بهسوي عدم ميرود و مبدل به آن ميشود.
چهره دومعدميست با ترك انانيت كه ناظر بر واجب الوجود است و به اين طرحمديه دي كسب ميكند؛ بنابراين اگر خواهان وجود هستي، عدم شو تا وجود را بيابي.
* * *
— 97 —
نكته
(درباره نيت، يكي از چهار سخنيست كه در مقدمه ذكر شد.)
اي دوست!مسأله نيت ي نيست دستاوردهاي عمر چهل ساله من است. نيت اكسير و مايهيي عجيب بوده و از چنان خصوصيتي برخوردار است كه عادات و حركات را تبديل به عبادت ميكند.
نيت، روحيست كه حالات مرده را احيا و به عبادات زنیده و جاندار تبديل ميكند.
در ميماننان خاصيتي هست كه بديها را به خوبي و خوبيها را به بدي تبديل ميكند. به سخن ديگر، نيت، روح است؛ روح اين روح نيز اخلاص است و نجات و رهايي هم فتضي و اخلاص ميباشد. بنابر همين خاصيت است كه در مدت زماني اندك، كارهاي فراواني انجام ميشود. بنابر همين مطلب است كه در عمري كوتاه ميتوان بهشت را با تمام لذتها و زيباييهايش بهدست آورد. انسان بااد استشاكري هميشگي شده و ثواب سپاسگزاري را كسب ميكند.
در خصوص لذات و نعمتهاي دنيا نيز دو نوع نگاه وجود دارد:
در نگاه نخست فرد ميانديشد كه نعمتها از سوي يك منعم داده شده است؛ يعني نظر از ت ادام منعم معطوف ميشود و فرد به او ميانديشد. انديشه در منعم، از فكر كردن به لذت و نعمت لذتبخشتر است.
نگاه دوم اين است كه فرد به محض ديدن نعمت، نظر خود را به آن معطوف كرده، آن را غنيمت دد. با و بيمنت مصرف ميكند. اين در حاليست كه در نگاه نخست، لذت حتي اگر زوال يابد و از بين برود، روحاش باقي ميماند؛ زيرا فرد به منعم فكر ميكند. منعم نيز با مرحمت است و فرد اميدوار است كه نعمتهاي مذكور را همواره به او بدهد. در نگاهي، در زوال نعمت، مرگ نيست تا روحاش باقي بماند. روح آن هم خاموش ميشود و حداكثر دودي باقي ميماند. اما در مصايب
— 98 —
بعد از زوال، دود آنها خاموش ميشود و نورهايشان باقي ميماند. دودهايي كه بعد از زوال لذات باقي ميارد؛ ه همان گناهاناند.
اي دوست!اگر به لذتها و نعمتهاي دنيا و آخرت با چشم ايمان نظر شود، در آنها حركتي چرخشي مشاهده ميشود كه بهواسطهي آن موارد مشابه در پي يكديگرند؛ موردي ميرود و مورد مشابه جايگزيناش ميشود. بهق جهريدليل ماهيت آن نعمتهیا از بيین نميرود؛ البته در تشخصهیاي جزيي، فیراق و افتراقهايي دارند. اين استكه لذتهاي ايماني از فراق و افتراق متأثر و مكدر نميشوند.در نگاه دوم هر لذت زوالي دارا مناجزوال نيز چون در حد ذات خود درد است، پس فكر كردن به آن هم دردناك است. در نگاه دوم، حركت، چرخشي نيست؛ مستقيم است و لذت در آن به مرگي ابدي محكوم ميشود...
* * *
نقطه
اي دوست!اگر انسان به كومت، و وسايط وابسته و متصل شود، دچار ذلت و حقارت خواهد شد. براي مثال، سگ در ميان همه حيوانات متصف به چند صفت نيك است و با آنها شناخته ميشود. حتي صداقت و وفاداري سگ ضرب المثل شده است. با آنكه السَّاه چنين صفتهاي نيكويي شايستگي آن را دارد كه انسانها با نظر خوبي به آن نگاه كنند، اما متأسفانه سگ را عين نجاست ميدانند.
ساير حيوانات مانند مرغ و گاو و گمُغِيث آنكه در برابر نيكي انسان سپاسگزاري نميكنند، اما موجوداتي عزيز و باارزش بهشمار ميروند. دليل اين امر نيز مرض حرصيست كه در سگ فراوان هست؛ لذا چنان به اسباب ظاهري متوسل ميشود و در اين مسير تلاش ميكند كه از منعم حقيقي كاملًا غافیل ميشود.رائيل اين چون واسطه را مؤثر ميداند و از مؤثر حقيقي غافل ميشود، به عنوان مجازات، حكم نجس را ميگيرد تا پاك شود؛ زيرا حدود و حكمها موجب بخشش گناهان ميشوند. اين است كه سگ ضربه تحقيرآميز مردم را متحمل ميشود تا كفاره غفلتاش شود.
#99دِى فِا حيوانات ديگر از وسايط خبري ندارند و به اسباب آن قدر ارزش و اهميتي نميدهند. مثلًا گربه تو را دوست دارد و برايت آه و ناله ميكند تا آنكه چيزي به او بدهي. وقتي چيزي از تو گرفت، طوري رفتار ميكند كه گويا اصلًا همديگر ربازان ناختهايد؛ لذا هيچ حس سپاسگزاري هم ندارد. اين نوع حيوانات فقط نسبت به منعم حقيقي حس سپاسگزاري را دارند؛ زيرا فطرت آنها صانع را ميشناسد. آنها با زبان حال خالق را رماندهميكنند؛ تفاوتي ندارد كه داراي ادراك باشند يا نباشند....
آري صداي"خِر خِر"گربه،"يا رحيم! يا رحيم! يا رحيم"گفتن است.
* * *
نكته
همچنين مشاهده كردم اگر همه ان نبارا به حضرت حق نسبت ندهيم، در آن واحد لازم است خدايان بيشماري را اثبات كنيم و قبول داشته باشيم. هر يك از اين خدايان ی كه تعدادشان بايد از ذرات عالم هم بيشتر باشد ی ميبايست ضدِّ خدايگان ديگر و در عين حال مانند آنها باشند. همچنين هر كدام از آنهانَا كدر وضعيتي باشند كه گويي دست بهسوي سراسر كائنات دراز كرده و در حال تصرفاند. مثلًا حكم قدرتي كه يكي از افراد زنبور عسل را آفريده، بايد در كل عالم جاري و نافذ باشد؛ زيرا توان ننبور عسل نمونهييست براي عناصر كائنات و اجزاي خود را از كائنات كسب ميكند. اين در حاليست كه در ساحت وجود، محل و مقام فقط و فقط مخصوص واجب الاحد است. اگر اشيا به نفس خودشان نسبت داد كه آن، هر ذره بايد الوهيتي داشته باشد. مثلًا اگر باني اياصوفيه انكار شود، هر سنگ آن را بايد يك "معمار سينان" دانست. پس دلالتي كه كائنات بر صانعاش دارد، آشكارتر، ظاهرتر و اوليتر از دلالتيست كه بر نفس خود دارد.
بنابراين حتي اگ
همچنار كائنات هم ممكن باشد، صانع را نميتوان انكار كرد.
* * *
— 100 —
نقطه
ضلالتي كه از غفلت سرچشمه ميگيرد، امر بسيار عجيب و غريبيست؛ مقارنت را تبديل به عليت ميكند. اگر بين دو چيز مقارنتي باشد، يعنيز نميته با هم به وجود آيند، شأن ضلالت ياد شده اين است كه يكي را علت ديگري نشان دهد. اين در حاليست كه مقارنت دائم، دليلي براي عليت نيست.
* * *
نكته
اي دوست! جماعتي كه نون نَع برابربر آن دلالت دارد، سطح زمين را در نظر نمازگزاراني كه انديشه و قلبي هشيار دارند، به صورت مسجد در ميآورد و به آنها هشدار ميدهد كه در ميان جماعت بزر دايرهكل از صفوف مؤمنان شرق تا غرب، نماز به پا ميدارند.
به همين نحو، هرگاه كسي كلمه ذكريهي لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ را ورد زبان خود كند، بايد زمان را به صورت حلقه ذكري تخيل كند كه در سمت راست آن يعني در گذشته، انبيا قرار دارند و درُونِ وپ آن يعني در آينده نيز اوليا نشستهاند و همراه با جماعت ذكر ميگويند. او خود نيز در ميان آن جماعت عظيم است و با نواهاي شيرين و والاي "الهي" كه اين گنبد مينا را پر كرده است، همراهي و مشاركت دارد. آنهايي كه قوه خياحيد بهويتر است نيز وارد حلقه ذكري گردند كه در مسجد كائنات، توسط تمام مصنوعات شكل گرفته و نداهايي را بشنوند كه اين فضا را پر نموده است.
* * *
— 101 —
نقطه
محبت نسبت به ماسواي حضرت حق اگر تم است: اولي از بالا به پايين نازل ميشود و دومي از پايين به بالا صعود ميكند. بدين ترتيب كه:
اگر كسي محبت خود را پيش از هر چيز ديگر متوجه خداوند كند، به دليل محبت ال در كاآنچه را خدا دوست دارد، دوست خواهد داشت و محبتي كه بين مخلوقات تقسيم ميكند، محبتاش به خیدا را نه تنهیا كیم نمیيكند كه بر آن ميافزايد.
نوع دوم نيز اين است كه پيش از هر چيز، اسباب را دوست ميدارد و اين دوست داشتن و محبت را وسيله قرار ميدهد برده و شت داشتن خداوند. اين قسم از محبت نميتواند جامعيتاش را حفظ كند، لذا متلاشي ميشود؛ گاه نيز با سببي قوي روبهرو شده و محبت آن را در معناي اسمياش به تمامه جذب ميكند و موجب هلاكت ميشود. فرد مظهر ن حالت حتي اگر به خداوند واصل شود، وصولاش ناقص خواهد بود...
* * *
نكته
با آيه كريمهي
وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى الْاَرْضِ اِلَّدم احاى اللّٰه رِزْقُهَا
(هود: ٦)
تأمين رزق و روزي (موجودات) تعهد شده است. البته رزق دو نوع است: رزق حقيقي و رزق مجازي؛ يعني رزقي ضروري و رزق ديگر غير ضروريست.
رزقي كه بهواسطهي آيهي مذكور تأمين آن تعهد شده، رزق ضروريست. آري، رينندهغذايي كه براي محافظت از حيات لازم است، داده ميشود. چاقي و لاغري جسم و بدن ناظر بر كم يا زياد بودن رزق نيست. ماهيان دريا و بادمجانهاي خشكي بر اين امر شهادت ميدهند. تعهد آيهي مذكیو به ممجازي را شامل نميشود و به سعي و تلاش وابسته است.
* * *
— 102 —
نقطه
اي دوست! در بلايا و مصايبي كه بر سر انسانهاي بيگناه يا حيوانات ميآيد، اسباب و حكمتهايي هست كه انسان قادر به درك آنها نيست. ليكن احنند، خيعت فطري كه فقط حاوي موازين مشيّت الهيست، تابع وجود عقل نيست تا بر چيزي كه فاقد عقل است، منطبق نشود. حكمتهاي شريعت مذكور ناظر بر قلب، حس و استعداد ميباشد. احكام شريعت مذكور بر افعالي كه از موارد فوق حاصل ميگردند، تا حد شده و جزا داده ميشود. براي مثال اگر كودكي مگس يا پرندهيي را كه در دست دارد بُكشید، با حس شفقت كه از احیكام شیريعت فطريست، مخالفت كرده است. او اگر بر اثر همين مخالفت زمين بخورد و سر، آن هد، استحقاقاش را دارد؛ زيرا اين مصيبت، كيفر آن مخالفت است. يا مثلًا ماده ببري را تصور كنيد كه شدت شفقت و حمايت از فرزندان خود را در نظر نگيرد و فرزند كوچك آهوي بيچارهيي را تكه تكه و روزي فرزنداناش كند، آنگاه توسط يك شكارچي كشت ميگي اين حيوان در واقع به دليل مخالفت با حس شفقت و حمايت، با همان مصيبتي روبهرو شده است كه بر سر آهو آورده بود.
يادآوري:رزق حلال حيواناتي مانند ببر، مردار حيوانات است. كشتن حيوانات زنده و تبديل آنها بهه است. روزي، براساس شريعت فطري حرام است.
* * *
— 103 —
اعتذار
اي دوست! اين رساله نوعي تفسير است كه برخي آيات قرآن را به شيوه شهودي بيان ميكند. آنچه را هم دربرميگياست، مته گلهاييست از بهشت فرقان حكيم. البته نبايد از سختي و اختصاري كه در عباراتاش هست، خوف كني و مطالعه آن را كنار بگذاري... اگر در مطالعه اين اثر تكرار وجود داشته باشد، صورت مأنوس و مألوفي حاصل م اشيايبه همين ترتيب از تمرد نفسات نيز هراس نداشته باش؛ زيرا همچنان كه نفس امارهي من نتوانست در برابر سطوت اين رساله ايستادگي كند و سرانجام مجبور به انقياد شد، شيطانم نيز به فرياد آمد كه اَيْنَ الْمَفَرُّ. نفس راي غينهاي شما هم از نفس و شيطانهاي من عاصيتر و طغيانگرتر و سركشتر نيستند.
تكرارهاي موجود در دلايلي را كه براي بيان توحيد در باب اول ذكر شد، بيفايده مدان. در مقامهاي خاص بنا بر نياز، ذكر شدهاند. سربازي كههاي ز مقدم جنگ در سنگر نشسته و دفاع ميكند، اگر با سنگرهاي خالي در اطراف خود كاري نداشته و در همان سنگري كه هست دريچهيي بگشايد، قطعاً بر اساس نياز اين كار را كرده است.
به همين ترتيب گمان مكن سختي و پيچيدگيهاي موجود در اين رسالهها به دلخلُ اللاختيار من صورت گرفته، بلكه رساله حاضر مناقشهيي آني و ارتجاليست كه در زمیانهيي مخیوف در رويارويي با هجیوم نفس من انجیام گرفته است. كلماتاش واژههاي خارداري هستند كه در اثناي آن رودررويي ترسين ارزه شكار ذهنام در آمدهاند. در آن هنگام كه آتش و نور در هم ميآميختند، سرم به دَوَران در ميآمد. خود را گاه بر زمين، گاه بر آسمان، گاه زير مناره و گاه بالاي مگرفته ديدم؛ زيرا راهي كه ميرفتم مسير برزخي جديدي بود كه بين عقل و دل گشوده ميشد. از گذر از عقل به دل و از بالا و پايين رفتن از دل به عقل بيزار شده بودم. به همين دليیل به محیض آنكه نیوري مييافتم، بيدرنگ كلمهيي بر
— 104 —
آن مينهادم؛ البته سنراي تجكه از كلمه بودند و آنها را بر نورها مينهادم، به خاطر دلالت نبود؛ آنهیا هر كدام علامت و نشیانهيي بودند كه براي گم نشدن ميگذاشتم. سپس ديدم شكيل متم آن نورهايي كه در ظلمت ياريام ميكردند، چراغها و شمعدانهايي بودند الهام گرفته از خورشيد قرآن.
اَللّٰهُمَّ اجْعَلِ الْقُرْآنَ نُورًا لِعُقُولِنَا وَ قُلُوبِنَا وَ اَرْوَاحِنَا وَ مُرْشِدًا لِاَنْفُاي اسمآمِينَ آمِينَ آمِينَ
* * *
— 105 —
ضميمه قطره
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهَدَر دمَعِينَ
رمز
هشدار و يادآوري: صفوف آن جماعت عظيم، مسجد روي زمين را با حركات منظم و مغاير، زينت داده و منظرهي زيبايش يادآور سطرهاست؛ بعيد و دور از امكان نيست كه براي محافظت از اين منظرهي نمانفحه عالم مثال تصوير و نقشي الهي با قلم قدر ترسيم شده باشد.
اي دوست! نماز خواندن در اول وقت با در نظر داشتن كعبه در خيال خويش، مستحب است؛ يعني شايسا را؛ فرد، صفوفي را كه همچون دايرههاي متداخل در اطراف بيت (الله) هستند، ببيند و همچنان كه در عالم خيال مشاهده ميكند كه صفهاي نزديك، خانه خدا را احاطه كردهاند، ببيند كه دورترين صفها نيز جهان اسلام را در احاطه خازمتريند. خوب است فرد بداند با وارد شدن در صفهاي مذكور، در واقع به آن جمعيت عظيم پيوسته، و اجماع و تواتر آن جماعت، حجت و برهانيست بر هر دعوي و سخن او كه در نماز بر زبان ميآورد.
مثلًا فرد نمازگزار وقتي اَلْحَمْدُ للّٰه ميگورا در گويي تمام مؤمنان تشكيل دهنده آن جماعت عظيم، سخناش را تصديق ميكنند و ميگويند: "آري، درست
— 106 —
گفتي". اين تصديقها در برابر اوهام و وسوسههايي كه هجوم ميآورند، نقش يك سپر محتشم را ايفا ميكنند. در عين حال همه حواس و لطايف او، لذت و سهم خود را از نماز دريافت ميكنند. البته اين نظر خياليِ نمازگزار به كعبه، بايد برخاسته از ادراكي تبعي باشد نه قصدي.
رمز
اي دوست! هزشمند اه رفتن در متن ظلمت اوهام و وسوسه،سنتهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ديدم كه هر كدام ستارهيي هستند و نقش چراغي را ايفا ميكنند. هر سنت يا حدم اين در مسير تاريك گمراهي چون خورشيدي ميدرخشد. انسان در چنين مسيرهايي اگر ذرهيي از سنتهاي پيامبر منحرف شود يا عدول كند، ملعبه شياطين، مركب اوهام، درگير ترسها و واهمهها و متحمل باري به سنگيني كوهها ميشود.
هوجود دسنتهاي مذكور را چون ريسمانهايي ديدم كه از آسمان پايين آمده و نازل شده بودند؛ متمسكان به آنها تعالي مييابند و به سعادت ميرسند؛ آنهايي هم كه با اتكا به عقل مخالفت ميكنند، فرعونيذا خورد مانند همان فرعون كه به طرز احمقانهيي ميخواست با كمك منارهيي طويل به آسمان برسد.
رمز
اي دوست! چنان نقطه وحشتناك و گرهيي ناگشودني در نفس هست كه اضداد را از هم حاصل ميكند؛طوري كه همه چيزهاي علاست.) را سودمند و پشتيبان ميپندارد؛ مثلًا دست خورشيد به تو ميرسد و با نور خود سرت را نوازش ميدهد، اما دست تو به آن نميرسد و حركت خورشيد بر اساس خواسته تو نيست. معلوم ميشود خورشيد در برابر تو داراي دو جهت است: يكي قرب و ديگ كشيدهد؛ اگر بر اساس دور بودنات از خورشيد بگويي:"نميتواند تأثيري بر
— 107 —
من داشته باشد"و از آن جهت كه به تو نزديك است بگويي:"ميتوانم بر خورشيد اثر بگذارم"در حقيقت نادانيات را از حمكردهيي.
به همين ترتيب بين خالق و نفس نيز قرب و بُعدي هست؛ قرب از آنِ خالق است و بُعد متعلق به نفس ميباشد. اگر نفس به جهت بُعدش، با انانيت نظر بر خالق كند و احمقانه بگس خود نميتواند تأثيري بر من داشته باشد،" دچار ضلالت و گمراهي ميشود. نفس به محض مشاهده پاداش ميگويد:"اي كاش من هم آن كار را ميكردم و اين چنين ميشدم".با ديدن شدت مجازات نيز با انكار و تظاهر به كوري، خود را تسلي ميال الق اي نفس نادان، اي نقطه سياه! افعال خالق ناظر بر تو نيست، ناظر بر خود اوست. كائنات را بر اساس هندسه وجودي تو ايجاد نكرده و تو را در آفرينش جهان شاهد قرار نداده است. به قول امام رباني (رضي الله عنه): "عطايیاي سلطان را فقط مركبهايش ميتوانند حملند ايج.
رمز
دوست من! مخصوصاً دعاي كساني كه مضطرند، تأثير فراواني دارد. گاه به حرمت چنين دعاهاييست كه بزرگترين چيز، مسخر و مطيع كوچكترين چيز ميشود. آري، به حرمت دعیاي معصیومي دلشكسته و فقير كه الْحَ تخته پارهيي نشسته است، تلاطم دريا و شدت و حدّت آن رو به افول ميگذارد. معلوم ميشود ذات اجابت كننده دعاها، حاكم تمام مخلوقات است؛ پس در اين صورت، خالق تمام مخلوقات هم هست.
رمز
برادران من! مهمترينست: دري نفس اين است كه ميخواهد كل را در جزء و بزرگ را در كوچك ببيند؛ اگر نتواند ببيند، به رد و انكار ميپردازد. مثلًا دوست دارد تمام تجليات خورشيد را در يك حباب كوچك ببيند و چون چنين چيزي را
— 108 —
نميبيند، انكار ميكند كه جلوه دل است ه در حباب، از خورشيد است. اين در حاليست كه وحدت خورشيد، مستلزم وحدت تجلياتاش نيست.
به همين ترتيب، دلالت داشتن اقتضاي تضمن را ندارد. مثلًا جلوه خورشيد در يك حبابتفاوت بر وجود خورشيد دلالت دارد اما متضمن خورشيد نيست؛ يعني در برگيرنده آن نيست. نيز توصيف كننده چيزي به چيز ديگر، لازم نيست متصف به همان چيز باشد تا مؤا ذرهيي شفاف، توصيف كننده خورشيد است اما نميتواند خود خورشيد باشد؛ زنبور عسل صانع حكيم را توصيف ميكند اما قادر نيست صانع شود...
رمز
دوست من! طي طريیق در مسير كفعلمُ اراه رفتن روي يخ سختتر و خطرناكتر است، اما راه رفتن در مسير ايمان مانند راه رفتن و شنا كردن در آب و هوا و نور، بسيار راحت و بيدردسر است. مثلًا اگر انسیان بخواهید شش جهت بدناش را دجه ترسر آفتاب قرار دهد يا مانند درويش مولوي بايد چرخ بزند و هر سوي بدن خود را بهسوي خورشيد بچرخاند يا اينكه خورشيد را از آن مسافت دور بهسوي خود جذب كند و دور بدناش بچرخاند، شق اول نمونهييست براي سهولت در توحيد و شق دوموم. قبمشقتهاي موجود در كفر ميباشد.
سؤال:با آنكه شرك تا اين حد سخت و پر زحمت است، چرا كافران آن را قبول ميكنند؟
پاسخ:هيچ كس به قصد و بالذات كفر را نميپذيرد، ليكن شرك گريبان هواي نفسشان را ميگيرد و آنها هم در آن نوع بيرده و ملوّث و آلوده ميشوند. بيرون آمدن از شرك مشكل ميشود، اما ايمان را به قصد و بالذات دنبال ميكنند و ميپذيرند و اين چنين ايمان در دل قرار داده ميشود.
— 109 —
رمز
اي دوست! در شنيدن كلمه واحد، يك نفر با هزار نفر مساويياق تور خصوص آفرينش نيز يك شيء در نسبت با قدرت ازلي با هزار شيء مساويست. بين نوع و فرد تفاوتي نيست.
رمز
دوست من! قرآن كه براي تأمين نيازهاي مادي و معنوي همه انسانها در همه زمانها نازل شده است، علاوه بر جامعيت و وسعت خرا از عادهيي كه دارد، حسيات طبقات مختلف بشر را مراعات نموده و آن را مورد توجه قرار ميدهد؛ مخصوصاً با نوازش فهم عیوام الناس كه بزرگترين طبقهي بشري را تشكيل ميدهّ ميباتنزّلاتاش در حين خطاب به آنها، دليل و برهاني باهر بر كمال بلاغت قرآن شده، و در عين حال موجب گمراهي نفوس بيمار ميگردد؛ زيرا نياز دورههاي مختلف، متفاوت است. انسانها از نظر فكر و احساس و هوش و ناداني، يكي نيستند. و چنامرشد است و ارشادش عموميست؛ لذا بيانهاي قرآن نسبت به نياز مقاطع زماني مختلف، اقتضاي موقعيتها و وضع مخاطبان جداگانه بوده است. اينك كه حقيقت حال چنين است، جستجوي عاليترين و زيباترين نوع بيان در هر يك از افادات قرآن خطاست. به همين ترتيب ست؛ و با ميزان و معيار اسلوبي متناسب با درك و احساس مخاطب به متكلم نظر ميكند، بيترديد گرفتار گمراهي ميشود.
رمز
دوست من! دنيا داراي سه چهره است:
چهره نخست ناظر بر آخرت است؛ چرا كه مزرعه آن است.
چهره دوم ناظر بر اسماي حُسناست؛ چ به حقمكتب و نمايشگاه آنهاست.
— 110 —
چهره سومقصداً و بالذات ناظر بر خود است. دنيا با همين چهره است كه مدار هوس و لذت انسانها و تكاليف اين حيات فاني ميشود. نگريستن با نور ايمان به چهره اول و دوم دنيا همانند بهشتي معنوي ميشود. چهره سوم وجه فاني دنيرزش هر ارزش ذاتي و مهمي ندارد...
رمز
اي دوست! بدن و پيكر انسان مانند حيوانيست كه از اموال دولت در اختيار يك مأمور گذاشته باشند؛ همچنان كه سرباز مذكور موظف به رسيدگي به رشد و تغذيه آن حيوان است، انسان نيز مكل ميآورغذيه بدن خود است.
برادران عزيزم! آنچه باعث شد اين سخن را در اينجا بيان كنم، مناقشهيي بود كه با نفس خويش داشتم. شرح ماوقع چنين است:
به نفسام كه به نيكيهايش مغرور بود گفتم:
- تو مالك چيزي نيستي؛ اين غرور چه معنايي دارد؟ اعجازت:
- مادام كه مالك نيستم، خدمتاش را هم نميكنم.
گفتم و قانعاش كردم:
- شگفتا! اين مگس را ببين؛ با دستان بسيار كوچك و ظريفاش بالها و چشماناش را ميروبد و پاكيزه ميكند و كارهاي خود را انجام ميدهد. تر دسترست كم به اندازه او بايد به بدنات خدمت كني. ذاتي را تقديس ميكنيم كه نظافت را از راه الهام به مگس تعليم داد و استاد من نيز قرارش داد؛ لذا من هم با آن نفسام را قانع و ملزم كردم.
— 111 —
رمزبُدُ كي از مواردي كه انسان را به گمراهي رهنمون ميكند، اين است: احكاماسم ظاهرواسم باطنجداگانهاند؛ آميختن اينها با هم و گم كردن مرجع آنها مشكل ساز است.
به همين ترتيب درخت اقدرت با لوازم حكمت يكي نيست؛ لوازم يكي را از ديگري طلب كردن خطاست.
نيز اقتضاي دايره اسباب با آنچه دايره اعتقاد و توحيد اقتضا ميكند، يكي نيست؛ آن را نبايد از اين خواست.
مفصل ب تعلقات قدرت جدا و جلوههاي وجود يا تجليات ساير صفات نيز جداست؛ اينها را نبايد با هم اشتباه كرد. مثلًا وجود تو در دنيا تدريجيست اما در آينههاي يليون آني و دفعيست؛ چرا كه بين ايجاد و تجلي تفاوت وجود دارد.
رمز
اي دوست!اسلام براي همه انسانها نور و رحمت است. حتي كافران هم از رحمت اسلام بهرعنوان اند؛ زيرا براساس تلقينهاي اسلام، كفر و انكار مطلق تبديل به شك و ترديد شده است. كافران در سايه تأثير و بازتاب همان تلقينها، به زندگاني جاويد اميدهاي مُهر د. به همين دليل است كه لذات و سعادت دنيا توسط آنها به طور كامل مسموم نميشوند و اين طور هم نيست كه كليه لذايذ تبديل به آلام شوند. البته آنها ترديدهايي دارند. ترديد نيز نظر آدمي را متوجه هر دو سو ايي خو يعني فرد مانند شتر مرغ، نه شتر به تمام معنا ميشود نه مرغ. در ميانه از زحمت هر دو طرف رهايي مييابد.
— 112 —
رمز
اي دوست!نفس به واسطهي سستي و تن پروري، مسئوليت بنیدگي را كنار ميگذارد؛ لذا علاقمند است پوشيده و در نهان در ذايعني دوست ندارد در برابر چشمان رقيبي باشد كه در پي ديدن اوست. اين است كه آرزو ميكند خالق يا مالكي در كار نباشد؛ سپس او (اين امر را) ملاحظه كرده و تصور ميكند و سرانجام به عدم و نابودياصفحات د شده و پا از دايره دين بيرون ميگذارد. اين در حاليست كه اگر ميدانست زير لواي عدم مسئوليتها و آزاديهايي كه بهدست آورده چه زهرها، چه مارهايت هم دردهاي اليمي وجود دارد، بيدرنگ توبه ميكرد و به انجام وظايف خود ميپرداخت.
رمز
دوست من!از آنجا كه هر انساني يك نقطه اتكا دارد و نقاط اتكا نيز با هم متفاوتاند، كارهايي كه انسانها ميتواننار دارم دهند نيز با هم متفاوت خواهد بود؛ مثلًا سربازي كه به سلطان بزرگي متكيست، كاري را كه يك شاه نميتواند انجام دهد انجام ميدهد؛ چرا كه نقطه اتكاي او بزرگتر ر بهوا است. آري، بعوضه (يعني پشه) كه از سوي قدرت ازلي مأموريت داشت، بر نمرود غلبه يافت؛ يا دانه كوچكي كه به اذن و قدرت داده شده توسط
فالِقُ الحَبِّ وَ النَّوَي
(انعام: ٩٥)چون هرعضا و جوارح درخت بزرگي را در خود دارد، هر كدام حقيقتي هستند كه مطلب مذكور را روشن ميكنند.
— 113 —
رمز
اي دوست!تفاوت راهي كه با الهام از قرآن در اثري به نام"قطره"دنبال كردهام، با مسير مورد نظر اهل نظر و فلسفه اين است:
عصايي معنويَالَمِ "عصاي موسي" از قرآن به"طور"قلب الهام شده است. اگر با اين عصا بر هر ذرهيي از كتاب كائنات ضربه زده شود، بيدرنگ از آن آب حيات خواهد جوشيد؛ زيرا مؤثر را صرفاً در اثرش ميتوان ديد.
بسيار مشكل است كسي بتواند با مراقبات ی كه در حكم بالااي نفسمعنوياند ی آب حيات را بيابد.
اهل نظر كه وجود وسايط را لازم ميدانند، بايد اطراف عالم را تا عرش جستجو كنند. در اين مسير طولاني نيز براي مغلوب نشدن در برابر وسوسهها و اوهام و شياطين و خارج نشدن از راه (اصلي)، به براهين و علايم و نشانههاي فده است احتياج هست تا فرد راه را گم نكند.
اما قرآن حقيقتي چیون"عصیاي موسي"به میا داده است؛ هر جیا كه باشیم ی حتي روي سنگي هم كه باشم ی با زدن عصا بر آن، آب حيات جوشيدن ميگيرد. نيازي ندارم به خارج ازلَى آثبروم و سفرهاي طولاني داشته باشم و براي جلوگيري از شكسته شدن و تكه تكه شیدن لولههیاي آب، از آنهیا محافظت كنم. با بيت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةيَا اَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ حقيقت مذكور با تمام حقيقتاش نمايان ميشود هشدار: براي كسي كه علاقمند است قدم در راهي بگذارد كه با راهنمايي قرآن يافتهام و كسي كه ميخواهد از تعريف واضح آن راه مطلع گردد، "كليات رساله نور" ر ٣- شم خوبيست.
رمز
اي دوست! وجود نفس دچار كوريست و تا وقتي اين كوري به قدر ذرهيي باقي مانده باشد، حجاب ديدن خورشيد حقيقت خواهد شد.آري، براساس
— 114 —
مشاهدهام امر ثابت شدهييست كه اگر قلعه بزركني؟
دلايل و براهين قطعي و يقيني پر باشد، و در عين حال يكي از سنگهايش ضعفي داشته باشد، نفس كور، قلعه را به طوركامل انكار نموده و آن را زير و زبر ميكند. با مشاهده چنين تخريبهاي ظاصاً حيي ميتوان به جهالت و حماقت نفس پي برد.
رمز
اي انسان! فقط يك هیزارم كارهیا و افعالي كه در ساحت وجودي تو انجام ميشود، در اختيار توست؛ باقي ا وَ بَالك الملك است. بنابراين با توجه به تواناييات بار بردار؛ در غير اين صورت زير آن بار له ميشوي. با ادراكي به اندازه يك تار مو، سعي نكن درصدد برداشتن سنگهاي بزرگ باشي. بدون اجازه مالك ( به آن، در ملك او دست مبر. لذا هنگامي كه بر اثر غفلت به حساب خود كاري انجام دادي، از حد خود تجاوز مكن. اگر كارها به حساب مالك باشد، هر چه خواستي بكن؛ البته به اين شرط كه در دايره اذن و مشيّت و امر او باشد. اذن و مشيّت او را نيز در شريعت فرا اه زماگرفت.
رمز
اي انساني كه خواهیان شیأن و شرف و نام و شهرت هستي! بيا و آن را از من بيامیوز. شهرت عين ريا است؛ عسلي زهیرآگين كه قلب راي يا گراند و انسان را بنده و اسير انسانهیا ميكند. اگر دچار چنين بلا و مصيبتي شدي،اِنَّا للّٰه وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَبگو و نجات پيدا كن...
* * *
— 115 —
حباب
(از عمان قرآن حكيم)
خترديد كرم، خود مُلك خود را ميخرد از تو براي تو نگه دارد
بهاي بيكران داده
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّسان نمعَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم اي برادر ذاكر و نمازگزار!
حكمي را كه با كلماتي چون اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ و مُحَمَّدٌ رَسُواين دوّٰه و اَلْحَمْدُ للّٰه اعلام ميكني و مدعايي كه چنين ادعايش را داري و اعتقادي كه به اين ترتيب بر آن گواهي ميدهي، به محض آن كه بر زبانات جاري شود، قرين تصديق و شهادت ميليونها مؤمن واقع ميگردد.
همچنين تمام دلايل،زه كرد و براهيني كه بر حق و حقيقت بودن اسلام و درست و صادق بودن احكاماش دلالت دارند، بر حق بودن مدعا و اعتقاد تو نيز دلالت دارند.
نيز يُمنها و فيضها و بركات الهي فراواني بر كلمات مقدس و مبرآن بره بيان كردهيي، مترتب ميشود.
— 116 —
همچنين تو هم شراب بهشتي و آب حياتي را كه همهي مؤمنين و موحدين قلباً از آن كلمات مبارك چشيدهاند، از مشربههاي مقدس خواهي نوشيد...
اعلم!اين از قواعد اصوليست كه س باغچهات كنندهي يك مسأله، بر سخن نفي كننده آن ترجيح دارد؛ زيرا اثبات كننده ياراني دارد كه به سخناش قوت ميدهند، اما نفي كننده ياوري ندارد، پس تنها ميماگانشانخناش قوتي نخواهد داشت. حتي اگر هزار نفر چيزي را نفي كنند، همانند يك نفرند، اما اگر هزار نفر چيزي را اثبات كنند، هر يك نفرشان هزار نفرند؛ چرا كه همه آنها به يك چيز مينگرند. آنها بر يك نقطه م معاملد، پس يكديگر را تقويت ميكنند. در ميان نفي كنندگان، تقويت يكديگر مطرح نيست و هر يك از آنها تنها ميمانند.
براي مثال هزار نفر را تصور كنيد كه از هزار پنجره ستارهيي را ميبينند و وجودش را اثبات ميكنند هر يك از اي بالذاگري را ياري نموده و به سخناش قوت ميبخشند؛ زيرا هر هزار نفر آنها بهسان اشاره با انگشت، شيء مذكور را اثبات ميكنند، اما نفي كنندگان چنين نيستند؛ زيرا نفي نيازه عبادب است، سببها هم جداگانه هستند. مثلًا فردي ميگويد:"چشمام ضعيف است و نتوانستم ببينم"؛ديگري ميگويد:"ما در منزل پنجره نداريم"؛و آن ديگري نيز ميگويد:"از شدت سرما نتوانستم سر بردارم و ببينم"؛و هكذا... بنابراين نسبت ب كدام براي نفي و ادعاي خود سبب جداگانهيي دارند، به زعم خود وجود ستاره را قبول نميكنند، اما اين انكار باعث عدم وجود ستاره در نفس الامر نميشود تا (نظرات نآنها بدگان) ياور همديگر شوند.
بنابراين، اتفاق نظر اهل ضلالت در نفي يك مسأله ايماني، حكم خبر واحد را دارد و فاقد تأثير است؛ اما هر سخني از سخنان اهل هدايت در مسايل ايماني، ياور سخن فرد ديگر است ووراد قتقويت آن ميشود...
اعلم ايها العزيز!(بدان برادر عزيز من كه) كل به هر چيز كه نيازمند باشد، جزء آن هم به همان چيز نيازمند است. مثلًا هر آنچه براي ايجاد يك درخت لازم است، براي به وجود آمدن ميوه (آن درخت) هم !هر فست. پس خالق ميوه، خالق درخت هم هست؛ حتي خالق زمين و درخت آفرينش هم بايد همان خالق باشد.
— 117 —
اعلم ايها العزيز!مسألهيي هست كه دو طرف آن از هم بسيابهواسطاست؛ دو طرفي كه هر كدام دانه و سنبله دادهاند، درخت شدهاند و شاخ و برگي گشودهاند. در چنين مسألهيي نبايد شك و ترديد و اوهیام داشت؛ زيرا يك دانه با دانهي ديگر ی از آن نظر كه دانهاند ی تا وقتي زدارد؛ قرار دارند، امكان اشتباه گرفتنشان وجود دارد، اما بعد از آنكه درخت شدند و ميوه دادند، نميشود در آنها شك كرد كه اگر چنين كني تمام ميوهها عليه تو گواهي خواهند داد. اگر دچار توهم شوي و بگويي ايَى عِلي ديگريست، تمام ميوههاي آن درخت تكذيبات خواهند كرد. نميتوان دانهيي را كه تبديل به درخت سيب شده، دانه درخت حنظل فرض كرد. اين كار البته با توهم يا تبديل تمام درختان سيب به حنظل ممكن است كه آن نيز محال است.
بنابراين، نبوت چنان دانهييست كه ده ميشسیلام با تمام ثمرات و دانههايش از آن عمل آمده است. قرآن نيز مانند خورشيد ی كه ستارگان سيار را ثمره ميدهد ی يازده ركن اسلام را نتيجه داده است. آيا بعد از مشاهده اين ثمرات بسيار ارزشمند، جايي براي شك و ترديد در ي همه ن باقي خواهد ماند؟ حاشا...
اعلم ايها العزيز!پرنده زيبايي چون طاووس سر از تخم بيرون ميآورد، رشد نموده و شروع به پرواز در آسمان ميكند. كسي را تصور كنيد كمِنَ از شهرت طاووس در آفاق عالم، در پوست تخم باقي ماندهاش بر روي زمين، زيبايي و كمال و ترقي پرنده را جستجو ميكند؛ آيا در حماقت چنين فردي ترديدي وجود دارد؟ لذا كسي كه بر بدايت حيیات پيامبر ما عَليهِ الصَّلاةرعونهسّلام كه تواريیخ نقل كردهاند، با نگاهي مادي، سطحي و صوري مينگرد، شخصيت معنوي او را درك نخواهد كرد و مرتبه ارزشي او را نخواهد فهميد. بدايت حيات و لوازم بشري و احوال ظاهري پيامبر را بانسخهييتهيي ظريف و قشر نازكي ديد كه خورشيد دو عالم و شجره محمديهيي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام چون طوبي از آن بيرون آمده، با فيض الهي آبياري شده و با فضل رباني تكامل ياَا رَؤت. بنابراين اگر مطلب ضعيفي درباره احوال صوري نبي ذي شأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در بدايت حيات
— 118 —
شنيده شد، نبايد در آن توقف كرد؛ بيدرنگ بايد سر برداشت و به انواري نگريست كه در همه عالم پراكنده است.
با اين حال كرد؛ مصبا شك و شبهه به مبدأ حيات او نگاه ميكند، حتماً نميتواند بين مصدر و مظهر، اصل و عكس، و ذات و تجلي تفاوت قائل شود؛ اين است كه دچار ترديد ميشود. نبي ذيشأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مظهر و بازتاب تجليات الهيست نه مصدر و منبع آن؛ زيرا او فقطاهي و است و از نظر عبادت از همه جلوتر ميباشد. معلوم ميشود اين همه ترقي و كمالي كه در او ديده ميشود، از آن خود او نيست و تجليات رحمان رحيميست كه از بيرون به او داده شده است. همچن. به هدر ابتدا بيان شد، هيچ چيز با معناي اسمي نميتواند براي چيزي ی حتي ذرهيي ی مصدر شود، اما ذرهيي كوچك ميتواند بهواسطه معناي حرفي مظهر ستارگان آسمان شود. ليكن چون به غفلت گمان ميكنند ذره مذكور مصدر است و اين چنين به موضوع نگاه ميكنند، صر ذرهيهي را به حساب طبيعت طاغوتي مينويسند.
اعلم ايها العزيز!ادعيه، نمونه اسرار توحيد و عبادتاند؛ همچنان كه در توحيد و عبادت لازم است، كسي كه دعا ميكند هم بايد بگويد:"خواستهها و آرزوهايي را كه در قلبام ميگذرد، حضرت حق ميداند"و به اين اش معجبايد به قادر بودن او اعتقاد داشته باشد. چنين اعتقادي لازم ميدارد كه فرد قبول داشته باشد خداوند هر چيز را ميداند و بر انجام هر كاري قادر است.
اعلم ايها العزيز!اين امكان قدرت دارد كه خورشيد عالمتاب با تجلي وارد چشم مگسي شود و آن را روشني بخشد، اما ورود جرقهيي از آتش به همان چشم و روشن نمودناش، غير ممكن است؛ چرا كه چشم را متلاشي ميكند.
دان و مين ترتيب يك ذره ميتواند مظهر تجلي شمس ازلي گردد اما نميتواند ظرف مؤثر حقيقياش شود.
اعلم اي نفس مغرور و متكبر و متمرّد!تو داراي چنان حالات ضعف و عجز و فقر و مسكنت هستي كه درسوي آس ميكروبي كه به كبدت ميچسبد و بعد از
— 119 —
چندين بار بزرگ شیدن قابل رؤيت است، قیادر به مقاومت نيستي، بر زمينات ميزند و از بينات ميبرد.
اعلم ايها العزيز!از بزرگي و كوچكي حافظه را به خردل تعبير ميكنند و در حكم دانهيي از حبوبات ا در خطر در عرصهيي كه در احاطه قوه حافظه است شروع به گردش كني، تبديل به صحراي وسيعي ميشود كه نميتوان همه جاي آن را ديد. كسي كه نميتواند گردش در عرصه دروني حافظهيي به اندازه خردل را به اتمام به جاد، چگونه و به چه صورت دايره آن را تمام خواهد كرد؟ اگر وضعيت خردل نزد عقل چنين باشد، دايرهيي كه عقل در آن به گردش ميپردازد چگونه است؟ عقلاش نثبات وا را ميبلعد. سبحان الله! حضرت حق خردل را براي عقل، دنيا و دنيا را براي عقل، چون خردلي قرار داد.
اعلم ايها العزيز!يكي از ظلمهاي بزرگ بشر اين است كه ثمراتي را كه نتيجه حسنات مترتب بر تلاشهاي جماز البيگيست، مستند به يك فرد ميكند و از او ميداند. در چنين ظلمي، شركي خفي وجود دارد. اگر نتايج زحمت جماعتي كه با اختيار جزيي خود تلاش كرده و آن را بهدست آورده، به يك فرد نسبت داده شود، معنايش اين است كه آن فرد از قدرت خارق العادان كه مرتبه ايجاد برخوردار است. حتي الهههاي يونانيان باستان و وثنيان، محصول چنين تصورات شيطاني ظالمانهيي هستند.
اعلم ايها العزيز!كسي كه ذكر ميأمل كرلطايف مختلفي دارد كه فيض الهي را جذب ميكنند. بخشي از اين لطايف با ادراك قلب و عقل مرتبطاند، بخش ديگري از آنها هم فاقد ادراكاند؛ يعني تابع عالم نيستند. مِنْ حَيْثُ لاَ يَشْعُرُ حاصل ميشوند؛لذا ذكرهاي توأم با غفلت هم تهي از فيض (الهي) نيستند.
اعلم ايها العزيز!حضرت حق انسان را در تركيبي بسيار عجيب آفريده است. انسان داراي وحدتي در كثرت، بساطتي در تركيب و فرديتي در جماعت است. همچ نحیوي هريك از عضوها و حواس و لطايف او لذات و آلام مختص به خود را دارند، از تعاون و امداد سريعي كه در بينشان وجود دارد، ميتوان دريافت كه هر يك از آنها از لذت و الم و تأثرات دوستان خود نيزساله نيبرند.انسان اگر در
— 120 —
سايه چنين آفرينشي، مسير عبوديت را در پيش گيرد، شايسته مظهريت قسمي از انواع تمام لذتها، نعمتها و كمالات خواهد شد. نيز اگر راه انانيت را در پيش گيرد، استحقاق موجب شدن با انواع آلام و عذابها را خواهد داشت.
اعلم ايها العزيز! تداوم ذكر كلمهي توحيد براي بريدن بندها و تعلقات فراوانيست كه هر يك دل را اسير ميكنند؛ براي روي برگرداندن نفس از محبوبهاييست كه آنها را بت قراربه كليو عبادتشان ميكند.مع هذا همچنان كه اشاره شد، حواس و لطايفي كه در فرد ذاكر هست، به طور جداگانه داراي توحيدهايي هستند؛ و يكي ديگر از كاركردهاي ذكر، قطع علايق اين حواس و لطايف با شريكهاي مناسبشان است.
اكام شرها العزيز!در استفاده از ثواب حاصل از قرائت فاتحه شريف براي مثلًا يكي از خويشاوندان، يك با هزار مساويست؛ همچنان كه در شنيدن لفظي كه از دهان كسي بيرون ميآيد، فرد با يك جمع مساويست؛ زيرا چيزهاي لطيف مانند مطبعهاند؛ ازاز خوامه چاپي، هزار كلمه منتشر ميشود.
اين امر همچنين اشارتيست بر اينكه در اشیياي نیوراني، وحیدت و تكثر توأماند؛ يعني بر وجود هزار ثواب در چيزي نوراني دلالت دارد.صنوعي اعلم ايها العزيز!مقام محمود نبي ذيشأن عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در حكم مائدهيي الهي و سفرهيي ربانيست. لطفها و فيضهیا و نعمتهیايي كه توزيع ميشوند، از آن سفره جريان مييابند. صلوات شريفهيي كه براي رسول ذيشأن عَليهِ الصَّليست؟
السّلام خوانده ميشود، اجابت دعوت به آن سفره است. كسي كه صلوات شريفه را بر زبان ميآورد، وقتي ذات پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را توصيف ور عجيي ميكند، بايد بينديشد كه صفت مذكور به كجا تعلق مييابد تا در تكرار صلوات مشوقاش گردد.
اعلم اي عالم دينمهم است. از اينكه اجرتات كم است و رغبتي به علمات وجود ندارد، غمگين مشو؛ زيرشود، دشهاي دنيوي ناظر بر نيازند، نه ارزش ذاتي؛ اما امتياز
— 121 —
ذاتي ناظر بر پاداش اخرويست. پس امتياز ذاتيات را براي پاداش اخروي محفوظ دار و آن را به چند قروش متاع دنيوي مفروش.
اعلم اي نويسندهيي كه با صفت خيكروبيم، به زبان روزنامه كنفرانس ميدهي!تو حق داري مرتبه نفسات را نازل نشان دهي و با پشيماني، خطاهايت را اعلام كني. اما به قطع حق نداري با سخنان ياوهي مخالف و متضاد با شعاير اسلامي، اسلام را لكه دار كني.
چه كسي به تو وكالت داده است؟ فتوا را از كجراوان ري؟ بنا بر كدام حق، به نام ملت و به حساب امت، هذيانهايي درباره اسلام مطرح ميكني و ضلالت را نشر داده و اعلام ميكني؟ ملت و امت را مانند خودت گمراه مدان! ضلالت خود را به چه كسي ميفروشي؟ اينجا مملكت اسلام است، مملكت يهود نيست! اعلِاللّٰلبي كه جمهور مؤمنين آن را قبول ندارند (از طريق روزنامه) دعوت ملت به گمراهيست؛ تجاوز به حقوق امت است؛ با آنكه براي تجاوز به حقوق يك فرد جواز قانوني ويابد،ارد، با كدام جسارت به حقوق ملتي بزرگ و حتي جهان اسلام تجاوز ميكني؟ دهانات را ببند!
اعلم ايها العزيز!اين كه كافران دشمن مسلمانان و اهل قرآناند، اقتضاي كفر است؛ چرا كه كفر ضد ايمان است. مع هذا قرآن كافران و آباء ارك رمدشان را به نابودي هميشگي محكوم كرده است.
بنابراين محبت با كفار كه انس و الفتشان با مسلمانان غير ممكن است، عبث است. نميتوان با محبت آنها مواجه شد؛ نميتوان از آنها انتظار ياري داشت. بايد حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمظر اهلَكِيلُ گفت و فقط به حضرت حق پناه برد.
اعلم ايها العزيز!تفاوت تمدن كافران با تمدن مؤمنان عبارتند از:
نخست؛ تمدن كفار وحشتيست هولناك كه لباس مدنيت به تن كرده، ظاهرش درخشنده بان اراش سوزاننده است. نماي بيرونياش مُزين و نماي درونياش زشت و پليد ميباشد. صورتاش مأنوس اما سيرتاش شيطاني معكوس است.
— 122 —
ديگري تمدن مؤمنان؛ فرشتمقدمه باييست كه باطناش نور و ظاهرش رحمت است؛ دروناش محبت و بيروناش اخوت ميباشید؛ صیورتاش ياري و معاونت و سيرتاش شفقت و مهربانيست.
آري، كسي كه مؤمنتكرار ه اقتضاي توحيد و ايمان، كائنات را مهد اخوت و برادري ميبيند. آنچه همه مخلوقات، مخصوصاً انسانها و بهويژه مسلمانان را به يكديگر پيوند ميدهد، اخوت و برادريست؛ زيرا ايمان تمام مؤمنان را برادراني ميداند كه همگي زير بالست، زيني يك پدر زندگي ميكنند.
اما كفر برودتيست كه حتي برادران را از برادري خارج و در همه اشيا تخم نوعي بيگانگي ميكارد؛ لذا هر چيز را دشمن هر چيز ديگر ميكند.
اگر در حميّت ملي (كفار) اخوتي هم باشد، موقت است؛ با فراق و افتره آن حلي و ابدي به هم متصل و محدود است. اما محاسن و پيشرفتهاي صنعتي قابل توجهي كه در تمدن كافران ديده ميشود، كلًا اقتباس و انعكاس تمدن اسلامي و ارشادهاي نها (و اديان سماويست و اين مطلب در آثارم "لمعات" و "سنوحات" به قدر كافي توضيح داده شده و اثبات گرديده است.
رَاجِعْهُمَا تَرَى اَمْرًا عَظِيمًا غَفَلَ عَنْهُ النَّاسُ
اعلم!باب اجتهاد كه از مسايل دينيست، گشوده اسا موجودر زمان كنوني براي ورود به آن شش مانع وجود دارد:
نخستين مانع:همچنان كه در زمستان هنگام شدت برف و بوران، درزهاي كوچك را هم ميگيرند و باز كردن درهاي جديدبرايش چ وجه عاقلانه نيست، و همچنان كه هنگام هجوم سيلي عظيم، باز كردن سوراخهايي در ديوار به منظور تعمير باعث غرق شدن ميشود، در زمان منكرات كنوني و در هنگامهيي لبام رات اجانب استيلا مييابند و بدعتها در حیال افزايشاند و ضلالت تخريب ميكند، باز كردن درهاي جديد به نام اجتهاد در قصر اسلاميت و ايجاد درزهايي بر ديوارهايش كه راه را بر خرابكاران ميگشايخواهي يتيست در حق اسلام.
مانع دوم:ضروريات دين است كه اجتهاد وارد آنها نميشود؛ زيرا قطعي و مشخصاند. ضروريات ياد شده در حكم قوت و غذا هستند و (متأسفانه) در زمانه
— 123 —
فعلي متزلزل شده و عدهيي تركشان ميكنند؛ در حالي كه تمام همتهجهر (ذرتها را بايد صرف اقامه و احياي آنها كرد، و در حالي كه اجتهادهاي روشن و خالص سلف (صالح) در باب نظريات اسلامي پاسخگوي نياز همه زمانها ميباشد، كنار گذاشتن آنها و بوالهوسانه به اجتهاد پرداختن، خيانتي بدعت آميز خواهد بود.
مانع صرف ستر هر دوره و زمانهيي در نظر انسانهاي آن دوره، امري هست كه قيمتي و باارزش به شمار ميرود؛ يعني متاع مرغوبِ جذابيست كه انديشهها را به خود جلب ميكند. مثلًا در زمانهي كنوني پرافتخارترين و پررونقترين كار، پرداختن به سياست حبه قين حيات دنيويست. مرغوبترين متاع در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان اين بود كه مردم بتوانند عوامل خشنودي خالق آسمانها و زميین و انتظاراتاش از ما را از كلاماش استنباط كنند و سعادت ابدي د نمايان آخرت را ی كه باباش توسط نور نبوت و قرآن گشوده است و بسته نخواهد شد ی كسب كنند و وسايلاش را بهدست آورند. بدين اعتبار، همه افكار و قلوب و روحها دني سه قاطع متوجه اين بود كه مرضيات الهي را بدانند و بياموزند. به همين سبب كساني كه استعداد و اقتدارش را داشتند، در زمانهاي مذكور از تمام احوال و رويدادها و محاورههايي كه واقع مي. در بس ميگرفتند؛ لذا استعدادهاي والايي پا به عرصه ميگذاشتند كه زمينه لازم براي اجتهاد را فراهم مينمودند.
اما امروز تشتت انديشهها و قلبها، ضعف عنايت و همتها و ابتلا و رغبت انسانها به سياسترين وسفه باعث شده است همه استعدادها متوجه فنون حاضر و حيات دنيوي شوند؛ يعني اجتهاد مستقيمي كه صرف احكام ديني شود، وجود ندارد.
مانع چهارم:اگر هدف كسي كه ميخواهد با وارد شدن از باب اجتهاد َدِيرٌمسايل اسلام را گسترش دهد، پيروي از ضروريات و برخورداري از تقوا و كمال باشد، امر نيكوييست؛ اما كسي كه ضروريات را ترك گفته و حيات دنيوي را بر حيات اخروي ترجيح ميدهد، طبعاً تمايلاش به اجتهاد، تمايل به تخريب است. به
— 124 —
عبارت ديگر، او درصدد ياف عمل كيست تا بتواند از انجام تكليف شانه خالي كند و رها شود.
مانع پنجم:به وجود آمدن هر چيز يا حكمي، بنابر علتيست؛ به همين ترتيب تابع مصیلحتي هیم ميباشید. ليكن مصلحت،رهنمونيست؛ حداكثر حكمتيست كه ترجيح داده ميشود. افكار مردم اين زمانه بالذات متوجه سعادت دنيويست، اما نظر شريعت ذاتاً متوجه سعادت اخروي و بالطبع ناظر بر دنيا نيز هست؛ چرا كه دنيا وسيله آخرت است.
بسياري از امور هستند كه بليهيافعي، ي بوده و مردم به آنها مبتلايند و از ضروريات شدهاند. اين قبيل امور چون بهواسطه اراده سوء از اميال نامشروع زاده ميشوند، از ضرورياتي نيستند كه محظورات را مباح كنند؛ لذا در شمول رخصت و اجازه شرعي داخل نميشوند. مثلًا اگر كسي با استفاده نادرستت تو خاده و اختيار خود از راه حرام مست شود، به دليل كارهايي كه در حالت مستي ميكند، معذور نخواهد بود. چنين اجتهادهايي در زمانه كنوني، اجتهادهاي زمينياند نه آسماني. تصرفاتي كه با چنين اجتهادهیايي در احكام خیالق آسمانهیا و زميین صیو. سوء يرد، باطل و مردود است.
مثلًا برخي از غافلان ايراد خطبه به تركي را تشويق ميكنند تا مردم مخصوصاً از اوضاع سياسي باخبر شوند؛ و اين در حاليست كه اوضاع سياسي تهي از دروغ و حيله و افكار شيطان كه در و جايگاه خطبه، جايگاهي براي تبليغ احكام الهي ميباشد.
سؤال:عوام الناس عربي نميدانند و قادر به درك آن نيستند.
پاسخ:عامه مردم نيازمند ضروريات و مسلمات ديني هستند. جايگاه خطبه نيز براي تبلرت حق قبيل احكام است. اين احكام در لباس عربي اگر مفصل هم نباشد، به اجمال نزد عوام مردم معلوم و معروفاند. به هر حال توانايي، تعالي، برتري و سطوت موجود در زبانتاد بز در زبانهاي ديگر وجود ندارد...
— 125 —
اعلم اي بيخرداني كه كور و كر هستيد و دچار غفلت! كساني كه غرق ظلمتها، اسباب را عبادت ميكنيد!وجهي از گواهيهاي پنجاه و پنجگانه مسين مرو ذرات عالم بر وجوب وجود و وحدت حضرت حق را مينويسم.
نسبت دادن ايجاد اشيا به خودشان يا به اسباب، موجب شگفتي و حيرت است. اين امر، رد و انكار را ايجاب ميكند و گمراهيهايي را نتيجه خواهييست كه تلاطمهاي روحي و تشويشهاي عقلي را در پي دارد. اين نيز موجب گريز روحها و عقول ميشود و مجبورشان ميكند به واجب الوجود پناه برند؛ زيرا هر مشكلي با قدرت او حل و فصل مبزرگ مگرههاي ناگشودني با اراده او باز شده و قلبها با ذكر او اطمينان و آرامش مييابند. حقيقت مذكور را با مقايسهيي شرح ميدهم:
فاعل موجودات (يعني بهوجود آورنده اشيا) يا واجب و وااللّٰ يا ممكن و كثير. فاعل اگر واجب و واحد باشد، نه مشكلي در كار وجود خواهد داشت و نه امر شگفت و غريبي؛ حتي اگر هم باشد، وهمي خواهد بود؛ اما وقتي موجودات به اسباب نسبت داده شود، سختي و غي دارنز وهم بودن خارج ميشود و به صورت قطعي و حقيقي تحقق خواهد يافت؛ زيرا هيچ سببي از اسباب كثير ی كه خالي از قصور و ضعف نيست ی قادر به حمل مسبَّب بر شانههاي خود نيست. دستها ك وضعي اشتراك اسباب لايتناهي در ايجاد يك شيء لازم ميآيد. مثلًا زنبور عسل از آنجا كه با همه چيز مرتبط است، در صورت نسبت دادن ايجادش به اسباب، مشاركت لَى كُا و زمين لازم و ضروري خواهد بود.
با اين حال صدور كثير از واحد به ميزان صدور واحد از كثير، پردردسر نيست، آسانتر است. مثلًا نظم و ترتيبي كه يك فرمانده به افراد كثير ميدهد و آنها را به انجام كارهايي وا ميدارد، افنهايي ير ياد شده بعد از مشكلات عديده و بزرگ ميتوانند انجام دهند.
در هر حال نسبت دادن ايجاد به اسباب، افزون بر دشواريهیا و غرابتهیاي بيشمار، زمينه ساز محالهاي بسيار زيادي به شرح زير است:
١- در آن صورت صفات ل، گستلوجود را در هر ذرهيي بايد مفروض دانست.
٢- مشاركت شركاي بيشمار در الوهيت لازم ميآيد.
— 126 —
٣- در آن صیورت هر ذرهيي، هم بايد حاكم باشد هم محكوم؛ همانند سنگهايي كه در بناهاي گنبدي شك و نويكيه به هم از افتادن ميرهند.
٤- بايد هر ذرهيي از صفتهايي مانند ادراك و اراده و قدرت برخوردار باشد؛ زيرا حُسن صنعت، اين صفات را اقتضا ميكند. براي ايضاح اين حقيقت، چند مثال بيان ميكنيم:
مثال نخست:خورشيد بنا ين با شفافيت، در ذرات شيشه، درياهاي زمين و سيارات آسمان به طور مساوي تجلي ميكند.
مثال دوم:بنا به سرّ مقابله، نسبت انعكاس چراغي كه در مركز دايرهيي متشكل از آينهها قرار دارد، چه خواآينهها مساويست.
مثال سوم:در دريافت درخشش و روشنايي از نور يا يك شيء نوراني، يك و هزار برابرند؛ اين اقتضاي شي نورانيست.
مثال چهارم:بنا به سرّ تعادل، اگر درس اماره يك ترازوي حساس، دو گردو يا دو خورشيد گذاشته شود و بعد به يكي از كفهها چيزي اضافه شود، (قطعاً) همان كفه پايين ميآيد و كفه ديگر بالا ميرود.
مثال پنجم:كشتي بزرگ و كشتي كوچك در حركت و پيش رفتن تفاوتي ندارند؛ ناخدا كودك باشد يان است؛ال، فرقي نميكند؛ زيرا انتظام در كارها وجود دارد.
مثال ششم:نسبت ماهيت مجردهيي چون حيوان ناطق به افراد كوچك و بزرگاش مساويست.
خلاصه:با مثالهاي مذكور روشن شد كه در نسبت قليل و كثير يا كوچك و بزرگ به شيء واحد، هند، ل وجود ندارد و اين امكان پذير ميباشد. لذا به دليل اسراري چون انتظام و تعادلي كه در اشيا وجود دارد، امتثال اوامر تكويني، اطاعت، نورانيت قدرت ازلي و شفافيت جنبه ددات راشيا؛ احياي زمين و يك مگس يا ايجاد آسمانها و يك درخت و آفرينش يك ذره با خورشيد براي واجب الوجود نسبتي مساوي دارند. اين مساوات و عدم تفاوت، با چشم ديده ميشود.
— 127 —
ببين! نقشها و صنعت قدرت لَّا هه ماهيتاش مجهول است و با معجزاتاش معلوم، مخصوصاً در ميوهها و سبزهها اگر به اسباب ارجاع داده شوند، له خواهند شد.
نتيجه:در ايجاد چيزهاي حياتي، وجودي و نورار حكيمنقطه زير وجود دارد:
نقطه نخست:اسباب وضع شدهاند براي ديده نشدن مباشرت ظاهري قدرت و امور خسيسه.
نقطه دوم:درون حيات، وجود و نور همانند بيرونشان شفاف است؛ لذا اسباب كه در حكیم پردههاي كدرند، وضع نشدهاند. اگر وسايطي هم باشند كه يادآو كه صرهاي ظريف و نازكاند، دست قدرت را ميتوان در زير آنها مشاهده كرد.
نقطه سوم:در آفرينش و تأثيرگذاري قدرت ازلي، سختي و مشقتي نيست. براي قدرتي كه درخت انجير عظيم الجثه را از دانه ااوتهاييرون ميآورد و با وصل يك بند ظريف به خربزه بزرگي آن را توليد ميكند، انجام هيچ كاري دشوار نيست. وجود و ظهور صاحب قدرتي با چنين معجزات، از وجودتردهيير عالم آشكارتر است؛ زيرا هر مصنوعي از چند نظر عيناً بر خود دلالت ميكند اما بر صانعاش هم عيناً و هم عقلًا از وجوه متعددي دلالت دارد. اگر تمام اسباب جمع شوند و به يكديگر ياري رسانند، نميتوانند مشابه مكان افرا كه ايجادش از آنها خواسته شده، بهوجود آورند.
اعلم ايها العزيز! عرصه فكر و انديشه انسان چنان فراخ است كه احاطه بر آن ممكن نيست؛ از سوي ديگر چنان محدود است كه جايي برا
پا انداختن در آن نيست. آري، گاه در درون ذرهيي ميچرخد، گاه در قطرهيي شناور ميشود و گاه در نقطهيي محبوس؛ گاهي نيز عالم را چون هندوانهيي به دست ميگيرد و كائنات را چون مس اينجايآورد و در اتاق عقل مهمان ميكند؛ و گاهي چنان پا از حد خود فراتر ميگذارد و به بلندي صعود ميكند كه درصدد ديدن واجب الوجود بر ميآيد؛ گاه نيز كوچك، شبيه ذره ميشود؛ گاهي نيز به قدر آسمانها بزرگ شدهآن نظرت مييابد؛ گاهي در قطرهيي جا ميگيرد و گاهي نيز فطرت و آفرينش را در درون خود جاي ميدهد...
— 128 —
اعلم ايها العزيز!نعمتهايي كه حضرت حق به انسان عطا ميكند ی اعم از آفاقي يا انف رسول حت شرايطي به انسان واصل ميشوند. مثلًا براي آنكه انسان بتواند از نعمتهايي مانند نور و هوا و غذا و صوت و صدا استفاده كند، بايد اعضايي چون چشم و گوش و ده آيهي
يني در وجود او گشوده شده باشند. اين اعضا و جوارح هم مستلزم خلق و ايجاد از سوي خداوندند. دست انسان در كسب و اختيار خويش صرفاً در گشودن اين اعضا باز است.
بنابراين انسان نبايد نعمتهیاي مذبوديش چیون مالي كه بر سر راه مييابد، بيصاحب و بيحساب و كتاب پندارد. نعمتها با قصد منعم حقيقي ميآيند و انسان نيز با اختيار آنها را كسب ميكند. سپس بسته به نياز، بهواسطه اراده عطا كننده به او در بدناش انتشار مييابند.
اعلم ايها العزيز!پايان و جز جز هيچ چيز از نظر نظم و زيبايي كمتر و بدتر از اول آن نيست؛ به همين ترتيب ظاهر و صورت آن نيز از نظر صنعت و حكمت زيباتر از باطناش نيست. پس صورت دروني و نهايت اشيا را بيصاحب گمان مكن و آن را علاوهصادف مدان. اثر صنعت و حكمت در شكوفه، از ميوه حاصل از شكوفه و نيز اثر صنعت و نقیوش دانه، از جوانهيي كه از آن دانه بيرون ميآيد، كمتر نيست؛ بنابراين صانع ذوالجلال هم اوت.
هم آخر، هم ظاهر است هم باطن...
وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
اعلم ايها العزيز!اعجاز قرآن سديست در برابر تحريف آن. مادام كه قرآن معجزه است، انسان قادر به تقليد از آن نيست. نميتوان آيات قرآن را بي بسيان ديگر تبديل كرد، در نتيجه دست به تحريف و تغيير در قرآن زد؛ زيرا مفسر، مؤلف، مترجم يا محرّف نميتواند اسلوب و جامه دلخواه خود را به شكل آيات قرآن درآورد.سلام واعجاز بر آيات ديده ميشود؛ سخني را كه داراي چنان مُهري نباشد، نميتوان آيه دانست. پس اعجاز، تحريف و تغيير را نميپذيرد.
اعلم ايها العزيز!قیرآن كیريم هنیگامي كیه نعمتهیا و آيات و دلايل را بر ميشمارد، آي همين ه
فَبِاَىِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ
را مكرر ذكر ميكند؛ در اين امر دلالتي چنين وجود دارد: آنچه باعث بيشترين عصيان، شديدترين طغيان و
— 129 —
بزرگترين كفران جن و انس ميشود، آن است كه انعام را در متن نعمتها نميبينند و چون نظر ك را نميبينند، از منعم حقيقي غفلت ميكنند. به دنبال غفلت از منعم، نعمتها را به اسباب يا تصیادف نسبت داده و تعلق نعمتها را به خداوند تكذيب ميكنند. بنابراين هر فرد مؤ خود بيد در بدايت هر نعمتي، بسمله را بخواند و با قصد اينكه آن نعمت از جانب خداوند است، بداند كه صرفاً با نام خداوند و به حساب حضرت حق از نعمت مذكور برخوردار ميباشد؛ لذا به شكرگزاري و ستايش خداوند بپردازد.
اعلم ايها العزيز!انسان وقتي به ا ماهيلبي و فكري به حقیايق الهي نگاه ميكند و ميانديشد ی مخصوصاً در زمان نماز و عبادت ی وسوسهها و خواطر پست و زشت و بسيار ناخوشايند از سوي شيطان يا نفس خويش همچون مگسهايي به عقل و قلباش هجوم ميآورند. كسي كه به دفع اين قبيل امور مربال پنههوس، وهمي و زشت بپردازد، مغلوب وسوسهها خواهد شد. چاره شكست آنها و فراري دادنشان، ترك صحنه رويارويي و سرگرم نشدن به آنهاست. آري، هر قدر كه با زنبورها مشغول شوي، هجومشان را بيشتر ميكنند. اگر كاري با آنها نداشته باشي، تركت ميكنند و ميروند. وانگتَ الْسههاي مذكور، نه ضرري براي حقايق الهي دارند و نه براي قلب تو. اگر از دريچههاي خانهيي كثيف، خورشيد و ستارگان آسمان يا گلهاي بهشتي را تماشا كنند، كثافت دريچهها نه تماشاچي را آلوده ميكند و نه منظرههجود دميعني تأثير ناخوشايندي نخواهد داشت.
سخنان ناخوشايند مذكور، سخن قلب تو نيست؛ زيرا قلبت از اين بابت متأثر و متأسف است. اين حرفها از لمّه شيطاني سرچشمه ميگيرد كه به قلب نزديك است. مثلًا تو هنگام نماز در برابر خانه حشر و ر حالي كه در حضور الهي در حال تفكر در آيات خداوند هستي، تداعي افكار ياد شده رهايت نميكنند و تو را به دورترين مطالب پست و بيمعنا سوق ميدهد و حكاي مثال تصوير مار در آينه نيش نميزند يا تصوير آتش نميسوزاند يا ديده شدن نجاست آينه را آلوده نميكند.
اعلم ايهیا السعيد! اين چه غروريست؟ اين چه غفلتيست؟ اين چه شكوهيست؟ اين چه استغناييست؟ اين چه عظمتيست؟ اختيارت به قدر تاازمهييست و قدرتت ذرهيي؛ چراغ حياتت خاموش شد و شعلهيي باقي ماند؛
— 130 —
عمرت سپري شد و ادراكت به انتها رسيد و لمعهيي ماند؛ شهرتت از دست رفت و آني ماند...
زمانت سپري شد؛ جز گور، جاي ديگري داري؟ بيچاره! آيا عجز الْقَم حد و مرزي دارد؟ آرزوهايت بينهايت و زمان مرگت نزديك است. حال و روز كسي كه چنين ناتوان و تهيدست است و قدرت و اختياري هم ندارد، چه خواهد شد؟ با چنين عجزي بايد به خالق رحمان و رحيمي كه صاحب خزاين رحمت است، ا تقدكرد؛ اوست كه نقطه اتكاي هر كس است؛ اوست كه هر ناتواني را ياري ميكند...
* * *
— 131 —
هذِهِ الْمُنَاجَاةُ تَخَطَّرَتْ فِى الْقَلْبِ هكَذَا بِالْ در چپِ الْفَارِسِى
اين مناجات فارسي به رغم اختصارش، حاوي حقايق مفصليست. سي و پنج سال پيش كه در آنكارا منتشر شد، سلطان احمد سفير افغانستان آن را بسيار پسنديد و لي ياد از آن را براي شاه افغان ارسال كرد. برگردان تركي آن در "رساله سالمندان" و "گفتار هفدهم" آمده، لذا در اينجا ترجمه نشد.
يا رب به شش جهت نظر ميكاون بارد خود را درمان نميديدم
در راست ميديدم كه "ديروز" مزار پدر من است
و در چپ ديدم كه "فردا" قبر من است
و "امروز،" تابوت جسم پر اضطراب من است
بر سر عمر، جنازه من ايستاده است
در كننده ب خاك خلقت من و خاكستر عظام من است
چون در پس مينگرم، بينم اين دنياي بيبنياد هيچ در هيچ است
و در پيش، اندازهيي نظر ميكنم، درِ قبر گشاده است
و راه ابد، به دور و دراز پديدار است
مراميكند.ء اختياري، چيزي نيست در دست
كه آن هم عاجز و كوتاه و كم عيار است
نه در ماضي مجال حلول، نه در مستقبل مدار نفوذ است
ميداناش، اين زمان حال و يك آن سيال است
با اين همه فقرها بهشتي ها، قلم قدرت تو آشكار است
نوشته است در فطرت ما، ميل ابد و امل سرمد
بلكه هر چه هست، هست
دايره احتياج مانند دايره مدنظر بزرگي دارست
— 132 —
خيال كدام رسد، احتياج نيز رسد
در دست هر چه نيست، اللّٰتياج است
دايره اقتدار همچو دايره دست، كوتاه كوتاه است
پس فقر و حاجات ما به قدر جهان است
و سرمايه ما همچو جزء لايتجزا است
اين جزء كدام و اين كائنات حاجات كدام است؟!
پس در راه تو ازبرزخي،زء نيز باز ميگُذشتن، چاره من است
تا عنايت تو دستگير من شود، رحمت بينهايت تو پناه من است
آن كس كه بحر بينهايت رحمت يافته است، تكيه نكند بر ايننار هم اختياري كه يك قطره سراب است
اي واي كه اين زندگاني همچو خواب است
وين عمر بيبنياد همچو باد است
انسان به زوال، دنيا به فنا است؛ آمال بيب.
ام به بقا است
بيا اي نفس نافرجام، وجود فاني خود را فدا كن
خالق خود را كه اين هستي وديعه است
و مُلك او، و او داده، فنا كن تا بقا يابد
از آن سرّي كه نفي نفي اثبات است
خداي پركرم، خود ملك خود را مي خجزيره تو
بهاي بيكران داده براي تو، نگاه دارست
* * *
— 133 —
(اين بخش توسط مؤلف به زبان تركي تأليف شده است)
متن خطبهييست كه در تاريخ ١٣٣٩
خطا ضلالتجلس مبعوثان نوشته بودم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اِنَّ الصَّلَوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا
(نساء: ١٠٣)
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد! خواهش ميكنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجع به مسألهيياهد كرد:
١- لازمه نعمت الهي خارق العادهي موجود در اين ظفر و پيروزي، شكر است تا ادامه يابد و بيشتر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نبيند، از بين ميرود؛ مادام كه قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهانيديد، لازم است فرائضي چون نماز رالزمانريحترين و قطعيترين حكم قرآن است، به جا آوريد تا فيض آن به صورت خارق العادهيي در شما توالي يافته، ادامه داشته باشد.
٢- جهان اسلام را مسان ذاكديد و محبت و توجه آنها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلاميست؛ زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
ي يا حا در اين دنيا فرماندهي كساني را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم
— 134 —
ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأن عالي همتانخست، در غير اين صورت با اينكه در اينجا فرمانده هستيد، در آنجا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد.اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست كه اهل خرد را راضي كند، اطمينانشان را جلب نمايد و مقصود بالذات آنكعبه بد.
٤- مردم اين ملت اسلامي هر قدر بينماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند، باز هم دوست دارند كسي رييسشان شود كه متدين است؛ حتي در سراسر كردستارهاش خن سؤالي كه درباره كارمندان ميپرسند اين است كه"آيا نماز ميخوانند؟"فرد اگر نماز خوان باشد، به او كاملًا اطمينان ميكنند و اگر اهل نماز خواندن نباشد، هرَ الْغه ميخواهد قدرت داشته باشد، در نظر آنها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب، مردم شورش كرده بودند؛ من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
، بر ا:
فرماندار نماز نميخواند و مشروب ميخورد؛ ما چهطور ميتوانيم از چنين افراد بيديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را ميزدند كه خود اهل نمازنيت تند؛ ياغي و راهزن بودند.
٥- بيشترِ پيامبیران در شیرق و بيشتر حكيمان در غیرب ظهور كردهاند. اين از اسیرار تقديیر (الهي)ست و منظیور آن است كه آنچیه موجب به پاخاستن شیرق ميشود، دين و دل است نه عقیل و فم را دشما شرق را بيدار كرديد و اينك ميبايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاشتان هَبَاءً مَنثُوراً از بين خواهد رفت يا سطزيرا قي خواهد ماند.
٦- دشمنان شما و اسلام يعني اروپاييها، از بيقيدي شما در دين بسيار سوء استفاده كرده و ميكنند، حتي ميتوانم بگويم آنهايي كه از اهمال شما در دين سوء استفاده ميكنند، به لوقات دشمنانتان به اسلام ضرر رساندهاند. براي
— 135 —
مصلحت اسلام و سلامت ملت ميبايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحاد و ترقي.ما به يرغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در اين بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آنها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان كشورهاي ديگر شاهد بيتوجهي آلهان ربه امور ديني) نبودهاند، لذا برايشان احترام قائل بوده و هستند.
٧- جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با ايناَسْمَتهاي مديديست كه به لحاظ مادي بر مسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقههاي گمراه در داخل، به صورت اقليتها اما مضر، مويد:"وده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كارانهي بيقيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه ميگيرد نميتواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم ايدهد؛صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلام امكان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨- دساني ري كه تمدن بيبند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو بهسوي نابودي دارد و در هنگامهيي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است نميتوان با بيقيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن نداار صنعلامي كه تا اين حد در معرض رخنههاي گوناگون بوده است.
٩- اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدماتتان را ارج مينهند؛ آنها مسلمانان مصمم و پايداري هستند. آنها شما را ب موجب وست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما ميدانند. از فداكاري شما تقدير ميكنند و بزرگترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم ميدارند. اتصال و استناد شما به آنها بهواسطه عمل
— 136 —
به فعلم ايقرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروريست؛ وگرنهترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب ميشود نظر عبت بيشلام متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠- اگر در راهي نُه احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بيباكِ مجنون از جان آنچه يي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ضروريات ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال ميكند، نود و نُهه و صااحتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حاليست كه در ترك فرائض (ديني) نود و نُه درصد احتمال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود ام با باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه به حال دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانهيي ميتواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازهيي ميدهد؟ مخصوصاً اين فبهره مان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آنها تقليد ميكنند. ملت از قصور و كوتاهيهاي آنها يا تقليد يا انتقاد خواهد كرد و اين تزيينمضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آنها حقوق بندگان را هم در بر ميگيرد. با كساني كه گوششان به اخبار و دلايلِ متضمنِ سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيست و قايل به اوهامي هستند كه از سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمهه
(رد، نميتوان كار جدي و درست انجام داد. سنگهاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد...
شخصيت معنوي اين مجلس بهواسطه قدرتي كه دارد، ست، امسلطنت را بر عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به وكالت در عهده نگيرد، و نيين دو ديني ملتي را كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرميهاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند؛ نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهار چيز است، اما با عادات مستمر، در هر رت از د كم پنج نوبت به دين احساس نياز
— 137 —
ميكند؛ همين ملت به ناچار، معناي خلافت را به اسم و رسم و لفظِ مورد قبول شما خواهد داد، و براي تداوم اين معنا قدررت حقييز عطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در دست مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) ميشود، اين امر بليغ م آيه
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰه جَمِيعًا
در تضاد است.
زمان، زمان جماعت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيشتري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيشتري دارد. خليفهي شخصي صرفاً با استناد به جمرا بهت كه ميتواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستقيم باشد، كاملتر و درخشانتر خواهد بود، و اگر در مسيمه ميگ نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدياش محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگانگان را با بدي در داخل از بين مبريد. شما ميدانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفانتان در حال تخريب شعائر اسلسؤال:. در اين صورت وظيفه واجب شما احياي شعائر و حفاظت از آنهاست؛ وگرنه نادانسته كمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نميشود، بلكه جسارت است. دبيشتر ميكند.
حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
اعلم ايها العزيز!
(اي برادر عزيزم بدان كه!گر استاعلم ايها العزيز!در بررسي براهين و دلايل اقامه شده براي اثبات حقايق ايماني، انتقاد مكن كه اين دليلِ ضعيف و ناچيز، از رسيدن به نتيجهيي چنان بزرگ ناتوان است، زيیرافي الج و راست همیان دليیل كه به ضعف متهیماش
— 138 —
ميكني، قطعات و نيروهاي تقويت كننده بسيار فراواناند. آري، هر يك از شاهدان، شهيدان، برهانها، دليلها و نشانههايي كه بر صدق اسلام دلالت دارند، در ميدان دفاع، به حمايود براوست خود ميپردازند، گزارش درستي كارش را امضا و صحت آن را تأييد ميكنند. دليل مذكور نيز، نقش كارشیناس علم و خبر آن دليل را مييابد، زيرا در حقايق ايماني، هدف، ثبوت است، نفي نيست. يكي از آن درون نشان از شيء ثابت دارد به منزله هزار است. در ثبوت، طرز نشان دادن نشان دهندگان مناسب و موافق يكديگر است، لذا هر كدام از آنها ديگري را تزكيه و تصديق ميكنند، اما در نفي، توافقي در شهادت نفي كنندگن كه چد ندارد. آنها در نفي خود اسباب مخالفي را نشان ميدهند. لذا شهادت آنها دليلي بر صحت قول يكديگرشان نيست؛ چرا كه توافقي وجود ندارد.
اعلم ايها العزيز!گاهي محبت شديد به چيزي موجب انكار آن چيز ميشود؛ به همين ترتيب، شدت خوف، فراخي عظمت، و عيدهد. طه عقل نيز موجب انكار ميشود.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه درخت حنظل در درون دانه آن مندرج است، با يقيني شهودي مشاهده كردهام كه جهنم نيز در تخم كفر و ضلالت قرار دار ŞNنيز همانطور كه دانه خرما، بار و چكيل است، به حدس قطعي ديدم كه در دانه ايمان، بهشت موجود است. تبديل و تحول آن دانهها به درخت، امر غريبي نيست، لذا ميتوان پذيرفت كه كفر و ضلالت در مع با نظنمي عذاب آور، و ايمان و هدايت هم بهشت را نتيجه خواهند داد.
اعلم ايها العزيز!قلب دانهيي كه قرار است تخم و بذر شود، يعني دروناش، اگر شكاد وظايد، ترديدي نيست كه نشو و نما نخواهد يافت، ميميرد و از بين ميرود؛به همين صیورت قلب انانيتي كه از آن بهاَنَاتعبيیر ميكنند نيز، اگر بهواسطهي حرارت و شیعاع ذكرر لیذتهُ اللّٰهُبسوزد و سوراخ شود، با غفلت رشد نميكند تا فرعون شود. در آن حال برابر آفريدگار آسمانها و زمين عصيان نخواهد كرد، بلكه در سايه آن ذكر الهياَنَامحو ميشود.
— 139 —
"نقشبنديان" با ذكر خفي كه در خصوص نحوه اداِنْ مِاتخاذ كردهاند موفق به فتح قلب شده و ميكروب انا و انانيت را كشته و سر نفس اماره را كه فرمانبردار شيطان است بر سنگ كوبيدهاند. "قادريان" نيز در سايه ذكر جهري طاغوتهاي طبيعت را ظر عقلمار كردهاند.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه در عالم آثار حكمت را ميتوان بر چهره هر چيیزي مشیاهده كرد، آثار حكمت و اهتمام را بر دورترين و گستردهترين و ظري بنابرطبقات كثرت نيز ميتوان ديد. آري، در صفحه وجه و پيشاني و پوست انسان و در كف دست او ی كه نتيجه و منتهاي كثرت و تكثر است ی با قلم قیدر، خطها و نقشها و نشانهاي بسيار فراواني ترسيم شده است. پي قلب مه كلمات و حروف و نقطهها و حركات نوشته شده بر اين صفحات انساني، بر معاني و معنويات روح انسان دلالت دارند؛ همچنين بر نامههاي نوشته شده توسط قدر
اعت او نيز اشاره ميكنند. دوست من! حاشيه نوشته شده توسط قدر بر صفحات پيشين انسان، منفذي براي ورود تصادف و اتفاق باقي نگذاشته است.
اعلم ايها العزيز!عدهيي كه مبتلا به محبت اين دنيا هستند گمان ميكنند مقصد و غايت حيات دنيا، خدمت به آن و ما العزياش است و فايده ديگري ندارد؛ يعني تمام اعضاي شگفت انگيز و تجهيزات خارق العادهيي كه فاطر حكيم در ذوي الحيات و گوهر انسانيت به وديعه نهاده، براي حفظ و بقاي اين حيات سريع الزوال است؛ عصيت دي كه موضوع اگر چنين بود، دلايل و براهين حكمت، عنايت، نظم و ترتيب، و عدم بيهودگي كه به گواهي نظامهاي نامتناهي در كائنات، در سطح عالم مشهود است، بر عكس، دليل و برهاني ميشد برا نيز پدگي، اسراف، بينظمي و عدم حكمت.
اي دوست!فوايد حيات دنيوي بسيار زياد است. بعد از تعيين حصهيي از آن فوايد براي صاحب حيات (به نسبت تصرف و خدمتاش) غايات و ثمرات باقيمانده به فاط بيحد باز ميگردد.آري، انسان و حيات انسان مزرعهييست براي تجليات اسماي الهي. نيز مظهريست براي انواع جلوههاي رحمت الهي در بهشت. همين طور نهال يا دانهييست براي ثمرات خارق العاده و نامتناهي حيات
— 140 —
اخروي. معلوم ميشود انسان مانند ناخداي يك از سال. ناخدا به نسبت علاقه و خدمتاش، از فوايد نامحدود كشتي برخوردار ميشود، باقيمانده متعلق به سلطان است. انسان نيز با كشتي وجودش، به نسبت علاقهيي لد آند، سهم خود را از ثمیرات زنده آن وجود دريافت ميكند و باقي به سلطان ازلي تعلق مييابد...
اعلم ايها العزيز! لذتها و ذوقها و زينتهاي دنيا، در صورتي كه خالق و مالك و مولايمان را نشناسيم، بهشت هم باشد جهنم است. صرفات نين ديدم و چنين چشيدم. مخصوصاً مگر چيزي جز معرفت الله براي خاموش كردن آتش شفقت وجود دارد؟ آري، اگر معرفت الله باشد، ميلي به لذات دنيا باقي نميماند و حتي اشتياق به بهشت نيز رني بيهوزد.
اعلم ايها العزيز!هر چيزي كه در دنيا جريان مييابد و حاصل ميگردد دو وجه دارد. يكي ناظر بر آخرت است كه در نفس الامر ثابتترين و سنگينترين وجه هرها و ت؛ و ديگري وجهيست كه ناظر بر دنيا و نفس و هوس ميباشد. اين وجه به دليل حقارت و خفت و زوال در چنان موقعيتيست كه ارزش لازم را براي ايجاد تأثر و تألم و اضطراب و نگراني قلب ندارد.
اعلم ايها برقرا!در ميان انسانها چنان ابلهاني هستند كه اگر تمثال خورشيد را در ذرهيي شفاف، يا تجلي آن را در رنگ گل ببينند در طلب لوازم شمس حقيقي در آن تجلي و تي يا لر ميآيند و ميكوشند آن را مركز عالم كنند و در پي جاذبهاش نسبت به سيارات برآيند. با اين حال وقتي تمثال يا تجلي مشهودشان در ذره يا گل، به دليلي از ميان رفك كلي سبب كوري چشم و بينايي، راه انكار خورشيد حقيقي را در پيش ميگيرند. اين ابلهان نميتوانند بين وجود ظلي كه بهواسطه تجلي حاصل شده، و وجود اصلي و حقيقي تف اواخرئل شوند، لذا آنها را با هم اشتباه ميگيرند. اين است كه وقتي تمثال و سايه خورشيد را در چيزي ميبينند ميخواهند از گرما و نور و ساير ويژگيهاي خورشيد هم برخوردار شوند.
— 141 —
همچنين ابلهان با ديدن مگس و سوسك و حشرات كوچك و پست ديگر، با باقي دشاهده اثر صنعت و حكمتي متعالي در آنها، ميگويند: "صانع اهميت زيادي به اينها داده است. يك مگس چه ارزشي ميتواند داشته باشد كه اين همه هزينه و زحمت صرف آن ميشود؟"
دوست منادت كو قانع كردن چنين ابلهاني و رفع اشكالاتشان، چهار مورد زير را بايد دانست:
اول:هر چيزي كه با كمال ربوبيت حضرت حق مرتبط باشد، توصيفگر اوست، و از آنجا كه شيء مذكور مظهیر ربوبيت (حق مكالم محل تجلي كمالاش نيز ميشود، اما نميتواند متصف به آن كمال شود.
دوم:از هر چيزي بهسوي نور حضرت حق، دري گشوده ميشود. بسته شدن يكي از اين درها، بسته شدن ساير درهاي بيشمار را لازم نميدارد، ليكن باز شدن همه آنهافي و ك كليد امكان پذير است.
سوم:قَدَر كه از علم محيط انعكاس مييابد، حصهيي از اسماي نوريه را در هر چيزي ترسيم كرده است.
چهارم:
اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَيْئًاند. تديَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(يس: ٨٢)،
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان: ٢٨)
براساس صراحت موجود در اين آيات، وجود هر چيزي وابسته به امر كُنْ است؛ به همين ترتيب ايجاد اشيا و سپس احياي آنها، مانه شونداد و احياي نفس واحده است. معلوم ميشود اگر ايجاد به حضرت حق نسبت داده شود، تا اين حد سهل و آسیان خواهد بود. اما اگیر به خود اسباب يا اشيا نسبت داده شود لازم ميشود محالهاي ناشي از حكمهاي تمام عقلا و اب و دردا بپذيرند.
اعلم ايها العزيز!قیرآن معجز البيان حقايق را طي ضرب المثلهايي بيان ميكند، زيرا حقايق مجرد مربوط به دايره الوهيت را در دايره ممكنات فقط با مثیال ميتوان بيان كرد و توضيح داد. انسان ممكن و مسكين نيز در دايرهش بشكنن با توجه به مثالهیا، دربیارهي شئونات و احیوال دايرهي وجوب ی كه فیوق اوست ی ميانديشد.
— 142 —
اعلم ايها العزيز!به درون هر چيز، ملكوت، و به بيروناشاني گرگفته ميشود. بدين اعتبار، انسان و قلب، هم ظرف يكديگرند و هم مظروف هم. زيرا انسان از وجه مُلك، ظرف قلب است و از وجه ملكوت، مظروف.
اين قاعده در خصوص عرش و كون برد وري و جاريست. عرش تركيب و آميختهييست از اسمهیاي ظاهر، باطین، اول و آخیر. عرش به اعتبار اسیم ظاهر در اين تركيب، مُلك؛ و كَون ملكوت ميشیود. عرش به اعت با كفم باطن، ملكوت؛ و كون مُلك ميگردد. معلوم ميشود اگر از منظر اسم ظاهر به عرش نگاه كنيم، عرش، ظرف، و كون هم مظروف ميشود. اما اگر با چشم اسم باطن نگاه كنيم، عرش، مظروف، و كون، ظرف خواهد بود؛ بهدايره ترتيب به اعتبار اسم اول، عرش در برگيرنده بدايت كون ميباشد، كه مورد اشاره آيه
وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ
(هود: ٧)
است؛ به اعتبار اسم آخر نيز نهايتِ كون را كه در حديث شريف سَقْفُ الْجَنّ در كشرْشُ الرَّحْمن است در برميگيرد.
معلوم ميشود عرش چنان تركيبيست كه با اخذ حصههايي از چهار اسم مذكور، راست و چپ و بالا و پايينِ كون و وجود را احاطه ميكند.
اعلم ايها العزيز!عجز، معدن نداست و نياز منبع دعا.
پس اي پروردگار من، اي آيگر راه من، و اي مالك من!
در خواندنات حجتام نيازم است.
داراييام در دعاهیايي كه به درگاهات ميكنم فقر و فاقهام است.
وسيلهام فقر و فقدان حيلهام است.
خزانهام عجز است.
سیرمايهي اصليام خواستههايم؛
شفيعام حبيبات (عَليهِ الن انس ُ و السّلام) و رحمت توست؛ عفو بفرما، ببخش و رحمت كن يا الله، يا رحمان، يا رحيم! آمين.
* * *
— 143 —
ضميمه رساله حباب
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ ار در عيمِ
خدايي را حمد و ثنا ميكنيم كه اين عالم كبير را ايجاد كرده است؛ و "انسان" نيز كه عالم صغير ناميده ميشود ابداع اوست. يكي انشا، و ديگري بناي اوست؛ يكي صنعت، و د و اينبغه اوست؛ يكي نقش، و ديگري زينت اوست، يكي رحمت و ديگري نعمت اوست؛ يكي قدرت، و ديگري حكمت اوست؛ يكي عظمت، و ديگري ربوبيت اوست؛ يكي مخلوق و ديگري مصنوع اوست؛ يكي مُلك و دينظر و لوك اوست؛ يكي مسجد و ديگري عبد اوست؛ آري، همه اينها با تمام اجزايشان ملك و مال خداوند هستند و اين امر با مُهر و سكهيي اعجاز آميز ثابت است...
اَللّٰهُمَّ يَا قَيُّومَ الْاَرْضِ وَ السَّمَاءِ اِنَّا نُشْهِدُكَ وَ جَمِيعَ مَصْنُاند:
كَ وَ جَمِيعَ خَلْقِكَ بِاَنَّكَ اَنْتَ اللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ وَ نَسْتَغْفِرُكَ وَ نَتُوبُ اِلَيْكَ وَ نَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ اَرْسَيگيرند رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَيْهِ كَمَا يُنَاسِبُ حُرْمَتَهُ وَ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم ايها العزيز!!يكي خود را متعلق به خدا بداند همه اشيا له او خواهند بود، و هر كس كه خود را از آن خدا نداند همه اشيا عليه او خواهند بود. متعلق دانستن خود به خدا، با ترك همه چيزهكان آننستن اين حقيقت ميسر است كه همه چيز از اوست و به او باز خواهند گشت.
اعلم ايها العزيز!وجود و همه لوازم آن را كه حضرت حق انعامات كرده به صورت تمليك نيست، يعني اينها به تو داده نشدهاند تا خود را مالك و آنها را
— 144 —
ند؛ و يش بداني و هر طور كه ميخواهي در آنها تصرف كني. در اين قبيل نعمتها صرفاً مطابق با رضاي الهي ميتوان تصرف نمود.
آري، مهمان نميتواند خلاف رضا و اجازه صاحبخانه، در غذاها و ساير امور زياده روي كند.اصل شدلم ايها العزيز!برخي افراد كه ديدگانشان دچار كسوف گشته وقوع حشر و نشرهاي خصوصي نامحدود را در برابر چشمان كور خود ميبينند اما قيامت كبري و حشر عام را منكر ميشوند. آيا كسي كه حشر و نشر ثمرات سالانه درختاني قوتيه شكوفه و ميوه دادن آنها را شاهد است ميبيند و با اين حال حشر عمومي (موجودات) را انكار ميكند، شرم نميكند؟ اينان اگر بخواهند با يقيني شهودو با اعمومي (موجودات) را مشاهده كنند (به شرط خردمندي) در فصل تابستان وارد باغ كره زمين شوند. آيا آفريدههاي لطيفي كه لذيذ و عسل گونه و پاكيزه و معجزه قدرت هستند و بر شاخههاي درختان هالك اند، همان ميوهها، يا مشابه همان ميوههاي سال پيش نيستند كه مُرده و رفتهاند؟
اگر ميوههاي مذكور نيز مانند انسانها داراي وحدت روحي بودند، آيا ميوههاي پيشين و ميوههاي تازه فعلي عين ا ميگيشدند؟ آنها فاقد روحاند، به همين دليل تشابهي قريب به عينيت در بينشان هست؛ تشابهي كه نشانگر كيفيتيست كهنه عين است، نه غير.آيا كسي كه اين وضع را در ميوهها ميبيند ميتواند حشر را امر بعيد (و غير ممكني) بداند؟
به همين ترتيب ارزاق و دشان ه لازم با بالابرهاي معنوي به شاخههاي بلند درختان منتقل ميشود و ميوههايي چون توت و زردآلو با تبسم چهره مينمايند؛ براي قدرت ازلي كه اينگونه ميوهها را از درختان خشك و جامد پديد ميآورد و درخت خشد. حتيذكور را وضعيتي عجيب و صورتي زيبا و جاندار ميبخشد آيا عملي كردن حشر عام امر ثقيليست؟ حاشا! براي قدرتي كه اين نوع آفريدههاي لطيف و ظريف را از آن درختان خشكيده حاصل ميدارد انجام هيچ كاري سخت و دشوار نيست. اين مسیألهيي بديهيست، اما كساني كه ديدهي نيس كور است نميتوانند ببينند.
— 145 —
اعلم ايها العزيز!هر يك از سورههاي قرآن به طور اجمال مندرجات تمام قرآن را در بردارد؛ به همين ترتيب متضمن تمام مقاصد و قصههاي مهم ذكر شده در سورههااين "ا نيز ميباشد. حكمت مطلب مذكور اين است كسي كه زمان لازم را براي قرائت كل قرآن ندارد يا فقط ميتواند قسمتي يا سورهيي از آن را تلاوت كند از ثواب قرائت كل قرآن محروم نشود.
آري، اُمّيهايي كه از مكلفين هستند فقط يك سوره را ني مغنند بخوانند. اعجاز قرآن براي محروم نشدن آنها از ثواب كامل قرائت، در پي اين نكته اعجازآميز، هر سوره را در حكم كل قرآن قرار داده است.
اعلم ايها العزيز!ذاتي كه در كثرتهاي غيري مادي، مَارِ
كثرتهايي كه داراي ماهيتهاي متباين هستند تصرف ميكند لازم نيست با هر يك از آنها مباشرت و تماس داشته باشد.
تصرفات و تنظيمات يك فرمانده در جمع كثيري از سربازرد؛ اس بهواسطه فرمان و اراده او صورت ميگيرد. اگر وظايف و امور فرماندهي به سربازان سپرده شود تنها با مباشرت و خدمت تك تك سربازان يا با فرمانده شدن يكايك آنها صورت عملي خواهد گرفت.
بنابراين تصرف حضیرت حق در مخلوقات، صرف يكي مامر و ارادهيي واحد امكان پذير است. مباشرت بالذاتي ندارد؛ همچنان كه خورشيد، عالم را روشن ميكند.
اعلم ايها العزيز!مهم است انسان از نظر وضعيت زندگاني، به فردي شبيه است كه از كوهي جدا شده و به درون سيلابي افتاده، يا به كسي نات بح كه از آپارتماني سقوط كرده غلت ميزند.
آري، آپارتمان زندگي در حال ريزش است؛ هواپيماي عمر چون رعد و برقي ميگذرد؛ و زمان نيز چرخهاي سيلاب را بهبان آنبه كار مياندازد. كشتي زمين هم در حالي كه به سرعت در حركت است آيه
تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ
(نمل: ٨٨)
را سر ميدهد، در حالي كه كشتي ز مانند سرعت پيش ميرود، بايد به خارهاي
— 146 —
زهرآگيني فكر كرد كه به دستان دراز شده بهسوي لذات نامشیروع دنيوي فرو ميرود؛ بنابراين به تيرهاي سمي دنيا ننگر و دست خود را دلهيست.ن. درد فراق سختتر از لذت تلاقيست.
اي نفس اماره من!پيرو تو نيستم. تو هر چه را ميخواهي بپرست و در پي هر چه ميخواهي باش؛ من فقط و فقط بنده فاطر حكيم ذوالجلالي خواهم بود كه من را آفريد و شمس و قمر و زمين را مُسخرم كرد.
از خالق انسته رحيمي مدد ميطلبم كه من را سوار بر هواپيماي عمر كه در اقيانوس قَدَر پرواز ميكند، و سوار بر قطار زمان كه رعدآسا از تونلها و خندقهاي گشوده شده در ميان كوههاي زندگي ميگذرد: با زي تونل قبر كه در حكم اسكلهي مملكت ابد الآباد است سوق ميدهد.
همچنين هيچ چيیز را در دعاهیا و استغاثههیا و درخواستهايم هدف قرار نميدهم. دعاها و خواستههايم را به درگاه رب ذوالجلالي عرض و تقديم ميكنم كه قدرتاش بينهايت است؛ ي طريقيین را به حركت در ميآورد؛ قیادر است چرخهاي فلك را متوقف كند، با جمع شمس و قمر زمان را از حركت بازدارد؛ و اين دنيا را كه از قله وجود به زير آمده و به اينجالمي مح است ساكن و بيحركت كند. زيرا در ارتباط با هر چيزي، آمال و مقاصدي دارم.
همينطیور جز ذات اقدس خداوند كسي را عبادت نميكنم؛ خدايي كه ظريفترين و پنهانترين خواطر قي كه يا ميشنود و ميلها و آرزوهاي درونام را برآورده ميكند و قادر به تأمين سعادت ابدي مورد تمناي عقل و خيالام ميباشد. آري، قدرتي كه دنيا را به آخرت تبديل و قيامت را برپا ميدارد، مقتدر و تواناست، عاجز نيست. حتي ذرهيي از نظر آن قدرت پنهان نميمتعدد خورشيد نميتواند با اعتماد به بزرگياش خود را از دست آن قدرت برهاند. آري، بهواسطه معرفت او، آلام به لذات تبیديل ميشیوند. با نبیود معرفت او، علیوم به اوهیام تغيير شكل ميدگرفته كمتها به بيماري و بلا تبديل شده، وجود مبدل به عدم ميشود. حيات به مرگ، نورها به ظلمت، و لذتها به گناه تبديل ميشوند. آري، اگر معیرفت او نباشید خويشیان ببينل و ملك آدمي به خصیم و دشمن او تبديل
— 147 —
ميگردند. بقا، بلا ميشود؛ كمال بيفايده خواهد بود و عمر نيز شكل هوي و هوس به خود خواهد گرفت. حيات عذاب شده، و عقل عذاب آور خواهد بود. آمال نيز به آلام تبديل خواهند شد.
آري، همطبعهييدر خدمت كسي خواهند بود كه عبد و خادم خدا باشد. اين نيز با ايمان و اذعان به اين حقيقت ممكن ميشود كه همه چيز ملك و مال خداوند است.
قدرت (الهي) انسان را در ود نمازآفريده، كه با دواير متعددي پيوند دارد. در كوچكترين و حقيرترين دايره به انسان اختيار و اقتداري قابل دسترس داده است. از فرش تا عرش، و از ازل تا ابد وظيفه انسان در گستردهترين دايرهها، فقط دعاست.
آيه كريمه
قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكيها البِّى لَولْاَ دُعَاؤُكُمْ
(فرقان: ٧٧)
براي روشن كردن و اثبات حقيقت مذكور كافيست؛ بنابراين همچنان كه اگر دست كودكي به چيزي نرسد آن را از پدر و مادرگر بخود خواست، عبد نيز با عجز و فقر به پروردگارش پناه ميبرد و خواستهاش را از آفرينندهاش طلب ميكند.
اعلم ايها العزيز!وحدتهاي نوعي و فردي مشهود در اشيا، از سرّ وحدز آن م نشأت ميگيرند، زيرا قدرت متلاشي نميشود؛ يعني قدرت با صرف بخش زيادي از آن در جايي و بخش ناچيزي از آن در جاي ديگر، دستخوش تجزيه و تقسيم نميشود. اگر وحدت نميبود و در تصرفات قدرت تفاوتهايي وجود داشت، در مصيز و دنيز تفاوت و بينظمي حاصل ميگرديد. معلوم ميشود تصرفي را كه قدرت توأم با وحدت در مصنوعات اعمال ميدارد مانند نور افشاني خورشيد است؛ خورشیيد يگانه همیه چيیز را اعم از كل و جزء، بدون هيچ تفیاوتي روشینايي ميبخشد؛ همچنقرآن، تجلي خود در كنار همه چيز وجود دارد؛ بنابراين اگر در خورشيد كه از افراد دايره ممكنات بوده و موظف است و مسكين و جامد و ميت و مظهر اسم نور ميباشد، در سايه سرّ وحدت، اين همه تصرفات دقيق و منظم وجود داشته باشد، تصر وجود ازلي، سلطان ابدي، قيوم سرمدي، واجب الوجود، و واحد احد چگونه خواهد بود؟
— 148 —
اعلم ايهیا العیزيز! نخستين و صیادقترين شیاهدبر وحیدت صیانع، وحدتهاييست كه در اشياي جزيي و كلي مشاهده ميشود. همه چيز ازدر دورا كل جهان متصف به وحدت و در پيوند با آن است. پس، صانع نيز داراي وحدت است؛ بنابراين صانع احد است.
شاهد دوم:در هر چيز بسته به لياقت و شايستگياش، كمال اتقاني وجود دارد. در كوچكترين موجودات نباتي و حيواني چنان اثر گرانقدري از آو مسكيهست كه انسان را حيرت زده كرده، و هر نابينايي نيز بر آن صحه ميگذارد.
شاهد سوم:سهولتيست كه در ايجاد و انشا همه چيز وجود دارد. سهولت موجوديكردي رينش كه با چشم ديده ميشود، نيازي به اثبات و دليل ندارد.
اعلم ايها العزيز!شما خوردنيها، نوشيدنيها، لباسها و ساير مايحتاج خود را از فروشگاه كره زمين فراهم ميكنيد. ار از خاهيد تهيه اين اموال را كه از خزانه الهي به رايگان ميگيريد، تك تك به اسباب بسپاريد توجه كنيد كه مثلًا يك دانهي انار را در چه مدت و به چه بهايي بهدست خواهيد آورد؟ انار با تمام اشيا مرتبط است، لذا حص
٤-در زماني اندك و با هزينهيي ناچيز غيرممكن است؛ در عين حال با وجود چيزهاي لطيفي مانند زيبايي، نظم، صنعت، رايحه، طعم و بويي كه در انار وجود دارد در مييابيم داكنيم در آفريده صانعيست كه در ايجاد، مباشرتي ندارد و در كار خود دچار هيچ سختي نميشود.
حال كه مسأله اين است صانع اشياي موجود در فروشگاه كره زمين ی كه در هر نقطهاش براي اشباع لذتها و هوسهاي حشرات، هزاران نكته اعجازي وجود دارد ی يا بايد فمُريديراك و حس و اراده و علم و اختيار و كمال باشد؛ چون اين همه چيز ارزشمند بسيار قيمتي و فراوان را به رايگان توزيع ميكند؛ كه اين احتمالِ باطل، حقيقتي بديهيست و نيازي به اثبات ندارد، يا اينكه صاحب آن خزانه، آن ن ميدهي انسانهايي كه عازم آخرتاند و گذرا به اين دنيا آمده و اقامت گزيدهاند، چون سفرهيي الهي و رحماني گشوده است و ايجاد اشيا در آن خزانه غيبي، بسته به امر كُن است، و ملت. اينه اشيا همچون مركزي در يد واجبُ الوجودي حكيم، قدير، مريد، و عليم قرار دارد.
— 149 —
با اين حال، چيزهاي موجود در آن سفره الهي فقط براي اشباع لذت و ذوق انسان و حيوان نيست؛ علاوه بر فوايد جزيي مربوط به ذيحيات در هرسولش مصرف كننده، حكمتها و غايات بيانتهايي نيز وجود دارد كه به تجليات اسماي الهي و اسرار و شئونات فعاليت حق مربوط ميشود، لذا محال است كه اين ضيافت عام و اين فيض فراگير از قدرتي كور سرچشمه گرفته باشد؛ و ثمرات اشيا چون سيداي پري، به اتفاق و تصادف نسبت داده شوند، زيرا ويژگيهاي حكيمانه و منتظم اشياي مذكور، و خصوصيات محكم و مدركانه آنها تصادف و اتفیاق كور را رد ميكنند؛ به همينه ميزا ارزاني، سهولت و فراواني موجود در آن سفره رحمت، شاهداني هستند كه نشان ميدهند ريشه اشياي ياد شده از طرف جوادي مطلق، حكيمي مطلق و قديري مطلق اعطا ميشوند.
اعلم اي انسان مبتلا به اسباب!بدانكه خلق سبب، تقدير سببيت،ظام دنيز مسبَّب به هر آنچه در وجود، نيازمند آن است، از آفريدن مسبَّب با امر كُن توسط ذاتي كه ذرات و خورشيدها در برابر قدرتاش مساوياند، سهلتر، كاملتر و عاليترمام اج
اعلم ايها العزيز!عدمها و نابوديهايي كه در زندگي دنيا ميبينيم مخصوصاً در حياتهاي نباتي و حيواني، در حقيقت عبارتند از تبدّل و تجدد امثال. براي مؤمنان نه درد حاصیل از ن چيزه فراق بلكه لذت وصال امثالي كه جايگزين (معدومها) ميشوند حاصل ميگردد، پسايمان بياور تا از درد و الم در امان باشي. تسليم قَدَر شو تا در سلامت بماني.
اعلور دني العزيز!عصبيت جاهلي تركيبيست از غفلت و ضلالت و ريا و ظلمت كه با اتكا بر هم به يكديگر ياري ميرسانند. به همين دليل است كه ناسيوناليستهیا، مليت را معبود خود قیرار ميدسلولهايكنحميت اسیلامي، نوريست مواج كه از روشنايي ايمان انعكاس يافته است.
اعلم ايها العزيز!كساني كه با اهل الحاد و مخصوصیاً مقلدان اروپا مناظره ميكنند در معرض خطر بزرگي هستند، زيرا اگر نفس آنها تزكيه نشديشدم بمينان كسب نكرده باشد اين احتمال هست كه به تدريج مغلوب خصم شوند؛
— 150 —
چون در مناظرهيي منصفانه كه محاكمهي بيطرفانه ناميده ميشود نميتوان به نفس اماره اعتماد كرد. مناظره كنندهي منصف، در عرصه مناظرهيي خيالي، گاه اندازهصم بر تن كرده و به وكالت از او دفاع ميكند. با تكرار اين وضعيت، احتمال دارد لكه انتقادي در ذهناش به وجود آيد كه ضرر خواهد داشت. البته اگر نيتاش خالص ام پيرو به توانايي خود نيز مطمئن باشد ضرري نخواهد داشت. چاره نجات كسي كه گرفتار چنين وضعي شود، تضرع و استغفار است. لكه مذكور را به اين صورت ميتواند ازاله كند.
اعلم ايها العزيز!مسافر
بره زمين، ملك و مال انسانها نيست. آنها فقیط مانند كارگراني در امیور مختلف و كار تزيينات اين مسیافرخانه فعیاليت ميكنند. اگر بيگانهيي از خارج كره زمين بيايد و توجه كند كه اين مسافرخانه، معجزه و خارن درك ده است و انسانها هم عاجز و فقير و نيازمندند، با قطعيت حكم خواهد كرد كه انسانها قدرت آن را ندارند كه صاحب و صانع اين بنا شوند، پس صانع چنين مصنوع خارق العادهيي موجود معجمين اسست؛ و انسانها هم كارگراني هستند كه براي تأمين مقاصد آن سلطان ازلي تلاش ميكنند. او مكرر حكم خواهد كرد كارگران ياد شده جز پاداشي كه ميگيرند مالك و صاحب چيزي در اين بنا نيستند؛ نيز كسي كه به دوستي و محبت و تبسم گلها اكم بريات توجه كند در مييابد كه گلها از سوي حكيم كريمي هدايا و ارمغانهايي هستند موظف به خدمت، براي مسافران اين خانه؛ و در واقع وسيلهيي هستند براي شناخت و ايجاد محبت بين صانع و مصنوع.
ايها النفس!تو ميخواهي عظمت مؤثرفي كنن هر اثري ببيني اما معاني خارجي را در معاني ذهني جستجو ميكني؛ در هر يك از اسماي حسني، ميخواهي شعاعهاي همه اسما را ببيني. ميخواهي با ذوق هر لطيفهيي، اذواق همه لطشش ادر بچشي. ميخواهي همه كارها و حاجاتي را كه تابع يك حس هستند همراه با كاركردهاي تمام حواس ببيني؛ به همين دليل گرفتار اوهام ميشوي.
اعلم ايها العزيز!عمومي بودن و شمول يك نعمت بر ناچيز بودن ارزش آن و بياهمي عالم لالت نميكند. نيز نشانه آن نيست كه نعمت مذكور ريشه در قصد
— 151 —
و ارادهيي ندارد. مثلًا همه حيوانات از نعمت چشم برخوردارند، اما اين امر از شدت نياز تو به چشم چيزي كم نميكند و سببي هم براي كاهش ارزش آن به وجود نمچيزهاي به همين ترتيب حتي اگر به وجود آمدن تصادفي يك نعمت، امر ممكني باشد؛ در هر حال نعمتي فراگير اثر قصد و اراده يك منعم است.
اعلم ايها العزيز!در زندگاني هر ذيحياتي غايات بيانتهايي وجود دارد. حداكثر يك هیزاراز حفيغايات از آن ذيحيیات است. غايیات ديگر متعلق به ذاتيست كه به نسبت مالكيت بينهايتاش، حيات را به وجود آورده است. پس، مخلوق بزرگ حق تكبر و فخر فروشي بر مخلوق كوچك را ندارد. نيز با نظر به حقيقت، عبثيت و بيهودگي هم در كار نيست، يا جا مام فوايد يك حيات، از آن يك ذيحيات نيست تا عبث باشد. آري، ضيافت عام الهي كه هر سال در سطح زمين انجام ميشود اكراميست به نوع بشر به دليل آنكه خليفه است؛ وگرنهد، سختراي استفاده او نيست.
اعلم ايها العزيز!گاه وسوسهيي به ذهن انسان خطور ميكند و ميگويد: "تو هم، حيواني عادي مانند حشرات هستي؛ ارزش بيشتري از آنها نداريخن اثبرابر خالق ذوالجلالي كه زمين و آسمانها را در يد قدرت خود دارد، چه مزيتي و چه نوع خدمتي داري تا به تو بپردازد؟" در مواجهه با اين وسوسه بايد به دو حقيقت زير انديشيد:
١- انسان به رغم عجز و فقر بينهايتاش، با ايمان به حض.
حاز قدرت و غنا و عزت برخوردار ميشود. به همين دليل از مرتبه حيواني ارتقا يافته خليفه (خدا) بر روي زمين شده است.
٦- حضرت حق به موجب احاطه قدرت و عظمتاش، دعاي انسان را ميشنود و نيازهايش را ميبيول آن بير امور زمين و آسمانها نيز مانع پرداختناش به مسايل انسان نميگردد.
سؤال:آيا رسيدگي حضرت حق به امور جزيي و پست، با عظمتاش منافاتي ندارد؟
— 152 —
پا آنجا ر با عظمتاش منافاتي ندارد. بر عكس، عدم پرداختن حضرت حق به اين امور، نقصيست براي عظمت ربوبيتاش. مثلًا اگر مخلوقاتي از روشنايي خورشيد محروم شوند و خارج از حيطه تأثيرگذارياش قرار بگيرند، براي خورشيد نقص بهشمار ميرود، لذا هر يك از تمثالهاي خورشيدعي عنوياي شفاف ميتوانند بگويند: "خورشيد از آن من است؛ خورشيد در كنار من است؛ خورشيد در من است". بنابراين بين ذرات و خورشيد مزاحمتي وجود ندارد. هقادر اوقات (مخصوصاً انسانها، اعم از فرد يا نوع، شريف يا پست) به اعتبار علم و اراده و قدرت، از تجلي حضرت حق برخوردار هستند. هر شيء، و هر انساني ميتواند بگويد: "خدا در كنار من است." حضرت حق مخصوصاً به نسبت ضعف و فقر و عجز اند مشتاا او قربيت داشته و همانطور كه همه موجودات با او مناسبت دارند انسان نيز با او مناسبت دارد؛ و انسان با عجز و فقر بينهايت خويش، با حضرت حق ی كه داراي قدرت و غنا و عظمتي لايتناهيست ی مناسبتي به غايت لطيف دارد.
مذكوريس ميكنيم ذاتي را كه بزرگترين لطف را وارد بزرگترين عظمت، و والاترين شفقت را وارد برترين جبروت كرد؛ قرب بينهايت را با بُعد بيپايان جمع نمود و در بين ذرهها و خورشيدها اخوت ايجاد كرد. خدايي كه با جمع امور متضاد تدهد.
ي مرتبه عظمتاش را نشان داد.
اعلم ايها العزيز! لازمترين و مهمترين چيز بعد از كسب معارف ايماني، انجام اعمال صالحه است. عمل صالح نيز عبارت است از عدم تجاوز به حقوق مادي و معنوي بن و نعمدا، و ايفاي درست حقوق خداوند. علوم مادي اخذ شده از اجانب نيز اگر مرتبط با صنعت و ترقي باشد لازم است، اما اگر مربوط به سفاهت و لااباليگري باشد مُضر خواهحدت اس
اَللّٰهُمَّ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ ارْحَمْ اُمَّةَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ وَ نَوِّرْ قُلُوبَ اُمَّةِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ بِنُورِ الْاِيمَانِ وَ الْقُرْآنِ وَ نَوِّرْ بُرْهَانَ الْجود وجِ وَ عَظِّمْ شَرِيعَةَ الْاِسلْاَمِ آمِينَ
* * *
— 153 —
حبّه
(شامل ثمرهيي از ثمرات بهشت قرآني)
حبّه ميگويد
من شاخ درختم پر از ميوه توحيد
يك شبنمم از يم، پر از لوء لوء تمجيد
بِس رسالهلّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه عَلَى دِينِ الْاِسلْاَمِ وَ كَمَالِ الْاِيمَانِ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ الَّذِى هُوَ مَدو نوع دَائِرَةِ الْاِسلْاَمِ وَ مَنْبَعُ اَنْوَارِ الْاِيمَانِ وَعَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَمَا دَارَ الْقَمَرَانِ
اعلميشود والعزيز!اگر به جهان عظيمي كه ميبيني، با نظر يك كتاب بزرگ نگاه كني نور محمدي، مُركب قلم نويسنده آن كتاب است. اگر همين جهان بزرگ را درختي تخيل كني، نور محمدي، هم دانه و هم ميوه و ثممزبور واهد بود. اگر دنيا را ذيحياتي مجسم فرض كنيم، نور مذكور روح آن ميشود. اگر انساني بزرگ تصورش كنيم همان نور عقل اين انسان خواهد بود. اگر دنيا را باغ بهشتياي زيبا و باشكوه تخيل كنيم، نور محمدي عندليب آن ه ستاربود. اگر آن را كاخي بسيار عظيم فرض كنيم، نور محمدي ناظر و منادي و عامل شرف و افتخار آن كاخ مرتفع خواهد بود كه مقر سلطنت و حشمت آن سلطان ازل است و در برگيرنده
— 154 —
تجليات جمالي و آثار صنعت او. نور مذكور همه انسانها را دعوت و تمام آثا بر رت و امور خارق العاده و معجزهها را برايشان تعريف ميكند. دعوت او براي ايمان به صاحب و صانع آن كاخ (عظيم)، پر جذبه و حيرت افزاست.
اعلم ايها العزيز!ميوه درخت آفرينش، انسان است. بديهيست كه ميوه، كاملترين بخش يه ميشاي درخت است؛ در عين حال دورترين عضو درخت از ريشه ميباشد. به همين سبب حاوي خواص و مزاياي تمام اجزاست؛ به همين ترتيب هسته عالم خلقت، كه در حكم علت غايي آن ميباشد، انسان است.
آنگاه يكي از افراد انسان كه ثمره شجره مذكور ميباشد، هسته هاند.
سلام در نظر گرفته شده است. به سخن ديگر هسته ياد شده هم بنيانگذار عالم اسلام است هم پايه و اساس آن و هم خورشيد (تاباناش). ليكن هسته (مركزي) هسته مذكور، قلب است. قلب نيز به دليل نيازهايي كه دارد با انواعاي فنااي عالم ارتباط بسياري دارد. نيازمند تمام انوار اسماي حسنيست. قلب، خواستهها و همين طور دشمناني به قدر جهان دارد؛ و تنها بهواسطه غني مطلق و حافظ حقيقيست كه ميتواند به يقين و آرامش برسد.
قلب، قابليتي دارد كه ميتواند مانند يك نقشه يا خلاصهَافُ اده، همه عالم را نمايندگي كند. قلب همچنين جز واحد احد، در مركز خود پذيراي چيز ديگري نيست. جز بقايي سرمدي به چيز ديگري راضي و خشنود نميشود.
قلب كه هسته (وجود) انسان است اگر زير سايه عبوديت و اخلعت بزر اسلاميت سيراب، و با ايمان بيدار شود، با امري كه از عالم نوراني و مثالي امر ميرسد چنان شجره نوراني و سرسبزي خواهد شد كه ميتواند تبديل به روح عالم جسماني آن گردد. اگكنار د قلب ياد شده چنين تربيتي نبيند هستهيي خشك باقي خواهد ماند؛ در اين صورت بايد به قدري با آتش بسوزد تا تبديل به نور شود.
به همين صورت آنأله دولب، خادمان بسيار زيادي دارد كه اگر با حيات قلب زنده شوند و بسط و گسترش يابند، عالم پهناور (هستي) برايشان محل تفريح و تفرجگاه ميشیود. حتي خيال كه از خادمیان قلب است مثلًا با وجود آنكه
— 155 —
ضعيفبلكه ب بيارزشترين است، صاحب زنداني و دربند خود را در همه جهان ميگرداند و شاد ميكند. سر كسي را كه در شرق نماز ميخواند زير حجر الاسود به سجده ميگذارد، و براي حفظ شهادتيناش آن رابرهاي ر الاسود ميسپارد.
بني آدم ميوه و ثمره كائنات است؛ همچنان كه در خرمن، گندمها را ميكوبند و در نتيجهي تصفيه، دانههیا ميمانند و ذخيره ميشوند،عرصه قيامت نيز خرمنيست كه بني آدم را به عنوان ثمره و سنباين دوم، انتظار ميكشد.
اعلم ايها العزيز!هر انساني در اين عالم عمومي و مشهود، جهاني مخصوص به خود دارد. اين عوالم خاص عين عالم عمومياند، با اين تفاوت كه مركز عالم عمومي، خورشهَ اِل و مركز عوالم خصوصي، شخص است. كليد هر عالم خصوصي، در اختيار صاحب آن عالم است و با لطايف وجودي او پيوند دارد. صفا، حسن و قبح، و نور و ظلمتِ عوالم شخصي مذكور، تابع اشیخاصيست كه مركز آنها هستند. باغر مهالصويرش در آينه ديده ميشود، در حركت و تغيير و ساير احوال، تابع آينه است؛ به همين ترتيب، عالم هر شخص نيز تابع شخصيست كه مركز آن است؛ مانند سايه و مثال.
بنابازگاريا نظر بر كوچكي جسم، گناهاناش را نيز كوچك مپندار. زيرا ذرهيي قساوت قلب، تمام ستارگان عالم شخصي تو را دچار كسوف ميكند.
اعلم ايها العزيز!من سي سال است كه با دو طاغوت مبارزه ميكنم، يكي از آنها در انسان، و ديگري در جهان است. يكي اَنَا ، و آروني اي "طبيعت" است.
طاغوت اول را غير ارادي، مانند آينهيي سايهوار ديدم. كساني كه به قصد يا بالذات، به اين طاغوت نظر ميكنند و به آن اهميت ميدهند نمیرود و فرعیون ميشوند.
طاغوت دوم را به صوعَاتِعتي الهي، و صبغهيي رحماني يعني رنگي داراي نقش ديدم. اما اگر آن را به ديده غفلت ببيني گمان ميكني طبيعت است و ماديون آن را خدا ميپندارند. با اين وجود همين چيزي را كه طبيعت ميپندارند خلقتي اقرآن كحضرت حق را حمد و سپاس كه به فيض قرآن، مبارزهيي كه گفتم، با مرگ هر دو طاغوت و شكستن هر دو بت به نتيجه رسيد.
— 156 —
همچنان كه در رسالههاي"نقطه، قطره، ذره، شمه، حبه، و حباب"توضيح داده و اثبات كرحكيم مپرده موهوم طبيعت كنار رفته و در زير آن، شريعت فطري الهي و صنعت شعوريه رحماني همچون خورشيد ظاهر گرديده است؛ به همين ترتيب از انَاَ كه بر فرعونيت دلالت دارد، هُوَ نمايان شد كآسمانهاش به صانع ذوالجلال ميباشد.
اعلم ايها العزيز!در دنيا امور فراواني مربوط به توست، اما تو نه از ماهيت آنها خبر داري و نه از عاقبتشان.يكي از آنها بدنات او فقط ن تو وقتي جواني مانند گلي زيبا لطيف و ظريف است، اما در سالمندي پوست بدنات مانند گلهاي پژمرده و خشك زمستاني ميشود.
يكي هم حيات و حيوان شوق ب.سرانجامِ اين هم مرگ و زوال ميباشد.
يكي هم انسانيت است،كه بين زوال و بقا در حال تردد ميباشد. بايد با ذكر دائم باقي از آن محافظت كرد.
يكي هم عمر و زندگيست.حدود آن در حاتعيين كردهاند. نه ميشود قدمي به عقب برداشت و نه به جلو. به اين خاطر نه غمگين باش نه دردي بكش. لازم نيست آرزوهاي بلندي را كه از تحملاش عاجزي و طاقت حمي را كرا نداري بر خود بار كني!
ديگري، وجود است.در اصل وجود ملك تو نيست. مالك آن فقط، مالك الملك ميباشد. او بيش از تو، نسبت به وجودت مهربان است؛ بنابراين وقتي خارج از دايره امرِ مالك حقيقي، در كاترين دخالت كني موجب زيان ميشوي. (مانند حرصي كه نتيجهاش نااميديست.)
يكي هم بلا و مصیايب است.اينها از بين ميروند دوامي ندارند. وقتي به زوالشان فكر كني ضدشان به ذهن خطور ميكند و لذت بخش ميشود.
مطلب ديگر اين است كه تو در اينجا مسافريو قراراستاد ه جاي ديگري بروي. مسافر به چيزي كه نميتواند با خود ببرد دل نميبندد؛ همچنان كه از اين خانه بيرون ميروي اين شهر را هم ترك خواهي كرد؛ همين طور از اين دنياي فاني هم خواهي رفت. پس بكوش با عزت بيرون بروي. وجودت را فداي موجدت
— 157 —
كن. در مقابل پاداشات را خواهي گرفت. اگر اين كار را نكني يا همچون باد هوا زايل خواهد شد يا چون متعلق به اوست باز هم بهسوي او باز خواهد گشت.
اگر به وجودت اعتماد كني دچار عدم ميشوي؛چرا كه فقط با ترك وجود است كه وجود خواهي يافت. همين طستناد در پي ارزشمند كردن وجودت هستي بدان كه فقط نقطهيي از آن در اختيارت خواهد بود. سراسر وجودت با جهات اربعهاش به عدم خواهد پيوست. همان يك نقطه را هم اگر رها كني، وجوم قواعتمام معنا غرق نور ميشود.
مطلب ديگر لذتهاي دنيويست.اين نيز وابسته به قسمت است. انسان در طلب اين لذتها دچار زحمتي ذليلانه ميشود. لذتهاي دنيوي به سرعت زوال مييابند، لذا آدم عاقل به آنها دل نميبندد و برايه همه زش قايل نميشود.
عاقبت دنيا هر چه كه باشد، ترك لذايذ دنيوي اوليست،زيرا عاقبتات يا سعادت است، كه سعادت با ترك اين لذايذ امكان پذير ميشود؛ يا شقاوت است. آيا كسي كه در انتظار مرگ و اعدام است از تزيين و آراستن چوبهي دابرابر ميبرد؟ ترك لذتها براي كسي كه به سبب كفر، عاقبت دنياي خود را متوهمانه عدم مطلق ميداند نيز اوليست، زيرا آلام اليم عدم مطلق را از عدمهاي خصوصي و مقيدي كه از زوال لذتهاي مذكور حاصل ميشود، هر لحظه حي كه تد. چنين لذتهايي بر چنان آلامي غلبه نميكنند.
اعلم ايها العزيز!گوسفندي را تصور كن كه در گلهييست. گله از مرتع عبور كرده، و چوپان براي بازگرداندن گوسفندان سنگي پرتاب ميكند و سنگ به همان گوسفند م خارق گوسفند در اين وضعيت با زبان حال خواهد گفت:"ما تحت فرمان چوپان هستيم. او بيش از ما به فكر منفعت ماست. اينك كه راضي نيست، برگرديم."لذا گوسفند باز ميگردد و گله نيز در پي آن باز ميگردد.
اي نفس! تو بيش از آن گوسفند، سركش و ار ببرنيستي. وقتي با سنگ مصيبتي مواجه شدي كه به دست تقدير پرتاب شده است
إِنَّا للّٰه وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ
(بقره: ١٥٦)
بگو و رو بيم خم حقيقي كن، به سوي ايمان بيا و آزرده خاطر مشو. او بيش از تو به تو ميانديشد.
— 158 —
اعلم ايها العزيز!قلب تو را براي آنكه به قصد مشغول امور دنيوي شود نيافريدهاند، توضيح مطلب چنين است:
مشاهده ميكنيم كه قلب به سوي هر چيزيرتبه بت دراز كند با تمام قوت و شدت به آن وابسته ميشود. با اهتمام فراوان آن را بهدست آورده و به آغیوش ميگيرد و ميخواهد تا ابد همواره با آن باشد. براي آن چيز كاملًا فنا ميشود. لذا هميشه در طلب بزرگترين و ماندگارترين چيزهاست. اين در حاليست كه هر چيزي
امور دنيوي، در مقايسه با آمال و آرزوهاي قلب، چون تار موييست. به عبارت ديگر قلب پنجرهييست گشوده شده بهسوي ابد الآباد؛ و به اين دنياي فاني خشنود نميشود.
اعلم ايها العزيز!قرآن از آسمان نازل شده و با نزول قرآن، مائدهيي آسماني و سفرهيي، بر صهم نازل شده است. اين مائده حاوي صفحاتي تفكيك شده و متناسب با اشتها و استفاده طبقات بشر ميباشد. اولين صفحه در سطح اين مائده مختص طبقه عوام است.
بهطور مثال آيه كريمه
اَنَّ السَّموَاتِ وَالْاَرْضَ را فراَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا
(انبياء: ٣٠)
معناي زير را به اولين طبقه بشر ميفهماند:
آسیمان قابليت آن را ندارد كه صیاف و بدون ابر باران بباراند؛ و زمرد، دسنميتواند در حالي كه خشك است نباتات را بروياند. سپس در هم تنيدگي آنها را از بين برديم و جدايشان كرديم. از يكي، آبهايي فرو باريد و در ديگري نباتات سر برآوردنون خور كريمه
جَعَلْنَاَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَىٍّ
(انبياء: ٣٠)
بر همان معنايي دلالت دارد كه آيه پيشين بيان داشت. غذاهايي كه از حيات حيواني و نباتي محافظقُرْآنند صرفاً از به هم پيوستن زمين و آسمان تولد مييابند.
در آن سويِ صفحه مربوط به عوام در آيه مذكور، صفحه ديگري از اين قرار وجود دارد: موضوع، اشاره حصر ني سِرشتهيي كه از نور محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آفريده شده است؛ و حاصل آمدن سيارات و خورشيد از معجون و خمير آن نیور. آنچه با دلالت خود اين صفحه را تأييد ميكند حديث شريف اَوَّلُكه خطاَلَقَ اللّٰهُ نُورِى است.
— 159 —
مثال دوم: درصفحه مربوط به عوام در آيه كريمه
اَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْاَوَّلِ بَلْ هُمْ فِى لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ
(ق: ١٥)
معناي زير وجود دارد:
"آنها با اينكه شه رسالهده، و به آفرينش نخستشان اقرار ميكنند، آفرينش دومشان را كه سهلتر و سادهتر است دور ميبينند."در پشت اين صفحه، برهان عظيمي وجود دارد كه در خصوص سهولت كامل ادر بهنشر، روشنگري ميكند.
اي ابلهي كه منكر حشر و نشر هستي! توجه نكردهيي در طول عمر خود تاكنون چند بار جسمات دچار تبديل و تبدّل شده است؟ آيا خبر داري همچنان كه صبح و شام جامدر حال عوض ميكني، هر سال نيز يك بار كل جسمات تبديل و تجديد ميشیود؟ شايد در هر سال، يا هر روز بخشهايي از جسمات ميميرند و امثال آنها جايگزينشان ميشوند. به ب قلم ه قادر به درك اين مسأله نيستي؛ چرا كه مغزت تهي از خرد است. اگر ميتوانستي در اين باره فكر كني حشر و نشر را كه همواره هزاران نمونه آن در عالم رخ ميدهد انكار نمد و مُ بايد نزد طبيب روي و مغزت را معالجه كني.
اعلم ايها العزيز!بلاهت و حماقت نفس را ببين! با آنكه توسط پروردگاري مختار و حكيم رشد مييابد و تربيت ميشود، و پنج نقه ميداند مملوك و مصنوع آن رب حكيم است، و اين تملك و تربيت در همهي افیراد و انیواع و اجنیاس جاريست، و به همين واسطه، موضوع، شكل يك قاعده كلي را ميگيرد؛ و اين فيض علاوه بر آنكه همه موجوورد و شامل ميگردد، داراي نوعي اجماع و تصديق فعلي نيز ميباشد؛ حادثهيي را كه صورت قانون و قاعده دارد، و اصلي را كه كسب كليت ميكند ميبيند و به جاي آنكب ميشو و اطمينان يابد، تجليات اسمايي را كه در تمام آفاق جلوهگر است (و خود او نيز در جلوههاي مذكور سهمي دارد) واسطه پوشيدگي و علامت اهمال ميپندارد. تو گويي بالاتر از نفس او كسي نيست كه همه احوال او را كنترل تفاوت ذا خود را در افعالي كه انجام ميدهد مشابه "هو"اي مستتر در فعل ميبيند. نفس گستردگي تجليات را به امتناع و
— 160 —
بزرگي و عظمتاش را به عدم حمل ميكند و اين چنين دست به مغالطهيي ميزند كه شيطان را نيز شرمسار ميكند.
اعلم ايهاآرزوهاز!نفس همواره در اضطرابها و نگرانيها از اوهام نجات نيافته و رو بهسوي توكل نميكند. نفس به حكم قَدَر راضي نميشود؛ در حالي كه طلوع و غروب و ساير مقدرات انسان درالصَّلنيا، همچون معيّن و مقدر بودن طلوع و غروب خورشيد، با قلم تقدير بر پيشانياش نوشته شده است. حتي اگر بخواهد سر خود را بر سنگ بكوبد تا نوشتههاي مذكور از بين بروند، سرش خواهد شكست و نوشتهها را چيزي نخواي مذكو
انسان بايد به قطع و يقين بداند وقتي با فرار به خارج آسمانها و زمين راه نجاتي ندارد، چارهاش رضاي محبت آميز به ربوبيت خالق كل شيء است.
اعلم ايها العزيز!اگر صانع چيزي در درون آن باشد، الزاساله ديد مناسبت تامي بين آنها وجود داشته باشد. در آن صورت شمار صانعها ميبايست به تعداد مصنوعات افزايش يابد؛ كه امر محاليست. پس امكان ندارد كه صانع در درون مصنوع باشد. مثلًا كتابي كه در چاپخانه تكثي بر كمد به هر حال با قلم يك نويسنده نوشته ميشیود. نقشهیا و حروف آن كتاب به خیودي خیود منتشر نميشوند. نويسنده نيز درون صنعت كتابت نيست؛ درغير اين صورت انتظام آن از بين خواهد رفت. پسظ ادراگفت نقشهاي مصنوع از خودش نيست، و با قلم قدرت بر تقدير قدر نگاشته ميشود.
اعلم ايها العزيز!عقل حال بسيار غريبي دارد. صاحب چنان يد طولاييست كه گاه محيط بر كائنات ميشود و آن را در آغوش ميگيرد. گاه از دايرهي واسط بيرون ميرود و تلاش ميكند در امور بالاترين دايرهها دخالت كند. گاه نيز در قطره آبي خفه شده و در ذرهيي از بين ميرود و در تار مويي ناپديد ميشود. با اين حال ميداند كه تمام هستياش منحصر به چيزيست كه در آن فنا ميشود و از بين ميرود. نيز وقتي وارد ود مرت ميشود دوست دارد تمام عالم را همراه خود ببرد.
— 161 —
اعلم ايهیا العیزيز!اگر مالكيت و ظليّت جهان يا وجیود بر عهده تو باشد، به سبب دشواري تعهد و محافظت و ترس و واهمه، لذتي از نعمتها نخواهي برد، و دائماً ناخشنود خواهي بود، زيرا عزيز!ل تدارك نقصانها و محافظت موجودات از تلف شدن، همواره با اوهام و ترس و مشقت مواجه خواهي بود. اين در حاليست كه نعمتهاي مذكور در حيطه تعهد مُ.
لَيم است. كار تو خوردن و نوشيدن از سفره احسان او و سپاسگزاري و شكر است. شكر كردن نه تنها زحمتي ندارد، بلكه برعكس، لذت نعمت را افزايش ميدهد. زيرا معني شكر، ديدن انعام در نعمت است. قايق رنعام، درد حاصل از زوال نعمت را دفع ميكند، زيرا نعمت وقتي زائل ميشود منعم حقيقي جاي آن را خالي نميگذارد، با مشابه آن پر ميكند، و تو از تجديد آن لذت ميبري.
آيه كريمه
وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعقدرت خينَ
(يونس: ١٠)
دلالت بر عينيت حمد و لذت دارد، زيرا حمد، شجره انعام را در ثمره نعمت نمايان كرده؛ و به اين ترتيب درد و الم كه از تصور زوال نعمت حاصل ميگردد از بين ميرود؛ چرا كه درخت ميوههاي زيادي دارد؛ اگر ميوهيي ين هم ن برود ميوه ديگر جايگزين آن ميشود؛ بنابراين حمد، عين لذت است.
اعلم ايها العزيز!معلومات آفاقي، يعني دانستنيهايي كه از بيرون، از دور دبه نوعسب ميشود، نميتواند از اوهام و وسوسهها تهي باشد، ليكن معلومات انفسي و دروني كه ذاتاً محل ادراك وجدانيست، بري از اوهام و احتمالهاست؛ بنابراين لازم است از مركز به محيط، و از داخل به خارج نگاه كعدم مي اعلم ايها العزيز!با اين تمدن سفاهت پيشه كنوني كه كره زمين را تبديل به دهكدهيي كرده، پرده غفلت ضخيمتر شده است. تعديل اين امر نيازمند همت والاييست. اين تمدن هم چنين منافذ بسيار زيادي از روح بي بسيابهسوي جهان گشوده است. بستن آنها نيز توسط كساني ميسر است كه از لطف الهي برخوردار شده باشند.
— 162 —
اعلم ايها العزيز!يك ذره، با تجلي خورشيد بزرگ، يعني به اعتبار منعكس نمودن آن در نايي مورشيد را شامل ميشود و در برميگيرد؛ اما با اين حال قادر نيست دو ذرهي كوچك ديگر را به اعتبار حجمشان در درون خود جاي دهد؛ بنابراين همچنانچنان رههاي باران حامل تمثال خورشيد ميشوند، ذرات و مركبات عالم نيز ميتوانند به اعتبار تجلي و انعكاس، در استناد به علم و اراده (الهي) مظهر لمعات قدرت نوراني ازلي شوند. ليكن سلول بسيار ريزي كه درون چشم ديبراي مود نميتواند منبع قدرت، ادراك و ارادهيي باشد كه تأثيراتاش در اعصاب و رگها و شراين مشهود است. براساس اقتضاي اين صنعت شگفت آور، نقش و نگار دقيق و منظم، و حكمت بسيار ظريف، هر ذره يا هر شيء مركبي در كائنات، بايد منبع و مصدر صفات محيط و مدعا كنص الوهيت، يا آينه لمعات تجلي شمس ازلي شود كه متصف به صفات مذكور است.
در حالت اول، به تعداد ذرات عالم، محال وجود دارد؛ بنابراين، هر ذره با اقرار به اينكه از تحمل آن بار سناري حستوان ميباشد، شهادت ميدهد كه"موجد، خالق، رب، مالك و قيوم فقط خداوند است"و آن را اعلام ميكند؛ به همين ترتيب هر ذره و هر شي مُركبي با زبانهاي مختلف و با دلئنات ر گوناگون بيت زير را ترنم ميكنند:
عِبَارَاتُنَا شَتَّى وَ حُسْنُكَ وَاحِدٌ وَ كُلٌّ اِلَى ذَاكَ الْجَمَالِ يُشِيرُ
آري، هر حرفي به وجهي بر وجود خويش دلالت دارد؛ ليكن دلالتاش بر كاتب و صانع خود از وجوه متعدد است.
تَاَمَّلْ سُطُورَ الد و ازنَاتِ فَاِنَّهَا * مِنَ اْلَمَلَاِ الْاَعْلَى اِلَيْكَ رَسَائِلُ
اعلم ايها العزيز!چيزهاي متعددي چون شيشه، آب، هوا، عالم مثال، روح، عقل، خيال و زمان هست كه محل و مظهر تجلي تمثال و انعكاس ميباشند. تمثال ماديات كدر، منفصل و در حكم م اللّٰد، زيرا به رغم تفاوتشان با اصل خود، از خواص اصل خويش نيز محروماند. تمثال موجودات نوراني هم متصل به اصل خودشان است، و از خواص اصل خود برخوردار بوده، و غير اصلشان هم نيستند. بنابراين اگر حضرت حق گرماي خورشيد را چون زندگي، ضيايش را
#1ن دانهنند ادراك، و رنگهاي موجود در نور خورشيد را مانند احساس قرار ميداد تصوير بازتاب يافته خورشيد در آينهيي كه در دست توست با تو سخن ميگفت، زيرا خورشيد تا زماني كه بازتاب تصويرش موجود باتا با اي گرما، نور و رنگ خواهد بود. در آن صورت با گرمايش حيات مييافت، با ضيايش داراي ادراك و با رنگهايش از احساس برخوردار ميشد و ميتوانست با تو سخن بگويد. براساس اين سرّ است كه رسشاره مم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در يك لحظه ميتواند از همه صلواتهايي كه برايش فرستاده ميشود آگاه گردد.
اعلم ايها العزيز!عبارات سُبحانَ اللّٰه و الْحَمْدُ للّٰه متضمن توصيف حضرتِ حق با صفات جلالي و جما اسیلات. سُبحانَ اللّٰه كه در برگيرنده صفت"جلال"است بر دور بودن بنده و مخلوق از خداوند ناظر است.
الْحَمْدُ للّٰه نيز كه داراي صفت جمال است بر نزديك بودن حضرت حق با رحمت خود به بنده و مخلوقات اشاره دارد. به طور مثال خورشيد در ْكَائِا ما داراي دو وجه قرب و بُعد است. به لحاظ قربيت، گرما و ضيا ميدهد؛ و از لحاظ بُعديت از مضرات انسانها پاك و بري ميباشد. بدين اعتبار انسان در برابر خورشيد فقط ميتواند قابل باشد نه فاعل و مؤثرمد حاصه همين ترتيب (بلا تشبيه) از آنجا كهحضرت حق با رحمتاش به ما نزديك است او را حمد ميگوييم؛ و چون ما از او دور هستيم تسبيح او را بر زبان ميرانيمعدم صرراين زماني كه با رحمتاش متوجه قربيت خداوند ميشوي حمد او را به جاي آور؛ و هنگامي كه متوجه دوري از او ميشوي تسبيح گوياش باش.ليكن دو مقام مذكور را در هم ميامان براو نظر ياد شده را تركيب مكن تا حق و استقامت با يكديگر ملتبس نشوند. تا وقتي التباس و امتزاجي صورت نگرفته، هر دو مقام و نظر را ميتوان تبديل يا جمع كرد. سُبحانَ اللّٰهِ وَ بِحَمدِهِ عبارتيست كه هر دو مقام را جمعفته شواست.
— 164 —
اعلم ايها العزيز!براي چهار چيز، دنيا را نه به لحاظ كسب، كه قلباً بايد ترك كرد:
١- عمر دنيا كوتاه است و به سرعت به سمت زوال و غروب ميرود. لذت وصال با الم زوال پايان ميپذيرد.
٦- لذتهاي دنيا به عسل زهرآگين ميماند. به هماننع شهاكه لذت دارد درد و الم هم دارد.
٣- "قبر" كه در انتظار توست و تو نيز به سرعت به سمت آن ميروي امور تزيين يافته و لذتبخش دنيا را به عنوان هديه و ارمغان نميپذيرد، زيرا هر آنچه اهل دنيا زيبا ميپندارند در آنجا زشت مينمايد.ر انتظ نسبت ماندن در ميان دنيا و قبر، به نسبت يك ساعت بهسر بردن در ميان دشمنان و حشرات مضر و سالها اقامت در حضور دوستان و بزرگان ميماند. با اين وصف، حضرت حق نيز تو را به ترك لذت يك ساعته ميخواند تا سالها در انتهايوستانات با آرامش سر كني. پس بهتر است قبل از آنكه با غل و زنجير و دستبند راهي شوي دعوت خداوند را اجابت كني.
فَسُبحان الله! فضل و كرم حضرت حق به انسانها بسيار زياد است؛ طوري كه مالي ربين" مزد انسان به وديعه نهاده است، به قيمت بالايي از او خريداري و آن را ابقا و حمايت ميكند. اگر انسان مال مذكور را تملك كرده به خداوند نفروشد دچار بلاي عظيمي ميشود، زي سرعت ي حمل آن را متقبل ميگردد. و اين در حاليست كه قدرتاش براي ايفاي تعهد كفايت نميكند. اگر اين بار را بر گرده خود گذارد، كمرش خواهد شكست؛ و اگر به دستاش گيرد نخواهد توانست نگه دارد. سرانجام را شريگان از بين ميرود و زوال مييابد و فقط گناهاناش ميراث ميماند.
اعلم ايها العزيز!معني شعر زير كه شامل حال من هم ميشود چنين است: در دوران جوانيام كه به شب ميماند، چشمانام بسته بود، تو گويي در تزكيهه سر ميبردم؛ اما در بامداد سالمندي بيدار شدم.
وَ عَيْنِى قَدْ نَامَتْ بِلَيْلِ شَبِيبَتِى * وَ لَمْ تَنْتَبِهْ اِلَّا بِصُبْحِ مَشِيبِ
— 165 —
در جواني گمان ميكردم به بلندترين قله بيداري رسيدهام. اينك ميفهمم كه بيداري نبوده است. در عميون خورچاه خواب بهسر ميبردم. فكر ميكنم "بيداري روشنفكرانه" كه متمدنان با افتخار از آن دم ميزنند نيز از همان نوعِ بيداري زمان جواني من است.
مثال آنان حكايت فرديست كهنان كهاب بوده، و در عالم رؤيا بيدار شده و خواب خود را براي ديگران تعريف ميكند. بيداري او در خواب اشارتيست بر اين نكته كه از مرحله سطحي خواب به مرحله عميق و سنگين آن انتقال يافته ذره تنين خوابيدهيي مانند مُرده است، او چگونه ميتواند آدمهاي نيمه خواب را بيدار كند؟
اي كساني كه در خوابيد و خود را بيدار ميپنداريد!در امور ديني با مسامحه و تشبه جليلد متمدنان نشويد، زيرا فاصله موجود بين ما بسيار ژرف و عميق است. شما قادر به پر كردن اين فاصله و ايجاد خط ارتباط نيستيد. در اين صورت يا شما هم به آنها ملحق ميشويد يا گمراه شده و از بين ميرويد.
اعلم ايها العزيز!مبه فاعر ماهيت خود، مخصوصاً اگر دوام داشته باشد، حامل بذر كفر است. تداوم معصيت، سبب انس و الفت شده و بعد از مدتي فرد شيفته و مبتلاي آن ميشود. به جايي ميرسد كه ديگر امكان ترك آن را نمييابد. سپس آرزو ميكند معصيت مذكورا مراتكيفر نشود. به موازات تداوم اين وضع، بذر كفر سر برميآورد. همين معصيت سرانجام سبب انكار كيفر و آخرت ميگردد.
به همين ترتيب فرد گناهكار به دليل شرم و خجالت مترتب بر معصيت، مدعي گناه نبودن معصيت مذكور ميشود؛ در نتيجه فرشتگان آگاه از آن معصيتَ الْوكار ميكند. او حتي بر اثر شدت شرمساري، آرزو ميكند قيامت و روز حسابرسي وقوع نيابد.
چنين فردي اگر با كمترين وهمي در نفي يوم الحساب مواجه شود آن را برهكره زميم قلمداد ميكند. در نتيجه، قلبِ كساني كه اظهار ندامت و پشيماني نكنند و گناه را كنار نگذارند، تيره و تار شده و از بين ميروند. اَلْعِيَاذُ بِاللّٰه...
— 166 —
اعلم ايها العزيز!اينك لمعههاي شرح داده شده در يكي از آثارم به نانند بعات"را خواهي خواند كه درباره اعجاز و بلاغت قرآن معجز البيان است:
١- رواني قابل توجهي در تلاوت قرآن هست كه براي هيچ زباني ثقيل نيست.
٢- سلامت چشمگيري (در قرآن) وجود دارد كه از خطاهاي لفظي و معد آمدهريست.
٣- تساند شگرفي در بين آيات مشاهده ميشود. آيات مانند بناهاي محكم، در اتكا به يكديگر، ساختمان قرآن را از تزلزل محافظت ميكنند.
٤- در قرآن تناسب، تجاوب و تعاون چشمگيري هست. آيات قرآن همچنان كه نسبت به هم غريبه نيستاشد با وضوح و روشني يكديگر كمك كرده و پاسخگوي استيضاح همديگر ميباشند.
٥- با اينكه بخشهاي مختلف قرآن در زمانهاي جداگانه نازل شدهاند، چنان شدت تناسبي دارند كه:ابلهنزول (همه آيات) به يكباره بوده است.
٦- به رغم انفكاك و تباين اسباب نزول، تساند آيات چنان است كه تو گويي سبب واحدي در كار بوده است.
٧- با آنكه آيات قرآن پاسخ سؤالهاي مكرر و متفاوت است، اما بر اثر شدت امتزاج و اتحاد، گويي فقط ست، ازسؤال مواجه است.
٨- با آنكه قرآن بيانيست درباره رخدادهاي متعدد و متغاير، اما چنان نظمي دارد كه گويي حادثه واحدي مطرح است و قرآن پاسخ همان يك حادثه است.ع متوس قرآن بر اساس روشهايي مناسب و قابل فهم براي مخاطبان نازل شده است، روشهايي كه از آنها به "تنزلات الهي" تعبير ميكنند.
١٠- با اينكه كلام قرآن متوجه انسانهاييست دنه انازمانها و مكانها، ليكن از چنان سهولت بياني برخوردار است كه گويي فقط يك مخاطب دارد.
١١- براي رسيدن به غايات ارشاد، تكرارهايش تحقيق و تقرير را افاده ميكند. با اين حال تكرارهیاي موجود در قرآن خللي ايجوظيفه يكند و ذوق را از بين نميبرد. مطالب قرآن در صورت تكرار رايحهيي چون مشك دارند.
— 167 —
١٢-قرآن قوت و قوّت قلوب و شفاي روحهاست. تكرار غذا قوّت را ميافزايد. مطالب قرآمي خياكراري كه دارند، به دليل مألوف و مأنوس بودنشان، لذت بخشتر ميشوند.
١٣- انسان در حيات مادي خويش، هر لحظه به هوا، همواره به آب، هميشه و هر روز به غذا، و هر هفته به نور نيازمند است. تكرار اين موارد در حد ذاگفتار تكرار نيست بلكه به سبب تكرار نيازهاست. به همين صورت انسان به جهت حيات روحي خود به همه انواع غذاهاي معنوي ذكر شده در قرآن محتاج است. به بعضي مانند هُوَ اللّٰهُ در هیر لحظه نيیازمند است، زيرا روح با چنين ذكندگي بفس ميكند. نياز انسان به مواردي از اين قبيل، همواره و هميشه است. قرآن مطالب مربوط به نيازهاي حيات قلبي انسان را تكرار ميكند. براي نمونه بِسمِ الله مندركه براي قلب و روح چون نسيمي اطمينان بخش است بنا بر كثرت نياز انسان، بارها تكرار ميشود.
١٤- تكرار برخي حوادث جزيي مانند داستان موسي نمايد؛است بر اينكه داستان مذكور داراي قاعده بزرگيست.
خلاصه: قرآن هم ذكر است؛ هم فكر، هم حكمت، هم علم، هم حقيقت، هم شريعت، هم شفاي قلوب است اگر ذ هدايت و رحمت است براي مؤمنان.
اعلم ايها العزيز!يكي از حالات عجيب فطرت انساني اين است كه هنگام غفلت، احكام لطايف و حواس وجودي خود را به اشتب ميخوابه سازي ميكند و قادر به فرق گذاري نيست. مثلًا مجنوني كه دست و چشم را شبيه هم ميداند و نميتواند ميان خدمات و وظايفشان تفاوت قائل شود، دست خود را بهسوي چيیزي دراز ميكند كه دبط با رتفعيست و او آن را با چشم خود ميبيند. از آنجا كه دست همسايه چشم است گمان ميكند همان كاري را كه چشم ميكند دست هم ميتواند انجام دهد.
به همين ترتيب انسان غافل با آنكه از كمترين و جزييترين تنظيم (امور وجودي) خود ناتوان است با خيال و غرور، م، اَله متعرض افعال حضرت حق ميشود.
— 168 —
يكي ديگر از حالات عجيب فطري انسان اين است كه اگر تفاوتي از نظر جسم و صورت در بين افراد انسان وجود داشته باشد، بسيار اندين، رو اما از نظر روحي و معنوي فاصله بين آنها به قدر فاصله ذره تا خورشيد است. ليكن در ميان حيوانات چنين نيست. مثلًا ماهي و پرنده از نظر ارزش روحي فاصلن ديگربا هم دارند. كوچكترين آنها مانند بزرگترينشان است. دليل اين امر آن است كه توان روحي انسان را محدود نكردهاند. انسان با انانيت چنان سقوط ميكند كه مساوي ذره ميشود؛ با عبوديت و بندگي نيز چنان ارتقا مييابد و بالا ميرود كه خورشيد د.
ل ميشود. (مانند حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام )
اعلم ايها العزيز! اساس در موجودات عدم نيست، بقا و ماندگاريست. حتي برخي چيزهاي سريع الزوال مانند كلمات، اها را و تصورات كه گمان ميكنيم معدوم ميشوند نيز از بين نميروند. آنها با تغيير صورت و وضعيت خود، مصون از زوال، در برخي جاها ميمانند و راهي عدم مطلق نميشوند. حكمت جديد كه فن ناميده ميشود، بر اين سرّ واقف شده است، اما اين وقوف و آگاهي نتوانستل وجودوضوح كاملي بيابد. لذا از سر افراط و خطا ميگويد: "در عالم، عدم مطلق وجود ندارد؛ آنچه هست تركيب و تجزيه است." دليل اين امر نيز آن است كه با صنعحقيقي)حق تركيب در عالم وجود دارد؛ به اذن او تحليل و به امر او وجود يافتن و اعدام وجود دارد.
يَفْعَلُ اللّٰهُ مَا يَشَاءُ وَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ
اعلم اشعله
عزيز!قبر، دري گشوده بهسوي عالم آخرت است. در پشت آن، رحمت، و برابرش عذاب است. همه دوستان و عزيزان در پشت آن در ايستادهاند. آيا زمان آن نرسيده است كه تو هم به آنها ملحق شوي؟ آيا شوق و علاقه رفتن عَنِ ها و ديدارشان را نداري؟ آري، زمان رفتن نزديك شده است. براي پاك شدن از آلودگيهاي دنيا شستشويي لازم است؛ در غير اين صورت دوستانات تو را پليدمُحَم و از ديدار با تو اكراه خواهند داشت.
اگر به من بگويند امام رباني احمد فاروقي امروز در هندوستان زنده است و براي زيارتاش دعوتي صورت گرفته، با تقبل همهي زحمتها و خطرهیا به ملاقاتاش ميروم؛بنابراين، خورشيد دو عالم كه در قرآن، "محمد،" در انجشد دار69
"احمد،" در تورات "اَحيَد" ناميده شده، در آن سوي قبر با ميليونها احمد فاروقیي كه پيرامیوناش هستند سیاكن است. چرا براي ديدار با آنهیا شتاب نميكنيمق است.ماندن اشتباه است.
بايد به مباني زير توجه كرد:
١- همه چيز مسخر كسيست كه عبد خدا باشد؛ و كسي كه عبد خدا نباشد هر چيزي دشمن اوست.
٢- هر چيزي با قَدَر، تقدير شده است. به قسمتات راضي باش تا آسوده باشي.
٣- مُلك از آن خرا باط به صورت امانت در اختيار توست. خداوند اين امانت را ماندگار نموده، براي تو از آن محافظت ميكند. اگر در اختيار تو بماند به رايگان زائل ميشود و از بين ميرود.
٤- در چيزي كه تداوم نداشته باشد لذت نيست. تو فاني هستي؛ و حقيم زايل ميشود؛ دنياي مردم نيز از بين ميرود؛ صورت فعلي عالم نيز زايل ميشود؛ اينها مانند ثانيه و دقيقه و ساعت و روز در پي هم بهسوي زوال ميروند.
٥- اگر براص، بات اثري نداشته باشي كه موجب نجاتات شود، براي اثرهايي كه در دنياي فاني از خود باقي گذاشتهيي هم ارزشي قائل مشو.
اعلم ايها العزيز!فوايد و محل كاربرد سه عبارتشجره اسُبحان اللّٰه ، اَلحَمدُ لِلّٰه ، و اَللّٰه اَكبَر را بدان:
١- كسي كه قلب زندهيي دارد هنگام مشاهده عالم، با ديدن ساز و كارهاي الهي، مخصوصاً آنچه در اين عرصه خالي صورت ميگيرد وباز نم دركاش عاجز است، متحير ميشود. در اين گونه وضعيتهاي حيرت آور و دهشت انگيز، آتش تحير را با نوشيدن آب زلالي ميتوان خاموش كرد كه از عبارت سُبحان اللّٰه سرچشمه دارد:.
٢- همان انسان با اظهار لذاتي كه از نعمتهاي دلنشينِ قابل مشاهده كسب ميكند، زير عنوان"حمد،" انعام را در نعمت، و مُنعم را در انعام ميبيند و تداوم نعمت و افزايش لذت را طلب ميكند و با عبارت اَلحَمدُ لِلّٰه مانند كسي نفس م و تجهه به گنجينه نعمتها دست يافته است.
— 170 —
٣- باز هم همان انسان وقتي چيزهايي را از مخلوقات عجيب و حركات غريب ميبيند و نميتواند آنها را در ذهن خويش جاي دهد و عقلاش ق و اتح درك آنها نيست، با گفتن اَللّٰهُ اَكبَر راحت ميشود. يعني در مييابد كه آفريدگارش عظيمتر و بزرگتر (از هر چيز ديگري)ست، و آفرينش و اداره آنها براي او كار دشواري نيست.
اعلم ايها العزيز!انسان با بديهايش نميتوانازمايد به خدا بزند. فقط ضرر را به نفس خود ميزند. مثلًا خداوند در خارج، عالم واقع و در حقيقت شريكي ندارد تا كسي بتواند با ورود به حزباش در مُلك و آثار حضرت حق دخالتي كند. در ذهن خود به شريك خدا ميانديشد و آن را در مغز تهي خود جا ميدهد، زيمطلقه عالم خارج، شريك خدا جايي ندارد. پس، آن فرد تهي مغز، با دست خود خانه خويش را ويران ميسازد.
اعلم ايها العزيز!خدا براي كسي كه به خدا توكل ميكند كافيست. خداوند كامل مطل عنصر شد، به همين دليل بالذاته محبوب است؛ همچنين خداوند موجد و واجب الوجود ميباشد، پس در قربيتاش داراي انوار وجود، و در بُعديتاش ظلمات عدم است. خداوند ملجأ و نجات دهنده ميباشد او ملجأ و نجات دهندر چنيناييست كه از عالم قهر كردهاند، از آراستگيهاي دنيا متنفرند و از هستي خود به تنگ آمدهاند. خدا باقيست و بقاي عالم نيز در گرو بقاي اوست. خدا مالك است مُلكاش را كه در دست توست از تو ميگيرد تا براي تو نگاه دارد. خدا غ قدرت يست و كليد هر چيزي در اختيار اوست. اگر كسي عبد خالص خدا شود كائنات كه مُلك خداست مانند مُلك او خواهد شد.
اعلم ايها العزيز!آدم عاقل نه از موفقيت در امارق الوي شاد ميشود و نه به دليل از دست دادن چيزي غمگين. زيرا دنيا ايستا نيست در حال حركت است. انسان هم با آن در حال رفتن. تو هم مسافر هستي. بنگر كه شفق سالمندي بر روي گوشهايت دي عابد ود. بيش از نيمي از سرت در كفن سپيد پيچيده شده است. بيماريهايي كه قرار است در وجودت ساكن شوند مخبران مرگاند. با اين وجود عمر ابدي رو به روي توست. راحتي و لذتي كه در عمر باقي از آن بهرهمند
— 171 —
خواهي شد در گرو سعي و كوششات دج و مععمر فانيست. تو از عمر باقي مذكور خبري نداري. پيش از آنكه سكرات مرگ بيدارت كند، بيدار شو!
اعلم ايها العزيز!اگر با عنوان معلوم و معروف به حضرت حق نظر كني، مجهول و نامعيّن خواهد بود، زيرا چنين معلوملازم الفتي عرفي، و سماعي تقليديست. در واقع بياني نيست كه حقيقت را اعلام كند. با اين حال، معنايي كه با عنوان مذكور به ذهن ميآيد، نميتواند توأم با صفات مطلق به ذهن القا شود، ليكن نوو عالمان است براي ملاحظه ذات اقدس. اما اگر با عنوان موجود مجهول به حضرت حق نظر شود پرتوهاي معروفيت تا حدودي جلوهگر خواهد شد؛ و با صفات مطلق و محيطي كه در كائنات تجلي مييابند طلوع اين موصوف از عنوان متداخ دشوار نخواهد بود.
اعلم ايها العزيز!هر يك از اسماء الحسني به طور اجمال در برگيرنده نامهاي ديگر است. (مانند ضياي خورشيد كه رنگهاي هفتگانه را در بردارد.) نيز همچنان كه هر يك دليل آن ديگريست، نتيجه هر كدام آنها هم ميشود. معلوم ميشود ذات و الحسني مانند مرات و آينه يكديگر را بروز ميدهند؛ بنابراين همچون قياسهايي كه نتيجه را همراه دارند يا نتيجههايي كه دليیل را در خود دارند، ميتوان آنها ه يك سند.
* * *
— 172 —
تضرع و نياز
اِلهِى لَازِمٌ عَلَىَّ اَنْ لَا اُبَالِىَ وَ لَوْ فَاتَ مِنِّى حَيَاتُ الدَّارَيْنِ وَ عَادَتْنِى ال به رانَاتُ بِتَمَامِهَا اِذْ اَنْتَ رَبِّى وَ خَالِقِى وَ اِلهِى اِذْ اَنَا مَخْلُوقُكَ وَ مَصْنُوعُكَ لِى جِهَةُ تَعَلُّقٍ وَ اِنْتِسَابٍ مَعَ قَطْعِ نِهَايَةِ عِصْيَا مثال غَايَةِ بُعْدِى لِسَائِرِ رَوَابِطِ الْكَرَامَةِ فَاَتَضَرَّعُ بِلِسَانِ مَخْلُوقِيَّتِى يَا خَالِقِى * يَا رَبِّى يَا رَازِقِى يَا مَالِكِى يَا مُصَوِّرِى * يَا اِلهِى اَسْئَلُكَ بِاَسْمَائسمي و ْحُسْنَى وَ بِاِسْمِكَ الْاَعْظَمِ وَ بِفُرْقَانِكَ الْحَكِيمِ وَ بِحَبِيبِكَ الْاَكْرَمِ وَ بِكَلَامِكَ الْقَدِيمِ وَ بِعَرْشِكَ الْاَعْظَمِ وَ بِاَلْفِ اَلْفِ قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ اِرْحَمْنِى هي وسوللّٰهُ يَا رَحْمنُ يَا حَنَّانُ يَا مَنَّانُ يَا دَيَّانُ اِغْفِرْلِى يَا غَفَّارُ يَا سَتَّارُ يَا تَوَّابُ يَا وَهَّابُ اِعْفُ عَنِّى يَا وَدُودُ يبُ الوُفُ يَا عَفُوُّ يَا غَفُورُ * اُلْطُفْ بِى يَا لَطِيفُ يَا خَبِيرُ يَا سَمِيعُ يَا بَصِيرُ وَ تَجَاوَزْ عَنِّى يَا حَلِيمُ يَا عَلِيمُ يَا كَرِيمُ يَا رَحِيمُ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ يَا رَبِّ يَا صَمَدُ يَا هَادِى جُدْ عتماد َ بِفَضْلِكَ يَا بَدِيعُ يَا بَاقِى يَا عَدْلُ يَا هُوَ اَحْىِ قَلْبِى وَ قَبْرِى بِنُورِ الْاِيمَانِ وَ الْقُرْآنِ يَا نُورُ يَا حَقُّ يَا حَىُّ يَا قَيُّومُ يَا مَالِكَ الْمُلْكِ يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْاِكْرَامِ يَا اَوَّلُ يَا آخاي تفكا ظَاهِرُ يَا بَاطِنُ يَا قَوِىُّ يَا قَادِرُ يَا مَولْاَىَ يَا غَافِرُ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ اَسْئَلُكَ بِاِسْمِكَ الْاَعْظَمِ فِى الْقُرْآنِ وَ بِمُحَمَّدٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّاين اساَلَّذِى هُوَ سِرُّكَ الْاَعْظَمُ فِى كِتَابِ الْعَالَمِ اَنْ تَفْتَحَ مِنْ هذِهِ الْاَسْمَاءِ الْحُسْنَى كُوَاةً مُفِيضَةً اَنْوَارَ الْاِسْمِ الْاَعْظَمِ اِلَى قَلْبِى فِى قَالِبِى وَ اِلَى رُوحِى فِى قدرت خو فَتَصِيرَ هذِهِ الصَّحِيفَةُ كَسَقْفِ قَبْرِى وَ هذِهِ الْاَسْمَاءُ كَكُوَاتٍ تُفِيضُ اَشِعَّةَ شَمْسِ الْحَقِيقَةِ اِلَى رُوحِى اِلهِى اَتَمَنَّى اَنْ يَكُونَ لِى لِسَانٌ اَبَدِىٌّ يُنَادِى بِهذِهِ الْشَرِّهاءِ اِلَى قِيَامِ السَّاعَةِ فَاَقْبَلْ هذِهِ
— 173 —
النُّقُوشَ الْبَاقِيَةَ بَعْدِى نَائِبًا عَنْ لِسَانِىَ الزَّائِلِ اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تُنْجِينَا بِهَا مِنْ جَمِيعِ الْاَهْوَالِهده كرْآفَاتِ وَ تَقْضِى لَنَا بِهَا جَمِيعَ الْحَاجَاتِ وَ تُطَهِّرُنَا بِهَا مِنْ جَمِيعِ السَّيِّئَاتِ وَ تَغْفِرَ لَنَا بِهَا جَمِيعَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطِيئَات يك كلاَللّٰهُ يَا مُجِيبَ الدَّعَوَاتِ اِجْعَلْ لِى فِى مُدَّةِ حَيَاتِى وَ بَعْدَ مَمَاتِى فِى كُلِّ آنٍ اَضْعَافَ اَضْعَافِ ذلِكَ اَلْفُ اَلْفِ صَلَاةيكي ازَلَامٍ مَضْرُوبِينَ فِى مِثْلِ ذلِكَ وَ اَمْثَالِ اَمْثَالِ ذلِكَ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ وَ اَنْصَارِهِ وَ اَتْبَاعِهِ وَاجْعَلْ كُلَّ صَلَاةٍ مِنْ كُلِّ ذلِكَ تَزِيدُ عَلَى اَنْفَاسِكه دارعَاصِيَةِ فِى مُدَّةِ عُمْرِى وَ اغْفِرْلِى وَ ارْحَمْنِى بِكُلِّ صَلَاةٍ مِنْهَا بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ
* * *
— 174 —
ضميمه حبّه
دوست من! با اين آثار به هم ريختهيل،
#1امون چيز بزرگي را حفر ميكنم؛ اما نميدانم موفق به كشفي شدهام يا نه؟ يا بعدها ظهور و بروز خواهد يافت، يا اينكه بالاخره نمايان خواهد شد. در هر حال راهي به آن سو گشودهام و آن را نشیان ميدهم دريا ا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه ٭ حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه عَلَاز جلومَةِ الْاِيمَانِ وَالْاِسلْاَمِ بِعَدَدِ قَطَرَاتِ الْاَمْطَارِ وَاَمْوَاجِ الْبِحَارِ وَثَمَرَاتِ الْاَشْجَارِ وَنُقُوشِ الْاَزْهَارِ وَنَغَمَاتِ الْاَطْيَارِ وَلَمَعَاتِ الْاَنْوَارِ وَالشُّكْرُ لَهُ عَيخي نالِّ مِنْ نِعَمِهِ فِى الْاَطْوَارِ بِعَدَدِ كُلِّ نِعَمِهِ فِى الْاَدْوَارِ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْاَبْرَارِ وَالْاَخْيَارِ مُحَمَّدٍ الْمُخْتَارِ وَعَلَى آلِهِ الْاَطْهَارِ وَاَصْحَابِهِ نُجُومِ الْهِقناعت ِ ذَوِى الْاَنْوَارِ مَادَامَ الَّيْلُ وَالنَّهَارُ
اعلم ايها العزيز!كسي كه مسافر است در سفر خود به منازل و جاهاي متعددي سر ميزند؛ و (ميبيند كه) عادا اما لايط هر جايي كه ميرود جداگانه است.
به همين ترتيب كسي كه در راه خدا سلوك ميكند نيز با مقامات و مراتب و حالات و پردههاي فراواني مواجه ميشود كه هر كدام آنها وضعيت و شرايط
— 175 —
خاص خود را دارند. كسي كه اين شرايط و پردهها را در ت اما زد حركت اشتباه و نادرستي خواهد داشت. مثلًا كسي را تصور كنيد كه صداي شيهه اسب را در اصطبلي ميشنود؛ همين طور صداي زيبا و ترنم بلبلي در يك كاخ عظيم نيز به گوشاش ميرسد؛ او اگر نتواند بين شيهه اسب و ترنم بلبل يلي معقائل شود و از بلبل انتظار شيهه كشيدن داشته باشد به مغالطه با نفس خويش پرداخته است.
اعلم ايها العزيز!يكي از عوامل زيبا كننده حيات دنيوي، امشاهدهدايت متمثل و درخشان در آينه دنيا، و تمثالهاي محبوب و دوست داشتني انسانهاي بزرگ است. آري، آينده آينه گذشته است. زمان ماضي وقتي به برزخ يعني عالم ديگر انتقال يافت و تبديل شد، صورت و شكل و دنيايش را در آينه آينده، تاريخ و ذهن انسانها يست كهعه ميگذارد. با محبتهاي معنوي و خيالي كه نسبت به آنها دارد، محبت دنيا دلنشين ميشود. مثلًا كسي را تصور كنيد كه آينه بزرگي حاوي تمثالها و تصاوير دوستان و خويشاوندان خود را در راه مييابد. او براي رفتن ب و با كساني كه به سمت شرق ميروند و براي رسيدن به آنها تلاشي نميكند و صرفاً به تصاويري كه در آينه ديده ميشوند ميپردازد و اظهار محبت ميكند. چنين كسي وقتي حدت راب غفلت برخاست ميگويد: "اي واي، چه ميكنم؟ اينها شراب نيستند سراباند. سرگرم شدن به اينها نه تنها لذتي ندارد بلكه عين عذاب است." لذا براي رسيدن تمركزنتان خود، سفر شرق را تدارك ميبيند.
اعلم ايها العزيز!صادقترين دليلها بر حق و حقيقت بودن قرآن معجز البيان عبارتند از:
١- حفاظت از مقتضيات و لوازم توحيد با همه مراتب آن.
٢- مراعات موازنه مو كرده حقايق عاليه الهيه براساس تناسب و اقتضاي اسماء الحسني.
٣- جمع كاملًا متناسب شئونات مربوط به ربوبيت و الوهيت.
همچنان كه اين ويژگي قرآن در آثار بشري ديده نميشواين اسنتايج فكري اوليا و ساير بزرگاني نيز كه راهي عالم ملكوت شدهاند، وجود ندارد. حتي اشراقيون كه غرق در باطن اشيا بودهاند و روحانيون كه به عالم غيب نفوذ داشتهاند نيز
— 176 —
نتوانستهاند از اين ويژگي قرآن ب بر وجر شوند، زيرا نظر آنها (در هر حال) مقيد است و نميتواند بر حقيقت مطلق محيط شود. اينان حداكثر ميتوانند به جانبي از حقيقت دست يابند و در اين صیورت نيز با افیراان افریريط شیروع به تصیرف ميكنند. لذا تناسب را خدشه دار و در كار موازنه اشكال ايجاد ميكنند.
مثلًا چند نفر را در نظر بگيريد كه براي كشف گنجينهيي از انواع جواهرات قيمتي و زيبا به عمق دريا ميروند.رت ميگر از آنها در حال جستجو در زير دريا، قطعه الماس بلندي پيدا ميكند او حكم ميكند محتويات گنجينه مورد نظر بايد كلًا به همين شكل باشد. اما وقتيوط به ستان خود مطالبي درباره نوع ديگري از جواهیرات را ميشنود خيال ميكند كه جواهیرات آنها نقش و نگار همان الماسيست كه خود يافته بود. يكي از آنها ياقوتي گرد و كروي مييابد. دوست ديگرشان نيز نوع ديگري از جواهرات را پيدا ميكند؛ به همين ترتيب هر يك از آن موازن ميكنند محتويات گنجينه از نوع همانيست كه او يافته و آنچه در اختيار ديگران است از نوع زوايد و تفرعات ميباشد. وقتي مسأله به چنين صورتي در ميآيد موازنه از بين ميرود و تناسب زايل ميگردد. آنگاه براي كشف و ايضاح حقيقت شروع به تأويل كه همف ميكنند. حتي ممكن است كسي تا انكار وجود گنجينه هم پيش برود.
دستهيي از اشراقيون و متصوفه پيش از تطبيق آراي خود با سنت سنيه، به مشهوداتشان اعتماد ميكنند، لذا كساني كه در آثار آنان تشوند. دهاند مطلب اخير را حق ميدانند و بيهيچ ترديدي ميپذيرند.
دوست من!قرآن هم براي كشف همان گنجينه وارد دريا شده است. ليكن چون چشم قرآن باز و گشوده است گنجينه را با احاطه كامل ديده، و متناسب با حقيقت و با رعايتبا تقده، در كمال انتظام و ترتيب حقيقت را اظهار داشته است.
دوست من!دليل گمراهي فرقههايي از جوامع بشري كه دچار انواع ضلالت ميشوند قصور رهبران و امامانشان است. امامان آنها اگر از باطن هم گفته باشند در اثناي ط تداوم به مشهودات خود اعتماد و اكتفا نموده و بازگشتهاند و مصداق حَفَظْتَ شَيْئًا وَ غَابَتْ عَنْكَ اَشْيَاءُ شدهاند.
— 177 —
اعلم ايها العزيز!حضرت حق تو را از عدم به وجود آ، به هآنگاه برترين صفت در ميان وضعيت و صورتهاي وجود يعني صفت مسلمان بودن داد و انسان كرد. هر يك از اوضاع متعدد، منزلها، اطوار و احوالي كه در فاصله مبدأ حركت تا صورت نهايي به ا عَلَآوري، در دفتر نعمتهاي مربوط به تو ثبت شده است. بدين اعتبار بر ريسمان زماني كه پشت سر گذاشتهيي نعمتهايي چون الماس آويختهاند، نعمتهايي كه به گردنبندي ميماند يا فهرستي از انواع نعمتهاست. لذا در هر منزل و وضعيت و اطوار و احیوالِ عمري كه سه و بهدهيي با اين سؤالها مواجه خواهي شد:"چگونه به اين نعمت واصل شدي؟،" "با چه چيز شايسته اين نعمتها شدي؟،" و"آيا شكر اين نعمتها را به جا آوردي؟"زيرا احوال واقع شده تابع سؤالاند. اما چيزهايي كه در دايره امكان مانده و وقه و شهفته باشند تابع سؤال نخواهند بود. احوالي كه تجربه كردهيي از نوع امور واقع شدهاند. البته احوال آتي، عدماند (و فعلًا حاصل نگرديدهاند.) وجود، مسسِنَا ت اما عدم نه، (عدم مورد پرسش واقع نميشود.)،پس اگر در گذشته شكر نعمتها را به جا نياوردهيي بايد قضا كني.
اعلم ايها العزيز!وضعيتي كه در زير توضيح داده ميشود موْاَكَ ر انسان شده و او را بهسوي بدبختي و فلاكت پرتاب ميكند:
اينكه حقِ صاحب حقي را به ميزان استحقاقاش نميدهد و دچار افراط و تفريط ميشود؛ و بدون آنكه به قوّت و قيمت آن استحقاق توجه كند زير با گفتندك يا بزرگ ميرود. اين احوال غير انسیاني موجب سقوط انسیان از انسانيت ميشود و ممكن است او را به ظلم يا كذب سوق دهد.
مثلًا سربازي را تصور كنيد كه نماينده يك گردان افر پادانصافي بزرگيست كه از او انتظار داشته باشيم از همه امور نظامي آگاه باشد يا از تمثال خورشيد كه در قطره آبي نمايان است بخواهيم عظمت خورشيد را نشان دهد، زيرا ميان وصف و اتصاف تفاوت هست. مثلًا تمثالي كه در آنره هست اوصاف خورشيد را نمايان ميكند، اما قطره متصف به آن اوصاف نميشود.
— 178 —
اعلم ايها العزيز! اوّلًا:در نوع وجود، تزاحمي نيست، يعني عوالم و حالات بسيار متعدد در عرصه وجود جمع ورابت ايشوند. مثلًا هنگام شب وقتي وارد اتاقي ميشوي كه ديوارهاي شيشهيي دارد و چراغي در آن روشن است، در شيشهها كه مانند دريچههايي هستند بهسوي عالم مثال، منازل و اتاقهاي بسيار زيادي را خواهي ديد.
ثانياً:هنگامي كه در اتاق مذكور كه مظدر كمال راحتي و سهولت ميتواني در اتاقهاي مثالي بيان شده هر نوع دخل و تصرف و تغيير و تبديلي ايجاد كني.
ثالثاً:چراغ اتاق، به دورترين روشنايي مثالي، از همه نزديكتر است، دار ازيوم مثالهاي مثاليست.
رابعاً:حبه و ذرهيي از وجود ماديات، جهاني از وجود مثالي را ميتواند در برگيرد. چهار حكم بيان شده بين واجب و عالم ممكنات نيز جاريگ ميبارا وجود ممكنات سايهيي از نور واجب است، به همين سبب در مرتبهيي وهمي قرار دارد و به امر واجب، وجود خارجي مييابد و ثابت و مستقر ميماند. پس، وجود ممكنات ذاتاً وجود حقيقي و خارجي نيست؛ در عين حال سايهيي وهمي يا زائل هر آن م. وجوديست كه توسط واجب الوجود موجود شده است.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه محال است اين جهان زيبا مالكي نداشته باشد، اين هم محال است كه مالك جهان خود را به انسانها نشناساند و معرفي نكند، زيرا انسان حُسن عالم را كهشر را الات مالك دلالت دارد ميبيند؛ همچنين خليفه و جانشينيست كه هر چه بخواهد در كره زمين ی كه به عنوان گهوارهيي برايش خلق شده ی تصرف ميكند. او حتي به كمك عقل خويش در آسمان اين عالم فعاليت ميكند و با وجود كوچكي و ضعفاش با ت مقاماعجيب و شگفت انگيز خود عنیوان اشیرف مخلوقات را اخذ نمیوده است. نيز چون داراي اختياري جزييست در ميان تمام اسباب و عوامل، وسيعترين صلاحيت را دارد؛ بنابراين مالك حقيقي بهوتار و يامبران، خود را به چنين بندگاني با درجات عالي، ليكن غافل ميشناساند و معرفي ميكند و اين امري ضروريست تا از اوامر و مرضات او آگاه و مطلع شوند.
— 179 —
اعلم ايها العزيز!من مشاتمام ادهام كه همه حواس انسان تا وهم و فرض و خيال، بالاخره رجوع ميكنند و همگي به حق پناه ميبرند؛ لذا هيچ احتمال و امكاني براي باطل باقي نميماند و عالم فقط و فقط ب وَ بِ صورتيست كه قرآن توضيح ميدهد.
اعلم ايها العزيز!مهم است بين عوالمي چون عالم نور، عالم حرارت، عالم هوا، عالم كهربا، عالم الكتريستيه، عالم جاذبه، عالم اثير، عالم مثال، و عالم برزخ مزاحمت و تنگي جا وجو لذا كد. عوالم مذكور بدون هيچ اختلال و برخوردي در جاي كوچكي هم قابل جمعاند.
به همين ترتيب عوالم گسترده غيبي هم در عالم محدود زمين، امكان اجتماع دارند. آري، هوا و آب مانعي براي راه رفتن انسان نيستند، شيشه مانع عبور نور نيست، پرتو نور بهواسطه اشعه ت. اگرتي به داخل اجسام مادي نيز نفوذ كرده و از آن عبور ميكند، چيزي مانع نور عقل و روح فرشته، جاري شدن حرارت در آهن، و جريان يافتن برق نيست.
لَّا هاين، در اين عالم مادي، مانعي بر دَوَران موجودات روحاني، جولان جنيان، جريان شياطين و سيران فرشتگان وجود ندارد.
اعلم ايها العزيز!در نور و اشياي نوراني مانند چشم و چراغ و خورشيد، جزيي با كلي، جزء با كل، و يك با هزار مساويستطع، بر به خورشيد بنگر! همه اشياي شفاف مانند سيارات، درياها، بركهها، قطرهها و حبابها با تصوير خورشيد در كمال سهولت تمثل مييابند. به همين صورت شمس ازلي در كتاب كائنات، همه بابها، فست؛ اگسطرها، جملههیا و حرفهیا را به يكباره و بدون هيچ زحمتي مينگارد. در بَعثُ بَعدَ المَوت نيز دقيقاً همين سهولت وجود دارد. قرآن كريم ميفرمايد: "آفرينش و رستاخيز شما و بهشآفرينش و رستاخيز نفسي واحد است."
اعلم ايها العزيز!ذرات متحركي كه هر چيز را به حركت وا ميدارند، بعد از رسيدن به حد معينشان متوقف و ايستا مير حكمتكسي كه به اين امر دقت و
— 180 —
توجه كند در مييابدنگهباني براي حدود هست تا ذرات متحرك در محدوده هر چيزي را متوقف كند و بازگرداند. او ذرات را از لبريز شدن منع ميكند. نگهبان مذكور تجلي ع اَنْ يط است؛ تجلي به قَدَر، قَدَر به مقدار و مقدار نيز به قالب تبديل ميشود. لذا هر چيز قالب ذراتيست كه در درون خود دارد.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه آيات قرآن مُفسر يكديگر پروردشهايي از كتاب اين عالم نيز بخشهاي ديگر را تفسير ميكنند. مثلًا همانطور كه عالم ماده براي جذب انوار نعمت حضرت حق، با نيازي واقعي به خورشيد محتاج است، عالم معدفاع م براي دريافت انوار رحمت الهي به خورشيد نبوت نيازمند است؛ بنابراين نبوت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به ميزان قطعيت و وضوح خورشيد، قطعي و واضح نيت، اعلم ايها العزيز!ثمرات مترتب بر وجود ذيحيات، صرفاً خاص خودش، منفعتاش، بقا و كمالاش نيست، البته سهمي از آن ثمرات به خودش تعلق دارد اما بيشتر بخش باقي مانده به خالق باز ميگردد. آنچه مربوط به ذيحيات است پس از مدتي طولاني حاصل ميشود. ارهها، متعلق به خالق، در يك لحظه حصول مييابد. براي مثال، ذيحيات مذكور با بهرهمندي برخورداري از تجليات اسماء الحسني، خالق را با اوصاف كمالياش توصيف كردري كوچ لسان حال سپاسگزاري ميكند.
اعلم ايها العزيز!يك فرد انساني، با احاطه فكري، با عقل و با وسعت دل خويش نوعي كليت كسب ميكند. همين طور يك فرد چون در خصوص خلافت الهي با اجزاي عالم پيوندي مدركانه دارد و در بسياري از انواع اعم ههاي اني يا نباتي قادر به تصرف ميباشد، همانند نوع است. بدين اعتبار يك فرد انسان در رديف نوعها قرار ميگيرد؛ بنابراين قيامتهاي مكرري كه در انواع حيوانات يا ميوهها واقع ميگردد، يا حشر و نشرهاي سالانهيي كه در حشرات و جنبندههاي ريز موجودارد در هر فرد انسان نيز جاريست.
— 181 —
خلاصه:همچنان كه براساس آيات قرآن، براي وقوع قيامت بزرگِ ابناي بشر دلالتهاي قطعي هست؛ بهواسطه آيات تكوينيِ كتاب عالم نيز براي قي در هرري دلالتها و اشارتهاي قطعي وجود دارد.
اعلم ايها العزيز!هنگامي كه قرآن تلاوت ميشود، در مقام استماع، آيات را به اشكال مختلفي ميتواني بشنوي:
١- تصور كن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و الايد مابر كرسي نبوت است و آيات قرآن را خطاب به نوع بشر بيان ميدارد؛ گوش خود را به آن زمان ببر تا قرائت او را با قلب و خيال خود بشنوي؛ آيات مذكور را طوري خواهي شنيد كه گوي * *
هان مبارك او بيرون ميآيند.
٢- يا حضرت جبرائيل (ع) را تصور كن كه در حال القاي آيات به حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است؛ آيات را در حيستايداي جبرائيل (ع) و دريافت حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بشنو.
٣- يا خودت را در وضعيتي خيالي قرار بده و تصور كن در مقام قاب قوسين، در وراي هفتاد هزار حجاب، در حال شنيدن گفتگوي متكلم ازلي با ه مرحوكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هستي.
اعلم ايها العزيز!تعلق ادراك و علم به تو، متناسب با احوال و ملزمات نيازهاي توست، زيرا بين سبب و مسبَّب، و قوّت و عمل بايد تناسب وجود داشته باشد، و نبايد داراي نقصان زيادي باشد. نسبت تر اهل دراك و علمات، در مقايسه با نظر و علم خالق به تو، مانند تار موييست. پس با علم و ادراكات ی كه بسيار جزيي و ناچيز است ی نبايد مانند كرم شب تاب كه در روز روشن و زير تابش خورشيد با روشيكنندقابله ميكند با علم و نظر شمس ازلي مقابله كني.
اعلم ايها العزيز!هر چند افعال حضرت حق همه با هم متناسب، آثارش مشابه، اسمايش آينه و منعكس كننده هم، صفاتاش متداخل، و شئشان كف ممزوجاند؛ اما هر كدام به صورت جداگانه حال و طور خاصي دارند و مقصود بالذات نيز همانطور خاص است؛ اطوار ديگر تبعياند؛ بنابراين وقتي از آثار خالق مثلًا به جمادات نظر كردي، عظمت و قدرت را هدف قصدت بو عناصبه تجليات
— 182 —
اسماي ديگر به شكل تبعي بينديش. حيوانات را به قصد مرحمت و ساير تجليات را با نظر تبعي ببين.
اعلم ايها العزيز!قرآن كريم براي همه انسانها رحمت است، همچنان كه هر انساني از اين عالم حقيقي، عال الْفُلي و مخصوص به خود دارد؛ هر كس براساس مشرب خود قرآن را ميفهمد و از آن برداشت ميكند؛ لذا در حافظه هر كس، قرآني خاص خودش هست كه روح او را تربيت، و قلباش را مداوا ميكند.
يكي از مزاياي قرآن كريم اين است كه هر كسي مانند ت ذرات ما و اهل مشرب، ميتواند براي هدايت و شفاي خويش آيات جداگانهيي را از سورههاي متعدد اخذ كند، زيرا هر آيه با آيات ديگر قرآن مناسبت بسيار ظريفي دارد و از جهاتي به آنها متصل است. بين آيات غربتي نيست. بدين اعتبار آيات اخذ شده از سورههاي متعدد در رب يك قرآن كوچكاند.
اعلم ايها العزيز!جمله مقدس لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّٰه ناظر است بر اطوار و احوالي مانند جامديت، نباتيت، حيوانيت و انسانيت كه انسان از ذره بودناهد شدمن بودن طي ميكند. لطايف انسان در منازل مذكور با آلام و آمال بسيار زيادي مواجه ميشود. با اين حال متعلقات "حول و قوه" بيان نميشود و مطلق ميماند. بنابراين جمله ياد شده تسلي بخش است و براساس) است،ت داخل در شمولاش، تفسير ميشود. مثلًا:
١- لَا حَوْلَ عَنِ الْعَدَمِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى الْوُجُودِ اِلَّا بِاللّٰه ،خارج شدن از عدم و پا به عرصه وجود گذاشتن.
٢- لَا حَوْلَ عَنِ الزَّوَالِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى جود، اَاءِ اِلَّا بِاللّٰه ،دچار زوال نشدن و در بقا باقي ماندن.
٣- لَا حَوْلَ عَنِ الْمَضَرَّةِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى النَّفْعِ اِلَّا بِاللّٰه ،دفع ضرر و كسب منفعسي ی ت ٤- لَا حَوْلَ عَنِ الْمَصَائِبِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى الْمَطَالِبِ اِلَّا بِاللّٰه ،دور شدن از مصيبت و نايل آمدن به مطلوب.
٥- لَا حَوْلَ عَنِ الْمَعَاصِى وَ لَا قُوَّةَ عَلَى الْعِبَادَةِ اِلَّا بِاللّظم و تگرفتار معاصي نشدن و به عبادت ادامه دادن.
— 183 —
٦- لَا حَوْلَ عَنِ النِّقَمِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى النِّعْمَةِ اِلَّا بِاللّٰه ،دچار عذاب نشدن و بهرهمندي از نعمت.
٧- لَا حَوْلَدي باشالظُّلْمَةِ وَ لَا قُوَّةَ عَلَى النُّورِ اِلَّا بِاللّٰه ،گرفتار ظلمت نشدن و درخشندگي با نور.
به همين ترتيب در هر مقامي ميتوان متناسب با لطايف انسان، تقييد* *
#ير ارائه كرد.
* * *
— 184 —
ذيل الذيل
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اعلم ايها العزيز! سه جمله كه از نظر كمّي، اندك؛ و ازر جهیايفي بسيار بزرگاند در دهان برخي انسانها ميگردد:
جمله نخست:هر چيز به خودي خود تشكيل شده است.
جمله دوم:اسباب، موجد و مؤثرند.
جمله سوم:اقتضاي طبيعت بوده است.
به مطالبي در اين باره توجه كن كه بادت دادارد اين سه جمله ظرف بسياري از محالات شدهاند:
انسان موجود است؛ و اين انسانِ موجود طبق نظر اول، هم صانع است هم مصنوع.
براساس جمله دوم، انسان با تأثير اسباب به وجووابستگ است.
طبق جمله سوم، انسان اثر طبيعت موهوم است.
بُعد چهارم مطلب اين است كه حق و حقيقت لازم ميدارد بگوييم انسان مصنوع خداوند است.
محالهاي غيرمحصور جمله اول:
١- به اقتضاي جمله مذدومين ر هر يك از ذرات تشكيل دهنده انسان، بايد چشم، دانش و صفات لازم ديگري باشد تا بتواند درون انسان، و كائنات را ببيند و دريابد.
— 185 —
٢- به تعداد اجزاي مركب و مختلف تشكيل شده از ذرات بدن انسان، قالببر تمااست (مانند قالبهايي كه در چاپخانه براي حروفچيني مورد استفاده قرار ميگيرد.)
٣- هر ذره از وجود انسان بايد مانند سنگهاي يك طاق محكم نسبت به ذرات ديگر هم حاكم باشد هم محكوم. به همين ترتيب هدگان خي ميبايست هم ضد ذرات ديگر باشد هم مثل آن و در عين حال هم مطلق باشد هم مقيد.
محالهاي جمله دوم:
١- مأخذ انسان، يعني مواد تشكيل دهنده او، موادي هستند مانند داروهاي در بستهي متنوع و جداگانه در داروخانهها. اگر داروهاي مذكور بي آنكه دست كسير ميآوها بخورد، به نسبت نياز افراد، در كمال نظم و ترتيب از شيشهها بيرون آيند و به معجوني حيات بخش تبديل شوند، ميتوان گفت انسان نيز بدون صانع، از اسباب و مواد جامد صادر شده است.
٢- به همان ميزان كه محال است چيزي در كمال نظم و ترِ يَا اسباب نامحدود، كور، كر، جامد و بيادراك وجود يابد، شكل گرفتن انسان از مواد مذكور بيدخالت صانع نيز محال است. با اين حال، تعلق اسباب مادي فقط به ظاهر اسخواهي وذي بر نقشها و صنعتهاي لطيف و ظريف و غريب باطن ندارند.
٣- اقتضاي كلمه مذكور اين است كه اسباب غير محصور، در كمال اتفاق و انتظام، به نسبت نيادر حكمر يك جزء يا يك سلول جمع آيند. معناي سخن فوق اين است كه جمع ياد شده، توأم با عظمت اجزاء و اركان عالم در دست تو قرار گيرند و در آن جمع شوند.
چرا كه اگر اسباب، سازنده انسان باشند، ت مردودزاء و اركان عالم كه با انسان مرتبطاند، در شكل گيري انسان بايد عامل و سازنده باشند. يك سازنده، محصول خود را بعد از آن ميسازد كه در درون آن حضور داشته باشد. در اين صورت بايد پذيرفت كه تمام اجم نيستلم ميتوانند در يك سلول انسان جمع آيند؛ و اين چنان محاليست كه در ميان محالها ممتنعترين است.
— 186 —
باطل و محال بودن جمله سوم:
طبيعت داراي دو جهت است. يك جهت ظاهريست كه غافلان و گمراهان آن را حقيقت پنداشتهان و ظهو ديگیر باطنيسیت كه صنعت الهي و صبغهي رحمانيست. قوتي نيز كه ادعا ميشود مُنضم به طبيعت است، جلوه قدرت خالق حكيم عليم ميباشد. اهل غفلت طبيعت را صانع ميدانند؛ لذا تصادف و اتفاق كوري هم كه به زعم ساني كال طبيعت قلمداد ميشود، هذيانيست اختراع شياطين كه در نتيجه اضطرارِ نشأت گرفته از ضلالت حاصل ميشود؛ همانطور كه در آثیار متعیددم به اثبیات رسیيده اسیت كه صنعت موجیود در طبيعت،اما برالعادهترينِ خارق العادههاست و اگر اين امر فقط و فقط به دست قدرت خبير بصيري كه متصف به اوصاف كماليه است صورت نگرفته باشد، آيا ميتوان مدعي شد جامه كائنات توسط (موجودي) ممكن، مادي،و درخش مقيد و مسكين بر تناش پوشانده شده است؟ نكند اين نقش و نگارهاي زيبا كه بر تن عوالم (گوناگون) مشاهده ميشوند توسط پشه و لاك پشت ايجاد شدهاند؟ حاشا، ثم حاشا!...
دتويي رن و هر چيز ديگري به تعداد موجودات، شاهد وجود دارد كه مصنوع صانع ازلياند، مثلًا:
١- كائنات؛ هر يك از ذرات و تركيبات موجود در كائنات، با پنجاه و پنج زبان شهادت ميدهند.
٢- قرآن؛ قرآن افعالم كتب پيامبران و اوليا و موحدين، شاهد عادليست براي خلاقيت خالق آيات ايجادي و تكويني آفريده شده در صفحه هستي و وجود.
٣- رييس و رسول مخلوقات، همراه با تمام ااعت اس اوليا و فرشتگان، شهادت ميدهد كه صانع همه چيزها خداوند است.
٤- نوع انس و جن با نيازهاي فطري خود، شاهدند.
٥- الله نيز شهادت ميدهد كه الوهيت و خلاقيت مخصوص و منحصر به الله است.
— 187 —
دوست من! مسأله اِسناد خلقت براا گرديوه ثلاثهي ياد شده به ممكن، يا با نظر به استلزام حق، استناد آن به واجب (الوجود)، مشابه مسألهي درخت ميوهدار اسیت. توضيح مطلب اين اسیت كه ميوههاي درخت، يا به وحیدت نسبت داده ميشواما نهني براساس قانون نشو و نما از ريشه درخت حاصل شدهاند، ريشه نيز از دانه، دانه از تمثل اوامر تكويني، اوامر تكويني از امر كُن ، و صدور امر كُن هم از واحد واجب در اش در آن صورت، درخت مذكور با تمام اجزا و برگها و شاخهها و ميوههايش از نظر سهولت در آفرينش، حكم ميوه واحد را دارد، زيرا در نسبت با وحدت، يك درخت كوچك ميوهدار، با درخت بسيار بزرگي كه داراي ميوههاي فراوانيست تفاوتفت) اق. اين عدم تفاوت از آنجا نشأت ميگيرد كه در وحدت، "يُسر" با سهولت؛ و در كثرت "عُسر" با صعوبت وجود دارد.
يا به كثرت نسبت داده ميشوند كه در آن صورت، هر ميوه و شكوفه و برگ و شاخهيي نيازمنه مانن ابزار و آلات و اسباب لازم براي به وجود آمدن درخت كامل خواهند بود، زيرا كل داخل در جزء است. هر چه را آن لازم داشته باشد اين هم لازم دارد. مسأله بيرون از يشود. حالت نيست. يكي واجب، و ديگري ممتنع است.
خلاصه:به وجود آمدن يك سلول را اگر به خود سلول نسبت دهيم همه صفتهاي محيط بر كائنات را لازم خواهد داشت. اگر به اسباب نسبت داده شود تمام اسباب موجود در عالمفته اسدر سلول مذكور جمع شوند. چگونه ممكن است سلولي كه كوچكتر از گنجايش دو دست مگس است، محل تصرف دو خدا باشد؟ حاشا!...
با اين حال از سلول گرفته تا جهان، هر چيزي داراي نوعي و ميدهنت. پس، صانع هم بايد واحد باشد، زيرا واحد فقط از واحد صادر ميشود؛ به همين ترتيب تكه شيشهيي ميتواند خورشيد و نورش را با رنگ آن (به صورت تجلي) در برگيرد. ليكن به اعتبار مصدريت، يك دانه نميتواند دو دانه را در بربان اِو مصدر آنها شود. همچنين وجود خارجي ثابتتر و محكمتر از وجود مثاليست. نقطهيي در وجود خارجي ميتواند كوهي از وجود مثالي را شامل شود؛ به همين ترتيب
— 188 —
وجود وجوبي، قويتر، راسختر و ثابتتر است. شايد هم بتوان گفت وجود حقيقي يا وجود خارجي عبارت از يكردي.جود وجوبيست.
بنابراين وجودهاي امكاني كه در علم محيط ازلي تمثل مييابند، آينه و بازتاب دهنده تجليات نوري وجود وجوبي هستند، پس همچنان كه علم ازلي، آينه وجودهاي امكانيست، وجودهاي امكاني هم آينه و
يوبي هستند. آن گاه، اگر وجودهاي امكاني از علم ازلي به وجود خارجي منتقل هم شده باشند، به مرتبه وجود حقيقي واصل نشدهاند.
اعلم ايها العزيز!كسي كه در عرصه هستي و وجود ايستاده و احوال عالم را بررسي ميكند به سرعت در مييابد كه شأن موجوداتو دانس لطيف و نوراني، تأثير گذاري و فاعليت است؛ و ويژگي موجودات جسماني، مادي و كدر نيز انفعال، قابليت و تأثر ميباشد. به عنوان نمونه به نوري كه در آسمان است و كوه بزرگي كه بر روي زميین است تمييابين. نیور مذكیور با آنكه در آسمان اسیت اما با شعاعهايش بر روي زمين در كار و فعاليت است. كوه نيز به رغم عظمتي كه دارد بيهيچ فعاليتي در جاي خود پابرجاست، نه تأثيري دارد و نه كاري انجام م بايد به همين ترتيب از افعالي كه در ميان اشيا واقع ميشود در مييابيم هر شيء كه نوراني و لطيف باشد شايستگي سببيت و فاعليت را كسب ميكند؛ به نسبت كدر و مادي بودناش نيز به مرتبه انفعال و مسبَّبي نزديك ميشود. از اين موضوع دانسته ميشود خير ولق اسباب ظاهري و موجد مسببَّات فقط و فقط نور الانوار يعني صانع ازليست.
اعلم ايها العزيز!تفكر، غفلت را از بين ميبرد. دقت و تأمل نيز ظلمات اوهام را متلاشي ميكند. زماني كه در نفس و باطنات، و در احیوال خصیوصي خود مياند مقدس ميقاً و به تفصيل دقت كن. اما هنگام تأمل در امور آفاقي، خارجي و عمومي، سطحي و اجمالي بيانديش و وارد تفصيلات نشو؛ زيرا تفصيل، ارزش و زيبايي اجمال و اختصارجب غرودارد. ضمن اين كه تفكر آفاقي به درياي بيانتها ميماند و ساحلي ندارد؛ واردش مشو كه خفه خواهي شد.
— 189 —
دوست من! اگر در تفكر انفسي به تفصار بناو در تفكر آفاقي به اجمال بپردازي به وحدت نزديك ميشوي؛ در غير اين صورت كثرت، افكار و انديشههايت را به هم ميريزد و اوهام مغرورت ميكند. انانيت تو دو چندان ميشود، غفلتات قوت يافته و تبديل به طبيعت پرستي خواهد شد. اين همان راه كثرت است كه به ضلالت متباينميشود.
اعلم ايها العزيز!شگفتا كه انسان چهقدر نادان و غافل است! تا كجا راه خود را گم كرده و به خويش ضرر ميزند؛ خير عظيمي را كه به نُه جهت داراي منفعت قطعي و بر يك وجه داراي ضرري موهیوم است ترك ميكند، و گرفتار همچن ميشود. براي يك شبههي سوفسطاييان، هدايت را كه هزاران دليل بر منفعتاش وجود دارد كنار ميگذارد.
اين در حاليست كه انسان بسيار محتاط و متوهم است؛ به همين دليل در مسايل دنيیوي، از انجیام كاري كه يك دهمتفرق ال ضرر داشته باشد اجتناب ميكند. و اما او در انجام كارهاي آخرتي اگر نُه دَهُم احتمال ضرر وجود داشته باشد، اجتناب نميكند. آري اين است ناداني و جهالت.
اعلم ايها العزيز!روح انسان گرفتار نيازهاي لايتن آن راهمين طور محل دردهاي بيانتهاست؛ نيز به دنبال لذتهاي بيپايان و داراي آرزوهاي نامحدود است؛ حتي شفقتي كه به همراه گمراهي قلب از روح فوران ميكند داراي دردهاي بيانتهاست؛ بنابراين حق نداري بگويي "من چيستم؟ چه ارزشي دارم كه برايم قيامت بهپا شود، ميزانن چنيننند و به حسابها رسيدگي شود؟"
اي كه با كمال غرور بر كرسي ضلالت نشستهيي!به زندگيات مغرور مشو، زيرا بر مغالطهيي قائم است. شرح ماجرا چنين است: گمراهي كه بر كرسي مذرزق اسسته است، وقتي با انديشيدن به وحشت زوال و فنا دچار واهمه ميشود، به سوي احتمال سعادت ابدي ميگريزد؛ در ترك تكاليف ديني، نيز خود را به اين احتمال دلخوش ميكند كه آ
بهيست. او با اين مغلطه از هر دو الم رهايي مييابد، اما پس از اندك مدتي گره گشوده ميشود و حقيقت آشكار ميگردد. نه
— 190 —
احتمال نخست، درد و الماش را از بدانه آرد و نه احتمال دوم بارش را سبك ميكند.
به همين صورت؛ "وقتي مصيبت فراگير شد، درد سبك ميشود. من هم مانند ديگرانم"؛و از زير بار ميگريزد. اما (واقعيت اوت قات كه) با فراگير شدن مصيبت، درد او مضاعف ميشود، فزوني ميگيرد، زيرا خويشاوندان و دوستاناش نيز مانند او دچار مصيبت ميشوند. روح انسان با همجنسان خياء البط است. مصيبت هر قدر عامتر باشد درد و الماش نيز به همان نسبت افزايش مييابد.
اي بيچارهيي كه در جبهه ترديد و در سايه سار غفلت در حال استراحتي! لذتي را كه در خنكاي غفلت و در شك و هولت دبردهيي لذت مپندار! عسليست زهرآگين. پس از اندك مدتي به عذابي جهنمي تبديل ميشود. اگر در آرزوي آن هستي كه دردهايت به لذت، و آتشات به نور تبديل قدر كر زمانهاي پنجگانه با ابزار ركوع و سجود خرطوم غرور را بپيچان، بفشار، و از بين ببر؛ آنگاه وجودت را مملو از ايمان كن، و با تفكر در آيات، به طاعتاالْبَقه بده تا پردههاي شك و غفلت از ميان برخيزد؛ تا از درد گمراهيها، حلاوت نجات سربرآورد و لذت مناجات آشكار گردد.
اعلم ايها العزيز! در عبوديت فقط تسليم شدن هست؛ آزمودن و تجربه كردن نيست،زيرا سروروانستم ميتواند بنده و خدمتكار خود را بيازمايد، اما عبد صلاحيت آزمودن سرور خود را ندارد، لذا انسان نميتواند پروردگار و آفريننده خود را آزمايش كند.
* * *
— 191 —
زهره
اين رساله زهره يكي از رسالههاي بسيار مهم مثنوي نوريه عربيسمي اولچه قدر هم براي ترجمهاش سعي كرده باشم، باز مناسب ديدم ترجمهيي را كه خود مؤلف در زمان مقتضي و به اصرار و خواهش شاگردان نور انجام داده، عيناً در اينجا درج نمايم. بين اين رساله كه "لمعه هفدويني نم گرفته و رساله عربي زهره، فقط يك اجمال و تفسير، و تقديم و تأخير فرق وجود دارد. مترجم: عبدالمجيد
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مقدمه
دوازده سال پيش منظور سال ١٣٤٠ هجري معادل ١٩٢١ ميلاديست. م. يك عادد عنايت رباني لمعات توحيدياي را كه در حركتي فكري، سياحتي قلبي و فتوحات روحي در معرفت الهي بروز يافته بود طي يادداشتهايي به عربي در رسالههايي همچون زهره، شعله، حبّه، شمّه و ذرّه نگاشته بودم. مطالب مذكور طوري نوشته شده بود كه بميتوانكي از يك حقيقت بزرگ و فقط شعاعي از نوري درخشان را نشان ميداد و در واقع در حكم خاطره و هشداري براي خودم بود و استفاده ديگران از آن به شكل محدودي صورت ميگرفت. به ويژه بسياري از ممتازترين و خاصترين برادرانم عربي نخواندهانوجود ماصرار و ابرام آنها مجبور شدم ترجمهي گاه مختصر و گاه مفصل يادداشتها و لمعات مذكور را به تركي بنويسم. در ترجمه اين يادداشتها و رسالههاي عربي بدان دليل كه توسط سعيد جديد، پيش از هر چيز تا حدودي با شهود از علم حقيقت حاصل شده بود تغييري داهند. ح. اين است كه برخي جملهها با آنكه در آثار ديگر هم ذكر شده در اينجا نيز آورده ميشود؛ بخشهايي از آنها نيز به رغم اجمالي بودنشان، توضيح داده نميشوند تا لطافت اصليشان را از دست ندهند.
سعيد نورسي
— 192 —
يادداشت اول
مان خدبه نفس خويش گفته بودم: اي سعيد غافل! بدان، تو شايسته آن نيستي دل به چيزي بندي كه پس از فناي اين عالم با تو رفاقت نميكند و با از بين رفتن جهان از تو جدا ميشود. به ويژرگ غيرستن به چيزهاي فاني كه با به سر رسيدن زمانهات تو را ترك ميگويند و به تو پشت ميكنند كار عقل نيست؛ چيزهايي كه در سفر برزخ با تو همراهي ندارند، تو را تا دروازه قبر هم تشييع نميكنند، در عرض يكي دو سال با فراقي ابدي از تو جدا شده و گناهانشان ز قرآنگردن تو مياندازند و خصوصاً برخلاف ميل تو (كه خواهان دوام آن هستي) در لحظهي حصولش تو را ترك ميكنند.
اگر صاحب عقل و خرد هستي دست از اموري بردار كه دركه عدمنيهاي اخروي، مراحل برزخ، و در زد و خوردها و تحولات دنيوي فاني شده و از بين ميروند و در سفر ابدي قادر به همراهي و رفاقت با تو نيستند؛ به آنها اهميتي مده و از زوال و نات، بسيان نگران مشو. تو متوجه ماهيت خود باش؛ لطيفهيي در لطايف (وجودي) تو هست كه جز به ابد و ذات ابدي راضي نميشود؛ به جز آن به چيزي توجه نميكند و تا مرتبه پايين توجه به ماسوي تنزل نمييابد.
اگر همه دنيا را هم به او بدهي نياز فطري اده همرا برطرف نميكند. آن چيز سلطان حواس و لطايف توست. از سلطاني كه مطيع امر فاطر حكيم است اطاعت كن تا نجات يابي...!
يادداشت دوم
در رويايي برخوردار از حقيقت ديدم خطاب به انسانها ميگويم:"اي انسان! و وسعمايشات قرآن است كه هيچ يك از ماسوي الله را ی در حد عبوديت ی از حد خويش بزرگتر مدان، نيز خودت را متكبرانه از ديگران برتر مدان، زيرا مخلوقات همچنان كه و بياي از معبوديت مساوياند، در نسبت مخلوق بودن برابرند."
— 193 —
يادداشت سوم
اي سعيد غافل بدان! كه بر اساس خطاي حسي دنياي گذرا را لايموت و جاودان ميبيني. وقتي به دنيا و پيرامونت نگاه ميكني آن را تا حدودي ثابت و مستمر ميپنداري، لذا نفست رار آن اابرجا تلقي ميكني در نتيجه فقط از وقوع قيامت ميهراسي. گويي تا وقوع قيامت زندگي خواهي كرد كه فقط از آن ميترسي. عقلت را به كار انداز. تو و د نيز تصوصيات در معرض ضربه دائمي زوال و فنا هستيد. خطاي حسي و مغلطهات به مثال زير ميماند:
اگر فردي آينهيي را كه در دست دارد به سوي خانه، شهر يا باغچهيي بگيرد خانه، شهر يا باغچهيي خيالي در آن آينه ديده خواهد شد. آينه اگر با كم و ترتحركت و كوچكترين تغييري مواجه شود آن خانه، شهر و باغچه دچار هرج و مرج و در هم ريختگي ميشود. دوام و بقاي خانه، شهر و باغچهي حقيقي كه در خارج هست برايت فايدهيي نخواهد داشت، زيرا خانهيي كه در آينهات ميبيني و شهر ويلات، ي متعلق به تو صرفاً داراي مقياس و ميزانيست كه آينه به تو ميدهد. زندگاني و عمر تو آينه است. عمود و آينه و مركز دنياي تو، زندگاني و عمر توست. مرگ آن خانه تبعير و باغچه در هر دقيقهيي ممكن و از بين رفتنش محتمل است، لذا وضعيتي دارد كه در هر دقيقه ممكن است بر سرت ويران شود و قيامتت برپا گردد. مادام كه چنين است پس باري بر زندگاني و دنيايشود. ار كه قادر به بلند كردن و حملش نباشند.
يادداشت چهارم
بدان! كه اين غالباً عادت فاطر حكيم است كه چيزهاي بااهميت و ارزشمند را عيناً اعاده ميكند، يعني نو شدن آري، چيزها به همان نحو كه بودهاند بدين معنيست كه فاطر حكيم در تغيير و تبديل فصول و دگرگوني زمانها چيزهاي بااهميت و ارزشمند را عيناً اعاده ميكند. اين قاعدهي عادت الله غالباً در همه حشرهاي روزانه، سالانه و حشرهاي قرون با نن كه برتيب دائمي مشاهده ميشود. بنابر همين قاعده ثابت ميگوييم:مادام كه به گواهي علوم و اتفاق نظر فنون، كاملترين ميوه درخت آفرينش، انسان است و مهمترين آفريده در ميان مخلوقات نيز انسان ميباشد؛ و به
— 194 —
همست، بييب انسان ارزشمندترين موجود در ميان موجودات است و هر فرد انسان در حكم نوعي از ساير حيوانات ميباشد، با حدسي قطعي ميتوان حكم كرد كه هر يك از افراد انسانهاتي و فر و نشر اكبر با عين و جسم و اسم و رسمش اعاده خواهد شد.
يادداشت پنجم
در اين يادداشت ميگويم: چون فن آوري و تمدن اروپا در ذهن سعيد قديمي تا حدودي جا باز كرده بود، زمان سير منطبقحت سعيد جديد در حركات فكري، فنآوري و تمدن اروپا در آن سياحت قلبي در وجود او به امراض دروني مُبدل شد و مدار مشكلات عديدهيي گرديد، لذا سعيد جديد ناگزير با خانه تكاني در ذهن خويش وقتي درصدد بيرون راندن فلسفه دروغين و تمدن هرزه از وجود خود ب مناسبي به سكوت كشاندن امور نفساني كه در روح او به نفع اروپا گواهي ميدادند مجبور به محاورهي به غايت مجمل و از جهتي مفصل زير با شخصيت معنوي اروپا گرديد:
اشتباه برداشت نكنيد؛ دو اروپا دای و هم اول،اروپاييست كه با مستفيض شدن از دين حقيقي مسيحيت در پي (تأسيس) صنايعي بر آمد كه براي حيات اجتماعي بشر سودمند بود و در مسير علومي پيش رفت كه به عدالت و حقانيت خدمت ميقترين ورد خطاب من، اين اروپا نيست. مخاطب من اروپاي منحط دوم است كه در ظلمت فلسفه طبيعي، پليديهاي تمدن را نيكويي پنداشت و انسان را بهسوي لاابا سهم م و گمراهي سوق داد.
من در آن زمان، در اثناي آن سياحت روحي خطاب به شخصيت معنوي اروپا كه سواي فوايد تمدن و علوم سودمند، فلسفه بيمعنا و مُضر و تمدني هرزه را نمايندگي ميكرد، گفته بودم:
بدغوتها اروپاي دوم! تو فلسفهيي بيمار و گمراه كننده را در دست راست و تمدني مضر و هرزه را در دست چپ گرفته ادعا ميكني سعادت بشر در اين دوست. دو دستت بريده باد! اين دو هديه ناپاك سرت را بخورند؛ و خواهند خورد.
اي روحِ بدبختي كه كفر و حق ناا صرف را تبليغ و منتشر ميكني! آيا سعادت
— 195 —
كسي كه در روح و وجدان و عقل و قلب خويش دچار مصيبتهاي وحشتناك است و عذاب ميبيند با قرار گرفتن جسمش در ثروت و زينتي فريبنده و ظاهري امكان پذير خواهد بود؟ آيا چنِ وَجْي را ميتوان سعادتمند ناميد؟ مگر نميبيني نااميد شدن فرد از امري جزيي و دست شستن از آرزويي وهمي و غافلگير شدن او در مواجهه با امري بيارزش موجب ميگردد خيالات شيرين در نظرش تلخ شود، حالات دلنشين موجب ناراحتياش گردد، و احساس كند د، و همايش تنگ و زندان شده است. كدام سعادت را براي انسان بيچارهيي تأمين ميكني كه بر اثر شومي تو ضربه گمراهي بر عميقترين نقاط قلب و ژرفاي رومصنوع،د آمده و بدين سبب همه آرزوهاي خود را از دست رفته ميبيند و تمام آلامش نيز از همين مسأله نشأت ميگيرد؟ آيا ميتوان انساني را كه جسمش در بهشتي موقر ميشوريبنده است، و قلب و روحش در جهنم عذاب ميبيند خوشبخت و سعادتمند دانست؟ تو بشر بيچاره را چنين از راه به در كرده و باعث شدي در بهشتي دروغين عذابي جهنمي بكشد.
اي نفس اماره بشر! در اين تمثيل تأمل كن و درياب كه بشر را به كجا ميكشاني؟
فرض اي آسمر مقابل ما دو راه وجود دارد و ما در يكي از آنها پيش ميرويم و ميبينيم در هر قدم، آدم بيچاره و درماندهيي هست كه ظالمان بهسويش حملهور شده مال و دارايياش را غصب كرده و كاشانهاش را ويران ميكنند و بر خودش نيز گاه حال موميزنند. وضعيت اين افراد را طوري ميبينيم كه گويي آسمان به حال پريشان آنها ميگريد. هر سو را كه نگاه ميكنيم همين وضع است. همه صداهايي كه در اين راه به گوش ميرسد داد و فرياد ستمگران و آه و ناله مظلومان است و ماتم بر سراسر اين راه حاكم ا نيست. آنجا كه انسان به دليل انسانيتش از ديدن درد و ألم ديگران متألم ميشود ما نيز گرفتار حزني عميق ميشويم. اين همه درد و رنج براي وجدان قابل تحمل نيست، لذا كسي كه در اين راه پيش ميرود مجبور به يكي از دو كار ميشود، يا بايد دست از انسانيت شستفتن بترحمي بيپايان را بپذيرد و چنان قلبي را حمل نمايد كه در كنار راحتي خود، هلاك ديگران متألمش نكند يا اينكه مقتضاي عقل و قلب خويش را ابطال نمايد.
اي اروپاي در دني لاابليگري و ضلالت و منحرف از دين مسيحيت! تو همچون
— 196 —
دجال يك چشم با نبوغ كورت حالتي جهنمي را به روح بشر هديه كردي! و بعد دانستي كه حالت مذكور چنان لَا اعلاجي است كه موجب سقوط انسان از اعلي عليين به اسفل سافلين ميشود و انسان را به پستترين درجه حيوانات ميكشاند. علاجي كه براي اين بيماري يافتي، چيزي نيست جز بازيچههاي جذاب، هوسهاي سرگرمكننده و خيالات دلكش ك فيض بً قادر است اين حس را موقتاً از كار اندازد. علاجت سرت را بخورد و خواهد خورد! راهي كه فرا روي انسان گشودي و سعادتي كه به او وعده دادي مانند اين مثال است.
اماراه دومكه قرآن حكيم با هدايتش به بشر اهدا كرده چنين ا ماهها هر منزل و مكان و شهر اين راه سربازان درستكار سلطاني عادل را ميبينيم كه در هر سو هستند و گشت ميدهند. هر از چندي با فرمان آن سلطان بعضي از سربازان را مرخص ميكنند. سلاح و اسب و ْهِ تُدولتي را از آنها تحويل گرفته و به آنان مجوز ترخيص ميدهند. سربازان ترخيص شده ظاهراً از تحويل دادن اسب و سلاح خود كه به آنها خو كردهاند محزون ميشوند؛ اما حقيقت اكثر چت كه آنها بسيار خوشحالند، زيرا به پايتخت باز ميگردند و سلطان و پادشاه را زيارت خواهند كرد. مأموران ترخيصكننده گاه با سربازي ناشي روبهرو ميشوندعبادت ز آنها را نميشناسد، به او ميگويند: "اسلحهات را تحويل بده!" سرباز در پاسخ ميگويد: "من سرباز پادشاهم، در خدمت اويم، و نزد او خواهم رفت؛ شما ديگر كي هستيد؟ اگر با رضايت و اجازه او آمدهايد قدم بر چشم ما گذف لازميد؛ فرمانش را نشان دهيد، وگرنه از من دور شويد و از اين جا برويد. من اگر تنها بمانم و شما هزاران نفر باشيد باز هم با شما درگير خواهم شد، نه بر تسبيح خودم، كه نفسم از آن من نيست به سلطانم تعلق دارد. نفسم و سلاحم امانت مالكم است. براي حفاظت از امانت و حمايت از شرف سلطان و پشتيباني از عزتش در مقابل علت نر خم نميكنم."
اين نمونهيي از هزاران حالتي است كه در راه دوم مدار سرور و سعادت ميباشد. ساير احوال را خود قياس كن. در سرتاسر راه دوم گرد آمر وجودو اعزامهاي نظامي همراه با شادي و سرور تحت عنوان تولدها، و ترخيصات نظامي تحت عنوان درگذشتها هست كه با سرور و موسيقي همراه است. قرآن حكيم اين راه را به انسيخواه7
اهدا كرده است. كسي كه اين هديه را كاملًا بپذيرد اين راه را كه مدار سعادت دو جهان است خواهد پيمود. او نه از گذشته محزون ميشود و نه از چيزي كه در آينده خواهد آمد ميهراسد.
اي اروپاي دوم فاسد! قسمي از پدهيي هي پوسيده و بياساس تو چنيناند: ميگويي: "هر موجودي از بزرگترين فرشته گرفته تا كوچكترين ماهي، مالك نفس خويش است و براي ذات خود تلاش ميكند و براي لذت خويش ميكوشد و حق حيات دارد. غايت همت او و هدف و مقصدش زندگي كردن و تأمين بقا ثيف هرد." تو جلوههاي كريمانه و رحيمانه قانون عامي را كه ناشي از قواعد بخشندگي خالق كريم بوده و قاعده تعاون و همكاريست و در اركان كائنات به نحو اكمل از آن پيروي ميشود و به موجب آن نباتات به حيوانات مدد ميرسانند ه از قنات به انسانها، جدال پنداشته و احمقانه حكم كردهيي كه"زندگي، مبارزه است."از جلوههاي آن قاعده تعاون يكي حركتِ با شتاب ذرات غذايي است كه با كمال شوق براي تغذيه سلوضيه معبدن سر از پا نميشناسند؛ اين را چگونه ميتوان جدال ناميد؟ چه تضاد و مبارزهييست؟ كمكرساني و شتاب براي همكاري، تعاونيست كه براساس فرماند؛ آن گاري كريم صورت ميگيرد.
از پايههاي پوسيده ديگرت اين است كه ميگويي:"هر چيز مالك نفس خويش است."يك دليل بر اينكه هيچچيز مالك نفس خويش نيست اين است كه اشرف اسباب و عوامل و آنكه دارنده وسيعترين دايره اختيار ميباشد انسساله ر؛ در حالي كه از صد جزءِ ظاهرترين افعال اختياري انسان مانند فكر كردن، صحبت كردن و خوردن فقط يك جزء، آنهم بهطور مشكوك در دايره اقتدار اوست و به اختيار وي سپرده شده است. كسي كه مالك حتي جزييبه ماد جزءِ چنين فعلهاي ظاهر نيست چگونه ميتواند مالك خود باشد؟ اگر چنين موجودي كه اشرف (مخلوقات) است و دايره اختياراتش نيز وسيع و گسترده، دستانش تا اين حد در تصرف و تملك حقيقي بسته باشد، پس كسَيَادِيگويد "ساير حيوانات و جمادات مالك خويشاند" حيوانتر از حيوان بودن و جامدتر و بيادراكتر از جمادات بودن خويش را اثبات ميكند.
— 198 —
آنچه تو را دچار اين خطا كرده و به اين ورطه پرتاب ميكند همان نبوغ يك چشم توست، يعني هوش خاگذاشتهاده و در عين حال منحوسات است. با نبوغ كورت پروردگارت را كه خالق هر چيز است فراموش كردي و با استناد به طبيعتي موهوم، آثار او را به اسباب نسبت دادي و هر آنچه متعلق به آفريدگار است را بين طابودن ديي كه معبودان باطلي هستند تقسيم نمودي. از نقطهنظر نبوغ تو، هر ذي حيات و هر انساني ميبايست در برابر دشمنان بيشمار مقاومت كرده و براي به دست آوردن نيازهاي بيپايانش بكوشد؛ و با اقتداري اه باشاختياري به غايت شكننده، ادراكي فاني چون شعاع نور، حياتي چون شعلهي موقت و عمري پرشتاب كه مانند لحظه در گذر است، مجبور به ايستادگي در برابر دشمنان بيشمار و نيازهاي فديدن اميباشد؛ در حیالي كه سیرمايه آن ذي حيات بيچاره يكي از هزاران مطلوب را نيز كفايت نميكند. او هنگاميكه گرفتار مصيبت ميگردد از كسي انتظار درمان ندارد جز اسباب و عوامل كور و كر؛ آنگاه مظو السّ آيهي
وَمَا دُعَاءُ الْكَافِرِينَ اِلَّا فِى ضَلَالٍ
(رعد: ١٤)
ميشود.
نبوغ ظلماني تو روز بشر را به شب تبديل كرده است. تو براي عادت دادن انسان به آن شب پ آخرت و تاريك و ظلماني چراغهايي موقت و فريبنده افروختي. چراغهايي كه با شادي به روي بشر لبخند نميزنند، بلكه بر خندههاي ابلهانه بشر در حالات دردآوري كه شايسته گريهاند، تمسخرآميز ميخندند و سرخوشاند. هر يك از ذي حيا ممتاز نگاه شاگردان تو، مصيبت زده بيچارهيي هستند كه در معرض هجوم دشمنان قرار دارند. دنيا ماتمكدهيي عموميست و آنچه در دنيا شنيده ميشود واويلاهاييست كه بر اثر مرگها و دردها به گوش ميرسد. شاگرداني كه درس كاملي از تو ميگيرند فرعون ميشوند. ف و تسلاي ذليلي كه به عبادت پستترين چيزها ميپردازند و هر چيز نافعي را پروردگار خود تلقي ميكنند. شاگرد تو سركش است. سركش و نافرماني كه براي لذتي ناچيز نهايت ذلت را ميپذيرد و براي منفعتي پست، حقارتي چون حي باق پاي شيطان را ميپذيرد. جبار هم هست اما چون در قلب خويش نقطه اتكايي نمييابد، در ذات خود جباري خودفروش و بينهايت درمانده است. نهايت همت او منجر رضايت هوسهاي نفسانيست. او دسيسه گريست كه زير پوشش از خود گذشتگي و فداكاري در پي
— 199 —
منفعت نفس خود است و درصدد تسكين حرص و غرورش ميباشد. او جز نفس خود هيچچيز را بهطور جدي دوست ندارد و همه چيز را فداي آن ميكند.
اما شاگرد كامل و خالص ..
عبد است. عبد عزيزي كه خود را تا پرستش اعظم مخلوقات نيز پايين نميآورد و بهشت را هم كه بزرگترين و عظيمترين منفعت است غايت عبوديت خود قرار نميدهد. او حليم سليم است. ح تُزَكلي همتي كه تا اذن و فرمان فاطر ذوالجلال نباشد نزد كسي تنزل نيافته و جز او را فروتني نميكند. فقير هم هست اما فقيري مستغني كه در آينده از پاداش ذخيره شده مالك كريمش بهرهمند ميشود؛ همچنين ضعيف است اما ضعيفي كه به سبب اتكا به قدرت بيَنَا" سيد خود، قوي است؛ قرآن در حالي كه بهشت جاودان را هم مقصد نهايي شاگرد حقيقياش قرار نميدهد مگر ممكن است اين دنياي گذرا و فاني را مقصد او كند؟
اينك ميزان تفاوت همت دو شاگرد را درياب و بدان كه تا چه حد با هم فرق دارند.ر ميگيز ميتواني فداكاري و از خودگذشتگي شاگردان فلسفه ناسالم و شاگردان قرآن حكيم را به اينترتيب مقايسه كني:
شاگرد فلسفه به نفع نفس خويش از برادرش ميگريزد و عليه او مدعي ميشود، اما شاگرد قرآن همهي بندگان صالح در زمين و آسمانها را برادر خود اسطهييد و صميمانه براي آنها دعا ميكند و با خوشبختي آنها احساس سعادت ميكند و در روح خويش نسبت به آنان علاقهيي شديد حس ميكند. نيز عرش و شمس را كه بزرگترين مخ را ايهستند مأموراني مُسخر و مانند خود عبد و مخلوق تلقي ميكند.
برتري و انبساط روحي هر دو شاگرد را از اينجا قياس كن كه قرآن چنان انبساط و برتري روحي ب69Cاگردانش ميدهد كه بهجاي تسبيحي با نود و نه ددايره رات عوالم نود و نه گانه را كه نشان از تجلي اسماي نود و نه گانه الهي دارد؛ همچون دانههاي يك تسبيح به دست شاگردانش ميدهد و به آنها ميگويبه صفتاد و اذكارتان را با اين بخوانيد." زماني كه شاگردان قرآن، كساني چون شاه گيلاني، رفاعي، شاذلي (رضي الله عنهم) ذكرهايشان را ميگويند بشنو و ببين! سلسله ذرات، عددين اقت و انفاس مخلوقات را
— 200 —
در دست گرفته و با آنها حضرت حق را ذكر ميگويند و تسبيح ميكنند. تربيت اعجازآميز قرآن معجز البيان را ببين كه چهطور انساني خرد و كوچك كه با كمترين ناخوشي و با اندك حزني سرش گيج ميرود و بيمار ميشود و مغلوب مه حاصل كوچك ميگردد با تربيت قرآن تا چه حد تعالي مييابد و لطايفش تا چه حد انبساط مييابد كه موجودات جهان بزرگ را براي آنكه تسبيح اورادش قرار دهد مختصر ميبيند؛ و در:
قكه بهشت را براي هدف قرار دادن ذكر و وردش ناچيز ميبيند، نفس خود را بالاتر از خردترين مخلوق حضرت حق هم نميبيند. او نهايت تواضع و فروتني را با نهايت عزت جمع ميكند. حاراين ماسب با اين، ميتواني ميزان پستي و حقارت شاگردان فلسفه را قياس كني.
هدايت قرآني كه ناظر بر هر دو جهان است و با دو چشم غيب آشناي درخشانش نظر بر هر دو عالم دارد، و با هر دو دس از امو سعادت مطلوب انسان اشاره دارد درباره حقيقتهايي كه فلسفه بيمار اروپايي با نبوغ يك چشمش خطا ديده و تشخيص داده است ميگويد:"اي انسان! نفس و مالي كه در اختيار تصحراهااز آن تو نيست، بلكه امانتي نزد توست. مالك آن امانت، كريم رحيميست كه بر هر چيزي تواناست و همه چيزها را ميداند. او ميخواهد آنچه را داري از تو خريداري كند و برايت نگاه دارد تا ضايع نگردد و از بين نرود. در آينده قيمت خوبي به تو پرداخت خوربه باد. تو سربازي موظف و عهدهدار مأموريت هستي. به نام او تلاش كن و به حساب او عمل نما. اوست كه مايحتاجت را به عنوان رزق برايت ارسال ميكند و در مقابل آنچه توانشان را ندي اجرا تو محافظت ميكند."
هدف و نتيجه حيات تو مظهريت اسما و شئونات آن مالك است. هرگاه دچار مصيبتي شدي بگو:إِنَّا للّٰه وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ يعني"من در خكه عادلكم هستم. اي مصيبت! اگر با اذن و اجازه او آمدهيي خوش آمدي و صفا آوردهيي! چرا كه ما بالاخره به سوي او باز خواهيم گشت و به حضورش خواهيم رفت و مشتاق اوييم. مادام كه بالاخره ما را زماني از تكاليف زندگاني مرخص خواهد اةُ و سيار خب اي مصيبت! بگذار آن آزاد كردن و مرخص كردن به دست تو باشد. من راضيام. اگر درباره محافظت از امانت من و براي امتحان انجام وظايفم به تو فرمان داده و توبَيَان01
اراده كرده ولي درباره تسليم شدنم به تو رضا و اجازه او در كار نيست؛ تا جايي كه بتوانم امانت مالكم را در اختيار كسي كه امين نيست، نخواهم گذاشت."
خلاصه اينكه به عنوان نمونهيي از هزاران مورد به درجات درسهايي ت صانعن كه ذكاوت فلسفي و هدايت قرآني ميدهند. حقيقت حال هر دو طرف به همان شيوهيي كه در سابق گفتيم پيش ميرود، ليكن در هدايت و ضلالت درجات و مراتب ا او ازا متفاوت است. مراتب غفلت مختلف است. هر كسي قادر نيست اين حقيقت را در هر مرتبه كامل احساس كند. زيرا غفلت باطلكننده حس است، و بطلان حس در زمانه فعلي دران سعيييست كه اهل مدنيت درد اين الم اليم را احساس نميكنند، اما با فزوني حساسيتهاي علمي و بيدار باشهاي مرگ كه روزانه سي هزار جنازه را نشانمان ميدهد پرده غفلت دن راه يشود. هزاران دريغ و نفرين بر كساني باد كه با طاغوتهاي اجنبيان و علوم طبيعيشان بهسوي گمراهي رفتند و كوركورانه به تقليد و پيروي از آنها پرداختند.
اي جوانان وطن! سعي نكنيد مقلد فر همين شويد! بعد از ظلم و عداوتهاي بيحدي كه اروپاييها در حق شما روا داشتند با كدام عقل و خردي به تبعيت از انديشههاي باطل و هرزه آنها ميپردازيد و بهراين باعتماد ميكنيد؟ نه! نه! اي كساني كه سفيهانه از آنان تقليد ميكنيد! اين پيروي نيست، شما بدون ادراك و معرفت به صف آنان ميپيونديد و خود را و برادرانتان را به دست خويش از بين ميبريد. آگاه باشيد تا زماني كه بدونلي اوسر گرفتن موازين اخلاقي از آنها پيروي كنيد در واقع به دروغ ادعاي حميّت و مردانگي ميكنيد...! زيرا چنين تبعيتي خفيف كردن و به تمسخر گرفتن ملتتان است...!
هَدَينَا اللّٰهُ وَ اِيَّاكُمْ اِلَى الصِّرَاطِ الْمُسْتَق سعيد يادداشت ششم
اي انسان بيچارهيي كه از كثرت كافران و وحدتشان در انكار برخي حقايق ايماني به تكاپو افتاده و اعتقادت را از دست دادهيي! بدان كه ارزش و اهميت در تعداد و
— 202 —
ظم عاليست،زيرا انسان اگر انسان نباشد به حيواني كه شيطان است مبدل ميشود.انسان مانند فرنگيان و فرنگ مشربان هر قدر در هوسهاي حيواني ترقي كند به مرتبه پايينتري از حيواكرد، بزل مييابد. تو خود ميبيني حيوانات با اينكه به اعتبار عدد و كميت در اكثريتي بيشمار هستند و تعداد انسانها نسبت به آنها بسيار كمتر است، اما همين ايد كه ر مرتبه بالاتري از حيوانات قرار دارد و در حكم سلطان و خليفه و حاكم آنان ميباشد. كافران مضّر و پيروان بيخرد آنها نوعي از حيوانات خبيث حضرت حق بهشمار ميروند و خداوند آنها را براي عمارت جهان ن را د است. خداوند براي اعلام درجه نعمتهايي كه نصيب بندگان مؤمنش ميكند آنها را واحد قياس قرار داد و عاقبت به جهنم كه مستحقاش هستند تسليمشان ميكند.
نفحدانيتكار حقيقتي از حقايق ايماني توسط كفار و اهل ضلالت، قوتي ندارد، زيرا براساس سرّ نفي، اتحاد آنها سست است. هزار نفيكننده در حكم يك نفرند، مثلًا يند خوام اهالي استانبول به دليل نديدن ماه در آغاز ماه رمضان شروع ماه مبارك را نفي كنند كافيست دو نفر شاهد بر خلاف آنها موضوع را تأييد كنند؛آن رسا صورت اتفاق نظر آن جمع فراوان در نفي موضوع از بين ميرود. مادام كه ماهيت كفر و ضلالت، نفي و انكار و جهل و عدم است، وحدت نظر اكثريتشان اهميتي ندارد. و تأمستند بر شهود دو مؤمن، در مسايل ايماني اهل حق كه حقانيت و اثبات و ثبوتشان قطعيست بر اتفاق نظر گمراهان بيشمار ترجيح و غلبه دارد.
سرّ حقيقت مذكور اين است كه ادعاي نفي كنندگان در صورت و ظاهر، واحد اما در حقيقت متعدد ايده اسها قادر به اتحاد با هم نيستند تا بتوانند قوت بگيرند. ادعاي اثباتكنندگان قابل جمع و اتحاد است، لذا از يكديگر قوت ميگيرند؛ چنانكه هر كس هلال ماه رمضان را در آسمان نبقتي مفاهد گفت: "به نظر من ماه نيست، از اينجا ديده نميشود." ديگري هم ميگويد "به نظر من هم ماه ديده نميشود." ديگري هم همين را ميگويد. هر كدام از آنها طبق نظر خود اعلام ميكنند كه ماهي در كار نيست. چون نظر هر كدامشان از هم جدا و اس2
اه پرده نظر ميشوند نيز جدا جدا ميباشد ادعاهايشان نيز جدا جدا ميشود و قوت و تواني به هم نميرسانند.
— 203 —
ليكن اثبات كنندگان نميگويند: "به نظر من و در نگاه من هلال ماه هست." بلكه ميگويند: "در نفس الامر، در پهنه آسمان هلال هست ود كه تميشود." بينندگان، سخن از عين ادعا دارند و ميگويند "در نفس الامر هست." اينجا همه ادعاها واحد است. نظرهاي نفي كنندگان جدا جدا بود به همين دليل ادعاهايشان نيز جدا جدا ميشد. آنها نميتونابودير نفس الامر حكم كنند؛ چرا كه نفي در نفس الامر اثبات نميگردد، به اين دليل كه احاطه لازم است. اين يك قاعده اصوليست كه: وَ الْعَدَمُ الْمُطْلَقُ لَا يُثْبِتُ اِلَّا بِمُشْكِلَاتٍ عَظِيمَةٍ آري، اگر بگوييم شيئي است كن هست، كافيست آن را نشان دهيم؛ اما اگر بگوييم نيست و درصدد نفياش برآييم بايد همه دنيا را غربال كنيم و نشان دهيم تا آن نفي اثبات گردد.
بنا بر همين سرّ، نفي حقيقتي از سوي كافران به حل مسألهيي يا عبور از سوراخي تنگ يا پريدن از خندق ميماندزوال و آن هزار هم يك است، يك هم يك، زيرا نميتوانند مدد كار هم شوند، ليكن اثبات كنندگان چون به حقيقت حال در نفس الامر مينگرند ادعايشان متحد ميگردد و قوتهايشان به يكديگر ياري ميرساند. به بلند كردن سنگي كتاب يماند كه هر قدر دستهاي بيشتري به سويش دراز شود، بلندكردن سنگ آسانتر ميشود؛ دستها از هم قوت ميگيرند.
يادداشت هفتم
اي بدبخت مدعي حميت كه مسلمانان را به شدت به دنياگرايي تشويق ميكني و بيق وجوآنها را به سمت صنعت و ترقيهاي اجنبي سوق ميدهي! دقت كن ارتباط برخي از اين ملت با دين از بين نرود! اگر رابطه برخي با دين، چنين احمقانه و قلدرانه و كوركورانه بگسمانند،گاه آن بيدينان چونان سم هلاهل به حيات اجتماعي ضرر خواهند رساند، زيرا از آنجا كه وجدان مرتد كلًا فاسد ميشود براي اجتماع سمّ است. به همين سبب در علم اصول ميگويند: "مرتد حق حيات ندارد، اما كافر اگر آمي باشد يا مصالحه كند ميتواند زنده بماند." و اين از قواعد اصول شريعت است. نيز در مذهب حنفي شهادت كافري كه از اهل ذمه است پذيرفته ميشود، ليكن فاسقت و اس
— 204 —
الشهادت است زيرا خائن است.
اي آدم فاسق بدبخت! تعداد زياد فاسقان را مبين و فريب مخور و مگو "رأي اكثريت با من است!" زيرا فرد فاسق، فسق را به خواست خود، وا كسیيت، طلب نكرده و بدان نپرداخته است، بلكه داخل آن افتاده و قادر به بيرون آمدن نيست. هيچ فاسقي نيست كه دوست نداشته باشد صالح شود و آمر و رئيسش را متدين ببيند، مگر اينكه العيازديكتره وجدانش را به واسطه ارتداد از دست داده باشد و چون مار از نيش زدنهاي زهرآگين لذت ببرد.
اي كه در سر عقل نداري و قلبت فاسد شده! و گمان ميكني "مسلمان عذاب ا را دوست نميدارند يا به دنيا فكر نميكنند كه دچار فقر شده و بايد بيدارشان كرد تا سهمشان را از دنيا فراموش نكنند؟" گمانت خطاست و حدسند مقيباه. حرص در ميان آنان شدت گرفته لذا گرفتار فقر شدهاند. حرص در مؤمن سبب خسارت و فقر است اَلْحَر۪يصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضرب المثل شده است.
آري، آنچه انسان را به دنيا دعوت ميكند و بدان سو سوق ميدهد فراوان است. مهمتر از همه نفس انسان و (هودش است و نياز و حواس و احساسات و شيطان و دوست داشتني بودن ظاهر دنيا و دوستان نابابي چون تو. اين درحاليست كه تعداد دعوت كنندگان به سوي آخرت جاويدان و حيات ابدي طولاني، اندكاند. تو اگر در قبال اين ملت بيچاره ذرهيي حميت اين رت داشته باشي و ادعاي بلند همتيات دروغ نباشد، بايد به آنان كه دعوتكننده به حيات باقياند و تعدادشان اندك است كمك كني، ولي اگر داعيان به شمار اندك را به سكوت كشانده و به ياري اكثريت بپردازي رفيق شيطان خواهي بود.
آيا گمان ميكلّٰهُ ر بودن اين ملت ريشه در تنبلي نشأت گرفته از زهد و ترك دنيايي دارد كه از دين حاصل ميگردد؟ در چنين گماني خطا ميكني.مگر نميبيني ملتهايي مانند مجوسيان و براهمه در چين و هند، و سياهان آفريقا كه زير سلطه اروپا هستند از ما فقيرترند؛ مگر نميبين"اعلم" (غذايي) بيش از نياز مسلمانان در اختيارشان گذاشته نميشود؟ كافران ستمگر اروپايي يا منافقان آسيايي با دسيسههايشان ميدزدند يا غصب ميكنند.
— 205 —
هدف شما از سوق دادن جبري اهل ايمان بهسوي مدنيتي بيميم اگر تأمين آسايش و امنيتدانيت ور و اداره آسان امور باشد بهطور قطع بدانيد كه اشتباه ميكنيد و آنان را به راه خطا ميكشانيد، زيرا اداره صد نفر فاسق كه اعتقادشان متزلزل شدهٰهنياقشان فاسد گرديده بسيار سختتر از اداره امور هزاران نفر صالح است.
بنابراين اساسهاست كه اهل اسلام نيازي ندارند بهسوي دنيا و حرص سوق داده شوند و تشويق گردند. ترقي و آسايش از اين رَةِ عَين نميشود. آنها نيازمند تنظيم زمان فعاليتها، تأمين امنيت و تسهيل قاعده تعاون و همكاري در ميان خود هستند. اين نياز نيز با اوامر قدسي دين، تقوا و صلابت ديني حاصل ميگردد.
يادداشت هشتم
اي انسان تنبلي كيه خودذت و سعادت سعي و عمل بيخبري! بدان كه:
حضرت حق به دليل كمال كرماش، پاداش خدمت را در درون خود خدمت و اجرت عمل را در نفس عمل نهاده است.بر اساس همين سرّ است كه مولذت را حتي از نظري جامدات نيز، در وظايف خاصشان كه از آن به اوامر تكويني تعبير ميشود در كمال شوق و نوعي لذت از اوامر رباني اطاعت ميكنند. از زنبور و پشه و مرغ بگير تا شمس و قمر، همه چيز با كمال ِرُ يَيفه خود را انجام ميدهند. معلوم ميشود در خدمت آنها لذتي هست كه با وجود نداشتن قوه تعقل و فكر نكردن به عاقبت و نتايج كار، وظيفه خود را به شكل تمام و كمالسطه اع ميدهند.
اگر بگوييامكان لذت در ذي حيات وجود دارد اما شوق و لذت در جمادات چگونه ممكن است؟
پاسخش اين استكه جمادات به حساب خودشان نيست كه در پي شرف و مقام و كمال و زيبايي و نظماند و خواهان آن ميباشند، بلكه اين امي فريببب اسماي الهيست كه در آنها تجلي ميكند. آنها در انجام مسئوليت فطري خود، هر يك، در حكم بازتابدهنده و آينهيي هستند براي اسماي نور الانوار، قواعدن سبب نورانيت يافته ترقي ميكنند. مثلًا قطره آبي يا قطعه شيشهيي را در نظر بگيريد كه بينور و
— 206 —
بياهميت است؛ اما همين قطره اگر با قلب صاف خود رو بهسوي خورشيد كند قطره بيسخ:خيبياهميت و آن تكه شيشه به نوعي تبديل به جايگاه خورشيد شده، به روي تو نيز لبخند خواهند زد. ذرّات و موجودات طبق همين مثال از نظر وظايفي كه بر عهه روحهند آينه اسماي ذات ذوالجلالي ميشوند كه صاحب جمال مطلق و كمال مطلق است و همچون قطره و تكه شيشه مذكور از كمترين درجه به عاليترين مرتبهي ظهور و نورانيت صعود آميز كد. حال مادام كه (ذرات و موجودات) در جهت وظيفه خود مقامي عالي و به غايت نوراني كسب ميكنند ميتوان گفت اگر لذت امكان پذير باشد، يعني اگر از حيات عام سهمي و حصهيي داشته باشنمهاي "ف خويش را با لذت تمام انجام ميدهند.
آشكارترين دليل بر وجود لذت در وظيفه و مسئوليت اين است كه به انجام وظيفه اعضا و حواسات بنگري. در خدمات ه در اس از اعضا و جوارحت كه براي بقاي شخصي و نوعي به انجام ميرسد لذتهاي جداگانهيي وجود دارد. نفس خدمت براي آنها در حكم لذت بردن است، حتي (ميتوان گفت) ترك ت به دراي عضوي (از اعضاي بدن) نوعي عذاب است.
يك دليل آشكار ديگر وضعيت مردانه و فداكارانهييست كه حيواناتي چون خروس يا مرغ جوجهدار در وظايف خود نشان ميدهند. خروس در عين گرسنگي مرغها را بر خود ترجيح ميدهد؛ آنها را دور رزقي كه يافته جمع ميكن درست نميخورد و به آنها ميخوراند و مشاهده ميشود كه با شوق و افتخار و لذت، وظيفه مذكور را انجام ميدهد و معلوم ميشود در انجام آن خدمت، لذتي بيش از خوردن به دست ميآورد.
مرغ يماني. شباني جوجههايش را ميكند خود را فداي آنها كرده و حتي به سگ حملهور ميشود. خود گرسنه ميماند و آنها را ميخوراند. معلوم ميشود از انجام چنين خدمتي لذتي كسب ميكند كه بر درد گرسنگي و سختي مرگ ترجيح دارد و بيش از آنهاست. ح بعضي براساس وظيفه با لذت از فرزندان كوچكشان نگهداري ميكنند. با بزرگ شدن فرزندان، مسئوليت نيز از آنها ساقط ميشود و لذت هم از بين ميرود. آن زمان حتي فرزند خود را ميزنند و دانهها را از چنگش بيرون ميآورند، ليكن ومثلًا الدين در نوع انسان بادوامتر است، زيرا در انسانها به دليل ضعف و
— 207 —
عجزي كه دارند همواره نوعي كودكي وجود دارد؛ آنها هميشه محتاج محبت كاملًال به تمام حيوانات مذكر نگاه كن كه همچون خروس شباني ميكنند و به مادراني چون مرغ بنگر و درياب كه آنها به حساب خود و به نام خود اين كارها را بركه نه لشان نميكنند، زيرا طي انجام وظيفه اگر لازم شود زندگي خود را نيز فدا ميكنند؛ چرا كه وظيفه آنها به حساب منعم كريم و به نام فاطر ذوالجلالي انجام ميگيرد كه آنها را موظف به انجام آن وظيفه نمودنا نيزواسطه رحمتش لذتي در آن قرار داده است.
يكي از دلايل اينكه پاداش و اجرت در نفس خدمت نهاده شده اين است كه نباتات و اشجار با احساس شوق و لذت به فرامين فاطر ذوالجلال گردن مينهند، زيرا مُزين شدنشان به رايحهليم عالانگيزي كه ميپراكنند و زينتهايي كه نظرها را به خود جلب كرده، و اينكه خود را تا پوسيده شدن براي ميوهها و سنبلههايشان فدا ميكنند، به اهل نظر نشان ميدهد و اجزها از گردن نهادن به فرمان الهي چنان لذتي ميبرند كه خود را از بين ميبرند و ميپوسند.
به درختان ميوه داري چون انجير يا نارگيل بنگر كه كنسروهاي شير بر سر دارند؛ به زبان حال از خزانه رحمت، غذاه مقدمر خوبي چون شير درخواست ميكنند، دريافت كرده و به ميوههايشان ميخورانند و در عين حال خود از گل و لاي تغذيه ميكنند. درخت انار شرابي زلال را از خزانه رحمت دريافت ميكند و به ميوهاش ميخوراند و خوده صرفاي آلوده و گل آلود قناعت ميكند.
حتي در وظيفه سنبله دادن حبوبات نيز اشتياقي آشكار مشاهده ميشود. به آن ميماند كه فرد محبوس در جايي تنگ مشتاقانه خواهان رفتن به بوستاني و مكاني وسيع ست، امر حبوبات نيز به همين ترتيب در وظيفه سنبله دادن وضعيتي مسرور و مشتاقانه ديده ميشود. براساس همين قاعده مفصل اسرارآميز در كائنات ی كه از آن بهمچنانَّتُ الله"تعبير ميكنند ی است كه بيكاران و تنبلها و كساني كه مدام در استراحتاند و در بستر راحت آرميدهاند بيش از آنان كه غالباً سعي و تلاش مخرتي ن در زحمت و دردسر هستند. بيكاران همواره از عمرشان گلايه ميكنند و با سرگرمي و تفريح درصدد سپري شدن سريعتر آن هستند، اما كسي كه سعي و تلاش ميكند شاز حيوت، حمد (خدا) را ميگويد و خواهان سپري شدن (سريع) عمرش نيست. اين
— 208 —
قاعدهيي كليست كه: اَلْمُسْتَرِيحُ الْعَاطِلُ شَاكٍ مِنْ عُمْرِهِ وَ السَّاعِىُ الْعَامِلُ شَاكِرٌ بر اساس همين سرّ است كهادراك و راحت در زحمت، و زحمت در آسايش و راحتيست."ضرب المثل شده است.
آري، اگر با دقت به جمادات نگاه شود در آنچه بالقوه است و صرفاً از لحاظ استعداد و قابليت ناقص مانده و ظهور نيافهمچنان، صورتي همراه با قاعده سنت الهي مذكور مشاهده ميشود كه موجب ميگردد با تلاش و سعياي وافر انبساط يافته از حالت بالقوه به صورت بالفعل در آيند. صورت مذكور اشار ايها كه: در آن وظيفه فطري، شوقي و در آن مسأله، لذتي هست. اگر شيء جامد مزبور سهم و حصهيي از حيات داشته باشد شوق به خودش تعلق مييابد؛ در غير ا از ارت به آنچه جامد مذكور را نمايندگي ميكند و بر آن نظارت دارد تعلق خواهد داشت. حتي مبتني بر اين سرّ ميتوان گفت: آب لطيف و ظريف زماني كه فرمان انجماد را اخذ نمود با شو هموارن شديد گوش به فرمان امر مذكور ميدهد كه آهن را ميشكافد و تكه تكه ميكند؛ يعني به آبي كه درون ظرفي آهني و در بسته است، وقتي امر رباني "منبسط شو" با زبان برودت و سرماي زير صفر درجه داده ميشود؛ با شدت شوق ظرف را ت وَ عَ و آهن را مچاله ميكند و خود يخ ميشود، و هكذا... همه چيزها را با همين مطلب قياس كن؛ از گردش خورشيدها و سير و سياحتشان تا ذرات كه همچون دراويش مولوي بر ميخيزند و چرخ ميزنند و دور خود ميگردند، همهي تلاشها و حركتهاي موجود كیَمُ م بر اساس قانون تقدير الهي جريان مييابد و توسط امر تكويني كه به يد قدرت الهي صدور يافته و متضمن اراده و امر و علم ميباشد ظاهر ميگردد.
حتي هر ذره، هراتي كه و هر ذيحيات به سربازي ميماند كه در دواير مختلف ارتش نسبتها و وظايف جداگانهيي دارد؛ هر ذره و ذي حيات نيز چنين است. مثلًا ذرهيي در چشم تو، در سلول چشم، خود چشم، اعصاب چهره، و رگهايي كه از آن به شراه سخنان تعبير ميشود داراي نسبتهاي جداگانهيي است و متناسب با آن نسبتها وظايف جداگانهيي داشته و نسبت به آن وظايف فوايد جداگانه دارد. همه چيزها را با همين مطلب مقايسه كن؛ بنابراين هر چيز از دو جهت بر وجوب وجود
— 209 —
قدير ازلي گواهي ميدهد:
اولي كه مبان عجز مطلقش در انجام وظايفي كه هزار بار بيشتر از طاقت و توانش است بر وجود آن قدير گواهي ميدهد.
دوم: هر چيز با تطبيق حركتش با قواعد تشكيلدهنده نظام عالم و قوانيني كه موازنه موجودات راصَّلاة ميبخشد بر آن عليم قدير گواهي ميدهد.
زيرا جامدي چون ذره و حشره كوچكي چون زنبور از نظم و ميزان كه مسأله مهم و ظريف كتاب مبين است چيزي نميدانند. يك ذرهگين ناد يا حشره كوچكي مانند زنبور كجا و خواندن مسايل ظريف و با اهميت كتاب مبيني كه در اختيار ذات ذوالجلال است كجا؟ ذات ذوالجلالي كه طبقات سماوات را چون صفحه دفتري ميگشايد، ميبندد و جمع ميكند. تو لم قضاوانگي كرده و متوهم شوي كه ذره هم داراي چشميست كه ميتواند حروف ظريف آن كتاب را بخواند، در آن صورت ميتواني در رد گواهي ذره مذكور تلاش كني.
آري، فاطر حكيري بُعد كتاب مبين را به صورت كاملًا پسنديده، و به طرزي مختصر، و در لذتي خاص با نيازي مخصوص اجمال نموده، درج ميكند. اگر همه چيزها با چنان لذت خاص و نياز مخصوصو بعضانند، از قواعد آن كتاب مبين بدون آنكه بدانند تبعيت خواهند كرد. براي نمونه، پشه به محض تولد از خانهاش بيرون آمده بيدرنگ به صورت انسان حملهور ميشود، نيش بلندش را فرو مي دايره خون آدمي را ميمكد، هنگام فرار پس از حمله نيز مانند يك فرمانده جنگي از خود مهارت نشان ميدهد. اين فن و حرفه و شيوه مكش خون را چه كسي و در كجا به اين مخلوق كوچك بيتجربهيي كه تازه به دنيا آمده آموخته است؟ من يعني ايني ايمادرمانده، اعتراف ميكنم كه اگر جاي آن پشه بودم فن مذكور، رويارويي به سبك جنگ و گريز و انجام خدمتي چون نحوه كشيدن آب از جايي را شايد و احتمالًا پس از دررحمان طولاني و كسب تجربههاي متعدد ميتوانستم فرا بگيرم.
حشراتي چون زنبور، عنكبوت و پرندهيي چون بلبل را كه لانهاش را چون جورابي ميسازد به عنوان مخلوقاتيرساني هر الهام (الهي) قرار ميگيرند با همان پشه كه گفته شد مقايسه كن. حتي نباتات را هم ميتواني عيناً با حيوانات مقايسه كني. آري،
— 210 —
جواد مطلق (جل جلاله) تذكر الهي ه دست هر يك از ذي حياتان داده كه با قلم لذت و مُركب نياز نگاشته شده است. او بدين وسيله، برنامه اوامر تكوينيه و فهرست خدماتشان را در اختيار (مخلوقات) قرار داده است. حكيم ذوالجلال را ببين كه چگونه از قواعد كس ديگبين بخش مربوط به وظيفه زنبور را در تذكرهيي نگاشته و در محفظهيي در سر زنبور قرار داده است. كليد آن محفظه نيز لذتي مخصوص زنبور وظيفه شناس است، با آن مح سمت چ ميگشايد برنامهاش را ميخواند فرمان را در مييابد، حركت ميكند و سرّ آيه
وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ
(نحل:٦٨)
را آشكار ميساي سوزن اينك اگر يادداشت هشتم را به گوش جان شنيده و به خوبي ادراك نموده باشي ميتواني بر اساس ظنّي ايماني:
يكي از اسرار
وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ
را؛
يكي از حقايق
وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
(بق!براي٧)
را؛
يكي از قوانين
اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَيْئًا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
(يس: ٨٢)
را،
و نكتهيي از نكتههاي
فَسُبْحَانَ الَّذِى بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
(يس:٨٣)
ي امكاابي.
يادداشت نهم
بدان كه نبوت در ميان نوع بشر خلاصه و اساس خير و كمالات بشريست. دين حق چكيده و عصاره سعادت است. ايمان حُسني منزه و مجرد است. مادام كه در اين عالميكند؛ي تابان، فيضي متعالي و فراخ، حقي ظاهر و كمالي فائق مشاهده ميشود، حق و حقيقت بالبداهه در درون نبوت و در دستان انبياست. ضلالت، شرّ و خسارت نيز نزد مخالف آن است.
به يكي از هزاكه تكهاسن عبوديت توجه كن؛ نبي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قلوب موحدان را از لحاظ عبوديت در نمازهاي عيد و جمعه و جماعت متحد كرده و زبانهايشان را حول كلمه واحد جمع مي، به آ طوري كه انسان به عظمت خطاب ازلي با اصوات و ادعيه و اذكار برآمده از قلوب و اَلسِنَه بيشمار پاسخ ميدهد. اصوات و ادعيه و اذكار ياد شده در همكاري و تعما بخش هم، چنان عبوديت فراگيري را در برابر
— 211 —
الوهيت معبود ازلي به نمايش ميگذارند كه گويا كره زمين است كه ذكر ميگويد و دعاي مذكور را ميخواند و در تمام مناطق خود نماز اقامه نموده و با تمام وجود و در فوق سماوات از نزد آناَقِيمُوا الصَّلَوةَ كه با عزت و عظمت نازل شده است تبعيت ميكند. بنابر اين سرّ اتحاد، انسان كه در عالم مخلوقي كوچك و چون ذره ضعيف است، اده و شعظمت عبوديت، عبد محبوب خالق زمين و آسمانها و خليفه و سلطان او بر روي زمين، رييس حيوانات و نتيجه و مقصود خلقت كائنات ميشود.
آري، اگر صداي صدها مر منصفانسان كه پس از نماز مخصوصاً نمازهاي عيد، الله اكبر ميگويند، به همان نحو كه در عالم غيب متحد ميشوند در عالم شهادت نيز به يكديگر پيوسته و متحد شوند با صداي الله اكبر كرهي زمين ی زميني كه اگر با تماميت خود تبدت نشأتانسان عظيمي گردد ی مساوي ميگردد. الله اكبر گفتن يكباره و متحد موحدان، حكم يك تكبير عظيم كره زمين را خواهد داشت. در نمازهاي عيد گويي زمين به واسطه ذكر و تسبيح عالم اسلام، مظهر زلزله كبري شده و با تمام اطراف و اكنافش تكبير ميگويد و با قللمانهيي قبلهاش كعبه مكرمه نيت نموده و با دهان مكه و زبان جبل عرفه، الله اكبر گفته و اين كلمه واحد در زبان تمام مؤمنان در اقصي نقاط زمين تمثل مييابد؛ همچنان كه با انعكاس صداي فقط يك كلمه الله اكبر، الله اكبرهاي بيشمار وقوع مي چنين اين ذكر و تكبير مقبول، آسمانها را نيز به لرزه درآورده و در عوالم برزخ نيز ايجاد موج نموده انعكاس مييابد.
ذات ذوالجلال را كه زمين را چنين ساجد و عابد خود ساخت و آن را براي بندگانش مسجد، و مخلوقاتش گهوارهيم و جاي خويش مُسبّح و مُكبّر قرار داد، به تعداد ذرات زمين حمد و تسبيح و تكبير ميگوييم؛ و او را به رقم موجوداتش ستايش ميكنيم كه ما را امت من اسعَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قرار داد كه چنين عبوديتي به ما آموخت.
— 212 —
يادداشت دهم
اي غافل، اي سعيد به هم ريخته، بدان! واصل شدن به نور معرفت حضرت حق و ديدن آن، و ، ارزش تجلياتش در آينه آيات و شاهدان، و رؤيتشان از دريچه دلايل و براهين اقتضا ميكند هر نوري را كه از بالاي سرت عبور نمود يا بر قلبات نشست يا با عقلت ديده شد با انگشتهاي انتقاد مورد تفتيش و وارسي قرار ندهي و با دست ترديد به افرينند نپردازي! براي گرفتن نوري كه به رويت درخشيده است دست دراز مكن بلكه از اسباب غفلت مجرد شو، به آنها توجه داشته باش و مكثي كن، زيرا من مشاهده كردهام كه شاهدان و براهين معرفت الهي سه قسمد، در قسم اول:قسمي چون آب است، ديده ميشود، احساس ميشود، اما با انگشتان نميتوان آن را گرفت. در اين قسم بايد از خيالات، مجرد شد و كاملًا در آن غرق كنند" با سر انگشتان انتقاد نبايد به تجسس پرداخت كه در اين صورت جاري شده ميگريزد. اين آب حيات، انگشت را مكان بر نميگزيند.
قسم دوم:چون هواست، احساس ميشود، د بر آ ديده ميشود و نه ميتوان آن را با دست گرفت. با سيما و دهان و روحت به اين نسيم رحمت توجه كن، خود را در برابرش قرار ده و دستات را منتقدانه دراز مكن كه نميتوايشماريرا بگيري. با روحات تنفس كن. اگر با ترديد بنگري و منتقدانه دست دراز كني راهش را ميگيرد و ميرود، دست تو را مأواي خود قرار نميدهد و به آن راضي نميشود.
قسم سوم:همچون نور است، ديده ميشیود ليكن نه احسیاس ميشیيست. ته آن را ميتیوان گرفت. پس بايید با ديدهي دل و نظیر روحات خود را در برابرش قیرار دهي و چشم از آن بر نیداري؛ منتظر بمیان، شیايد به خیودي خیود بيايید؛ چرا كه نیور را نميتوان با دست گرفت و نمبخشي ون با انگشتان شیكارش كیرد؛ آن را فقط ميتیوان با نیور بصيرت به دام انداخت. اگر دست حريص و میاديات را دراز كني و با ميیزان میادي اقیدام به سنجش كني، اگر خامیوش هم نشود پنهان خواهید شید، زيیرا چنان نوري راضي نميشیود در امري مادي حبس منتهي قيد بپذيرد و امرِ
— 213 —
كثيف غير لطيف: مادي. م را مالك و سيد خود قرار دهد.
يادداشت يازدهم
بدان كه در نحوه بيان قرآن معجز البيانتن راهني و مرحمت فراواني هست، زيرا اكثر مخاطبان (قرآن) عامه مردماند كه ذهنشان بسيط است و از آنجا كه متوجه مسايل دقيق نميشوند براي نوازش بساطت افكارشان آيات نگاشته شده بر سيماي زمين و آسمه نسبترا مكرراً بيان ميكند. (قرآن) حرفهاي بزرگ را به سادگي آموزش ميدهد؛ براي مثال آياتي چون خلقت زمين و آسمانها، نازل كردن باران از آسمان و ود. بردن زمين را كه بالبداهه ديده و مطالعه ميشوند درس ميدهد. به ندرت نيز نظرها را بهسوي آيات ظريفي برميگرداند كه با حروف كوچك نوشته ميشوند و درون حروف بزرگ قرخواهد ند تا متحمل زحمت نشوند؛ همچنين اسلوب قرآن چنان سليس و زيبا و منطبق با فطرت است كه گويي حافظيست و آياتي را قرائت ميكند كه با قلم قدرت (حق) بر صفحات كائنات نگاشته شده است. گوييقرائت كتاب كائنات و تلاوت نظامهاي آن است و اعلام نقاش ازلي را حكايت ميكند و افعالاش را مينگارد. اگر علاقمند به ديدن اين زيباييِ بيان هستي بايد با قلبي هوشيار و دقيق سوره عمّ و فراميني را كه در آياتي چون
قُلِ امحكومٌمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ
(آل عمران: ٢٦)
آمده بشنوي...!
يادداشت دوازدهم
اي دوستان من كه اين يادداشتها را ميشنويد! بدانيد دليل آنكه تضرع و نياز و مناجات قلبم در پيشگاه پروردگار را كه لازم است پنهان نگاه داشته شود گاه برخلا و همت جاري، نوشتهام اميد به رحمت الهي بوده است تا هنگاميكه مرگ زبانم را بند ميآورد گفتار كتابم را بدل از زبانم بپذيرد. آري، توبه و پشيمانيهاي گذراي زبانيام در عمر كوتاه براي اينكه كفاره گناهان بيشمار شود كافي نيست. زبانِ ثابت و تاُردهانحدودي دائم كتاب براي اين كار مفيدتر است. سيزده سال پيش سيزده سال پيش از تأليف اين رساله. زماني كه خنديدنهاي سعيد قديمي در نتيجه يك توفان روحي پر دغدغه به گريستنهاي سعيد جديد تبديل ميراوانيهنگاميكه با صبح سالمندي از خواب غفلت جواني بر ميخاستم مناجات و راز و نياز عربي زير نوشته شده است؛ ترجمه مختصري از آن اين گونه است:
اي پروردگار رحيم و اي خالق كريم من!عمر وهي، چنام به دليل به كارگيري غلط اراده ضايع و سپري شد. آنچه از ثمرات عمر و جواني برايم باقي ماند گناهان دردآور، آلام خواركننده و وسوسههاي گمراهكننده است، و با اينبار سنگين و تا فرمار و چهره خجل به قبر نزديك ميشوم. آشكارا ميبينم كه به سرعت و بيآن كه متوجه سمت چپ يا راست شوم بياختيار و اراده همچون دوستان و خويشان درگذشتهام به آستانه قبرم نزديك ميش عادي،ر، نخستين منزل گشوده و درگاه اوليست كه در مسير فراق ابدي از دار فاني به ابدالآباد قراردارد. اين دنيا كه وابسته و مفتون آنم به قطع و يقين دريافتم كه ميكند؛ست و ميرود و فانيست و ميميرد؛ و دانستم موجوداتي كه در دنيا هستند نيز گروه گروه از پي هم كوچ ميكنند و ميروند و غايب ميشوند. دانستم كه اين دنيا مخصوصاً براي امثال من كه حامل نفس امارهاند بسيار غدار و مكار است. اگر لذتي دهد صد درد خواهد چشده دراگر انگوري بخوراند صد سيلي خواهد زد.
اي رب رحيم و اي آفريدگار كريم من!با سرّ كُلُّ آتٍ قَرِيبٌ از هم اينك ميبينم كه به زودي كفن ميپوشم بر تابوت ميخوابم و با دوزيرا عوداع ميكنم. وقتي رو بهسوي قبرم پيش ميروم در درگاه رحمتت و با لسان حال جنازه و زبان قال روحم فرياد ميزنم و ميگويم: الامان، الامان! يا حنان! يا منان!مرا از شرم گناهانم نجات بخش!حالا به قبرم رسيدشود فاكفن را به گردن آويخته، نزديك جنازهي به دراز افتادهام، كنار قبر ميايستم. سر بهسوي درگاه رحمتت بلند ميكنم و با تمام توان فرياد ميزنم و نيز دنيميدهم: الامان، الامان! يا حنان! يا حنان!مرا از بارهاي سنگين گناهانم نجات بده!حالا وارد قبر گرديده، در كفن پيچيده شدهام. تشييع كنندگان
— 214 —
تي با رحمت الهي ندارد، زيرا شر با قانون نظام عالم مخالف است.
— 215 —
رهايم كردند و رفتند. در انتظار عفو و رحمت تو هستم. آشكارا مشاهده كردم كه جز تو ملجأ و پنانهاي مت. چهره كريه معاصي و صورت وحشي گناه و تنگي آن مكان موجب شد با تمام توان ندا سر دهم و بگويم: الامان، الامان! يا رحمن! يا حنان! يا ديّان! يا منان!مرا از رفاقت با گناهان پست خلاص كن و جايم را فراخ فرما.
خدايا!رحمت تو پناه من است و ح را انه رحمة للعالمين است براي رسيدن به رحمتت وسيلهام است. از تو شكايتي ندارم بلكه نفس و حال خويش را نزد تو به شكايت آوردهام.
اي آفريدگار كريم و اي پروردگار رحيم من!آفريده و مياب و مخلوق تو به نام سعيد با اينكه هم عاصيست هم عاجز هم غافل هم جاهل هم ناتوان هم خوار هم بدكار هم سالمند هم شقي و هم بندهيي كه از صاحبش گريخته، بعد از چهل سال، اظهار ندامت و پشيماني كرده موارح، د به درگاه تو بازگردد. به رحمتت پناه آورده است. گناهان و خطاياي بيشمارش را اعتراف ميكند. گرفتار اوهام و انواع بيماريها شده است. نزد تو تضرع و راز و نياز ميكند. اگر با كمال رحمتت او را بپذيري، بان فقط شامل رحمتت فرمايي شأن تو خواهد بود، زيرا ارحم الراحمين هستي. اگر نپذيري جز درگاه تو به كجا ميتوانم بروم؟ مگر جاي ديگري هم هست؟ جز تو پروردگار ديگري نيست كه بتوان به درگاهش رفتكند.
و معبود برحقي نيست كه بتوان به او پناه برد...!
لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ آخِرُ الْكَلَامِ فِى الدُّنْيَا وَ اَوَّلُ الْكَلَامِ فِى الْآخِرَةِ وَ فِى الْقَبْرِ اَشللّٰه اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه صَلَّى اللّٰهُ تَعَالَى عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ
يادداشت سيزدهم
شامل پنج مسأله به شرح زير ميبله عال موجب برداشتهاي اشتباه شده است:
مسأله اول:مجاهدان در طريق حق با اينكه ميبايست صرفاً به وظايف خود بينديشند به وظايف ناظر بر حضرت حق انديشيده، امور خود را بر اساس آن بنا ميكنند؛ْاَسْبيجه دچار خطا ميگردند. در رساله "اَدَبُ الدِّين و الدُّنيا" آمده است: زماني شيطان به حضرت عيسي (ع.س.) اعتراض كرد و گفت: "مادام كه همه چيز وابسته
— 216 —
به اجل و تقدير الهيسه كمي ود را از اين بلندي به پايين پرتاب كن و ببين چگونه خواهي مرد."حضرت عيسي (ع.س.) در پاسخ ميگويد:
اِنَّ لِلّٰهِ اَنْ يَخْتَبِرَ عَبْدَهُ وَ لَيْسَ لِلْعَبْدِ اَنْ يَخْتَبِرَ رَبَّهُ
يعني"حضرت حق بندهاش را اماست، ميكند و ميگويد اگر چنين كني چنانت خواهم كرد. حالا ببينم ميتواني چنين كاري بكني؟ ليكن بنده حق ندارد و اصولًا در آن حد نيست كه حضرت حق را بيان
#19 و بگويد: اگر من چنين كنم تو چنان خواهي كرد؟ چنين رفتارهاي امتحان گونهيي در برابر ربوبيت حضرت حق، سوء ادب و منافي عبوديت است."
مادام كه حقيقت چنين است انسان ميبايست وظيفه خويش ز هر چجا
مشهور است وزرا و كارگزاران جلال الدين خوارزمشاه از قهرمانان اسلام كه لشكر چنگيز را بارها شكست داده بود هنگاميكه عازم جنگ بود به او گفتند "تو پيروز خواهي شد، حضرت حق تو را پيروز خواهد كرد." و او پاسخ داد: "من وظيفه دارم طبق فرمان ختمام ادر مسير جهاد حركت كنم، در وظايف خدا دخالتي نميكنم، پيروز كردن يا شكست دادن وظيفه اوست." او به دليل آگاهي از همين سرّ تسليميت بود كه بارها به شكل خارقالعادهيي در جنديگرنديروز شده بود.
آري، انسان در كارهايي كه با اختيار جزيياش انجام ميدهد نبايد به نتايجي كه مربوط به حضرت حق است بينديشد. مثالًا پيوستن مردم به رسالههاي نور موجب ميشودوجود چرخي از برادران افزايش يافته؛ غيرتشان برانگيخته شود. حالا اگر مدتي دعوت ما را نشنوند قدرت معنوي آنها كه ضعيفترند ضربه ميبيند و شوقشان تا حدودي كاهش مييابد؛ در حاليكه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وسّلام كه استاد مطلق، مقتداي كل و رهبر اكمل ه بردهمان الهي وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلَّا الْبَلَاغُ (مائده: ٩٩ ) را راهنماي مطلق خويش قرار داده و با كناره گيیري میردم يا حیرف نشنوي آنهیا تبليغ خود را با سعي و جديتگويد، بيشتري انجام ميداده است، زيرا با سرّ آيهي
اِنَّكَ لَا تَهْد۪ى مَنْ اَحْبَبْتَ وَلٰكِنَّ اللّٰهَ يَهْد۪ى مَنْ يَشَٓاءُ
(قصص:٥٦ )دانسته بود كه در
— 217 —
گوش انسانها خواندن و هدايت كردنشان وظيفه خداست، او در وظيفه خداوند دخالتي نميكرنا با بنابراين، اي برادران من! شما هم با بناي اعمالتان بر وظيفهيي كه از آن شما نيست دخالت مكنيد و درصدد امتحان و آزمايش پروردگارتان بر نياييد.
مسأله دوم: ين، ته ناظر بر امر الهي و رضاي الهيست. داعي عبوديت، امر الهي و نتيجهاش رضاي حق است.ثمرات و فوايدش نيز اخرويست. البته فوايد دنيوي و آن دسته از فايدهها كه به خودي خود حاصل ميشوند و بدون خواست فرد به او داده ميشوند به شرط آنكه علت غايييوانات و براي خواستشان نيز قصدي در كار نباشد نه تنها با عبوديت ناسازگار نميباشند بلكه براي ضعيفترها حكم مرجِّح و مشوق را خواهند داشت. اگر فوايد و منافع دنيوي علت عبوديت يا ورد و ذكرِ مشخصي گردند يا جزيي از آن را شامل شوند، قسماً عبوديت شما سل ميكنند و وردي با خاصيت را عقيم و بينتيجه ميسازند. آنان كه اين سرّ را در نمييابند مثلًا اوراد قدسي شاه نقشبند را كه صد فايده و خاصيت در بردارد يا جوشن كبير را كه هزار خاصيت دارد در حالتي ميخوانند كه نيتشان ماه مشاالذات بودن برخي از فوايد است، آن فوايد را نميتوانند ببينند و نخواهند ديد و حق ديدنشان را هم ندارند. زيرا فوايد مذكور نميتوانند علت آن اوراد باشند؛ اين است كه د را ب و بالذات نميتوان آنها را درخواست داشت. زيرا آنها به صورت فضلي و بدون طلب بر وردي كه خالصانه خوانده شده مترتب ميشود. اگر نيت فرد فوايد مذكور باشد اخلاصش درجهيي تنزل مييابد و شايد از دايره عبوديت بيرون آمده و ارزش خوا روح ز دست بدهد. اين است كه انسانهاي ضعيف براي خواندن چنين اوراد باخاصيتي نيازمند مشوّق و مرجّحي هستند. اگر فردي به آن فايدهها فكر كرده به شوق آمده و اوراد را صرفاً براي رضاي خدا و آخرت بف به تضرري نخواهد كرد. مقبول هم واقع ميشود. از آنجا كه اين حكمت را در نمييابند اكثراً به دليل نديدن فوايد روايت شده از اقطاب و سلف صالح، دچار ترديد شده و حتي سر از انكار در ميآورند.در عالأله سوم:طُوبي لِمَنْ عَرَفَ حَدَّهُ وَ لَمْ يَتَجَاوَزْ طُوْرَهُ يعنيخوشا به حال كسي كه بر خود واقف است و از حدش تجاوز نميكند؛همچنان كه خورشيد در تكه
— 218 —
شيشهيأذن ميقطره آبي، در يك حوض، دريا و ماه تا سيارات جلوههايي دارد، و هر كدام از آنها به نسبت قابليتشان عكس و مثال خورشيد را اخذ نموده و حد خود را ميدانند. قطره آب نسبت به قابليت خود ميگويد "عكسي از خورشيد نزد. به ت." اما نميتواند بگويد "من هم آينهيي چون دريا هستم." به همين ترتيب مقامات اوليا نسبت به تنوع تجليات اسماي الهي داراي مراتب است. هر كدام از اسماي الهي چاز جهتشيد جلوههايي دارند از قلب تا عرش. قلب هم يك عرش است اما نميتواند بگويد "من هم مانند عرشام."
وقوف بر عجز و فقر و قصور و نقصان اساس عبوديت است و بايد متضرعانه به درگاه الهي سجده كرد؛ حال اگر كسي به جاي اين، با ناز و فخر د بيماد قلب كوچكش را مساوي عرش قرار ميدهد. مقام خود را كه به قدر قطرهييست با مقامات درياگونه اوليا اشتباه ميگيرد. براي اينكه خود را لايق آن مقامات بزعبوديتن دهد و از اين وضع محافظت كند گرفتار فخر فروشيِ ساختگي و تكلفآميز و بسياري از مشكلات ميشود.
نتيجه:در حديث آمده است: هَلَكَ النَّاسُ اِلَّا العَالِمُونَ وَ هَلَكَ العَالِمُونَ اِلَّا ؟ عقب ِلُونَ وَ هَلَكَ العَامِلُونَ اِلَّا المُخْلِصُونَ وَ المُخْلِصُونَ عَلَي خَطَرٍ عَظِيمٍ يعني"مدار نجات و رهايي، فقط اخلاص است." كسب اخلاص بسيار مهُ و ال كاري كه ذرهيي اخلاص در آن باشد بر انبوهي از كارهاي ناخالص ترجيح دارد. سبب ايجاد اخلاص در حركات فرد اين است كه بايد دانست هر كاري صرفاً جهت (امتثال) امر الهي بايد اننعمت ررد و نتيجهي آن نيز رضايت الهيست؛ لذا در وظيفه الهي مداخلهيي نبايد كرد.در هر چيزي اخلاصي هست. حتي ذرهيي محبت خالصانه نيز بر انبوهي از محبت رسمي و توأم با اجرت، ترجيح و برتري دارد. فردي محبت خالصانه را در عبارت زير چنيا پادار كرده است:
وَ مَا اَنَا بِالْبَاغِي عَلَي الْحُبِّ رَشْوَةً ضَعِيفٌ هَوي يُبْغي عَلَيهِ ثَوَابٌ
يعني"من در برابر محبت، خواهان رشوه و اجرت و جكند، لردن و دريافت پاداشي نيستم، زيرا محبتي كه در مقابلش انتظار پاداش و ثواب وجود داشته باشد محبتي ضعيف و بيدوام است."محبت خالص در فطرت انساني و همه مادران قرار
— 219 —
داده شده است. مهين دنيمادران به معناي كامل كلمه مظهر اين محبت خالص است. دليل اينكه مادران بر اساس سرّ محبت، در مقابل مهرباني با فرزندانشان پاداش و دستمزدي نميخواهند و درخواست نميكنند آن است كه آنههي دلرخود حتي سعادت اخروي خود را فداي فرزندان ميكنند. همه سرمايه مرغ، زندگانياش است با اين حال (طبق مشاهده خسرو) براي اينكه جوجهاش را از چنگ سگن است دهد سر خود را از دست ميدهد.
مسأله چهارم:نعمتهايي كه با اسباب ظاهري به دست ميآيند نبايد به حساب اسباب مذكور گذاشت. اگر سبب، صاحب اختيار نباشد (مانند حيوان و درخت) نعمت بهدست آمده را مستقيمان ايد به حساب حضرت حق گذاشت. مادام كه (سبب) به زبان حالبسم اللهگفته و (نعمت را) به تو ميدهد، تو هم به حساب خداوند بسم الله بگو و آن را بگير. اگر سبب صاحب اختيار باشد بايد بسم الله بگويد؛ آنگاه (نعمت را) از او بگير؛ در غير اين صورتود دار زيرا علاوه بر معناي صريح آيهي:
وَلَا تَاْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰه عَلَيْهِ
(انعام:١٢١)
يك معناي اشاري آن نيز چنين است:"نعمتي را كه بدون يادآوري منم است.قي و ذكر نامش به شما ميدهند تناول نكنيد!"در اين صورتهم دهنده (نعمت) بايد بسم الله بگويد هم گيرنده آن.اگر او بسم الله نميگويد تو هم نيازمند دريافت آن (نعمت) هستي، تو بسم الله بگو و دست رحمت الهي را بر سر او ببين، آن را شاكرانه ببوس و (دست ميا) از او بگير، يعني از نعمت به نعمت دهي نظر كن و از فعل نعمت دهي به منعم حقيقي بينديش. اين انديشه، شكر و سپاس است. آنگاه اگر خواستي براي آن واسطه ظاهري نصيحت، زيرا نعمت مذكور توسط او براي شما ارسال شده است.
آنچه موجب فريب اسباب پرستان ظاهري ميگردد، با هم آمدن يا كنار هم قرار گرفتن دو چيز است كه از آن به"اقتران"تعبير ميشود، يعني گمان ميرود كه يكي از آن دو علت ديگريست؛ هم از فراز آنجا كه عدم شيئي، علت معدوم شدن نعمتي ميگردد، ممكن است چنين توهمي پيش آيد كه وجود آن شيء نيز علت وجود آن نعمت است. لذا فرد، شكر و سپاپايانرا متوجه آن شيء ميكند و به اينترتيب
— 220 —
دچار خطا ميشود، زيرا وجود يك نعمت بر تمام مقدمات و شرايط آن نعمت تَرَتُّب دارد؛ در حالي كه عدم آن نعمت، با عدم تنها يك شرط، امكانپذير ميش؛ در غاي نمونه كسي كه دريچه آب را براي آبياري باغچهيي باز نكند باعث خشك شدن باغچه و سبب و علت معدوم شدن آن نعمتها ميشود، اما وجود نعمتهاي باغچهين حال بر خدمت فرد مذكور و علاوه بر وجود صدها شرط ديگر كه وابسته به آنهاست، با قدرت و اراده رباني كه علت حقيقيست به وجود ميآيد. اينك درياب ناطقه،ي اين مغلطه تا چه حد ظاهر است و بدان كه اسباب پرستان تا چه حد مرتكب اشتباه ميشوند.
آري، اقتران چيزي و علت چيز ديگريست. نعمتي سوي تو ميآيد، نيت احسنسانها نسبت به تو با نعمت مذكور مقارن ميشود؛ اين را نميتوان علت ناميد. علت، رحمت الهيست. اگر آن فرد نيت نميكرد كه احسان كند، آن نعمت نصيب تو نميشد، علت ميشد براي عدم نعمت. ليكن بنابر قاعده ذكر شده، تمايل به اح. جز تيتواند علت آن نعمت باشد، البته ميتواند يكي از صدها شرط بهشمار برود.
مثلًا برخي از كساني كه در ميان شاگردان رساله نور مظهر نعمتهاي حضرت حق قرار گرفتهاند (مانند خسرو و رأ خارق تران را با علت اشتباه كرده و نسبت به استادشان بيش از حد اظهار دِين ميكردند؛ در حالي كه حضرت حق نعمت استفاده از درس قرآن را كه به آنها داده است، مقارن نعمت بيان كه به استادشان اح شواهدوده، قرار داده است. آنها ميگويند: "اگر استاد ما به اينجا نميآمد، از اين درس آگاه نميشديم، پس بيان او علت استفاده ماست." من نيز ميگويم: "اي براست. دمن! حضرت حق نعمتي را كه به من و شما عطا كرده است توأمان ميباشد؛ علت هر دو نعمت رحمت الهيست. من هم زماني اقتران و علت را مانند شما اشميبرد رده و در برابر صدها شاگرد رساله نور همچون شما با قلمهاي چون الماستان، احساس دِين ميكردم. ميگفتم اگر اينها نبودند فردي نيمه امّي چون من چگونه ميتوانسهیاي م كند؟ سپس دريافتم بعد از نعمت قدسياي كه بهواسطه قلم به شما عطا شده به من نيز موفقيت در اين خدمت را احسان نمودهاند، يعني اينها مقارن هم شدهاند لر دفترتوانند علت هم باشند. من از شما تشكر نميكنم بلكهبه شما تبريك ميگويم؛
— 221 —
شما هم به جاي احساس دِين نسبت به من، دعايم كنيد و تبريكم گوييد."
در مسأله چهارم دانسته ميشود كه غفلت تا چه حد داراي مراتب است.
هت به له پنجم:همچنان كه اگر دارايي جماعتي به يك نفر داده شود ظلم است يا اگر كسي مراكز وقف شده جماعتي را ضبط كند ظلم خواهد بود،نسبت دادن نتيجهيي كه ازمور ان تلاش جماعتي حاصل شده يا نسبت دادن افتخار و فضيلتي كه با اعمال نيكوي آن جماعت به دست آمده، به رييس و استاد آن جماعت، هم ظلم به جماعت است هم به آن استاد يا رييس. چرا كه اين كار سبب انانيت شده و فرد را بهسوي غرور سوق ميدهد، و موجب ميشود فردميباشنكه حاجب و دربان است خود را پادشاه گمان كند و به نفس خويش نيز ستم نمايد، لذا راه را براي نوعي شرك خفي ميگشايد.
آري، غنايم و ظفر و افتخاري را كه يك ابر نظدر فتح قلعهيي به دست ميآورد نميتوان از آنِ سرگرد فرماندهاش دانست. استاد و مرشد را نبايد مصدر و منبع تلقي كرد و بايد دانست كه آنها مظهر و بازتاب دهندهاند.
مثلًا فرض كنيم حرارت و نور بهواسطه آينهيي بتمل نييرسد. اگر به جاي احساس دِين در برابر خورشيد، آينه را مصدر تلقي كني، خورشيد را فراموش كرده و خود را مديون آينه بداني، ديوانگي خواهد بود. آري، جانب آينه را بايد داشبه دوس مظهر است. روح و قلب مرشد نيز همانند آينه ميباشد؛ فيضي را كه از جانب حضرت حق ميآيد دريافت كرده وسيلهيي براي بازتابش به مريد ميشود، لذا از نظر فيض رساني نبايد مقامي بالاتر از وسيله بودن تفاوتيقائل شد. حتي گاهي اوقات استادي كه مصدر پنداشته ميشود نه مظهر است نه مصدر؛ بلكه مريد فيوضاتي را كه با صفاي اخلاص و قوت ارتباط و حصر نظر در او از جاي ديگر بهدست آورده در آينه روح استاد ميبيند؛ همتي كه كه برخي بهواسطه مانيتيسم چيزي مانند هيپنوتيسم. م. آنقدر به شيشهيي چشم ميدوزند كه در خيالشان در برابر عالم مثال، پنجرهيي گشوده ميشود؛ آنگاه در آن آينه غرائب فراواني را ميبينند. حقيقت )
ت كه آنچه آنها ميبينند در آينه نيست بلكه بهواسطه تمركز در آينه،
— 222 —
پنجرهيي بر عالم خيالشان گشوده ميشود كه خارج از آينه قرار دارد. اين است كهگاه مريد خالصِ شين، آنقص كاملتر از شيخش ميشود و به ارشاد شيخ ميپردازد و در واقع شيخِ شيخش ميشود.
يادداشت چهاردهم
شاملچهار رمز كوچكدرباره توحيد است:
رمز اول:اي انسان اسباب پرست! اگر قصري را ببيني كه با سنگهاي كل، مبا عجيبي ساخته ميشود و فرضاً قسمي از سنگها فقط در چين يافت ميشود قسم ديگر در آندلس قسمي در يمن و قسم ديگر جز در سيبري در جاي ديگري يافت نميشود. اگر در زمان ساخته شدن اين قصر ببيني كه نوع هسهاي گرانبها در يك روز از شرق و غرب و شمال و جنوب آورده شده و در ساخت قصر بهكار گرفته ميشود آيا برايت هيچ ترديدي باقي ميماند كه استاد سازنده قصر، حاكم د، بر ريست كه بر تمام كره زمين حكم ميراند.
هر حيوان همچون همان قصر الهيست، خصوصاً انسان كه زيباترين آن قصرها و شگفت انگيزترين آن كاخهاست. سرايي عجيب و قصري غريب است؛ قسمي از سنگهاي بهكار رفته د از صدقصر كه انسان خوانده ميشود از عالم ارواح، قسمي ديگر از عالم مثال و لوح محفوظ، قسم ديگر از عالم هوا و عالم نور و عالم عناصر تأمين شده و اين است كه حاجات او تا ابد امتداد مييابد، و آمال و آرزوهايش تا اطراف و اكناف زمين و آسمانها
مس ميشود و روابط و دلبستگيهايش در ادوار مختلف دنيا و آخرت پراكنده شده است.
اينك اي انساني كه خود را انسان ميپنداري! مادام كه ماهيتت چنين است تنها سازنده تو ذاتي ميتواند باشد كه هر يك از دنيا و آخرت را منزلي و ارض و سما را در آفيي قرار داده، و در ازل و ابد همچون ديروز و فردا تصرف ميكند. در اين صورت اوست كه ميتواند تنها معبود و ملجأ و نجاتدهنده انسان باشد، كسي كه بر زمين و آسمانها حكم ميراند و مالك دنيا و عقباست.
رمز دومباشد. اني هستند كه چون خورشيد را نميشناسند با ديدن خورشيد در
— 223 —
آينه، شروع به دل بستن به آينه كرده، و با احساسي فراوان سعي بر نگهداري از آن مَكَ مِ تا خورشيد درون آينه از دست نرود. چنين ابلهاني وقتي بدانند كه خورشيد با از بين رفتن آينه از بين نميرود و با شكستنش نميشكند تمام محبتشان را متوجه خورشيدي خواهند كرد كه در آسمان است. در آن زمان صنعتخواهند كرد كه خورشيدي كه در آينه ديده ميشود تابع آينه نيست و بقايش وابسته به آن نميباشد؛ اين خورشيد است كه به نور آينه مدد ميرساند و موجب ميشود آينه چنان وضعي بيابد و به آن شكل بدرخشد. بقاي خورشيد بسته به آن نيست نبيا وقاي درخشش زيباي آينه تابع تجلي خورشيد است.
اي انسان! قلب و هويت و ماهيت تو آينه است. گرايش شديد به جاودانگي كه در فطرت و قلب توست به دليلودات بو قلب و ماهيت تو نيست، بلكه محبتي در برابر جلوه باقي ذوالجلال است كه جلوهاش بسته به استعداد هر كس در آن آينه وجود دارد؛ سمت و سوي اين محبت به سبب بلاهت متوجه جاي ديگري شده است؛ مادام كه چنين است بگو: يَا بَاقِي اَنْتَ البَاقِي يعني مادامدر جها هستي و باقي هستي بگذار فنا و عدم هر چه ميخواهد با ما بكند اهميتي ندارد...!
رمز سوم:اي انسان! يكي از عجيبترين حالاتي كه فاطر حكيم در ماهيت تو قرار داده اين است كه گاه در دنلهاي نميگيري. مانند كسي كه در زندان گلويش را ميفشارند آه ميكشي و خواهان جاي فراختري از دنيا هستي، اما با اين حال گاه در ذرهيي، خاطرهيي و برش كوچكي از زمان جا ميگيري. قلب و فكرت كه در دنياي بزرگ جا نميگرفت در ذرهيي كوچك جا ميگيرد و با سلام، حساست در آن برشِ زمانيِ اندك يا در آن خاطره سير ميكني. نيز چنان لطايف و جهازات معنوياي به ماهيت تو عطا كرده است كه برخي از آنها با گرفتن دنيا هم سير نميشوندكان پذي از اين جهازات) حتي ذرهيي را نميتوانند در خود جاي دهند. سر در حالي كه ميتواند سنگ يك مني را حمل كند چشم تار مويي را تحمل نميكند؛ اين لطيفه، سنگيني تار مويي يعني حالت مختصري را كه از غفلت و ضلالميشود ميگيرد تحمل نميكند، حتي در برخي موارد به خاموشي ميگرايد و از بين ميرود؛مادام كه چنين است بر حذر باش، با دقت گام بردار و از فرو ربر رويرس.
— 224 —
در لقمهيي كلمهيي دانهيي لمعهيي اشارهيي و بوسهيي غرق مشو. لطايفي را كه دنيا را ميبلعند در اينها غرق مكن. چيزهاي بسيار كوچكي هستند كه بيبت كي چيزهاي بسيار بزرگ را فرو ميبرند،همچنان كه آسمان با ستارگانش در تكه شيشه كوچكي قرار گرفته و غرق ميشوند، و اكثر صفحات اعمال و اغلب صفحات عمرت در قوه حافظهات كه به كوچكي دانه خردل است قرار ميگيرد، چيزهاي جزيي بس در اسچك نيز به همان ترتيب چيزهاي بزرگ را فرو ميبرند و ميبلعند.
رمز چهارم: اي انسان دنياپرست! دنيايت را كه بسيار گسترده ميداني در حكم قبري تنگ اگردان ا از آنجا كه جنس ديوارهاي منزلات، شيشهييست، در يكديگر انعكاس مييابند و تا چشم كار ميكند گسترده مينمايند؛ در حالي كه چون قبر، تاست فر به قدر يك شهر، وسيع ديده ميشوند.زمان گذشته كه ديوار سمت راست دنياست و زمان آينده كه ديوار سمت چپ آن؛ با اينكه هر دو معدوم و غيرموجودند در يكديگر انعكاس يافته بالانها مان حال را كه بسيار كوتاه و محدود ميباشد باز ميكنند. حقيقت به خيال ميآميزد و تو جهاني معدوم را موجود ميپنداري. همانطور كه يك خط بهواسطه حركت سريع چون سطحي وسيع ديده ميشود ی با اينكه حقيقت وجوار ممك ظريف است ی دنياي تو نيز در حقيقت تنگ و محدود است، اما ديوارهايش به سبب غفلت و وهم و خيال بسيار گسترده شده است. اگر در اين دنياي محدودي شكوهثر مصيبت تكاني بخوري سرت با ديواري كه آن را بسيار دور ميدانستي برخورد ميكند. آنگاه خيال از سرت و خواب از چشمانت خواهد پريد. در آن هنگام ميبينيدنياي فراخت از قبر تنگتر و از پل صعب العبورتر است. زمان و عمرت تاهده مز برق سپري ميشود و زندگانيات پرشتابتر از رودخانه جريان مييابد.
مادام كه حيات دنيا و زندگي جسماني و حيات حيواني چنين است از حيوانيت به درآ، جسمانيت را رها كن و آن رارتبه حيات قلب و روح شو. نسبت به جهان فراخي كه توهم كردهيي عالم نور و عرصه زندگاني وسيعتري خواهي يافت.كليد عالم مزبور اين است كه با كلمه قدسيلِى كُِلهَ اِلَّا اللّٰهُكه بيانگر اسرار معرفت الله و وحدانيت ميباشد قلب را به سخن واداري و روح را به كار گيري.
— 225 —
يادداشت پانزدهم
شاملسه مسألهاست:
مسأله اول:
فَمميكننعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
(زلزله: ٨ ی٧)
آيهي مذكور به تجلي اتمّ اسم حفيظ اشاره دارْكَائِ براي اين حقيقت قرآن حكيم خواهان دليل باشي بايد به صفحات كتاب كائنات نگاه كني كه بر قواعد كتاب مبين نوشته شده تا جلوه اعظم اسم حفيظ و نظير حقيقتيْءٍ إ اين آيه كريمه را از جهات گوناگون ببيني. مشتي بذر درخت و گل و علف بردار. آنها را كه در حكم نمونهيي از همه بذرهايند، بذرهاي مختلفي كه مخالف يكديگرند و جنس و نوعشان متفاوت است، در تارفي كهدر خاكي تيره و بسيط و جامد دفن كن، بپاش، بعد با آبي ساده و بدون نظم و ترتيب، آبي كه متوجه اشيا نيست و هر كجا كه ريخته شود به همانجا ميرود، آن را آبياري كن. سپس در فصل بهار كه عرصه حشر سالانه است بيا همه طب! به زماني توجه كن كه فرشتهي رعد، در بهار، اسرافيلوار همچون دميدن در صور بر سر باران فرياد ميكشد و با نفخ روح در بذرهاي دفن شده زير خاك، به آنها بشارت (ميلاد) م اسما آنگاه به بذرهاي مخلوط و در هم آميختهيي دقت كن كه شبيه هم بودند و ببين چگونه تحت تجلي اسم حفيظ در كمال تبعيت و بدون هيچ خطايي از اوامر تكويني فاطر حكيم پيروي مينمايند؛ و چنان متناسب حركت ميكنند كه در حركتشان درخحاصل تاك، بصيرت، قصد، اراده، علم، كمال و حكمت ديده ميشود.
آنها را ميبيني كه به رغم شباهتي كه به هم داشتند از يكديگر متمايز و جدا ميشوند. مثلًا بذري درخت انجير ميشود و شروع به پراكندن نعمتهاي فاطر حكيم بر سرمان ميكند، قهيي تيپراكند و آنها را با دست شاخههايش بهسوي ما دراز ميكند. دو بذر ديگر مشابه آن، گلي به نام آفتابگردان و گل ديگري به نام بنفشه
— 226 —
ميشود. اين تزيين و آرايش براي ماست. به رويمان لبخند ميزنند و دشرح معرمان دلبري ميكنند. قسم ديگري از بذرها تبديل به ميوههاي زيبا و درخت و گل و سنبل ميشوند. با طعم و رايحه و شكلهاي زيبايشان اشتهاي ما را باز ميكنند؛ ما را به خودشان ميخوانند و خود را فداي مشتريانشان ميكنند تا از مرتبه حيات اما ابه مرتبه حيات حيواني ترقي كنند. و هكذا... به همين ترتيب قياس كن. بذرهاي مذكور چنان به ظهور رسيدند كه همان يك مشت بذر، حكم باغچهيي پر از درختان مختلف و گلهاي متنوع را يافت. (باغچهيي كه) هيچ خطا و توجه كي در آن نيست و سرّ
فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ
(ملك: ٣)
را نمايان ميسازد. هر بذر آن چه را از پدر و اموال اصلش بدو به ارث رسيده، بهواسطه تجلي و احسان اسم حفيظ، بدون خطا و نقصان محافظت نموده و نمايانم خود د. چنين محافظت خارقالعاده و بيپاياني كه توسط ذات حفيظ اعمال ميشود اشارهيي قطعيست بر اينكه او تجلي اكبر حفيظ بودنش را در قيامت و حشر نشان خواهد داد.
آري، جلوهيي چنين بينقص و بيخطا ها فكرظيت در اطوار بياهميت، فاني و زائل مذكور، حجت قاطعيست كه افعال و آثار و اقوال و حسنات و سيئات انسان، اين حامل امانت كبرا و خليفه خدا بر روي زمين كه تأثيري ابدي و اهميتي عظيم دارد، با كمال دقت نگهداري شده و حسابرسي خواهجود درآيا انسان گمان ميكند به حال خود رها ميشود؟ حاشا! انسان براي جاودانگي مبعوث شده و نامزد سعادت ابدي و شقاوت دائميست. به هر عمل كوچك و بزرگ و كم و آقاد او رسيدگي خواهد شد. يا پاداش خواهد گرفت يا سيلي خواهد خورد.
بيان شاهد مثال براي جلوه كبراي حفيظيت و حقيقت آيه مذكور از حد و حساب خارج است. آنچه در اين مسأله بيان كرديم قطرهيي ازانون قو ذرهيي از كوه بود.
سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ
* * *
— 227 —
ذره
(از پرتو هدايت قرآن)
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنسان دَّحِيمِ
اعلم ايها العزيز!راهها و درهايي كه رو بهسوي حضرت حق دارند و به او منتهي ميشوند، مجمیوعهيي از طبقات و صفحات و تركيبات عالیم را ت آينه يدهند. وقتي يك مسير عادي بسته ميشود گمان متوهمانهي بسته شدن همه راهها بزرگترين علامت ناداني خواهد بود. مَثل كسي كه چنين ميانديشد مانند كسيست كه در شهر بزرگي كه داراي قرارگاهي نظامي و به غايت بزرگ است، پرچم قرارگا شرعي،ميبيند؛ در نتيجه به انكار يا توجيه همه اموال متعلق به سلطان يا ارتش ميپردازد.
اعلم ايها العزيز!باطن هر چيز همچنان كه از ظاهرش عاليتر و كاملتر و لطيفتر و زيباتر و آراستهتر است، از نظر حياتي نيز قويتر و به لحاز گواهك، تمامتر ميباشد. حيات و ادراك و كمال و ساير امور مشابهي كه در ظاهر ديده ميشوند، تراوش ضعيفي از باطن به ظاهر است. اين انديشه نادرستيست درصد ن، جامد و مُرده باشد و با اين حال علم و حيات را به بيرون صادر كند.
بطن تو (معدهات) از خانهات، پوست تو از پيراهنات، و قوه حافظهي تو از كتابات، به لحاظ نقش و انتظام، عاليتر و شگفت انگيزتر است؛بنابراين عالم ملكوت از عالم شهادت، و عالم د عربي دنيا و آخرت عاليتر و برتر است.افسوس
— 228 —
كه نفس اماره چون با هواي نفس مينگرد، ظاهر را پردهيي مأنوس و داراي حيات ميبيند كه بر باطن مُرده و ظلمان ميشونشتناك كشيده شده است.
اعلم ايها العزيز!چهره و سيماي تو با همه كوچكياش، به تعداد انسانهاي گذشته و آينده داراي علامت و نشانهیاييست كه تو را از آنهیا جدا و ممتاز نوار ه در عين حال در اساس و اركان تشكيل دهنده چهرهات با همه انسانها مشترك هستي. همه انسانها داراي دو جهت توافق و تخالفاند. جهت تخالف بر مختار بودن صانع دلالت دارد و جهت توافق بر واحيغ اينبودن او. اينكه كسي متوهمانه بگويد دو جهت مذكور ربطي به قصد يك قاصد، اختيار يك مختار، اراده يك مُريد، و علم يك عليم ندارد از عجيبترين محالهاست. فسبحان الله! چه نشانهاي بينهايتي بر صفحه كوچك چهره انسان درج شده است كه با چشم دي چون مود و با نظر يعني عقل قابل ديدن نيست.
همچون روز روشن آشكار است كه جنبه تخالف در نوع انسان، و جنبه توافق در انواعي چون گندم، انگور، زنبور و مورچه، حاصل تصادف كور نيست؛ مادام كه در احويش ميرطوار دور، ظريف و گسترده كثرت، امكان مداخله تصادف وجود ندارد؛ و حالات مذكور مصون از تصادفاند؛ پس بايد گفت همه آنها در دايره تصرف قصد يك حكيم، اختيار يك مختار، و اراده ل شان سميع و بصير ميباشند.
حكم صادر شده توسط رساله نور براي اخراج شبكه فساد شكل يافته از "تصادف و شرك و طبيعت" از جهان اسلام، به مرحله اجرا گذاشته شده است.
اعلم ايها العزيزان و باز وسوسههايي را كه شيطان درصدد القاي آن است در زير ميآوريم:
اي شيطان انسي كه استاد شياطين جني هستي و ميگويي:"اي بابا، اين گوسفند، يا گاو اگر متعلق به عليم ازلي بود و نقشي از نقشهاي او را داشت تا اين حد بيچاره نبود. اگر در باطن وزاي عااين حيوانها قلم صانعي عليم، قدير و مريد كار ميكرد تا اين حد جاهل و بدبخت و مسكين نميشدند"؛حضرت حق به هر كس همان مقدار را ميدهد كه لياقت و شايستگياش را داه كائنلحتي در كار است. اگر عطا و انعام خداوند از اين قاعده خارج ميشد گوش الاغات بايد از تو
— 229 —
و اساتيدت عاقلتر و عالمتر ميبود؛ در انگشتات ادراك و قدرتي بيش از شعور و اقتدار خودت ميآفريد. معلوم ميشود هر چيز، حد و حدودي دارد كه مقيد به حدوثاحدود است.
تقدير به هر چيز، مقداري داده و براساس همان مقدار برايش قالبي تعيين كرده است. قابليت شيء در برابر فيضي كه از فياض مطلق دريافت ميكند متناسب با همان قالب است.واضح است كه براساس ميزان ا آن رحجزيي كه از داخل به خارج جريان مييابد، و به درجه ميزان نياز، و مقداري كه شايستگي شيء اجازه ميدهد، و براساس نظام و تقابل حاكميت اسما، ميتوان فيض را دريافت كرد. با اين وصف جستجوي عظمت خورشيد، در يك حباب، كار انسان خردمند هيت اص اعلم ايها العزيز!انسان، مصنوعيست كه با حكمت ساخته شده است، و با دلالت آشیكاري كه بر بينهايت حكيم بودن صیانع دارد گويي حكمت مجسم ترسيم شدهييست. علم مختاري به َدٍ اَرسد كه تجسد يافته است؛ همچنان كه قدرت بصيرهي شكل گرفتهييست، محصول چنان فعلي نيز ميباشد كه استعدادش هر آنچه را اراده كند به او ميدهد. تجسم چنان انعام و احسانيست كه بر همه نيازها واقف ميباشد. صورتيست ترسيم شده توسط چنان تقديري كهوار ميه چيزهاي مناسب و لازم براي بنيهاش واقف است. انسان چگونه ميتواند از مالك خود كه با چنين دانستههايي مالك همه چيزهاست، غافل باشد؛ و چگونه ميتواند متوهمانه بينديشد كه رقيبي فیوق خیود ندارگمیان كه از همهي جناياتاش آگاه است، حاجاتاش را ميبيند، آه و نالههايش را ميشنود و سميع و بصير و عليم و مجيب است.
اي نفس اماره!چرا خود را بيرون از دايره ميپنداري؟ اگر از ح عالمامتثال اوامر (الهي) بيرون روي يا مجبور ميشوي پاي هر كس را ببوسي و مراعاتاش كني و به او احترام بگذاري؛ يا به كسي اهميت ندهي و "ظَالِم عَلَي كُل" شوي. اين بار، سنگين است قادر به حمل آن نرا سختبود. بهترين كار اين است كه شرك بيگانه را ترك كني و قدم در دايره مُلك خداوند بگذاري، و به آرامش برسي؛ در غير اين
— 230 —
صورت مانند آدم ابلهي خواهي بود كه سوار كشتي شده اما بارش را همچنان بر دوش دارد.
اعلم ايهار درونز!در اينكه خالق يك انسان ميتواند عالم را با تمام محتوياتاش بيافريند جاي بُعد و شگفتي نيست. زيرا خلقت يك انسان به معني خلق تمام اجزاي درون اوست و به همين ترتيب آفرينش عالم نيز عبارت از خلقت تمام محتوياتاش ميد،" وو همينطور انسان نمونه و فهرست كوچكي براي عالم است، زيرا امكان ندارد كه خالق خربزه كسي غير از خالق دانهاش باشد.
اعلم ايها العزيز! اقتدار تو محدود، بفِى الندك، زندگيات مختصر، روزهاي عمرت قابل شمارش، و همه چيزهايت فانيست. پس، عمر كوتاه و فانيات را صرف چيزهاي فاني مكن تا فاني نشود. صرف امور باقي كن تا باقي شود.
از عمري كه سپري ميكني نهايت در دنيا صد سال بهره مثلًا برد. عمر صد سالهات را صد دانه خرما فرض كنيم. اگر اين دانهها آبياري شوند و از آنها نگهداري كنند الي ما شاء الله ثمره خواهند داد و صد درخت خرما خواهند شد؛ در غير اين صورت جز سوزاندن در آتش فايده ديگري نخواهند داشت؛ بي ساخت ترتيب عمر صد ساله تو نيز اگر با شريعت آبياري شود و صرف آخرت گردد در عالم بقا تا ابد از ثمراتاش بهره خواهي برد. پس كسي كه فريب بخورد و صد درخت خرماي مُثمر را رها و به صد دانه خرما هِمْ ينمايد، شايستهي آن است كه هيزم آتش جهنم شود.
اعلم ايها العزيز!نفس به عنوان يكي از منابع و مخازن اوهام و شبهات و گمراهيها، خود را بيرون از دايره تقدير و تجليات صفات الالتهايداد مي كند. آنگاه خود را در جايگاه فردي از افرادي فرض ميكند كه مظهر تجليات بودهاند، و در آن فنا ميشود. سپس با تأويلهايي آن فرد را هیم از ملك و تصرف خدا بيیرونين هر د و آن را وارد شرك خفي ميكند كه خود پيشتر واردش شده بود، لذا برخي امور اخذ شده از شرك خفي را بر دل آن بيگناه نيز منعكس ميسازد.
خلاصیه: نفس اماره مانند شتر مرغ آنچه رفرينش اش است به نفیع خیود ميپندارد. يا مانند مناقشه كنندگان سوفسطاييست كه نمايندگانشان همديگر
— 231 —
را رد ميكنند. او از منظر تعارض و براي راندن رقيب از ميدان، حكم ميكند كه: "هيچ كدام از طرفين بر حق نيستند."
اعلم ايها العزيز!نفسِ غافل، گهايي ميكند آخرت چسبيده به دنيا، و منزليست متصل به آن. بدين اعتبار نفس دو سلاح در اختيار دارد. براي رهايي از درد زوال و فناي دنيا به آخرت ميانديشد و اميدوار ميشود. در خصوص سختي اعمالي كه براي آخرت لازم است نيز با غفلت يا تغافل خود فهميدنآن ميرهاند. به اين فكر نميكند كه مُردهها، زنده نيستند. اما گماناش اين است كه اگر آنها مانند كساني كه به سفر رفتهاند هم ديده نشوند در قيد حياتاند. نفس سان بارگ آن قدر اهميت قايل نيست. براي ابدي كردن برخي كارهاي دنيوي خود، نقشه دارد، خود را تسلي ميدهد و ميگويد: "مطلوبهايم حتي اگر در دنيا ثمري نداشته باشند، پايههايشان متصل به آخرت است و در آنجا فايده خواهند داشت." مثلًا ميگويد: "مانند علم اگر احكاما هم سودي نداشته باشد، در آخرت مفيد خواهد بود." و به اين ترتيب با تكيه بر جنبه مثبت موضوع، جنبه ناپسندش را در زير آن پنهان ميسازد.
خلاصه: نفس مانند شتر مرغ است. شيطان سوفسطايي، و هوسهیا بكتاشياند.
اعلم ايها العزيز!در خلق اشيا، اگر "موجُ و اله" صادق نباشد، "سالبه كليه" صادق خواهد بود، يعني يا آفريننده تمام چيزها اللّٰهُ است، يا اينكه اللّٰهُ آفريننده هيچ چيز نيست، زيرا آفرينش و خلق توأم با همبستگيِ منظم درميان موجودات، "كل"يست كه قبوليوه نينميكند و استثنايي در آن نيست. يا بايد موجبه كليه باشد يا سالبه كليه. احتمال ديگري وجود ندارد. حكم واهي وهم كه عدم علت در موجودات را توهم ميكنداويهاي ندارد، لذا با ديدن اثر خالقيت در كمترين چيزي، اين اثر در همه موجودات تحقق مييابد.
به همين ترتيب، خالق يا يكيست يا نامتناهيست؛ حد وسط ندارد، زيرا صانع اگر واحد حقيقي نباشد بايد كثوج هستقي باشد. كثير حقيقي نيز نامتناهيست.
— 232 —
لذا محال است كه انتشار دهنده نور فاقد نور باشد؛ ايجاد كننده، وجود نداشته باشد، و آنچه موجب ايجاب مي. نسبتقد وجوب باشد.
همچنين اين تلقي نيز محال است كه احسان كننده صفت علم، فاقد علم؛ احسان كننده ادراك، فاقد ادراك؛ اختيار دهنده، فاقد اختيار؛ عطا كننده اراده، بياراده؛ و صانع موجودات كامل، خود، ناكامل باشد.
به همين ترتيب اگر كهُوَ يم كننده چشم، تصوير كننده بينايي، و روشنايي دهنده به نگاه را فاقد بينايي بداند قطعاً خود از بصر و بصيرت محروم است. با اين حال، كمالات موجود در غرق در فيضيست كه به طور كامل از كمال صانع جريان مييابد. ميكروبي كه از پرندگان فقط مگس را ميبيند و ميشناسد وقتي عقاب را ببيند آن را پرنده نخواهد دانست. زيرا آنچه در مگس هست در عقاب نيست.
اعلم ايها العزيز!عاليترين مطلوب نفس صرف ق دوام و بقاست؛ طوري كه حتي اگر با دوامي وهمي خود را فريب ندهد هيچ لذتي نميبرد. پس اي نفسي كه خواهان بقا هستي!با تداوم ذكر ذاتي كه وجودش دائميست ميتواني ابدي شوي. نور را از او اخذ كن تا خاموش نشوي. صدف و ظرف گوهر او شو تا اراين اسشوي. بدني باش در برابر نسيم ذكر او تا حيات يابي. به خط نوراني يكي از اسماي الهي متمسك شو تا در درياي عدم پرتاب نشوي.
اي نفس! به ذات قيومي تكيه كن كه نگهدارت است و تو را از سقوط (دفه يادك) محافظت ميكند. نهصد و نود و نه درصد از موجوديت تو بر عهده اوست. فقط يك قسمت در اختيار تو ميباشد. بهترين كار اين است كه همان يك قسمت را هم در خزانه او بگذاري تا آسوده شوي.
اعلم اام مطاعزيز! تو قادر به ايجاد وجود خود نيستي. دستات از انجام چنين كاري كوتاه است. ديگران هم از انجام اين كار ناتوان و عاجزند. اگر ميخواهي امتحان كن. زباني را ايجاد كن كه به شجره كلمات مشهور است؛ يا دهاني كه مركز خبر اَجِرْو چشيدن طعمهاست، البته قادر به انجام آن نيستي. پس براي خدا شريك قايل مشو كه
اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ
(لقمان: ١٣).
— 233 —
اعلم ايها العزيز!عالمي كه ميبينيم، دكان و مخزني الهيست. در آن انواع و ساد پوپوشيدنيها و خوردنيها و نوشيدنيها هست. بخشي از آنها كثيفاند (مادي)، بخشي لطيف، بخشي زائل، بخشي دائمي، بخشي هسته سفت و محكم، بخشي مايع و هكذا، هر نوعي در آن يافت ميشود. ليكن قسمي از آنها نسجي ايجادي هستند، و قسم ديا زشتيي هستند براي تجليات. فلاسفه بر اثر ضلالت و گمراهي ايجاد و نقش را عين هم ميدانند و ميگويند صاحب دكان نيز موجب بالذات است.
اعلم ايها العزيز!شرك خفي كه از انانييگويد. ميگيرد، با عميقتر شدن، تبديل به شرك اسباب ميشود. اين هم اگر ادامه يابد تبديل به كفر ميشود. و آن نيز اگر ادامه يابد منجر به تعطيل يعني بيخالقي خواهد شد. اَلْعِيَاذُ بِاللّٰه!...
اعلم ايها العزيز!منظور از آفرينشتها بر، نشان دادن مكاشفه آميز خزانه پنهان الهيست و اينكه انسان، برهان، دليل و منعكس كنندهيي نوراني براي قدير ازلي باشد و براي تجلي جمال ازلي، چون مرات و آينه عمل كند. آسمانها و زمين و كوهها واقعاًْهَدُ ل اين امانت ناتوان بودند و اين امر بر عهده انسان گذاشته شد؛ به همين سبب صورت جلا يافته و جلوهگري به انسان داده شد، زيرا يكي از مضامين امانت مذكور اين است كه انساي كه ق درك صفات الهي، وظيفه يك واحد قياسي را ايفا كند. با آنكه منظور از خلقت انسان چنين چيزهاييست، اما بيشتر (انسانها) در اين مسير پرده و حجااست بهند. يعني به جاي آنكه وظيفه باز كردن و گشودن را انجام دهند، راه را ميبندند. بايد نور و روشنايي منتشر كنند اما جلوي نور را ميگيرند؛ و به جاي اقرار به وحستانم خدا، دنبال شرك ميروند؛ به همين ترتيب با آنكه به لحاظ اعتقادي مكلفاند با نور ايمان به خدا نظر كنند و مُلك را تسليم او نمايند، از دريچه اَنَا به خلق مينگرند و مُلك خدا را ميان آنها تقسيم ميكنند. حقيقتلالت دنَّ الْاِنْسَانَ لَظَلُومٌ جَهُولٌ
اعلم ايها العزيز! اي نفس! اگر با تقوا و عمل صالح خالقات را خشنود كني، كافيست؛ نيازي به تحصيل رضايته همانات نيست. مردم نيز اگر براي خدا با تو به رضا و محبت رفتار كنند خوب است، اما اگر چنين كاري براي دنيا باشد
— 234 —
ارزشي نخواهد داشت، زيرا آنهانان دينند تو بندگان ناتواني هستند. با اين حال در ادامه مسير دوم، شرك خفي نهفته است و تحصيل آن نيز ممكن نيست. آري، كسي كه بنا بر مصلحتي به سلطان مراجعه ميكند اگر او را خشنود سازد كارش انجام خواهد شد؛ در صورتي كه موفق به اين كار نشود، دمانند از مردم زحمت فراواني در پي خواهد داشت. در هر حال باز هم اجازه سلطان لازم است. اجازه او نيز بسته بر رضا و خشنودي اوست.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه واجب الوجود هزينهت و ماهيت، شباهتي به ممكن ندارد، در افعال نيز چنين است، زيرا دور و نزديك، كم و زياد، كوچك و بزرگ، فرد و نوع، و جزء و كل نسبت به قدرت واجب الوجود تفاوتي با هم ندارند؛ به همين د اعتمدر فعل او مباشرت ذاتي وجود ندارد، ليكن قدرت ممكن تا اين حد نيست. به همين دليل است كه نفس نميتواند افعال واجب الوجود را به افعال خود تشبيه كند؛ و عقل در فهیم حقيقت آن متحير ميماند و فعیل را بيفاعل ميپندارد.
اعلم ايها العزيزساس وجبه پنجه و دندانهاي حيواناتي مانند شير نگاه كنيم ميفهميم كه براي تكه تكه كردن و از بين بردن خلق شدهاند؛ همين طور اگر به لطافت خربزه نگاه كنير درستس خواهيم كرد كه براي خوردن آفريده شده است. مشابه همين مطلب اگر به استعداد انسان توجه كنيم در خواهيم يافت كه مسئوليت فطرياش عبوديت و بندگيست؛ همچنين اگر علويت روحاني انسان و ميزان اشتياقاش به ابديت در وط را فته شود در مييابيم كه روح او پيش از اين عالم، در عالمي لطيف خلق، و براي كسب تجهيزات، موقتاً به اين عالم فرستاده شده است.
همچنين انسان ثمره خلقت اسبات مي اينجا دانسته ميشود دانهيي انساني هست كه حضرت حق درخت آفرينش را از آن ميروياند. تمام كساني كه اهل كمالاند و حتي نيمي از نوع بشر اتفاق نظر دارند كه دانه مذكور فقط و فقط سيد الانام كه آضل الخلق، حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
— 235 —
اعلم ايها العزيز!به خداوندي بينديش كه ناظم آسمانها و زمين است و عمامهيي با نقشهاي سياه و سفيد بر سر زمين قرار داده است؛ آيا شايستهميروندت اوست كه برخي صفحات عالم را در اختيار ممكنِ مسكيني بگذارد و به او تفويض نمايد؟ آيا جز صاحب عرش در دايره امكان كس ديگري هست كه شخصاً در امور موجودات تحت عرش تصرف كند؟ كلّا! قدرت مذكور اندك و قاصر نيست، قدرتي محيط اس را اخاساً جا و منفذي خالي نميماند تا غير دخالتي در آن كند. با اين حال، عزت جبروت و استقلال حق، و علاقه به اينكه او را دوست بدارند و بشناسند، به غير اجازه نميدهد تا واي كما اسمي وجود داشته باشد و نظر بندگان خدا را به خود جلب كند. مع هذا تصرفاتي كه در كل و جزء، و فرد و نوع صورت ميپذيرد، متداخل، در هم، و پشتيبان يكديگرند، لذا امكان ندارد تصرفات مذكور را به فاعلان مختلفي نسبت دهيم. براي مثال، در نظام مرگ احام و تصرف عالم، تدبير زمين نيز نهفته است. در تدبير زمين، تدبير انسان هم وجود دارد. در عين حال وقتي چنين تصرفاتي صورت ميگيرد به شئونات انواع ديگر نيز توجه ميشود. مثلًا ذرات نيز به همراه سلولهاي بدن انسان آفريده ميشود. لذا تمام تصرفات ياد شدّٰهِ مان قدرت در تمام صفحات عالم به انجام ميرسد؛ همچنان كه در رسيدن نور خورشيد به حباب يا قطره آب، هيچ چيز از نظر دور نميماند و همه موجودات با نور خورشيد روشنايي مييابند.
بنابراين، همه تصرفات مربوط به قدرت ازلي مده داردخالت هيچ چيز ديگري موضوعيت ندارد. از كُره تا ذره هيچ چيز بيرون از حيطه تصرفات او نيست.
خلاصه: ذاتي كه مغز زنبور و چشم ميكروب را نظم ميدهد افعال و اعمال تو را مهمل و رها شده و بيحساب و كتاب نميگذارد و آنهیا را در "امام مكهايي ينگارد. حسابرسيات طبق آن خواهد بود.
اعلم ايها العزيز!براساس دلالت و شهادت تصرف مطلق، قدرت محيط و حكمت بصیيرهيي كه در هیر مصینوع يا ذرهيي مشیاهده ميشیود، امیر ثابت شدهييست كه صانع همه اشيا، واحد است و شريكي ندارد. ني فقيقدرت او انقسامي هست و نه اقتدار و اختيارش تجزي ميپذيرد؛ بنابراين صانع فقط ميبايد
— 236 —
واجب الوجود باشد، زيرا براي قدرتاش كه با ميزان قدر پيش ميرود نهايتي نيست.
اعلم ايها العزيز! با آنكه حيوانات كوچك فَاعد مگس، عنكبوت و كك، از حيوانهاي بزرگي مانند فيل، گاوميش و شتر باهوشتر، از نظر آفرينش زيباتر، و به لحاظ صنعت كاملتر هستند، اما عمیر اينهیا كم و عمیر آنهیا زيیهم نمي، همچنين حيوانات كوچك ياد شده در ظاهر منفعتي ندارند اما حيوانات دسته دوم سودمندند. اين وضع برهان باهريست كه صانع در خلقت موجودات با زحمت و سختي مواجیه نيست و وجیود يافتن هیر چيیزي صرفاً با فرمیان كُن انجامنياي خرد.
يَفْعَلُ اللّٰهُ مَا يَشَاءُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ
اعلم ايها العزيز!
وَ اللّٰهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ
(بروج: ٢٠)
آري، خداوند با علم و اراده و قدرت و ساير صفات خود بر همه چيز احاطه دارد. هيچ چيز نيست كه بيرون ر اسم ره احاطه حق باشد، ليكن انسان با ذهن محدود و جزيي خود وقتي به عظمت خدا ميانديشد و سياراتي را كه پيرامون خورشيد به گردش در ميآورد از نظر ميگذراند، پرداختن او بهزنماييات كوچكي چون زنبور را دور از ذهن ميپندارد. زيرا واجب الوجود را با ممكن مقايسه ميكند. لازمه چنين مقايسهيي آن است كه در حق حيوانات كوچك ظلم بزرگي ميشود، زيرا آنها هم براساس قضييهي وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَد، برابِحَمْدِهِ سرگرم تسبيح آفريدگار خود هستند و كس ديگري را به عنوان پروردگار نميشناسند، لذا بزرگ، حق فخرفروشي به كوچك را ندارد.
اعلم ايها العزيز!بين انعامي كه عموميست با عنايت خصوصي منافاتي نيست. براي مثال در چارچوب دعوت عامي كه براي يك ضيات، مشات گرفته است اشخاص هم دعوت ميشوند، يعني نميتوان گفت چون ضيافت عموميست پس دعوت هم حالت عمومي خواهد داشت و اشخاص در نظر گرفته نميشوند؛ بنابراين چاده ميست كه نعمتهاي الهي مانند مال وقفي يا آب نهر عمومي باشند و در انعام خداوند اشخاص در نظر گرفته نشده باشند. منظور اين است كه در آن عموميت، خصوصيت هم در نظر گرفته ميشود. لذا اين خطاست كه بگوييم
— 237 —
اشخاص در انعام عند، بر شده در نظر گرفته نشدهاند، پس تكليفي براي شكرگزاري در قبال آن نعمتها ندارند.
اعلم ايها العزيز! اگر امروز بيبند و باري دنيايي را كه فردا توين ترت ذلت و رذالتها رها خواهد كرد، با عزت و شرف كنار بگذاري بسيار عزيز و بلند مرتبه خواهي شد، زيرا اگر پيش از آنكه دنيا تركات كند تو آن را ترك كني خير دنيا را كسب ميكني و از شرش نجات مييابي،ود، دقگر وضعيت بر عكس شود قضيه هم بر عكس خواهد شد.
اعلم ايها العزيز!تمدن (امروز غرب) كه آلوده به گل و لاي فسق و فجور است انسانها را هم با همان گل و لاي آلوده ميكند. مثلًا شأن و شرف و ريا را با هم التباس كرده و انسانها را همچيزهاي همين اخلاق ناپسند سوق ميدهد. انسانها نيز واقعا چنان به اين ريا خو كردهاند كه نه تنها در برابر اشخاص كه حتي در برخورد با ملتها و اقوام نيز چنين ميكنند. روزنامهها را مُبلغ اين ريا و تاريخ را مشوق كردهاند. ازيين بد "زندگيهاي شخصي" زير عنوان "تعصبات قومي" فداي زندگيهاي قومي ميشوند.
اعلم ايها العزيز!يكي از دلايل اثبات كننده نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام توحيد است. آري، فقط و فقط حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه بواجب اب فضل خويش پرچم توحيد را در بالاترين قله كائنات به اهتزاز درآورد، با مقامات خود در برابر انظار عالميان به تبليغ توحيد پرداخت، و حقايقي را كه پيامبران به اجمال بيان كرده بودند به تفصيل بيان كرد و توضيح داد؛ بنابراين نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ هاي دلام به نسبت حقيقت و قوت توحيد، حق و حقيقت است.
اعلم ايها العزيز!شاهد، سِير كننده، متحير و متفكري لازم است تا تزيينات و كمالات و مناظر زيبايي را كه در اين نمايشگاه الهيشر گردعت جهان نمايش داده ميشود با شكوه ربوبيت و عظمت الوهيت ببيند، در ميان آن مناظر سير كرده، و انديشمندانه در برابر نقشها و زينتهاي خارق العاده مذكور حيرت كند. آنگاه از نمايشگاه ياد شده به جلال صانع، و اقتدار و كمالات مالكاش در مقابل عظمت او
#2ني آن سجده حيرت افتد. اين مسئوليت و وظيفه را انسان به جا ميآورد. زيرا به رغیم آن كه انسان موجودي جاهل و ظالم است، اما استعدادي دارد كه ميتواند نمونهيي براي عالم و عالميان گردد. در انسان امانتي به وديعه ميشود شده كه با آن ميتواند گنجينه مخفي را بيابد و در آن را بگشايد. تواناييهاي انسان را هم نه تنها محدود نكردهاند بلكه مطلق در نظر گرفتهاند، لذا انسان از نوعي ادرانيا بربرخوردار ميشود تا به شعشعه عظمت و حشمت سلطان ازل پي ببرد.
همچنان كه حُسن معشوق مستلزم نظر و توجه عاشق است، ربوبيت نقاش ازل نيز اقتضاي نظر انسان را دارديد
#28 حيرت و تفكر، به تقدير و تحسين بپردازد.
آري، همو كه چهره گلها را زيبا ميكند چگونه ممكن است شيفتگان تحسين كنندهيي چون زنبورها و بلبلها را به وجود نياورد؟ كسي كه در سيماي جميل زيبارويان، جمال را ميآفريند بيترديام يادقان چنان زيبايي را نيز خلق ميكند.
مالك الملكي كه اين عالم را با اين مقدار از نقشها و زيباييها آراسته است بيهيچ شك و ترديدي مناظر و تزيينات ارزشمند و خارق العاده مذكور را بدون تماشاچي و بيننده و عاشق و مشتاق و عارفان مُبلغ رها نميكند. پس انسهنده تل به اعتبار جامعيتي كه دارد علت غايي آفرينش افلاك است؛ به همين ترتيب ثمره و نتيجه خلق كائنات نيز ميباشد.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه سهري آن و موافقت موجود در بين اشيا بر واحد و احد بودن صانع دلالت دارد، تفاوت منتظم موجود بين آنها نيز گواهيست بر مختار و حكيم بودن صانع. مثلًا توافق موجود بين اعتاه اساسي حيوانات، بهويژه انسانها، و مخصوصاً تشابه موجود بين اعضاي جفت، برهاني بر وحدت آفريدگار است؛ به همين ترتيب تفاوت كيفيات و شكلها نيز بر اختيار و حكمت خالق دلالت دارد.
اعلم ايها العزيز! ستمگرترين مخلوقات، ت. هر است. انسان به دليل محبت شديدي كه نسبت به نفس خويش دارد، همه چيزهاي سودمند و خادم خود را هم دوست دارد هم براي آنها ارزش قايل است. عبد و بنده مجرد،ي ميشود
— 239 —
كه از ثمراتشان بهرهمند ميگردد؛ در غير اين صورت نه براي آنها ارزشي قايل است و نه دوستشان دارد.او تنها علت غايي در ايجاد حيات را حيات ميداند؛ و از هزاران حكمتي كه حضرت حق در "ذيحياتان" هدف قرار داده خبر ندارد. آيا ممكن و محامت كبست موجودات خارق العادهيي كه در اين عالم ديده ميشوند، نمونه و پايهيي براي موجودات عجيبتر و معجزهتر و خارق العادهتري باشند كه ملكوتي، برزخي و مثالياند؟
اعلم ايها العزيز!حضرت حق ذرات تشكيل دهنده كائنات را مُسخر و مطيع شريعت فطري، و منقا هموارمثل اوامر تكويني خويش قرار داده است؛ همچنان كه يك زنبور در امتثال امر كُن به صورت مطلوب در ميآيد، هر حيوان ديگري هم در امتثال همان فرمان، به صورتي در ميآيد كه حق اراده كند.
اپاداش ها العزيز!قدرتي كه اجرامي چون خورشيد، ماه، ستارهها، و زمين را در قبضه خود دارد، امور آنها را چنان سهل تنظيم نموده است كه مانند مرتب كننده دانههاي پراكنده تسبيح، نه احساس عجز ميكند و نه به ياري ديگران نياز دارد.
اعلم ايها الطه دارقطرهيي آب با آب دريا متحد است؛ چون هر دو آباند؛ همان قطره با آب نهر هم متحد است زيرا منشأ هر دوي آنها آسمان است؛ به همين ترتيب يك ماهي كوچك با يك نهنگ بزرگ متحد است؛ ر دور نوان هر دو يكيست. نيز اسمي از اسماي الهي كه بر يك سلول يا يك ميكروب تجلي ميكند، با اسمي كه كائنات را در احاطه دارد متحد است، زيرا مُسمّاي آنچنين د است. مثلًا اسمعليمكه به تمام كائنات تعلق دارد و بر آن تجلي ميكند، و اسم خالق كه به يك ذره تعلق مييابد، در مُسمّا متحدند. اسممُصوّرنيز كه مثلًا به درخت خرما تعلق مييابد با اسممُنشيءكه بر ثمره همان درخت تعه ديارد و بر آن تجلي ميكند، در مُسمّا متحد هستند. اساساً محال است اسمي كه بر بزرگترين چيز تجلي ميكند بر كوچكترين موجود تجلي نكند.
اعلم ايها العزيز!وجود چيزهايي كه تحت عنوان ممكن شناخته ميشه و اطوأم با تغيير است، يعني كيفيت و حالات آنها دگرگون ميشود؛ بنابراين توقف و
— 240 —
سكوت دائم ممكن در يك حال، و معطل ماندناش، براي احوال و كيفيات آن، نوعي عدم است، زيرا حالات آتي آن در ه است ماند و نميتواند راهي به وجود پيدا كند. عدم نيز اَلمي بزرگ و شرّي محض است؛ بنابراين همچنان كه در فعاليت، لذت وجود دارد، احوال و شئونات نيز داراي تبدل ميباشند؛ تأثرات و تألماتي كه از تحول و تبدل مذكور سرچشمه ميگيرند، از وجهي ناپسند هم باشز آثار وجوه متعدد ديگر نيكو و پسنديدهاند. در صف بر عهده گرفتن وظيفه، و تسليم مسئوليت به ديگري، كه در شكلهاي چيزي واقع ميگردد، روندگان متأثر، و آيندگان خرسند ميشوند. به اين ترتيب حيات، صاف و پاكيزه شده و هستي تجديد ميگردد.
* * *
— 241 —
شمّ كه خااز نسيم هدايت قرآني)
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ عَلَى رَحْمَتِهِ عَلَى الْعَالَمِينَ بِرِسَالَةِ سَيتانش رلْمُرْسَلِينَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم ايها العزيز!اين جهان با تمام انواع و طبقات پيدا و نهاناش، لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و توحيد را اعلام ميكند، زيرا پيوند و همن توانبين طبقات عالم چنين اقتضايي دارد. تمام انواع و طبقات مذكورِ عالم با همه اركان خود، شهادت ميدهنید كه لَا رَبَّ اِلَّا هُو. زيرا شباهت موجیود در بينشیا مُلك چيیزي را طلب ميكند. اركیان ياد شیده نيز با تمام اعضیاي خیود شهادت ميدهند كه لَا مَالِكَ اِلَّا هُو و اين حقيقت را اعلام ميكنند؛ چرا كه تشابه موجود در بين آنها چنونه، هضايي دارد. آن اعضا هم با تمام اجزاي خود شهادت ميدهند كه لَا مُدَبِّرَ اِلَّا هُو زيرا در بين آنها تعاون و تداخل وجود دارد. اجزاي ياد شده نيز با تمام جزيياتشان شهاد مانندند كه لَا مُرَبِّىَ اِلَّا هُو چرا كه توافق حاكم در ميیان آنهیا، بر واحید بیودن قلم دلالت دارد. اين جزييیات نيیز با تمیام سلولهايشان شهادت ميدهند يوههايا مُتَصَرِّفَ فِى الْحَقِيقَةِ اِلَّا هُو سلولها هم با تمام ذرات خود شهادت ميدهند كه لَا نَاظِمَ اِلَّا هُو زيرا واحد بودن خط ارتباطي بين جوهرهاي فرد چنين چيزي را اقتضا ميكند. ذرات مذكور با تمام
— 242 —
اثيرهاي خود بهواسطه گوهر لَا اِلهَ اِه و بهُوَ توحيد را اعلام ميكنند، زيرا بساطت، سكون، و سرعت امتثال منظم در برابر فرمان خالق، چنين اقتضا ميكند.
اعلم ايها العزيز!هيچ انساني حق اعتراض در اَنْشَحضرت حق را ندارد؛ و شكوا و شكايت از او در حد و حدود انسان نيست، زيرا در نظام عالم كه اقتضاي خلاف هوس فرد شاكي را دارد، هزاران حكمت هست. خشنود كردن فرد مذكور مستلزم غضب هزاان وجو ياد شده است. براي راضي كردن يك فرد، هزار حكمت را فدا نميكنند.
وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ
(مؤمنون: ٧١).
حركت جهان اگر براساس خواسته تك تك افراد باشد نظم و انته زور يا از بين ميرود.
اي شاكي! تو چيستي؟ بنا بر چه چيز اعتراض ميكني؟ آيا با هوس و خواسته ناچيیز خیود ميخیواهي كليیات كائنیات را مهندسي كني؟ ذوق گنديدهات را ميخواهي مقياس و ميزان درجات نعمتها قرار دهي؟ از كجا ميدانيه روح را نعمت پنداشتهيي نقمت نباشد؟ تو چه ارزشي داري كه براي تطمين و تسكين خواستههايت ی كه حتي ارزش بال مگسي را هم ندارد ی چرخهاي فلك از حركت بايستند؟
اعلم ايها العزيز!تصرفي كه در سلولي از يك عضو بدن صورت ميگيرد پيش ات مذكیيز منوط بر تصور بدن است، زيرا جزء، با نقشها و احوال كل، علايق و مناسبات فراواني دارد. لذا تصرف در جزء، تحت فرمان خالق كل است.
اعلم ايها العزيز!صانع حكيمي كه تخم حيوانات كوچكي چون حشرات و ماهيها و نباتات را با رحمت و لطف و حكمت عظيئنات احفظ ميكند، آيا ممكن است اعمال شما را كه هسته درختان حياتتان ی كه در آخرت ثمره خواهند داد ی ميباشد با اهمال حفظ نكند؟ ضمن آنكه تو حامل امانت و خليفه (خدا) بر روي زمين هستي.
آري، حس حفظ حيات كه در هر ذيحياتي وجود دارد دلالت بر اين م و افارد كه وجود بهواسطه تجلي اسم حي، حفيظ و باقي، بقايي ابدي را نتيجه خواهد داد.
— 243 —
اعلم ايها العزيز!كسي كه دانه انجير را از وضعي به وضعي، و از دورهيي تا دورهي ديگر، در برابر نيا آم محافظت ميكند و تمام چيزهايي را كه ساختار درخت انجير لازم دارد با كمال اهتمام در دانه مذكور حفظ ميكند، بيترديد اعمال نوع بشر را به عنوان خليفه روي زمين از نظر دور نميدارد و حفظ خواهد نمودصل از علم ايها العزيز!معنا با تغيير الفاظ تغيير نميكند، و باقي ميماند. پوسته متلاشي ميشود اما مغز باقي و پابرجا ميماند. لباس دريده ميشود ليكن بدن سالم و ماندگار ميشود. بدن هم اگر بميرد و از بين برود روح باقي بيمارد. جسم اگر پير شود انانيت جوان ميماند. كثرت و جمعيت از بين ميرود اما واحد فرد باقي ميماند. كثرت از ميان ميرود اما وحدت باقي ميماند. ماده درره: ١١شكند اما نور باقي ميماند؛ بنابراين، معنا كه از ابتداي عمر تا انتهاي آن ادامه مييابد، با وجود تبديلهاي متعدد پيكر، و انتقال از وضعي به وضع ديگر، و گردش از دورهيي به دوره ديگر، وحیدت و بقاي خود را حفیظ ماز پادخندق مرگ را پشت سر ميگذارد و با سلامت به راه ابديت ادامه ميدهد.
با اين حال، فرمان حفظ و محافظت در ماديات بيبقا و فاني كه همواره منتظر امر"آماده باش بر
"هستند، در روح و معنا نيز كه با بقا ارتباط تنگاتنگي دارد جاريست.
اعلم ايها العزيز!عظمت و عزت و استقلال الوهيت ميخواهد همه چيز اعم از كوچك و بزرگ، و عیالي و پست تحت تصیرفاش باشد. خسّتوناتاشچكي تو نميتواند موجب بيرون ماندنات از دايره تصرفات او شود، زيرا تو اگر از او دور باشي او از تو دور نيست؛ يا كوچكي يكي از صفات تو مستلزم كوچكي وجودت نيست؛ همان ور آلودگي جنبه مُلكي تو، اقتضاي آلودگي جنبه ملكوتيات را ندارد؛ به همين صورت عظمت خالق، بيرون ماندن چيزهاي پست از دايره تصرفاتاش را لازم نميدارد. برعكس،يتي، احقيقي در خصوص ايجاد، انفراد؛ و براي تصرف، احاطه را لازم ميدارد.
— 244 —
اعلم ايها العزيز!شيء مادي به ميزان افزايش ماديتاش از مشاهده چيزهاي ظريف و پنهان محروم ميشود و قادر به ادراك آنها نخواهد بود. فقط نور و اشياي نوران اعلد كه به ميزان ترقي در نورانيت ميتوانند در چيزهاي ظريف و پنهان به طور كامل و قاطع نفوذ كنند. شيء هر قدر لطيف باشد به همان مقدار ميتواند باط257
ات را كشف كند (مانند اشعه ايكس). وقتي مسأله در ممكنات به اين صورت باشد تا حدودي ميتوان دريافت كه نورالانوار كه واجب و واحد است تا چه مرتبهيي نَافِذُ الْخَفَايَا عَالِمٌ بِالْاَسْرَارِ است. پس عظمت حق مقهم" نامستلزم احاطه، نفوذ و شمول به تمام معناي كلمه ميباشد.
اعلم ايها العزيز!فهم و ادراك عوام الناس كه اكثريت مطلق مردم را تشكيل ميدهند، از سوي قرآن چنان مراعات شده است كه در مسألهيي با درجات و هدفهاي متعدد، مأنوسترين و نزديكترين ج تفصيلفهم عوام، و واضحترين و ظاهرترين درجه در نظیر آنهیا را بيیان ميدارد، زيرا اگر چنين نميبود دليل ميبايست برايشان پنهان از نتيجه ميشد. بحث قرآن از كائنات براي اثبات و ايضاح صفات آفريدگار است، لذا هر قدر به فهم جمهور نزديك بنُوا ي ارشاد سازگارتر و موافقتر خواهد بود. مثلًا آشكارترين و ظاهرترين طبقه از آياتِ دال بر تصرفات خالق را با اين آيه ذكر ميكند:
وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلد احد َلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ
(روم: ٢٢).
اين در حاليست كه آن سوي طبقه مذكور، طبقه تعيّنات و تشخّصات اشكال و صورتها قرار دارد. فهم طبقه ناش، زاقرب از فهم طبقه دوم است؛ به همين ترتيب آشكارترين درجه را با اين آيه بيان ميكند:
اِنَّ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهمه مخل (بقره: ١٦٤).
وراي اين مرتبه، درجه ديگري هست كه به موجب آن زمين در اطراف خورشيد با قانون امر و اراده الهي حركت ميكند و ميچرخد. اين درجه تا حدودي نسبت به درجه پيشين پنهان استُمْ رَمين دليل آن را ترك كردهاند.
به همين صورت با بيان عبارت وَ جَعَلْنَا الْجِبَالَ اَوْتَادًا خواناترين صفحه را نشان داده است؛ در حالي كه پش وجود صفحه، صفحه ديگري هست كه براساس آن،
— 245 —
"زمين نيز مانند يك كشتي كه با ستونها از خطر محفوظ ميماند، براي در امان ماندن از خطر هرج و مرج دروناش، با كوهها ستون گذاري ميشیود." ليكن ازا نوراكه اين صفحه براي عوام الناس چندان خوانا نميباشد وانهاده شده است. ذيل اين صفحه حاشيهيي بدين قرار وجود دارد:
براي حفاظت و نگهداري از حيات، كوهها ستون زمين شدهاند، زيرا كوهها مخزن آبها هستند. چون ريه، هوا را تصفيه ميكنند. ر به سن خاكاند و در برابر استيلاي دريا از آن حمايت ميكنند. اين عناصر اساساً ستون حيات ميباشند.
بنا بر همين سرّ است كه از نظر شريعت به طلوع و غروب هلال ماه توجه شده است، زيرا اين امر نزد عوام از محاسبه ماهها و روزها ساده طلوع . باز بر اساس همان سرّ است كه براي تثبيت و تقرير مطالب در اذهان عوام، در قرآن تكرارهايي وجود دارد.
اعلم ايها العزيز!حقايق مورد بحث آيات از خور گستردهتر و متعاليتر از خيالات مطرح در شعرها هستند. به همين اعتبار شعر بهشمار نميروند. همچنين آيات از شئونات و افعال صاحبشان بحث ميكنند، اما شعر به صورت بيفايده از غير بحث ميكند. نيز سخن آيات دربارهي امیور پيش پا افتیاده، في الجمیلهراسته العاده است. بحث شعر از امور خارق العاده، غالباً سطحي و پيش پا افتاده است.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه آينههاي نشان دهنده وحدت آفريدگار و صفحات بيان كننده دلايل آن بسيار متنوعاند،ميدانل نيز هستند و داراي مركز واحدي ميباشند، بنابراين اگر حقيقت مذكور در آينهيي ديده شد يا در صفحهيي خوانده شد در همه موارد ديگر نيز ديده و خوانده ميشود. ليكن ديده نشدن در يكي از آنها مستلزم ديده نشدن در موارد ديگر نيست.
اعلم ايها یال و !امكان ندارد كسي كلمهيي را بنويسد و حرفي از آن كلمه توسط فرد ديگري نوشته شده باشد، ممكن نيست كسي صفحهيي مطلب بنويسد و سطري از آن صفحه را فد ضرريري نوشته باشد، و نميتوان پذيرفت كسي كتابي بنويسد و نويسنده صفحهيي از آن شخص ديگري باشد؛ به همين ترتيب ممكن
— 246 —
نيستآفريننده مورچه كسي غيه رجوعالق جنس حيواني باشد، نميتوان پذيرفت كه خالق حيوان متفاوت از آفريدگار زمين باشد، و محال است خالق زمين كسي غير از رب العالمين باشد.
از اشارات ربوبيت عامه است كه كتاب كائ برداشراي چنان حروف بزرگيست كه در قسمي از آنها يك كلمه نوشته شده است. در قسم ديگر، كلامي، و در قسمي ديگر كتابي نگاشته شده است. مثلًا در آن كتاب، دريا و درخت و زمين هر يك، در م فراقهفي هستند. در حرف نخست، كلمه ماهي، در حرف دوم، كلام درخت، و در سومي كتاب حيوان نگاشته شده است. حتي همچنان كه تمام سوره يس به صورت كلمه يس نوشته ميشود، داين تريا هسته برخي مصنوعات كه كلمهييست سوره و كتاب آن مصنوع نگاشته شده است.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه بين ستارهها و خورشيدها تشابه وجود دارد، كلًا مساوات همَبْرِىر است، لذا يكي از آنها نميتواند رب ديگران شود. اگر كسي بتواند رب يكي از آنها شود رب همه خواهد بود؛ همين طور رب همه چيزهاي ديگر هم ميشود.
اعلم ايها العزيز!در هر فرد انساني، جماعت مكلفي و داده رد. هر عضو، براي امري آفريده شده است و انسان مكلف به استفاده از آن عضو در همان امر است. مثلًاهر حسي در وجود انسان عبادتي دارد، و استفاده خلاف از آن، گمراهيست. مثلًا سجدهيي كه با سر و پيشاني انجام ميشود اگر براي خدا باشد عبادت است، اما بو مسافر، ضلالت و گمراهيست،لذا سجدههايي كه شعرا براساس حيرت و محبتهاي خيالي به جا ميآورند ضلالت است؛ به اين ترتيب خيال سر از فسق در ميآورد.
اعلم ايها العزيز!از عواملي كه موجب گمراهي فكري انسان ميشود اين است كه الفت را علم ميپندارد، يع به هيانها چيزهايي را كه مألوفشان است معلوم ميدانند. حتي به دليل همين انس و الفت، به مسايل عادي توجه نكرده و به آنها اهميت نميدهند؛ در صورتي كه امور عادي كه آنها را بر اثر الفت، معلوم تلقي ميكنند، هر كد بزرگسي خارق العاده و معجزهيي از معجزات قدرت (الهي) هستند؛
— 247 —
ليكن به دليیل تأثيیر الفت، در آنهیا تأمیل و دقت نميكنند و به اين ترتيب نميتوانند در يكند؛ سيالي كه فوق آنها قرار دارند امعان نظر كنند. مثال اين امر، شخصيست كه كنار دريا ايستاده و به حيوانات و حالات عجيب دريا توجهي ندارد، و فقط به امواج حاصل از وزش باد، و درخشش نور خورشي رعايدريا چشم دوخته است؛ و آن را دليل عظمت خداوند ی كه مالك درياهاست ی اعلام ميكند.
اعلم ايها العزيز!معلومات و بديهيات مسلم انسانها درباره زمين مبتني بر الفت است. الفت نيز پردهييست كه بر جهل مركب گسترده شده است. اگر نظر بري مانن باشد، آنچه را علم ميپندارند، جهل است. بنا بر اين سرّ است كه قرآن با آياتاش نظر انسانها را به آنچه مألوفشان است بر ميگرداند. آيات، همچون ستارگان پرده الفت را سوراخ كرده و كنار ميزنند. گوش انسان را گرفته سرش را به تعظ عربي،ميكنند؛ و معجزات خارق العادهي تحت الفت را در متن آن امور عادي نشان ميدهند.
اعلم ايها العزيز!وجود مناسبت، داد و ستد، و حتي مكالمه بين دو چيز، مستلزم مشابه يا مساوي بودن آنها نيست. لمعه چيك قطره باران يا شكوفهيي كه ميوه خواهد شد (به رغم كوچكياش) با خورشيد مناسبت و داد و ستدي دارند.
بنابراين اي انسان! حقير بودن تو نميتواند دليلي براي پنهان ماندنات از نظر عنايت خلاق عالم گردد.
اعلم ايها العزيز!همچنان كه در درياها جزر و م.
ل ميشود، بسط زمان
زمان چند دقيقهيي معراج كه براساس سرّ بسط زمان، حكم چندين سال را دارد وجود حقيقت مذكور را اثبات كرده و وقوع آن را بالفعل نشان ميدهد. مدت چند ساعته معراج، وسعت و احاطه و امتدادي چندين هزار يت مگذارد، زيرا پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بهواسطه راه معراج وارد عالم بقا شد. چند دقيقه از عالم بقا، هزاران سال اين دنيا را در برميگيیرد. بنابیر همين حقيقت، برخي از اول و ضرور يك روز را در چند دقيقه انجیام ميدادهاند. بعضي از آنها وظيفه يك ساله را در يك سیاعت انجام داده، و برخي از آنهیا در يك دقيقه يك ختم قرآن داشتهاند، و در تأليف ر. او تور نيز به همين ترتيب، حقيقت بسط زمان بارها واقع شده است، از جمله:
مكتوب نوزدهم صد و پنجاه صفحه است. اين رساله با اينكه بيش از سيصد معجزه را در برميگيرد بدون مراجعه به كتابهاي ديگر، در كوهستان يا كنجبر سر با تكيه بر قوه حافظه ظرف چهار روز، روزانه سه ساعت، و در مجموع در دوازده ساعت تأليف شده است. رساله رمضان در چهل دقيقه و گفتار بيست و هشتم نيز در بيست دقيقه تأليف شدگري ممنها وقوع بسط زمان را اثبات ميكنند.
آيه
قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ
(كهف: ١٩)
طي زمان را نشاسّلام د؛ و آيه
اِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ
(حج: ٤٧)
نيز بسط زمان را آشكار ميسازد.
و طي مكان نيز در ميان اوليا مسأله مشهوريست. از جمله، طبق روايت
— 248 —
كتاب "يواقيت،" امام شعراني مجو هم دظيم "فتوحات مكيه" را در يك روز، دو مرتبه و نيم مطالعه كرده است. چنين وقايعي را نبايد به دليل عجيب و غريب بودن، انكار كرد، زيرا مثالهايي كه چنين مسايل عجيبي را بيت استد و تصديق نزديك ميكنند بسيار فراواناند. براي نمونه در عالم رؤيا سالي را ميبيني كه ظرف يك ساعت سپري ميگردد و در اين مدت كارهاي بسياري انجام ميشود. اگر در همان يك ساعت به جاي آن كارها قرآن تلاوت مه يك چچند مرتبه موفق به ختم آن ميشدي. اين حالت براي اوليا در حالت يقظه بروز و ظهور مييابد. زمان انبساط يافته و مسأله به حيطه روح نزديك ميشود. روح اساساً مقيد به زمان نيست. كااشارت افعال اوليايي كه روحشان بر جسمشان غالب است با مقياس سرعت روح جريان مييابد.
اعلم ايها العزيز!برخي انسانها نتيجه توحيد را كه با برهاني حاصل ميشود، با بزرگنمايي نميتوانند در ذهن محدود خود جیا دهند؛ يا اينكه اعت كساسد آنها قادر به تحمل چنين چيزي نيست. افراد مذكور در برابر اين وضع، براي رد برهان قطعي و صحيح ياد شده، بهانههايي ميآورند كه مثلًا "نميتوان اين نتيجه را با تمام عظمتاش از برهان مذكور استنتاجبستگي لذا آن را نميپذيرند. چنين افیراد بيچیارهيي نميدانند كه نتيجه قايم به ايمان است. برهیان در نهیايت دريچهييست براي ديدن آن؛ يا جاروييست كه گرد اوه را ني از نتيجه مذكور
— 249 —
ميزدايد. با اين حال، يك برهان يا هزار برهان نداريم؛ به تعداد ذرات عالم برهان هست.
فسبحان الله! كه حجاب موجود در ميان مُلك و ملكوت چهقدر ظريف و فاصله بين آنها چهقدر عظيم است. مسير برده لما و آخرت چهقدر كوتاه، و چهقدر طولانيست. حجاب بين علم و جهل چهقدر لطيف و چهقدر قطور است. برزخ موجود بين ايمان و كفر چهقدر شفاف و چهقدر تيره و كدر است. فاصله بين عبادت و معصيت چهقدر كوجود دات. در حالي كه مانند بهشت و جهنم از يكديگر دور هستند. عمر چهقدر كوتاه و آرزو چهقدر طولانيست. آري، بين زمان حال و زمان گذشته پردهي چنان ظريفي وجود دارد كه مانع عبور روح به سوي گذشته نميشود. فاصلهيي كه نسبت به جسد وت و نفآدمي بيپايان است.
به همين ترتيب در نظر اهل دل، بين مُلك و ملكوت، و دنيا و آخرت پردهيي شفاف، و براي اهل هوي و هوس حجابي ظريف اما تيره و كدر وجود دارد. بين شب و روز هیم پردهي لطيفي هست؛ همچنیان كه با نوراندن چشیم، شب ميشود و با گشودن آن روز، اگر ديده نفس بر عالم معنويات بسته شود فرد در شبي هميشگي ميماند، در صورتي كه چشم بر معنويات بگشايد روز بر او نمايان خواهد شد.
به همين صورت، كسي كه براي خدا به عالم نظر ميكند هرراين ق ببيند علم است، اما اگر با غفلت و با هدف قرار دادن اسباب و عوامل، نظر كند همان چيزي را كه علم ميپندارد جهل خواهد بود.
همچنين كسي كه با ايمان و تووزون و عالم نظر كند جهان را نوراني ميبيند؛ در غير اين صورت عالم در نظرش غرق در ظلمات خواهد بود.
لذا براي افعال بشر دو وجه وجود دارد. اگر كاري با نيت الهي انجام شود روشن و شفاف و بازتاب دا عليهجليات خواهد شد؛ ليكن اگر براي خدا نباشد منظرهي تاريك و ظلماني را نمايش ميدهد.
— 250 —
حيات نيز دو وجه دارد، يكي سياه كه ناظر دنياست و ديگري، شفاف و ناظر بر آخرت. نفس ذيل وجه سياه قرار ميگيرد و خواهان سعادت ابدي ميباشد كه مترتبيدهد.
ه شفاف حيات است.
اعلم ايها العزيز!مفتاح و كليد كائنات در دست انسان است. درهاي عالم باز هم باشند از نظر معنا بستهاند. حضرت حق كليدي به نام اَنَا ی كه همه آن درها و گنجينههاي مخفي را ميگشايد ی در دست انسان گذاشته، ليكن ابا يك هم معمايي در بسته است. اگر راز اَنَا گشوده شود درهاي كائنات هم باز ميشود.
آري، حضرت حق "منيت" و نوعي حريت به انسان داده است تا براي درك اوصاف ربوبيت حق، واحد قياسي فرضي و موهومي بسازد.
اَال و اه در ماهيت بشر چون بندي ظريف، و در وجود انسان چون تارمويي مُدرك است، و در كتاب شخص داراي قيمت و مقدار يك "الف" ميباشد شامل دو وجه است. وجهي ناظر بر خير بوده، و انسان با اين وجه، فقط قابل فيض است و فاعل نيست. وجه ديگر ناظر بر شر كرده شد؛ كه خود را از منظر اين وجه فاعل ميداند.
ماهيت اَنَا موهوم است و ربوبيتاش خيالي و وجودش نميتواند حامل چيزي باشد، اما مانند دماسنج در فهم صفات مطناك، بحيط ربوبيت واجبُ الوجود، نقش ميزان را ايفا ميكند.
اگر انسان با نظر ميزان به "منيت" خود بنگرد معلومات آفاقي را كه از كائنات به ذهناش ميرسند، با معلومات خود تصديق كرده، و صفات و تصرفات الهي را نيز با صفات خويش تأييد ميكند، و باز به يفهمد.ود باز ميگرداند. به اين ترتيب مشمول مَن در
قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكَّيهَا
(شمس: ٩)
ميشود و امانت را آنطور كه بايد و شايد ايفا خواهد كرد. ليكن اگر با نظر مستقل به خويشتن بنگرد و خود را مالك بداند مشمول
قَدْ خَابَ مَنْ دَسّ و آسم
(شمس: ١٠)
شده و در امانت خيانت خواهد كرد، زيرا به سبب همين جهت اَنَا بود كه آسمانها و زمين از حمل امانت ترسيدند و امتناع كردند. گمراهيها و شركها و شرها از همين جهت زاده
— 251 —
ميشوند. اگر در زمان مناسب و با تربيتي درست *
سر اَنَا بر سنگ كوبيده نشود بزرگ ميشود و وجود انسان را خواهد بلعيد.
اگر "انانيت" ملت هم به موضوع منضم شود، فرد با فرمان صانع مباريء در ه، و به تمام معنا شيطان ميشود. آنگاه مخلوقات را هم با خويش مقايسه ميكند و اسباب و عوامل را نيز در اين مقايسه دخيل كرده، گرفتار شركي عظيم ميشود. اَلْعِيَاذُ بِاللّٰه...
يك مسأله مهم:
اَنَیا دارايدو وجهاست.يیا كااز آن را نبوت اخذ كرده، و وجه ديگر را فلسفه.
وجه نخسیتمنشأ عبوديت محض است. ماهيتاش حرفيسیت و مستقل نميباشد. وجودش تبعيست و اصيل نيست. مالكيتاش وهميست و حقيقي نميباشد. وظيفهاش اين است كه ميزان و مقتكبرانراي درك صفات خالق شود. پيامبران عَليهِمُ السَّلام با نظر بر اين وجه انانيت، تمام مُلك را تسليم خدا نموده، حكم كردهاند او نه در مُلك، نه در ربوبيت و نه در الوهيت شريكي نداقف شوضرت حق از اين وجه اَنَا شجره طوباي عبوديت را پرورانده؛ شجرهيي كه شاخ و برگاش در بوستان كائنات ميوههاي مباركي چون انبيا و اوليا و صديقين داشته است.
وجه دومكه فلسفه آن را اخذ نموده است وجود اَنَیا را اصيل و خودش را مستقل و مالك حقيقيام"لمارد. وظيفهاش نيز صرفاً تكامل حيات بهواسطه حبِّ ذات است. اين چهره سياه اَنَیا موجب پيدايش انواع شرك و گمراهي شده است. از جمله در شاخه قوه بهيميه، اصنامي زاده شدهاند. از شاخه قوه غضبيهاش فرعونها و نمرودهايي حاصل آمده، و از قبسته شيه، دهريون، ماديون و فلاسفه پديد آمدهاند كه صرفاً مخلوقي واحد را به واجب الوجود نسبت ميدهند و باقي مُلك او را بين ديگران تقسيم ميكنند.
خلاصیهُورِينَیا ذاتاً مانند هیوا يا بخیار است اما بسته به اهميتي كه به آن ميدهند به صورت مايع در ميآيد، سپس با الفت ضخيمتر شده، آنگاه با غفلت و عصيان چنان ضخامتي مييابد كه صاحب خود را ميبلعد. خلق و اسباب را نيز با
#252كه باطياس نموده و مبارزه با اوامر خالق را آغاز ميكند. اَنَا در عالم صغير يعني در انسان، همچون طبيعت است در انسان كبير يعني كائنات؛ كه هر دو طاغوتاند.
اعلم ايها العزيز!حيات خيرات و حسنات وابسته به نيت است. فسانسان رم با عُجب و ريا و تظاهر صورت ميگيرد. اساس وجدانياتي كه به صورت فطري در وجدان آدمي ادراك ميشود و فرد به طور ذاتي آن را احساس ميكند، با ادراك و نيت دومي از بين ميرود.
همچنان كه حيات اعمال بسته به نيت است؛ نيت نيز از وجهي دگرگووال فطري را در پي دارد. براي مثال نيت تواضع، آن را از بين ميبرد؛ نيت تكبر، آن را نابود ميكند؛ نيت براي آرامش و راحتي، آن را از ميان بر ميدارد؛ نيت براي غم و دلتنگي، آن را خفيف ميكند؛ موارد ديگر را بر هستي منوال قياس كن.
اعلم ايها العزيز!كائنات درختيست؛ عناصر شاخههايش، نباتات برگهايش، حيوانات شكوفههايش، و انسانها ميوههايش هستند؛ نورانيترين، روشنترين، نيكوترين، بزرگوارترين، شريفترين، و لطيفترين ثمره اين درخت، سيد الانبيا و المرنفوذي امام المتقين، حبيب رب العالمين حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
عَلَيْهِ اَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ مَا دَامَتِ الْاَرْضُ وَ السَّموَاتُ
* * *
— 253 —
اِلهِى *قَوِىَُنُوبُ اَخْرَسَتْنِى * وَ كَثْرَةُ الْمَعَاصِى اَخْجَلَتْنِى * وَ شِدَّةُ الْغَفْلَةِ اَخْفَتَتْ صَوْتِى * فَاَدُقُّ بَابَ رَحْمَتِكَ * وَ اُنَاَمَاءُى بَابِ مَغْفِرَتِكَ بِصَوْتِ سَيِّدِى وَ سَنَدِى الشَّيْخِ عَبْدِ الْقَادِرِ الْگَيلْاَنِى وَ نِدَائِهِ الْمَقْبُولِ الْمَاْنُوسِ عِنْدَ الْبَوَّابِ * بِيَا مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ * وَ يَا مَنْ بِيَدِهِ ده ميشوتُ كُلِّ شَيْءٍ * وَ يَا مَنْ لَا يَضُرُّهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَنْفَعُهُ شَيْءٌ * وَ لَايَغْلِبُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَؤُدُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَسْتَعِينُ بِشَيْءٍ * وَ لَا يُشْغِلُهُ شَيْءٌ عَنْ شَيْءٍ * و تفسا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يُعْجِزُهُ شَيْءٌ * اِغْفِرْلِى كُلَّ شَيْءٍ حَتّى لَا تَسْئَلَنِى مِنْ شَيْءٍ * يَا مَنْ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَةِ كُلِّ شَيْءٍ * وَ بِيَدِهِ مَقَالِيدُ كُلِّ شَيْن اسیتَ يَا مَنْ هُوَ الْاَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْاٰخِرُ بَعْدَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الظَّاهِرُ فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْبَاطِنُ دُونَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْقَاهِرُ فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ * اِغْفِرْلِى كُلَّ شَيْءٍ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ ق در نظ * وَ يَا عَلِيمًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ مُحِيطًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ بَصِيرًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ يَا شَهِيدًا عَلى كُلِّ شَيْءٍ * وَ رَقِيبًا عَلى كُلِّ شَيْءٍ * وَ لَطِيفًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ خَبِيرًا بِكُلِّ شَيْءٍ * اِغْفِرْت اين لَّ شَيْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطِيئَاتِ حَتّى لَا تَسْئَلَنِى عَنْ شَيْءٍ * اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * اَللّٰهُمَّ اِنِّى اَعُوذُ بِعِزَّةِ جَلَالِكَعالم نجَلَالِ عِزَّتِكَ وَ بِقُدْرَةِ سُلْطَانِكَ وَ بِسُلْطَانِ قُدْرَتِكَ مِنَ الْقَطِيعَةِ وَ الْاَهْوَاءِ الرَّدِّيَّةِ * يَا جَارَ الْمُسْتَجِيرِينَ س و افنِى مِنَ الشَّهَوَاتِ الشَّيْطَانِيَّةِ وَ طَهِّرْنِى مِنَ الْقَاذُورَاتِ الْبَشَرِيَّةِ وَ صَفِّنِى بِحُبِّ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰه عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بِالْمُحَبهر سرّلصِّدِّيقِيَّةِ مِنْ صَدَاءِ الْغَفْلَةِ وَ اَوْهَامِ الْجَهْلِ حَتّى تَفْنَى الْاَنَانِيَّةُ وَ يَبْقَى الْكُلُّ للّٰه وَ بِاللّٰه وَ اِلَى اللّٰه وَ مِنَ اللّٰه غَرْقًا بِنِعْمَةِ اللّٰه فِى بَحْرِ مِنَّةِ اللّٰه مَنْصاحديستَ بِسَيْفِ اللّٰه مَحْظُوظِينَ بِعِنَايَةِ اللّٰه مَحْفُوظِينَ بِحِمَايَةِ اللّٰه عَنْ كُلِّ شَاغِلٍ يُشْغِلُ عَنِ اللّٰه * فَيَا نُورَ الْاست:
رِ * وَ يَا عَالِمَ الْاَسْرَارِ * وَ يَا مُدَبِّرَ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ * يَا مَلِكُ * يَا عَزِيزُ * يَا قَهَّارُ * يَا رَحِيمُ * يَا وَدُودُ * يَا غَفَّارُ * يَا عَلَّامَ الْغُيُوبِ * يَا مُقَلِّبَاست. چلُوبِ وَ الْاَبْصَارِ * يَا سَتَّارَ الْعُيُوبِ * يَا غَفَّارَ الذُّنُوبِ * اِغْفِرْلِى ذُنُوبِى * وَ ارْحَمْ مَنْ ضَاقَتْ عَلَيْهِ ال!اگر َابُ وَ غُلِّقَتْ دُونَهُ الْاَبْوَابُ وَ تَعَسَّرَ عَلَيْهِ سُلُوكُ طَرِيقِ اَهْلِ الصَّوَابِ وَ انْصَرَمَتْ اَيَّامُهُ وَ نَفْسُهُ رَاتِعَةٌ فِى م اين نينِ الْغَفْلَةِ وَ الْمَعْصِيَّةِ وَ دَنِىِّ الْاِكْتِسَابِ * فَيَا مَنْ اِذَا دُعِىَ اَجَابَ وَ يَا سَرِيعَ الْحِسَابِ * وَ يَا كَرِيمُ يَا وَهَّابُ اِرْحَمْ مَنْ عَظُمَ مَرَضُهُ وَ عَزَّ شِفَائُهُ وَ ضَعُفَتْ حِيلَتُهُ وَ رور كر بَلَائُهُ وَ اَنْتَ مَلْجَئُهُ وَ رَجَائُهُ * اِلهِى اِلَيْكَ اَرْفَعُ بَثِّى وَ حُزْنِى وَ شِكَايَتِى * اِلهِى حُجَّتِى حَاجَتِى وَ عُدَّتِى فَاقَتِى وَ انْقِطَاعُ حِيلَتِى * اِلهِى قَطْرَةٌ مِنْ بِحَارِ جُودِكَ تُغْنِينِ در واَرَّةٌ مِنْ تَيَّارِ عَفْوِكَ تَكْفِينِى يَا وَدُودُ يَا وَدُودُ يَا وَدُودُ يَا ذَا الْعَرْشِ الْمَجِيدُ يَا مُبْدِئُ يَا مُعِيدُ يَا فَعَّالًا لِمَا يُرِيدُ اَسْئَلُكَ بِنُوراست كسهِكَ الَّذِى مَلَأَ اَرْكَانَ عَرْشِكَ وَ اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ الَّتِى قَدَرْتَ بِهَا عَلى جَمِيعِ خَلْقِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ يَا هييست،ُ اَغِثْنَا وَ اغْفِرْ جَمِيعَ ذُنُوبِى وَ سَقَطَاتِ لِسَانِى فِى جَمِيعِ عُمْرِى بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ امِينَ وَ الْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ *
* زيباي255
رساله دهم
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ
(ملك: ٥)
اعلم ايها العزيز!براي آنكه بتوانيم به سپهر رفيع آيه كوق خواوق برآييم و رازش را دريابيم نردباني باهفت پلهرا به شرح زير فراهم ميآوريم:
پله نخست:آسمانها ساكنان مناسبي به نام فرشتگان دارند، زيرا كره زمين به رغم كوچكي و حقارتي كه نسبت به آسمان دارد مملو از ذيحيات است و همين لازم ميدارد برجرقالعُزين آسیمانهیا نيز پر از صاحبان ادراك باشند. همچنين تزيين آسمانها با اين مقدار از زينتها همواره براي جلب نظر متحيرانه توأم با تقدير و تحسين مُدركان بوده است، زهم آميسن زينت براي جلب نظر عشاق است. خوردني و غذا هم براي گرسنگان تدارك ديده ميشود. با اين حال انس و جن براي ايفاي وظيفه مذكور كافي نيستند، فقط ملائكه و موجودات روحاني ی كه عددشان نامحدود است و مناسب آنجا ميباشند ی ميتوانند وظيافري م شده را به جا آورند.
پله دوم:زمين و آسمان پيوند و داد و ستد داشته و بسیيار با يكديگر مرتبطاند. نور و گرما و بركت و چيزهاي ديگري كه بهسوي زمين جاري ميشود، از آسمان است. از زمين هم دعاها و عبادتها و روحهايي بهبه خودمان ميرود. از معامله تجاري بين زمين و آسمان دانسته ميشود كه ساكنان زمين براي رفتن
— 256 —
به آسمان، راهي در پيش رو دارند. انبيیا، اوليیا، و ارواح با تجرد از جسم خیود به آسمانهیه قلب ج ميكنند.
پله سوم:از سكون، سكوت، نظم، انتظام و اطّراد جاري و متداوم در آسمانها حس ميشود كه اهالي آسمانها مانند ساكنان زمين نيستند. از چيزهايي مانند نفاق، شقاق، اختلاف، اجتماع اضداد، و اختلاطف عادت شر كه در زمين وجود دارد، در آسمانها خبري نيست، لذا عواملي كه نظم و ترتيب را در آسمانها از بين ببرند وجود ندارند. ساكنان آسمان با كمال اطاعت از دستوراتي كه داده شدنايي بت ميكنند.
پله چهارم:حضرت حق اسمائي دارد كه احكام و اقتضائات مغايري دارد. مثلًا در برخي غزوات مانند بدر، اسمي كه اقتضاي نزول ملائكه از آسمان را داشت تا بيايند و به اصحاب بزرگوار ياري رسانده و نيز مار محاربه كنند، نه تنها مقابله فرشتگان و شياطين (يعني اخيار سماوي و اشرار ارضي) را بعيد جلوه نميدهد بلكه مقتضي چنين چيزي نيز هست. آري، حضرت حق ميتواند بدون اطلاع دادن به فرشتگان، شياطين را دفع يا هلاك كند، اما به مقتضاله ارز و عظمتاش موضوع را به مستحقان اين نوع مجازات اعلام ميكند، و اين شايسته بزرگي اوست.
پله پنجم:اخيار موجودات روحاني در آسمان هستند، اشرارين صورا اعتماد به لطافت خود با تقليد از آنها درصدد الحاق به آنها ميباشند؛ ليكن اهل آسمان آنها را به دليل شرارتهايشان نپذيرفته، دفع ميكنند. مع هذا رجم نجوم نشانه و علامتيست براي اعلام و بيان اين قبيل مبارزات معنوي به (ساكنان) عالم لشان ق مخصوصاً به انسان كه وظيفهاش شهادت و مشاهده است.
پله ششم:در ارشاد نوع بشر به انجام طاعت، و نهي و منع او از عصيان، به اسلوب عالي قرآن معجز البيان ته است :
يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّموَاتِ وَ الْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ
#ريده م يعني"اى گروه جن و انس اگر ميخواهيد به جايي بيرون از مُلك من برويد و رهايي يابيد و اگر توان آن را داريد كه از گوشه و كنار آسمانها و زمين بيرون رويد،يشود، كنيد و بيرون رويد، اما جز با نيرويى عظيم، خارج نتوانيد شد ÂÂ
قرآن كريم با اين آيه، ضمن بيان عجز و ناتواني انس و جن در برابر سلطنت گسترده ربوبيت، ندا ميدهد كه"اي انسان حقير، صغير و عاجز! چگونه در برابر سلطان ازل ك كه درگان و خورشيدها و ماهها، و همين طور فرشتگان رجم كننده شياطين اطاعتاش ميكنند، سر عصيان داري؟ چگونه جسارت كرده در برابر سلطاني عصيان ميكني كه سوع نياش ستارگان بزرگ را به عنوان گلوله به كار ميبرند؟"
پله هفتم:ستارگان همچنان كه افراد بسيار كوچكي دارند، داراي افراد بسيار بزرگي نيز هستند. هر چيز كه چهره و پهنه آسمان را روشن و نوراني كند ستاره است. قسمي ازائف راوع ستارگان زينت آسمان شدهاند. قسم ديگر، منجنيقهاي آسماني براي رجم شياطيناند. اين رجم كه در آسمان انجام ميشود، رخداد مبارزهيي كه در پهناورترين عرصههايي چون آسمان واقع ميشوْمِ اله انسانها نمايش ميدهد تا مطيعانشان را به مبارزه با عاصيان تشويق كند و مأنوس نمايد.
اعلم ايها العزيز!مواردي كه انسان را از حيوان جدا ميكنند:
موردد "اورمرتبط بودن انسان با گذشته و آينده است. حيوان ادراك لازم براي فكر كردن درست در دو مورد زماني مذكور را ندارد.
مورد دوم؛ادراك انسان به اي ذكر فسي و آفاقي يعني داخلي و خارجي تعلق مييابد؛ و اين امر كلي و عموميست.
مورد سوم؛آماده سازي و مرتب كردن مقدمات لازم براي ساخت و ساز است. مثلًا آماده كردن و ترتيب دادن مقدمات لازمي مانند سنگ و چوب و سيم كريم ي ساختن يك خانه.
بنابراين نخستين و بزرگترين وظيفه انسان، تسبيح و تحميد است. اولًا بايد به زبان نعمتهايي صانع را حمد و ثنا گويد كه در زمان گذشته و حال و آينده از آنها برخوردار بوده يا خواهد شد، آنگاه بايد به زاَلْفُنعامي كه در نفس خويش يا
— 258 —
در خارج آن ميبيند شكر گويد؛ سپس با زبان شهادت و مشاهده تسبيحاتي كه مخلوقات در حال بيان آناند به ستايش خالق بپردازد.
اعلم ايها العزيز!حضرت حق سه قانون به نامهاي عطا، قضا و قح سرباارد. عطا، قانون قضا، و قضا هم قانون قَدَر را از بين ميبرد.
مثلًا تصميمي كه درباره چيزي اخذ ميشود قدر است. اجراي آن تصميم، قضاست. با ابطال آن تصميم، عفو حكم از قضا، عطا ميشود. آري، همچنان كه ريشههاي يك گياه نرم، سنگ سخت را ميشكافد، عطا هص ذكر طعيت قانون قضا نقبي ميزند؛ و قضا مانند پيكان، در تصميمهاي قدر نفوذ كرده از آن ميگذرد. معلوم ميشود نسبت عطا به قضا مانند نسبت قضا به قدر است. عطا، از شمول قانون قضا بيرون بوده، و قضا هم از كليت قميشود در بيرون است. عارف واقف بر اين حقيقت ميگويد:
"يا الهي! حسنات من از عطاي توست؛ سيئاتام نيز از قضاي توست؛ اگر عطايت نميبود، هلاك ميشدم."
اعلم ايها العزيز!خاتمه دادن به برخي آيات با برخي عبارات كوتاه و فشردو حيواتضمن اسماء الحسني هستند چه سرّي دارد؟
آري، قرآن معجز البيان گاه نشانههاي قدرت را در آيات بسط ميدهد. آنگاه اسما را از درونشان استخراج ميكند. گاه مانند كسي كه منسوجات جمع آوري ميكند، نشانههاي مذكور را ميگشايد و ميپراكند؛ سپس جمعشان كرده وبوده، ما ميپيچاند. گاهي نيز بعد از تفصيل افعالاش، با اسمها موضوع را به صورت مجمل بيان مينمايد. برخي اوقات اعمال خلق را با تهديد مطرح ميكند، سپس با اسمهايي كه به رحمت اشارت دارند تسلي ميدهد. برخي اوقات نيز بعد از ذكريده شدمقاصد جزيي براي تقرير و اثبات آن مقاصد، به عنوان برهان، اسمهايي را ذكر ميكند كه در حكم قواعد كلياند. برخي اوقات نيز جزييیات مادي را بيان ميدارد؛ آنگاه با اسماي كليت را نل مطلب را بيان ميكند و هكذا...
اعلم ايها العزيز!عجز هم مانند عشق يكي از راه هاييست كه انسان را به خدا ميرساند، ليكن راه عجز از عشق كوتاهتر و ايمنتر است.
— 259 —
اهل سلوك در طريق خفا (ذكر خفي)، براساس لطايف دهگانه، و در طريق العزيزكر جهري) براساس نفوس هفتگانه سلوك كردهاند. اين فقير عاجز نيز راهي سهل و كوتاه را كه عبارت ازچهار مرحلهزير است از فيض قرآن فرا گرفته است:
مرحله نخست از آيه
فَلَااسطه پُّوا اَنْفُسَكُمْ
(نجم: ٣٢)؛
مرحله دوم از آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّٰه فَاَنْسَيهُمْ اَنْفُسَهُمْ
(حشر: ١٩)؛
مرحله سوماز آيهي
مَا اَصَابت و ازنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰه وَمَا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ
(نساء: ٧٩)؛
مرحله چهارمنيز از آيه
كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ
(قنه در )
اخذ شده است.
اينك شرح مطالب مذكور:
مرحله نخست: انسان در خلقت، محب نفس خويش آفريده شده است. او ذاتاً چيزي را به اندازه نفس خويش دوست ندارد.خود را با آنچه فقط شايسته ثناي معبود است متمثال . نفس خويش را از همه عيوب و قصور منزه ميداند (به حق يا ناحق) و به شدت از نفس خود دفاع ميكند. حتي اعضا و جوارح مادي و معنوي را كه در وجودش آفريدهاند تا حمد و ثناي حضرت حق را بگويد لفاظ، ايش نفس خود ميكند و به اين ترتيب مشمول مَن در
مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَوَيهُ
(فرقان: ٤٣)
ميگردد. تزكيه نفس در اين مرحله فقط با عدم تزكيهاش ممكن است.
مرحله دوم:نفس در زمان خدمت، به عقب ميگريزد و هنگام دريافت پاداش به بر اساف هجوم ميبرد. تزكيه نفس در اين مرحله، با معكوس كردن كاري كه ميكند امكان پذير است، يعني در زمیان كار و خدمت بايد به سمت جلو سوقاش داد، و هنگام دريافت پاداش عقب صف قرارش داد.
مرحله سوم:در نفس خود، و كيسه خود نبايد چيزي جز قصور و نقص و عجز وورت صناشته باشد. همه محاسن و نيكيها نعمتهايي هستند كه از سوي فاطر حكيم عطا ميگردد و مقتضي حمد و سپاس است. بايد دانست و معتقد بود كه نعمتهاي مذكور نبايد موجب فخراظر اس شوند. لازمه تزكيه نفس در اين مرتبه
— 260 —
آن است كه بدانيم كمالش در عدم كمال، قدرت او در عجز، و غنايش در فقر اوست.
مرحله چهارم: اين است كه نفس بداند ست.بدت استقلال، فاني و حادث و معدوم است؛ و در حالي كه آينهداري اسماي الهي را ميكند شاهد و مشهود و موجود ميباشد. تزكيه نفس در اين مرحله آن است كه بداند عدماش در وجودش، و وجودش در عدماش است يز!يكَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ را ورد خود كند.
به همين صورت آنان كه اهل نظريه وحدت وجود هستند با نفي كائنات، آن را معدوم ميكنند؛ و طرفداران هوادار وحدت شهود نيز همه موجودات را (مانند محكوم شدگان اين هو زدن در كشتيها) در زندان فراموشي به حبس ابد محكوم ميكنند.
راهي را كه قیرآن تعليم ميدهد كائنات و موجودات را، هم از معدوم شدن ميرهاند هم از محبوس شدن. موجودات را مظهر اسماء الحسني معرفي كرده و در وظايفي چون آي يك نف، به خدمت ميگيرد. بيترديد عالم را نيز از استقلال و فعاليت به نام خود عزل ميكند.
وجود انسان داراي چند ساحت است؛ زيرا هم نباتيست، هم حيواني؛ هم انسانيست، و هم ايماني. مسألهت و فل گاه در طبقه ايماني صورت ميگيرد؛ سپس متوجه طبقه نباتي ميشود؛ گاه نيز ظرف بيست و چهار ساعت، اين اتفاق در هر چهار طبقه ميافتد. آنچه موجب ميشود انسان دچار خطا و اشتباه شود، نيز بعايت تفاوت در اين چهار طبقه است. در استناد به خَلَقَ لَنَا مَا فِى الْاَرْضِ جَمِيعًا با اين پندار كه انسانيت منحصر به معده حيواني و نباتيست دچار خطا ميشوند. انسیان همه غايات را محصور به نفس خويش ميكند و اينجیا نيز دچیار خطا ميگردد. بعد، اود و م چيز را متناسب با سودمندياش اندازه گيري كرده و باز گرفتار اشتباه ميشود، لذا ستاره زهره را كم ارزشتر از يك شاخه گل خوش بو ميداند چرا كه برايش سودي ندارد.
اعلم ايها العزيز!عبوديت، نتيجه و بهاي نعمتيست كه مسبوق است؛ نه اين كه مقدمه حد استو وسيلهيي باشد براي نعمتي كه قرار است در آينده نصيب كسي
— 261 —
شود. مثلًا خلقت انسان به زيباترين صورت، نعمتيست سابق كه اقتضاي عبوديت را دارد؛ پس از آن نيز حق، خود را با اعطاندتر ان به تو ميشناساند، و اين هم از نعمتهاي سابقيست كه اقتضاي عبوديت را دارد. آري، همچنان كه با اعطاي معده، ميتوان دانست كه همه خوردنيها به انسان اعطا شده، با اعطاي حيات هم ميتوان دانست كه همه نعمتهاي موجود در عالم شهادت به انسان اعطصفت بدده است.
به همين ترتيب با اعطاي نفس انساني، عوالم مُلك و ملكوت براي اين معده انساني، به صورت سفره نعمتها در ميآيد. نيز با اعطاي ايمان، همراه با سفرههاي مذكور، گنجينههاي موجود محبتاماي حسني هم به عنوان سفره عطا ميگردد. پس از دريافت اين نوع دستمزدها به صورت پيش پرداخت بايد همواره و هميشه در حال خدمت بود. نعمتهايي كه بعد از خدمت و عمل داده ميشود فقط و فقط ريشه در فضل او دارند.
اعلم ايها العزيز!اهنماياد انواع، مخصوصاً در بين حشرات، كثرت فوقالعادهيي ديده ميشود كه داراي جود و سخاوتي لايتناهي و خارق العاده است. كثرت افراد، كه در كمال اتقان و انتظام دكور نشانواع وجود دارد، بر لايتناهي بودن تجليات الهي، مباين بودن ماهيت حضرت حق با همه چيز، و مساوي بودن نسبت همه چيز به قدرت او، دلالت صريح دارد.
خيال ف، اين جود ايجاد، از وجوب صانع است كه در نوع، جلالي، و در فرد، جماليست.
اعلم ايها العزيز!ميزان سهولت يا صعوبت صنعتهیايي كه انسیان انجیام ميدهد نسبت به علم و جهل او لَافُ ميشود. هر قدر در صنعتها مخصوصاً در ابزار و وسايل ظريف و لطيف، مهارت علمي بيشتري داشته باشد، انجام كار به همان نسبت آسان ميشود. كارها به نسبت جهلاش نيز زحمت بيشتري خواهندل خورش بنابراين، سهولت مطلقهيي كه در آفرينش اشيا، در درون سرعت مطلقه و وسعت مطلقه ديده ميشود، به حدس قطعي بر بينهايت بودن علم صانع دلالت دارد.
وَمَا اَمْرُنَا اِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ
(قمر: ٥٠)
#26و ضعفعلم ايها العزيز!از عجايب جامعيتي كه انسان به طور فطري مالك آن است:
صانع حكيم براي سنجش انیواع نامحیدود رحمت در اين جسم كوچك، ميزانهاي نامعدودي وضع نمو دو كف؛ براي اطلاع از گنجينههاي مخفي لايتناهي اسماي حسني نيز ابزار و آلات بيشماري خلق كرده است. مثلًا حواس انسانيِ محيط بر عوالم شنيدنيها، ديدنيها و خوردنيها، براي درك صفات مطلق و شئونات گسترده صانع است.صب و ل همين ترتيب، در قوه حافظه انسان كه از خردل هم كوچكتر ميباشد لطيفه مدركهيي قرار داده شده است كه اگر لطيفه مذكور دائماً هم در حال سير و جولان در عالم فراخي كه آن خردل متضمّن آن است باشد، باز هم نميتواند به ساحلاش واصل شود. با اَ اَنْ، عالم بزرگ ياد شده گاه چنان براي آن لطيفه تنگ ميشود كه در بطن آن لطيفه چون ذرهيي ميشود؛ و آن لطيفه را با همه عرصههاي سياحت، و كتابهايي كه مطالعه كرده ا با يما همان خردل ميبلعد، بر جاي خود مينشيند و دردي هم حس نميكند.
مراتب متفاوت انسان را ميتوان از همين سرّ دريافت.
آري، برخي انسانها در ذرهيي خفه ميشوند. در بعضي از انسانها نيز دنياست كه خفه ميشود. در برخي ديده شاهده ميشود با يكي از كليدهاي داده شده به آنها گستردهترين عالم كثرت را ميگشايند، اما در آن خفه ميشوند؛ اينان به سختي به ساحل وحدت و توحيد ميرسند.پس در سير روحاني انسان، طبقات متعددي وجود دارد. در طبها باشوحيد و احساس حضور الهي بسيار سهل و ساده نصيب و ميسر ميشیود. در طبقهيي ديگر، غفلت و اوهام چنان استيلا مييابند كه فرد با غرق شدن در كثرت، توحيد را كاملًا فراموش ميكند. گروهي از متمدنان كه متوهمانه سقّلام یصعود، پسرفت را ترقي، جهل مركب را يقين، و پرده آخر خواب را انتباه و بيداري ميپندارند انسانهايي از طبقه دوم هستند. آنها در درك حقايق ايماني بدويترين بدويان هستند.
را رهايها العزيز!اسم جلال در بيشتر انواع، در كليات تجلي مييابد. اسم جمال نيز در جزييات موجودات تجلي ميكند. بدين اعتبار جود مطلق در انواع،
— 263 —
تجلي جلال است؛ همچنين نقشها در جزييات و زيبايي اشخاص از تجليات جمال ميباشد.
به همين ترتيب جلنگيان تجلي واحديت، و جمال نيز از تجلي احديت نمايان ميشود. گاه نيز جمال، از جلال تجلي مييابد.به همان مقدار كه جلال در نظر جمال، جميل است؛ جمال نيز در چشم جلال، جليل است.
اعلم ايها العزيز!امر غريب و بسيار نكوهيدهييست چون د، مصنوعات را ببيند اما بصيرت قادر به مشاهده صانع نباشد. زيرا اگر كسي به لحاظ معنا و به واسطهي قلب خويش صانع را نبيند، يا از فقدان بصيرتاش است، يا به دليل كوري چشم دل اوست، يا قلباش چنانوجیه ك و تنگ و تار است كه قادر به درك عظمت موضوع نيست؛ يا اينكه خذلانيست؛ وگرنه انكار صانع، مُنكريست بزرگتر از انكار شهود بصر.
اعلم ايها العزيز!بذري كه در مزرعهيي كاشته ميشود، سور و ديواري معنويست. مزرعه را به صورت مال و اموال صاحب بذر دني بازرد و مانع از تصرف آن توسط ديگران ميشود؛ به همين ترتيب بذر كاشته شده نباتات و حيوانات در مزرعه كره زمين، سور و سدي معنويست كه مانع شراكت است و غير را از مداخله طرد ميكند.
اعلم ايها العزيز!برخي انسانها كه داراي طنها! آفاند و مفتون صنعتهاي ظريف و لطيف ميباشند، مخصوصاً در بوستانهاي خاص خود اشكال هندسي زيبا، نهرها، حوضها و آب نماهايي ميسازند و منظره زيبايي به بوستان ميدهند. آنها براي نشان دادن درجه زيبايي و لطافت مذكور، چيزهاي نامترتيب غير منتظم و صخرههاي زشت (مانند غار و اشكال كوه مانند) را هم اضافه ميكنند تا بهواسطه زشتي و عیدم تناسب آنهیا زيبیايي و لطافت بوسیتان بيشتر بدرخشید، زيرا اِنَّمَا الْاَشْيَاءُ تُعْرَفُ بِاَضْدَادِهَا ؛ اما كسي كه اهل دقت است وقهواهايمنظره بوستاني مينگرد كه همه اضداد در آن جمع است، در مييابد كه چيزهاي زشت و درشت هم به قصد ساخته شدهاند تا زيبايي و نظم و لطافت بيشتر شود،زيرصص: ٨٨ِ شيء زشت، زيبايي شيء زيبا را افزايش ميدهد.پس آنچه نظم باغچه را
— 264 —
كامل ميكند همان اشياي زشت است، و نظم بوستان ياد شده به نسبت عدم نظم و ترتيب اشياي زشت، افزايش مييابد.
به همين ترتييز زيبوستان دنيا، در ميان مخلوقات و مصنوعاتي كه داراي عاليترين نظم و انتظاماند، (تفاوتي ندارد حيوان باشد يا نبات يا جامد) چيزهاي زشت و بينظمي وجود دارد. زشتي وماً باي آنها زينت و آرايشيست براي نظم و زيبايي بوستان دنيا كه از سوي صانع حكيم، و به قصد ايجاد شدهاند. كسي كه با تخيلي عالي، گسترده و شاعرانه مناظر بوستان دنيا را ميبيند ميتواند حقيقت مذكور را ببيند.
با اين حال، اگرنور و ياد شده به قصد ايجاد نميشدند، تفاوتهاي حكيمانه در اشكالشان وجود نميداشت. آري، در اين تفاوتها، قصد و اختيار وجود دارد. تفاوت چهره انسان با انسانهاي ديگر دليل اين امر است.
اعلم ايهااو را ز!يكي از مزاياي جامعيتي كه موجب برتري فطري انسان نسبت به حيوانات ميشود اين است كه تحيت و تسبيح واهب الحيات توسط ذوي الحيات را فهم ميكند، يعني انسان همچنان كه كلام خويش را درك ميكند، با گوش ايمان، تسبيح ذوي الحيات و حتي جمادات را نيز م در حش به سخن ديگر هر چيزي مانند آدم ناشنوا فقط كلام خويش را درك ميكند؛ اما انسان، دلايل اسماء الحسنايي را كه موجودات ديگر به زبان خود بر زبان ميآورند، ميفهمد و درك ميكند؛ بنابرا داشت؛ش هر چيز نسبت به خودش جزييست، ليكن ارزش انسان كليست. به عبارت ديگر انسان در حال فرد بودن مانند يك نوع است.
وَاللّٰه اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ
اعلم ايها العزيز!بين ظاهني انسطن اگر مشابهتي هم باشد، حقيقت اين است كه فاصله و دوري بين آنها بسيار زياد است.
مثلًا توحيد ظاهري كه عاميانه است، يعنيهيچ چيز را نبايد به غير خدا نسبت داد.چنين نفياي سهل و بسيط است. توحيد حقيقي اهل حقيقت نيز اين
— 265 —
است كه علاوه برنسبتزرگتريهمه چيز به خدا، مُهر و خاتم او را بر همه چيز ببيني و بخواني. اين مطلب، حضور الهي را اثبات و غفلت را نفي ميكند.
اعلم ايها العزيز!كافري كه بالقصد و بالذات به حيات دنيوي توجه و دلبستگي دارد، چه حكمتيست ت ميكنتنها در جزايش تأخير ايجاد ميشود، بلكه در پيشرفتهاي مادي هم موفقيتهايي بهدست ميآورد؟
آري، چنين كافري با مجموعه اعمال و صفات خود (بي آنكه بداند) به آشكار شدن نعمتهايي خدمت ايي كهكه حضرت حق براي نوع بشر تقدير نموده است. او بدون آنكه درك كند به محاسن مصنوعات زيباي الهي نظم و ترتيب ميدهد، و با تبديل از قوه به فعل، نظرها را وَ البت صنعت الهي جلب ميكند، اما چه سود كه متوجه مطلب نيست. كافر همچون ساعت، از كاري كه ميكند خبر ندارد. اما همچون اعلام وقت و زمان، خدمت بسيار بزرگي به نوع بشر ميكند، لذا اندك، س همين سرّ پاداشاش را در همين دنيا ميبيند.
اعلم ايها العزيز!كسي كه توفيق الهي يارش باشد پيش از ورود به برزخ طريقت، ميتواند از ظاهر به حقيقت گذر كند. من حقيقت طريقت را (بيطريقت) به صورت به صوز قرآن مشاهده و تا حدودي دريافت كردم؛ به همين ترتيب مسيري يافتم كه ميتوان بدون مطالعه علوم آلي به علومي كه مقصود بالذاتاند واصل شد.
احسانِ طريقي امن و كوتاه به فرزندان زمانه پرشتاب كنوني، از شئون رحمت حاكمه استخانه كاعلم ايها العزيز!يكي از چيزهايي كه موجب غفلت انسان، و ممانعت از بندگي خدا ميشود، اين است كه انسان نظر جزيي خود را منحصر به چيزهاي جزيي ميكند. آري، كسي كه گرفتا از همات شود و نظرش را صرفاً معطوف به جزييات كند ممكن است احتمال دهد كه صدور چيزهاي جزيي توسط اسباب است، ليكن وقتي سر بر دارد و به نوع و عموم زبان ايد نميتواند صدور حتي كوچكترين شيء جزيي از سوي بزرگترين سبب را مجاز بداند. مثلًا ممكن است رزق جزيي خود را به برخي سببها نسبت دهد، اما وقتي توجه كند كه زمين به
— 266 —
عنوان منشأ رزق و روزي در فصل زمستان، خشك و بيبار و در بهار مملو از اعلم ات، اطمينان مييابد جز خدا ی كه با زنده كردن زمين رزق تمام موجودات را تأمين ميكند ی هيچ كس ديگري روزياش را نميدهد. ممكن است روشنايي مختصر خانهات يا نور ناچيز دلات را به برخي سببها نسبت دهي؛ ليكن وقتي پي بردي كه نور خانهات با روشنيشماريرشيد مرتبط است و روشنايي دلات نيز با نور منبع الانوار اتصال دارد خواهي دانستكسي كه كالبدت را منور و قلبات را نورانیي ميكنید همیان فاطیر حكيميست كه شب و روز رد، و آكديگر تبديل ميكند.
به همين صورت نسبت ظاهر و آشكار وجود تو به وجود خالق، همانند نسبت دلالت كنندگان بر وجیود خیالق است، زيرا تو از وجهي بر وجیود خیود دلالت ميكني، خود اس وجود خالق، همه موجودات با تمام ذراتشان دلالت ميكنند. پس، وجود او نسبت به وجود تو، به عدد ذرات عالم داراي مراتب ظهور است.
عواملي كه باعث ميشوند نفسيقي تمدوست بداري عبارتند از:
١- منبع تمام لذتها نفس است؛
٢- مركز وجود، و معدن منفعت، نفس است؛
٣- ميگويي نزديكترين چيز به انسان، نفس اسرا يادار خب؛ اما مگر نبايد در برابر لذتهاي فاني، خالقي را كه لذايذ باقي را عطا ميكند بهواسطه عبوديت، بيشتر دوست داشت؟ اگر نفس به دليل مركزيتاش در وجود، شايسته محبت است، خالقي كه آن وجود را ايجاد، منزهو قيوم آن است آيا استحقاق بندگي و محبت بيشتر را ندارد؟ اگر نفس نزديكترين چيز و معدن منفعت است و همين سبب دوست داشتناش ميباشد، آيا موجود نافع، باقي و نزديكتري كه تمام خيرها و رزقها در دست اوست و نفس را نيز همو خلق كرده شايستگي مح موجودتر را ندارد؟ بنابراين بايد محبتهايي را كه بين همه موجودات تقسيم شده جمع كني و با محبت خودت به فاطر حكيم ی كه محبوب حقيقيست ی اهدا نمايي را اظ
اعلم ايها العزيز!پيش روي تو مسايل بزرگ هولناكي هست كه انسان را به احتياط و اهتمام وا ميدارد:
مسأله نخست:مرگ است، فراقي كه انسان را از دنيا و همه محبوبهايش جدا ميكند.
مسجب الوم:سفر دهشت انگيز و هولناك به ديار باقيست.
مسأله سوم:عمر كوتاه است؛ سفر، دور و دراز؛ براي راه تداركي نديدهيي، قدرت و تواني نداري، و با اين حال با آلام دردناكي چون عجز و ناتواني ماتاش باجه هستي. پس چرا غفلت و نسيان؟ سر را مانند شترمرغ زير ماسههاي فراموشي ميبري، و عينك غفلت بر چشم ميگذاري تا خدا تو را نبيند؛ يا تو او را نبيني. تا كي قرار است به امور فاني زودگذر بپردازي و از امور فرد دائمي غفلت كني؟
اعلم ايها العزيز!حضرت حق را حمدها و ثناها، كه بهواسطه تفاوت معنايي موجود بين "اسم" و "حرف" در قواعد نحوي، مسايل بسيار مهمي را به من آموخت.
حرف، وسيله و خادميست براي مثلًا ناي غير؛ و موجودات نيز به همين ترتيب مكتوباتي الهياند براي اظهار و افهام و ايضاح تجليات اسماء الحسني. دلايل و براهين نگاشته شده در موجودات، معجزات خارق العاده قدرت (الهي)اند. نگاه به موجودات از اين وجه، علم و ايمان و حكمت است، اما اگر همچون اام كنيني به عنوان چيزي كه مستقل و مقصود بالذات است به موجودات بنگريم كفران و جهل مركب خواهد بود.
به همين ترتيب از تفاوت موجود بين "كلي" و "كل" در مباحث منطقي، مسیايل فیراواني را دربارهي ربوبيت آموختم. جم
٩-احديت وارد در شمول كُلِّىٌّ ذُو جُزْئِيَّاتٍ است. جلال و واحديت نيز وارد در عنوان كُلٌّ ذُو اَجْزَاءٍ است.
اعلم ايها العزيز!دنيا براي آخرتلوازم كيده و فهرست را دارد. يكي از اشارهها به مسايل بااهميت عالم آخرت در اين فهرست، لذتهیاي موجیود در رزقهاي جسمانيست. از آلات و ادواتي مانند حواس و اعضا و جوارحي كه در
— 268 —
وجود انسان براي احساه عباراضه نعمتهاي فراوان دنياي فاني و پست و ذليل خلق شده است، دانسته ميشود كه در قصرهاي عالم آخرت كه تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ هستند ضيافتهاي جسماني شايسته ابديت برگزار ميشود.
اعلم ايها العزيز!وقتي توفرد وج و محبت انسان به خلق باشد، ترس، درد و مصيبتي خوفناك ميشود. محبت صورت مصيبت ميگيرد، زيرا آدمي كه از او ميترسي، يا به تو رحم نميكند، يا طلب ترّحم تو را نميشنود. به كسي هم كه محبت ميكني، يا تو را نميشناسد، يااه با ت را نميپذيرد. پس، خوف و محبتات را متوجه چيز ديگري غير از دنيا و اهلاش كن. به سوي فاطر حكيم رو كن تا ترسات موجب شود به سمت آغوش رحمتاش بروي (همچنان كه كودك به سوي آغوش مادر ميگريزد) تا خواري و لذتي دلنشين حاصل شود، و محبتات وسيلهاقسام ي سعادت ابدي گردد.
اعلم ايها العزيز!تو ميوه يا دانهي درخت آفرينش هستي. به اعتبار جسمات، جزء كوچك، ناتوان و ضعيفي ميباشي. ليكن صانع حكيم با لطف خويش و با صنعت لطيفاش، تو را از جزء بودن به كل بودن است.
داده است.
آري، در سايه حيات عطا شده به جسمات، با جولاني كه با حواس گستردهات بر عالم شهادت ميدهي، در مجموع از قيد جزئي بودن رها شدهيي. نيز با اعطاي انسانيت، به صورت بالقوه در حكم "كل" هستي؛ همچنين با احسان ايمان و اسلام، بالقوه "م: خُدهيي و انعام معرفت و محبت باعث شده است نوري محيط شوي.
بنابراين اگر بهسوي لذايذ دنيوي و جسماني ميل كني "جزيي"اي عاجز و ذليل خواهي شد، اما اگر اعضا و جوارحات را در راه اسلام ی كه "انسانيت كبري"ست ی صرف كني "كلي" و "كلهسر ميي.
اعلم ايها العزيز!سبب و علت همه آلامي كه به موجب فراق و دوريهاي دردناك ميكشي در خود توست. زيرا محبتها را در جاي نامناسبشان صرف ميكني. اگر همه آن محبتها را جمع نموده متوجه واحد احد كني و در راه او و
— 269 —
با اجازه او به كا ميگشي، در لحظهيي به تمام محبوبانات ميپيوندي و شاد و خرسند خواهي شد.
آري، كسي كه به سلطاني منتسب ميشود، ضمن اطلاع و ارتباطش با هر كس و در هر جا، ميتواند از جهتي و
خود قودي با آنها پيوند يابد.
اعلم ايها العزيز!تو آماده هستي هر آنچه را داري فداي كسي كني كه براي مثال اطلاعاتي درباره احیوال ماه و حقيقت آينده به تو بدهد، اما هوا و هوس نفسات را ی كه مانع شنيدن سخنان رسول رحمان و تسليم به همراه اشاند. ر برابر آن مُخبر صادق ميشود ی كنار نميگذاري؛ رسولي كه از خالقي خبر ميآورد كه قمر در دايره ملك او در حكم زنبوريست. او درباره ازل و ابد، حيات جاويدان، حقايق اساسي و مسايل عظيم خبر ميدهد و تو رائنات ريشانيهاي معنوي و از گمراهيها نجات ميدهد، و راه رهايي از كثرت و طي طريق در وحدت را نشانات ميدهد؛ رسولي كه در مسير حيات ابدي آب حيات مؤمنانهيي به تو مينوشاند و از لهيبهاند، ا و جداييها نجات ميدهد، خشنوديها و خواستههاي خالق را برايت تعريف كرده و ترجمان خبرهاي سلطان ازل و ابد ميباشد.
اعلم ايها العزيز!ما ميبينيم كه صانع حكيم با كمال حكمت خويش از چيزهاي بسياربلاغت منسوجاتي اعجاز آميز ميبافد؛ و بي آنكه جايي براي بيهودگي و اسراف باقي بگذارد فرد را موظف به انجام انواع مسئوليتها ميكند. اگر قرار بود به ازاي هر وظيفه، شيئي مادي بهشد؟
#5ه يك ناخن را در سر انسان بگذارند، سر هر يك از انسانها بايد به اندازه كوه طور ميشد تا جا براي همه وظايف باشد.
به همين ترتيب، زبان با همه وظايفي كه دارد تمام غذاهايي را كه در مطبخ قدرت (الهي) و گنجينه ارزاق تهيه ميشوندست و د ميكند. كارشناسيست كه طعم همه غذاها را ميداند و از آنها مطمئن ميشود.
از اين فعاليت حكيمانه دانسته ميشود كه با اشياي سيالي كه همراه با سيل زمان ميآيند و رد؛ با، و از روزها و سالها و اعصار گذشته، با گردش روز و شب، منسوجات غيبي و اخروي بسيار زيادي ايجاد ميشود. آري، آنچه در كارخانه
— 270 —
انسان به عنوان چكيده و زبیده عالم بافته ميشود حقيقت مذكیور را رعلم ايسازد. لذا مرگ و فنا در اين دنيا، در دواير غيبي، به بقايي صاف و زلال منتقل شده، باقي ميماننید. در روايت است كهدقیايق عمیر انسیان، به او بازگیردانده ميشوند. حال يا با غفلت به صورت ظلما آنان ميگردند يا به همراه نيكيهاي نوراني.
اعلم ايها العزيز!مشاهده ميكنيم كه صانع حكيم در صورت بندي افراد و جزييات، فنون بزرگ و عظيمي دارد؛ديل شدن كه حيوانات، انواع بسيار بزرگ و بسيار كوچك دارند، پرندگان و ماهيها و فرشتگان و ساير اجرام و عوالم نيز داراي افراد بسيار كوچك و بسيار بزرگي هستند. حكمتي كه حضرت حق در فنون مذكور دنبال ميكند به شرح زير است:
١-لطف و تسهيلاتيست بر رشحه ر و ارشاد.
٢-سهولتيست در مطالعه و درك مكتوبات قدرت الهي.
٣-اظهار كمال قدرت الهيست.
٤-نمايان كردن هر دو نوع صنعت جلالي و جماليست.
با اين حال هر كسي نميتواند نوشتههاي بسياو شيطا را بخواند و بر چيزهاي بسيار بزرگ نظر فراگير داشته باشد، لذا براي تسهيل و تعميم ارشاد، بخشي از مكتوبات الهي با حروف ريز و بخشي نيز با حروف درشت نوشته ميشوند تا به اقتضاي ارشاد عمل شده باشد.
اما نف.
اه ی كه شاگرد شيطان است یچنين تلقين ميكند كه كوچكي جسم نشانه كوچكي صنعت است لذا صدور جسم از اسباب را جايز ميداند. درباره اجسام بزرگ نيز مدعي ميشود كه بهواسطه حكمت خاصي خلق نشدهاند، لذا آفرينش آنها را به نوعي پوچي و بيهودگي نسبت ميدهد.
سلكها م ايها العزيز!چه در جود و چه در رزق ارزاني مفرطي وجود دارد كه در ظاهر دور از حكمت بوده، به بيهودگي ميگرايد. آري، اگر شيء خلق شده براي فقط يك هدف و منظور آفريده شده باشد حق با توست؛ امي عمومت و هدفها
— 271 —
بسيارند؛ بنابراين اگر با در نظر گرفتن يك هدف، احساس بيهودگي حاصل شود، (حقيقت اين است كه) باتوجه به مجموع غايات، عين حكمت و عدالت را ميبينيم.
اعلم ايها العزيز!تفاوت صنعت انسیان و آفريیدگار ايد.
كه انسان را ميتوان در پشت ساختهاش ديد، اما ميان خداوند و آفريدهاش هفتاد هزار حجاب وجود دارد. ليكن اگر همه مصنوعات آفريدگار در يك نظر قابل مشاهده باشند، حجابهاي ظلماني از ميان ميروند و حجابهاي نوراني ميمانند.
اعلم ايها العزيزي "چه رد اعم از حيوان يا نبات، (در واقع) همه آنان كه جزء چرخه تولد و تناسل هستند در انديشه استيلا و تسلط بر روي زميناند تا آن را براي خود و نسل خويش مسجدي خاص و خالص براي اظهار اسماء الحست نشأتطر حكيم نمايند و عبادت بيپايان آفريدگار را به جاي آورند.
آري، كثرت مفرطي كه در تخم پرندگان و ماهيها و مورچهها، و ثمرات درختان و نباتات و تخمهايشان هست روشنگر وضعيت مذكور ميباشد. ليكن بنِ وَعَحدود بودن عالم شهادت و موجوديت عبادتهاي آتي در علم علام الغيوب، عبادات آنها كه هنوز از نيت به فعل در نيامدهاند مورد قبول واقع شده است.
اعلم ايها العزيز!قرآن كريم گاه يكي از غايات متعدد چيزي را كه مربوط به انسانها ميباشد به طور خاردم، دميكند. اين امر براي اخطار است نه انحصار. يعني غايات آن چيز، منحصر به غايت ذكر شده نميشود، اما براي جلب نظر انسان به نظم و ترتيب و فوايد ديگر شيء مذكور، فايده مربوط به انسانها را بيان ميدارد، مثلًا فايده ذكر شده در آيهت! دني
وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ
(يس: ٣٩)
لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ
(يونس: ٥)
يكي از هزاران فايده تقدير شده ماه است؛ وگرنه تقدير قمر در فايده بيان شده منند، ازست، يعني ماه فقط براي غايت مزبور نيست. اين غايت يكي از غايات آن است.
اعلم ايها العزيز!يكي از خاتمها و مُهرهاي بسيار آشكار توحيد كه خاص حضرت حق است و تقليد از آن امكان ندارد، خلق اشياي مختلف نامعدود از ي اشيايبسيط است. آفريدن هزاران نوع و نباتات مختلف، با قدرت و علم لايتناهي،
— 272 —
با اتقاني عظيم و با سهولت، از همين خاك بسيار بسيط، چنان برهاني براي توحيد است كه هم تقليد از آن غير ممكن است هم انتقاد از آن.
اعلم ايها العزه در هي از وظايف انسان در زندگي اين است كه شئونات و صفات جزيي خود را براي درك صفات و شئونات كلي آفريدگار يك مقياس قرار دهد. اما براي درك شئونات عظيمه حشر در عالم آخرت، و فهم حالات عمومي احياي اموات در قيامت، قيامت فصل پاييز و رستاخيز بهار ميتواان كسياس شئونات آفريدگار در حشر و قيامت كبرا باشد.
اعلم ايها العزيز!مَثل كسي كه مسلمانها را به زندگي دنيا، كه به مثابه لهويات خواب آور است، دعوت كرده و آنها را به خروج از دايره طيباتي كه حلال حضرت حقاند، و ورود به مزبله خبيثندگاري حرام اويند تشويق ميكند مَثل آدم مستيست كه شير درنده و اسب اهلي و رام را از هم تشخيص نميدهد؛ بين چوبه دار و ستون ژيمناستيك تفاوتي نميبيند؛ زخم خونين را از گل سرخ تشخيص نميدهد و با اين حیال خیود را مرشید ميداند و به ارشیاد ودار نخ ديگیران ميپردازد.
چنين كسي در اثناي ارشاد با فردي مواجه ميشود. پشت سر آن فرد بيچاره، شير ترسناكي هست. در مقابلاش چوبه دار، و در دو سوي بده داردخمهاي وحشتناك. مرد بيچاره دو علاج در دست دارد. دو طلسم نيز در زبان و قلب خويش دارد كه اگر از آنها استفاده كند بهبود يافته، شير به اسب تبديل شده و چون بُراقِ سوارياش خواهد داد.اركي كدار هم برايش ابزار و وسيلهيي ميشود تا دگرگوني عالم و مناظر سيال را به تماشا بنشيند. فرد سرمست به مرد بيچیاره ميگويد: "اي بابا، آن علاجها و طلسمهايي كه در دست داري چه هستند؟ رها كن آياسي ب و به كام جويي خود بپرداز."
مرد بيچاره پاسخ ميدهد: "نه جانام! من در حمايت و حفاظت همين علاجها و طلسمهايم. حظ و كيف و لذتي كه از آنهز!وقتم براي من كافيست. البته اگر بتواني مرگ را كه چون شيري درنده است از بين ببري، با شكستن چوبه دار دهان قبر را ببندي، زخمهاي فنا و زوالي را كه در ز مملكتا آنها روبهرو هستم به
— 273 —
حيات باقي و ماندگار تبديل كني، با تو شادي و پايكوبي خواهم كرد؛ در غير اين صیورت از بیرابیر چشیمانام گم شو و برو. تو فقیط مسیتاني چیون خیودت را ميتواننكته د دهي. من مست نيستم و به دنيا و لذتهاي شما نيازي ندارم، زيرا
حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُم بصيرراي من كافيست."
اعلم ايها العزيز!هنگامي كه طلبه فلسفه و شاگردان تمدن، مسلمانان را به تبعيت از عادات بيگانگان، و ترك شعائر اسلامي دعوت مينمايند، نورجيان قرآن چنين لسفه. يكنند: "اگر توانايي آن را داريد كه زوال و مرگ را از جهان، و ناتواني و تهيدستي را از انسان دور كنيد، بسيار خب، ميتوانيد دين را كنار بگذاريد و شعاير را هم از ميان برداريد؛ در غير اين صورت زبان! يا مم كشيد و سخن مگوييد. شير اجل را در پشت سرمان ببينيد كه پنجه گشوده و آماده هجوم است و تهديدمان ميكند. اگر نداي قرآن را با گوش ايمان بشنوي شير اجل، بُراق ميشدر افرا را به رحمت رحمان ميرساند؛ وگرنه چون حيواني درنده ما را تكه پاره خواهد كرد و مانند اعتقاد باطلتان، با فراقي ابدي نابودمان خواهد نمود؛ به همين ترتيب چوبههاي دار را در برابرمارد. حاختهاند. اگر با ايمان يقيني به ارشادهاي قرآن گوش فرا دهي، از چوبههاي دار كشتياي ساخته ميشود مانند كشتي نوح، كه تو را به ساحل سلامت يعني عالم آخرت ميرساند.
همچنين در سمت راست، زخم فقر و در سمت چپمان جراحت عجز و نانعي ذيوجود دارد. اگر با علاج قرآن خود را مداوا كني فقرمان به شوق و اشتياق ضيافت رحمت رحماني تبديل ميشود. ناتواني و عجزمان نيز دعوتنامهيي براي پناه بردن به درگاه عزت قدير مطلق ميشود.
همچنين ما در سفري طولاني بانسان بريم. از اينجا به قبر؛ از قبر به قيامت، و از قيامت بهسوي ديار ابدي رهسپار هستيم. در اين مسير، براي از بين بردن ظلمات، به نور و ارزاق نيازمنديم. به عقل و دانش موركنم كهادمان اميدي نيست. از خورشيد قرآن و گنجينه رحمان است كه ميتوانيم توشه راه برگيريم. اگر راه حلي براي نرفتن به اين سفر داريد، بفرماييد؛ بسيار خبق العاير اين صورت سكوت كنيد تا به قرآن گوش دهيم و ببينيم چه فرمان ميدهد:
— 274 —
فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيَا وَلَايَغُرَّنَّكُمْ ب بينظمه الْغَرُورُ
(لقمان: ٣٣ )؛ (فاطر: ٥)
خلاصه:فرد بيدار تابع تو نخواهد شد. فقط آنان كه از شراب سياست، حرص شهرت، دلسوزي مفرطانه به هم نوع، ضلالت فلسفه يا بيبند و باري تمدن سرمستاند از مشرب و مسلك تو پيروي خواهند كرد، ليكن ضربههايي كه كوچك،انسان فرود ميآيد يا سيليهايي كه بر چهرهاش نواخته ميشود سرمستياش را از بين برده، بيدارش خواهند كرد.
همچنين انسان مانند حيوان فقط به زمان حال مبتلا و مشغول نيست. به واسطه ترس از آينده و حزن و اندوه گذشته با آلام را هم اجه است. ليكن كسي كه خود را در شمار انسانهاي شقي، گمراه، و نادان نميداند بايد اين بشارت قرآن را بشنود:
اَلَا اِنَّ اَوْلِيَاءَ اللّٰه لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَكَاك است،َتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرَى فِى الْحَيوةِ الدُّنْيَا وَفِى الْآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّٰه ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ
(يونس: ٦٢ ی ٦٤)
* * *
— 275 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
وَ التِّينِ وَ الزَّيْت با وجَ طُورِ سِينِينَ
تا پايان سوره.
اعلم ايها العزيز!كمال صنعتي كه در هر مصنوع محقق ميشود دلالت براين حقيقت دارد كه صانع در هر مكاني كنار مصنوع است؛ در عين حال بر اين نكته نيز دلالت دارد كه صانع در هيچ مكاني نزد هي"ايماعي نيست.
همين طور انسان، از آن نظیر كه به همه چيز نيیازمند است نميتیواند جز ذات اقدس ی كه ملكوت همه موجودات را در اختيار دارد و خزانه هر چيز نزد اوست ی بشنويري را عبادت كند.
همچنين انسان به لحاظ وجود، ايجاد، خير و افعال، موجود بسيار كوچك و ناقصيست، لذا از مورچه و زنبور پايينتر و از عنكبوت ضعيفتر ميباشد. ليلوب و لحاظ عدم، تخريب، شر و انفعال از آسمانها و زمين و كوهها بزرگتر است. براي مثالهنگام حسنات، ذره ذره نيكي ميكند، اما در زمان سيئات، مرتكب انبوهي از بديها ميشود. مثلًا سيئهي كفر انسان، موجب تحقير تمام موجودات ميشود و آنييز شابيارزش ميكند.
اگر انسان از وجهي داراي تار مويي اختيار است، ذرهيي اقتدار دارد، حياتاش به اندازه شعاع نوريست، عمري به اندازه يك دقيقه دارد، و داراي موجوديتي به قدر يك جزء جزييست؛ از تان دريگر عجز و فقر بينهايتي دارد و در عين حال بازتاب دهنده گسترده تجليات قدير مطلق و غنيست.
به همين ترتيب انسان به لحاظ زندگاني دنيوي، چون دانهييست؛ بايد شكوفهها و مكشتيست بسياري بار آورد، لذا براي آنكه برخي مواد و وسايل توديعي را به اين منظور كسب كند مانند مرغ به كند و كاو در خاك و كود و نجاسیات
— 276 —
ميپردازد و بيفايده عمر خود را به باد ميدهد. انسان همين طور به لحاظ حيات معنوي، شجره باقيهييست كه آمال و از سلسيش تا ابد امتداد مييابد.
او از نظر فعل و سعي خود، حيوان ضعيفيست و دايره تلاشاش بسيار محدود ميباشد. از منظر انفعال و سؤال و دعا، مهمان عزيز رحمان رحيم است. حيطهاش از اين منظر به قدر خيا الْقُرده است.
لذتي كه انسان از حيات حيواني كسب ميكند به قدر لذت يك گنجشك هم نيست، زيرا انسان داراي حزن و اندوه و ترس است و گنجشك چنين چيزهايي ندارد. البته انسان از نظر اعضا و جلاص بهاحساسات، حواس، و تواناييها از بلند مرتبهترين حيوانات هم بيشتر لذت ميبرد. اگر به اين جنبه انسان دقت شود دانسته خواهد شد كه لوازم فوق فقط براي اين دنيا نيست، و براي زندگاني جاويد به او داده شده است.
انسان ناظر بر محاسن سلطنت ربمثال بُبلغ جلوههاي اسماي قدسي، و متفكر در مطالعه مكتوبات الهياي است كه با قلم قدرت نگاشته شدهاند؛ لذا از اين منظر، اشرف مخلوقات و خليفه (خدا) بر زمين شده است.
* * *
يَا اَيُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُاش شهرقَرَاءُ اِلَى اللّٰه
(فاطر: ١٥)
اعلم ايها العزيز!همچنان كه قصور و كوتاهي در انسان بينهايت است، عجز و فقر و نياز او نيز پاياني ندارد؛ همچنان كه بهواسطه گرسنگي توديع شده به انسان، لذت نعمت خدمتاي او بروز مييابد، قصور و كوتاهي در وجود او نيز مرصاد و كمينگاهي براي مراتب كمالات سبحانيست. فقري كه انسان دارد مقياسيست براي درجات غناي رحمت. ناتواني و عجز انسان ميزانيست براي قدرت و ك توحيد(خداوند). تنوع نيازهاي انسان نيز نردبانيست براي انواع نعمتها و احسانهاي (حضرت حق). لذا غايت فطرت او عبوديت و بندگيست. منظور از عبوديت هم اين
— 277 —
است كه در درگاه عزت او با گفتن استغفر اللّٰه و سُبحانَ اللّٰه قصور و كوتاهيهاي خود را اعلقصود ب.
* * *
اِنَّ الْاَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ وَاِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِيمٍ
(انفطار: ١٣ ی ١٤)
اعلم ايها العزيز!براي هر انساني در سفر زندگاهد كرراه وجود دارد. دوري و نزديكي اين دو راه يكيست، ليكن در يكي از آنها به گواهي و تأييد اهل شهود و وقوف، نود درصد احتمال سود و منفعت هست. در راه دوم، قدعا مككوس است. نود درصد احتمال ضرر وجود دارد. كسي كه از راه دوم ميرود نه سلاحي دارد نه ره توشهيي؛ و چون بارها و به كرات با ترس و واهمه مواجه خویاد نم براي رفع نيازهاي خود وامدار خيليها ميشود، اما كسي كه در راه اول سلوك ميكند هم سلاح به همراه خود دارد و هم ارزاق. او با خيال بسيار آسوده پمند سبود. راه اول، راه قرآن است؛ و راه دوم راه ضلالت.
آري، با تأييد و شهادت اهل شهود و وقوف، امر ثابت شدهييستكه كسي كه با بركت ايمان طي طريق ميكند در امن و امان خواهد بود.چنين كسي وقتي به مركز حكومت رسيد به احتمال نود درصد ذكر واشي بزرگ بهرهمند ميشود، اما كساني كه در ظلمات گمراهي پيش ميروند در حين سفر، به دليل ترس و گرسنگي، نزد هر چيز و هر كس اظهار خواري خواهند كرد و آنگو باطنني كه به مركز حكومت رسيدند به احتمال نود درصد يا به اعدام محكوم ميشوند يا حبس ابد. بنابراين فرد خردمند، امور مُضر را حتي با وجود كمترين خفت دنيوياش ترجيح نخواهد داد.
منظور ما از اهل شهود، اولاشته بله است، زيرا صاحب ولايت معتقدات عوام را با چشم مشاهده ميكند. منظور از سلاح و توشه راه آنان كه در مسير قرآن پيش ميروند نيزتوكل به قدير مطلق و غني كريم است كه از آنها محافظت ميكند. چرا كه توكل نقاط اتكا وي و وحرا تضمين ميكند. اين نقاط نيز مستلزم كلمه
— 278 —
توحيد هستند. كلمه توحيد نيز مستلزم نمیاز است كه ركن اسیاسي عبیوديت ميباشد. آنچه ما را به عبوديت فرمان ميدهد تكليف است. غذا و لباس و ديگر مايحتاج كسي كه به تكليف خود عمل كند، در مدت مكلف بودنااً اِند آنان كه در ارتش تكليف و مسئوليت دارند، از خزانه رحمان تأمين ميشود. مدت مكلف بودن در ارتش براي سرباز دو سال و نيم است، اما مكلف بودن در بندگي تا پايان عمر ميباشد.
* * *
وَمَا هذِهِا چند يوةُ الدُّنْيَا اِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَاِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ
(عنكبوت: ٦٤)
اعلم ايها العزيز! انسان مسافر است. سفر او از كودكي به جواني، از جواني به سالمندي، ادر بهمندي به قبر، از قبر به قيامت و از قيامت تا ابد ادامه مييابد. ملزومات هر دو دنيا از سوي مالك الملك داده شده است. اما انسان از سر جهل و ناداني همه آنها را صرف زندگاني فاني دنيا ميكند. اين در حاليست كه دست كم يك د ميشودا را بايد صرف دنيا و باقي را صرف زندگاني جاويد كرد.مأموري را تصور كنيد كه براي سفر به چند شهر بيست و چهار ليره از دولت هزينه راه گرفته است. اگر او در اولين شهري كه به آن ميرسد بيست و سه ليره از پولاش را خرج كند در شهرهاي ديگر مه انبهد كرد؟ به دولت چه جوابي خواهد داد؟ كسي كه چنين كاري ميكند آيا ميتواند خود را عاقل بنامد؟ لذا حضرت حق براي كسب لوازمات مورد نياز هر دو دنيا، زماني بيست و چهار ساعته (در هر روز) در اختيار انسان گذاشته است. بذكور خبيشتر اين زمان براي دنياي كم اهميتتر، و كمتر آن براي دنياي وسيعتر، يعني بيست و سه ساعت در روز براي زندگاني كوتاه و فاني دنيا، دست كم بايد يك ساعت را به نمازهاي پنجگانه، و زندگاني باقي و بيپايان اخروي اختصاص دادخته و د در دنيا سَرور و در آخرت گدا نشود.
— 279 —
اعلم ايها العزيز!انسان غافل، به وظيفه خود عمل نميكند و به وظايف خدا ميپردازد. او به دليل غفلت، وظيفه عبوديت را كه در حيطهي اقتیدارش امر ساد بهسوي كنار ميگذارد و با قلب ضعيف خود به مسئوليتهاي سنگين ربوبيت ميپردازد و زير آن له ميشود. او در عين حال آسودگي خود را از دست داده و وارد گروه افراد عاصي، شقي، و خيانتكار ميشود.
آري، انسان يك سرباز است. وظيفه سرباديدي وست و وظيفه حكومت چيز ديگر. وظيفه سرباز محافظت از دين و وطن با انجام كارهايي مانند آموزش و جهاد است. وظيفه حكومت تأمين ارزاق و لباس و سلانظر گرز است؛ بنابراين اگر سربازي براي تأمين ارزاق خود وظيفه نظامياش را ترك كند و مثلًا به تجارت بپردازد شقي و خائن است.بدين اعتبار وظيفه انسان در برابر خداوند، عبوديت و بندگاقي ازرك گناهان كبيره، تقوا، و دست و پنجه نرم كردن با نفس و شيطان، جهاد اوست.
ليكن تأمين لوازمات زندگي او و فرزندان و متعلقاتاش وظيفه خداوند است. مادام كه عطا كننده حيات اوست، لوازم حفاظت از آن حيات را هم او عطا خواهد كرد؛ همچنیان كه ح تقديرارزاق مربوط به نظاميان را در انبارهايي جمع آوري ميكند و حمل آنها، تميز كردنشان، آرد كردنشان، و طبخشان را به سربازان ميسپارد، حضرت حق نيز مگير تاازم براي زندگاني را در دفتر كرهي زمين گرد ميآورد و آنگاه، توزيع و ساير كارهايش را به انسان ميسپارد تا برايش اشتغال و سرگرمي باشد و انسان از عذاب عطالت و بطالت رها شود.
اي انسان! (مطمئن باش) خدايي كه تو را در رحم مادر، هنگام طفزماني و زمان پيري و ضعف با رزق و روزيهاي لذيذ ميپرورد، تا زمان زنده بودنات روزيات را خواهد داد. ببين! آفرينندهي انواع رزقهايي كه در فصل بهار، در سطح زمين خلق ميشوارد لست و آنها را براي چه كساني خلق ميكند؟ نكند انتظار داري روزي را بياورد و در دهانات بگذارد؟ شگفتا! رفتن به باغها و بوستانها، و چيدن و خوردن ميوههاي خوشمزه و خندان از شاخههاي آويزان آيا زحمتي دارد؟ خدا انصاف دهد!رگ نشا خلاصه: با متهم كردن خدا، كار خود را كنار مگذار و در كار او دخالت مكن، تا نامات در دفتر عاصيان ناسپاس نوشته نشود.
* * *
اُدْعُونِى اَسْتَجِبْ لَكُمْ
(غافر: ٦٠)
اعلم ايها العزيز!اداوند ن كه برخي دعاها اجابت نميشوند. دعا، يك عبادت است. نتيجه عبادت در آخرت ديده ميشود. مقاصد دنيوي نيز براي عبادت دعاها، مانند اوقات نماز، هر يك زمان مقرري هستند؛ به سخن ديگر مقاصد دنيوي ثمره و نتيجه دعا نيستند. مثلًا گرفتگي خوراز زبااي خواندن نماز آيات و خشكسالي براي اقامه نماز باران، هر كدام زمان مشخصي هستند.
به همين ترتيب تسلط ستمگران و نزول بلايا، زمان برخي دعاهاي خصوصي بهشمار ميروند. تا اين زمانها باقي هستناني و هیا و دعاهیاي ياد شده انجیام ميشوند. اگر در اين اوقات، مقاصد دنيوي حاصل گردند نور علي نور است، اما اگر چنين نشد نميتواني بگويي دعا مستجاب نشد. بايد بگويي زمان كه هنوز به پايان نرسيده است، لذا دعا تا باادامه يابد. مقاصد ياد شده مقدمه دعا هستند نه اينكه نتيجهاش باشند، اما در خصوص وعده حضرت حق درباره اجابت دعاها بايد گفت اجابت عين قبول نيست. يعتي اجابت مستلزم قبول نيست. در هر حال به دعا پاسخ داده ميشیود، بيپاسخ نميماند. برآوردن مطلوب تت ميدهمت مجيب است. مثلًا زماني كه طبيب را فرا ميخواني در هر حال ميپرسد: "چه ميخواهي؟" اگر بگويي "اين غذا يا اين دارو را به من بده" گاه ممكن است بدهد و گاه ممكن است به دليل ناسازگاري با مزاجات ندهد.
يكي ديگر ازقط در عدم قبول (دعا) نيز اين است كه فرد دعا را به قصد عبادت به جا نياورد بلكه آن را خاص به دست آوردن مطلوبي قرار دهد، لذا
— 280 —
د. مهرباني مادران و حتي از برخي لحاظ مهر نباتات به فرزندانشان و رزق و روزي نوزادان كوچك و ضعيف آنها كه به سهولت فراهم ميشود، قطرهيي از آن درياي رحمت است. بهواسطه عظمت آن درياي رحمت است كه در اين دنياي فاني و در اين عمرهاي كوتاه، بين نعمتهاي بيلْتَهُ فانيِ آميخته به زحمت و بلايا و انسانهايي كه خواهان بقاي ابدي هستند، مناسبتي وجود ندارد؛ در عين حال،زوال بيبازگشت، نعمت را به نقمت، شفقت را به زحمت، محبت را به مصيبت، لیذت را به الیم و رحمت را به ضدش تبديل يست كه
به همين ترتيب از تصرفاتي كه در عالم مشاهده ميشود، در مييابيم صانع عالم داراي شأن و مرتبهيي بسيار عالي، شكوهمند و با عزّت است؛ شأني كه ممكن
— 281 —
برخلاف خواستهاش ميشود، و اخلاص در عبادت آن دعا از بين رفته و دعا قبول نميشود.
ا جنبهيها العزيز!در نتيجه انقلابها شكافهاي بسيار عميقي بين دو طرف حاصل ميشود. بالاي اين شكافها پلهايي لازم است كه با هر دو عالم نسبت داشته باشند و رفت و آمد بين دو عالم را ممكن سازند. شكل و ماهيت پلهاي مذكور نسبت به جنس انقلابها تواني ، و اسمهايشان متنوع ميگردد. مثلًا خواب پليست بين عالم يقظه و مثال. برزخ، پل ديگري بين دنيا و آخرت است. و مثال، پليست بين عالم جسماني و عالم روحاني. بهار نوعي پل دي حكم م بين زمستان و پاييز. اما در قيامت انقلاب، واحد نيست. چون انقلابهاي بزرگ و بسيار زيادي در قيامت رخ ميدهد، پل آن هم بايد بسيار عجيب و غريب باشد.
اعلم ايها العزيز!آياتي مانند
اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ٭ وَ اِلَي حقيقترْجَعُونَ ٭ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ ٭ وَ اِلَيْهِ مَآبِ
كه اعلام ميدارند انسان بعد از مرگ به محضر خالق رحمان و رحيم باز ميگردد؛ همچنان كه بشارترخواستي بزرگي هستند، اشارههايي مبني بر تهديدهاي عظيم نسبت به اهل عصيان هم دارند.
آري، طبق صراحت آيات فوق، مرگ دروازهيي بهسوي زوال و فراق و عدم و ظلمات نيست، بلكه مدخليست براي ورود به محضر سلطان ازل و ابد. با اشارت اين بشارت، قلب آدمي از ترسچيزها و الم نيستي مطلق نجات مييابد. به جهنم معنوي كه كفر حاوي آن است بنگر! براساس سرّ اَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِى بِى در حديث قدسي، حضرت حق ظن و اعتقاد كافر را به عذابي دائمي تبديل ميكند، سپس با ايمان و يقين به درجات لذتي توجه كن كه بعد از لقاي سقوط كق، و رضا و روئيتاش براي مؤمنان حاصل ميگردد. حتي جهنم جسماني براي مؤمن عارف، نسبت به جهنم معنوي كافر عاصي، مانند بهشت است.
دوست من! علاوه بر براهين دال بر عالم بقا، نيايشها و تضرعهاي حبيب اكرم محبوب ازلي، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السو خلاف كه پيامبران و اوليا و امامان صديقين پشت سرش صف كشيدهاند و يك صدا"آمين، آمين"ميگويند ی براي بقاي
— 282 —
انسان در عالم بقا برهان بسيار بزرگ و وسيلهيي كافيست، زيرا مگر ممكن است حُسنها و زيباييها و جمالها و كمالهايي كه بر سراسر كائنات احانقطهييند به انجام كار زشت و قبيح و خطا و ناقصي چون نشنيدن يا نپذيرفتن تضرعهاي آن حبيب اجازه دهند؟ مگر حضرت حق از تمام كاستيها و امور پست، منزه و مبرا نيست؟ كه البته و بيشك منزه است.
اعلم ايها الع علاقميان نعمتهايي كه حضرت حق داده است و گفتگو درباره آنها گاه موجب غرور و كبر ميشود. پنهان نمودن اين نعمتها به قصد تواضع هم خوب نيست؛ بنابراين براي رهايي از افراط و تفريط بايد بلالت، ن و مقياس مستقيم مراجعه كرد؛ به اين ترتيب كه بدانيم هر نعمت داراي دو وجه است. وجهي متعلق به انسان است كه موجب آراستگي و مدار لذتاش ميشود؛ در ميان خلق است كش ميكند؛ موجب تفاخر شده و فرد را سرمست ميكند؛ لذا انسان مالك حقيقي را فراموش نموده و بالاخره در چاه كبر و غرور سقوط ميكند.
وجه دوم نيز ناظر است بر انعام كننده؛پيش رورماش را اظهار، مرتبه رحمتاش را اعلام، انعاماش را افشا، و اسمايش را گواهي ميكند؛ بنابراين تواضع صرفاً در وجه اول است كه ميتواند تواضع باشد؛ در غير اين صورت متضمن كفران خواهد بود. تحديث نعمت نيز در وجه دوم است كهز نظر رت شكر و سپاس معنوي در ميآيد و ممدوح ميگردد؛ وگرنه چون متضمن كبر و غرور ميشود مذموم است. تواضع و تحديث نعمت به صورت زير جمع ميشوند:
فردي را تصور كنيد كه پال "اي فا به عنوان هديه به ديگري ميدهد. او پالتو را بر تن ميكند و فرد سومي به او ميگويد:"چهقدر زيبا شدهايد"؛و او در پاسخ ميگويد:"زيبايي از پالتوست"؛در اين صورت او تواضع و تحديث نعمت را جمع كرده است.
اعلم ايها العزيز!زم را باافت دستمزد يا هنگام توزيع پاداش، ميكروب رقابت يا حسادت فعال ميشود، اما زمان كار يا خدمت، ميكروب مذكور غير فعال است. حتي فرد تنبل، آدم پر تلاش را دوست دارد. فرد ضعيف، آدم قوي را تمجيواني 3
و تحسين ميكند؛ البته فعاليت او را ميخواهد تا كار ساده شود و او از زحمت رهايي يابد.
دنيا نيز كارخانهييست كه بنا نهاده شده است تا مردم براي امور دنيا و آخرت كارسهاي ت كنند؛ ثمره كارها و عباداتي كه در اين كارخانه انجام ميگيرد در عالم ديگر مشاهده ميشود، لذا نبايد در عبادات رقابت كرد. اگر رقابتي باشد اخلاص از ميان ميرود. كسي كه در پي چنين رقابتهاييست به فكر پاداشي دنيوي مانند تمجيد و تحدر حالدم ميباشد. بيچاره فكر نميكند با چنين انديشهيي عمل خود را با عدم اخلاص تباه ميكند، زيرا در اعطاي ثواب و هنگام دريافت دستمزد، مردم را شیريك پروردگار ميكنید و میورد نفیرت مردم قرار ميگيرد.
اعلم ايها العزيز!كرامت و استدراج به لحاظ معكتابِ هم متبايناند، زيرا كرامت مانند معجزه، فعل خداوند است. صاحب كرامت هم ميداند كه خداوند منشأ كرامت است؛ همچنين ميداند كه خداوند حامي و مراقب اوست. توكل نات دااش نيز فزوني مييابد، اما گاه به اذن الهي كرامات خود را ادراك ميكند و گاه چنين نيست. صورت برتر و سالمترش نيز همين قسم است.
استدراج عبارت است از ظهور امور غيبي و اظهار كارهاي عجيب در حالي كهيكشد كر غفلت بهسر ميبرد. ولي انانيت و غرور صاحب استدراج بهواسطه استنادي كه به نفس و توانايي خیود دارد چنیان فیزوني مييابد كه شیروع به خواندن
اِنَّمَا اُوتِيتُهُ عَلرا خواْمٍ
(قصص: ٧٨)
ميكند. البته در صورتي كه ظهور و انكشاف فوق نتيجه تصفيه نفس و نورانيت قلب باشد، در طبقه وسط ولايت بين اهل استدراج و اهل كرامت التباسي وجود نخواهد داشت. اما براي طبقه عليا كه بهحمد و معني مظهر فنا شدهاند و امور غيبي به اذن الله برايشان آشكار شده و با حواسي كه فیاني در الله شیدهاند ميبينند، تفیاوت آشكار است، زيرا نورانيت باطنشان كه نمايان گرديده است، دخلي به ظلمات رياكاران ندارد.
* * *
— 284 —
وَإِن مِّن شَيْءٍ إِل چوبه سَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اعلم ايها العزيز!تسبيح و عبادت با انواع نامحدود در هر چيزي وجود دارد. اما لازم هم نيست هر چيزي به تمام وجوه از تسبيح و عبادت خود همواره آگ به آبد و آن را ادراك نمايد، زيرا حصول، مستلزم حضور نيست. تسبيح گويان و عبادت كنندگان كافيست بدانند كاري كه ميكنند تسبيحي خاص يا عبادتي با صفت معلوم است. در واقع علم معبود مطلق كفايت ميكند. از آنجا كه جز انسان، مخلوقات ديگر تكليفي ندارند پس ن بايد براي آنها الزامي ندارد و نيازي نيست صفت اعمالشان را بدانند.
اعلم ايها العزيز!ارزش انسان مؤمن با آفرينش عالياش و نقش جلوههاي انعكاس يافته از اسماء الحسني در وجودش، نسبتبه دلا ارزش انسان كافر نيز با ارزش مادهي فیاني و زايلي كه عبیارت از گوشت و استخوان اوست اندازهگيري ميشود. اين عالم را نيز اگر طبق تعريف قرآن با معناي حرفي، وسيلهيي ببينيم براي درك عظمت حضرت حق، نيز باو ارزشمند خواهد بود. اگر طبق آنچه فلسفه ميگويد با معناي اسمي به دنيا نظر كنيم، يعني بگوييم جهان وابسته به هيچ فاعل خالقي نيست و مستقل بالذات ميباشد، در آن صورت بهاي جهان منحصر به ماده جامد و متغيرش خواهد بود. ميزان برتري علمي كه از قرآن بهره قصود كنسبت به علم فلسفه، از مثال زير آشكار ميشود:
وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا
(نوح: ١٦)؛
اين حكم قرآني پنجرهيي براي نگريستن به جلوههاي اسماء الحسني ميگشايد، به اين ترتيب:
اي انسان! اين خورشيد با همه عاز سجدمُسخر شماست. به خانههاي شما نور ميدهد. غذاهايتان را با گرماي خود طبخ ميكند. شما چنان مالك عظيم و رحيمي داريد كه خورشيد يكي از چراغهاي اوست و با اين چراغ به مسافران ساكن در مسافرخانهاش روشنايي ميدهد.
— 285 —
براساس حكمت فلسفه، خورشيد آتش عظيميس حقيقتر محل خود در حال چرخش است. زمين و سيارات تكههاي جدا شده از خورشيدند؛ و بر اثر جاذبه با خورشيد مرتبط ميمانند و در مدار خود حركت ميكنند.
اعلم ايهیا العزيز! انسان حق ندارد از حضرت حق، حقي را طلب كند، بلكه بر عكس امكانه مديون سپاسگزاري اوست، زيرا ملك از آن اوست و انسان مملوك او ميباشد.
* * *
— 286 —
رشحه چهاردهم
كه متضمن قطرههايي از معجزه كبراست
قطیره اول:دلايل اثبات نَ
نبوت احمیديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نه ميتوان شمارش كرد و نه ميتوان حد و حصري براي آن قائل شد. تصنيفهاي اهل تحقيق و انسانهاي والا درباره دلايل فوق بسيار زياد است. من با همه عجز و قصوري كه دارم در اثري به نام"شعاعات"مداشته تاب شعاعات معرفة النبيست كه جزئي از رساله نور نميباشد. پيرامون برخي پرتوهاي آن خورشيد توضيح دادهام؛ نيز در اثر دوم خود به نام"لمعات"درجات اعجاز قرآن را تا چهل مورد برشمردهام. وجه مربوط به بلاغت نظميه از وجوهالعزيزي قرآن نيز در اثر ديگرم به نام"اشارات الاعجاز"بيان شده است. مطالعه سه كتاب مذكور را به علاقمندان توصيه ميكنم.
قطره دوم:با توجه به دروس پيشين در مييابيم قرآني كه آفريننده زمينه پس اانها براي اصلاح و تربيت نوع بشر نازل نموده است مقامات و وظايف بسيار زيادي دارد.
قرآن ترجمه ازلي كائنات و ترجمیان آيیات تكوينيهييست كه كائنیات به زبا، و برتنوع خود ميخواند. اين كتاب همچنان كه تفسير جهان است كشاف گنجينههاي مُستتر اسماء الحسني در صفحات زمين و آسمانها نيز هست. قرآن لسان عالم غيب است براي عالم شهادت. نيز همچنان كه خورشيد جهان اسلام ا
گفشه عالم آخرت هم هست. برهان و ترجمانيست براي ذات و صفات و اسماء و شئونات حضرت حق. همچنين علاوه بر اينكه كتاب شريعت نوع بشر، و كتاب حكمت، دعا، دعوت، عبادت، امر، ذكر، و فكر ميباشد؛ از آن
— 287 —
نظر كه حاوي علوم و فنون نيزمصلحت كم هزاران كتاب را دارد هر چند كه در ظاهر شكل يك كتاب را دارد.
قطره سومضمن بيان لمعهيي از اعجاز تكرارهاي قرآني، شامل"شش نقطه"به شرح زير ميباشد:
نقطه اول:نظر به اينكه قرآن كتابَنْوَا دعا و دعوت است، تكرار موجود در سورههايش از منظر بلاغت عين درستي و حكمت است، زيرا مقصود از ذكر و دعا، ثواب و جلب رحمت الهيست. بديهيست كه در چنين مواردي تكرارهاي متعددي لازم است تا به همان نسبت ثواب كسب شود و جلب رحمت گردد.نتقادشكرار ذكر، موجب روشنايي دل ميشود. تكرار دعا نوعي جا انداختن آن است. دعوت نيز به نسبت تكرارش داراي تأكيد و تأثير ميباشد.
نقطه دوم:قرآن خطاب به نیزه اقات بشر نازل شده و براي همه آنها دواست، لذا تمام آنها اعم از باهوش و بيهوش، شقي و غير شقي، و زاهد و غير زاهد از اين خطاب الهي بهرهمند هستند و همه آنها حق دارند كه از اين داروخانه رحماني علاج تهيه كنند. خواندن دائمي كل قمام علاي هر كس ميسر نيست، به همين دليل مقاصد و حجتهاي لازم مخصوصاً در سورههاي بلند تكرار شدهاند تا هر سوره تقريباً حكم قرآن كوچكي را داشته باشد و هر كس هر زمان كه خواست به سهولت سورهيي بخواند و ثواب كليك حرفرا كسب كند. آيه كريمهي
وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ
(قمر: ١٧)
همين حقيقت را اثبات مينمايد.
نقطه سوم:نيیازهاي جسماني با اختلاف اوقات تغيير ميكنند؛ كم و زياد ميشوند. مثلًا نياز به هوا هميشه هست؛ نياز به آب در بر انظلازم ميشود كه معده پر حرارت است. احتياج به غیذا، هر روز وجود دارد. استفاده از نور غالباً هفتهيي يك بار لازم است و...
اوقات نيازهاي معنوي هم به همين ترتيب مختلف و متفاوت است. در هر لحظه به كلمهاللّگاري وازمنديم، هميشه به "بسمله" احتياج است و هر ساعت بهلَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُنيازمنديم و...
— 288 —
بنابراين تكرار آيات و كلمات ريشه در تكرار نيازها دارد و اشاره است بر شدت نياز به آن قبيلن آنها.
نقطه چهارم:ميدانيد قرآن در عين حال كه اركان اسلام و مباني اين دين بزرگ متين را بنيان نهاد؛ كتابيست كه اجتماعات بشري را از وضعي به وضع ديگر تبیديل كرده و ميكنید. آشیكار است كه يك ريه راراي جیا انداختن پايههايي كه وضع كرده است به تكرار مطالب بسيار احتياج دارد. آري، مطلبي كه تكرار ميشود ثابت مانده، تقرر مييابد و كسي آن را فراموش نميكند.
همچنين قرآن مرشد مجيب و عاميست كه پاسخهاي لازم را به سؤالهاي قالند تماالي طبقات مختلف بشر ميدهد. معلوم است كه اگر سؤال تكرار شود پاسخ هم تكرار خواهد داشت.
نقطه پنجم:ميدانيد كه قرآن از مسايل بسيار بزرگ بحث ميكند؛ قلوب را به ايمان و تصديق فرا مول به د؛ و راه را براي گفتگو پيیرامون حقیايق ظريف ميگشايد. نيز عقول را به معرفت و دقت و توجه ميخواند؛ بنابراين براي تثبيت و تقرير مسايل مذكور و حقايق ظريف در قاشيا، عقول به تكرار با روشهاي گوناگون در سورههاي مختلف نياز است.
نقطه ششم:ميدانيد كه هر آيه ظاهري دارد و باطني، حدي دارد و مُطَّلعي. هر قصه (قرآني) نيز وجوه، احكام، فوايد و مقاصد بسياري دارد؛ بنابراين آيه معيني ميتواند د وَنِعا براي وجه و فايده مناسب ديگر ذكر شود. بدين اعتبار اگر در ظاهر هم تكرار ديده شود در حقيقت تكرار نيست.
قطره چهارم: مرتبه اعجاز مورد اشر، از آن در مسايل فلسفي را كه قسمي به اهمال، قسمي با ابهام و قسم ديگر به اجمال مطرح شده ضمن "شش نكته" زير توضيح ميدهيم:
نكته اول:
سیؤال:چرا قرآن نيیز مانند حكمت و فلسفه از كائنیات بحث نميك حضرت پاسخ:فلسفه از حقيقت عدول كرده است؛ با معناي اسمي به جهان نگريسته و كائنات را به حساب كائنات به خدمت ميگيرد. اما قرآن به حق از سوي حق نازل
— 289 —
شدبه دليو به سوي حقيقت ميرود. با معناي حرفي به موجودات مينگرد و آنها را به حساب خالق به خدمت ميگيرد.
سؤال:در حالي كه پيرامون ماهيت، اشكال و حركات اجرام علوي و سفلي به مطالبي مانند آنچه علم و تكنيك ارائست. ازند نياز است، چرا قرآن اين مباحث را مبهم رها كرده است؟
پاسخ: اوّلًا:در اين گونه مسايل، ابهام مُهمتر، و اجمال زيباتر و پسنديدهتر است، زيرا قرآن براي استدلال در ذات و صفات حضرت حق به صورت استطرادي و تبعي از كائاست كهث ميكند. شرط نخست استدلال اين است كه دليل ظاهرتر و معلومتر از نتيجه باشد. اگر قرآن طبق خواست علم گرايان ميگفت "به سكون خورشيد و حركت زمين بنگريد و به عظمت خدا پي ببريد" دليل پنهانتر از مدعا ميشد؛ و بيشتر مردم به دليل نپخانه، موضوع در اكثر زمانها، به سمت انكار ميرفتند. اين در حاليست كه زمان ارشاد و هدايت بايد درجه فهم عموم مردم در نظر گرفته شود و مطالب متناسب با آن مطرح گردد. با اين حال مراعات وضع اكثريت، موجب محروميت اقليت نميشود، زيرا آنها هم استففت صوركنند، اما اگر مسأله بر عكس شود، اكثريت محروم ميمانند و نميتوانند استفاده كنند؛ چرا كه فهمشان قاصر است.
ثانياً:از شئونات بلاغت ارشادرابر آ حركت، متناسب با نظر عوام، احساس عامه و فهم جمهور انجام شود؛ تا موجب سركشي نظرها نشود و افكار را از قبول باز ندارد، بنابراين رساترين خطاب به جمهور مردم، خطابيست كه ظاهر و بسيط و سهل باشد؛ تا از فهم آن ناتويشاپيششند؛ همچنين خطاب بايد مختصر باشد تا موجب ملال نشود؛ نيز مجمل باشد تا از تفصيل غير ضروري نفرت نكنند.
ثالثاً:قرآن از احوال موجودات فقط در ارتباط با خالقشان بحث ميكند، يعني اين گه جد داحث مربوط به ذات آنها نيست. بدين اعتبار مهمترين موضوع از نظر قرآن، آن دسته ازاحوالموجوداتيست كه ناظر بر خالق كائنات باشد. اما علم و تكنيك خالق را در امور دخيل نميداند و از احوال عالم به طور مستقل و بالذات بحث ميكند. خطاب قرآن به همه ا وجود ست و ميزان فهم اكثريت را مراعات
— 290 —
ميكند تا صاحب معرفتي تحقيقي شوند. اما علم فقط با عالمان و دانشمندان سخن ميگويد و عوام را در نظر نميگيرد. لذا عوام همچنان مقلد ميمانند. به اين اعتبار اهمال و ابهام در تفصيلات علم و تكنيك، از نظر و شكوعامه و منفعت عمومي، اقدامي درست، و عين حكمت است.
رابعاً:قرآن كتابيست كه همه زمانها را روشنايي ميبخشد و همه انسانها را ارشاد ميكند. به اين اعتبار، به موجب بلاغت ارشاد، اك وَ لَا نبايد در خصوص مسیايلي كه بديهي ميدانند به مغالطه و خطا انداخت و به تنگنا كشيد. نبیايد بيدليل به تغيير چيزهايي پرداخت كه در نظر آنها خاص و مشهود و معروفاند. لذا اهمال و برخورد اجمال؛ يعنييزي كه از منظر مسئوليت اصلي براي اكثريت مردم لزومي ندارد لازم است. مسأله، بحث از ذات و ماهيت خورشيد نيست، اما سخن گفتن از وظيفهيي كه شامل روشنايي بخشيدن به جهان، مركزيت نظام آفرينش و محیور جهان بودن ميباشد، در واقیع بيیان عظمت قدرت خالق براي ل، متنعموميست.
نكته دوم: وَجَعَلْنَا الشَّمْسَ سِرَاجاً
سؤال:چرا خورشيد با عبارت "سراج" توصيف شده است؛ در حالي كه طبق نظر دانشمندان خورشيد تابع زمين نيست تا سراج آن باشد، بلكه خورشيد مركزيست كه زمين و سيارات تابع آن ميباشند.لت دارسخ:تعبير "سراج" اشاره است به چنين تصويري: عالم مانند يك كاخ است، و موجودات، مشتملات و تزيينات آن كاخ، و خورشيد نيز نورافكني الهيست كه به ساكنان اين كاخ روشنايي ميبخشد. تعبير "سراج" وسعت رحمتي افي باآوري ميكند كه از ربوبيت حضرت حق نشأت ميگيرد؛ و درجه انعام و احسان او را در متن رحمتاش خاطر نشان ميكند؛ نيز اعلانيست براي وحدانيت او در عظمت سلطنتاش، كه خورشيد بزرگي كه مشرى نِعْ را معبود خود قرار دادهاند در كاخ عالم، مأمور و خدمتكار مُسخريست كه نقش يك نورافكن را ايفا ميكند. آشكار است كه شيء جامدي كه نقش چراغ را ايفا ميكند به هيچ وجه شايستراده وت يعني معبود بودن نيست.
— 291 —
نكته سوم:مقاصد اساسي و عناصر اصلي مورد نظر قرآن شامل چهار مورد است:توحيد توأم با بندگي، رسالت، حشر، و عدالت. مسايل ديگر مورد بحث قرآن وسيلهيي براي رسيدن به اين مقاصدند.بدين اعتبارارد؛ داتي كه در وسيلهها صورت ميگيرد با قواعد مطرح در باب مذكور، سازگار نيست، زيراپرداختن به مسايل بيمعني، ما را از مقصد دور ميكند.لذا قرآن معجواه و ان در برخي مسايل مربوط به هستي، اهمال، ابهام يا اجمال دارد؛ همچنين بيشتر مخاطبان قرآن را عوام تشكيل ميدهند. طبقه عوام قادر به فهم بخشهاي ظريف و پيچيده حقايق الهي نيست. لذا حقايق مذكي بودنبايد با تمثيل و استفاده از بيان مجمل، به فهم آنان نزديك كرد. به همين دليل است كه قرآن به كرات از تمثيل استفاده ميكند، و در برخي مسايل كه در آينده روشن ميشوند نيز از اجمال بوط بهيبرد.
نكته چهارم:اين نكته توسط مترجم آورده نشده است.
نكته پنجم:اين نكته را نيز مؤلف محترم ذكر نكرده است.
قطره ششم:قرآن با كلامهاي ديگر قابل مقايسیه نيست. مناسبتي در بي ميپند وجود ندارد. آنچه به برتري، حُسن و جمال كلام قوت ميدهد برخلاف اديبان كه ميگويند فقط مقام است، چهار مورد ميباشد:متكلم، مخاطب، مقصد، و مقام.پس هرگاه خواستي به ميزان قوت كلامي پي ببري، مسأل، مخاطب، غايت و موضوع آن توجه كن. به نسبت درجه اين موارد، درجه و رتبه كلام دانسته ميشود.
براي نمونه، كلام مذكیور اگر امر يا نهي باشه ميدهن اراده و قدرت است لذا بسته به درجهيي كه دارد مضاعف ميشود. مثلًا فرماني كه با آيه
يَا اَرْضُ ابْلَعِى مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ اَقْلِعِى
نجا تج: ٤٤)
به آسمان و زمين داده شد، داراي اراده و قدرت برتر و قطعي بود، لذا بيدرنگ ابرهاي آسمان كنار ميروند و زمين نيز آبش را فرو ميكشد؛ به همين ترتيب زمين و آسمان فرمان آيهي
اِئْتِيَا طَوْعاً اَوْ كَرْهادنيا هفصلت: ١١)
را به اطاعت ميپذيرند، پس ميزان قوت اراده و قدرت موجود در آن فرمان و در نتيجه ميزان برتري كلام آشكار ميگردد، ليكن فرماني كه انسانها به
— 292 —
جامدات ميدهند به نسبت ضعف اوند، ت قدرت متكلم، تفاوتي با هذيانهاي خيالي و بيروح ندارد.
اعلم ايها العزيز!اسم تفضيلهايي مانند"اَعلَم، اكبر، ارحم و احسن"كه در اسما و صفات و افعال حضرت حق به كار ميروند ناقض توحيد نيستند، زيرا منظور، بيان برتري و تفضيل موصوفي بالد يك نحقيقي با امكاني عقلي بر موصوفي غير حقيقي و وهميست.
به همين ترتيب با عزت الهي هم منافاتي ندارد؛ چرا كه هدف، ايجاد موازنه و تطبيق بين صفات و احوال الهي، و صفات و افعال مخلوقات نيست، يعني مقصود، بعد از قرار دادن مؤسس ب در يك سطح، تفضيل يكي بر ديگري نيست تا نقصي براي صفات الهي باشد.
آري، كمال موجود در مصنوعات، سايهييست انعكاس يافته از كمال حضرت حق؛ لذا مصنوعات، حق مقايسه با صفات الهي را ندارند.
* * *
— 293 —
وليت، بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اعلم ايها العزيز!لفظ جلاله اللّٰهُ بر تمام صفات كماليه و معاني مندرج در اسماء الحسني دلالت التزامي دارد. دلالت ساير اسامي خاص فقط بر مسماي ر موييت و بر صفات دلالتي ندارند، زيرا صفات، جزء مسماهاي خود نيستند و در بينشان لزوم آشكاري هم وجود ندارد. به اين اعتبار نه تضمّناً بر صفات دلالت دارند نه التزاماً.؛ و ايفظ جلال، بالمطابقه بر ذات اقدس دلالت دارد. از آنجا كه ميان ذات اقدس و صیفات كماليه، لزوم بيّن هست پس بر صفات نيز دلالت التزامي دارد؛ همچنين عنوان الوهيت، وجود صفات كمالي را لازم ميدارد، لذا اللّٰهُ نيز كه اسِينَ واست ميبايست مستلزم آن صفات باشد. واژه اللّٰهُ بعد از نفي، توأم با صفات به ذهن خطور ميكند؛ بنابراين عبارت لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ به تعداد اسماء الحسني، متضمن كلام است. بدين اعتبار، كلام كلمه توحيد، با توجه به صفاشيء مبر آنها دلالت دارد، با آنكه يك كلام است، هزار كلام ميشود؛ مانند لَا خَالِقَ اِلَّا اللّٰه و لَا فَاطِرَ، لَا رَازِقَ، لَا قَيُّومَ اِلَّا اللّٰه و... بنابراين، شخص ذاكري كه ترقي كرده است هنگام بيان كلام فوق، دارد.قع هزاران كلام را بيان ميدارد.
اعلم ايها العزيز!مادام كه ميداني هرچيزي از اللّٰهُ است و به آن اذعان داري؛ پس هر چيز مفيد يا مُضري را بايد بار همه و حُسن رضا بپذيري؛ در غير اين صورت در غفلت سقوط اجباري ميكني. به همين دليل، اسباب ظاهري وضع گرديده و بر چشمها پرده غفلت كشيده شده است. آن بخش از حوادث عالم كه با هوي و هوس انسان مخالف است از بخش موافق بيشتر است.و جدي،احب هوي
— 294 —
اسباب ظاهري را ببيند و از مسبب الاسباب غفلت نكند تمام اعتراضاتاش را متوجه اللّٰهُ خواهد كرد.
اعلم ايها العزيز!دعاها سه قسم اند:
قسم اول:دعاهاي قولي كه انتجليات زبان خود به جا ميآورد. حيواناتي كه داراي صوت و صدا هستند نيز مثلًا هنگام گرسنگي به زبان خويش صداهايي ايجاد ميكنند كه آنها هم دعاهاي قولي بهشمار ميروند.
قسم دوم:دعاهاي احتياجيست كه خاص گياهان و درختها بودهبه تماوصاً در فصل بهار توسط آنها با زبان نياز مطرح ميشوند.
قسم سوم:دعاهاي استعداديست؛ و در موجوداتي احساس ميشود كه تحول و تكامل از شئوناتشان است.آري، همه چيز همچنان كه تسبيح حضرت حق را ميگويند با زبان و نياز و استعد همين نيز به محضر خدا دعا ميكنند.
اعلم ايها العزيز!هسته پيش از درخت شدن، تخم پيش از پرنده شدن، و دانه پيش از خوشه شدن در ميان هزاران امكان و احتمال، و با داشتن قابليت پذيرش هزاران شكل و صورت، از ميان همه راهها و احتمالهاي كقل و قوج، بيرون ميآيند و به سوي وضعيتي كه نتيجهيي درست و مستقيم در پي دارد هدايت ميشوند. از اين موضوع دانسته ميشود كه هستهها و دانهها و تخمهاي ياد شده از اول تحت تربيت و تدوير و تدبيداست كم الغيوب بودهاند. گويي هر يك از آنها تذكره كوچك استنساخ شدهيي از كتابهاي قدرت (الهي)، فهرستي اخذ شده از علم ازلي، يا احكام و قواعدي نوشته شده از كتابهايا بيان هستند.
اعلم ايها العزيز!شخص مؤمن با معناي حرفي به عالم نگاه ميكند، يعني با صفت خادم و وسيله غير به كائنات مينگرد. اما كافر كائنات را با معناي اسمي ميبيند، يعني به شكل "اربابي" مستقل به آن نظر ميكند. بدين اعتبار هر مصنوعي دو وجهلاصه ا وجهي كه عبارت از ذات و صفاتاش است؛ و وجه ديگر ناظر است بر صانع و تجليات اسماء الحسني در او.
— 295 —
دايره وجه دوم گستردهتر، و از نظر معنا كاملتر است، زيرا د را ا به مقدار يك حرف (آن هم از وجهي) بر ذات خود دلالت ميكند، اما بر كاتباش از وجوه متعددي دلالت دارد و او را براي بينندگان تعريف و توصيف ميكند.
به همين صورت، مصنوعي كه از كتاب قدرت ازليلذت به يك وجه و به اندازه جرم خود بر خويش دلالت ميكند، اما دلالتاش بر نقاش ازلي از وجوه بسيار متعدديست. او براساس اسماي تجلي يافته بر وجودش، قصيده مفصلي ميسرايد. اين از قواعد ثابتي است كه "معناي حرفي نميتواند شناسي عليه احكام قصدي شود. نيز نميتوان روي ظرافتهاي آن معناي حرفي دقيق شد، اما معناي اسمي ميتواند محل هر حكم صادق يا كاذبي شود." بنا بر اين سرّ است كه احكام مربوط به كائنات در آثار فلاسفهيي كه با معناي اسمي به زنده ظر ميكنند، در نفس الامر از تار عنكبوت ضعيفترند، اما در ظاهر محكم ديده ميشوند.
اهل كلام در مسايل فلسفي و علوم كونيه، با معناي حرفي، و براي استدلال، با نظر تبعي مينگرند. حتي سراج بودن خورشيد، گهواره بودن زمين، و اوتاد بودن جبال، براي قطرات ادعاهاي اهل كلام كافيست. حتي رأي اهل كلام پس از آنكه با حس عمومي و شناخت عامه مطابق شد حتي با فرض مطابق نبودن با واقع، به ادعاي آنان ضرري نميزند و مستحق تكذيب هم نيست. اين است كه نظر كرد كلام در مسايل فلسفي سست و ضعيف ديده ميشود، ليكن در مسايل الهي محكمتر از آهن است.
اعلم ايها العزيز!اين فضل حضرت حق است كه گناهكاران را ميبخشد وو در انها را عذاب دهد عدل است. آري، كسي كه زهر مينوشد، نظر به عادت الله، شايسته بيماري و مرگ ميشود. او اگر بيمار شود، اين عدل است، زيرا مجازاتاش را تحمل ميكند؛ در صورتي كه بيمار نشود از فضل را براهرهمند ميشود. ميان معصيت و عذاب مناسبت محكمي وجود دارد. حتي اهل اعتزال در خصوص معصيت با عدول از راه راست، معصيت و شر را به خدا نسبت نميدهند ولي معتقدند عذابي كه متوجه معصيت باشد واجب است. اين كه شرّ مستلزم عذاب است
— 296 —
اعلم ايها العزيز!انسان مأخوذ از نسيان است لذا به آن مبتلا ميباشد. بدترين نوع نسيان هم فراموشي نفس است، ليكن فراموش كردن نفس در ز و تكلمت و تلاش و تفكر يعني ندادن كاري به آن، ضلالت و گمراهيست. ولي فراموش كردن نفس بعد از انجام خدمت، و هنگامي كه پاداشها پرداخت ميشود، كمال است. به اين اعتباا بر مضلال و اهل كمال در نسيان و يادآوري، عكس هم هستند. فرد گمراه در انجام كار و به جا آوردن عبادت، سر را بالا ميگيرد و دچار تفرعن ميشود، اما در زمان پاداش، و توزيع سود حتي از ذرهيي گذشت نميكند. اهل كمالي كه نفس خويش ا ميگوموش كردهاند در زمان تلاش و تفكر و سلوك پيش از هر چيز نفس خود را پيش ميرانند، اما هنگام نتيجه و فايده و منفعت نفس را فراموش نموده، و آن را در عقبترياش "اشممكن قرار ميدهند.
اعلم ايها العزيز!در عبادات مؤمنان، دعاهايي كه با هم بهجا ميآورند، نمازهايي كه به جماعت اقامه ميكنند و در ساير عبادتهايشان راز بزرگي نهفته است؛ و آن راز اين است كه هر فرد، ثوابي را كه از جمله هر ب ميكند بسيار بيشتر از ثوابيست كه از عبادت فردي خود بهدست ميآورد. هر فرد مؤمن براي ديگران دعا ميكند، شفيع آنها ميشود، و بر نيكي آنها گواهي ميدهد، بهويژه در خصوص پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام... به همين ترتيب هرن چهارؤمن از سعادتمندي دوستاناش خوشحال شده و خود نامزد بندگي خلاق كائنات و سعادت ابدي ميگردد.
اين تعاون معنوي و برتر ی كه در سايه جماعتها و در بين مؤمنان حاصیل به هی ياري و كمك به يكديگر، بر عهده گرفتن خلافت (الهي) و بهرهمندي از امانت (مقدس) موجب شده است كه انسان در بين مخلوقات، عنوان "مُكرّم" را كسب نمايد.
اعلم ايها العزيز!كسي كه از چيزي دور است، نميتواندد تمام مانند كسي كه نزديك است ببيند. هر قدر هم كه باهوش باشد اگر با فرد دوم درخصوص حالات آن شيء دچار اختلاف شوند، سخن فرد نزديكتر اعتبار خواهد داشت؛ بنابراين فيلسوفان اروپايي چنان در ماديات غوطهور شدهاند كه از حقايق ايمان و ان براي
— 297 —
قرآن فاصله بسيار زيادي گرفتهاند. اطلاع و آگاهي بزرگترين فيلسوف آنها از حقايق اسلامي حتي به اندازه دانستههاي يك فرد عامياي كه از نزديك واقف بر حقايق اسلاميست نميباشد. من چنين ميبينم و نفس الامر نيز مشاهدات سعي وتأييد ميكند؛ پس نميتوان گفت فيلسوفاني كه مسايل علمي مانند رعد و برق و بخار را كشف كردهاند، اسرار حق و انوار قرآن را هم ميتوانند كشف كنند، زيرا عقل او در چشماش است. چشم ني:اَنواند هر آنچه را قلب و روح ميبينند ببيند؛ چرا كه در قلبهايشان جاني نمانده است. غفلت، آن قلبها را در باتلاق طبيعت پوسانده است.
اعلم ايها العزيز!نظر به اين كه نعمتهاي عامي مانند سان وجیصر و هوا و آب مهمتر و قيمتيتر هستند، به مراتب بيش از نعمتهاي شخصي نيز شايسته شكر و سپاس هستند.
بنابراين قدرنشناسي و عدم سپاسگزاري در خصوص نعمتهايد انجاذكور، بزرگترين كفیران نعمت بهشمار ميرود. در چنين وضع و حالي، اگر برخي انسانها به سبب نعمتهاي مخصوص به خودشان خدا را شكر هم كنند ولي انگار اين نعمتهاي عمومي شامل حالشان نشده كه حتي به آنها فكر هم نميكنند. در حالي كهبيد پوسن نعمت، نعمتهاي دائمي و فراگير هستند؛ همچنان كه عموميت دليل كمال و اهميت است، دوام نيز بر والايي و ارزشمند بودن دلالت ميكند.
اعلم ايها العزيز!حكمتهايي كه خصوصاًبرخي آيات قرآن معجز البيان را لازم ميدارند، تكرار برخي دعاها و اذكار را هم اقتضا دارند، زيرا قرآن همانگونه كه كتاب حقيقت و شريعت، و حكمت و معرفت است،يرا حُذكر و دعا و دعوت نيز ميباشد. تكرار در دعا، تذكار در ذكر، و تأكيد در دعوت لازم است.
اعلم ايها العزيز!يكي از مزاياي عالي قرآن اين است كه بعد از بحثهاي مربوط به كثرت، يادآوريهیاي وعلم اي مينويسید. پس از تفصيل به اجمیال ميپردازد. پس از بحثهاي جزيي، قواعد ربوبيت مطلق و نواميس صفات كمالي را به صورت فشرده بيان ميكند. فوايد اين نوع مطالبِ مجمل و فشرده در پايان
— 298 —
آيات، اين است كه حكم نتيجشته بایات مطرح شده در ميانه آيات را دارند؛ يا ميتوان گفت علت واقع ميشوند تا ذهن شنونده با جزييات مطرح شده در آيات مشغول شده، عظمت مرتبه الوهيت مطلق را فراموش نكند و در عبوديت فكرياش خللي ايجاد نشود.
اعلم ايها العزيز! همت اوليا، امدادصحيفهيض رسانيهايشان با افعال معنوي خود، دعاي حالي يا فعليست. هادي، مُغيث و معين قطعاً خداست. اما انسان داراي چنان لطيفه و حالتيست كه هر چه به زن قرآن درخواست كند (حتي اگر فاسق هم باشد) حضرت حق به حرمت آن لطيفه، مطلوباش را ادا خواهد كرد. لطيفه مذكور از فاصله بسيار دوري بر من نمايان شد اما من نتوانستم آن را تشخيص دهتند ی اعلم ايها العزيز!بين احوال گذشته كه داخل در شمول علم و يقين است و احوال آينده كه زير پرده شك و ترديد قرار دارد مقايسهيي كن:
خود را در ميان سلسله نسبات، در جاي يكي از پدربزرگها فرض كن و بنشين. به ابشر راديش كه آيا در بين نياكانات كه وارد كاروان موجودات ماضي شدهاند و اولاد و احفادت كه هنوز در رحم آيندهاند و يكي پس از ديگري پا به عرصه وجود ميگذارند، تفاوتي هست؟ خوب نگاه كن! همچنان كه قسم اول با علم و اتقان، مصنوع صانعاند، قسم دوم نيز عيناً ند، بخهمان صانع خواهند بود. هر دو گروه تحت مشاهده و آگاهي صانعاند. بدين اعتبار زنده كردن نياكانات براي بازگرداندن آنها، عجيبتر از به وجود آوردن فرزندانات نيست. حتي از اً بايهتر است. از اين مقايسه دانسته شد كه حوادث گذشته، معجزههايي هستند كه بر قادر بودن صانع بر همه امكانات آينده گواهي ميدهند.
آري، موجودات و اجرامي كه در بوستان كائنات ديده ميشوند چيزهاي خارقُ العار زمانستند كه گواهي ميدهند خالقشان بر انجام هر كاري توانا و به هر چيزي داناست.
به همين ترتيب نباتات و حيوانات نيز با همه انواع و افراد خود صنعت خارقُ العادهيي هستند كه گواهي ميدهند خالقشان بر انجام هر كاري قادر است؛ آري،
#299ر اين ن كه ذرهها و خورشيدها با قدرت حضرت حق نسبت مساوي دارند، انتشار برگ درختان با رستاخيز بشر نيز مساويست. اين امر با احياي برگهاي پوسيده و از بين رفته درختان براي بازگرداندن آنها نيز تفاوتي ندارد.
رهانيسيها العزيز!قرآن معجز البيان موضوع احياي زمين و عنصر خاك را در مقياسي وسيع تكرار نموده و نظرها را به آن جلب ميكند، لذا قطرهيي از فيض الات اشتين بر قلبام الهام شد: همچنان كه زمين قلب عالم است عنصر خاك نيز قلب زمين است. نزديكترين راه نيز براي رساندن انسان به مقاصدي چون تواضع و فروتني، خاك است. حتي ميتوان گفت خاك، راهيست كه از آسمانهاي رفيع به آفريننده سماوات نشد، و است، زيرا در كائنات، خاك مناسبترين محل براي تجلي ربوبيت، فعاليت قیدرت، مقیر خلافت، و تجلي اسمهاي حي قيیوم است؛ همچنان كه عرش رحمت بر آب استوار است، عرش حيات و احيا نيز روي خاك است. خاك براي تجليات و جلوهها عاليترين آينه است. آري، آينه شي كظريف و قدر لطيف باشد به همان نسبت صورتاش را واضح نشان ميدهد. آينهي شيء نوراني و لطيف هر قدر كثيف (غير شفاف) باشد به همان نسبت جلوههاي اسما را با جلا نشان ميدهد. مثلًا دراد خودهوا، فقط نور ضعيف خورشيد ديده ميشود. اگر خورشيد در آينه آب، با نورش هم ديده شود رنگهاي هفتگانهاش قابل مشاهده نيست. ليكن آينه خاك، رنگ گلها و رنگهاي هفتگانه در نور خورشيد را نشان ميدهد. ح مگير،يف اَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ مِنْ رَبِّهِ وَ هُوَ سَاجِدٌ بر همين سرّ اشاره دارد و بر آن گواهي ميدهد.پس دوست من! از خاك و تبعجز و ن به خاك، از قبر و وارد شدن و آرميدن در آن وحشت نكن!
اعلم ايها العزيز!عقلام هنگام پيادهروي گاه با قلبام رفيق ميشود. قلب چيزي را كه با ذوق يافته به عقل ميدهد. عقل طبق عادت هميشگي موضوع مطرح تمثيلي به شكل برهان بيان ميكند. مثلًا فاطیر حكيم همچنیان كه از كائنیات بينهايت دور است، قربيت بيانتهايي نيز به آن دارد. آري، همچنان كه با علم وراز نكخود در باطنترين باطنها حضور دارد، در فوقترين فوقها هم هست. همانطور كه داخل چيزي نيست از هيچ چيزي هم خارج نيست. به موجودات
— 300 —
روي زمين كه از آثار رحمتاش برخوردار هستند بنگر تا كمي بر راز ياد شده وور را ي. مثلًا صانعي كه دو چيز را در آن واحد خلق ميكند، دو چيزي كه يكي در زمين و ديگري در آسمان است، يا يكي در شرق و آن ديگري در غرب قرار داها و فيد به اندازه فاصله آن دو چيز، دور باشد. همين طور از آن نظر كه قيوم همه چيزهاست، داراي قربيتي نزديكتر از نفس هر چيز به خودش است. اين سرّ، از خصايص دايره وجوب، تجرد و اطلاق ميباشد؛ و مباينت لازمه بين ماهيت فاعل اصلي و منفعل ی كه ظليست ی وجیود داو خوشيلًا خورشيد چون قيوم تمثالهاي خود است قربيت فوق العادهيي به آنها دارد. به ميزان فاصله موجود بين ظل و سايه در آينه و اصلاي كه در آسمان استش، ماندور است و بُعديت دارد.
* * *
— 301 —
ضميمه شعله
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اعلم ايها العزيز!هيچ چيز نميتواند از نوري كه تمام كائنات را احاطه كرده است پنهان بماند. نيز، چيزي نميتواند ازبِّحُ قدرتي لايتناهي بيرون بماند؛ چون در آن صورت تناهيِ لايتناهي لازم ميآيد. به همين ترتيب حكمت الهي به هر چيزي نسبت به ارزشي كه دارد فيض ميرساند. هر كس بر اساس پيمانه خود ميتواند از دريا آبير حقيت كند؛ همينطور توجه مقدّر قدير حكيم به بزرگ، مانع توجه او به كوچك نميشود. بزرگترين يا كوچكترين شيء يا نوع نيز نميتوانند حتي فردي از افراد خود را در بربار اسر فراگيري كه ظاهر و باطن است و از ماده مجرد، پنهان كنند. شيئي كه كوچك است به نسبت صنعتي كه محل و مظهر اوست بزرگ ميشود، لذا نوعهاي اشياي كوُوَّةَرگ ميشوند؛ همينطور عظمت مطلق به هيچ وجه مشاركت را نميپذيرد. از آثار جود مطلق ی كه با سهولت مطلیق، سرعت خیارق العاده، اتقیاني معجیزه آسا و با نظم و ترتيب جاريست ی دانسته ميشود كه ريزترين موجودات مانند ميكروب، يود و ندات هوايي، آبي و خاكيِ كوچكتر از آن، زميني را كه گمان ميرود خاليست پر كردهاند.
اعلم ايها العزيز!اگر قربيت نفسات نسبت به تو موجب ميشود آن را دوست بداري، (به طور طبيعي) بايد محبتات به خالق بيشتر باشد، زيرا او از نفس نيز به ول اكريكتر است. تمام آنچه در وجودت پنهان است و انديشه و اختيارت از ادراك آنها عاجزند، تحت نظر و آگاهي خالق است.
— 302 —
اعلم ايها العزيز!در عالم تصادف نيست. مخصوصاً در فصل بهار، در باغ كره زمِكَ الي برگها و گلهاي شاخه درختان، و بر سنبله آنچیه كاشته شده، بلبلهاي حكمت، نغمه سرايي و آيات حكمت را ترنم ميكنند، اگر صداي آنها با گوش ايمان و چشلباس خت شنيده و ديده شود، شياطين معتقد به تصادف نيز قبول ميكنند و سرگشته و واله ميشوند.
اعلم ايها العزيز!اگر با توحيد، تمام موجودات را به واحد احد نسبت ندهي، به ناچار بايد به خداياني به تعداد تجليات الهي در همه افرش يابيل شوي. آري، اگر چشم بر خورشيد ببندي و ارتباطاش را با تمثالهاي آن قطع كني بايد به عدد چيزهايي كه در تمثالهاي خورشيد منعكس ميگردند خورشيد واقعي قبول داشته باشي.
اعلم ايها العزيجود ندي از برخي لحاظ روانه فنا شدي، در علم و مشهود و معلوم خالق رحمان باقي ميماني كه اين براي بقاي تو كافيست.
هر چيز را بايد به صاحب حقيقياش بدهي و به او اسنادش كني. زمان گرفتن نيز به نام او بش معتق آسوده شوي؛ در غير اين صورت مجبور و ناچار خواهي شد براي وجود دادن به تمام اشيا و تأمين نظم و ترتيبشان، تعداد زيادي از خدايان را قبول كني.
* * *
— 303 —
نقطه
مِنْ نُورِ مَعْرِفَةِ ا است بجَلَّ جَلاَلُهُ
(بخشي از يك رساله كه چهل و پنج سال پيش تأليف شده است.)
افاده مرام
اگر وارد باغي شوم بهترين (ميوه) را انتخاب ميكنم؛ حتي از زحمت چيدن آن هم خوشحال خواهم شد؛ (اما) با ديدن ميوه پلاسيده و كال هم ميگوييرسد. ذْ مَا صَفَا ؛ آرزو ميكنم مخاطبانام نيز همين طور باشند.
ميگويند: سخنانات خوب فهميده نميشوند.
ميدانم كه گاه از بالاي مناره و گاه از عمق چاه سخن ميگويم؛ چه رفت ذر حقايق ظهور يافته چنيناند. متكلم در "شعاعها" و اين كتاب، قلب ناتوانام است. مخاطب، نفس سركشام؛ و شنونده، يك ژاپني جستجوگر حقيقت. مطالعه كننده بايد اين را بداند. معرفت النبي را كه ب تحسينت براي غايت الغايات يعني معرفتُ الله، در "شعاعها" مقداري بيان كردهايم. در اين رساله فقط به چهار برهان بزرگ از براهين بيشمار توحيد كه مقصود بالذات است اشاره ميكنيم؛ همچنين براي جمع نت مطلقي با حدس قلبي به برخي دلايل وجود فرشتگان و رستاخيز اشارهيي نموده، لمعاتي از چهار ركن اركان ششگانه ايمان را با فهم قاصرم نشان ميدهم.
امَنْتُ بِاللّٰه وَ مَلئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْاٰخِرِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ نيستنِ مِنَ اللّٰه تَعَالى وَ الْبَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰه وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه
سعيد نورسي
*ايهها#304
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلى مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِيست و مقصود و مطلوبمان
اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ
(آل عمران: ٢؛ بقره: ٢٥٥)
است.
چهار برهان كلي از براهين لايتناهي موضوع را به شرح زير بيان ميكنيم:
برهان نخست؛محم كرد"؛هِ الصَّلاةُ و السّلام است. اين برهان تابان در كتاب "شعاعها" درخشيده، و براي روشن كردن ادعاي ما، آينهيي نورانيست.
برهان دوم؛كائنات است كه كتاب كبير و انسان اكبر ميباشد.
برهان سوم؛كلام اقدس يعني كتاب معجز البيان است.
برها،" حشرم:فطرت ذيشعوري كه وجدان ناميده ميشود نقطه وصل عوالم غيب و شهادت بوده، و ملتقاي سياراتي كه از دو عالم وارد يكديگر ميشوند. آري، فطرت و وجدان دريچهيي بهسويس گفتاست. دريچهيي كه پرتو ايمان را منتشر ميسازد.
برهیان نخسیت: "حقيقت محمديه"است كه مجهز به رسالت و اسلاميت ميباشد و شهادت مجموع پيامبران را در بردارد؛ شهادتي" ميشو نقطه رسالت، حاوي سرّ معظمترين اجماع و واسعترين تواتر است؛ و از بُعد اسلاميت حامل روح و تصديق همه اديان آسماني مستند به وحي است، لذا با اقوالي كه مورد تأييد و گواهي تمام انبيا، اديان، و معجزاتاش ميباشد وجود و وحدت صانع را بجودات،نشان ميدهد. معلوم ميشود در اين دعوي، نوري را به نمايندگي از همه افاضل متحد بشر بروز ميدهد. آيا ممكن است حقيقتي كه چشمي بزرگ، عميق، با افق ديدي طولاني، صیاف و زلال، قاطیع، و حقيقت آشینا كه از چنين تأييد و تصديقهايي برخورداري از دن را ميبيند، حقيقت نباشد؟
— 305 —
برهان دوم:كتاب كائنات است. همه حروف و نقطههیاي اين كتاب، به صورت فیردي يا تركيبي با زبیان خیاص خیود در وجیود و وحیدت ذات ذوالجیلال
وَإِن مِّن شَعم حقيِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
را تلاوت ميكنند. جميع ذرات كائنات، تك تك، درحالي كه با ذات و صفات و ساير وجوه خود در ميان امكانات بيشمار مترددند، ناگهان جهتي را دنبال ميكنند، متصف به صفت معيني شده، يا از كيفيتي خاص برخوردار ميشونمعي وجمتهاي حيرت انگيزي نتيجه ميدهند؛ لذا مصباح ايمان را روشنايي ميدهند، كه در لطيفه رباني به عنوان نمونه عوالم غيبيِ گواهي دهنده، وجوب وجود صانع را اعلام ميدارد. آري، هر ذره، مانند نقش هم ميك سرباز در نفس خود، در گروهان، گردان، هنگ و لشكرش دارد؛ شخصاً به جهت امكانهاي ذات و صفات، و كيفيت خويش، وجود صانع را اعلام ميكند؛ به همين ترتيب، هر ذره، در هر مقام و نسبت و دايرهيي از تركيبات شبكهييِ گستمحيط حنده كائنات، كه مشابه تصیاوير متداخل هستند، از جريان عمومي متوازن هستي محافظت ميكند؛ پس هر ذرهيي، در هیر نسبت و گیروهي كه باشد نقش جداگانهيي را ايفا ميكند، حكمت را نتيجه داده، قصد و حكمت صانع را اظهار ميدارلا داريات وجود و وحدت را قرائت ميكند؛ از همين رو براهين صانع ذوالجلال به مراتب بيش از ذرات است. معلوم ميشود اَلطُّرُقُ اِلَى اللّٰه بِعَدَدِ اَنْفَاسِ الْخَلَائِقِ حقيقت است، مبالغه نيست و حتي ناقص ميباشد.
مواجهچرا هر كسي نميتواند (خداوند را) با عقل خويش ببيند؟
پاسخ:به دليل كمال ظهور او و اين كه ضدي ندارد.
تَأَمَّلْ سُطُورَ الْكَائِنَاتِ فَاِنَّهَا * مرتبهْلَمَلَأِ الْاَعْلى اِلَيْكَ رَسَائِلُ
يعني "به سطور سلسله رخدادهايي كه نقاش ازل در ابعاد گسترده صفحه عالم نگاشته است با نظر حكمت بنگر، و با انديشه حقيقت بياويز؛ تا سلسله رسايلاست.
ز ملأ اعلي امتداد يافتهاند، تو را به اعلا عليين توحيد بركشند."
در هيأت مجموعه اين كتاب، چنان نظام درخشاني وجود دارد كه ناظماش چون خورشيد در آن تجلي ميكند. در تأليف كتاب كائنات كه هر كلمه و
— 306 —
حرفا كه صزه قدرت (الهي)ست ی چنان اعجازي وجود دارد كه اگر هر يك از اسباب و علل طبيعي بر فرض محال فاعل مقتدر و مختاري باشند، باز هم در كمال عجز و ناتواني در برابر آن اعجمواجه ه كرده
سُبْحَانَكَ لَا قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(بقره:٣٢)
خواهند گفت. هر كلمه اين كتاب با تمام كلمات ديگرش مناسبت دارد؛ و هر حرفاش، مخصوصاً حرف ذيحياتاش، وجهي رو انعامم جملهها دارد و چشمي ناظر بر آنها. اين كتاب داراي شبكه تساند نظمي مضاعف است؛ طوري كه براي ايجاد يك نقطه در جاي خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه بتواقام حرم كائنات را ايجاد كند. به سخن ديگرآفريننده چشم يك پشه همان كسيست كه خورشيد را خلق كرده است. همان كسي كه معده ساس را تنظيم ميكند منظومه شمسي را هم تنظيم كرده است.در صفحه نهم رساله "سنوحات،" به سرّمندان مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ
(لقمان:٢٨)
مراجعه كن. به زنبور عسل نگاه كن كه كلمه كوچكي از اين كتاب است. ببين كه شهد شهادت چگونه الوهين آن معجزه قدرت جاريست. يا به يك موجود ميكروسكپي كه نقطهيي از اين كتاب است و بعد از آن كه چندين مرتبه بزرگتر شد ديده ميشود توجه كن! و ببين كه چگونه مثال مُصغر، حيرت انگيز و اعجاز از كليائنات است؛ همچنان كه سوره "يس،" در صورت لفظ يس نوشته شده، و نقطه جامع موجز و سليسيست. كاتب آن همان كسيست كه تمام كائنات را كتابت كرده است. اگنان نيانه بنگري محال اندر محال خواهي دانست كه دستگاه دقيق و بديع الهيِ زير صورت اين حيوان و موجود ريز، محصول عامل بسيط و جامدي باشد كه كور و بيادراك است و مجاري و محركهايش تحديد نشده و امكاناتاش اولويتي نيافتهاند.
اگر اندازعتقادي داشته باشي كه هر ذرهيي از ادراك حكما، حكمت اطبا، و سياست حكام برخوردار است و با ساير ذرات، بيواسطه مرتبط ميباشد، ممكن است بتواني نفس خويش را فريب داده، امر محال پيشين را هم قبول كني. اين در حاليست كه در دستگاه جاندار ياد و ميكنان معجزه قدرت، و چنان حكمت خارق العادهيي وجود دارد كه منحصراً ميتواند صنعت صانعي باشد كه همه
— 307 —
كائنات را آفريده و شئوناتاش را ايجاد و تنظيم نموده است؛ در غير اين صورت با ترديدهاي امكان بسيط، كور و اين دقدمي نميتواند بردارد و نميتواند از اسباب طبيعي باشد. مخصوصاً بر خرطوم اجتمیاع قوهي جاذبه و قوه دافعهي جزء لايتجزا ی كه در حكم اس الاساس آن اسباب طبيعيست ی مُهر محاشيد اس دارد. ليكن مجاز است اموري مانند جذب و دفع و حركت و قوا ی كه اساس هر چيز پنداشته شدهاند ی اسمي براي هر يك از قوانين الهي باشند، اما به شرطي آنها را قانون ميدانيم كه از قاعده بودن به طبيعرا كه ، از ذهني بودن به بيروني بودن، از اعتباري بودن به حقيقي بودن، و از وسيله بودن به مؤثر بودن عبور نكنند.
سؤال: چرا از ازلي بودن ماده و از حركات ذرات، احتمال امور باطلي مانند تشكل انواعه تو مميشود؟
پاسخ:براي آنكه فرد درصدد اقناع نفس خويش از طريق چيز ديگر بر ميآيد؛ پس، با نظري تبعي اساس فاسد امور مذكور را درك نميكند و اين منشأ موضوع ياد شده اسكم خط به قصد و بالذات براي اقناع نفس خود متوجه آن شود بر محال بودن و معقول نبودناش حكم خواهد نمود. اگر بر فرض آن را قبول هم بكند بر اثر اضطرار حاصل از تغافل از صانع خواهد بود. ضلالت چهقدر عجيب است. چگونه همين طي كه ازليت را به عنوان ويژگي لازم و ضروري ذات ذوالجلال، و ايجاد را كه خاص اوست، نميتواند در ذهن خود جاي دهد آن را به ذرات نامتناهي و اشياي ناهمان زسبت ميدهد.
آري، مشهور است كه هلال عيد را رصد ميكردهاند؛ كسي چيزي نميديد؛ در همين حال پيرمردي قسم خورد كه هلال ماه را مشاهده كرده است. در حالي كه مصنوع يد تاب خوردهاش را ميديده است. مژه كجا ماه كجا؟ حركات ذرات كجا سبب تشكيل انواع كجا؟
انسان فطرتاً مُكرم است لذا حق را جستجو ميكند. البته گاه باطل را مييابد و به خيال آنكه ح.
#267افته آن را در آغوش ميكشد. در حال كند و كاو حقيقت، به ناگاه و بياختيار ضلالت بر سرش آوار ميشود؛ و با فرض حقيقت بودن چون جامهيي آن را بر تن ميكند.
— 308 —
سؤال: منظور از طبيعت و قوانين و قوا چيسمع و برخي خود را با اين چيزها فريب ميدهند؟
پاسخ:طبيعت، شريعت كبراي الهيست كه به افعال اعضا و عناصر پيكر آفرينش ی كه عالم شهادت خوانده ميشود ی نظم ميدهد و بين آنها پيوند برقرار ميكند. همچناشريعت فطريست كه سنت الله و طبيعت ناميده ميشود و عبارت است از ماحصل و مجموع قوانين اعتباري جاري در آفرينش كائنات. منظور از قوا، احكام همين شريعت ميباشمژه سپمنظور از قوانين هم مسايل شريعت است، ليكن وهم و خيال با استناد به استمیرار هميشگي احكام شريعت، تسلط يافته، فشار ميآورد و اين طبيعت هوائيه، تجسم و استقرار يافته و از موجود خارجي و خيال، صوَيهَاقت به خود ميگيرد. آنگاه از استعداد بيحاصل نفوسي كه آنها را به صورت حقيقت ميبينند يا نشان ميدهند، تلقي فاعل مؤثر كسب ميكند؛ در حالي كه طبيعت كور و بيادراك، براي آنكد، كسيرا اقناع كند، توسط انديشه پسینديده شود، و با نظیر حقيقت، مأنوس گردد، فاقد هر گونه ملايمت و مناسبتيست؛ و اصلًا قابليت آن را ندارد كه مصدر امور واقع شود؛ لذا براساس اضطراري نجات فاً از فرض نفي صانع استخراج شده است، صدور آثار باهرهي قدرت ازلي را كه افكار را به شگفتي وا ميدارد با خيال پردازي به طبيعت منتسب ميكنند.
در صورتي كه طبيعت، ماعلم مثاليست، طبع كننده نيست؛ نقش است، نقاش نيست؛ قابل است، فاعل نيست؛ مسطر است، مصدر نيست؛ نظام است، ناظم نيست؛ قانون است، قدرت نيست؛ شريعت اراديست، حقيقت خارجي نيست. كاملي مرد بيست سالهيي را تصور كن كه به يكباره به دنيا آمده، و وارد كاخ باشكوهي در جايي دنج و بيسر و صدا شود كه با آثار محتشم و صنايع نفيس تزييناش كردهاند؛ فرض قطعي او هم اين باشد كه كاخ با همه وسايل و تزييناتاش اثر هيچ فاعل خارجي نيست. اين مرد وقد شد.جستجوي عامل ايجاد وسايل منظم و دقيق كاخ بر ميآيد كتاب جامعي شامل قوانين تنظيم امور مييابد. چون كتاب مذكور را بازتاب دهنده فهم و ادراك ميبيند،اقد اد فاعل و علتي اضطراري تلقي
— 309 —
ميكند؛ به همين ترتيب گمراهان به دليل غفلت از صانع ذوالجلال، خود را با طبيعت كه علت اضطراري، نامعقول و نامتناسبيست فريب ميدهند.
شريعت الهيدو قسماسته كه مسم نخست؛شريعتيست برآمده از صفت كلام كه تنظيم كننده افعال اختياري بشر ميباشد.
قسم دوم؛شريعت فطري كه از صفت اراده نشأت ميگيرد و اوامر تك وضع كاميده ميشود. اين نوع شريعت عبارت از ماحصل قوانين و عادات الله جاري در سراسر كائنات است؛ همچنان كه شريعت نوع اول، عبارت از قوانين عقليست؛ شريعت دوم موسوم به طبيعت نيز عبارت از مجموعه قوانين اعتباري ميباشد. اين نوع شريرا دريك تأثير و ايجاد از خواص صفت قدرت نميباشد.
پيشتر در بيان سرّ توحيد گفته بوديم كه هر چيز به چيز ديگري وابسته است. هيچ چيز بدون در نظر گرفتن چيزهاي ديگر ايجاد نميشود. آفرينند نبودنيز، همه چيزهاي ديگر را نيز آفريده است. پس ضروريست كه ايجاد كننده يك چيز، واحد، احد، فرد و صمد باشد.
اسباب و عوامل طبيعي مورد اشاره اهل ضدازند.هم متعدد، هم كور و هم از يكديگر بيخبرند؛ اين عوامل به دستان تصادف اعمي (نابينا) و اتفاق اعورا (يك چشم) داده شده است.
قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِِيمِ
َلْعَبُونَ
(انعام: ٩١)
خلاصه:اعجاز مشهود در نظم و ترتيب و انتظام و تأليف كتیاب كبير كائنیات ی كه برهان دوم ما ميباشد ی به درخشنده شود.شيد نشان ميدهد كه آثار يك قدرت نامتناهي، علم لايتناهي و ارادهيي ازلي هستند.
سؤال: نظم و نظام تام، چگونه ثابت ميشود؟
پاسخ:علوم اكوان كه در حكم حواس و جواسيس نوع بشر ميباشند، با استقراي تام نظام مذكور را كشف كردهاند، زيريست از مربوط به هر يك از انواع، يا شكل گرفته يا قابليت شكل گيري را دارد. هر علمي برحسب قاعده كلياش، نظم و انتظام موجود در نوع خود را نشان ميدهد، زيرا هر علمي عبارت از اصول بيترد كليست. معلوم ميشود نظر شخص اگر محيط بر نظام نباشد بهواسطه جواسيس
— 310 —
علوم ميبيند كه انسان اكبر مانند انسان اصغر منظم و مرتب است. هر چيزي بر اساس حكمت وضع شده، و هيچ چيز بيفايديد بر ث نيست. اين برهان ظاهر آن به لحاظ دلالت، شبيه لفظ "هُوَ" است. هر جزء اين "هُوَ" از "هُوَ"هاي كوچك تشكيل شده و هر "هُوَ" ي كوچك نيز "هُوَ" هاي بسيار كوچكتري را شامل ميشود. نه فقط با اركان و اعضايش، كه با تمام ذرات و سلولهايش به عنوان لسَّةِ ار توحيد، در مشاركت با نداي رساي برهان عظيم، ذكر لَا إِلَهَ إِلا اللّٰه ميگويد.
برهان سوم: قرآن، عظيم الشأن است. اگر گوش بر سينه اين برناي فاطق بگذاري خواهي شنيد كهاللّٰهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَرا تكرار ميكند.درختي ميوهدار با ثمرات به غايت عالي اگر ريشه را كه منبع حيات است نداشته باشد يا ريشهاش فاسد باشد ميوه نخواهد دادت كه داخههاي اين برهان، ميوه حق و حقيقت به قدري زياد و درست است كه ترديدي باقي نميگذارد كه مسأله توحيد به عنوان ريشهاش بدون وهم و با قدرت، متضمن حق و حقيقتيدش خطياست؛ همچنان كه شاخه برهان مذكور كه بهسوي عالم شهادت پايين آمده و مربوط به احكام است، كاملًا مطابق حق و حقيقت و راستيست، بزرگترين شاخهاش نيز كه مربوط به توحيد و غيب است ن اوليروره رو بهسوي عالم غيب دارد مملو از ميوههاي حقايق ثابت است.
اين برهان اگر به طور عميق ترسيم شود دانسته خواهد شد كه بيان كنندهاش در مسأله توحيد ی كه نتيجه برهان ميباشد ی چنان اطمينان دارد كه در هيچر انكاي از سخناش شائبه ترديدي احساس نميشود. او نتيجه مذكور را اساس همه حقايق قرار ميدهد و با قوت بيان و تأكيد خود نشان ميدهد كه برهاني مسلم و ضروريست، لذا موضوعات ديگر را به همين برهان ارجاع ميدهد. اي
اايي و قوت قابل توجه همچون سنگ بنيادين يك عمارت است و نميتواند ساختگي باشد. همين طور مُهر اعجازي كه بر آن هست هر خبرش را تأييد و از تزكيه بينيازش ميكند. تو گويي خبرهاي مرتانه وجاين برهان بنفسه از امور ثابتاند. هر شش جهت اين برهان نوراني، شفاف است. بالايش اعجاز، زير آن
— 311 —
منطق و دليل، در راستاش استنطاق عقلي، در چپ استشهاد وجداني، در برابرش خير و سعادت به عنوان هدف، و تكيه گاهش وحي محض ميباشد، لذا جايي براي وهم ه و عب اصول معراجهايي كه تا عرش كمالاتِ موسوم به معرفت صانع امتداد مييابند چهار است:
اصل نخست:شيوه آن دسته از محققين صوفيه است كه مؤسس اشراق و تصفيه بودهاند.
اصل دوم:طريق متكلمين كه مبني بر امكان و حساله نباشد.
اين دو طريق اگر چه از قرآن سرچشمه گرفتهاند اما با تحول توسط انديشه بشر، تفصيل يافته، سخت و دشوار شدهاند و لذا از اوهام نيز مصون نماندهاند.
اصل سوم:مسلك شبههآلود حكيمان است.
چهارمين و اوليترين اصل:معراج قرآن از آن علاوه بر اعلام مرتبه علوي بلاغت قرآني، از نظر جزالت درخشانترين، از نظر استقامت كوتاهترين، و از نظر وضوح شاملترين است به نحوي كه عموم بشر را در برميگيرد.
همچنين براي رفتن به عرش مذكور چهار وسيل موجود دارد:الهام، تعليم، تصفيه و نظر فكري.
طريق قرآن دو نوع است:
نخسیت:دليل عنايت و غايت است؛ همه آيیات قیرآن كه منافیع اشيا را بر ميشمارند اين دليل را نسج و اين برهان را تنظيم ميكنند. خمَلَكُستدلال مذكور، اتقان صنعت و رعايت مصالح و حكمتها در نظام اكمل كائنات است. اين مطلب قصد و حكمت صانع را اثبات كرده، توهم وجود تصادف را نفي ميكند، زيرا اتقیان بیدون اختيیي هستنن نيست. آري، تمیام علیوم اكوان كه شاهدان نظام (هستي)اند، با نشان دادن مصالح و ثمرات آويخته از حلقههاي سلاسل موجودات، و حكمتها و فوايد پنهان در پيچشها و گرههاي موجود در دگرگوني احوال، به قصد و حكمت صاگي متشدت قطعي ميدهند. مثلًا:
— 312 —
حيوان شناسي و گياه شناسي بر حدوث بيش از دويست هزار مبدأ كه حكم پدربزرگ و جد انواع موجودات را دارند گواهي ميدهند و قوانين موهوم و اعتباري، و اسباب طبيعي كور و بيادراك، از آن نظر كه فاقد قابليت ايجاد و انشاء اين مق دوم، سلسلههاي حيرتانگيز، و دستگاههاي شگفتآور الهي تشكيل دهنده سلسلههاي مذكور كه افراد نام دارند هستند، لذا هر فرد و نوعشان اعلام و اظهار ميدارند كه مستقلًا محصول دست قدرت صانع حكيماند.
با تماريم ميگويد:
فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ
(ملك: ٣)
دليل عنايت در قرآن، با كاملترين شكل وجوه ممكن وجود دارد؛ همچنان كه قرآن به تفكر در كائنات امر ميكند، در فواصل و انتهاي آيات كه فوايد را يادآوريبوسيدنتها را بر ميشمارد، موضوع را غالباً به عقل (انسانها) ارجاع ميدهد و فرد را به مشورت با وجدان فرا ميخواند، به همين دليل با تعابيري چون اَوَلَا يَعْلَمُونَ، اَفَلَا يَعْقحِيمِ، اَفَلَا يَتَذَكَّرُونَ، فَاعْتَبِرُوا برهان عنايت را در اذهان تثبيت ميكند.
دومين دليل قرآني:"دليل اختراع" است كه خلاصهاش را در زير ميآوريم:
دادن وجود به هر نوع و فرد از انواع و افراد مخلوقات است؛ طوري كه اين وجود،شد، در استعداد كمال آن نوع يا فرد باشد و آثار مخصوص مترتب بر آن را نتيجه دهد. هيچ نوعي، متسلسل ازلي نيست. امكان، اين اجازه را نميدهد؛ و انقلاب حقيقت در كار نخواهد بود. سلسلهي نوقلب بيط ادامه نمييابد. تحول اصناف با انقلاب حقايق تفاوت دارد. آنچه را ماده مينامند نميتواند مجرد از صورت متغيره و حركات متحولِ حادث باشد، لذایام راش قطعيست. قوت و صورتها به سبب عَرَضي بودنشان نميتوانند مباينت جوهري در انواع را شكل دهند. عَرَض نميتواند جوهر شود. معلیوم ميشود فصلهاي انواع، و خواص مميزههاي عموم اعراض، بالضروره از .
بف اختراع شدهاند. تناسل موجود در سلسله، به دليل شرايط عادي اعتباريست.
شگفتا! آنان كه نميتوانند ازليت را به عنوان لازمهي ضروري بيّن واج را
#2جود در ذهن خود جاي دهند چگونه است كه ازليت ماده را كه از هر نظر منافي با ازليت است قبول داشته باشند؟ همچنين كائنات عظيمي كه در برابر
— 313 —
دست قدرت (الهي) ياراي مقاومت و اخل چگونه است كه ذرات كوچك و ظريفاش صلابت عجيبي يافته و ميتوانند در برابر دست نابود كننده قدرت ازلي ايستادگي كنند؟ نيز چگونه ممكن است ابداع و ايجاد را كه خاص قدرت ازليست بدون وجود هيچ مناسبت معقولي به ناتوانترين و بيچارهترين اگر صنسبت دهند؟
قرآن كريم دليل فوق را با آياتي كه از خلق و ايجاد بحث ميكنند در اذهان تنظيم ميكند.مؤثر حقيقي فقط خداست. اسباب داراي تأثير حقيقي نيستند. اسباب، پردهيي هستند براي عزت و عظمت قدرت (الهي)،تا دست قدرت در نظر ظاهربين عق و سياشر امور پست ديده نشود. هر چيزي داراي دو وجه است؛ وجه اول مُلكي، مانند وجه رنگين آينه؛ كه اضداد واردش ميشوند؛ زشت و شر ميشود، حقير و عظيم ميگردد و.... وجه وجودي اسباب همين است. اظهار عظمت و عزت قدرت چنين ميخواهد.
وجه دوم ملكوتيست، مهربا وجه شفاف آينه. اين وجه در هر چيزي زيباست. اسباب در اين وجه تأثيري ندارند. وحدت چنين اقتضا ميكند. حيات و روح و نور و وجود چون داراي دو وجه شفاف و زيبا هستند از نظر مُلكي و ملكوتي، ياري بيواسطه محصول دست قدرت (الهي) هستند.
برهان چهارم:فطرت ذي شعوريست كه وجدان بشر ناميده ميشود. در اين برهان بهچهار نكتهزير دقت كن:
نكته نخسیت:فطیرت دروغ نمس ميكن مثلًا دانیه با ميلي كه به نمیو دارد ميگويد:"سنبله و ثمر خواهم داد." راست ميگويد. يا مثلًا در تخم مرغ ميلي به حيیات است كه موجب ميشود بگويد:"جوجه خواهم ش اوست به اذن خداوند ميشود. راست ميگويد؛ به همين ترتيب مشتي آب بر اثر انجماد و ميل به انبساط ميگويد:"جاي بيشتري خواهم گرفت"و اين وضع چنان است كه آهن سفت نيز نميتواند گفتهاش را تكذيب كند. سخن راستاش آهن را هم متلاشي ميكندريم:
ميلها، تجلي و جلوه اوامر تكوينيهيي هستند كه از اراده الهي سرچشمه ميگيرند.
— 314 —
نكته دوم:بشر علاوه بر حواس پنجگانه ظاهري و باطني، دريچههاي متعددي دارد كه رو بهسوي عالم غيب باز ميشوند. انسان حسهاي غير قابل درك متعددي داص رب مچنان كه حس سامعه و باصره و ذائقه دارد از حس ششم صادقهيي به نام سائقه هم برخوردار ميباشد؛ همين طور حس هفتم بارقهيي به نام شائقه دارد. اين حواس سوق دهنده و شوق آميز دروغ نميگويند و به خطا رهنمون نميشوند.
نكته سوم: نميتووهوم نميتواند مبدأ حقيقت خارجي شود. نقاط استناد و استمداد در فطرت و وجدان، دو حقيقت ضرورياند. روح بشر كه صفاي خلقت و مُكرمترين موجود آن است، در صورت نبود دو نقطه مذكور، بدترين مخلهره ی هد بود. اين در حاليست كه حكمت و نظام و كمال موجود در كائنات احتمال ياد شده را رد ميكند.
نكته چهارم:اگر فعاليت عقل تعطيل شود و اعلام نظرهايش مهمل بماند، وجدان نميتواند صانع را فراموش كنزنده ش اگر نفسِ خود را هم انكار كند او را ميبيند، به او ميانديشد، و متوجه او خواهد بود. حدس، كه سرعت رعدآسايي دارد وجدان را همواره به حركت وا ميدارد. الهام كه صورت مضاعف حدس است آن را همواره روشن ميسازد. آرزو كه صورت مضاعف ميل است، و اشتياق كه مضت، ماهزو است، و عشق الهي نيز كه اشتياق وافر است آن را همواره به معرفت ذوالجلال سوق ميدهد. كشش و جذبي كه در فطرت هست بر اثر جذب حقيقتي جاذبه دار رخ مينمايد.
پس از آشنايي با اين نكتهها، به وجدان، اين برهان انفسي مراجعه كن.خواهي ديد همچنان كه قلب بگرديد.جاي بدن حيات ميدهد، معرفت صانع نيز به عنوان هسته حيات در قلب، به آمال و ميلهاي متعدد كه متناسب با استعدادهاي نامحدود انساني هستند حيات ميبخشد. اين امر يآورد؛ به عمق قلب ميبرد، آن را ارزشمند كرده، و بسط و امتداد ميبخشد، و اين همان نقطه استمداد است.
— 315 —
دغدغه حيات ميدان مبارزه و مزاحمت ميباشد و هزاران مصيبت و گرفتاري دنيا به آن هجوم ميبرند؛ ليكن يگانه نقطه ابه ذيحدر برابر هجوم آنها معرفت صانع ميباشد. اگر هر كدام از موجودات به صانع حكيمي كه امور را با نظم و حكمت پيش ميبرد معتقد نباشند، كارها را چون نابينايان به تصادفهاي كور نسبت دهند، و به عدم كفايت قدرت خود در برابر بلايا فكر كو بالضواه ناخواه دچار حالتي جهنمي و دلخراش مُركب از وحشت و دهشت و اضطراب و واهمه خواهند شد. چنين وضعي بيش از هر چيز ديگري روح انساني را كه اشرف و احسن مخلوقات است پريشان خواهد نمود؛ در عين حال در تضاد با نظام اكمليست كه در نظم كامل كائنات توأمادارد. تا اين حد حكمفرمايي در نظام عالم، با نقاط استمداد و استنادي كه گفتيم، خاصيت ويژهي حقيقت نفس الامرست، لذا صانع ذوالجلال معرفت خود را از دو نقطه مذكور ی كه دو پنجرلي جارمه وجدانها هستند ی همواره و هميشه بر قلب انسان متجلي ميسازد. حتي اگر عقل چشمان خود را ببندد، ديده وجدان هميشه باز است. صانع ذوالجلال بر اساس گواهي قطعي اين چهار برهان، "وا ميشودجود، ازلي، واحد، فرد، صمد، عليم، قدير، مُريد، سميع، بصير، متكلم، حي و قيیوم" است، و متصف به تمیام اوصیاف جلاليه و جماليه ميباشد، زيرا مقرر است فيض كمالي كه در مص در خوت از ظل تجلي صانع اقتباس شده باشد. به عبارت ديگر در كائنات هر قدر حسن جمال و كمال كه باشد، صانع ذوالجلال بينهايت بيشتر و عاليتر از آنها متصف به اوصاف جمالي و كماليست، زيرا همچنان كه احسان، فرع و دليل ثروت است، ايجاد، فرع و دليل وهمه جايجاب، فرع و دليل وجوب، تحسين، فرع و دليل حُسن، و تنوير، فرع و دليل نور، همه كمالها و جمالها در سراسر كائنات نيز برهان و سايه سايهييست بر كمال و جمال صانع ذوالجلال.
همچنيین صیانع ذوالجیلال مدهد. از جميیع نقیايص اسیت، زيرا نقصیان از بياستعدادي ماهيت ماديات نشأت مييابد؛ و ذات ذوالجلال مجرد و منزه از ماديات ميباشد؛ همچنين مقدس از اوصاف و لوازميست كه از ماهيتهاي ممكنه كائنات نشأت م هم به.
— 316 —
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ جَلَّ جَلَالُهُ سُبْحَانَ مَنِ اخْتَفى لِشِدَّةِ ظُهُورِهِ
سُبْحَانَ مَنِ اسْتَتَرَ لِعَدَمِ ضِدِّهِ سُبْحَانَ مَنِ احْتَجَبَ بِالْاَسْبَابِ لِعِزَّتِهِ
سؤال: نظرت درباره وحدت يتیوايست؟
پاسخ:استغراق در توحيد است؛ توحيدي ذوقيست كه در نظر نميگنجد؛ در واقع بعد از توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت، شدت استغراق ذوقي در توحيدبنده وبه وحدت قدرت، يعني ايمان و اعتقاد به اينكه لَا مُؤَثِّرَ فِى الْكَوْنِ اِلَّا اللّٰه ، آن گاه وحدت اداره و بعد وحدت شهود، و پس از آن وحدت وجود ميشود. تا آنكه سالك به جايي ميرسد كه فقط يك وجود و پس از آن نيز فقط يكا غايا را ميبيند. نميتوان با شطحيات محققين صوفيه كه در حكم متشابهاتاند استدلال كرد. روحي كه هنوز موفق به خرق دايره اسباب نشده و خود را از تأثير آن رها نكرده، و از وحدت واست كه ميزند، در واقع از حد خود تجاوز كرده است. آنان كه به حق از وحدت وجود دم ميزنند آن قدر در واجب الوجود حصر نظر كردهاند كه مجرد از ممكنات شده و فقط يك وجود و حتي يك موجود را ميبينند. ديدن نتيجه د اعتبا دليل، مشاهده صانع در عالم، ملاحظه جريان تجليات الهي در ليست موجودات از طريق استغراق، سريان فيوضات در ملكوت اشيا، و تجلي اسما و صفات در مراياي موجودات، حقايقي هستند كه صرفاً به صورت ذوقخواب بته ميشوند؛ با اين حال به سبب محدوديت الفاظ از آنها به الوهيت و حيات ساريه تعبير كردهاند. اهل فكر، حقايق ذوقي مذكور را در مقياسهاي نظري گنجانان كه؛ به همين دليل منشأ بسياري از اوهام باطله شدهاند. وحدت وجودِ حكماي مادي، و دانشوران ضعيف الاعتقاد، با وحدت وجود مورد نظر اوليا كاملًا در تضادند. اينها ازپنج وجهزير با هم متفاوتاند:
وجه اول:محققين صوفيه به قدري در واجب الوجود حصر ناشد؛ آه، در آن مستغرق شده، و اهميت دادهاند كه به حساب او وجود كائنات را انكار كردهاند. حكما و آنان كه اعتقاد ضعيفي دارند نظر خود را چنان به ماده معطوف داشته و در آن غرق شدهاند كه از فهم الوهيت فاصله گرفتهانگذشتها آن قدر براي ماده ارزش قايل شدند كه هر چيز را در ماده ديدند و حتي الوهيت را مندرج در آن
— 317 —
دانستند؛ آنها حتي با اهميت دادن به كائنات، خود را از الوهيت بينياز دانستند؛ و سر از طريقو قوت ّفه (راه گمراهان) درآوردند.
وجه دوم:وحدت وجود محققين صوفيه متضمن وحدت شهود است، و وحدت وجود گروه دوم وحدت موجود را در بر ميگيرد.
وجه سوم:مسلك گروه اول ذوقي، و گروه دوم نظريست.
وجه چهارم:نگاه گروه اول، اولًا و بالذاتتيب از است و با نظر تبعي به خلق مينگرند، اما گروه دوم اولًا و بالذات به خلق نظر دارند.
وجه پنجم:گروه اول خداپرست و گروه دوم خودپرستاند.
اَيْنَ الثَّرَا مِنَ الثُّرَيَّا وَ اَيْنَ الضِّيَاءُ ذرهييطِعُ مِنَ الظُّلْمَةِ الطَّامِسَةِ
* * *
— 318 —
روشنگري
براي مثال اگر كره زمين را قطعات كوچكي از شيشههاي مختلف و رنگارنگ فرض كنيم، هر كدام از آنها با خاصيتهاي مختلفي كه دارند، نسبت به رنگ و جرم و شكل خود، همچنرشيد فيض خواهند برد. اين فيض خيالي نيز نه ذات خورشيد است و نه عين نور و روشنايي آن. رنگ گلهاي گوناگون و متعدد كه تمثالهاي نور و تصاوير رنگهاي هفتگانه و تجلي خورشيد هستند اگر فرضاً به سخن آيند هر يك خواهند گ عظمت ورشيد مانند من است"يا"خورشيد من هستم".
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مه رويان بستان خداست
مشرب اهل وحدت شهود، فرق و صحو است، اما مشرب وحدت وجوديان محو و سكر ميباشد. مشرب صافي و زلال، مشرب اهل فرق و صحو است.
تَفَكَّرُوا مهرباَاءِ اللّٰه وَ لَا تَفَكَّرُوا فِى ذَاتِهِ فَاِنَّكُمْ لَنْ تَقْدِرُوا * حَقِيقَةُ الْمَرْءِ لَيْسَ الْمَرْءُ يُدْرِكُهَا فَكَيْفَ كَيْفِيَّةُ الْجَبَّارِ ذِى الْقِدَمِ * هُوَ الَّذِى اَبْدَعَ الْاَشْيَاءَ وَ ست، نقاَهَا فَكَيْفَ يُدْرِكُهُ مُسْتَحْدَثُ النَّسَمِ
بخش دوم رساله نكاتي مربوط به رستاخيز و فرشتگان و بقاي روح است و چون گفتارهاي باكرامت "بيست و دوم" و "دهم" به صورت درخشاني اين حشاهد كا توضيح دادهاند آنها را در اينجا نياورديم و خوانندگان را به مطالب مذكور ارجاع ميدهيم. بخش سوم نيز تحت عنوان "نخستين دروازه نور" حاوي چهارده دءٍ * وطور جداگانه منتشر شد.
سعيد نورسي
* * *
— 319 —
درباره مندرجات
از جملات مقدمههاي اين مجموعهي مهم در يك"اعلم"اينگونه آمده است:
"اين رساله نوعي تفسير شهودي از برخي آيات قرآنيست. مسايل موجود در اين رساله، گلهااي دوس شده از بوستان قرآن حكيماند. اجمال و ايجاز عبارات رساله، و مشكلات ظاهري در فهم مطالباش نبايد موجب هراس تو شود. آن را مكرر مطالعه كن تا راز لَهُ مُلْكُ السَّموَاتِ وَ الْاَرْضِ و تكرارهاي قرآني مشابه آن براي تو آشكار شویر علااي خواننده! گمان مكن براهين و مظاهر توحيد در اين مجموعه، ما را از هر يك از موارد ديگر آنها بينياز ميكند، زيرا من در هر مقام خاصي به هر يك از براهين احساس نياز كردم. حركتهاي جهادي، من را ناگزير به اتخاذ چنان موقعيتي ميكرد كه مجبور مريكي، يدرنگ دري بگشايم، زيرا در آن لحظه هولناك امكان بازگشت به سوي درهاي ديگر وجود نداشت؛ همچنين نه براي دلالت بر نورهايي كه در آن سياحت عجيب با آنها ن نمودشدم، بلكه براي يادآوري آنها بود كه اشارهها و علامتهايي گذاشتم. گاه براي نوري عظيم اشارت و علامتي ميگذاشتم...".
بدين ترتيب اين مجموعه، ، در صو چكيدهي زيبايي را كه مشابه كليدي رمزگونه است تقديم خوانندگان خود ميكند.
* * *
— 320 —
نام رسالههاي موجود در مثنوي نوريه به صورت"رشحات، قطره، حباب، و حبه"تنظيم ميشود. اگر طبق نوشت در آنم شيخ صفوت افندي در انتهاي رساله قطره، تقريظي بر هر رساله نگاشته ميشد، همانند آن مرحوم كه گفت: "اين، قطره نيست، درياييست"؛ ما هم ميگفتيم: "آن، لمعه نيست، خورشيديست،" "آن رشحه نيست، درياييست،" "آن زُوجهي دگل ی نيست، جنان ی گلستاني ی است،" "آن حباب نيست، عمانيست".
* * *
— 321 —
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
يَا اَللّٰهُ * يَا رَحْمنُ * يَا رَحِيمُ * يَا فَرْدُ * يَا حَىُّ * يَا قَيُّومُ * يَا حَاز شاه* يَا عَیدْلُ * يَا قُدُّوسُ *
به حق اسم اعظم، به حرمت قرآن معجز البيان و به آبروي رسول اكرم عليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ناشران اين در نظ و ياوران ارجمندشان و طلبههاي رساله نور را در جنتالفردوس قرين سعادت ابدي فرما؛ آمين... آنها را در خدمت ايماني و قرآني همواره و هميشه موفق فرما، آمين... و مقابل هر حرف اين مجموعه د ترتيب حسناتشان هزار حسنه ثبت بفرما، آمين... و در نشر رسالههاي نور ثبات و دوام و اخلاص، احسان فرما، آمين...
يا ارحم الراحمين! همه شاگردان رساله نور را در هر دو جهان سعادتمند فرما، آمين...
آنها را از شر شياطيها، سهو جن محفوظ فرما، آمين... و گناهان اين سعيد درمانده و بيچاره را ببخش، آمين...!
به نام همه شاگردان نور
سعيد نورسي