مثنوی نوریه
— 286 —

رشحه چهاردهم

كه متضمن قطرههايي از معجزه كبراست
قطیره اول: دلايل اثبات كننده نبوت احمیديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نه ميتوان شمارش كرد و نه ميتوان حد و حصري براي آن قائل شد. تصنيفهاي اهل تحقيق و انسانهاي والا درباره دلايل فوق بسيار زياد است. من با همه عجز و قصوري كه دارم در اثري به نام «شعاعات» مقصود كتاب شعاعات معرفة النبيست كه جزئي از رساله نور نميباشد. پيرامون برخي پرتوهاي آن خورشيد توضيح دادهام؛ نيز در اثر دوم خود به نام «لمعات» درجات اعجاز قرآن را تا چهل مورد برشمردهام. وجه مربوط به بلاغت نظميه از وجوه اعجازي قرآن نيز در اثر ديگرم به نام «اشارات الاعجاز» بيان شده است. مطالعه سه كتاب مذكور را به علاقمندان توصيه ميكنم.
قطره دوم: با توجه به دروس پيشين در مييابيم قرآني كه آفريننده زمين و آسمانها براي اصلاح و تربيت نوع بشر نازل نموده است مقامات و وظايف بسيار زيادي دارد.
قرآن ترجمه ازلي كائنات و ترجمیان آيیات تكوينيهييست كه كائنیات به زبانهاي متنوع خود ميخواند. اين كتاب همچنان كه تفسير جهان است كشاف گنجينههاي مُستتر اسماء الحسني در صفحات زمين و آسمانها نيز هست. قرآن لسان عالم غيب است براي عالم شهادت. نيز همچنان كه خورشيد جهان اسلام است، نقشه عالم آخرت هم هست. برهان و ترجمانيست براي ذات و صفات و اسماء و شئونات حضرت حق. همچنين علاوه بر اينكه كتاب شريعت نوع بشر، و كتاب حكمت، دعا، دعوت، عبادت، امر، ذكر، و فكر ميباشد؛ از آن
— 287 —
نظر كه حاوي علوم و فنون نيز هست حكم هزاران كتاب را دارد هر چند كه در ظاهر شكل يك كتاب را دارد.
قطره سوم ضمن بيان لمعهيي از اعجاز تكرارهاي قرآني، شامل «شش نقطه» به شرح زير ميباشد:
نقطه اول: نظر به اينكه قرآن كتاب ذكر و دعا و دعوت است، تكرار موجود در سورههايش از منظر بلاغت عين درستي و حكمت است، زيرا مقصود از ذكر و دعا، ثواب و جلب رحمت الهيست. بديهيست كه در چنين مواردي تكرارهاي متعددي لازم است تا به همان نسبت ثواب كسب شود و جلب رحمت گردد. نيز تكرار ذكر، موجب روشنايي دل ميشود. تكرار دعا نوعي جا انداختن آن است. دعوت نيز به نسبت تكرارش داراي تأكيد و تأثير ميباشد.
نقطه دوم: قرآن خطاب به همه طبقات بشر نازل شده و براي همه آنها دواست، لذا تمام آنها اعم از باهوش و بيهوش، شقي و غير شقي، و زاهد و غير زاهد از اين خطاب الهي بهرهمند هستند و همه آنها حق دارند كه از اين داروخانه رحماني علاج تهيه كنند. خواندن دائمي كل قرآن براي هر كس ميسر نيست، به همين دليل مقاصد و حجتهاي لازم مخصوصاً در سورههاي بلند تكرار شدهاند تا هر سوره تقريباً حكم قرآن كوچكي را داشته باشد و هر كس هر زمان كه خواست به سهولت سورهيي بخواند و ثواب كل قرآن را كسب كند. آيه كريمهي
﴿ وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ ﴾
(قمر: ١٧)
همين حقيقت را اثبات مينمايد.
نقطه سوم: نيیازهاي جسماني با اختلاف اوقات تغيير ميكنند؛ كم و زياد ميشوند. مثلًا نياز به هوا هميشه هست؛ نياز به آب در زماني لازم ميشود كه معده پر حرارت است. احتياج به غیذا، هر روز وجود دارد. استفاده از نور غالباً هفتهيي يك بار لازم است و...
اوقات نيازهاي معنوي هم به همين ترتيب مختلف و متفاوت است. در هر لحظه به كلمه اللّٰه نيازمنديم، هميشه به "بسمله" احتياج است و هر ساعت به لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰهُ نيازمنديم و...
— 288 —
بنابراين تكرار آيات و كلمات ريشه در تكرار نيازها دارد و اشاره است بر شدت نياز به آن قبيل احكام.
نقطه چهارم: ميدانيد قرآن در عين حال كه اركان اسلام و مباني اين دين بزرگ متين را بنيان نهاد؛ كتابيست كه اجتماعات بشري را از وضعي به وضع ديگر تبیديل كرده و ميكنید. آشیكار است كه يك مؤسس براي جیا انداختن پايههايي كه وضع كرده است به تكرار مطالب بسيار احتياج دارد. آري، مطلبي كه تكرار ميشود ثابت مانده، تقرر مييابد و كسي آن را فراموش نميكند.
همچنين قرآن مرشد مجيب و عاميست كه پاسخهاي لازم را به سؤالهاي قالي يا حالي طبقات مختلف بشر ميدهد. معلوم است كه اگر سؤال تكرار شود پاسخ هم تكرار خواهد داشت.
نقطه پنجم: ميدانيد كه قرآن از مسايل بسيار بزرگ بحث ميكند؛ قلوب را به ايمان و تصديق فرا ميخیواند؛ و راه را براي گفتگو پيیرامون حقیايق ظريف مي‌گشايد. نيز عقول را به معرفت و دقت و توجه ميخواند؛ بنابراين براي تثبيت و تقرير مسايل مذكور و حقايق ظريف در قلوب و عقول به تكرار با روشهاي گوناگون در سورههاي مختلف نياز است.
نقطه ششم: ميدانيد كه هر آيه ظاهري دارد و باطني، حدي دارد و مُطَّلعي. هر قصه (قرآني) نيز وجوه، احكام، فوايد و مقاصد بسياري دارد؛ بنابراين آيه معيني ميتواند در هر جا براي وجه و فايده مناسب ديگر ذكر شود. بدين اعتبار اگر در ظاهر هم تكرار ديده شود در حقيقت تكرار نيست.
قطره چهارم: مرتبه اعجاز مورد اشاره قرآن در مسايل فلسفي را كه قسمي به اهمال، قسمي با ابهام و قسم ديگر به اجمال مطرح شده ضمن "شش نكته" زير توضيح ميدهيم:
نكته اول:
سیؤال: چرا قرآن نيیز مانند حكمت و فلسفه از كائنیات بحث نميكند؟
پاسخ: فلسفه از حقيقت عدول كرده است؛ با معناي اسمي به جهان نگريسته و كائنات را به حساب كائنات به خدمت ميگيرد. اما قرآن به حق از سوي حق نازل
— 289 —
شده است و به سوي حقيقت ميرود. با معناي حرفي به موجودات مينگرد و آنها را به حساب خالق به خدمت ميگيرد.
سؤال: در حالي كه پيرامون ماهيت، اشكال و حركات اجرام علوي و سفلي به مطالبي مانند آنچه علم و تكنيك ارائه ميدهند نياز است، چرا قرآن اين مباحث را مبهم رها كرده است؟
پاسخ: اوّلًا: در اين گونه مسايل، ابهام مُهمتر، و اجمال زيباتر و پسنديدهتر است، زيرا قرآن براي استدلال در ذات و صفات حضرت حق به صورت استطرادي و تبعي از كائنات بحث ميكند. شرط نخست استدلال اين است كه دليل ظاهرتر و معلومتر از نتيجه باشد. اگر قرآن طبق خواست علم گرايان ميگفت "به سكون خورشيد و حركت زمين بنگريد و به عظمت خدا پي ببريد" دليل پنهانتر از مدعا ميشد؛ و بيشتر مردم به دليل نفهميدن موضوع در اكثر زمانها، به سمت انكار ميرفتند. اين در حاليست كه زمان ارشاد و هدايت بايد درجه فهم عموم مردم در نظر گرفته شود و مطالب متناسب با آن مطرح گردد. با اين حال مراعات وضع اكثريت، موجب محروميت اقليت نميشود، زيرا آنها هم استفاده ميكنند، اما اگر مسأله بر عكس شود، اكثريت محروم ميمانند و نميتوانند استفاده كنند؛ چرا كه فهمشان قاصر است.
ثانياً: از شئونات بلاغت ارشاديست كه حركت، متناسب با نظر عوام، احساس عامه و فهم جمهور انجام شود؛ تا موجب سركشي نظرها نشود و افكار را از قبول باز ندارد، بنابراين رساترين خطاب به جمهور مردم، خطابيست كه ظاهر و بسيط و سهل باشد؛ تا از فهم آن ناتوان نباشند؛ همچنين خطاب بايد مختصر باشد تا موجب ملال نشود؛ نيز مجمل باشد تا از تفصيل غير ضروري نفرت نكنند.
ثالثاً: قرآن از احوال موجودات فقط در ارتباط با خالقشان بحث ميكند، يعني اين گونه مباحث مربوط به ذات آنها نيست. بدين اعتبار مهمترين موضوع از نظر قرآن، آن دسته از احوال موجوداتيست كه ناظر بر خالق كائنات باشد. اما علم و تكنيك خالق را در امور دخيل نميداند و از احوال عالم به طور مستقل و بالذات بحث ميكند. خطاب قرآن به همه انسانهاست و ميزان فهم اكثريت را مراعات
— 290 —
ميكند تا صاحب معرفتي تحقيقي شوند. اما علم فقط با عالمان و دانشمندان سخن ميگويد و عوام را در نظر نميگيرد. لذا عوام همچنان مقلد ميمانند. به اين اعتبار اهمال و ابهام در تفصيلات علم و تكنيك، از نظر مصلحت عامه و منفعت عمومي، اقدامي درست، و عين حكمت است.
رابعاً: قرآن كتابيست كه همه زمانها را روشنايي ميبخشد و همه انسانها را ارشاد ميكند. به اين اعتبار، به موجب بلاغت ارشاد، اكثريت را نبايد در خصوص مسیايلي كه بديهي ميدانند به مغالطه و خطا انداخت و به تنگنا كشيد. نبیايد بيدليل به تغيير چيزهايي پرداخت كه در نظر آنها خاص و مشهود و معروفاند. لذا اهمال و برخورد اجمالي با چيزي كه از منظر مسئوليت اصلي براي اكثريت مردم لزومي ندارد لازم است. مسأله، بحث از ذات و ماهيت خورشيد نيست، اما سخن گفتن از وظيفهيي كه شامل روشنايي بخشيدن به جهان، مركزيت نظام آفرينش و محیور جهان بودن ميباشد، در واقیع بيیان عظمت قدرت خالق براي افكار عموميست.
نكته دوم: وَجَعَلْنَا الشَّمْسَ سِرَاجاً
سؤال: چرا خورشيد با عبارت "سراج" توصيف شده است؛ در حالي كه طبق نظر دانشمندان خورشيد تابع زمين نيست تا سراج آن باشد، بلكه خورشيد مركزيست كه زمين و سيارات تابع آن ميباشند.
پاسخ: تعبير "سراج" اشاره است به چنين تصويري: عالم مانند يك كاخ است، و موجودات، مشتملات و تزيينات آن كاخ، و خورشيد نيز نورافكني الهيست كه به ساكنان اين كاخ روشنايي ميبخشد. تعبير "سراج" وسعت رحمتي را يادآوري ميكند كه از ربوبيت حضرت حق نشأت ميگيرد؛ و درجه انعام و احسان او را در متن رحمتاش خاطر نشان ميكند؛ نيز اعلانيست براي وحدانيت او در عظمت سلطنتاش، كه خورشيد بزرگي كه مشركان آن را معبود خود قرار دادهاند در كاخ عالم، مأمور و خدمتكار مُسخريست كه نقش يك نورافكن را ايفا ميكند. آشكار است كه شيء جامدي كه نقش چراغ را ايفا ميكند به هيچ وجه شايسته عبادت يعني معبود بودن نيست.
— 291 —
نكته سوم: مقاصد اساسي و عناصر اصلي مورد نظر قرآن شامل چهار مورد است: توحيد توأم با بندگي، رسالت، حشر، و عدالت. مسايل ديگر مورد بحث قرآن وسيلهيي براي رسيدن به اين مقاصدند. بدين اعتبار تفصيلاتي كه در وسيلهها صورت ميگيرد با قواعد مطرح در باب مذكور، سازگار نيست، زيرا پرداختن به مسايل بيمعني، ما را از مقصد دور ميكند. لذا قرآن معجز البيان در برخي مسايل مربوط به هستي، اهمال، ابهام يا اجمال دارد؛ همچنين بيشتر مخاطبان قرآن را عوام تشكيل ميدهند. طبقه عوام قادر به فهم بخشهاي ظريف و پيچيده حقايق الهي نيست. لذا حقايق مذكور را بايد با تمثيل و استفاده از بيان مجمل، به فهم آنان نزديك كرد. به همين دليل است كه قرآن به كرات از تمثيل استفاده ميكند، و در برخي مسايل كه در آينده روشن ميشوند نيز از اجمال بهره ميبرد.
نكته چهارم: اين نكته توسط مترجم آورده نشده است.
نكته پنجم: اين نكته را نيز مؤلف محترم ذكر نكرده است.
قطره ششم: قرآن با كلامهاي ديگر قابل مقايسیه نيست. مناسبتي در بين آنها وجود ندارد. آنچه به برتري، حُسن و جمال كلام قوت ميدهد برخلاف اديبان كه ميگويند فقط مقام است، چهار مورد ميباشد: متكلم، مخاطب، مقصد، و مقام. پس هرگاه خواستي به ميزان قوت كلامي پي ببري، به فاعل، مخاطب، غايت و موضوع آن توجه كن. به نسبت درجه اين موارد، درجه و رتبه كلام دانسته ميشود.
براي نمونه، كلام مذكیور اگر امر يا نهي باشد متضمن اراده و قدرت است لذا بسته به درجهيي كه دارد مضاعف ميشود. مثلًا فرماني كه با آيه
﴿ يَا اَرْضُ ابْلَعِى مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ اَقْلِعِى ﴾
(هود: ٤٤)
به آسمان و زمين داده شد، داراي اراده و قدرت برتر و قطعي بود، لذا بيدرنگ ابرهاي آسمان كنار ميروند و زمين نيز آبش را فرو ميكشد؛ به همين ترتيب زمين و آسمان فرمان آيهي
﴿ اِئْتِيَا طَوْعاً اَوْ كَرْهاً ﴾
(فصلت: ١١)
را به اطاعت ميپذيرند، پس ميزان قوت اراده و قدرت موجود در آن فرمان و در نتيجه ميزان برتري كلام آشكار ميگردد، ليكن فرماني كه انسانها به
— 292 —
جامدات ميدهند به نسبت ضعف اراده و قدرت متكلم، تفاوتي با هذيانهاي خيالي و بيروح ندارد.
اعلم ايها العزيز! اسم تفضيلهايي مانند «اَعلَم، اكبر، ارحم و احسن» كه در اسما و صفات و افعال حضرت حق به كار ميروند ناقض توحيد نيستند، زيرا منظور، بيان برتري و تفضيل موصوفي بالذات و حقيقي با امكاني عقلي بر موصوفي غير حقيقي و وهميست.
به همين ترتيب با عزت الهي هم منافاتي ندارد؛ چرا كه هدف، ايجاد موازنه و تطبيق بين صفات و احوال الهي، و صفات و افعال مخلوقات نيست، يعني مقصود، بعد از قرار دادن اين دو در يك سطح، تفضيل يكي بر ديگري نيست تا نقصي براي صفات الهي باشد.
آري، كمال موجود در مصنوعات، سايهييست انعكاس يافته از كمال حضرت حق؛ لذا مصنوعات، حق مقايسه با صفات الهي را ندارند.