مثنوی نوریه
— 255 —

رساله دهم

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاطِينِ ﴾
(ملك: ٥)
اعلم ايها العزيز! براي آنكه بتوانيم به سپهر رفيع آيه كريمه فوق برآييم و رازش را دريابيم نردباني با هفت پله را به شرح زير فراهم ميآوريم:
پله نخست: آسمانها ساكنان مناسبي به نام فرشتگان دارند، زيرا كره زمين به رغم كوچكي و حقارتي كه نسبت به آسمان دارد مملو از ذيحيات است و همين لازم ميدارد برجهیاي مُزين آسیمانهیا نيز پر از صاحبان ادراك باشند. همچنين تزيين آسمانها با اين مقدار از زينتها همواره براي جلب نظر متحيرانه توأم با تقدير و تحسين مُدركان بوده است، زيرا حُسن زينت براي جلب نظر عشاق است. خوردني و غذا هم براي گرسنگان تدارك ديده ميشود. با اين حال انس و جن براي ايفاي وظيفه مذكور كافي نيستند، فقط ملائكه و موجودات روحاني ی كه عددشان نامحدود است و مناسب آنجا ميباشند ی ميتوانند وظيفه ياد شده را به جا آورند.
پله دوم: زمين و آسمان پيوند و داد و ستد داشته و بسیيار با يكديگر مرتبطاند. نور و گرما و بركت و چيزهاي ديگري كه بهسوي زمين جاري ميشود، از آسمان است. از زمين هم دعاها و عبادتها و روحهايي بهسوي آسمان ميرود. از معامله تجاري بين زمين و آسمان دانسته ميشود كه ساكنان زمين براي رفتن
— 256 —
به آسمان، راهي در پيش رو دارند. انبيیا، اوليیا، و ارواح با تجرد از جسم خیود به آسمانهیا عیروج ميكنند.
پله سوم: از سكون، سكوت، نظم، انتظام و اطّراد جاري و متداوم در آسمانها حس ميشود كه اهالي آسمانها مانند ساكنان زمين نيستند. از چيزهايي مانند نفاق، شقاق، اختلاف، اجتماع اضداد، و اختلاط خير و شر كه در زمين وجود دارد، در آسمانها خبري نيست، لذا عواملي كه نظم و ترتيب را در آسمانها از بين ببرند وجود ندارند. ساكنان آسمان با كمال اطاعت از دستوراتي كه داده شده تبعيت ميكنند.
پله چهارم: حضرت حق اسمائي دارد كه احكام و اقتضائات مغايري دارد. مثلًا در برخي غزوات مانند بدر، اسمي كه اقتضاي نزول ملائكه از آسمان را داشت تا بيايند و به اصحاب بزرگوار ياري رسانده و با كفار محاربه كنند، نه تنها مقابله فرشتگان و شياطين (يعني اخيار سماوي و اشرار ارضي) را بعيد جلوه نميدهد بلكه مقتضي چنين چيزي نيز هست. آري، حضرت حق ميتواند بدون اطلاع دادن به فرشتگان، شياطين را دفع يا هلاك كند، اما به مقتضاي شكوه و عظمتاش موضوع را به مستحقان اين نوع مجازات اعلام ميكند، و اين شايسته بزرگي اوست.
پله پنجم: اخيار موجودات روحاني در آسمان هستند، اشرار نيز با اعتماد به لطافت خود با تقليد از آنها درصدد الحاق به آنها ميباشند؛ ليكن اهل آسمان آنها را به دليل شرارتهايشان نپذيرفته، دفع ميكنند. مع هذا رجم نجوم نشانه و علامتيست براي اعلام و بيان اين قبيل مبارزات معنوي به (ساكنان) عالم شهادت، مخصوصاً به انسان كه وظيفهاش شهادت و مشاهده است.
پله ششم: در ارشاد نوع بشر به انجام طاعت، و نهي و منع او از عصيان، به اسلوب عالي قرآن معجز البيان توجه كن:
﴿ ‌يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّموَاتِ وَ الْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ‌ ﴾
— 257 —
يعني «اى گروه جن و انس اگر ميخواهيد به جايي بيرون از مُلك من برويد و رهايي يابيد و اگر توان آن را داريد كه از گوشه و كنار آسمانها و زمين بيرون رويد، چنين كنيد و بيرون رويد، اما جز با نيرويى عظيم، خارج نتوانيد شد.»
قرآن كريم با اين آيه، ضمن بيان عجز و ناتواني انس و جن در برابر سلطنت گسترده ربوبيت، ندا ميدهد كه «اي انسان حقير، صغير و عاجز! چگونه در برابر سلطان ازل كه ستارگان و خورشيدها و ماهها، و همين طور فرشتگان رجم كننده شياطين اطاعتاش ميكنند، سر عصيان داري؟ چگونه جسارت كرده در برابر سلطاني عصيان ميكني كه سربازانش ستارگان بزرگ را به عنوان گلوله به كار ميبرند؟»
پله هفتم: ستارگان همچنان كه افراد بسيار كوچكي دارند، داراي افراد بسيار بزرگي نيز هستند. هر چيز كه چهره و پهنه آسمان را روشن و نوراني كند ستاره است. قسمي از اين نوع ستارگان زينت آسمان شدهاند. قسم ديگر، منجنيقهاي آسماني براي رجم شياطيناند. اين رجم كه در آسمان انجام ميشود، رخداد مبارزهيي كه در پهناورترين عرصههايي چون آسمان واقع ميشود را به انسانها نمايش ميدهد تا مطيعانشان را به مبارزه با عاصيان تشويق كند و مأنوس نمايد.
اعلم ايها العزيز! مواردي كه انسان را از حيوان جدا ميكنند:
مورد نخست؛ مرتبط بودن انسان با گذشته و آينده است. حيوان ادراك لازم براي فكر كردن درست در دو مورد زماني مذكور را ندارد.
مورد دوم؛ ادراك انسان به امور انفسي و آفاقي يعني داخلي و خارجي تعلق مييابد؛ و اين امر كلي و عموميست.
مورد سوم؛ آماده سازي و مرتب كردن مقدمات لازم براي ساخت و ساز است. مثلًا آماده كردن و ترتيب دادن مقدمات لازمي مانند سنگ و چوب و سيمان براي ساختن يك خانه.
بنابراين نخستين و بزرگترين وظيفه انسان، تسبيح و تحميد است. اولًا بايد به زبان نعمتهايي صانع را حمد و ثنا گويد كه در زمان گذشته و حال و آينده از آنها برخوردار بوده يا خواهد شد، آنگاه بايد به زبان اِنعامي كه در نفس خويش يا
— 258 —
در خارج آن ميبيند شكر گويد؛ سپس با زبان شهادت و مشاهده تسبيحاتي كه مخلوقات در حال بيان آناند به ستايش خالق بپردازد.
اعلم ايها العزيز! حضرت حق سه قانون به نامهاي عطا، قضا و قَدَر دارد. عطا، قانون قضا، و قضا هم قانون قَدَر را از بين ميبرد.
مثلًا تصميمي كه درباره چيزي اخذ ميشود قدر است. اجراي آن تصميم، قضاست. با ابطال آن تصميم، عفو حكم از قضا، عطا ميشود. آري، همچنان كه ريشههاي يك گياه نرم، سنگ سخت را ميشكافد، عطا هم در قطعيت قانون قضا نقبي ميزند؛ و قضا مانند پيكان، در تصميمهاي قدر نفوذ كرده از آن ميگذرد. معلوم ميشود نسبت عطا به قضا مانند نسبت قضا به قدر است. عطا، از شمول قانون قضا بيرون بوده، و قضا هم از كليت قانون قدر بيرون است. عارف واقف بر اين حقيقت ميگويد:
«يا الهي! حسنات من از عطاي توست؛ سيئاتام نيز از قضاي توست؛ اگر عطايت نميبود، هلاك ميشدم.»
اعلم ايها العزيز! خاتمه دادن به برخي آيات با برخي عبارات كوتاه و فشرده كه متضمن اسماء الحسني هستند چه سرّي دارد؟
آري، قرآن معجز البيان گاه نشانههاي قدرت را در آيات بسط ميدهد. آنگاه اسما را از درونشان استخراج ميكند. گاه مانند كسي كه منسوجات جمع آوري ميكند، نشانههاي مذكور را ميگشايد و ميپراكند؛ سپس جمعشان كرده و در اسما ميپيچاند. گاهي نيز بعد از تفصيل افعالاش، با اسمها موضوع را به صورت مجمل بيان مينمايد. برخي اوقات اعمال خلق را با تهديد مطرح ميكند، سپس با اسمهايي كه به رحمت اشارت دارند تسلي ميدهد. برخي اوقات نيز بعد از ذكر بعضي مقاصد جزيي براي تقرير و اثبات آن مقاصد، به عنوان برهان، اسمهايي را ذكر ميكند كه در حكم قواعد كلياند. برخي اوقات نيز جزييیات مادي را بيان ميدارد؛ آنگاه با اسماي كلي، اجمال مطلب را بيان ميكند و هكذا...
اعلم ايها العزيز! عجز هم مانند عشق يكي از راه هاييست كه انسان را به خدا ميرساند، ليكن راه عجز از عشق كوتاهتر و ايمنتر است.
— 259 —
اهل سلوك در طريق خفا (ذكر خفي)، براساس لطايف دهگانه، و در طريق جهر (ذكر جهري) براساس نفوس هفتگانه سلوك كردهاند. اين فقير عاجز نيز راهي سهل و كوتاه را كه عبارت از چهار مرحله زير است از فيض قرآن فرا گرفته است:
مرحله نخست از آيه
﴿ فَلَا تُزَكُّوا اَنْفُسَكُمْ ﴾
(نجم: ٣٢)؛
مرحله دوم از آيه
﴿ وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّٰه فَاَنْسَيهُمْ اَنْفُسَهُمْ ﴾
(حشر: ١٩)؛
مرحله سوم از آيهي
﴿ مَا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰه وَمَا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ ﴾
(نساء: ٧٩)؛
مرحله چهارم نيز از آيه
﴿ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ ﴾
(قصص: ٨٨)
اخذ شده است.
اينك شرح مطالب مذكور:
مرحله نخست: انسان در خلقت، محب نفس خويش آفريده شده است. او ذاتاً چيزي را به اندازه نفس خويش دوست ندارد. خود را با آنچه فقط شايسته ثناي معبود است ميستايد. نفس خويش را از همه عيوب و قصور منزه ميداند (به حق يا ناحق) و به شدت از نفس خود دفاع ميكند. حتي اعضا و جوارح مادي و معنوي را كه در وجودش آفريدهاند تا حمد و ثناي حضرت حق را بگويد صرف ستايش نفس خود ميكند و به اين ترتيب مشمول مَن در
﴿ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَوَيهُ ﴾
(فرقان: ٤٣)
ميگردد. تزكيه نفس در اين مرحله فقط با عدم تزكيهاش ممكن است.
مرحله دوم: نفس در زمان خدمت، به عقب ميگريزد و هنگام دريافت پاداش به جلوي صف هجوم ميبرد. تزكيه نفس در اين مرحله، با معكوس كردن كاري كه ميكند امكان پذير است، يعني در زمیان كار و خدمت بايد به سمت جلو سوقاش داد، و هنگام دريافت پاداش عقب صف قرارش داد.
مرحله سوم: در نفس خود، و كيسه خود نبايد چيزي جز قصور و نقص و عجز و فقر داشته باشد. همه محاسن و نيكيها نعمتهايي هستند كه از سوي فاطر حكيم عطا ميگردد و مقتضي حمد و سپاس است. بايد دانست و معتقد بود كه نعمتهاي مذكور نبايد موجب فخر فروشي شوند. لازمه تزكيه نفس در اين مرتبه
— 260 —
آن است كه بدانيم كمالش در عدم كمال، قدرت او در عجز، و غنايش در فقر اوست.
مرحله چهارم: اين است كه نفس بداند در حالت استقلال، فاني و حادث و معدوم است؛ و در حالي كه آينهداري اسماي الهي را ميكند شاهد و مشهود و موجود ميباشد. تزكيه نفس در اين مرحله آن است كه بداند عدماش در وجودش، و وجودش در عدماش است لذا لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ را ورد خود كند.
به همين صورت آنان كه اهل نظريه وحدت وجود هستند با نفي كائنات، آن را معدوم ميكنند؛ و طرفداران هوادار وحدت شهود نيز همه موجودات را (مانند محكوم شدگان به پارو زدن در كشتيها) در زندان فراموشي به حبس ابد محكوم ميكنند.
راهي را كه قیرآن تعليم ميدهد كائنات و موجودات را، هم از معدوم شدن ميرهاند هم از محبوس شدن. موجودات را مظهر اسماء الحسني معرفي كرده و در وظايفي چون آينهداري، به خدمت ميگيرد. بيترديد عالم را نيز از استقلال و فعاليت به نام خود عزل ميكند.
وجود انسان داراي چند ساحت است؛ زيرا هم نباتيست، هم حيواني؛ هم انسانيست، و هم ايماني. مسأله تزكيه گاه در طبقه ايماني صورت ميگيرد؛ سپس متوجه طبقه نباتي ميشود؛ گاه نيز ظرف بيست و چهار ساعت، اين اتفاق در هر چهار طبقه ميافتد. آنچه موجب ميشود انسان دچار خطا و اشتباه شود، عدم رعايت تفاوت در اين چهار طبقه است. در استناد به خَلَقَ لَنَا مَا فِى الْاَرْضِ جَمِيعًا با اين پندار كه انسانيت منحصر به معده حيواني و نباتيست دچار خطا ميشوند. انسیان همه غايات را محصور به نفس خويش ميكند و اينجیا نيز دچیار خطا ميگردد. بعد، ارزش هر چيز را متناسب با سودمندياش اندازه گيري كرده و باز گرفتار اشتباه ميشود، لذا ستاره زهره را كم ارزشتر از يك شاخه گل خوش بو ميداند چرا كه برايش سودي ندارد.
اعلم ايها العزيز! عبوديت، نتيجه و بهاي نعمتيست كه مسبوق است؛ نه اين كه مقدمه پاداش و وسيلهيي باشد براي نعمتي كه قرار است در آينده نصيب كسي
— 261 —
شود. مثلًا خلقت انسان به زيباترين صورت، نعمتيست سابق كه اقتضاي عبوديت را دارد؛ پس از آن نيز حق، خود را با اعطاي ايمان به تو ميشناساند، و اين هم از نعمتهاي سابقيست كه اقتضاي عبوديت را دارد. آري، همچنان كه با اعطاي معده، ميتوان دانست كه همه خوردنيها به انسان اعطا شده، با اعطاي حيات هم ميتوان دانست كه همه نعمتهاي موجود در عالم شهادت به انسان اعطا گرديده است.
به همين ترتيب با اعطاي نفس انساني، عوالم مُلك و ملكوت براي اين معده انساني، به صورت سفره نعمتها در ميآيد. نيز با اعطاي ايمان، همراه با سفرههاي مذكور، گنجينههاي موجود در اسماي حسني هم به عنوان سفره عطا ميگردد. پس از دريافت اين نوع دستمزدها به صورت پيش پرداخت بايد همواره و هميشه در حال خدمت بود. نعمتهايي كه بعد از خدمت و عمل داده ميشود فقط و فقط ريشه در فضل او دارند.
اعلم ايها العزيز! در افراد انواع، مخصوصاً در بين حشرات، كثرت فوقالعادهيي ديده ميشود كه داراي جود و سخاوتي لايتناهي و خارق العاده است. كثرت افراد، كه در كمال اتقان و انتظام در همه انواع وجود دارد، بر لايتناهي بودن تجليات الهي، مباين بودن ماهيت حضرت حق با همه چيز، و مساوي بودن نسبت همه چيز به قدرت او، دلالت صريح دارد.
آري، اين جود ايجاد، از وجوب صانع است كه در نوع، جلالي، و در فرد، جماليست.
اعلم ايها العزيز! ميزان سهولت يا صعوبت صنعتهیايي كه انسیان انجیام ميدهد نسبت به علم و جهل او سنجيده ميشود. هر قدر در صنعتها مخصوصاً در ابزار و وسايل ظريف و لطيف، مهارت علمي بيشتري داشته باشد، انجام كار به همان نسبت آسان ميشود. كارها به نسبت جهلاش نيز زحمت بيشتري خواهند داشت؛ بنابراين، سهولت مطلقهيي كه در آفرينش اشيا، در درون سرعت مطلقه و وسعت مطلقه ديده ميشود، به حدس قطعي بر بينهايت بودن علم صانع دلالت دارد.
﴿ وَمَا اَمْرُنَا اِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ﴾
(قمر: ٥٠)
— 262 —
اعلم ايها العزيز! از عجايب جامعيتي كه انسان به طور فطري مالك آن است:
صانع حكيم براي سنجش انیواع نامحیدود رحمت در اين جسم كوچك، ميزانهاي نامعدودي وضع نموده است؛ براي اطلاع از گنجينههاي مخفي لايتناهي اسماي حسني نيز ابزار و آلات بيشماري خلق كرده است. مثلًا حواس انسانيِ محيط بر عوالم شنيدنيها، ديدنيها و خوردنيها، براي درك صفات مطلق و شئونات گسترده صانع است.
به همين ترتيب، در قوه حافظه انسان كه از خردل هم كوچكتر ميباشد لطيفه مدركهيي قرار داده شده است كه اگر لطيفه مذكور دائماً هم در حال سير و جولان در عالم فراخي كه آن خردل متضمّن آن است باشد، باز هم نميتواند به ساحلاش واصل شود. با اين حال، عالم بزرگ ياد شده گاه چنان براي آن لطيفه تنگ ميشود كه در بطن آن لطيفه چون ذرهيي ميشود؛ و آن لطيفه را با همه عرصههاي سياحت، و كتابهايي كه مطالعه كرده است، اما همان خردل ميبلعد، بر جاي خود مينشيند و دردي هم حس نميكند.
مراتب متفاوت انسان را ميتوان از همين سرّ دريافت.
آري، برخي انسانها در ذرهيي خفه ميشوند. در بعضي از انسانها نيز دنياست كه خفه ميشود. در برخي نيز مشاهده ميشود با يكي از كليدهاي داده شده به آنها گستردهترين عالم كثرت را ميگشايند، اما در آن خفه ميشوند؛ اينان به سختي به ساحل وحدت و توحيد ميرسند. پس در سير روحاني انسان، طبقات متعددي وجود دارد. در طبقهيي توحيد و احساس حضور الهي بسيار سهل و ساده نصيب و ميسر ميشیود. در طبقهيي ديگر، غفلت و اوهام چنان استيلا مييابند كه فرد با غرق شدن در كثرت، توحيد را كاملًا فراموش ميكند. گروهي از متمدنان كه متوهمانه سقوط را صعود، پسرفت را ترقي، جهل مركب را يقين، و پرده آخر خواب را انتباه و بيداري ميپندارند انسانهايي از طبقه دوم هستند. آنها در درك حقايق ايماني بدويترين بدويان هستند.
اعلم ايها العزيز! اسم جلال در بيشتر انواع، در كليات تجلي مييابد. اسم جمال نيز در جزييات موجودات تجلي ميكند. بدين اعتبار جود مطلق در انواع،
— 263 —
تجلي جلال است؛ همچنين نقشها در جزييات و زيبايي اشخاص از تجليات جمال ميباشد.
به همين ترتيب جلال از تجلي واحديت، و جمال نيز از تجلي احديت نمايان ميشود. گاه نيز جمال، از جلال تجلي مييابد. به همان مقدار كه جلال در نظر جمال، جميل است؛ جمال نيز در چشم جلال، جليل است.
اعلم ايها العزيز! امر غريب و بسيار نكوهيدهيي‌ست كه بصر، مصنوعات را ببيند اما بصيرت قادر به مشاهده صانع نباشد. زيرا اگر كسي به لحاظ معنا و به‌ واسطه‌ي قلب خويش صانع را نبيند، يا از فقدان بصيرتاش است، يا به دليل كوري چشم دل اوست، يا قلباش چنان محدود و تنگ و تار است كه قادر به درك عظمت موضوع نيست؛ يا اينكه خذلانيست؛ وگرنه انكار صانع، مُنكريست بزرگتر از انكار شهود بصر.
اعلم ايها العزيز! بذري كه در مزرعهيي كاشته ميشود، سور و ديواري معنويست. مزرعه را به صورت مال و اموال صاحب بذر در ميآورد و مانع از تصرف آن توسط ديگران ميشود؛ به همين ترتيب بذر كاشته شده نباتات و حيوانات در مزرعه كره زمين، سور و سدي معنويست كه مانع شراكت است و غير را از مداخله طرد ميكند.
اعلم ايها العزيز! برخي انسانها كه داراي طبع لطيفاند و مفتون صنعتهاي ظريف و لطيف ميباشند، مخصوصاً در بوستانهاي خاص خود اشكال هندسي زيبا، نهرها، حوضها و آب نماهايي ميسازند و منظره زيبايي به بوستان ميدهند. آنها براي نشان دادن درجه زيبايي و لطافت مذكور، چيزهاي ناموزون و غير منتظم و صخره‌هاي زشت (مانند غار و اشكال كوه مانند) را هم اضافه ميكنند تا بهواسطه زشتي و عیدم تناسب آنهیا زيبیايي و لطافت بوسیتان بيشتر بدرخشید، زيرا ‌اِنَّمَا الْاَشْيَاءُ تُعْرَفُ بِاَضْدَادِهَا‌ ؛ اما كسي كه اهل دقت است وقتي به منظره بوستاني مينگرد كه همه اضداد در آن جمع است، در مييابد كه چيزهاي زشت و درشت هم به قصد ساخته شدهاند تا زيبايي و نظم و لطافت بيشتر شود، زيرا زشتيِ شيء زشت، زيبايي شيء زيبا را افزايش ميدهد. پس آنچه نظم باغچه را
— 264 —
كامل ميكند همان اشياي زشت است، و نظم بوستان ياد شده به نسبت عدم نظم و ترتيب اشياي زشت، افزايش مييابد.
به همين ترتيب در بوستان دنيا، در ميان مخلوقات و مصنوعاتي كه داراي عاليترين نظم و انتظاماند، (تفاوتي ندارد حيوان باشد يا نبات يا جامد) چيزهاي زشت و بينظمي وجود دارد. زشتي و بينظمي آنها زينت و آرايشيست براي نظم و زيبايي بوستان دنيا كه از سوي صانع حكيم، و به قصد ايجاد شدهاند. كسي كه با تخيلي عالي، گسترده و شاعرانه مناظر بوستان دنيا را ميبيند ميتواند حقيقت مذكور را ببيند.
با اين حال، اگر موارد ياد شده به قصد ايجاد نميشدند، تفاوتهاي حكيمانه در اشكالشان وجود نميداشت. آري، در اين تفاوتها، قصد و اختيار وجود دارد. تفاوت چهره انسان با انسانهاي ديگر دليل اين امر است.
اعلم ايها العزيز! يكي از مزاياي جامعيتي كه موجب برتري فطري انسان نسبت به حيوانات ميشود اين است كه تحيت و تسبيح واهب الحيات توسط ذوي الحيات را فهم ميكند، يعني انسان همچنان كه كلام خويش را درك ميكند، با گوش ايمان، تسبيح ذوي الحيات و حتي جمادات را نيز ميفهمد. به سخن ديگر هر چيزي مانند آدم ناشنوا فقط كلام خويش را درك ميكند؛ اما انسان، دلايل اسماء الحسنايي را كه موجودات ديگر به زبان خود بر زبان ميآورند، ميفهمد و درك ميكند؛ بنابراين ارزش هر چيز نسبت به خودش جزييست، ليكن ارزش انسان كليست. به عبارت ديگر انسان در حال فرد بودن مانند يك نوع است.
‌وَاللّٰه اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ‌
اعلم ايها العزيز! بين ظاهر و باطن اگر مشابهتي هم باشد، حقيقت اين است كه فاصله و دوري بين آنها بسيار زياد است.
مثلًا توحيد ظاهري كه عاميانه است، يعني هيچ چيز را نبايد به غير خدا نسبت داد. چنين نفياي سهل و بسيط است. توحيد حقيقي اهل حقيقت نيز اين
— 265 —
است كه علاوه بر نسبت دادن همه چيز به خدا، مُهر و خاتم او را بر همه چيز ببيني و بخواني. اين مطلب، حضور الهي را اثبات و غفلت را نفي ميكند.
اعلم ايها العزيز! كافري كه بالقصد و بالذات به حيات دنيوي توجه و دلبستگي دارد، چه حكمتيست كه نه تنها در جزايش تأخير ايجاد ميشود، بلكه در پيشرفتهاي مادي هم موفقيتهايي بهدست ميآورد؟
آري، چنين كافري با مجموعه اعمال و صفات خود (بي آنكه بداند) به آشكار شدن نعمتهايي خدمت ميكند كه حضرت حق براي نوع بشر تقدير نموده است. او بدون آنكه درك كند به محاسن مصنوعات زيباي الهي نظم و ترتيب ميدهد، و با تبديل از قوه به فعل، نظرها را به غرابت صنعت الهي جلب ميكند، اما چه سود كه متوجه مطلب نيست. كافر همچون ساعت، از كاري كه ميكند خبر ندارد. اما همچون اعلام وقت و زمان، خدمت بسيار بزرگي به نوع بشر ميكند، لذا بر اساس همين سرّ پاداشاش را در همين دنيا ميبيند.
اعلم ايها العزيز! كسي كه توفيق الهي يارش باشد پيش از ورود به برزخ طريقت، ميتواند از ظاهر به حقيقت گذر كند. من حقيقت طريقت را (بيطريقت) به صورت فيضي از قرآن مشاهده و تا حدودي دريافت كردم؛ به همين ترتيب مسيري يافتم كه ميتوان بدون مطالعه علوم آلي به علومي كه مقصود بالذاتاند واصل شد.
احسانِ طريقي امن و كوتاه به فرزندان زمانه پرشتاب كنوني، از شئون رحمت حاكمه است.
اعلم ايها العزيز! يكي از چيزهايي كه موجب غفلت انسان، و ممانعت از بندگي خدا ميشود، اين است كه انسان نظر جزيي خود را منحصر به چيزهاي جزيي ميكند. آري، كسي كه گرفتار جزييات شود و نظرش را صرفاً معطوف به جزييات كند ممكن است احتمال دهد كه صدور چيزهاي جزيي توسط اسباب است، ليكن وقتي سر بر دارد و به نوع و عموم دقت نمايد نميتواند صدور حتي كوچكترين شيء جزيي از سوي بزرگترين سبب را مجاز بداند. مثلًا ممكن است رزق جزيي خود را به برخي سببها نسبت دهد، اما وقتي توجه كند كه زمين به
— 266 —
عنوان منشأ رزق و روزي در فصل زمستان، خشك و بيبار و در بهار مملو از رزق است، اطمينان مييابد جز خدا ی كه با زنده كردن زمين رزق تمام موجودات را تأمين ميكند ی هيچ كس ديگري روزياش را نميدهد. ممكن است روشنايي مختصر خانهات يا نور ناچيز دلات را به برخي سببها نسبت دهي؛ ليكن وقتي پي بردي كه نور خانهات با روشنايي خورشيد مرتبط است و روشنايي دلات نيز با نور منبع الانوار اتصال دارد خواهي دانست كسي كه كالبدت را منور و قلبات را نورانیي ميكنید همیان فاطیر حكيميست كه شب و روز را به يكديگر تبديل ميكند.
به همين صورت نسبت ظاهر و آشكار وجود تو به وجود خالق، همانند نسبت دلالت كنندگان بر وجیود خیالق است، زيرا تو از وجهي بر وجیود خیود دلالت ميكني، اما بر وجود خالق، همه موجودات با تمام ذراتشان دلالت ميكنند. پس، وجود او نسبت به وجود تو، به عدد ذرات عالم داراي مراتب ظهور است.
عواملي كه باعث ميشوند نفسات را دوست بداري عبارتند از:
١- منبع تمام لذتها نفس است؛
٢- مركز وجود، و معدن منفعت، نفس است؛
٣- ميگويي نزديكترين چيز به انسان، نفس است، بسيار خب؛ اما مگر نبايد در برابر لذتهاي فاني، خالقي را كه لذايذ باقي را عطا ميكند بهواسطه عبوديت، بيشتر دوست داشت؟ اگر نفس به دليل مركزيتاش در وجود، شايسته محبت است، خالقي كه آن وجود را ايجاد كرده و قيوم آن است آيا استحقاق بندگي و محبت بيشتر را ندارد؟ اگر نفس نزديكترين چيز و معدن منفعت است و همين سبب دوست داشتناش ميباشد، آيا موجود نافع، باقي و نزديكتري كه تمام خيرها و رزقها در دست اوست و نفس را نيز همو خلق كرده شايستگي محبت بيشتر را ندارد؟ بنابراين بايد محبتهايي را كه بين همه موجودات تقسيم شده جمع كني و با محبت خودت به فاطر حكيم ی كه محبوب حقيقيست ی اهدا نمايي.
— 267 —
اعلم ايها العزيز! پيش روي تو مسايل بزرگ هولناكي هست كه انسان را به احتياط و اهتمام وا ميدارد:
مسأله نخست: مرگ است، فراقي كه انسان را از دنيا و همه محبوبهايش جدا ميكند.
مسأله دوم: سفر دهشت انگيز و هولناك به ديار باقيست.
مسأله سوم: عمر كوتاه است؛ سفر، دور و دراز؛ براي راه تداركي نديدهيي، قدرت و تواني نداري، و با اين حال با آلام دردناكي چون عجز و ناتواني مطلق مواجه هستي. پس چرا غفلت و نسيان؟ سر را مانند شترمرغ زير ماسههاي فراموشي ميبري، و عينك غفلت بر چشم ميگذاري تا خدا تو را نبيند؛ يا تو او را نبيني. تا كي قرار است به امور فاني زودگذر بپردازي و از امور باقي دائمي غفلت كني؟
اعلم ايها العزيز! حضرت حق را حمدها و ثناها، كه بهواسطه تفاوت معنايي موجود بين "اسم" و "حرف" در قواعد نحوي، مسايل بسيار مهمي را به من آموخت.
حرف، وسيله و خادميست براي شرح معناي غير؛ و موجودات نيز به همين ترتيب مكتوباتي الهياند براي اظهار و افهام و ايضاح تجليات اسماء الحسني. دلايل و براهين نگاشته شده در موجودات، معجزات خارق العاده قدرت (الهي)اند. نگاه به موجودات از اين وجه، علم و ايمان و حكمت است، اما اگر همچون اسم، يعني به عنوان چيزي كه مستقل و مقصود بالذات است به موجودات بنگريم كفران و جهل مركب خواهد بود.
به همين ترتيب از تفاوت موجود بين "كلي" و "كل" در مباحث منطقي، مسیايل فیراواني را دربارهي ربوبيت آموختم. جمیال و احديت وارد در شمول كُلِّىٌّ ذُو جُزْئِيَّاتٍ‌ است. جلال و واحديت نيز وارد در عنوان ‌كُلٌّ ذُو اَجْزَاءٍ‌ است.
اعلم ايها العزيز! دنيا براي آخرت حكم چكيده و فهرست را دارد. يكي از اشارهها به مسايل بااهميت عالم آخرت در اين فهرست، لذتهیاي موجیود در رزقهاي جسمانيست. از آلات و ادواتي مانند حواس و اعضا و جوارحي كه در
— 268 —
وجود انسان براي احساس و افاضه نعمتهاي فراوان دنياي فاني و پست و ذليل خلق شده است، دانسته ميشود كه در قصرهاي عالم آخرت كه تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ هستند ضيافتهاي جسماني شايسته ابديت برگزار ميشود.
اعلم ايها العزيز! وقتي توجه ترس و محبت انسان به خلق باشد، ترس، درد و مصيبتي خوفناك ميشود. محبت صورت مصيبت ميگيرد، زيرا آدمي كه از او ميترسي، يا به تو رحم نميكند، يا طلب ترّحم تو را نميشنود. به كسي هم كه محبت ميكني، يا تو را نميشناسد، يا محبتات را نميپذيرد. پس، خوف و محبتات را متوجه چيز ديگري غير از دنيا و اهلاش كن. به سوي فاطر حكيم رو كن تا ترسات موجب شود به سمت آغوش رحمتاش بروي (همچنان كه كودك به سوي آغوش مادر ميگريزد) تا خواري و لذتي دلنشين حاصل شود، و محبتات وسيلهيي براي سعادت ابدي گردد.
اعلم ايها العزيز! تو ميوه يا دانهي درخت آفرينش هستي. به اعتبار جسمات، جزء كوچك، ناتوان و ضعيفي ميباشي. ليكن صانع حكيم با لطف خويش و با صنعت لطيفاش، تو را از جزء بودن به كل بودن ارتقا داده است.
آري، در سايه حيات عطا شده به جسمات، با جولاني كه با حواس گستردهات بر عالم شهادت ميدهي، در مجموع از قيد جزئي بودن رها شدهيي. نيز با اعطاي انسانيت، به صورت بالقوه در حكم "كل" هستي؛ همچنين با احسان ايمان و اسلام، بالقوه "كلي" شدهيي و انعام معرفت و محبت باعث شده است نوري محيط شوي.
بنابراين اگر بهسوي لذايذ دنيوي و جسماني ميل كني "جزيي"اي عاجز و ذليل خواهي شد، اما اگر اعضا و جوارحات را در راه اسلام ی كه "انسانيت كبري"ست ی صرف كني "كلي" و "كل" ميشوي.
اعلم ايها العزيز! سبب و علت همه آلامي كه به موجب فراق و دوريهاي دردناك ميكشي در خود توست. زيرا محبتها را در جاي نامناسبشان صرف ميكني. اگر همه آن محبتها را جمع نموده متوجه واحد احد كني و در راه او و
— 269 —
با اجازه او به كار ببري، در لحظهيي به تمام محبوبانات ميپيوندي و شاد و خرسند خواهي شد.
آري، كسي كه به سلطاني منتسب ميشود، ضمن اطلاع و ارتباطش با هر كس و در هر جا، ميتواند از جهتي و تا حدودي با آنها پيوند يابد.
اعلم ايها العزيز! تو آماده هستي هر آنچه را داري فداي كسي كني كه براي مثال اطلاعاتي درباره احیوال ماه و حقيقت آينده به تو بدهد، اما هوا و هوس نفسات را ی كه مانع شنيدن سخنان رسول رحمان و تسليم به همراه ايمان در برابر آن مُخبر صادق ميشود ی كنار نميگذاري؛ رسولي كه از خالقي خبر ميآورد كه قمر در دايره ملك او در حكم زنبوريست. او درباره ازل و ابد، حيات جاويدان، حقايق اساسي و مسايل عظيم خبر ميدهد و تو را از پريشانيهاي معنوي و از گمراهيها نجات ميدهد، و راه رهايي از كثرت و طي طريق در وحدت را نشانات ميدهد؛ رسولي كه در مسير حيات ابدي آب حيات مؤمنانهيي به تو مينوشاند و از لهيب فراقها و جداييها نجات ميدهد، خشنوديها و خواستههاي خالق را برايت تعريف كرده و ترجمان خبرهاي سلطان ازل و ابد ميباشد.
اعلم ايها العزيز! ما ميبينيم كه صانع حكيم با كمال حكمت خويش از چيزهاي بسيار عادي، منسوجاتي اعجاز آميز ميبافد؛ و بي آنكه جايي براي بيهودگي و اسراف باقي بگذارد فرد را موظف به انجام انواع مسئوليتها ميكند. اگر قرار بود به ازاي هر وظيفه، شيئي مادي به اندازه يك ناخن را در سر انسان بگذارند، سر هر يك از انسانها بايد به اندازه كوه طور ميشد تا جا براي همه وظايف باشد.
به همين ترتيب، زبان با همه وظايفي كه دارد تمام غذاهايي را كه در مطبخ قدرت (الهي) و گنجينه ارزاق تهيه ميشوند بررسي ميكند. كارشناسيست كه طعم همه غذاها را ميداند و از آنها مطمئن ميشود.
از اين فعاليت حكيمانه دانسته ميشود كه با اشياي سيالي كه همراه با سيل زمان ميآيند و ميروند، و از روزها و سالها و اعصار گذشته، با گردش روز و شب، منسوجات غيبي و اخروي بسيار زيادي ايجاد ميشود. آري، آنچه در كارخانه
— 270 —
انسان به عنوان چكيده و زبیده عالم بافته ميشود حقيقت مذكیور را روشن مي‌سازد. لذا مرگ و فنا در اين دنيا، در دواير غيبي، به بقايي صاف و زلال منتقل شده، باقي ميماننید. در روايت است كه دقیايق عمیر انسیان، به او بازگیردانده ميشوند. حال يا با غفلت به صورت ظلماني باز ميگردند يا به همراه نيكيهاي نوراني.
اعلم ايها العزيز! مشاهده ميكنيم كه صانع حكيم در صورت بندي افراد و جزييات، فنون بزرگ و عظيمي دارد؛ همچنان كه حيوانات، انواع بسيار بزرگ و بسيار كوچك دارند، پرندگان و ماهيها و فرشتگان و ساير اجرام و عوالم نيز داراي افراد بسيار كوچك و بسيار بزرگي هستند. حكمتي كه حضرت حق در فنون مذكور دنبال ميكند به شرح زير است:
١- لطف و تسهيلاتيست براي تفكر و ارشاد.
٢- سهولتيست در مطالعه و درك مكتوبات قدرت الهي.
٣- اظهار كمال قدرت الهيست.
٤- نمايان كردن هر دو نوع صنعت جلالي و جماليست.
با اين حال هر كسي نميتواند نوشتههاي بسيار ظريف را بخواند و بر چيزهاي بسيار بزرگ نظر فراگير داشته باشد، لذا براي تسهيل و تعميم ارشاد، بخشي از مكتوبات الهي با حروف ريز و بخشي نيز با حروف درشت نوشته ميشوند تا به اقتضاي ارشاد عمل شده باشد.
اما نفس اماره ی كه شاگرد شيطان است ی چنين تلقين ميكند كه كوچكي جسم نشانه كوچكي صنعت است لذا صدور جسم از اسباب را جايز ميداند. درباره اجسام بزرگ نيز مدعي ميشود كه بهواسطه حكمت خاصي خلق نشدهاند، لذا آفرينش آنها را به نوعي پوچي و بيهودگي نسبت ميدهد.
اعلم ايها العزيز! چه در جود و چه در رزق ارزاني مفرطي وجود دارد كه در ظاهر دور از حكمت بوده، به بيهودگي ميگرايد. آري، اگر شيء خلق شده براي فقط يك هدف و منظور آفريده شده باشد حق با توست؛ اما غايات و هدفها
— 271 —
بسيارند؛ بنابراين اگر با در نظر گرفتن يك هدف، احساس بيهودگي حاصل شود، (حقيقت اين است كه) باتوجه به مجموع غايات، عين حكمت و عدالت را ميبينيم.
اعلم ايها العزيز! تفاوت صنعت انسیان و آفريیدگار اين اسیت كه انسان را ميتوان در پشت ساختهاش ديد، اما ميان خداوند و آفريدهاش هفتاد هزار حجاب وجود دارد. ليكن اگر همه مصنوعات آفريدگار در يك نظر قابل مشاهده باشند، حجابهاي ظلماني از ميان ميروند و حجابهاي نوراني ميمانند.
اعلم ايها العزيز! هر فرد اعم از حيوان يا نبات، (در واقع) همه آنان كه جزء چرخه تولد و تناسل هستند در انديشه استيلا و تسلط بر روي زميناند تا آن را براي خود و نسل خويش مسجدي خاص و خالص براي اظهار اسماء الحسناي فاطر حكيم نمايند و عبادت بيپايان آفريدگار را به جاي آورند.
آري، كثرت مفرطي كه در تخم پرندگان و ماهيها و مورچهها، و ثمرات درختان و نباتات و تخمهايشان هست روشنگر وضعيت مذكور ميباشد. ليكن بنا بر محدود بودن عالم شهادت و موجوديت عبادتهاي آتي در علم علام الغيوب، عبادات آنها كه هنوز از نيت به فعل در نيامدهاند مورد قبول واقع شده است.
اعلم ايها العزيز! قرآن كريم گاه يكي از غايات متعدد چيزي را كه مربوط به انسانها ميباشد به طور خاص ذكر ميكند. اين امر براي اخطار است نه انحصار. يعني غايات آن چيز، منحصر به غايت ذكر شده نميشود، اما براي جلب نظر انسان به نظم و ترتيب و فوايد ديگر شيء مذكور، فايده مربوط به انسانها را بيان ميدارد، مثلًا فايده ذكر شده در آيه كريمه
﴿ وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ ﴾
(يس: ٣٩)
﴿ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ ﴾
(يونس: ٥)
يكي از هزاران فايده تقدير شده ماه است؛ وگرنه تقدير قمر در فايده بيان شده منحصر نيست، يعني ماه فقط براي غايت مزبور نيست. اين غايت يكي از غايات آن است.
اعلم ايها العزيز! يكي از خاتمها و مُهرهاي بسيار آشكار توحيد كه خاص حضرت حق است و تقليد از آن امكان ندارد، خلق اشياي مختلف نامعدود از يك شيء بسيط است. آفريدن هزاران نوع و نباتات مختلف، با قدرت و علم لايتناهي،
— 272 —
با اتقاني عظيم و با سهولت، از همين خاك بسيار بسيط، چنان برهاني براي توحيد است كه هم تقليد از آن غير ممكن است هم انتقاد از آن.
اعلم ايها العزيز! يكي از وظايف انسان در زندگي اين است كه شئونات و صفات جزيي خود را براي درك صفات و شئونات كلي آفريدگار يك مقياس قرار دهد. اما براي درك شئونات عظيمه حشر در عالم آخرت، و فهم حالات عمومي احياي اموات در قيامت، قيامت فصل پاييز و رستاخيز بهار ميتواند مقياس شئونات آفريدگار در حشر و قيامت كبرا باشد.
اعلم ايها العزيز! مَثل كسي كه مسلمانها را به زندگي دنيا، كه به مثابه لهويات خواب آور است، دعوت كرده و آنها را به خروج از دايره طيباتي كه حلال حضرت حقاند، و ورود به مزبله خبيثاتي كه حرام اويند تشويق ميكند مَثل آدم مستيست كه شير درنده و اسب اهلي و رام را از هم تشخيص نميدهد؛ بين چوبه دار و ستون ژيمناستيك تفاوتي نميبيند؛ زخم خونين را از گل سرخ تشخيص نميدهد و با اين حیال خیود را مرشید ميداند و به ارشیاد و نصيحت ديگیران ميپردازد.
چنين كسي در اثناي ارشاد با فردي مواجه ميشود. پشت سر آن فرد بيچاره، شير ترسناكي هست. در مقابلاش چوبه دار، و در دو سوي بدناش، زخمهاي وحشتناك. مرد بيچاره دو علاج در دست دارد. دو طلسم نيز در زبان و قلب خويش دارد كه اگر از آنها استفاده كند بهبود يافته، شير به اسب تبديل شده و چون بُراقِ سوارياش خواهد داد. چوبه دار هم برايش ابزار و وسيلهيي ميشود تا دگرگوني عالم و مناظر سيال را به تماشا بنشيند. فرد سرمست به مرد بيچیاره ميگويد: "اي بابا، آن علاجها و طلسمهايي كه در دست داري چه هستند؟ رها كن آنها را و به كام جويي خود بپرداز."
مرد بيچاره پاسخ ميدهد: "نه جانام! من در حمايت و حفاظت همين علاجها و طلسمهايم. حظ و كيف و لذتي كه از آنها ميبرم براي من كافيست. البته اگر بتواني مرگ را كه چون شيري درنده است از بين ببري، با شكستن چوبه دار دهان قبر را ببندي، زخمهاي فنا و زوالي را كه در زندگي با آنها روبهرو هستم به
— 273 —
حيات باقي و ماندگار تبديل كني، با تو شادي و پايكوبي خواهم كرد؛ در غير اين صیورت از بیرابیر چشیمانام گم شو و برو. تو فقیط مسیتاني چیون خیودت را ميتواني فريب دهي. من مست نيستم و به دنيا و لذتهاي شما نيازي ندارم، زيرا
﴿ حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
﴿ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ﴾
براي من كافيست."
اعلم ايها العزيز! هنگامي كه طلبه فلسفه و شاگردان تمدن، مسلمانان را به تبعيت از عادات بيگانگان، و ترك شعائر اسلامي دعوت مينمايند، نورجيان قرآن چنين دفاع ميكنند: "اگر توانايي آن را داريد كه زوال و مرگ را از جهان، و ناتواني و تهيدستي را از انسان دور كنيد، بسيار خب، ميتوانيد دين را كنار بگذاريد و شعاير را هم از ميان برداريد؛ در غير اين صورت زبان در كام كشيد و سخن مگوييد. شير اجل را در پشت سرمان ببينيد كه پنجه گشوده و آماده هجوم است و تهديدمان ميكند. اگر نداي قرآن را با گوش ايمان بشنوي شير اجل، بُراق ميشود و ما را به رحمت رحمان ميرساند؛ وگرنه چون حيواني درنده ما را تكه پاره خواهد كرد و مانند اعتقاد باطلتان، با فراقي ابدي نابودمان خواهد نمود؛ به همين ترتيب چوبههاي دار را در برابرمان افراختهاند. اگر با ايمان يقيني به ارشادهاي قرآن گوش فرا دهي، از چوبههاي دار كشتياي ساخته ميشود مانند كشتي نوح، كه تو را به ساحل سلامت يعني عالم آخرت ميرساند.
همچنين در سمت راست، زخم فقر و در سمت چپمان جراحت عجز و ناتواني وجود دارد. اگر با علاج قرآن خود را مداوا كني فقرمان به شوق و اشتياق ضيافت رحمت رحماني تبديل ميشود. ناتواني و عجزمان نيز دعوتنامهيي براي پناه بردن به درگاه عزت قدير مطلق ميشود.
همچنين ما در سفري طولاني بهسر ميبريم. از اينجا به قبر؛ از قبر به قيامت، و از قيامت بهسوي ديار ابدي رهسپار هستيم. در اين مسير، براي از بين بردن ظلمات، به نور و ارزاق نيازمنديم. به عقل و دانش مورد اعتمادمان اميدي نيست. از خورشيد قرآن و گنجينه رحمان است كه ميتوانيم توشه راه برگيريم. اگر راه حلي براي نرفتن به اين سفر داريد، بفرماييد؛ بسيار خب؛ در غير اين صورت سكوت كنيد تا به قرآن گوش دهيم و ببينيم چه فرمان ميدهد:
— 274 —
﴿ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيَا وَلَايَغُرَّنَّكُمْ بِاللّٰه الْغَرُورُ ﴾
(لقمان: ٣٣ )؛ (فاطر: ٥)
خلاصه: فرد بيدار تابع تو نخواهد شد. فقط آنان كه از شراب سياست، حرص شهرت، دلسوزي مفرطانه به هم نوع، ضلالت فلسفه يا بيبند و باري تمدن سرمستاند از مشرب و مسلك تو پيروي خواهند كرد، ليكن ضربههايي كه بر سر انسان فرود ميآيد يا سيليهايي كه بر چهرهاش نواخته ميشود سرمستياش را از بين برده، بيدارش خواهند كرد.
همچنين انسان مانند حيوان فقط به زمان حال مبتلا و مشغول نيست. به واسطه ترس از آينده و حزن و اندوه گذشته با آلام حال مواجه است. ليكن كسي كه خود را در شمار انسانهاي شقي، گمراه، و نادان نميداند بايد اين بشارت قرآن را بشنود:
﴿ اَلَا اِنَّ اَوْلِيَاءَ اللّٰه لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَكَانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرَى فِى الْحَيوةِ الدُّنْيَا وَفِى الْآخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّٰه ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ﴾
(يونس: ٦٢ ی ٦٤)
— 275 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ ﴾
تا پايان سوره.
اعلم ايها العزيز! كمال صنعتي كه در هر مصنوع محقق ميشود دلالت براين حقيقت دارد كه صانع در هر مكاني كنار مصنوع است؛ در عين حال بر اين نكته نيز دلالت دارد كه صانع در هيچ مكاني نزد هيچ مصنوعي نيست.
همين طور انسان، از آن نظیر كه به همه چيز نيیازمند است نميتیواند جز ذات اقدس ی كه ملكوت همه موجودات را در اختيار دارد و خزانه هر چيز نزد اوست ی كس ديگري را عبادت كند.
همچنين انسان به لحاظ وجود، ايجاد، خير و افعال، موجود بسيار كوچك و ناقصيست، لذا از مورچه و زنبور پايينتر و از عنكبوت ضعيفتر ميباشد. ليكن به لحاظ عدم، تخريب، شر و انفعال از آسمانها و زمين و كوهها بزرگتر است. براي مثال هنگام حسنات، ذره ذره نيكي ميكند، اما در زمان سيئات، مرتكب انبوهي از بديها ميشود. مثلًا سيئهي كفر انسان، موجب تحقير تمام موجودات ميشود و آنها را بيارزش ميكند.
اگر انسان از وجهي داراي تار مويي اختيار است، ذرهيي اقتدار دارد، حياتاش به اندازه شعاع نوريست، عمري به اندازه يك دقيقه دارد، و داراي موجوديتي به قدر يك جزء جزييست؛ از وجهي ديگر عجز و فقر بينهايتي دارد و در عين حال بازتاب دهنده گسترده تجليات قدير مطلق و غنيست.
به همين ترتيب انسان به لحاظ زندگاني دنيوي، چون دانهييست؛ بايد شكوفهها و ميوههاي بسياري بار آورد، لذا براي آنكه برخي مواد و وسايل توديعي را به اين منظور كسب كند مانند مرغ به كند و كاو در خاك و كود و نجاسیات
— 276 —
ميپردازد و بيفايده عمر خود را به باد ميدهد. انسان همين طور به لحاظ حيات معنوي، شجره باقيهييست كه آمال و آرزوهايش تا ابد امتداد مييابد.
او از نظر فعل و سعي خود، حيوان ضعيفيست و دايره تلاشاش بسيار محدود ميباشد. از منظر انفعال و سؤال و دعا، مهمان عزيز رحمان رحيم است. حيطهاش از اين منظر به قدر خيال، گسترده است.
لذتي كه انسان از حيات حيواني كسب ميكند به قدر لذت يك گنجشك هم نيست، زيرا انسان داراي حزن و اندوه و ترس است و گنجشك چنين چيزهايي ندارد. البته انسان از نظر اعضا و جوارح، احساسات، حواس، و تواناييها از بلند مرتبهترين حيوانات هم بيشتر لذت ميبرد. اگر به اين جنبه انسان دقت شود دانسته خواهد شد كه لوازم فوق فقط براي اين دنيا نيست، و براي زندگاني جاويد به او داده شده است.
انسان ناظر بر محاسن سلطنت ربوبي، مُبلغ جلوههاي اسماي قدسي، و متفكر در مطالعه مكتوبات الهي‌اي است كه با قلم قدرت نگاشته شدهاند؛ لذا از اين منظر، اشرف مخلوقات و خليفه (خدا) بر زمين شده است.
﴿ يَا اَيُّهَا النَّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ اِلَى اللّٰه ﴾
(فاطر: ١٥)
اعلم ايها العزيز! همچنان كه قصور و كوتاهي در انسان بينهايت است، عجز و فقر و نياز او نيز پاياني ندارد؛ همچنان كه بهواسطه گرسنگي توديع شده به انسان، لذت نعمتها براي او بروز مييابد، قصور و كوتاهي در وجود او نيز مرصاد و كمينگاهي براي مراتب كمالات سبحانيست. فقري كه انسان دارد مقياسيست براي درجات غناي رحمت. ناتواني و عجز انسان ميزانيست براي قدرت و كبرياي (خداوند). تنوع نيازهاي انسان نيز نردبانيست براي انواع نعمتها و احسانهاي (حضرت حق). لذا غايت فطرت او عبوديت و بندگيست. منظور از عبوديت هم اين
— 277 —
است كه در درگاه عزت او با گفتن استغفر اللّٰه و سُبحانَ اللّٰه قصور و كوتاهيهاي خود را اعلام كني.
﴿ اِنَّ الْاَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ وَاِنَّ الْفُجَّارَ لَفِى جَحِيمٍ ﴾
(انفطار: ١٣ ی ١٤)
اعلم ايها العزيز! براي هر انساني در سفر زندگي، دو راه وجود دارد. دوري و نزديكي اين دو راه يكيست، ليكن در يكي از آنها به گواهي و تأييد اهل شهود و وقوف، نود درصد احتمال سود و منفعت هست. در راه دوم، قضيه معكوس است. نود درصد احتمال ضرر وجود دارد. كسي كه از راه دوم ميرود نه سلاحي دارد نه ره توشهيي؛ و چون بارها و به كرات با ترس و واهمه مواجه خواهد شد براي رفع نيازهاي خود وامدار خيليها ميشود، اما كسي كه در راه اول سلوك ميكند هم سلاح به همراه خود دارد و هم ارزاق. او با خيال بسيار آسوده پيش ميرود. راه اول، راه قرآن است؛ و راه دوم راه ضلالت.
آري، با تأييد و شهادت اهل شهود و وقوف، امر ثابت شدهييست كه كسي كه با بركت ايمان طي طريق ميكند در امن و امان خواهد بود. چنين كسي وقتي به مركز حكومت رسيد به احتمال نود درصد از پاداشي بزرگ بهرهمند ميشود، اما كساني كه در ظلمات گمراهي پيش ميروند در حين سفر، به دليل ترس و گرسنگي، نزد هر چيز و هر كس اظهار خواري خواهند كرد و آنگاه زماني كه به مركز حكومت رسيدند به احتمال نود درصد يا به اعدام محكوم ميشوند يا حبس ابد. بنابراين فرد خردمند، امور مُضر را حتي با وجود كمترين خفت دنيوياش ترجيح نخواهد داد.
منظور ما از اهل شهود، اولياء الله است، زيرا صاحب ولايت معتقدات عوام را با چشم مشاهده ميكند. منظور از سلاح و توشه راه آنان كه در مسير قرآن پيش ميروند نيز توكل به قدير مطلق و غني كريم است كه از آنها محافظت ميكند. چرا كه توكل نقاط اتكا و ياري را تضمين ميكند. اين نقاط نيز مستلزم كلمه
— 278 —
توحيد هستند. كلمه توحيد نيز مستلزم نمیاز است كه ركن اسیاسي عبیوديت ميباشد. آنچه ما را به عبوديت فرمان ميدهد تكليف است. غذا و لباس و ديگر مايحتاج كسي كه به تكليف خود عمل كند، در مدت مكلف بودناش، مانند آنان كه در ارتش تكليف و مسئوليت دارند، از خزانه رحمان تأمين ميشود. مدت مكلف بودن در ارتش براي سرباز دو سال و نيم است، اما مكلف بودن در بندگي تا پايان عمر ميباشد.
﴿ وَمَا هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيَا اِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَاِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ ﴾
(عنكبوت: ٦٤)
اعلم ايها العزيز! انسان مسافر است. سفر او از كودكي به جواني، از جواني به سالمندي، از سالمندي به قبر، از قبر به قيامت و از قيامت تا ابد ادامه مييابد. ملزومات هر دو دنيا از سوي مالك الملك داده شده است. اما انسان از سر جهل و ناداني همه آنها را صرف زندگاني فاني دنيا ميكند. اين در حاليست كه دست كم يك دهم آنها را بايد صرف دنيا و باقي را صرف زندگاني جاويد كرد. مأموري را تصور كنيد كه براي سفر به چند شهر بيست و چهار ليره از دولت هزينه راه گرفته است. اگر او در اولين شهري كه به آن ميرسد بيست و سه ليره از پولاش را خرج كند در شهرهاي ديگر چه خواهد كرد؟ به دولت چه جوابي خواهد داد؟ كسي كه چنين كاري ميكند آيا ميتواند خود را عاقل بنامد؟ لذا حضرت حق براي كسب لوازمات مورد نياز هر دو دنيا، زماني بيست و چهار ساعته (در هر روز) در اختيار انسان گذاشته است. با صرف بيشتر اين زمان براي دنياي كم اهميتتر، و كمتر آن براي دنياي وسيعتر، يعني بيست و سه ساعت در روز براي زندگاني كوتاه و فاني دنيا، دست كم بايد يك ساعت را به نمازهاي پنجگانه، و زندگاني باقي و بيپايان اخروي اختصاص داد تا فرد در دنيا سَرور و در آخرت گدا نشود.
— 279 —
اعلم ايها العزيز! انسان غافل، به وظيفه خود عمل نميكند و به وظايف خدا ميپردازد. او به دليل غفلت، وظيفه عبوديت را كه در حيطهي اقتیدارش امر سادهييست، كنار ميگذارد و با قلب ضعيف خود به مسئوليتهاي سنگين ربوبيت ميپردازد و زير آن له ميشود. او در عين حال آسودگي خود را از دست داده و وارد گروه افراد عاصي، شقي، و خيانتكار ميشود.
آري، انسان يك سرباز است. وظيفه سرباز چيزيست و وظيفه حكومت چيز ديگر. وظيفه سرباز محافظت از دين و وطن با انجام كارهايي مانند آموزش و جهاد است. وظيفه حكومت تأمين ارزاق و لباس و سلاح سرباز است؛ بنابراين اگر سربازي براي تأمين ارزاق خود وظيفه نظامياش را ترك كند و مثلًا به تجارت بپردازد شقي و خائن است. بدين اعتبار وظيفه انسان در برابر خداوند، عبوديت و بندگيست. ترك گناهان كبيره، تقوا، و دست و پنجه نرم كردن با نفس و شيطان، جهاد اوست.
ليكن تأمين لوازمات زندگي او و فرزندان و متعلقاتاش وظيفه خداوند است. مادام كه عطا كننده حيات اوست، لوازم حفاظت از آن حيات را هم او عطا خواهد كرد؛ همچنیان كه حكومت، ارزاق مربوط به نظاميان را در انبارهايي جمع آوري ميكند و حمل آنها، تميز كردنشان، آرد كردنشان، و طبخشان را به سربازان ميسپارد، حضرت حق نيز موارد لازم براي زندگاني را در دفتر كرهي زمين گرد ميآورد و آنگاه، توزيع و ساير كارهايش را به انسان ميسپارد تا برايش اشتغال و سرگرمي باشد و انسان از عذاب عطالت و بطالت رها شود.
اي انسان! (مطمئن باش) خدايي كه تو را در رحم مادر، هنگام طفوليت، و زمان پيري و ضعف با رزق و روزيهاي لذيذ ميپرورد، تا زمان زنده بودنات روزيات را خواهد داد. ببين! آفرينندهي انواع رزقهايي كه در فصل بهار، در سطح زمين خلق ميشوند كيست و آنها را براي چه كساني خلق ميكند؟ نكند انتظار داري روزي را بياورد و در دهانات بگذارد؟ شگفتا! رفتن به باغها و بوستانها، و چيدن و خوردن ميوههاي خوشمزه و خندان از شاخههاي آويزان آيا زحمتي دارد؟ خدا انصاف دهد!
— 280 —
خلاصه: با متهم كردن خدا، كار خود را كنار مگذار و در كار او دخالت مكن، تا نامات در دفتر عاصيان ناسپاس نوشته نشود.
﴿ اُدْعُونِى اَسْتَجِبْ لَكُمْ ﴾
(غافر: ٦٠)
اعلم ايها العزيز! ادعا مكن كه برخي دعاها اجابت نميشوند. دعا، يك عبادت است. نتيجه عبادت در آخرت ديده ميشود. مقاصد دنيوي نيز براي عبادت دعاها، مانند اوقات نماز، هر يك زمان مقرري هستند؛ به سخن ديگر مقاصد دنيوي ثمره و نتيجه دعا نيستند. مثلًا گرفتگي خورشيد براي خواندن نماز آيات و خشكسالي براي اقامه نماز باران، هر كدام زمان مشخصي هستند.
به همين ترتيب تسلط ستمگران و نزول بلايا، زمان برخي دعاهاي خصوصي بهشمار ميروند. تا اين زمانها باقي هستند نمازهیا و دعاهیاي ياد شده انجیام ميشوند. اگر در اين اوقات، مقاصد دنيوي حاصل گردند نور علي نور است، اما اگر چنين نشد نميتواني بگويي دعا مستجاب نشد. بايد بگويي زمان كه هنوز به پايان نرسيده است، لذا دعا بايد ادامه يابد. مقاصد ياد شده مقدمه دعا هستند نه اينكه نتيجهاش باشند، اما در خصوص وعده حضرت حق درباره اجابت دعاها بايد گفت اجابت عين قبول نيست. يعتي اجابت مستلزم قبول نيست. در هر حال به دعا پاسخ داده ميشیود، بيپاسخ نميماند. برآوردن مطلوب تابع حكمت مجيب است. مثلًا زماني كه طبيب را فرا ميخواني در هر حال ميپرسد: "چه ميخواهي؟" اگر بگويي "اين غذا يا اين دارو را به من بده" گاه ممكن است بدهد و گاه ممكن است به دليل ناسازگاري با مزاجات ندهد.
يكي ديگر از عوامل عدم قبول (دعا) نيز اين است كه فرد دعا را به قصد عبادت به جا نياورد بلكه آن را خاص به دست آوردن مطلوبي قرار دهد، لذا
— 281 —
برخلاف خواستهاش ميشود، و اخلاص در عبادت آن دعا از بين رفته و دعا قبول نميشود.
اعلم ايها العزيز! در نتيجه انقلابها شكافهاي بسيار عميقي بين دو طرف حاصل ميشود. بالاي اين شكافها پلهايي لازم است كه با هر دو عالم نسبت داشته باشند و رفت و آمد بين دو عالم را ممكن سازند. شكل و ماهيت پلهاي مذكور نسبت به جنس انقلابها متباين، و اسمهايشان متنوع ميگردد. مثلًا خواب پليست بين عالم يقظه و مثال. برزخ، پل ديگري بين دنيا و آخرت است. و مثال، پليست بين عالم جسماني و عالم روحاني. بهار نوعي پل ديگر است بين زمستان و پاييز. اما در قيامت انقلاب، واحد نيست. چون انقلابهاي بزرگ و بسيار زيادي در قيامت رخ ميدهد، پل آن هم بايد بسيار عجيب و غريب باشد.
اعلم ايها العزيز! آياتي مانند
اِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ٭ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ٭ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ ٭ وَ اِلَيْهِ مَآبِ
كه اعلام ميدارند انسان بعد از مرگ به محضر خالق رحمان و رحيم باز ميگردد؛ همچنان كه بشارت و تسلي بزرگي هستند، اشارههايي مبني بر تهديدهاي عظيم نسبت به اهل عصيان هم دارند.
آري، طبق صراحت آيات فوق، مرگ دروازهيي بهسوي زوال و فراق و عدم و ظلمات نيست، بلكه مدخليست براي ورود به محضر سلطان ازل و ابد. با اشارت اين بشارت، قلب آدمي از ترس و درد و الم نيستي مطلق نجات مييابد. به جهنم معنوي كه كفر حاوي آن است بنگر! براساس سرّ ‌اَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِى بِى‌ در حديث قدسي، حضرت حق ظن و اعتقاد كافر را به عذابي دائمي تبديل ميكند، سپس با ايمان و يقين به درجات لذتي توجه كن كه بعد از لقاي حضرت حق، و رضا و روئيتاش براي مؤمنان حاصل ميگردد. حتي جهنم جسماني براي مؤمن عارف، نسبت به جهنم معنوي كافر عاصي، مانند بهشت است.
دوست من! علاوه بر براهين دال بر عالم بقا، نيايشها و تضرعهاي حبيب اكرم محبوب ازلي، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ی كه پيامبران و اوليا و امامان صديقين پشت سرش صف كشيدهاند و يك صدا «آمين، آمين» ميگويند ی براي بقاي
— 282 —
انسان در عالم بقا برهان بسيار بزرگ و وسيلهيي كافيست، زيرا مگر ممكن است حُسنها و زيباييها و جمالها و كمالهايي كه بر سراسر كائنات احاطه دارند به انجام كار زشت و قبيح و خطا و ناقصي چون نشنيدن يا نپذيرفتن تضرعهاي آن حبيب اجازه دهند؟ مگر حضرت حق از تمام كاستيها و امور پست، منزه و مبرا نيست؟ كه البته و بيشك منزه است.
اعلم ايها العزيز! بيان نعمتهايي كه حضرت حق داده است و گفتگو درباره آنها گاه موجب غرور و كبر ميشود. پنهان نمودن اين نعمتها به قصد تواضع هم خوب نيست؛ بنابراين براي رهايي از افراط و تفريط بايد به ميزان و مقياس مستقيم مراجعه كرد؛ به اين ترتيب كه بدانيم هر نعمت داراي دو وجه است. وجهي متعلق به انسان است كه موجب آراستگي و مدار لذتاش ميشود؛ در ميان خلق ممتازش ميكند؛ موجب تفاخر شده و فرد را سرمست ميكند؛ لذا انسان مالك حقيقي را فراموش نموده و بالاخره در چاه كبر و غرور سقوط ميكند.
وجه دوم نيز ناظر است بر انعام كننده؛ لذا كرماش را اظهار، مرتبه رحمتاش را اعلام، انعاماش را افشا، و اسمايش را گواهي ميكند؛ بنابراين تواضع صرفاً در وجه اول است كه ميتواند تواضع باشد؛ در غير اين صورت متضمن كفران خواهد بود. تحديث نعمت نيز در وجه دوم است كه به صورت شكر و سپاس معنوي در ميآيد و ممدوح ميگردد؛ وگرنه چون متضمن كبر و غرور ميشود مذموم است. تواضع و تحديث نعمت به صورت زير جمع ميشوند:
فردي را تصور كنيد كه پالتويي را به عنوان هديه به ديگري ميدهد. او پالتو را بر تن ميكند و فرد سومي به او ميگويد: «چهقدر زيبا شدهايد» ؛ و او در پاسخ ميگويد: «زيبايي از پالتوست» ؛ در اين صورت او تواضع و تحديث نعمت را جمع كرده است.
اعلم ايها العزيز! زمان دريافت دستمزد يا هنگام توزيع پاداش، ميكروب رقابت يا حسادت فعال ميشود، اما زمان كار يا خدمت، ميكروب مذكور غير فعال است. حتي فرد تنبل، آدم پر تلاش را دوست دارد. فرد ضعيف، آدم قوي را تمجيد
— 283 —
و تحسين ميكند؛ البته فعاليت او را ميخواهد تا كار ساده شود و او از زحمت رهايي يابد.
دنيا نيز كارخانهييست كه بنا نهاده شده است تا مردم براي امور دنيا و آخرت كار و خدمت كنند؛ ثمره كارها و عباداتي كه در اين كارخانه انجام ميگيرد در عالم ديگر مشاهده ميشود، لذا نبايد در عبادات رقابت كرد. اگر رقابتي باشد اخلاص از ميان ميرود. كسي كه در پي چنين رقابتهاييست به فكر پاداشي دنيوي مانند تمجيد و تحسين مردم ميباشد. بيچاره فكر نميكند با چنين انديشهيي عمل خود را با عدم اخلاص تباه ميكند، زيرا در اعطاي ثواب و هنگام دريافت دستمزد، مردم را شیريك پروردگار ميكنید و میورد نفیرت مردم قرار ميگيرد.
اعلم ايها العزيز! كرامت و استدراج به لحاظ معنا با هم متبايناند، زيرا كرامت مانند معجزه، فعل خداوند است. صاحب كرامت هم ميداند كه خداوند منشأ كرامت است؛ همچنين ميداند كه خداوند حامي و مراقب اوست. توكل و يقيناش نيز فزوني مييابد، اما گاه به اذن الهي كرامات خود را ادراك ميكند و گاه چنين نيست. صورت برتر و سالمترش نيز همين قسم است.
استدراج عبارت است از ظهور امور غيبي و اظهار كارهاي عجيب در حالي كه فرد در غفلت بهسر ميبرد. ولي انانيت و غرور صاحب استدراج بهواسطه استنادي كه به نفس و توانايي خیود دارد چنیان فیزوني مييابد كه شیروع به خواندن
﴿ اِنَّمَا اُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمٍ ﴾
(قصص: ٧٨)
ميكند. البته در صورتي كه ظهور و انكشاف فوق نتيجه تصفيه نفس و نورانيت قلب باشد، در طبقه وسط ولايت بين اهل استدراج و اهل كرامت التباسي وجود نخواهد داشت. اما براي طبقه عليا كه به تمام معني مظهر فنا شدهاند و امور غيبي به اذن الله برايشان آشكار شده و با حواسي كه فیاني در الله شیدهاند ميبينند، تفیاوت آشكار است، زيرا نورانيت باطنشان كه نمايان گرديده است، دخلي به ظلمات رياكاران ندارد.
— 284 —
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
اعلم ايها العزيز! تسبيح و عبادت با انواع نامحدود در هر چيزي وجود دارد. اما لازم هم نيست هر چيزي به تمام وجوه از تسبيح و عبادت خود همواره آگاه باشد و آن را ادراك نمايد، زيرا حصول، مستلزم حضور نيست. تسبيح گويان و عبادت كنندگان كافيست بدانند كاري كه ميكنند تسبيحي خاص يا عبادتي با صفت معلوم است. در واقع علم معبود مطلق كفايت ميكند. از آنجا كه جز انسان، مخلوقات ديگر تكليفي ندارند پس نيت هم براي آنها الزامي ندارد و نيازي نيست صفت اعمالشان را بدانند.
اعلم ايها العزيز! ارزش انسان مؤمن با آفرينش عالياش و نقش جلوههاي انعكاس يافته از اسماء الحسني در وجودش، نسبت دارد. ارزش انسان كافر نيز با ارزش مادهي فیاني و زايلي كه عبیارت از گوشت و استخوان اوست اندازهگيري ميشود. اين عالم را نيز اگر طبق تعريف قرآن با معناي حرفي، وسيلهيي ببينيم براي درك عظمت حضرت حق، قيمتي و ارزشمند خواهد بود. اگر طبق آنچه فلسفه ميگويد با معناي اسمي به دنيا نظر كنيم، يعني بگوييم جهان وابسته به هيچ فاعل خالقي نيست و مستقل بالذات ميباشد، در آن صورت بهاي جهان منحصر به ماده جامد و متغيرش خواهد بود. ميزان برتري علمي كه از قرآن بهره ميبرد نسبت به علم فلسفه، از مثال زير آشكار ميشود:
﴿ وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجًا ﴾
(نوح: ١٦)؛
اين حكم قرآني پنجرهيي براي نگريستن به جلوههاي اسماء الحسني ميگشايد، به اين ترتيب:
اي انسان! اين خورشيد با همه عظمتاش مُسخر شماست. به خانههاي شما نور ميدهد. غذاهايتان را با گرماي خود طبخ ميكند. شما چنان مالك عظيم و رحيمي داريد كه خورشيد يكي از چراغهاي اوست و با اين چراغ به مسافران ساكن در مسافرخانهاش روشنايي ميدهد.
— 285 —
براساس حكمت فلسفه، خورشيد آتش عظيميست كه در محل خود در حال چرخش است. زمين و سيارات تكههاي جدا شده از خورشيدند؛ و بر اثر جاذبه با خورشيد مرتبط ميمانند و در مدار خود حركت ميكنند.
اعلم ايهیا العزيز! انسان حق ندارد از حضرت حق، حقي را طلب كند، بلكه بر عكس همواره مديون سپاسگزاري اوست، زيرا ملك از آن اوست و انسان مملوك او ميباشد.