— 241 —
شمّه
(از نسيم هدايت قرآني)
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ عَلَى رَحْمَتِهِ عَلَى الْعَالَمِينَ بِرِسَالَةِ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
اعلم ايها العزيز! اين جهان با تمام انواع و طبقات پيدا و نهاناش، لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ميگويد و توحيد را اعلام ميكند، زيرا پيوند و همبستگي بين طبقات عالم چنين اقتضايي دارد. تمام انواع و طبقات مذكورِ عالم با همه اركان خود، شهادت ميدهنید كه لَا رَبَّ اِلَّا هُو. زيرا شباهت موجیود در بينشیان چنين چيیزي را طلب ميكند. اركیان ياد شیده نيز با تمام اعضیاي خیود شهادت ميدهند كه لَا مَالِكَ اِلَّا هُو و اين حقيقت را اعلام ميكنند؛ چرا كه تشابه موجود در بين آنها چنين اقتضايي دارد. آن اعضا هم با تمام اجزاي خود شهادت ميدهند كه لَا مُدَبِّرَ اِلَّا هُو زيرا در بين آنها تعاون و تداخل وجود دارد. اجزاي ياد شده نيز با تمام جزيياتشان شهادت ميدهند كه لَا مُرَبِّىَ اِلَّا هُو چرا كه توافق حاكم در ميیان آنهیا، بر واحید بیودن قلم دلالت دارد. اين جزييیات نيیز با تمیام سلولهايشان شهادت ميدهند كه لَا مُتَصَرِّفَ فِى الْحَقِيقَةِ اِلَّا هُو سلولها هم با تمام ذرات خود شهادت ميدهند كه لَا نَاظِمَ اِلَّا هُو زيرا واحد بودن خط ارتباطي بين جوهرهاي فرد چنين چيزي را اقتضا ميكند. ذرات مذكور با تمام
— 242 —
اثيرهاي خود بهواسطه گوهر لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ توحيد را اعلام ميكنند، زيرا بساطت، سكون، و سرعت امتثال منظم در برابر فرمان خالق، چنين اقتضا ميكند.
اعلم ايها العزيز! هيچ انساني حق اعتراض در برابر حضرت حق را ندارد؛ و شكوا و شكايت از او در حد و حدود انسان نيست، زيرا در نظام عالم كه اقتضاي خلاف هوس فرد شاكي را دارد، هزاران حكمت هست. خشنود كردن فرد مذكور مستلزم غضب هزار حكمت ياد شده است. براي راضي كردن يك فرد، هزار حكمت را فدا نميكنند.
وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ
(مؤمنون: ٧١).
حركت جهان اگر براساس خواسته تك تك افراد باشد نظم و انتظام دنيا از بين ميرود.
اي شاكي! تو چيستي؟ بنا بر چه چيز اعتراض ميكني؟ آيا با هوس و خواسته ناچيیز خیود ميخیواهي كليیات كائنیات را مهندسي كني؟ ذوق گنديدهات را ميخواهي مقياس و ميزان درجات نعمتها قرار دهي؟ از كجا ميداني آنچه را نعمت پنداشتهيي نقمت نباشد؟ تو چه ارزشي داري كه براي تطمين و تسكين خواستههايت ی كه حتي ارزش بال مگسي را هم ندارد ی چرخهاي فلك از حركت بايستند؟
اعلم ايها العزيز! تصرفي كه در سلولي از يك عضو بدن صورت ميگيرد پيش از هر چيز منوط بر تصور بدن است، زيرا جزء، با نقشها و احوال كل، علايق و مناسبات فراواني دارد. لذا تصرف در جزء، تحت فرمان خالق كل است.
اعلم ايها العزيز! صانع حكيمي كه تخم حيوانات كوچكي چون حشرات و ماهيها و نباتات را با رحمت و لطف و حكمت عظيم خود حفظ ميكند، آيا ممكن است اعمال شما را كه هسته درختان حياتتان ی كه در آخرت ثمره خواهند داد ی ميباشد با اهمال حفظ نكند؟ ضمن آنكه تو حامل امانت و خليفه (خدا) بر روي زمين هستي.
آري، حس حفظ حيات كه در هر ذيحياتي وجود دارد دلالت بر اين نكته دارد كه وجود بهواسطه تجلي اسم حي، حفيظ و باقي، بقايي ابدي را نتيجه خواهد داد.
— 243 —
اعلم ايها العزيز! كسي كه دانه انجير را از وضعي به وضعي، و از دورهيي تا دورهي ديگر، در برابر نابودي محافظت ميكند و تمام چيزهايي را كه ساختار درخت انجير لازم دارد با كمال اهتمام در دانه مذكور حفظ ميكند، بيترديد اعمال نوع بشر را به عنوان خليفه روي زمين از نظر دور نميدارد و حفظ خواهد نمود.
اعلم ايها العزيز! معنا با تغيير الفاظ تغيير نميكند، و باقي ميماند. پوسته متلاشي ميشود اما مغز باقي و پابرجا ميماند. لباس دريده ميشود ليكن بدن سالم و ماندگار ميشود. بدن هم اگر بميرد و از بين برود روح باقي ميماند. جسم اگر پير شود انانيت جوان ميماند. كثرت و جمعيت از بين ميرود اما واحد فرد باقي ميماند. كثرت از ميان ميرود اما وحدت باقي ميماند. ماده در هم ميشكند اما نور باقي ميماند؛ بنابراين، معنا كه از ابتداي عمر تا انتهاي آن ادامه مييابد، با وجود تبديلهاي متعدد پيكر، و انتقال از وضعي به وضع ديگر، و گردش از دورهيي به دوره ديگر، وحیدت و بقاي خود را حفیظ ميكند؛ خندق مرگ را پشت سر ميگذارد و با سلامت به راه ابديت ادامه ميدهد.
با اين حال، فرمان حفظ و محافظت در ماديات بيبقا و فاني كه همواره منتظر امر «آماده باش براي فنا» هستند، در روح و معنا نيز كه با بقا ارتباط تنگاتنگي دارد جاريست.
اعلم ايها العزيز! عظمت و عزت و استقلال الوهيت ميخواهد همه چيز اعم از كوچك و بزرگ، و عیالي و پست تحت تصیرفاش باشد. خسّت يا كوچكي تو نميتواند موجب بيرون ماندنات از دايره تصرفات او شود، زيرا تو اگر از او دور باشي او از تو دور نيست؛ يا كوچكي يكي از صفات تو مستلزم كوچكي وجودت نيست؛ همين طور آلودگي جنبه مُلكي تو، اقتضاي آلودگي جنبه ملكوتيات را ندارد؛ به همين صورت عظمت خالق، بيرون ماندن چيزهاي پست از دايره تصرفاتاش را لازم نميدارد. برعكس، عظمت حقيقي در خصوص ايجاد، انفراد؛ و براي تصرف، احاطه را لازم ميدارد.
— 244 —
اعلم ايها العزيز! شيء مادي به ميزان افزايش ماديتاش از مشاهده چيزهاي ظريف و پنهان محروم ميشود و قادر به ادراك آنها نخواهد بود. فقط نور و اشياي نوراني هستند كه به ميزان ترقي در نورانيت ميتوانند در چيزهاي ظريف و پنهان به طور كامل و قاطع نفوذ كنند. شيء هر قدر لطيف باشد به همان مقدار ميتواند باطن ماديات را كشف كند (مانند اشعه ايكس). وقتي مسأله در ممكنات به اين صورت باشد تا حدودي ميتوان دريافت كه نورالانوار كه واجب و واحد است تا چه مرتبهيي نَافِذُ الْخَفَايَا عَالِمٌ بِالْاَسْرَارِ است. پس عظمت حق مقتضي و مستلزم احاطه، نفوذ و شمول به تمام معناي كلمه ميباشد.
اعلم ايها العزيز! فهم و ادراك عوام الناس كه اكثريت مطلق مردم را تشكيل ميدهند، از سوي قرآن چنان مراعات شده است كه در مسألهيي با درجات و هدفهاي متعدد، مأنوسترين و نزديكترين جهت به فهم عوام، و واضحترين و ظاهرترين درجه در نظیر آنهیا را بيیان ميدارد، زيرا اگر چنين نميبود دليل ميبايست برايشان پنهان از نتيجه ميشد. بحث قرآن از كائنات براي اثبات و ايضاح صفات آفريدگار است، لذا هر قدر به فهم جمهور نزديك باشد با ارشاد سازگارتر و موافقتر خواهد بود. مثلًا آشكارترين و ظاهرترين طبقه از آياتِ دال بر تصرفات خالق را با اين آيه ذكر ميكند:
﴿ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ ﴾
(روم: ٢٢).
اين در حاليست كه آن سوي طبقه مذكور، طبقه تعيّنات و تشخّصات اشكال و صورتها قرار دارد. فهم طبقه نخست، اقرب از فهم طبقه دوم است؛ به همين ترتيب آشكارترين درجه را با اين آيه بيان ميكند:
اِنَّ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ
(بقره: ١٦٤).
وراي اين مرتبه، درجه ديگري هست كه به موجب آن زمين در اطراف خورشيد با قانون امر و اراده الهي حركت ميكند و ميچرخد. اين درجه تا حدودي نسبت به درجه پيشين پنهان است، به همين دليل آن را ترك كردهاند.
به همين صورت با بيان عبارت وَ جَعَلْنَا الْجِبَالَ اَوْتَادًا خواناترين صفحه را نشان داده است؛ در حالي كه پشت اين صفحه، صفحه ديگري هست كه براساس آن،
— 245 —
"زمين نيز مانند يك كشتي كه با ستونها از خطر محفوظ ميماند، براي در امان ماندن از خطر هرج و مرج دروناش، با كوهها ستون گذاري ميشیود." ليكن از آنجا كه اين صفحه براي عوام الناس چندان خوانا نميباشد وانهاده شده است. ذيل اين صفحه حاشيهيي بدين قرار وجود دارد:
براي حفاظت و نگهداري از حيات، كوهها ستون زمين شدهاند، زيرا كوهها مخزن آبها هستند. چون ريه، هوا را تصفيه ميكنند. پشتيبان خاكاند و در برابر استيلاي دريا از آن حمايت ميكنند. اين عناصر اساساً ستون حيات ميباشند.
بنا بر همين سرّ است كه از نظر شريعت به طلوع و غروب هلال ماه توجه شده است، زيرا اين امر نزد عوام از محاسبه ماهها و روزها سادهتر است. باز بر اساس همان سرّ است كه براي تثبيت و تقرير مطالب در اذهان عوام، در قرآن تكرارهايي وجود دارد.
اعلم ايها العزيز! حقايق مورد بحث آيات، بسيار گستردهتر و متعاليتر از خيالات مطرح در شعرها هستند. به همين اعتبار شعر بهشمار نميروند. همچنين آيات از شئونات و افعال صاحبشان بحث ميكنند، اما شعر به صورت بيفايده از غير بحث ميكند. نيز سخن آيات دربارهي امیور پيش پا افتیاده، في الجمیله خارق العاده است. بحث شعر از امور خارق العاده، غالباً سطحي و پيش پا افتاده است.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه آينههاي نشان دهنده وحدت آفريدگار و صفحات بيان كننده دلايل آن بسيار متنوعاند، متداخل نيز هستند و داراي مركز واحدي ميباشند، بنابراين اگر حقيقت مذكور در آينهيي ديده شد يا در صفحهيي خوانده شد در همه موارد ديگر نيز ديده و خوانده ميشود. ليكن ديده نشدن در يكي از آنها مستلزم ديده نشدن در موارد ديگر نيست.
اعلم ايها العزيز! امكان ندارد كسي كلمهيي را بنويسد و حرفي از آن كلمه توسط فرد ديگري نوشته شده باشد، ممكن نيست كسي صفحهيي مطلب بنويسد و سطري از آن صفحه را فرد ديگري نوشته باشد، و نميتوان پذيرفت كسي كتابي بنويسد و نويسنده صفحهيي از آن شخص ديگري باشد؛ به همين ترتيب ممكن
— 246 —
نيست آفريننده مورچه كسي غير از خالق جنس حيواني باشد، نميتوان پذيرفت كه خالق حيوان متفاوت از آفريدگار زمين باشد، و محال است خالق زمين كسي غير از رب العالمين باشد.
از اشارات ربوبيت عامه است كه كتاب كائنات داراي چنان حروف بزرگيست كه در قسمي از آنها يك كلمه نوشته شده است. در قسم ديگر، كلامي، و در قسمي ديگر كتابي نگاشته شده است. مثلًا در آن كتاب، دريا و درخت و زمين هر يك، در مقام حرفي هستند. در حرف نخست، كلمه ماهي، در حرف دوم، كلام درخت، و در سومي كتاب حيوان نگاشته شده است. حتي همچنان كه تمام سوره يس به صورت كلمه يس نوشته ميشود، در اسم يا هسته برخي مصنوعات كه كلمهييست سوره و كتاب آن مصنوع نگاشته شده است.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه بين ستارهها و خورشيدها تشابه وجود دارد، كلًا مساوات هم برقرار است، لذا يكي از آنها نميتواند رب ديگران شود. اگر كسي بتواند رب يكي از آنها شود رب همه خواهد بود؛ همين طور رب همه چيزهاي ديگر هم ميشود.
اعلم ايها العزيز! در هر فرد انساني، جماعت مكلفي وجود دارد. هر عضو، براي امري آفريده شده است و انسان مكلف به استفاده از آن عضو در همان امر است. مثلًا هر حسي در وجود انسان عبادتي دارد، و استفاده خلاف از آن، گمراهيست. مثلًا سجدهيي كه با سر و پيشاني انجام ميشود اگر براي خدا باشد عبادت است، اما براي غير، ضلالت و گمراهيست، لذا سجدههايي كه شعرا براساس حيرت و محبتهاي خيالي به جا ميآورند ضلالت است؛ به اين ترتيب خيال سر از فسق در ميآورد.
اعلم ايها العزيز! از عواملي كه موجب گمراهي فكري انسان ميشود اين است كه الفت را علم ميپندارد، يعني انسانها چيزهايي را كه مألوفشان است معلوم ميدانند. حتي به دليل همين انس و الفت، به مسايل عادي توجه نكرده و به آنها اهميت نميدهند؛ در صورتي كه امور عادي كه آنها را بر اثر الفت، معلوم تلقي ميكنند، هر كدام امري خارق العاده و معجزهيي از معجزات قدرت (الهي) هستند؛
— 247 —
ليكن به دليیل تأثيیر الفت، در آنهیا تأمیل و دقت نميكنند و به اين ترتيب نميتوانند در تجليات سيالي كه فوق آنها قرار دارند امعان نظر كنند. مثال اين امر، شخصيست كه كنار دريا ايستاده و به حيوانات و حالات عجيب دريا توجهي ندارد، و فقط به امواج حاصل از وزش باد، و درخشش نور خورشيد بر دريا چشم دوخته است؛ و آن را دليل عظمت خداوند ی كه مالك درياهاست ی اعلام ميكند.
اعلم ايها العزيز! معلومات و بديهيات مسلم انسانها درباره زمين مبتني بر الفت است. الفت نيز پردهييست كه بر جهل مركب گسترده شده است. اگر نظر بر حقيقت باشد، آنچه را علم ميپندارند، جهل است. بنا بر اين سرّ است كه قرآن با آياتاش نظر انسانها را به آنچه مألوفشان است بر ميگرداند. آيات، همچون ستارگان پرده الفت را سوراخ كرده و كنار ميزنند. گوش انسان را گرفته سرش را به تعظيم خم ميكنند؛ و معجزات خارق العادهي تحت الفت را در متن آن امور عادي نشان ميدهند.
اعلم ايها العزيز! وجود مناسبت، داد و ستد، و حتي مكالمه بين دو چيز، مستلزم مشابه يا مساوي بودن آنها نيست. مثلًا يك قطره باران يا شكوفهيي كه ميوه خواهد شد (به رغم كوچكياش) با خورشيد مناسبت و داد و ستدي دارند.
بنابراين اي انسان! حقير بودن تو نميتواند دليلي براي پنهان ماندنات از نظر عنايت خلاق عالم گردد.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه در درياها جزر و مد حاصل ميشود، بسط زمان
زمان چند دقيقهيي معراج كه براساس سرّ بسط زمان، حكم چندين سال را دارد وجود حقيقت مذكور را اثبات كرده و وقوع آن را بالفعل نشان ميدهد. مدت چند ساعته معراج، وسعت و احاطه و امتدادي چندين هزار ساله دارد، زيرا پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بهواسطه راه معراج وارد عالم بقا شد. چند دقيقه از عالم بقا، هزاران سال اين دنيا را در برميگيیرد. بنابیر همين حقيقت، برخي از اوليیا كار يك روز را در چند دقيقه انجیام ميدادهاند. بعضي از آنها وظيفه يك ساله را در يك سیاعت انجام داده، و برخي از آنهیا در يك دقيقه يك ختم قرآن داشتهاند، و در تأليف رساله نور نيز به همين ترتيب، حقيقت بسط زمان بارها واقع شده است، از جمله:
مكتوب نوزدهم صد و پنجاه صفحه است. اين رساله با اينكه بيش از سيصد معجزه را در برميگيرد بدون مراجعه به كتابهاي ديگر، در كوهستان يا كنج باغها با تكيه بر قوه حافظه ظرف چهار روز، روزانه سه ساعت، و در مجموع در دوازده ساعت تأليف شده است. رساله رمضان در چهل دقيقه و گفتار بيست و هشتم نيز در بيست دقيقه تأليف شد؛ و اينها وقوع بسط زمان را اثبات ميكنند.
آيه
﴿ قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ﴾
(كهف: ١٩)
طي زمان را نشان ميدهد؛ و آيه
﴿ اِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ ﴾
(حج: ٤٧)
نيز بسط زمان را آشكار ميسازد.
و طي مكان نيز در ميان اوليا مسأله مشهوريست. از جمله، طبق روايت
— 248 —
كتاب "يواقيت،" امام شعراني مجموعه عظيم "فتوحات مكيه" را در يك روز، دو مرتبه و نيم مطالعه كرده است. چنين وقايعي را نبايد به دليل عجيب و غريب بودن، انكار كرد، زيرا مثالهايي كه چنين مسايل عجيبي را به تأييد و تصديق نزديك ميكنند بسيار فراواناند. براي نمونه در عالم رؤيا سالي را ميبيني كه ظرف يك ساعت سپري ميگردد و در اين مدت كارهاي بسياري انجام ميشود. اگر در همان يك ساعت به جاي آن كارها قرآن تلاوت ميكردي چند مرتبه موفق به ختم آن ميشدي. اين حالت براي اوليا در حالت يقظه بروز و ظهور مييابد. زمان انبساط يافته و مسأله به حيطه روح نزديك ميشود. روح اساساً مقيد به زمان نيست. كارها و افعال اوليايي كه روحشان بر جسمشان غالب است با مقياس سرعت روح جريان مييابد.
اعلم ايها العزيز! برخي انسانها نتيجه توحيد را كه با برهاني حاصل ميشود، با بزرگنمايي نميتوانند در ذهن محدود خود جیا دهند؛ يا اينكه خيال فاسد آنها قادر به تحمل چنين چيزي نيست. افراد مذكور در برابر اين وضع، براي رد برهان قطعي و صحيح ياد شده، بهانههايي ميآورند كه مثلًا "نميتوان اين نتيجه را با تمام عظمتاش از برهان مذكور استنتاج كرد"؛ لذا آن را نميپذيرند. چنين افیراد بيچیارهيي نميدانند كه نتيجه قايم به ايمان است. برهیان در نهیايت دريچهييست براي ديدن آن؛ يا جاروييست كه گرد اوهیام را از نتيجه مذكور
— 249 —
ميزدايد. با اين حال، يك برهان يا هزار برهان نداريم؛ به تعداد ذرات عالم برهان هست.
فسبحان الله! كه حجاب موجود در ميان مُلك و ملكوت چهقدر ظريف و فاصله بين آنها چهقدر عظيم است. مسير بين دنيا و آخرت چهقدر كوتاه، و چهقدر طولانيست. حجاب بين علم و جهل چهقدر لطيف و چهقدر قطور است. برزخ موجود بين ايمان و كفر چهقدر شفاف و چهقدر تيره و كدر است. فاصله بين عبادت و معصيت چهقدر كوتاه است. در حالي كه مانند بهشت و جهنم از يكديگر دور هستند. عمر چهقدر كوتاه و آرزو چهقدر طولانيست. آري، بين زمان حال و زمان گذشته پردهي چنان ظريفي وجود دارد كه مانع عبور روح به سوي گذشته نميشود. فاصلهيي كه نسبت به جسد و پيكر آدمي بيپايان است.
به همين ترتيب در نظر اهل دل، بين مُلك و ملكوت، و دنيا و آخرت پردهيي شفاف، و براي اهل هوي و هوس حجابي ظريف اما تيره و كدر وجود دارد. بين شب و روز هیم پردهي لطيفي هست؛ همچنیان كه با بسته شدن چشیم، شب ميشود و با گشودن آن روز، اگر ديده نفس بر عالم معنويات بسته شود فرد در شبي هميشگي ميماند، در صورتي كه چشم بر معنويات بگشايد روز بر او نمايان خواهد شد.
به همين صورت، كسي كه براي خدا به عالم نظر ميكند هر چه را ببيند علم است، اما اگر با غفلت و با هدف قرار دادن اسباب و عوامل، نظر كند همان چيزي را كه علم ميپندارد جهل خواهد بود.
همچنين كسي كه با ايمان و توحيد به عالم نظر كند جهان را نوراني ميبيند؛ در غير اين صورت عالم در نظرش غرق در ظلمات خواهد بود.
لذا براي افعال بشر دو وجه وجود دارد. اگر كاري با نيت الهي انجام شود روشن و شفاف و بازتاب دهنده تجليات خواهد شد؛ ليكن اگر براي خدا نباشد منظرهي تاريك و ظلماني را نمايش ميدهد.
— 250 —
حيات نيز دو وجه دارد، يكي سياه كه ناظر دنياست و ديگري، شفاف و ناظر بر آخرت. نفس ذيل وجه سياه قرار ميگيرد و خواهان سعادت ابدي ميباشد كه مترتب بر وجه شفاف حيات است.
اعلم ايها العزيز! مفتاح و كليد كائنات در دست انسان است. درهاي عالم باز هم باشند از نظر معنا بستهاند. حضرت حق كليدي به نام اَنَا ی كه همه آن درها و گنجينههاي مخفي را ميگشايد ی در دست انسان گذاشته، ليكن اَنَا" هم معمايي در بسته است. اگر راز اَنَا گشوده شود درهاي كائنات هم باز ميشود.
آري، حضرت حق "منيت" و نوعي حريت به انسان داده است تا براي درك اوصاف ربوبيت حق، واحد قياسي فرضي و موهومي بسازد.
اَنَا كه در ماهيت بشر چون بندي ظريف، و در وجود انسان چون تارمويي مُدرك است، و در كتاب شخص داراي قيمت و مقدار يك "الف" ميباشد شامل دو وجه است. وجهي ناظر بر خير بوده، و انسان با اين وجه، فقط قابل فيض است و فاعل نيست. وجه ديگر ناظر بر شرّ ميباشد؛ كه خود را از منظر اين وجه فاعل ميداند.
ماهيت اَنَا موهوم است و ربوبيتاش خيالي و وجودش نميتواند حامل چيزي باشد، اما مانند دماسنج در فهم صفات مطلق و محيط ربوبيت واجبُ الوجود، نقش ميزان را ايفا ميكند.
اگر انسان با نظر ميزان به "منيت" خود بنگرد معلومات آفاقي را كه از كائنات به ذهناش ميرسند، با معلومات خود تصديق كرده، و صفات و تصرفات الهي را نيز با صفات خويش تأييد ميكند، و باز به مرجع خود باز ميگرداند. به اين ترتيب مشمول مَن در
﴿ قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكَّيهَا ﴾
(شمس: ٩)
ميشود و امانت را آنطور كه بايد و شايد ايفا خواهد كرد. ليكن اگر با نظر مستقل به خويشتن بنگرد و خود را مالك بداند مشمول
﴿ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّيهَا ﴾
(شمس: ١٠)
شده و در امانت خيانت خواهد كرد، زيرا به سبب همين جهت اَنَا بود كه آسمانها و زمين از حمل امانت ترسيدند و امتناع كردند. گمراهيها و شركها و شرها از همين جهت زاده
— 251 —
ميشوند. اگر در زمان مناسب و با تربيتي درست و جدي، سر اَنَا بر سنگ كوبيده نشود بزرگ ميشود و وجود انسان را خواهد بلعيد.
اگر "انانيت" ملت هم به موضوع منضم شود، فرد با فرمان صانع مبارزه كرده، و به تمام معنا شيطان ميشود. آنگاه مخلوقات را هم با خويش مقايسه ميكند و اسباب و عوامل را نيز در اين مقايسه دخيل كرده، گرفتار شركي عظيم ميشود. اَلْعِيَاذُ بِاللّٰه...
يك مسأله مهم:
اَنَیا داراي دو وجه است. وجهي از آن را نبوت اخذ كرده، و وجه ديگر را فلسفه.
وجه نخسیت منشأ عبوديت محض است. ماهيتاش حرفيسیت و مستقل نميباشد. وجودش تبعيست و اصيل نيست. مالكيتاش وهميست و حقيقي نميباشد. وظيفهاش اين است كه ميزان و مقياسي براي درك صفات خالق شود. پيامبران عَليهِمُ السَّلام با نظر بر اين وجه انانيت، تمام مُلك را تسليم خدا نموده، حكم كردهاند او نه در مُلك، نه در ربوبيت و نه در الوهيت شريكي ندارد. حضرت حق از اين وجه اَنَا شجره طوباي عبوديت را پرورانده؛ شجرهيي كه شاخ و برگاش در بوستان كائنات ميوههاي مباركي چون انبيا و اوليا و صديقين داشته است.
وجه دوم كه فلسفه آن را اخذ نموده است وجود اَنَیا را اصيل و خودش را مستقل و مالك حقيقي ميپندارد. وظيفهاش نيز صرفاً تكامل حيات بهواسطه حبِّ ذات است. اين چهره سياه اَنَیا موجب پيدايش انواع شرك و گمراهي شده است. از جمله در شاخه قوه بهيميه، اصنامي زاده شدهاند. از شاخه قوه غضبيهاش فرعونها و نمرودهايي حاصل آمده، و از قوه عقليه، دهريون، ماديون و فلاسفه پديد آمدهاند كه صرفاً مخلوقي واحد را به واجب الوجود نسبت ميدهند و باقي مُلك او را بين ديگران تقسيم ميكنند.
خلاصیه: اَنَیا ذاتاً مانند هیوا يا بخیار است اما بسته به اهميتي كه به آن ميدهند به صورت مايع در ميآيد، سپس با الفت ضخيمتر شده، آنگاه با غفلت و عصيان چنان ضخامتي مييابد كه صاحب خود را ميبلعد. خلق و اسباب را نيز با
— 252 —
خود قياس نموده و مبارزه با اوامر خالق را آغاز ميكند. اَنَا در عالم صغير يعني در انسان، همچون طبيعت است در انسان كبير يعني كائنات؛ كه هر دو طاغوتاند.
اعلم ايها العزيز! حيات خيرات و حسنات وابسته به نيت است. فسادشان هم با عُجب و ريا و تظاهر صورت ميگيرد. اساس وجدانياتي كه به صورت فطري در وجدان آدمي ادراك ميشود و فرد به طور ذاتي آن را احساس ميكند، با ادراك و نيت دومي از بين ميرود.
همچنان كه حيات اعمال بسته به نيت است؛ نيت نيز از وجهي مرگ احوال فطري را در پي دارد. براي مثال نيت تواضع، آن را از بين ميبرد؛ نيت تكبر، آن را نابود ميكند؛ نيت براي آرامش و راحتي، آن را از ميان بر ميدارد؛ نيت براي غم و دلتنگي، آن را خفيف ميكند؛ موارد ديگر را بر همين منوال قياس كن.
اعلم ايها العزيز! كائنات درختيست؛ عناصر شاخههايش، نباتات برگهايش، حيوانات شكوفههايش، و انسانها ميوههايش هستند؛ نورانيترين، روشنترين، نيكوترين، بزرگوارترين، شريفترين، و لطيفترين ثمره اين درخت، سيد الانبيا و المرسلين، امام المتقين، حبيب رب العالمين حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
عَلَيْهِ اَفْضَلُ الصَّلَوَاتِ مَا دَامَتِ الْاَرْضُ وَ السَّموَاتُ
— 253 —
اِلهِى * اَلذُّنُوبُ اَخْرَسَتْنِى * وَ كَثْرَةُ الْمَعَاصِى اَخْجَلَتْنِى * وَ شِدَّةُ الْغَفْلَةِ اَخْفَتَتْ صَوْتِى * فَاَدُقُّ بَابَ رَحْمَتِكَ * وَ اُنَادِى فِى بَابِ مَغْفِرَتِكَ بِصَوْتِ سَيِّدِى وَ سَنَدِى الشَّيْخِ عَبْدِ الْقَادِرِ الْگَيلْاَنِى وَ نِدَائِهِ الْمَقْبُولِ الْمَاْنُوسِ عِنْدَ الْبَوَّابِ * بِيَا مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَيْءٍ * وَ يَا مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ * وَ يَا مَنْ لَا يَضُرُّهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَنْفَعُهُ شَيْءٌ * وَ لَايَغْلِبُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَؤُدُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يَسْتَعِينُ بِشَيْءٍ * وَ لَا يُشْغِلُهُ شَيْءٌ عَنْ شَيْءٍ * وَ لَا يُشْبِهُهُ شَيْءٌ * وَ لَا يُعْجِزُهُ شَيْءٌ * اِغْفِرْلِى كُلَّ شَيْءٍ حَتّى لَا تَسْئَلَنِى مِنْ شَيْءٍ * يَا مَنْ هُوَ اخِذٌ بِنَاصِيَةِ كُلِّ شَيْءٍ * وَ بِيَدِهِ مَقَالِيدُ كُلِّ شَيْءٍ * وَ يَا مَنْ هُوَ الْاَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْاٰخِرُ بَعْدَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الظَّاهِرُ فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْبَاطِنُ دُونَ كُلِّ شَيْءٍ * وَ الْقَاهِرُ فَوْقَ كُلِّ شَيْءٍ * اِغْفِرْلِى كُلَّ شَيْءٍ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * وَ يَا عَلِيمًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ مُحِيطًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ بَصِيرًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ يَا شَهِيدًا عَلى كُلِّ شَيْءٍ * وَ رَقِيبًا عَلى كُلِّ شَيْءٍ * وَ لَطِيفًا بِكُلِّ شَيْءٍ * وَ خَبِيرًا بِكُلِّ شَيْءٍ * اِغْفِرْلِى كُلَّ شَيْءٍ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطِيئَاتِ حَتّى لَا تَسْئَلَنِى عَنْ شَيْءٍ * اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * اَللّٰهُمَّ اِنِّى اَعُوذُ بِعِزَّةِ جَلَالِكَ وَ بِجَلَالِ عِزَّتِكَ وَ بِقُدْرَةِ سُلْطَانِكَ وَ بِسُلْطَانِ قُدْرَتِكَ مِنَ الْقَطِيعَةِ وَ الْاَهْوَاءِ الرَّدِّيَّةِ * يَا جَارَ الْمُسْتَجِيرِينَ اَجِرْنِى مِنَ الشَّهَوَاتِ الشَّيْطَانِيَّةِ وَ طَهِّرْنِى مِنَ الْقَاذُورَاتِ الْبَشَرِيَّةِ وَ صَفِّنِى بِحُبِّ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰه عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ بِالْمُحَبَّةِ الصِّدِّيقِيَّةِ مِنْ صَدَاءِ الْغَفْلَةِ وَ اَوْهَامِ الْجَهْلِ حَتّى تَفْنَى الْاَنَانِيَّةُ وَ يَبْقَى الْكُلُّ للّٰه وَ بِاللّٰه وَ اِلَى اللّٰه وَ مِنَ اللّٰه غَرْقًا بِنِعْمَةِ اللّٰه فِى بَحْرِ مِنَّةِ اللّٰه مَنْصُورِينَ بِسَيْفِ اللّٰه مَحْظُوظِينَ بِعِنَايَةِ اللّٰه مَحْفُوظِينَ بِحِمَايَةِ اللّٰه عَنْ كُلِّ شَاغِلٍ يُشْغِلُ عَنِ اللّٰه * فَيَا نُورَ الْاَنْوَارِ * وَ يَا عَالِمَ الْاَسْرَارِ * وَ يَا مُدَبِّرَ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ * يَا مَلِكُ * يَا عَزِيزُ * يَا قَهَّارُ * يَا رَحِيمُ * يَا وَدُودُ * يَا غَفَّارُ * يَا عَلَّامَ الْغُيُوبِ * يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْاَبْصَارِ * يَا سَتَّارَ الْعُيُوبِ * يَا غَفَّارَ الذُّنُوبِ * اِغْفِرْلِى ذُنُوبِى * وَ ارْحَمْ مَنْ ضَاقَتْ عَلَيْهِ الْاَسْبَابُ وَ غُلِّقَتْ دُونَهُ الْاَبْوَابُ وَ تَعَسَّرَ عَلَيْهِ سُلُوكُ طَرِيقِ اَهْلِ الصَّوَابِ وَ انْصَرَمَتْ اَيَّامُهُ وَ نَفْسُهُ رَاتِعَةٌ فِى مَيَادِينِ الْغَفْلَةِ وَ الْمَعْصِيَّةِ وَ دَنِىِّ الْاِكْتِسَابِ * فَيَا مَنْ اِذَا دُعِىَ اَجَابَ وَ يَا سَرِيعَ الْحِسَابِ * وَ يَا كَرِيمُ يَا وَهَّابُ اِرْحَمْ مَنْ عَظُمَ مَرَضُهُ وَ عَزَّ شِفَائُهُ وَ ضَعُفَتْ حِيلَتُهُ وَ قَوِىَ بَلَائُهُ وَ اَنْتَ مَلْجَئُهُ وَ رَجَائُهُ * اِلهِى اِلَيْكَ اَرْفَعُ بَثِّى وَ حُزْنِى وَ شِكَايَتِى * اِلهِى حُجَّتِى حَاجَتِى وَ عُدَّتِى فَاقَتِى وَ انْقِطَاعُ حِيلَتِى * اِلهِى قَطْرَةٌ مِنْ بِحَارِ جُودِكَ تُغْنِينِى وَ ذَرَّةٌ مِنْ تَيَّارِ عَفْوِكَ تَكْفِينِى يَا وَدُودُ يَا وَدُودُ يَا وَدُودُ يَا ذَا الْعَرْشِ الْمَجِيدُ يَا مُبْدِئُ يَا مُعِيدُ يَا فَعَّالًا لِمَا يُرِيدُ اَسْئَلُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذِى مَلَأَ اَرْكَانَ عَرْشِكَ وَ اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ الَّتِى قَدَرْتَ بِهَا عَلى جَمِيعِ خَلْقِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ لَا اِلهَ اِلَّا اَنْتَ يَا مُغِيثُ اَغِثْنَا وَ اغْفِرْ جَمِيعَ ذُنُوبِى وَ سَقَطَاتِ لِسَانِى فِى جَمِيعِ عُمْرِى بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ امِينَ وَ الْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ *