مثنوی نوریه
— 227 —

ذره

(از پرتو هدايت قرآن)
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اعلم ايها العزيز! راهها و درهايي كه رو بهسوي حضرت حق دارند و به او منتهي ميشوند، مجمیوعهيي از طبقات و صفحات و تركيبات عالیم را تشكيل ميدهند. وقتي يك مسير عادي بسته ميشود گمان متوهمانهي بسته شدن همه راهها بزرگترين علامت ناداني خواهد بود. مَثل كسي كه چنين ميانديشد مانند كسيست كه در شهر بزرگي كه داراي قرارگاهي نظامي و به غايت بزرگ است، پرچم قرارگاه را نميبيند؛ در نتيجه به انكار يا توجيه همه اموال متعلق به سلطان يا ارتش ميپردازد.
اعلم ايها العزيز! باطن هر چيز همچنان كه از ظاهرش عاليتر و كاملتر و لطيفتر و زيباتر و آراستهتر است، از نظر حياتي نيز قويتر و به لحاظ ادراك، تمامتر ميباشد. حيات و ادراك و كمال و ساير امور مشابهي كه در ظاهر ديده ميشوند، تراوش ضعيفي از باطن به ظاهر است. اين انديشه نادرستيست كه باطن، جامد و مُرده باشد و با اين حال علم و حيات را به بيرون صادر كند.
بطن تو (معدهات) از خانهات، پوست تو از پيراهنات، و قوه حافظهي تو از كتابات، به لحاظ نقش و انتظام، عاليتر و شگفت انگيزتر است؛ بنابراين عالم ملكوت از عالم شهادت، و عالم غيب از دنيا و آخرت عاليتر و برتر است. افسوس
— 228 —
كه نفس اماره چون با هواي نفس مينگرد، ظاهر را پردهيي مأنوس و داراي حيات ميبيند كه بر باطن مُرده و ظلماني و وحشتناك كشيده شده است.
اعلم ايها العزيز! چهره و سيماي تو با همه كوچكياش، به تعداد انسانهاي گذشته و آينده داراي علامت و نشانهیاييست كه تو را از آنهیا جدا و ممتاز ميكند؛ در عين حال در اساس و اركان تشكيل دهنده چهرهات با همه انسانها مشترك هستي. همه انسانها داراي دو جهت توافق و تخالفاند. جهت تخالف بر مختار بودن صانع دلالت دارد و جهت توافق بر واحد احد بودن او. اينكه كسي متوهمانه بگويد دو جهت مذكور ربطي به قصد يك قاصد، اختيار يك مختار، اراده يك مُريد، و علم يك عليم ندارد از عجيبترين محالهاست. فسبحان الله! چه نشانهاي بينهايتي بر صفحه كوچك چهره انسان درج شده است كه با چشم ديده ميشود و با نظر يعني عقل قابل ديدن نيست.
همچون روز روشن آشكار است كه جنبه تخالف در نوع انسان، و جنبه توافق در انواعي چون گندم، انگور، زنبور و مورچه، حاصل تصادف كور نيست؛ مادام كه در احوال و اطوار دور، ظريف و گسترده كثرت، امكان مداخله تصادف وجود ندارد؛ و حالات مذكور مصون از تصادفاند؛ پس بايد گفت همه آنها در دايره تصرف قصد يك حكيم، اختيار يك مختار، و اراده مُريدي سميع و بصير ميباشند.
حكم صادر شده توسط رساله نور براي اخراج شبكه فساد شكل يافته از "تصادف و شرك و طبيعت" از جهان اسلام، به مرحله اجرا گذاشته شده است.
اعلم ايها العزيز! يكي از وسوسههايي را كه شيطان درصدد القاي آن است در زير ميآوريم:
اي شيطان انسي كه استاد شياطين جني هستي و ميگويي: «اي بابا، اين گوسفند، يا گاو اگر متعلق به عليم ازلي بود و نقشي از نقشهاي او را داشت تا اين حد بيچاره نبود. اگر در باطن و درون اين حيوانها قلم صانعي عليم، قدير و مريد كار ميكرد تا اين حد جاهل و بدبخت و مسكين نميشدند» ؛ حضرت حق به هر كس همان مقدار را ميدهد كه لياقت و شايستگياش را دارد؛ مصلحتي در كار است. اگر عطا و انعام خداوند از اين قاعده خارج ميشد گوش الاغات بايد از تو
— 229 —
و اساتيدت عاقلتر و عالمتر ميبود؛ در انگشتات ادراك و قدرتي بيش از شعور و اقتدار خودت ميآفريد. معلوم ميشود هر چيز، حد و حدودي دارد كه مقيد به همان حدود است.
تقدير به هر چيز، مقداري داده و براساس همان مقدار برايش قالبي تعيين كرده است. قابليت شيء در برابر فيضي كه از فياض مطلق دريافت ميكند متناسب با همان قالب است. واضح است كه براساس ميزان اختيار جزيي كه از داخل به خارج جريان مييابد، و به درجه ميزان نياز، و مقداري كه شايستگي شيء اجازه ميدهد، و براساس نظام و تقابل حاكميت اسما، ميتوان فيض را دريافت كرد. با اين وصف جستجوي عظمت خورشيد، در يك حباب، كار انسان خردمند نيست.
اعلم ايها العزيز! انسان، مصنوعيست كه با حكمت ساخته شده است، و با دلالت آشیكاري كه بر بي‌نهايت حكيم بودن صیانع دارد گويي حكمت مجسم ترسيم شدهييست. علم مختاري به نظر ميرسد كه تجسد يافته است؛ همچنان كه قدرت بصيرهي شكل گرفتهييست، محصول چنان فعلي نيز ميباشد كه استعدادش هر آنچه را اراده كند به او ميدهد. تجسم چنان انعام و احسانيست كه بر همه نيازها واقف ميباشد. صورتيست ترسيم شده توسط چنان تقديري كه بر همه چيزهاي مناسب و لازم براي بنيهاش واقف است. انسان چگونه ميتواند از مالك خود كه با چنين دانستههايي مالك همه چيزهاست، غافل باشد؛ و چگونه ميتواند متوهمانه بينديشد كه رقيبي فیوق خیود ندارد، كسي كه از همهي جناياتاش آگاه است، حاجاتاش را ميبيند، آه و نالههايش را ميشنود و سميع و بصير و عليم و مجيب است.
اي نفس اماره! چرا خود را بيرون از دايره ميپنداري؟ اگر از دايره امتثال اوامر (الهي) بيرون روي يا مجبور ميشوي پاي هر كس را ببوسي و مراعاتاش كني و به او احترام بگذاري؛ يا به كسي اهميت ندهي و "ظَالِم عَلَي كُل" شوي. اين بار، سنگين است قادر به حمل آن نخواهي بود. بهترين كار اين است كه شرك بيگانه را ترك كني و قدم در دايره مُلك خداوند بگذاري، و به آرامش برسي؛ در غير اين
— 230 —
صورت مانند آدم ابلهي خواهي بود كه سوار كشتي شده اما بارش را همچنان بر دوش دارد.
اعلم ايها العزيز! در اينكه خالق يك انسان ميتواند عالم را با تمام محتوياتاش بيافريند جاي بُعد و شگفتي نيست. زيرا خلقت يك انسان به معني خلق تمام اجزاي درون اوست و به همين ترتيب آفرينش عالم نيز عبارت از خلقت تمام محتوياتاش ميباشد. و همينطور انسان نمونه و فهرست كوچكي براي عالم است، زيرا امكان ندارد كه خالق خربزه كسي غير از خالق دانهاش باشد.
اعلم ايها العزيز! اقتدار تو محدود، بقايت اندك، زندگيات مختصر، روزهاي عمرت قابل شمارش، و همه چيزهايت فانيست. پس، عمر كوتاه و فانيات را صرف چيزهاي فاني مكن تا فاني نشود. صرف امور باقي كن تا باقي شود.
از عمري كه سپري ميكني نهايت در دنيا صد سال بهره خواهي برد. عمر صد سالهات را صد دانه خرما فرض كنيم. اگر اين دانهها آبياري شوند و از آنها نگهداري كنند الي ما شاء الله ثمره خواهند داد و صد درخت خرما خواهند شد؛ در غير اين صورت جز سوزاندن در آتش فايده ديگري نخواهند داشت؛ به همين ترتيب عمر صد ساله تو نيز اگر با شريعت آبياري شود و صرف آخرت گردد در عالم بقا تا ابد از ثمراتاش بهره خواهي برد. پس كسي كه فريب بخورد و صد درخت خرماي مُثمر را رها و به صد دانه خرما قناعت نمايد، شايستهي آن است كه هيزم آتش جهنم شود.
اعلم ايها العزيز! نفس به عنوان يكي از منابع و مخازن اوهام و شبهات و گمراهيها، خود را بيرون از دايره تقدير و تجليات صفات الهي قلمداد مي كند. آنگاه خود را در جايگاه فردي از افرادي فرض ميكند كه مظهر تجليات بودهاند، و در آن فنا ميشود. سپس با تأويلهايي آن فرد را هیم از ملك و تصرف خدا بيیرون ميآورد و آن را وارد شرك خفي ميكند كه خود پيشتر واردش شده بود، لذا برخي امور اخذ شده از شرك خفي را بر دل آن بيگناه نيز منعكس ميسازد.
خلاصیه: نفس اماره مانند شتر مرغ آنچه را عليهاش است به نفیع خیود ميپندارد. يا مانند مناقشه كنندگان سوفسطاييست كه نمايندگانشان همديگر
— 231 —
را رد ميكنند. او از منظر تعارض و براي راندن رقيب از ميدان، حكم ميكند كه: "هيچ كدام از طرفين بر حق نيستند."
اعلم ايها العزيز! نفسِ غافل، گمیان ميكند آخرت چسبيده به دنيا، و منزليست متصل به آن. بدين اعتبار نفس دو سلاح در اختيار دارد. براي رهايي از درد زوال و فناي دنيا به آخرت ميانديشد و اميدوار ميشود. در خصوص سختي اعمالي كه براي آخرت لازم است نيز با غفلت يا تغافل خود را از آن ميرهاند. به اين فكر نميكند كه مُردهها، زنده نيستند. اما گماناش اين است كه اگر آنها مانند كساني كه به سفر رفتهاند هم ديده نشوند در قيد حياتاند. نفس براي مرگ آن قدر اهميت قايل نيست. براي ابدي كردن برخي كارهاي دنيوي خود، نقشه دارد، خود را تسلي ميدهد و ميگويد: "مطلوبهايم حتي اگر در دنيا ثمري نداشته باشند، پايههايشان متصل به آخرت است و در آنجا فايده خواهند داشت." مثلًا ميگويد: "مانند علم اگر در دنيا هم سودي نداشته باشد، در آخرت مفيد خواهد بود." و به اين ترتيب با تكيه بر جنبه مثبت موضوع، جنبه ناپسندش را در زير آن پنهان ميسازد.
خلاصه: نفس مانند شتر مرغ است. شيطان سوفسطايي، و هوسهیا بكتاشياند.
اعلم ايها العزيز! در خلق اشيا، اگر "موجبه كليه" صادق نباشد، "سالبه كليه" صادق خواهد بود، يعني يا آفريننده تمام چيزها اللّٰهُ است، يا اينكه اللّٰهُ آفريننده هيچ چيز نيست، زيرا آفرينش و خلق توأم با همبستگيِ منظم درميان موجودات، "كل"يست كه قبول تجزي نميكند و استثنايي در آن نيست. يا بايد موجبه كليه باشد يا سالبه كليه. احتمال ديگري وجود ندارد. حكم واهي وهم كه عدم علت در موجودات را توهم ميكند، ارزشي ندارد، لذا با ديدن اثر خالقيت در كمترين چيزي، اين اثر در همه موجودات تحقق مييابد.
به همين ترتيب، خالق يا يكيست يا نامتناهيست؛ حد وسط ندارد، زيرا صانع اگر واحد حقيقي نباشد بايد كثير حقيقي باشد. كثير حقيقي نيز نامتناهيست.
— 232 —
لذا محال است كه انتشار دهنده نور فاقد نور باشد؛ ايجاد كننده، وجود نداشته باشد، و آنچه موجب ايجاب ميشود فاقد وجوب باشد.
همچنين اين تلقي نيز محال است كه احسان كننده صفت علم، فاقد علم؛ احسان كننده ادراك، فاقد ادراك؛ اختيار دهنده، فاقد اختيار؛ عطا كننده اراده، بياراده؛ و صانع موجودات كامل، خود، ناكامل باشد.
به همين ترتيب اگر كسي ترسيم كننده چشم، تصوير كننده بينايي، و روشنايي دهنده به نگاه را فاقد بينايي بداند قطعاً خود از بصر و بصيرت محروم است. با اين حال، كمالات موجود در مصنوع، فيضيست كه به طور كامل از كمال صانع جريان مييابد. ميكروبي كه از پرندگان فقط مگس را ميبيند و ميشناسد وقتي عقاب را ببيند آن را پرنده نخواهد دانست. زيرا آنچه در مگس هست در عقاب نيست.
اعلم ايها العزيز! عاليترين مطلوب نفس ناطقه، دوام و بقاست؛ طوري كه حتي اگر با دوامي وهمي خود را فريب ندهد هيچ لذتي نميبرد. پس اي نفسي كه خواهان بقا هستي! با تداوم ذكر ذاتي كه وجودش دائميست ميتواني ابدي شوي. نور را از او اخذ كن تا خاموش نشوي. صدف و ظرف گوهر او شو تا ارزشمند شوي. بدني باش در برابر نسيم ذكر او تا حيات يابي. به خط نوراني يكي از اسماي الهي متمسك شو تا در درياي عدم پرتاب نشوي.
اي نفس! به ذات قيومي تكيه كن كه نگهدارت است و تو را از سقوط (در مهالك) محافظت ميكند. نهصد و نود و نه درصد از موجوديت تو بر عهده اوست. فقط يك قسمت در اختيار تو ميباشد. بهترين كار اين است كه همان يك قسمت را هم در خزانه او بگذاري تا آسوده شوي.
اعلم ايها العزيز! تو قادر به ايجاد وجود خود نيستي. دستات از انجام چنين كاري كوتاه است. ديگران هم از انجام اين كار ناتوان و عاجزند. اگر ميخواهي امتحان كن. زباني را ايجاد كن كه به شجره كلمات مشهور است؛ يا دهاني كه مركز خبر رساني و چشيدن طعمهاست، البته قادر به انجام آن نيستي. پس براي خدا شريك قايل مشو كه
﴿ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ﴾
(لقمان: ١٣).
— 233 —
اعلم ايها العزيز! عالمي كه ميبينيم، دكان و مخزني الهيست. در آن انواع و اقسام پوشيدنيها و خوردنيها و نوشيدنيها هست. بخشي از آنها كثيفاند (مادي)، بخشي لطيف، بخشي زائل، بخشي دائمي، بخشي هسته سفت و محكم، بخشي مايع و هكذا، هر نوعي در آن يافت ميشود. ليكن قسمي از آنها نسجي ايجادي هستند، و قسم ديگر نقشي هستند براي تجليات. فلاسفه بر اثر ضلالت و گمراهي ايجاد و نقش را عين هم ميدانند و ميگويند صاحب دكان نيز موجب بالذات است.
اعلم ايها العزيز! شرك خفي كه از انانيت نشأت ميگيرد، با عميقتر شدن، تبديل به شرك اسباب ميشود. اين هم اگر ادامه يابد تبديل به كفر ميشود. و آن نيز اگر ادامه يابد منجر به تعطيل يعني بيخالقي خواهد شد. اَلْعِيَاذُ بِاللّٰه!...
اعلم ايها العزيز! منظور از آفرينش انسان، نشان دادن مكاشفه آميز خزانه پنهان الهيست و اينكه انسان، برهان، دليل و منعكس كنندهيي نوراني براي قدير ازلي باشد و براي تجلي جمال ازلي، چون مرات و آينه عمل كند. آسمانها و زمين و كوهها واقعاً از حمل اين امانت ناتوان بودند و اين امر بر عهده انسان گذاشته شد؛ به همين سبب صورت جلا يافته و جلوهگري به انسان داده شد، زيرا يكي از مضامين امانت مذكور اين است كه انسان براي درك صفات الهي، وظيفه يك واحد قياسي را ايفا كند. با آنكه منظور از خلقت انسان چنين چيزهاييست، اما بيشتر (انسانها) در اين مسير پرده و حجاب ميشوند. يعني به جاي آنكه وظيفه باز كردن و گشودن را انجام دهند، راه را ميبندند. بايد نور و روشنايي منتشر كنند اما جلوي نور را ميگيرند؛ و به جاي اقرار به وحدانيت خدا، دنبال شرك ميروند؛ به همين ترتيب با آنكه به لحاظ اعتقادي مكلفاند با نور ايمان به خدا نظر كنند و مُلك را تسليم او نمايند، از دريچه اَنَا به خلق مينگرند و مُلك خدا را ميان آنها تقسيم ميكنند. حقيقتاً اِنَّ الْاِنْسَانَ لَظَلُومٌ جَهُولٌ
اعلم ايها العزيز! اي نفس! اگر با تقوا و عمل صالح خالقات را خشنود كني، كافيست؛ نيازي به تحصيل رضايت مخلوقات نيست. مردم نيز اگر براي خدا با تو به رضا و محبت رفتار كنند خوب است، اما اگر چنين كاري براي دنيا باشد
— 234 —
ارزشي نخواهد داشت، زيرا آنها هم مانند تو بندگان ناتواني هستند. با اين حال در ادامه مسير دوم، شرك خفي نهفته است و تحصيل آن نيز ممكن نيست. آري، كسي كه بنا بر مصلحتي به سلطان مراجعه ميكند اگر او را خشنود سازد كارش انجام خواهد شد؛ در صورتي كه موفق به اين كار نشود، درخواست از مردم زحمت فراواني در پي خواهد داشت. در هر حال باز هم اجازه سلطان لازم است. اجازه او نيز بسته بر رضا و خشنودي اوست.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه واجب الوجود در ذات و ماهيت، شباهتي به ممكن ندارد، در افعال نيز چنين است، زيرا دور و نزديك، كم و زياد، كوچك و بزرگ، فرد و نوع، و جزء و كل نسبت به قدرت واجب الوجود تفاوتي با هم ندارند؛ به همين ترتيب در فعل او مباشرت ذاتي وجود ندارد، ليكن قدرت ممكن تا اين حد نيست. به همين دليل است كه نفس نميتواند افعال واجب الوجود را به افعال خود تشبيه كند؛ و عقل در فهیم حقيقت آن متحير ميماند و فعیل را بيفاعل ميپندارد.
اعلم ايها العزيز! اگر به پنجه و دندانهاي حيواناتي مانند شير نگاه كنيم ميفهميم كه براي تكه تكه كردن و از بين بردن خلق شدهاند؛ همين طور اگر به لطافت خربزه نگاه كنيم احساس خواهيم كرد كه براي خوردن آفريده شده است. مشابه همين مطلب اگر به استعداد انسان توجه كنيم در خواهيم يافت كه مسئوليت فطرياش عبوديت و بندگيست؛ همچنين اگر علويت روحاني انسان و ميزان اشتياقاش به ابديت در نظر گرفته شود در مييابيم كه روح او پيش از اين عالم، در عالمي لطيف خلق، و براي كسب تجهيزات، موقتاً به اين عالم فرستاده شده است.
همچنين انسان ثمره خلقت است و از اينجا دانسته ميشود دانهيي انساني هست كه حضرت حق درخت آفرينش را از آن ميروياند. تمام كساني كه اهل كمالاند و حتي نيمي از نوع بشر اتفاق نظر دارند كه دانه مذكور فقط و فقط سيد الانام و افضل الخلق، حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
— 235 —
اعلم ايها العزيز! به خداوندي بينديش كه ناظم آسمانها و زمين است و عمامهيي با نقشهاي سياه و سفيد بر سر زمين قرار داده است؛ آيا شايسته الوهيت اوست كه برخي صفحات عالم را در اختيار ممكنِ مسكيني بگذارد و به او تفويض نمايد؟ آيا جز صاحب عرش در دايره امكان كس ديگري هست كه شخصاً در امور موجودات تحت عرش تصرف كند؟ كلّا! قدرت مذكور اندك و قاصر نيست، قدرتي محيط است و اساساً جا و منفذي خالي نميماند تا غير دخالتي در آن كند. با اين حال، عزت جبروت و استقلال حق، و علاقه به اين‌كه او را دوست بدارند و بشناسند، به غير اجازه نميدهد تا واسطهيي اسمي وجود داشته باشد و نظر بندگان خدا را به خود جلب كند. مع هذا تصرفاتي كه در كل و جزء، و فرد و نوع صورت ميپذيرد، متداخل، در هم، و پشتيبان يكديگرند، لذا امكان ندارد تصرفات مذكور را به فاعلان مختلفي نسبت دهيم. براي مثال، در نظام و انتظام و تصرف عالم، تدبير زمين نيز نهفته است. در تدبير زمين، تدبير انسان هم وجود دارد. در عين حال وقتي چنين تصرفاتي صورت ميگيرد به شئونات انواع ديگر نيز توجه ميشود. مثلًا ذرات نيز به همراه سلولهاي بدن انسان آفريده ميشود. لذا تمام تصرفات ياد شده با همان قدرت در تمام صفحات عالم به انجام ميرسد؛ همچنان كه در رسيدن نور خورشيد به حباب يا قطره آب، هيچ چيز از نظر دور نميماند و همه موجودات با نور خورشيد روشنايي مييابند.
بنابراين، همه تصرفات مربوط به قدرت ازلي ميشود. دخالت هيچ چيز ديگري موضوعيت ندارد. از كُره تا ذره هيچ چيز بيرون از حيطه تصرفات او نيست.
خلاصه: ذاتي كه مغز زنبور و چشم ميكروب را نظم ميدهد افعال و اعمال تو را مهمل و رها شده و بيحساب و كتاب نميگذارد و آنهیا را در "امام مبين" مينگارد. حسابرسيات طبق آن خواهد بود.
اعلم ايها العزيز! براساس دلالت و شهادت تصرف مطلق، قدرت محيط و حكمت بصیيرهيي كه در هیر مصینوع يا ذرهيي مشیاهده ميشیود، امیر ثابت شدهييست كه صانع همه اشيا، واحد است و شريكي ندارد. نه در قدرت او انقسامي هست و نه اقتدار و اختيارش تجزي ميپذيرد؛ بنابراين صانع فقط ميبايد
— 236 —
واجب الوجود باشد، زيرا براي قدرتاش كه با ميزان قدر پيش ميرود نهايتي نيست.
اعلم ايها العزيز! با آنكه حيوانات كوچكي مانند مگس، عنكبوت و كك، از حيوانهاي بزرگي مانند فيل، گاوميش و شتر باهوشتر، از نظر آفرينش زيباتر، و به لحاظ صنعت كاملتر هستند، اما عمیر اينهیا كم و عمیر آنهیا زيیاد است، همچنين حيوانات كوچك ياد شده در ظاهر منفعتي ندارند اما حيوانات دسته دوم سودمندند. اين وضع برهان باهريست كه صانع در خلقت موجودات با زحمت و سختي مواجیه نيست و وجیود يافتن هیر چيیزي صرفاً با فرمیان كُن انجام ميپذيرد.
﴿ يَفْعَلُ اللّٰهُ مَا يَشَاءُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ ﴾
اعلم ايها العزيز!
﴿ وَ اللّٰهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِيطٌ ﴾
(بروج: ٢٠)
آري، خداوند با علم و اراده و قدرت و ساير صفات خود بر همه چيز احاطه دارد. هيچ چيز نيست كه بيرون از دايره احاطه حق باشد، ليكن انسان با ذهن محدود و جزيي خود وقتي به عظمت خدا ميانديشد و سياراتي را كه پيرامون خورشيد به گردش در ميآورد از نظر ميگذراند، پرداختن او به حيوانات كوچكي چون زنبور را دور از ذهن مي‌پندارد. زيرا واجب الوجود را با ممكن مقايسه ميكند. لازمه چنين مقايسهيي آن است كه در حق حيوانات كوچك ظلم بزرگي ميشود، زيرا آنها هم براساس قضييهي وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ سرگرم تسبيح آفريدگار خود هستند و كس ديگري را به عنوان پروردگار نميشناسند، لذا بزرگ، حق فخرفروشي به كوچك را ندارد.
اعلم ايها العزيز! بين انعامي كه عموميست با عنايت خصوصي منافاتي نيست. براي مثال در چارچوب دعوت عامي كه براي يك ضيافت صورت گرفته است اشخاص هم دعوت ميشوند، يعني نميتوان گفت چون ضيافت عموميست پس دعوت هم حالت عمومي خواهد داشت و اشخاص در نظر گرفته نميشوند؛ بنابراين چنان نيست كه نعمتهاي الهي مانند مال وقفي يا آب نهر عمومي باشند و در انعام خداوند اشخاص در نظر گرفته نشده باشند. منظور اين است كه در آن عموميت، خصوصيت هم در نظر گرفته ميشود. لذا اين خطاست كه بگوييم
— 237 —
اشخاص در انعام عام ياد شده در نظر گرفته نشدهاند، پس تكليفي براي شكرگزاري در قبال آن نعمتها ندارند.
اعلم ايها العزيز! اگر امروز بيبند و باري دنيايي را كه فردا تو را با ذلت و رذالتها رها خواهد كرد، با عزت و شرف كنار بگذاري بسيار عزيز و بلند مرتبه خواهي شد، زيرا اگر پيش از آنكه دنيا تركات كند تو آن را ترك كني خير دنيا را كسب ميكني و از شرش نجات مييابي، اما اگر وضعيت بر عكس شود قضيه هم بر عكس خواهد شد.
اعلم ايها العزيز! تمدن (امروز غرب) كه آلوده به گل و لاي فسق و فجور است انسانها را هم با همان گل و لاي آلوده ميكند. مثلًا شأن و شرف و ريا را با هم التباس كرده و انسانها را هم بهسوي همين اخلاق ناپسند سوق ميدهد. انسانها نيز واقعا چنان به اين ريا خو كردهاند كه نه تنها در برابر اشخاص كه حتي در برخورد با ملتها و اقوام نيز چنين ميكنند. روزنامهها را مُبلغ اين ريا و تاريخ را مشوق كردهاند. از اينرو "زندگيهاي شخصي" زير عنوان "تعصبات قومي" فداي زندگيهاي قومي ميشوند.
اعلم ايها العزيز! يكي از دلايل اثبات كننده نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام توحيد است. آري، فقط و فقط حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است كه با مراتب فضل خويش پرچم توحيد را در بالاترين قله كائنات به اهتزاز درآورد، با مقامات خود در برابر انظار عالميان به تبليغ توحيد پرداخت، و حقايقي را كه پيامبران به اجمال بيان كرده بودند به تفصيل بيان كرد و توضيح داد؛ بنابراين نبوت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به نسبت حقيقت و قوت توحيد، حق و حقيقت است.
اعلم ايها العزيز! شاهد، سِير كننده، متحير و متفكري لازم است تا تزيينات و كمالات و مناظر زيبايي را كه در اين نمايشگاه الهي به وسعت جهان نمايش داده ميشود با شكوه ربوبيت و عظمت الوهيت ببيند، در ميان آن مناظر سير كرده، و انديشمندانه در برابر نقشها و زينتهاي خارق العاده مذكور حيرت كند. آنگاه از نمايشگاه ياد شده به جلال صانع، و اقتدار و كمالات مالك‌اش در مقابل عظمت او
— 238 —
به سجده حيرت افتد. اين مسئوليت و وظيفه را انسان به جا ميآورد. زيرا به رغیم آن كه انسان موجودي جاهل و ظالم است، اما استعدادي دارد كه ميتواند نمونهيي براي عالم و عالميان گردد. در انسان امانتي به وديعه گذاشته شده كه با آن ميتواند گنجينه مخفي را بيابد و در آن را بگشايد. تواناييهاي انسان را هم نه تنها محدود نكردهاند بلكه مطلق در نظر گرفتهاند، لذا انسان از نوعي ادراك كلي برخوردار ميشود تا به شعشعه عظمت و حشمت سلطان ازل پي ببرد.
همچنان كه حُسن معشوق مستلزم نظر و توجه عاشق است، ربوبيت نقاش ازل نيز اقتضاي نظر انسان را دارد تا با حيرت و تفكر، به تقدير و تحسين بپردازد.
آري، همو كه چهره گلها را زيبا ميكند چگونه ممكن است شيفتگان تحسين كنندهيي چون زنبورها و بلبلها را به وجود نياورد؟ كسي كه در سيماي جميل زيبارويان، جمال را ميآفريند بيترديد مشتاقان چنان زيبايي را نيز خلق ميكند.
مالك الملكي كه اين عالم را با اين مقدار از نقشها و زيباييها آراسته است بيهيچ شك و ترديدي مناظر و تزيينات ارزشمند و خارق العاده مذكور را بدون تماشاچي و بيننده و عاشق و مشتاق و عارفان مُبلغ رها نميكند. پس انسان كامل به اعتبار جامعيتي كه دارد علت غايي آفرينش افلاك است؛ به همين ترتيب ثمره و نتيجه خلق كائنات نيز ميباشد.
اعلم ايها العزيز! همچنان كه سازگاري و موافقت موجود در بين اشيا بر واحد و احد بودن صانع دلالت دارد، تفاوت منتظم موجود بين آنها نيز گواهيست بر مختار و حكيم بودن صانع. مثلًا توافق موجود بين اعضاي اساسي حيوانات، بهويژه انسانها، و مخصوصاً تشابه موجود بين اعضاي جفت، برهاني بر وحدت آفريدگار است؛ به همين ترتيب تفاوت كيفيات و شكلها نيز بر اختيار و حكمت خالق دلالت دارد.
اعلم ايها العزيز! ستمگرترين مخلوقات، انسان است. انسان به دليل محبت شديدي كه نسبت به نفس خويش دارد، همه چيزهاي سودمند و خادم خود را هم دوست دارد هم براي آنها ارزش قايل است. عبد و بنده چيزهايي ميشود
— 239 —
كه از ثمراتشان بهرهمند ميگردد؛ در غير اين صورت نه براي آنها ارزشي قايل است و نه دوستشان دارد. او تنها علت غايي در ايجاد حيات را حيات ميداند؛ و از هزاران حكمتي كه حضرت حق در "ذيحياتان" هدف قرار داده خبر ندارد. آيا ممكن و محتمل نيست موجودات خارق العادهيي كه در اين عالم ديده ميشوند، نمونه و پايهيي براي موجودات عجيبتر و معجزهتر و خارق العادهتري باشند كه ملكوتي، برزخي و مثالياند؟
اعلم ايها العزيز! حضرت حق ذرات تشكيل دهنده كائنات را مُسخر و مطيع شريعت فطري، و منقاد و مُمثل اوامر تكويني خويش قرار داده است؛ همچنان كه يك زنبور در امتثال امر كُن به صورت مطلوب در ميآيد، هر حيوان ديگري هم در امتثال همان فرمان، به صورتي در ميآيد كه حق اراده كند.
اعلم ايها العزيز! قدرتي كه اجرامي چون خورشيد، ماه، ستارهها، و زمين را در قبضه خود دارد، امور آنها را چنان سهل تنظيم نموده است كه مانند مرتب كننده دانههاي پراكنده تسبيح، نه احساس عجز ميكند و نه به ياري ديگران نياز دارد.
اعلم ايها العزيز! قطرهيي آب با آب دريا متحد است؛ چون هر دو آباند؛ همان قطره با آب نهر هم متحد است زيرا منشأ هر دوي آنها آسمان است؛ به همين ترتيب يك ماهي كوچك با يك نهنگ بزرگ متحد است؛ زيرا عنوان هر دو يكيست. نيز اسمي از اسماي الهي كه بر يك سلول يا يك ميكروب تجلي ميكند، با اسمي كه كائنات را در احاطه دارد متحد است، زيرا مُسمّاي آنها واحد است. مثلًا اسم عليم كه به تمام كائنات تعلق دارد و بر آن تجلي ميكند، و اسم خالق كه به يك ذره تعلق مييابد، در مُسمّا متحدند. اسم مُصوّر نيز كه مثلًا به درخت خرما تعلق مييابد با اسم مُنشيء كه بر ثمره همان درخت تعلق دارد و بر آن تجلي ميكند، در مُسمّا متحد هستند. اساساً محال است اسمي كه بر بزرگترين چيز تجلي ميكند بر كوچكترين موجود تجلي نكند.
اعلم ايها العزيز! وجود چيزهايي كه تحت عنوان ممكن شناخته ميشوند، توأم با تغيير است، يعني كيفيت و حالات آنها دگرگون ميشود؛ بنابراين توقف و
— 240 —
سكوت دائم ممكن در يك حال، و معطل ماندناش، براي احوال و كيفيات آن، نوعي عدم است، زيرا حالات آتي آن در عدم ميماند و نميتواند راهي به وجود پيدا كند. عدم نيز اَلمي بزرگ و شرّي محض است؛ بنابراين همچنان كه در فعاليت، لذت وجود دارد، احوال و شئونات نيز داراي تبدل ميباشند؛ تأثرات و تألماتي كه از تحول و تبدل مذكور سرچشمه ميگيرند، از وجهي ناپسند هم باشند، از وجوه متعدد ديگر نيكو و پسنديدهاند. در صف بر عهده گرفتن وظيفه، و تسليم مسئوليت به ديگري، كه در شكلهاي چيزي واقع ميگردد، روندگان متأثر، و آيندگان خرسند ميشوند. به اين ترتيب حيات، صاف و پاكيزه شده و هستي تجديد ميگردد.