— 40 —
بخش اول
دوره نخست
بديع الزمان سعيد نورسي در سال ١٢٩٣ رومي (١٨٧٨ ميلادي/١٢٩٥ هجري قمري) در روستاي نورس از نواحي اسپاريط، شهرستان هيزان استان بيتليس به دنيا آمده است. نام پدرش ميرزا، و مادرش نوريه است. تا ٩ سالگي نزد پدر و مادرش ماند. در آن ايام حالتي روحي او را بر آن داشت تا توجه كند برادر بزرگش ملا عبدالله كه در حال تحصيل بود تا چه حد از علم نصيب ميبرد. مشتاقانه به ملا عبدالله فكر مينمود كه بر اثر تحصيل، به تدريج پيشرفت ميكرد و نسبت به دوستان بيسوادش در روستا صاحب مزيت ميشد. اين بود كه با علاقهيي وافر تصميم به تحصيل گرفت و راهي مدرسه ملا محمد امين افندي در روستاي "طاغ" در همان محدوده اسپاريط شد، اما مدت زيادي نتوانست در آنجا بماند. بر اساس حالات فطري، همواره درصدد مراقبت از عزت نفساش بود
عزت نفس ياد شده كه در سنين خردسالي ملا سعيد مشاهده ميشد به دليل علاقه به نفس نبود. تقدير الهي ايجاب ميكرد يكي از خصلتهاي لازم بندهيي كه قرار بود در آينده به واسطه عنايت الهي مسؤوليت اعلاي كلمة الله را بر عهده داشته باشد و آن را به حق ايفا نمايد، يعني عزت علمي را به او عطا كند. احتمالاً ملا سعيد در آن زمان ماهيت و حكمت اين مطلب را نميدانسته است، ليكن زمانه نشان داد عزت علمي از لوازم خدمت گسترده و عظيم رساله نور بوده است، رسالهيي كه چون درختي با شكوه و پر شاخ و برگ ميباشد؛ و حضرت حق اين عزت را از همان سالهاي خردسالي چون هستهيي خُرد در روح ملا سعيد قرار داده بود.
حتي تحمل مختصر سخنان آمرانه را نيز نداشت؛ اين وضع موجب شد مدرسه را رها كند.
— 41 —
دوباره به نورس بازگشت. در نورس مدرسهيي نبود و او درس خود را نزد برادر بزرگش كه هفتهيي يكبار براي ديدار با خانواده ميآمد، ادامه داد. مدتي بعد به روستاي "پيرميس" و پس از آن نيز به ييلاق شيخِ شهرستان هيزان رفت.
در آنجا نيز عدم تحمل در برابر تحكم موجب شد نتواند همنشيني با چهار طلبه را ادامه دهد. چهار طلبه مذكور دست به يكي كرده، همواره او را آزار ميدادند. سعيد روزي نزد جناب شيخ سيد نور محمد رفت و با اظهار عجز بدون آنكه از دوستانش گلايه كند گفت:
جناب شيخ! به اينان بگوييد هنگام زد و خورد با من چهار نفري نيايند؛ دو نفر دو نفر بيايند.
سيد نور محمد با خشنودي از رادمردي سعيد فرمود:
تو طلبه من هستي. كسي نميتواند با تو كاري داشته باشد!
بعد از اين قضيه بود كه سعيد به "طلبه شيخ" معروف شد. او پس از مدتي اقامت در آنجا همراه برادرش ملا عبدالله به روستاي نورشين رفت. تابستان بود؛ لذا همراه اهالي و طلاب راه ييلاق شيخان را در پيش گرفت. در آنجا روزي با برادرش ملا عبدالله گلاويز ميشود. محمد امين افندي مُدرس مدرسه " طاغي" با دخالت در موضوع خطاب به سعيد كوچك ميگويد:
چرا حرف برادرت را گوش نميكني؟
مدرسهيي كه در آن بودند به جناب شيخ عبدالرحمن كه فرد مشهوري بود تعلق داشت، براي همين به استاد چنين پاسخ داد:
به لحاظ اقامت در اين تكيه (خانقاه) شما هم مانند من طلبه هستيد، لذا حق استادي در اينجا را نداريد. آنگاه از جنگل انبوهي كه هر كس در روشنايي روز به سختي از آن عبور ميكرد شبانه به روستاي نورشين رفت.
بر اساس يكي از خصوصيات مدارس (ديني) در شرق آناتولي عالمي كه موفق به كسب اجازه نامه شده بود ميتوانست در هر روستايي كه بخواهد براي رضاي خدا مدرسهيي تأسيس كند. نيازهاي طلاب را صاحب مدرسه در صورت توانايي بر آورده ميكرد؛ وگرنه توسط مردم تأمين ميشد. استاد رايگان درس ميداد و
— 42 —
تأمين معيشت و مايحتاج طلبهها بر عهده مردم بود. در بين آنان فقط ملا سعيد بود كه به هيچ وجه زكات نميگرفت، زكات يا هر وجه ديگري را كه اثري از منت ديگران در آن بود به طور قطع نميپذيرفت.
دليل و حكمت اين كه زكات و صدقه و هيچ چيز بلاعوضي را نميگرفت، در مكتوب دوم و ساير رسايل رساله نور بيان شده است. آري، براي اين كه ملا سعيد بتواند در آينده و با رساله نور مسؤوليت خدمت ايماني را با كمال اخلاص به انجام برساند و اصولاً چنين خدمتي پا به عرصه وجود بگذارد، چكيده و اجمالي از اين قاعده قدسي كه "در مقابل خدمت اخروي نبايد چيزي درخواست كرد" به واسطه رحمت الهي در همان خردسالي در روحش قرار داده شده بود.
بعد از مدتي اقامت در نورشين، به هيزان بازگشت، آنگاه با ترك مدرسه، نزد پدر خود رفت و تا بهار در آنجا ماند. در آن ايام خواب ديد: "قيامت برپا شده، كائنات از نو بر پا شده و ملا سعيد به اين فكر ميكند كه چگونه ميتواند پيامبر(ص) را زيارت كند. سرانجام به اين فكر ميافتد كه بر سر پل صراط رفته، همانجا بماند. ميگويد: همه از روي اين پل عبور ميكنند و خوب است من در اينجا منتظر بمانم. سر پل ميرود و در آنجا همه پيامبران عظام را يك به يك زيارت ميكند و بعد از زيارت پيامبر اسلام بيدار ميشود."
با فيضي كه از اين رؤيا كسب كرده بود، شوق قابل توجهي به تحصيل علم در وجودش ايجاد شد.
حقيقتي كه در رؤياي مذكور مظهر آن قرار گرفت و در تاريخچه حيات سعيد نورسي نوشته نشده و ما بعدها به آن پي برديم چنين است: ملا سعيد از پيامبر (ص) طلب علم ميكند و رسول اكرم (ص) به او بشارت ميدهد به شرط اينكه از هيچ يك از امتش سؤال نكند، علم قرآن به او تعليم داده خواهد شد. اين حقيقت درست به همين شكل در زندگي سعيد نورسي تحقق يافته است. او در سنين نوجواني به عنوان علامه عصر شهرت يافت، و اين در حالي بود كه از هيچ كس سؤالي نپرسيده و به همه سؤالهايي كه از او پرسيده ميشد، پاسخ ميداد.
از پدرش اجازه ميگيرد و براي تحصيل به "آرواس" ميرود. ملا محمد امين افندي مشهور كه مدرس آنجا بود درس دادن به او را در شأن خود ندانست و به يكي از طلبههايش توصيه كرد اين كار را بكند. قبول اين موضوع براي سعيد سنگين آمد. يك روز هنگامي كه اين مدرس مشهور در مسجد مشغول تدريس بود ملا سعيد به اعتراض گفت:
استاد اين طور كه شما ميگوييد نيست! و به يادش آورد كه درس دادن به او را دون شأن خود دانسته بود. بعد از مدتي اقامت در آنجا به مدرسه
— 43 —
"ميرحسن ولي" ميرود. در آنجا نيز وقتي دانست اهميت ندادن به طلبههاي تازه وارد و جديد از عادات متداولشان است، هفت كتاب درسي را كه ميبايست به ترتيب ميخواند رها كرد و گفت كتاب هشتم را مطالعه ميكند.
چند روز بعد به قصبه "وصطان" رفت اما در آنجا نيز براي اينكه آب و هوايي عوض كند، فقط يك ماه ماند. بالاخره در همراهي با شخصي به نام "ملا محمد" به سمت بايزيد از توابع استان ارضروم حركت كرد. او تحصيل حقيقي خود را از اين تاريخ شروع ميكند. تا آن زمان هميشه با مبادي صرف و نحو مشغول شده و تا كتاب "اظهار" پيش رفته بود. تحصيل جدي و حقيقياش را در بايزيد حدود سه ماه نزد "جناب شيخ محمد جلالي" ادامه داد، اما بسيار عجيب است كه (در همين مدت اندك) براساس اصول درسي در شرق آناتولي همه كتابهاي درسي از "ملا جامي"
شرحي كه توسط عبدالرحمن جامي بر كتاب الكافيهي ابن حاجب نوشته شد، اما به نام مؤلفش شهرت يافت.م.
تا به آخر را به اتمام رساند، البته از هر كتاب هم نهايتاً موفق شد يك يا دو درس يا حداكثر ده درس را بخواند؛ باقي آنها را رها كرد. وقتي استادش جناب شيخ محمد جلالي دليل اين كار را از او پرسيد ملا سعيد در پاسخ گفت:
من قادر به مطالعه و درك اين همه كتاب نيستم، اما اين كتابها چون جعبه جواهري هستند كه كليدشان در دست شماست، من فقط خواهشم اين است نشانم دهيد كه در اين جعبه چه چيزهايي هست؛ يعني ميخواهم بدانم اين كتابها دربارهي چه چيز بحث ميكنند، تا درخصوص آنچه با طبعم سازگار است، كار كنم.
منظورش اين بود كه انديشه اصلاح و تجدد را كه ذاتاً در درونش بود در اصول مدرسه نشان دهد و (حركتي بر اساس) تجدد ايجاد نموده و زمان خود را با شروح و حواشي ضايع نكند.
مشاهده مي شود كه سعيد نورسي در عرصه علم كلام با اثر خود "رساله نور" كه تأليف آن بيست و سه سال به درازا كشيد و متشكل از "١٣٠ كتاب" است، حركتي تجدد خواهانه ايجاد نمود. او دانشي را كه تحصيلش نيازمند پانزده سال زمان بود در سه ماه فرا گرفت و اين اشارتي غيبيست كه "زماني خواهد آمد كه براي تحصيل علم ايمان نه در پانزده سال كه در يك سال هم مدرسهيي يافت نشود. در آن زمان تفسير قرآني ظهور خواهد يافت كه درسهاي پانزده ساله را در پانزده هفته به مشتاقان ميآموزد و سعيد در خدمت آن خواهد بود." و اين امر به صورت كاملاً آشكاري مشاهده گرديد. دروس حقايق ايمان را در فاصلهي زمانيِ سخت سي ساله و با وجود هجوم گسترده كميتههاي مخفي الحاد و فساد در صدها هزار نسخه همه جا منتشر و توزيع كردند؛ و اين درسهاي جديد قرآن به همت هزاران قلم، بيآن كه نيازي به چاپخانه باشد انتشار يافت و وسيلهيي براي تقويت ايمان ميليونها نفر گرديد. فعاليت رساله نور در آناتولي، خدمات ايماني و دروس عالي و معقول اين اثر نظر و توجه همه را جلب نمود. حضرت حق از طريق دادگاهها و بررسيهاي (قضايي) كاري كرد رساله نور توسط دولتيان و اهل سياست هم خوانده شود، و بين تحصيل كردهها نيز انتشار يابد. شمار فداكاران جوان اسلام و ايمان افزايش يافت. يكي از نتايج بزرگ اين امر توقف و عقب نشيني هجوم كفر مطلق و ضلالت بود، همچنين در جاي جاي وطن جريانهايي به نفع دين سر بر آوردند. رساله نور به اين ترتيب به اذن الهي فجر صادق سعادت اسلامي را كه براي انسانيت و عالم اسلام در حال طلوع بود به نمايش گذاشت. " الحمد لله رب العالمين ".
بدين ترتيب علوم و فنوني را كه تحصيلشان بيست سال
— 44 —
زمان ميبرد به طور خلاصه و فشرده در سه ماه فرا گرفته و به اتمام رسانده بود، لذا در پاسخ به اساتيدش كه پرسيده بودند: كدام علم با طبعات موافق است؟ گفته بود:
بين اين علوم نميتوانم تمايزي قايل شوم، يا همه آنها را ميدانم يا هيچ كدامشان را نميدانم.
او هر كتابي را كه به دست ميگرفت مطالبش را ميفهميد. دويست صفحه از كتابهايي مانند "جمع الجوامع"، "شرح المواقف"، و "ابن الحجر" را در بيست و چهار ساعت و با شرط اينكه خود بفهمد، مطالعه ميكرد. چنان در علم غرق شده بود كه به نظر ميرسيد هيچ ارتباطي با حيات دنيوي ندارد. به هر سؤالي كه در خصوص هر علمي از او پرسيده ميشد، بيدرنگ و بيهيچ ترديدي پاسخ ميداد.
نگاهي كوتاه به زندگاني سعيد نورسي در زمان ياد شده
اولاً: سعيد نورسي در ابتدا شروع به سلوك بر اساس مسلك حكماي اشراقي كرد و به زهد و رياضت پرداخت. حكيمان اشراقي به موجب قانون تدريجي، وجود خويش را به رياضت عادت ميدادند، اما او بدون رعايت تدريج، به يكباره به رياضت پرداخت، لذا به مرور تحمل امر برايش دشوار شد و وجودش رو به ضعف نهاد. در سه روز فقط تكهيي نان ميخورد. علماي اشراقي معتقد بودند "رياضت در
— 45 —
گشايش فكر مؤثر است." و او در اين مسير تلاش ميكرد و ميگفت مانند آنها عمل خواهم كرد.
ثانياً: براساس قاعده
دَعْ مَا يُرِيبُكَ إلَى مَا لَا يُرِيبُكَ
هر آنچه مورد ترديدت هست را رها كن و آنچه در آن ترديدي نيست را بگير.
كه در احياء العلوم "امام غزالي" درباره تصوف آمده است، زماني حتي خوردن نان را هم ترك كرد و به گياهخواري پرداخت.
ثالثاً: به ندرت سخن ميگفت. وارد بارگاه و مقبره "جناب ملا احمد خاني" از اديبان نابغه كُرد ميشد و در حالي كه ديگران روزها نيز با ترس و واهمه واردش ميشدند، گاهي شبها نيز در آنجا ميماند، به همين دليل اهالي ميگفتند: "بديع الزمان مظهر فيض جناب احمد خاني شده است." و اين حال را دليل بر كرامت او ميدانستند. سعيد نورسي در آن ايام ١٣ يا ١٤ ساله بوده است. آنگاه تصميم گرفت با علماي شناخته شده و ممتاز ديدار كند، لذا از استادش اجازه خواست تا براي ديدار به بغداد برود. لباس درويشان بر تن كرد. با مسير عادي كاري نداشت و شبها كوه و جنگل را طي ميكرد؛ تا اينكه به شهر بيتليس رسيد. در آنجا نزد "جناب شيخ محمد امين افندي" رفت و مدت دو روز در درسهايش شركت كرد. شيخ به او پيشنهاد كرد لباس مدرّسان بر تن كند. ملا سعيد گفت:
من هنوز به سن بلوغ نرسيدهام و فكر ميكنم لباس مُدرّسي محترم، شايسته من نباشد، منِ نوجوان چگونه ميتوانم لباس اساتيد بر تن كنم." به اين ترتيب پيشنهاد او را نپذيرفت، سپس نزد برادرش در شيروان رفت. در آنجا در اولين ديدار با برادر بزرگترش گفتگوي كوتاهي به شرح زير انجام شد:
ملا عبدالله: بعد از آنكه شما رفتيد من كتاب شرح شمسي را تمام كردم؛ حالا چه ميخوانيد؟
بديع الزمان: من هشتاد كتاب خواندم.
ملا عبدالله: يعني چه؟
— 46 —
بديع الزمان: همه كتابهايي را كه بايد خوانده ميشد، خواندهام. حتي كتابهايي را كه مطالعه آنها متداول نيست، خواندهام.
ملا عبدالله: پس بگذار امتحانت كنم!
بديع الزمان: آمادهام؛ هر چه ميخواهيد بپرسيد ...
ملا عبدالله برادرش را امتحان ميكند. آنگاه با تقدير شايستگي علمي او، در حالي كه هشت ماه پيش ملا سعيد شاگردش بود او را به استادي ميپذيرد و دور از چشم طلبههايش شروع به درس گرفتن از برادر كوچك خود ميكند. بيشك كاري نميكرد كه ديگران بفهمند برادرش كه قبلاً شاگردش بوده حالا استاد او شده است. بالاخره طلبهها مخفيانه و با نگاه كردن از سوراخ كليد در مييابند كه ملا عبدالله نزد ملا سعيد درس ميخواند. شگفت زده موضوع را سؤال ميكنند و ملا عبدالله در پاسخ به آنها ميگويد:
براي جلوگيري از چشم خوردن، من به او درس ميدهم. و طلبهها را فريب ميدهد.
بعد از مدتي اقامت نزد ملا عبدالله، به شهر سييرت ميرود و وارد مدرسه "ملا فتح الله افندي" ميشود. ملا فتح الله به ملا سعيد ميگويد:
سال گذشته سيوطي ميخوانديد؛ امسال كتاب ملا جامي را مطالعه ميكنيد؟
بديع الزمان ميگويد: "آن را تمام كردم."
ملا فتح الله نام هر كتابي را كه ميبرد، ملا سعيد در پاسخ ميگفت تمام كردهام. ملا فتح الله تعجب ميكند. او نميتوانست باور كند كه مطالعه اين تعداد كتاب آن هم در زماني اندك به پايان رسيده باشد. شگفت زده ميپرسد:
سال گذشته ديوانه بودي؛ امسال هم ديوانهيي؟
بديع الزمان: انسان براي شكسته نفسي در برابر ديگران ممكن است، حقيقت را كتمان كند، اما در مقابل استاد كه از پدر نيز محترمتر است نميتواند جز حقيقت محض چيزي بگويد، اگر اراده بفرماييد ميتوانيد از كتابهايي كه گفتم، امتحانم كنيد.
— 47 —
ملا فتح الله از هر كتابي كه ميپرسد، ملا سعيد به نيكويي پاسخ ميدهد.
پس از اين ماجرا شخصي به نام "ملا علي سوران" كه شاهد اين گفتگو بود و يك سال پيش، سمت استادي استاد ملا سعيد را داشت، شروع به درس گرفتن از بديع الزمان ميكند.
ملا فتح الله ميگويد: بسيار خوب هوش خارق العادهيي داريد، اما ميخواهم بدانم قوّت حافظهتان چگونه است؟ آيا با دو بار مطالعهي چند سطر از مقامات حريري ميتوانيد آن را حفظ كنيد؟ و كتاب را به ملاسعيد ميدهد.
ملا سعيد كتاب را ميگيرد و با خواندن يك برگ از آن، آن را حفظ ميكند و براي ملا فتح الله از بر ميخواند.
ملا فتح الله با گفتن اينكه جمع هوش و حافظه در حد افراط در كسي، امر بسيار نادريست، متحير ميشود.
بديع الزمان هنگامي كه در آنجا اقامت داشت، هر روز يكي دو ساعت به مطالعه كتاب "جمع الجوامع" ميپرداخت و آن را در يك هفته حفظ كرد، لذا ملا فتح الله اين عبارت را بيان كرد و بر كتاب نگاشت:
قَدْ جَمَعَ فِي حِفْظِهِ جَمْعُ الجَوَامِعِ جَمِيعَهُ فِي جُمْعَةٍ.
تمام مطالب كتاب "جمع الجوامع" را در يك هفته در ذهناش حفظ كرده است.م.
اين خبر در شهر سييرت پخش ميشود و ملا فتح الله با مدح فراوان ملا سعيد به علماي شهر ميگويد:
طلبه بسيار جواني به مدرسه ما آمده است، هر سؤالي كه از او پرسيدم بيدرنگ پاسخ داد، در اين سن و سال حيران هوش و فضل و دانشش شدم.
علما در جايي گرد هم ميآيند و بديع الزمان را دعوت ميكنند. بديع الزمان در حالي كه به همه سؤالات منتخب آنان بيدرنگ پاسخ ميداد، به چهره ملا فتح الله نگاه ميكرد، گويي در حال نگاه كردن به كتاب است و با مطالعه آن، پاسخ حضار را ميدهد. عالمان حاضر در جلسه با ديدن اين وضع، قبول كردند كه بديع الزمان، جوان خارق العادهيي است؛ لذا فضل و دانش او را تقدير كردند. خبر اين
— 48 —
موضوع نيز در گوشه و كنار شنيده ميشود. اهالي در حد "ولي الله" به او مينگرند و احترام ميگذارند. اين وضع رقابت تعدادي از علما و طلاب درجه دوم را افزايش ميدهد. تعدادي از طلبههاي جوان بيتجربه وقتي ديدند از نظر علمي قادر به شكست بديع الزمان نيستند ميخواهند با ضرب و شتم او را ساكت كنند. اهالي شهر سييرت كه از موضوع باخبر شده بودند به حمايت او شتافتند. چون نزد مردم موقعيت والايي داشت او را از دست معارضان نجات داده و در اتاقي ساكن كردند، اما بديع الزمان به دليل علاقه فراواني كه به مسلك علمي داشت و براي اينكه طلاب و اهل علمي كه معارضش بودند به دست جاهلان نيفتند از اتاق بيرون آمد و گفت اگر به دست معارضان كشته هم بشود راضي نيست جاهلان در كار اهل علم دخالت كنند، لذا براي از بين بردن اين اختلاف به طلبههاي مذكور گفت:
مرا بكشيد اما از حيثيت علم دفاع كنيد. اين بود كه هيچ يك از طلاب به او حمله نكرد و اختلاف مذكور سرانجام حل شد. والي شهر ملا سعيد را توسط يك ژاندارم نزد خود دعوت كرد، تا به اين ترتيب از او حفاظت كند، به او اطلاع داد كه طلبههاي مذكور را تبعيد ميكند.
بديع الزمان به ژاندارم گفت: "ما طلبه هستيم؛ با هم زد و خورد هم كه بكنيم؛ بالاخره آشتي خواهيم كرد، لذا چون نميخواهم كسي بيرون از مسلكمان در اين كار دخالت كند، نميآيم؛ و خطا هم از من بوده است."
در آن ايام پانزده شانزده سال داشت، اما به لحاظ جسماني بسيار چالاك و ورزيده بود. از او با نام "سعيد مشهور" ياد ميكردند. در سييرت اعلام كرده بود كه براي مبارزه با همه دوستانش آمادگي دارد. گفته بود، به همه سؤالهايي كه از او پرسيده شود، پاسخ ميدهد و هيچ سؤالي هم نميكند. او دوباره به شهر بيتليس رفت. در آنجا مطلع شد بين عالمان و طلاب از خاندان يكي دو شيخ اختلاف و كشمكش وجود دارد. به آنها هشدار داد، سخناني كه باعث فساد ميشوند مخصوصاً غيبت، مناسبتي با اسلام ندارد. شكايت او را نزد شيخ امين افندي بردند.
— 49 —
شيخ امين نيز گفت: "سن و سال او هنوز كم است و قابل خطاب نميباشد." وقتي اين مطلب را به ملا سعيد اطلاع دادند، چون ذاتاً تحمل چنين سخناني را نداشت به حضور شيخ امين افندي رفت، دستانش را بوسيد و گفت:
استاد! مرا امتحان كنيد؛ علاقمندم نشان دهم كه قابل خطاب هستم.
شيخ امين افندي نيز شانزده سؤال از علوم مختلف و دشوارترين مسايل را انتخاب ميكند و از او ميپرسد. ملا سعيد بعد از اينكه پاسخ همه سؤالها را داد به مسجد قريش رفت و شروع به وعظ و اندرز مردم نمود. قسمي از مردم شهر به طرفداري از ملا سعيد و قسمي ديگر به حمايت از شيخ امين افندي بر ميخيزند، لذا والي شهر براي ممانعت از اتفاقات ناگوار، بديع الزمان را از شهر اخراج ميكند. او اين بار به شيروان ميرود. اساساً اين قبيل افراد ممتاز مخالفان فراواني دارند، به ويژه برخي به ظاهر عالم كه در مناظرههاي علمي از او شكست ميخوردند براي تحقير ملا سعيد پيش مردم، با تمام توان ميكوشيدند، و ديگران را وا ميداشتند درباره خصوصيات او تجسس كنند. يك روز به هر دليلي نماز صبحش قضا شده بود. مخالفانش وقتي از اين موضوع مطلع شدند بين مردم شايع كردند كه "ملا سعيد نماز را ترك كرده است." از ملا سعيد سؤال شد:
چرا همه چنين چيزي را نقل ميكنند؟
ملا سعيد پاسخ داد:
آري، مطلب بياساس در عالم به سرعت پخش نميشود. خطا از من است. به همين دليل با دو مجازات مواجه شدم، اول عتاب خداوند؛ و ديگري سرزنش مردم. دليل اصلي اين امر نيز آن بود كه ذكر شريفي را كه عادت كرده بودم هر شب بگويم ترك كردم، لذا روح مردم با اينكه از اين حقيقت باخبر شده، اما پي به تمام آن نبرده، نامش را ندانسته و خطاي مرا چنين نامگذاري كرده است.
زماني كه در شيروان بود، فردي از اطراف شهر سييرت نزد او آمد و گفت:
قربان، فرد كم سن و سالي به سييرت آمده؛ چهارده پانزده ساله است؛ در بحثها تمام علما را مغلوب كرده است؛ آمدهام شما را براي شكست دادنش به شهرمان دعوت كنم.
— 50 —
ملا سعيد دعوت مذكور را ميپذيرد و براي رفتن به سييرت آماده ميشود. به راه ميافتند. دو ساعت از حركتشان گذشته بود كه اوصاف و قيافه آن استاد كم سن و سال را از او ميپرسد. آن فرد پاسخ ميدهد:
قربان، اسمش را نميدانم، اما اول كه آمد سر و وضع درويشي داشت و پوستيني بر دوشش بود، تا اينكه لباس طلاب بر تن كرد و همه علما را در بحثها و مناظرهها شكست داد.
بديع الزمان با شنيدن اين مطلب دانست كه موضوع مربوط به خودش است و رويدادهاي سال گذشته اينك در روستاهاي اطراف بر سر زبانهاست؛ لذا بر ميگردد و دعوت مذكور را قبول نميكند.
سرانجام به قصبه تيللو از توابع شهر سييرت رفت. در بارگاه و تربت فردي مشهور مقيم شد. در آنجا به طور خارق العادهيي مطالب كتاب "القاموس المحيط" را تا باب السّين حفظ نمود. وقتي دليل حفظ كردن مطالب قاموس را از او پرسيدند گفت:
قاموس مينويسد كه "هر كلمه چند معنا دارد، من هم در نظر دارم قاموسي بنويسم و نشان دهم، براي هر معنا چند كلمه وجود دارد." زماني كه در بارگاه و تربت مذكور مقيم بود برادر كوچكترش "محمد" برايش غذا ميآورد، اما او دانههايي را كه در غذا بود به مورچهها ميداد و نان را با آب غذا مخلوط ميكرد و ميخورد و قناعت مينمود. وقتي از او پرسيدند:
چرا دانهها را به مورچهها ميدهي؟
گفت: چون ديدم حيات اجتماعي دارند، فوق العاده وظيفه شناساند و به سختي در تلاشاند، خواستم با دادن پاداش به خاطر علاقمند بودنشان به جمهوريت ياريشان كرده باشم.
در سال ١٩٣٥ در دادگاه جرايم سنگين اسكيشهير در پاسخ به اين سؤال كه "نظرت درباره جمهوريت چيست؟" ميگويد: "تاريخچه حياتي را كه از من در دست داريد نشان ميدهد، به جز رييس دادگاه اسكي شهير، هيچ كدام از شما به دنيا نيامده بوديد، كه من جمهوري خواهي متدين بودم." آنگاه موضوع مورچهها را كه نقل آن گذشت برايشان ميگويد و اضافه ميكند: "خلفاي راشدين، هم خليفه بودند هم رييس جمهور. صديق اكبر براي عشره مبشره و اصحاب كرام در حكم رييس جمهور بود، البته نه رييس جمهوري كه اسم و رسمي بيمعنا باشد، آنان رؤساي (سيستم) جمهوريتي بودند كه حامل حقيقت عدالت و حريت شرعي بود."
— 51 —
در تيللو شبي جناب شيخ عبدالقادر گيلاني (قدس) را در خواب ديد. جناب گيلاني خطاب به بديع الزمان ميگويد:
ملا سعيد! نزد مصطفي پاشا رييس عشيره ميران برويد و او را به طريق هدايت دعوت كنيد، و به او توصيه كنيد دست از ظلم و ستم بر دارد و به نماز و امر به معروف بپردازد ... اگر چنين نكرد او را بكُشيد.
ملا سعيد با ديدن اين خواب، بيدرنگ آماده ميشود و از تيللو به سوي عشيره ميران به راه ميافتد. مستقيم به چادر مصطفي پاشا ميرود. چون پاشا در آنجا نبود كمي استراحت ميكند. بعد از مدتي مصطفي پاشا وارد ميشود. همه كساني كه آنجا بودند بر ميخيزند، اما ملا سعيد از جايش تكان نميخورد. اين امر توجه پاشا را جلب ميكند، لذا از فتاح بيگ يكي از سرداران عشيرت هويت او را سؤال ميكند. فتاح بيگ ميگويد، كه ملا سعيد مشهور است. اين در حالي بود كه پاشا به هيچ وجه از روحانيون و علما دل خوشي نداشت. بيترديد بيشتر عصباني ميشود، اما به روي خود نميآورد. از ملا سعيد دليل آمدنش را ميپرسد و او پاسخ ميدهد:
براي هدايت تو آمدهام. يا دست از ظلم بر ميداري و نمازت را ميخواني، و يا تو را ميكُشم. پاشا غضبناك بيرون ميرود، قدمي ميزند و دوباره به چادر ميآيد و مجدداً از ملا سعيد ميپرسد كه به چه دليل آمده است.
ملا سعيد مي گويد: گفتم؛ براي همان چيزي كه گفتم، آمدهام.
پاشا به شمشير سعيد كه از ديرك چادر آويخته شده بود اشاره ميكند و ميگويد:
با اين شمشير كثيف ميخواهي مرا بكشي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
شمشير نيست كه ميبُرد، دست ميبُرد.
مصطفي پاشا دوباره بيرون ميرود و پس از مدت كمي وارد چادر ميشود. به بديع الزمان ميگويد:
— 52 —
من روحانيون زيادي در جزيره منطقهيي در تركيه بين رودهاي دجله و فرات.م. دارم، اگر بتواني همه آنها را در بحث و مناظره شكست بدهي آنچه را كه گفتي انجام ميدهم؛ در غير اين صورت تو را به فرات خواهم انداخت.
ملا سعيد:
نه شكست دادن همه علما كار من است و نه تو ميتواني مرا به فرات بيندازي، اما اگر توانستم پاسخ علما را بدهم يك چيز از تو خواهم خواست، آن هم يك تفنگ ماوزر است؛ تا اگر به عهدت وفا نكردي، تو را با همان تفنگ بُكشم.
او بعد از اين گفتگو همراه پاشا سوار بر اسب به جزيره ميرود. پاشا در راه به هيچ وجه با ملا سعيد صحبت نميكند. وقتي به جايي كه باني خاني ناميده ميشد، رسيدند ملا سعيد بر اثر خستگي كمي ميخوابد. به محض اينكه بيدار ميشود، همه علماي جزيره را بالاي سر خود در حالي ميبيند كه كتاب به دست منتظرند. پس از آشنايي مختصري چاي ميآورند. علماي جزيره چون از شهرت ملا سعيد مطلع بودند مبهوت و حيران، نوشيدن چاي را فراموش كرده، منتظر سؤال ملا سعيد ماندند، اما ملا سعيد بعد از نوشيدن چاي ، چاي يكي دو نفر ديگر از علماي كنار خود را هم مينوشد و آنها متوجه نميشوند. مصطفي پاشا به روحانيون ميگويد:
من بيسوادم، اما از همين حالا ميدانم كه در بحث با ملا سعيد شكست خواهيد خورد، چون ميبينم چنان غرق فكر و انديشه شدهايد كه نوشيدن چاي تان را فراموش كرديد، و ملا سعيد علاوه بر چاي خود يكي دو ليوان هم از چاي شما نوشيد.
پس از آن كه باز هم كمي سر به سرشان گذاشت؛ ملا سعيد خطاب به علما گفت:
حضرات محترم! حقير عهد كردهام از هيچ كس چيزي نپرسم، لذا منتظر سؤالات شما هستم.
— 53 —
علماي حاضر در جلسه حدود چهل سؤال ميپرسند. ملا سعيد پاسخ همه سؤالها را ميدهد، اما به هر دليلي كه بود به يكي از سؤالها پاسخ اشتباه ميدهد، با اين حال مخاطبان پاسخ مذكور را هم درست پنداشته، و تأييد ميكنند. در پايان جلسه ملا سعيد مطلب را به ياد مي آورد، و از پي شان ميدود و به آنها ميگويد:
"بايد ببخشيد، به يكي از سؤالها پاسخ غلط دادم و شما متوجه نشديد." آنگاه پاسخ آن سؤال را تصحيح ميكند.
روحانيون ميگويند:
اينك ما را در بحث كاملاً شكست داديد.
سپس تعدادي از آنها نزد ملا سعيد ميآيند تا از او درس بگيرند. از آن پس نيز مصطفي پاشا تفنگ ماوزري را كه قولش را داده بود به بديع الزمان اهدا كرده و شروع به خواندن نماز ميكند.
ملا سعيد همان قدر كه در مسايل علمي استعداد خارق العادهيي داشت داراي اندام ورزيده و نيرومندي هم بود. به كشتي گرفتن بسيار علاقه داشت، با تمام طلبههاي مدرسه كشتي ميگرفت. هيچ كس نمي توانست در كشتي او را مغلوب كند.
روزي با مصطفي پاشا قرار ميگذارند مسابقه اسب سواري دهند. مصطفي پاشا به قصد، دستور ميدهد اسبي بسيار سركش، تعليم نديده و وحشي را برايش آماده كنند. اسب را به ملا سعيد مي دهد تا سوار شود. (الله اعلم شايد ميخواسته است به اين ترتيب او را از بين ببرد.) ملا سعيد شانزده ساله بعد از آن كه اسب را كمي در اطراف ميچرخاند، تصميم ميگيرد سوار بر آن بتازد. اسب برخلاف جهت مورد نظر او، به سمت ديگري ميرود. ملا سعيد با تمام توان سعي ميكند ممانعت كند، اما موفق نميشود، بالاخره اسب به جايي ميرود كه بچه ها در آنجا بودند. فرزند يكي از خانهاي جزيره بر سر راه بود. اسب دو پاي خود را بالا ميبرد و بر كتف او فرود ميآورد. فرزند خان نقش بر زمين ميشود و زير لگدهاي حيوان شروع به دست و پا زدن ميكند. اطرافيان به يارياش ميشتابند و وقتي او را بيحركت و
— 54 —
مرده ميبينند قصد جان ملا سعيد را ميكنند. خدمتكاران خان خنجر از نيام بر ميكشند. ملا سعيد در اين هنگام دست بر تپانچه خود ميبرد و خطاب به آنها ميگويد:
حقيقتش را بخواهيد خداوند جان اين كودك را گرفت؛ در ظاهر اسب موجب مرگ او شد و اگر مسببش را بخواهيد مصطفي پاشا عاملش بود، زيرا اين اسب را او به من داد، صبر كنيد من اين بچه را ببينم؛ اگر مرده بود آنگاه بجنگيم.
از اسب پايين ميآيد؛ كودك را در آغوش ميگيرد. وقتي در كودك حركتي نميبيند او را در آبي سرد شستشو ميدهد، كودك لبخندي ميزند و چشمان خود را ميگشايد، همه حاضران شگفت زده و متحير ميشوند.
بعد از اين واقعهي عجيب مدتي در جزيره ميماند و آنگاه با طلبهاش ملا صالح به "بيرو" محل زندگي اعراب بدوي ميرود. پس از مدتي اقامت در آنجا مطلع ميشود مصطفي پاشا مجدداً راه ظلم و ستم در پيش گرفته است. نزد او ميرود و نصيحت و تهديدش ميكند. روزي در گرماگرم مناقشهيي، با لحني تهديد آميز به مصطفي پاشا ميگويد:
دوباره ظلم و ستم را شروع كردهيي؟ تو را به نام حق خواهم كشت. ميرزا بنويسِ پاشا جلو ميآيد و در همان لحظه ملا سعيد مصطفي پاشا را به دليل ظلم و ستماش بسيار تحقير ميكند. پاشا نميتواند اين وضع را تحمل كند؛ قصد جانش را كرده و به سوي او حملهور ميشود. خانهاي ميران مانع او ميشوند؛ بالاخره عبدالكريم پسر مصطفي پاشا به ملا سعيد نزديك ميشود و ميگويد:
عقيده او خطاست، تمنا ميكنم فعلاً از اينجا برويد.
ملا سعيد به سخن عبدالكريم بياعتنايي نميكند و به تنهايي به سمت بيابان "بيرو" كه محل زندگي بدويان بود به راه ميافتد. در راه با راهزنان بدوي مواجه ميشود. سلاح بدويان نيزه و اسلحه ملا سعيد از نوع ماوزر بود، لذا شروع به تيراندازي به سوي آنان ميكند. راهزنان عقب نشيني ميكنند سپس به راهش ادامه ميدهد، تا اينكه با گروه دوم راهزنان برخورد ميكند. اينبار راهزنان كه
— 55 —
تعدادشان زياد بود او را محاصره ميكنند. هنگامي كه قصد جانش را كرده بودند يكي از آنها ميگويد:
من او را در عشيره ميران ديده بودم، فرد مشهوريست.
راهزنان با شنيدن اين حرف كنار ميروند و از او درخواست عفو كرده، و پيشنهاد ميدهند در مناطق خطرناك از او محافظت كنند، اما ملا سعيد قبول نميكند و به تنهايي راهش را ادامه ميدهد.
چند روز بعد به ماردين ميرود. علماي ماردين به بحث و گفتگو با او ميپردازند، اما موفق نميشوند، با ديدن توان خارق العاده علمي ملا سعيد جواني كه همسن فرزندانشان بود، او را به استادي خود بر ميگزينند. در اين اثنا ملا سعيد با دو طلبه كه به ماردين آمده بودند آشنا شد. يكي از آنها پيرو جمال الدين افغاني و ديگري از طريقت سنوسي بود. توسط آنها از افكار و عقايد جمال الدين افغاني و سنوسيه اطلاع يافت.
ملا سعيد در سنين جواني، خيلي زود، وارد فعاليتهاي سياسي ميشود و شروع به خدمت به وطن و ملت ميكند. نخستين فعاليتهاي سياسي او در ماردين آغاز مي شود. همان موقع به سبب قهر و خشم صاحب منصبي، دست بسته و تحت نظر محافظان به شهر بيتليس تبعيد ميشود. با ژاندارمها در راه ميرفت كه وقت نماز رسيد. به آن ها يادآوري ميكند كه براي خواندن نماز بايد دستبندهايش را باز كنند. وقتي ژاندارمها از انجام اين كار سر باز ميزنند دستبندها را چون دستمالي گشوده و مقابلشان مياندازند. آنها اين كار را كرامت تلقي كرده و شگفت زده ميشوند، لذا با خواهش و تمنا و درماندگي ميگويند:
ما تا حالا محافظتان بوديم، از اين پس خادمتان هستيم.
روزي از بديع الزمان پرسيدند:
دستبندها را چه طور باز كرديد؟
گفت: من هم نميدانم، اما بايد كرامت نماز باشد.
در بيتليس كه بود به او خبر رسيد، كه استاندار با تعدادي از كارمندانش شرابخواري ميكند. با عصبانيت ميگويد:
— 56 —
من نميتوانم چنين رفتاري را از كسي كه نمايندهي رسمي حكومت است، در شهري ديندار همچون بيتليس قبول كنم.
آنگاه به مجلس شرابخواري آنها ميرود. ابتدا برايشان حديثي درباره شراب ميخواند و آنگاه سخنان تلخي بر زبان ميآورد، در عين حال چون احتمال ميداد ممكن است استاندار دستور حمله به او را بدهد دستش را به صورت آماده روي سلاح كمري خود ميگذارد، اما استاندار بسيار اهل مدارا و جوانمردي بود، لذا ساكت ميماند. هنگام خروج از آنجا، معاون استاندار به سعيد جوان ميگويد:
چه كرديد؟ اين حرفهايي كه زديد موجب اعدامتان ميشود.
سعيد جوان نيز پاسخ ميدهد:
تصور اعدام را هم نكرده بودم، خيال ميكردم حبس يا تبعيدم كنند، به هر حال اگر در راه رفع منكري بميرم، چه ايرادي دارد؟
يكي دو ساعت پس از بازگشت، دو مأمور نزد او ميروند و ميگويند استاندار شما را خواسته است. هنگام وارد شدن به اتاق، استاندار با احترام و تعظيم بر ميخيزد و سعي ميكند دست او را ببوسد. با احترام در حالي كه از او ميخواهد بنشيند ميگويد:
هر كس استادي دارد، تو هم استاد من هستي.
سعيد جوان ذاتاً علاقه نداشت تحت قانوني (خاص) زندگي كند و رفتارهايش محدود باشد؛ دوست داشت در همه كارهايش كاملاً آزاد باشد. هميشه ميگفت: "من حريت و آزاديام را با هيچ قانون من در آوردي محدود نميكنم." به همين دليل بود در اولين سفرش به استانبول اصرار داشت از هر قيد و بندي دور باشد. اين وضع در همه مراحل زندگاني او مشاهده شده است. نتيجه همين دلبستگي به حريت و آزادي بود كه در نيمه دوم زندگي خود به مقابله با گمراهي و زندقهي دهشتناكي پرداخت كه از اروپا ميآمد؛ و در برابر استبداد مطلق هولناكي كه زاييده فلسفه طبيعي و مخالف اصول قرآني بود سر خم نكرد، اطاعت نكرد و در راه حريت و مدنيت اسلامي كه آزادي مشروع حقيقيست، كوشيد.
— 57 —
ملا سعيد زماني كه در بيتليس بود پانزده شانزده سال داشت و تازه به سن بلوغ رسيده بود. تا آن زمان تمام معلوماتش لدنّي بود، لذا نيازي به مطالعات مفصل احساس نميكرد، اما در آن زمان به دليل رسيدن به سن بلوغ يا پرداختن به امور سياسي بود كه دانستههاي ياد شده به تدريج رنگ ميباخت، اين بود كه شروع به مطالعه دقيق آثار مرتبط با همه رشتهها كرد. مخصوصاً براي رد شبهاتي كه بر دين اسلام وارد ميكردند، كتابهاي "مطالع" و "مواقف" و چهل كتاب ديگر در علوم آلي (چون صرف و نحو و منطق) و علوم عالي (مانند تفسير و كلام) را در مدت دو سال حفظ و از بر كرد، حتي كتابهايي را كه با مطالعه روزانه حفظ ميكرد، هر سه ماه يكبار مجدداً دوره مينمود. ملا سعيد دو حال متضاد داشت:
اول: اوقاتي كه انديشهاش شكوفا (و سرشار از بسط) بود و امكان نداشت، كتابي را به دست بگيرد و مطالبش را درك نكند.
دوم: اوقاتي كه فكرش دچار قبض ميشد، و نه تنها از مطالعه كه حتي از سخن گفتن نيز بيزار بود.
ملا سعيد حفظ قرآن را با قرائت روزانه يكي دو جزء شروع كرد. با حفظ روزانه دو جزء از آيات، بخش مهمي از قرآن را حفظ كرد، اما بر اثر دو الهام قلبي تكميل آن ميسر نشد:
اول اينكه نكند قرائت سريع قرآن نوعي بياحترامي باشد.
دوم اينكه حفظ حقايق قرآن اهميت بيشتري دارد. اين بود كه ظرف دو سال چهل كتاب را در حكمت و فنون اسلامي حفظ نمود تا بتواند كليد حقايق قرآن را در دست داشته باشد و در مقابله با شبهات، از قرآن محافظت كند. هر روز بخشي از آن ها را از حفظ ميخواند، و در طول سه ماه يك بار موفق به دورهي آنها ميشد. شروع به حفظ كتاب "مرقات" كرد، بدون اينكه شرح و حاشيهيي از آن را در اختيار داشته باشد، و پس از مدتي كه شرح آن را به دست آورد اقدام به مقايسه آن با نقطه نظرات خود كرد. در همه مسايل تطبيق حاصل بود، مگر در سه كلمه كه اختلاف وجود داشت. موارد اختلافي مذكور نيز تحسين علما را در پي داشت و از سوي آنان پذيرفته شد.
— 58 —
روزي كسي به دروغ به بديع الزمان ميگويد جناب شيخ محمد كفروي از مشايخ بيتليس او را نفرين كرده است. بديعالزمان به ديدار آن شيخ ميرود. شيخ به او محبت ميكند و از باب تبرك درسي به او ميدهد. آخرين درسي كه ملا سعيد گرفت همين بود.
ملا سعيد شبي شيخ محمد كُفروي را در عالم رؤيا ميبيند، كه خطاب به او ميگويد:
ملا سعيد! به ديدارم بيا، من قرار است بروم.
و بيدرنگ نزد او ميرود، او را زيارت ميكند و وقتي ديد شيخ پر كشيده و رفت، از خواب بر ميخيزد. به ساعت نگاه ميكند؛ هفت شب بوده است. دوباره ميخوابد. صبح صداي ناله و شيوني را كه از خانه شيخ به گوش ميرسيد، ميشنود. به آنجا ميرود و مطلع ميشود كه جناب شيخ در ساعت هفت شب وفات يافته است. محزون و غمگين باز ميگردد.
إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ ٭ رَحمَةُ اللهِ عَلَيْهِ ٭ آمين
ملا سعيد از كساني چون "سيد نور محمد، شيخ عبدالرحمن طاغي، شيخ فهيم و شيخ محمد كفروي" كه از علما و مشايخ بزرگ شرق بودند، در علم و عرفان درسهاي جداگانهيي گرفت، لذا آنها را بسيار دوست داشت، نيز در ميان علما نسبت به "شيخ امين افندي، ملا فتح الله و شيخ فتح الله" محبت زيادي داشت.
در شهر وان عالم معروفي وجود نداشت؛ به همين دليل ملا سعيد به دعوت حسن پاشا به آنجا رفت. او در شهر وان پانزده سال اقامت كرد و براي ارشاد عشاير، زندگي خود را صرف سياحت و تدريس نمود. در مدتي كه در شهر وان بود با استاندار و كارگزاران (دولتي) حشر و نشر داشت و در همان ايام به اين نتيجه
— 59 —
رسيد كه براي رد ترديدها و شبهاتي كه در اين عصر متوجه دين اسلام است علم كلام قديم كفايت نميكند و تحصيل فنون جديد لازم است.
بديع الزمان در سنين جواني به اين نتيجه رسيد، و همين مطلب او را براي ارائه خدمات بسيار گسترده اسلامي و قرآني در آينده آماده كرد. پس از گذشت سي ی چهل سال از طرح اين ديدگاه، حضرت حق او را موفق نمود تا با تأليف مجموعه رساله نور اقدام به تجديد علم كلام نمايد.
وقتي به اين نتيجه رسيد، شروع به مطالعه همه فنون ی كه علوم مثبته خوانده مي شد ی كرد و در مدت بسيار كمي با اساس علومي چون تاريخ، جغرافيا، رياضيات، زمين شناسي، فيزيك، شيمي، ستاره شناسي و فلسفه آشنا شد. آشنايي او با اين علوم نيز با تحصيل نزد استادي خاص حاصل نشد، بلكه با مطالعات خويش بود كه توانست به حق، مطالب علوم مذكور را دريابد. براي مثال پيش از بحث با يكي از معلمان جغرافي، كتابي را كه در اين زمينه نوشته شده بود در عرض بيست و چهار ساعت خواند و حفظ كرد و روز بعد در اقامتگاه استاندار "طاهر پاشا" در بحث او را شكست داد؛ به همين صورت در نتيجه يك مناظره، ظرف پنج روز بر شيمي معدني اشراف يافت و به بحث و جدل با معلم شيمي پرداخت و او را شكست داد.
اهل علمي كه كارهاي خارق العاده (ملا سعيد) جوان را ميديدند و شاهد بودند كه از دانشي به گستردگي بحر عمان برخوردار است، لقب "بديع الزمان" به او دادند. بديع الزمان در مدتي كه در شهر وان اقامت داشت به پشتوانه افكار و انديشهها و مطالعاتي كه تا آن زمان به دست آورده بود و با مشاهده اصول تدريس علمي و ديني و دقت و توجه به ضروريات مورد نياز زمانه، در تدريس، اصول و روش خاص خود را ابداع نمود، اين روش عبارت بود از "روشنگري در ميان طلبهها با تبيين و اثبات حقايق ديني، متناسب با فهم زمانه و با جديدترين اسلوب"
ملا سعيد در دورههاي اقامت در شهر وان، در برخي مسايل با علماي آن منطقه مخالفت ميكرد.
اين وضع تا عمر هشتاد سالگي او ادامه داشت.
مواردي مانند:
— 60 —
١. (معتقد بود) به طور قطع نبايد از هيچ كس پولي به عنوان هديه گرفت، يا چيزي به نام حقوق قبول كرد. آشكارا مشاهده شده است كه او خود در زندگي فاقد هر گونه مالكيت مادي بود و زندگي خويش را در فقر و بيكسي و تبعيد و حبس هميشگي توأم با مصايب هولناك و رنج آور گذراند، اما از هيچ كس پول و هديه بلا عوض نگرفت.
٢. از هيچ عالمي سؤال نميپرسيد. در طول بيست سال فقط به سؤالهايي كه از او ميپرسيدند پاسخ ميداد. در اين خصوص خود ايشان ميگفتند: "من منكر علم علما نيستم، لذا سؤال كردنم از آنها كار اضافهيي خواهد بود، اما اگر كسي يا كساني در علم و دانش من مردّدند، به آنها پاسخ ميدهم."
٣. طلبههايش را درست مانند خود از گرفتن زكات و هديه منع ميكرد. و آنها را فقط براي رضاي خدا به كار وا ميداشت. بيشتر اوقات گذران زندگي طلبههايش را خود تأمين ميكرد.
٤. همواره مجرد ماند و در دنيا به هيچ چيز وابستگي پيدا نكرد. ميگفت: "بايد طوري باشد كه بتوانم تمام داراييام را با يك دست بلند كنم." وقتي دليل اين مطلب را از او پرسيدند گفت: "اولاً زماني ميآيد كه همه به حال من غبطه خواهند خورد، ثانياً من از داشتن مال و ثروت لذت نميبرم، دنيا را به چشم يك مسافرخانه ميبينم."
زماني كه در وان اقامت داشت مرحوم طاهر پاشاي استاندار با بررسي كتابهاي اروپايي سؤالهايي انتخاب ميكرد و از او ميپرسيد. بديع الزمان بدون اينكه هيچ كدام از كتاب هاي مذكور را ديده باشد، و در حالي كه تازه شروع به تركي حرف زدن كرده بود، پاسخ سؤالها را بدون كمترين ترديدي ميداد. روزي كتابها را ميبيند و در مييابد كه طاهر پاشا سؤالها را از روي اين كتابها پرسيده است. در زماني كوتاه مطالب كتابهاي مذكور را ياد ميگيرد. در آن زمان بزرگترين انديشه و هدف او تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" معادل "دانشگاه الازهر" مصر در شهرهاي بيتليس و وان بود. درصدد بود اين فكر را از قوه به فعل در آورد، لذا راههاي عملي كردنش را طراحي مينمود. در وان كه بود
— 61 —
تابستانها را در مناطق ييلاقي باشيت و بيت الشباب ميگذراند. روزي به طاهر پاشا ميگويد در قله اين كوهها در تير ماه هم، برف و يخچال هست. طاهر پاشا به اعتراض ادعا ميكند، كه در تابستان قطعاً در آنجا برفي نميماند. يكبار هنگامي كه در ييلاق بود اين مطلب را به ياد آورد و در اولين نامه تركياش به طاهر پاشا نوشت:
اي پاشا (فرمانده)! در قله باشيت آب يخ ميزند، آنچه را نديدهيي انكار مكن، اينطور نيست كه همه چيز منحصر به معلومات تو باشد؛ والسلام.
ملا سعيد به محض اينكه از وجود اختلاف و كشمكش در بين عشاير مطلع ميشد، مداخله ميكرد و از راه ارشاد طرفين را آشتي ميداد. او حتي شَكَر آغا و مصطفي پاشا رييس عشيره ميران را كه دولت از آشتي دادنشان عاجز مانده بود، آشتي داد. به مصطفي پاشا گفت:
هنوز توبه نكردهيي؟
و مصطفي پاشا نيز در پاسخ گفت:
سيدا! هر چه بگوييد انجام ميدهم.
مصطفي پاشا تصميم ميگيرد اسب و پولي به ملا سعيد هديه دهد، اما او نميپذيرد و ميگويد:
مگر نشنيدهايد كه تاكنون از كسي پول نگرفتهام؟ مخصوصاً چگونه ميتوانم از فرد ظالمي چون شما پولي دريافت كنم؟ شما گويا توبه خود را شكستيد؛ در اين صورت و با چنين وضعيتي به جزيره نخواهيد رسيد.
در حقيقت پيش از آن كه به جزيره برسد، ملا سعيد خبر درگذشت او را دريافت ميكند.
بديع الزمان در رياضي از سرعت ذهني خارق العادهيي برخوردار بود. هر مسألهي مشكلي را خيلي زود در ذهن خود حل ميكرد. او حتي رسالهيي در علم جبر تأليف كرده بود. نزد طاهر پاشا وقتي در مسايل حساب مناقشهيي به وجود ميآمد و در بحث از هر مسألهيي، ديگران و ماهرترين منشيان موفق به يافتن
— 62 —
نتيجه نميشدند، ملا سعيد جواب را ذهني به دست ميآورد. او بارها وارد چنين مسابقههايي شد و در همه آنها نيز رتبه اول را كسب نمود. يك بار سؤال اين بود:
پانزده مسلمان و پانزده غير مسلمان را فرض كنيم، اگر آنها پشت سر هم به رديف ايستاده باشند مطلوب ما اين است، كه هر قرعهيي كه كشيده شود به نام يك غير مسلمان در آيد، تقسيم مسأله چگونه است؟
ملا سعيد پاسخ ميدهد:
وضعيت اينان ١٢٤ احتمال دارد.
و مسأله را حل ميكند، و در ادامه ميگويد:
مشكلتر از اين را من خودم ميگويم، يعني مسأله را طوري طرح ميكنم كه ٢٥٠٠ وضعيت احتمالي داشته باشد.
در مدت دو ساعت پنجاه غير مسلمان را از مجموع صد نفر به نحوي تقسيم ميكند، كه قرعه دائماً به نام يك غير مسلمان در ميآيد؛ آنگاه تعداد غير مسلمان را پانصد نفر در نظر ميگيرد و دويست و پنجاه هزار احتمال را مورد بررسي قرار ميدهد، و مسأله را حل ميكند و رسالهيي در اين باره نوشته به طاهر پاشا نشان ميدهد.
رساله مذكور متأسفانه در يك آتش سوزي در شهر وان از بين رفته است.
بديع الزمان هنگام اقامت در شهر وان، حوادث برخي روزنامهها را با طاهر پاشاي استاندار مطالعه ميكرد. مخصوصاً در مورد اخباري كه با اسلام (و مسلمانان) مرتبط بود دقيق ميشد؛ به همين دليل در مقطعي كه در شهر وان اقامت داشت با وضعيت جهان اسلام تا حدودي آشنا شد. يك روز طاهر پاشا اين خبر عجيب را كه در روزنامهيي درج شده بود به او نشان داد، خبر اين بود:
"وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفت: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد، ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند."
— 63 —
اين خبر بُهتآور تأثير غير قابل وصفي بر بديع الزمان گذاشت. بديع الزماني كه شايستگياش چون رعد آتشين، و حواس و احساساتش، بيدار، و مظهر سجايا و عنايات متعالي چون علم و عرفان و اخلاص و جسارت و شجاعت بود ميگويد: "من به جهانيان اثبات ميكنم و به دنيا نشان ميدهم كه قرآن خورشيدي معنويست كه نه خاموش ميشود و نه كسي ميتواند آن را خاموش كند."
— 64 —
لذا چنين قصد و نيت نيرومندي در روح او حاصل شد و همواره در همين مسير فعاليت نمود.
سعيد نورسي شصت و پنج سال پيش در شهر وان هنگامي كه نزد طاهر پاشاي استاندار بود در روزنامهيي خواند: "وزير مستعمرات انگلستان در مجلس عوام اين كشور در حالي كه قرآن را در دست داشت، طي نطقي گفته است: تا وقتي قرآن در دسترس مسلمانان باشد ما نميتوانيم بر آنها حاكم شويم، بايد چارهيي بيابيم، تا قرآن را از دست آنها بيرون آوريم يا بايد كاري كنيم مسلمانان از قرآن دلسرد شوند." لذا در روح خود فوران و غيرتي بينهايت احساس كرده، و تصميم قطعي ميگيرد اثبات كند كه قرآن معجزه است و اين حقيقت را در همه جا منتشر نموده، كفار را به سكوت كامل وادار نمايد. او در مدت پانزده سالي كه در شهر وان بود مطالب بيش از هشتاد كتاب را كه حفظ كرده بود، از حفظ دوره مينمود و به همين ترتيب از هر مطلب لازمي كه با اوضاع آن روز جهان اسلام مرتبط بود، اطلاع مييافت.
بديع الزمان علامهيي بينظير بود و همچنان كه از هوش و ذكاوت و دانش او در سنين جواني دانسته ميشود، حكمت قرآنيه را فوق آنچه در ساير هم قطارانش بود به او تعليم داده بودند. او براي پاسخ به نيازهاي عصر جديد و براي اينكه در مرتبهيي بالاتر از سطح ادبي و علمي زمان، معجزه بودن قرآن را براي تمام جهان اثبات و همه را قانع كند، از شايستگي، متانت، عمل و از خود گذشتگي برخوردار بود.
همچنان كه ظهور درختي چون كوه از دانه كاج كه به قدر دانه گندم است، آشكارا قدرت الهي را نشان ميدهد، بديع الزماني كه هيچ قدرت مادّي نداشت و حتي بر عكس، مظلوم بود و دستانش بسته، با حيات و خدمت چون دانهاش، در دهشتناكترين مقطع تاريخ در آناتولي، جهان اسلام و اغلب نقاط عالم با ظهور و بروزي معنوي، كلي و جهان شمول تأثيرگذار شد و ذهنيتها را تغيير داد؛ با عقل و قلب مشاهده ميشود، كه اين امر براساس قدرتي مطلقه، خواستي الهي و كششي رباني صورت پذيرفته است.
او در يكي از آثار خود در بحث از عنايت الهي ناظر بر خدمت ايماني و به صورت تحديث نعمت الهي ميگويد: "اوايل جنگ جهاني اول در رؤيايي صادقه ديدم زير كوه مشهور آغري كه آرارات ناميده ميشود، هستم. ناگهان كوه متلاشي و تكههاي بسيار بزرگ آن به هر طرف دنيا پرتاب شد. در آن اوضاع وحشتناك ديدم مرحوم مادرم در كنارم است. گفتم: مادر نترس، فرمان حضرت حق است. او هم رحيم است، و هم حكيم است، ناگهان ديدم شخص مهمي به من دستور ميدهد: "اعجاز قرآن را بيان كن."
بيدار شدم و دانستم كه انفجار بزرگي رخ خواهد داد، و پس از آن انفجار و انقلاب، ديوارهاي اطراف قرآن تخريب ميشود و آن گاه قرآن مستقيماً به دفاع از خود ميپردازد، به قرآن حمله خواهد شد؛ و در آن بُرهه اعجاز قرآن چون زره فولاديناش ميشود، و براي اظهار نوعي از اين اعجاز در زمانه كنوني، فردي چون من ی كه موضوع فوق حد اوست ی نامزد خواهد شد، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام."
بديع الزمان براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي و تلاش براي راه اندازي مدرسهيي در موقعيت و مرتبه دارالفنون در شهر وان يا دياربكر به استانبول رفت. نويسندهيي رفتن او را به استانبول چنين تصوير كرده است: "آتش پارهي ذكاوت از صخرههاي تند و تيز شرق در افق استانبول طلوع كرد."
پيش از رفتن به استانبول، روزي طاهر پاشا به او گفته بود:
— 65 —
علماي شرق را در بحثها شكست ميدادي، اما آيا در استانبول هم ميتواني ماهيان بزرگ آن دريا علماي استانبول .م. را به مبارزه بطلبي؟
به محض اين كه به استانبول رسيد، علما را به مناظره دعوت كرد. علماي مشهور استانبول گروه گروه به ديدار او ميآمدند و سؤالهايي ميپرسيدند، و او پاسخ صحيح آنها را ميداد. منظور او اين بود كه نظر آنها را به فعاليتهاي علمي و عرفاني در شرق آناتولي جلب كند؛ وگرنه ملا سعيد به هيچ وجه دوست نداشت خودنمايي كند، همواره به دور از هر گونه تظاهر و آلايش عمل ميكرد. او از نظر علمي و به لحاظ برخورداري از جسارت و حافظه و ذكاوت خارق العاده بود. به همان نسبت و بلكه بيش از آن خالص و مخلص بود. از تصنع و تكلف به هيچ وجه خوشش نميآمد. بر در اقامتگاهش در استانبول لوحي بود كه بر آن نوشته شده بود: "در اينجا هر مشكلي حل ميشود، به هر سؤالي پاسخ داده ميشود و هيچ سؤالي هم پرسيده نميشود."
در اين جا لازم است اين نكته را نيز اضافه كنيم، كه رساله نور در سي چهل سال پاياني عمر سعيد نورسي با رحمت و عنايتي فوق العاده براي خدمت به قرآن و دين اسلام به او احسان گرديد؛ و او نيز در مدت مذكور به جهاد ديني و معنوي، و خدمت قرآني پرداخت، لذا از اين موارد دانسته ميشود و خود او نيز بعدها طي هشداري معنوي نوشت كه حياتش در دايرهيي منظم جريان داشته است، يعني چون در آينده خدمت قرآني مهمي ارائه خواهد كرد، حضرت حق با حكمت به منظور آماده سازي زمينه لازم براي خدمت مذكور، سعيد را در شرايطي فوق العاده طاقت فرسا و با هوش و نبوغي خارق العاده و تحت عنايتي فوق العاده به كار ميگيرد، لذا همچنان كه در ابتداي تاريخچه حيات بيان گرديد، از اين نقطه نظر ميبايست به زندگاني و احوال او نگاه كرد. او خود پيش از دورهي آزادي، به بسياري از طلبهها و دوستانش گفته بود: نوري ميبينم و به آينده بسيار اميدوار هستم، و با گفتن اين مطلب در واقع به ديگران اطلاع ميداد كه خدمت قرآني مهمي وقوع خواهد يافت. او براساس يك حس قبل الوقوع گمان كرده بود، خدمت قرآني و ايماني كنوني رساله نور در عالم سياست عملي خواهد شد، لذا با تمام توان خود در استانبول سياست را ابزاري براي دين و قرآن كرده بود و فعاليت ميكرد.
در استانبول به سؤال عالماني كه گروه گروه به ديدارش ميآمدند پاسخ ميداد. او در سن جواني قادر بود، همه سؤالها را بدون استثنا پاسخ دهد و نحوه بيانش به غايت بليغ و قانع كننده بود؛ اين امر به اضافه حال و رفتار خارق العادهاش، اهل علم را با شيفتگي تمام به تعريف و تمجيدش وا ميداشت. آنها او را به حق
— 66 —
شايسته عنوان "بديع الزمان" ميديدند، و از اين شخصيت فوق العاده با صفت "نادره آفرينش" نام ميبردند.
علماي استانبول كه در بحثها و مناظرهها از بديع الزمان ی كسي كه از منطقه كوهستاني و صعب العبور كردستان به اين شهر آمده بود ی شكست ميخوردند، حتي از "شيخ بخيت افندي" از رؤساي مشهور دانشگاه الازهر مصر كه در آن ايام براي سياحت در استانبول به سر ميبرد، ميخواهند با اين عالم جوان بحث نمايد و او را محكوم كند. شيخ بخيت اين پيشنهاد را ميپذيرد و زمينهيي براي بحث و مناظره جستجو ميكند. او روزي بعد از نماز از مسجد اياصوفيا بيرون آمد و هنگامي كه همه در قهوه خانه نشسته بودند فرصت را غنيمت شمرد و در حالي كه علما در كنارش بودند خطاب به بديع الزمان گفت:
مَا تَقُولُ فِي حَقِّ الاَورُوبَائِيَّةِ وَ العُثْمَانِيَّةِ؟"
يعني نظر شما درباره اروپا و عثماني چيست؟
منظور شيخ بخيت از طرح اين سؤال، امتحان هوشمندي فوق العاده و علم و دانش چون بحر عمان او نبود، كه در اينها شكي نداشت؛ بلكه ميخواست از احاطه او بر مسايل آينده و سياستش براي اداره عالم آگاه شود. پاسخ بديع الزمان چنين بود:
إِنَّ الاَورُوبَا حَامِلَةٌ بِالْإسْلَامِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا وَ إِنَّ الْعُثْمَانِيَّةَ حَامِلَةٌ بِالْاورُوبَائِيَّةِ فَسَتَلِدُ يَوْماً مَا
يعني اروپا دولتي اسلامي را باردار است و روزي آن را به دنيا خواهد آورد، و عثمانيان نيز اروپا را حاملهاند و آن را به دنيا خواهند آورد.
جناب شيخ بخيت با شنيدن اين پاسخ ميگويد:
با اين جوان نميتوان بحث و مناظره كرد، من هم با او همفكر هستم و بيان چنين مختصر و بليغي تنها خاص بديع الزمان است.
چنانكه طبق گفته بديع الزمان هر دو موضوع فوق تحقق يافت. يكي دو سال بعد، در زمان مشروطيت، بسياري از عادات اجنبيان در مخالفت با شعايراسلام اخذ و به تدريج در تركيه نهادينه شد، و اينك نيز در اروپا علاقهيي كه به اسلام و قرآن نشان ميدهند، مخصوصاً اقبال گسترده ملت سعادتمند آلمان به اسلام، آنچه را سعيد نورسي گفته بود، كاملاً تأييد ميكند.
— 67 —
زندگي بديع الزمان در استانبول تا حدي سياسي بود. معتقد بود از طريق سياست ميتواند به اسلام خدمت كند. پرداختن او به امور سياسي يكي از نتايج عشق و علاقهاش به اسلام بود. همواره طرفدار آزادي بود. به دليل بيعدالتيهايي كه ميديد به مخالفت با "تركان ژون" گروهي كه دنباله روي اروپا بودند. ميپرداخت و ميگفت: "شما به دين ضربه زديد، با غيرت الهي در افتاديد، شريعت را به سُخره گرفتيد، و نتيجه اين كار وخيم خواهد بود."
پس از دورهي آزادي، با دوستان مجاهدش "جمعيت اتحاد محمدي (ص)" را تأسيس كرد. اين تشكّل در مدت كمي شناخته شد حتي با نگارش مقالهيي توسط بديع الزمان، پنجاه هزار نفر از اهالي حومه آداپازاري و ازميت به عضويت آن در آمدند.
او با طرح اينكه نبايد آزادي را بد تفسير كرد و مشروطه هم بايد مشروطه مشروعه باشد، سخنرانيهاي مختلفي ايراد ميكرد و در روزنامههاي ديني مقالاتي مينوشت. مقالات و خطابههاي او به قدري بليغ و قانع كننده بود كه ميتوان گفت نظيري نداشت. اهل علم و اهل سياست از نوشتهها و دروس سعيد نورسي استفاده زيادي ميكردند. او بشارت ميدهد كه بيداري ملي آن زمان، فجر صادق سعادت دنيوي آناتولي و آسيا خواهد بود، ليكن تأكيد داشت، كه براي از دست ندادن آن ضروريست كه خيلي زود دستورات شرعي عملي شود. هشدار ميداد: "اگر مشروطيت را توأم با حريت شرعي قبول نكنيم و بدين منوال عمل نشود آن را از دست خواهيم داد، و مشروطه جاي خود را به حاكميتي مستبد خواهد داد." بخش كوچكي از نطقها و مقالات او را به عنوان نمونه در اينجا ميآوريم:
— 68 —
(متن سخنراني سعيد نورسي در سومين روز اعلام آزادي كه با بداهت بيان نمود و در روزنامههاي آن روز منتشر شد؛ سپس او اين سخنراني را در ميدان آزادي سلانيك هم تكرار كرد)
خطاب به آزادي
اي آزادي مشروع! با ندايي چنان دهشتناك اما زيبا و بشارت دهنده فرا ميخواني كه بدوي همچون مني را كه در خواب غفلت به سر ميبرد بيدار ميكني. اگر نبودي من و عموم ملت در زندان اسارت ميمانديم. تو را به عمر ابدي بشارت ميدهم. اگر چشمه حيات شريعت را منبع زندگاني قرار دهي و در آن بهشت نشو و نما كني مژده ميدهم كه اين ملت مظلوم نيز هزار بار بيشتر از زمان گذشته پيشرفت و ترقي كند. اگر تو را به درستي راهبر خود قرار دهند و با اغراض شخصي و انديشه انتقام لكهدارت نكنند ...
پروردگارا! چه قيامت سعادتمندانه و چه حشر زيباييست كه زمانه فعلي نمونه كوچكي از حقيقت
وَ الْبَعْثُ بَعْدُ الْمَوْتِ
را براي ما تصوير ميكند. تمدن قديم و مدفون در گوشه و كنار آسيا و روملي
روملي: به مناطقي از امپراطوري عثماني كه در قاره اروپا قرار داشت گفته ميشود.
حيات را از سر گرفته و آنان كه نفعشان را در ضرر عمومي جستجو ميكنند و در آرزوي استبدادند به گفتن
﴿ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا ﴾
شروع كردهاند. تولد حكومت جديد مشروطه ما چون معجزه بود و ان شاء الله با گذشت سالي، مظهر سرّ
﴿ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا ﴾
خواهيم شد.
باز شدن درهاي تمدن و جنت ترقي عاري از عذاب، به روي ما، ثواب سي سال روزه سكوت است كه با توكل و صبر گرفتيم. قانون شرع كه مژده دهندهي حاكميت مليست چون نگاهبان بهشت ما را به درون ميخواند.
اي برادران ستمديده وطن! برويم و داخل شويم! باب اول آن اتحاد قلوب در دايره شريعت است؛ باب دوم محبت ملي"نسبت به يكديگر است." و باب سوم،
— 69 —
معارف، و باب چهارم تلاش انساني، و باب پنجم تَرك فسق و فجور است. "تشخيص" ابواب ديگر را به عقل خودتان وا ميگذارم ..............
اي اخوان وطن مراقب باشيد! مبادا با بيقيديها و لاابالي گريها در دين، "اين نهال نوپا را" مجدداً به قتل برسانيد!
قانون اساسي كه در مقابله با انديشههاي فاسد، اخلاق رذيله و دسايس و خواريهاي شيطاني بر پايه شريعت غرّا شكل گرفته است با ايفاي نقش عزرائيل آنها را از بين برد. هان اي اخوان وطن! مبادا با در پيش گرفتن اسراف و كارهاي خلاف شريعت و لذايذ نامشروع "دوران گذشته را دوباره" احيا كنيد.
ما تا كنون در گور بوديم و ميپوسيديم، اينك با مشروطيت و اتحاد ملت وارد رحم مادر شده و نشو و نما خواهيم كرد. سالهاي عقب ماندگي از ترقي و پيشرفت را إن شاء الله با معجزه نبوي و قرار گرفتن در قطار قانون اساسي شرعي به طور عملي، و با براق مشورت شرعي در حيطه فكر طي خواهيم كرد. اين كوير پهناور وحشت انگيز را در مدت كمي پشت سر گذاشته و دوش به دوش ملتهاي متمدن به مسابقه با آنها خواهيم پرداخت، زيرا آنها گاه سوار بر گاريها پيش رفتهاند و ما به يكباره سوار بر مبادي چون قطار و بالون راه خود را طي خواهيم كرد. با سهولتي كه حقيقت اسلام به عنوان جامع اخلاق حسنه، استعداد فطري، فيض ايمان و شدت گرسنگي در هضم امور ايجاد ميكند فرسنگ فرسنگ راه را طي ميكنيم؛ هم چنان كه پيشتر در گذشته نيز چنين كردهايم.
من با مسؤوليتي كه طلبگي بر دوشم ميگذارد و فرمان و اجازه آزادي، هشدار ميدهم:
اي فرزندان وطن! آزادي را نادرست تفسير نكنيد، تا آن را از دست ندهيم، تا اسارت بيزار كننده گذشته را در ظرفي ديگر به خوردمان ندهند و نابودمان نكنند.
آري با استبداد دهشتناك ديگري، اسارت بسيار تلخ و زهرآگيني را به خوردمان دادند.
زيرا آزادي با مراعات احكام و آداب شريعت و اخلاق حسنه تحقق يافته، و نشو و نما ميكند...
بديع الزمان
— 70 —
زنده باد شريعت احمدي (ص)
جريده ديني: ٧٧
پنجم مارس ١٣٢٥ (رومي)
هجدهم مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
شريعت غرّا از كلام ازلي آمده و رو به سوي ابد دارد. سلامت ما از رذيله استبداد نفس اماره در پناه بردن به اسلام و تمسك به آن حبل المتين است. استفاده درست از آزادي منطبق بر حق با استمداد از ايمان ممكن است؛ زيرا كسي كه عبد و خادم واقعي آفريدگار جهان باشد، نميبايست تا بندگي خلق تنزل يابد. هر كسي در عالم خويش فرماندهيست، لذا در عالم اصغر، مكلف به جهاد اكبر است و وظيفه احياي سنت نبوي و مسؤوليت پيروي از اخلاق احمدي(ص) را دارد.
اي اولياي امور! اگر خواهان موفقيت هستيد، در مسير قوانين الهي حركت كنيد؛ كه در غير اين صورت نتيجه ردي توأم با عدم موفقيت نصيبتان ميشود. عموم پيامبران شناخته شده در ممالك اسلامي و عثماني ظهور يافتهاند و اين رمز و اشارتيست بر تقدير الهي كه قوه محركه كمال اين مردم، ديانت است؛ و گلهاي مزرعه آسيا و آفريقا، و بوستان روملي در پرتو اسلام نشو و نما خواهند كرد.
دين را نبايد فداي دنيا كرد. زماني براي محافظت از استبدادي كه مُرد و رفت، مسايل ديني را رشوه ميدادند. به سبب ترك مسايل ديني و فدا كردنشان، چه فايدهيي جز ضرر حاصل شد؟ بيماري قلبي ملت در ضعف ديانت است و با تقويت دين ميتواند سلامتياش را به دست آورد.
مشرب جماعت ما محبت بر خود محبت و خصومت بر خود خصومت است، يعني ياري رساندن به تقويت محبت و از بين بردن سربازان خصومت و دشمني در ميان مسلمانان. مسلك ما نيز تخلق به اخلاق احمدي (ص) و احياي سنت نبويست. راهبرمان شريعت غرا، شمشيرمان براهين قاطع و مقصدمان اعلاي كلمةالله است!...
بديع الزمان
— 71 —
حقيقت
جريده ديني: ٧٠
٢٦ شباط ١٣٢٤ ( رومي)
مارس ١٩٠٩ ( ميلادي)
ما از "قالو بلي" تاكنون عضو جمعيت محمدي هستيم
جهت واحد همبستگي ما در توحيد است، پيمان و سوگندمان، ايمان است و مادام كه موحديم، متحديم. هر مؤمني مكلف به اعلاي كلمةالله است و راه اصلي آن هم در زمانه فعلي ترقي و پيشرفت ماديست، زيرا بيگانگان با سلاح فنون و صنايع، ما را زير استبداد معنويشان له ميكنند. ما نيز ميبايست با سلاح فن و صنعت، با فقر و جهل و اختلافات فكري ی كه هولناكترين دشمن اعلاي كلمةاللهاند ی جهاد كنيم، ليكن در جهاد خارجي با شمشيرهاي الماسين براهين قاطع شريعت غرا نبرد ميكنيم، زيرا غلبه بر متمدنان از راه اقناع است و مانند بدوياني كه سخن نميفهمند نميتوان اجبارشان كرد.
ما فداييان محبتايم و وقت دشمني كردن نداريم ...!
مشروطيت عبارت است از انحصار قدرت در عدالت و مشورت و قانون، و شريعت غرا سيزده قرن پيش بنا نهاده شد، لذا در احكام، گدايي كردن از اروپا جنايت بزرگي نسبت به دين است، و به آن ميماند كه به سوي شمال نماز خوانده شود.
قدرت بايد در قانون باشد؛ وگرنه استبداد توزيع ميشود.
اِنَّ اللَّه هُوَ الْقَوِىُّ الْمَتِينُ
بايد حاكم و فرمان دهنده به وجدانها باشد؛ اين نيز با معرفت تام، مدنيت عام يا به نام دين اسلام، شدنيست؛ در غير اين صورت استبداد همواره حاكم خواهد بود. وحدت و همبستگي در هدايت است نه در هوا و هوس! مردم آزاد شدند، اما باز هم بنده خدا هستند. همه چيز آزاد شد. قصور و كوتاهي كسي، نميتواند سند و عذر كوتاهي ديگري شود! نااميدي مانع هر
— 72 —
كماليست. اين كه گفته شود: "به چه درد من ميخورد، بگذار ديگري فكرش را بكند" يادگار استبداد است.
بديع الزمان
در حين گفتگويي كه بين قراصّو سر خاخام يهودي استانبول و بديع الزمان در سلانيك جريان داشت، خاخام گفتگو را در ميانه رها كرده و با شتاب بيرون ميرود و به دوستانش ميگويد: "اگر اندكي ديگر نزدش ميماندم چيزي نميگذشت كه مرا هم مسلمان ميكرد." و به اين ترتيب شكست خود را در بحث با حيرت و درماندگي آشكار ميكند. قراصّو كه براي تجزيه امپراتوري عثماني به صورت سازمان يافته و زيركانهيي فعاليت ميكرد به سازماني مخفي وابستگي داشت و نقش كليدي را ايفا مينمود. منظور قراصّو از ديدار با بديع الزمان اين بود كه او را با انديشه خود همراه كرده، ابزاري براي هدف منحوس خويش گرداند، اما هيهات ...!
سرانجام رويداد منحوس"٣١ مارس" وقوع مييابد. حدود پانزده روحاني خواهان شريعت را كه نامشان در آن حادثه مطرح شده بود اعدام ميكنند. بديع الزمان هنگامي محاكمه شد كه آنها را در حياط دادگاه به دار آويخته بودند و او از پنجره اين منظره را ميديد. خورشيد پاشا رييس دادگاه ميپرسد:
تو هم خواهان شريعت بودي؟
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست، كه شورشيان ميگويند!
متن دفاع قهرمانانه بديع الزمان در دادگاه نظامي، در آن زمان دو بار چاپ و منتشر شد؛ در حالي كه انتظار ميرفت در آن دادگاه مخوف به اعدام محكوم شود،
— 73 —
بيگناه تشخيص داده شده و آزاد ميگردد، سپس او بدون آنكه از دادگاه تشكري كند؛ در حالي كه انبوه جمعيت همراهياش ميكردند، از بايزيد تا سلطان احمد را طي كرد؛ در حالي كه نداي «زنده باد جهنم براي ستمگران، زنده باد جهنم براي ستمگران» را سر داده بود.
بخشي از دفاعيه او در ديوان جنگ در كتاب حاضر درج گرديده است، تا واقعيت حادثه ٣١ مارس و دفاع قهرمانانه بديع الزمان تا حدودي دانسته شود.
بخش هايي از اثري به نام "شهادتنامه دو مكتب مصيبت بار"
يا"دادگاه حكومت نظامي و بديع الزمان"
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
مقدمه
آنگاه كه از حريت و آزادي به ديوانگي و جنون ياد ميشد، استبداد ضعيف، تيمارستان را براي من تبديل به مكتب كرد.
آنگاه كه اعتدال و طي طريق در راه مستقيم ارتجاع نام گرفت، استبداد شديد در مشروطيت، زندان را تبديل به مكتب كرد.
اي كساني كه شهادتنامه مرا ميخوانيد! لطفاً روح و قوه خيالتان را متوجه انديشه و وجود طلبهيي روستايي و عصبي كنيد كه در حال دگرگونيست و تازه به تمدن جديد سفر كرده است، تا با تخطئه او مرتكب خطا نشويد ...! در حادثه ٣١ مارس در دادگاه حكومت نظامي گفتم:
من طلبهام، به همين دليل هر چيز را با ميزان شريعت ميسنجم. من مليتمان را تنها و تنها مليت اسلام ميدانم، براي همين هر چيز را از نقطه نظر اسلام مورد سؤال قرار ميدهم. من بر دروازه عالم برزخي كه زندان ناميده ميشود
— 74 —
ايستادهام و در ايستگاهي كه چوبه دار نام دارد، منتظر قطار آخرتم، و در اين وضعيت نقدهايي بر اعمال ظالمانه نوع بشر دارم؛ نقدهايي كه در حكم نطقي هستند كه نه فقط شما بلكه متوجه تمام بشريت است، لذا بر اساس سرّ يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از گور قلبم حقايق عرياني بيرون آمده است، كه نامحرمان نبايد بدان نظر كنند. با كمال اشتياق مهياي آخرتم و آماده رفتن به همراه همين به دار آويختهگان ميباشم؛ همچنان اگر فردي بدوي و مشتاق ديدن چيزهاي عجيب، شگفتيها و محاسن استانبول را شنيده، اما نديده باشد، بسيار آرزومند ديدن آنها خواهد بود، من هم به همان ميزان آرزومند بودهام، عالم آخرت را كه نمايشگاهي از عجايب و غرايب است ببينم؛ امروز نيز چنينام. تبعيد و فرستادن من به آنجا برايم مجازات نيست. شما اگر از دستتان بر ميآيد مرا به لحاظ وجداني آزار دهيد؛ وگرنه آزار و اذيت به صورتي ديگر، عذاب نيست، براي من افتخار است.
اين دولت در زمان استبداد با عقل و خرد دشمني ميكرد و اينك با حيات و زندگي عداوت ميكند ... اگر اين معني دولت است پس زنده باد جنون ...! زنده باد مرگ ...! براي ستمگران هم زنده باد جهنم ...! من اساساً دنبال فرصتي بودم تا انديشههايم را بيان كنم، اينك دادگاه حكومت نظامي فرصت خوبي براي اين كار است.
همانطور كه در ابتدا از همه ميپرسند، در دادگاه حكومت از من نيز سؤال كردند:
آيا تو هم خواهان شريعت بودهيي؟
در پاسخ گفتم:
من اگر هزار روح داشتم فداي فقط يك حقيقت شريعت ميكردم، زيرا شريعت سبب سعادت، عدالت محض و فضيلت است، اما خواسته من مانند چيزي نيست كه شورشيان ميگويند!
گفتند:
— 75 —
آيا عضو اتحاد محمدي (ص) هستي؟
اتحاد محمّدي (ص) : نام يك حزب در زمانه مشروطيت عثماني.
پاسخ دادم:
با افتخار ميگويم كه از كوچكترين افرادش هستم، البته با تعريفي كه خود دارم... چه كسي جز بيدينان هست كه عضو اتحاد مذكور نباشد، او را به من نشان دهيد ...
نطق مزبور را اينك منتشر ميكنم، تا مشروطيت را از لكه ننگ، اهل شريعت را از نااميدي، مردمان اين زمانه را از جهل و جنون در نزد تاريخ، و حقيقت را از اوهام و شبهات برهانم، اينك آغاز ميكنم:
گفتم:
اي پاشاها و افسران!
خلاصه جناياتي كه زنداني شدنم را اقتضا كرد، چنين است:
إِذاً مَحَاسِنِي اللَّاتِي اَدَلُّ بِهَا كَانَتْ ذُنُوبِي فَقُلْ لِي كَيْفَ اَعْتَذِرُ
يعني محاسنم كه سبب افتخارم بوده است اينك گناه پنداشته ميشود! متحيرم كه چگونه بايد عذرخواهي كنم! به عنوان مقدمه ميگويم: رادمرد، خود را آن قدر كوچك نميكند كه مرتكب جنايت شود، اگر هم جنايتي را به او نسبت بدهند از مجازات واهمه نخواهد داشت. من اگر ظالمانه اعدام هم شوم ثواب دو شهيد را خواهم داشت، اگر در زندان بمانم نظرم اين است، در حكومت غداري كه آزادي در آن جز در لفظ نيست، راحتترين جا زندان است، با مظلوميت مردن بهتر از ظالمانه زيستن است.
اين را هم بگويم، برخي كسان كه از سياست به عنوان وسيلهيي در جهت بيديني استفاده ميكنند براي پنهان كردن قباحت كارشان، ديگران را به ارتجاع متهم ميكنند، و مدعي مي شوند از دين در جهت سياست استفاده ابزاري كردهاند.
مأموران اطلاعاتي امروز نسبت به آنان كه در گذشته بودند، بدترند. چگونه ميتوان به صداقت اينان اعتماد كرد؟ چگونه ميتوان عدالت را بر اساس سخن
— 76 —
آنان بنا نمود؟ اصلاً انسان وقتي بخواهد با فريب و دغل كاري عادلانه رفتار كند سر از ظلم در ميآورد، زيرا انسان بيخطا نيست، ليكن كوتاهيهاي پراكندهاي را كه در طول زمان و از افراد بيشماري صادر گرديده و به واسطه خوبيها و محاسن تعديل شده با دغل كاري و فريب جمع نموده و در زماني واحد چنين توهم ميكند، كه از شخص واحدي صادر شده، لذا او را مستحق مجازات شديد ميبيند؛
در حالي كه خود اين عمل، ظلمي شديد است.
حال بپردازيم به يازده و نيم جنايتي كه من مرتكب شدهام:
قسمتهاي مربوط به مسلك و مشرب مؤلف أخذ گرديده، لذا كساني كه خواهان تفصيل مطالب هستند به اثر مذكور مراجعه نمايند.
جنايت اول: سال گذشته در آغاز دوران آزادي از طريق نخست وزيري براي همه عشاير شرق پنجاه ی شصت تلگراف مخابره كردم. مضمون آن چنين بود:
مشروطيت و قانون اساسياي كه شنيدهايد، عبارت است از عدالت حقيقي و مشورت شرعي، آن را نيكو تلقي كنيد، و در محافظتش بكوشيد، زيرا سعادت دنيوي ما در مشروطيت است، و ما از استبداد بيش از همه ضرر ديدهايم.
پاسخ دريافت شده براي اين تلگراف، از همه جا مثبت و زيبا بود.
منظور اين است كه ولايات شرق را آگاه كردم؛ در غفلت رهايشان نكردم، تا استبدادي جديد نتواند از غفلتشان استفاده نمايد، نگفتم "چه ارتباطي به من دارد" لذا مرتكب جنايت شدم و سر از اين دادگاه در آوردم.
جنايت دوم: در اياصوفيه، بايزيد، فاتح، و سليمانيه طي نطقهاي متعددي كه خطاب به عموم علما و طلاب داشتم نسبت حقيقي بين دين و محتواي مشروطيت را تبيين و تشريح كردم و گوشزد كردم كه استبداد ظالمانه با دين و شريعت مناسبتي ندارد. به اين صورت كه بر اساس سرّ
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ
شريعت به اين جهان آمده است، تا استبداد و حاكميت ظالمانه را از ميان بردارد. در هر سخنراني يادآوري ميكردم، كه هر كس به كلمهيي از سخنانم اعتراض داشته باشد آمادهام حقانيتش را با برهان اثبات كنم. همواره در نطقهايم گفتهام: "ماهيت حقيقي اصل دين، همان حقيقت مشروطه مشروعه است." اين
— 77 —
بدان معناست كه من مشروطيت را با دلايل شرعي قبول داشتهام، و اين قبول داشتن مانند ديگر هواداران تمدن و مدنيت، تقليدي و خلاف شريعت نبوده است. من از دين به عنوان رشوه استفاده نكردهام، كوشيدم تا آنجا كه ميتوانم علما و شريعت را از چنگ انديشههاي فاسد اروپايي نجات دهم، لذا مرتكب جنايت شدم و مستحق چنين برخوردهايي از سوي شما گرديدم.
جنايت سوم: از اين كه قريب بيست هزار نفر از همشهريهايم در استانبول كه باربر و ناآگاه و سادهدل هستند از سوي برخي افراد حزبي اغفال شوند، و حيثيت ولايات شرق را لكهدار كنند ترسيدم. به همه مكانها و قهوه خانههاي باربران سر زدم و سال گذشته مشروطيت را طوري كه برايشان قابل فهم باشد توضيح دادم، به اين ترتيب كه:
"استبداد، ظلم و زورگوييست. مشروطيت، عدالت و دين است. پادشاه اگر از اوامر پيامبرمان (ص) تبعيت كند و راه او را برود، خليفه است و ما هم از او اطاعت خواهيم كرد؛ در غير اين صورت اگر كسي تابع پيامبر نباشد و به ديگران ستم كند، پادشاه هم باشد شقي و گردنكش است. جهالت، بيچارگي و فقر و اختلاف، دشمنان ما هستند. در برابر اين سه دشمن بايد با سلاح صنعت، معرفت و همبستگي جهاد كنيم. با برادران حقيقي خود تركها و همسايههايمان كه تا حدودي موجب بيداري و پيشرفت ما هستند بايد دوست شويم و دست به دست يك ديگر دهيم، زيرا در خصومت و دشمني، پستي و رذالت هست و ما وقت دشمني كردن نداريم، ما در كار دولت دخالت نخواهيم كرد، زيرا از امور حكومت چيزي نميدانيم."
اين نصيحت در تحريم اتريش توسط همان باربران و تحريم كل اروپا توسط كساني چون من
يك بار ظريفي به بديع الزمان ميگويد: "خوب است لباسي متناسب با عرفانتان بر تن كنيد." او نيز پاسخ ميدهد: "شما گويا اتريش را تحريم كردهايد و در عين حال كلاههاي ارسالي آنها را بر سر ميگذاريد، اما من همه اروپا را تحريم كردهام، اين است كه فقط از توليدات مادي و معنوي مملكت خودم استفاده ميكنم."
و در عملكردهاي صحيحشان در مشوشترين و مهيجترين مقاطع مؤثر بود. من باعث تعديل ارتباطشان با پادشاه شدم، و باعث شدم با
— 78 —
تحريمهايشان، در برابر اروپا جنگ اقتصادي به راه اندازند و به اين ترتيب مرتكب جنايت و بلاي حاضر شدم.
جنايت چهارم: قلب من از اين كه اروپا گمان كند، جهالت و تعصبي كه در بين ما هست موجب مي شود دين زمينه ساز استبداد گردد (حاشا و كلا) بينهايت جريحهدار شد. براي تكذيب ظن و گمان آنان بيش از هر كس ديگري مشروطيت را به نام دين ارج نهادم، ليكن باز هم ترسيدم استبداد ديگري همان گمان را مورد تأييد قرار دهد، لذا در مسجد اياصوفيه خطاب به نمايندگان فرياد بر آوردم و گفتم:
«تلقي شما از مشروطه، همراه با مشروعه باشد و آن را به اين صورت به ديگران بفهمانيد تا استبداد جديد، پنهان و ملحدانه ديگري با دستان آلوده، مشروطيت مبارك و پاك را سپر خود قرار ندهد و آن را لكهدار نكند. آزادي را با آداب شريعت مقيد كنيد؛ چرا كه جاهلان و عوام اگر خود را بيهيچ قيد و محدوديتي آزاد ببينند و بدون هيچ شرطي كاملاً آزاد بپندارند، از كسي اطاعت نكرده و لاابالي خواهند شد. در نماز عدالت، مذاهب اربعه را قبله خويش قرار دهيد تا نمازتان درست باشد.»
نزد آنها مدعي شدم، كه حقايق مشروطه را صراحتاً، ضمناً و اذناً ميتوان از مذاهب اربعه استخراج نمود. من كه طلبهيي عادي هستم مسؤوليت واجب علما را بر دوش گرفتم، و به اين ترتيب مرتكب جنايت شدم، لذا اين سيلي را نوش جان كردم.
جنايت پنجم: روزنامهها با دو قياس فاسد و نشر مطالبي كه منافي حيثيت است، اخلاق اسلامي را متزلزل كرده و افكار عمومي را پريشان نمودند، من نيز توسط همين روزنامهها مقالاتي در ردشان نوشتم و منتشر كردم، گفتم:
اي روزنامه نگاران! اديبان بايد باادب باشند، مخصوصاً بايد متأدب به ادب اسلامي باشند، سخن آنان بايد برخاسته از قلب مشترك عموم ملت، و بيطرفانه باشد. اساسنامه مطبوعات بايد براساس حس ديانت و نيت خالص موجود در وجدانتان تنظيم گردد،
— 79 —
اما شما با دو قياس فاسد يعني قياس شهرستانها با استانبول، و قياس استانبول با اروپا افكار عمومي را گرفتار باتلاق كرديد، و اغراض شخصي و انديشه انتقام را بيدار نموديد. نميتوان به كودكي كه الفبا نميداند درس فلسفه طبيعي داد. لباس زن بازيگر تئاتر برازنده مرد نيست. احساسات اروپايي را نميتوان در استانبول عملي كرد. اختلاف اقوام، و تفاوت جاها و مكانها مانند اختلاف اعصار و زمانهاست. لباس كسي مناسب اندام ديگري نيست، منظورم اين است كه انقلاب كبير فرانسه نميتواند به طور كامل اصول و قواعد حركت ما را تشكيل دهد. خطا و اشتباه، حاصل بيتوجهي به تطبيق نظريات و مقتضاي حال است.
من به عنوان يك روستايي عوام، نويسندگاني اين چنين دغلكار، اهل مغالطه و مغرض را نصيحت كردم، لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت ششم: من بارها در اجتماعات بزرگ شور و هيجان مردم را احساس كردم و ترسيدم عوام الناس با دخالت در سياست، آسايش عمومي را اخلال كنند. با زبان طلبهيي روستايي كه تركي را تازه آموخته مردم را آرام كردم. از جمله در گردهمآيي دانشجويان در بايزيد، جشن ميلاد در اياصوفيه و اجتماع در تئاتر فرح حضور داشتم، و تا حدودي موفق شدم مردم را آرام كنم؛ وگرنه توفان ديگري به راه ميافتاد. من به عنوان فردي بدوي با اين كه از بازي مدعيان تمدن آگاه بودم، در كارهايشان دخالت كردم و گويا به اين ترتيب مرتكب جنايت شدهام ...!
جنايت هفتم: شنيدم جمعيتي به نام "اتحاد محمدي (ص)" تشكيل شده است. بينهايت ترسيدم مبادا تحت اين نام مبارك حركت اشتباهي از برخي افراد بروز يابد. بعد شنيدم برخي شخصيتهاي معتبر مانند سهيل پاشا و شيخ صادق، اين نام را براي مسايل سادهتري، و صرفاً براي عبادت و تبعيت از سنت سنيّه به كار برده و ارتباطشان را با آن جمعيت سياسي قطع نمودهاند، و قرار است در سياست دخالتي نكنند، ليكن مجدداً ترسيدم و گفتم اين نام متعلق به عموم است و قابل تخصيص و تحديد نيست. من همانطور كه از جهتي منسوب به جمعيتهاي متعدد ديندار هستم، چون مقاصد اينان را يكي ميدانم، پس به نام مبارك مذكور
— 80 —
نيز منسوبم، اما تعريف "اتحاد محمدي (ص)"كه به معرفي آن پرداختم و خود را جزو آن ميدانم چنين است:
دايرهييست كه با سلسلهيي نوراني، شرق تا غرب و جنوب تا شمال را در بر ميگيرد.
شمار آنان كه جزو اين دايرهاند، امروز بيش از سيصد ميليون نفر است.
راه ارتباطي و وحدت انگيز اين همبستگي، توحيد الهيست.
پيمان و سوگندش ايمان است.
منسوباناش نيز عموم مؤمناني هستند كه از زمان
قالوا بلي
وارد اين جرگه شدهاند.
دفتر اسماءشان لوح محفوظ ميباشد.
ناشر افكار اين اتحاد، همهي كتابهاي اسلاميست.
جرايد روزانه آنها نيز همهي روزنامههاي دينيست كه اعلاي كلمةالله را هدف خود قرار دادهاند.
كلوپ و انجمنهايشان مساجد و مدارس ديني و خانههاي ذكر است.
مركزشان حرمين شريفين است.
رييس چنين جمعيتي فخر عالم (ص) ميباشد.
مسلك اينان مجاهده با نفس است يعني تخلق به اخلاق احمدي (ص) ، احياي سنت سنيّه، محبت به ديگران و نصيحت كردن در صورتي كه ضرري نداشته باشد.
اساسنامه اين اتحاد، سنت سنيّه، و قانوننامهاش اوامر و نواهي شرعي، و شمشيرشان براهين قاطع است، زيرا غلبه بر شهرنشينان و افراد مدني با اقناع ممكن است نه اجبار. جستجوي حقيقت با محبت امكان پذير است. خصومت نيز مقابل وحشت و تعصب قرار داشت.
هدف و مقصد آنان اعلاي كلمة الله است. نود و نه درصد دين، اخلاق و عبادت و آخرت و فضيلت است. فقط يك درصد آن مربوط به سياست ميشود، كه آن را هم بايستي اولو الامرهايمان به فكرش باشند.
— 81 —
هدف فعلي ما اين است كه با به اهتزاز در آوردن بيرق آن سلسله نوراني موجب شويم، همه براساس شوق و تمناي وجداني خود رهسپار كعبه كمالات در مسير ترقي شوند، زيرا يكي از موجبات بزرگ اعلاي كلمة الله در زمانه فعلي، پيشرفت در زمينههاي ماديست!"
من از افراد اين اتحاد هستم و براي بروز و ظهور اين اتحاد تلاش ميكنم، از جمعيتها و احزابي نيستم كه موجب تفرقه ميشوند ...
خلاصه اينكه من با سلطان سليم بيعت كردهام و نظر او را در اتحاد اسلامي قبول دارم، زيرا او ولايات شرق را بيدار كرد، آنان نيز با او بيعت كردند. شرق نشينان امروز شرقيان همان زمان هستند. اسلاف من در اين موضوع شيخ جمال الدين افغاني، مرحوم علامه محمد عبده مفتي مصر، ملا تحسين و علي سعاوي از روحانيون تندرو، و نامق كمال و سلطان سليم از كساني كه اتحاد اسلامي هدفشان بود، ميباشند؛ سلطان سليمي كه گفت:
انديشهي اختلاف و تفرقه
حتي در گور نيز مرا خواهد آزرد
چاره دفع صولت دشمنان، اتحاد است
اگر ملت متحد نشود مرا داغدار خواهد كرد ...
ياووز سلطان سليم
من در ظاهر براي نيل به دو هدف بزرگ به اين نظريه پرداختهام:
هدف اول: نجات اين نام از تخصيص و تحديد، و اعلام شمول آن به همه مؤمنان، تا دچار تفرقه نشوند و گرفتار اوهام و خيالات نگردند.
هدف دوم: با وحدت مانع تفرقه گروهها شوم، تفرقهيي كه موجب مصيبت عظيم گذشته شده بود. متأسفانه فرصت نيافتم، سيل آمد و مرا نيز در هم شكست. ميگفتم اگر حريقي در بگيرد دست كم بخشي از آن را خاموش خواهم كرد، اما لباس روحانيتم طعمه حريق شد، و شهرت دروغيني كه از عهدهاش بر نميآمدم نيز خوشبختانه از بين رفت. من كه فردي عادي هستم، كاري را بر عهده
— 82 —
گرفتم كه يادآور يكي از وظايف مهم نمايندگان مجلس، اعيان و وكلا ميباشد؛ لذا مرتكب جنايت شدم.
جنايت هشتم: من شنيدم كه نظاميان به برخي از جمعيتها ميپيوندند. واقعه عجيب ينيچريها يني چري: گروهي از ارتش عثماني. به يادم آمد، و در اين زمينه بسيار نگران شدم. در روزنامهيي نوشتم: امروز مقدسترين جمعيت، جمعيت نظاميانيست كه اهل ايماناند. همهي كساني كه وارد مسلك نظاميان ميشوند از سرباز تا فرمانده را شاملاند، زيرا اتحاد، اخوت، اطاعت، محبت و اعلاي كلمة الله مقصد و هدف مقدسترين جمعيت جهان است. همه نظاميان مؤمن، مظهر كامل اين هدف و مقصد هستند. نظاميان، مركزند و ملت و جامعه ميبايد به آنها بپيوندند. علت وجودي ساير جمعيتها اين است كه ملت را مانند نظاميان مظهر محبت و اخوت كنند، اما اتحاد محمدي كه در برگيرنده همهي مؤمنان است، جمعيت و فرقه نيست. مركز و صف اول آن را غازيان و شهيدان و عالمان و مرشدان تشكيل ميدهند. هيچ مؤمن و نظامي فداكاري اعم از افسر يا سرباز بيرون از اين جمعيت نيست كه لزومي به پيوستنش باشد، البته برخي از جمعيتهاي خيريه خود را "اتحاد محمدي (ص)" مينامند، من با آنها كاري ندارم.
من به عنوان يك طلبه عادي با غصب وظايف و مسؤوليتهاي چنين عالمان بزرگي مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت نهم: حركت وحشتناك روز سي و يكم مارس را دو سه دقيقه از دور نظاره كردم. مطالب متعددي را شنيدم، ليكن همچنان كه اگر هفت رنگ را به سرعت بگردانند، رنگ سفيد ديده مي شود، در اين جريان هم تنها "شريعت" بود كه به چشم ميخورد؛ شريعتي كه فساد موجود در آن مطالب جداگانه را از هزار به يك كاهش ميداد، مردم را از هرج و مرج ميرهاند و از سياست عام باقي مانده در ميان مردم به طرز اعجاز آميزي محافظت ميكرد. دانستم كه اوضاع خراب است، اطاعت و پيروي مختل شده و نصيحت تأثيري ندارد؛ وگرنه مانند هر وقت ديگري براي خاموش نمودن آن آتش كاري ميكردم، ليكن عوام در اكثريت و
— 83 —
همشهريان ما صاف و ساده و غافل بودند. من نيز با شهرت كاذبي ديده ميشدم. سه دقيقه بعد خود را كنار كشيدم و راهي "باقركوي" شدم تا آنان كه مرا ميشناسند دخالت نكنند. به كساني هم كه با آنها مواجه ميشدم توصيه ميكردم دخالت نكنند. اگر ذرهيي دخالت ميكردم اساساً لباسم و شهرت ناخواستهاي كه داشتم موجب ميشد از سوي همه كس ديده شوم و بيش از هر كسي به چشم آيم. ميتوانستم به تنهايي تا آياستافانوس به مقابله با "لشكرِ حركت" بپردازم و به اين ترتيب وجودم را اثبات نموده و مردانه بميرم. در آن صورت دخالت من در آن اوضاع بديهي ميشد و نيازي به تحقيق نميماند.
روز دوم از تبعيت نظاميان كه مسأله حياتي ماست پرسيدم، گفتند:
افسران، لباس سربازان به تن كردهاند، و وضع تبعيت و پيروي چندان بد نيست.
دوباره پرسيدم:
چند افسر تير خوردهاند؟
فريبم دادند و گفتند:
فقط چهار نفر، آنها هم افرادي ظالم و مستبد بودهاند، ضمناً آداب و حدود شريعت اجرا خواهد شد.
به روزنامهها نگاه كردم، آنها هم قيام مزبور را طوري تصوير كرده بودند كه گويي مشروع است. من نيز از جهتي خوشحال شدم؛ چرا كه مقدسترين هدفم اجرا و عملي كردن كامل احكام دين است، اما از خللي كه در اطاعتهاي نظامي ايجاد شده بود، بينهايت مأيوس و متأثر شدم. توسط اغلب روزنامهها خطاب به نظاميان نوشتم:
"اي نظاميان! اگر افسران شما با انجام معصيتي، به نفس خويش ظلم ميكنند، شما هم با عدم تبعيت، در حق ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان مرتكب نوع ديگري از ظلم و ستم ميشويد، زيرا حيثيت، سعادت و پرچم توحيد همهي مسلمانان و عثمانيان، امروز قائم به اطاعت شماست، ميگوييد خواهان شريعت هستيد؛ اما با نافرماني، با دين و شريعت مخالفت ميكنيد."
— 84 —
من حركت و شجاعت آنان را تشويق كردم، زيرا روزنامهها ی كه ترجمان دروغين افكار عمومي هستند ی حركت آنها را در نظر ما مشروع جلوه داده بودند. من نيز با نصحيت توأم با تقدير تا حدودي بر آنها تأثير گذاشتم و موجب تقليل عصيان شدم؛ در غير اين صورت كار چنين سهل نميشد. من به عنوان كسي كه عملاً از تيمارستان ديدار كرده، و نگفتم "اين موضوع چه ارتباطي با من دارد، بگذارد عُقلا به آن بينديشند." مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت دهم: روز جمعه همراه علما وارد جمعي از نظاميان شدم كه در وزارت جنگ بودند. با سخنراني به غايت تأثيرگذاري هشت گردان نظامي را راضي به اطاعت و فرمانبرداري كردم. نصايح من تأثير خود را بعدها نشان داد، متن نطقم چنين بود:
اي عساكر موحدين! ناموس و حيثيت و سعادت و پرچم توحيد ٣٠ ميليون عثماني و ٣٠٠ ميليون مسلمان از بعضي لحاظ به اطاعت شما وابسته است. افسران و فرماندهان شما اگر با ارتكاب يك گناه به نفس خويش ظلم كنند، شما با نافرماني خودتان به ٣٠٠ ميليون مسلمان ظلم ميكنيد، زيرا با اين نافرماني اخوت اسلامي را در معرض خطر قرار ميدهيد. بدانيد كه ارتش شبيه كارخانهيي بزرگ و منظم است، اگر چرخي نافرماني كند و در اين كارخانه نچرخد كارخانه دچار هرج و مرج ميشود. سربازان ارتش نبايد در سياست دخالت كنند. يني چريها شاهد اين مطلباند. شما سخن از شريعت مي زنيد، اما حقيقت اين است كه با شريعت مخالفت ميكنيد و دامان دين را لكهدار ميكنيد. براساس شريعت، قرآن، حديث، حكمت و تجربه ثابت است كه اطاعت از اولوالامرِ درست و ديندار و حق پرست فرض است. اولوالامر و استاد شما افسران و فرماندهانتان هستند؛ همچنان كه اگر مهندسي ماهر يا طبيبي حاذق از بعضي لحاظ گناهكار باشند، ضرري متوجه طب و هندسهشان نخواهد بود؛ اگر افسران مؤمن، باغيرت و تحصيلكرده شما كه روشنفكر و آشنا به تدابير جنگي هستند مرتكب عمل جزيي نامشروعي شوند، نبايد با نافرماني خود به عثمانيان و مسلمانان ظلم كنيد؛ چرا كه نافرماني فقط انجام يك ظلم نيست، بلكه نوعي تجاوز به حق ميليونها نفر ديگر
— 85 —
هم هست. بدانيد كه در اين زمانه پرچم توحيد الهي در يد شجاعت شماست، قدرت و توان آن يد نيز در اطاعت و نظم است، زيرا ١٠٠٠ سرباز منظم و مطيع با صد هزار نيروي داوطلب "فاقد نظم" برابر است. چه حاجتي به بيان اين مطلب است كه: انقلابهاي بسيار خونيني را كه ٣٠ ميليون نفر در ظرف صد سال موفق به وجود آوردنشان نشدند، شما با اطاعت خود بدون خونريزي حاصل نموديد.
اين را هم به شما ميگويم كه از دست دادن فرماندهي باغيرت و روشنفكر در حقيقت به معني از بين بردن قدرت معنوي خودتان است.
زيرا امروز شجاعت ايماني و عقلي و فنيست كه حكومت ميكند. يك روشنفكر گاه بدل از صد نفر است. بيگانگان تلاش ميكنند با اين شجاعت بر شما غلبه يابند، تنها شجاعت فطري كافي نيست...!
خلاصه اين كه من فرمان فخر عالم را به آگاهي شما ميرسانم كه "اطاعت واجب است." در برابر فرماندهان خود شورش نكنيد!
زنده باد نظاميان! زنده باد مشروطه مشروعه!
با وجود اين همه عاِلم، من مسؤوليتهاي مهم آنان را بر عهده گرفتم، و به اين ترتيب ظاهراً مرتكب جنايت شدم ...!
جنايت يازدهم: من مشكلات عشاير در ولايات شرقي را ميديدم، لذا اين را دانستم كه سعادت دنيوي ما از بعضي لحاظ در گرو فنون جديد مدنيست. يكي از مجاري سالم تحصيل فنون مذكور، عالمان، و يكي از منابعش نيز مدرسههاي ديني بايد باشد، تا اين كه علماي دين با علوم و فنون مأنوس شوند؛ چرا كه در ولايات شرق زمام اختيار هموطنان نيمه بدوي در دست علماست، اين بود كه به استانبول آمدم. در حاليكه استبداد "تقسيم شده و شدت يافته امروز" در آن زمان به واسطه توهم سعادت به مرحوم سلطان مخلوع نسبت داده ميشد؛ احسان شاهانه و حقوقي را كه او توسط مأمور امنيتياش به من داد نپذيرفتم، رد كردم، و خطا كردم، ليكن خطاي ياد شده با نشان دادن اشتباهات كساني كه با مدرسه علمي به دنبال مال دنيا بودند موجب خير شد. عقلم را فدا كردم و آزاديام را از دست ندادم و در برابر آن سلطان مهربان سر خم ننمودم. از منافع شخصي خويش
— 86 —
دست شستم. پشههاي امروز، نه با زور كه با محبت ميتوانند مرا همراه خود كنند. يك سال و نيم است كه در اينجا براي نشر معارف ولايتم كوشش ميكنم، بيشتر مردم استانبول اين را ميدانند.
من فرزند يك باربر هستم و با اين كه دنيا تا اين حد به من اقبال داشته است، نفسم را از وضعيت فقيرانه و فرزند يك باربر بودن بيرون نبردهام؛ ريشهام را به ريشه دنيا پيوند نزدم و با ترك كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ی كه بيش از هر جاي ديگري دوستشان دارم ی براي ملت به اموري پرداختم كه باعث شد راهي تيمارستان و بازداشتگاه و در زمان مشروطيت زندان توأم با شكنجه شوم؛ به اين ترتيب مرتكب جنايت بزرگي شدم كه سر از اين دادگاه در آوردم ...!
نيمه جنايت: براي محروم نشدن از كانون خلافت كه محل ارتباط و مركز دايره اسلام است و با اين گمان كه سلطان سابق (مرحوم) جناب عبدالحميد خان قصورات اجتماعي خود را درك كرده، اظهار ندامت نموده و استعداد پذيرش نصيحت را كسب كرده است، و با اين ملاحظه كه "اصلح طريق، مصالحه است." و از آنجا كه به فضاي خشونت فعلي ی كه مبدأ اغراض و انفعالات بوده است ی با حسن ظن نگاه ميكردم، با زبان جرايد خطاب به مرحوم سلطان سابق گفتم: "كاخ تيره و تار ييلديز را دارالفنون كن، تا چون ثريا درخشان و نوراني شود! و در آن به جاي گردشگران و مأموران جهنم، ملائكه رحمت را كه اهل حقيقتاند قرار بده تا چون بهشت شود! و ثروت موجود در ييلديز را كه ملت به تو هديه كردهاند، براي مداواي جهالت كه اصليترين بيماري ملت است صرف دارالفنونهاي بزرگ ديني كن؛ و به اين ترتيب ثروتشان را به خودشان بازگردان و به محبت و مروت مردم اعتماد كن، زيرا بار حكومت شاهانه تو بر دوش ملت است. از اين سن و سال به بعد فقط بايد به آخرت فكر كرد. پيش از آن كه دنيا تو را ترك كند تو دنيا را رها كن. زكات عمر را در راه عمر ثاني صرف كن. مقايسه و بررسي كنيم، قصر ييلديز بايد محل سرگرمي و خوشگذراني باشد يا دارالفنون؟ در داخل اين قصر آيا گردشگران بايد به گشت و گذار بپردازند يا علما مشغول تدريس شوند؟ آيا ييلديز
— 87 —
غصب شود بهتر است يا هديه داده شود؟ كدام ارجح است؟ صاحبان انصاف حكم كنند."
من كه گدايي هستم پادشاه بزرگي را نصيحت كردم، و گويا با اين كار مرتكب نيمه جنايتي شدم. زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا نرسيده است.
پانزده سال بعد زمان بيان نيمه ديگر اين جنايت فرا رسيد، بدين منظور به بحث پاياني "سراج النور" نگاه كنيد كه ٢٨ سال سبب حبس مؤلف بوده است. به اين ترتيب نيمه جنايت مزبور را به طور كامل خواهيد دانست.
افسوس و صد افسوس! در حالي كه مشروطه مشروعه موجب سعادت است و مردم، بينهايت مشتاق و تشنه معارف جديد متناسب با اسلام و منبع حيات اجتماعيمان ميباشند، افراطيون اغراضي را در مشروطه دخالت ميدهند و روشنفكران نيز با اعمال لااباليانهي غير ديني خود متأسفانه سدي در برابر ميل و رغبت ملت كشيدهاند. آنان كه چنين مانعي ايجاد كردهاند بايد آن را از ميان بردارند؛ به نام وطن از آنان درخواست ميشود.
اي پاشاها، اي افسران! هزاران نفر شاهد اين يازده و نيم جنايت بودهاند، حتي شايد نيمي از مردم استانبول شاهد بعضي از آنها بوده باشند. براي اين يازده و نيم جنايتي كه مرتكب شدهام هر مجازاتي را ميپذيرم، اما شما هم بايد به يازده و نيم سؤال من پاسخ دهيد. در برابر همه اين بديها من يك خوبي هم داشتهام، خواهم گفت.
من با نمايندگي مستبدانهي حزب اتحاد و ترقي در اينجا ی كه نام اتحاد و ترقي را لكهدار نموده ی مخالفت كردم؛ مجموعهيي كه شوق و ذوق مردم را به يأس مبدل كرده، و موجب تحريك احساسات طرفدارانه و مغرضانه و ايجاد گروههاي قومي و نژاد پرست ی كه سبب تفرقه بودهاند ی شده است؛ حزبي كه در ظاهر خواهان مشروطه است اما در اصل طرفدار استبداد ميباشد.
هر كس انديشهيي دارد، اما آنچه لازم و ضروريست صلح عمومي، عفو عمومي و رفع امتياز است؛ تا كسي كه امتيازي دارد به ديگران با چشم حشره نگاه نكند و موجب نفاق و اختلاف نشود.
— 88 —
اگر حمل بر غرور نشود ميگويم: ما كه مسلمان حقيقي هستيم فريب ميخوريم، اما كسي را فريب نميدهيم. ما براي زنده بودن، خود را تا آن حد پست و حقير نميكنيم كه دروغ بگوييم؛ چرا كه ميدانيم
إِنَّمَا الْحِيلَةُ فِي تَرْكِ الْحِيَلِ.
من با مسماي مشروطه مشروع و حقيقي عهد و پيمان بستهام، لذا اگر با استبداد مواجه شوم، حال در هر شكلي كه باشد، حتي اگر لباس مشروطيت بر تن كند و نام خود را مشروطه بگذارد، بر آن سيلي خواهم زد.
به نظرم دشمنان مشروطيت، همان كساني هستند كه با غدار و پست و خلاف شريعت نشان دادن مشروطه، دشمنان مشورت را نيز افزايش ميدهند. با تغيير و تبديل نامها، حقايق دگرگون نميشوند. بزرگترين خطا اين است كه انسان خود را بري از خطا بداند، لذا من به خطاي خويش اعتراف ميكنم كه نصيحت مردم را قبول نكردم، اما بر آن شدم كه نصيحت را به آنان بقبولانم. پيش از ارشاد نفسام مشغول ارشاد ديگران شدم، لذا با بيتأثير نمودن امر به معروف، آن را بيارزش كردم. با تجربه ثابت شده است كه مجازات نتيجه يك قصور است، ليكن اين قصور گاه در صورت قصور ديگري كه محقق نشده خود را نشان ميدهد، لذا فرد در حالي كه بيگناه است مستحق مجازات تشخيص داده ميشود. خداوند مصيبت ميدهد، انسان را به زندان ميبرد، و به اين وسيله برخورد عادلانه ميكند، اما قاضي او را مستحق مجازات ميبيند و با او برخورد ظالمانه ميكند.
اي اولو الامر! من آبرويي داشتم و ميخواستم با آن به مليت اسلام خدمت كنم؛ نگذاشتيد. شهرت كاذبي داشتم كه ناخواسته و خود به خود حاصل شده بود، و بهواسطه آن نصيحتم بر مردم تأثير ميگذاشت، سپاسگزارم كه آن را از بين برديد. اينك جان ضعيفي برايم مانده كه از آن بهستوه آمدهام؛ لعنت بر من اگر اعدام را دريغ دارم، مرد نيستم اگر خندان بهسوي مرگ نروم! محكوميت صوري من محكوميت وجداني شما را نتيجه خواهد داد. اين وضعيت براي من خسران و صدمه نيست، افتخار است، ليكن به ملت ضرر زديد، زيرا تأثيري را كه در نصيحتم بود از بين برديد، در ثاني، براي خودتان ضرر است، زيرا براي خصمتان حجت قاطعي ميشوم. مرا محك زديد، آيا اگر آنان را نيز كه فرقه خالصه ميناميد به اين
— 89 —
شكل محك ميزديد چند نفرشان سالم بيرون ميآمدند؟ مشروطيت اگر عبارت از استبداد يك فرقه باشد و خلاف شريعت پيش برود
فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلَانَ اَنِّيِ مُرْتَجِعٌ
يعني همه دنيا، جن و انس شاهد باشند كه من مرتجع هستم.
زيرا اتحاد به وسيله دروغها، دروغ است، و اسم مشروطيتي كه بر فسادها بنا شده باشد، فاسد است، مسماي مشروطيت بر اساس حق، صدق و عدم امتياز، بقا مييابد.
..........
صاعقه و توفان عجيبي كه حادثه ٣١ مارس ناميده ميشود تحت اسباب عديده چنان استعداد طبيعياي را مهيا كرد كه نتيجهاش در حالي كه هرج و مرج بود، من عندالله نام شريعت ی كه همواره معجزهاش را نمايان ميكند ی بر زبان اهل قيام جاري ميگرديد. توفان مذكور را به غايت خفيف گذراند، لذا روزنامههاي بعد از ميانه آوريل نزد خداوند محكوماند، زيرا اگر هفت مسأله و هفت وضعيتي را كه موجب آن حادثه شد مورد مطالعه قرار گيرد، حقيقت مشخص خواهد شد، آنها هم عبارتند از:
١. نود درصد آنها عليه اتحاد و ترقي بودند؛ حركتي عليه تحكم و استبداد آنها بود.
٢. تغيير دادن وكلا كه ميدان مناقشه فرقهها بود.
٣ نجات سلطان مظلوم از سقوط بود.
٤ سد كشيدن در برابر احساسات نظاميان و تلقينات مخالف آداب ديندارانه آنها بود.
٥ به ميدان آوردن قاتل حسن فهمي بيگ بود كه دربارهاش بسيار مبالغه شد.
٦ جلوگيري از وضع نابسامان افسران هنگ و كساني كه از كار اخراج شدهاند.
٧ ممانعت از قرار گرفتن بيقيدي و بيبند و باري در شمول آزادي، و محدود كردن آزادي به حدود شرع، و اجراي قصاص و قطع يد بود كه برداشت عوام از سياست شرعي را شامل ميشد.
— 90 —
ليكن زمين باتلاق بود ... و دام گسترده و نقشه كشيده بودند. تبعيت نظامي كه امر مقدسيست فدا شد. سبب اصلي، مناقشات مغرضانه و جانبدارانه فرقهها و كشمكشهاي مملو از مبالغه و دروغ و افراط روزنامهها به جاي بلاغت بود. در مطالب هفتگانه مذكور همچنان كه اگر الوان هفتگانه چرخانده شود، فقط نور سفيد ديده خواهد شد، نور شريعت بيضا تجلي كرد و مقابل فساد سد كشيد.
من با تمام توانم ميگويم: ترقي ما صرفاً در سايه ترقي دينمان اسلام ی كه مليت ماست ی و تجلي حقايق شريعت ممكن است؛ وگرنه مصداق ضرب المثلي خواهيم شد كه ميگويد: راه رفتن خود را ترك كرد و راه رفتن ديگري را نيز ياد نگرفت. آري، ميبايست به شأن و شرف ملت مسلمان، ثواب آخرت، غيرت ملي، غيرت اسلامي، حب وطن، و حب دين حساس باشيم.
اي پاشاها، اي افسران! خواهان مجازات براي جنايتها و پاسخ براي سؤالهايم هستم. از آنجا كه اسلام، انسانيت كبري و شريعت، با فضيلتترين مدنيتست، عالم اسلام سزاوار است همان مدينه فاضله افلاطوني باشد.
سؤال اول:
اين سؤالها موجب آزادي چهل، پنجاه بيگناه محبوس گرديد.
جزاي سادهدلاني كه بر اثر فريبكاري روزنامهها(اعتراض را) مشروع دانسته و تحت تأثير جريان عام مبتني بر عرف و عادات قرار گرفتند، چيست؟
سؤال دوم: اگر انساني به صورت مار در آيد، يا يك ولي به لباس راهزنان در آيد، يا مشروطيت به شكل استبداد در آيد، جزاي متعرضان بدان چيست؟ ممكن هم هست آنها به حقيقت مار، راهزن و استبداد باشند.
سؤال سوم: آيا مستبد فقط يك شخص است؟ آيا ممكن نيست اشخاص متعدد مستبد باشند؟ به نظر من قدرت بايد در قانون منحصر باشد؛ وگرنه استبداد منقسم شده و با حزبگرايي به طور كامل شدت مييابد.
سؤال چهارم: اعدام كردن يك بيگناه خسران و خسارت است، يا عفو كردن ده جنايتكار؟
— 91 —
سؤال پنجم: آيا همچنان كه اعمال فشار موجب غلبه بر اهل فكر و انديشه و مسلك نميشود، باعث افزايش نفاق و تفرقه نيز نميگردد؟
سؤال ششم: اتحاد ملت كه معدن حيات اجتماعي ماست، به جز رفع امتياز با چه چيز ديگر ميسر ميشود؟
سؤال هفتم: اخلال مساوات و تخصيص آن به برخي افراد و اعمال كامل قانون در حق آنها در ظاهر عدالت است، اما آيا از جهتي با عدم مساوات موجب ظلم و رفتارهاي مغرضانه نميشود؟ نيز در حالي كه بيگناهي بيشتر زندانيان با تبرئه و آزادي آنها آشكار ميگردد و اصولاً هشتاد درصد آنها بيگناهند، آيا اگر اين وضعيت در ميان اكثريت حكمفرما شود، موجب پيدايش افكار مغرضانه و گرفتن انتقام نخواهد شد؟ من حرفي با دادگاه نظامي ندارم، آنهايي كه خبر و گزارش ميدهند، تأمل كنند.
سؤال هشتم: اگر حزبي امتيازي براي خود قائل شود و مدام انگشت بر حساس ترين نقطه افراد گذاشته و به زور همه را مخالف مشروطيت قلمداد كند، و اگر ديگران به استبداد معاندانهيي كه تحت اسم مشروطيت ی اسمي كه آنها بر خود گذاشتهاند ی اعتراض كنند، اشكال در چه كسي خواهد بود؟
سؤال نهم: آيا اگر باغبان در باغ را بگشايد و به هر كس اجازه ورود دهد، سپس خساراتي بر باغ او وارد شود، تقصير از چه كسيست؟
سؤال دهم: اگر آزادي انديشه و بيان داده شود و آنگاه افراد مؤاخذه شوند، آيا نقشهيي براي به آتش افكندن ملت نخواهد بود؟ اگر چنين نميبود آيا به نظر نميرسيد كه با بهانه ديگري در زمان عمل چنين شود؟
سؤال يازدهم: همه به مشروطه سوگند ميخورند. حال در صورت مخالفت با مسماي مشروطيت يا سكوت در برابر مخالفان مشروطيت، آيا لازم نيست كفاره سوگند پرداخت شود؟ آيا ملت، دروغگو نميشود؟ و آيا افكار عمومي بيگناه را دروغگو، فرتوت و فاقد تشخيص نخواهند ناميد؟
خلاصه: استبداد و تحكمي شديد به سبب وجود جهالت در حال حاضر حكمفرماست. گويا استبداد و جاسوسي تناسخ يافته است و هدف هم استرداد
— 92 —
آزادي از سلطان عبدالحميد نبوده، بلكه خواهان اين بودهاند، كه استبداد ضعيف را فراگير و شديد كنند.
نيمه سؤال: فرد ضعيف و ظريفي را تصور كنيد كه چون تحمل نيش پشه و زنبور را ندارد با تلاش و زحمت زياد سعي بر دور كردن آنها دارد، در اين ميان كسي بر ميخيزد و ميگويد: "منظور او دفع پشه و زنبور نيست، بلكه در پي تحريك شير بزرگيست، تا بر خود مسلط كند." حال شما بگوييد چنين كسي با چنين ادعايي چه كسي را ميتواند فريب دهد؟
اجازه ندارم نيمه ديگر سؤال را مطرح كنم.
اي پاشاها، اي افسران! با تمام توانم ميگويم:
بر تمام حقايقي كه در مقالاتم مطرح كرده و در روزنامهها منتشر نمودهام بينهايت مُصرّم. اگر من را از زمان گذشته، از محكمه صدر اسلام با عدالت نامه شريعت فرا بخوانند، حقايقي را كه گفته و منتشر كردهام، عيناً بيان خواهم كرد. در نهايت ممكن است بر اساس ضروريات جاري آن دوره لباس (خاصي) بر تنش كنم. اگر سيصد سال بعد در زمان آينده هم از سوي دادگاه انتقادات عُقلا با حكم جلب تاريخ، جلبم كنند باز هم اين حقايق را با اطمينان و گستردگي و در حالي كه جاهاي آسيب ديدهاش را وصله پينه و ترميم كردهام با تازگي و نشاط نشان خواهم داد. منظورم اين است كه حقيقت دگرگوني نمييابد. حقيقت حق است.
اَلْحَقُّ يَعْلُو وَ لَا يُعْلَي عَلَيهِ
حق برتر است و چيزي بر آن برتري ندارد.
ملت بيدار شده است، اگر با مغالطه و حيله هم اغفالش كنند اين وضع ادامه نخواهد يافت. عمر خيالي كه حقيقت تصور ميشود كوتاه است. فريبكاريها و مغالطهها با بيداري افكار عمومي، متلاشي شده، و حقيقت ظاهر خواهد شد ان شاء الله.
وضعيت زندان توأم با شكنجه شما: با اين كه زمان مدهش بود و مكان ترسناك و زندانيان هراسناك؛ روزنامهها دغلباز و افكار مردم مشوّش و دلها حزين و وجدانها متأثر و مأيوس؛ و مأموران در بدايت امر پرشماتت و نگهبانان
— 93 —
آزار دهنده؛ من عذاب وجدان نداشتم، لذا اوضاع مذكور برايم سرگرمي بود. تنوع مصايب برايم چون تنوع نغمات موسيقي بود.
درسي را كه سال گذشته در تيمارستان فرا گرفته بودم، در اين مدرسه به اتمام رساندم. به دليل طولاني بودن زمان مصايب، درسهاي مفصلي گرفتم. از حزن معصومانه و مظلومانه كه لذت روحاني اين دنياست، ياد گرفتم كه با ضعيف مهرباني كنم و از غدار به شدت نفرت داشته باشم. اميد واثق دارم نداي "آي" و "واي" و "آه" كه بر اثر حرارت حزن در قلوب بسياري از بيگناهان چون بخار برانگيخته ميشود، ابري پر از رحمت تشكيل خواهد داد، و پيدايش اين ابر رحمت با شكل گرفتن دولتهاي جديد در جهان اسلام آغاز شده است.
اگر تمدن زمينه مساعدي براي تجاوزهاي بيشرمانه و افتراهاي نفاق افكن و افكار ظالمانهي انتقام طلب و مغالطههاي شيطاني و لا اباليگري در ديانت است همه شاهد باشند كه من چادرهاي بدويت و تنهايي را در كوهستانهاي مرتفع ولايات شرق ی كه عرصه آزادي مطلقاند ی بر "كاخ سعادت تمدن" نامي كه براي محل اغراض مذكور به كار ميرود، ترجيح ميدهم، زيرا آزادي انديشه، حريت كلام، حسن نيت و سلامت قلبي را كه در اين مدنيت بدون "ميم" نتوانستم ببينم، در كوهستانهاي شرق آناتولي به تمام معنا حاكم است.
تا آنجا كه ميدانم اديبان باادب ميشوند. برخي روزنامههاي بيادب را ناشر اغراض ميبينم. اگر ادب چنين باشد و افكار عمومي تا اين حد در هم و بر هم باشد، شاهد باشيد كه من از چنين ادبياتي دست شستم و دخالتي در آن نيز ندارم. در كوههاي سر به فلك كشيده وطنم يعني بر فراز كوه باشيت اجرام و الواح عالم را به جاي روزنامهها مطالعه خواهم كرد.
فضاي فيض ما از عيبِ تمنّا مبرّاست
استغنا و بينيازي از زير و از بالا براي ما از دادِ ازل است
از سرمستي اميد و از دور و درازي آرزوها كنار كشيديم
چنان مجنونيم كه از وصل ليلا هم بينيازيم ...!
— 94 —
هشدار: كناره گيري من از ادعاهاي متمدنانه، شما را به فكر فرو خواهد برد. آري، من بدويت را بر چنين تمدني كه آميخته با استبداد و فسق و فجور و ذلت است ترجيح ميدهم. اين تمدن، مردم را فقير و بيبند و بار و بياخلاق ميكند، اما مدنيت حقيقي به ترقي و تكامل نوع انسان و از قوه به فعل در آمدن ماهيت نوعيهاش خدمت ميكند، لذا خواهان مدنيت بودن به معني خواهان انسانيت بودن است.
همچنين دليل علاقه و دلبستگيام به مشروطه اين است كه نخستين باب ترقي و پيشرفت آسيا و عالم اسلام در آينده، مشروطه مشروعه و آزادي در دايره شريعت است، نيز كليد طالع و بخت اسلام هم در شوراييست كه در مشروطيت است، زيرا ٣٧٠ ميليون مسلمان تاكنون زير حاكميت استبداد معنوي اجانب له ميشدهاند. اينك در حاكميت اسلامي در جهان مخصوصاً از اين پس كه در آسيا حاكم ميشود، هر فرد مسلمان مالك يك جزء حقيقي حاكميت ميشود، و تنها چاره نجات ٣٧٠ ميليون مسلمان از بند اسارت، آزاديست. بر فرض محال اگر ٢٠ ميليون نفر هم در نهادينه شدن آزادي متضرر شوند، باكي نيست بگذار فدا شوند... ٢٠ نفر از دست ميدهيم اما ٣٠٠ نفر را به دست ميآوريم.
افسوس و صد افسوس! عناصر و قوميتهايي كه در ميان ما هست، چون هوا مختلطاند و چون آب ممزوج نشدهاند. إن شاء الله با الكتريسيته حقايق اسلامي ممزوج ميشوند و با حرارت نور معارف اسلامي قدرت توليد ميشود و مزاج معتدل عدالت پديد ميآيد.
زنده باد مشروطه مشروعه و سلامت باد آزادي روشنگر كه از تربيت شريعت حقيقي درس كامل أخذ ميكند.
غريب الزمان استبداد
بديع الزمان مشروطه
و بدعت الزمان فعلي
سعيد نورسي
— 95 —
(بديع الزمان) پس از اين، مدت زيادي در استانبول نميماند. به قصد شهر وان استانبول را ترك ميكند، از راه باتوم شهري در گرجستان.م. در مسير شهر وان سري به تفليس ميزند. در آنجا بالاي كوه شيخ صنعان ميرود و با دقت به اطراف نگاه ميكند، در اين حال پليس روسي نزديك ميشود و از او ميپرسد:
به چه دليل چنين با دقت نگاه ميكني؟
بديع الزمان ميگويد:
در حال طراحي مدرسهام هستم.
مأمور پليس ميگويد:
كجايي هستي؟
بديع الزمان:
اهل بيتليسام.
پليس روس:
اما اينجا تفليس است!
بديع الزمان:
بتليس و تفليس برادر هماند.
پليس روس:
يعني چه؟
بديع الزمان:
در آسيا، در عالم اسلام سه نور در پي هم ظاهر ميشوند، اما در ميان شما سه تاريكي و ظلمت در پي هم پديد خواهد آمد. اين پرده مستبدانه پاره خواهد شد، و به كناري كشيده ميشود و من نيز ميآيم و مدرسهام را در اينجا بنا ميكنم.
پليس روس:
هيهات! در تعجبم از اميدي كه داري!
بديع الزمان:
— 96 —
من هم از عقل تو در تعجبم! آيا احتمال ميدهي اين زمستان همچنان ادامه يابد؟ هر زمستان، بهاري و هر شب، نهاري دارد.
پليس روس:
جهان اسلام تكه تكه شده است!
بديع الزمان:
براي تحصيل رفتهاند، مثلاً هند، يكي از فرزندان مستعد اسلام است كه در دبيرستان انگليس مشغول است، مصر از مخدومان باهوش عالم اسلام است، اما در دانشكده علوم سياسي انگليس درس ميخواند؛ قفقاز و تركستان دو فرزند دلاور اسلاماند و در دانشكده جنگ روسيه تعليم ميبينند، الي آخر ...
اين فرزندان اصيل زاده بعد از گرفتن مدركشان، هر يك در رأس قارهيي قرار ميگيرند و پرچم پدر عادل و باشكوهشان يعني اسلام را در آفاق كمالات به اهتزاز در ميآورند و در برابر نظر تقدير ازلي و به عناد فلك، سرّ حكمت ازلي را كه نزد انسان است اعلام خواهند كرد.
پس از رسيدن به شهر وان، به ميان عشاير رفت و با درسهاي اجتماعي، مدني و علمي براي ارشاد آنها تلاش كرد، در اين خصوص كتابي به نام "مناظرات" كه به شكل سؤال و جواب است منتشر نموده است.
محاوره بديع الزمان از يك طرف با اهل سياست و از طرف ديگر با مردم و عشاير، بيترديد كاملاً سؤال برانگيز است. عزم و غايت اين شخصيت يگانه در همه اين احوال انتشار نور اسلام و حقايق قرآن در جهان است و مشاهده ميشود، كه خود او نيز در طول زندگي نقش يك مبلغ قرآن را ايفا نموده است.
— 97 —
چند نمونه از گفتگوهاي بديع الزمان با عشاير شرق (آناتولي)
سؤال: (آيا درست است بگوييم) هر كاري رواست مگر اينكه براي دين ضرر داشته باشد؟
پاسخ: اسلام چون خورشيد است، با فوت كردن خاموش نميشود، چون روز است، با بستن چشم، شب نميشود. كسي كه چشم خويش را ببندد شب را فقط براي خود ايجاد ميكند. وانگهي آيا درست است با اعتماد به رييسي شكست خورده و بيچاره يا كارمنداني چاپلوس يا بعضي از افسران بيمنطق، امر حمايت از دين به آنها واگذار شود؟ يا اينكه بهتر است كار حمايت از دين به آن عمود نوراني و سيف الماسين سپرده شود كه در وراي افكار عامه ملت، معدن احساسات اسلاميست و در قلب هر كس به صورت شفقت ايماني تبلور مييابد، و مجموعهيي از لمعات انوار الهي ميباشد و از امتزاج شرارههاي درخشان حميت اسلامي حاصل ميگردد؟ شما قضاوت كنيد!
آري، اين عمود نوراني امر حمايت از دين را بالاي سر شهامتش، بر چشم مراقبتش و بر دوش حمايتش خواهد گذارد. شما مشاهده ميكنيد كه لمعات متفرقه شروع به نورافشاني كرده و بهتدريج با انجذاب، امتزاج خواهد كرد. در فن حكمت به اثبات رسيده است، كه حس ديني بهويژه سخن دين حق فطري، نافذتر، حكمش عاليتر و تأثيرش بيشتر است.
آري، آري ... پشه اگر وِز وِز نكند و زنبور عسل اگر سر و صدايي نداشته باشد شما شوق و ذوقتان را از دست ندهيد و تأسف نخوريد، زيرا موسيقي الهي كه كائنات را با نغماتش به رقص ميآورد و اسرار حقايق را بر ميافرازد، هيچگاه متوقف نميشود و همواره در غوغاست. سلطان ازل كه شاه شاهان است، با موسيقي الهياش كه قرآن ناميده ميشود، سرتاسر عالم را پُر كرده و اصوات شديدي را كه در آسمان ايجاد ميكند در قلب و زبان و دِماغ علما و مشايخ و خطبا ی كه صدفي كهف مثالاند ی متبلور ساخته و پژواك صدايش از زبان آنان به
— 98 —
گوش ميرسد و بعد از سير و سيلان، به صورت اصوات گوناگون موجب بر افراشته بودن عالم ميگردد؛ با تجسم و انطباع همين صداست كه تمام كتابهاي اسلامي را در حكم تاري از قانون و طنبور در ميآورد و هر تار به نوعي او را نشانگر است؛ كسي كه نتواند به اين صداي روحاني و آسماني گوش فرا دهد و نتواند آن را با گوش دل بشنود چگونه خواهد توانست سر و صداي اميري را كه نسبت به آن صدا چون وز وز پشهييست و يا سخن كارگزاران حكومتي را كه در مقايسه با آن صدا (ي الهي) به سر و صداي مگسهاي سياه ميماند، بشنود؟
سؤال: آزادي را براي ما بسيار بد تفسير كردهاند. به ما گفتهاند انسان آزاد است مرتكب هر كار رذل و پستي بشود، به شرط آنكه براي ديگران ضرري نداشته باشد؛ گفتهاند نميتوان مزاحم چنين كسي شد، آيا اين درست است؟
پاسخ: اين قبيل افراد، بيبند و باري و پستيهاي خود را به زبان ميآورند نه آزادي را؛ آنها چون كودكان كه بهانه ميگيرند، در حال هذيان گفتناند، زيرا آزادي نازنين ميبايست متأدب و متزين به آداب شريعت شود؛ وگرنه آزادي در بيبند و باري و پستي كه آزادي نيست، حيوانيت است، استبداد شيطان است، اسير نفس اماره شدن است. حريت و آزادي عام، نتيجه آزاديهاي جزيي افراد است. شأن آزادي اين است كه نه به خودت ضرر برساني و نه به ديگران.
اما اي كوچ نشينان! آن چه نزد شماست، نيمي از آزاديست، نيم ديگر آن آسيب نرساندن به آزادي ديگران است. نيز آزادي آلوده به قوت لايموت و ترس و وحشت، در همسايگان كوهستاني شما يعني حيوانات هم وجود دارد. اين حيوانات بيچاره و وحشي واقعاً اگر لذت و آرامشي داشته باشند همان آزاديشان است، ليكن حريتِ شايستهي گوهر انساني و معشوقه روح و چون خورشيد درخشان، آن حريتيست كه ساكن كاخ سعادت تمدن و مدنيت است، حريتي كه متزيّن به تربيت اسلامي و فضيلت و معرفت است.
سؤال: آزادي چگونه از ويژگيهاي ايمان بهشمار ميرود؟
پاسخ: كسي كه با رابطه ايمان خادم سلطان كائنات است، دست از عزت و شهامت ايماني خود بر نميدارد و ذلت و تحقير و استبداد و تحكم ديگران را
— 99 —
نميپذيرد و شفقت ايماني او نيز اين اجازه را به وي نميدهد، كه به آزادي و حقوق ديگران تجاوز كند. آري، خادم درستكار يك پادشاه، ذلت تحكم يك چوپان را نميپذيرد. او همچنين مرتبه خود را آن قدر پايين نميآورد، كه بر بيچاره ديگري تحكم كند. پس در مييابيم كه هر قدر ايمان كاملتر باشد، درخشندگي آزادي هم به همان نسبت بيشتر ميشود، نمونهاش زمان صدر اسلام است ...
سؤال: در برابر يك شخصيت بزرگ، يك ولي، يك شيخ يا يك عالم بزرگ چگونه ميتوانيم آزاد باشيم؟ آنها مزايايي دارند كه تحكم كردن بر ما حقشان است، ما اسير فضايل آنهاييم.
پاسخ: شأن ولايت و بزرگي و شيخي، تواضع و نديدن خود است نه تكبر و خودبيني و تحكم. در واقع فرد متكبر، كودكيست، كه اداي شيخ بودن را در ميآورد، شما هم نبايد چنين كساني را بزرگ بپنداريد.
سؤال: هيهات! به افعيهايي كه دهان گشودهاند، تا دولتمان را تكه تكه، زندگاني پيرامون ما را زهرآلود و آرمان متعالي را كه موجب تسلي و آرامشمان بود، به يأس و نااميدي تبديل كنند، چه بايد بگوييم؟
پاسخ: نهراسيد؛ مدنيت و فضيلت و آزادي در عالم انسانيت در حال غلبه يافتن است، لذا كفه ديگر ترازو بهتدريج سبك ميشود. فرض محال ی خدا نياورد چنان روزي را ی اگر ما را مُثله كرده بُكُشند، مطمئن باشيد اگر بيست نفر باشيم و بميريم، سيصد نفر زنده خواهيم شد. غبار رذايل و اختلافات را از سر و رويمان زدوده، چون روشنفكراني حقيقي و متحد، پيشقراول كاروان بني بشر خواهيم شد. ما از مرگي كه نتيجهاش قويترين و باقيترين حيات است نميترسيم. ما اگر هم بميريم، اسلام سالم خواهد ماند، سلامت باد اين ملت مقدس اسلامي ...!
سؤال: چگونه با غير مسلمانان مساوي خواهيم بود؟
پاسخ: مساوات نيز در شرف و فضيلت نيست، در حقوق است. در حقوق هم، شاه و گدا مساوياند. شريعتي كه ميگويد دانسته بر موري پا مگذاريد، و شما را از عذاب اين كار بر حذر ميدارد، چگونه ممكن است حقوق انسانها را اهمال كند؟
— 100 —
كلّا (و حاشا) ما از دين (آنطور كه بايد و شايد) پيروي نكرديم. آري، گمان ميكنم (توجه به) محاكمه امام علي(رض) و يك يهودي؛ همچنين حضور صلاح الدين ايوبي ی كه مدار فخر شماست ی با يك مسيحي بيچاره در دادگاه، خطاي شما را تصحيح كند.
سعيد قديم در حالي كه با اميدي وافر و آرامشي كامل كه از ويژگيهاي درخشان نور است، سياست را چون وسيلهيي در راه اسلام به كار ميگرفت و با جديت در راه آزادي تلاش مينمود، با حس قبل الوقوع ديگري از معناي حديث شريفي دريافته بود كه استبدادي مطلق، مخالف دين و وحشتناك حاكم خواهد شد؛ او اين مطلب را پنجاه سال پيش خبر داده بود. سعيد احساس كرده بود، استبداد مطلق مذكور، خبرهاي تسكين دهندهاش را مدت ٢٥ سال عملاً تكذيب خواهد كرد، لذا از ٣٠ سال پيش با گفتن اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ دست از سياست شسته و سعيد جديد شده بود.
زيرا مشروطه، حاكميت ملت است، و حكومت خدمتگزار. مشروطه اگر درست باشد فرماندار و استاندار رييس نيستند، خدمتكاران اجير شده "ملت" هستند. غير مسلمان نميتواند رييس شود، اما ميتواند خدمتكار شود. فرض كنيد كارمند بودن، نوعي رياست و سروريست؛ وقتي سه هزار نفر از غير مسلمانان را در رياست و سروري خود شريك كرديم، راه براي رياست سيصد هزار نفر از مسلمانان در اطراف عالم باز ميشود. كسي كه "يك" را از دست ميدهد و در عوض "هزار" را بهدست ميآورد، ضرر نكرده است.
پاسخي درباره حادثه ٣١ مارس
من در حادثه ٣١ مارس وضعيتي را شبيه به همين كه گفتم ديدم؛ چرا كه فدائيانِ با غيرت و مشروطه خواه اسلام، نعمت مشروطه را كه معادل مقام گوهر حيات ميدانستند بر شريعت تطبيق مينمودند؛ حكومتيان را در نماز عدالت بهسوي قبله هدايت ميكردند و ميكوشيدند نام مقدس شريعت را با قدرت مشروطه به اعتلا رسانده، مشروطه را نيز با قدرت شريعت ماندگار نمايند، و براي اين كه القا كنند همه زشتيهاي گذشته به دليل مخالفت با شريعت بوده است، در صدد برخي تلقينات و عمل به مسايل فرعي بر آمدند، سپس آنان كه تفاوت دست چپ و راستشان را نميدانستند، با اين گمان كه شريعت همنواي استبداد است
— 101 —
(حاشا) هم چون طوطيان به تقليد پرداخته، گفتند: "ما خواهان شريعتايم" به اين ترتيب هدف اصلي فراموش شد. در واقع نقشههايي كشيده شده بود. در آن زمان برخي از حريفان كه به دروغ ماسك غيرت و حميت بر چهره زده بودند، به آن نام مقدس تعدي كردند، و اين نقطه سياه و عبرت آموزيست!...
دقت و توجه كن! عالي همتان در آن حادثه سكوت نمودند، و جرايد مغرض صداي آزادي حقيقي را خاموش كردند، مشروطه به چند نفر كه شمارشان اندك بود منحصر شد، فداكاران را هم پراكنده كردند.
در حقيقت به نظر من كسي كه از نسل مسلمانان است، حتي اگر عقل و انديشهاش از اسلام فاصله بگيرد، فطرت و وجدانش هرگز از اسلام جدا نخواهد شد. ابلهترين و نادانترين فرد نيز با تمام هستي خود طرفدار اسلام است ی كه محكمترين نقطه اتكاي ماست ی مخصوصاً آنان كه از سياست باخبرند ...
هيچ (اثر) تاريخي هم از زمان صدر اسلام تا كنون نشان نداده است، كه فرد مسلماني در محكمه عقل خويش دين ديگري را بر اسلام ترجيح داده، و با دليل، دين ديگري را پذيرفته باشد. البته هستند كساني كه از دايره دين خارج ميشوند، اين مسألهي ديگريست. چنين كاري اگر بر اساس تقليد صورت بگيرد، اهميتي نخواهد داشت.
اين در حاليست كه صاحبان اديان ديگر گروه گروه بر اساس بررسيهاي عقلي و براهين قطعي وارد دايره اسلام شده و ميشوند.
ما اگر اسلام راستين، درستيِ شايسته اسلام و تداوم بر آن را نشان دهيم، از اين پس نيز گروههاي فراواني اسلام را خواهند پذيرفت.
تاريخ به ما تعليم ميدهد كه تمدن اهل اسلام به نسبت و ميزان تبعيت آنها از حقيقت اسلام بوده است. تمدن ديگران نيز با دينشان نسبت معكوس دارد. نيز حقيقت به ما ميآموزد كه انسان بيدار و هشيار نميتواند بيدين باشد، مخصوصاً كسي كه بيدار شده، طعم انسانيت را چشيده و نامزد آينده و ابديت شده باشد، بدون دين قادر به زندگي نخواهد بود، زيرا انساني كه بيدار شده است؛ در صورتي كه نتواند نقطه ياريگرش در نشو و نماي آمال و آرزوهاي نامحدود، و نقطه اتكايش در برابر تهاجم كائنات، يعني حقيقت و دين حق را بيابد، قادر به ادامه حيات
— 102 —
نخواهد بود. براساس همين راز است كه در وجود همه انسانها اشتياق به جستجوي دين حق سر بر آورده است. علايم روشني وجود دارد كه دين فطري نوع بشر در آينده اسلام خواهد بود.
اي بيانصافان! حقيقت اسلام را ی كه سراسر جهان را در بر خواهد گرفت ی متحد خواهد كرد، تغذيه خواهد كرد، و روشنايي خواهد بخشيد، چگونه تنگ و تار يافتيد و آن را در فقرا و بعضي از روحانيون متعصب منحصر دانستيد و خواهان بيرون راندن نيمي از مسلمانان شدهايد! نيز قصر نوراني اسلام را كه جامعِ تمام كمالات است و مواد فراگيرش قادر به تطميع تمام حواس نوع بشر ميباشد، به چه جرأتي چون سياه چادري ماتم زده تخيل ميكنيد كه خاص فقرا و بدويان و مرتجعان است! آري، هر كس تابع مشاهدات آيينهاش است، و لذا آيينه سياه و فريبنده شما چنين تصويري به شما نشان ميدهد.
سؤال: زياده روي ميكني، خيال را حقيقت ميپنداري، ما را نيز به اتهام جهل و ناداني تحقير ميكني، آخر الزمان است؛ هر چه پيش ميرويم اوضاع بدتر ميشود...
پاسخ: چرا دنيا براي ديگران محل ترقي و پيشرفت باشد اما به ما كه ميرسد محل عقب ماندگي و پس رفت باشد؟ من با شما صحبت نميكنم؛ روي به آن سو بر ميگردانم، ميخواهم با آيندگان سخن بگويم.
اي سعيدها، حمزهها، عمرها، عثمانها، طاهرها، يوسفها و احمدها و ديگراني كه بعد از سيصد سال در پس زمانهيي پيشرفته پنهان شده و سخنان نور را در سكوت ميشنويد و با نظر پنهان غيبي ما را ميبينيد! خطابم به شماست، سرتان را بلند كنيد و بگوييد:
صَدَقْتَ
گفتن اين كلام بدهي شما باشد. بگذار هم عصرانم به سخنان من اعتنايي نكنند. از آن سوي درههاي گذشته كه تاريخ خوانده ميشود، با بيسيم و تلگرافهايي كه ما را به آينده متعالي شما وصل ميكند، با شما سخن ميگويم. چه كنم، عجله كردم، در زمستان آمدم، و شما در بهار جنت آسا خواهيد آمد. بذرهاي نور كه امروز كاشته ميشود، فردا در زمين
— 103 —
شما خواهد شكفت. ما به عنوان اجرت خدمتمان از شما انتظار داريم هر گاه قصد ورود به زمان گذشته را داشتيد به گورمان سري بزنيد. چند هديه از هداياي بهاريتان را بر بالاي قلعه كه سنگ مزار مدرسهام
منظور قلعه شهر وان است، كه در حكم سنگ مزار "مدرسه خور خور" ميباشد؛ مدرسهيي كه نمونه مدرسة الزهرا در شهر وان بود و از بين رفت.
است، و استخوانهايمان را در خود جاي داده، و حاجب خاك خور خور ميباشد، نصب كنيد. حاجب را خبردار خواهيم كرد؛ ما را بخواند؛ از مزارمان صداي هَنيئاً لَكُمْ خواهيد شنيد.
بگذار بچههايي كه با ما از پستان اين زمانه شير ميمكند و چشمانشان متوجه زمان گذشته است و تصورات آنها چون خودشان از حقيقت عاري و جدا افتاده است، حقايق اين كتاب با حس قبل الوقوع تأليف كليات رساله نور را در آينده خبر ميدهد. را متوهمانه خيال بپندارند. من ميدانم كه مسايل اين كتاب در ميان شما به عنوان حقيقت، تحقق خواهد يافت.
اي مخاطبان! من بسيار فرياد ميكشم؛ چرا كه بر فراز مناره قرن سيزدهم ايستاده و آنان را كه در ظاهر متمدناند و در دين لاقيد و در انديشه، در درههاي عميق گذشته ماندهاند، به مسجد فرا ميخوانم.
اينك اي درماندگان دو پايي كه به گوري متحرك ميمانيد و اسلام را كه در حكم روح دو جهان است رها كردهايد! بر دروازه نسل آتي نايستيد، گور در انتظار شماست؛ كنار برويد! تا نسل جديد كه موجب ميشود حقيقت اسلام به حق در عالم، موج ايجاد نمايد، بيايد ...!
سؤال: آيا گذشتگان بهتر از ما بودهاند يا نه مانند ما بودهاند؟ آيا آيندگان بدتر از ما خواهند بود؟
پاسخ: اي تركها و اي كردها! اگر ميتينگي راه اندازم و اجداد هزار سال پيش شما و فرزندان دو قرن بعدتان را به مجلس عصر حاضر ی كه عرصه شلوغي است ی دعوت كنم... آيا اجدادتان كه در سمت راست صف كشيدهاند، نخواهند گفت:
«اي فرزندان ناخلف ميراث خوار! آيا شماييد نتيجه زندگي ما؟ هيهات! ما را به صورت قياسي عقيم در آورديد؛ ما را ابتر كرديد!» نيز آيا آن دسته از فرزندانتان كه در صف چپاند، و از شهر آينده ميآيند، با تصديق اجدادتان كه در سمت
— 104 —
راستاند، نخواهند گفت كه "اي پدران تنبل! آيا شماييد صغرا و كبراي زندگاني ما؟ شماييد واسطه ارتباط ما با نياكان پر افتخارمان؟ هيهات! عجب قياس مغالطه انگيز، دور از حقيقت و مشوشي شدهايد!
اي كوچ نشينان بدوي! (و اي كساني كه كوركورانه از انقلاب حمايت ميكنيد!) بعداً اضافه شده است.
در چشم انداز خيال خيال هم نوعي سينماست. ديديد، كه در اين ميتينگ بزرگ دو طرف ( نسل گذشته و نسل آينده) نيز به شما اعتراض كردند."
بخشي از پاسخها
پس ميگويم: شما حقيقتاً از استعداد شجاعتي خارق العاده برخوردار هستيد، زيرا كساني كه براي امور ناچيزي چون منفعت، يا حيثيتي جزيي، يا شرفي اعتباري يا براي شنيدن اين كه بگويند فلان كس فرد دليريست، زندگاني خود را فدا ميكنند، يا خود را براي بزرگ جلوه دادن اربابشان فدا ميكنند، اگر بيدار شوند، در راه مليت اسلام مليت ما يكپارچه است، روحش اسلام و عقلش قرآن و ايمان است. كه ارزش خزائن را دارد، مليت اسلامي ی كه اخوت و تعاون معنوي ٣٠٠ ميليون مسلمان را تأمين ميكند ی هزار روح هم داشته باشند فدا ميكنند، و به زندگي با ديده حقارت مينگرند؛ اين طور نيست؟ البته كسي كه زندگي خود را به ده پول سياه ميفروشد، طبيعيست كه در برابر ده ليره، اين كار را با هزاران شوق و ذوق انجام دهد.
متأسفانه همچنان كه همهي امور با ارزشمان به دست غير مسلمانان افتاد، خلق و خوي نيكمان نيز توسط آنان به سرقت رفت. گويا بخشي از اخلاق عالي اجتماعي از اين كه در ميان ما امكان رواج نيافتند، دلتنگ شده و نزد آنها رفتهاند. بخشي از رذايل آنها را نيز چون در ميان خودشان آن چنان كه بايد گسترش نيافته است، وارد بازار جهالت ما كردند.
— 105 —
مگر با شگفتي فراوان نميبينيد كه غير مسلمانان كلمه درخشان و خصلت زيبايِ "اگر من بميرم چه باك؛ دولتم، ملتم و دوستانم سلامتاند" اصليترين پايه پيشرفتهاي امروز و مقتضاي دين حق را ربودهاند؟ يكي از فدائيان آنها ميگويد: "من اگر بميرم باكي نيست، كافيست ملتم به سلامت باشد؛ زيرا در ميانشان حياتي معنوي خواهم داشت." و اين در حاليست كه سخن "من وقتي نباشم چه فرقي ميكند، دنيا در چه وضعي باشد، بگذار غرق آشوب و توفان شود..." كه اساس بدبختي و خودبينيست، يا اين سخن نادانان و كساني كه نگاهشان تك بُعديست:
وَ اِنْ مُتُّ عَطْشاً فَلاَ نَزَلَ الْقَطْرُ
(اگر من بر اثر تشنگي جان دهم، بگذار قطرهيي باران نبارد.) دست همتمان را گرفته و راهبري ميكند. نيكوترين خصلت ی كه مقتضاي دينمان است چنين است ی ما بايد با روح و جان و وجدان و فكر، و با تمام توانمان بگوييم: "اگر بميريم اسلاميت كه ملت ماست زنده است و تا ابد باقيست؛ ملتم به سلامت؛ ثواب اخروي مرا بسنده است؛ حيات معنوي من كه مندرج در حيات ملتم است موجب زنده بودنم ميشود و در عالم بالا از آن لذت خواهم برد." بايد بگوييم:
وَ الْمَوْتُ يَوْمُ نَوْرُوزِنَا
(روزي كه ميميريم، نوروز ماست.)" و نور، و رهبران نوراني (راه) غيرت و حميت را راهبر خود قرار دهيم.
س: پيش از هر چيز، چه چيزي براي ما لازم است؟
ج: درستي.
س: ديگر؟
ج: دروغ نگفتن.
س: بعد؟
ج: صدق، صداقت، اخلاص، ثبات، تساند.
س: چرا؟
ج: ماهيت كفر، دروغ، و ماهيت ايمان صدق است. آيا اين برهان كافي نيست، كه بقاي حياتمان در گرو تداوم ايمان و صدق و همبستگيست؟
س: ابتدا رؤساي ما بايد اصلاح شوند؟ ...
— 106 —
ج: آري، رؤسا همچنان كه پولهايتان را در جيبهايشان ريخته، و محبوس كردهاند، عقلهايتان را هم گرفته يا در مغزتان حبس كردهاند، پس با عقول شما كه نزد آنان است سخن ميگويم:
ايها الرّئوس و الرؤساء! از سستي متوكلانه حذر كنيد! كار را به يكديگر حواله مكنيد! با اموال و عقولمان كه نزد شماست، به ما خدمت كنيد؛ چرا كه با به كار گرفتن اين مساكين، دستمزدتان را گرفته ايد.
فَعَلَيْكُمْ بِالتَّدَارُكِ لِمَا ضَيَّعْتُمْ فِي الصَّيْفِ...
(به تأمين و تدارك آن چه بپردازيد كه در تابستان از دست داديد.)
اينك زمان خدمت است.
خلاصه: اسلام بيدار شد و ميشود. آري، حتي عشاير پاكستان و عربستان هم با كسب استقلال و حاكميت خود سخن سعيد قديم در اين درس را كه ٤٥ سال پيش بيان شده، تأييد ميكنند و خواهند كرد ... مسلمانان حقيقت بديها را ميفهمند؛ همچنان كه حقيقت خوبيها را در مييابند. آري، همين سرّ است كه موجب شد عشاير اين درهها توبه كنند. تماميت اسلام به تدريج در حال دريافت و كسب اين استعداد است، ليكن به دليل بدوي بودن و اين كه فطرت اصلي شما كاملاً از بين نرفته است، به مليت قدسي اسلام نزديكتر هستيد.
در مسافرت و سياحت، آنان كه مرا نميشناختند، با نگاه به لباسهايم گمان ميكردند بازرگانم، لذا ميگفتند:
س: بازرگان هستي؟
ج: بله هم بازرگانم، هم كيمياگر.
س: چگونه؟
ج: دو ماده هست، آنها را تركيب ميكنم، از يكي پادزهر شفا دهنده و از ديگري چراغي روشني بخش بهدست ميآيد.
س: اين چيزها در كجا يافت ميشود؟
— 107 —
ج: در بازار مدنيت و فضيلت، در صندوقي كه روي دو پا راه ميرود و بر پيشانياش نوشته شده: انسان؛ در جعبهيي كه بر آن نوشته شده: قلب، كه يا سياه است، يا چون برليان، درخشان.
س: نامشان چيست؟
ج: ايمان، محبت، صداقت، حميت.
جريده متحرك، ابو لاشيء، ابن الزمان،
اخ العجايب، ابن عمّ الغرايب،
سعيد نورسي
آنگاه از شهر وان به شام ميرود، و با الحاح و اصرار علماي شام در مسجد اموي براي جماعت بزرگي قريب به ١٠ هزار نفر كه در بينشان حدود صد نفر عالم نيز بوده است خطبه ايراد ميكند. از اين خطبه استقبال و بسيار تقدير و تحسين ميكنند. خطبه مذكور سرانجام تحت عنوان "خطبه شاميّه" منتشر ميشود.
خطبه شاميه، براي همه مسلمانان و حتي تمام انسانها خطبه و درسي بسيار با ارزش است؛ او در اين خطبه بيماريهاي مادي و معنوي موجود در عالم اسلام را بر ميشمرد؛ دلايل اسارت و فلاكت مسلمانان را ميگويد و براي آن، راه نجات و رهايي را نشان ميدهد و آنگاه، با دلايل عقلي اثبات ميكند و بشارت ميدهد كه اسلام در آينده، بر روي زمين عاليترين پيشرفتهاي مادي و معنوي را خواهد داشت، تمدن اسلامي در كمال شكوه ظهور مييابد و روي زمين را از همه پليديها پاك خواهد كرد.
در بخشهاي آغازين خطبه شاميه ميگويد:
"من در مدرسه حيات اجتماعي بشر در اين زمان و زمين درس آموختم و دانستم، كه آن چه موجب پرواز اجانب و اروپاييان به آينده و توقف مادي ما در قرون وسطي، است شش بيماريست كه عبارتند از:
١. به وجود آمدن يأس و نا اميدي در ما.
٢. از بين رفتن صدق و راستي در حيات اجتماعي سياسي.
— 108 —
٣. علاقه به عداوت و دشمني.
٤. جهل به ارتباطات نوراني كه اهل ايمان را به يك ديگر پيوند ميدهد.
٥. استبداد كه هم چون انواع بيماريهاي واگيردار انتشار مييابد.
٦. انحصار همت و تلاش در منافع شخصي.
علاج اين شش بيماري وحشتناك را نيز در داروخانهي قرآني كه در حيات اجتماعي ما حكم دانشكده پزشكي را دارد آموختهام و آن را با شش كلمه بيان ميدارم، و اينها را اساس معالجه ميدانم:
كلمه نخست: «الامل» ؛ يعني شديداً اميدوار بودن به رحمت الهي.
آري، بنابر درسي كه من به حساب خود آموختم ميگويم:
اي جماعت اسلام! بشارت ميدهم كه امروز نشانههاي فجر صادق سعادت دنيوي عالم اسلام، به ويژه سعادت عثمانيان و مخصوصاً سعادت اعراب ی كه پيشرفت عالم وابسته به بيداري آنان است ی در حال ظاهر شدن است و به طلوع خورشيد سعادت نيز چيزي نمانده است. من به رغم يأس و نااميدي موجود، با قاطعيت خطاب به جهانيان
سعيد قديم با حس قبل الوقوع در سال ١٣٧١ هی.ق خبر ميدهد كه عالم اسلام و در رأس آن دولتهاي عربي از اسارت و استبداد نجات يافته، و دولتهاي اسلامي تشكيل خواهند داد. او اين مطلب را ٤٥ سال پيش از تحققاش بيان ميدارد. سعيد نورسي به دو جنگ جهاني و استبدادي كه سي چهل سال طول كشيد فكر نكرده بود؛ طوري بشارت ميدهد كه گويي در ١٣٢٧هی.ق محقق خواهد شد؛ و دليل تأخير آن را در نظر نداشته است.
ميگويم:
آينده، فقط و فقط از آنِ اسلام است و حاكم، حقايق قرآني و ايماني خواهد بود. من براي اين ادعا از براهين فراواني درس گرفتهام. اينك يك و نيم برهان مقدماتي از آن براهين را به شرح زير بيان ميكنم:
حقايق اسلام براي پيشرفتهاي مادي و معنوي مساعد بوده و داراي استعدادي كاملاند.
جهت اول: پيشرفت معنويست؛ و بدانيد تاريخ ی كه وقايع حقيقي را ثبت ميكند ی درستترين شاهد حقيقت است. تاريخ به ما نشان ميدهد، فرمانده كل ژاپن، كشوري كه حتي روسها را شكست داد، در حقانيت اسلام چنين گواهي
— 109 —
داده است: "تاريخ نشان ميدهد كه مسلمانان به نسبت قدرت حقيقت اسلام و ميزان حركت متناسب با آن، تمدن تشكيل داده و پيشرفت كردهاند؛ و باز هم تاريخ نشان ميدهد كه اهل اسلام به ميزان ضعيف شدن در درك حقيقت اسلام پس رفت داشته، دچار وحشت و سقوط گشته و در هرج و مرج دچار بلايا و شكستها شدهاند." ولي اديان ديگر بر عكس بودهاند.............
ما اگر كمالات اخلاق اسلامي و حقايق ايماني را در افعالمان ظاهر كنيم، پيروان اديان ديگر بيترديد گروه گروه اسلام را خواهند پذيرفت، حتي برخي قارهها و دولتهاي روي زمين نيز به جرگه اسلام وارد خواهند شد...
اي برادراني كه چون حاضران در مسجد اموي در جمع كبير عالم اسلام هستيد! شما هم عبرت بگيريد. از حوادث دهشتناك اين چهل و پنج سال عبرت بگيريد. عقلتان را به كار اندازيد، اي انديشمندان و خردمندان و اي كساني كه خود را روشنفكر ميدانيد!
خلاصه كلام: ما مسلمانان شاگرد قرآن، تابع برهانيم. ما با عقل و فكر و قلب خويش وارد حقايق ايماني ميشويم، همچون برخي افراد اديان ديگر براي تقليد از رهبانان، برهان را رها نميكنيم. اين است كه در آينده كه عقل و علم و فن حكم ميكند، قرآن كه به براهين عقلي استناد دارد و تمام احكامش را با عقل و خرد اثبات ميكند، حاكم خواهد بود.
حجابهايي كه مانع ظهور خورشيد اسلام و روشن نمودن (انديشه) بشر ميباشند به تدريج كنار ميروند. موانع در حال كنار رفتناند. نشانههاي اين فجر چهل و پنج سال پيش ديده شد. فجر صادق در سال ١٣٧١ هی..ق شروع شد يا شروع ميشود. اين فجر اگر فجر كاذب هم باشد، سي چهل سال بعد فجر صادق پديدار خواهد شد.
هشت مانع دهشتناك زير از استيلاي كامل حقيقت اسلام در گذشته جلوگيري ميكردهاند:
— 110 —
موانع اول، دوم و سوم: جهل اجانب، توحششان در آن زمان و تعصب آنها نسبت به دينشان است. اين سه مانع با معرفت و محاسن مدنيت در هم شكست و نابودي آنها شروع شده است.
موانع چهارم و پنجم: رياست و تحكم كشيشها و رؤساي روحاني، و تبعيت كوركورانه اجانب از آنان است. اين دو مانع نيز با ظهور انديشه آزادي خواهي و ميل به جستجوي حقيقت در نوع بشر، شروع به زوال ميكند.
موانع ششم و هفتم: سوء اخلاق ناشي از استبداد و مخالفت با شريعت در ميان ما مانع بوده است. امروزه از بين رفتن قوت استبداد فردي در يك شخص، نشان از زوال استبداد دهشتناك گروهي يا كميتهيي در سي چهل سال آينده دارد؛ نيز با بروز شديد حميت و غيرت اسلامي و آشكار شدن نتايج زشت سوء اخلاق، دو مانع مذكور نيز زوال مييابد؛ اين روند آغاز شده و إن شاء الله زوال كامل خواهد يافت.
مانع هشتم: توهم مخالفت و معارضهي بعضي از مسايل مثبت فنون جديد با معاني ظاهري حقايق اسلامي، تا حدي در گذشته مانع حاكميت اسلام بوده است. براي نمونه اهل فن و فلسفه به دليل ندانستن حقيقت، دو فرشته روحاني به نامهاي "ثور" و "حوت" را كه به امر الهي وظيفه نظارت در كره زمين را دارند، ماهي و گاوي جسماني و هولناك پنداشته و به مخالفت با اسلام برخاستهاند. صدها نمونه مشابه مثال مذكور وجود دارد كه معاندترين فيلسوف بعد از دريافتن حقيقت مجبور به تسليم ميشود. "حتي رساله نور در "معجزات قرآنيه" نشان داده است، كه در هر يك از آياتي كه علم معترض آن است، لمعه اعجازيه قرآنيهيي وجود دارد؛ همچنين حقايق عالي موجود در آن دسته از جملات و كلمات قرآن را كه دست اهل دانش بدانها نميرسد و گمان كردهاند مدار نقد و اعتراض ميباشد، آشكار نموده و به اين ترتيب معاندترين فيلسوف را نيز مجبور به تسليم كرده است. اين مطالب موجود است، علاقمندان ميتوانند مراجعه كنند و ببينند كه مانع مذكور پس از سخني كه چهل و پنج سال پيش بيان گرديد، چگونه در هم شكست."
— 111 —
آري، برخي از پژوهشگران مسلمان در اين زمينه تأليفاتي دارند و نشانههايي دال بر نابود شدن مانع وحشتناك هشتم مشاهده ميشود.
آري، اين اتفاق اگر امروز هم نيفتد، سي چهل سال بعد محاسن مدنيت و معرفت و علم حقيقي سه قوت مذكور را به طور كامل تجهيز كرده، ابزار لازم را در اختيارشان گذاشته، و براي از بين بردن آن هشت مانع ميل به جستجوي حقيقت و انصاف و محبت انساني را روانه هشت جبهه آن گروه متخاصم ميكنند؛ در حال حاضر نيز شروع به فراري دادن آنها كردهاند. إن شاء الله نيم قرن بعد آنها را مضمحل و نابود خواهند كرد. آري مشهور است: "قطعيترين فضيلت آن است، كه دشمنان نيز بر تأييد آن گواهي دهند..."
بديع الزمان پس از بيان نمونهوارِ سخنان تأييديهي پرنس بيسمارك و مستر كارلايل در حقانيت اسلام ميگويد:
در مزارع هوش و نبوغ آمريكا و اروپا محصولات جستجوگر و نابغهيي چون مستر كارلايل و بيسمارك حاصل آمده است و من با استناد بدين امر با تمام اعتقاد ميگويم: اروپا و آمريكا اسلام را باردارند، و روزي در آنجا دولتي اسلامي زاده خواهد شد؛ همانطور كه عثمانيها اروپا را باردار بودند، و سرانجام دولتي اروپايي به دنيا آوردند.
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه نيم قرن بعد در جمع عالم اسلام خواهيد بود! آيا مقدماتي كه از ابتدا تاكنون گفتيم نتيجه نميدهد كه؛ «آنچه در مقطع زماني آينده حاكم حقيقي و معنوي خواهد بود و انسان را بهسوي سعادت دنيوي و اخروي سوق خواهد داد فقط اسلام و دين حقيقي عيسويان ی كه از خرافات و تحريف پاك شده، و به اسلام مبدل گشته. و تابع قرآن شده و با آن همراه شده ی خواهد بود.»
جهت دوم: يعني اسباب قدرتمند ترقي و پيشرفت مادي اسلام نشان ميدهد: اسلام به لحاظ مادي نيز بر آينده حكم خواهد كرد. "جهت اول" پيشرفت و ترقي در سمت و سوي معنويات را اثبات نمود و "جهت دوم" پيشرفتهاي مادي و
— 112 —
حاكميت پر قدرت اسلام را در آينده نشان ميدهد، زيرا در قلب شخصيت معنوي جهان اسلام، پنج قدرت مستحكم و قوي، اجتماع و امتزاج يافته است:
قدرت اول: حقيقت اسلام است كه منبع تمام كمالات ميباشد، و ميتواند ٣٧٠ ميليون نفس را در حكم نفسي واحد قرار دهد؛ حقيقتي كه مجهز به تمدني حقيقي و علوم و فنون درست و مثبت است و ماهيتي دارد، كه هيچ قدرتي قادر به شكستناش نيست.
قدرت دوم: نياز شديد كه استاد حقيقي تمدن و صنعت است و با تكامل مبادي و وسايل مجهز گرديده، و فقري تام كه ميتواند كمرمان را بشكند؛ اين امر چنان قدرتيست كه ساكت نميماند و در هم نميشكند.
قدرت سوم: آزادي مشروع است كه مقاصد عالي را به صورت مسابقه براي چيزهاي متعالي به بشر ميآموزد و آنها را در آن مسير به حركت در آورده، و استبداد را تكه تكه ميكند، و احساسات عُلوي را به هيجان ميآورد؛ قدرتي كه با غبطه و حسد و رشك و رقابت و بيداري تام و شوق مسابقه و ميل به تجدد و تمايل به تمدن مجهّز شده است. يعني با ميل و رغبت به كمالات متعالي شايسته انسانيت مجهّز شده است.
قدرت چهارم: شهامت ايماني مجهز به شفقت و مهربانيست، يعني ذليل نشدن، و در برابر بيعدالتيها و ستمگران احساس ذلت نكردن؛ همچنين ذليل نكردن ستمديدگان، يعني عدم چاپلوسي و تملق در برابر مستبدان و تحكم و تكبر نكردن در برابر بيچارگان، كه از پايههاي آزادي شرعيست.
قدرت پنجم: عزت اسلاميست كه اعلاي كلمة الله را اعلام ميدارد و اعلاي كلمةالله در اين زمان وابسته به پيشرفتهاي مادي و ورود به تمدن حقيقيست. فرماني قطعي كه عزت اسلامي بهواسطه ايمان ميدهد، بيترديد در آينده توسط شخصيت معنوي عالم اسلام به طور كامل عملي خواهد شد.
آري، همچنان كه در گذشته ترقي و پيشرفت اسلام با در هم شكستن تعصب و عناد و تجاوز دشمنان بهوسيله سلاح و شمشير بود، در آينده به جاي سلاح و
— 113 —
شمشير، اين شمشير معنوي تمدن حقيقي و پيشرفتهاي مادي و حق و حقيقت است، كه دشمنان را مغلوب كرده، از بين خواهد برد.
بدانيد كه مراد ما محاسن تمدن و آن دسته از مواردي است كه نافع بشر ميباشد؛ وگرنه معاصي و سيئات تمدن منظور ما نيست كه جاهلان آنها را محاسن تمدن گمان كرده و با تقليد از آن داراييهايمان را به باد دادهاند، جاهلاني كه دين را رشوه داده و در عين حال موفق به كسب دنيا هم نشدند. به خاطر غلبهي معاصي مدنيت بر محاسناش و سيئاتش بر حسنات آن بشر بهواسطه دو جنگ جهاني متحمل دو سيلي وحشتناك گرديد، لذا تمدنِ گناهكار مزبور چنان زير و زبر شد و چنان به حالت تهوع در آمد كه تمام روي زمين را به خون آغشته كرد. إن شاء الله با قدرت اسلام در آينده ، محاسن تمدن غلبه مييابد، و سراسر زمين را از لوث پستيها پاك، و صلح و آشتي فراگير را در همه جا حاكم خواهد كرد.
آري، از آنجا كه تمدن اروپا نه بر فضيلت و هدايت، كه بر هوا و هوس و رقابت و زورگويي بنا شده است، معايب مدنيت بر حسناتش غلبه يافته و از آنجا كه كميتههاي انقلابي به صورت درختي كرم زده در آمدهاند، پس مداري محكم و دليلي قاطع براي غلبه تمدن آسيا هستند؛ تمدني كه در اندك زماني غلبه خواهد يافت. حال كه چنين زمينهيي براي پيشرفت مادي و معنوي اهل ايمان و اسلام در آينده ايجاد شده است، و در حالي كه دلايل قوي و محكمي براي اين مطلب وجود دارد و راه براي سعادت و خوشبختي در آينده همچون ريل قطار به رويمان گشوده شده، چگونه دچار يأس و نااميدي ميشويد؟ و چرا نيروي معنوي جهان اسلام را ميشكنيد؟ و چرا با يأس و نااميدي گمان ميكنيد دنيا براي هر كس و براي اجانب محل ترقي و پيشرفت است، اما براي مسلمانان بيچاره محل پسرفت و عقب ماندگيست؟ و بهواسطه چنين انديشهيي دچار خطا و اشتباه ميشويد. مادام كه ميل به كمال در هستي و در فطرت بشر به وديعه گذاشته شده است، بيترديد در صورتي كه ظلم و خطاي بشر موجب برپا شدن قيامتش نشود، در
— 114 —
آينده، حق و حقيقت موجب سعادتي دنيوي نيز در عالم اسلام به عنوان كفاره خطاهاي نوع بشر خواهد شد؛ ان شاء الله...
آري، ببينيد! زمان بر خطي مستقيم حركت نميكند، تا مبدأ و منتهايش از هم دور شوند؛ حركت زمان همچون حركت كره زمين در درون دايرهيي است. گاه در حال ترقي، موسم تابستان و بهار، و گاه در حال عقبگرد موسم زمستان و توفان را به نمايش ميگذارد؛ همانطور كه بعد از هر زمستان، بهار؛ و پس از هر شب، صبحي هست؛ نوع بشر نيز صبح و بهاري خواهد داشت، إن شاء الله...
مي توانيد براي مشاهده تمدن حقيقي با خورشيد اسلام و در دايره صلح فراگير به رحمت الهي اميدوار باشيد....
كلمه دوم: آنچه در طول زندگاني، براساس تجارب در انديشهام تولد يافته، اين است كه نااميدي بيماري وحشتناكيست كه وارد قلب جهان اسلام شده است. همين نااميديست كه گويا جان ما را گرفته و دولت كوچكي در غرب با يكي دو ميليون نفر جمعيت، ٢٠ ميليون مسلمان را در شرق به خدمت خود در آورده و وطن آنها را تملك كرده است. همين نااميديست كه اخلاق متعالي ما را از بين برده و موجب شده است به منافع عامه توجهي نكرده و تلاشمان براي كسب منافع شخصي خويش محصور گردد. همين نااميديست كه توان معنوي ما را نابود كرده است. اسلام با قدرتي ناچيز و با نيروي بر آمده از ايمان، شرق تا غرب را به زير سلطه خود در آورده بود، اما چون توان خارق العاده معنوي مذكور به دليل يأس و نااميدي در هم شكست، اجانب ستمگر از ٤٠٠ سال پيش تاكنون ٣٠٠ ميليون مسلمان را اسير خود كردهاند. فرد مسلمان به سبب اين نااميدي حتي بيتفاوتي و سستي ديگران را عذري براي تنبلي خود دانسته و ميگويد: "به من چه ربطي دارد؟" و با گفتن اينكه "ديگران هم مانند من وضع نامطلوبي دارند" از شهامت ايماني دست شسته و كاري به خدمت اسلامي ندارد. حال كه بيماري مذكور تا اين حد بر ما ظلم كرده و ما را از بين ميبرد، ما نيز ميبايست قاتلمان را قصاص كرده از بين ببريم. با شمشير
﴿ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ ﴾
— 115 —
سر از بدن نااميدي مزبور جدا خواهيم كرد، و با حقيقت حديث
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
كمر نااميدي را ميشكنيم إن شاء الله ...
نااميدي براي امتها و ملتها به منزله بيماري خطرناكيست كه سرطان ناميده ميشود؛ مانع كمالات و مخالف حقيقت
اَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِي بِي
است؛ نااميدي، شأن و بهانه مردمان بزدل، پست و عاجز است؛ نه شأن شهامت اسلامي. مخصوصاً نميتواند شأن عرب باشد، كه در ميان نوع بشر مدار افتخار و ممتاز به سجاياي متعاليست. ملتهاي مسلمان از متانت عرب درس گرفتهاند. إن شاء الله اعراب باز هم بر نااميدي فائق آمده، و با تُركها كه لشكر قهرمان اسلام هستند همكاري و تعاون حقيقي داشته، و دست به دست هم داده پرچم اسلام را در هر نقطه جهان به اهتزاز در خواهند آورد.
كلمه سوم: تمام تحقيقاتم در زندگي و فراز و نشيبهاي حيات اجتماعي به طور خلاصه و فشرده و قطعي به من فهمانده است كه صدق و راستي پايه و اساس اصلي اسلام، پيوند دهنده سجاياي متعالي و وسيله خصلتهاي برتر آن است. پس صدق و درستي را كه اساس حيات اجتماعي ماست بايد در درونمان احيا نموده و امراض معنوي خود را با آن معالجه كنيم. آري، صدق و راستي گره اصلي در حيات اجتماعي اسلام است.
رياكاري نوعي دروغگويي عمليست.
چاپلوسي و تملق نوعي دروغگويي رذيلانه ميباشد،
و نفاق و دورويي نوعي دروغگويي زيانبار است.
دروغگويي نيز افترا بستن به قدرت صانع ذوالجلال محسوب ميشود.
كفر با تمام انواعش كذب و دروغگوييست.
ايمان، صدق و راستيست.
بنابر اين سرّ، ميان كذب و صدق فاصله بسيار زيادي وجود دارد. اينها ميبايست چون شرق و غرب از هم فاصله داشته باشند. بايد مثل نار و نور در هم تداخل نكنند؛ در حالي كه سياست غدار و تبليغات ظالمانه آنها را در هم آميخته
— 116 —
و كمالات بشر را نيز به هم زده است.
برادران! از اين درس سعيد در ٤٥ سال پيش دانسته ميشود كه به سياست و مسائل اجتماعي اسلام فراوان ميپرداخته است، ليكن به هيچ وجه گمان مكنيد كه او درصدد بود دين را آلت و وسيله سياست كند. حاشا! او با تمام توان سياست را به استخدام دين در ميآورد، و ميگفت: "من فقط يك حقيقت از دين را بر هزار (امر) سياسي ترجيح ميدهم." آري، او در آن زمان، چهل، پنجاه سال پيش احساس كرده بود، برخي از زنديقان منافق ميكوشند سياست را وسيله بيديني كنند، لذا در برابر اين انديشه و خواست، با تمام قدرت تلاش كرد سياست را به استخدام حقانيت اسلام در آورد و چون وسيلهيي در اين مسير به كار گيرد. اما او بيست سال بعد مشاهده نمود كه در برابر همان زنديقان منافق پنهان كه سياست را به بهانه غربي شدن وسيله بيديني قرار ميدادند، قسمي از دينداران اهل سياست نيز ميكوشند دين را آلت سياست اسلامي قرار دهند. خورشيد اسلام را نميتوان وسيله و تابع نورهاي زميني كرد، چنين كاري پايين آوردن ارزش اسلام، و جنايت بزرگيست. سعيد قديم حتي در موضعگيريهاي سياسي به ترتيبي كه بيان شد مشاهده نمود، كه عالمي صالح به تعريف و تمجيد جدي از يك منافقِ موافق با انديشههاي سياسي خود پرداخت؛ همچنين عالم صالح و نيكوكاري را كه با روش سياسي او مخالف بود مورد انتقاد قرار داد و فاسق خواند. سعيد قديم به او گفت: "اگر شيطاني با انديشهات موافقت كند برايش طلب رحمت خواهي كرد، و اگر فرشتهيي مخالف فكر سياسيات باشد لعنتاش خواهي نمود." اين است كه سعيد قديم گفت:" أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ" و از ٣٥ سال پيش (امروز ٤٥ سال) سياست را ترك كرد. ٭
٭ ١٣٠ جلد كتاب و اثر استادمان توسط سه دادگاه و مأموران دولت به دقت بررسي شد، او با اينكه در برابر ظالمان و مرتدان و منافقاني كه عليهاش فعاليت ميكردند مجبور هم بود، حتي براي اعدامش دستور محرمانه هم صادر كرده بودند، اما هيچ نشانهيي دال بر اينكه دين را وسيلهيي براي فعاليت سياسي كرده باشد، در آثارش نيافتند؛ و اين به يقين ثابت ميكند كه او دين را وسيله سياست نكرد. ما طلبههاي نور نيز كه از نزديك با زندگي او آشنا بودهايم در برابر اين وضع بسيار متحيريم و آن را دليلي بر اخلاص حقيقي موجود در دايره رساله نور ميدانيم.
شاگردان نور
اي برادراني كه در مسجد اموي حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام تشكيل دهنده جمعيت ٤٠٠ ميليوني اهل ايمان خواهيد بود! نجات و رهايي فقط و فقط در گرو صدق و راستيست. عروة الوثقي، صدق است، يعني محكمترين دستاويزي كه به كار ميآيد راستي و درستيست، اما دروغِ مصلحتي؛ زمان آن را نسخ كرده است...
كلمه چهارم: آنچه در سراسر عمرم از حيات اجتماعي انسانها به يقين دانستم و نتيجهيي كه از تحقيقات و پژوهشها گرفتم اين است، كه شايستهترين چيز براي محبت همان محبت است و مناسبترين چيز براي خصومت نيز همان خصومت است، يعني محبت و دوست داشتن كه براي حيات اجتماعي بشر ضروريست و انسان را به سوي سعادت سوق ميدهد، بيش از هر چيز ديگر شايسته محبت و دوست داشتن است. عداوت و دشمني نيز كه نابود كننده حيات
— 117 —
اجتماعي بشر است بيش از هر چيز شايستهي نفرت و دشمنيست، صفت پليد و زيانباري كه بايد از آن دست كشيد...
كلمه پنجم: درسي كه از مشورت شرعي گرفتم اين است، كه در اين زمانه گناهِ انسان به همان ترتيبي كه بود نميماند؛ گاه وسعت مييابد، به ديگران سرايت ميكند و صد برابر بيشتر ميشود. حسنه و كار نيك نيز به همان صورت نميماند؛ گاه تا هزاران درجه بالاتر پيش ميرود. سرّ حكمت اين مطلب چنين است:
مشورت مشروع و آزادي شرعي حاكميت حقيقي ملت ما را به نمايش گذاشت. مبناي حقيقي و روح مليت ما نيز اسلام است. خلافت عثماني و ارتش ترك پرچمدار اين مليت است، لذا صدف و قلعه مليت اسلام محسوب ميشود. عربها و تركها به عنوان برادران حقيقي، نگهبانان اين قلعه مقدساند.
براساس پيوند اين مليت قدسيست كه همهي مسلمانان حكم عشيرهي واحدي مييابند. طوايف مسلمان همچون افراد يك عشيره بهواسطه اخوت اسلامي با يكديگر مرتبط و متصل ميشوند. آنها به لحاظ معنوي و در صورت لزوم مادي يك ديگر را ياري ميكنند. تو گويي همه طوايف اسلامي بهواسطه يك سلسله نوراني با هم پيوند دارند. اگر فردي از افراد يك عشيره مرتكب جنايتي شود، همه افراد آن، در نظر عشيره خصم ی كه در جبهه مقابل است ی به چشم متهم ديده ميشوند؛ يعني هر فرد آن عشيره را طوري ميبينند كه گويي او مرتكب همان جنايت شده و دشمن آنان است. جنايت واحد حكم هزاران جنايت مييابد. اگر فردي از افراد آن عشيره كار نيكي مرتبط با ماهيت آن عشيره انجام بدهد كه مدار افتخار آنان باشد، تمام افراد عشيره به آن نيكي افتخار خواهند كرد؛ طوري كه گويي تك تك افراد عشيره همان كار را انجام دادهاند.
به سبب همين حقيقت مذكور است، كه در زمانه كنوني و مخصوصاً پس از چهل پنجاه سال، كار بد و پليد صرفاً متوجه كسي كه مرتكبش شده نخواهد بود، بلكه تجاوزي خواهد بود به حقوق ميليونها نفر مسلمان ديگر. چهل پنجاه سال بعد نمونههاي فراواني از اين مطلب مشاهده خواهد شد.
— 118 —
اي برادراني كه در مسجد اموي سخنان مرا ميشنويد و اي برادران مسلمان چهل پنجاه سال بعد در عالم اسلام!
با بيان اينكه "ما ضرري نميرسانيم، اما توانايي به نفع رساندن هم نداريم، لذا معذوريم." عذر و بهانه نياوريد. چنين عذري پذيرفته نيست. تنبلي، و تلاش نكردن و گفتن اينكه "به من چه ربطي دارد" و عدم غيرت نسبت به اتحاد اسلام و مليت حقيقي اسلام، براي شما بيانصافي و خسران بسيار بزرگيست. حال كه بدي هزار برابر ميشود، در زمان فعلي كار نيك نيز يعني كاري كه مرتبط با قدسيت اسلام باشد، به همان ترتيب تنها به فاعلش منحصر نميماند. كار حسنه و نيكو ميتواند براي ميليونها نفر از اهل ايمان به لحاظ معنوي مفيد باشد، و ميتواند پيوند حيات مادي و معنوياش را تقويت كند، لذا امروز زمان آن نيست كه بگوييد "به من چه ربطي دارد" و خود را در تشك سستي و تنبلي رها كنيد.
اي برادراني كه در اين مسجد حاضر هستيد و اي برادراني كه چهل پنجاه سال بعد در مسجد كبير عالم اسلام حضور خواهيد داشت!
گمان نكنيد كه من براي نصيحت شما بر اين مقام درس نشستهام. من به اينجا آمدهام تا از حقي كه بر گردن شما داريم بگويم. آمدهام بگويم سعادت دنيوي و اخروي طوايف كوچك به وضعيت طوايف بزرگتري چون شما اساتيد حاكم عرب و ترك بستگي دارد. سستي و تنبلي شما موجب ضرر رسيدن به طوايف مسلماني چون ما برادران كوچك بيچاره شما ميشود.
مخصوصاً اي اعراب معظم و بزرگ كه كاملاً آگاه شده يا در حال بيداري هستيد! در ابتدا اين سخنان را با شما مطرح ميكنم، زيرا شما مجاهدان اسلام و اساتيد و ائمهي ما و همه طوايف مسلمان بودهايد، و بعد ملت معظم ترك بود كه در مسؤوليت مقدستان به ياري شما آمد، لذا گناه شما به دليل تنبلي و رخوت گناه بزرگيست و خوبي و حسنات شما نيز بسيار بزرگ و عُلوي است؛ به ويژه از رحمت الهي با جديت خواهانيم چهل پنجاه سال بعد طوايف عرب همچون ايالات متحده آمريكا وضعيت بسيار درخشاني داشته باشند و موفق شوند حاكميت اسلام را كه در اسارت است، همچون گذشته در نيمي از كره زمين يا در بيشتر نقاط آن
— 119 —
ايجاد نمايند. اگر قيامتي به سرعت برپا نشود، ان شاء الله نسل آينده اين (آرزو را به عينه) خواهد ديد.
هان اي برادران! تصور مكنيد كه من با اين سخنان مشغول سياستورزي هستم و ميخواهم همت شما را تحريك كنم. حاشا! حقيقت اسلام فوق تمام سياستهاست. همه سياستها ميبايد در خدمت آن باشند، در حد و حدود هيچ سياستي نيست، كه اسلام را به خدمت خود در آورد.
من با درك قاصرم هيأت اجتماعي اسلام را در زمانه فعلي چون كارخانهيي تصور ميكنم كه چرخ و دندههاي فراواني دارد. اگر چرخي در اين كارخانه كند بچرخد يا در كار چرخ ديگري تجاوز كند نظم و تعادل اين ماشين به هم خواهد خورد. اين است كه به تدريج زمان دقيق اتحاد اسلام فرا ميرسد، نبايد به قصور شخصي يكديگر توجه كنيد.
اين را هم با تأسف و تألم به شما ميگويم؛ همانطوركه بعضي از اجانب اموال و وطنهاي ارزشمندمان را از ما گرفتند و در عوض مال گنديدهيي دادند؛ بعضي از اخلاق متعالي و خلق و خوي بر آمده از آن را نيز ی كه ناظر بر حيات اجتماعي ست ی از ما گرفتند و مدار ترقي خود قرار دادند. آنچه در عوض و بهاي آن به ما دادند اخلاق زشت بيبند و باري و خصلتهاي لا قيديست.
براي مثال براساس خصلت ميهن دوستي كه از ما گرفتند امروز فردي از آنها ميگويد: «من اگر جان دهم چه باك؛ ملتم به سلامت باد! در ميان آنها زندگي جاويدي خواهم داشت.»
اين سخن را از ما أخذ كردهاند و مهمترين مبنا در پيشرفتهايشان همين كلام است، آن را از ما به سرقت بردهاند. اين سخن از دين حق و حقايق ايمان استخراج ميشود؛ و از آنِ ما و اهل ايمان است.
اين در حاليست كه فرد خودكامهيي از ما تحت تأثير خلقيات ناپسند اجانب كه وارد جامعه ما شده ميگويد: "من اگر از تشنگي جان دهم چه باك اگر ديگر باران نبارد؛ من اگر سعادتمند نشوم چه باك، بگذار دنيا به ويرانهيي تبديل شود."
— 120 —
چنين سخنان احمقانهيي از بيديني ناشي ميشود، و به سبب عدم ايمان به آخرت بيان ميگردد، اين قبيل مسايل از خارج آمده و مسموممان ميكند.
اجانب فكر مليت را از ما گرفتند و بر اساس همين انديشه "يك فرد" در ميان آنها از ارزش و اهميت "يك ملت" برخوردار ميشود. زيرا ارزش هر فرد به نسبت همت اوست. اگر همت كسي ملتش باشد طبيعيست كه او به تنهايي ملتي كوچك است.
در ميان برخي از ما به دليل بيتوجهي و أخذ سجاياي ناپسند از اجانب است كه به رغم مليت قدسي و قدرتمندمان "نفسي، نفسي" گفته ميشود و فرد بدون در نظر گرفتن منافع ملت فقط به منفعت شخصي خود ميانديشد، و به اين ترتيب ارزش و اهميت هزار نفر به ارزش يك نفر سقوط ميكند.
مَنْ كَانَ هِمَّتُهُ نَفْسَهُ فَلَيْسَ مِنَ الْاِنْسَانِ لِاَنَّهُ مَدَنِيٌّ بِالطَّبْعِ
يعني كسي كه همتش نفساش باشد، انسان نيست؛ چرا كه فطرت انسان، مدنيست. انسان مجبور است همجنسان خويش را مد نظر داشته باشد. با حيات اجتماعيست كه حيات شخصي او تداوم مييابد. براي مثال ملاحظه فرماييد انسان براي ناني كه ميخورد به چند نفر نيازمند است و در مقابل، معناً بر دستانشان بوسه ميزند؛ يا در لباسي كه مي پوشد چند كارخانه دخيل است. انسان، حيوان نيست كه صرفاً با يك پوستين زندگي كند؛ او با همجنسان خود به طور فطري مرتبط است و مجبور است قيمت معنوي چيزها را به آنان پرداخت كند، لذا فطرتاً موجودي تمدن پرور است. انسان اگر خود را در منافع شخصي خويش محصور كند از دايره انسانيت بيرون ميرود و تبديل به حيواني جاني و عاصي ميشود، البته اگر كاري از دستش برنيايد و حقيقتاً معذور باشد، امري جداست.
كلمه ششم: كليد سعادت مسلمانان در حيات اجتماعي اسلامي، مشورت شرعيست. آيه كريمه
﴿ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ ﴾
مشورت را به عنوان پايه و اساس فرمان ميدهد. آري، همچنان كه ابناي بشر در اعصار و زمانها تحت عنوان "تلاحق افكار" توسط تاريخ با يكديگر مشورت ميكنند و اين امر مبناي ترقي و
— 121 —
علوم انسانهاست، يكي از عوامل عقب ماندگي آسيا كه بزرگترين قاره جهان است نيز عدم مشورت حقيقيست. شورا، كليد گشايش و پيشرفت قاره آسيا و آيندهاش است، يعني همانطور كه افراد به مشورت با يكديگر ميپردازند، طوائف و قارهها نيز ميبايست با هم مشورت كنند. آنچه زنجيرها و قيود انواع مختلف استبداد را از پاي سيصد و شايد چهارصد ميليون مسلمان باز كرده و ميتواند از بين ببرد، آزادي مشروع است كه از مشورت شرعي و شهامت و شفقت ايماني زاده ميشود؛ آزادي مشروعي كه مُزين به آداب دينيست و پليديهاي سفيهانه تمدن غرب را كنار ميزند. آزادي مشروع مبتني بر ايمان، به دو مبنا فرمان ميدهد:
اَنْ لاَ يُذَلِّلَ وَ لاَ يَتَذَلَّلَ مَنْ كَانَ عَبْدًا للّهِ لاَ يَكُونُ عَبْدًا لِلْعِبَادِ ٭ وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا اَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللّهِ ٭ نَعَمْ اَلْحُرِّيَّةُ الشَّرْعِيَّةُ عَطِيَّةُ الرَّحْمنِ.
يعني: ايمان اقتضا ميكند با ظلم و استبداد موجب ذلت ديگران نشويد، آنان را به ذلت ميفكنيد و در برابر ستمگران نيز احساس ذلت مكنيد ... كسي كه عبد حقيقي خداوند باشد نميتواند بندگي ديگران را بپذيرد. يكديگر را (با ناديده گرفتن الله) پروردگار خود قرار مدهيد ...! يعني فرد خدا نشناس در هر چيز و هر كس به نسبت خود ربوبيتي توهم ميكند و او را بر خود مسلط ميسازد. آري، آزادي مشروع، احسان حضرت حق با تجلي رحمان و رحيم، و يكي از خواص ايمان است.
فَلْيَحْيَى الصِّدْقُ وَلاَ عَاشَ الْيَاْسُ فَلْتَدُمِ الْمَحَبَّةُ وَلْتَقْوَى الشُّورى الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى وَالسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
زنده باد صدق و راستي! مرگ بر نااميدي! مستدام باد محبت! قدرتمند باد شورا! تمام ملامتها و عتابها و نفرتها بر آنان كه تابع هوي و هوسهايند! سلام و سلامت بر آنان كه تابع هدايتاند! آمين ...
— 122 —
مدت زيادي در شام نماند. به سبب تلاش براي تأسيس دارالفنوني به نام "مدرسة الزهرا" در شرق آناتولي، به استانبول رفت. در سياحت سلطان رشاد به روملي به نام ولايات شرق با او همسفر گرديد. حين سفر در قطار، با دو استاد دانشگاه بحثشان شد. چكيده مباحثه آنها در قطار، در ضميمه كتابي كه "خطبه شاميه" نام دارد، نوشته شده است. چند جمله از آن را عيناً نقل ميكنيم:
"اوايل دوره آزادي، به مناسبت سياحت سلطان رشاد در روملي، به نام ولايات شرق با او همسفر شدم، در قطار با دو معلم مدرسه مباحثهيي درگرفت. از من پرسيدند:
حميت ديني قدرتمندتر است يا حميت ملي؛ كدامشان بيشتر لازم است؟ گفتم: "دين و مليت نزد ما مسلمانان بالذات متحدند؛ جدايي آنها اعتباري، ظاهري و عارضيست. اصولاً دين، روح و حيات مليت است. وقتي جداگانه و متفاوت به اين دو نظر كنيم حميت ديني عوام و خواص را در بر ميگيرد... و حميت ملي از هر صد نفر به يك نفر منحصر ميشود؛ يك نفري كه منافع شخصي خود را فداي ملت ميكند، لذا در حقوق عمومي ميبايست حميت ديني را اساس قرار داد. حميت ملي بايد خادم و پشتيبان و قلعه آن باشد. مخصوصاً ما شرقيها مانند غربيها نيستيم. آنچه در ميان ما بر قلبها حاكم است حس دينيست. اين كه تقدير الهي بيشتر پيامبران را در شرق مبعوث كرده، اشارتيست بر آنكه فقط حس دينيست كه ميتواند موجب بيداري شرق شود و آن را به سوي پيشرفت سوق دهد. صدر اسلام و زمان تابعين برهاني قطعي بر اين مطلب است.
اي دوستاني كه در اين مدرسه سيار كه قطار ناميده ميشود، از من ميپرسيد به حميت ديني بايد بيشتر اهميت داد يا حميت ملي، و اي دانشگاهياني كه در قطار زمانه حاضر با ما راهي آينده هستيد! به شما نيز ميگويم:
حميت ديني و مليت اسلام كلاً با (قوميت) ترك و عرب تركيب شده و قابل تفكيك نيست. حميت اسلامي قدرتمندترين و متينترين زنجير نورانيست كه از عرش آمده؛ عروة الوثقي است جدايي ناپذير بوده، و شكستي ندارد. قلعهيي
— 123 —
قدسيست كه نه ميتوان آن را از بين برد و نه ميتوان شكست داد." در اين حال دو استاد روشنفكر مذكور گفتند:
دليلت چيست؟ اين ادعاي بزرگ حجتي بزرگ و دليلي به غايت قوي ميخواهد؟
در همان لحظه قطار از تونل خارج شد، ما نيز سر از پنجره بيرون كرده به تماشاي بيرون پرداختيم. بچهيي را كه هنوز شش سال نداشت ديديم كه در كنار مسير قطار ايستاده بود. به آن دو دوست كه استاد بودند گفتم:
همين بچه جواب كامل ما را با زبان حال ميدهد. بگذاريد اين بچه معصوم به جاي من در اين مدرسه سيار استادمان شود. او با زبان حال خويش حقيقت ذيل را براي ما شرح ميدهد.
ببينيد، اين دابة الارض (قطار) با سر و صدا و داد و بيداد وحشتناكش وقتي از تونل بيرون آمد و (بهسوي راه) هجوم برد، پسر بچه در يك متري آن ايستاده بود. اين دابة الارض با تهديد و تحكّم هجوماش فرياد كنان همه را ميترساند كه "واي به حال كسي كه مقابل من بايستد" با اين حال آن بچه معصوم در محل خود ايستاده است. با آزادي كامل و جسارتي عجيب و قهرمانانه هيچ اهميتي به تهديد قطار نميدهد، حتي هجوم و حمله آن را تحقير ميكند و دلاورانه ميگويد:
"اي قطار! تو با فرياد رعد آسايت نميتواني مرا بترساني." گويي با زبان حالِ ثبات و متانتش ميگويد:
"اي قطار! تو اسير يك نظام هستي، لجام و دهنهات در دست كسيست كه تو را اداره ميكند. تو اجازه نداري به حق من تجاوز كني. نميتواني مرا تحت سلطهات در آوري. راهت را ادامه بده. به امر فرماندهات عبور كن."
اي دوستاني كه در قطار هستيد و اي برادراني كه پنجاه سال بعد در راه علوم تلاش خواهيد كرد! به جاي اين كودك معصوم، رستم ايراني يا هركول يوناني را فرض كنيد كه با قهرمانيهاي عجيبشان طي زمان نموده و در آنجا ايستاده اند، البته در زمان آنها قطار وجود نداشته و آنها نيز نميتوانند باور داشته باشند كه حركت قطار توأم با نظم و ترتيب است. (تصور بفرماييد) قطار ناگهان از تونل خارج
— 124 —
ميشود؛ در حالي كه بالاي سرش آتش است و نفس كشيدنش همچون رعد و برق آسمان، و در چشمانش برق و روشنايي الكتريسيته؛ به سرعت و با هجومي تهديد آميز بهسوي رستم و هركول ميرود. فكرش را بكنيد اين دو قهرمان تا چه حد خواهند ترسيد و تا كجا خواهند گريخت. آنها به رغم شجاعت عجيبشان بيش از هزار متر خواهند دويد. ببينيد شجاعت و آزادي آنها در برابر تهديد اين دابة الارض (قطار) تا چه حد رنگ ميبازد. آنها جز فرار چاره ديگري ندارند.
از آنجا كه اعتقادي به فرمانده قطار و نظم و ترتيب آن ندارند قطار را وسيلهيي مطيع نميدانند. تصور آنها اين است، كه قطار چون شيري درنده و وحشي است؛ شيري كه بيست شير ديگر را در هيبت واگنها در پشت سر خود دارد.
برادرانم، و اي دوستاني كه پنجاه سال بعد اين سخنان را ميشنويد! آن چه امنيت و شجاعت و آزادي و جسارتي به مراتب بيشتر از آن دو قهرمان را به بچهيي كه هنوز شش سالش نشده ميدهد، هستهيي از حقيقت در قلب معصوم اوست؛ هستهيي كه حاوي اعتقاد و اطمينان و ايمان به نظم قطار است و اين كه كنترل آن در اختيار فرماندهييست؛ و حركتش داراي نظميست و كسي هست كه آن را اداره ميكند. نيز آنچه موجب ميشود آن دو قهرمان كاملاً بترسند و وجدانشان اسير وهم شود، بياعتقادي جاهلانه آنهاست كه خبر از اداره كننده قطار ندارند و وجود نظم را در آن باور نميكنند.
در دو مثال ذكر شده، عامل تقلا و واهمه و ترس شگفت آور آن دو قهرمان عجيب، عدم اعتقاد، جهالت و ضلالتشان بود، و حقيقتي كه رساله نور با صدها حجت آن را اثبات نموده و يكي دو مثالش در مقدمه اين رساله بيان شده است، اين است كه كفر و ضلالت، سراسر هستي را براي اهل ضلالت مملو از هزاران طايفه و سلسله دشمن نشان ميدهد. از منظومه شمسي بگير تا ميكروب سل در قلب، هزاران طائفه دشمن، با دستان طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري بهسوي بشر بيچاره حملهورند؛ اينها (طبيعت كر و قدرت كور و تصادف سرسري) با ترس و واهمه و دهشت و تقلايي كه در برابر ماهيت جامع انسان و استعدادهاي
— 125 —
كلي و نيازهاي بينهايت و آرزوهاي بيپايان او ايجاد ميكنند، نشان ميدهند كه كفر و ضلالت زقومي از جهنم است و صاحبش را در اين دنيا نيز وارد نوعي جهنم ميكند؛ و هزاران علم و دانش و ترقي بشري خارج از دين و ايمان، همچون قهرماني رستم و هركول هيچ ارزشي نداشته و صرفاً از جهت ابطال حس، براي احساس نكردن هراسهاي بزرگ ياد شده، بيبند و باري و خوشگذراني را به انسان تزريق ميكند.
موازنهي ايمان و كفر همچنان كه در آخرت نتايجي چون بهشت و جهنم در بر دارد، در دنيا نيز ايمان، بهشتي معنوي تأمين كرده، و مرگ را به جوازي براي آزادي تبديل ميكند؛ و كفر هم در دنيا جهنمي معنوي حاصل كرده، و سعادت حقيقي بشري را نابود ميكند و به مرگ ماهيتي چون عدم هميشگي ميدهد؛ رساله نور اين موارد را به صورت قطعي و مستند به حس و شهود بيان نموده است، لذا علاقمندان را به صدها حجت موجود در آن ارجاع داده و به همين مقدار بسنده ميكنيم.
اگر خواهان مشاهده حقيقت اين تمثيل هستيد سرتان را بالا كنيد... كائنات را ببينيد... مانند قطاري كه گفتيم بالنها و اتومبيلها و هواپيماها و كشتيهاي برّي و بحري را در زمين و دريا و هوا ببينيد و به ستارهها و اجرام آسماني، سلسله وقايع (نجومي) و رويدادهاي پشت سر هم توجه كنيد كه قدرت ازلي با نظام و حكمت آفريده است. عاقلان و خردمندان تأييد ميكنند؛ همچنان كه در عالم شهادت و جهان جسماني چنين چيزهايي وجود دارد در عالم روحاني و معنوي نيز قدرت ازلي سلسله چيزهاي شگفتآوري آفريده است؛ اهل بينش نيز اغلب اين موارد را ميتوانند ببينند.
تمام اين سلسلههاي مادي و معنوي در عالم هستي، بهسوي اهل ضلالت بيايمان حملهورند، آنها را تهديد ميكنند، ميترسانند و توان معنوي آنها را زير و زبر ميكنند.
اهل ايمان را نيز نه تنها تهديد نميكنند و نميترسانند بلكه موجب شادي و سعادت و اُنس و اميد و قوت آنها ميشوند، زيرا اهل ايمان با ايمان ميبينند، كه
— 126 —
صانع حكيمي هست كه همه آن سلسلههاي بيپايان، قطارهاي مادي و معنوي، جهانهاي سيار و در حركت را، در دايره حكمت و نظم كامل بهسوي وظيفه و مسؤوليتي سوق ميدهد و به كار مياندازد؛ طوري كه ذرهيي از وظايف خود تخطي و به حقوق يكديگر تجاوز نميكنند. آنها ميبينند كه مظهر كمالات صنع و تجليات جماليه در كائناتاند؛ ايمان نمونهاي از سعادت ابدي را به آنها نشان ميدهد و قوه معنوي را به تمامه در اختيارشان ميگذارد.
هيچ چيز، هيچ علم و هيچ پيشرفت و ترقي بشري قادر به از بين بردن درد و رنج و ترس وحشتناك برخاسته از بيايماني اهل ضلالت نيست و نميتواند قوه معنوي آنها را تأمين كند. جسارت و شجاعت آنان زير و زبر ميشود اما غفلت موقتي پرده بر آن ميكشد و آنها را فريب ميدهد.
اهل ايمان به سبب برخورداري از ايمان نه تنها هراسي ندارند و قوه معنوي خود را از دست نميدهند، بلكه مانند همان كودك معصومي كه در مثال بيان كرديم با قوهيي معنوي، با متانت و با حقيقتي كه مندرج در ايمان است بدانها مينگرد. تدبير و اداره صانع حكيمي را در دايره حكمتش مشاهده ميكند و از اوهام و ترسها نجات مييابد. ميانديشد: "اگر فرمان و اجازه صانع حكيم نباشد، اين عوالم متحرك نميتوانند حركتي داشته و مزاحمت ايجاد كنند" و در حيات دنيوي خود بسته به درجه و مرتبهاش در كمال امنيت ميتواند مظهر سعادت گردد.
اين هسته حقيقت كه بر آمده از ايمان و دين حق است، اگر در قلب كسي نباشد و نقطه استناد او نگردد، بديهيست، مانند در هم شكستن شجاعت و قهرماني رستم و هركول كه در مثال ذكر شد، جسارت و قوه معنوياش نابود شده، وجدانش از بين ميرود و اسير وقايع كائنات ميگردد. چنين كسي در مواجه با هر چيزي مانند گدايي ترسو ميشود. رساله نور سرّ اين حقيقت ايمان و شقاوت دنيوي ترسناك ضلالت را با صدها حجت قطعي اثبات كرده است، لذا در اينجا به همين مقدار از بيان حقيقت مفصل مذكور اكتفا ميكنيم.
— 127 —
انسان امروز كه ميداند بيش از هر زمان ديگري به معنويت و آرامش و متانت نيازمند است، اسلام را كه تأمين كنندهي آن معنويت و آرامش و سعادت است و حقايق ايماني را كه نقطه استناد در ايمان است رها كرده، تحت عنوان غربي شدن به جاي استفاده از مليت اسلام به ضلالت و بيبند و باري و سياست دروغ اتكا نموده است، ضلالتي كه تمام توان معنوياش را در هم ميشكند و آرامشاش را از بين ميبرد و چيزي از متانت او باقي نميگذارد. انسان و مخصوصاً مسلمانها به زودي بيدار شده و خواهند دانست، كه اين حركت تا چه حد از مصلحت بشري و منفعت انساني به دور است؛ و اگر عمري براي دنيا باقي مانده باشد، همه به حقايق قرآن توسل خواهند جست.
در آن زمان براي تأسيس دارالفنوني بزرگ و اسلامي در كوزُوُو اقدام شده بود. در آنجا هم به پيروان اتحاد و ترقي و هم به سلطان رشاد ميگويد: "شرق (آناتولي) در حكم مركز عالم اسلام است و به چنين دارالفنوني بيشتر نيازمند است." آنگاه وعده داده ميشود، در شرق (آناتولي) نيز دارالفنوني تأسيس شود. سرانجام با وقوع جنگ بالكان، مكان مدرسه مذكور در كوزوو اشغال ميشود، لذا (سعيد نورسي) مراجعه ميكند و ١٩ هزار ليره طلايي را كه براي دارالفنون كوزوو تخصيص يافته بود براي تأسيس درالفنون شرق درخواست ميكند، درخواست او پذيرفته ميشود.
بديع الزمان دوباره بهسوي شهر وان حركت ميكند. كلنگ دارالفنون مذكور در منطقه "آرته ميت" منطقه "ادرميت" كنوني.م. در كنار درياچه شهر وان به زمين زده ميشود، اما افسوس كه با شروع جنگ جهاني كار نيمه تمام ميماند. ملا سعيد در همان زمستان به شاگردانش گفته بود: "آماده باشيد، مصيبت و بيچارگي بزرگي به ما نزديك ميشود."
— 129 —
خدمات فداكارانه بديع الزمان سعيد نورسي به وطن و ملت، هنگامي كه فرمانده هنگ داوطلبان بود
بديع الزمان بعد از انجام خدمت جهادي خويش در جبهه قفقاز كه با تمجيد و شگفتي انور پاشا و فرماندهي هنگ مواجه بود، به دليل پيشروي قواي روس به سمت وان رفت. در اثناي تخليه شهر وان و حمله روسها، او با تعدادي از شاگردانش تصميم قطعي گرفت كه تا رسيدن به شهادت، در قلعه شهر به دفاع بپردازند، اما به دليل اصرار و پافشاري استاندار شهر وان "جودت بيگ" كه عقب نشيني كرده بود، به قصبه واسطان رفتند. هنگامي كه استاندار و فرماندار و اهالي شهر و نظاميان به سمت بيتليس عقب نشيني ميكردند يك گردان سواره نظام قزاق نام گروهي از سواره نظام ارتش روسيه.م. به واسطان حمله كرد. ملا سعيد براي اين كه اموال و خانواده اهالي گريخته از وان به دست دشمن نيفتد، با تعدادي از شاگردان خود و چهل پنجاه نظامي باقي مانده در شهر، به مقابله با قزاقها پرداخت و موجب نجات همه آنها شد، حتي براي ترساندن قزاقهاي مهاجم، شب هنگام، بالاي تپه مرتفعي ميرفت و طوري رفتار ميكرد، كه گويي با نيروي كمكي قابل توجهي درصدد حمله است و به اين ترتيب آنها را سرگرم و از پيشرويشان جلوگيري ميكرد. او سرانجام موجب رهايي واسطان از اشغال روسها شد.
در اثناي جنگ مذكور هر گاه به سنگر ميآمد، با طلبه ارجمندش ملا حبيب به نگارش تفسير خود به نام "اشارات الاعجاز" ميپرداخت. گاه در خط مقدم، گاه سوار بر اسب و گاه نيز هنگامي كه در سنگر بودند، او ميگفت و ملا حبيب مينوشت. بخش اعظم "اشارات الاعجاز" به اين صورت تأليف شده است.
تذكر: تفسير اشارات الاعجاز كه ذكر آن رفت، سال اول جنگ جهاني اول، در جبهه و با نبود منابع و كتاب تأليف شده است. علاوه بر ضروريات زمان جنگ، به چهار دليل، بسيار مختصر و موجز نوشته شده است؛ (سوره) فاتحه و نيمهي اول با اختصار و اجمال بيشتري باقي مانده است.
اولاً: سعيد قديم در آن زمان به توضيح و تفصيل اجازه نميداد، و با تعبيرات مختصر و موجز افاده مرام مينمود.
ثانياً: ميزان فهم طلبههاي خود را كه بسيار باهوش بودند در نظر ميگرفت، و توجهي به درك و فهم ديگران نداشت.
ثالثاً: از آنجا كه سعيد قديم در "نظم قرآن" كه بسيار دقيق و ظريف بود اعجاز داراي ايجاز را بيان نموده بود، جانب اختصار و ظرافت را نگاه داشته است، اما حالا كه با نظر سعيد جديد مطلب را مطالعه كردم، بايد بگويم الحق و الانصاف با همهي خطاهاي سعيد قديم، بررسيهاي علمي او در اين تفسير يكي از شاهكارهاي اوست. اين كتاب وقتي نوشته شده كه او هر لحظه آماده شهيد شدن بوده است؛ لذا با نيتي خالص و مطابق با قواعد بلاغت و احكام علوم عربي به رشته تحرير در آمده و به همين دليل نتوانستم در هيچ كجاي آن جرح و تعديلي كنم. اميدوارم حضرت حق اين اثر را كفارة الذنوب او قرار دهد و إن شاء الله كساني را به عالم هستي آورد كه اين تفسير را به طور كامل درك كنند. اگر موانعي چون جنگ جهاني نميبود؛ همچنان كه جلد نخست تفسير، بيانگر اعجاز نظمي ی يكي از وجوه اعجاز ی ميباشد، جزءها و مكتوبهاي ديگر نيز حقايق متفرق تفسيري را در بر ميگرفت، و تفسير جامع و نيكويي براي قرآن معجز البيان ميشد. إن شاء الله اين تفسير جزيي، همراه با ١٣٠ جلد از كلامها، لمعات، و مكتوبات به عنوان منبع در نظر گرفته شود، و هيأتي سعادتمند در آينده چنان تفسير قرآني بنگارد.
سعيد نورسي
نيز علي رضا افندي امين فتوا در استانبول، با مطالعه اين تفسير بارها نزد دوستاني كه به ديدارش ميآمدند، سوگند خورده و اعلام نموده بود "اشارات الاعجاز قدرت و ارزش هزار تفسير را دارد." علماي شرق و روحانيون بزرگ شام و بغداد هم با تقدير و تمجيد گفته اند: "اشارات الاعجاز تفسيري بينظير و خارق العاده است."
— 130 —
از آنجا كه بخش ابتدايي اين تفسير خارق العاده تحت عنوان "افاده مرام" تا حدودي درباره تفسير مزبور اطلاعات ميدهد، آن را عيناً در اينجا ميآوريم:
افاده مرام
قرآن عظيم الشأن خطابي رباني و عام، و نطقي الهي و فراگير است كه از عرش اعلا خطاب به تمام طبقات و ملتها و افرادِ در حال گذر نوع بشر در همه اعصار ايراد ميشود؛ و درك آن به ويژه در زمان كنوني، كه در بر گيرنده بسياري از علوم و فنون مرتبط با ماديات عالم است، از توان يك نفر يا جماعتي كوچك بيرون است.
بدين اعتبار، تفسيري كه زائيده فهم و قريحه فرديست كه دايره احاطه ادراك او از نظر زمان و مكان و اختصاص بسيار محدود ميباشد، نميتواند تفسير كامل قرآن عظيم الشأن محسوب شود، زيرا يك نفر نميتواند بر احوال روحي و ماديات و همه فنون ظريف و علوم تمام انسانها و ملتهاي مورد خطاب قرآن واقف شده و در اين زمينه داراي تخصص شود، تا بتواند (آيات قرآن را) نسبت بدان تفسير
— 131 —
كند؛ همچنين مسلك و مشرب فرد نميتواند خالي از تعصب باشد و اين امر مانع مشاهده حقايق قرآني و بيان بيطرفانه مسايل ميشود، لذا ادعاي بر آمده از ادراك فرد، مختص خود اوست و نميتواند ديگري را به سوي آن دعوت كند. مگر اينكه مظهر تأييد و تصديق نوعي اجماع قرار گيرد؛ بنابراين لازم است با تثبيت و مشخص كردن حقايقي از قرآن كه در سايه اكتشافات علمي در گذر زمان تجلي يافته، و محاسن پراكنده موجود در تفاسير و معاني ظريف آن، با بررسيها و پژوهشهاي هيأتي عالي مركب از عالمان محققي كه هر كدام در علومي داراي تخصصاند، تفسيري تهيه شود.
همچنان كه تنظيم و تدوين احكام قانوني نتيجه فكر و انديشه يك نفر نيست؛ اين احكام ميبايست از دقت و توجه هيأتي عالي رتبه برخوردار باشد، تا بتوان براي كسب اطمينان عمومي و اعتماد جمهور مردم، كفالتي ضمني در برابر ملت حاصل گردد و حجت اجماع امت را بهدست آورد.
آري، تفسير كننده قرآن عظيم الشأن بايد شخصيتي داراي نبوغي متعالي، اجتهادي نافذ و ولايتي كامل باشد. مخصوصاً شرايط مذكور را در اين زمانه بايد در شخصيتي معنوي و باهوش جستجو كرد كه زاييده همكاريهاي فكري و تناسبهاي روحي هيأتي عالي و عظيم باشد، هيأتي كه بهواسطه حريت در انديشه از تعصب آزاد و داراي اخلاص كامل است. چنين شخصيت معنويست كه ميتواند قرآن را تفسير كند، زيرا براساس قاعده "آن چه را در جزء نميتوان يافت در كل ميتوان" شرايطي كه گفته شد، اگر در فرد يافت نشود آن را ميتوان در هيأتي از افراد يافت؛ در حالي كه مدتهاست ظهور چنين هيأتي را انتظار ميكشيم، حسي از قبيل حسهاي قبل الوقوع به ذهن متبادر شد كه در آستانه زلزلهيي بزرگ قرار داريم، زلزلهيي كه كشور را ويران كرده، و به آتش خواهد كشيد.
آري، بر بام مدرسه خور خور در شهر وان، در اثناي درس گفت زلزله بزرگي در حال وقوع است، و واقعاً همانطور كه گفته بود، پس از مدت كمي، جنگ جهاني آغاز شد. حمزه، محمد شفيق، محمد مهري
بنابر قاعده
مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَايُتْرَكُ كُلُّهُ
يعني اگر چيزي را به تمامه نميتوان بهدست آورد، به تمامه نيز نبايد از دست داد. به رغم ناتواني و قصورم به
— 132 —
تنهايي شروع به نوشتن برخي از حقايق قرآن و برخي اشارات مربوط به اعجازي كه در نظم آن هست كردم، ليكن با وقوع جنگ جهاني اول راهي دره تپههاي ارضروم و پاسينلر از شهرستانهاي استان ارضروم در شرق تركيه.م شديم. در آن قيامت، در آن دره تپهها و در آن حالات دهشت انگيز و متغير، تا فرصتي بهدست ميآوردم همه آنچه را بر قلبم وارد ميشد با عبارات نامتناسب مينوشتم. در آن حال و روز كتاب و تفسيري براي مراجعه وجود نداشت، لذا نوشتههايم در حد الهامات قلبي باقي ماند. اينها اگر موافق تفاسير باشد، نورٌ علي نور؛ و اگر داراي جهات مخالف باشد آن را از كوتاهيهاي من بدانيد. آري، مواردي از آن نيازمند تصحيح است، اما نتوانستم با تغيير عبارات نامتناسبي كه در خط مقدم جنگ با اخلاصي تام و در ميان شهدا نوشته شده موافقت كنم؛ همچنان كه به خون و البسه شهدا نيز نبايد كاري داشت، قلبم راضي نشد، هنوز هم راضي نيست، زيرا با حقيقت اخلاص نگاه كردم، و مواردي را كه نيازمند تصحيح باشد، نيافتم. گويا از آنجا كه مطالب مذكور الهامات قرآنيست، اعجاز قرآن خود آن را از خطاها مراقبت كرده است.
به هر حال نگارش اثري را كه "اشارات الاعجاز" نام دارد به قصد ارائه تفسيري حقيقي آغاز نكردم. اين كار را كردم تا اگر مورد توجه اهل تحقيق علماي اسلام قرار گرفت، مأخذ و نمونهيي باشد براي آيندگاني كه ممكن است در زمانهاي بعد تفسير مطلوبي بنويسند.
در آن جنگ، ملا حبيب كه كاتب تفسير "اشارات الاعجاز" بود و به قدر بيست طلبه ارزش و اهميت داشت، پس از مخابره مطلبي مهم با فرمانده "خليل پاشا" در جبههي ايران در منطقهيي به نام واسطان به شهادت ميرسد.
در اثناي نبردهاي مزبور، برخي از فداييان ارمني، زنان و كودكان را به قتل ميرساندند. در مقابل، كودكان ارمني نيز گاه به قتل ميرسيدند. در ناحيهيي كه بديع الزمان مستقر بود هزاران كودك ارمني را جمع كرده بودند. ملا سعيد به
— 133 —
سربازان دستور داد: "با اينها كاري نداشته باشيد" پس از مدتي كودكان و زنان ارمني را آزاد كردند و آنها نيز نزد خانوادههايشان كه در ميان روسها بودند بازگشتند. اين اقدام براي ارامنه درس عبرت انگيز بزرگي بود. آنها شيفته اخلاق مسلمانها شدند. اين بود كه هنگام تسلط روسها بر ما، رهبران كميتههاي فداييان از كشتن زنان و كودكان مسلمان منصرف شدند و عهد بستند و گفتند: "همانطور كه ملا سعيد زنان و فرزندان ما را نكشت و آنها را تسليم كرد، ما نيز از اين پس كودكان مسلمان را نخواهيم كشت." به اين ترتيب ملا سعيد موجب شد هزاران كودك بيگناه در آن منطقه از مصيبت و فلاكت نجات يابند.
پس از مدتي قواي روس اطراف شهرهاي وان و موش را به اشغال خود در آورده، و با سه گردان به شهر بيتليس حمله كردند. در آن هنگام ممدوح بيگ والي بيتليس و كَل علي يكي از دولتمردان وقت كه مدتي نيز رياست دادگاههاي استقلال را بر عهده داشت.م. به بديع الزمان گفتند:
يك گردان سرباز و حدود دو هزار نفر نيروي داوطلب باقي مانده است؛ مجبور به عقب نشيني هستيم.
بديع الزمان نيز در پاسخ به آنها گفت:
در آن صورت كساني كه از اطراف و اكناف گريخته و به اينجا آمدهاند، همين طور اموال و دارايي و زن و فرزند مردم بيتليس به دست دشمن خواهد افتاد، ما چارهيي نداريم مگر اين كه چهار پنج روز ديگر تا پاي جان مقاومت كنيم.
آنها گفتند:
به دليل سقوط شهر موش، سربازان در تلاشاند سي ارّاده توپمان را به اين طرف بياورند. تو اگر بتواني با نيروهاي داوطلبات توپها را بهدست آوري، چند روزي را با آنها به مقابله ميپردازيم و مردم هم نجات پيدا ميكنند.
بديع الزمان پاسخ داد:
"پس در اين صورت يا ميميرم يا توپها را ميآورم." و به اين ترتيب فرماندهي سيصد نيروي داوطلب را بر عهده گرفت. شب هنگام، به سمت نورشين، جايي كه توپها را به آنجا آورده بودند رفت. جاسوساني را گسيل داشت تا به هنگي از قزاقان روس كه در تعقيب توپها بودند بگويند: "فرمانده نيروهاي
— 134 —
داوطلب مدافع شهر بيتليس با سه هزار نفر نظامي و موسي بيگ مشهور كه در كوهستان به سر ميبرد با هزار نفر نيرو در حال پيشروي براي به دست آوردن توپها هستند." فرمانده قزاقها با شنيدن اين خبر بسيار مبالغه آميز، ترسيد و نتوانست ادامه دهد. بديع الزمان نيز هر يكي دو نفر از سيصد نيروي داوطلب خود را با يكي دو توپ از توپهاي بهدست آمده به بيتليس فرستاد. خود نيز پيش ميرود و توپهاي بعدي را بهدست ميآورد و آخرين توپ را نيز همراه سه تن از دوستانش تحت كنترل در ميآورد. به اين ترتيب او موجب ميشود سي ارّاده توپ مذكور به بيتليس منتقل شود. سربازان و داوطلبان با همان توپها توانستند، سه چهار روز در مقابل دشمن مقاومت كنند و اهالي و اموال و وسايلشان را نجات دهند.
— 135 —
بديع الزمان در آن جنگ براي روحيه دادن به نيروهاي داوطلب به سنگر نميرفت و در خطوط مقدّم جبهه به گشت زدن ميپرداخت. يك بار در حالي كه در جلوترين نقطه جبهه، سوار بر اسب به چپ و راست ميتاخت مطلبي از ذهناش عبور ميكند و او را ميآزارد: "اگر همين الان شهيد شوم، نكند وضعيت فعليام، يعني در خط مقدم بودنم، كه چشمها را خيره ميكند در اخلاصام كه اساس مرتبه شهادت است خللي وارد كند؛ نكند اين كار از باب تظاهر و ريا باشد؟" در همان لحظه اسب خود را باز ميگرداند و نزد دوستانش ميرود.
اين را كه بديع الزمان در سختترين لحظات جنگ و در زمان مرگ و زندگي چنين ميانديشد كه "وضعيتم كه در ظاهر قهرمانانه ديده ميشود نكند خلاف اخلاص حقيقي باشد" ميتوان گفت مثاليست براي كمالات انساني. او براي اينكه در جبهه جنگ در برابر دشمن و زير آتش گلولهها به طلبههايش روحيه و جسارت دهد، ضروريترين رفتار قهرمانانه را با تاختن اسب به چپ و راست در خط مقدم جبهه عملاً نشان ميدهد و جسارت ايماني و شهامت اسلامي يك فرمانده عالي مقام را به اين صورت به نمايش ميگذارد و در همان لحظه در روح و نيت خويش با اهميت هر چه تمام به سرّ اخلاص به عنوان عاليترين و صافيترين مرتبه كمال ميانديشد، تا از آن غافل نشود و به آن توجه داشته باشد. اين امر همان قدر و بلكه بيش از آنكه ظاهراً بر خدمت ديني شايان تقدير او و بر مجاهده فداكارانهاش دلالت دارد، كمال روحي او را نيز نشان ميدهد.
سراسر حيات ملا سعيد گواهي ميدهد عناويني چون "بديع الزمان، صاحب الزمان، فخر دوران، و نابغه عصر" كه در ميان مسلمانان براي او به كار ميرفته، هيچ گاه دور از حقيقت، و صرفاً در حد حرف و سخن نبوده است. خدمت معظم ايماني و قرآني او كه با رساله نور انجام شد و شخص معنوي و قدسي ميليونها طلبه فداكاري كه با حميت ديني سرفرازند و توسط او متشكل شدند، شاهد صادق و دليل قاطع اين سخن است ...
هنگام گشت زني در خط مقدم جبهه چهار گلوله به بدن او اصابت كرد، اما عقب نشيني نكرد و براي جلوگيري از تضعيف روحيه رزمندگان داوطلب حتي به سنگر هم نرفت. ممدوح بيگ (استاندار) و كَل علي (از فرماندهان) وقتي از مجروح شدن او مطلع شدند خبر فرستادند كه حتماً به پشت جبهه برود، اما او پاسخ داد: "گلوله اين كافران مرا نخواهد كشت."
حقيقتاً با اين كه سه گلوله به جايي از بدنش اصابت كرده بود كه ميبايست او را از پا در آورد، اما يكي از گلولهها خنجر و ديگري قوطي توتونش را سوراخ كرده و رد شده و آسيب چنداني به بديع الزمان نرسيده بود.
شب، پس از نجات استاندار و كَل علي و اهالي، و پس از رفتن سربازان و داوطلبان، با تعدادي از طلبههاي فداكار خود ميماند؛ نميگريزند تا خود را براي
— 136 —
عدهيي از مردم بيچاره باقي مانده در بيتليس فدا كنند. بامداد با گروهي از سربازان دشمن درگير ميشوند و بسياري از دوستان بديع الزمان در اين درگيري به شهادت ميرسند. حتي بعد از اين كه برادر زادهاش "عبيد" نيز كه از طلبههاي فداكارش بود به جاي او به شهادت رسيد، سه صف از سربازان دشمن را شكافته و عبور ميكند و با سه تن از طلبههايش كه زنده مانده بودند به صورت بسيار عجيبي وارد مخفيگاهي كه بر روي آب بود ميشود. او در حالي كه مجروح بود و پايش نيز شكسته، سي و سه ساعت در داخل آب و گل و لاي ميماند. تفنگ به دست در آن وضعيت سخت و در حالي كه سربازان و افسران دشمن در قسمت فوقاني بودهاند با كمال آرامش قلبي و خوشحالي حاصل از نجات مردم، با شادماني و سرور، دوستان همراهش را تسلي داده، و ميگويد: "وقتي سربازان زيادي از دشمن را روبهروي خود ديديم از اسلحههايمان استفاده خواهيم كرد؛ نبايد خودمان را ارزان بفروشيم، تيراندازي بهسوي يكي دو نفر از افراد دشمن فايدهاي ندارد."
از عنايات لطيف الهيست كه آنها سي و سه ساعت سربازان روس را ميديدهاند و روسها نيز با اين كه در جستجوي آنها بودهاند موفق به يافتنشان نميشوند. در همان حال بديع الزمان خطاب به فداييان داوطلبي كه طلبههايش بودهاند ميگويد: "دوستان! در اينجا نمانيد، حقم را حلال كردم، مرا رها كنيد و در پي نجات خودتان باشيد." اما طلبههاي فداكار و قهرمان او ميگويند: "ما نميتوانيم شما را در اين وضعيت رها كرده و برويم، اگر قرار است شهيد شويم بگذار در خدمت شما باشيم." و ميمانند. سپس سربازان روس آنها را اسير ميكنند و به وان، جلفا، تفليس، كيلوگريف، و كاستورما ميفرستند.
فدائيان ارمني مشهورند؛ طوري كه روايت ميكنند اگر صورتهاي آنها را روي زغال گداخته قرار دهند و چشمانشان به درجه متلاشي شدن هم برسد زبان به گفتن رازشان نميگشايند. روسها در آن دوره ميگفتند نيروهاي داوطلب تحت امر بديع الزمان فوق فدائيان ارمني هستند! به همين دليل است كه در از بين بردن قزاقهاي ما بسيار موفق بودهاند.
— 137 —
بديع الزمان به اردوگاه اسرا برده ميشود. در آنجا حادثهيي شايان تقدير رخ ميدهد. يك روز سرفرماندهي روسها براي تفتيش اسرا ميرود. در اثناي تفتيش بديع الزمان به او سلام نميدهد و از جا بر نميخيزد. فرمانده عصباني ميشود، اما با در نظر گرفتن اين احتمال كه ممكن است او را نشناخته باشد يك بار ديگر از مقابل بديع الزمان عبور ميكند. او باز هم بر نميخيزد. فرمانده توسط مترجم ميگويد:
گويا مرا نشناختند ...
بديع الزمان:
او را ميشناسم نيكلا نيكلاوويچ است.
فرمانده:
پس به ارتش روسيه و به تبع آن به تزار روسيه بياحترامي ميكنند.
بديع الزمان:
بياحترامي نكردم. من يك عالم مسلمان هستم. فرد مؤمن از فرد خدا نشناس برتر است، لذا من در برابر شما بر نميخيزم.
به همين دليل بديع الزمان را در اختيار دادگاه نظامي ميگذارند. چند تن از دوستان افسرش از او خواهش ميكنند بيدرنگ عذرخواهي كرده و مانع نتايج وخيم اين ماجرا شود، اما بديع الزمان با كمال عزت و شجاعت هيچ اهميتي نميدهد و ميگويد: "حكم اعدام اينها به منزله گذرنامهييست براي من تا به عالم جاويدان سفر كنم."
سرانجام تصميم ميگيرند او را اعدام كنند. زماني كه ميخواستند حكم را اجرا كنند بديع الزمان اجازه ميخواهد تا نماز بخواند. ميگويد بعد از انجام وظيفه ديني خود سينهام را آماج گلولهها قرار ميدهم. در همين اثنا كه مشغول نماز خواندن بود فرمانده روس ميآيد و از بديع الزمان عذرخواهي ميكند، و ميگويد: "متوجه شدم كه رفتار شما به دليل وابستگي به مقدساتتان بوده است، خواهش ميكنم مرا ببخشيد."
آنگاه حكم اعدام را منتفي اعلام ميكند.
— 138 —
بديع الزمان حدود دو سال و نيم در اطراف سيبري در اسارت بهسر ميبرد. اين مسلمان فداكار كه تمام زندگي خود را در راه خدا وقف قرآن و اسلام و احياي سنت سنيّه كرده بود قطعاً در اسارت نيز بيكار نميماند. براي روشنگري و ارشاد محيطي كه در آن بهسر ميبرد تلاش ميكرد. در مدت مذكور براي افسراني كه با او در اسارت بودند تدريس ميكرد. يك روز در حالي كه به ٩٠ نفر از دوستان افسرش درس ميداد فرمانده روس وارد شد و با اين بهانه كه درس سياسي ميدهد مانع ادامه كارش شد، اما پس از اينكه دانست فعاليت او ديني، علمي و اجتماعيست، او را آزاد گذاشت.
او بالاخره با گريختن، از اسارت رها شده و موفق ميشود به سن پترزبورگ و ورشو برود. سرانجام از راه وين در سال ١٣٣٤ رومي وارد استانبول ميشود. بديع الزمان سعيد نورسي كه در جنگ جهاني فرمانده داوطلب هنگ بود دوران اسارتش را در كتابي
با گذشت مدت زيادي از اين اسارت، بعدها وقتي استاد را چون اسيري به بارلا فرستادند، بخشي از داستان زندگي گذشتهاش را در لمعه بيست و ششم تحت عنوان "اميد سيزدهم" به رشته تحرير در آورد. علاقمندان ميتوانند به رساله مذكور مراجعه كنند.
چنين بيان ميدارد:
— 140 —
قسمتي از اميد نهم در بيست و ششمين لمعه
زمان جنگ جهاني در ولايت دور دستي به نام كستورما در شمال شرق روسيه اسير بودم. تاتارها در آنجا مسجد كوچكي داشتند كه در كنار رود معروف ولگا قرار داشت. در ميان دوستان افسرم كه در آنجا اسير بودند احساس خوب و راحتي نداشتم، ميخواستم تنها باشم، اما نميشد بدون اجازه بيرون بروم. تاتارها كفالت كردند و مرا به همان مسجد كوچك در كنار رود ولگا بردند.
تنها در مسجد ميخوابيدم. بهار هم نزديك بود. در شبهاي بسيار طولاني منطقه شمال غالباً بيدار بودم. در آن شبهاي تاريك و غربت ظلماني، سر و صداي غمانگيز رود ولگا و بارش حزين باران و وزش حسرت انگيز باد موقتاً مرا از خواب غفلت بيدار كرد؛ گر چه هنوز خود را سالمند و پير نميدانستم اما حقيقت اين است كه شاهدان جنگ جهاني همه پير بهشمار ميروند. گويي به موجب سرّ آيه كريمه
﴿ يَوْمًا يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيبًا ﴾
مظهر روزهايي شده بودم كه كودكان را پير ميكند؛ چهل سال داشتم اما خود را هشتاد ساله ميپنداشتم. در آن شبهاي تاريك و طولاني و در آن اوضاع غريب و غمانگيز نسبت به وطن و زندگي احساس نااميدي و يأس كردم، بر عجز و تنهاييام نظري افكندم و اميدم را به كلي از دست دادم.
غرق چنين حالاتي بودم كه قرآن حكيم به كمكم آمد، و آيهي
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
بر زبانم جاري شد، قلبم نيز ميگريست و ميگفت:
غريبم بيكسم ضعيفم ناتوانم الامان گويم
عفو جويم مدد خواهم ز درگاهت الهي
به دوستان قديمي در وطن، و مرگ در غربت فكر كردم و در جستجوي دوستانم چون نيازي مصري گفتم:
— 141 —
از غم دنيا گذر كردم و به سوي نيستي بال گشودم
هر دم با شوقي بسيار پرواز ميكنم و فرياد بر ميآورم: دوست، دوست!
به هر حال ... ناتواني و عجزم در آن شبهاي طولاني و حزنانگيز و دردناك و فراق چنان كارساز شد كه هنوز هم در حيرتم؛ چرا كه چند روز بعد، به صورت كاملاً غير منتظره گريختم و مسافتي را كه اگر پياده طي ميشد بايد يك سال راه ميرفتي، تنها و در حالي كه روسي نميدانستم پشت سر گذاشتم. با عنايت الهي با وجود ضعف و ناتواني كه داشتم به طرز فوق العادهيي نجات يافتم، تا ورشو و اتريش و از آنجا به استانبول آمدم. نجاتي چنين سهل و آسان واقعاً حيرتآور بود. آن سياحت يا فرار دور و دراز را ی كه انسانهاي جسور و زيرك آشنا به روسي هم موفق به انجامش نميشدند ی به آساني و سهولت به پايان رساندم.
حتماً تحت تأثير اوضاع شبانه همان مسجد كنار رود ولگا بود كه با خود ميگفتم: بايد باقي عمرم را در غارها بگذرانم؛ آميختگي با حيات اجتماعي آدمها كافيست. مادام كه قرار است در نهايت به تنهايي در گور گذاشته شوم بايد براي تمرين تنهايي از هم اينك تنهايي را برگزينم.
اما متأسفانه زندگي دنيوي پر زرق و برق استانبول و وجود دوستان و آشنايان فراوان و به ويژه چيزهاي بينتيجهيي چون شأن و منزلت و توجه بيش از شايستگيام ی كه به من ميكردند ی موجب شد تصميمم را موقتاً فراموش كنم. آن شبِ غريبانه گويا سياهي پر نوري در چشم زندگيم بود، و روزهاي روشن و سپيد و پر جاذبه استانبول، تو گويي سپيدهيي عاري از نور در چشم حياتم بود كه موفق به مشاهده آتيه نگرديد و دوباره به خواب رفتم، تا اين كه دو سال بعد غوث گيلاني با كتاب فتوح الغيب خود مجدداً چشمانم را گشود...
بازگشت مجدد و افتخارآميزش به استانبول، مردم و اهل علم را بسيار خرسند و مسرور نمود. بي آنكه مطلعش كنند به عضويت "دارالحكمة الاسلاميه" در اداره مشيخت درآمد. دارالحكمه در آن زمان چون يك آكادمي اسلامي، عالمان
— 142 —
مسلماني چون محمد عاكف، اسماعيل حقي ازميري و حمدي الماليلي را گرد هم آورده بود.
عبدالرحمان (رحمه الله) كه عالمي باهوش، قهرمان، غيور و در عين حال فرزند معنوي و برادرزاده بديع الزمان بود چنين بيان ميدارد:
عمويم را در سال ١٣٣٤ پس از آمدن از اسارت، بدون آنكه رضايت داشته باشد عضو دارالحكمة الاسلاميه كردند. اما چون در اسارت آسيبهايي ديده بود مدتي اجازه خواست و در محل كار حاضر نشد. بارها اقدام به استعفا كرد ليكن دوستانش او را رها نكردند. لذا به فعاليت در دارالحكمه ادامه داد. به حال و روزش كه دقت ميكردم ميديدم بيش از ضرورت براي خود خرج نميكند. به كساني كه از او ميپرسيدند به چه دليل در معيشت تا اين حد مقتصد هستي چنين پاسخ ميداد:
من ميخواهم پيرو سواد اعظم (توده مردم) باشم. سواد اعظم نيز حداكثر تا اين حد مصرف ميكند. علاقهاي ندارم تابع اقليت مُسرف باشم.
حقوقش را كه از دار الحكمه ميگرفت مقداري براي مصارف ضروري بر ميداشت و باقي را به من ميداد و ميگفت "اينها را نگه دار". من هم پولهايي را كه ظرف يك سال از او گرفته بودم با اعتماد به محبت و علاقهاي كه به من داشت و بيتوجهياش به مال دنيا، همه را خرج كردم. او آنگاه به من گفت: "اين پول براي ما حلال نبود، به ملت تعلق داشت؛ چرا خرج كردي؟ حال كه چنين است تو را از نمايندگي در هزينهها عزل و خودم را نصب ميكنم.!"
مدتي گذشت ... بر قلبش چنين الهام شد كه بايد دوازده جلد از مطالبي را كه درباره حقايق تأليف كرده بود به چاپ برساند. پولهايي را كه از حقوقش پس انداز كرده بود صرف انتشار تأليفات مزبور كرد. به استثناي يكي دو تا از آنها كه كوچك و مختصر بود بقيه را به رايگان توزيع كرد. از او پرسيدم چرا اجازه ندادي آنها را بفروشند. گفت:
استفاده از حقوق به قدر قوت لايموت براي من جايز است؛ باقي آن متعلق به ملت است. با اين كار آن پول را به ملت باز ميگردانم ...
— 143 —
خدمت او در دارالحكمه همواره به اين صورت با اقدامهاي شخصياش توأم بود. زيرا براي انجام كار مشترك در آنجا موانعي ميديد. كساني كه او را ميشناسند ميدانند كه بديع الزمان كفن خود را بر گردن آويخته و مرگ را پذيرفته بود. لذا در دارالحكمة الاسلاميه چون پولاد ايستادگي كرد. اجانب نتوانستند با تأثيرات خود دارالحكمه را آلت دست خود كنند. او با فتاواي غلط، بيپروا مبارزه كرد. وقتي جرياني كه به حال اسلام مضر بود پديد ميآمد براي از بين بردنش كتاب مينوشت و منتشر ميكرد.
قسمتي از نوشتههاي خود در مورد دوره زندگياش در استانبول بعد از بازگشت از اسارت
( اميد دهم از لمعه بيست و ششم)
پس از آن كه از اسارت بازگشتم يكي دو سال از عمرم در استانبول به غفلت گذشت. امور سياسي موجب شده بود به جاي پرداختن به خويش متوجه مسايل پيراموني شوم. روزي در قبرستان سلطان ايوب استانبول، در جاي مرتفعي مُشرف به رود نشسته بودم، چشم انداز اطراف استانبول را از نظر گذراندم، در يك لحظه احساس كردم دنياي من از بين رفت و حالت كشيدگي به روحم دست داد، با خود گفتم نكند نوشتههاي روي سنگ قبرها باعث چنين خيالاتي در من شده باشد؟ نگاه بركشيدم. از ديدن دوردستها منصرف شدم و به قبرستان چشم دوختم، هشداري بر قلبم خطور كرد:
"در اين قبرستان كه ميبيني جمعيتي صد برابر جمعيت استانبول آرميدهاند، زيرا جمعيت استانبول تاكنون صدبار در اينجا دفن شدهاند. از داوريِ حكيم قديري كه همه جمعيت استانبول را در اينجا جمع كرده است گريزي نداري و مستثني نخواهي بود، و تو هم ميروي."
از قبرستان خارج شدم و با اين خيال دهشتناك به اتاق كوچكي در مسجد سلطان ايوب رفتم كه قبلاً هم بارها رفته بودم. انديشيدم كه من از سه جهت مسافرم، در اين اتاق كوچك، در استانبول و در اين دنيا مسافر هستم. مسافر بايد
— 144 —
به راهش فكر كند، من همانطور كه از اين اتاق خارج ميشوم روزي استانبول را ترك ميكنم و روز ديگر از اين دنيا خارج خواهم شد.
در چنين حالتي درد و غمي جانكاه و تلخ بر جان و تنم مستولي شد. احساس كردم اين طور نيست كه يكي دو تن از دوستانم را از دست بدهم، بلكه از هزاران تن از دوستان استانبوليام جدا ميشوم، استانبول را ترك خواهم كرد، شهري كه آن را بسيار دوست دارم؛ و چنان كه صدها هزار تن از دوستانم را در دنيا ترك ميگويم از دنيايي كه شيفتهاش هستم و آن را بسيار دوست ميدارم نيز بايد جدا شوم. با همين تأملات باز هم به همان نقطه مرتفع قبرستان رفتم. در آن دوره گاهي براي عبرت گرفتن به سينما ميرفتم. احساس كردم ساكنان استانبول مانند فيلمهاي سينمايي سايههايي را از زمان گذشته به زمان حال منتقل ميكنند، لذا همانطور كه در فيلمها مردگان را ايستاده و در حال گردش نشان ميدهند من هم مردم را جنازههايي در حال گردش ديدم. قوه خيالم خطاب كرد: مادام كه قسمي از آرميدگان اين قبرستان مانند آنچه در فيلمها هست در حال گردش ديده ميشوند، پس كساني را كه در آينده به طور قطع وارد اين قبرستان خواهند شد، وارد شده ببين؛ آنها هم جنازههايي هستند در حال گردش.
در يك لحظه به واسطه نور قرآن حكيم و ارشادات غوث اعظم شيخ عبدالقادر گيلاني، حالات حُزنانگيز پيشين به ترتيب زير به شادي و ابتهاج تبديل گرديد:
نوري كه در برابر آن وضعيت غم انگيز از قرآن نشأت گرفته بود هشداري چنين داد: تو در غربت "كاستورما" در شمال شرق، يكي دو دوست افسر اسير داشتي و ميدانستي كه به استانبول خواهند رفت. اگر كسي در آنجا از تو ميپرسيد: "آيا دوست داري به استانبول بروي يا همين جا بماني؟" بيشك براساس عقل و خرد و با شادي و خرسندي رفتن به استانبول را قبول ميكردي، زيرا ٩٩٩ نفر از هزار و يك نفر از آشنايانت در استانبول هستند. در آنجا فقط يكي دو دوست داشتي كه آنها هم قرار بود به استانبول بروند. استانبول رفتن براي تو فراقي حزين و دور شدني درد آور نبود؛ چنان كه آمدي؛ مگر خوشحال
— 145 —
نشدي؟ از شبهاي دور و دراز و تاريك سرزمينهاي خصم و زمستانهاي سرد و توفانياش نجات يافتي و به استانبول زيبا كه مانند بهشت زمين است، آمدي.
نيز هشدار چنين ادامه يافت: به همين ترتيب ٩٩ درصد دوستاني كه از كودكي تاكنون داشتهيي به قبرستاني نقل مكان كردهاند كه براي تو هراسناك است. يكي دو دوستت در اين دنيا ماندهاند كه آنها هم به همانجا خواهند رفت. وفات و درگذشت تو در دنيا فراق نيست، وصال است؛ رسيدن به آشنايان است. آنها يعني ارواح باقيه خانههاي فرسوده خود را در زير خاك رها كرده، برخي در ستارگان و برخي ديگر در طبقات عالم برزخ در حال سير و سياحتاند.
آري، اين حقيقت توسط قرآن و ايمان چنان قطعي ثابت شده است كه اگر كسي حتي اندك بهرهيي از روح و قلب داشته باشد و گمراهي و ضلالت درونش را پر نكرده باشد بدان ايمان خواهد آورد؛ طوري كه گويي آن را ميبيند، زيرا صانع كريم و رحيمي كه دنيا را با لطف و احسان بيشمار خود آراسته و ربوبيت كريمانه و مهربانانهاش را نمايان ساخته و حتي از چيزهاي جزيي و (در ظاهر) بياهميتي چون دانهها نيز محافظت ميكند، انسان را كه در ميان مخلوقاتش كاملترين و جامعترين و مهمترين است و او را بيش از همه دوست ميدارد بيترديد و بالبداهه آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بيرحمانه و بيعاقبت، نابود و ضايع نميكند و از بين نميبرد، بلكه مانند بذري كه كشاورز بر زمين ميپراكند صانع حكيم نيز آفريده عزيزش را موقتي زير خاكي ميگذارد كه دروازه رحمت است تا در حياتي ديگر شكوفه دهد.
اين حقيقت همچون حاصل ضرب دو در دو كه ميشود چهار در ساير رسالات مخصوصاً در كلام دهم و بيست و نهم ثابت شده است.
پس از اخذ اين هشدار قرآني با قبرستان بيش از استانبول مأنوس شدم. ديدم خلوت و عزلت را بيش از صحبت و معاشرت خوش ميدارم. در ساريير در منطقه خليج خلوتخانهيي براي خود يافتم؛ چنان كه غوث اعظم (رض) با فتوح الغيب خود استاد و طبيب و مرشد من شد، و امام رباني (رض) نيز با كتاب مكتوباتش انيس و مُشفق و استادم گرديد. آن زمان از سالمند شدن و كناره گرفتن از لذتهاي مدنيت و دور شدن از حيات اجتماعي بسيار خرسند شدم و خداوند را سپاس گفتم.
— 146 —
اميد يازدهم
پس از بازگشت از اسارت با برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان در بناي مجللي در بلنديهاي چامليجاي استانبول ساكن بودم. زندگي آن دوره من از نظر حيات دنيوي براي امثال ما بسيار سعادتمندانه بهشمار ميرفت، زيرا از اسارت رهايي يافته بودم و در دارالحكمه مناسب رشته علميام به بهترين شكل به نشر علم و دانش ميپرداختم. توجهي كه به لحاظ شأن و منزلت به من ميشد بسيار بيشتر از شايستگيام بود. ساكن چامليجا بودم كه از نظر موقعيت در بهترين جاي استانبول واقع شده است. همه چيز داشتم. كسي مانند برادرزادهام مرحوم عبدالرحمان همراهم بود كه هوش سرشاري داشت، فداكار بود، شاگردم بود، خدمتم را ميكرد، برايم مينوشت و نيز اولاد معنويام محسوب ميشد؛ در حالي كه خود را خوشبختتر از همه جهانيان ميدانستم به آيينه نگاه كردم و تارهاي سپيدي را در موي سر و محاسنم ديدم.
دوباره همان انتباه روحي كه در مسجد كستورما در اسارت تجربه كرده بودم به سراغم آمد. در اثر همين وضع، شروع به تحقيق درباره وضعيتي كردم كه به لحاظ قلبي با آن ارتباط داشتم و آن را مدار سعادت دنيوي ميپنداشتم. به هر كدامشان كه پرداختم ديدم پوسيدهاند، ارزش توجه ندارند و انسان را فريب ميدهند. در همان ايام شاهد بيصداقتي و بيوفاييِ غيرمنتظره و غيرقابل تصوري از سوي يكي از دوستانم شدم كه او را صادقترين دوست ميپنداشتم. نسبت به زندگي دنيوي احساس نفرت كردم، خطاب به قلبم گفتم: "آيا كاملاً فريب خوردهام؟ ميبينم بسياري از مردم به حال و روزمان ی كه نسبت به حقيقت، وضع ناخوشآيندي داردی غبطه ميخورند، شايد اين مردم همگي ديوانه شدهاند؟ يا اينكه من خود در حال ديوانه شدن هستم كه اين مردم دنياپرست را ديوانه ميبينم؟"
خلاصه، من در سايه بيداري تكان دهنده متأثر از سالمندي، پيش از هر چيز متوجه فاني بودن هر آنچه شدم كه با آن مرتبط بودم. به خود نيز نگريستم و خويشتن را در نهايت ناتواني و عجز يافتم. آنگاه روحم كه در پي بقا بود و با توهم بقا شيفتهي
— 147 —
آناني ميشد كه فاني بودند با تمام توان گفت: "حال كه من به لحاظ جسمي فاني هستم چه فايدهيي از فانيهاي ديگر ممكن است نصيب من گردد؟ مادام كه من ناتوان و عاجزم از عاجزان ديگر چه انتظاري ميتوانم داشته باشم؟ باقي سرمدي و قادري ازلي لازم است تا درد مرا چارهيي كند." اين را گفتم و شروع به تحقيق كردم.
در آن لحظه در پي تسلي و اميدي، قبل از هر اقدام به دانشي رجوع كردم كه از پيشترها تحصيل كرده بودم.
— 148 —
متاسفأنه تا آن زمان علوم فلسفي را همراه با علوم اسلامي مطالعه كرده و در ذهن انباشته بودم و به خطا فلسفه را سرچشمه پيشرفت و مدار روشنگري ميدانستم؛ در حالي كه مسايل فلسفي روحم را بيش از اندازه آلوده كرده و مانع پيشرفتهاي معنويام شده بود. در يك لحظه حكمت قدسيه قرآن با رحمت و كرم حضرت حق به ياريم آمد و چنان كه در رسالات ديگر بيان كردهام آلودگيهاي فلسفي را از ذهنم زدود و شستشو داد.
به همين ترتيب، ظلمات روحي منبعث از فنون حِكَمي، موجب خفگي روحم در مواجهه با عالم هستي ميشد، در جستجوي نور متوجه هر طرف بودم، اما در امثال فلسفه نوري نمييافتم؛ مانع تنفسم ميگرديد. تا اين كه توحيد مبتني بر لا اله الا الله در قرآن حكيم، در قالب نوري كاملاً درخشان همه تاريكيها را از بين برد و توانستم به راحتي نفس بكشم. نفس و شيطان اما با درسهايي كه از اهل ضلالت و فلسفه گرفته بودند به سوي عقل و قلبم هجوم آوردند. مناظرههاي نفسي در اثناي اين هجوم و حمله، الحمدلله با پيروزي قلب به نتيجه رسيد. در رسالات متعددي قسمي از مناظرات مزبور نگاشته شده است، به همانها اكتفا ميكنم و در اينجا فقط براي نشان دادن نمونهيي از پيروزيهاي فراوان قلبي، برهاني از براهين متعدد را بيان ميكنم، تا موجب پاكسازي روح سالمنداني شود كه در جواني با پرداختن به مسايل گمراه كننده و بيفايده تحت عنوان حكمت اجنبي و فنون مدني، روح خود را آلوده كرده، قلب خود را بيمار نموده و نفس خويش را متحير و سرگردان كردهاند، تا از شر شيطان و نفس خود نجات يافته و رو به سوي توحيد آورند، به اين ترتيب:
نفسم به نيابت از علوم فلسفي گفت: اسباب و عوامل موجود در اين عالم به طور طبيعي در موجودات هستي دخالت دارند. هر چيز علتي دارد، ميوه را بايد از درخت چيد و حبوبات را از زمين؛ معني ندارد حتي كوچكترين و جزييترين چيز را از خدا بخواهيم و به درگاه او استغاثه كنيم."
در يك لحظه سرّ توحيد به واسطه نور قرآن به شكلي كه خواهم گفت پديدار شد، قلبم خطاب به نفس فلسفيام گفت:
— 149 —
كوچكترين و جزييترين چيز نيز مانند بزرگترين چيزها مستقيماً و كاملاً از قدرت آفريننده كائنات سرچشمه ميگيرد و از گنجينه خزائن او صادر ميشود. حالات ديگر امكان ندارد. اسباب و عوامل پردههايي هستند، زيرا مخلوقاتي كه آنها را كوچك و بياهميت تصور ميكنيم، گاه از نظر خلقت و هنرنمايي، بزرگتر از بزرگها به شمار ميروند. خلقت مگس اگر به لحاظ صُنع بالاتر از مرغ نباشد كمتر هم نيست؛ بنابراين نبايد در اين مسايل بين كوچك و بزرگ تفاوتي قايل شد. يا بايد همه را به عوامل مادي منتسب نمود يا همه را كلاً به ذاتي واحد اختصاص داد. شق اول محال و حالت دوم واجب و ضروريست، زيرا اگر مسايل را متوجه ذاتي واحد يعني قادر ازلي كنيم براساس نظم و حكمت موجود در همه مخلوقات، وجود علم او تحقق قطعي مييابد و بر همه چيز محيط ميشود، و چون مقدار هر چيز در علم او متعين است پس همواره و بالمشاهده در نهايت سهولت و در بالاترين مرتبه صُنع مخلوقاتي از هيچ به وجود ميآيد. او قادري عليم است و با فرمان كُن فَيَكونُ خود ی كه به كشيده شدن كبريتي ميماند ی هر چيزي را ميتواند بيافريند. ما اين نكات را با دلايل كاملاً محكم در بسياري از رسالات بيان نمودهايم، مخصوصاً در مكتوب بيستم و در قسمت پاياني لمعه بيست و سوم ثابت كردهايم كه او از قدرتي بيپايان برخوردار است، البته سهولت و آساني فوقالعادهيي كه بالمشاهده ديده ميشود از احاطه علمي و قدرت عظيم او سرچشمه ميگيرد.
مثلاً كتابي را در نظر بگيريد كه با مُركبي نامرئي نوشته شده باشد، اگر مادهي مخصوصي براي نشان دادن نوشتهها به صفحات كتاب كشيده شود همه مطالب آن به يكباره نمايان ميگردد و خواندني ميشود. درست به همين ترتيب صورت خاصه هر چيز كه در علم محيط قادر ازلي موجود است، به موجب مقدار معيني تعيّن مييابد. آن قادر مطلق با فرمان كُن فَيَكونُ و با قدرت بيپايان و اراده نافذش مانند همان ماده مرئيكننده خطوط كتاب، در نهايت سهولت و آساني توانايي خود را ی كه جلوهيي از قدرت است ی بر ماهيت علمي مزبور ميكشد و به آن وجود خارجي عطا ميكند، آنگاه ميتوان آن را با چشم ديد و
— 150 —
نقوش حكمت حق را در آن مطالعه نمود.
اگر همهي چيزها را آفريدهي آن قادر ازلي و عالم كل شي ندانيم ميبايست براي وجودي مثل مگس، آنچه را لازم است، با ميزاني خاص از بيشتر انواع موجود در عالم جمع آوري كنيم؛ و اين نيز زماني ممكن است كه ذرات وجودي فعّال در مگس از سرّ خلقت آن آگاهي داشته و به تمامي دقايق كمال صُنعش واقف باشند. ليكن بالبداهه روشن است و همه خردمندان عالم بالاتفاق قبول دارند كه عوامل طبيعي و اسباب مادي قادر به خلق از هيچ نيستند؛ در هر صورت اگر بنا بر ايجاد آنها باشد البته ناگزير به جمع آوري هستند، و بايد دقت داشت هر جانداري نمونههايي از اكثر عناصر و انواع را در خود جمع دارد، يعني به نظر ميرسد هر چيز خلاصه و فشردهيي از كل كائنات است، لذا براي ايجاد دانهيي بايد كليت درخت و براي خلق هر موجود زندهيي، هر آنچه را بر روي زمين هست با ظرافت تمام غربال كرد و با ميزاني كاملاً حساس اندازهگيري نمود، اما عوامل طبيعي جاهل و جامدند و علمي ندارند كه بتوانند طرحي، فهرستي، نمونهيي و برنامهيي تهيه كنند و بعد ذرات را به شكل مناسب در آورده و در قالبهاي معنوي مخصوص قرار دهند تا از هم نپاشند و نظمشان از بين نرود. حال با توجه به اين كه شكل و هيأت هر چيز ميتواند انواع و اقسام فراوان و بيشماري داشته باشد، ثابت نگاه داشتن ذرات عناصري كه چون سيل در جريانند، و قرار دادن آنها براساس مراتبي مشخص، طوري كه از هم نپاشند و پراكنده نشوند؛ و به صورت منظم و بدون مقدار و قالب تعيين شده كنار هم قرار گيرند و وجود يابند مطلبيست كه از امكان و احتمال دور ميباشد و مشاهده ميشود كه با خرد انساني فاصله دارد، البته اگر قلب كسي بينا باشد اين مطلب را خواهد ديد. آري، براساس همين حقيقت و با عنايت به سرّ آيه عظيمهي:
﴿ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ﴾
اگر همه عوامل مادي جمع شوند و اختيار هم داشته باشند قادر نخواهند بود وجود فقط يك مگس و جهازات وجودي آن را با ميزاني خاص جمع آورند، حتي اگر موفق به جمع آوري هم شوند نخواهند توانست در مقدار معين آن وجود ثابت نگه دارند. اگر موفق به اين هم بشوند ذراتي را كه در وجود مگس مداوم در حال
— 151 —
نو شدن و فعاليت ميباشند هرگز نميتوانند به شكل منظم به كار اندازند، پس عوامل و اسباب طبيعي را نميتوان صاحب و مالك اين چيزها دانست. صاحب حقيقي آنها كس ديگريست.
آري، چنان صاحب حقيقي دارند كه به موجب آيهي:
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
دادن وجود به همه موجودات روي زمين براي او مانند موجود كردن يك مگس، ساده و سهل است.
او بهاري را به سهولت خلق يك گل، ميآفريند، زيرا نيازمند جمع آوري چيزي نيست. او مالك فرمان كُن فَيَكونُ است، و در هر بهار علاوه بر مواد عنصري موجودات بهاري، صفات و احوال و اشكال بيشماري را از هيچ خلق ميكند، طرح و الگو و خلاصه و برنامه هر چيزي در علم او متعين است، و همه ذرات در دايره علم و قدرت او در حركتند، لذا همچون كشيده شدن كبريتي، همه چيز را در نهايت سهولت ايجاد ميكند، و هيچ چيز در حركت خود ذرهيي دچار تردد نميشود. سيارات مانند لشكر مطيع او هستند و ذرات هم يادآور سپاهي منظم ميباشند. اينها مادام كه نسبت به آن قدرت ازلي در حركتند و براساس قانون آن علم ازلي فعالند، آن آثار با توجه به آن قدرت وجود مييابند؛ وگرنه آثار آنها با در نظر داشتن شخصيت كوچكشان، كوچك نميشود. در انتساب به قدرت اوست كه مگسي نمرود را به هلاكت ميرساند و مورچه كاخ فرعون را از بين ميبرد، و دانهي كاج كه مانند ذرهييست ميتواند بار سنگين درختي بزرگ چون كوه را حمل كند. ما اين حقيقت را در رسالههاي متعددي ثابت كردهايم و گفتهايم سربازي را تصور كنيد كه با برگهيي نظامي، منتسب به پادشاه است. او با قدرتي صدهزار بار بيشتر از توان خود مثلاً ميتواند سلطاني را اسير كند. به همين ترتيب است كه هر چيزي با انتساب به آن قدرت ازلي ميتواند مظهر معجزات آفرينشي صدها هزار بار بيشتر از عوامل طبيعي گردد.
خلاصه كلام اين كه وجود هنرمندانه و كاملاً سهل هر چيز نشان ميدهد كه اثر قادري ازليست كه صاحب علمي محيط ميباشد؛ در غير اين صورت اشيا با
— 152 —
ملاحظه صد هزار امر محال نه تنها وجود نمييافتند از دايره امكان خارج شده و در عرصه امتناع قرار ميگرفتند و صورت امكاني خود را از دست داده، وارد ماهيت امتناعي ميشدند؛ بنابراين چيزي موجود نميشد و اصولاً موجود شدن اشيا محال ميگرديد.
با اين برهان كاملاً ظريف و عميق و آشكار بود كه نفسم به عنوان يكي از شاگردان موقتي شيطان و وكيل اهل ضلالت و فلسفه سكوت كرد، و الحمدلله وارد دايره كامل ايمان گرديد و گفت:
آري، مرا پروردگار و خالقي بايد كه كوچكترين خواطر قلبم و پنهانترين نيازهايم را بداند و مخفيترين احتياج روحم را تأمين كند و براي اين كه سعادت ابدي را نصيبم نمايد اين دنياي بزرگ را به آخرت تبديل كند و اصولاً آخرت را جايگزين دنيا نمايد؛ خدايي كه مگسي را خلق ميكند و در همان حال آسمانها را ميآفريند، خدايي كه از چنان قدرتي برخوردار است كه ميتواند خورشيد را چون چشمي در دل آسمان قرار دهد و در عين حال ذرهيي را در مردمك چشمم بنهد؛ خدايي كه قادر به خلق مگس نباشد توان مداخله در خواطر قلبيام را نخواهد داشت و از نيازهاي روحيام مطلع نخواهد شد. خدايي كه نتواند آسمانها را خلق كند نميتواند سعادت ابدي را برايم تأمين كند، پس پروردگار من كسيست كه خواطر قلبيام را اصلاح ميكند و پهنه آسمانها را در ساعتي از ابر ميپوشاند و خالي ميكند و دنيا را تبديل به آخرت ميكند و بهشت را ميآفريند و باب آن را بر رويم ميگشايد و ميگويد وارد شو.
اينك اي برادران سالمندم كه همچون نفس من بدبختانه، سالهايي از عمرتان را صرف فنون فلسفي و بيگانه عاري از نور و روشنايي كردهايد! از فرمان قدسي لا اله الا هو كه فراوان در زبان قرآن تكرار ميشود ركن ايمان قدسي را دريابيد كه چه قدر مستحكم و چه قدر منطبق بر حقيقت است و هيچگاه تزلزل نمييابد و صدمهيي نميبيند و تغييري نمييابد. دريابيد كه چنين ايماني چگونه تمام ظلمات معنوي را از بين ميبرد و زخمهاي معنوي را مداوا ميكند!
— 153 —
واقعه ي روحاني بسيار عجيبي كه در "رساله سنوحات" آمده است؛
استاد اين رساله را زماني نوشت كه در دارالحكمهي استانبول بود.
خطابهيي در رؤيا
در سپتامبر سال ١٣٣٥(رومي) بر اثر افسردگي حاصل از وقايع روزگار به شدت مضطرب بودم. در اين ظلمت كثيف نوري جستجو ميكردم. آن را در بيداري كه در حقيقت رؤيايي بيش نيست نيافتم، اما در رؤياي صادقهيي كه حقيقتاً يقظه( بيداري) است نوري ديدم. از تفصيلات ميگذرم؛ و نكاتي را كه گفته اند بگويم، مينويسم.
جمعه شبي بهواسطه خواب وارد عالم مثال شدم، كسي آمد و گفت:
در مجلس باشكوهي كه براي مقدرات اسلام تشكيل شده، منتظر تو هستند.
رفتم؛ و با مجلسي مواجه شدم كه نمونهاش را نديده بودم؛ سلف صالح و نمايندگان هر عصر و دورهيي در آنجا جمع بودند. شرم كردم و در كنار در ايستادم. شخصي از آنها گفت:
اي انسان زمانهي فلاكت و هلاكت! تو هم داراي رأي هستي؛ نظرت را بيان كن.
در حال ايستاده گفتم:
بپرسيد تا جواب دهم.
كسي گفت:
نتيجه اين شكست چه خواهد شد؟ در صورت پيروزي چه اتفاقي ميافتاد؟
گفتم:
از آنجا كه مصيبت، شر محض نيست و از آنجا كه گاه در سعادت هم ميتوان فلاكت را مشاهده كرد پس، از فلاكت هم ممكن است سعادت حاصل شود. فلاكت اين دولت اسلامي كه از گذشته تاكنون براي اعلاي كلمة الله و بقاي استقلال مسلمانان، به جهاد كه واجب كفاييست، ميپرداخته، و خود را موظف به
— 154 —
فدا شدن در راه پيكر واحد جهان اسلام ميدانسته و پرچمداري خلافت را بر عهده داشته است، با سعادت عالم اسلام در آينده جبران خواهد شد، زيرا اين مصيبت موجب شد اخوت اسلامي كه آب حيات ماست سريعتر جاني دوباره بگيرد و احيا شود. در مقابل رنج ما عالم اسلام ميگريد. اروپا اگر بيشتر برنجاند، فرياد خواهند كشيد. اگر قرار باشد بميريم، در برابر هر بيست نفري كه بميرند، سيصد نفر زنده خواهد شد. در عصر حوادث خارق العاده هستيم. هستند كساني كه دو سه سال از مرگشان گذشته و زنده شدهاند. ما با شكستي كه خورديم، سعادت عاجلهي عاجله: زمان حال ی اين دنيا. موقتي را از دست داديم، ليكن سعادت آجلهي آجله:آينده ی آخرت مستمري در انتظار ماست. كسي كه حالات بسيار جزيي و محدود و در حال تغيير و تحول را با آيندهيي فراخ و نامحدود عوض كند، سود كرده است.
در آن لحظه حاضران در جلسه خواهان توضيح شدند.
توضيح بده!
گفتم:
جنگ دولتها و ملتها جاي خود را به جنگ طبقات بشر ميدهد، زيرا بشر همچنان كه نميخواهد اسير شود علاقهيي به اجير شدن هم ندارد. اگر پيروز ميشديم ممكن بود بيش از پيش و با شدت بيشتري گرفتار جريان استبدادي خصم و دشمنمان شويم؛ در حالي كه جريان مذكور ضمن ظالمانه بودن، منافي طبيعت اسلام نيز هست؛ همچنين با منافع اكثريت مطلق اهل ايمان در تضاد است، نيز عمرش كوتاه و احتمال نابودياش زياد است. اگر خود را به اين جريان وصل ميكرديم عالم اسلام را بهسوي راهي خلاف فطرت و طبيعتش سوق ميداديم. اين تمدن خبيث كه ما فقط از آن ضرر ديدهايم و از نظر شريعت مردود است، به دليل اين كه سيئاتش بر حسنات آن غلبه دارد به فتواي مصلحت بشر منسوخ و بهواسطه انتباه و بيداري بشر محكوم به انقراض ميباشد و ما
— 155 —
ميخواستيم حامي چنين تمدن سفيه و سركش و غدار و متوحشي در آسيا باشيم.
يك نفر از حاضران گفت:
شريعت چرا اين تمدن
آنچه ما ميخواهيم محاسن تمدن و منافعيست كه براي بشر دارد؛ وگرنه منظورمان معاصي و سيئات تمدن نيست كه نادانان، فسق و فجور و پليديهايش را محاسن گمان كرده، و به تقليد از آن پرداختند و داراييهايمان را به نابودي دادند. معاصي تمدن كه بر خوبيهايش غلبه كرد و زماني كه سيئات آن بر محاسنش چيره شد، بشر با دو جنگ جهاني دو سيلي شديد خورد و طوري آن تمدن گناهكار را زير و زبر كرد و به حالت تهوع در آمد كه روي زمين را به خون آلود. إن شاء الله با نيروي اسلام در آينده، محاسن تمدن غلبه خواهد يافت، و روي زمين از ناپاكيها منزه خواهد شد و صلح عمومي برقرار خواهد شد.
را رد ميكند؟
گفتم:
زيرا بر پنج پايه منفي بنا شده است.
نقطهي اتكايش قدرت است؛ شأن قدرت نيز تجاوز است.
هدف و مقصدش كسب منفعت ميباشد؛ شأن منفعت نيز تزاحم است.
قاعدهاش در زندگاني جدال و كشمكش است؛ شأن جدال نيز تنازع است.
رابطهاش در ميان تودهها مليتي منفي و عنصريست كه با بلعيدن ديگري تغذيه ميكند؛ شأن آن نيز تصادم و برخوردهاي هراسناك است.
خدمت جذب كنندهاش، تشجيع هوا و هوس، تأمين خواستههاي نفس و تسهيل در تأمين مطالبات آن است؛ شأن هواي نفس هم به سقوط كشاندن انسان از درجه ملائكه به دَرَك كلبيت است؛ سببيست، براي مسخ معنوي انسان.
اگر جاي ظاهر و باطن بسياري از مدعيان تمدن عوض شود انسان گمان خواهد كرد، در حال ديدن گرگ و خرس و مار و خوك و ميمون ميباشد، اين است كه تمدن امروز هشتاد درصد انسانها را دچار مشقت و شقاوت كرده است. ده درصدشان را در عالم خيال سعادتمند كرده و ده درصد ديگر را هم بين آن دو رها نموده است. سعادت آن است كه براي همه مردم يا بخش اعظم آن سعادت باشد، اما اينجا صحبت از اقل قليل است؛ اين در حاليست كه قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را ميپذيرد كه سعادت عموم يا دست كم اكثر مردم را
— 156 —
تضمين و تأمين كند. با فرمانروايي هواي نفس رها شده، نيازهاي غير ضروري حكم ضروري يافتهاند. انسان بدوي به چهار چيز نيازمند بود، اما تمدن امروز انسان را محتاج و نيازمند صد چيز كرده است. سعي و كوشش كفاف مصرف را نميدهد، لذا انسانها بهسوي حيله و حرام سوق مييابند و به اين ترتيب اساس اخلاق دچار فساد ميشود. به جاي ثروت و حشمتي كه به جامعه و نوع انسانها ميدهد، افراد و اشخاص را فقير و بياخلاق ميكند.
مجموع ترس و وحشت انسان در قرون اوليه را اين تمدن به يكباره پس داده است!
امتناع جهان اسلام در برابر اين تمدن و برخورد سردش با آن و اضطراب و دلهرهيي كه در پذيرفتنش دارد شايان توجه است، زيرا هدايت مورد نظر شريعت كه با ويژگي استغنا و استقلال شناخته ميشود با نبوغ فلسفي روم واكسينه نميشود، امتزاج نمييابد، هضم نميشود و پيرو آن نيز نميگردد. روم و يونان قديم كه بر آمده از يك اصل هستند با دو قوه نبوغ، در طول قرنها براي يكي شدن تمدن و مسيحيت ی كه به تركيب آب و روغن ميماند ی تلاش نمودند، اما اين دو روح، استقلال خود را همچنان حفظ كرده و گويا بهواسطه تناسخ، امروز نيز در اشكال ديگري به وجودشان ادامه ميدهند؛ در حالي كه آنها به رغم وجود اسباب امتزاج، نميتوانند متحد شوند، نور هدايت كه روح شريعت است، هيچگاه با نبوغ رومي كه پايه تمدن پست و پليد است، امتزاج نمييابد و يكي نميشود ...
گفتند:
تمدن مورد نظر شريعت غرّا چگونه است؟
گفتم:
تمدني كه مورد ضمانت شريعت احمديه (ص) است و بدان امر ميكند، تمدنيست كه با فروپاشي تمدن فعلي ظهور خواهد يافت. به جاي مباني منفي آن، پايههاي مثبت وضع ميكند. نقطهي اتكاي آن تمدن به جاي قدرت، حق است كه شأن آن نيز عدالت و توازن است. هدفش به جاي منفعت، فضيلت است كه شأنش محبت و علاقهمندي به هم ميباشد. در مسير وحدت، اتكاي روابطش
— 157 —
به جاي مليت و عنصريت بر دين و وطن است كه شأن آن اخوت صميمانه، مسالمت و دفاع در برابر تجاوز بيگانه ميباشد. قاعدهاش در حيات به جاي جدال، تعاون است كه شأنش اتحاد و ياري رسانيست. در آن تمدن هدايت جاي هوا را ميگيرد كه شأنش ترقي انساني و تكامل روحيست. هواي نفس را محدود ميكند و به جاي تسهيل امور مربوط به پستيهاي هواي نفس، احساسات عالي روح را ارضا ميكند. پس به نظر ميرسد ما با شكستي كه خورديم به جريان دوم انتساب يافتيم كه جريان ستمديدگان و جمهور مردم است. اگر هشتاد درصد ديگران فقير و مظلوم باشند، در ميان مسلمانان نود و شايد نود و پنج درصد فقير داشته باشيم. عالم اسلام به جاي اينكه در برابر اين جريان دوم لاقيد بماند يا به معارضه با آن بپردازد، در نتيجه سست گردد، و همه زحماتش را به هدر دهد، و با استيلايش مجبور به استحاله گردد، عاقلانه رفتار نموده و آن را به طرزي اسلامي متحول كرده و به خدمت خود در آورد، زيرا دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است؛ همچنان كه دوستِ دشمن تا وقتي دوست اوست، دشمن محسوب ميشود. اين دو جريان ضد هم ديگرند، اهداف و منافعشان در تضاد با هم است، لذا اولي اگر بگويد "بمير" دومي خواهد گفت "زنده شو"! همچنان كه منافع يكي مستلزم ضرر و اختلاف و سقوط و به خواب رفتن ماست، منافع دومي نيز مقتضي قدرت و اتحاد ما ميباشد.
خصومت و دشمني با شرق، مانع ظهور و ترقي عالم اسلام ميشد، لذا ميبايست زايل ميشد و شد؛ خصومت با غرب نيز مؤثرترين عامل در اتحاد مسلمانان و افزايش اخوت و برادريست، و ميبايست باقي بماند ...
نشانههاي تأييد در ميان حاضران مجلس هويدا شد، گفتند:
آري، اميدوار باشيد! در انقلاب آينده رساترين صداي پر طنين، نداي اسلام خواهد بود ...!
دوباره يكي از آنان پرسيد:
— 158 —
مصيبت، نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است. با كدام عملتان به تقدير فتوا داديد تا بهواسطه اين مصيبت حكم كند؟ مصيبت عمومي و فراگير، نتيجه خطاي اكثريت است، مكافاتتان در حال حاضر چيست؟
گفتم:
مقدمهاش سهل انگاري ما در سه ركن مهم اسلام است؛ نماز، روزه و زكات.
خالق متعال از ما خواسته است فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را صرف نمازهاي پنجگانه كنيم. سستي كرديم. مدت پنج سال با تعليم و مشقت و تحريك وادارمان كرد بيست و چهار ساعته به نوعي نماز بخوانيم. خداوند از ما خواسته است در هر سال فقط يك ماه روزه بگيريم. به نفس مان رحم كرديم. پس فرمود به عنوان كفاره پنج سال روزه بگيريم. خواست فقط يك دهم يا يك چهلم از مالي را كه به ما احسان كرده است به عنوان زكات بپردازيم. خسّت به خرج داديم و ستم كرديم. او نيز به يكباره همهي زكات را از ما اخذ كرد.
اَلْجَزَاءُ مِنْ جِنْسِ الْعَمَلِ
اين نيز مكافات امروز ماست كه خمس يك ملت فاسق و گناهكار يعني چهار ميليون اين جمعيت را به درجه ولايت رساند و جانبازي و شهادت نصيبش كرد، مصيبت مشتركي كه زائيده خطاي مشترك بود گناهان گذشته را پاك نمود.
باز هم يك نفر ديگر گفت:
اگر آمر و فرماندهي به اشتباه موجب فلاكت شده باشد ...؟
گفتم: مصيبت ديده را بايد مكافات داد، يا بايد حسنات آمر خطاكار را به او داد ی كه اين در حكم هيچ است ی يا از خزانه غيب بايد داده شود. در خزانه غيب نيز مكافات چنين كارهايي درجه شهادت و جانبازيست.
ديدم مجلس زبان به تحسين گشود. هيجان زده بيدار شدم؛ در حالي كه عرق كرده، دست و پاي خود را جمع كرده و در بستر نشسته بودم، به خود آمدم. آن شب چنين سپري شد.
— 159 —
بديع الزمان كتابهاي ديگري نزد خود نگاه نميداشت.
وقتي از او سؤال ميشد چرا به كتابهاي ديگر مراجعه نميكني؟ ميگفت:
با تجريد ذهن از هر چيز ديگر، آن چه را كه بايد، از قرآن فرا ميگيرم.
در صورت نقل مطالب از آثار ديگر، مسايلي را كه مهم ميدانست بدون تغيير اخذ ميكرد.
وقتي از او سؤال ميشد "چرا مطالب اخذ شده را عيناً تكرار ميكني؟" ميگفت:
"حقيقت موجب ملال نميشود؛ نميخواهم لباس ( كلمات) را عوض كنم."
در سطرهاي پيشين اشاره شد، كه بديع الزمان دوازده اثر از تأليفات خود را كه به حقايق قرآني
آثاري را كه جناب استاد بديع الزمان سعيد نورسي در آن زمان در استانبول و تعدادي از آنها را نيز سرانجام در آنكارا منتشر نمود، بعد از چهل سال تحت عنوان "مثنوي نوريه عربي" در يك جلد به طبع رسيد. در مقدمه مثنوي نوريه درباره آثار مذكور ميگويد:
"سعيد قديم چهل پنجاه سال پيش چون به علوم عقلي و فلسفي، فراوان ميپرداخت، در برابر حقيقت الحقايق در پي مسلكي چون اهل طريقت و اهل حقيقت بر آمد؛ همچون بيشتر اهل طريقت نتوانست به حركت قلبي صرف قناعت كند، زيرا عقل و انديشهاش بهواسطه حكمت فلسفي تا حدي جريحهدار بود و نياز به مداوا داشت. آنگاه كوشيد عقلي و قلبي از پي برخي بزرگان اهل حقيقت رهسپار شود. متوجه شد كه هر يك از آنها ويژگي جذاب جداگانهيي دارند. متحير شد كه از كدامشان ميبايست پيروي كند. امام رباني نيز به شيوهيي غيبي به او گفته بود " در پي توحيد قبله باش" يعني "فقط از پي يك استاد روان شو" بر قلب مجروح سعيد قديم الهام شد كه "استاد حقيقي، قرآن است." و "توحيد قبله نيز با همين استاد امكان پذير است." لذا صرفاً با ارشاد آن استاد قدسي از نظر قلبي و روحي به طرز كاملاً عجيبي شروع به سلوك كرد. نفس امارهاش نيز با شك و ترديدهايش او را مجبور به مجاهدهيي معنوي و علمي نمود. او اين كار را با چشمان بسته آغاز نكرد؛ بلكه همچون امام غزالي، مولانا جلال الدين و امام رباني كه ديدگان عقل و روح و قلبشان گشوده شده بود، قدم در اين راه گذاشت؛ و برخلاف اهل استغراق كه در مواردي ديده عقل را ميبندند او مقامات مذكور را با چشمان باز پشت سر گذاشت. حضرت حق را بينهايت سپاس كه بهواسطه درس و ارشاد قرآن راهي بهسوي حقيقت يافت و حتي با رساله نور سعيد جديد نشان داد كه مظهر حقيقت وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ اَيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ شده است. از آنجا كه مانند مولانا جلال الدين، امام رباني و امام غزالي توسط عقل و قلب توأمان طي طريق ميكرد، پيش از هر چيز درصدد مداواي جراحتهاي قلب و روح، و رهايي نفس از اوهام بر آمد، فلله الحمد كه سعيد قديم به سعيد جديد تبديل شد. او نيز مانند مثنوي شريف كه اصلش فارسيست و بعدها به تركي ترجمه شده، درسهايي چون "قطره"، "حباب"، "حبه"، "زهره"، "ذره"، "شمه"، "شعله"، "لمعات"، "رشحات"، "لاسيّماها" و ساير دروس كه نوعي مثنوي و به زبان عربيست؛ و "نقطه" و "لمعات" را به تركي و بسيار خلاصه نوشت و با فرصتي كه يافت منتشر نمود. او قريب نيم قرن مجموعه افكار مذكور را به صورت رساله نور و به جاي مبارزه با شيطان و نفس درون، در هيبت مثنويهايي كلي و مفصل تدوين نمود و در اختيار متحيّران نيازمند در خارج و اهل فلسفهيي كه در راه ضلالت اند، گذاشت.
مثنوي نهالستان گونهي مزبور مانند طُرق خفيّه، در جهت مسايل دروني و انفسي فعاليت داشته و موفق شده است در قلب و روح راهي بگشايد. رساله نور كه گلستان اين مثنويست، هم به جهت انفسي، و هم در بيشتر جهات چون طُرُق جهري (آشكار) با نگاه آفاقي به بيرون، مفصلاً به معرفت الله پرداخته و در هر جايي راهي گشوده و همچون عصاي موسي (ع) به هر جا كه ضربهيي زده، آبي فوران كرده است.
همچنين بايد گفت رساله نور مسلك حكما و علما را اختيار ننموده، و بهواسطه اعجاز معنوي قرآن در هر چيز پنجره معرفت گشوده است. با درك سرّي مخصوص از اسرار قرآن، تو گويي كار يك ساله را در ساعتي به انجام رسانده است، به نحوي كه او در زمانه دهشت انگيز كنوني در برابر حملات بيحد اهل عناد، نه تنها مغلوب نشد، كه بر آنان نيز غلبه يافت.
مربوط ميشد، منتشر كرده بود. سه چهار كتاب از اين تعداد
— 160 —
تركي و باقي آنها به زبان عربي بود، او در اين كتابها به شيوهيي كه نمونهاش تاكنون در هيچ كتابي ديده نشده، به اثبات حقايق ميپردازد.
— 161 —
زماني كه در دارالحكمه بود دچار انقلابي روحي شد؛ اين حادثه را در اثري كه سرانجام منتشر كرد چنين بيان ميدارد:
بر سر غفلت زده سعيد قديم ضربههاي محكمي وارد آمد. به مسألهي «اَلْمَوْتُ حقٌّ» فكر كرد و خود را در گل و لاي باتلاق ديد. كمك خواست، در جستجوي راه بر آمد، و دنبال نجات دهندهيي گشت. راهها را مختلف يافت و مردد ماند. با كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) ی كه غوث اعظم است ی تفألي زد، اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. گويي حكيمي بودم كه ميخواستم زخمهاي اهل اسلام را مداوا كنم؛ در حالي كه بيمارترين فرد خودم بودم. فرد بيمار ابتدا بايد به معالجه خود بپردازد، آنگاه به كار بيماران ديگر رسيدگي كند.
خلاصه، حضرت شيخ به من گفت: "تو خود بيماري؛ طبيبي براي خويش بياب" گفتم: "تو طبيم باش" و خود را مخاطب او قرار دادم و كتاب مذكور را طوري مطالعه كردم كه گويي خطاب به من است، ليكن كتابش سنگين بود و غرورم را به طرز وحشتناكي ميشكست. در نفسم جراحيهاي شديدي انجام داد؛ نتوانستم طاقت بياورم، تا نيمه كتاب را طوري خواندم، كه گويي مخاطبش من هستم؛ باقي آن را نتوانستم تمام كنم. كتاب را در گنجه گذاشتم، اما مدتي بعد درد و رنج حاصل از جراحيهاي شفا بخش به پايان رسيد و لذت و خوشي به سراغم آمد. كتاب نخستين استادم را به طور كامل مطالعه كردم و بسيار بهره بردم. به اوراد و مناجاتش گوش فرا دادم و فيض فراواني نصيبم شد.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم. آن را به دست گرفتم؛ نيت خالصي كرده، تفألي زدم. از عجايب است كه در كتاب مكتوبات فقط دو بار لفظ "بديع الزمان" به كار رفته و دو مكتوبي كه اين لفظ در آنها هست يكباره در برابر من گشوده شد. نام پدرم ميرزا بوده است و ديدم در ابتداي آن دو مكتوب
— 162 —
چنين نوشته شده: "نامه به ميرزا بديع الزمان"؛ گفتم: سبحان الله! اين خطاب به من است. در آن زمان يكي از القاب سعيد قديم "بديع الزمان" بود. اين در حاليست كه جز بديع الزمان همداني در سال سيصد هجري از شخص ديگري كه با اين لقب شناخته شود اطلاعي نداشتم. پس در زمان امام (رباني) هم ميبايست چنين فردي بوده باشد، كه دو نامه مذكور را برايش نوشته است. حال و روز آن فرد شبيه من بوده است، كه دو نامه مزبور را دواي دردم يافتم، ليكن امام (رباني) در همه نامههاي ديگرش نيز همچون دو نامه مذكور توصيه ميكند: "در پي توحيد قبله باش" يعني براي خود استادي برگزين، از پي او روانه شو و مشغول ديگران مشو. اين مهمترين سفارش امام، موافق استعداد و شرايط روحي من قرار نگرفت. بسيار فكر كردم ... از پي اين روانه شوم يا از آن ديگري؟ در حيرت ماندم. هر كدام داراي خصلتهاي گيرايي بودند و من نميتوانستم به يك نفر اكتفا كنم. هنگامي كه در حيرت بهسر ميبردم، رحمت حضرت حق بر دلم خطور كرد كه: رأس همه اين راهها و منبع همه اين نهرها و خورشيد همه اين سيارهها، قرآن حكيم است؛ توحيد قبله حقيقي را بايد در قرآن جست، پس عاليترين مرشد و مقدسترين استاد اوست، به قرآن توسل جستم.
در پايان مطلب ميگويد: "استعداد پريشان و ناقصم البته آنطور كه بايد و شايد، فيض اين مرشد حقيقي را كه در حكم آب حيات است نميتواند كسب كند. اين فيض و اين آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحب حال، آن هم بهواسطه فيض خودش (قرآن) ميتوان نشان داد. يعني رسايل نور و انوار حاصل از قرآن محدود به مسايل علمي و عقلي نيست، بلكه مسايل ايماني، قلبي، روحي و حالي را در بر ميگيرد و در حكم عاليترين و با ارزشترين معارف الهي ميباشد."
در پاسخ به كساني كه ميگفتند "به دليل شكست در جنگ جهاني، شما را بسيار متأثر ميبينيم" تبسم ميكرد و ميگفت:
من دردهاي خود را تحمل كردم اما تألماتي كه به دليل رنج مسلمانان بود فشار زيادي به من وارد كرد. احساس ميكنم ضربات وارده بر عالم اسلام پيش از
— 163 —
ديگران بر قلب من وارد ميشود، اين است كه بسيار تحت فشار قرار گرفتم، اما نوري ميبينم كه إن شاء الله موجب خواهد شد دردهاي مذكور را فراموش كنم.
از بزرگترين و مهمترين و مؤثرترين خدمتهاي ملي و ميهني بديع الزمان در استانبول، نگارش كتاب "خطوات سته" بود كه با اين كار بر چهره ستمگران غدار خدو انداخت و عزت ديني و شرف اسلامي را محافظت كرد. در اثناي اشغال استانبول توسط بيگانگان، كليساي انگليكان انگليس از مشيخت اسلامي ادارهي امور ديني. شش سؤال پرسيد. پاسخهاي معقول و محكمي كه سعيد نورسي به اين سؤالات داد، چون خدويي بود بر چهره آنان، و ميزان جسارت، كمال و شجاعت او را در عمل نشان ميداد. هنگامي كه كتاب "خطوات سته" را منتشر كرد "چاناك قلعه" درگير جنگ بود. متعاقب اشغال استانبول، اين كتاب را به سرفرماندهي انگلستان نشان ميدهند و او را از مخالفت شديد بديع الزمان آگاه ميكنند. فرمانده ستمگر تصميم ميگيرد او را با اعدام از ميان بر دارد، اما به او ميگويند، اگر بديع الزمان اعدام شود، تمام ساكنان شرق آناتولي تا ابد دشمن انگلستان خواهند شد، و عشاير نيز به هر قيمتي شده دست به شورش ميزنند؛ لذا اقدامي نميكند.
انگليسها در استانبول براي اين كه شيخ الاسلام و برخي علما را طرفدار خود كنند دسيسه ميكردند و بديع الزمان نيز در مقابل، با كتاب "خطوات سته" و فعاليتهايي كه در استانبول داشت، خصومت تاريخي، حيلهگري و سياستهاي استعماري انگلستان عليه عالم اسلام و تركها را در همه جا براي مردم توضيح ميداد. او از "حركت رهايي بخش" در آناتولي حمايت كرد و به عنوان يكي از بزرگترين عالمان حامي اين حركت، شهرت يافت.
از بيانات خود او در اين باره چنين است:
زماني كه دولت انگلستان توپهاي تنگه استانبول را نابود كرده و بر شهر استيلا يافته بود، پاپ كليساي آنگليكان به عنوان عاليترين مرجع ديني آن دولت، شش سؤال از مشيخت اسلامي پرسيد. من در آن زمان عضو دار الحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند "تو پاسخ اين سؤالات را بده؛ پاسخ شش سؤال آنها را بايد با
— 164 —
ششصد كلمه بدهيم." گفتم: "من نه با ششصد كلمه، نه با شش كلمه، و حتي نه با يك كلمه، كه با خدويي پاسخشان را ميدهم. همانطور كه ميبينيد پاپ اين كشور در حالي متكبرانه از ما سؤال ميپرسد كه دولتش پا بر گلوي ما گذاشته و ميفشارد، لذا لازم است بر چهره او خدو انداخت ... خدويي بر چهره بيرحم اهل ستم!"
دولت آنكارا كه ديد اين خدمت بسيار موفق و با ارزش در استانبول، منافع فراواني براي ملت ترك حاصل نمود، ارزش و اهميت بديع الزمان را دانست و او را به آنكارا دعوت كرد. مصطفي كمال پاشا با رمز او را دعوت كرد و بديع الزمان پاسخ فرستاد: "مايلم در مناطق خطرناك مبارزه كنم، جنگيدن در سنگر را دوست ندارم، و اينجا را خطرناكتر از آناتولي ميبينم."
سه بار با پيام رمز او را دعوت ميكنند. بهواسطه دوستش تحسين بيگ استاندار سابق شهر وان كه حالا نماينده مجلس بود بار ديگر دعوت ميشود و سرانجام ميپذيرد و براي رفتن به آنكارا تصميم ميگيرد. در آنكارا از او استقبال شايان توجهي ميشود، اما محيطي را كه در آرزويش بود نمييابد. در محله حاجي بايرام اقامت ميكند. بين نمايندگان مجلس نوعي بيقيدي نسبت به دين و به بهانه غربگرايي نوعي سردي نسبت به شعائر اسلامي ی كه مفاخر قدسي و تاريخي ملت ترك است ی مشاهده كرد، لذا بياننامهيي منتشر و در ميان مجلسيان توزيع نمود و در آن بر اهميت و لزوم توجه كامل نمايندگان به عبادات و مخصوصاً نماز تأكيد كرد. كاظم كارا بكر پاشا بياننامه مذكور را كه متن آن در زير آورده ميشود، براي مصطفي كمال قرائت ميكند.
يَا اَيُّهَا الْمَبْعُوثُونَ اِنَّكُمْ لَمَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ
اي مجاهدين اسلام و اي اهل حل و عقد! خواهش مي كنم ده مطلب اين فقير و نصايحش را راجع به مسألهيي بشنويد:
١. لازمه نعمت الهي خارق العادهي موجود در اين ظفر و پيروزي شكر است، تا ادامه يابد و بيشتر شود؛ وگرنه نعمت اگر شكر نباشد از بين ميرود؛ مادام كه
— 165 —
قرآن را به توفيق الهي از هجوم دشمن رهانيديد، لازم است فرائضي چون نماز را كه صريحترين و قطعيترين حكم قرآن است به جا آوريد، تا فيض آن به صورت خارق العادهيي در شما توالي يافته، ادامه داشته باشد.
٢. جهان اسلام را مسرور كرديد و محبت و توجه آنها را كسب نموديد، ليكن تداوم اين توجه و محبت مستلزم عمل به شعائر اسلاميست، زيرا مسلمانان به سبب اسلام شما را دوست دارند.
٣. شما در اين دنيا فرماندهي كساني را بر عهده داشتيد كه شهيد و غازي شدند و در حكم اولياء الله بودند! تلاش براي همراهي آن گروه نوراني در عالم ديگر كه با عمل به اوامر قطعي قرآن امكان پذير است، شأن عالي همتان است؛ در غير اين صورت با اين كه در اين جا فرمانده هستيد، در آنجا براي درخواست نور از يك سرباز، مجبور خواهيد شد. اين دنياي پست با تمام شأن و شرفش متاعي نيست، كه اهل خرد را راضي كند، اطمينانشان را جلب نمايد و مقصود بالذات آنها باشد.
٤. مردم اين ملت اسلامي هر قدر بينماز باشند، حتي اگر اهل فسق و فجور هم باشند باز هم دوست دارند كسي رييسشان شود كه متدين است، حتي در سراسر كردستان اولين سؤالي كه درباره كارمندان ميپرسند اين است كه "آيا نماز ميخوانند؟" فرد اگر نماز خوان باشد به او كاملاً اطمينان ميكنند، و اگر اهل نماز خواندن نباشد هر قدر كه ميخواهد قدرت داشته باشد؛ در نظر آنها متهم است.
زماني در عشاير بيت الشباب مردم شورش كرده بودند، من رفتم و پرسيدم:
دليل اين امر چيست؟
گفتند:
فرماندار نماز نميخواند؛ ما چهطور ميتوانيم از چنين افراد بي ديني اطاعت كنيم؟
و جالب است كساني اين حرف را ميزدند، كه خود اهل نماز نبودند؛ ياغي و راهزن بودند.
— 166 —
٥. بيشترِ پيامبران در شرق و بيشتر حكيمان در غرب ظهور كردهاند. اين از اسرار تقدير (الهي)ست و منظور آن است كه آنچه موجب به پاخاستن شرق ميشود، دين و دل است نه عقل و فلسفه. شما شرق را بيدار كرديد و اينك ميبايست جرياني موافق با فطرتش ايجاد كنيد، وگرنه سعي و تلاشتان
هَباءً مَّنثُوراً
از بين خواهد رفت، يا سطحي باقي خواهد ماند.
٦. دشمن شما و اسلام يعني انگليسيها از بيقيدي در دين بسيار سوء استفاده كرده و ميكنند، حتي ميتوانم بگويم آنها به قدر يونان به اسلام ضرر رسانده و از اهمال شما در دين سوء استفاده كردهاند. براي مصلحت اسلام و سلامت ملت ميبايست اين اهمال را به اَعمال تبديل كنيد. همه شاهد هستيم كه اتحاديون پيروان جمعيت اتحاد و ترقي.م. به رغم عزم و ثبات و فداكاري و حتي تأثيري كه در بيداري مسلمانان داشتند، به اين دليل كه برخي از آنها در امور ديني اهمال كردند، در داخل مورد نفرت و تحقير مردم قرار گرفتند. مسلمانان كشورهاي ديگر شاهد بيتوجهي آنها (به امور ديني) نبودهاند، لذا برايشان احترام قائل بوده و هستند.
٧. جهان كفر با تمام وسايل و تمدن و فلسفه و فنون و مسيونرهايش به عالم اسلام حمله كرده و با اين كه مدتهاي مديديست كه به لحاظ مادي بر مسلمانان غلبه يافته، ولي از نظر ديني نتوانسته است بر جهان اسلام مسلط شود. در زماني كه تمام فرقههاي گمراه در داخل، به صورت اقليتها اما مضر، محكوم بوده و اسلام متانت و صلابت خود را با سنت و جماعت حفظ نموده است، جريان بدعت كارانهي بيقيد و بندي كه از تمدن خبيث اروپا سرچشمه ميگيرد نميتواند در دامان اسلام جاگير شود. انجام كاري مهم از جنس انقلاب در عالم اسلام، صرفاً با تمكين قوانين و احكام اسلام امكان پذير است و لاغير، عكس اين موضوع سابقه ندارد، اگر هم بوده باشد خيلي زود از بين رفته است.
٨. در زماني كه تمدن بيبند و باري اروپا كه مسبب ضعف دين بوده است رو بهسوي نابودي دارد و در هنگامهيي كه زمان ظهور تمدن قرآن فرا رسيده است
— 167 —
نميتوان با بيقيدي و اهمال، كار مثبت انجام داد. كار مخرب و منفي نيز اسلام نيازي به آن ندارد؛ اسلامي كه تا اين حد در معرض رخنههاي گوناگون بوده است.
٩. اين جمهور مؤمنين مخصوصاً طبقه عوام است كه شما را دوست دارند و پيروزي شما و خدمات تان را ارج مينهند؛ آنها مسلمانان مصمم و پايداري هستند. آنها شما را به جد دوست دارند، حامي شما هستند و خود را مديون شما ميدانند. از فداكاري شما تقدير ميكنند و بزرگترين و شگفت انگيزترين قدرت بيدار شده را به شما تقديم ميدارند. اتصال و استناد شما به آنها بهواسطه عمل به فرامين قرآني نيز به نام مصلحت اسلام ضروريست؛ وگرنه ترجيح مقلدان فرنگ و بيچارگاني كه مفتون اروپا هستند و مليتي هم ندارند، بر مسلمانان عوام، با مصلحت اسلام ناسازگار است و موجب ميشود نظر عالم اسلام متوجه سوي ديگري شود و مسلمانان از جاي ديگري طلب كمك نمايند.
١٠. اگر در راهي نه (٩) احتمال هلاكت و فقط يك احتمال نجات باشد فرد بيباك مجنون از جان گذشتهيي لازم است كه در آن راه قدم بر دارد. حال، در انجام ضروريات ديني مانند نماز كه فقط يك ساعت از بيست و چهار ساعت را اشغال ميكند، ٩٩ درصد احتمال نجات وجود دارد و نهايتاً ممكن است به دليل غفلت يا تنبلي يك درصد احتمال ضرر دنيوي داشته باشد. اين در حاليست كه در ترك فرائض (ديني) ٩٩ درصد احتمال ضرر وجود دارد، و فقط يك احتمال نجات آن هم مستند به غفلت و گمراهي ممكن است وجود داشته باشد.
انسان براي ترك فرائض و اهمال (در انجام عبادات) كه به حال دين و دنياي آدمي مضر است چه بهانهيي ميتواند داشته باشد؟ غيرت انساني چگونه چنين اجازهيي ميدهد؟ مخصوصاً اين فرماندهان مجاهد و مجلس كبير در جايگاهي هستند كه ديگران از آنها تقليد ميكنند. ملت از قصور و كوتاهيهاي آنها يا تقليد يا انتقاد خواهد كرد و اين هر دو مضر است. به عبارت ديگر حقوق الله در آنها حقوق بندگان را هم در بر ميگيرد. با كساني كه گوششان به اخبار و دلايل متضمن سرّ تواتر و اجماع بدهكار نيست و قايل به اوهامي هستند كه از
— 168 —
سفسطه نفس و وسوسه شيطان سرچشمه ميگيرد، نميتوان كار جدي و درست انجام داد. سنگهاي زيرين اين انقلاب عظيم بايد مستحكم باشد ...
شخصيت معنوي اين مجلس بهواسطه قدرتي كه دارد، معناي سلطنت را بر عهده گرفته است. حال اگر خلافت را نيز با عمل كردن به شعائر اسلامي و واداشتن ديگران به عمل به آن، به نمايندگي در عهده نگيرد، و نيازهاي ديني ملتي را كه فطرتش هنوز فاسد نشده و به رغم سرگرميهاي مدني، نيازهاي روحي خود را فراموش نكرده است، بر آورده نكند، نيازهاي ملتي كه در زندگاني محتاج چهار چيز است، اما با عادات مستمر، در هر روز دست كم پنج نوبت به دين احساس نياز ميكند؛ همين ملت به ناچار، اسم و رسم و لفظ مورد قبول شما را خلافت نام خواهد نهاد و براي تداوم اين معنا قدرت را نيز عطا خواهد نمود؛ در حالي كه اگر قدرت در اختيار مجلس نباشد و از طريق مجلس اعمال نشود، موجب انشقاق عصا (از بين رفتن وحدت و همبستگي مردم) ميشود، اين امر نيز با آيه
﴿ وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا ﴾
در تضاد است.
زمان، زمان جماعت و با هم بودن است. شخصيت معنوي كه روح جماعت است از متانت بيشتري برخوردار است و در اجراي احكام شرعي اقتدار بيشتري دارد. خليفهي شخصي صرفاً با استناد به جماعت است كه ميتواند وظائفش را عملي كند. شخص معنوي كه روح جماعت است اگر در راه درست و مستقيم باشد، كاملتر و درخشانتر خواهد بود، و اگر در مسير درست نباشد بسيار نادرست خواهد بود. هم خوبي فرد و هم بدي او محدود است، اما خوبي و بدي جماعت محدوديتي ندارد. خوبي كسب شده در برابر بيگانگان را با بدي در داخل از بين مبريد. شما ميدانيد كه دشمنان ابدي، خصم و مخالفانتان در حال تخريب شعائر اسلاماند. در اين صورت وظيفه اصلي شما احياي شعائر و حفاظت از آنهاست؛ وگرنه نادانسته كمك كردن به دشمن داناست. سستي در شعائر نشانگر ضعف در مليت است، ضعف نيز موجب توقف دشمن نميشود، بلكه جسارت او را بيشتر ميكند.
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
— 169 —
متن خطاب به نمايندگان موجب ميشود شصت نماينده به تعداد نمايندگان اهل نماز مجلس اضافه شود، و اتاق كوچك نمازخانه نمايندگان تبديل به اتاق بزرگي گردد.
خوانده شدن اين خطابه توسط نمايندگان، و عموم فرماندهان و علما، موجب مناقشه بزرگي با رييس ميشود. روزي مصطفي كمال پاشا در ديوان رياست، در حضور پنجاه شصت نماينده در حالي كه مشغول همفكري و گفتگوي مستقيم (با بديع الزمان) بود، ميگويد:
براي ما عالم قهرماني چون شما لازم است. شما را به اينجا دعوت كرديم تا از افكارتان بهره مند شويم. آمديد و پيش از هر چيز مطالب مربوط به نماز را نوشتيد، و موجب اختلاف در بين ما شديد.
بديع الزمان با توجه به سخنان او پاسخ هاي معقولي ميدهد و سپس با شدت و حدت، در حالي كه با دو انگشت خود به او خطاب ميكند، ميگويد:
پاشا ... پاشا! در اسلام بزرگترين حقيقت بعد از ايمان، نماز است، كسي كه نماز نميخواند خائن است و حكمي كه خائن صادر ميكند نيز مردود است.
پاشا عذر خواسته و سخن را كوتاه ميكند.
بديع الزمان در مدتي كه در آنكارا اقامت داشت در راه تأسيس دارالفنون در شرق (آناتولي) كه هدف اول او بود، از هيچ كوششي فروگذار نكرد.
روزي به هيأتي از نمايندگان ميگويد:
من در همه زندگي خود پيگير اين دارالفنون بودهام، سلطان رشاد و اتحاديون بيست هزار ليره طلا دادند، شما هم همين مقدار بدهيد ...
آنها نيز تصميم گرفتند ١٥٠ هزار لير به او بدهند. بديع الزمان در همانجا ميگويد نمايندگان بايد اين درخواست را امضا كنند؛ آنگاه برخي از نمايندگان ميگويند:
تو با اصول مدارس ديني پيش ميروي، قصدت صرفاً دروس اسلاميست؛ در حالي كه امروز بايد به غربيها شباهت پيدا كرد.
بديع الزمان پاسخ ميدهد:
— 170 —
ولايات شرقي ما به نوعي در حكم مركز جهان اسلاماند. در كنار فنون جديد، علوم ديني هم لازم و ضروري است. اين كه بيشتر پيامبران در شرق و غالب حكيمان در غرب ظهور كردهاند، نشان ميدهد پيشرفتهاي شرق قائم بر دين است. در ولايات ديگر حتي اگر فقط فنون جديد را تعليم دهيد، در شرق به نام مصلحت ملت و ميهن ميبايست علوم ديني را اساس قرار داد؛ در غير اين صورت مسلمانهاي غير ترك، نخواهند توانست اخوت واقعي با تركها را احساس كنند. در حال حاضر در مواجه با اين همه دشمن، نيازمند همبستگي و تعاون هستيم. در اين خصوص نمونهيي واقعي برايتان بيان ميكنم:
در گذشته طلبهيي داشتم كه ترك نبود. فرد با غيرت و بسيار باهوشي بود و با درس حميتي كه از علوم ديني گرفته بود هميشه ميگفت: "يك ترك صالح، بيشك بيشتر از برادر يا پدر فاسق، برادر و خويشاوند من است." همين طلبه بعدها از سر بدشانسي فقط به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت. من چهار سال بعد كه از اسارت برگشتم، با او صحبت كردم، بحث از "حميّت ملي" شد، گفت:
"من امروز يك كُرد رافضي را بر يك روحاني صالح ترك ترجيح ميدهم."
من هم گفتم:
اي واي؛ افكارت چه قدر بد شده!
يك هفته تلاش كردم تا توانستم نجاتش دهم، و به همان حميت حقيقي گذشته بازگردانم.
اينك اي نمايندگان! شما بگوييد وضعيت پيشين آن طلبه تا چه حد براي ملت ترك لازم و وضعيت بعدي او تا چه حد در تضاد با منافع كشور است؟ به نظر ميرسد شما اگر بر فرض محال در جاهاي ديگر هم دنيا را بر دين ترجيح دهيد و سياستمدارانه اهميتي به دين ندهيد، در ولايات شرقي ميبايست بيشترين اهميت را به تدريس علوم ديني بدهيد.
پس از طرح اين مطالب منطبق بر واقع، مخالفان بيرون رفتند و ١٦٣ نفر از نمايندگان مصوبه مذكور را امضا كردند.
— 171 —
بديع الزمان از همان سنين پايين، در انديشه "ايجاد يك بيداري و آگاهي بزرگ در جهان اسلام" بود و عزم خود را جزم كرده بود، كه زندگانياش را در راه اين هدف فدا كند. او اين امر را نتيجه و غايت حيات خويش ميدانست و با همين ايده و آرزو به آنكارا آمده بود. پيش از اعلام مشروطيت و پيش از آمدن به استانبول، در شرق آناتولي با صدها تن از اهل علم و ارباب فضيلت مباحثاتي داشت و در اندك مدتي در استانبول شهرت يافته و موجب حيرت و شگفتي علما شده و سياستمداران را به فكر فرو برده بود؛ اينها نشان ميداد كه بديع الزمان پايه گذاري يك انقلاب بزرگ اسلامي را در ذهن خويش ميپرورانده است. او از پيش، مسؤوليت انجام چنين وظيفه و شوق و اشتياق آن را در روح خويش احساس كرده بود.
مقالاتي كه متعاقب اعلام آزادي، در روزنامهها منتشر كرد و اميدوار بود بدان طريق مشروطيت را به خدمت دين در آورد و وسيلهيي گردد براي ظهور سعادتي بزرگ در آناتولي و جهان اسلام، همچنين نطقهايي كه در اجتماعات مختلف ايراد مينمود، همواره نتيجه تصور و نيت مذكور بود؛ همچنان كه در برخي از آثار او مانند "الخطبة الشاميه"، "سنوحات" و "لمعات" هم ديده ميشود، بارها گفته بود: "در تاريكيها و دگرگونيهاي آينده، باشكوهترين و تأثيرگذارترين ندا، نداي قرآن خواهد بود."
بعد از حاكميت باشكوه هزار ساله تركها و خلافتشان بر عالم اسلام كه متعاقب عباسيان، حكومت اسلامي را در اختيار خود داشتند، جنگ جهاني وقوع يافت كه موجب وحشت همه جهانيان شد؛ دولت عثماني فرو پاشيد و دشمنان ابدي اسلام با استيلا بر مركز حكومت گمان كردند، ايده مسلماني از بين رفته است. بديع الزمان با احسان و تجلي قدرت الهي در اين موقعيت بسيار بغرنج به اميد ظهور تشكلي كه رواج دهنده دين باشد و خود نيز در كنار آن تلاش كند، به آنكارا آمده بود. او در مجلس فعاليت ميكرد تا در حكومت جمهوري جديدي كه به ياري الهي و معجزه نبوي توانست تعرضات دشمن را دفع كند و اداره امور ملت را به عهده بگيرد، با استناد مستقيم به قرآن، وحدت جهان اسلام را مركز ثقل
— 172 —
فعاليتها كند و قصد و هدفي را رواج دهد و به ديگران القا كند كه به موجب آن و با توان بالاي موجود در حقيقت اسلام، تمدني مادي و معنوي ايجاد گردد، ليكن با موانع بسيار قدرتمندي مواجه شد.
او از مسايلي كه جهان اسلام درگيرش بود آگاهي داشت و ميدانست در زمانهيي كه از خطر هولناك تهديد كنندهاش امت مسلمانِ ١٣٠٠ ساله به خداوند پناه ميبرد، چه كساني در آتش فتنهها ميدهند. روزي در اتاق رييس، دو ساعت با مصطفي كمال پاشا گفتگو كرد. به او هشداري بدين مضمون داد كه "تخريب شعائر اسلامي با قصد كسب نام در ميان دشمنان اسلام و ترك، براي ملت و وطن و عالم اسلام خسارت بزرگي خواهد داشت؛ اگر قرار است انقلابي واقع شود ميبايست مبتني بر قانون اساسي قدسي قرآن و مستقيماً مأخوذ از اسلام واقع شود." آنگاه درسي در قالب مثال زير به او ميدهد:
"براي نمونه زماني را فرض كنيم كه مسجد اياصوفيه مملو از شخصيتهاي محترمي كه اهل فضل و كمالاند باشد، و تعدادي از بچههاي بازيگوش و بيادب در آستانه مسجد و قسمت ورودي مشغول بازي باشند و در عين حال خارجياني هم كه اهل سرگرمي و گشت و گذارند در كنار پنجرههاي مسجد به نظاره ايستاده باشند، فردي وارد مسجد ميشود، به ميان جماعت ميرود و با صدايي دلنشين و شيوهيي زيبا شروع به قرائت آياتي از قرآن ميكند، طبيعتاً توجه هزاران نفر از اهل حقيقت به او جلب ميشود. آنها با حُسن توجه و دعاي معنوي موجب ميشوند فرد مذكور ثواب ببرد، البته بچههاي بازيگوش و ملحدان لاابالي و بيگانگاني كه در آنجا هستند از اين امر خشنود نخواهند شد. حال اگر همان فرد وارد اين مسجد مبارك شود و به ميان آن جماعت معظم رود و فرياد كنان ترانههايي بيمحتوا، بيادبانه و زشت بخواند، برقصد و بالا و پايين بپرد، بچههاي بازيگوش را خواهد خنداند و افراد لاابالي را نيز چون به كارهاي ناشايست تشويق ميكند، خشنود خواهد كرد و بيگانگان را نيز كه شاهد قصور اسلاميتاند بر آن ميدارد كه با تمسخر لبخند بزنند. ليكن همه افراد آن جماعت معظم و مبارك با نظر نفرت و
— 173 —
تحقير به او نگاه خواهند كرد. چنان در چشم آنها خوار و پست خواهد شد، كه گويي به اسفل سافلين سقوط كرده است.
عالم اسلام و آسيا نيز درست مانند همين مثال همچون مسجدي بزرگ است و اهل ايمان و حقيقت نيز همان جماعتي هستند كه در مسجد بودند. بچههاي شيطان و بازيگوش هم منفعت پرستاني هستند كه عقلشان چون عقل كودكان است. افراد لاابالي نيز حريفان فرنگي مشرب و بيمليت و بيديناند. بيگانگان تماشاگر هم روزنامهنگاراني هستند كه ناشر افكار اجنبياناند. هر مسلمان در اين مسجد مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال هم باشد، نسبت به درجه و مرتبهاش از موقعيتي برخوردار است، و نظرها به سويش جلب ميگردد، اگر حركات و اعمالي كه از او صادر ميشود متناسب با احكام و حقايق قدسي تعاليم قرآن حكيم و در مسير اخلاص و رضاي الهي ی كه يكي از اسرار اساسي اسلام است ی باشد، و زبان حالش به لحاظ معنا آيات قرآني را تلاوت كند، از نظر معنوي شامل دعاي
اَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
مي شود كه ورد زبان همه عالم اسلام است و در اين امر سهمي خواهد داشت و با عموم مؤمنان ارتباطي برادرانه برقرار خواهد كرد، اما ارزش همين فرد از نظر برخي از حيوان صفتان گمراه و ناداناني كه در حكم كودكان ريشدار هستند، دانسته نميشود. او اگر راه نوراني همه نياكانش را كه مدار شرف خود ميداند و همه گذشتهاش را كه مايه مباهات خويش ميداند و سلف صالح را كه نقطه استناد روحي خود تلقي ميكند، رها نموده و سرگرم افعال و امور هوسناك، تملق آميز، هواپرستانه، شهرت پرستي و بدعت كارانه شود، در نظر همه اهل ايمان و حقيقت به پستترين جايگاه سقوط ميكند. بر اساس سرّ
اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه
كسي كه اهل ايمان است هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و حتي اگر با عقل نيز در نيابد، قلبش نسبت به انسانهاي خودخواه، سرد برخورد ميكند و به لحاظ معنا از آنها متنفر ميشود.
بنابراين فردي كه مفتون حب جاه و مبتلاي شهرت پرستيست، يعني همين فرد دومي كه گفتيم، در نظر جماعتي بيشمار به اسفل سافلين سقوط ميكند،
— 174 —
ولي در نگاه عدهيي لاابالي بي سر و پا و مسخره و هذيانگو موقعيتي موقت و البته منحوس به دست ميآورد؛ بر اساس سرّ
﴿ الْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ ﴾
ضرر در دنيا، عذاب در برزخ و دشمن در آخرت، برخي دوستان دروغگو را مييابد.
فردي را كه در صورت اول بيان داشتيم به فرض حتي اگر حب جاه را نيز از قلبش بيرون نكند، با اين شرط كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار داده و حب جاه را هدف خويش نداند، نوعي مقام مشروع معنوي و موقعيتي باشكوه كسب ميكند، كه حس جاه طلبانهاش را كاملاً اشباع خواهد كرد. چنين فردي چيز كم، بسيار كم و بياهميتي از دست ميدهد، اما در مقابل چيزهاي بسيار با ارزش و بيضرري بهدست ميآورد. مارهايي را از خود دور ميكند و در عوض مخلوقات بسيار مباركي را دوست خود ميسازد و با آنها مأنوس ميشود. يا مثلاً زنبورهاي وحشي نيشدار را ميراند و زنبورهايي را كه حامل شهد رحمتاند بهسوي خود جلب ميكند. چنان دوستاني مييابد كه گويي از دستانشان عسل ميخورد؛ رفيقاني كه بهواسطهي دعاهايشان فيضهايي چون آب كوثر از اطراف و اكناف عالم اسلام به روح او نوشانده ميشود، و در دفتر اعمالش ثبت ميگردد."
مصطفي كمال پاشا اعتراض كنان و با بيان شرايط روحي و نيت دروني خويش سعي ميكند بديع الزمان را بهسوي خود بكشد، و از نفوذ او استفاده نمايد، لذا به او پيشنهاد نمايندگي مجلس ميدهد و ميگويد حاضر است مسؤوليت گذشته او در دارالحكمه را به وي باز گردانده و مقام واعظ عمومي شيخ سنوسي در شرق را به او داده؛ همچنين قصري را به وي اختصاص دهد.
بديع الزمان بخش مهمي از اخبار مربوط به اشخاص آخرالزمان را كه در روايات آمده و خبر احاديثي كه تأويلشان را در استانبول پيش از دورهي آزادي، بيان نموده بود و مربوط به اشخاص خطرناك آخر الزمان در جهان اسلام و عالم بشري ميشد، ظهور يافته ميبيند؛ همچنين با رعايت اين توصيه كه درباره حزب القرآن
— 175 —
در روايات وارده، آمده است كه به مقابله با آنها خواهد پرداخت و رو در رويشان خواهد بود و ميگويد: "وقتي به آن زمان رسيديد بدانيد كه با جانب سياست نميتوان بر آنها غلبه يافت، اين كار صرفاً با انوار اعجاز قرآن كه در حكم شمشيري معنويست ممكن خواهد بود" متوجه شد در آنكارا نميتواند با آنها مشاركت داشته باشد، لذا پيشنهاداتي مانند سمت نمايندگي مجلس را كه قرار بود به او بدهند يا عضويت در سازمان ديانت همانند آن چه در دارالحكمة الاسلاميه بود، يا مقام واعظ عمومي در ولايات شرق را نپذيرفت. تعدادي از نمايندگان مجلس كه تلاش ميكردند نظر او را تغيير دهند، براي اين كه تقاضا كنند آنكارا را ترك نكند همراهش تا ايستگاه (قطار) رفتند، اما او گفت نميتواند درخواست آنان را بپذيرد. پس، با ترك آنكارا به شهر وان ميرود. در آنجا از زندگي اجتماعي دوري ميگزيند؛ در دامنه كوه ارك، كنار نهر "زرنه باد"، در غاري كوچك به حيات خود ادامه ميدهد ...
— 176 —
قسمتي از رساله نور در مورد زندگياش در آنكارا
(از لمعه بيست و سوم: رساله طبيعت)
... در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقهيي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان ی كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود ی و سمپاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه با توجه به اينكه آيه كريمهي مذكور ر.ك: رساله طبيعت. وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي نشان ميداد، از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه ميتوانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در نسخهيي عربي نوشتم و در مطبعه "ينيگون" در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي ميدانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان ميكرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بيديني گسترش يافت و قدرت بيشتري گرفت...