— 178 —
بخش دوم
زندگي در بیارلا
ظهور رساله نور
تا اينجا صفحات زندگي استاد بديع الزمان سعيد نورسي را از زمان تولد در شرق آناتولي يك به يك خوانديم و تماشا كرديم. اينك به مبحث مهمي كه نتيجه و ثمره چهل پنجاه سال از حيات اوست، و تاريخ در گستره جهان بهندرت نظير آن را ثبت كرده است ميپردازيم. "رساله نور" كه همه تاريكيهاي مادي و معنوي را از بين برده و عالم را به نور خود روشن خواهد كرد، پديدار ميگردد؛ از تركيه خورشيدي طلوع ميكند كه بر عرصه علم و عرفان جهان درخشيدن ميگيرد.
— 179 —
تبعيد جناب بديع الزمان از ولايات شرقي به غرب آناتولي و تأليف و نشر و ظهور رساله نور
زماني كه در غار مذكور در شهر وان زندگي ميكرد، شرق شاهد انقلاب و شورش بود. به نامه يكي از شخصيتها كه گفته بود "شما نفوذ قابل توجهي داريد" و درخواست كمك كرده بود چنين پاسخ ميدهد: "ملت ترك طي قرنها به اسلام خدمت نموده و اولياي فراواني پرورده است. نميتوان بر نوادگان آنها شمشير كشيد، شما هم اين كار را نكنيد. از قصدتان صرف نظر كنيد. ملت را بايد ارشاد و روشن نمود." ليكن با همه اين احوال حكومت بديع الزمان را به غرب آناتولي تبعيد ميكند.
وقتي در شهر وان او را از غار بيرون آورده همراه ژاندارم ها راهي (غرب) آناتولي ميكردند، خطاب به گروههاي مسلح، اهالي و اشخاص سرشناس منطقه كه التماس كنان ميگفتند: "جناب شيخ ما را رها كرده نرويد؛ اجازه بفرماييد نگذاريم شما را ببرند؛ اگر بخواهيد ميتوانيم شما را به عربستان ببريم." ميگفت: "من بايد به آناتولي بروم، خواهان آنها هستم." و همه آنها را تسلي ميداد. او را ابتدا در معيت محافظان نظامي به ولايت بوردور تبعيد ميكنند. در بوردور تحت ظلم و نظارت در اسارت زندگي سخت و پر از شكنجهيي را سپري ميكند، اما او در آن ايام هيچگاه بيكار نماند؛ حقايقي را كه در كتاب "نخستين دريچه نور" شامل سيزده درس ميشود در آنجا براي تعدادي از اهل ايمان تدريس كرد و آن را مخفيانه به صورت كتاب در آورد. آنها كه مشتاق بودند و پي به ارزش اين گوهرهاي حكمت آميز برده بودند، كتابت كرده كتاب مذكور را تكثير مينمودند. سرانجام دشمنان پنهان دين گزارشي تنظيم كرده و اعلام ميكنند كه "سعيد نورسي در اينجا بيكار ننشسته و مشغول گفتگوهاي ديني است." تصميم ميگيرند او را با اين انديشه كه "در گوشهيي دور افتاده بر اثر محروميتها و
— 180 —
بيكسيها و غربت ميميرد و از بين ميرود" به منطقه دور افتادهي بارلا كه ناحيهيي وابسته به ولايت اسپارتاست، بفرستند.
زماني كه بديع الزمان سعيد نورسي در بوردور بود، روزي مارشال فوزي چاكماك فرمانده كل ستاد مشترك ارتش به آنجا ميآيد. استاندار از سر شكايت و گلايه به مارشال ميگويد: "سعيد نورسي از حكومت اطاعت نميكند و براي كساني كه نزدش ميآيند مسايل ديني تدريس ميكند." مارشال فوزي چاكماك كه از نبوغ و شخصيت درست و معنوي بديع الزمان آگاه بود، گفت: "بديع الزمان خطري ندارد، كاري به او نداشته باشيد، احترامش كنيد."
هر جا كه تبعيد ميشد توسط اشخاص رسمي و به زور عليهاش تبليغات منفي راه ميانداختند؛ فعاليتهاي منفي فراواني ميكردند، تا اهل ايمان به استاد بديع الزمان نزديك نشوند و از درسهايش استفاده نكنند، ليكن نفوذ و ارزش دروس ايماني استاد در بين اهالي از قلبي به قلب ديگر سرايت ميكرد و عشق و محبت به آثار او همه قلوب را در بر ميگرفت.
بیارلا
بارلا اولين جاييست كه تأليف كليات رساله نور براي ياري معنوي به اهل ايمان در آنجا آغاز شد. مكاني كه خورشيد سعادت و نور هدايت منبعث از قرآن در مقابله با جريان بيديني و ضلالت وحشتناكي كه بر سر ملت مسلمان و مخصوصاً مردم آناتولي سايه افكنده بود، از آنجا طلوع كرد. بارلا مكان سعادتمنديست كه محل پرتو افشاني آثاري شد كه مدار رحمت الهي، احسان رباني و لطف يزداني براي منطقه مبارك آناتولي شد، و مدار سعادت ابدي، و حيات و ممات فرزندان عالم اسلام و ملت مسلمان و قهرمان آناتولي گرديد.
بديع الزمان سعيد نورسي در منطقه بارلا تحت ظلم و استبداد و كنترل شديدي بود. دليل تبعيدش به بارلا نيز اين بود كه ميخواستند او را از
— 181 —
شهرهاي شلوغ دور كرده و با نگهدارياش در منطقهيي دور افتاده مانع فوران حميت اسلامي در روحاش گردند؛ ميخواستند جلوي سخن گفتن او را بگيرند؛ ميخواستند كاري كنند كه حرف نزند و سخنراني نكند؛ ميخواستند مانع نوشتن آثار ايماني او شوند؛ قصدشان اين بود كه او را به حالت عاطل و باطلي در آورده و مانع خدمتش به قرآن و مجاهدهاش با بيدينان شوند، اما بديع الزمان موفق شد كاملاً بر عكس اين طرح حركت كند. حتي يك لحظه بيكار ننشست و در جاي دور افتادهيي مانند بارلا با تأليف رساله نور كه حقايق ايماني و قرآني را ميآموزد، مخفيانه نسبت به انتشار آن اقدام نمود. اين موفقيت و پيروزي نيز غلبه بسيار بزرگي بود، زيرا در آن دورهي بسيار دهشت انگيز بيديني، اجازه نگارش حتي يك اثر ديني واقعي را نميدادند. روحانيون را به سكوت كشانده و تلاش ميكردند، آنها را از بين ببرند. بيدينان نتوانسته بودند بديع الزمان را از ميان بردارند، و مانع نشر آثار ايماني و اسلامي او كه قلبها و عقلهاي خفته را بيدار ميكند، شوند. انتشار نشريات ديني توسط بديع الزمان، كاري بود كه در دوره بيست و پنج ساله ظلم و استبداد مطلق، هيچ كس موفق به انجامش نشده بود.
بديع الزمان در سالهاي ١٩٢٥، ١٩٢٦ به بارلا تبعيد شده است؛ سالهاي آغازين يك دوره بيست و پنج ساله استبداد مطلق در تركيه. كميتههاي مخفي الحاد طرحهايي براي از ميان برداشتن شعائر اسلامي و در پي آن نابود كردن روح اسلام و جمع آوري قرآن و از بين بردن آن ميريختند. وقتي شيطان صفتان دريافتند كه موفق به اين كار نخواهند شد درصدد تهيه طرحي بر آمدند كه به موجب آن، نسلي كه سي سال بعد ميآمد به دست خود، قرآن را از ميان بر دارد، لذا طرح مذكور را به اجرا در آوردند. در آن دوره براي نابودي اسلام اقدام به تخريبها و تجاوزاتي كردند كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده است.
— 182 —
آري، براي دور كردن و محروم نمودن فرزندان اين وطن و ملت ترك از اسلام كوشيدند؛ ملتي كه ٦٠٠ سال و شايد از زمان عباسيان يعني ١٠٠٠ سال پرچمدار قرآن حكيم بوده و همه جهان را به مبارزه ميطلبيده است، كوشيدند تا هر نوع ارتباط با اسلام را از بين ببرند و عملاً نيز موفق ميشدند. اين يك واقعه جزيي نبود، كلي و عمومي بود. رويدادي فراگير و كاملاً گسترده كه به ايمان و اعتقاد ميليونها انسان مخصوصاً جوانان و ميليونها نفر بيگناه و دانشجو و به فلاكت دنيوي و اخرويشان مربوط ميشد. موضوعي بود كه تا قيامت با حيات ابدي ملت آناتولي ارتباط مييافت. در آن سالها و در آن مقطع زماني، در حيات ملت قهرماني كه به دلالت و گواهي گذشتهي درخشان هزار سالهاش، در پرچمداري قرآن، بالاترين مرتبه متعالي را احراز نموده بود، عليه اسلام و قرآن تخريبها و دگرگونيهاي وحشتناكي انجام ميشد و ميكوشيدند نسل جديد و تحصيل كردهي ( همهي مقاطع)، گذشتهي درخشان نامدارترين ارتش جهان را كه با هزار سال جهاد ديني
— 183 —
توأم بود، و نياكان محترمي را كه در آن گذشته مدفوناند به فراموشي بسپارند؛ و براي اينكه ارتباطشان را با گذشته قطع كنند با سخناني فريبنده و در ظاهر جذاب و گيرا آنان را اغفال كرده، و زمينه را براي كمونيسم مهيا مينمودند.
به جاي اصول تمدن و پيشرفتهاي عالي مادي و معنوي كه در حقيقت اسلام موجود است، بيدينان و كمونيستهاي پنهان و فراموسونها، اصول ظلماني باتلاق فلسفه بيدين، انديشه و ايدئولوژيهاي اديبان و فيلسوفان بيادب را به مردم القا ميكردند و سعي ميكردند اين مطالب را در گسترهيي وسيع تدريس كنند و بياموزند؛ به ويژه، دور كردن ملت ترك از وابستگيهاي ديني، و اين كه كاري كنند تركها در عرف و عادات، اخلاق و سنت كاملاً مخالف اسلام شوند، در صدر طرحهاي دشمنان اسلام ی دولتهايي همچون فرانسه و انگلستان ی براي استعمار جهان اسلام و تضعيف مادي و معنوي آن قرار داشت؛ و اين طرحها متأسفانه به مرحله اجرا نيز رسيد.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي خدمت ايماني و قرآني خود را فداكارانه و چون يك فدايي اسلام در آن سالها در آناتولي با رساله نور آغاز نمود؛ سالهايي كه مصادف بود با تأسيس و شروع دوره بيديني بسيار وحشتناكي كه نمونهاش در روي زمين ديده نشده بود. اين است كه وقتي خدمت بديع الزمان با رساله نور را مورد توجه قرار ميدهيم ميبايست زمانه دهشت انگيز مذكور را هم در نظر داشته باشيم، زيرا خدمتي هر چند كوچك اگر در چنان شرايط سنگيني ی كه نمونهاش در تاريخ ديده نشده ی انجام شده باشد، ارزشي به بزرگي كوه خواهد داشت؛ خدمتي خرد و مختصر ارزش و نتيجهيي بزرگ ميتواند داشته باشد!
آري، رساله نور محصول و نتيجه چنين زمان وحشتناك و مهمي است. مؤلف رساله نور بزرگترين قهرمان عرصهي جهاد ديني در زمانهيي وحشتناك است كه در آن، مدت بيست و پنج سال حمله و هجوم به دين
— 184 —
حكم ميراند، او تا قيامت رهبر كامليست كه امت محمدي را به دار السلام ميخواند و به بشريت راه مينمايد. رساله نور نيز شمشير الماسين قرآن است؛ اين را زمين و زمان و خدمات صورت پذيرفته با قطعيت به اثبات رسانده و در معرض ديدگان قرار داده است. بديع الزمان در شرايط بسيار سختي كه حاصل عملكرد بيديناني بود كه چنان زمانه دردناك، فاجعه بار و دهشتناكي را رقم زده بودند، با عنايت حق موفق به تأليف رساله نور گرديد و با اين كار در برابر استيلاي الحاد، سدي بزرگ و باشكوه ايجاد كرد كه تخريبش غير ممكن بود. رساله نور با براهين خدشه ناپذير و دلايل عقلي و منطقي اثبات كرد كه فلسفههايي مانند ماده گرايي يا طبيعت گرايي كه در تعارض با دين هستند، باطل و ممتنعاند و به اين ترتيب بيدينترين فلاسفه را نيز به سكوت وا داشت. رساله نور كفر مطلق را شكست داد و مانع استيلاي الحاد شد.
آري، رساله نور كه در حين اهانتها و شكنجهها و ظلم و ستم به بديع الزمان، ظهور يافت و درخشيدن گرفت سيف الاسلام زمانه كنوني و آينده است. رساله نور معشوق روحها، محبوب قلوب، يار عاشقان و جانان جانها شد و در صورت لزوم در راه اين جانان، جانها فدا شده است. رساله نور در مرتبه متعاليِ نجات دهنده و تاج سر بشر به خدمت پرداخته و اين خدمت همچنان ادامه دارد. رساله نور به عنوان معجزه معنوي قرآن كه در اين عصر انتظارش ميرفت طلوع كرد؛ ميليونها طلبه و برادر و در رأس همه آنها مؤلفش بديع الزمان سعيد نورسي گرد اين حقيقت قرآني چون پروانه گرديدند و با نورش منور شدند؛ آنها حقايق قرآن و ايمان موجود در رساله نور را لمس كرده، ايمان خويش را تقويت نموده و عزم خود را جزم كردهاند كه اعلام اين حقيقت كبرا به همه جهان، مطالعه رساله نور تا زمان مرگ و خدمت به آن را هدف خود قرار دهند.
آري، اين رساله نور است كه تا ابد موجب زندگي با عزت و با افتخار ملت ترك، اهالي اين وطن و جهان اسلام خواهد شد و همچنان كه در گذشته
— 185 —
بود در آينده نيز نام اين ملت را به عنوان پيش قراول و فرمانده نامدار عالم اسلام براي خدمت به قرآن و اسلام در صفحات زرين تاريخ ثبت خواهد نمود. اين كتاب كه از كليت و وسعتي بزرگ برخوردار است و در آناتولي و در عالم اسلام ظهور كرده و در هر سوي مقبول و مؤثر واقع گرديده و ظهور و انتشارش روز به روز بيشتر ميشود؛ متعلق به قرآن است، متعلق به عالم اسلام و اهل ايمان است و مدار افتخار اسلامي اهالي اين وطن ميباشد. رساله نور نقطه استناد حكومتيست كه در اين كشور حكم ميراند و در عين حال منظومهيي از حقايقيست كه اين حكومت به دنيا اعلام خواهد نمود، و إن شا الله زماني ميرسد كه مطالبش را از طريق راديو به دنيا اعلام نموده، درس دهند.
آري، از تركيه خورشيدي بهسوي عرصه علم و عرفان عالم طلوع كرده است. اين خورشيد تازه طلوع كرده، انعكاس خورشيديست كه هزار و سيصد سال پيش براي بشريت طلوع كرد، لمعهييست از لمعات آن خورشيد معنوي كه در هر عصري درخشيدن ميگيرد، واپسين معجزه معنوي آن است كه همه انتظارش را ميكشيدند! اين مجموعه نه تنها در عرصه معنويات كه در امور ظاهري و مادي نيز مؤثر بوده است. آري، رساله نور از تمام چيزهايي مانند بمب اتم و سلاحهايي كه ملتهاي جهان براي حفاظت و دفاع از خود بدانها وابسته شده، و اعتماد كردهاند، كارايي و تأثير بيشتري دارد. كساني كه با اندكي علم و بصيرت به رساله نور بنگرند و خدمت ايماني مؤلف اين مجموعه يعني بديع الزمان سعيد نورسي را از سي سال پيش در آناتولي مورد توجه قرار دهند، پي به حقيقت مزبور خواهند برد، آن را خواهند دانست و تأييد خواهند نمود. آنان كه قادر به تشخيص حقايق ميباشند اذعان خواهند كرد، كه نتيجه خدماتي كه از زمان طلوع رساله نور تاكنون انجام شده، بينهايت باشكوه و ارزشمند است و شايسته ميلياردها بار تقدير و تشكر ميباشد.
— 186 —
آري، رساله نور با نشر ايمان تحقيقي در اين وطن موجب تقويت ايمان شد و با مقابله و مجادلهيي مثبت با الحاد و بيايماني، و ضلالت و بيبند و باري در اين كشور مغلوبشان كرد. رساله نور در جهاد ديني بزرگ، كلي و فراگير خود پيروز شد. طلبههاي نور كه از طائفه مجاهداناند با سرّي عظيم، معنوي و مقبول كه از صداقت و اتحاد حداكثري نشأت مييابد، وسيلهيي شدند براي جلب رحمت و توجه الهي. اين طايفه مجاهدِ بااخلاص، همچون هستهيي كوچك در محيط تنگ و محدودي بودند؛ مانند همان هسته كه داراي ماهيت شجره طوباييست كه بر جهان استيلا خواهد يافت؛ (اما) در قرن چهاردهم محمدي (ص)، با طلوع و انتشار رسالهي نور بر آمده از قرآن در آناتولي، نشو و نما كرده و به اندازهي عالم اسلام و انسانيت وسعت يافته و وسيعتر خواهد شد.
رساله نور با اتخاذ اخلاصي فوق العاده و اساس قرار دادن خدمت به عقايد توحيد و ايمان، قداست كسب نمود و به عنوان نور حقيقتي كه در ماهيت خود از تمام حقايق قرآني و اسلامي برخوردار است و همه جا را فرا خواهد گرفت، به موجب رحمت الهي، چون سدي قرآني وسيلهيي براي محافظت ملت اسلام از فلاكت مادي و معنوي، و خطر هلاكت شد. رساله نور در مبارزه با مخالفان ايمان و قرآن، راه اقناع و اثبات را در پيش گرفت، نه جبر و منازعه را.
رساله نور در رسايل صد و سي گانه خود وجه درخشان حقيقت را مستقيماً با تمام وضوح و روشني نشان داده است. در برابر افكار جهانيان و در عرصه تمام انديشهها و فلسفهها، اسلام را كه دين حق است و معجزه بودن قرآن را كه خورشيد هدايت عالم بشريست، با دلايل قطعي و خدشه ناپذير به نمايش گذاشته است. با حجتهاي منطقي اثبات نموده است، كه تمام اصول و قواعد كمالات و تمدن، و ترقي موجود در روي زمين، با اديان آسماني و پيامبران آمده و مخصوصاً عالم انسانيت با ظهور اسلام و تحت رياست عالم اسلام، از چاه جهالت و ناداني نجات يافت و باز هم نجات خواهد
— 187 —
يافت. مانند روشنايي عالم شب كه از انعكاس طلوع خورشيد ميباشد؛ فضيلت، منفعت عمومي و قواعد بشري و امثال آن كه در فلسفه ديده ميشود، حاصل طلوع خورشيد نبوت است كه در فكر و قلب انسان منعكس شده است. روشناييهايي كه در حكمت و فلسفه حقيقي و در فن و صنعت ديده ميشود، زائيده تجلي و انعكاس خورشيد قرآن و چراغ نبوت بر عالم بشريت است.
اي عالم اسلام! بيدار شو و به قرآن بياويز؛ با تمام وجود مادي و معنويات متوجه اسلام شو! و اي فرزندان نياكان معظمي كه به گواهي تاريخ، هزار سال خادم قرآن بوده و نور اسلام را بر روي زمين منتشر كردهاند! رو به قرآن بياور و بكوش تا آن را بفهمي، بخواني و رساله نور را كه در اين زمان معجزه معنوي قرآن است براي فهميدن قرآن مطالعه كني؛ در حالي كه زبانت آيات قرآن را به گوش جهانيان ميرساند، رفتار و كردار و اخلاقت نيز ميبايست معناي قرآن را نشر دهد؛ با زبان حال نيز قرآن را مطالعه كن. در آن صورت سرور جهان، رييس عالم و واسطهي سعادت انساني خواهي شد.
اي فرزندان و نوادگان نياكاني كه قرنهاست با مسؤوليت پرچمداري قرآن، مقدسترين و ارجمندترين مرتبه متعالي را كسب نموده است! بيدار شويد! غافل بودن در فجر صادق عالم اسلام، قطعاً كاري عقلاني نيست! باز هم براي اين كه در بيداري عالم اسلام راهنما و دوست و برادر باشيد بايد به نور قرآن و ايمان منور شويد، با تربيت اسلامي كمال يابيد و به تمدن اسلامي كه مدنيت و ترقي حقيقي انسانيست، بياويزيد و آن را راهنماي خود در همه امور قرار دهيد.
سخن ما بايد اين باشد و به ديگران نيز بيآموزيم كه فن و صنعت وارداتي از اروپا و آمريكا را كه آن هم در حقيقت متعلق به اسلام است، ميبايست با نور توحيد در آميخت و از نظر معناي حرفي و تفكر مورد بحث قرآن به آن پرداخت، يعني به نام صنعتكار و استاد موارد مزبور بايد به آنها نگاه كرد؛
— 188 —
پيش بهسوي نورهايي كه مجموعهييست از حقايق قرآني و ايماني، كه سعادت ابدي و سرمدي را به ما نشان ميدهد.
برادران ارجمند دينيام كه نوادگان سربازان قهرمان لشكرهاي آسيايي جهانگير قرون گذشته هستيد!
پانصد سال است كه در خوابيد و ديگر كافيست! اينك در صبح قرآن بر خيزيد. اگر چنين نكنيد و در برابر خورشيد تابان قرآن كريم چشمان خود را بر هم نهيد و در صحراي غفلت به خواب خود ادامه دهيد، وحشت و غفلت، هستي شما را به يغما برده، پريشانتان خواهد كرد.
مانند قطرههاي آبي نباشيد كه با جدا شدن از مجراي قرآن در عين تفرقه بر خاك ميافتند. مراقب باشيد كه فسق و فجور و شهوت مدني همچون خاك شما را در خود فرو برده، خواهد بلعيد. مانند قطرات متحد آب، در مجراي سلامت و سعادت قرآن كريم به هم بپيونديد و بساط فسق و فجور و رذالت مدني را جمع كنيد و حقيقت اسلامي را كه به منزله آب حيات اين وطن است جاري سازيد. گلهاي فن و صنعت تمدن واقعي، با آب حقايق اسلامي و زير درخشش نور ايمان در اين سرزمين خواهد شكفت و إن شا الله اين وطن با پيشرفتهاي مادي و معنوي تبديل به گلستان خواهد شد ...
به موضوع اصلي باز ميگرديم، آري همچنان كه پيشتر تا حدودي بيان كرديم، سالهاي اقامت اجباري بديع الزمان سعيد نورسي در بارلا كه به تأليف رساله نور گذشت، سالهاي با ارزشي بود كه ذره را چون كوه ارزشمند ميكرد؛ همانطور كه يك ساعت نگهباني در سرماي منجمد كننده زمستان و تحت شرايط سخت و دشوار، از يك سال عبادت كردن برتر است، در چنان زمان دهشتناكي نه نگارش صد و سي رساله، كه نوشتن حتي يك رسالهي مفيد پيرامون ايمان و اسلام، ارزش و اهميت هزاران رساله را داشت.
آري، در آن دوره كه الحاد و بيديني حاكم بود، سعي ميكردند دينداران را ذليل و پست كنند، حتي در نظر داشتند قرآن را نيز كلاً از ميان بر دارند
— 189 —
و همچون روسيه عقايد ديني را به طور كامل از بين ببرند، ليكن با مطرح شدن اين احتمال كه ملت مسلمان ممكن است عكس العملي از خود نشان دهد از عملي كردن نقشه مزبور صرفنظر كردند؛ ولي اين تصميم اتخاذ شده بود: "جواناني كه در مدرسهها و دانشگاهها طبق اصول آموزشي جديد تربيت ميشوند، قرآن را از ميان بر ميدارند و به اين صورت ارتباط ملت مسلمان با قرآن قطع خواهد شد!" منابع فتنههاي شگفت انگيز مذكور و طراح اين طرحهاي وحشتناك، افراد و رؤساي جريانهاي الحادي خارجي بودند كه امروز به معارضه و دشمني با گسترش ديني ميپردازند. تبيين و تفصيل چهره واقعي حوادث دهشتناكي را كه در ميان ملت ترك ايجاد كردند به تاريخ نويسان حقيقت پرست آينده و نويسندگان ترك و مسلماني كه در حال حاضر در نظام دمكراتيك تا حدودي آزادي نوشتن يافتهاند ميسپاريم. وظيفه ما فقط و فقط پرداختن به حقايق ايماني و قرآنيست. ما فقط و فقط منتسب به جريان ايمان و اسلام هستيم.
آري، بديع الزمان سعيد نورسي در بدترين دوره حاكميت ضلالت و زندقه، تحت نظارت و كنترل دائمي و در شرايطي بسيار دشوار و وحشتناك قرار داشت. انواع ظلمهايي را كه نمرودها و فرعونها و شدادها و يزيدها نتوانسته بودند اعمال كنند، در مورد بديع الزمان روا ميداشتند. اوضاع به مدت بيست و پنج سال چنين سپري شد. در آن زمان جهان اسلام به لحاظ مادي، فقير بود و در اسارت كساني قرار داشت كه حاكم بودند. همه كميتههاي پنهان فساد و بيديني، هم در تركيه و هم در جهان اسلام فعاليتهاي وسيعي داشتند؛ طرفدارانشان نيز از آنها حمايت ميكردند و همه در دشمني با اسلام مشترك بودند.
رساله نور محصول زمانهييست كه ارزش و اهميت آن بهمثابه جنگهاي بدر و احد در صدر اسلام بود، جنگهايي كه مانند كليدي براي فتح جهاني اسلام بودند. نمونه عظمت خدمت ايماني و جهاد ديني رساله نور از صدر اسلام تاكنون ديده نشده است. بديع الزمان سعيد نورسي در تبعيد، در اثناي
— 190 —
اسارتي چنان هولناك، آن هم با دست و بال بسته، صد و سي جزء رساله نور را تأليف و منتشر كرد و با اين رسالهها در مقام خطيبي زبردست در عبادتگاهي به نام آناتولي و سجدهگاهي تحت عنوان جهان اسلام همچنان سخن ميگويد و درسهايي را كه از قرآن آموخته است براي مسلمانان تكرار ميكند. گويي از فراز مناره قرن چهاردهم محمدي (ص) و قرن بيستم ميلادي بر سر تمام مسلمانان و همه انسانهاي معاصرش فرياد بر ميكشد و با نسل آتي
كودكان و نوجوانان پاك و معصوم، بيش از ديگران مشتاق رساله نور هستند، يك نمونه از هزاران مورد را بيان ميكنيم:
زماني كه استاد از روستاي بولوادين عبور ميكرده همه دانش آموزان ابتدايي و راهنمايي بدون استثنا با ديدن او از حياط مدرسه بيرون ميآيند و دور درشكهاش تجمع ميكنند و سلام ميدهند. آنها با زبان حال به استاد خوشآمد و تبريك گفته و به اداي تشكر از ايشان ميپردازند. حكمت اين مطلب را وقتي از استاد جويا شديم كه مدتي پيش، در اميرداغ كودكاني با مشاهده درشكه استاد بر روي خارها در مسير روستاهاي منطقه اميرداغ ميدويده و فرياد ميزدهاند: بابا بديع الزمان، بابا بديع الزمان. استاد در پاسخمان گفت: "عقل اين بچههاي معصوم در نمييابد؛ ولي روح آنها با حس قبل الوقوع ميفهمد كه رساله نور ايمان و وطنشان را نجات داده، و خودشان و آيندهشان را از خطرات وحشتناك محافظت خواهد نمود. قلب آنها اين حقيقت را احساس كرده و از آنجا كه من ترجمان رساله نور هستم، محبت و تشكر و احساس دِينشان را به من عرضه ميكنند." آنگاه علاوه نمود كه برايشان دعا ميكند. استاد بديع الزمان بچهها را خيلي دوست داشت و وقتي دورش جمع ميشدند ميگفت: "شما معصوم هستيد و دعايتان مستجاب ميشود؛ پس براي من دعا كنيد."
دليل محبتهاي صميمانه بچههاي معصوم بولوادين كه مادرانشان همگي طلبه نور بودند، اين بود.
كه در آنسوي عصر حاضر صف كشيده و در رديفهاي آينده ايستادهاند، همچون مرشدي اعظم و مُجددي اكبر سخن ميگويد ...
تأليف و انتشار رساله نور
جناب بديع الزمان سعيد نورسي در چنان شرايط سخت و دشواري رساله نور را تأليف ميكند و در نتيجه آن با سختيهايي مواجه ميشود كه در تاريخ، هيچ دانشمندي با مشابهاش روبهرو نشده است. ليكن چون از عزم و اراده و عشقي بيپايان برخوردار بود، بيآنكه خسته شود، نااميد شود و به ستوه آيد تمام همت خود را با صبر و تحمل و فراغت نفس صرف تأليف رسايل نور ميكند و براي حفاظت اين ملت و مملكت از شر اژدهاي
— 191 —
كمونيسم، آفات فرماسونري و الحاد در حال و آينده، اين اثر خارق العاده را به وجود ميآورد، تا در مسير روشنگري و ارشاد جهان بشري و عالم اسلام راهنما و رهبري بزرگ باشد. تأليف رساله نور كه متشكل از صد و سي جزء ميباشد در طول بيست و سه سال خاتمه مييابد. رسايل نور در زمان نياز شديد به آنها تأليف گرديد، لذا هر رساله كه نوشته ميشد حكم دارو و پاد زهري بسيار شفابخش را مييافت و بر افراد چنان مؤثر واقع ميشد كه امراض معنوي بسياري از آنها را معالجه مينمود. مطالعه كننده رساله نور از چنان حالت روحي برخوردار ميشود كه گويي رساله براي او نوشته شده، لذا مطالعه را با اشتياق و احساس نياز بيشتري ادامه ميدهد. سرانجام اثري بهوجود ميآيد، كه در برگيرنده پاسخ كامل نيازهاي ايماني، اسلامي، روحي، قلبي و عقلي همه انسانها در زمانه كنوني و اعصار آينده است، و براي اين منظور كفايت ميكند؛ اثري كه حقايق قرآني را احسان ميكند.
رساله نور تفسير حقيقي قرآن حكيم است. آيات در اين كتاب به ترتيب معمول تفسير نشدهاند، بلكه مؤلف به تفسير آياتي ميپردازد كه بيانگر حقايق ايماني براي پاسخ به نيازهاي زمان است. تفسير به دو صورت است: در يكي به تفسير عبارت و لفظ آيه ميپردازند و در ديگري معنا و حقايق آيه با توضيحاتي كه داده ميشود به اثبات ميرسد. رساله نور قويترين، باارزشترين، درخشانترين و كاملترين تفسير از نوع دوم است و هزاران نفر از اهل تحقيق و تفحص بر اين امر گواهي داده و آن را تأييد نمودهاند.
تأليف و نشر رساله نور به نحويست كه تاكنون نظيرش ديده نشده است. بديع الزمان آن چنان خطي نداشت كه خود قادر به نگارش و تكثير رسالهها باشد؛ او فردي نيمه اُمي بود. لذا مطالب را به سرعت به كاتبان ميگفت و آنها نيز به سرعت مينوشتند. مثلاً با يكي دو ساعت تأليف در روز، آثاري به ميدان آمده كه زمان تأليف آنها، ده دوازده ساعت و حتي كمتر به طول انجاميده است.
— 192 —
طلبهها رسالههاي تأليف شده توسط استاد بديع الزمان را دست به دست ميگرداندند و به اين ترتيب نسخههاي متعددي را مينوشتند، سپس نسخههاي نوشته شده را نزد مؤلف ميآوردند. او خطاي نسخه برداران را اصلاح ميكرد و در اين حال، نسخه را بدون مقايسه با اصل آن، كنترل و تصحيح مينمود. امروز نيز براي تصحيح اثري كه بيست و پنج سال يا سي سال پيش تأليف كرده است به اصل آن مراجعه نميكند.
كساني كه از شهرها و روستاهاي اطراف ميآمدند، رسالههاي كتابت شده را با شور و اشتياق زائد الوصفي ميگرفتند و با خود ميبردند و به صورت دست نوشته منتشر ميكردند.
استاد بديع الزمان هنگام تأليف رساله نور به جز قرآن به هيج كتاب ديگري مراجعه نكرده است؛ و اصولاً زمان تأليف، هيچ كتاب ديگري نزد او نبوده است.
تحقق بيت زير از محمد عاكف كه آرمان او بود، شامل حال بديع الزمان شد:
مستقيماً بايد از قرآن الهام بگيريم
و اسلام را به ادراك عصر تعليم دهيم
كيفيت نشر رساله نور نيز در تاريخ در هيچ اثري ديده نشده است. به اين ترتيب كه رساله نور موظف به حفاظت از رسم الخط قرآني هم بود، لذا اين اثر قطعاً ميبايست به رسم الخط قرآن نوشته ميشد. الفباي قديم الفباي قرآني. م. را ممنوع كرده، و چاپخانههايش را تعطيل نموده بودند. بديع الزمان پول و ثروتي نداشت؛ فقير بود و ارتباطي با متاع دنيا نداشت. آنان كه رسالهها را با دست خط مينوشتند و تكثير ميكردند نيز حداكثر نيازهاي ضروريشان را تأمين ميكردند. نويسندگان رساله نور را به كلانتريها ميبردند، تحت آزار و شكنجه قرار ميدادند و زنداني ميكردند. دولت عليه بديع الزمان تبليغات ميكرد و براي او تنگناهايي ايجاد مينمود و به اين ترتيب ترس و وحشت را
— 193 —
در همهجا منتشر ميكردند؛ مردم را از اينكه به جناب استاد نزديك شوند و از او درس دين و ايمان بگيرند چنان ميترساندند، كه جسارتي در آنها نميماند. در دورهيي نيز با به دار آويختن روحانيون و حقيقت پرستان كه به صرف متدين بودنشان صورت ميگرفت فضاي ترس و وحشت (عجيبي) به وجود آوردند. در آن دوره كه ظلم و استبداد مطلق به شديدترين شكل حكم ميراند، اهل ديانت محكوم به سكوت مطلق شده بودند. نه رسالهيي كه از حقايق دين بحث كند منتشر ميشد و نه اجازه داده ميشد حقايق مزبور به مردم درس داده شود. به اين ترتيب سعي ميكردند اسلام را به صورت كالبدي بيروح در آورند؛ لذا تدريس مطالب مربوط به ماهيت و پايههاي اسلام به شدت ممنوع بود.
همه آن اعمال الحادي به دست بيدينان پنهاني انجام ميشد، كه قادر به درك و هضم شكوفايي امروز دين نيستند.
اين دوره بيديني كه در آغاز بسيار افراطي بود با عموميت يافتن انتشار رساله نور ضعيف شد و زنجيرهاي استبداد كه بر حيات مادي و معنوي (بهويژه معنوي) اهل ايمان زده شده بود از هم گسست. رساله نور كمر الحاد و بيديني را شكست و سنگهاي زيرين آن را متلاشي كرد.
آري، در آن زمان، رساله نور در برابر جبهه بيديني چون آذرخشي درخشيد و اين نور قرآن حكيم، با تمام فرّ و شكوهش ظهور يافت و در خفا منتشر شد.
باور طلبههايي كه از رساله نور درس ايمان تحقيقي ميگرفتند، و تعدادشان رفته رفته بيشتر ميشد، شكوفا شد و آنها از شهامتي ايماني و شجاعتي اسلامي برخوردار گرديدند؛ همچنان كه فرماندهي شجاع با زبان حال به صدها سرباز روحيه و شهامت ميدهد و تكيهگاهشان ميشود؛ به همان صورت، هزاران، و امروز ميليونها طلبه كه باورهايشان با درسهاي ايمان تحقيقي قدرت يافته، و در رأس آنها بديع الزمان سعيد نورسي به عنوان نماينده شخصيت معنوي رساله نور، نمونه زيبا و نقطه استناد
— 194 —
اهل ايمان شدهاند. قوت ايمان طلبههاي نور و مبارزه قهرمانانه آنها در برابر بيديني، تأثير فراواني بر مردم داشت و موجب بيداري آنان گشت. به اين ترتيب با رساله نور موجب از بين رفتن ترس و وحشت موجود در بين ملت هم شدند. آنها شجاعت و اميد و آرامش خاطر را به وطن و عموم ملت باز گردانده و مسلمانان را از يأس و نااميدي نجات دادند.
نزد اهل حقيقت مسلم و مسجل است، طلبه نوري كه رساله نور را غايت حيات خويش ميداند از نيروي صد نفر برخوردار است و به اندازه صد نفر ناصح، به ايمان و اسلام خدمت ميكند. طلبههاي نور مانند استادشان براي تعرضات عريض و طويل بيدينان، نعرهها و فريادها، و ظلم و حبسهايشان، اهميتي قائل نبوده و بيآنكه هراسي به دل راه دهند در صورت لزوم جان و مال و اولاد و خانواده خويش را نيز بدون كمترين ترديدي در راه خدمت توأم با رساله نور به اسلام و ايمان، فدا كردهاند. طلبههاي نور يك چيز را هدف خود قرار دادهاند: "مطالعه رساله نور به قصد نجات ايمان خويش، و با رساله نور خدمت كردن به اسلام و ايمان براي كسب رضاي الهي." آنها براي موفق شدن در اين هدف، همه چيز خود را در خدمت آن قرار دادهاند.
طلبههاي نور باور كردهاند، كه خدمه سفينه ربانيهيي هستند كه قرار است امت محمدي را به ساحل نجات رهنمون شود. بزرگترين هدف آنها در زندگي اين بود، كه با خدمت به قرآن و ايمان، وسيلهيي شوند براي رفاه و سعادت امت محمد(ص) . در سالهايي كه رساله نور با كتابت انتشار مييافت، بودند كساني كه هفت هشت سال از خانه خود بيرون نميآمدند، تا بتوانند رساله نور را بنويسند و منتشر كنند. در آن زمان، در حوالي شهر اسپارتا هزاران طلبه نور متشكل از مرد و زن و جوان و سالمند، حتي در روستاي ساو كه در حقيقت مكتب نور بود، هزار قلم سالها مشغول نگارش و تكثير رساله نور بودند. (بيست سال بعد رساله نور با ماشين تكثير، منتشر شد و سي و پنج سال بعد نيز شروع به نشر آن در چاپخانهها كردند. إن شا الله
— 195 —
زماني فرا ميرسد كه رساله نور با آب طلا نوشته شود، و توسط راديو به زبانهاي مختلف قرائت گردد و روي زمين تبديل به مكتب بزرگ نور شود.)
در انتشار رساله نور بانوان محترم نيز مظهر فداكاريهاي مهمي بودهاند. حتي برخي از آنان نزد استاد آمده و ميگفتند: "استاد! من امور دنيوي همسرم را نيز انجام خواهم داد؛ او متعلق به شما و رساله نور است." آري، چنين زنان قهرماني هم بودهاند كه امكان خدمت بيشتر همسرانشان را به رساله نور فراهم ميكردهاند. آنها براي همسرانشان كه شبانگاه مشغول كتابت رساله نور ميشدند فانوس به دست ميگرفتند و به اين ترتيب با جان و دل در خدمت ديني و ايماني آنها مشاركت ميكردند. زنان و دختران رساله نور را با دست نوشته، نور چشمهايشان را صرف اين راه كرده و به عنوان بانوان محترم نويسنده، به ايمان خدمت مينمودند، حتي در ميان زنان چنان طلبههايي بودند، كه رساله نور را ی كه آنان را در واپسين لحظات زندگي با نور ايمان عاقبت به خير ميكرد ی با جديت فراوان مطالعه كرده، و براي خواهران ديني خود نيز قرائت نموده، موجب معرفياش به آنان ميشدند. همچون قهرماناني خدمت نموده و با نشر رسالهها در ميان بانوان موجب ميشدند، بسياري از زنان به نور قرآن و ايمان منور شوند. اينان با مطالعه رساله نور و آموختن آن به ديگران در مراتب ايمان ترقي ميكردند و هر يك به درجه مرشدي ميرسيدند. بانوان ياد شده صرفاً براي كسب رضاي الهي با صفا و اخلاص به انوار قرآني درخشان و پر فيضي كه در رساله نور هست دل بسته و با عشق و محبتي بيپايان در درون، به سعادت دنيا و آخرت نائل ميآمدند. ارزش و عظمت رساله نور چنان بر دلهاي پاك آنان مؤثر گرديد كه با مطالعه دسته جمعي آن، باطنشان مملو از انوار و فيوضات (الهي) شد و با اشكهاي نوراني كه از ديدگانشان روان ميشد به وجد ميآمدند. چه قدر سعادتمندند اين بانوان كه به دليل فعاليت در خدمت مقدس ايماني رساله نور، نامشان همواره به خير و نيكي ياد خواهد شد و نورهايي به آخرتشان فرستاده ميشود، مزارشان چون بهشت پر از نور
— 196 —
خواهد شد و در آخرت نيز إن شاء الله به بالاترين درجات خواهند رسيد. سرّ معنوي مشاركت در فعاليت طلبههاي نور و مهمتر از همه دعاي جناب بديع الزمان كه شامل حال اين زنان بوده است، موجب ميشود خيرهايي در دفتر حسناتشان ثبت گردد. علايق صادقانه اين زنان فداكار آنها را شامل دعاي ميليونها طلبه نور ميكند. آنها با مطالعه رساله نور و دعوت ديگران به خواندن آن انشاءالله موفق به كسب پاداش بزرگ معنوي شده، و به درجات رفيع نائل گشتهاند. از رحمت الهي با تمام توان و با اعتقاد و اميد و نياز، مسألت داريم بيشتر زنان چنين شوند.
ناشران بصير رساله نور، سي و پنج سال پيش حقايق متعالي رساله نور را ميديدند و از آن درسهاي قدسي فرا گرفته و با اخلاص و صداقت در برابر دشمنان پنهان دين، سينه سپر ميكردند. قهرمانان نور با اينكه بارها و بارها خانههايشان بازرسي ميشد، و خود به كرات زنداني شده و متحمل شديدترين آزارها و فشارها ميشدند، با قلمهاي الماسينشان در طول ساليان، مسؤوليت نشر رساله نور را بر عهده داشتهاند. با اينكه آنها اگر ميخواستند ميتوانستند از نعمتهاي دنيوي برخوردار شوند، اما فارغ از هر گونه مقام شخصي و دنيوي و هر گونه دارايي، عمر خويش را وقف خدمت به رساله نور ميكردند.
اگر سؤال شود علت اين جهد و توان و اين چشم پوشيها و فداكاريها و اين درجه از ثبات و صداقت در طلبههاي رساله نور چيست؟ قطعاً بايد چنين پاسخ داد: حقايق غير قابل خدشه در رساله نور، انجام خدمت ايماني براي رضاي خداوند، و اخلاص عظيم جناب بديع الزمان؛ دليل اين امر است.
جناب بديع الزمان سعيد نورسي حدود هشت سال در بارلا ماند. او در اين دوره بيشتر وقت خود را در دشتها، باغها و باغچهها ميگذراند. به كوهها و باغهايي ميرفت كه در فاصله دو سه ساعته از روستا قرار داشتند و در آنجا به تأليف رساله نور ميپرداخت؛ همچنين رسالههاي تأليف شدهيي را كه در اسپارتا و حومه آن به صورت دست نويس نسخه برداري ميشد و
— 197 —
برايش ميفرستادند، تصحيح مينمود. در طول يك روز، هم به كار تصحيح ميپرداخت و هم به جاهايي كه رفت و آمد به آنها چهار پنج ساعت طول ميكشيد پياده ميرفت و ميآمد؛ نيز سه چهار ساعت از روز را به تأليف اختصاص ميداد، و بيشتر اوقات غذاي خود را نيز خود آماده ميكرد. در آن زمان رسالهها در چهل جا توسط اولين طلبههاي مشتاق رساله نور به شكل دست نويس تكثير ميشد. استاد اين كتابها را به دوش ميگذاشت تا كوه و باغ و دشتهاي اطراف ميرفت، در آنجا آنها را تصحيح ميكرد، سپس به خانهاش باز ميگشت. او را با تبعيد كردن تحت وحشتناكترين ظلم زمانه قرار دادند. نميگذاشتند با كسي ديدار كند، ليكن او در چنين فضاي محرومي به هستي بيپاياني دست يافته بود؛ چرا كه او حقايق ايمان منبعث از قرآن را تأليف و در عين حال منتشر ميكرد و هدفش روشنگري و ارشاد در ميان عالم اسلام و انسانيت بود. بديع الزمان در آن دوره تمام وقت خويش را صرف آثاري كرده بود كه تأليف ميكرد. روزي اين آثار در سراسر آناتولي منتشر ميشود، تا مراكز جهان اسلام نفوذ خواهد يافت و نظر اهل سياست را به خود جلب خواهد نمود، و آنگاه ايدئولوژيهاي الحاد و بيايماني را كه ميخواستند در ميان ملتي كه قرنهاست پرچمدار اسلام بوده گسترش دهند، نابود خواهد كرد و در برابر استيلاي اين وطن توسط شخص معنوي طاغوتهاي گمراهي قرنهاي متأخر كه عبارت از جريانهاي اهل كفر و فسق و فجور و ضلالت ميباشد، سد خواهد كشيد و مدار تأمين سعادت و رهايي ابدي نسلهاي آينده خواهد شد.
او به اذن الهي و تصرف رباني آغاز رويدادي بزرگ را رقم ميزد، لذا حامل آرماني بود كه معنايي بسيار مقدس را در بر ميگرفت، پس خوشبختترين فرد جهان و سعادتمندترين انسان زمانه بود. در طرز پوشش، در هدف و در آرمانهاي بديع الزمان ذرهيي تغيير و تزلزل حاصل نشد. او مشعل هدايتي در دست داشت و در پي اصلاح اعتقادات جهانيان بود و ميخواست ظلمت و
— 198 —
تاريكي را از بين ببرد. وظيفه و خدمت او متضمن سعادت و رفاه حال انسانها در هر دو جهان بود، لذا از عزم و جهدي خاص برخوردار بود.
اقامتگاه استاد در بارلا خانهيي دو اتاقه بود. او در واقع بر روي كره زمين خانهيي مستقل يا يك وجب جا كه تحت تصرف و تملكش باشد نداشت. خانهيي كه اقامتگاه او در طول هشت سال در بارلا بود در حكم اولين درسخانهي نور و مركز ٣٥٠ ميليون مسلمان بوده است. زير اين درسخانه، چشمهيي همواره جريان داشت و در مقابل آن نيز درخت چنار بسيار بزرگ و قطوري بود كه با سه شاخه بسيار بزرگ خود تا ارتفاع زيادي بالا ميرفت. در ميان شاخههاي درخت چنار، كلبه كوچكي ساخته بودند كه مناسبترين منزلگاه براي استراحت و تفكر و عبوديت استاد در بهار و تابستان بود. خادمان و طلبههاي صديق استاد و اهالي بارلا ميگويند: "استاد را ميديديم كه شبها در كلبهي كوچكي كه ميان شاخههاي بزرگ درخت چناري كه شجرهي مباركهيي در برابر درسخانهي نوريه بود، تا صبح تسبيح ميگفت و ذكرهاي مختلف زمزمه ميكرد. مخصوصاً در بهار و تابستان استاد را در ميان پرندگاني كه روي هزاران شاخه چنار، با شوق و جذبه بال ميزدند، تا صبح مشغول عبادت ميديديم، نميدانستيم چه موقع ميخوابد و كي از خواب بر ميخيزد."
استاد بسياري از اوقات بيمار بود و روزها را با درد بيماري سپري ميكرد. بسيار اندك، آن هم چيز كمي مانند سوپ ميخورد. شبها سورههايي از قرآن را كه ورد خود كرده بود؛ همچنين جوشن كبير مناجات مشهور رسول اكرم (ص) و مناجات و حزبها و صلوات نوريهي اعاظم اوليا مانند شاه گيلاني و شاه نقشبند؛ و مخصوصاً حزب النوريه را كه منبع رساله نور بوده است، و حزب و مناجاتي را كه لمعات آيات قرآن بوده و چون سلسلهيي از تفكر و انديشه در "لمعه بيست و نهم" گرد آوري شده است، ميخواند و بعد از اتمام آنها دوباره به رساله نور ميپرداخت. روزها را هميشه مشغول مطالعه و تصحيح رساله نور بود. او خدمت رساله نور را بر
— 199 —
هر چيز ديگري ترجيح ميداد. وقتي قرار بود كاري كه مربوط به رساله نور است هر چه زودتر به نتيجه برسد، از كارها و مشغلههاي ديگر صرفنظر كرده ، و به آن ميپرداخت و تمامش ميكرد.
— 200 —
سعيد نورسي در فصل بهار به كلبه بالاي درخت بزرگ چنار روبهروي اقامتگاهش ميرفت و وظيفهاش را در آن انجام ميداد. او در همانجا حقايق رساله نور را در ملاء اعلا كه معدن و منبع حقيقياش بود به تماشا مينشست، مستفيض ميشد و به تفكر ميپرداخت. تفكر و نوع احساس استاد بر فراز اين درخت چنار كه مظهر سرّ شَجَرَةٌ مُبَارَكَةٌ بود يا در كوهها و لابلاي درختان مأنوس كاج در كوهستان آيا قابل بيان است؟ نه، بيان آن به هيچ وجه ممكن نيست! حضرت حق اين فرد فريد را در كمال رحمت خود طوري آفريد كه جامع استعداد همهي كمالات انساني باشد؛ نيز ظهور اين استعدادها را در گستردهترين شكلش در شخصيت او اراده فرمود، تا اين شخصيت استثنايي را به اعتبار شخص معنوي رساله نور در دورهيي كه شجره اسلام تا قرون متأخر كشيده شده و هزاران شاخ و برگ يافته است، در تمام حقايق، حكم "استاد كل" عطا فرمايد و با تجلي و انعكاسِ نور تمام حقايق اسلام در شخص معنوي رساله نور موجب حيرت و شگفتي اهل حقيقت و كمال گردد؛ به اين ترتيب سعيد نورسي مؤلف رساله نوري كه آيينه جامع رسالت احمدي و حقيقت محمديست، به عنوان فرد سعيد نورسي، از ميان رفته، اما به عنوان همهي عالم اسلام به لحاظ معنا تولد دوباره يافته و باقي و ماندگار شده است. رساله نور تا قيامت باقي خواهد ماند و مدام تكامل خواهد يافت. مگر ممكن است صانع ذوالجلالي كه در خصوص خلقت بال يك مگس بيتفاوت نيست و در ذرات آن حكمتها و مصلحتهايي را در نظر دارد، با رساله نور، منازلي كه محل تأليف آن بوده، و جاهايي كه مؤلف محترم وظايف قدسي خود را در آنجا ايفا نموده است، ارتباطي نداشته باشد؟ مگر ممكن است مكانها و درسخانههاي نوريه و آن شجره مباركه كه خادم خدماتي چنان قدسي بودهاند، خارج از تخصيص رحمت (الهي) قرار گيرند؟ قطعاً امكان ندارد!
زماني كه جناب سعيد نورسي در بارلا بود در فصل تابستان گاه به "چام داغي" نام كوهي در ييلاق بارلا .م ميرفت و مدتي را در آنجا به تنهايي ميگذراند. كوه مذكور بسيار مرتفع بود. همانند كلبه كوچك بالاي درخت چنار جلوي درسخانه نوريه بارلا، در بالاي
— 201 —
مرتفعترين تپه "چام داغي" نيز روي دو درخت بزرگ، منزلگاههايي در معناي درسخانه نوريه داشت. بر فراز درختان كاج و قطران، به امور رساله نور ميپرداخت. او بيشتر اوقات از بارلا به اين مناطق جنگلي ميآمد و بر ميگشت، و ميگفت:" من اين منازل را با كاخ ستاره ييلديز سرايي؛ كاخ سلطان عثماني .م. عوض نميكنم"
اينك سخن را همين جا كوتاه ميكنيم و چند رساله و مكتوب مربوط به ماهيت رساله نور و زندگي استاد در ناحيه بارلا و كوهستان را ی كه محل تأليف رساله نور است ی درج ميكنيم.
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم! من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپهيي مرتفع هستم. از انسانها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شدهام. هر وقت حسرت صحبت با انسانها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور ميكنم، احوال پرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري ميگيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اينجا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مييابيم كه خود به آن مشتاقتر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اينجا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مينويسم.
اول: راز محرمانهييست، اما هيچ رازي را نميتوان از تو پنهان داشت.
همچنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود" اند و در بالاترين مرتبه با جلوههاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مينگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچتان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه
— 202 —
منادي آن خزانه بينهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد. همه "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. جلوه مظهريت مذكور است. "كلامها"ي مذكور إن شاء الله مظهر سرّ
﴿ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا ﴾
ميباشند.
دوم: عبارت دلنشيني را كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفتهاند، ناگهان به ذهن خطور كرد: "در طريق نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز
— 203 —
آنگاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشتهيي به خاطر آوردم: "به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر ... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل ميكردم. با اين كه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي ميتواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آنچه به ذهنام خطور كرد:
به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرينشان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق ميگويند:
هر كدام از ما برهان نور افشانيست بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم ...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدانها تزيين شدهاند
ما هزاران ديدهي نكته سنج آسمانيم
كه بر زمين مينگرند و بر بهشت توجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهال خانه گلهاي بهشت است، معجزات بيشمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العاده مزبور را تماشا ميكنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوياند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت ميشوند، و تو گويي امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت ميبينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
ما ميوههاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا اوج آسمانها
بر شاخسار كهكشانها آويختهايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانهيي هستيم دوّار، آشيانهيي در اوج
— 204 —
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طيارهيي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، داهيهي خلقت و نور عالَمِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان ميدهيم
و آن را به گوش انساني كه انسان است ميرسانيم
كور باد چشم كسي كه بيدين است؛ كسي كه چهره ما را نميبيند
و سخنمان را نميشنود؛ ما آيههايي هستيم كه حق ميگوييم
مُهرمان واحد، امضايمان واحد، مُسبِّح ربّمان هستيم
تسبيحش ميگوييم و عابدانه ذكرش را بر زبان داريم
هر يك از ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي
— 205 —
مكتوب ششم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ
برادران غيور، دوستان باغيرت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده ميشود، موجب آرامش خاطرم هستيد! مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشهام، سهيم كرده است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اينكه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت ميگذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف ميكنم.
در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم ميآمد. من در ساير اوقات تنهايم. همچنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آنها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در ميان اين كوههاي غريب و در متن سكوت و بيصدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربتهاي پنجگانه مختلفي ديدم.
اول: براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آنها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيشتر چيزهاي مورد علاقهام همچون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شبها و كوهها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در
— 206 —
غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه ميتوان در برابر اين غربتها و تاريكيها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:
يا رب! غريبم، بيكسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سالمندم،
بياختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يكباره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
﴿ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ﴾
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد ميكشيد گفت: اي بيچاره! فرياد كشيدن را رها كن، در برابر بلا توكل كن، زيرا فرياد بلا اندر خطا اندر بلاست، اين را بدان؛ نيز بدان كه اگر دهنده بلا را بيابي، صفا اندر وفا اندر عطا اندر بلا است.
مادام كه چنين است شكوه و گلايه را رها كن و شكر بگو؛ چون بلبلها كه هميشه از لذت گل خنداناند، بدان كه اگر نيابي، همه دنيا جفا اندر فنا اندر هباء اندر بلا است.
وقتي اطرافت پر از يك دنيا بلاست، چرا به دليل بلاي كوچكي فغان سر ميدهي؛ پس بيا و توكل كن.
با توكل، بر سيماي بلا لبخند بزن، تا آن هم بخندد. با خنديدن كوچك شده و تبديل به چيز ديگري ميشود.
هم چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفسام گفتم:
— 207 —
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا سرّ بلا چيست؟ يعني منم حلقه زن درگه فقر و فنا.
آنگاه نفسم گفت: آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده ميشود و ظلمتها از بين ميروند. گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ الْايِمَانِ وَ الْاِسْلَام
ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه" اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩م در قاهره چشم از جهان فروبست.م. عجب حقيقت والاييست كه گفت:
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ ٭ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ
يعني كسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم ميكند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز بهدست ميآورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمييابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث طُوبى لِلْغُرَبَاءِ را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي برادران! اين غربتهاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شدهاند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشهيي را در وجودم پديد آوردند: "مادام كه من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفهام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلامها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟ به همين دليل از شما پرسيده بودم" آيا كلام هاي نوشته شده كافيست و آيا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و همچون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بيخود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقا چشيدن
و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤالها وقت شما را گرفتم.
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
— 208 —
مكتوب سيزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اَلسَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم! درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بيتفاوتيام در قبال سياستهاي روز سؤالات زيادي ميكنيد. به دليل تكرار سؤالات و اين كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده ميشود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديم بدهم.
سؤال اولتان: اوضاع و احوالت چهطور است؟
پاسخ: حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر ميگويم كه ظلمهاي بيشماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمتها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت ميانديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانهيي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوههاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايدهاش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآنيام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اينكه به همه افراد ناباب امان نامه ميدادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو ميكردند، به شكل ظالمانهيي اينكار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اينكه مرا بيشتر در
— 209 —
خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام ها" بيشتر بنويسم، بيهيچ دغدغهيي دچار اين غربت كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ همچنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخشها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندانشان آزاد گذاشتهاند كه با هر كس كه ميخواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانهيي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و همشهريهايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيلهيي شود براي كسب فيض قرآن همانطور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آنهم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم ميكنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماههاي سهگانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دلنشين و عزلتي مقبول مصادف نمود. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...
سؤال دومتان: چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نميكني؟
پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه ميكنم. هرگاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزيام را در اينجا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه براي انسان رخ ميدهد دو دليل دارد، يكي از آنها ظاهري و ديگري حقيقيست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اينجا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقيست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت ميكند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آنطور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نميكنم، لذا مرا به اين
— 210 —
تبعيد محكوم كرد. پس، ظلم چند برابر آنها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آنها بيمعناست، اگر آنها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعيست كه به آنها هم ميشد مراجعه كرد.
دنيايشان به سرشان بخورد با اينكه آن را كلاً رها كردم، نيز سياستهايشان، پاگيرشان شود با اينكه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانهها و اوهامي سر هم ميكنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آنها بر اوهامشان صحه ميگذاشتم، كه نميخواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخالت در سياستهاي دنيوي داشتم، كه سر نخشان دست اجنبيست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار ميشد و خود را نشان ميداد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشتهام و در اين مدت هيچ روزنامهيي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اينجا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم ميشود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه سياستها دارد كه اجازه نميدهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگوييست، سقوط كند.
دليل دوم عدم مراجعهام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بيعدالتي را حق و حقيقت ميپندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نميخواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال سومتان: چرا در قبال سياستهاي روز تا اين حد بيتفاوت هستي؟ چرا موضعات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نميدهي؟ آيا آنها را اميدوار كننده ميبيني؟ يا به دليل ترس سكوت كردهيي؟
پاسخ: خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سالهاي حياتم گواهي ميدهد كه ترس، هيچگاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق ميدانستهام. در ضمن چرا ميبايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمهيي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و
— 211 —
شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش است ... ميماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي ميتواند تا زماناش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ باعزت را بر زندگي با ذلت ترجيح ميدهند. كسي چون سعيد قديم چنين گفته است:
وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا ٭ لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بيترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع ميكند، به اين ترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجنزاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان ميرود. بعضي از آنها در راهي ايمن پيش ميروند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجنزار و باتلاق واسطههايي يافتهاند. اكثرشان نيز در آن باتلاق كثيف و آلوده در تاريكي راه ميروند. ٢٠ درصد آنها به سبب سرمستي، لجنزار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو ميدهند. اينها با سختي و مرارت ميروند تا اين كه خفه ميشوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را ميفهمند و احساس ميكنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگرداناند و قادر به ديدن راه درست نيستند ...
در برابر اينها دو راه كار وجود دارد:
الف: با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب: با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آنها نشان بدهيم.
من ميبينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق بهدست دارند، اما آن طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نميشود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نميكنند، فرد متحير و سرگردان ميهراسد كه نكند ميخواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضههايي ميشكند، نور از بين ميرود يا خاموش ميشود.
باتلاقي كه گفتيم حيات بيبند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده ميباشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت
— 212 —
لذت ميبرند. متحيران آناناند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمييابند. انسانهايي سرگرداناند. چماقها هم جريانات سياسيست. نورها نيز حقايق قرآنيست. در برابر نور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفرتي از آن ندارد، لذا من هم براي اين كه نور قرآن را در دست بگيرم با گفتن
اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ
چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريانهاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآنياي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريانهاي سياسي و طرفداريها و تلقيهاي مغرضانه داده ميشود، دچار كدورت شده و آنها را مورد اتهام قرار دهد. مگر شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بيديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند ...
الحمدلله به دليل كناره گيري از سياست، ارزش حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكههاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماسها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مييابد.
﴿ وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
"الباقي هو الباقي"
سعيد نورسي
— 213 —
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اين رساله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً خصوصيست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرمترين و خاصترين و خالصترين برادرانم نوشتهام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به والي عادل و دادگستري و انتظامات اسپارتا تقديم ميكنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهاني نداريم و بدانند كه مخفيترين رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح شده در آن و قوت و درخشندگي پاسخها به عنوان بيست و دومين لمعهي مكتوب سي و يكم وارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرمترين و خالصترين و صادقترين برادرانمان ميباشد.
— 214 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴾
اين مسأله "سه اشارت" را به شرح زير در بر ميگيرد:
اشارت اول: سؤال مهميست درباره شخص من و رساله نور.
خيليها ميگويند: با اينكه تو كاري به دنياي اهل دنيا نداري چرا آنها مدام در امور آخرتي تو دخالت ميكنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ: پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد ميگويد: "پاسخ مرا تقدير الهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكر سعيد قديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست ميگويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولتمردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در اين سؤال مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگزار و ملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال است كه در اين ولايتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت ميكنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهانترين و خصوصيترين رسالههايم به دست دولتمردان و برخي نمايندگان رسيده است. اگر دخالتهاي دنيوي ميداشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا ميشدم و فكر و اقدامي در جهت بر
— 215 —
هم زدن امور ميداشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اينكه نُه سال مشغول تحقيق دقيق بودهاند و من نيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم ميآمدند بيان ميكردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي ميكردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر ميبود، همه مقامات از استاندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آنها براي نجات خودشان از مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه ميكنند، كوه را كاه كرده و به دفاع از من برخيزند، لذا پاسخ اين سؤال را به آنها ميسپارم.
اما دليل آنكه ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ما با صدها رساله در اين ولايت فعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آن كه دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشتهايم. بهواسطه رسالههاي مذكور هيچ دغدغه و ضرري متوجه احدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا بهواسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته و بركت دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناخته شده جهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيدي غلبه يافته و شوق عبادت بر لااباليگري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه بالايي يافته است، لذا همه مردم اين ولايت حتي بيدينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بياهميت درماندهيي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليتاند، در برابر حقوق بسيار باارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع از خود نميگذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش ميباشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم:
پاسخيست به يك سؤال انتقادي اهل دنيا ميگويند چرا از ما قهر كردهيي؟ سكوت كردي و يكبار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و ميگويي "به من ظلم ميكنيد." در صورتي كه
— 216 —
ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيني داريم و تو عمل به اين موازين را قبول نميكني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در اين زمانهي آزادي و در دورهي جمهوريتها كه به تازگي آغاز شده است، و در مقطعي كه قانون برچيدن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت ميتوان دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاه با زاهد بودن بهسوي خود جلب كرده و درصدد به دست آوردن مقامي اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زورمداريهاي مستبدانهي (به تعبير امروز) بورژواها، اين وضع مورد استقبال قرار بگيرد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كار ما ميآيد، موجب شد قوانين سوسياليسم را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصولمان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد ميكنيم نداري.
پاسخ: راهي كه در حيات اجتماعي انسانها گشوده ميشود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در امور خير، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته ميشود. مادام كه در موافقت با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرينش نوع بشر ميتوان عملي كرد. آري، من به لحاظ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ همچنين از كساني هستم كه با سرّ عدالت بر آمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگوييهاي طبقه خاصي كه بورژوا ناميده ميشود مخالفت داشتهام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
اما فطرت و سرّ حكمت نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است، زيرا فاطر حكيم براي آنكه كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري ميكند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان بهدست آيد؛ نيز در صفحهيي كتابهاي فراوان نوشته
— 217 —
شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عملي ميسازد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات، طبقات نمايان سازد. براي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را آزاد گذاشتهاند. به او استعداد سير در مقامات بيانتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يك نوع است از حكم هزاران نوع برخوردار ميباشد، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهمترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است. از ميان برداشتن فضيلت با تبديل ماهيت بشر، خاموش كردن عقل، ميراندن قلب و نابود كردن روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نميتوان آزادي را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كه شايسته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در زير پوشش آزاديست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ميكنند كه مستحق سيلي نيست؛ ميگويم:
با ظلم و بيداد نميتوان حقيقت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
يا اينكه:
با ظلم و بيداد نميتوان فضيلت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيري
تا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نميتواند موجب استبداد شود. ظلم كردن و ستمگري بيفضيلتي است. به ويژه مهمترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند را سپاس كه عمرمان بر مدار اين مشرب طي شد و ميشود. من چنين ادعاي غرورآميزي نميكنم كه داراي
— 218 —
فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري ميگويم:
حضرت حق به فضل و كرمش، فضيلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگانيام بهواسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده و همچنان كه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار ندادهام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشتهام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشتهام به همين دليل ضايع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود مُضر ميدانم، اما اين را نشانهيي براي مقبوليت رساله نور ميدانم؛ به همين دليل آنها (مردم) را از خود نميرنجانم.
اينك اي اهل دنيا! با اينكه هيچگاه متعرض دنيايتان نشده و با اصولتان بههيچوجه كاري نداشتهام و به گواهي نُه سال از زندگيام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دوباره به دنيا ندارم، (چگونه ادعا ميكنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بودهام و انديشههايم استبدادي و تحكمآميز است، و به موجب كدام قانون محدوديتها و فشارهاي فراوان بر من وارد ميكنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه چنين برخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نميدهد؛ رفتارهاي ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير ميكند!
اشارت سوم: سؤالي جنونآميز و فريبنده.
برخي از حكمرانان ميگويند تو در اين كشور زندگي ميكني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكور بينياز ميكني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارج از مسؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال ميكني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مساوات ميباشد در تضاد است. تو چرا با اينكه مسؤوليت نداري كاري ميكني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار ميكني تا ديگران سخنانت را بشنوند؟
— 219 —
پاسخ: آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيش از ديگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نميكنيد از ديگران بخواهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانونتان ضربه ميزنيد و با آن مخالفت ميكنيد، چون از من ميخواهيد به قانون مساوات مطلق عمل كنم ميگويم:
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احتراميكه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اينكه ژنرال مزبور مانند آن سرباز، يك نظامي عادي شود و وضعي معمولي بيابد و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت و احترام عامه مردم با سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساواتتان ميتوانيد به من چنين بگوييد: «به خودت استاد مگو، اجازه مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتكارت خدمت كن و با گدايان رفيق شو!»
اگر بگوييد اين حرمت و مقام و توجه مخصوص زمانيست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان ميباشد، اما تو فرد بيمسؤوليتي هستي و نميتواني مانند مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت: اگر انسان فقط عبارت از جسد بود و بدون مردن همواره در اين جهان ميماند و اگر درِ قبر مسدود ميشد و مرگ از ميان ميرفت و آن گاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولتي ميگرديد ممكن بود سخن شما معنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نميخورانند و آنها را از بين نميبرند، پس آنها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نميشود و نگراني از روبهرو شدن با آن سوي عالم قبر مهمترين مسأله هر كسيست بيشك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظايف و مسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي و نظامي مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
— 220 —
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي انجام سفر يك وظيفه است، اما دادن تذكره به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آنها نيز وظيفهييست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست. انكار چنين وظيفهيي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيم و شهادت سي هزار شاهد را قبول نداشته باشيم كه هر روز با جنازههايشان بر اعتقاد اَلْمَوتْ حَقٌّ مُهر تأييد ميزنند. مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهمترين آن وظايف، ايمان و فراگيري و تقويت آن ميباشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوهي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگيست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را بهجا ميآورند نعمت الهي و فضيلت ايماني عطا شده به آنها را ناديده نميگيرند و مرتكب كفران نعمت نميشوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با فسق و فجور به بدعتهاي مراتب پست بيالآيند. اين دليل انزواييست كه شما نميپسنديد و آن را مخالفت با مساوات ميپنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار دادهايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در شكستن قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش رفتهايد؛ از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت ميرود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛ لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آنها ميگويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويش واقفم، نه تنها خواهان مقام متكبرانهي احترامآميزي فوق مسلمانان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بيپايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته و از مردم به جاي احترام درخواست دعا ميكنم. فكر ميكنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاعاند. ليكن اين قدر هست كه احتمالاً عزت و وقار علمي مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و تدريس حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلالت از وضعيت عزتمندانه فوق موقتاً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
— 221 —
شيوه رفتاري حيرتانگيز: بديهيست كه اهل معارف در همه جا در مطالب علمي و معرفتي به ارزيابي ميپردازند، يعني علم و معرفت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلكشان نسبت به او اظهار دوستي و احترام ميكنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيايد اهل معارف در احترام به علم و معرفت او به ديدارش ميروند و حرمت او را نگاه ميدارند.
اين در حاليست كه عاليترين مجلس علمي انگلستان وقتي پاسخ شش سؤال را در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بياحترامي معرفت پيشهگان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد تقدير قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهمترين معيار اجانب و اساسيترين قاعده حكمايشان پرداخت و بر آنها غلبه يافت. او با قوت معرفت و علميكه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره دعوت كرد و بيآن كه خود سؤالي بپرسد بيكم و كاست به سؤالاتشان پاسخهاي درست داد.
سعيد جديد ميگويد: من در سخناني كه سعيد قديم در اينجا با افتخار بيان كرده است شركت نميكنم، چون در اين رساله سخن را به او سپردهام نميتوانم ساكتش كنم، سكوت ميكنم تا در مقابل خودخواهيها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نوشته و به زبان اين ملت كه تركيست منتشر كرده و آنان را آگاه نموده است، او كه اهل معرفت است و هموطن و همكيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي از منسوبان اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي تحت فشار قرار ميگيرد، و نسبت به او دشمني و بياحترامي ميكنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن براي تعليم و تربيت است؟ وطن دوستيست؟ اهميت دادن به مليت است؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اينها نيست. تقدير الهيست تا همان اهل معرفت از همانجا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به دليل حرمت و احترام گرفتار رياي علمي نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
— 222 —
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرتانگيز و موجب شُكر است:
در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور، چنان حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور ميبود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوقالعاده ميشد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانهيي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نميكنند انانيت آنها با ميزان حساسيت حس ميكنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نميكنم ميايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُهبار تجربه كردهام؛ بعد از رفتارهاي ظالمانه آنها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيده و با گفتن اينكه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسههاي نفسم بر آمدهام. هر بار نيز دانستهام كه نفسم فارغ از درك و شعور بهطور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب داده است. در آن صورت نيز همواره گفتهام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عدل رفتار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بيتأمل، در نفسم خواهان لذتي خودپسندانه شدم؛ آنگاه اهل دنيا چنان سخت در مقابل خواستهام ايستادند كه نه تنها آن خواستهي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اينبار بعد از ماه رمضان و به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميان حُسن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه بر آمد. در آن لحظه اهل دنيا با حساسيت بيپايانشان كه ذرهيي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر ميگويم كه ظلم آنها واسطه اخلاص من گرديد.
﴿ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ ﴾
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنَّ وَ الإنْسَانِ وَ مِنْ شَرِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ. آمين آمين آمين
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 223 —
اميد ششم از لمعه بيست و ششم
زماني در اثناي يكي از اسارتهاي دردناكم و در گريز از انسانها در دشت بارلا و بر فراز چام داغي تنها ماندم. در تنهايي نوري ميجستم. شبي در اتاق كوچك روبازي بودم كه بالاي درخت مرتفع كاجي بر بلنداي آن تپه قرار داشت. سالمندي، سه چهار حس غريب و پيچيده را به من يادآوري كرد. ی چنان كه در مكتوب ششم توضيح داده شده است ی صداي حزين حركت شاخههاي درختان در آن شبِ غرقِ در سكوت و خلوت، بيش از حد بر كهولت و احساس غربت و رقّت من اثر گذاشت. سالمندي و پيري هشدارم داد و زير گوش قلبم خواند: همانطور كه "روز" روشن تبديل به "شبي" تاريك چون گور شد و جهان، كفن سياه بر تن كرد؛ صبح سالهاي عمر تو نيز تبديل به شب ميشود و روشنايي جهان به شب برزخ منتهي ميگردد؛ و تابستان هستي، مُبدل به شب زمستاني مرگ خواهد شد. نفسم بالاجبار گفت: بله همانطور كه من از موطن خود غريب افتادهام، در طول اين پنجاه سال عمر نيز از آن چه دوست ميداشتهام به دليل زوال آنها دور مانده و در فراقشان گريستهام. اين غربت از غربت وطن دردآورتر و تلختر است. اينك ره به سوي غربتي ديگر دارم كه از غربت غريبانه اين كوه و اين شب، حزنانگيزتر و دردآورتر است؛ كهولت سن و سالمندي به من خبر ميدهد كه زمان مفارقت از تمام دنيا در حال فرا رسيدن است. غربتي در غربت و حُزني در حُزن بود و من در جستجوي نور اميدي بودم. ناگهان ايمان به خدا ياريام كرد. چنان انسي نصيبم شد كه حتي اگر وحشت مضاعفي كه گرفتارش بودم هزار برابر هم ميشد، باز برايم كافي بود.
آري، اي زنان و مردان سالمند! ما آفريننده رحيمي داريم، پس غربتي در كار نخواهد بود. مادام كه او هست ما همه چيز داريم. مادام كه "او" هست، فرشتگانش نيز هستند. پس اين عالم تُهي نيست. كوههاي (به ظاهر) برهوت و صحراهاي خالي، مملو از بندگان حضرت حقاند؛ علاوه بر بندگان ذي شعور خداوند، سنگ و درخت نيز به واسطه نور او همچون دوستاني مانوس هستند و
— 224 —
قادرند به لسان حال با ما سخن بگويند و سرگرممان كنند.
به يقين به تعداد موجودات اين عالم و به تعداد حروف موجود در كتاب هستي، جهازات و خوردنيها و نعمتهايي هست كه بر وجود حق گواهي ميدهند و مدار شفقت و رحمت و عنايت ذي روحانند. به همين تعداد دليل و شاهد وجود دارد كه بر رحمت او دلالت دارند و درگاه خالق و صانع و حامي ما را ی كه رحيم و كريم و انيس و ودود است ی نشان ميدهند. مقبولترين شفاعتكننده در آن درگاه، عجز و ضعف است، زمان مناسب عجز و ضعف نيز همان زمان سالمنديست، پس سالمندي و پيري را كه شفاعت كننده مقبول درگاه حق است بايد دوست داشت نه اين كه به آن پشت كرد.
— 225 —
چند نامه از بديع الزمان سعيد نورسي و چند يادداشت از كساني كه در زمان تأليف رسايل نور، آن را كتابت كرده نشر مينمودند.
نامهيي مختصر و خصوصي كه ميتواند تتمه مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم باشد.
خسرو افندي و رأفت بيگ، برادران اخروي و طلبههاي فعال من! در انوار قرآني تحت عنوان "رساله نور" سه كرامت قرآني را حس ميكرديم، و شما با غيرت و اشتياقتان كرامت چهارمي را هم به آن اضافه كرديد. آن سه كه ميدانستيم عبارت بود از:
اول: سهولت و سرعت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب نوزدهم كه پنج بخش بود در مدت دو سه روز، و در هر روز ظرف سه چهار ساعت (كه مجموعش مي شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتابي، در كوه و باغ نوشته شد. كلام سيام، زماني كه بيماري عارض شده بود، ظرف پنج شش ساعت نوشته شد. كلام بيست و هشتم كه به بحث بهشت ميپردازد در يك يا دو ساعت در باغي كه سليمان در دره دارد نوشته شد. من و توفيق و سليمان از اين سرعت شگفت زده شديم ... همانطوركه در تأليفش كرامات قرآني وجود دارد ...
دوم: در نگارش آن نيز سهولت، اشتياق و خستگي ناپذيري فوق العادهيي وجود دارد. در زمانه فعلي كه اسباب فراواني موجب خستگي روحها و عقلها ميشود، به يكباره يكي از كلامها مطرح ميشود و در بسياري جاها با كمال اشتياق شروع به نگارش آن ميكنند. در ميان مشغلههاي مهم، كتابت آنها بر هر چيز ديگر ترجيح داده ميشود، و هكذا ...
سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً در صورت احساس نياز، هر چه بيشتر مطالعه شود انسان بيشتر مشتاق ميشود و احساس خستگي نميكند، اما شما هم كرامت قرآني چهارمي را اثبات كرديد. يكي از برادرانمان كه مانند خسرو، خود را تنبل ميداند و با اين كه پنج سال است "كلامها" را مي شنود، در كتابت و نگارش واقعاً سستي كرده و شروع به كار
— 226 —
نميكرد، در يك ماه چهارده كتاب را زيبا و دقيق نوشته است و اين بيترديد كرامت قرآني چهارم است. خصوصاً ارزش سي و سه دريچه كه همان مكتوب سي و سوم است، كاملاً ادراك شده كه به غايت دقيق و زيبا نوشته شده است. آري، رساله مذكور، قويترين و درخشانترين رساله براي معرفت الله و ايمان بالله است. البته دريچههاي ابتداي مطالب بسيار مختصر و به اجمال بيان شده است، اما جلوتر كه ميرويم تفصيل بيشتري مييابد و درخشندگي آن مضاعف ميشود. در واقع بر خلاف ساير تأليفات، بخش آغازين در بيشتر "كلامها" مجمل است و بهتدريج تفصيل مييابد و موضوع روشنتر ميشود.
— 227 —
مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ﴾
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا «هفت سبب» زير را بيان ميكنيم كه به صورت بيان نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار ميدارد:
سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقهيي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده ميشود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكههاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم: "نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من ميگويد: "اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ ميدهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن ميشود، و كسي چون من ی با اين كه فراتر از حد و حدودم است ی نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه ميشود، و دانستم كه نامزد اين كار شدهام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. امكان پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب ميشود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
— 228 —
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح ميكند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن ميگيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلامهاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رسالهها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيشتر سورهها، مخصوصاً سورههايي كه با "الر" و "حم" آغاز ميشود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايستهاش است از خود ميكند؛ بيترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازي قرآن حكيم كه در "كلامها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، ميباشيم. زيرا استاد ما چنين ميكند و به اين صورت درس ميدهد.
سبب سوم: درباره "كلامها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، ميگويم:" كمالات و حقايق موجود در كلامها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآنيست. ساير رسالهها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين ميدانم و نيز فانيام و خواهم رفت؛ بيشك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نميبايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادتشان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر ميدارند؛ ترديدي نيست كه رسالههاي مرتبط با ستارگان قرآن آسماني را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده ميماند و ميتواند مدار اعتراضها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته ميشود جستجو ميكنند؛ حقايق عالي و جواهري ذي قيمت را از بيچارهيي چون من كه نميتواند يك هزارم آنها را در خود داشته باشد ميدانند، بيانصافي بزرگيست كه در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رسالهها را از آن خود نميدانم؛ آنها متعلق به قرآناند، آنها مظهر و رشحه مزاياي قرآناند. آري، خاصيت خوشههاي خوشمزه
— 229 —
انگور را نبايد در شاخههاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخههاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت ميشود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي اينها ضرر دارد. تنها چارهي اينكه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آنها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمتهاي منعم حقيقيست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گرانبهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شدهاي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا ...! نه اينطور نيست، اصلاً اينطور نيست، اينكه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بياحترامي محسوب ميشود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت ميشود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانهييست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت: "آري، من زيبا شدم، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسيست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت: "ر سايل نور، زيبا و حقيقتاند، اما از آنِ من نيستند، شعاعهايي هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفتهاند..." براساس قاعدهي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ
ميگويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى ٭ وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ
يعني « حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد.» مادام كه چنين است،
— 230 —
به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينههايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينهداري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم: مدتها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعتها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گلها در بهار ميشكفند. براي ظهور گلهاي قدسي نيز ميبايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه ميكنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم. مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهي انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نميشود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجلهيي براي خدمتمان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهيست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنويست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شدهايم. اظهار چنين كرامتي كه بيخبر و بدون اختيار حاصل ميشود بي ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعلههاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نميتواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش ميشود.
سبب هفتم: هشتاد درصد انسانها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آنها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد ميشنوند تقليدوار ميپذيرند. حتي حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف ميبينند و اگر مسأله بياهميتي را از فردي صاحب مقام بشنود باارزش تلقي ميكنند. بدين لحاظ و براي اين كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بياهميتي چون من است در
— 231 —
نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام ميكنم كه بدون اختيار ما و بدون آن كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاعمان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليلمان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي ميشويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفتگانهيي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول: "توافقات" ميباشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم (ص)" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبهروي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب ميشوند. اين در حاليست كه عبارت "رسول اكرم (ص)"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيشتر هم كه باشد در كمال نظم روبهروي هم قرار ميگيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ همچنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخهنويس نتوانستهاند آن را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمنديست؛ همچنان كه درجات بلاغت را در كتابهاي اهل بلاغت ميتوان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينههاي معجزات احمديست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمانهاي معجزات قرآنيست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه
— 232 —
كتابهاي ديگر را نشان ميدهد، لذا ثابت ميشود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمديست كه در آيينههاي مزبور تجلي يافته و متمثل ميشود.
اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلمهاي هر كدامشان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بيقلم، نيمه اُمّي، غريب، بيكس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و بهواسطه كمال كرماش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ی به تعبير خلوصي ی در حكم گيرندههاي بيسيم و تلگرافاند؛ و ی به تعبير صبري ی در حكم دستگاههايي هستند كه برق كارخانههاي توليد نور را تأمين ميكنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگيهاي باارزش مختلف، باز ی به تعبير صبري ی از توافقات غيبيست كه شوق و سعي و همت و جديتشان مشابه يكديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر ميكنند و به اطلاع همگان ميرسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپخانهيي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت ميكنند؛ اين وضع بيشك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، همچنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد ... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يكديگر همبستگي جدي و صميمانه دارند ميتوانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي ميتواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همانطور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت شخص معنوي شما و قلمهايتان بهدست آمده نميتوانيد از آنِ بيچارهيي چون
— 233 —
من بدانيد ...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را ميبينم، اما نميتوانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم: اجزاي رساله نور همهي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات ميكند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغهيي بزرگ شناخته ميشود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف ميكند. ميگويد: "عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي ميكند.
يا مثلاً علامهيي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان ميكند و براي خواص اعلام ميدارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن ميباشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آنچه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده ميشود، و همه عقول را متحير نموده و هيچ فلسفهيي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرتنمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه آخر كلام بيست و نهم و در حكمتهاي ششگانه مربوط به تحول ذرات، در كلام سيام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، ميتوان مراجعه كرد.
همچنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بيشريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري (بُعد) بينهايت ما با بينهايت نزديكي (قُرب) الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در
— 234 —
بيان عبارت وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ به شكل كاملاً روشني درباره مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمهيي كه حاوي سه تمثيل ميباشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوشترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نميباشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مينويسد، ظهور مييابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم: پنجاه شصت تا از رسالهها به شيوهيي احسان شده است كه تأليف آنها نه تنها كار كسي چون من نيست، كه كم ميانديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نميباشند. اين رسالهها نشان ميدهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آنها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيلهايي به عاميترين و اُمّيترين افراد هم درس داده ميشود. اين در حاليست كه علماي بزرگ در خصوص بيشتر حقايق مذكور گفتهاند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آنها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانستهاند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاهترين شيوه، آن هم به عاميترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركياش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه ميداده، و آثار قبلياش نيز اين امر را تأييد ميكند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان
— 235 —
شخصي البته و بيترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نميتواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوهيي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآنيست.
اشارت پنجم: رسالهها اكثراً بسيار زياد منتشر شدهاند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگترين عالم تا عاميترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بيدين آنها را ديده و مطالعه كردهاند و با اينكه بعضي از آنها نيز از رسالهها سيلي خوردهاند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آنها بهره بردهاند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآنيست؛ همچنين رسالههاي مذكور كه براي تأليفشان ميبايست تحقيق و پژوهشهاي بسياري انجام ميشد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم ميشد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام ربانيست.
آري، بيشتر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بودهاند ميدانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهمترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان ميدهد در لفظ رسول اكرم (ص) خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام سيام در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام بيست و هشتم نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين ميدانند بيشتر رسالهها همين طور بوده و در زماني نوشته شدهاند كه تحت فشار و در حالت قبض بودهام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نميتوانستم يا نميدانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش ميآمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف ميشد، اما مهمترين رسالهها و كلامها در سختترين زمانها كه بيمار هم بودهام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
— 236 —
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخشهايي از آن براي برخي از مردم ميتواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسألهيي را در اختيار همه نگذاشتهاند. در صورتي كه اين رسالهها تا آنجا كه از بسياري پرسيدهام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي ربانيست.
اشارت ششم: من اينك مطمئن شدهام كه بيشتر سالهاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رسالههايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علميام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلامها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بيدليلي كه خلاف خواستهها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آنها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بيپيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد ميشد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه ميخواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و ديدگاههايم پراكنده نشوند. با اينكه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس ميكردم روحم را از مطالعهي همه كتابهاي ديگر منع كرده و از آنها دور نمودهاند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
همچنين اكثر آثار و رسالههاي نوشته شده بدون آن كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده ميشد به صورت آني و دفعي احسان گرديدهاند. وقتي آنها را به برخي از دوستانم نشان ميدادم ميگفتند"مرهم
— 237 —
زخمهاي اين زمانه است." پس از انتشار اين آثار، توسط بيشتر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بياختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آنها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آنها را در بخش مسايل متفرقهي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاهاند. سليمان افندي دوست هميشگيام از بيشتر آنها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رسالهها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رسالهها و كلامها با تسهيلات كرامت آميز فوق العادهيي مواجه بودهايم. شكي براي ما نميماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه ميشويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچكترين خواست قلبيمان به صورت خاصي احسانمان ميكند؛ و هكذا ...اين اشارت غيبيهي بسيار روشنيست كه ما به خدمت گرفته ميشويم، و در دايره رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني ميپردازيم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْلِيمًا كَثِيرًا آمِينَ
— 238 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيشتر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همينجا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال ميكني: "چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشتهيي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر بهندرت ديده ميشود؟ گاه در يك سطر، صفحهيي قوت هست و گاه در صفحهيي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ: "چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بيپروا ميگويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديقاند نه تصور، ايماناند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيقاند نه تقليد، اذعاناند نه التزام، حقيقتاند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايههاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسانها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارفشان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان ميبود پذيرفته ميشد و به آن بسنده ميكردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايهها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان ميكند، شعلهيي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشانترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشتههايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقتها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكندهترين مسايل گردآوري شد؛ همچنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عاليترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني
— 239 —
و نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه: در نوشتههاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآنيست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتوانيست، درد از من و دوا از قرآن است.
— 240 —
( از مكتوب بيست و هشتم)
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيهييست، كه به صورت عنايات هشتگانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:
نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديدهايم؛ و ادعا ميكنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آنها اشارات غيبي مذكور را اثبات ميكنند. بر فرض محال اگر قسمي از آنها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نميشود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نميتواند انكار كند، ليكن از آنجا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام ميباشند و آنها نيز بيشتر به ديده خود اعتماد ميكنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قويترين، كه ظاهرترين است ی عنايات ديگر قويتر و اين عنايت عامتر است ی لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رسالههايي كه نوشتهايم در واژه قرآن و رسول اكرم (ص) چنان توافقاتي ديده ميشود كه هيچ ترديدي باقي نميگذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آنها داده شده است. دليلمان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي
— 241 —
به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقيست بر رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمههاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيشتر رسالههاي ديگر مشاهده ميشود. مكرر گفتهايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتابهاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و ارادهيي عالي داشته باشد.
اينك با آنكه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره ميكنيم:
مورد اول: ممكن است بگويند "شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كردهايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ ميگوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافيست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي ميدهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شدهايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش ميرود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نميتواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين ميرود.
در نسخهيي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آنها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموعشان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبهرويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموعشان لفظ الله بهدست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره ميكنيم:
يكي از برادرانمان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار ميدهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت: "زيباست، اساساً هر
— 242 —
حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رسالهها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجههايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام ميشود. همانطور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتيست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط ميشود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديكتر ميكنيم:
لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او ميتوان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص: احسانهاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان ميكند، توجه ميكند و فرمان ميدهد.
لذا همه چيزها ی مانند آنچه در اين مثال بيان شد ی در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. همچنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) بهواسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزييترين امور هر چيز نيز برخوردار ميباشد. هر چيز در هر شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم ميشود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخلهيي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهانهاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان دادهايم كه دخالتشان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامهاند و حكمت و سبب آنها در نظر اهل غفلت دانسته نميشود، تصادف نام نهادهاند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمتهايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانستهاند ببينند و براي درك آنها به طبيعت رجوع كردهاند.
— 243 —
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحمانيست كه به ياري افرادي ميپردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نامهاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك ميكنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات ميدهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه ميتواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسانهاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص نيز در برابر اهل غفلت زير نام تصادف پنهان نميشود و نميتوان آنها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رسالههاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي (ص) را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان ميدهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
﴿ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا ﴾
برادران من! چيزي به شما ميگويم كه در ميان اساتيد و طلبهها و هم كلاسيها برايتان مفيد است.
شما ی هر چند كه در حد من نيست ی اما از جهتي طلبههايم و از جهت ديگر همدرسانم و از ديگر جهت ياور و مشاورانم هستيد.
برادران عزيز من! استاد شما عاري از خطا نيست، اشتباه است اگر او را بدون خطا بدانيد. وجود سيبي پلاسيده در يك باغ ضرري به آن باغ نميزند، يا وجود سكهيي رنگ و رو رفته در يك خزانه از ارزش و اهميت آن خزانه نميكاهد. پاداش كار نيك ده برابر و جزاي كار بد يك برابر است؛ بر اين اساس، انصاف آن است كه اگر كار بد يا خطايي در كسي ديده شود، نبايد در برابر حسنات ديگر او قلب را مكدر كرد و اعتراض نمود، البته كليات و گاه تفصيلات مسايل مربوط به حقايق ايماني از نوع الهام و سنوحات است و تقريباً همه آنها قطعيست و ترديدي در آنها وجود ندارد.
— 244 —
برادران و همدرسانم! بدانيد كه هر گاه خطايي از من ديديد، اگر آن را آزادانه به من بگوييد خوشحال خواهم شد. حتي اگر بر سرم بكوبيد خواهم گفت خداوند از شما راضي باشد. براي حفاظت از خاطر حق نميتوان متوجه خاطر جوانب ديگر بود. به خاطر حق، حقيقتي را كه نادرست ميدانم ی به جاي دفاع به حساب نفس امّاره ی بر سر و چشم خود گذاشته و ميگويم قبول دارم.
ميدانيد كه در اين دوران، مسؤوليت ايماني بسيار مهم است. نبايد آن را بر ضعيف بيچارهيي چون من كه افكارش متوجه مسايل گوناگون است بار كرد، و تا آنجا كه ميتوان بايد او را ياري نمود.
حضرت حق با كمال رحمت خود دو سال است كه با توافقات لطيفي كه در نسبت با حقايق جدي در حكم خشكبار و ميوههاست، اذهانمان را تلطيف و مسرور كرد. با ميوههاي آن توافقات لطيف از سر كمال رحمت خويش، ذهنمان را بهسوي حقيقت قرآني جدي سوق داد؛ و اين ميوهها را غذا و قوت روحمان قرار داد. مانند خرما، هم ميوه شد هم قوت. حقيقت و زينت و مزيت يك جا جمع شدند.
برادران من! در زمانه فعلي، براي رويارويي با گمراهي و غفلت، نيازمند توان معنوي فراواني هستيم. متأسفانه من شخصاً، بسيار ضعيف و ناتوانم. كرامت خارق العادهيي ندارم كه اين حقايق را با آن اثبات كنم. همت قدسي ندارم كه قلبها را با آن جلب كنم. نبوغ برتري ندارم كه بتوانم عقول را تسخير كنم. من در آستان قرآن حكيم در حكم خادمي تهيدستم. براي در هم شكستن عناد اين گمراهان معاند و وادار كردن شان به رعايت انصاف، گاه به اسرار قرآن حكيم متوسل ميشوم. در توافقات، به عنوان كرامات قرآني، اكرام الهي را احساس كردم و با دو دست خود به آن آويختم. آري، در "اشارات الاعجاز" و "رساله حشر" كه از قرآن سرچشمه گرفتهاند، اشارتي قطعي احساس كردم. نمونه اينها يافت بشود يا نشود، معتقدم كرامتي قرآني هستند.
— 245 —
برادر عزيز، صديق و كوشايم! تمام خدمات قرآني كه انجام ميدهي مبارك است. حضرت حق پيروزتان كند، دچار سستي نكند و اشتياقتان را فزوني بخشد! براي اخوت و برادري، اصلي را بيان ميكنم، آن را جدي بگيريد. حيات، نتيجه وحدت و اتحاد است. وقتي اتحاد امتزاج دهنده رخت بربندد، حيات معنوي هم از بين ميرود. همچنان كه آيهي
﴿ وَلاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ﴾
اشاره دارد، اگر همكاري و تعاون صدمه ببيند شور و شوق جماعت از بين خواهد رفت.
ميدانيد كه اگر سه تا الف جدا جدا نوشته شود، ارزش آن ٣ خواهد بود، اما اگر بر اساس همبستگي عددي نوشته شود ارزش آن ١١١ (صد و يازده) ميشود؛ به همين ترتيب اگر سه چهار نفر از خادمان حق همچون شما، جداگانه و نه براساس تقسيم كار عمل كنند، توانشان به اندازه سه چهار نفر خواهد بود، حال آن كه اگر با اخوتي حقيقي و تعاوني كه موجب افتخار كردن به فضايل يكديگر باشد، و با سرّ فاني شدن در يكديگر به نحوي كه عين هم شويد حركت كنيد، چهار نفر از ارزش توانمندي چهار صد نفر برخوردار ميشويد.
شما در حكم مهندسيني هستيد كه نه به شهر بزرگ اسپارتا، كه به كشوري بزرگ برق ميرسانيد و روشنايي ميدهيد. همكاري چرخ دندههاي يك ماشين امر اجتناب ناپذيريست. نبايد به يكديگر رشك برد بلكه بر عكس، بايد از توان و قدرت بيشتر همديگر، خشنود و خرسند شد. اگر چرخ دندهيي را در يك ماشين، داراي شعور و ادراك بدانيم، با ديدن چرخ دنده قويتر، خوشحال ميشود، زيرا وظيفه او را سبكتر ميكند. كساني كه مسؤوليت خدمت به حق و حقيقت قرآن و ايمان، اين خزانه عالي و بزرگ را بر دوش ميكشند، به حضور كساني قويتر از خود افتخار كرده، خود را مديون آنها ميدانند و خداوند را شكر ميكنند. مراقب باشيد از هم انتقاد نكنيد. در بيرون از اينجا، هستند افراد ديگري كه بخواهيد از آنها انتقاد كنيد. من همانطور كه به فضايل شما افتخار ميكنم، در برابر مزيتي كه شما داريد و من از آن محروم هستم احساس خرسندي ميكنم؛ احساس
— 246 —
ميكنم مزيت و فضيلت شما از آنِ من است. شما هم بايد طبق نظر استادتان با يكديگر رفتار كنيد. سعي كنيد افشا كننده فضايل هم باشيد.
سعيد نورسي
استاد عزيز و محترمام! سخنان شما، يعني رسالههايتان، هر يك دواي عظيميست. من از سخنان شما فيض فراواني ميبرم؛ طوري كه با مطالعه رسالههايتان علاقمند ميشوم آنها را دوباره بخوانم. ذوق الهي كه در مطالعه مكرر مطالبتان كسب ميكنم قابل توصيف نيست. به يقين اميدوارم امروز اگر اهل حقي فقط يكي از رسالههايتان، نه همه آنها را، از سر انصاف مطالعه كند تسليم ميشود، اگر منكر (حق) باشد راه (پيشين) خود را رها ميكند و اگر فاسق باشد مجبور به توبه ميشود.
خسرو
— 247 —
( نامهيي به يك پزشك، كه بسيار مشتاق رسالههاي نور بوده و با مطالعه آنها بيدار شده است: )
سلام اي پزشك سعادتمندي كه موفق به تشخيص بيماري خود شدي، دوست صميمي و عزيزم! بيداري روحي را كه نامه پر مهرت حكايت از آن دارد بايد تبريك گفت. بدانيد كه باارزشترين چيز در بين موجودات، حيات است. در ميان وظايف و مسؤوليتها نيز خدمت به حيات ارزشمندترين است. با ارزشترين كار در خدمات حياتي نيز تلاش براي تبديل حيات فاني به حيات باقيست. تمام ارزش و اهميت اين حيات نيز از اين نظر است كه مبدأ و منشأ و هسته حيات باقيست؛ در غير اين صورت اگر ديدگاهمان به اين حيات فاني طوري باشد كه به حيات ابدي صدمه زده و آن را از بين ببرد، جنوني خواهد بود مانند اين كه آذرخشي يك لحظهيي را به خورشيدي سرمدي ترجيح دهيم. در حقيقت بيمارترين افراد، پزشكان مادي و غافل هستند. آنها اگر بتوانند داروهاي ايماني همچون ترياق را از داروخانه قدسي قرآن ابتياع كنند، بيماريهاي خود و زخمهاي بشريت را مداوا خواهند كرد. انشاءالله اين بيداري همچنان كه مرهمي براي جراحات خودت ميشود تو را علاجي براي بيماري پزشكان نيز قرار ميدهد.
همچنين ميداني كه تسلي دادن معنوي به بيماري مأيوس و نااميد، گاه از هزار علاج و دارو سودمندتر است؛ در صورتي كه طبيب گرفتار در باتلاق طبيعت، ظلمتي ديگر به نااميدي دردناك آن بيمار درمانده اضافه ميكند. ان شاء الله اين بيداري موجب ميشود پزشكي نوراني و عامل تسلي و آرامش چنان درماندههايي شوي. ميداني كه عمر كوتاه و كارهايي كه بايد انجام بگيرند بسيار زياد است. مطمئنم تو هم اگر مانند من به كندوكاو در ذهنت بپردازي خواهي ديد كه در بين معلوماتت موارد بياهميت و بيفايده و چيزهاي بيمعني همچون انبوهي هيزم بيجان فراواني وجود دارد. من اين كار را كردم و چيزهاي بي فايده زيادي
— 248 —
يافتم، لذا بايد براي تبديل معلومات فني و معارف فلسفي به موارد مفيد و نوراني و جاندار، چارهيي يافت. تو هم از حضرت حق بيداري مسألت كن تا انديشهات را به استفاده در راه حكيم ذوالجلال سوق دهد. و با به آتش كشيدن آن هيزمها نوراني سازد و به جاي معارف فني كه لزومي ندارند، معارف ارزشمند الهي را جايگزين كند.
دوست هوشمند من! خيلي دلم ميخواست از اهل فن كساني چون خلوصي بيگ ظهور كنند كه نياز خود را به انوار ايماني و اسرار قرآني در مرتبه اشتياق احساس نمايند؛ مادام كه "كلامها" قادر به تكلم با وجدان تو هستند هر يك از آنها را نه از من كه مكتوبي از دلّالِ قرآن بدان يا نسخهيي از داروخانه قدسي قرآن فرض كن. با آنها در تنهايي خود گفتگو و مصاحبتي حضوري كن. هر گاه علاقمند بودي برايم نامه بنويس؛ من اگر نتوانستم پاسخ دهم نيز دلتنگ مشو، زيرا از گذشته چنين بوده كه كم نامه مينويسم، حتي سه سال است در پاسخ به نامههاي متعدد برادرم فقط يك نامه نوشتهام.
سعيد نورسي
( يادداشتي از حافظ خالد كه حافظ خوش قلب و بااخلاص قرآن و استادي دقيق بود و در كتابت رساله نور خدمات فراواني ارائه نمود:)
يك هزارم احساس خود را درباره بديع الزمان مؤلف رساله نور، نادره جهان و خادم قرآن سعيد نورسي بيان ميكنم:
استادم خود مظهر اسم جليل نور است. اين اسم شريف، اسم اعظميست درباره ايشان. اين نكته بسيار ارزشمنديست كه نام روستاي او نورس، نام مادرش نوريه، نام استاد قادرياش نورالدين، نام استاد نقشبندياش سيد نور محمد، يكي از استادان قرآنش حافظ نوري، و امام خصوصياش در خدمت قرآني ذي النورين و آيهي نور بوده كه با آن فكر و قلبش روشنايي مييافته و تمثيلات نور واسطه توضيح مسايل دشوارش ميشده است. "رساله نور" ناميده شدن مجموعه
— 249 —
رسايلاش، تأييديست بر اين كه اسم نور اسم اعظمي براي اوست. يعني اينكه ايشان مظهر اسم نور در درجه اعظم شدهاند. قسمي از تأليفات خارق العاده او كه "رساله نور" ناميده ميشود به زبان عربيست و مجلدات اين رساله تاكنون ١١٩ رساله را بالغ ميشود. امروز بالغ بر ١٣٠ جلد است.
هر يك از رسالهها در موضوع خود پديده خارق العادهيي هستند. مثلاً رسالهيي كه مربوط به حشر و بسيار عاليست و با نام "كلام دهم" شهرت يافته واقعاً جامع و خارق العاده ميباشد. او موضوع حشر و نشر را كه بيانش توسط علما صرفاً نقليست با دلايل عقلي بسيار قطعي و محكم اثبات كرده است. خيليها بهواسطه رساله مذكور ايمان خود را نجات دادهاند. بر اساس سرّ آيهي
﴿ هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاء وَالْقَمَرَ نُورًا ﴾
ميتوانم بگويم كه رساله نور يك قمر معرفت است؛ قمري كه نور شمس حقيقت يعني قرآن معجز بيان را استفاضه كرده و تأييد كننده قضيه فلكي مشهور
نُورُ القَمَرِ مُسْتَفَادٌ مِنَ الشَّمْسِ
شده است.
نيز ميتوانم بگويم كه استادم در حكم قمري براي قرآن بوده و از رسول اكرم(ص) ی كه شمس آسمان رسالت است ی نور را كسب نموده و اين نور در هيبت "رساله نور" ظهور يافته است.
استادم بر خلاف ظاهرش خصايل ممتازي دارد كه به ندرت در ديگران يافت ميشود. حال ظاهرياش را كه ببيني گويا از علم فقه چيزي نميداند، اما ناگهان احساس ميكني با دريايي روبهرو شدهيي. همان مقداري را كه اجازه دارد، به ميزان استفاده از رسول اكرم (ص) بازگو ميكند. در اوقاتي كه بهرهيي از رسول اكرم(ص) ندارد، چون ماه نو از ديدهها پنهان است؛ ميگويد: "در من نوري نيست، ارزشي نيست." اين خصلتش نيز يعني تواضع و فروتني تام؛ او عمل كننده كامل اين حديث است:
مَنْ تَوَاضَعَ رَفَعَهُ اللّه
بر اساس همين خصيصه است كه اگر برخي طلبههايش مانند ما در بعضي مسايل علمي مخالفتهايي داشته باشند، در مورد سخنانشان كنكاش ميكند و
— 250 —
اگر آنها را حق بداند در كمال تواضع و اشتياق ميپذيرد و تسليم ميشود، ميگويد: "ما شاءالله، شما بهتر از من دانستيد. خداوند از شما خشنود باد." او هميشه حق و حقيقت را بر غرور و انانيت نفس ترجيح ميدهد. من وقتي در برخي مسايل با ايشان مخالفت ميكردم با خرسندي موضع بسيار جالبي ميگرفت و اگر اشتباه از من ميبود بدون آن كه حساسيتي در من بر انگيزد تذكر ميداد، و اگر چيز درست و نيكويي ميگفتم بسيار خوشحال ميشد.
استادم مخصوصاً در فن حكمت حقيقي يعني در حكمت شريعت و اسلاميت فرد بسيار خارق العادهييست و در حكمت بشري نيز جايگاه بسيار ممتازي دارد. حتي ميتوانم بگويم در اين مسير از افلاطون و ابن سينا هم سبقت گرفته است. سيزده سال پيش وقتي عضو دارالحكمة الاسلاميه بود رساله "فتوح الغيب" قطب رباني و "مصباح نوراني" حضرت عبدالقادر گيلاني (رض) را كه از خردسالي تا بزرگسالي به اذن الهي معين و ناصر و محافظش بوده است، ميگشايد تا تفألي كند. با اين عبارت روبهرو ميشود:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
اين عبارت در باره او حاوي معاني بسياري بود و عاملي شد براي تحول سعيد قديم (رض) به سعيد جديد (رض). در زمان سعيد قديم بودنش به سؤالات انگليسيها پاسخي بسيار لطيف و قانع كننده داد. او در علم منطق رساله خارق العادهيي به نام "تعليقات" دارد كه گوي سبقت را از تأليفات ابن سينا خواهد ربود. شكلهاي منطقي را از جهت قياس استقرايي تا ده هزار نوع اعلام ميكند و چنان احاطهيي بر علم داشته كه هيچ عالم و دانشمندي از آن برخوردار نبوده است. در يكي از رساله هايش به نام "سنوحات" ديدم كه نوشته است "رسول اكرم (ص) در عالم معنا در مدرسهيي به او درس ميداده است؛ و او نيز بنا بر همين درس معنوي تفسير خارق العادهاش را به نام "اشارات الاعجاز" مينگارد." روزي به من گفت: اگر وقايع و نتايج جنگ جهاني مانع نميشد اشارات الاعجاز را به اذن پروردگار در ٦٠ جلد مينوشتم. رساله نور ان شاء الله به زودي جاي آن تفسير مورد نظر را ميگيرد.
مشاهدات مهم من در اثناي هفت هشت سال مصاحبت با استادم بسيار است، اما براساس سرّ
اَلْقَطْرَةُ تَدُلُّ عَلَى الْبَحْرِ
همين يادداشت (مختصر) براي دلالت بر
— 251 —
دريا كافي به نظر رسيد. چون زمان فراق و جدايي از استادم بود با عجله نوشتم. شكي ندارم كه استادم بر اساس سرّ آيه وَالصَّاحِبِ بِالجَنبِ بارها اين حق را به من خواهند داد كه همنشين ايشان شوم و مرا از دعاي لطف خود برخوردار خواهند نمود.
حافظ خالد