تاریخچه حیات
— 252 —

بخش سوم

زندگي در اسكي شهير
دشمنان پنهان دين كه ظهور و ترقي تدريجي رساله نور را مي‌ديدند و مي‌دانستند كه اسلام و ايمان در حال قوت گرفتن است، با اتهام‌هايي ساختگي گفتند: "بديع الزمان در حال راه اندازي يك جمعيت مخفي‌ست، و عليه رژيم كار مي‌كند و مي‌خواهد پايه‌هاي اساسي نظام را از بين ببرد." تا دولت را فريب دهند، لذا در سال ١٩٣٥ در دادگاه مجازات‌هاي سنگين با قصد اعدام و محكوميت قطعي، شكايتي عليه‌اش صورت مي‌گيرد. آنگاه وزير كشور و فرمانده كل ژاندارمري با گرداني از سربازان مجهز، به اسپارتا مي‌روند. سراسر جاده اسپارتا ی آفيون را با سواره نظام آرايش مي‌دهند و كل استان اسپارتا و حومه‌اش را با سربازان خود به محاصره در مي‌آورند، سپس بامداد يك روز بديع الزمان مظلوم و بي‌گناه را از عزلتگاه خود بيرون آورده همراه طلبه‌هايش در حالي كه دست‌بند به دست‌هايشان زده بودند با كاميون به اسكي‌شهير مي‌برند. روحي بيگ فرمانده گروهي كه بديع الزمان را به اسكي‌شهير انتقال مي‌دادند، در راه به سعيد نورسي و طلبه‌هايش علاقمند مي‌شود و دستور مي‌دهد دست‌بندهايشان را باز كنند. به اين ترتيب بدون آن كه نماز آن‌ها قضا شود به مسير ادامه مي‌دهند. فرمانده مذكور كه پي به حقيقت برده و از بي‌گناهي بديع الزمان آگاه شده بود به يكي از دوستان بديع الزمان و طلبه‌هايش تبديل مي‌شود.
سعيد نورسي را با ١٢٠ تن از طلبه‌هايش به زندان اسكي‌شهير برده، در سلول‌هاي انفرادي محبوس نموده و به طرز وحشتناكي آن‌ها را شكنجه مي‌كنند. سعيد نورسي به رغم شكنجه و رنج و عذابي كه در حقش روا مي‌دارند لمعه سي‌ام،
— 253 —
و شعاع‌هاي اول و دوم را مي‌نويسد. تعداد زيادي از زندانيان بعد از محبوس شدن استاد بديع الزمان نفس خود را اصلاح نموده و افراد دينداري مي‌شوند.
بي‌دينان پنهان، در همه جاي اسپارتا تبليغات مي‌كردند كه بديع الزمان و طلبه‌هايش اعدام خواهند شد؛ و به اين ترتيب همه‌جا را پر از ترس و وحشت مي‌كردند.
آري، پايان ستم در از بين رفتن ستمگر تجلي مي‌كند، و كرده است؛ كساني كه چنان طرح‌هايي مي‌انديشيدند، اينك در حالي كه محكوم به نابودي هميشگي شده‌اند رو به‌سوي اسفل السافلين جهنم دارند و غرق در شكست و عذاب‌هايي شديدتر از عذاب جهنم، ذليلانه و در حالي كه شوكت‌شان را از دست داده‌اند زندگي خود را سپري مي‌كنند.
بديع الزمان نيز به عنوان خادم قهرمان و يكه تاز عرصه ايمان و اسلام با عزتي اسلامي و شهامتي مبتني بر ايمان هم‌چنان زنده است و خدمتش به ايمان و اسلام را ادامه مي‌دهد و با پيروزي‌هاي اسلامي‌اش براي ملت مسلمان ترك و براي عالم اسلام اعياد معنوي به ارمغان مي‌آورد.
از سوي ديگر رييس حكومت سلطه و استبداد كه از احتمال وقوع شورش‌هاي مردمي به دليل زنداني شدن بديع الزمان در هراس بود، سفرهايي به مناطق شرق (آناتولي) ترتيب مي‌داد.
اين در حالي‌ست كه بديع الزمان در سراسر زندگي‌اش حركت در مسير مثبت را اصل و اساس اعتقادي خود قرار داده و مي‌گفت: "به دليل خطاي چند نفر نمي‌توان عامل بدبختي صدها نفر ديگر شد." اين است كه در اثناي آن همه ظلم و ستم غدارانه حتي يك حادثه وقوع نيافت و بديع الزمان سعيد نورسي همواره صبر و تحمل و صرفاً تلاش براي ايمان و اسلام را به طلبه‌هايش توصيه نمود. همه مي‌دانسته‌اند كه چنين اوهامي ساخته بي‌دينان با قصد و غرض‌هاي خاصي بوده است. بديع الزمان در سال ١٩٣٥ همراه با ١٢٠ تن از طلبه‌هايش روانه دادگاه مجازات‌هاي سنگين اسكي‌شهير مي‌شود. با اين كه با جستجوهاي آني همه رساله‌ها و مكتوب‌ها را به‌دست آورده بودند، اما هيچ دليلي براي محكوميت آن‌ها نيافتند، لذا براساس سليقه شخصي و علاقه فردي، سعيد نورسي را به يازده ماه، و پانزده نفر از دوستانش را هر كدام به شش ماه حبس محكوم نموده و مابقي يعني ١٠٥ نفر ديگر را آزاد كردند؛ در حالي كه اگر جرم ادعايي اثبات مي‌شد بديع الزمان سعيد نورسي را اعدام مي‌كردند و دوستانش نيز دست كم به حبس‌هاي سنگين محكوم مي‌شدند. بديع الزمان به اين تصميم نادرست اعتراض كرد و گفت اين حكم شايسته كسي‌ست كه اسبي دزديده يا دختري را فراري داده است، لذا اصرار مي‌كرد كه يا آزادش كنند يا اعدام، يا به ١٠١ سال حبس محكومش نمايند.
— 254 —
در اين‌جا نمي‌توان پيش از بيان حادثه زير ادامه داد:
يك بار زماني كه بديع الزمان در زندان بود، مدعي العموم آن زمان اسكي شهير او را در بازار مي‌بيند، با حيرت و شگفتي در حالي كه به مدير زندان اخطار مي كرد كه اخراجش خواهد كرد، گفت:
چرا اجازه داديد بديع الزمان به بازار برود؟ من او را در بازار ديدم.
مدير پاسخ مي‌دهد:
نه قربان؛ بديع الزمان در زندان و در انفرادي‌ست، بفرماييد ببينيد.
با هم مي‌روند و مي‌بينند كه بديع الزمان در جاي خودش است. اين واقعه خارق العاده در دادگستري دهان به دهان مي‌گردد. قضات مي‌گويند اين چيزها در عقل ما نمي‌گنجد، با اين حال موضوع را براي هم نقل مي‌كنند.
واقعه‌يي مشابه اين در زماني كه بديع الزمان در زندان دنيزلي بوده رخ مي‌دهد. مردم استاد را دو سه مرتبه هنگام نماز صبح در مسجدهاي مختلف مي‌بينند. موضوع به گوش دادستان مي‌رسد. با عصبانيت به مدير زندان مي‌گويد:
ی بديع الزمان را هنگام نماز صبح بيرون به مسجد برده‌ايد؟
تحقيق كرده و مي‌بيند استاد را از زندان بيرون نبرده‌اند.
هم‌چنين زماني كه در زندان اسكي شهير بود يك روز جمعه مدير زندان در حالي كه با منشي گفتگو مي‌كند صدايي مي‌شنود:
ی آقاي مدير، آقاي مدير!
مدير به آن سو نگاه مي‌كند.
بديع الزمان با صداي بلند مي‌گويد:
ی من امروز حتماً بايد در مسجد سپيد باشم.
مدير مي‌گويد:
ی بسيار خب جناب شيخ!
آن‌گاه زير لب زمزمه مي‌كند: "جناب شيخ گويا نمي‌داند كه زنداني‌ست و نمي‌تواند بيرون برود." بعد به اتاق خود مي‌رود. ظهر به سلول بديع الزمان مي‌رود تا از او دلجويي كند و توضيح دهد كه نمي‌تواند به مسجد سپيد برود. از دريچه سلول به داخل نگاه مي‌كند و مي‌بيند بديع الزمان نيست. بي‌درنگ از ژاندارمي كه آن‌جا بوده مي‌پرسد، ژاندارم پاسخ مي‌دهد: "داخل بود و در هم قفل است." بي‌درنگ به‌سوي مسجد مي‌دود. در آن‌جا بديع الزمان را در صف اول، سمت راست مي‌بيند كه در حال خواندن نماز است. چيزي به پايان نماز نمانده بود كه ديگر نمي‌تواند بديع الزمان را ببيند. به سرعت به زندان باز مي‌گردد و حضرت استاد را با شگفتي تمام مي‌بيند كه در سلول با گفتن الله اكبر به سجده مي‌رود. (اين واقعه را مدير وقت زندان بيان كرده است.)
— 255 —
بخشي از دفاعيات بديع الزمان سعيد نورسي در دادگاه اسكي شهير
١٩٣٥
در دادگاه اسكي شهير به اين نتيجه رسيدند كه سعيد نورسي مشغول امور سياسي نبوده است، اما به‌واسطه يكي از رساله هايش كه در برگيرنده تفسير يكي از آيات كريمه بود محكوم شناخته شد؛ چيزي كه مشابه‌اش يعني مجازات به دليل تفسير يكي از آيات قرآن در هيچ دادگاهي در جهان ديده نشده، و اين بي‌ترديد يك خطاي بزرگ دادگاهي بوده است.
بخشي از دفاعيه مذكور
اي هيأت قضات! مرا بر اساس چهار پنج ماده (قانوني) متهم و دستگير كردند.
ماده اول: خبر داده‌اند كه با افكار مرتجعانه دين را وسيله قرار داده و قصد انجام كاري را داشته‌ام كه مي‌توانست در امنيت عمومي اخلال ايجاد كند.
پاسخ:
اولاً احتمالات، امري و آن چه وقوع يافته، امر ديگري‌ست. هر كس ممكن است افراد بسياري را به قتل برساند؛ اين امر ممكني است. مگر ممكن است با وجود چنين امكاني فرد را به دادگاه كشاند؟ هر كبريتي ممكن است خانه‌يي را به آتش بكشد، مگر ممكن است با احتمال آتش سوزي مذكور همه كبريت‌ها را از بين برد؟
ثانياً: صد هزار بار حاشا! آن چه ما بدان مشغوليم نمي‌تواند وسيله چيزي جزعلوم ايماني و رضاي الهي شود. آري، هم‌چنان كه ماه تابع و پيرو خورشيد نيست، ايمان نيز ی كه كليد قدسي و نوراني سعادت ابدي، و خورشيد حيات اخروي‌ست ی نمي‌تواند وسيله و ابزار حيات اجتماعي گردد. بله، بزرگ‌ترين مسأله اين عالم و بزرگ‌ترين معماي جهان آفرينش، سرّ ايمان است و مهم‌تر از آن در عالم هستي مسأله‌يي نيست كه ايمان ابزار آن شود.
— 256 —
هيأت قضات! اگر بازداشت توأم با شكنجه من فقط به حيات دنيوي و شخص خودم مربوط بود مطمئن باشيد همان‌طور كه ده سال است سكوت كرده‌ام باز هم سكوت مي‌كردم، اما بازداشت من به رساله نور مربوط است كه در حيات ابدي بسياري مؤثر است و كشف بزرگ طلسم كائنات را تفسير مي‌كند. لذا اگر صد سر داشته باشم و شما هر روز يكي از آن‌ها را از تنم جدا كنيد نمي‌توانم از اين سرّ عظيم دست بر دارم؛ اگر از دست شما نجات پيدا كنم بي‌شك نخواهم توانست از پنجه اجل رها شوم. من سالمندم؛ و در آستانه قبر ايستاده‌ام. قرآن حكيم كشاف طلسم شگفت آور كائنات است و رساله نور كشف عظيم آن را به شكل ملموسي تفسير مي‌كند؛ طلسم مذكور صدها مسأله دارد، اما فقط به سرّ ايماني كه با اجل و قبر مرتبط است و همه با آن سر و كار خواهند داشت توجه كنيد:
آيا ممكن است مسايل مهم سياسي اين جهان در نظر كسي كه به مرگ و اجل اعتقاد دارد داراي چنان اهميتي باشد كه فرد، اجل و مرگ را وسيله و ابزار آن كند؟ زمان مرگ وقت معيني ندارد لذا اجل كه هميشه و هر لحظه مي‌تواند جان كسي را بگيرد يا نابودي ابدي‌ست يا اجازه نامه‌يي‌‌ست براي رفتن به جهاني زيباتر. قبر كه درش هيچ‌گاه بسته نمي‌شود يا راهي‌ست براي ورود به چاه هيچي و ظلمات ابدي، و يا دري‌ست كه به دنيايي باقي و نوراني و دائمي گشوده مي‌شود.
رساله نور با فيض كشفيات قدسي قرآن به روشني دو ضرب در دو نشان مي‌دهد كه اجل را بايد از نابودي هميشگي به تذكره و اجازه‌ نامه‌يي براي جهان زيباتر، و قبر را از چاه بي‌ته هيچ شدن به ورودي باغي زيبا تبديل كرد و اين كار بي‌ترديد چاره‌يي قطعي دارد. براي يافتن اين چاره حتي اگر سلطنت تمام جهان از آن من باشد بدون هيچ ترديدي آن را رها مي‌كنم. آري، هر كس كه عاقل باشد همين كار را خواهد كرد.
اينك اي حضرات! كدام قانون اقتضا مي‌كند، كدام عقل مي‌پذيرد، و كدام انصاف اجازه مي‌دهد رساله نور را كه صدها مسأله ايماني مانند آن‌چه گفته شد را كشف و توضيح مي‌دهد، اوراق مضر بناميم؟ و حاشا، صد هزار بار حاشا! نبايد هم‌چون كتاب‌هاي مغرضانه‌يي كه ابزار و وسيله جريان‌هاي سياسي قرار مي‌گيرند
— 257 —
به آن نگاه كنيم. آيا نسل آينده و اهل آخرت ی كه آينده حقيقي‌ست ی و حاكم ذوالجلال آن، اين سؤال را از مسببانش نخواهند پرسيد؟ وانگهي آنان كه در اين وطن مبارك بر ملتي ذاتاً ديندار حكم مي‌رانند بي‌ترديد مي‌بايست طرفدار تدين باشند و مردم را به دينداري تشويق كنند؛ اين جزو وظيفه و مسؤوليت‌هاي حاكميت است. مادام كه جمهوري لائيك بي‌طرف است و كاري به بي‌دينان ندارد، طبيعي‌ست كه نبايد بهانه تراشي نموده و در امور دينداران مداخله كند.
ثالثاً: دوازده سال پيش رؤساي آنكارا از مجاهداتم و آن‌چه تحت عنوان "خطوات سته" در مقابله با انگليسي‌ها نوشته بودم تقدير نمودند و مرا بدان‌جا دعوت كردند. رفتم، اما رفتار و كردار آن‌ها با وضعيت سالمندي من متناسب نبود. گفتند:
با ما همكاري كن.
گفتم:
سعيد جديد علاقمند است براي آخرت كار كند؛ او نمي‌تواند با شما كار كند؛ ليكن دخالتي هم در امور شما نخواهد كرد.
آري، دخالت نكردم و با دخالت كنندگان هم همكاري ننمودم، زيرا نبوغ نظامي‌اي كه مي‌شد به نفع سنت‌هاي ملي اسلامي به كار گرفت، متأسفانه به وسيله‌يي عليه سنت‌ها تبديل شد. آري، من در رؤساي اينان در آنكارا و مخصوصاً در رئيس جمهور نبوغي ديدم و گفتم:
جايز نيست با آلوده كردن اين نبوغ به شك و ترديد، آن را به چيزي عليه سنت‌ها تبديل كرد، لذا تا آن‌جا كه در توانم بود از دنياي آن‌ها فاصله گرفتم و دخالتي در امورشان نكردم. سيزده سال است كه از سياست كناره گيري كرده‌ام، و حتي اين بيستمين عيد است كه به استثناي يكي دو بار، همواره در غربت در انزواي اتاقم عيد را به تنهايي گذرانده‌ام تا توهم دخالتم در سياست ايجاد نشود.
اينك چند دليل براي اثبات اين‌كه دخالتي در كارهاي حكومتي نكرده و علاقه‌يي نيز به آن نداشته‌ام برايتان بيان مي‌كنم:
— 258 —
دليل اول: سيزده سال است روزنامه‌ها را كه زبان سياست‌اند به هيچ وجه مطالعه نكرده‌ام؛ دوستاني كه در ٩ سال اقامت در بارلا و ٩ ماه اقامت در اسپارتا مرا مي‌شناسند اين مطلب را مي‌دانند. البته در زندان اسپارتا مقاله‌ي يك روزنامه‌نگار بي‌انصاف و بي‌دين كه در آن به طلبه‌هاي نور حمله كرده بود، با اين‌كه نمي‌خواستم به گوشم رسيد.
دليل دوم: ده سال مي‌شد كه در استان اسپارتا بودم. هيچ نشانه و علامتي ديده نشده، كه در اين مدت خواسته باشم در امور سياسي جهان متحول دخالتي كنم.
دليل سوم: به طرز بي‌سابقه‌يي در يك لحظه وارد اقامتگاه من شدند و همه جاي آن را به طور كامل تفتيش كردند. خصوصي‌ترين اوراق و كتاب‌هايم را كه در اين ده سال جمع كرده بودم توقيف كردند. هم استانداري و هم پليس اعتراف كرده‌اند كه در كتاب‌هايم چيزي كه نشان دهنده دخالت در سياست حكومت باشد پيدا نشده است. آيا با كشف خصوصي‌ترين اوراق كسي چون من كه ١٠ ی ٩ سال بلكه حتي ١٠ ماه بدون هيچ دليلي تبعيد شده، بي‌رحمانه مورد ستم واقع شده، و با شكنجه مورد فشار و زير نظر قرار گرفته است؛ نبايد حداقل ده مورد پيدا شود كه آن را بر چهره ظالمان بزنند؟
اگر گفته شود: "بيش از بيست مورد از نامه‌هايت توقيف شده است."
من هم مي‌گويم: نامه هاي مذكور در مدت چند سال نوشته شده‌اند. آيا نوشتن ده، بيست يا صد نامه براي ده دوست در ظرف ده سال خيلي زياد است؟ مادام كه خبررساني آزاد است و كاري با دنياي شما ندارند، اگر هزار نامه هم نوشته شود، جرم محسوب نمي‌شود.
دليل چهارم: همه كتاب‌هاي مصادره شده‌ام را مي‌بينيد كه پشت به سياست دارند و تمام‌شان در مورد ايمان و قرآن و آخرت هستند. فقط در دو سه رساله، سعيد قديم سكوت را شكسته و از شكنجه‌هاي اعمال شده توسط مأموران غدار اظهار نارضايتي كرده است؛آن هم نه به حكومت، بلكه به مأموراني كه مسؤوليت‌شان را درست انجام نداده‌اند اعتراض نموده و شكوائيه مظلومانه‌يي
— 259 —
نوشته است. ليكن همان دو سه رساله را هم خصوصي تلقي كرده و اجازه ندادم منتشرشان كنند. اين رساله‌ها در اختيار چند نفر از دوستان خاص‌ام باقي ماند. حكومت بايد به ظاهر و عملكرد فرد توجه كند، حق ندارد امور پنهان و خصوصي افراد را تفتيش كرده و ببيند در دل آن‌ها چه مي‌گذرد. هر كس مي‌تواند در دل خود و در خانه‌اش هر كاري بكند؛ مي‌تواند ذم پادشاهان را بگويد و آن‌ها را دوست نداشته باشد.
مثلاً هفت سال پيش قبل از آن كه اذان به سبك جديد مطرح شود بعضي از مأموران خواستند متعرض عمامه و عبادتم شوند كه به شكل خصوصي و طبق مذهب شافعي انجام مي‌شد؛ لذا در مقابل اين كار رساله مختصري نوشته شد. مدتي بعد اذان جديد مطرح شد، من آن رساله را خصوصي تلقي كردم و اجازه ندادم منتشر شود؛ هم‌چنين زماني كه در دارالحكمة الاسلاميه بودم در مقابله با اعتراضي كه از اروپا به آيه حجاب شده بود پاسخي نوشتم. يك سال پيش رساله‌ي مختصر حجاب از رساله‌هاي چاپ شده‌ي قبلي‌ام اقتباس، و به عنوان يكي از مسايل رساله‌يي ی كه "لمعه هفدهم" ناميده مي‌شود ی ثبت شده بود، بعدها همين رساله "لمعه بيست و چهارم" نام گرفت و من براي اين كه تضادي با قوانين بعدي نداشته باشد رساله مذكور را پنهان كردم. به هر حال خطا كرده آن را به جايي فرستاده بودند. البته رساله مذكور در برابر اعتراض تمدن به آيه قرآن، پاسخي علمي و قانع كننده است. اين آزادي علمي را بي‌ترديد در زمان جمهوريت نمي‌توان محدود كرد.
دليل پنجم: ٩ سال است كه در روستايي منزوي هستم؛ در اين مدت هدفم اين بود كه از سياست و حيات اجتماعي دور باشم؛ همه شكنجه‌هايي را كه مانند اين بار در حقم روا داشتند تحمل نموده و براي اين كه وارد سياست دنيوي نشوم در مدت ده سال گذشته (به مراكز و مقامات دولتي) مراجعه نكرده‌ام. اگر مراجعه مي‌كردم مي‌توانستم به جاي بارلا ساكن استانبول شوم. ممكن است دليل بازداشت ظالمانه اين بار من، دلخوري استاندار اسپارتا باشد كه چرا نزد ايشان مراجعه نكرده و درخواستي نداده‌ام، احتمالاً به غرور ايشان بر خورده است؛ يا
— 260 —
ممكن است به دليل غرض‌ورزي برخي از مأموران حكومتي باشد و اين كه به سبب ضعف‌شان كاهي را كوه جلوه داده و وزارت كشور را دچار ترس و توهم كرده باشند.
خلاصه: همه دوستاني كه با من در تماس هستند مي‌دانند كه نه تنها دخالت در سياست و نه تنها انجام عمل سياسي بلكه حتي فكر كردن به سياست هم مخالف هدف، شرايط روحي و خدمت قدسي ايماني من است، و امكان ندارد. مرا نور داده‌اند نه چماق سياست؛ يكي از حكمت‌هاي اين وضع به نظرم آن است كه حضرت حق گريز و نفرت شديدي نسبت به سياست در نهاد من قرار داد تا كاري كنم اشخاص زيادي كه مشتاق حقايق ايماني‌اند و وارد شغل كارمندي شده‌اند با ترس و انتقاد به اين حقايق ننگرند و از آن محروم نشوند...
مرحوم سرگرد عاصم بيگ را بازجويي مي‌كردند. پيش خود فكر كرد اگر راست بگويد استادش آسيب مي‌بيند، و اگر دروغ بگويد براي اعتبار چهل ساله‌ي درست و غيرتمندانه نظامي‌اش سنگين تمام مي‌شود؛ لذا گفت: "خدايا جانم را بگير!" و در عرض ده دقيقه جان به جان آفرين تسليم كرد و شهيد راه راستي و درستي شد. او قرباني اشتباهات پست كساني شد كه همكاري و تعاون در راه خير و تأييد آن را ی كه هيچ قانوني در دنيا نمي‌تواند خطا بداند ی متوهمانه خطا پنداشتند. آري، كسي كه از رساله نور درس كامل گرفته باشد، شربت اجل را ی كه تذكره رهايي مي‌داند ی به راحتي نوشيدن آب سر مي‌كشد. اگر به تألمات برادراني كه بعد از من در دنيا خواهند ماند نمي‌انديشيدم؛ هم‌چون برادرم عاصم بيگ مي‌گفتم: "پروردگارا! جانم را بگير." بگذريم؛ موارد زير از دلايل اتهامي من به‌شمار مي‌روند:
ماده سوم: رساله نور پيش از دريافت مجوز دولت منتشر شده و احساسات مؤمنانه را تقويت مي‌كند، لذا ممكن است در آينده در برابر اصول آزاد دولت مانع ايجاد نموده و امنيت عمومي را اخلال كند.
پاسخ:
اولاً رساله نور، نور است. كسي از نور ضرر نمي‌كند. سيزده سال است كه چماق سياست را كنار گذاشته و درصدد اثبات حقيقت قدسي ی كه سنگ بناي حيات اين وطن و ملت است ی مي‌باشد. همه كساني را كه رساله نور را مطالعه
— 261 —
كرده‌اند مي‌توانم گواه بگيرم كه اين مجموعه براي ٩٩ درصد اين ملت ارجمند نفعي بدون ضرر دارد. اگر قبول نداريد يك نفر برخيزد و بگويد كه در اين قسمت رساله نور ضرري ديده‌ام.
ثانياً: من چاپ‌خانه و كاتب‌هاي متعدد ندارم. يكي از آن‌ها را هم با دشواري مي‌توانم بيابم. ضمناً خط خوشي هم ندارم؛ نيمه امي‌ام. يك صفحه را با خط بسيار نامناسب در يك ساعت مي‌نويسم. برخي افراد مانند مرحوم عاصم بيگ با رسم الخط زيبايشان به عنوان يادگاري مرا ياري كردند و خاطرات بسيار حزينم را در غربت نوشتند، سپس برخي ديگر كه آن انوار ايماني را درمان كامل دردهايشان مي‌ديدند مشتاق مطالعه‌اش شدند؛ خواندند و به حق اليقين مشاهده كردند كه ترياقي اساسي براي حيات ابدي‌شان است؛ آن‌گاه براي خود استنساخ كردند.
رساله "فهرست" كه در اختيارتان است و آن را بررسي كرده‌ايد، نشان مي‌دهد هر جزء رساله نور حقيقت يك آيه از قرآن را تفسير مي‌كند، مخصوصاً آيات مربوط به اركان ايمان را چنان با وضوح تفسير مي‌كند، كه حتي طرح‌هاي حمله فيلسوفان اروپا عليه قرآن ی كه از هزار سال پيش تهيه شده ی و پايه و اساس آن‌ها را از بين مي‌برد. در اميد يازدهم "رساله سالمندان" كه فعلاً نزد شماست برهاني از هزاران براهين ايماني و توحيدي وجود دارد. براي نمونه آن را ببينيد و به آن توجه كنيد. خواهيد فهميد كه آن‌چه مي‌گويم درست است يا نادرست؛ هم‌چنين براي اين كه معلوم شود رساله نور براي اين ملت و وطن تا چه حد سودمند است هر فرد منصفي مي‌تواند براي نمونه "رساله ميانه روي" را ی كه از اجزاي رساله نور است ی و رساله ديگري را كه حاوي بيست و پنج دواي منبعث از ايمان براي بيماران است، نيز رساله‌يي كه براي سالمندان مي‌باشد و سيزده اميد و تسلي برخاسته از ايمان را در بر مي‌گيرد، مطالعه كند بي‌شك قبول خواهد كرد كه اين مجموعه براي فقرا و بيماران و سالمندان ی كه بيش از نيمي از اين ملت محترم را تشكيل مي‌دهند ی نور و درمان و ثروتي بسيار گران‌قدر است.
براي همكاري در امر تحقيقات شما مي‌گويم رساله فهرست، در واقع فهرست بخشي از رساله‌هايي‌ست كه طي بيست سال نوشته‌ام. اصل تعدادي از رساله‌هاي
— 262 —
مندرج در آن، از دارالحكمه آغاز مي‌شود. شماره‌هاي موجود در آن رساله به ترتيب تأليف نيست. براي مثال كلام بيست و دوم پيش از كلام اول تأليف شده و مكتوب بيست و دوم قبل از مكتوب اول نوشته شده است. نمونه‌هايي از اين قبيل زيادند.
ثالثاً: اجزاي رساله نور كه در مورد علم ايمان مي‌باشند موجب تأمين و تقويت امنيت و آسايش‌اند. آري، ايمان كه منشأ و منبع سجاياي نيك و خصايل نيكوست قطعاً نه تنها خللي در امنيت ايجاد نمي‌كند كه تأمين كننده آن نيز است، در واقع بي‌ايماني ست كه به دليل محروم بودن از سجاياي نيك، در امنيت اخلال ايجاد مي‌كند.
اين را هم بدانيد كه ٣٠ی٢٠ سال پيش در روزنامه‌يي ديدم يكي از وزراي مستملكات انگلستان گفته است: "تا وقتي اين قرآن در دست مسلمانان است ما نخواهيم توانست حاكم حقيقي‌شان شويم. بايد براي از ميان برداشتن و نابود كردن قرآن بكوشيم." سخن اين كافر معاند سي سال است كه نظرم را به فيلسوفان اروپا معطوف نموده و در اين مدت بعد از نفسم، همواره با آن‌ها مشغول بوده‌ام. اوضاع داخلي را آن‌چنان كه بايد نمي‌توانم زير نظر داشته باشم؛ ريشه قصورهاي امور داخلي را در اشتباهات و فساد اروپا مي‌بينم. من از فيلسوفان اروپايي عصباني‌ام و به آن‌ها حمله مي‌كنم. خداوند را سپاس، رساله نور هم‌چنان كه خيالات آن كافر معاند را در هم شكست، در وضعيتي قرار گرفته است كه فيلسوفان مادي و طبيعت‌گرا را نيز به سكوت وا مي‌دارد. در دنيا هيچ حكومتي نيست ی به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد ی كه چنين كتاب مبارك و معدن قدرت معنوي را در كشورش ممنوع و ناشرش را محكوم كند! آزاد بودن راهبان در اروپا نشان مي‌دهد كه هيچ قانوني در كار كساني كه ترك دنيا كرده و در مسير آخرت و ايمان براي خود فعاليت مي‌كنند، دخالتي نمي‌كند.
خلاصه: گمان مي‌كنم نگارش خاطرات علمي فرد سالمند غريبي كه ده سال است بي‌دليل تبعيد شده و او را از ارتباط با ديگران و نامه نوشتن منع كرده‌اند، خاطراتي كه به ايمان او به عنوان كليد سعادت ابدي مربوط است، نمي‌تواند از سوي هيچ قانوني در جهان ممنوع باشد، و نيست. تاكنون هيچ عالمي از خاطرات
— 263 —
مذكور انتقاد نكرده است؛ و اين نيز اثبات مي‌كند كه عين حق و حقيقت محض است.
اما ماده چهارمي كه به عنوان دليل اتهام و بازداشت من ذكر مي‌شود به شرح زير است:
ماده چهارم: خبر داده‌اند من درس طريقت مي‌دهم در حالي كه طريقت از طرف دولت ممنوع مي‌باشد.
پاسخ: اولاً به شهادت همه كتاب‌هايم كه نزد شماست، من سرگرم حقايق ايماني هستم. نيز در رساله‌هاي متعدد نوشته و بيان داشته‌ام كه: "امروز زمان طريقت نيست، زمان نجات ايمان است. خيلي‌ها هستند كه بدون داشتن طريقت به بهشت مي‌روند، اما هيچ كس بدون ايمان نمي‌تواند وارد بهشت شود، لذا امروز زمان فعاليت براي ايمان است."
ثانياً: ده سال است كه من در استان اسپارتا هستم. يك نفر را بياوريد كه بگويد من به او درس طريقت داده‌ام. آري، به اعتبار روحاني بودن، به برخي از برادران آخرتي‌ام علوم ايماني و حقايق عالي را درس داده‌ام، ولي اين تعليم طريقت نيست، بلكه تدريس حقيقت است. ليكن چون من شافعي‌ام، تسبيحات پس از نمازم با آن‌چه در حنفيان هست كمي فرق دارد؛ هم‌چنين براي خود عاداتي دارم مثلاً از نماز مغرب تا نماز عشا و پيش از طلوع فجر با كسي ديدار و گفتگو نمي‌كنم. آياتي از قرآن تلاوت و از گناهانم استغفار مي‌نمايم. گمان مي‌كنم هيچ قانوني در دنيا نمي‌تواند چنين چيزهايي را ممنوع اعلام كند. به سبب همين مسأله‌ي طريقت، مأموران دولت و كارگزاران دادگاه از من مي‌پرسند: "پس با چه چيز زندگي مي‌كني؟"
پاسخ من اين است: مردم بارلا در طول ٩ سال اقامتم در آن‌جا مشاهده كرده‌اند كه زندگي‌ام به‌واسطه بركات ميانه‌روي و خزانه قناعت تأمين مي‌شود. دوستاني كه با من حشر و نشر دارند مي‌دانند كه بيش‌تر روزها با ١٠٠ پارا هر ١٠٠ پارا يك ليره ترك است.م.
— 264 —
و بعضي روزها با كم‌تر از آن روزگارم را سپري مي‌كنم. حتي در ظرف ٧ سال براي تأمين چيزهايي مانند لباس و كفش به ٧ اسكناس بسنده كرده‌ام.
هم‌چنين به گواهي تاريخچه حياتم ی كه در دست‌تان است ی در طول حياتم از دريافت هدايا و صدقات مردم امتناع كرده و با رد هديه صادق‌ترين دوستانم موجب رنجش خاطرشان شده‌ام. دوستاني كه به من خدمت كرده‌اند مي‌دانند كه اگر به اجبار هديه‌يي هم گرفته باشم به اين شرط بوده كه مبلغش را بپردازم. بيش‌تر حقوقي كه در دارالحكمة الاسلاميه مي‌گرفتم هزينه چاپ كتاب‌هايي مي‌شد كه در آن زمان مي‌نوشتم؛ مقدار كمي از آن را هم براي سفر حج پس انداز نمودم. همان پول مختصر به بركت قناعت و ميانه روي، براي مخارج ده سال من كفايت كرد و آبرويم را حفظ نمود. از آن پول پر بركت هنوز مقداري باقي مانده است.
هيأت قضات! از شنيدن بيانات طولاني من نبايد خسته شويد، زيرا ٣٠ ی ٢٠ كتاب اتهام وارد پرونده بازداشتم شده است. در برابر اين همه اتهام، بيانات طولاني من اندك به‌شمار مي‌رود. من سيزده سال است كه دخالتي در دنياي سياست ندارم لذا قانون‌ها را نمي‌دانم. نيز تاريخچه حياتم گواه است كه براي دفاع، سطح خود را آن قدر پايين نمي‌آورم كه بخواهم مطلب دروغي بيان كنم، من حقيقت را آن‌گونه كه بود بيان كردم. شما وجدان داريد و نحوه عملي كردن عادلانه قوانين را مي‌دانيد. حكم‌تان را نيز درباره من صادر خواهيد كرد، اما اين را بدانيد كه برخي از مأموران ضعيف به دليل ضعف و توهم و آسمان ريسمان كردن‌هايشان، يا براي دريافت درجه و چاپلوسي نزد مقامات دولتي، و با زمينه‌سازي‌هاي مزدورانه براي عملي كردن قانون آزادي‌هاي جديد، در مورد من كاه را زير دوربين و ذره‌بين گذاشته، از آن كوه ساختند. انتظار ما از شما اين است كه با اقتدارتان نشان دهيد كوهي را كه آن‌ها توهم كرده‌اند، كاه است نه كوه، يعني دوربين و ذره بين آن‌ها را بر عكس به دست گرفته و نگاه كنيد. خواهشي هم دارم؛ ارزش كتاب‌هاي مصادره شده‌ام در نظر من بيش از ١٠٠٠ ليره است، آن‌ها را به من باز گردانيد. بخش مهمي از آن‌ها ١٢سال پيش با افتخار و امتنان از سوي كتاب‌خانه آنكارا پذيرفته
— 265 —
شد؛ اين را مدير كتاب‌خانه در روزنامه اعلام كرد. اينك با نظر هيأت شما ی كه رأي‌اش در زندگي‌ام نافذ است ی مي‌خواهم رونوشتي از بياناتم را تقديم مدعي العموم كرده و عليه كساني كه مرا گرفتار اين ضرر و زيان نموده‌اند اقامه دعوا كنم، نيز مي‌خواهم رونوشت ديگري از آن را به وزارت كشور و رونوشت ديگرش را نيز به مجلس شورا بدهم.
تتمه نخست مدافعات فوق
قابل توجه هيأت قضات و كسي كه مرا بازجويي كرد! سه ماده را به بيان پيشينم اضافه مي‌كنم:
ماده اول: به طرز شگفت آوري كه انسان احساس مي‌كند غرضي در كار است، سعي مي‌كنند هر طور شده از هيچ، سببي براي اتهام زدن به من بسازند، لذا با اصرار به نحوي كه گويا واقعاً جمعيت و تشكيلاتي وجود داشته، مي‌پرسند: "براي تأسيس اين سازمان از كجا پول گرفته‌ايد؟"
پاسخ: اولاً من هم از سؤال كنندگان مي‌پرسم: "اصولاً چه سند و مدركي داريد كه ما چنين سازماني تأسيس كرده‌ايم؟ چه دليل و حجتي داريد كه ما با دريافت پول سازمان تشكيل داده‌ايم، كه چنين مُصرانه در اين خصوص سؤال مي‌كنيد؟ من ده سال است كه در استان اسپارتا كاملاً زير نظر بوده‌ام. در آن‌جا جز يكي دو خدمتكار و هر ده روز يك بار جز يكي دو مسافر كسي را نمي‌ديدم. غريب و تنها، خسته از دنيا بودم و از سياست شديداً و به غايت متنفر؛ بارها مشاهده كرده بودم كه جمعيت‌هاي قدرتمند سياسي مخالف، در برابر طرف مقابل تا چه حد عقيم مي‌مانند و ضرر مي‌رسانند. كسي بودم كه در ميان قوم و خويش و هزاران تن از دوستان خود، در مهم‌ترين فرصت‌ها، جريان‌ها و جمعيت‌هاي سياسي را رد كرده و در كارهايشان دخالتي نكردم. من صدمه زدن به خدمت قدسي ايمان تحقيقي را ی كه ضربه وارد كردن به آن به هيچ وجه جايز نيست ی و سست نمودن آن را با
— 266 —
اغراض سياسي، بزرگ‌ترين جنايت تلقي مي‌كردم و از سياست چنان گريزان بوده‌ام كه گويي از شيطان مي‌گريزم. ده سال است كه اين دستورالعمل من است:
‌اَعُوذُ بِاللّه مِنَ الشَّيْطَانِ وَ السِّيَاسَةِ؛
زيركي را در صادق بودن و عدم حيله‌گري مي‌دانسته و بي‌پروا و جسورانه آن‌چه را كه ديگران اسرار مي‌پندارند فاش مي‌كرده‌ام؛ مأموران دقيق اطلاعاتي در مواجهه با چنين كسي كه ده سال در استان بزرگ اسپارتا اقامت داشته نمي‌توانند پي به وجود سازمان او ببرند؟! و حال به او گفته مي‌شود: "چنين سازماني وجود دارد و شما دنبال عملي كردن طرح‌هاي سياسي بوده‌ايد!" در مقابل چنين سخن و افتراهايي نه فقط من، بلكه همه مردم استان اسپارتا و همه آن‌هايي كه مرا مي‌شناسند، حتي همه كساني كه اهل عقل و وجدان‌اند، ابراز تنفر كرده و مي‌گويند: "مغرضانه در صدد متهم كردن او هستيد."
ثانياً: مسأله ما، ايمان است. ما براساس اخوت مبتني بر ايمان با ٩٩ درصد از مردم اين مملكت و اهالي اسپارتا برادر هستيم؛ در حالي كه جمعيت و سازمان، اتحاد يك اقليت در ميان اكثريت است. ٩٩ نفر در برابر يك نفر كه سازمان نمي‌شود. مگر فرد بي‌دين بي‌انصافي هر كس را (حاشا) مانند خود بي‌دين پنداشته و با قصد تحقير اين ملت ارجمند و ديندار، چنين چيزهايي را اشاعه دهد.
ثالثاً: كسي چون من را ببيند كه با محبتي خالصانه ملت ترك را دوست دارد و از اين نظر كه مظهر ثناي قرآن واقع مي‌شوند از آن‌ها بسيار تقدير مي‌كند؛ و به‌شدت طرفدار ملتي‌ست كه از ٦٠٠ سال پيش تاكنون به مقابله با تمام دنيا پرداخته و پرچم‌داري قرآن را بر عهده داشته است؛ به گواهي هزاران ترك، به اندازه هزار ترك ناسيوناليست عملاً به ملت ترك خدمت كرده است؛ كسي كه با ترجيح سي ی چهل جوان ترك ارجمند بر سي هزار نفر از هم‌شهري‌هاي بي‌نمازش اين غربت را اختيار كرده و به خاطر روحاني بودنش به محافظت از عزت علمي برخاسته و حقايق ايماني را بسيار آشكار و واضح درس مي‌دهد؛ اگر چنين كسي در مدت ده سال يا بيست سال، نه بيست سي نفر، بلكه صد نفر و حتي هزاران نفر طلبه داشته باشد كه صرفاً بر محور ايمان و حقيقت و آخرت، فداكارانه به او دل ببندند و برادر آخرتي او شوند، آيا چيز زيادي‌ست و ضرري خواهد داشت؟ آيا هيچ
— 267 —
با وجدان و با انصافي اجازه مي‌دهد از چنين چيزهايي انتقاد كند؟ آيا مي‌توان چنين چيزهايي را جمعيتي سياسي دانست؟
رابعاً: اهل انصاف مي‌فهمند اگر افرادي درباره كسي كه ده سال را با صد اسكناس سر كرده و گاه در يك روز ٤٠ پارا هم خرج نداشته و عبايي را كه هفتاد وصله و پينه دارد را هفت سال بر تن كرده، بگويند: "از كجا پول مي‌گيري و زندگي مي‌كني و سازمان تشكيل مي‌دهي؟" تا چه حد بي‌انصاف‌اند.
ماده دوم: تقليد دروغيني از واقعه "مَنَمَن" مَنَمَن: شهري از توابع ازمير كردند و با ترساندن ملت، دولت را اغفال نموده، طوري وانمود كردند كه درصدد اجراي سهل قوانين دوره آزادي مي‌باشند و با اين فريب كه به قبولاندن قوانين آزادي خواهانه دولت كمك مي‌كنند، من را به زور از بارلا به اسپارتا منتقل كردند. وقتي ديدند وسيله‌ي چنان فتنه‌هايي قرار نمي‌گيرم و نمي‌خواهم اقدامي كنم كه به حال وطن و ملت و دين مُضر است، برنامه‌هايشان را تغيير دادند. از شهرت كاذبم ی كه هيچ علاقه‌يي به آن ندارم ی استفاده كردند و با حيله گري‌هايي كه به فكر و خيال‌مان نمي‌رسيد تقليد موهومي از واقعه‌ي مظلومانه‌ي مَنمن را بر ما تحميل نمودند. لذا خسارت بزرگي به ملت، دولت و بسياري از افراد بي‌گناه محبوس ملت زدند. حال كه دروغ‌شان برملا شده است با بهانه‌هاي واهي مي‌خواهند مأموران دادگستري را به اشتباه اندازند.
من به لحاظ حقم در دفاع از ملّت يادآوري مي‌كنم كه مأموران دادگستري در اين مسأله نيازمند توجه و احتياط فراواني هستند. در اصل آن‌ها هستند كه متهم‌اند، آن‌هايي كه با چاپلوسي اركان دولت، فريبكارانه و با ماسك جمعيتي دروغين، برخي بي‌گناهان ساده دل بيچاره را تحريك نموده و حادثه كوچكي به وجود مي‌آورند و آن‌گاه شيطان‌وار كاه را كوه جلوه مي‌دهند، دولت را به خطا مي‌كشانند و موجب تضييع حق بسياري از بي‌گناهان مي‌شوند، به كشور ضررهاي بزرگ مي‌زنند، و قباحت را به گردن ديگران مي‌اندازند. مسأله ما دقيقاً چنين است.
— 268 —
ماده سوم: در ميان ادارات دولتي، بي‌ترديد دادگاه است كه بايد بيش از ديگران از استقلال خود محافظت كرده و بدون تأثير پذيري از عناصر بيروني، بي‌طرفانه و به‌دور از احساسات مسايل را بررسي كند. من به استناد استقلال كامل دادگاه، از حق دفاع از حقوق و آزادي خود برخوردار هستم. آري در همه جا، در دادگستري و عدليه، مسايل جان و مال (انسان‌ها) مطرح است. قاضي اگر دچار عصبانيت شخصي شده و حكم مرگ قاتلي را بدهد، خود قاتل است. پس بايد گفت مأموران عدليه اگر به طور كامل از احساسات و تأثيرات خارجي فارغ نباشند، احتمال دارد مرتكب گناهان بزرگ در ظاهر و صورتي عدالت طلبانه شوند. وانگهي جاني‌ها، بي‌كسان و مخالفان نيز داراي حقوقي هستند، و براي احقاق حق‌شان خواهان مرجعي بي‌طرف مي‌باشند. از نشانه‌هاي اين‌كه صحبت از عدالت مي‌كنند، اما در عمل به جانبداري از يك طرف مي‌پردازند و ماهيت عدالت را به ظلم و ستم تغيير مي‌دهند تعبيري است كه براي من به كار مي‌برند؛ در حالي كه در اسپارتا و در اين‌جا همه مرا سعيد نورسي مي‌شناختند و مي‌شناسند، در نامه‌ها و پاسخ‌هايي كه دريافت مي‌كنم نامم سعيد كُردي ذكر مي‌شود، اينان همواره نام "سعيد كردي" را تكرار و از من به عنوان يك كُرد ياد مي‌كنند. به اين ترتيب هم در غيرت ملي برادران آخرتي‌ام ايجاد شبهه كرده و فضايي عليه من ايجاد مي‌كنند و هم جرياني كاملاً مخالف و ضد ماهيت دادگاه و عدالت را به راه مي‌اندازند. آري، در اين كه شرط اول عدالت آن است كه قاضي و دادگاه از شائبه جانبداري مُبرّا بوده و كاملاً بي‌طرفانه عمل كنند، هزاران شاهد تاريخي وجود دارد؛ يكي از آن‌ها مربوط به زمان خلافت حضرت علي (رض) است؛ هنگامي كه او با يك يهودي در دادگاه، بي‌هيچ امتيازي شركت نمود، يا پادشاهان بسياري كه با مردم عادي در دادگاه‌هاي عادلانه حضور مي‌يافتند. به كساني كه مي‌خواهند درباره من احساس بيگانگي را القا كنند و ديدگاه‌هاي مربوط به عدالت را منحرف سازند مي‌گويم: حضرات! من بيش از هر چيز مسلماني هستم كه در كردستان به دنيا آمده‌ام؛ اما به ترك‌ها خدمت كرده‌ام طوري كه ٩٩ درصد خدمات مفيدم به ترك‌ها ارائه شده است. بيش‌تر عمر من در ميان ترك‌ها سپري شده و راستگوترين و خالص‌ترين برادرانم
— 269 —
ترك بوده‌اند؛ قهرمان‌ترين سربازان ارتش‌ جهان اسلام ترك بوده‌اند؛ لذا با توجه به مسلك قرآني‌ام، ترك‌ها را بيش‌تر از هر ملت ديگري دوست دارم و طرفدارشان هستم و اين مقتضاي خدمت قدسي من است. مي‌توانم هزاران جوان ترك واقعي را به گواهي بخوانم كه شهادت دهند به اندازه هزاران تن از كساني كه مرا كرد مي‌نامند و خود را هوادار مليت نشان مي‌دهند، به ملت ترك خدمت كرده‌ام.
هم‌چنين سي چهل جلد از كتاب‌هايم را كه نزد هيأت قضات است، به ويژه رساله‌هاي ميانه روي، سالمندان، و بيماران را گواه مي‌گيرم كه اين كتاب‌ها به مصيبت ديدگان، فقرا، بيماران و متقيان متدين ی كه چهار پنجم ملت ترك را تشكيل مي‌دهند ی به اندازه هزار نفر از ناسيوناليست‌هاي ترك خدمت نموده‌اند؛ و آن‌ها را در دست جوانان ترك مي‌توان ديد نه كردها.
با اجازه هيأت قضات به ظالمان ملحدي كه ما را دچار اين بلا كرده، و برخي از اركان دولت را اغفال نموده، و زير پوشش مليت خواهي دسيسه مي‌كنند، مي‌گويم:
حضرات! بنا بر ماده قانوني‌ كه درباره من است و هنوز به اثبات نرسيده، اگر هم برسد جرمي را ثابت نمي‌كند، نيز اگر جرم بودنش هم ثابت شود تنها مرا مسؤول مي‌داند، بيش از چهل تن از ارزشمندترين جوانان و ارجمندترين سالمندان تُرك را طوري گرفتار اين بلا كرده‌ايد كه گويي مرتكب جنايت شده‌اند؛ آيا اين است معني مليت خواهي؟ آري، در ميان جوانان تركي كه بي‌سبب گرفتار اين بازداشت توأم با شكنجه شده‌اند، كساني وجود دارند كه مايه مباهات و افتخارند.
آن‌ها با حكم منع تعقيب پس از دو ماه بازداشت پر مشقت آزاد شدند.
بنده از فاصله دور ارزش آن‌ها را دانسته، سلامي به آن‌ها داده يا رساله‌يي ايماني براي‌شان ارسال كرده‌ام؛ به اين دليل آن‌ها را چون جانيان در ميان خانواده‌هايشان دستگير و دچار چنين بلايي كرده‌اند؛ آيا اين وطن دوستي است؟
من كه در نظر شما از قوم ديگري هستم، اما در ميان اين جوانان و سالمندان رادمرد ترك، كساني هستند كه يك نفرشان را با صد نفر از ملتم عوض نمي‌كنم. كساني در بين آن‌ها هست كه به خاطرشان پنج سال است نفرين كردن مأموراني را كه ده سال به من ظلم كردند كنار گذاشته‌ام. در بين‌شان دوستان عالي قدر
— 270 —
تركي هستند كه خالص‌ترين نمونه سجاياي عالي را با كمال حيرت و تقدير در آن‌ها مشاهده كردم. راز برتري ملت ترك را به‌واسطه آن‌ها دانستم. من با وجدان خويش و نشانه‌هاي فراوان موجود مي‌گويم اگر به تعداد اين بازداشت شدگان بي‌گناه موجوديت داشتم يا اگر مي‌توانستم همه مشقاتي را كه متوجه تمام آن‌ها شده بر دوش خود نهم، سوگند مي‌خورم كه با افتخار دوست داشتم به‌جاي آن انسان‌هاي ارزشمند قرار گيرم. اين احساس به دليل ارزش ذاتي آن‌هاست نه به سبب فايده‌يي كه براي شخص من داشته‌اند، زيرا تعدادي از آن‌ها را براي اولين بار است كه مي‌بينم. شايد تعدادي از آن‌ها از من فايده‌يي برده‌اند و من از آن‌ها ضرر ديده‌ام، اما اگر من هزاران ضرر هم از آن‌ها ببينم باز هم از ارزش آن‌ها در نگاه من نخواهد كاست.
اينك اي ظالمان ملحدي كه ادعاي ترك گرايي داريد! آيا به ذلت كشاندن و خوار كردن كساني كه مي‌توانند مدار افتخار ملت ترك شوند، با بهانه‌هاي واهي و بي‌اهميت و به تعبير شما به خاطر كردي چون من، ملي گرايي‌ست؟ ترك گرايي‌ست؟ وطن دوستي‌ست؟ شما را به وجدان بي‌انصاف‌تان ارجاع مي‌دهم.
دادگاه عادل پس از آن‌كه به بي‌گناهي آن‌ها پي برد بيش‌ترشان را آزاد كرد. اگر جرمي مطرح باشد، از آن من است. آن‌ها از سر كرامت و بزرگواري، براي عالم غريب سالمندي چون من، كارهاي جزيي چون بخاري روشن كردن، آب آوردن، غذا پختن و پاك‌نويس كردن يكي از رساله‌هاي مخصوص را صرفاً براي رضاي خدا انجام داده و به خاطر من آخر آن دو رساله را ی كه در حكم خاطراتم هستند ی به عنوان يادگاري امضا كرده‌اند. آيا در دنيا قانون و قاعده و مصلحتي هست كه به موجب آن چنين كساني را بتوان با چنين بهانه‌هاي واهي مؤاخذه كرد؟
— 271 —
دومين تتمه مدافعاتم
هيأت قضات! ممكن است بنا بر وظايف‌تان در سخنان من موارد غير لازمي ببينيد، اما اكثر مردم كشور و شايد همه دنيا با اين مسايل مرتبط‌اند. نه فقط شما بلكه همه آن‌ها اين سخنان را به لحاظ معنا مي‌شنوند. و هم نوعي بي‌نظمي در آن مشاهده خواهيد كرد. دليل‌اش هم اين است كه به يكي از حقوق من اهميت ندادند، من خط خوبي ندارم، بسيار خواهش كردم كه اين مسأله حيات و ممات است، كاتبي در اختيارم بگذاريد تا براي دفاع از حقم درخواستي بنويسم؛ ندادند. مرا به مدت دو ماه به طور كامل از سخن گفتن منع كردند. اين است كه با خط بسيار ناقص و در هم ريخته‌ام نتوانستم با نظم و ترتيب بنويسم. در هر حال آخرين بياناتم چنين است:
اگر بر فرض محال طبق خبر مفسدان و خبرچينان قبول كنيم كه رساله نور نمي‌تواند با برخي سياست‌هاي دولت موافقت كند و به مخالفت با آن‌ها مي‌پردازد، يعني اگر دروغي به اين واضحي پذيرفته شده و گفته شود كه در اين مجموعه افكار و انديشه‌هاي سياسي ديگري وجود دارد و همه اين رساله‌ها از سياست صحبت مي‌كنند نه ايمان؛ در پاسخ مي‌گويم: مادام كه گسترده‌ترين شكل حريت و آزادي، جمهوري‌ست و مادام كه دولت نيز آزادترين شكل جمهوري را پذيرفته و اختيار كرده است، آزادي مزبور در نظام جمهوري نمي‌تواند انديشه علمي، حقيقي، قطعي و غير قابل انكار، هم‌چنين افكار صائب را تحت استبداد درآورده و آن‌ها را جرم بداند. به شرطي كه انديشه‌هاي مذكور ضديتي با آسايش عمومي نداشته باشند. آري، در دنيا هيچ حكومتي نيست كه در آن فقط يك انديشه سياسي وجود داشته باشد. بسيار خب بر فرض محال، من انديشه‌هاي سياسي‌ام را در خفا براي خود نگاشته و به تعدادي از دوستان خاصم ابراز داشته‌ام، تا به حال قانوني كه چنين چيزهايي را جرم بداند به گوشم نخورده است. رساله نور از نور ايمان بحث مي‌كند و تاكنون به ورطه ظلماني سياست سقوط نكرده و نخواهد كرد.
— 272 —
اگر به فرض فرد بي‌ديني كه از ماهيت جمهوري لائيك آگاهي ندارد بگويد: "رساله‌هاي تو جريان ديني قدرتمندي ايجاد مي‌كند و در حال مبارزه با اصول جمهوري لائيك است."
چنين پاسخ مي‌دهم: مي‌دانيم معناي لائيك بودن يك حكومت جمهوري اين است كه امور دين در آن از امور دنيا جدا باشد، و تنها يك فرد بي‌دين به غايت نادان مي‌تواند چيزي را كه به ذهن هيچ كس خطور نمي‌كند بپذيرد و مدعي شود كه منظور كنار گذاشتن دين و كاملاً بي‌دين شدن است. آري، در دنيا هيچ ملتي را نمي‌يابيد كه دين نداشته باشد، ملتي مانند ملت تركيه نيز كه طي اعصار متمادي ممتاز بوده، همواره دين داشته است. در هر نقطه از جهان كه تركي باشد مسلمان است. بخشي از ساير ملت‌هاي مسلمان هر چند كوچك و محدود هم كه باشند خارج از دايره اسلام قرار دارند. اين ملت مبارك ملتي واقعاً ديندار هستند و تا هزار سال به عنوان قهرمان لشكر دين حق بر روي زمين، مفاخر ملي خود را از ميليون‌ها منبع ديني اثبات نموده و با نوك شمشيرهايشان نوشته‌اند؛ اينك بي‌دينان دروغگوي عاري از مليت، ملت ترك را متهم مي‌كنند كه "دين را كنار گذاشته يا بي‌دين خواهند شد." اينان با اين كار مرتكب چنان جنايتي مي‌شوند كه مستحق مجازات در مرتبه اسفل سافلين جهنم مي‌گردند.
اين در حالي‌ست كه رساله نور از دايره گسترده دين ی كه قوانين حيات اجتماعي را هم در بر مي‌گيرد ی سخن نمي‌گويد. رساله نور درباره اصل موضوع و هدف دين يعني از اركان عظيم ايمان ی كه خاص‌ترين و متعالي‌ترين بخش دين است ی بحث مي‌كند. بيش‌تر مخاطبان من هم ابتدا نفس خويش و بعد فيلسوفان اروپا هستند. به نظر من تنها شياطين‌اند كه چنين مسايل قدسي را ی با وجود حق دانستن‌شان ی متوهمانه مُضر مي‌دانند. فقط سه چهار رساله (از نوشته‌هاي من) به انتقاد از (رفتار) بعضي از مأموران مي‌پردازد. اين مطالب براي مبارزه با حكومت يا انتقاد از آن نوشته نشده‌اند، بلكه عليه مأموراني نوشته شده كه به من ظلم كرده و از مسؤوليت‌هايشان سوء استفاده نموده‌اند. وانگهي براي ممانعت از سوء تفاهم‌ها، سه چهار رساله مذكور را خصوصي و محرمانه ناميديم و انتشارشان را منع كرديم.
— 273 —
اكثر ساير رساله‌ها چهار پنج سال پيش، بعضي از آن‌ها هشت سال پيش، و تعدادي ديگر سيزده سال پيش تأليف شده‌اند. البته رساله‌هاي "ميانه‌روي"، "سالمندان"، و "بيماران" سال گذشته نوشته شده‌اند. با اين حال هر كس ذره‌يي عقل داشته باشد و رساله‌ها را بي‌طرفانه بررسي كند تأييد خواهد كرد كه اين مجموعه نه تنها مغاير قوانين حكومتي نيست و اخلالي در آسايش ديگران ايجاد نكرده و مردم را به گمراهي نمي‌كشاند؛ بلكه بر عكس، از طرف حكومت مي‌بايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد. اگر بر فرض محال بسياري از مطالب رساله نور مخالف ديدگاه‌هاي حكومت هم باشد، طبق قانون عفوي كه در ٢٨ ژوئيه ١٩٣٣ منتشر شد چنين مطالبي در جرم‌هاي پيشين مورد بخشش قرار گرفت، لذا دليلي براي تعقيب رساله‌هاي مذكور باقي نمانده است. درخواست مي‌كنم ظلمي كه در حق ما روا مي‌دارند هر چه زودتر پايان پذيرد و رساله‌ها را به ما بازگردانند.
اگر فرد بي‌وجدان سرخوشي كه ماهيت انسان را در پست‌ترين و نازل‌ترين درجه حيواني مي‌داند و در توهم خود دنيا را هميشگي و لايزال، و انسان را باقي و لايموت مي‌پندارد بگويد: "همه كتاب‌هاي تو با قدرت تمام درس ايمان مي‌دهند، و انسان‌ها را نسبت به دنيا دلسرد و بي‌توجه و نظرها را به آخرت جلب مي‌كنند، ليكن ما در زمانه فعلي درصورتي مي‌توانيم زندگي مناسبي داشته باشيم كه با تمام قدرت و دقت متوجه حيات دنيوي باشيم؛ چرا كه امروزه زندگي كردن و در امان بودن از دشمنان بسيار سخت شده است."
پاسخ من به او چنين خواهد بود: درس‌هاي ايمان تحقيقي گر چه نظرها را به آخرت معطوف مي‌كند، اما دنيا را مزرعه و بازار و كارخانه آخرت مي‌داند، لذا ديگران را به كار بيش‌تر در خصوص زندگي دنيوي وا مي‌دارد. به همين ترتيب نيروي معنويت را نيز كه در بي‌ايماني آسيب جدي ديده با دلايل محكم دوباره تقويت مي‌كند. نيز آنان را كه در نااميدي و يأس دچار بي‌تفاوتي و بي‌هدفي شده‌اند به‌سوي اشتياق و تلاش و كوشش سوق داده به كار وا مي‌دارد. آيا كساني كه علاقمند به زندگي در اين دنيا هستند وجود قانوني را كه درس‌هاي ايمان تحقيقي را ممنوع اعلام كند مي‌پذيرند؟ اصولاً امكان
— 274 —
دارد چنين قانوني وجود داشته باشد؟ و چنين درس‌هايي را ممنوع اعلام كند؟ درس‌هايي كه لذت زندگي دنيوي را تأمين مي‌كنند، و شوق به كار كردن را تشويق كرده، و بر نيروي معنويت ی كه مدار ايستادگي در برابر مصايب بي‌شمار است ی پافشاري مي‌كنند، و همه اين‌ها را با دلايل عقلاني ثابت مي‌نمايند.
اگر فرد نادان به ظاهر غيرتمندي كه چيزي از پايه‌هاي حقيقي اداره ملت و آسايش مملكت نمي‌داند ادعا كند: "رساله‌هاي تو مي‌توانند دستاويز كساني قرار گيرند كه امنيت جامعه را مختل كرده و اداره كشور را به هم مي‌ريزند، و تو نيز ممكن است بي‌احتياطي كرده و نسبت به حاكميت اعتراضي كني؛ لذا با توجه به تأثير رساله‌ها احتمال وقوع فتنه وجود دارد؛ اين است كه ما متعرض تو مي‌شويم."
پاسخ: كسي كه از رساله نور درس بگيرد، قطعاً وارد فتنه‌هايي نمي‌شود كه موجب تضييع حقوق و ريختن خون بسياري از بي‌گناهان مي‌شود، او مخصوصاً با تجربياتي كه دارد به هيچ وجه به فتنه‌هايي كه بارها ديده‌ايم بي‌نتيجه و مضرند، نزديك نمي‌شود. يك دهم شاگردان رساله‌ي نور بلكه هيچ‌كدام از آن‌ها وارد فتنه‌يي از ده فتنه‌ي ده سال گذشته نشده‌اند و اين نشان مي‌دهد كه رساله‌ها ضد فتنه‌ها هستند و موجبات آسايش مردم را فراهم مي‌كنند. اداره و تأمين آسايش عمومي ١٠٠٠ نفر باايمان آسان است يا ١٠ نفر بي‌دين لاابالي؟ آري، ايمان در انسان سجاياي نيكو را تقويت نموده و شوق مهرباني و پرهيز از آسيب زدن به ديگران را مي‌آموزد، اما درباره بي‌احتياطي من؛ همه مي‌دانند در اين سيزده سال تا حد امكان سعي كرده‌ام توجه حكومت را به‌ خود جلب نكنم، و براي اين كه به مسايل حكومتي نپردازم، و دخالتي در كارهايشان نكنم در استان اسپارتا به طرز خارق العاده‌يي منزوي و مردم گريز، مشفقانه و دور از سياست زيسته‌ام.
اي بي‌انصافاني كه مرا دچار اين بلا كرديد! معلوم شد از اين كه عليه آسايش مردم كاري نمي‌كنم از من عصباني و خشمگين شده‌ايد. به اتهام (واهي) دشمني با آسايش مردم مرا بازداشت كرديد. كساني خواهان از بين رفتن آسايش مردم و به هم ريختن اوضاع هستند كه در مورد من حكومت را اغفال و دادگاه را بي‌دليل
— 275 —
مشغول كرده و مرا بازداشت نمودند. شكايت از آن‌ها را نه فقط از جانب ما كه به نام مملكت مي‌بايست نزد هيأت قضات و مخصوصاً مدعي العموم برد.
اگر بگويند: "تو مسؤوليت رسمي نداري؛ نمي‌تواني اداي احترام مردم به خود را قبول كرده و مانند روحانيون رسمي به آن‌ها درس ديني دهي. وانگهي براي ارائه‌ي دروس ديني اداره‌يي رسمي وجود دارد؛ اجازه آن‌ها لازم است."
پاسخ: اولاً من چاپ‌خانه و كاتبي ندارم كه كار انتشار را انجام دهند. كار ما خصوصي‌ست. اصل آزادي وجدان به كارهاي خصوصي به‌‌ويژه اگر ايماني و وجداني هم باشند اجازه‌ي فعاليت مي‌دهد.
ثانياً: حكومت اتحاد و ترقي اتفاق نظر داشته است كه مسؤوليت تدريس به مردم و اثبات حقايق اسلامي در برابر اروپا در دارالحكمة الاسلاميه بر عهده من باشد؛ هم‌چنين رياست سازمان ديانت مرا به عنوان واعظ در شهر وان منصوب نمود، و تاكنون بيش از ١٠٠ رساله از آثارم را علما مطالعه كرده و با اين حال هيچ‌كدام آن‌ها انتقادي نداشته‌اند؛ اين‌ها اثبات مي‌كند كه من حق درس دادن به مردم را دارم.
ثالثاً: اگر دروازه قبر بسته مي‌شد و انسان به صورت لايموت در دنيا باقي مي‌ماند وظيفه‌ها در سمت‌هاي نظامي و اداري و رسمي محدود مي‌شد، اما اينك كه روزانه دست كم سي هزار شاهد با جنازه‌هاي خود حقيقت اَلْمُوتُ حَقٌ را امضا مي‌كنند دانسته مي‌شود كه مهم‌تر از وظايف دنيوي، وظيفه‌هاي ايماني‌ست. رساله نور به فرمان قرآن اين وظايف را عملي مي‌كند؛ مادام كه قرآن دستور دهنده و حاكم و فرمانده رساله نور است و هر روز به سيصد و پنجاه ميليون نفر حكم مي‌كند و فرمان‌هايي مي‌دهد و دستان اكثر مردم را هر روز لااقل پنج بار به‌سوي درگاه الهي مي‌گشايد و موجب خوانده شدن فرامين آسماني و قدسي در همه مساجد و جماعت‌ها و نمازها مي‌گردد، بي‌شك رساله نور ی كه تفسير حقيقي قرآن، مأموري از مأموران آن، و نوري از انوار خورشيد قرآن است ی وظيفه ايماني خود را به اذن خداوند و بدون هيچ صدمه‌يي انجام خواهد داد، پس اهل دنيا و سياست بيش از مبارزه با رساله نور نيازمند بهره‌مندي از آن‌اند. رساله نور اجزاي
— 276 —
متعددي دارد مانند كلام بيست و نهم كه طلسم پيچيده هستي را كشف نموده و اين معمّا را كه موجودات از كجا مي‌آيند و به كجا مي‌روند و چه خواهند شد حل مي‌كند؛ كلام سي‌ام كه معماي تحول در ذرات را كشف مي‌نمايد. مكتوب بيست و چهارم كه طلسم عجيب فعاليت و خلاقيت عام كائنات را كه همواره در فنا و زوال است كشف و حل مي‌كند؛ مكتوب بيستم كه مهم‌ترين و عميق‌ترين معماي توحيد را كشف و حل كرده و توضيح مي‌دهد و ثابت مي‌كند كه حشر بشر هم‌چون احياي يك پشه سهل و ساده است؛ و لمعه بيست و سوم كه رساله طبيعت نام دارد و افكار كفرآميز طبيعت پرستان را از ريشه در هم مي‌ريزد و از بين مي‌برد. كسي كه اين رساله‌ها را به دقت مطالعه كند تأييد خواهد نمود كه اگر عالم، اديب يا استادي فقط يكي از معماهاي مطرح در رساله نور را كشف كند در هر حكومتي كه باشد از او تقدير شده و پاداش و جوايزي به وي خواهند داد.
اين سخنان را نبايد توضيحاتي خارج از اصل موضوع پنداشت، زيرا در حكم بازداشت من از بيش‌تر اجزاي رساله‌ي نور سخن به ميان آمده و از طرفي هيأت قضات مكلف به بررسي دقيق است؛ از سوي ديگر من هم به دليل مرتبط بودن مطالب با قرآن و عالم اسلام و آينده مجبور هستم توضيح و پاسخ دهم؛ مادام كه روشن شدن كامل مسأله‌يي با بيان همه مطالب دور و نزديك آن امكان پذير است پس لازم است احتمال دوري را كه مربوط به مسأله ماست، بيان كنيم.
اگر بعضي از مردم بدبخت كفر و بي‌ديني را مسلك خود قرار دهند و زير پوشش يك هدف سياسي در برخي از اركان حكومت نفوذ كرده و آن‌ها را فريب دهند يا براساس مأموريتي كه بر عهده دارند براي اين‌كه با دسيسه‌هاي مختلف رساله نور را از بين ببرند و با تهديدهاي گوناگون مرا به سكوت وادار كنند و بگويند: "دوره تعصب طي شده و در حالي كه بايد گذشته را فراموش كرد و با تمام توان متوجه آينده بود، تو با تمام وجود به شكل مرتجعانه‌يي درس دين و ايمان مي‌دهي و اين به كار ما نمي‌آيد...!"
پاسخ: اولاً زماني را كه ماضي گمان مي‌كنيد تبديل به آينده شده است و آينده حقيقي همان است و ما هم به همان سو مي‌رويم.
— 277 —
ثانياً: رساله نور به اعتبار تفسير بودنش با قرآن حكيم ارتباط تنگاتنگي دارد. قرآن نيز حقيقت جاذبي مانند نيروي جاذبه عمومي‌ست كه كره زمين را با عرش مرتبط مي‌كند. كساني كه در آسيا حكم مي‌رانند نمي‌توانند با تفسيرهايي چون رساله نور از قرآن مبارزه كنند. بايد با آن مصالحه كرده، و بهره ببرند و از آن حمايت نمايند.
اما درباره سكوت من؛ مادام كه در راه كشفي عادي يا يك انديشه بي‌اهميت سياسي يا در راه حيثيتي دنيوي بسياري از اهل عزت خود را فدا مي‌كنند، ترديدي نيست كه در راه دارايي‌هايي كه قيمت بهشت عظيم است و آب حياتي‌ست كه موجب تأمين زندگاني ابدي مي‌شود و كشفياتي‌ست كه همه فيلسوفان را به حيرت وا مي‌دارد، اگر به تعداد ذرات وجودم جان داشتم و لازم بود همه آن‌ها را فدا كنم اين كار را بدون هيچ تعللي مي‌كردم. ساكت كردن من به صورت تهديد يا نابود كردن، موجب مي‌شود به جاي يك زبان هزار زبان شروع به سخن گفتن كنند. از رحيم ذوالجلال اميد آن دارم رساله نور ی كه از بيست سال گذشته تاكنون در روح‌ها نفوذ كرده است ی به جاي يك زبان ساكت شده، هزار زبان را به سخن آورد.
مسأله‌يي بي‌اهميت كه به عنوان جرمي مهم از من پرسيده مي‌شود
مي‌گويند: "تو كلاه شاپو بر سر نمي‌گذاري و در مراكز رسمي مانند دادگاه پوشش سرت را بر نمي‌داري. اين بدان معناست كه قوانين مربوطه را قبول نداري. قبول نداشتن اين قوانين مجازات سختي دارد!"
پاسخ: قبول نداشتن يك قانون مطلبي، و عمل نكردن به آن قانون مطلب ديگري‌ست. اگر مجازات اولي اعدام باشد در قبال دومي بايد فرد را يك روز زنداني كرد يا او را محكوم به پرداخت يك ليره جزاي نقدي نمود يا تذكر و اخطاري به او داد. من به آن قوانين عمل نمي‌كنم، و مكلف به عمل به آن‌ها هم نيستم؛ چرا كه در انزوا به‌سر مي‌برم. اين قوانين شامل منازل خصوصي نمي‌شود.
— 278 —
يك هشدار: دو ماه است كه دادگاه‌هاي اسپارتا و اسكي شهير و وزارت كشور كتاب‌هاي خاص و نامه‌هاي خصوصي‌ام را ی كه در ده سال گذشته نوشته‌ام و فعلاً مصادره شده‌اند ی با دقت فراوان بررسي كرده و از صافي ظريفي عبور داده‌اند. با اين حال اعتراف كرده‌اند كه چيزي براي اتهام تأسيس جمعيت يا كميته‌يي پنهان به دست نياورده‌اند ولي به تفتيش و تحقيق‌شان ادامه مي‌دهند، من هم مي‌گويم:
حضرات! خود را بيهوده خسته مكنيد ... اگر آن‌چه كه دنبالش هستيد وجود داشت و در اين مدت هيچ سر نخي از آن پيدا نكرده‌ايد، بدانيد كه نبوغ شگفت انگيزي هست كه آن را اداره مي‌كند، نبوغي كه نمي‌توان با آن مقابله كرد و شكستش داد. تنها چاره، مصالحه با آن است. اين مقدار آسيب زدن به بي‌گناهان و سركوب آن‌ها كافي‌ست؛ در مخالفت با غيرت خداوند است و موجب قحطي و امراضي مانند وبا مي‌شود. اتهام كار سازماني ی كه به هيچ عنوان قابل كشف نيست ی به كسي چون من كه آدمي عصبي مزاج هستم و مخفي‌ترين اسرارم را بدون هيچ اكراهي براي مردم معمولي مي‌گويم، و دفاعيات مردانه و جسورانه‌ام در دادگاه حكومت نظامي معروف است، و براساس مسلكم در زمان سالمندي مراقب عاقبتم هستم كه دچار مسايل ناشناخته و خطرناك نشوم؛ سادگي در حد بلاهت يا دسيسه است.
از هيأت قضات خواهان يكي از حقوقم هستم. كتاب‌هايي را كه مصادره كرده‌اند از نظر من بيش از هزار ليره قيمت دارند. بخش مهمي از آن‌ها دوازده سال پيش با تشكر و افتخار از سوي كتاب‌خانه آنكارا پذيرفته شده بود، مخصوصاً كلام بيست و نهم و مكتوب نوزدهم كه كلاً به مسايل ايماني و اخروي مي‌پردازند برايم ارزش زيادي دارند؛ ثروت معنوي و نتيجه حياتم هستند و از آن‌جا كه يك دهم از جلوه اعجاز قرآن را به نمايش مي‌گذارند برايم فوق العاده ارزشمندند. درخواست كرده بودم آن‌ها را مخصوص خودم كتابت و تزيين كنند. نسخه‌يي از سه چهار مجلد رساله سالمندان را هم ی كه در بر گيرنده خاطرات حزين دوران كهولتم است ی گفته بودم براي خودم كتابت كنند. حال كه هيچ مسأله دنيوي كه موجب مؤاخذه گردد در آن‌ها نيست با تمام وجود از شما مي‌خواهم آن‌ها و رساله‌هاي عربي‌ام را به من باز گردانيد. در حبس يا در قبر هم كه باشم اين كتاب‌ها در غربت‌هاي پنج‌گانه اليم و حزيني كه دنياي غريب بر من تحميل نموده
— 279 —
است همدم و مونسم خواهند بود. با دور نگهداشتن من از كتاب‌هايم، گرفتار ششمين غربت غيرقابل تحملي خواهم شد. شما را از آهي كه بر اثر تضييق اين غربت سخت بر مي‌خيزد برحذر مي‌دارم.
يكي از حقوق مهم خود را از رييس و اعضاي دادگاه درخواست مي‌كنم
در بيان اين مطلب، منظور صرفاً شخص خودم نيست تا با تبرئه كردنم و روشن شدن حقيقت، موضوع پايان يابد، شخصيت معنوي اهل علم و تقوا در اين مسأله، نزد ملت، زير پرده‌يي از ابهام قرار گرفت و حكومت هم نسبت به عالمان و متقيان دچار بي‌اعتمادي شد، و اهل تقوا و اهل علم بايد بدانند كه چگونه خود را از اقدامات خطرناك و زيان‌بار مصون دارند، لذا خواهان نشر بخش پاياني مدافعاتم ی كه خود نوشته‌ام ی با حروف الفباي جديد از طريق چاپ‌خانه هستم. تا به اين ترتيب اهل علم و تقوا فريب دسيسه‌ها را نخورده، و از كارهاي خطرناك دوري كنند، و شخصيت معنوي حكومت از متهم بودن در نگاه ملت نجات يابد. خاطر حكومت نيز از اهل علم راحت باشد و اين عدم تفاهم از ميان برود و چنين حوادث و رويدادهاي تلخي كه به حال حكومت و ملت و وطن مُضر است ديگر تكرار نشود...
الحق كه انتشار كلام دهم در نُه سال پيش و به تعداد ٨٠٠ نسخه، موجب شد انكار حشر در قلب‌هاي اهل ضلالت محصور بماند و امكان طرح زباني آن را نيابند؛ دهان‌شان را بست و مطلب مذكور براهين خود را در چشمان‌شان فرو برد. آري، كلام دهم چون زرهي پيرامون حشر شد كه از اركان عظيم ايمان است؛ و گمراهان را به سكوت وا داشت. البته حكومت جمهوري از اين موضوع خرسند بود كه نسخه‌هاي كلام دهم در بين نمايندگان و استانداران و مأموران دولت دست به دست مي‌چرخيد...
چهار ماه است در اين موضوع ی كه موضوع مرگ و زندگي‌ست ی هيچ‌كس حتي با نامه‌يي جوياي احوال رقت انگيز من نشد؛ با ايجاد نفرت از من در ميان مردم كاري كردند كه نفرت عامه عليه من متمركز شد و از همه تسهيلات و
— 280 —
مساعدت‌ها محروم شدم. داستاني را كه در اعتراض نامه‌ام شرح داده‌ام و بيانگر غريبي و بي‌كسي‌ام است نقل مي‌كنم:
پادشاهي به نوعي مرض مبتلا مي‌شود كه علاجش خون كودكي بوده است. پدر آن كودك طبق فتواي قاضي، فرزندش را در برابر پولي به پادشاه مي‌دهد. كودك در مجلس سلطان به جاي گريه و گلايه، مي‌خندد. از او سؤال مي‌كنند:
چرا كمك نمي‌خواهي چرا گلايه‌يي نداري و چرا مي خندي؟
او نيز مي‌گويد:
انسان وقتي گرفتار مصيبتي مي‌شود ابتدا نزد پدرش بعد قاضي و آنگاه پادشاه لب به شكايت مي‌گشايد. پدرم، من را مي‌فروشد تا خونم را بريزند، قاضي نيز به مرگم فتوا مي‌دهد و پادشاه هم خواهان خون من است ... در برابر اين وضعيت شگفت آور و عجيب و در ظاهر بسيار زشت و بي‌نظير فقط بايد خنديد.
اينك جناب شُكري كايا بيگ! وزير كشور وقت .م. ما هم در حكم همان كودك هستيم. براي بيان دردمان ابتدا به استانداري در حكومت محلي مراجعه كرديم بعد سراغ عدالت در دادگاه رفتيم آن‌گاه به وزارت كشور مراجعه نموديم و در حالي كه براي نجات از دست ستمگران بايد مظلوميت‌مان را ذكر مي‌كرديم ديديم وزير كشور كه به عنوان آخرين مرجع مي‌بايست شكايت‌مان را بشنود اوهام بي‌اساسي را كه درباره ما گفته‌اند حقيقت پنداشته و براي اين كه اشتباه خود را بپوشاند بر خطايش اصرار دارد، و اصلاً فكر نمي‌كند كه در حال انجام اشتباه بزرگ‌تر‌ي‌ست. او را گرفتار بيماري غرور و نخوت ديديم و فهميديم او نيز خواهان خون‌مان است تا با بهانه‌هاي بي‌اساس ما را از بين ببرد. ما نيز شكايت از شخص شُكري كايا را نزد شُكري كايا بيگ كه وزير كشور است برده‌ايم.
دليل اين كه مي‌گويم شُكري كايا تا چه حد دچار اوهام شده و غرض‌ورزانه رفتار مي‌كند آن است كه براي به دادگاه كشاندن فرد بي‌كسي چون من و چند نفر از دوستان بيچاره‌ام، با ١٠٠ ژاندارم و حدود ٢٠ نفر از مأموران پليس از آنكارا به اسپارتا آمد و ترس و وحشت را بر همه‌جا حاكم نمود؛ گويي ژاندارمري اسپارتا و يك گردان سرباز مستقر در شهر براي اين منظور كافي نبود. كاري را كه با يك پليس و يك ژاندارم مي‌توان انجام داد چرا بايد طوري عمل كرد كه دو سه هزار ليره براي ملت هزينه داشته باشد؟ وانگهي چه لزومي دارد براي انتقال بي‌گناهان بيچاره‌يي كه آزاد شده‌اند از اسپارتا تا اسكي شهير ٥٠٠ ليره هزينه كرد و آن‌ها را دچار هزاران ضرر و زيان نمود؟ چرا بايد حوادث مهمي چون متزلزل كردن موقعيت اجتماعي آنان را به وجود آورد؟ اين كارها نشان مي‌دهد كه (شُكري كايا) تا چه حد به مسؤوليت‌هاي وزارت كشور، تأمين آسايش و آرامش اين ملت درمانده ضرر رسانده است. معلوم مي‌شود او آگاهانه و با اين قصد كه حادثه‌يي از هيچ ايجاد كند چنان وضعيتي را پيش آورده است. كاه را كوهي صد برابر كرده و در مقطعي كه وزارت كشور بيش از هر چيز نيازمند آرامش است چنين وضعيتي را به وجود آورد كه تأثير آن همه‌جا را در برگرفت؛ او به نام قانون بي‌قانوني نمود؛ ما مدعي هستيم او طبق قانون مرتكب جرم بزرگي شده است، لذا از شخص شُكري كايا نزد شُكري كايا بيگ وزير كشور شكايت مي‌كنيم.
اگر مي‌دانستم اين دادگاه كه
— 281 —
مي‌خواهد از آزادي محافظت كند، و در برابر هيچ قدرت تأثير گذاري مغلوب نمي‌شود و حكمش براساس عدالت موجود در وجدان‌هاست، و سخن ما را در شكايت از شخص شُكري كايا خواهد شنيد، پيش‌تر از اين‌ها از شخص او شكايت مي‌كرديم.
زيرا يك سال است كه هر روز و هر هفته درباره ما درخواست گزارش كرده و با اين كار نظر جاسوسان و مأموران را به ما جلب كرده است. وضعيت ما به گوسفندي مي‌ماند كه براي قرباني كردن پرورش مي‌دهند؛ در حالي كه دادگاه جز عدالت به چيز ديگري نبايد فكر كند و كساني كه در دادگاه هستند هم واقعاً دل‌بسته عدالت مي‌باشند، اما چون ياراي مقاومت در برابر مقام بالاتر يعني شُكري كايا را ندارند ما را آزاد نكرده و به همين ترتيب بلاتكليف نگاه مي‌دارند. استانداري اسپارتا و مأمورانش كه در واقع حكومت محلي (آن منطقه) هستند در حالي كه وظيفه وجداني آن‌ها اين است كه بيش از هر كس ديگري از ما و زندانيان بيچاره اسپارتا حمايت كنند و براي آزادي هر چه زودتر ما تلاش نمايند، با بهانه‌هاي بي‌معنا و بي‌پايه زندانيان اسپارتا مخصوصاً فقرا و نيازمندان‌شان را از جيره‌ي غذايي محروم نموده و سعي مي‌كنند چنان زير فشار قرار دهند كه به گرسنگي و بدبختي افتند. در برابر اين وضع به جاي شكايت كردن، نسبت به اين حال و روز تلخ كه نشان از اوج گريستن دارد و در مواجهه با آن چون كودكي كه گفتيم مي‌خنديم و با توكل كار خود را به عزيز جبار مي‌سپاريم.
— 282 —
يادداشتي كه آن را هنگام شنيده نشدن فرياد برخاسته از مظلوميت برادران بي‌گناهم و هنگامي كه به من هم اجازه سخن گفتن با آن‌ها داده نمي‌شد، نوشته‌ام تا تسلي خاطري باشد بر يأس و نااميدي ايشان. (به مناسبت اين مقام اضافه شده است)
حفاظت و حمايت حفيظ ذوالجلال را ببينيد كه به تعداد رساله‌هاي رسائل نور، و به مناسبت با موضوع‌مان، صد و بيست و چند نفر را با نوشته‌هاي خصوصي‌شان بازجويي مي‌كنند و هيچ دليلي براي ارتباط هيچ يك از شاگردان رساله نور با هيچ يك از جمعيت‌هاي متعدد برخاسته از دغل كاري بيگانگان و حيله و فريب كميته‌چي‌هاي مخالف پيدا نمي‌كنند؛ اين، حمايت كاملاً آشكار و درخشان رباني‌ست؛ عنايتي رحماني‌ست، كه محافظت الهي و كرامت غيبي امام علي (رض) و غوث اعظم (قدس) در خصوص رساله نور را به طور جدي تأييد مي‌كند. گويي گلوله يك توپ ٤٢ را با دستان گشوده ٤٢ تن از برادران بي‌گناه و مظلوم مان به‌سوي درگاه الهي، نگه داشته، بازگردانده و به لحاظ معنا بر سر همان كساني كه پرتابش كرده اند منفجر كرده است. آن چه بر ما رفت جز چند جراحت بي‌اهميت سطحي اما پرثواب نبود. نجاتي چنين كم ضرر از انفجار توپي كه يك سال است در حال پر كردنش بوده‌اند، امر خارق العاده‌يي‌ست. در برابر چنين نعمت بزرگي بايد شكر كرد و خوشحال و خرسند بود. زندگي پس از اين، نمي‌تواند از آن ما باشد؛ چرا كه طبق نقشه مفسدان قرار بود كاملاً از بين برويم، لذا زندگي از اين پس را بايد وقف حق و حقيقت كنيم نه خودمان، و به جاي شكوه و گلايه بايد براي مشاهده اثر و ذات و چهره رحمتي كه شكرش واجب است، تلاش كنيم.
در روز سوم سرماخوردگي‌ ی كه برايم سنگين و عجيب بود و باعث شد در روزهاي گذشته جز ليواني دوغ و ليواني شير چيز ديگري نخورم ی ناگهان هشداري به ذهنم رسيد. من نيز آن را براي تبرك به عنوان مقدمه دفاعياتم در دادگاه
— 283 —
نوشتم. اگر كوتاهي يا تندي‌اي در آن هست مربوط به بيماري من است. آري، از آن‌جا كه مجبورم به تنهايي از حقيقتي دفاع كنم كه صدها نفر مي بايست به دفاع از آن برخيزند، آن را به رغم خستگي ذهن و دماغ، و پريشان حالي و تحت شرايط دشوار، به درستي و همان‌طور كه هست تا اين حد توانستم بيان كنم.
مقدمه‌يي كه بنا بر حكمتي، بعدها به آخرين دفاعياتم افزوده شد
هدفي كه در طرز بيان همه مطالب دفاعيه‌ام، نشان دهنده‌ي مبارزه در برابر كميته‌يي مخفي و عجيب را نشان مي‌دهد چنين است:
هم‌چنان كه حكومت جمهوري اصل "جدايي دين از دنيا و بي‌طرف بودن" را پذيرفته و با بي‌دينيِ بي‌دينان كاري ندارد، لازم است دخالتي در دينداري دينداران نيز نداشته باشد؛ اين از الزامات همان اصل است، به همين ترتيب من نيز خواهان آن هستم حكومت جمهوري كه لازم است بي‌طرف و حامي آزادي باشد با كميته‌هاي مخفي و منفي ی كه طرفدار بي‌ديني هستند و دسيسه‌ها مي‌كنند و مأموران حكومتي را اغفال مي‌نمايند ی تفاوت داشته و از آن‌ها فاصله بگيرد؛ من با اين حيله گران و دسيسه چينان مبارزه مي‌كنم. آن دسته از كميته‌چي‌هايي كه تصادفي وارد پست‌هاي دولتي شده‌اند براي به دام انداختن دينداران واقعي، از دو دست آويز بهره مي‌گيرند و به هر كس كه بخواهند تهمت مي‌زنند و سعي در اغفال حكومت دارند. يكي از آن دو، "ارتجاع" است، كه در نظر آن ملحدان به معني تمايل نداشتن به بي‌ديني‌ آن‌هاست؛ فرد را با اولي يعني ارتجاع متهم مي‌كنند و با دومي كه "دين را ابزار سياست قرار دادن" است و در نظر آنان ی حاشا و حاشا ی به اين معناست كه ما بي‌ديني را سياست اين حكومت اسلامي نمي‌دانيم، درصدد لكه‌دار كردن شخصيت ما بر مي‌آيند.
يعني در نظر آن ملحدان كه متوهمانه معتقدند "حكومت سياست واحدي دنبال نمي‌كند ی حاشا ثم حاشا ی سياست حكومت، بي‌ديني‌ست." خدمتي را كه من با رساله نور ی بر آمده از نصوص قطعي قرآن حكيم ی به حقايق ايماني مي‌كنم، سياست مخالف نشان مي‌دهند و شنيع‌ترين تهمت دنيا را مي‌زنند.
— 284 —
آري، ترديدي نيست كه حكومت جمهوري افكار آن مفسدان پنهان را ی كه به حال وطن و ملت مُضر است ی ترويج نمي‌كند و نمي‌تواند طرفدار آنان باشد. منع كردن، مقتضاي قوانين جمهوري‌ست. حكومت جمهوري نمي‌تواند با طرفداري از چنين مفسداني در ضديت با پايه‌هاي اساسي جمهوريت حركت نمايد. حكومت جمهوري ميان ما و مفسدان مذكور داوري كند. وقتي معلوم شد كدام طرف ظالم است و تجاوز مي‌كند، داور حكمش را صادر كرده و از نقطه نظر حاكميت حكم را اجرا نمايد.
نمي‌توان انكار نمود كه دينداري و بي‌ديني از زمان آدم (ع) تاكنون جريان داشته و تا قيامت هم ادامه خواهد يافت. هر كس كه به كُنه اين موضوع واقف گردد خواهد دانست هجوم و حمله‌يي كه عليه ما صورت مي‌گيرد، تعرضي‌ست كه مستقيماً از سوي بي‌ديني عليه دينداري انجام مي‌شود. ظهور بيش‌تر حكما در غرب و اروپا، و طلوع اغلب انبيا در شرق و آسيا يكي از اشارات و رموز قدر ازلي‌ست و نشان مي‌دهد، كه جريان حاكم و غالب در آسيا، دين است. البته اين حكومت جمهوري كه فرمانده و پيش‌قراول آسيا‌ست از ويژگي فطري مذكور آسيا ی كه چون معدني‌ست ی استفاده خواهد كرد و اصل بي‌طرفي را نه به ‌نفع بي‌ديني، كه به طرف دين‌داري متمايل خواهد نمود.
ماده دوم: مي‌توان درباره اين كه آيا در بخش‌هاي مختلف رساله نور مسايل خلاف مواد قانوني هست يا نه بحث كرد. اين كار دادگاه است، ليكن رساله نور به خودي خود اثري‌ست كه حاوي صدها كشف معنوي مي‌باشد. به‌ سبب حتي يكي از اين كشف‌ها مي‌بايست درصدد صيانت از حق كاشف بر آمد و نبايد آن را ضايع نمود. اهميت كشفيات نزد اهل حقيقت و علم و ادب به غايت عظيم و مهم است. كسي نمي‌تواند كشف فرد ديگر را از آن خود كند، اگر چنين كرد اقامه دعوا عليه او در همه كشورها قانوني متداول است. رساله نور ی كه در نظر دارم در آينده با اخذ اجازه از دولت آن را منتشر كنم ی اثري‌ست كه از بيست سي سال گذشته در كشف و تأليف آن مي‌كوشم و نتيجه و ثمره پنجاه سال تحقيق و مجاهدت فكري و پژوهش در منابع ديگر و تلاش من است كه آن را نوشته‌ام؛ مجموعه‌يي كه حاوي صدها كشف معنوي و هزاران حقيقت است و بيش از صد رساله را در بر مي‌گيرد. به موجب پانزده مورد از مطالب رساله نور كه با قوانين مصوب بعد از
— 285 —
تأليف آن هم‌خواني ندارد و متهم كردن اثر و مؤلف آن، موجب ضايع شدن اين حقايق و حقوق مرتبط من با آن‌ها مي‌گردد؛ علاوه بر آن زمينه‌يي فراهم مي‌كند تا ديگران به آن دست‌برد بزنند و با سرقت و تملك مطالب رساله نور، آن را متعلق به خود بدانند؛ در اين خصوص و در گام اول بيش از هر چيز ديگر به نام حقيقت و به اعتبار حقوق، محافظت از حقم ابتدايي‌ترين چيزي‌ست كه از دادگاه عادله شما درخواست مي‌كنم. نيز رساله‌هايي را كه وسيله جرم پنداشته و مصادره كرده‌ايد، مي‌بايست در اختيار من باشند تا براساس حقايق مندرج در آن‌ها در برابر اهل فن و فلسفه و محققان فرهنگستان از عقايدم دفاع نمايم و از آمادگي لازم براي شركت در مناظره‌هاي علمي و مباحث مربوط به اين كشفيات برخوردار باشم؛ لذا خواستار اعاده رساله‌ها به اين‌جانب هستم. حتي اگر مرا محكوم كنيد رساله‌ها را نمي‌توان محكوم كرد آن‌ها در حبس هم مي‌بايست مونس من باشند. توجه به تلقين‌هاي مغرضان، نه تنها نقص مهمي براي اعتبار دادگاه‌ها در احقاق حقوق است بلكه در ضديت با آن قرار دارد، لذا شكي نيست كه دادگاه عدالت با تبعيت از تلقين‌هاي مغرضان جايگاه خود را پايين نمي‌آورد و دسيسه آنان را بي‌نتيجه خواهد گذاشت. با استناد به اين نكته كه دادگاه وظيفه‌يي بالاتر از اجراي عدالت و احقاق حقوق (ستمديدگان) نمي‌شناسد و اساس عدالت اقتضا دارد كه محاكم فارغ از هر گونه تأثير پذيري به وظيفه خود عمل كنند، نه به نام خويش، به نام حقيقتي عالي ی كه بسياري از حقايق و حقوق بي‌گناهان وابسته بدان مي‌باشد ی درخواست مي‌كنم، كه با اعلام برائت رساله نور، توهمات بي‌اساسي را كه درباره‌اش ايجاد شده، برطرف نماييد.
ماده سوم: جرم موهومي كه به ما نسبت داده مي‌شود براساس تعبيري عام و بدون در نظر گرفتن تبصره‌ها و ماده ١٦٣ قانون مجازات را صرفاً با ظاهر و عموميت آن نسبت داده؛ آشكار است كه درصدد محكوميت قطعي من هستند. با توجه به اين كه پاسخ‌هاي قطعي و حقيقي ماده‌هاي قانوني منتسب به ما، در دفاعياتم ی كه در اختيارتان است ی موجود مي‌باشد، صرفاً يادآوري مي‌كنم، رساله نوري كه حاوي صدها كشف معنوي‌ست و صدها حقيقت مهم را در بر مي‌گيرد و داراي بيش از صد جزء مي‌باشد و بايد مورد تقدير و تشكر قرار گيرد به دليل ده يا پانزده مورد، با مجازات و اعتراض روبه‌رو شده است. درخواست اين حق از
— 286 —
دادگاه و حق آزادي رساله نور، از حقوق اصلي بنده است. حل و فصل اين موضوع ضروري و اجتناب ناپذير است.
ماده چهارم: كساني كه تاكنون مشغول حمله به من بوده‌اند و دولت را عليه ما تحريك مي‌كرده‌اند افراد مغرضي بوده و صرفاً براساس قصد و غرض كار مي‌كرده‌اند؛ اين مطلب از آن‌جا آشكار مي‌شود كه آن‌ها براي ضربه زدن به ما به هر دري زدند. اول گفتند"اهل طريقت‌اند"، چيزي پيدا نشد؛ بعد گفتند "سازماني‌اند"، آن‌گاه اتهام‌هاي متعددي چون "سياسي بودن و در مخالفت با انقلاب حركت كردن و كميته گرايي مخالف و انتشار بدون مجوز" را مطرح كردند؛ و براي ضربه زدن به ما بسيار تلاش كردند؛ اما هيچ دليل محكمه پسندي براي هيچ يك از اين اتهامات پيدا نكردند، لذا سرانجام بدون در نظر گرفتن قيود احترازي يك ماده قانوني و با استفاده از عموميت ظاهري آن، براساس ادعايي كه مورد قبول هيچ خردمندي نيست و به هيچ وجه حق را به آن‌ها نخواهند داد درصدد متهم و محكوم كردن ما بر آمدند. مطلبي كه درباره‌اش بحث خواهيم كرد هيچ عاقلي در دنيا آن را به عنوان حقيقت نمي‌پذيرد و كسي كه اندك انصافي داشته باشد آن را افترا خواهد ناميد. منظور تعبيري‌ست كه به كار مي‌برند: "سعيد كُردي دين را ابزار سياست قرار مي‌دهد." بيش از پانزده بيست دليل وجود دارد كه اتهام موجود در تعبير مذكور را رد كرده و حدود ده مورد از آن‌ها در دفاعياتم ی كه نزد شماست ی قيد شده است. يكي از آن‌ها بدين ترتيب مي‌باشد:
مطلبي را كه بيان خواهم كرد و حاضرم با گواهي صدها شاهد آن را ثابت كنم، اتهام مذكور را از اساس رد مي‌كند.
مردم بارلا، روستايي كه نُه (٩) سال در آن اقامت داشتم، ديده‌اند و دوستاني كه در اسپارتا ی شهري كه نُه (٩) ماه در آن‌جا بوده‌ام ی گواهي مي‌دهند و رفقايي كه مرا از نزديك مي‌شناسند نيز شهادت مي‌دهند كه سيزده (١٣) سال است هيچ روزنامه‌يي نخوانده‌ام؛ روزنامه‌ها را كه زبان سياست‌اند، نه خوانده‌ام، نه شنيده‌ام و نه خواسته‌ام بدانم كه چه نوشته‌اند. حتي هنگام وقوع چند رويداد، روزنامه‌هايي را كه گمان مي‌رفت مطالبي درباره من نوشته‌اند و از موضوعاتي بحث مي‌كنند كه مورد كنجكاوي همه است، هيچ علاقه‌يي به خواندن‌شان نداشته و نخوانده‌ام و اجازه هم نداده‌ام دوستانم آن‌ها را برايم بخوانند.
— 287 —
آيا مي‌توان مدعي شد سعيد با رساله نور كه همه مسايل آن جز پانزده مورد، مربوط به آخرت و ايمان و حقيقت است و اين امر با تحقيقات گسترده دولت روشن شده است، دين را وسيله اهداف سياسي قرار مي‌دهد؟ يعني آيا ممكن است او دين حق و ايمان تحقيقي را ی كه حقيقتي قدسي‌ست و متعالي‌ترين و مقدس‌ترين امر در عالم هستي مي‌باشد ی ابزار سياست كند، يعني آن را وسيله رسيدن به هدفي پست و بي‌نتيجه كند كه موجب اختلال است و خطرناك و توأم با گناه و معصيت بوده، و بسياري از حقوق را ضايع مي‌گرداند؟ آيا مشخص نيست كساني كه چنين داعيه‌يي دارند تا چه حد از عقل و انصاف و وجدان به دورند و حكم‌شان عاري از حقيقت مي‌باشد؟ دادگاه عدالت بي‌ترديد اين قبيل اوهام و نسبت‌هاي بي‌پايه و اساس را دفع نموده و در خصوص ما احقاق حق خواهد كرد. گرچه عدم آشنايي با قوانين از نظر اكثريت عذر پذيرفته شده‌ي نيست، اما اگر كسي را به ناحق به روستايي دور افتاده و جايي غريب تبعيد كنند، زير نظر بگيرند، ارتباطش را با دنيا قطع و مجبور به اقامت اجباري نمايند و با زير نظر گرفتن‌هاي متمادي او را به ستوه آورند، و او از قوانين آگاهي نداشته باشد، البته نزد اهل انصاف معذور خواهد بود.
من همان فردم، كسي كه درباره مواد قانوني كه براساس آن او را با توهم خطا موأخذه مي‌كردند، و او از قوانين مذكور چيزي نمي‌دانست. من حتي نمي‌توانستم با حروف جديد امضا كنم. گاه ده روز مي‌گذشت و من جز خدمتكارم كسي را نمي‌ديدم. (كاري كرده بودند كه) هيچ كس جرأت نمي‌كرد به من كمكي كند. قدرت وكيل گرفتن نداشتم. چون در همه عمرم معتقد بوده‌ام "سودمندترين و بهترين حيله، سادگي و دوري از مكر و حيله است" لذا در سراسر دفاعياتم حق و حقيقت و صدق و راستي را اساس قرار دادم. به مطالبي كه در دفاعياتم ی كه مبتني بر اين حقيقت است ی يا احياناً در يكي دو رساله ديگر بيان داشته‌ام و موافقتي با قوانين فعلي و تشريفات رسمي ندارد بايد با نظر مسامحه نگاه شود؛ اين از الزامات و مقتضيات عدالت است. مطالبي كه در دفاعيات بدان‌ها به اجمال پرداخته‌ام در اعتراض‌نامه‌يي كه در پاسخ به ادعانامه نوشته‌ام آمده است؛ هم‌چنين مطالبي كه در اعتراض‌نامه به اجمال بيان گرديده در مدافعات توضيح داده شده است؛ اين دو هم‌ديگر را تكميل مي‌كنند. معناي ماده ١٦٣ قانون، همراه با
— 288 —
تبصره‌ها و با در نظر داشتن منظور قانون‌گذار، اخلال نكردن در آسايش (مردم) است؛ در حالي كه در افعال من و مطالب رساله‌هايم نكته‌يي دال بر اخلال آسايش ديگران يافت نشده و در دفاعياتم ی كه نزد شما ثبت است ی بيست بار به‌طور قطعي ثابت كرده‌ام كه ماده قانوني مزبور ربطي به موضوع ما ندارد و يقيناً فاقد دليلي براي الزام مجازات مي‌باشد؛ هم‌چنان تحت تأثير توهمات آغازين، ماده قانوني ياد شده براي مؤاخذه ما مطرح مي‌شود؛ اين موضوع به هيچ‌وجه شايسته‌ي شأن و منزلت عدالت نيست، لذا خواهان اعلام برائت خود هستم. سخن پاياني من اين است:
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
﴿ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ﴾
اعتراض‌نامه من در پاسخ به ادعانامه
هيأت قضات و مدعي العموم! پاسخ هر يك از مواردي كه در ادعانامه‌ي حاضر علت اتهام بوده در دفاعياتم ی كه در اداره بازجويي توسط شما ثبت گرديد ی آمده است. مخصوصاً دفاعياتي را در سي و پنج صفحه تحت عنوان "واپسين دفاعيات من" به جاي اعتراض، تقديم شما مي‌كنم. براي جلب نظر عدالت و انصاف به اين مسأله مي‌گويم:
ده سال است كه ستم‌ديده و زير فشار در استان اسپارتا تبعيد بوده‌ام و در اين مدت هيچ نشانه‌يي دال بر اخلال آسايش داخلي و امنيت عمومي عليه من نيافته‌اند؛ با اين حال كدام وجدان و كدام انصاف اجازه مي‌دهد مرا متهم به اقدام عليه امنيت داخلي و اخلال در آن كنند؟ اگر ماده قانوني ١٦٣ را طوري معنا كنيد
— 289 —
كه بتوان آن را بر ما تطبيق كرد در آن صورت مي‌بايست رياست (سازمان) ديانت، همه امامان جماعت، خطبا و وعاظ را هم شامل شود، زيرا ما با آن‌ها در القاي مفاهيم ديني مشتركيم. اگر براساس نظري واهي ادعا شود "القاي مفاهيم ديني موجب اخلال در امنيت داخلي‌ست"؛ اين نظر شامل موارد مذكور نيز مي‌شود. البته يك جهت متفاوت و فوق آن‌ها در من هست كه آن هم تفسير و توضيح قطعي و يقيني حقايق ايماني‌ست. اگر اعتراض به تمام كساني كه اهل دين‌اند فراگير شود ی كه فرض محالي‌ست ی اين مطلب وسيله رهايي ما از اعتراضات مي‌شود. براساس يك ماده قانوني، تحقيقاتي مفصل درباره من انجام شده و تاكنون چيزي ثابت نگرديده است، اگر ثابت هم شود، از نظر عدالت حقيقي جرم محسوب نمي‌شود، اگر جرم هم محسوب شود مسؤوليت‌اش با من خواهد بود، با اين حال آواره كردن حدود بيست نفر از كساني كه بي‌گناه و معصوم‌اند از خانه و كاشانه و كار و زندگي، و پريشان خاطر كردن آنان در زندان البته با ديدگاه عادلانه دادگاه مناسبتي ندارد. افراد بيچاره و معصوم زيادي به خاطر كوچك‌ترين تماسي با من دستگير شده و به ضررهاي بزرگي دچار شدند.
اما اين كه تبعيد من با حادثه شرق (آناتولي) مرتبط بوده است؛ چون مطالعه كننده ادعانامه احساس مي‌كند من هم در آن حادثه مشاركت داشته‌ام پاسخ مي‌دهم و مي‌گويم: در پرونده‌هاي دولت هيچ توضيحي زير نام و نشان من وجود ندارد، فقط اين نكته براي دولت نكته اثبات شده‌يي‌ست كه من را از سر احتياط تبعيد كرده‌اند. من در آن زمان هم‌چون حال در انزوا زندگي مي‌كردم. در حالي كه در غاري در يك كوه، با خدمتكاري ساكن بودم دستگيرم كردند و ده سال بدون دليل (چون به آن‌ها مراجعت نكردم ٩ سال در يك روستا و يك سال هم در اسپارتا) محكوم به اقامت اجباري شدم و در پايان نيز من را گرفتار اين مصيبت كردند.
— 290 —
ادعانامه سوم
در يادداشتي نوشته‌اند: "زماني كه در بارلا بود ارتباطاتي برقرار كرد و با كمك مادي و معنوي اشخاصي كه در دور و نزديكش بودند شروع به فعاليت نمود. آثاري را كه در مجموع رساله نور مي‌ناميد بخش بخش به دوستانش ديكته مي‌كرد تا بنويسند، و با واسطه‌هاي مختلف و به صورت مخفي تكثير و به شهرهايي چون آنتاليا، آيدين، ميلاس، اگردير، دينار و وان مي‌فرستاد تا با راهنمايي افرادش منتشر و توزيع گردد. او آن دسته از آثاري را كه قادر به ايجاد اخلال در امنيت داخلي دولت مي‌شد با علامت محرمانه يا نيمه محرمانه مشخص نموده و به اين ترتيب مسير فعاليتش را هدف گذاري مي‌كرد و خود نيز اين امر را بيان و اظهار داشته است." پاسخ قطعي و مفصل اين يادداشت را به همراه مدافعات سي و پنج صفحه‌يي خود ی كه همان ابتدا تحت عنوان "واپسين دفاع" در مدارك شما ثبت گرديد ی به نام "اعتراض‌نامه" تقديم مي‌كنم و مي‌گويم:
صدهزار بار حاشا ...! من دانش ايمان را جز رضاي الهي ابزار هيچ چيز ديگر نكرده‌ام، و قادر به چنين كاري نيستم و كسي هم حق ندارد چنين كاري كند. ١٢٥ اثر كه با عنوان رساله نور شناخته مي‌شوند در مدت بيست سال تأليف شده‌اند. دليل آن‌كه رساله‌هايي را محرمانه خوانده‌ايم اين بوده است كه سه جلد از آن‌ها عامل غرور و رياي ما نشود. اينك به اجبار گوشه‌يي از محرمانه بودن رساله‌هاي مذكور را افشا نموده، و مي‌گويم: يكي از آن‌ها كرامت غوثيه، دومي كرامت عَلويه، و سومي رساله‌يي درباره سرّ اخلاص است. دو رساله مربوط به موضوع كرامت، صدها بار از حد و حدود من بالاترند و اشارات حضرت علي (رض) و حضرت غوث شيخ عبدالقادر گيلاني.م. در تقدير از خدمت قرآني‌ام مي‌باشند. نيز رساله‌يي كه در مورد "سرّ اخلاص" است و آدمي را از ريا و غرور و انانيت مي‌رهاند، محرمانه گفته شده است چون خاص برادران مخصوصم است. اين‌ها چه ربطي به امنيت داخلي دارد كه دليل اتهام قرار داده مي‌شوند؟ قسم دوم كتاب‌هايي كه محرمانه خوانده مي‌شوند
— 291 —
شامل يكي دو رساله‌اند كه ٩ سال پيش هنگامي كه در دارالحكمه بودم در پاسخ به اعتراضات اروپا و حملات الحادي دكتر عبدالله جودت نوشته‌ام؛ هم‌چنين دو رساله مختصر است كه به صورت شكوائيه در اعتراض به آزار غير منصفانه و بي‌رحمانه برخي مأموران در برخورد با من نوشته شده است كه در آخرين دفاعياتم از اين‌ها صحبت كرده‌ام. مدتي بعد از تأليف اين چهار رساله براي اين‌كه هيچ برخورد و اصطكاكي با قوانين (جديد) آزادي نداشته باشم و دخالتي در كارهاي دولت نكنم مانع انتشار آن‌ها شدم و گفتم محرمانه‌اند؛ لذا نزد يكي دو برادر خاص‌ام باقي ماندند. دليلم اين است، با اين همه تحقيقاتي كه كرده‌ايد رساله‌هاي محرمانه مذكور را در هيچ كجا نيافته‌ايد. فقط فهرست كلي رساله‌ها را به دست آورده، و براساس آن چنين سؤالاتي را لازم دانسته‌ايد، من هم پاسخ داده‌ام و پاسخم هم در پرونده‌ها ضبط و ثبت شده است.
در ادعانامه از مناطق متعدد ياد مي‌شود و اين كه به كمك افراد مختلف در نشر و پخش رساله نور كوشيده‌ام. در پاسخ مي‌گويم: من در روستايي در غربت و تنهايي زندگي مي‌كردم، خط خوشي هم ندارم، زير نظر هم بودم همه نيز از همكاري با من مي‌ترسيدند، در چنين وضعيتي خاطرات ايماني خود را براي چهار نفر از دوستانم فرستاده‌ام. بر اين مبنا حتماً مي‌پذيريد كه اتهام "براي نشر و پخش رساله نور مي‌كوشيده است" تا چه حد خلاف حقيقت است. من به عنوان فردي كه بيش از حد و حدودش مورد توجه ملت قرار گرفته و به عنوان كسي كه ١٥ سال در شهر وان به تدريس اشتغال داشته‌ام يكي دو رساله ايماني‌ام را براي يكي از دوستان فرستاده‌ام؛ چگونه مي‌توان اين كار را نشر و پخش ناميد؟ من چاپ‌خانه‌يي ندارم، منشي و كاتب ندارم، از داشتن خط خوب محرومم، و طبيعتاً نشر و توزيع هم نتوانسته‌ام بكنم، پس معلوم مي‌شود رساله نور جاذبه دارد، و خود به خود منتشر و توزيع مي‌شود. البته رساله مربوط به "حشر" را كه كلام دهم نام دارد پيش از مطرح شدن حروف الفباي جديد منتشر كرديم. اين كتاب به دست كارگزاران دولت، نمايندگان و استانداران رسيد و هيچ‌كس اعتراضي نكرد. ٨٠٠ نسخه از آن منتشر گرديد. به سبب انتشار همين كتاب، بعضي از رساله‌هاي صرفاً
— 292 —
اخروي و ايماني مشابه آن، به خودي خود به دست عده‌يي از مردم رسيد. البته اين نحو از توزيع كه به خودي خود بود و اراده من در آن دخلي نداشت موجب خوشحالي‌ام شد. من نيز در برخي از نامه‌هاي خصوصي‌ام از اين مناسب ديدم به صورت تشويق ياد كرده‌ام. در نتيجه‌ي سه ماه تحقيقات گسترده و وسيع، كتاب‌هاي مرا در اين كشور بزرگ، نزد ١٥ يا ٢٠ نفر يافته‌اند. اگر برخي رساله‌هاي خصوصي كسي چون من ی كه سي سال از عمرش با تأليف و تدريس سپري شده ی نزد بيست تن از دوستان خاصش يافت شود، چگونه ممكن است از آن به نشر و توزيع تعبير كرد؟ آيا مي‌توان گفت: او با نشر و توزيع در پي چه هدفي‌ست؟
آقايان! من اگر دنبال هدفي دنيوي يا سياسي بودم در ظرف اين ١٠ سال مي‌بايست ارتباطم با صدهزار نفر مشخص مي‌شد نه ١٥ يا ٢٠ نفر. بگذريم؛ در اين باره در دفاعيات پاياني‌ام توضيح و تفصيل بيش‌تري داده‌ام...
پاسخ علمي، يقيني، حقيقي و بسيار قطعي مربوط به آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
در برابر اعتراض تمدن جديد، از گذشته در همه تفاسير وجود داشته است، حال چگونه مي‌توان از آن عليه من استفاده كرد؟
در ادعانامه باز هم به نقل از فهرست، گفته مي‌شود ترجمه‌ي آيات قرآني و دعاها، جاي آن‌ها را نمي‌گيرد، لذا محل انتقاد است. اين مسأله مربوط به ٨ سال پيش و حقيقتي علمي‌ست كه غير قابل اعتراض است. مدت‌ها بعد از اين جريان بود كه دولت بنا به برخي مقتضيات زمان، لازم ديد ترجمه اين قبيل موارد آورده شود؛ حال بايد پرسيد چگونه ممكن است اين امر، حقيقت علمي مذكور را عليه من كند؟
رساله‌ي ديگر شكوائيه‌يي‌ست مربوط به زمان بسته شدن مسجدمان كه چهار موضوع را در بر مي‌گيرد و درباره بد رفتاري و ظلم وحشيانه شخص مدير ناحيه و
— 293 —
چند تن از دوستانش، و فرماندار بخش و مأمورينش در برخورد با من است. من اين رساله را به كسي ندادم، به همين دليل آن را نزد هيچ كس نيافتيد...
اين از تناسب‌هاي كلام دهم است كه تعداد سطرهايش با تاريخ تأليف اين رساله و تاريخ اعلام جمهوري غير ديني ی كه دين را از دنيا جدا مي‌داند ی مطابقت دارد و اين اشارتي‌ست بر انكار حشر. يعني آن توافق به اين معني‌ست: "مادام كه نظام جمهوري با بي‌ديني كاري ندارد و طبق اصول بي‌طرفانه رفتار مي‌كند، اين احتمال وجود دارد كه اهل ضلالت و الحاد از بي‌طرفي جمهوري سوء استفاده نموده و به انكار حشر بپردازند." اين موضوع تعرضي عليه دولت نيست، بلكه اشاره‌يي بر موضع بي‌طرفانه حكومت است. الحق و الانصاف كلام دهم ی كه ٩ سال پيش در ٨٠٠ نسخه تكثير شد ی انكار قلبي حشر از سوي اهل ضلالت را در همان قلب‌شان محصور كرد و اجازه نداد آن را به زبان آورند؛ دهان‌شان را بست و براهين خارق العاده كلام دهم را در چشم هاي‌شان فرو برد.
آري، كلام دهم، پيرامون حشر به عنوان ركني از اركان عظيم ايمان، ديواري از پولاد كشيد و گمراهان را به سكوت وا داشت. بي‌ترديد نظام جمهوري نيز از اين مطلب خرسند بود كه رساله مذكور توسط نمايندگان مجلس، استانداران، و كارمندان ارشد در كمال آزادي مطالعه مي‌شد.
پاسخي به غايت علمي و قانع كننده است به اعتراضي كه به نام تمدن و فلسفه‌ي اروپا و بلكه به حساب سياست فساد انگيز انگليس در مقابل آيه حجاب مطرح كردند. چنين پاسخ علمي نه تنها در ١٥ سال پيش بلكه هميشه مورد تقدير و تمجيد قرار مي‌گيرد. اين آزادي علمي بي‌شك توسط حكومت جمهوري طرفدار آزادي محدود نمي‌گردد.
هيأت قضات! اگر هدف رساله نور دنيا يا مقصدي دنيوي بود مي‌توانستيد در بين مطالب اين ١٢٠ رساله، ده‌ها هزار مطلب قابل اعتراض پيدا كنيد. شما در بين ١٢٠ هزار ميوه خوشمزه توانسته‌ايد فقط ١٥ عدد ميوه تلخ بيابيد. آيا جايز است به اين دليل جزيي ورود به باغ مباركي را ممنوع اعلام كنيد و صاحب آن را مجرم بدانيد؟ شما را به وجدان عدالت خواه‌تان ارجاع مي‌دهم. من در واپسين دفاعياتم
— 294 —
بيان داشته‌ام: سي سال است با فيلسوفان اروپايي و ملحداني كه به حساب فيلسوفان اروپايي در داخل و براساس نيرنگ اجانب كار مي‌كنند در حال مبارزه هستم و به آن‌ها پاسخ مي‌دهم. خوانندگان مطالب رساله‌هايم مي‌دانند كه مخاطبم غالباً پس از نفس خويش، آن‌هايند. من اينك از شما مي‌پرسم: چگونه ادعا مي‌شود سيلي‌هاي محكمي را كه بر چهره فيلسوفان اروپايي و صورت هر ملحد بي‌ديني كه براي دسيسه بازان بيگانه كار مي‌كند، زده‌ام بر چهره حكومت زده شده است. اين از حوصله ما خارج است كه سيلي وارد شده بر چهره چنين كساني را ضربه به حكومت بدانيم؛ و اصولاً چنين احتمالي را هم نمي‌دهيم. اين سيلي‌هاي علمي بر حق را نه تنها نبايد ضربه به حكومت و قانون دانست، بلكه جنبه آزادي خواهي حكومت جمهوري مي‌بايست از نواختن اين سيلي‌ها تقدير نمايد.
اعتذار
(نوشتن اعتراض‌نامه در مدت سه روز در برابر كيفرخواست اعلام شده...)
روز اول چون (كيفرخواست) دير دريافت شد، مطالعه‌اش تا شب طول كشيد. روز دوم بخش اعظم آن ترجمه شد؛ آن‌گاه با فرصت پنج شش ساعته‌ي به‌دست آمده اين اعتراض‌نامه مفصل را با عجله نوشتم. چنان‌كه در دفاعيات گذشته نيز گفتم با قوانين، مخصوصاً امور رسمي فعلي آشنا نيستم و مدت‌هاست از ديدار و گفتگو با ديگران محروم بوده‌ام، لذا اعتراض‌نامه‌يي طولاني كه در چنين شرايط و در چهار پنج ساعت نوشته شود، البته در هم ريخته و ناقص خواهد بود. خواهشمندم با ديده مسامحه به آن بنگريد.
— 295 —
آخرين دفاع در برابر قاضي دادگاه
‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ‌
متن زير دفاع من در برابر مطالب ١٢ صفحه از كيفرخواست اتهامي شصت و اندي صفحه‌يي است كه به من مربوط مي‌شود:
به مواردي كه در كيفرخواست عليه ما ذكر شده، در دفاعياتم ی كه توسط دادگاه ثبت و ضبط گرديده ی پاسخ‌هاي قطعي داده‌ام. در برابر اتهام‌نامه بي‌اساس و موهومي ی كه كيفرخواست ناميده مي‌شود ی اعتراض‌نامه‌يي در ١٩ صفحه و آخرين دفاعياتم را در ٢٩ صفحه ارائه مي‌كنم. اين دو دفاعيه همه نكات مورد سؤال كيفر خواست قضات بازپرس و اساس اتهامات‌شان را به صورت قطعي رد مي‌كند و بي‌پايه و اساس بودن‌شان را نشان مي‌دهد، اما در اين‌جا پنج اصل را بيان خواهم كرد كه نشان مي‌دهد اين كيفرخواست به چه مواردي استناد مي‌كند، و متهم كنندگان چگونه فريب خورده و اين متن بي‌اساس را از كجا اقتباس نموده‌اند.
اصل اول: پاسخ به ادعايي‌ست كه از ١٢٠ جزو رساله نور ١٠، ١٥ مورد را از سه چهار جزو برگرفته، من و رساله نور را متهم مي‌كند كه در مخالفت با اصول حكومت به معارضه با نظام پرداخته و اقدام به اخلال در امنيت داخلي كرده‌ايم. در اين خصوص مي‌گويم: تمدن، دارايي مشترك اروپاييان است و حكومت جمهوري (فقط) بعضي از قوانين آن را پذيرفته است؛ اينك چگونه مي‌توان دفاعيات علمي من در برابر بخش مضر و منفي تمدن (غرب) را ی نه بخش مثبت و مفيدش ی كه با نام حقايق قرآني صورت مي‌گيرد "مخالفت با اصول حكومت و نظام حاكم" يا "حركتي عليه انقلاب" ناميد؟ آيا حكومت جمهوري، خود را تا مرتبه وكالت جنبه منفي و مضر تمدن غرب تنزل مي‌دهد؟ آيا قوانين ضد اسلامي تمدن مقصر مزبور، از گذشته هدف حكومت بوده است؟ اتخاذ مواضع خصمانه در برابر حكومت كجا، و
— 296 —
دفاع علمي از حقايق قرآني در برابر قوانين تمدني مضر كجا؟ حقايق قدسي آيات قطعي قرآن حكيم، آياتي چون:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ ٭ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ ٭ فَانكِحُواْ مَا طَابَ لَكُم
از ١٣٠٠ سال پيش تاكنون در ميليون‌ها تفسير آمده و در حال حاضر نيز در بسياري از كتابخانه‌ها موجود است. من سي سال است كه در برابر اعتراض و انتقاد فيلسوفان اروپايي از اين قبيل آيات دفاع علمي مي‌كنم؛ متهم كردن من به مخالفت با انقلاب و اصول نظام، چنان مسأله‌ي مغرضانه‌ي آشكار و توهمي بي‌اساس است كه اگر به اين دادگاهِ عادل مربوط نبود، دفاع و ارائه پاسخ را امر شايسته‌يي نمي‌ديدم.
چگونه ممكن است مدافعات علمي من در برابر ملحداني كه از ديرباز به قصد صدمه زدن به اين وطن و ملت، براي كميته‌هاي الحادي اروپا كار مي‌كرده‌اند و توسط جمعيت ارامنه و رومي بذر بي‌ديني و اختلاف و فساد مي‌پراكنده‌اند، فعاليت عليه حكومت تلقي گردد؟ چرا اين كار حمله به حكومت ناميده مي‌شود؟ با كدام انصاف چنين الحادي به حكومت نسبت داده مي‌شود و نظام را متهم مي‌كنند؟ پايه‌هاي مستحكم حكومت جمهوري عليه بي‌دينان است؛ با اين حال الحاد و بي‌ديني را به برخي اصول و قواعد حكومت نسبت داده و دفاعيات علمي مرا ی كه از بيست سال پيش تاكنون به نام وطن و ملت و حكومت در برابر مَفسده‌هاي مذكور صورت گرفته است ی چنين معنا مي‌كنند كه "دين را ابزار سياست قرار داده و مردم را به مخالفت با حكومت تشويق كرده‌ام". كدام انصاف چنين چيزي را مي‌پذيرد و كدام وجدان به آن رضا مي‌دهد؟
— 297 —
آري، خطاب من فقط به اين دادگاه نيست، بلكه به تمام جهان اعلام مي‌كنم: من در مقابل فيلسوفان اروپايي و مخصوصاً فيلسوفان ملحد و به ويژه كساني كه سياست را ابزار بي‌ديني مي‌كنند و در نتيجه آرامش مردم را به مخاطره مي‌اندازند، از حقايق قدسي ايماني دفاع كرده و مي‌كنم.
من حكومت جمهوري را نظامي اسلامي مي‌دانم كه بنا بر مقتضيات زمان بخشي از قانون مدني (اروپاييان) را پذيرفته و به جريانات الحادي مُضر به حال وطن و ملت اجازه عرض اندام نمي‌دهد. به بازجوياني كه طبق وظيفه خود عمل كرده و اتهام نامه‌يي را ی كه كيفرخواست ناميده مي‌شود ی تنظيم كرده‌اند كاري ندارم؛ در برابر اوهام و دسيسه‌هاي ستمگران كه مورد استناد بازجويان بوده مي‌گويم:
شما مرا متهم مي‌كنيد كه دين را ابزار مقاصد سياسي كرده‌ام. با اين‌كه با صد دليل قطعي اثبات كرده‌ام اتهام مزبور افترايي بي‌اساس و سست است، من هم در برابر اين تهمت بزرگ، شما را متهم مي‌كنم به اين كه مي‌خواهيد سياست را ابزار بي‌ديني كنيد.
زماني، پادشاهي حيله‌گر با قصد عدالت، ظلم زيادي مي‌كرده است. عالم محققي به او مي‌گويد: اي فرمانروا! تو به نام عدالت به رعيت ظلم مي‌كني، زيرا نظر حيله‌گر و ايراد‌ گيرت قصور متفرق و پراكنده رعيت را در زمان‌هاي مختلف يك‌جا مي‌بيند و با اين تصور كه همه آن‌ها در يك زمان رخ داده است، عاملش را به شدت مجازات مي‌كني؛ به همين ترتيب قصور متفرق افراد يك قوم را در تصور حيله‌گر و منتقدت يك‌جا جمع مي‌كني. بعد به‌واسطه همين پرده و حجاب از تك تك افراد آن قوم متنفر و به شدت عصباني مي‌شوي و آن‌ها را به ناحق مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهي. آري آب دهاني كه در عرض يك سال بيرون انداخته‌يي اگر فقط در يك روز از دهانت خارج شود تو را در خود غرق خواهد كرد. داروهاي تلخ چون زهر را كه در زمان‌هاي مختلف استفاده كرده‌يي اگر در يك روز توسط چند نفر خورده شوند مي‌تواند همه آن‌ها را از بين ببرد. درست به همين صورت لازم است كوتاهي‌هاي گاه و بيگاه در بين محاسن و نيكوكاري‌ها پنهان نگاه داشته
— 298 —
شوند، اما تو بدون در نظر گرفتن محاسني كه قصورها و كوتاهي‌ها را جبران مي‌كند، با نظر حيله‌گر قصورهاي پراكنده رعيت را يك‌جا مي‌بيني و آن‌ها را به شدت مجازات مي‌كني.
پادشاه به اين ترتيب با توضيحات روشنگرانه آن عالم، از ظلمي كه به نام عدالت روا مي‌داشت، نجات يافت.
قدرتي پنهان مي‌خواهد هر طور شده مرا محكوم كند. احساس مي‌كنم هر بهانه‌يي را دست آويز قرار مي‌دهد و مانند كسي كه به هر دري مي‌زند به هر ترتيب شده دنبال عملي كردن خواسته‌اش است و با بهانه‌ها و اشكال تراشي‌هاي واهي مي‌خواهد مرا متهم و محكوم كند. براي نمونه سه ماه است اين سخن را تكرار مي‌كنند كه "سعيد كُردي دين را ابزار مقاصد سياسي مي‌كند." من به همه مقدساتم سوگند ياد مي‌كنم كه اگر هزار سياست داشتم آن را فداي حقايق ايماني مي‌كردم. چگونه ممكن است حقايق ايماني را فداي سياست دنيوي كنم؟ با آن كه بارها بي‌پايه بودن اين اتهام را نشان داده‌ام، اما باز هم طوطي وار، آن را تكرار و مطرح مي‌كنند. پس معلوم مي‌شود آنان در هر صورت خواهان محكوم كردن من هستند، اما من نيز ملحدان ستمگري را كه عليه ما هستند متهم مي‌كنم كه سياست را ابزار مقاصد ضد ديني مي‌كنند. آن‌ها براي مخفي كردن‌‌ اين مسأله ی كه مدار اتهام‌شان است ی مدام تكرار مي‌كنند كه "سعيد دين را ابزار سياست مي‌كند." پس ترديدي نيست كه آن‌ها به يقين درصدد محكوم كردن من هستند. من نيز خطاب به اهل دنيا مي‌گويم: در ايام سالمندي براي يكي دو سال عمر اضافه، خود را خوار و زبون نخواهم كرد.
اصل پنجم: شامل چهار نقطه مي‌باشد:
نقطه اول: در كيفرخواست با كلمه‌ها بازي شده است، مثلاً از كلمه‌يي كه قصد خاصي در بيانش نبوده معناي ديگري را استنباط مي‌كنند. اما نه تنها در خصوص كلمات سر پوشيده‌ي غيرعمد رساله نور، بلكه حتي اگر تصريحي هم باشد قابل اغماض و چشم پوشي‌ست چون اهداف در اين اثر به‌طور كامل تفكيك شده‌اند. مثال زير در توضيح اين نقطه، مقياس (خوبي)ست: براي نمونه، من مقصدي را
— 299 —
هدف خود قرار داده و در آن مسير پيش مي‌روم، اگر در همان حال كه شتابان در حال رفتن هستم نادانسته و بي‌اختيار به فرد تنومندي تنه بزنم و او بر زمين افتد و به او بگويم: "مرا ببخشيد؛ من در حال رفتن به سوي مقصدم بودم و نادانسته با شما برخورد كردم." بي‌شك او شوكه و عصباني نمي‌شود و مرا خواهد بخشيد، اما اگر انگشتم را به قصد آزار و عمداً داخل گوش او كنم، طبيعي‌ست كه اين كار را تحقير تلقي كرده و عصباني خواهد شد...
هدف رساله نور ايمان و آخرت است، لذا اگر در حركت علمي و فكري خود با سياست اهل دنيا برخوردي نمايد، مثلاً در اين مجموعه كلمات شديدي نسبت به آن‌ها وجود داشته باشد مي‌بايست آن را بخشيد و گذشت كرد. مقصد ما برخورد با شما نيست، ما در حال حركت به‌سوي هدف خويش هستيم...........
دچار ظلمي شدم كه نظيرش در دنيا ديده نشده است. به اين ترتيب:
در آخرين دفاعيات و طي سه اعتراض‌نامه، از بيست جهت با دلايل قطعي ثابت كردم كه ماده ١٦٣ به من ربطي ندارد و در ١٢٠ رساله‌يي كه در بيست سال گذشته تأليف كرده‌ام چند نكته مختصر و كمتر از ٢٠ كلمه به زعم آقايان داراي اشكال است. دفاعيات علمي و حقيقي ی كه با ارزش و سودمند و اخروي‌اند و آن‌ها را در زمان‌هاي مختلف در پاسخ به فيلسوفان بي‌دين اروپا و شاگردان ملحدشان به مناسبت عضويت در دارالحكمة الاسلاميه نوشته‌ام ی مدت‌ها بعد در ضديت با برخي مواد قانون مدني قرار گرفته است؛ قانوني كه بنا به مقتضيات زمان توسط حكومت پذيرفته شد؛ در بين صد‌هزار كلمه، ١٥ی١٠ كلمه موافق نظر آقايان نبوده است، و به همين دليل خواهان محكوميت من هستند، و نسخه‌هاي موجود رساله‌هاي نور را ی كه شامل ١٢٠ كتاب با كشفيات مهم معنوي‌ست ی مصادره نموده و تمام مدعيات و مدافعات علمي، منطقي و قانوني‌ام بدون هيچ دليل موجهي در مخالفت با قانون رد شده است. مضمون ماده قانوني ١٦٣ درباره كساني ست كه براي اخلال در آرامش كشور به تحريك احساسات ديني مردم مي‌پردازند، و مشاهده مي‌شود كه به اَشكال مختلف مي‌توان تفسير كرد. اين ماده قانوني بي‌شك بايد تبصره‌ داشته باشد؛ در غير اين صورت با چنين معناي وسيعي هم‌چنان كه مرا
— 300 —
محكوم مي‌كنند مي‌توانند همه متدينان و در رأس آن‌ها رياست سازمان ديانت، وعاظ و امامان جماعت را هم محكوم كنند، زيرا علاوه بر من ی كه با دفاعيات قطعي و منطبق بر حقيقتم كه افزون بر صد صفحه است ی در دايره شمول معنايي‌اش قرار مي‌گيرم، شامل هر فرد نصيحت كننده‌يي حتي كسي كه دوستش را ارشاد مي‌كند تا به سمت خوبي برود هم مي‌شود و او را شامل حكم خود مي‌كند. معناي ماده قانوني مذكور بايد چنين باشد: اين ماده مانعي است در برابر كساني كه زير پوشش تعصب، در پي سياست مخالفت (با حكومت) هستند و مي‌خواهند در مقابل پيشرفت‌هاي مدني ديوار بكشند. ما با دلايل قطعي اثبات كرده‌ايم كه ماده قانوني مزبور با چنين معنايي با ما ارتباطي ندارد.
آري، از اين ماده قانوني با معنايي كه گفته شد، بدون تفسير درست و بدون در نظر گرفتن تبصره و به صورت مغرضانه، نمي‌توان استفاده كرد و نمي‌توان در گستره معنايي نامحدود هر كسي را كه مورد نظرمان بود توسط آن محكوم نمود. من ١٢٠ كتاب رساله نور را در عرض ٢٠ سال تأليف كرده‌ام و ١٠ سال هم دربند و زير نظر بوده‌ام، با اين حال و به رغم بررسي‌هاي گسترده‌يي كه در مورد من كرده‌اند كوچك‌ترين نشانه‌يي كه در آسايش مردم اخلالي حاصل شده باشد نه در من و نه در هيچ يك از خوانندگان اين كتاب‌ها ديده نشده است؛ با اين حال به ٢٠ وجه ثابت نموده‌ام و اشخاصي كه مرا از نزديك مي‌شناسند شهادت مي‌دهند كه از سيزده سال پيش تاكنون از سياست گريزانم، هم‌چنان كه از شيطان مي‌گريزم، آن‌ها گواهند كه من در امور حكومت دخالت نكرده‌ام و با تحمل شكنجه‌هاي طاقت فرسا خود را به امور دنيا نيالودم. آن‌ها مي‌دانند كه من خدمت ايماني را در اين دنيا بزرگ‌ترين مقصد تلقي مي‌كنم؛ لذا معتقدم با همه اين احوال وارد كردن اين اتهام كه "سعيد دين را ابزار مقاصد سياسي مي‌كند و درصدد ايجاد اخلال در آسايش مردم است" و قرار دادن من در دايره شمول ماده ١٦٣ و محكوم كردنم، در تضاد با اعتبار همه محاكم و دادگاه‌هاي روي زمين است و نظرها را به خود جلب مي‌كند و واقعه‌ي بي‌نظيريي در امور دادگاهي‌ست.
— 301 —
اين كه حكمرانان بزرگ و فرماندهان قهرمان در دادگاه‌هاي كوچك زانو زده و با كمال فروتني از حكم قاضي اطاعت كرده‌اند، نشانه‌ي موجوديت شرف و اعتبار دادگاه است كه هيچ‌گاه صدمه‌يي نخواهد ديد. من با استناد به اين اعتبار معنوي و عالي دادگاه‌هاست كه آزادانه از حقوق خويش دفاع مي‌كنم. معمولاً بعد از سانسور چند كلمه (به ظاهر) مُضر در مقاله‌يي، به انتشار باقي مطالب اجازه داده مي‌شود، با اين حال ١٢٠ كتاب رساله‌يي را ی كه هر كدام‌شان به تفكيك و در زمان‌هاي مختلف تأليف شده‌اند ی به دليل آن‌كه در يكي دو جلد از كتاب‌ها به زعم متوهمانه امروزي‌ها ١٥ ی ١٠ كلمه مُضر وجود دارد، محكوم به مصادره مي‌كنند؛ اين حكم درباره رساله‌يي‌ست كه ١١٥ كتاب آن هيچ مشكلي ندارد و سودمند است و بخش مهمي از آن‌ها در كتاب‌خانه آنكارا موجود است و كتاب‌خانه، آن‌ها را با افتخار نگهداري مي‌كند. ماهيت اين اقدام با عزت و افتخار محاكم سراسر روي زمين در تضاد خواهد بود. البته دادگاه تجديد نظر از اين شرف و افتخار صيانت خواهد كرد.
مهم‌ترين مسأله در ميان ١٥ی١٠ مسأله‌يي كه مورد انتقاد قرار گرفته و سبب مؤاخذه همه كتاب‌هايم شده مطالب مربوط به اين آيات است:
لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ ٭ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ
آري، مهم‌ترين مطلب در ميان ٦ ی ٥ مسأله‌يي كه موجب محكوميت كتاب‌هاي من شده همين دو مطلب است. من نه در برابر مدنيت حقيقي و سودمند، كه در مواجه با مدنيت مُضر و منفي كه از آن به مدنيت بدون ميم (دنيت: پستي) تعبير مي‌كنم، سي چهل سال است كه اعجاز قرآن را اساس قرار داده، نقاط مخالف قرآن در مدنيت مذكور را رد كرده و بر مبناي اثبات اعجاز قرآن به‌سبب عجز مدنيت، كتاب‌هاي چاپ شده و نشده فراواني به زبان‌هاي تركي و عربي نوشته‌ام. آن دسته از مواد قانون مدني درباره ارث را كه مخالف دو آيه فوق است در زمان خود تطبيق داده و ارزيابي كرده‌ام. براي فيلسوفان معاند حامي اين مطلب
— 302 —
نيز دلايل قانع كننده‌يي آورده‌ام. اين مسايل را پيش از آن كه حكومت جمهوري بنا بر مقتضيات زمان بخشي از مواد قانون مدني را بپذيرد، در مقابله با مدنيت اروپا و فيلسوفان هوادارش نوشته و از آن‌ها دفاع كرده‌ام، و گفته‌ام كه قرآن حكيم از حقوق ضايع شده زنان در قرون اوليه و وسطا با توجه فراوان محفاظت كرده است. گفتند بيانات من درباره اين يكي دو مسأله، با قوانين حكومت جمهوري مخالفت دارد؛ لذا براساس ماده ١٦٣ مؤاخذه شدم. من نيز خطاب به عالي‌ترين محكمه دادگستري مي‌گويم:
با استناد به تصديق ٣٥٠ هزار تفسير و حكم عيني آن‌ها درطول ١٣٥٠سال و در همه اعصار، براي نشان دادن اعجاز قرآن ی كه قدسي‌ترين و حقيقي‌ترين اصل الهيِ منطبق بر حقيقت در حيات اجتماعي ٣٥٠ ميليون انسان بوده است ی در مقابله با ملحدان اروپايي و به حرمت ارواح اسلاف‌مان، دو آيه قرآن را ١٥ سال پيش، ١٠ سال پيش و ٩ سال پيش در سه كتابم بيان نمودم و همين امر مرا گرفتار شرايط فعلي نمود؛ به زنداني محكوم شدم كه در آن با توجه به وضعيت سلامتي‌ام قادر به ادامه زندگي نخواهم بود؛ حكم ظالمانه‌يي كه از جهتي به مثابه اعدامم مي‌باشد و ١١٥ رساله از تأليفاتم را به دليل يكي دو مسأله مشابه آن چه گفته شد محكوم مي‌كند؛ بر روي زمين اگر عدالتي باشد تصميم مذكور را رد و حكم ياد شده را نقض خواهد نمود.
آن‌چه بيش از هر چيز ديگري موجب حيرت فراوان و نااميدي كامل ما شد اين بود كه در اسپارتا كاه را كوه جلوه دادند و براساس اوهام و اخباري كه مستند به هيچ حقيقتي نبود حكم ظالمانه‌يي صادر كردند، من نيز به دليل آن كه در مذهب‌مان به هيچ وجه دروغ گفتن روا نيست خود را ناگزير از بيان حق و سخن راست حتي اگر عليه‌ام مي‌بود مي‌ديدم، در ١٢٠ صفحه با دلايلي قوي و منطقي مطالبي در دفاع از خود نوشتم و اثبات نمودم كه قانون مزبور به هيچ وجه با من ارتباطي ندارد؛ با اين حال دفاعيات و اثباتي را كه كرده بودم اصلاً در نظر نگرفتند و با مغالطه، تاريخ نگارش و تاريخ استنساخ را با تاريخي كه آن را براي شخصي فرستاده بودم يكي پنداشته و كار بيست ساله را چون كاري يك ساله وانمود
— 303 —
كردند و با بيان مكررات، حكم توهم آميز اسپارتا را هم در متن گزارش بازجويان، هم در متن كيفرخواست و هم در حكم نهايي دادگاه در محكوميت ما، بدون در نظر گرفتن دفاعيات‌مان تكرار نموده، ما را محكوم كردند. از دادگاه به عنوان بالاترين مقام دادگستري مُصرانه مي‌خواهم هر چه زودتر اين ظلم ی را كه رعشه بر تن اهل حق و حقيقت مي‌اندازد ی متوقف و برائت رساله نور را اعلام كند. اگر عالي‌ترين مقام دادگستري فرياد حق طلبانه و رسايم را بر فرض محال نشنود از شدت يأس و نااميدي مي‌گويم:
اي ظالمان ملحدي كه مرا دچار اين بلا كرده و اين حادثه را رقم زده‌ايد! مادام كه در هر صورت از نظر مادي و معنوي تصميم به اعدام من گرفته بوديد، چرا با دسيسه‌ها و حيله‌هايي كه رخنه در اعتبار بسيار مهم دادگستري به عنوان نهاد حامي حقوق همه ستمديدگان و بيچارگان، ايجاد مي‌كند توسط دادگستري حركت كرديد؟ بايد مردانه در برابرم مي‌ايستاديد و مستقيماً مي‌گفتيد كه "دوست نداريم در دنيا زنده باشي."
دادگاه مجازات‌هاي سنگين، مسأله‌يي را كه بازجويان قريب چهار ماه بررسي كرده و از ١١٧ نفر تحقيقات نموده و پاسخ‌هايي گرفته بودند، در يك روز و نيم، با نظري سطحي بررسي كرده و نواقص و خطاهايش را نديد مخصوصاً با اين‌كه ادعا كرده بودم با دفاعيات علمي در حضور هيأت دانشگاهي كشفيات مهم معنوي رساله نور را ايضاح و اثبات خواهم كرد، با اسباب موجبه رد و جرح ننموده و با نظري سطحي در اعلام حكم عجله كرد. لذا حكم كاملاً غلط مذكور به دليل سطحي بودن و نداشتن وجهه‌ي قانوني و به دليل حق پرستي و عدالت خواهي آن‌ها بايد مجدداً بررسي شده و نقض شود.
نتيجه: با مطالعه و بررسي اوراق محاكمه و مخصوصاً رساله‌هاي منتشر شده و نشده‌ام، مي‌توان فهميد كه به هيچ يك از دفاعيات و اعتراضات علمي و منطقي و قانوني‌ام در اين باب توجه نشده است. بازجويان و قضات دادگاه بدون ذكر اسباب موجبه‌اي، بي‌دليل و بي‌قانون و با مطالعات شخصي دفاعياتم را آشكارا رد نموده‌اند؛ لذا علاوه بر مصادره رساله‌هايم ی كه حاوي كشفيات معنوي‌اند و معماي
— 304 —
طلسم كائنات را مي‌گشايند و سي سال است كه در برابر فيلسوفان اروپا و بي‌بند و باري تمدن (غرب) از قوانين ترك‌ها و اسلام دفاع مي‌كنند ی و به رغم وضع (نامناسب) سلامتي‌ام، به مجازاتي جسماني محكوم شده‌ام كه قادر به تحملش نمي‌باشم؛ لذا براساس دلايلي كه بيان شد و اعتراض‌نامه‌يي كه در پاسخ كيفر خواست نوشتم و اعتراض‌نامه‌ي دومي كه حاوي پنج اصل اساسي بود و در آخرين جلسه محاكمه آن را تقديم نمودم؛ هم‌چنين توضيحات مبسوطي كه در واپسين دفاعياتم ارائه كردم و بنا بر دلايل علمي و قانوني و نواقص قانوني ی كه هنگام تحقيق و بررسي آشكار مي‌شود ی انتظار دارم حكم‌تان را كه به صراحت مستلزم محكوميتم است نقض فرموده و عدالت را اجرا كنيد. با گفتن
﴿ وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ ﴾
با توكل، به حضرت حق پناه مي‌‌برم.
دفاعيات هفت بخشي‌ام كه قبلاً داراي بيش از صد صفحه بود بارها در دادگاه قرائت شد و در دفاتر متعدد به ثبت رسيد، ليكن لايحه تصحيح آتي به دليل آن كه برگه‌هاي تجديد نظر هنوز نرسيده‌اند، قرائت نشده و به ثبت نرسيده است، البته به زودي آن هم ثبت خواهد شد.
— 305 —
عرض حالي‌ست كه خطاب به هيأت وكلا و براي تصحيح دعوا نوشته شده است، تا در صورت عدم نقض دعوا توسط دادگاه تجديد نظر و تأييد حكم پيشين در اختيارشان گذاشته شود.
شكوه و گلايه‌يي كه در اين‌جا به ظاهر ديده مي‌شود گلايه به حكومت است و منظور از انتقادها نيز انتقاد از دسيسه گراني‌ست كه در صدد اغفال حكومت‌اند.
اي اهل حل و عقد! مرا گرفتار ظلمي كرده‌اند كه نمونه‌اش در دنيا كم‌تر ديده مي‌شود. از آن‌جا كه سكوت در برابر اين ظلم بي‌حرمتي به حق و حقيقت است ناچار حقيقت به غايت مهمي را بايد فاش كنم، و مي‌گويم: گناهي را كه مستلزم اعدام يا ١٠١ سال حبس من است در چارچوب قانون نشانم دهيد؛ يا ثابت كنيد كه ديوانه شده‌ام؛ يا اين كه آزادي من و رساله‌ها و دوستانم را اعلام نماييد و خسارتمان را از مسببان بستانيد.
لايحه يي‌ست كه با هدف تصحيح مدّعاي‌مان خطاب به هيأت وكلا، مجلس شورا، وزارت كشور و دادگستري نوشته شده، تا در صورتي كه دادگاه تجديد نظر به جاي نقض حكم آن را تأييد كرد به آن‌ها تحويل داده شود. اگر اين حق مهم، و درد بر حق را، نتوانم به گوش مراجع مذكور برسانم واجب است كه اين زندگي را بدرود گويم، زيرا بر اثر سكوت، علاوه بر حق شخصي من حقوق هزاران شخص محترم ديگر ضايع مي‌شود.
آري، هر حكومتي قانون و اصولي دارد كه براساس آن مجازات مي‌كند. اگر براي مجازات سنگين من و دوستانم براساس قوانين حكومت جمهوري اسباب و دلايلي وجود نداشته باشد، علاوه بر تقدير از ما و كسب رضايت‌مان و دادن جايزه، بايد آزادمان كنند، زيرا خدمت به غايت مهم قرآني من ی كه كاملاً مشهود است ی اگر حركتي عليه حكومت باشد نمي‌توان با يك سال حبس براي من و ٦ ماه زندان براي چند تن از دوستانم موضوع را فيصله داد، بلكه بايد من را به مجازاتي چون ١٠١ سال حبس يا اعدام محكوم كرد و آن دسته از دوستانم را نيز كه در انجام خدمت جدي قرآني با من ارتباط داشته‌اند به مجازات‌هاي سنگين محكوم نمود.
— 306 —
اگر خدمت ما عليه حكومت نباشد به جاي مجازات و حبس و اتهام بايد از ما تقدير شده و به ما پاداش و جايزه داد، زيرا صحبت از خدمتي‌ست كه ١٢٠ رساله ترجمان آن است. با اين خدمت، فيلسوفان بزرگ اروپا به مبارزه خوانده شده و پايه‌هاي فكري آنان به هم ريخته است. خدمت مؤثر ياد شده بي‌ترديد يا در داخل نتيجه‌يي شگفت خواهد داشت و يا كلاً ثمره‌يي به غايت سودمند و عالي و علمي در بر خواهد داشت. اين است كه نمي‌توان از طريق ظاهرسازي و فريب افكار عمومي و پنهان كردن دسيسه‌ها و دروغ‌هايي كه ظالمان در حق ما مي‌گويند، چون اسباب بازي كه به بچه‌ها مي‌دهند فقط يك سال حبس به من داده شود. امثال من يا بايد اعدام شوند و خودشان با افتخار بالاي دار روند يا بايد در مقام و موقعيتي كه شايسته‌اش هستند، آزاد بمانند.
آري، دزد ماهري كه قادر است الماس‌هايي به ارزش هزاران ليره را بدزدد هيچ‌وقت با دزديدن تكه شيشه‌يي ١٠ قروشي طوري رفتار نمي‌كند كه به مجازات سرقت همان الماس‌ها محكوم شود؛ هيچ آدم دزدي و هيچ آدم عاقلي اين كار را نمي‌كند. چنان آدم شرّي، زيرك مي‌شود؛ و مرتكب چنين حركت ابلهانه‌يي نخواهد شد.
آقايان! طبق توهم شما من مانند همان دزد شده‌ام. من به عنوان كسي كه در يكي از روستاهاي عقب مانده در حومه شهر اسپارتا ٩ سال را در انزوا گذرانده است به جاي اين‌كه افكار ده پانزده نفر از ساده دلاني را كه همراه من به مجازات‌هاي مختصري محكوم شده‌اند عليه حكومت جهت‌دهي كنم و رساله‌هاي نور را به عنوان غايت زندگاني‌ام به خطر اندازم، مي‌توانستم چون گذشته در آنكارا يا استانبول مأموريت بزرگي بر عهده بگيرم و هزاران نفر را به‌سوي هدف مورد نظرم پيش ببرم. در آن صورت نه تنها دچار چنين محكوميت خواركننده‌يي نمي‌شدم، بلكه با عزتي شايسته‌ي مسلك و خدمتم مي‌توانستم با مردم در آميزم. آري، نه به قصد فخر فروشي و نياز به مدح و تقدير، بلكه به اجبار و با شرمندگي بخشي از رياكاري‌هاي جاه طلبانه گذشته خود را يادآوري مي‌كنم، تا آنان كه
— 307 —
مي‌خواهند مرا به مرتبه فردي بي‌اهميت، بي‌فايده و عادي تنزل دهند به اشتباه‌شان پي ببرند، لذا مي‌گويم:
به تأييد و گواهي كساني كه دفاعيات قبلي من را تحت عنوان "شهادت نامه دو مكتب مصيبت" خوانده‌اند سعيد نورسي كسي‌ست كه در حادثه ٣١ مارس با يك سخنراني خود ٨ گردان شورشي را به اطاعت از فرماندهان شان وا داشت؛ همان كسي‌ست كه طبق نوشته روزنامه‌ها در زمان جنگ استقلال با مقاله‌يي به نام "خطوات سته" افكار علماي استانبول را عليه انگليس بسيج نمود؛ كسي كه خدمات مهمي در حمايت از حركت‌هاي ملي داشت و در اياصوفيه براي هزاران نفر نطق كرد؛ او كه در مجلس شورا در آنكارا با تشويق‌هاي نمايندگان مواجه شد و كاري كرد كه ١٦٣ نماينده ١٥٠ هزار اسكناس را امضا كنند و به ساخت مدرسه و دارالفنون اختصاص دهند؛ سعيد نورسي كسي‌ست كه در برابر عصبانيت رييس جمهور در ديوان رياست
سعيد قديم اجازه سخن مي‌خواهد و مي‌گويد: "١٣ سال است كه نگذاشته‌ايد حرف بزنم. حال كه به خاطر من، به شما اتهام مي‌زنند و از شما مي‌هراسند لازم است كه من با آن‌ها سخن بگويم. اگرچه منيّت و خودخواهي امر ناپسندي‌ست، ليكن در برابر كساني كه مغرورند و انانيت‌شان در حد عناد، لازم است فرد براساس حق و صرفاً براي دفاع و محافظت از خود از خويش تعريف كند. اين است كه من نمي‌توانم مانند سعيد جديد با تواضع و ملايمت صحبت كنم."
به او اجازه سخن گفتن دادم، اما در تعريف و تمجيدهايش از خود مشاركتي ندارم.
با كمال متانت و آرامش و بي ‌آن‌كه به ستوه آيد او را به نماز دعوت كرد، او كسي ست كه در دارالحكمة الاسلاميه با اتفاق نظر حكومت اتحاد و ترقي شايسته شناخته شد تا حكمت اسلامي را به صورت مؤثري به فيلسوفان اروپايي بقبولاند، كتاب "اشارات الاعجاز" او ی كه در جبهه آن را نوشت و در حال حاضر از كتاب‌هاي توقيف شده است ی از نظر انور پاشا سر فرماندهي آن دوره چنان ارزشمند تشخيص داده شد كه با احترامي بي‌نظير به استقبالش رفت و براي اين‌كه در خير و بركت اين كتاب ی كه يادگار زمان جنگ است ی سهمي داشته باشد كاغذ مورد نياز را براي انتشارش تأمين نمود و از مجاهدات مؤلفش در جنگ تقدير و تمجيد كرد. اينك چنين كسي چگونه مي‌تواند مانند دزد اسب يا يك جيب بر، يا مانند كسي كه دختري را فراري مي‌دهد مرتكب نازل‌ترين جنايات شود و عزت علمي و قداست خدمت خويش و هزاران دوست ارجمندش را خوار
— 308 —
نمايد و چنان سقوط كند كه شما او را به يك سال حبس محكوم كنيد و با او مانند يك دزد معمولي بز و گوسفند برخورد نماييد و بعد از آن كه بي‌هيچ دليلي او را ده سال تحت فشار زير نظر گرفته و عذاب داديد، اينك به يك سال حبس و يك سال تحت نظر بودن محكومش كنيد. او كه تاب تحمل زورگويي پادشاه را ندارد، چگونه مي‌تواند زير تحكم يك مأمور اطلاعاتي مغرض يا يك پليس معمولي عذاب بكشد، اين است كه اعدام خود را مناسب‌تر مي‌بيند. اگر چنين كسي به دنيا مي‌آميخت و چنين آرزويي داشت و اگر خدمت قدسي‌اش به او اين اجازه را مي‌داد، طوري به امور دنيا مي‌پرداخت كه ده واقعه شبيه رويداد "مَنَمَن" و حادثه "شيخ سعيد" را ايجاد مي‌نمود؛ و صدايي را كه چون صداي توپ قرار بود به گوش جهانيان برساند به اندازه‌ي صداي يك پشه تنزل نمي داد.
آري، نكته قابل توجهي را براي حكومت جمهوري عرض مي‌كنم؛ تدابير اعمال شده كميته مخفي و تبليغات و دسيسه‌هايش كه مرا دچار اين بلا نمود، وضعيت مذكور را نشان مي‌دهد، زيرا دليل تبليغات و دسيسه‌ها و وحشتي كه نمونه‌اش در هيچ حادثه‌يي ديده نشده و عليه ما ايجاد كردند اين است كه ٦ ماه تمام با وجود آن‌كه ١٠٠ هزار دوست و رفيق دارم هيچ كدام‌شان نتوانسته‌اند برايم نامه‌يي بنويسند يا سلامي بفرستند؛ علت‌اش هم اين است كه بر اثر اخبار دسيسه گران ی كه درصدد اغفال حكومت‌اند ی بازجويي‌ها و تحقيق‌ها در همه‌جا از ولايات شرقي تا ولايات غربي ادامه دارد. طرح مورد نظر دسيسه گران به‌گونه‌يي بود كه هزاران نفر چون من را بتوانند به اشد مجازات برسانند؛ اما وضعيتي در مجازات‌ها حاصل گرديد كه انگار جرمي عادي از شخصي پست سر زده است. به حدود ١٥ نفر بي‌گناه از ١١٥ نفر (بازداشت شده) فقط ٥ ی ٦ ماه حبس داده شد.
آيا هيچ خردمندي در جهان اگر شمشير بُران الماسيني در دست داشته باشد ضربه آهسته‌يي بر دُم شير يا اژدهايي مي‌زند تا حيوان را به‌سوي خود بخواند و بر خود مسلط كند؟ اگر قصد او محافظت از خود يا كشتن حيوان باشد ضربه شمشير را بر نقطه ديگري از بدنش وارد مي‌كند. شما در تصور و توهمات خود من را چون همان فرد تصور كرده‌ايد كه چنين مجازاتي را برايم قائل شده‌ايد. اگر من تا اين
— 309 —
حد خلاف عقل و شعور رفتار مي‌كنم، بهتر است به جاي آن كه در سراسر كشور ايجاد ترس و وحشت كرده و با تبليغات، افكار عمومي را عليه‌ام بسيج كنيد، هم‌چون ديوانه‌يي عادي مرا به تيمارستان بفرستيد. اگر آدمي باشم در حد همان اهميتي كه برايم قائل هستيد، براي آن كه كاري كنم شير به‌سويم حمله كند يا اژدها به طرفم هجوم آورد، شمشير بُران را به دم آن‌ها نخواهم زد بلكه در حد امكان از خود محافظت خواهم كرد ... هم‌چنان كه انزوايي ١٠ ساله را به اختيار خود برگزيدم و در برابر فشارهاي طاقت فرسا مقاومت كردم و به هيچ وجه در كار حكومت دخالت نكردم و علاقه‌يي هم به اين كار نداشتم ... زيرا خدمت قدسي‌ام من را از اين كار منع مي‌كند.
اي اهل حل و عقد! آيا ممكن است در ١٢٠ رساله فردي كه، بيست سال پيش طبق نوشته روزنامه‌ها با نگارش يك مقاله ٣٠ هزار نفر را به سوي فكر و انديشه خود مي‌كشاند و نظر لشكري بزرگ را به خود جلب مي‌كرد و پاسخ بالاترين مقام روحاني انگليس را ی كه در ٦٠٠ كلمه خواسته شده بود ی در ٦ كلمه ارائه مي‌نمود، و اوايل دوره آزادي چون ديپلماتي مشهور سخنراني‌ها مي‌كرد، فقط ١٥ كلمه مرتبط با دنيا و سياست وجود داشته باشد؟ آيا هيچ عقل (سليمي) قبول مي‌كند كه او در پي سياست بوده و مقصد و هدفش دنيا و مخالفت با حكومت باشد؟ اگر او در انديشه مخالفت با حكومت و دخالت در سياست بود مي‌بايست حتي در يك رساله‌اش در صد مورد به صراحت يا به اشاره، مقصد و نيت خويش را بروز مي‌داد. آيا اگر هدف او انتقادهاي سياسي بود نمي‌توانست جز موضوع حجاب و ارث ی كه اصولي مطرح از زمان گذشته بوده‌اند ی چيز ديگري براي انتقاد بيابد؟ بله آدمي كه در پي انديشه‌ سياسي در مخالفت با رژيم و حكومتي باشد كه انقلاب بزرگي را به‌وجود آورده است، قادر است صدها هزار موضوع براي انتقاد پيدا كند و به يكي دو مطلب معلوم و مشخص اكتفا نخواهد كرد. گويا انقلاب حكومت جمهوري فقط متوجه دو موضوع كوچك است؛ و من نيز بدون آن كه قصدي براي انتقاد داشته باشم در يكي دو كتابم ی كه در گذشته نوشته‌ام ی به آن‌ها پرداخته‌ام و در آن‌جا يكي دو كلمه وجود دارد كه به‌سبب آن‌ها ادعا مي‌شود به نظام و
— 310 —
انقلاب حكومت حمله كرده‌ام. حال من مي‌پرسم آيا مي‌توان براي موضوعي علمي ی كه فاقد چنان اهميتي‌ست كه علت مجازاتي اندك گردد ی چنان اهميتي قائل شد كه كشور بزرگي را به خود مشغول دارد و موجب نگراني گردد؟
محكوم نمودن من و ده تا پانزده نفر از دوستانم به چنين مجازات عادي و اندكي، نيز به راه انداختن تبليغات سوء در سراسر كشور عليه ما، ترساندن ملت و متنفر كردن‌شان از ما، رفتن وزير كشور به اسپارتا با نيرويي عظيم براي انجام كاري كه از عهده يك نفر هم بر مي‌آيد، مسافرت "عصمت" نخست وزير به ولايات شرقي به همان مناسبت، منع دو ماهه من در حبس از هر گونه سخن گفتن، و اجازه ندادن به من در اين غربت و تنهايي كه براي كسي سلامي بفرستم يا كسي جوياي احوال من شود، نشان مي‌دهد كه با وضعيت بي‌قانون، بي‌معنا و بي‌حكمتي چون وجود ميوه‌يي به اندازه‌ي نخود در درختي به بزرگي كوه مواجهيم كه نه تنها نمي‌تواند كار حكومتي چون حكومت جمهوري باشد كه بيش از ديگران قانوني‌ست و قانون‌مدار، بلكه هيچ حكومت ديگري در دنيا ی كه نام حكومت به معني كار براساس حكمت بر خود نهاده باشد ی نمي‌تواند چنين كاري كند. من خواهان حقوق خود در دايره قانون هستم. كساني را كه به نام قانون بي‌قانوني مي‌كنند متهم به جنايت مي‌كنم. اميدوارم كه قوانين حكومت جمهوري بر لذت جويي‌هاي چنين جانياني خط بطلان كشيده و حقوق من را اعاده نمايد.
زندان اسكي شهر
در تنهايي مطلق
سعيد نورسي
— 311 —
مكتوب شانزدهم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
اين مكتوب مظهر سرّ فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّيِّنًا قرار گرفته و به دور از شدت و خشونت نوشته شده است.
پاسخ سؤالي‌ست كه به لحاظ معنا و به صراحت توسط بسياري مطرح شده است. دادن اين پاسخ براي من دلنشين نيست و به بيانش علاقه‌يي ندارم. من در هر چيز به حضرت حق توكل كرده بودم، اما مرا در حال و روزم و دنياي خويش آسوده نگذاشتند و چهره‌ام را به سوي دنيا برگرداندند؛ اين است كه نه از زبان سعيد جديد، كه به ناچار به زبان سعيد قديم، و نه براي شخص خودم، بلكه براي نجات دوستان و تأليفاتم از اوهام و آزار اهل دنيا، به منظور بيان حقيقت حال خويش به دوستانم، به اهل دنيا و اهل حكمت "پنج نقطه" را به شرح زير بيان مي‌كنم.
— 312 —
نقطه اول
گفته‌اند: "چرا سياست را كنار گذاشتي و چرا اصلاً به آن نزديك نمي‌شوي؟"
پاسخ: سعيد قديم ٩ سال، ١٠ سال پيش، تا حدودي وارد سياست شد، و با اين انديشه كه ممكن است به سبب دخالت در سياست به دين و علم خدمت كند خود را بيهوده خسته نمود. ديد راه مذكور، راهي مشكوك، پر مخاطره، بيهوده و پر مانع و پر خطري‌ست براي مسيري كه پيمودن آن لازم مي‌باشد. سياست، اغلب دروغگويي‌ست و احتمال اين هست كه فرد، نادانسته بازيچه‌ي دست اجانب قرار گيرد. كسي كه وارد سياست مي‌شود يا موافق مي‌شود يا مخالف. من اگر موافق باشم (و در عين حال مشغول سياست ورزي)، چون كارمند و نماينده (و امثال آن) نيستم سياست برايم امر بيهوده و بي‌معنايي خواهد بود؛ نيازي نيست كه بي‌دليل خود را داخل اين كارها كنم. حال اگر وارد سياست‌هاي مخالفت جويانه شوم يا با فكر و انديشه است يا با قدرت و نيرو. با فكر و انديشه كه نيازي به من نيست؛ زيرا مسايل به‌طور كامل توضيح داده شده و همه به اندازه من از مسايل باخبرند. سخن گفتن بيهوده، امر بي‌معنايي‌ست. اگر بنا باشد با قدرت و توان و شورش به مخالفت بپردازم اين احتمال هست كه در مسير رسيدن به مقصدي كه حصولش مشكوك است مرتكب هزاران گناه شوم. به خاطر يك نفر، بسياري دچار بلا شوند. نيز از هر ١٠ احتمال، بنا بر يكي دو احتمال وارد شدن در گناهان، و بي‌گناهان را دچار معصيت كردن، چيزي بود كه سعيد قديم گفت وجدانم نمي‌پذيرد، لذا همراه با سيگار، روزنامه‌ها و سياست و صحبت‌هاي دنيوي مربوط به سياست را كنار گذاشت. گواه قطعي اين مطلب آن است كه از آن زمان تاكنون كه ٨ سال مي‌گذرد حتي يك روزنامه را هم نه خوانده‌ام و نه شنيده‌ام. اگر كسي مدعي‌ست روزنامه‌يي خوانده‌ام يا مطالبش را شنيده‌ام برخيزد و بگويد. اين در حالي‌ست كه سعيد قديم گاه روزي ٨ روزنامه مطالعه مي‌كرد؛ هم‌چنين ٥ سال است كه با تمام دقت و توجه اوضاع و احوال من را زير نظر دارند. اگر كسي كوچك‌ترين اقدام سياسي در من مشاهده كرده است بگويد. اين هم در حالي‌ست كه انديشه كسي
— 313 —
چون من كه عصبي مزاج است و بر اساس قاعده
‌اِنَّمَا الْحِيلَةُ فِى تَرْكِ الْحِيَلِ
بزرگ‌ترين حيله را ترك هر حيله‌يي مي‌داند، آدم بي‌پروا و فاقد هر نوع وابستگي، نه ٨ سال كه ٨ روز هم پنهان نمي‌ماند. چنين فردي اگر علاقه و تمايلي به سياست داشت بي آن‌كه نيازي به تحقيق و بررسي باقي بگذارد چون گلوله توپ صدا مي‌كرد.
نقطه دوم
سعيد جديد چرا تا اين حد از سياست كناره مي‌گيرد؟
پاسخ: به‌خاطر اين كه تلاش و كوشش براي حيات ابدي ميليارد ساله را بي‌فايده و بيهوده به يكي دو سال حيات دنيوي مشكوك آلوده نكند و فداي آن نسازد، نيز به علت مهم‌ترين، ضروري‌ترين، شفاف‌ترين و حقيقي‌ترين خدمت ی كه خدمت ايماني و قرآني‌ست ی به شدت از سياست گريزان است؛ چرا كه مي‌گويد: "من در حال پير شدنم، نمي‌دانم چند سال ديگر زندگي خواهم كرد." لذا مهم‌ترين كار براي من، تلاش براي حيات جاودان است. در كسب حيات ابدي نخستين واسطه، و كليد سعادت ابدي، ايمان است؛ بايد در آن مسير تلاش كرد، ليكن به اعتبار علم و دانش، چون براي بهره‌مند كردن انسان‌ها از نظر شرعي مكلف به خدمت هستم لذا درصدد انجام اين كار مي‌باشم. اما اگر خدمت مذكور مربوط به حيات اجتماعي و دنيوي باشد از عهده من خارج است؛ ضمن اين‌كه در اين زمانه پر آشوب خدمت اساسي و درستي نمي‌توان كرد، و من نيز آن را رها كرده، متوجه مهم‌ترين، ضروري‌ترين و سالم‌ترين خدمت ی كه خدمت به ايمان است ی شدم و آن را ترجيح دادم. براي آن‌كه حقايق ايماني كسب شده براي نفسم و علاج‌هاي معنوي تجربه شده براي نفس خويش را در اختيار ساير انسان‌ها قرار دهم، درِ مذكور را باز مي‌گذارم، شايد حضرت حق اين خدمت را قبول كرده و كفاره‌ي گناهانم قرار دهد. جز شيطان رانده شده، هيچ كس مؤمن يا كافر، صديق يا زنديق حق ندارد با اين خدمت مقابله كند، زيرا بي‌ايماني به چيزهاي ديگر شباهت ندارد. ممكن است در ظلم، فسق، و گناهان كبيره لذت شيطاني منحوسي
— 314 —
وجود داشته باشد، اما در بي‌ايماني هيچ لذتي وجود ندارد. الم در الم است، ظلمت در ظلمت است، عذاب در عذاب است.
ديوانگان نيز مي‌توانند بفهمند، كه رها كردن خدمت به نوري قدسي چون ايمان و عدم كار كردن براي زندگي نامحدود جاويد، و پرداختن به اسباب بازي‌هاي سياسي بيهوده و خطرناك براي من سالمند كه ارتباطاتي ندارم، تنها هستم و در جستجوي كفاره براي گناهان گذشته، تا چه حد ديوانگي و خلاف عقل و حكمت است.
اما اگر بگويي "خدمت ايماني و قرآني چرا مانع پرداختن تو به مسايل سياسي مي‌شود؟" در پاسخ مي‌گويم: حقايق قرآني و ايماني، هر يك در حكم الماسي هستند، و اگر من به سياست آلوده مي‌شدم عوامي كه مستعد اغفال شدن هستند مي‌گفتند شايد اين الماس‌ها تبليغاتي سياسي‌ هستند براي جلب طرفدار (بيش‌تر)؟ در آن صورت ممكن است به آن الماس‌ها به ديده تكه شيشه‌هاي عادي بنگرند. در چنين حالتي من با پرداختن به سياست مزبور، به اين الماس‌ها ظلم كرده و آن‌ها را بي‌ارزش خواهم كرد. حال اي اهل دنيا! با من چه‌كار داريد؟ چرا به حال خويش رهايم نمي‌كنيد؟
اگر بگوييد: اما شيوخ گاه در كارهاي (سياسي) ما دخالت مي‌كنند و تو را نيز بعضاً شيخ مي‌نامند ...!
پاسخ مي‌دهم: آقايان! من شيخ (طريقت) نيستم ... من روحاني‌ام ... دليلش هم آن است كه من مدت ٤ سال است در اين جايم؛ اگر در اين مدت فقط به يك نفر رهنمودهاي طريقتي داده بودم حق داشتيد ترديد كنيد. من به همه كساني كه نزدم مي‌آمدند مي‌گفتم: ايمان لازم است، اسلام لازم است، امروز زمان طريقت نيست.
اگر بگوييد: تو را سعيد كردي مي‌نامند (و اين نشان از آن دارد كه) احتمالاً داراي انديشه‌هاي قوميت گرايي هستي؛ و اين به كار ما نمي‌آيد.
به شما مي‌گويم: اي آقايان! آن چه سعيد قديم و سعيد جديد نوشته‌اند در دسترس است. گواه آن چه مي‌گويم اين است كه بر اساس فرمان قطعي
— 315 —
‌اَلْاِسْلاَمِيَّةُ جَبَّتِ الْعَصَبِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةَ‌
از گذشته تاكنون ملي گرايي و قوميت‌پرستي منفي را از آن‌جا كه نوعي بيماري غرب‌گرايي و اروپاگرايي‌ست، زهري كُشنده مي‌دانسته‌ام. اروپا آن بيماري فرنگي را وارد جهان اسلام كرد، تا تفرقه ايجاد كند، مسلمان‌ها را به جان هم اندازد و آن‌ها را براي بليعده شدن آماده كند. طلبه‌هايم و كساني كه با من در ارتباط بوده‌اند مي‌دانند كه از گذشته درصدد مداواي آن بيماري فرنگي بوده‌ام. حال كه چنين است مي‌گويم اي حضرات! دليل آن‌كه هر رويدادي را بهانه قرار داده و به من فشار مي‌آوريد چيست؟ اين چه معنايي دارد كه سربازي در شرق مرتكب خطايي شود و شما در غرب به دليل خدمت نظام وظيفه براي سربازي ديگر ايجاد زحمت كنيد و او را شايسته مجازات بدانيد ... يا مثلاً پيشه‌وري در استانبول جنايت مي‌كند و شما در بغداد دكانداري را به اين دليل كه پيشه‌ور و كاسب است محكوم مي‌كنيد. كاري كه شما با من مي‌كنيد از همين نوع است و در هر حادثه دنيوي مرا تحت فشار و آزار قرار مي‌دهيد؛ اين بر اساس كدام اصول و قواعدي انجام مي‌شود. كدام وجدان بر چنين چيزي حكم مي‌كند؟ و كدام مصلحت اقتضاي چنين روشي را دارد؟
نقطه سوم
دوستانم كه نگران آرامش و آسايش من هستند و از سكوت توأم با صبرم در برابر همه مصايب حيرت مي‌كنند مي‌پرسند:
«چگونه آزارها و فشارهايي را كه به تو مي‌آورند، تحمل مي‌كني؟ در حالي كه در گذشته بسيار عصبي و زود رنج بودي و كوچك‌ترين تحقيري را نمي‌توانستي تحمل كني؟»
پاسخ: دو حادثه و حكايت مختصر را بشنويد و پاسخ‌تان را بگيريد:
حكايت اول: دو سال پيش مديري بي‌سبب سخنان تحقيرآميز و موهني درباره من و در غيابم گفته بود. به من اطلاع دادند. يك ساعتي با خُلق و خوي سعيد قديم متأثر بودم. آنگاه به‌واسطه رحمت حضرت حق، حقيقتي بر قلبم خطور كرد،
— 316 —
تأثر مزبور را از بين برد و طوري شد كه فرد مذكور را حلال كردم. آن حقيقت چنين بود:
خطاب به نفسم گفتم: اگر سخن تحقيرآميز او و قصوري كه درباره من گفته است مربوط به شخص من و نفسم باشد، خداوند از او راضي باشد كه عيوب نفسم را بيان كرده است. اگر درست گفته باشد مرا به‌سوي تربيت نفس سوق مي‌دهد و كمكي خواهد بود براي اين‌كه خود را از غرور بِرَهانم و اگر دروغ گفته باشد كمكي خواهد بود به من براي نجات از ريا، و شهرت كاذبي كه پايه و اساس رياست.
آري، من با نفسم مصالحه نكرده، چرا كه تربيتش ننموده‌ام. اگر كسي به من بگويد روي گردن يا گريبانم عقربي هست يا آن را مثلاً نشانم دهد، نبايد از او دلگير شوم، بلكه بايد از او خرسند گردم. تحقيرهاي آن فرد اگر مربوط به صفت خدمتكاري ايمان و قرآن من باشد، طبيعتاً مربوط به خود من نمي‌شود، پس او را به صاحب قرآن مي‌سپارم كه مرا به خدمت گرفته است؛ او عزيز و حكيم است، اما اگر سخن او صرفاً از نوع ناسزا گفتن و تحقير كردن و تخريب من باشد آن هم به من مربوط نمي‌شود. چون من فردي تبعيدي، در بند، غريب، دردمند و اسير هستم، مسؤوليت تصحيح آن‌چه درباره اعتبار و حيثيتم گفته شده متوجه من نيست؛ بلكه چون در اين منطقه مهمان هستم مسؤوليت بر عهده حاكمان اين روستا، بخش و استان است كه مرا زير نظر خود دارند. تحقير يك انسان مربوط به كسي مي‌شود كه در دستش اسير است، يعني به صاحبش مربوط مي‌شود، اوست كه بايد از اسيرش دفاع كند. وقتي حقيقت را فهميدم قلبم آرام گرفت. گفتم:
﴿ وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ ﴾
تو گويي آن اتفاق رخ نداده است؛ آن را فراموش كردم. متأسفانه بعد از مدتي معلوم شد كه قرآن فرد مذكور را حلال نكرده است...
حكايت دوم: امسال شنيدم اتفاقي افتاده است. با اين‌كه بعد از رخداد آن اتفاق از خبرش به اجمال مطلع شده بودم، با رفتاري مواجه شدم كه گويي در آن حادثه مقصر بوده‌ام. در واقع مكاتبه و مخابره‌يي نداشتم اگر هم بود به‌ندرت مسأله‌يي
— 317 —
ايماني را براي دوستي مي‌نوشتم. من حتي در طول چهار سال فقط يك نامه براي برادرم نوشتم. از مراوده با ديگران، هم خودم را منع مي‌كردم و هم اهل دنيا مانعم مي‌شدند. صرفاً هفته‌يي يك‌بار مي‌توانستم با يكي دو تن از دوستان ديداري داشته باشم. مهماناني هم كه به روستا مي‌آمدند ماهي يكي دو نفرشان به مدت يكي دو دقيقه براي سؤال از يك مسأله آخرتي با من ديدار مي‌كردند. در چنين غربتي، غريب و تنها و بي‌كس، در روستايي كه كار كردن براي تأمين مخارج در آن براي چون مني مناسب نبود، از ديدار با هر كس و هر چيزي منع شده بودم. با اين‌كه چهار سال پيش مسجد تخريب شده‌يي را مرمت و تعمير كرده بودم و در حالي كه مجوز وعظ و امامت جماعت در شهر خود را داشتم و با اين‌كه مدت چهار سال امامت مسجد مذكور بر عهده‌ام بود (خداوند قبول كند) در رمضاني كه گذشت موفق نشدم به مسجد بروم. غالباً نمازم را به تنهايي خوانده و از ٢٥ ثواب و خير نماز جماعت محروم مي‌ماندم.
در مورد اين دو حادثه‌يي كه برايم پيش آمد مانند همان صبر و تحملي كه دو سال پيش در برابر رفتار آن مأمور (دولت) از خود نشان دادم، صبر كردم؛ و ان شاء الله آن را ادامه هم خواهم داد. با خود مي‌انديشم و مي‌گويم اگر اين اذيت‌ها و فشارها و تنگناها ی كه توسط اهل دنيا بر من وارد مي‌شود ی به سبب نفس معيوب و قاصرم است، حلال‌شان مي‌كنم. نفسم ممكن است به اين ترتيب خود را اصلاح كند، و اين فشارها احتمالاً كفارة الذنوب نفسم شوند. من صفاي مسافرخانه دنيا را بسيار ديده‌ام، حال اگر كمي هم شاهد جفاي آن باشم باز هم شكر خواهم كرد. اگر اهل دنيا به دليل خدمتي كه به ايمان و قرآن مي‌كنم تحت فشارم قرار مي‌دهند، اين جا دفاع كردن به من مربوط نمي‌شود، به عزيز جبار مربوط است. اگر مرادشان اين است كه توجه مردم را نسبت به من از بين ببرند تا شهرت كاذبي را كه بي‌اساس بوده و باعث ريا و نابود كننده اخلاص است بشكنند، رحمت بر آن‌ها باد! چرا كه در كانون توجه مردم بودن و كسب شهرت، به گمانم براي كساني چون من ضرر دارد. آن‌هايي كه با من ارتباط دارند، مي‌دانند كه خواهان احترام ديگران نيستم و از اين‌كه به من احترام بگذارند متنفرم. طوري كه پنجاه
— 318 —
بار موجب تكدر خاطر يكي از دوستان ارزشمندم شدم كه به من بسيار احترام مي‌گذاشت. اگر مرادشان از اين‌كه مرا تخريب كرده و نزد مردم تحقير كنند و زمين بزنند مربوط به فعاليتي‌ست كه در راه حقايق قرآني و ايماني مي‌كنم، كار بيهوده‌يي‌ست، زيرا نمي‌توان ستارگان قرآن را زير حجاب قرار داد. «كسي كه چشمانش را مي‌بندد، فقط خودش نمي‌بيند، نه اين كه ديگران نبينند.»
نقطه چهارم
پاسخ به چند پرسش وهم آلود
اول: اهل دنيا به من مي‌گويند: "معاشت چگونه تأمين مي‌شود؟ با اين كه شغلي نداري هزينه‌هايت را چگونه تأمين مي‌كني؟ ما در كشورمان به افراد سست عنصري كه زندگي‌شان با سعي و تلاش ديگران تأمين مي‌شود، نيازي نداريم...!"
پاسخ: من با ميانه‌روي و بركت زندگي مي‌كنم. منت كسي جز روزي دهنده‌ام را قبول نمي‌كنم و تصميم هم گرفته‌ام هيچ‌گاه قبول نكنم. آري، كسي كه در روز با صد پارا يك لير. م. و شايد با چهل پارا زندگي خود را مي‌گذراند زير بار منت كسي نمي‌رود. دوست نداشتم در اين‌باره توضيح دهم. بيان اين مطلب با اين احتمال كه ممكن است به غرور و انانيت تعبير شود برايم بسيار ناخوشايند است، ليكن چون اهل دنيا درباره‌اش بسيار سؤال مي‌كنند من هم مي‌گويم: از كودكي تاكنون از كسي پول و مال و اموالي قبول نكرده‌ام (ولو زكات بوده باشد)؛ هم‌چنين حقوق هم قبول نكرده‌ام (به استثناي يك دو سالي كه به اجبار دوستانم در دارالحكمة الاسلاميه پذيرفتم كه حقوق بگيرم)؛ نيز هيچ وقت براي معيشت دنيوي زير بار منت نرفته‌ام و اين‌ها در تمام عمرم قواعد زندگي من بوده است. هم‌شهري‌ها و كساني كه مرا مي‌شناسند اين را مي‌دانند. در پنج سال گذشته كه در تبعيد بوده‌ام، بسياري از دوستان مُصرانه خواسته‌اند هدايايي به من دهند اما قبول نكردم. حال اگر بپرسيد"خب پس چگونه امرار معاش مي‌كني؟" مي‌گويم:
— 319 —
من با بركت و اكرام الهي زندگي مي‌كنم. هرچند نفسم استحقاق هر حقارت و اهانتي را دارد اما به موجب كرامت خدمت قرآني، مظهر بركتي هستم كه در خصوص رزق و روزي، اكرام الهي‌ست. بر اساس سرّ
﴿ وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ﴾
از آن‌چه حضرت حق نسبت به من احسان كرده ياد مي‌كنم و چند نمونه آن را به لحاظ شُكر معنوي بيان مي‌دارم. هر چند اين امر شكر معنوي‌ست اما مي‌ترسم كه با احساس غرور و ريا، بركت مبارك مزبور قطع شود، زيرا اظهار و افشاي افتخار آميز بركتي پنهان موجب قطع آن مي‌گردد، اما چه كنم كه مجبور به بيان آن شده‌ام.
مورد اول: در شش ماه اخير يك كيلا گندم واحد وزن، معادل ٣٦ و نيم كيلو گرم .م. كه مي‌توان از آن ٣٦ گرده نان تهيه كرد براي من كافي بوده است. نان‌ها هنوز هم هست و تمام نشده؛ نمي‌دانم تا چه زمان كفايت خواهد كرد.
استفاده از اين نان ها تا يك سال ادامه يافت.
مورد دوم: در ماه مبارك رمضان اخير فقط از دو خانه براي من غذا آوردند كه هر دو هم مرا بيمار كرد. فهميدم كه از خوردن غذاي ديگران منع شده‌ام. تنها يك خانواده بود كه در طول ماه مبارك به من رسيدگي مي‌كرد؛ صاحب آن خانه دوست صادقم عبدالله چاووش گواهي مي‌دهد كه در آن ماه سه نان و يك قيّه
واحد وزن؛ يك اوكا، معادل ١٢٨٣ گرم .م.
برنج براي من كفايت كرد. برنج مذكور حتي ١٥ روز بعد از ماه رمضان تمام شد.
مورد سوم: مدت سه ماه من و مهمانانم در كوه، يك قيّه كره را هر روز با نان مي‌خورديم و در اين مدت برايمان كافي بود. حتي مهمان ارجمندي به نام سليمان داشتم كه نان او و من در حال اتمام بود؛ روز چهارشنبه‌يي به او گفتم: برو نان بياور. در مسافتي دو ساعته در آن اطراف، كسي نبود كه از او نان بگيرد. گفت دوست دارم شب جمعه را با تو در اين كوهستان دعا بخوانم. من هم گفتم: بمان ‌تَوَكَّلنا عَلَي اللهِ بعد بدون دليل و بهانه‌يي هر دو به راه افتاديم و به بلندترين نقطه تپه‌يي رفتيم. چاي و تكه‌يي قند و در كوزه مختصري آب داشتيم.
— 320 —
گفتم: "برادر، چاي‌ آماده كن." او مشغول اين كار شد و من هم زير يك درخت قطران كه مُشرف به دره‌يي عميق بود نشستم. متأسفانه چنين انديشيدم: تكه نان كپك زده‌يي داريم كه نهايتاً براي خوراك امشب‌مان كافي‌ست. براي دو شب ديگر چه بايد بكنيم و من به اين مهمان خوش قلب چه جوابي بايد بدهم؟ در همين فكرها بودم كه احساس كردم سرم را بر مي‌گردانند. سر برگرداندم و نان بزرگي را ديدم كه ميان شاخه‌هاي درخت قطران در مقابل ديدگانمان است. گفتم: "سليمان مژده! حضرت حق به ما روزي داد." نان را برداشتيم و ديديم پرندگان و حيوانات وحشي كاري با آن نداشته‌اند. يك ماهي مي‌شد كه هيچ كس بالاي آن تپه نرفته بود. نان براي دو روز هر دوي ما كفايت كرد. نهايتاً هنگامي كه مشغول خوردن نان بوديم و نان در حال تمام شدن، دوست صادقم در چهار ساله گذشته يعني سليمان درستكار را ديديم كه در حال بالا آمدن بود و نان در دست داشت.
مورد چهارم: پالتويي را كه بر تن دارم هفت سال پيش از كهنه فروشي خريده بودم. در طول پنج سال گذشته فقط چهار و نيم لير صرف البسه، لباس زير، پاپوش و جوراب كرده‌ام. بركت، ميانه‌روي و رحمت الهي برايم كافي بود.
موارد متعددي مانند نمونه‌هاي ذكر شده هست و بركت الهي جوانب گوناگوني دارد. مردم اين روستا بسياري از آن موارد را مي‌دانند، ليكن زينهار گمان نكنيد اين‌ها را از باب فخر و مباهات بيان مي‌كنم؛ بدانيد كه مجبور به بيان آن‌ها شدم؛ هم‌چنين تصور نكنيد كه موارد مذكور براي من مدار نيكي بوده است. اين بركت‌ها يا احساني‌ست به دوستانم كه نزد من مي‌آيند؛ يا عطايي‌ست در برابر خدمت قرآني؛ يا از منافع بابركت ميانه‌روي‌ست، يا روزي چهار گربه‌يي‌ست كه پيش من‌اند و "يا رحيم يا رحيم" گويان ذاكرند؛ و به صورت بركت نازل مي‌شود و من از آن بهره‌مند مي‌گردم. آري، اگر "ميو ميوهاي" حزين‌شان را با دقت گوش كني خواهي فهميد كه "يا رحيم يا رحيم" مي‌گويند. صحبت از گربه شد موضوع مرغ به خاطر آمد. يك مرغ دارم. زمستان، هم‌چون دستگاه توليد تخم مرغ، هر روز با فاصله‌يي كم، تخم مرغي به من مي‌داد. يك بار در يك روز دو تخم گذاشت و من متحير شدم. از دوستانم پرسيدم آيا چنين چيزي متداول است؟ گفتند: ممكن
— 321 —
است احسان الهي باشد. همين مرغ جوجه كوچكي داشت كه در تابستان به دنيا آمده بود. ابتداي ماه رمضان شروع به تخم گذاشتن نمود و اين وضع تا چهل روز ادامه پيدا كرد. براي من و كساني كه به من خدمت مي‌كنند شكي باقي نماند كه واقع شدن اين وضع در زمستان و در ماه رمضان و با كوچكي جثه حيوان، اكرامي الهي‌ست. نيز وقتي تخم گذاشتن مادرش قطع شد او بلافاصله شروع كرد و مرا بي‌تخم مرغ نگذاشت.
سؤال وهم آلود دوم: اهل دنيا مي‌گويند چگونه مي‌توانيم مطمئن شويم كه با دنياي ما كاري نخواهي داشت؟ اگر آزاد بگذاريمت در امور دنيايي ما دخالت مي‌كني. از كجا بدانيم كه حيله نمي‌كني؟ چگونه بدانيم حيله و مكر نمي‌كني تا خود را تارك دنيا وانمود كرده و در ظاهر كاري به اموال مردم نداشته اما در خفا دارايي آن‌ها را مي‌گيري؟
پاسخ: وضعيت من در دادگاه حكومت نظامي و پيش از دوره آزادي، كه براي بسياري معلوم و مشخص است، و دفاعياتي كه تحت عنوان "شهادت‌نامه دو مكتب مصيبت" در دادگاه نظامي داشتم به يقين نشان مي‌دهند كه زندگي‌ام نه تنها عاري از حيله‌گري بوده بلكه حتي به كم‌ترين مكري نيز فكر نكرده‌ام. اگر حيله‌يي در كار بود در اين پنج سال مي‌بايست با تملق به شما مراجعه مي‌كردم. فرد حيله‌گر (با مكر و فريب) كاري مي‌كند ديگران او را دوست بدارند نه اين كه از ديگران فاصله بگيرد. او همواره در مسير اغفال و فريب ديگران مي‌كوشد؛ در حالي كه من در برابر مهم‌ترين حمله‌ها و انتقادهايي كه به من مي‌شد دچار ذلت و حقارت نشدم. گفتم تَوَكَّلْتُ عَلَي اللهِ و به اهل دنيا پشت كردم؛ هم‌چنين كسي كه آخرت را قبول داشته و پي به حقيقت دنيا برده باشد، در صورت خردمند بودن، پشيمان نشده و دوباره سرگرم امور دنيوي نمي‌شود. آدمي تنها و بي‌كس، بعد از پنجاه سال، زندگي جاويدش را فداي زيبايي يكي دو ساله دنيا و فريبكاري آن نمي‌كند. چنين آدمي زيرك نيست مجنوني ابله است. ديوانه‌يي ابله چه مي‌تواند بكند كه ديگران به او بپردازند. اما شُبهه‌ي "در ظاهر تارك دنيا و در باطن طالب آن بودن"؛ در اين باره بايد بگويم بر اساس سرّ آيه‌ي:
— 322 —
﴿ وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ﴾
من نفسم را تبرئه نمي‌كنم؛ نفس خواهان هر بدي‌‌ست، ليكن در اين دنياي فاني و در اين مسافرخانه موقتي، در زمان پيري، و طي عمري كوتاه، از دست دادن زندگي و سعادت ابدي و دائمي به بهاي لذتي اندك كار عاقلان نيست، و چون خردمندان و صاحبان ادراك، در آن نفعي نمي‌بينند نفس اماره‌ام خواه ناخواه به پيروي از عقل پرداخته است.
سؤال وهم آلود سوم: اهل دنيا مي‌پرسند تو ما را دوست داري؟ اصلاً ما را قبول داري؟ اگر دوستمان داري چرا قهر مي‌كني و با ما اختلاط نمي‌كني؟ اگر هم دوستمان نداري و قبول‌مان نداري پس معارض و دشمن ما هستي و ما دشمن را زير پا له مي‌كنيم.
پاسخ: من نه تنها شما، بلكه دنيايتان را اگر دوست مي‌داشتم، دست از آن نمي‌كشيدم. نه شما را مي‌پسندم نه دنيايتان را، اما كاري به كارتان ندارم، زيرا من هدف ديگري دارم چيزهاي ديگري قلبم را تسخير كرده‌اند و جايي براي فكر كردن به امور دنيوي باقي نگذاشته اند. وظيفه شما نگاه كردن به دست‌هاست نه قلب‌ها؛ چرا كه در فكر آسايش و آرامش‌تان هستيد. وقتي دست دخالتي در كار ندارد چه حقي داريد با عدم شايستگي بگوييد "از عمق دل بايد ما را دوست داشته باشد." و در كار قلب دخالت كنيد؟ من در اين زمستان تمناي آمدن بهار را دارم، دوست دارم بهار بشود، اما قادر به انجام كاري در اين باره نيستم؛ از دستم كاري ساخته نيست؛ به همين ترتيب علاقمندم اوضاع جهان اصلاح شود دعا مي‌كنم و خواهان اصلاح اهل دنيا هستم، اما كاري نمي‌توانم بكنم؛ از عهده‌ام خارج است. در عمل نمي‌توانم كاري كنم، زيرا نه وظيفه من است كاري كنم و نه قدرتش را دارم.
— 323 —
سؤال شك برانگيز چهارم: اهل دنيا مي‌گويند بلاهايي ديده‌ايم كه ديگر به هيچ‌كس اطمينان نداريم. چگونه مي‌توانيم به تو اعتماد كنيم كه اگر فرصت يافتي در امورمان دخالت نخواهي كرد؟
پاسخ: نقطه‌هاي بيان شده پيشين به شما اطمينان مي‌دهد؛ با اين حال بايد بگويم من وقتي در شهر خود و در ميان طلبه‌ها و خويشانم بودم، در بين كساني كه به سخنانم گوش مي‌دادند و در زماني كه حوادث هيجان انگيزي رخ مي‌داد، در امور دنياي شما دخالتي نكردم، اينك چگونه ممكن است كسي كه در غربت به‌سر مي‌برد، تنها و غريب و بي‌كس و ضعيف و ناتوان است و با تمام توان متوجه آخرت مي‌باشد و از اختلاط با ديگران، و مخابره، منع شده؛ و صرفاً دورا دور برخي از آخرت انديشان را به سبب ايمان و آخرت دوست خود برگزيده و بقيه را بيگانه مي‌بيند و ديگران نيز به او چون بيگانه مي‌نگرند. در مسايل دنياي بي‌ثمر و خطرناك شما دخالتي كند؟ اگر چنين كند بايد ديوانه باشد ...
نقطه پنجم
شامل پنج مسأله‌ي مختصر به شرح زير است:
مسأله اول: اهل دنيا به من مي‌گويند "چرا طبق اصول مدنيت، طرز زندگاني و نحوه لباس پوشيدن ما رفتار نمي‌كني؟ لابد دشمن ما هستي؟"
من هم مي‌گويم: آقايان! شما مرا از حقوق مدني محروم نموده و به شكل ظالمانه‌يي پنج سال است به اقامت در روستايي مجبور كرده و از هر گونه ارتباط و خبر رساني منع‌ام نموده‌ايد. اينك به چه حقي عمل به اصول تمدن‌تان را به من پيشنهاد مي‌كنيد؟ تبعيدي‌هاي ديگر را در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان قرار مي‌دهيد، به آن‌ها مجوز داده ولي مرا بي‌دليل و علتي محكوم به تنها بودن كرده و جز يكي دو نفر، از ديدار با هم‌شهري‌هايم منع مي‌كنيد. ظاهراً مرا جزو افراد ملت و رعيت نمي‌دانيد. چگونه به من پيشنهاد مي‌كنيد به قوانين مدنيت شما عمل كنم؟ دنيا را براي من زندان كرده‌ايد. به كسي كه در زندان است چنين چيزهايي پيشنهاد نمي‌كنند. شما درِ دنيا را به روي من بستيد و من درِ آخرت را
— 324 —
زدم؛ رحمت الهي آن را گشود. چگونه مي‌توان به كسي كه در آستانه آخرت است، عمل به اصول و عرف و عادات در هم برهم دنيا را پيشنهاد كرد؟ هر گاه مرا رها كرده و به شهرم بازگردانديد مي‌توانيد عمل به اصول‌تان را از من بخواهيد.
مسأله دوم: اهل دنيا مي‌گويند ما اداره‌يي رسمي داريم كه احكام ديني و حقايق اسلامي را به ما تعليم مي‌دهد. تو با چه صلاحيتي كتاب ديني منتشر مي‌كني؟ تو تا وقتي محكوم به تبعيد هستي حق دخالت در اين كارها را نداري.
پاسخ: اولاً حق و حقيقت به انحصار در نمي‌آيد. ايمان و قرآن را چگونه مي‌توان به انحصار در آورد؟ شما اصول و قوانين دنياي‌تان را مي‌توانيد به انحصار خود در آوريد، اما به حقايق ايماني و موضوعات اساسي قرآن نمي‌توان شكل رسمي داد و آن را مانند معاملات دنيوي در مقابل دستمزد به انجام رساند؛ اين‌ها اسراري‌ست كه موهبت الهي مي‌باشد و با نيتي خالص و با كناره گيري از دنيا و لذات نفساني چنين فيض‌هايي نصيب آدمي مي‌گردد؛ در ضمن همان اداره رسمي شما، وقتي در شهر خودم بودم مرا به عنوان واعظ پذيرفت و در سمت مشخصي تعيين كرد. من مسؤوليت وعظ را پذيرفتم ولي حقوقش را قبول نكردم. مجوزش را دارم. با مجوز پرداختن به وعظ و امامت جماعت، در هر جايي مي‌توانم اين كارها را بكنم؛ چرا كه تبعيد من ظالمانه بوده است؛ مادام كه تبعيديان به خانه و كاشانه خود برگشتند، اعتبار مجوزهاي قبلي من نيز پا برجاست.
ثانياً: حقايق ايماني را كه نوشته‌ام مستقيماً خطاب به نفسم بوده است. اين‌طور نيست كه همه را دعوت كنم. كساني كه روح‌هاي نيازمند و دل‌هاي مريضي دارند در جستجوي آن علاج قرآني بر مي‌آيند و آن را مي‌يابند. براي امرار معاشم فقط يكي از رساله‌هايم درباره حشر را پيش از مطرح شدن حروف جديد الفبا منتشر نمودم. استاندار بي‌انصاف سابق با اين كه تحقيق و بررسي زيادي كرد، اما چون موردي براي اعتراض و انتقاد نيافت در اين مورد هم نتوانست كاري كند.
مسأله سوم: برخي از دوستان، به دليل نگاه مشكوك اهل دنيا به من، از من دوري كرده، و حتي انتقاد مي‌كنند تا مورد پسند آنها واقع شوند؛ در حالي كه اهل
— 325 —
دنياي مكار، تبري و اجتناب آن‌ها را از من نه به عنوان صداقت در برابر اهل دنيا، كه نوعي ريا و بي‌وجداني مي‌بينند و به دوستان مذكور با نظر بد مي‌نگرد.
من هم مي‌گويم: اي دوستان آخرتي‌ام! از خدمت‌هاي قرآني من روي بر نگردانيد و نگريزيد، زيرا ان شاء الله از من ضرري متوجه شما نخواهد بود. اگر به فرض مصيبتي پيش آيد يا به من ظلم كنند شما نمي‌توانيد با تبرّي از من خود را نجات دهيد... در چنان وضعيتي بيش‌تر شايسته مصيبت و سيلي خوردن خواهيد بود. اصلاً مگر چه شده است كه گرفتار اوهام مي‌شويد؟
مسأله چهارم: در اين دوره تبعيد مي‌بينم برخي از انسان‌هاي رياكار كه گرفتار باتلاق سياست شده‌اند، با طرفداري (از ديگران) به عنوان رقيب به من نگاه مي‌كنند؛ طوري كه گمان مي‌كني من هم مانند آن‌ها به امور دنيايي علاقمندم.
آقايان! من به جريان ايمان تعلق دارم. در مقابلم نيز مسأله بي‌ايماني قرار دارد و با امور ديگر هم هيچ ارتباطي ندارم. برخي از كساني كه در برابر دست مزد كار مي‌كنند شايد خود را تا حدودي معذور بدانند، اما اين‌كه كسي بي‌جيره و مواجب، به نام حميّت پرستي در مقابل من طرفدارانه و رقيبانه رفتار كند و آزارم دهد، خطا و اشتباه بسيار زشتي‌ست، زيرا چنان كه قبلاً ثابت كردم من با سياست دنيا هيچ ارتباطي ندارم و تمام وقت و زندگي‌ام را به حقايق ايماني و قرآني اختصاص داده و وقف كرده‌ام. حال كه چنين است كساني كه مرا آزار مي‌دهند و چون رقيبي اذيتم مي‌كنند بايد فكر كنند و بينديشند كه رفتارشان مقابله با ايمان، تحت نام زندقه و بي‌ايماني‌ست.
مسأله پنجم: (حال كه مي‌دانيم) دنيا فاني‌ست، عمر كوتاه است و در عين حال مسؤوليت‌هاي خطيري كه بايد بدان‌ها عمل شود فراوانند، و مادام كه مي‌دانيم حيات ابدي در همين جا كسب مي‌شود، و جهان بي‌صاحب نيست، و مي‌دانيم كه مسافرخانه دنيا مدبري به غايت حكيم و كريم دارد، و مادام كه خوبي و بدي بي‌پاداش و كيفر نمي‌ماند، و مادام كه بر اساس سرّ
﴿ لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا ﴾
— 326 —
تكليف فراتر از توان وجود ندارد، نيز از آن‌جا كه مي‌دانيم راه بي‌ضرر و زيان بر راه پر خطر ترجيح دارد، و مادام كه اعتبار دوستان و مقام دنيوي تا زمان وارد شدن به قبر است ...پس بي‌ترديد خوشبخت كسي ست كه آخرت را براي دنيا فراموش نكرده، و فداي دنيا نكند، حيات ابدي خود را براي حيات دنيوي‌اش به مخاطره نيندازد، عمر خود را با چيزهاي بي‌معني تلف نكند، خود را مسافر بداند و براساس دستورهاي صاحب مسافرخانه حركت كند و با سلامت در قبر را بگشايد و وارد سعادت ابدي شود.
براي همين "مادام‌هاست كه به ظلم‌ها و اذيت‌هايي كه به من مي‌شود توجه نكرده و اهميتي نمي‌دهم. معتقدم ارزش ناراحت شدن را ندارند، لذا به دنيا نمي‌پردازم".
— 327 —
ضميمه مكتوب شانزدهم
بِاسْمِهِ ٭ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ
اهل دنيا بي‌دليل درباره فرد ناتوان و غريبي چون من دچار توهم شده و خيال مي‌كنند قدرت هزاران نفر را دارم؛ لذا زير قيد و بند فراواني قرارم داده‌اند. اجازه ندادند يكي دو شب در كوهي در بارلا و بدره ی كه يكي از محلات بارلاست ی بمانم. شنيدم مي‌گويند: "سعيد به اندازه ٥٠ هزار نفر قدرت دارد؛ اين است كه آزادش نمي‌كنيم"
من هم مي‌گويم: اي اهل دنياي بدبخت! با اين كه با تمام توان براي دنيا كار مي‌كنيد چرا سر از كار دنيا در نمي‌آوريد؟ و چون ديوانگان حكم مي‌كنيد. اگر ترس شما از شخص من است رها كنيد اين ٥٠ هزار نفر را، حتي يك نفر هم مي‌تواند كارهايي پنجاه بار بيش‌تر از من انجام دهد، يعني مي‌تواند مقابل در اتاقم بايستد و بگويد: نمي‌تواني بيرون بيايي.
اگر از مسلك من و تبليغي كه براي قرآن مي‌كنم يا از نيروي معنوي ايمان واهمه داريد، بدانيد كه اشتباه مي‌كنيد، به اعتبار مسلك، نه ٥٠ هزار نفر كه قدرت ٥٠ ميليون نفر را دارم، زيرا با تكيه بر قدرت قرآن با وجود بي‌ديناني چون شما، همه اروپا را هم به مبارزه مي‌خوانم. با تمام انوار ايماني كه منتشر كرده‌ام قلعه‌هاي محكم آنان را كه فنون مثبت و طبيعت مي‌نامند نابود كرده‌ام. بزرگ‌ترين فيلسوفان بي‌دين آن‌ها را در مرتبه‌يي پايين‌تر از حيوان قرار داده‌ام. اگر همه اروپاييان به اضافه بي‌دينان شما جمع شوند به توفيق الهي نمي‌توانند مرا از يكي از مسايل مسلكم منصرف كنند و ان شاء الله نخواهند توانست مغلوبم كنند ...!
مادام كه چنين است من در دنياي شما دخالتي نمي‌كنم شما هم با آخرت من كاري نداشته باشيد، كه اگر هم داشته باشيد بيهوده است، زيرا:
تقدير الهي با قدرت بازو تغيير نمي‌كند
— 328 —
شمعي را كه مولا روشن كند با فوت كردن خاموش نمي‌شود.
اهل دنيا درباره من به شكلي استثنايي دچار توهم شده و در هراس به‌سر مي‌برند. به خيال پردازي درباره چيزهايي مي‌پردازند كه در من وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد جرم سياسي نيست و نمي‌تواند موجب اتهام گردد؛ در نتيجه دچار توهم شده‌اند، چيزهايي مانند شيخ بودن، بزرگ قوم بودن، داشتن خاندان عريض و طويل و عشيره، بانفوذ بودن، داشتن پيروان فراوان، ديدار كردن با هم‌شهري‌ها، علاقمند بودن به اوضاع و احوال دنيا، وارد سياست شدن، حتي مخالف (دولت) بودن. زماني كه درباره عفو كساني كه در زندان يا بيرون زندان هستند مذاكره مي‌كنند، كساني كه به قول خودشان قابل عفو نيستند، مرا از همه چيز منع مي‌كنند. فردي فاني و بد سخني زيبا و باقي دارد، مي‌گويد:
ظلم اگر توپ و گلوله و قلعه دارد
حق هم بازويي دارد كه خم نمي‌شود و چهره‌يي كه بر نمي‌گردد
من هم مي‌گويم:
اگر اهل دنيا حُكم و شوكت و قدرت دارد
به فضل قرآن خادمش نيز
علم يقيني دارد و كلامي كه سكوت بردار نيست
و قلبي دارد كه خطا نمي‌كند و نوري دارد كه خاموش نمي‌گردد.
بسياري از دوستان و فرماندهي كه مراقب من بود پرسيدند چرا براي دريافت اجازه نامه مراجعه نمي‌كني؟ چرا درخواستي به مقامات دولتي ارائه نمي‌دهي؟
پاسخ: به هشت دليل زير مراجعه نمي‌كنم و نمي‌توانم بكنم:
دليل اول: من در كار اهل دنيا دخالتي نكرده‌ام كه محكوم آن‌ها شوم، و به آن‌ها مراجعه كنم. من محكوم تقدير الهي‌ام و در برابر خداوند كوتاهي‌هايي دارم، لذا به او مراجعه مي‌كنم.
دليل دوم: من به يقين باور كردم و دانستم كه اين دنيا مسافرخانه‌يي‌ست كه خيلي زود تغيير وضع مي‌دهد، لذا نمي‌توان آن را وطن حقيقي دانست؛ همه جا مانند هم است؛ مادام كه در وطن خود باقي نخواهم ماند كوشش بيهوده براي رفتن به زادگاهم فايده‌يي ندارد. حال كه همه جا مسافرخانه است اگر رحمت
— 329 —
صاحب اين مسافرخانه يار گردد همه يار و همه‌جا خوش آيند خواهند بود؛ در غير اين صورت هر جا ناخوش‌آيند و هر كس دشمن است.
دليل سوم: كار مراجعه (و درخواست دادن) در دايره قانون انجام مي‌شود؛ در حالي كه رفتاري كه در شش سال گذشته با من شده سليقه‌يي و خلاف قانون بوده است. طبق قانون تبعيدي‌ها با من برخورد نشد، به نحوي با من رفتار كردند كه همواره از حقوق مدني و حتي انساني محروم بوده‌ام. مراجعه به نام قانون نزد اينان كه رفتارهاي خلاف قانون دارند بي‌معناست.
دليل چهارم: مدير اين‌جا امسال به نمايندگي من مراجعه‌يي كرد تا براي تغيير آب و هوا چند روزي را به قريه بدره بروم ی كه در حكم يكي از محله‌هاي بارلا است ی اجازه ندادند. چگونه مي‌توان نزد كساني مراجعه كرد كه به نيازهاي چنين كوچكي پاسخ رد مي‌دهند؟ چنين مراجعه‌يي، خوار شدني بي‌فايده در عين ذلت است.
دليل پنجم: طلب حق از كساني كه ناحق را حق جلوه مي‌دهند و مراجعه به آن‌ها ناحقي‌ست، ناديده گرفتن حرمت حق است. من خواهان چنين ظلمي نيستم و نمي‌خواهم چنين بي‌احترامي به حق كنم. والسلام.
دليل ششم: فشاري كه اهل دنيا به من مي‌آورند به دليل مسايل سياسي نيست، چون آن‌ها هم مي‌دانند كه من در سياست دخالت نمي‌كنم و از آن گريزانم. آن‌ها دانسته يا نادانسته به حساب زندقه و به دليل فعاليت‌هاي ديني مرا آزار مي‌دهند، لذا مراجعه به آن‌ها به معناي اظهار ندامت از دينداري و ستايش مكتب زندقه خواهد بود. من اگر به آن‌ها مراجعه كنم و دست به دامان آن‌ها شوم تقدير عادلانه الهي مرا به دست ظالمانه آن‌ها تعذيب خواهد كرد، زيرا آن‌ها به دليل مناسبات ديني مرا تحت فشار قرار مي‌دهند و تقدير نيز به دليل نقصان‌هايم در ديانت و اخلاص و به دليل رياكاري‌هايي كه در برابر اهل دنيا دارم گه گاه تحت فشار قرار مي‌دهد؛ بنابراين فعلاً از فشارهاي مذكور خلاصي ندارم. اگر به اهل دنيا مراجعه كنم تقدير خواهد گفت: "اي رياكار! جزاي اين مراجعه را ببين!" و اگر مراجعه نكنم اهل دنيا خواهند گفت: "ما را به رسميت نمي‌شناسي، پس بمان زير اين فشار!"
— 330 —
دليل هفتم: مشخص است وظيفه يك مأمور (دولت) اين است كه مانع اشخاصي گردد كه به اجتماع ضرر مي‌زنند و در عين حال بايد به كساني كه براي جامعه مفيدند كمك كند. اما مأموري كه من تحت نظارتش بودم وقتي به سراغم آمد كه در حال توضيح ذوق لطيفي از ايمان موجود در لا اله الا الله براي مهمان سالمندي بودم كه پايش لب گور بود. با اين‌كه مدت زمان زيادي نزد من نيامده بود طوري رفتار كرد كه گويي در حال ارتكاب جرم مشهودي هستم و كار قبيحي انجام مي‌دهم. مهمان بيچاره‌يي را كه با اخلاص در حال شنيدن مطالب بود از شنيدن ادامه مطلب محروم كرد و موجب عصبانيت من شد. در آن‌جا كسان ديگري هم بودند، اما او به آن‌ها اهميتي نداد. وقتي هم شروع به بي‌ادبي كردند و رفتاري نمودند كه براي زندگي اجتماعي در روستا چون زهر است، متوجه آن‌ها شد و از آن‌ها تقدير كرد. اين هم روشن است كه زنداني اگر مرتكب صد جنايت هم شده باشد؛ فرقي نمي‌كند مراقب زندان سرباز باشد يا افسر، هر موقع كه بخواهد مي‌تواند او را ببيند. اما يك سال است دو فرد مهم كه هم مديرند و هم توسط دولت ملي مأمور نظارت شده‌اند با اين‌كه بارها از كنار اتاق من عبور كرده‌اند نه كم‌ترين ديداري با من داشته‌اند و نه حالم را پرسيده‌اند. من ابتدا گمان كردم به دليل عداوت‌شان است كه به من نزديك نمي‌شوند، اما بعدها معلوم شد به علت تصورات نادرست‌شان بوده است؛ طوري از من مي‌گريختند كه گويي مي‌خواهم آن‌ها را ببلعم. اگر حكومتي را كه مأموران و كارگزارانش چنين‌اند، مرجعي رسمي بدانيم و به آن مراجعه كنيم كار غير عقلايي كرده و ذلتي بيهوده را كشيده‌ايم. اگر سعيد قديم بود هم چون عنتره شاعر مشهور عرب در قرن هفتم .م. مي‌سرود:
مَاءُ الْحَيَاةِ بِذِلَّةٍ كَجَهَنَّمَ ٭ وَ جَهَنَّمُ بِالْعِزِّ اَفْخَرُ مَنْزِلِى
يعني آب حياتي كه با ذلت حاصل شود مانند جهنم است؛ و جهنمي كه با عزت به‌دست آيد منزل پرافتخار من است. ديوان العنتره .م.
اما در حال حاضر خبري از سعيد قديم نيست و سعيد جديد نيز سخن گفتن با اهل دنيا را بي‌معنا مي‌داند، او مي‌گويد: "د نيا بر سرشان خراب شود! بگذار هر چه مي‌خواهند انجام دهند! در محكمه كبرا با آن‌ها محاكمه خواهيم شد." و سكوت مي‌كند.
— 331 —
هشتمين دليل عدم مراجعتم (به مقامات دولتي): براساس اين قاعده كه "نتيجه محبت نامشروع، عداوتي بي‌رحمانه است." قدر الهي ی كه عادل است ی مرا به سبب تمايل به اهل دنيا كه شايستگي ندارند، با دستان ظالم‌شان عذاب مي‌دهد. من نيز كه خود را مستحق اين عذاب مي‌دانم سكوت مي‌كنم، زيرا در جنگ جهاني به عنوان فرمانده داوطلب هنگ دو سال تلاش كردم و جنگيدم. به‌واسطه تقديرهاي فرمانده ارتش و "انور پاشا"، دوستان و طلاب ارزشمند خود را فدا كردم. زخمي شدم و به اسارت در آمدم. بعد از اسارت با نگارش آثاري چون "خطوات سته" خود را به خطر انداختم و در زماني كه انگليس‌ها بر استانبول مسلط بودند بر سرشان كوبيدم. در واقع به كساني كه اينك بي‌سبب و توأم با شكنجه مرا به اسارت در آورده‌اند كمك كردم. اينك آن‌ها نيز پاداش ياري مذكور را چنين مي‌دهند. آزار و فشاري را كه در طول سه سال اسارت در روسيه متحمل شدم دوستانم در اين‌جا در سه ماه چشاندند. روس‌ها به من به چشم كُرد بي‌رحمي نگاه مي‌كردند كه فرمانده داوطلب هنگ است و قزاق‌ها و اسيران را از دم تيغ مي‌گذراند؛ با اين‌حال آن‌ها مرا از درس دادن منع نكردند. به بيش‌تر از ٩٠ نفر افسري كه اسير شده و دوستم بودند درس مي‌دادم. يك بار فرمانده روس آمد و درس‌هايم را شنيد. چون تركي نمي‌دانست گمان كرد درس سياسي مي‌دهم. آن يك‌بار از درس دادن منع‌ام كرد. باز اجازه داد. در همان اردوگاه اطاقي را مسجد كرديم، و من امامت جماعت را نيز بر عهده داشتم. به هيچ وجه مداخله‌يي نكردند؛ از گفتگو و مراوده با ديگران منع‌ام نكرده و مانع مكاتبه‌ام با ديگران نشدند، اما اين دوستان كه هم‌وطن و هم‌كيش من هستند، كساني كه براي منافع ايماني آن‌ها كوشيده‌ام، بي‌هيچ سببي و با اين‌كه مي‌دانند ارتباطم را با دنيا و سياست قطع كرده‌ام، شش سال تحت اسارتي درد آور قرار داده و از مراوده با ديگران منع‌ام كردند. با اين‌كه مجوز دارم از درس دادنم، حتي از تدريس خصوصي در اتاقم جلوگيري كردند و مانع مكاتبه‌ام با ديگران شدند. با وجود اين كه مجوز داشتم مانع ورودم به مسجدي شدند كه خودم آن را بازسازي كرده و چهار سال امام جماعتش بودم. هنوز هم براي اين‌كه از ثواب نماز جماعت محرومم كنند اجازه نمي‌دهند امامت جمع هميشگي، مخصوصاً سه نفر از دوستان آخرتي‌ام را بر عهده داشته باشم.
— 332 —
اگر كسي برخلاف ميلم از من تعريفي كند مأموري كه مسؤوليت نظارت مرا دارد بر اثر حسادت عصباني مي‌شود و براي از بين بردن نفوذم تدابير ظالمانه‌يي اتخاذ كرده، و براي جلب توجه رؤسايش اذيتم مي‌كند.
آدمي كه در چنين وضعي به‌سر مي‌برد جز حضرت حق به چه كسي مي‌تواند مراجعه كند؟ قاضي اگر خود، شاكي باشد قطعاً نمي‌توان شكايت را نزد او برد. حالا شما بگوييد در چنين اوضاعي چه بايد كرد؟ شما هر چه مي‌خواهيد بگوييد، اما من مي‌گويم: بين اين دوستان منافقان زيادي وجود دارد. منافق بدتر از كافر است. لذا كاري را كه روس‌ها با من نكردند اين‌ها مي‌كنند...
اي بدبخت‌ها! مگر من به شما چه كردم و چه مي‌كنم؟ من خادم نجات ايمان و سعادت ابدي شما هستم! معلوم مي‌شود خدمتم خالصانه نبوده كه چنين عكس العمل‌هايي نتيجه مي‌دهد. شما در مقابل خدمات من، مدام و در هر فرصتي آزارم مي‌دهيد. قطعاً در محكمه كبرا هم‌ديگر را خواهيم ديد.
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ٭ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ ﴾
الباقي هو الباقي
سعيد نورسي