سخنان
— 318 —

گفتار سی و دوم

عبارتست از سه موقف
این گفتار پیوستی است که پرتو هشتمِ گفتار بیست و دوم را توضیح می دهد و تفسیر اولین زبان، از پنجاه و پنج زبان موجوداتی است که بر وحدانیت الله (جَلَّ جَلالَهْ) گواهی می دهند که، در رساله "قطره ای از دریای توحید" به آن اشاره شد، و ضمناً یکی از حقایق بسیار زیاد آیه کریمه: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا (الأنبياء: ٢٢) به شمار می آید که در لباس قیاس و تمثیل، بازگو شده است.

موقف اول

﴿ لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا ﴾
(الأنبياء: ٢٢)
«لَا إِلَهَ إِلَّا الله وَحدَهُ لَا شَريكَ لَهُ لَهُ الْمُلكُ وَلَهُ الْحَمدُ يُحيِي وَيُمِيتُ وَهُوَ حَيّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَير وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِير وَإلَيهِ الْمَصِيرُ»
چنانکه در یکی از شب های رمضان گفته بودم، در هرکدام از یازده جمله این کلام که یگانگی خداوند را افاده می کنند، یک مژده و یکی از مراتب توحید وجود دارد. از مجموع این ها، فقط معنی "لَا شَریکَ لَهُ" را با زبان ساده و عام فهم و به صورت محاوره تمثیلی و مناظره فرضی و با قرار دادن زبان حال به جای زبان قال، توضیح داده بودم؛ و اینک در پاسخ به تقاضای برادران عزیزی که مرا یاری می کنند و در مسجد همراه من هستند، آن گفتگو را به شکل ذیل می نویسیم:
ما یک شخص فرضی را به جای شرکاءِ (خدایان دروغین) اهل شرک و کفر و ضلالت، از قبیل: طبیعت پرستان و اسباب پرستان و مشرکان، قرار میدهیم و فرض میکنیم که این شخص فرضی، میخواهد پروردگار یکی از موجودات هستی شود، و ادعا می کند که او، مالک واقعی آن چیز است.
— 319 —
بدین ترتیب، مدعی فرضی دست به کار می شود و پیش از همه با یک ذره که کوچک ترین موجودات است، روبرو می گردد و با زبان طبیعت پرستی و ماده گرایی خطاب به او می گوید: من پروردگار و مالک حقیقی تو هستم!
ذره نیز با زبان حقیقت و با برشمردن حکمت الهی ای که از آن برخوردار است، چنین پاسخ می دهد:
من وظایف بی شماری انجام می دهم و در هر پدیده ای وارد می شوم و کار می کنم، اگر تو چنان علم و قدرتی داشته باشی که بتواند مرا به انجام آن همه وظایف وادارد و چنان حاکمیت و نیرویی داشته باشی که بتواند ذرات بی حد و حسابی مثل من را که
(٭):آری، هرچیز متحرک، از ذرات گرفته تا سیّارات، با مهر الهی که روی آنها است، آنگونه که وحدانیت و یگانگی خداوند را نشان میدهند، با حرکات شان نیز جاهایی را که در آن میگردند به نام پروردگار یکتا به تسخیر در می آورند و جزیی از قلمرو مالک یگانه شان قرار میدهند، اما پدیده های غیر متحرک، از نباتات گرفته تا ستارگان ثابت، به منزله مهرهایی برای یگانگی آفریدگارندو هر کدام نشان میدهد که جایی که در آن قرار دارد نامه ای است از جانب آفریننده اش، یعنی هر گیاه و هر میوه، یک مهر وحدانیت و یک سکه ی وحدت است و نشان میدهد که وطن و جایگاه اقامت او، نامه آفریننده اوست. خلاصه اینکه: هر چیز با حرکتش و به نام یگانگی پروردگار، بر همه اشیاء چیره میشود، پس کسی که مهار همه ستارگان را در دست نداشته باشد، هرگز نمیتواند پروردگار تنها یک ذره شود. مؤلف.
همراه با من در هستی کار می کنند و در گردش اند، به تسخیر خود در بیاورد و استخدام کند و اگر بتوانی مالک حقیقی موجوداتی- مانند ملکول های قرمز خون- باشی که من نیز جزیی از آن ها هستم و اگر بتوانی با کمال نظم، در آن ها دخل و تصرف کنی، آنگاه بر من ادعای مالکیت کن، و مرا به غیر خدا نسبت بده، در غیر آن خاموش باش! چون تو نه تنها نمی توانی پروردگار من شوی، حتی نمی توانی در کارهای من مداخله کنی، زیرا در وظایف و اعمال و حرکات ما چنان نظم کاملی حکم فرماست که کسی جز صاحب حکمت بی پایان و علم فراگیر، نمی تواند چنین نظمی را ایجاد کند؛ اگر کسی غیر از او در کار ما مداخله کند، همه چیز را برهم خواهد زد.
پس ای مدعی! آدمی مثل تو که ناتوان و بی جان و نابینا ست، نمی تواند در کارهای ما دست درازی کند.
مدعی نیز همان گفته مادی گرایان را تکرار کرد و گفت:
— 320 —
مادامی که چنین است، پس خودت مالک خود باش! چرا می گویی من به دستور کسی دیگر کار می کنم؟
ذره پاسخ داد:
اگر عقلی به بزرگی خورشید و علم و دانش فراگیری همچون نور آن می داشتم و قدرتم به اندازه حرارت آن گسترده و حواسم، همچون هفت رنگِ نور آن پهناور می بود و اگر چهره ای می داشتم که در هرجا، رخش را به سوی من دور می داد و گشت و گذارهایم را تعقیب می کرد و اگر چشمی بینا می داشتم و سخنم در هرجا به اجرا در می آمد، در آن صورت شاید مثل تو حماقت می کردم و مدعی می شدم که خود، حاکم و مالک خود هستم! برو! از من دور شو! تو جایی در بین ما نداری!
بدین گونه، هنگامیکه وکیل مدافع شرک، پاسخ دندان شکنی را از ذره دریافت کرد و از او مأیوس گردید، به ملکولهای قرمز خون روآورد، به این امید که شاید در آنجا موفق شود و به هدفش دست یابد؛ از این رو با زبان اسباب و طبیعت و با منطق فلسفه برایش گفت:
من خدا و مالک تو هستم!
ملکول قرمز نیز با زبان حقیقت و حکمت ربانی پاسخ می دهد و چنین می گوید:
من تنها نیستم، در لشکر بزرگ خون، همنوعان بسیار زیادی دارم که آن ها هم مثل من، منظم و سازمان یافته هستند و ما همگی وظایف یکسانی انجام می دهیم و تحت فرمانِ یک فرمانده حرکت می کنیم. اگر بتوانی مالک من و دیگر همنوعانم باشی و دارای چنان حکمت دقیق و قدرت بزرگی باشی که بتواند تمام حجرات بدن - را که ما در آن حرکت می کنیم و برای انجام وظایف کاملاً منظم و پرحکمت، استخدام می شویم- تحت سلطه خود در بیاورد، بفرما آن را نشان بده! شاید در این صورت، ادعایت معنی و مفهومی داشته باشد! حال آنکه سرسامی مانند تو غیر از قوت کور و طبیعت کر، چیزی در اختیار ندارد؛ پس نمی توانی ذره ای در کارهای ما مداخله کند، چه رسد به اینکه ادعای مالکیت ما را داشته باشد؛ زیرا نظمی که بر ما حاکمیت دارد، چنان کامل است که آدمی مثل تو را خود به خود از رده خارج می سازد و فقط کسی می تواند بر ما حکم براند که هر چیز را ببیند و بشنود و بداند و هرچه بخواهد، انجام دهد؛ پس سکوت اختیار
— 321 —
کن! چون وظایف ما آنقدر مهم و انتظام مان چنان کامل است که مجال شنیدن یاوه سرایی هایت را نداریم! بدین ترتیب ملکول های قرمز نیز او را راندند و آرزوهایش را به خواب و خیال مبدل ساختند.
وقتی آن مدعی نتوانست در بین ملکول های خون، هدفش را بر آورد، رفت و با یکی از حجرات بدن رو برو شد و با منطق فلسفه و زبان طبیعت پرستی برایش گفت:
نتوانستم ادعای خود را به ذره و به ملکول قرمز، بقبولانم. شاید تو به سخانم گوش کنی؛ زیرا تو، حجره بسیار کوچکی هستی و از چیز های پراکنده ساخته شده ای! بنابراین می توانم تو را بسازم، پس بیا و آفریده و مملوک حقیقی من باش!
حجره نیز با زبان حکمت و حقیقت پاسخ داد و گفت:
درست است که من چیز بسیار کوچکی هستم، اما وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهم و با تمام حجرات و هیئت مجموعی بدن، پیوندهای دقیق و روابط پیچیده ای دارم و وظایف پیچیده و کاملی را در تمام رگ ها و شریان ها و عصب های محرّکه و حساس، به سر می رسانم و با تمام نیروهای تنظیم کننده جسم مانند نیروی جاذبه و دافعه و مولّده و مصّوره کار می کنم؛ پس ای مدعی! اگر چنان علم و قدرتی داری که بتواند تمام آن رگ ها و عصب ها و نیروهای موجود در جسم را ایجاد و تنظیم و استخدام کند و نیز اگر حکمت فراگیر و قدرت نافذی داشته باشی که بتواند در کارهای تمام حجرات بدن که در کیفیت و نوعیت با من یکسان اند، مداخله کند، پس بیاور آن را نشان بده، بعد از آن، ادعا کن و آفرینش مرا به خود نسبت بده! ورنه برو گم شو! مگر نمی دانی که ملکول های قرمز خون، رزق و روزی ام را برایم می آورند و ملکول های سفید نیز، در برابر امراض مهاجم می ایستند و از من دفاع می کنند؟! من کارهای زیادی دارم، مزاحم من مشو! شخص عاجز و جامد و کر و نابینایی مثل تو به هیچ وجه نمی تواند در کارهای پیچیده ما دخالت کند، زیرا چنان نظم ظریف و نازک و کاملی
(٭):آفریدگار حکیم، بدن انسان را به شکل یک شهر بسیار منظم آفریده است. به گونه ای که بخشی از رگها، کار تلفن و تلگراف را انجام میدهند و بخشی نیز مانند لوله هایی که آب را از چشمه ها انتقال میدهند، وسیله گردش خون - که مایه حیات است - میباشند. در داخل خون هم دو نوع ملکول آفریده شده است که یکی به نام ملکولهای قرمز یاد میشود که ارزاق را در حجرات بدن تقسیم می کند و با پیروی از یک قانون الهی، مانند کارمندان تجاری و انبارداران، رزق و روزی را به حجرات بدن میرساند؛ و نوع دیگر، ملکولهای سفید است که در مقایسه با ملکولهای قبلی، تعدادشان کمتر است و مانند سربازان گوش به فرمان، وظیفه دفاع از بدن را در برابر امراض، به عهده دارند که هرگاه وارد معرکه گردیده و به دفاع از بدن برخواستند، با دو نوع حرکت و گردش حلقوی - مانند مولوی- با سرعت عجیبی حالت میگیرند.
روی هم رفته، هیئت مجموعی خون دو وظیفه عمومی را به عهده دارد. یکی تعمیر و بازسازی خرابیهای حجرات بدن و دیگری، جمع آوری مواد اضافی و زباله های حجرات و پاک کردن بدن. و دو رگ دیگر نیز وجود دارد که یکی شریانهایی است که خون صاف و پاک را می آورد و تقسیم می کند که این رگ، به منزله کانالهای خون پاک است. نوع دیگر آن یعنی ورید ها، کانال خونهای کثیف و آلوده است که مواد اضافی و زباله را جمع می کند و به ریه، که مرکز تنفس است، میدهد.
آفریدگاری که هر چیز را با صنعت و حکمت می آفریند، دو عنصر را در هوا آفریده است؛ یکی، ازُت و دیگری، اکسیژن. هنگامیکه اکسیژن در هنگام تنفس با خون تماس می یابد، مانند کهربار، عنصر کثیف کربن را که باعث آلودگی خون میگردد، به خود جذب می کند و آن را به ماده زهرآگینی تبدیل می کند که به نام "دی اکسید کربن" یاد میشود و بدین طریق، هم گرمای غریزی بدن را تامین می کند و هم خون را تصفیه می سازد. زیرا آفریدگار حکیمی که هر چیز را با صنعت و حکمت آفریده است، رابطه بسیار نزدیک و تنگاتنگی بین اکسیژن و کاربن، ایجاد نموده است که در علم شیمی به "عشق کیمیوی" تعبیر میشود. ازین رو، هنگامیکه آن دو عنصر، به یکدیگر نزدیک می گردند، بر اساس همین قانون الهی، باهم مخلوط و یکی میشوند و در نتیجه همین یکی شدن، حرارت تولید میگردد که این مطلب، از لحاظ علمی ثابت و مسلم است؛ زیرا یکجا شدن، یک نوع سوختن است.
حکمت این راز و رمز این است که: ذرات و اتمهای هر یکی از این دو عنصر، حرکات جداگانه ای دارد، در وقت یکجا شدن هر دو اتم، یعنی اتم آن با اتم این، یکجا میشود و با یک حرکت، حرکت میکنند و یک حرکت، معلق می ماند؛ چونکه قبل از یکجا شدن، دو حرکت وجود داشت، اما اکنون، هر دو اتم یکی شدند، پس حرکتی که معلق مانده بود، بر اساس قانون آفریدگارحکیم، به حرارت تبدیل شد. در این زمینه هیچ تردیدی وجود ندارد، چون مسلم است که حرکت، حرارت تولید میکند.
پس بر اساس همین راز و رمز، آنگونه که با این ترکیب شیمیایی، حرارت بدن انسان تامین میگردد، خون نیز به سبب گرفته شدن کاربنش، تصفیه میشود، پس هنگامیکه نفَس داخل بدن میگردد، هم آب حیات بدن (خون) را تمیز می کند و هم آتش حیات را می افروزد و در هنگام خارج شدن، میوه کلمات و واژه ها را که خداوند به عنوان یک معجزه در دهان آفریده است، بارور می سازد. "فسبحان من تحیر فی صنعه العقول". مؤلف.
در ما وجود
— 322 —
دارد که اگر غیر از حکیمی که حکمتش بی پایان و قدیر و علیمی که قدرت و علمش نامحدود است، بر ما حکم روایی کند، نظم ما برهم می خورد و آشفتگی ایجاد می شود.
بدین ترتیب، وقتی مدعی ای که از حجره هم مأیوس شده بود، با جسم انسان روبرو شد و همچون دیگر ماده گرایان، با زبان طبیعت کور و فلسفه سردرگم، به او گفت:
تو مال من هستی، من تو را ساخته ام، یا دست کم من هم سهمی در تو دارم!
— 323 —
جسم انسان هم، با زبان حقیقت و حکمت و با زبان نظم و هماهنگی که در او وجود دارد، می گوید:
اگر از چنان علم گسترده و قدرت فراگیری برخورداری که بتواند در جسم همه انسانها و همنوعانم، تصرف کند و علایم تفکیک دهنده را که امضای قدرت و مهر آفرینش است، در چهره ما نصب کند و اگر چنان ثروت و حاکمیتی داری که بتواند، تمام مخازن و انبارهای رزق و روزی ام را، از آب و هوا گرفته تا به نباتات و حیوانات، تحت کنترل در بیاورد و تصاحب کند و اگر چنان حکمت بی شمار و قدرت بی پایانی داری که بتواند لطایف معنویِ بسیار وسیع و والایی همچون: روح، قلب و عقل را در غلاف سفلی و تنگی مثل من جای دهد و با کمال حکمت، استخدام کند و به عبودیت و بندگی سوق دهد، بیا و آن را نشان بده! ورنه خاموش شو! زیرا آفریدگار من، چنان ذاتی است که بر هر چیز قادر است و هر چیز را می داند و هر چیز را می بیند و هر چیز را می شنود، نظم کاملی که مرا اداره می کند و مهر وحدتی که در چهره ام وجود دارد، گواه این امر است. شخص عاجز و گمراهی مثل تو، هرگز نمی تواند به صنعت زیبای او دست بزند و ذره ای، در آن مداخله کند!
بدین ترتیب وکیل مدافع مشرکان نمی تواند در جسم انسان نیز جایی برای خود پیدا کند، لذا به راهش ادامه می دهد و با جنس انسان روبرو می شود و با خود می گوید: شاید بتوانم در بین این جماعت آشفته و بی نظم، جایی بیابم و همان گونه که شیطان موفق شد در کارهایی که به شکل اختیاری و گروهی انجام می دهند مداخله کند، شاید من هم بتوانم در احوال فطری و وجودی شان مداخله کنم، آنگاه می توانم هم بر جسم انسان و هم بر حجرات آن، که مرا از خود رانده بودند، فرمان برانم.
ازین رو نوع انسان را هم مورد خطاب قرار داد و با زبان طبیعت کر و فلسفه سردرگم، گفت:
ای بشر! شما کاملاً آشفته و پراکنده و بی نظم به نظر می رسید، پس من، رب و مالک شما هستم، یا دست کم سهمی در شما دارم.
آنگاه نوع انسان جواب داد و با زبان حق و حقیقت و با حکمت و انتظام، گفت:
— 324 —
اگر دارای قدرت و حکمتی هستی که بتواند لباس زیبا و رنگینی بر تن کره زمین بپوشاند که این لباس، از انواع نباتات و حیواناتی که صدها هزار نوع دارند و شبیه نوع انسان اند، با کمال ظرافت و حکمت، بافته شده باشد و بتواند چنان قالینی بر روی زمین بگستراند که از صدها هزار موجودات زنده بافته شده و به صورت بسیار زیبا و رنگینی، ایجاد گردیده است و نیز بتواند آن فرش زیبا را هر از چندگاه، تجدید و تازه کند، آری! اگر یک چنین قدرت فراگیر و حکمت گسترده ای داری که بتواند در کره زمینی که ما میوه های آن هستیم و در عالمی که ما بذرهای آن هستیم، تصرف کند و موادی را که ضروریات زندگی ما است، از هر گوشه و کنار هستی، با اندازه و حکمت بفرستد و چنان اقتداری داری که بتواند علایم قدرت الهی را که در چهره های ما و در چهره همنوعان ما - اعم از انسان های گذشته و آینده- خلق کند، در آن صورت، شاید حق داشته باشی بر ما ادعای ربوبیت کنی؛ ورنه سکوت اختیار کن! و با دیدن آشفتگی و پریشانی همنوعانم، مگو: من می توانم در کار اینان مداخله کنم! چونکه نظم و انتظام ما در کامل ترین سطح قرار دارد و آنچه تو آشفتگی و هرج و مرج می پنداری، در واقع آشفتگی نیست، بلکه یک نوع نسخه برداری است که قدرت الهی، از روی کتاب تقدیر، با کمال نظم انجام می دهد؛ زیرا نظم و انتظامِ موجود در حیوانات و نباتاتی که بسیار پایین تر از ما هستند و تحت نظارت ما قرار دارند، نشان می دهد که این آشفتگی ها و هرج و مرج های ظاهری، نوعی نوشتن و یادداشت است.
آیا امکان دارد نخ های قشنگ و رنگین این فرش زیبا را، کسی غیر از آفریدگار حقیقی اش در جاهای مناسبی جا به جا کند؟ آیا امکان دارد آفریننده میوه ای، غیر از آفریننده درخت آن باشد؟ آیا امکان دارد آفریدگار هسته ای، غیر از آفریننده آن جسم هسته دار باشد؟ اما تو، کور و نابینا هستی! مگر معجزات قدرت را در چهره ام و صنعت های خارق العاده را در ماهیتمان، نمی بینی؟ اگر این ها را ببینی، آنگاه در می یابی که آفریدگار من، چنان ذاتی است که هیچ چیزی نمی تواند خود را از او پنهان کند و هیچ چیزی نمی تواند بر او بنازد و بالاتر از توان او باشد؛ اداره کردن ستاره ها به اندازه اداره کردن ذرات و اتم ها برایش آسان است و آن گونه که یک گل را به آسانی پدید می آورد، فصل بهار را هم به همان آسانی، ایجاد می کند؛ اوست که فهرست کاینات بزرگ را با کمال نظم در ماهیت من جا داده است. آیا آدمی مثل تو، که جامد و ناتوان و کور و کر است، می تواند
— 325 —
در صنعت چنین آفریدگاری بزرگ، انگشت دخالت دراز کند؟! پس خاموش شو! از نزد من برو! او هم، با کمال سر افکندگی راهش را می گیرد و می رود.
سپس آن مدعی می رود و فرش پهناوری را که روی زمین گسترانده شده و لباس بسیار مزین و رنگینی را که بر تن زمین پوشانده شده است، مورد خطاب قرار می دهد و به نمایندگی از طرف اسباب و با زبان طبیعت و فلسفه، به آن میگوید: من می توانم در تو تصرف کنم، پس مالک تو هستم و یا دست کم سهمی در تو دارم.
آنگاه آن فرش و پیراهن رنگین و آن لباس زیبا به سخن در می آید (٭):اما این فرش، هم حیات دارد و هم به صورت منظم، در اهتزاز است و هر از چندگاه، نقش و نگارهای آن با کمال حکمت و انتظام، تغییر می کند تا جلوه های مختلف نام های نیکوی افریننده اش را به صورت جداگانه نشان دهد. مؤلف. و به نام حق و حقیقت و با زبان حکمت می گوید:
اگر دارای چنان قدرت و صنعتی هستی و می توانی لباس هایی را که در طول سال ها و سده های گذشته بر تن زمین پوشانیده شده و سپس با نظم خاصی از تنش بیرون آورده شده و از ریسمان زمان های گذشته آویزان گردیده است، ببافی و همچنان اگر بتوانی لباس هایی بدوزی که قرار است در سال های آینده، بر زمین پوشانده شود و طرح این لباس ها با ترتیب خاصی در چارچوب تقدیر، آماده شده و از تناب زمان های آینده آویخته است، آری! اگر بتوانی همه این لباس ها و فرش ها را با نقش و نگارهای مختلف شان، ببافی و بدوزی و نیز اگر دو دست معنویِ پر قدرت و پر حکمت داشته باشی که از خلقت زمین تا خراب شدن آن و حتی فراتر از آن، از ازل تا ابد دراز شود و افراد موجود در تار و پود این فرش را که روی زمین پهن است، تجدید و تبدیل کند و نیز اگر بتوانی مهار این زمین را که ما را بر تن می کند و خود را با ما می آراید و ما به منزله چادر آن هستیم، در دست بگیری، در آن صورت بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه برو و با کمال سر افکندگی و شرمساری از زمین خارج شو! تو در اینجا جایی نداری، زیرا نشان وحدت و مهر احدیت چنان در پیکر ما جلوه گر است که اگر کسی تمام کاینات را در کنترل خود نداشته باشد و همه اشیا را با همه شئوناتش در یک آن نبیند و کارهای بی شماری را، به صورت همزمان، انجام داده نتواند و نیز نتواند در هرجا حاضر و ناظر باشد
— 326 —
و از مکان منزه باشد، هرگز نمی تواند مالک ما باشد و در امور ما مداخله کند؛ یعنی کسی که دارای قدرت و حکمت و علم بی پایان نباشد، نمی تواند بر ما ادعای مالکیت کند.
سپس آن مدعی میرود و با خود میگوید: باید نزد کرهٔ‌ زمین بروم، شاید بتوانم او را فریب دهم و جایی برای خود پیدا کنم! لذا کره زمین را مورد خطاب قرار می دهد و بار دیگر به اسم اسباب و به زبان طبیعت می گوید:
(٭):خلاصه این که: ذره آن مدعی را به ملکولهای سرخ حواله می کند و ملکولهای سرخ، به حجره وحجره نیز به بدن انسان و بدن انسان هم به نوع انسان و نوع انسان هم به لباسی که زمین آن را می پوشد و از موجودات زنده بافته شده است، حواله می کند و این لباس، به خود کره زمین و کره زمین، به خورشید و خورشید نیز، به ستارگان حواله می دهد و بدین ترتیب، هر یکی از آنها می گوید: از پیش من برو! اگر نتوانستی بالاتر از من را مغلوب خود سازی، پس هرگز نمی توانی بر من حاکمیت داشته باشی! یعنی کسی که نتواند هدفش را به تمام ستاره ها بقبولاند، هرگز نمی تواند حرفش را بریک ذره هم بشنواند! مؤلف.
از این گردش خودسرانه و بی هدفت، چنین معلوم می شود که بی صاحب هستی، پس می توانی مال من باشی!
آنگاه کره زمین به نام حق و به زبان حقیقت جواب می دهد و با صدای رعد آسایی می گوید:
یاوه سرایی مکن! من چگونه می توانم خودسر و بی صاحب باشم! آیا در لباسی که پوشیده ام، لا اقل کوچک ترین نقطه و تاری بدون حکمت و بی نظم دیده ای که با استناد به آن بگویی: تو بدون صاحب و مهارگسیخته هستی؟ تو فقط به حرکت سالانه من بنگر! (٭):- اگر نیم قطر یک دایره، یکصد و هشتاد ملیون کیلومتر باشد، مسافت خود آن دایره، تقریبا بیست و پنج هزار سال خواهد بود. مؤلف من مسافت تقریباً بیست و پیج هزار ساله را فقط در یک سال می پیمایم و وظایفی را که به دوش من گذاشته شده است، با کمال میزان و حکمت انجام می دهم؛ پس اگر دارای چنان حکمت و قدرتی بی پایان هستی که بتواند ده سیاره ای را که دوستان من هستند و مثل من مامور و موظف اند، در مدارهای شان بچرخاند و خورشید تابانی را که پیشوای ما است، و ما به آن وابسته هستیم و با جاذبه رحمت الهی، به آن آویخته ایم، بیافریند و مرا همراه با تمام سیارات دیگر در اطراف آن جابجا کند و با کمال حکمت و نظم به گردش در بیاورد و استخدام کند، آنگاه بر من ادعای ربوبیت کن! ورنه یاوه سرایی را بگذار و روانه جهنم شو! من کار دارم، باید به کارهایم رسیدگی کنم؛
— 327 —
زیرا نظم پرشکوه و حرکات مهیب و تسخیرات حکیمانه ما نشان می دهد که آفریدگار ما چنان ذاتی است که همه موجودات از ذرات گرفته تا ستارگان و خورشید ها، مانند سربازان مطیع از فرمان او اطاعت می کنند؛ او آن گونه که یک درخت را همراه با میوه هایش تزیین و تنظیم می کند، خورشید را نیز درست به همان سهولت، همراه با سیارات آن مرتب و منظم می سازد؛ آری! او حکیم ذوالجلال و حاکم مطلق است.
وقتی آن مدعی نتوانست در کره زمین، جایی برای خود پیدا کند، به خورشید رو می آورد و در دلش می گوید:
این یک چیز بسیار بزرگ است، شاید بتوانم شکافی در آن بیابم و به درون راه پیدا کنم و بدین طریق، زمین را نیز به تسخیر خود در بیاورم! به این منظور به خورشید رو آورد و با زبان شرک و فلسفه شیطانی، همچون مجوسی ها گفت:
ای خورشید! تو یک سلطان هستی و خودت مالک خویش می باشی و به هر شکلی که بخواهی، می توانی در جهان تصرف کنی!
خورشید نیز با زبان حق و حقیقت و با زبان حکمت الهی پاسخ داد وگفت:
هرگز! چنین چیزی ممکن نیست، صد هزار بار ممکن نیست! من یک مأمور فرمانبردارم و مهمانخانه سیّد و سرورم را روشن نگه میدارم و هرگز نمی توانم مالک حقیقی یک مگس و حتی مالک یک بال آن باشم؛ زیرا در وجود مگس چنان جواهر معنوی ارزشمند و صنعت های عتیقه ای مانند: چشم و گوش وجود دارد که من آن چیزها را در اختیار ندارم و ساختن آن ها از قدرت و توانم خارج است! و بدین ترتیب، مدعی را سرزنش می کند.
باز آن مدعی بر می گردد و با زبان فلسفه فرعونی می گوید:
وقتی مالک خودت نیستی و یک خدمتکار هستی، پس مال من هستی و به اسم اسباب، تحت تصرف من قرار داری!
آنگاه خورشید، ادعای او را به شدت رد می کند و به نام حق و حقیقت و به زبان عبودیت می گوید:
من مملوک کسی می توانم باشم که تمام ستارگان بلند را که شبیه من هستند، آفریده و آن ها را با کمال حکمت در آسمان هایش حابجا کرده و با کمال حشمت و شکوه، به گردش در آورده و با کمال زینت، تزیین نموده است.
— 328 —
سپس آن مدعی در دلش می گوید: ستاره ها بسیار انبوه و پر ازدحام هستند و نیز آشفته و پراکنده به نظر می رسند، شاید بتوانم در بین آن ها جایی برای مؤکّلینم بیابم و چیزی به دست بیاورم! بدین ترتیب در بین آن ها داخل می شود و به نام اسباب و به نمایندگی از سوی مشرکان و با زبان فلسفهٔ‌ سرکش، همان گفتهٔ‌ صابئیون ستاره پرست را تکرار می کند و می گوید: شما بخاطر پراکندگی و از هم پاشیدگی تان، تحت فرمانِ فرمانروایان جداگانه هستید.
با شنیدن این سخن، یکی از ستارگان به نمایندگی از دیگران می گوید:
چقدر ابله و بی عقل و احمق و کور هستی که مهر وحدت و امضای احدیت را در چهرهٔ‌ ما نمی بینی و درک نمی کنی و نظم و ترتیب والا وقوانین عبودیت و بندگی ما را نمی فهمی، و ما را فاقد هرگونه نظم، گمان می کنی.
ما صنعت و خدمتگزاران چنان ذاتی هستیم که آسمان ها را که دریای ما است، کاینات را که درخت ما است و فضای بیکران را که گردشگاه ما است، در قبضه تصرف خود دارد؛ او یگانه است و یگانگی اش به طور آشکار در هر موجودی دیده می شود. ما مانند چراغ های سیارِ گواهان نورانی هستیم و ربوبیت کامل او را نشان می دهیم و دلایل روشنی هستیم و سلطنت ربوبیت او را اعلان می کنیم و هر گروهی از ما خدمتگزاران پرنوری هستیم و شکوه و بزرگی سلطنتش را در طبقات علوی و سفلی (بالایی و پایینی)، دنیوی و برزخی و اخروی، نشان می دهیم.
آری! ما هرکدام یکی از معجزات قدرتِ پروردگار یگانه و یکتا هستیم و میوه زیبای درختِ آفرینش به شمار می آییم و دلیل تابانِ وحدانیت هستیم و به خانه و هواپیما و مسجد فرشتگان می مانیم و چراغ و آفتاب عوالم بالایی و گواه سلطنت ربوبیت محسوب می شویم و گل و قصر و زینتِ فضای عالم هستیم و به ماهیان نورانیِ دریای آسمان شباهت داریم و چشم زیبای چهره آسمان محسوب می شویم
(٭):پس ما، تماشاگران صنعت عجیبِ الهی هستیم و به آن اشاره میکنیم و توجه دیگران را نیز به سوی آنها معطوف می سازیم؛ یعنی چنان وانمود میشود که انگار، آسمانها با چشمان بی شماری، به صنعتها و پدیده های شگفت انگیز پروردگار در زمین مینگرند و آن را تماشا میکنند و ستارگان نیز مانندفرشتگان آسمان، به زمینی که نمایشگاه و محل تجمع چیزهای عجیب و حیرت انگیز است، می نگرند و نگاه اهل شعور را نیز به سوی آنها جلب میکنند. مؤلف.
و در
— 329 —
شکل گروهی ما نیز، سکوتی در آرامش، حرکتی در درون حکمت، زینتی در لابه لای شکوه و هیبت، آفرینشی زیبا در خلال یک نظم و صنعت و مهارتی زیبا در درون سنجش و وزن وجود دارد؛ ازین رو ما با زبان های بی شماری، وحدت و احدیت و صمدانیت و اوصاف جمال و جلال و کمالش را به همه کاینات اعلان می داریم. با این حال آیا ما خدمتگزاران پاک و صاف و فرمانبردار را به آشفتگی و بی نظمی و بی کاری و حتی به نداشتن صاحب، متهم می سازی؟ به راستی که تو مستحق جزا و کیفر سنگینی هستی!
یکی از ستارگان مانند رجم شیطان، آن مدعی را با سنگی میزند و از آنجا به قعر جهنّم می اندازد و طبیعت را که همراه او بود، به دره های اوهام و خیالات
(٭):اما طبیعت بعد از آنکه سقوط کرد، پشیمان شد و توبه کرد و دریافت که وظیفهٔ‌ حقیقی اش، قبول و انفعال است، نه تأثیر و فعل و پی برد که او، بر اساس قدرت و مشیت الهی کار میکند؛ ازین رو یک نوع دفترچه ای است برای مقدرات الهی- البته دفترچه ای که تغییر و تبدیل را میپذیرد- و روش و برنامه ای است برای قدرت ربانی و یک نوع شریعت فطریِ آفریدگار ذوالجلال و مجموعه ای از قوانین است؛ لذا طبیعت، با کمال فروتنی و انقیاد، وظیفه بندگی اش را پذیرفت ونام فطرت الهی و صنعت ربانی را برای خود برگزید! مؤلف.
می افکند و تصادف را به چاه نیستی می اندازد و شرکا را هم به تاریکی های امتناع و محال، روانه می سازد و فلسفه ای را که دشمن دین است، به قعر اسفل سافلین می اندازد.
و این ستاره، همراه با همه ستارگان، با تلاوت فرمان قدسی: لَوْ كَانَ ف۪يهِمَٓا اٰلِهَةٌ اِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتَا اعلام می دارند که جایی برای شرک وجود ندارد و از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان، هر نوع شریکی را رد می کنند و اجازهٔ‌ کوچک ترین مداخله ای به شرک نمی دهند.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سِرَاج وَحدَتِكَ فِي كَثرَةِ مَخْلُوقَاتِكَ وَدَلّال وَحدَانِيَّتِكَ فِي مَشهَرِ كَائِنَاتِكَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ.
— 330 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ﴾
(الروم: ٥٠)
این متن عربی به گلی از باغستان ازلی این آیه کریمه اشاره می کند.
"حَتَّى كَأنّ الشَّجَرَ الْمُزَهَّرَةَ قَصِيدَةٌ مَنظُومَةٌ مُحَرَّرَةٌ..
وَتُنشِدُ لِلْفَاطِرِ الْمَدَائِحَ الْمُبْهِرَةَ أوْ فَتَحَتْ بكَثْرَةٍ عُيُونَهَا الْمُبْصِرَةَ..
لِتُنظِرَ لِلصَّانِعِ الْعَجَائِبَ الْمُنَشَّرَةَ أوْ زَيَّنَتْ لِعِيدِهَا أعْضَاءَهَا الْمُخْضَرَّةَ..
لِيَشْهَدَ سُلْطَانُهَا آثارَهُ الْمُنَوَّرَةَ وَتُشْهِرَ فِي الْمَحْضَرِ مُرَصَّعَاتِ الْجَوْهَرِ..
وَتُعْلِنَ لِلْبَشَرِ حِكْمَةَ خَلْقِ الشَّجَرِ بكَنزِهَا الْمُدَخَّرِ مِن جُودِ رَبِّ الثَّمَرِ..
سُبْحَانَهُ مَا أحْسَنَ إِحْسَانَهُ مَا أزْيَنَ بُرْهَانَهُ مَا أبْيَنَ تِبْيَانَهُ.."
خیال بیند از این اشجار، ملائک را؛ جسد آمد سماوی با هزاران نی، ازین نی ها شنیدت هوش ستایش های ذات حی، ورق ها را زبان دارند همه هو هو؛ ذکر آرند به در معنای حی حی، چو لا إله الّا هو برابر می زند هر شی، دمادم جویدند یا حق سراسر گویدند یا حی؛ برابر می زنند الله
﴿ وَ نَزَّلْنَا مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً مُبَارَكًا ﴾
ترجمه متن عربی:
"گویی هر درختی که گل باز کرده است، قصیده منظومی است که زیبا نوشته شده و آفریدگار بزرگش را می ستاید و ستایش نامه های واضح و روشنی را، شاعرانه با زبان حال می خواند!
— 331 —
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، هزاران چشم تیزبین باز کرده است تا صنعت های پخش و منتشر شده پدید آورنده اش را، نه با یک چشم، بلکه با هزاران چشم ببیند و نگاه اهل دقت را نیز به سوی آن جلب کند!
و یا اینکه هر درخت گل کرده بهاری، در درون موسم بهار که عید عمومی است، عید مخصوص خود را جشن گرفته و در لحظه ای که به رژهٔ‌ رسمی شباهت دارد، اعضای سرسبزش را با زیباترین وسایل تزیینی، آراسته است، تا آفریدگار ذوالجلال او، هدایا، زیبایی ها و آثار نورانی ای را که به او تقدیم کرده است، ببیند و نیز در گستره زمین، که به منزله نمایشگاه صنعت الهی است و همچنین در فصل بهار، آرایش و تزیینات رحمت الهی را در معرض دید خلایق بگذارد و حکمت آفرینش درخت خلقت را به انسانها اعلان نماید. و با نشان دادن و خاطرنشان ساختن این مطلب که، در شاخچه های باریک او، چه گنجینه های مهمی نهفته است و در میوه های او که احسان پروردگار مهربان است، چه دفینه های سودمندی قرار دارد، کامل بودن قدرت الهی را نشان می دهد."
— 332 —

پیوستی کوتاه

برای موقف اول
نخست به این آیه کریمه، گوش فراده:
﴿ اَفَلَمْ يَنْظُرُٓوا اِلَى السَّمَٓاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا...الخ ﴾
(ق: ٦)
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ، حَرَكَةً في حِكْمَةٍ، تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ، مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ. تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ.
ثُمَّ انظُرْ إلَى وَجهِ السَّمَاءِ! كَيفَ تَرَى سُكُوتا فِي سُكُونَةٍ.
این عبارت عربی، ترجمه و تشریح بعضی از معانی آیه کریمه ای است که در آغاز ذکر شد، یعنی اینکه: آیه کریمه نگاه انسان را به چهره آراسته و زیبای آسمان معطوف می سازد تا با نگاه دقیقش، یک سکوت و خاموشی را در سکون و آرامش عجیبی ببیند و دریابد که آسمان به دستور و تسخیرِ ذاتی که قدرت بی پایان دارد، آن وضعیت آرام را به خود گرفته است. در غیر آن اگر آسمان، مهار گسیخته و خودسر می بود، اجرام بزرگ و درهم آمیخته آسمانی و آن سیاره ها و کرات غول پیکر با حرکات بسیار تند و تیز شان چنان صدای مهیب و ترسناکی از خود بروز می دادند که گوش کاینات را کر می ساخت و چنان آشفتگی و بی نظمی ای رخ می داد که به سبب آن، کاینات برهم می خورد و متلاشی می شد؛ چون ناگفته پیداست که هرگاه بیست رأس گاومیش، باهم در باغی حرکت کنند، آرامش آنجا را برهم خواهند زد و همه چیز را نابود خواهند کرد. چه رسد به اجرام آسمانی ای که به تأیید ستاره شناسان، بعضی از این ستارگان هزار بار بزرگ تر از زمین ما هستند و هفتاد درجه سریع تر از گلوله توپ، حرکت می کند. پس بدان که این آرامش عجیب حاکم بر آسمان ها و اجرام آسمانی، میزان قدرت و تسلط و فرمانروایی صانع ذوالجلال و قدیر ذوالکمال را نشان می دهد و از میزانِ کرنش و اطاعت و فرمانبرداری ستارگان، حکایت دارد.
— 333 —
"حَرَكَةً في حِكْمَةٍ" : و نیز این آیه کریمه دستور می دهد تا در چهره آسمان، حرکتی را که در درون یک حکمت دوام دارد، تماشا کنیم، زیرا آن حرکات بسیار عظیم و عجیب با حکمت دقیق و گسترده ای انجام می پذیرد که عقل در حیرت می ماند و انسان در برابر آن ها شگفت زده می شود؛ چنانکه مهندس و صنعتگرِ ماهری که چرخ های کارخانه ای را با دقت و حکمت می چرخاند، به اندازه بزرگی کارخانه و نظم و ترتیب آن، میزان مهارت و پیشرفت و صنعتش را نشان می دهد. بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى پروردگار بزرگ و توانایی که به خورشید بزرگ و سیاراتش وضعیت کارخانه ای داده و آن سیارات سیّار بزرگ را، همچون سنگ های پلغمان و چرخ های کارخانه، به دَور خورشید می چرخاند، درجه حکمت و قدرتش را نشان می دهد تا انسان ها با درک عظمت این کارها با همان پیمانه، به بزرگی قدرت و گستردگی حکمتش پی ببرند.
"تَلَأْلُؤا في حِشْمَةٍ، تَبَسُّما فِي زِينَةٍ" یعنی، در چهره آسمان، چنان تابش و درخششی با شکوه و تبسم و لبخندی آراسته و زیبا وجود دارد که شوکت و بزرگی سلطنت و زیبایی صنعت آفریدگار بزرگ را نشان می دهد. آن گونه که جشن ها، تزیینات و چراغ هایی که در روز به قدرت رسیدن پادشاه، روشن شده اند، درجه پیشرفت و خودکفایی اش را در عرصه های صنعت و تکنولوژی نشان می دهند، آسمان های بزرگ نیز با ستاره های زیبا و شکوهمندشان، کامل بودن سلطنت و زیبا بودن صنعت صانع ذوالجلال را نمایش می دهند و توجه انسان های ژرف بین را به سوی آن معطوف می سازد.
"مَعَ انتِظَامِ الْخِلْقَةِ، مَعَ اتِّزَانِ الصَّنعَةِ": این جمله می گوید: در چهره آسمان به نظم مخلوقات بنگر و پدیده هایی را که با وزن و پیمانه و سنجش دقیقی آفریده شده اند ببین! و دریاب که: قدرت آفریدگار آن ها چقدر گسترده و حکمتش چه اندازه فراگیر است!
آری! اداره و کنترل مواد کوچک و یا اجرام و حیوانات بزرگ و واداشتن آن ها به انجام وظایف مشخص و راهنمایی هرکدام از آن ها به یک راه معین با یک سنجش و معیار خاص، نشان دهنده قدرت و حکمت انجام دهنده این کارها است و از میزان اطاعت و فرمانبرداری این مواد از اوامر او حکایت دارد؛ بدین ترتیب آسمان های پهناور
— 334 —
با بزرگی حیرت انگیز و با ستارگان غول پیکر و بی شمار و حرکات تند و تیز این ستارگان پیامی به همراه دارد و با زبان حال می گوید: ما ذره ای و ثانیه ای از محدوده خود، پا فراتر نمی نهیم و به اندازه یک دهم یک دقیقه از وظایف خود دست نمی کشیم. بدین طریق آسمان همراه با این ستارگانش، نشان می دهد که آفریدگار ذوالجلالش با معیار دقیق و مخصوصی، عملکردهای ربوبیتش را در معرض دیدِ خردمندان قرارمی دهد.
"تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا، تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَأْلُؤُ نُجُومِهَا، تُعْلِنُ لِأهْلِ النُهَى، سَلطَنةً بِلَا انتِهَاءٍ"
آیه ای که در آغاز ذکر شد و همچنین سوره "نبأ" و بسیاری از آیات دیگر از تسخیر خورشید و ماه و ستارگان بحث کرده و خاطرنشان می سازند که، آویزان ساختن چراغی مانند خورشید از چهره مزیّن آسمان، آن هم چراغی که نور می افشاند و گرما می دهد و قرار دادن آن نور به منزله جوهر و رنگی برای نوشتن نامه های صمدانی با خطوط شب و روز روی اوراق زمستان و تابستان و همچنین قرار دادن مهتاب به صورت عقربه ساعت بزرگ زمان و وسیله ای برای سنجش وقت، و آویختن آن، از قبّه آسمان، همچون ساعت هایی که بر فراز مناره ها و قله ها نصب گردیده است و آن را به صورت هلال های متفاوت و فراوانی در آوردن، مثل اینکه خداوند در هر شب هلال جدیدی غیر از هلال شب قبل بر روی آسمان قرار می دهد، سپس بر می گردد و همه آن هلال ها را جمع می کند و با میزان کامل و حساب دقیقی در منازل و مدار شان به حرکت در می آورد و همچنین آراستن و تزیین چهره آسمان با ستارگان درخشنده و متبسمی که در قبّه آسمان قرار دارند، از علامات ربوبیتی است که عظمت آن پایان ندارد و از اشارات الوهیت شکوهمندی است که کمال آن انتها ندارد؛ پس همه آنچه که برشمردیم، خردمندان و متفکران را به سوی ایمان و توحید دعوت می کند.
به صفحه رنگین کتاب هستی نگاه کن!
ببین که خامهٔ‌ زرّین قدرت، چه شکل و صورتی به آن داده است!
از دیدِ آنانی که چشم دل شان باز است، هیچ نقطه تاریکی نمانده است.
مثل اینکه خداوند، آیات آن را با نور نوشته است.
— 335 —
ببین! چهره حیرت انگیز هستی، معجزه بزرگ حکمت است و همه را به اعتراف وامی دارد!
ببین! در فضای هستی چه منظره های زیبا و دیدنی ای وجود دارد!
به ستارگان نیز گوش فرا ده و بیانات خوش و شیرین شان را بشنو!
تا دریابی روی آن نامهٔ‌ نورینِ حکمت، چه نوشته است.
همه با هم به نطق درآمده اند و با زبان حق می گویند:
ما دلایل روشنی هستیم برای اثبات شکوه و بزرگی قدیر ذوالجلال.
ما گواهان صادقی هستیم برای اثبات موجودیت و وحدانیت و قدرت صانع ذوالجلال.
ما همچون فرشتگان، مشغول تماشای معجزات نازنینی هستیم که چهره زمین را آراسته اند.
ما هزاران چشم ژرف بینی هستیم که از آسمان به زمین می نگرد و به جنت خیره می شوند.
ما هزاران میوه زیبای درختِ آفرینش هستیم که دست حکمت پروردگار بزرگ، ما را از کناره های آسمان و از شاخچه های کهکشان آویخته است.
ما برای اهل آسمان ها، به منزله مساجد سیّار، خانه های دوّار، آشیانه های بلند، چراغ های نوّار، کشتی های جبار و هواپیماهای سریع السیر هستیم.
ما معجزات قدرت، خوارِق صنعت، نوادِر حکمت، داهیان خلقت و عوالِم نورِ قدیر ذو الکمال و حکیم ذوالجلال هستیم.
بدین ترتیب صد هزار دلیل را با صد هزار زبان، نشان می دهیم و به سمع آنانی که انسان واقعی هستند، می رسانیم.
کور باد چشم آن بی دین که چهره درخشان ما را نمی بیند و سخنان آشکار مان را نمی شنود، ما آیات و دلایلِ گویای حق هستیم
امضای ما یکی و مهر ما یکی است؛ تحت فرمان پروردگار خود هستیم و به گونه ای که شایسته اوست، به ذکر و تسبیح او مشغولیم.
خدا را ذکر می کنیم و مجذوب و از خود رفتگانی هستیم که به حلقه بزرگ ذکرِ کهکشان ها، منسوبیم!
— 336 —

موقف دوم

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ ﴾
این موقف سه مقصد دارد

مقصد اول

وکیل مدافع مشرکان و گمراهان که با سیلی ستاره ای به زمین سقوط کرده بود، از ادعایش دست کشید؛ چون نتوانست در هیچ گوشه این هستی، به شمول اتم ها و کهکشان ها ذره ای برای شرک جا پیدا کند، اما برای اینکه اهل توحید را در خصوص احدیت و وحدانیت پروردگار به وسوسه بیندازد، شیطان گونه با طرح سه سوال مهم، شک و تردیدهایی در باره توحید در میان گذاشت که سؤال های مطرح شده بدین قرارند:
سوال اول
او با زبان الحاد می گوید: ای اهل توحید! من نتوانستم چیزی به اسم مؤکلینم پیدا کنم، در بین موجودات، سهمی برای آن ها نیافتم و نتوانستم رسم و آیین خود را به اثبات برسانم؛ اما شما چگونه موجودیت پروردگار واحدِ احد را که دارای قدرت بی پایان باشد، ثابت می کنید؟ و چرا شایسته نمی دانید که دست های دیگری نیز در کنار قدرت او مداخله داشته باشند؟
جواب
در گفتار بیست و دوم قاطعانه ثابت شد که همهٔ‌ موجودات و هر یکی از ذرات (اتم ها) و ستارگان، دلیل روشنی است بر وجوبِ وجودِ ذات واجب الوجود و قدیر مطلق؛ و هرکدام از رخدادهای زنجیره ای هستی نیز، دلیل قاطعی بر وحدانیت اوست. قرآن حکیم با دلایل بی شماری به اثبات این مطلب پرداخته است، اما بیشتر به ذکر
— 337 —
دلایلی می پردازد که برای عموم مخاطبان قرآن، ظاهر و هویدا باشد. به طور مثال، قرآن کریم با آیات متعددی مانند: وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ (لقمان: ٢٥) و وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ (الروم: ٢٢) آفرینش آسمان ها و زمین را به عنوان آشکار ترین دلیل وحدانیت، بیان می کند. بنابراین هر انسان عاقل و با شعوری مجبور می شود خالق ذوالجلال را در خصوص آفرینش آسمان ها و زمین، تصدیق کند و بگوید: لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ!
ما در موقف اول، از ذره آغاز کردیم و تا ستارگان و آسمان ها، روی هر پدیده ای سکّه و نشان توحید را نمایاندیم. قرآن حکیم با این نوع آیات به رد شرک می پردازد و از آسمان ها گرفته تا ذرات، شرک را نفی و طرد می کند و با اشاره به این مطلب، معناً می گوید:
آفریدگار توانایی که آسمان ها و زمین را با چنین نظمی آفریده است، بدون تردید منظومه شمسی را که شامل دوایر مصنوعاتش است نیز تحت تصرف خود دارد.
وقتی این آفریدگار بی نهایت توانا، خورشید را همراه با سیاراتش تحت تصرف خود می گیرد و تنظیم و تسخیر می کند و به گردش درمی آورد، بدون تردید کره زمین هم - که جزیی از آن منظومه و وابسته به خورشید است - در قبضه تصرف او قرار دارد و او آن را اداره می کند و می چرخاند.
وقتی کره زمین تحت کنترل و اراده او باشد، بدون تردید پدیده هایی که در روی زمین آفریده و نوشته شده اند و به منزله میوه های زمین به شمار می آیند نیز، در قبضه ربوبیت و تحت تربیت او قرار دارند.
وقتی موجودات زینت بخش و درخشانِ پهن شده در گستره زمین که هر از چندگاه، تازه شده و همواره در آمد و رفت اند، در چنگِ قدرت و علم او باشد و با ترازوی عدل و حکمت او، وزن شوند و تنظیم گردند و وقتی انواع پدیده ها در چنگ قدرت اویند، بدون تردید افراد منظم و مکمل این انواع نیز، در قبضه ربوبیت و ایجاد او قرار دارند و او آن ها را کنترل و تربیت می کند؛ زیرا این افراد به منزله نمونه کوچک هستی و ترازنامه انواع کاینات و فهرستِ کتاب هستی به شمار می آیند.
— 338 —
وقتی هر موجود زنده ای در قبضه تدبیر و تربیت او قرار دارد، پس حتماً حجرات، ملکول های سرخ و سفید خون، اعصاب و اعضایی که هستی آن موجود زنده را تشکیل می دهند نیز، به طور آشکار، در چنگ علم و قدرت او هستند.
و وقتی هر حجره و هر ملکول خون از فرمان او اطاعت می کند و تحت تصرف او قرار دارد و بر اساس قانون او حرکت می کند، بدون تردید تمام مواد اساسی ای که این ها از آن تشکیل می یابند و ذرات و اتم هایی که این ها از آن بافته می شوند و نقشه ساختمان اینها به شمار می آیند نیز، ضرورتاً در قبضه قدرت و در دایره علم او هستند و با فرمان و اجازه و قدرت او به طور منظم حرکت می کنند و وظایف شان را مکمل انجام می دهند.
و وقتی حرکت و فعالیت هر ذره با قانون او و با اجازه و دستور او صورت می گیرد، بدون تردید، مشخصات و علایم تفکیک دهنده ای که در چهره هر فرد وجود دارد و او را از دیگر همنوعانش جدا میسازد، و همچنان موجودیت این علایم در صداها و زبان ها و گوش ها نیز، با علم و حکمت او صورت می گیرد.
پس با در نظر داشت آنچه گفتیم، اینک به آیه کریمه ذیل فکر کن که به مبدأ و منتهی (آغاز و انجام) سلسله فعالیت های مذکور اشاره می کند:
﴿ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ ﴾
پس ای وکیل مدافع اهل شرک! براهینی که به اندازه تمام رخدادهای پی در پی هستی، قوی و نیرومند است، آیین توحید را ثابت می کند و ذاتی را که قدرت بی حد دارد، نشان می دهد. وقتی آفرینش آسمان ها و زمین، آفریدگاری قدیر را نشان دهد و بر قدرت بی نهایت او دلالت و از کامل بودن این قدرت، حکایت کند بدون تردید او کاملَا بی نیاز است و به هیچ وجه نیازی به شریک ندارد. وقتی او بی نیاز است، تو چرا از این راه تاریک می روی؟ چه چیزی تو را وا می دارد تا در این راه قدم بگذاری؟ و چون نیازی به شریک ها نیست و کاینات، مطلقاً از شرک مستغنی است، پس موجودیت هر نوع شریکی برای الوهیت و ربوبیت و آفرینش اشیاء نیز، محال و ناممکن است؛ زیرا ثابت کردیم که قدرت آفریننده آسمان ها و زمین، هم در آخرین پایه کمال قرار دارد و هم
— 339 —
بی نهایت است، اگر شریکی وجود داشته باشد، در آن صورت، بایستی یک قدرت متناهی و محدود دیگر، آن قدرت بی نهایت کامل و نامتناهی را مغلوب سازد و بخشی از آن را اشغال کند و بدین ترتیب، حاکمیتِ آن را محدود و متناهی بگرداند و در عجز و ناتوانی معنوی قرار دهد و محدود سازد؛ یعنی یک چیز متناهی به چیزی که نهایت ندارد، نهایت بدهد و آن را متناهی بگرداند! که این امر، نامعقول ترینِ محالات است و غیر منطقی ترین ناممکنات به شمار می آید.
و نیز هر نوع شریکی مستغنی عنه و ممتنع بالذات (موجودیت آن ناممکن) است؛ یعنی آن گونه که هیچ نیازی به آن ها وجود ندارد و موجودیت شان ناممکن است، ادعای موجودیت شان هم تحکمی (ادعا نمودن آنچه که وجود ندارد) بیش نیست؛ یعنی عقلاً، منطقاً و فکراً سببی برای چنین ادعایی وجود ندارد، پس یک سخن بی معنی محسوب می شود و در علم اصول از آن به عنوان "تحکمی" تعبیر می گردد؛ یعنی چنین ادعایی، یک ادعای بی معنی و بی دلیل است.
و یکی از اصول پذیرفته شده علم کلام و علم اصول این است که گفته می شود:
"لا عبره للاحتمال غیرالناشی عن دلیل، ولا ینافی الامکان الذاتی الیقین العلمی": "احتمالی که بر بنیاد دلیل و نشانی استوار نباشد، اهمیتی ندارد و یک علم قطعی را با شک مواجه نمی سازد و با یقین علمی منافات ندارد." به طور مثال:
امکان دارد که دریای "بارلا (دریاچه اِغیردر)" به عسل و یا روغن تبدیل شود، اما این یک احتمال است و از هیچ علامت و نشانی ای سرچشمه نمی گیرد، لذا در یقین علمی ما در خصوص موجودیت دریا و آب بودن آن، تأثیری ندارد و ما را به شک و شبهه نمی اندازد.
بدین سان از هر طرف موجودات و از هرگوشه کاینات سوال کردیم و به گونه ای که در موقف اول نشان داده شد، از ذرات گرفته تا ستارگان و به گونه ای که در موقف دوم مشاهده شد، از آفرینش آسمان ها و زمین گرفته تا مشخصات چهره انسان ها هرکدام شرک را رد می کند و با زبان حال خود به وحدانیت شهادت می دهد و سکه توحید را به نمایش می گذارد و خودت نیز عملاً این را مشاهده کردی. لذا در موجودات هستی،
— 340 —
چنان علامتی وجود ندارد که مؤید شرک باشد؛ پس از آنجایی که ادعا و طرفداری از شرک یک ادعای پوچ و بی دلیل است، یک نوع نادانی و حماقت نیز به شمار می آید.
بدین ترتیب وکیل مدافع گمراهان در برابر این همه دلایل حرفی برای گفتن ندارد، اما می گوید: هر چیز موجود در کاینات، به یک سبب وابسته است و با یکجا شدن چندین سبب، نتیجه ای به دست می آید که این خود علامتی برای شرک است؛ بدین معنی که: اسباب، تأثیر حقیقی دارند و مادام که دارای تأثیر حقیقی هستند، می توانند شریک هم بشوند!
جواب: بنابر اقتضای اراده و حکمت الهی و خواست خداوند مبنی بر آشکار ساختن بسیاری از نام های نیکویش مسبَّبَات به اسباب پیوند داده شده و هر چیز با سببی به وجود می آید؛ اما در چندین مورد و در گفتارهای متعددی قاطعانه ثابت کرده ایم که اسباب در ایجاد و آفرینش اشیا تأثیر حقیقی ندارند و در اینجا فقط این اندازه می گوییم:
در بین اسباب، انسان یگانه موجود برتر است و دامنه دارترین اختیار و گسترده ترین تصرف را دارد و در بین ظاهرترین کارهایی که انسان با اراده و اختیار خود انجام می دهد، خوردن، سخن گفتن و فکر کردن بیش از همه چشمگیرتر است و این کارها از جمله فعالیت های مسلسل و زنجیره ای منظم و شگفت آور و پر راز و رمز است، اما از صدها بخش این سلسله عجیب، فقط یک بخش در اختیار انسان قرار دارد و بس!
به طور مثال: در خوردن غذا از تغذیه اعضای بدن گرفته تا به بارور شدن میوه ها، فعالیت زنجیره ای عجیبی صورت می گیرد، اما در این سلسله آنچه در اختیار انسان قرار دارد، تحریک آسیاب دندان ها و جویدن غذا است و در فعالیت های زنجیره ای که در راستای سخن گفتن وجود دارد نیز کاری که انسان انجام می دهد، فقط داخل کردن و خارج ساختن هوا به مخارج حروف است، حال آنکه کلمه ای که در دهان او قرار دارد، گرچه به اندازه یک هسته است، اما جایگاه یک درخت را دارد، زیرا میلیون ها کلمه مشابه را در هوا تولید می کند و به گوش میلیون ها شنونده وارد می شود. دست خیال انسان، به مشکل به این درخت و خوشه مثالی می رسد، حال دست کوتاه اختیار چگونه به آن خواهد رسید؟!
— 341 —
وقتی در بین اسباب، انسانی که اشرف مخلوقات است و بیشترین اراده و اختیار را دارد، دستش از آفرینش حقیقی کوتاه باشد، دیگر موجودات بی جان و حیوانات و عناصر (هوا، آب، خاک و آتش) و طبیعت، چگونه می توانند متصرف حقیقی باشند؟
این اسباب، فقط ظرف های هدایای رحمانی هستند و غلاف فراورده های ربانی به شمار می آیند و در حکم دست فروشی هستند که هدایای پروردگار رحمن را تقدیم می کنند. پیداست که ظرفی که هدیه پادشاه در آن گذاشته شده و یا پارچه ای که به دور آن هدیه پیچانده شده است و یا شخصی که هدیه پادشاه را آورده است، هرگز نمی تواند شریک پادشاه باشد. و هرکه اینها را شریک پادشاه گمان کند، یاوه سرایی بیش نخواهد بود!
بدین سان، اسباب ظاهری و وسیله هایی که در جلو دید هستند، به هیچ وجه سهمی در ربوبیت الهی ندارند و کاری جز خدمت بندگی نمی کنند.

مقصد دوم

بعد از آنکه وکیل مدافع مشرکین، نتوانست آیین شرک را ثابت کند و از اثبات آن به کلی مأیوس گردید، تصمیم گرفت با ایجاد شک و تردید هایی، آیین اهل توحید را منهدم سازد، لذا سوال دوم را اینگونه مطرح نمود و گفت:
ای اهل توحید! شما می گویید: قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ اَللّٰهُ الصَّمَدُ یعنی خالق عالم یکی است، احد و صمد است، خالق هر چیز اوست، با آنکه احدیت او ذاتی است، بازهم، مهار هرچیز را مستقیماً در دست خود دارد، کلید هر چیز در اختیار اوست، پیشانی هر چیز را به دست خود گرفته است، یک کار، مانع انجام کار دیگر نمی شود، در تمام اشیا با تمام اوضاع و احوالش در یک آن، تصرف می کند، چگونه می توان این حقیقت عجیب را، باور کرد؟ آیا یک شخص معیّن می تواند در جاهای بی شمار، کارهای بی پایانی را بدون رنج و زحمتی انجام دهد؟
جواب: با بیان یکی از رازهای بسیار عمیق و دقیق و والا و گسترده احدیت و صمدیت (تجلی یگانگی پروردگار که در هر موجودی دیده می شود و او محتاج هیچ چیز نیست و هر چیز محتاج اوست.) به سؤال فوق، پاسخ داده می شود. فکر
— 342 —
انسان زمانی می تواند به آن راز بزرگ پی ببرد که با دوربین حکایت و مثال به آن بنگرد. الله (جَلَّ جَلالَهْ) در ذات و در صفات خود مثل و مانند ندارد، اما در پرتو حکایت و مثال تا حدی می توان از اقدامات حکیمانه اش آگاه شد؛ پس ما با استفاده از مثال های مادی به آن راز بزرگ اشاره می کنیم.
مثال اول: چنانکه در گفتار شانزدهم به اثبات رسید، یک شخص می تواند توسط آیینه های مختلف، کلّیت و جامعیّت کسب کند و با آنکه یک جزیی حقیقی است، اما می تواند حکم کلی ای به خود بگیرد که ویژگی های فراوانی دارد.
و همچنانکه موادی مانند شیشه و آب، آیینه اجسامِ مادی قرار می گیرند و در نتیجه یک چیز مادی در این آیینه ها، صفت کلیت و عمومیت کسب می کند، بدین سان هوا و اثیر و بعضی از موجودات عالمِ مثال نیز برای اشیای نورانی و موجودات روحانی به منزله آیینه هایی در می آیند و به وسایل سیر و سیاحت تبدیل می شوند که سرعت برق و خیال را دارد و این نورانیان و روحانیان در این آیینه های پاک و تمیز و در آن گذرگاه های نورانی و زیبا به گشت و گذار می پردازند و در یک لحظه به هزاران جا وارد می شوند و از آنجایی که آن ها نورانی اند و عکس و نماهای شان نیز عین آن ها است و ویژگی های آن ها را دارد- برخلاف اجسام- حکم می شود که آن ها، شخصاً در هرجا وجود دارند. اما عکس و نمای جسمانی هایی که شفاف نیستند، عین آن ها نیست و لذا خصوصیات شان را نیز ندارد و مرده محسوب می شود.
به طور مثال: خورشید با آنکه یک جزیی مشخص است، اما به وسیله مواد درخشنده، کلیت و جامعیت کسب می کند؛ زیرا به تمام اشیای درخشان روی زمین، حتی به هر قطره آب و ذرات شیشه، به اندازهٔ‌ ظرفیت و توانمندی هر کدام یک عکس و یک خورشید نمادین می دهد و در نتیجه حرارت و نور خورشید و هفت رنگ موجود در نور آن همراه با نوعی از تصویر و نماد خورشید، در هر جسم درخشنده موجود است.
فرضاً اگر خورشید، علم و شعور می داشت، هرکدام از آیینه ها به گونه ای به منزله خانه و تخت و کرسی او می شد و او شخصاً با هر چیز تماس می گرفت و با هر باشعوری به وسیله آیینه ها و حتی با آدمک چشمش، همچون تلفن تماس برقرار می کرد و یک چیز، مانع چیز دیگر نمی شد و یک گفتگو و تماس، جلو تماس دیگر را نمی گرفت و با وصف بودن در هرجا، به هیچ مکانی محدود نمی ماند.
— 343 —
از بین هزار و یک اسم پروردگار یکتا، خورشید فقط اسم "نور" او را انعکاس می دهد و آیینه مادی و کوچک و جامدِ اسم "نور" به شمار می آید. وقتی خورشید به این منزلت نایل گردد و دست به کارهای زیادی بزند و شخصاً در هر جا حاضر باشد، آیا پروردگاری که صاحب جلال و بزرگی است، با وصف احدیت ذاتی (یکی بودن ذاتش) نمی تواند کارهای بی شماری را در یک لحظه انجام دهد ؟
مثال دوم: از آنجاییکه کاینات به منزله یک درخت است، پس هر درخت می تواند مثالی برای نشان دادن حقایق کاینات باشد. برای این هدف، همین درخت بزرگ و تنومند چنار را که در جلو اتاق ما قرار دارد، به عنوان مثال کوچک کاینات فرض می کنیم و به وسیله آن، تجلی احدیت (جلوه های یگانگی پروردگار) را در کاینات نشان می دهیم، بدین صورت که:
این درخت، دست کم ده هزار میوه دارد و هر میوه اش دست کم صدها هسته بال دار دارد. همه ده هزار میوه و یک میلیون هسته، در یک آن و به صورت همزمان مظهر صنعت و ایجاد هستند (یعنی به صورت همزمان، روی آن ها کار می شود و مشترکاً هر لحظه صنعت زیبایی را نشان می دهند) حال آنکه در هسته اصلی و در ریشه و تنه این درخت، جلوه بسیار کوچک و مشخصی از اراده الهی وجود دارد که عقده حیاتی (مرکز زندگی) تعبیر می شود و یکی از هسته های امر ربانی به شمار می آید و در نتیجه این تجلی جزیی، مرکز قوانینی که در سازماندهی و شکل دادن به این درخت نقش دارند، ایجاد می شود و این مرکز، در آغاز هر شاخه و در داخل هر میوه و در پهلوی هر هسته حضور می یابد، به گونه ای که هر بخش درخت، هیچ کاری را ناتمام رها نمی سازد و هیچ چیز آن را ناقص نمی گذارد و هیچ چیزی مانع او قرار نمی گیرد.
از سوی دیگر، این یگانه جلوه اراده و قانون امری در هر سو منتشر نمی شود و مانند نور و حرارت و هوا پراکنده نمی گردد و به هر جا نمی رود، زیرا در امتداد مسافت های دور و درازی که می پیماید و در مصنوعات مختلف، هیچ اثری از خود برجای نمی گذارد و نشانی از او دیده نمی شود. اگر این کار با انتشار و پراکندگی صورت می گرفت، حتماً اثرش ظاهر می شد. پس خود او شخصاً، بدون اینکه تجزیه گردد و پراکنده شود، در پهلوی هر جزء حضور می یابد و این کارهای کلی و فراگیر، با احدیت و شخصیت او منافاتی ندارد.
— 344 —
بنابر این می توان گفت: این تجلی اراده و این قانون امری و عقده حیاتی (مرکز و مهم ترین نقطه حیات)، ضمن حضور در کنار هر جزء در هیچ جا هم حاضر نیست. گویی آن قانون امری، در این درخت تنومند به تعداد میوه ها و هسته ها چشم و گوش دارد، حتی هر جزئی از اجزای درخت به منزله مرکزی برای حواس و ارگان های آن قانون امری است، به گونه ای که مسافت های دور و دراز نه تنها حجاب واقع نمی شود و مانعی ایجاد نمی کند، بلکه همچون خطوط و کابل های تلفن، وسیله ای می شود برای تسهیل و نزدیک ساختن و در نتیجه، دور و نزدیک باهم یکسان می گردد.
وقتی عملاً می بینیم که فقط کوچک ترین تابشِ تجلی صفت اراده پروردگاری که یگانه و بی نیاز است، در میلیون ها نقطه و مکان، بدون واسطه میلیون ها کار انجام می دهد، لزوماً باید به درجه شهود، یقین کرد که پروردگار ذوالجلال با تجلی قدرت و اراده اش می تواند در همه اجزا و ذرات و اتم های درخت آفرینش به طور همزمان تصرف کند.
و چنانکه در گفتار شانزدهم ثابت و روشن ساختیم، در اینجا می گوییم:
وقتی مخلوقات عاجز و فرمانبرداری همچون خورشید و مصنوعات نیمه نورانی ای که وابسته به ماده است- مانند روحانیان- و عقده حیاتی (مرکز حیات) که به منزله نور و روح معنویِ این درخت چنار است و قوانین وابسته به صدور فرمان "قانون امری" که مرکز تصرف است و بازتاب های اراده، به سِرّ نورانیت، ضمن اینکه در جای خاصی قرار دارند و جزء کوچکی از ماده مشخص هستند، در چندین جای دیگر حضور دارند و کارهای بسیار زیادی انجام می دهند و ضمن اینکه یک جزئی مقید به ماده هستند، حکم یک کلی آزاد و فراگیر را به خود می گیرند. و در یک آن، با یک اختیار و اراده جزیی، کارهای مختلف و بسیار زیادی را انجام می دهند و خودت هم عملاً شاهد آن هستی و نمی توانی انکار کنی، پس چگونه خواهد بود ذاتی که از ماده ترکیب نیافته و برتر از این نقص ها است و همه این نورها و شفافیت ها به منزله سایه های ستبرِ (آنچه که شفاف نیست) انوار اسمای حسنای اوست و همه موجودات و حیات و عالم ارواح و عالم برزخ و عالم مثال، بسان آیینه های نیمه شفافی است برای نشان دادن جمال ذات اقدس الهی که صفات او همه چیز را احاطه می کند و شئونات و اجراأتش هر چیز را در بر می گیرد.
— 345 —
او با اراده کلی و قدرت نامحدود و علم فراگیرش به یکایک مخلوقات روی می آورد و متوجه آنهاست و ما این را آشکارا در تجلیات صفات او می بینیم، پس چه چیزی می تواند از این توجه او پنهان بماند ؟
و انجام دادن چه کاری برایش مشکل تمام می شود؟ و کدام نقطه و مکانی می تواند از او پنهان شود؟ کدامین فرد میتواند از او دور بماند؟ و چه شخصی می تواند بدون کسب کلیّت به او نزدیک شود؟
آیا کاری می تواند مانع کار دیگر شود؟ آیا جایی هست که از حضور او خالی باشد و آن گونه که ابن عباس(رض) فرموده است: آیا نمی تواند دارای بصر و سمع معنوی ای باشد که هر موجود را ببیند و بشنود؟
آیا پی در پی آفریده شدن اشیا سبب عملی شدن سریع اوامر و قوانین او نمی گردد و حکم سیم و یا رگی را به خود نمی گیرد؟ آیا موانع و عایق ها نمی توانند وسیله ای برای تصرف و کارکردهای او شوند؟ آیا اسباب و وسایل نمی توانند صرفاً پرده ای ظاهری باشند؟
آیا او ضمن منزه بودنش از مکان، نمی تواند در هر جا حضور داشته باشد؟ آیا او نیازی به اشغال کردن جا و مکان دارد؟ آیا امکان دارد دور بودن و یا کوچک بودن چیزی و یا پرده های طبقات هستی، مانع نزدیکی و تصرف و شهود (آشکار و هویدا شدن با آثار و علایم) او واقع گردد؟
آیا امکان دارد خواص و ویژگی هایی همچون: تغییر کردن، دگرگون شدن، اشغال کردن جا و تجزیه شدن که از لوازم و ویژگی های ماده و امکان و کثافت (تراکم) و مقید و محدود و مشخص و وابسته بودن به یک چیز است، به ذات اقدس الهی لاحق شود که او ماده و جسم نیست، هستی او از خود اوست، نورِ همه نورها است. یکی است و یگانگی او در هر چیز دیده می شود، از هر قیدی آزاد است و حدّ و مرزی ندارد، از هر عیب و نقصی پاک است و برتر از این است که کاستی و کمبودی داشته باشد؟
آیا عجز و ناتوانی زیبندهٔ‌ اوست؟ آیا عیب و نقصی می تواند به دامن عزتش نزیک شود؟
— 346 —

خاتمه مقصد دوم

زمانی به تفکر فرو رفته بودم و درباره احدیت (یگانگی الله (جَلَّ جَلالَهْ) و تجلّی نام های او در تک تک موجودات) فکر می کردم. در این اثنا به میوه های درخت چناری که در نزدیکی اتاقم بود، نگاه کردم، تفکری مسلسل و زنجیره ای با عبارات عربی به قلبم خطور کرد. به همان شکل آن را یادداشت کردم و اینک آن عبارات عربی را می نویسم و سپس توضیح مختصری در باره آن ارائه می دهم:
فَالبُذُورُ وَالْأثْمَارُ، والحُبُوبُ وَالأزهَارُ، مُعجِزَاتُ الحِكمَةِ، خَوَارِقُ الصَّنعَةِ، هَدَايا الرَّحْمَةِ، بَرَاهينُ الوَحْدَةِ، شَوَاهِدُ لُطْفِهِ في دارِ الآخِرَةِ، شَوَاهِدُ صَادِقَة بأنّ خَلَّاقَهَا عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِير، وَبِكُلِّ شَيءٍ عَلِيم، قَدْ وَسِیعَ كُلَّ شَيءٍ بِالرَّحْمَةِ وَالعِلْمِ وَالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْوِيرِ، فَالشَّمسُ كَالبَذرَةِ وَالنّجْمُ كَالزَّهْرَةِ وَالأرضُ كَالحَبَّةِ لا تَثْقُلُ عَلَيهِ بِالخَلْقِ وَالتَّدْبيرِ وَالصُّنعِ وَالتَّصْويرِ، فَالبُذُورُ وَالأثْمَارُ مَرَايا الوَحْدَةِ في أقْطَارِ الكَثْرَةِ، إشَاراتُ القَدَرِ، رُمُوزَاتُ القُدْرَةِ بِأنّ تِلكَ الكَثْرَةَ مِن مَنبَعِ الوَحْدَةِ، تَصْدُرُ شَاهِدَةً لِوَحْدَةِ الفَاطِرِ في الصُّنعِ وَالتَصْويرِ. ثُمَّ إلى الوَحْدَةِ تَنتَهي ذَاكِرَةً لِحِكمَةِ الصَّانِعِ في الخَلْقِ وَالتَّدْبيِرِ. وَتَلْوِيحاتُ الحِكْمَةِ بأنّ خَالِقَ الكُلِّ بِكُلِّيَّةِ النّظَرِ إلى الجُزْئيِّ يَنظُرُ، ثَمَّ إلى جُزْئِهِ، إذْ إن كانَ ثَمَرَا فَهُوَ المَقْصُودُ الأظهَرُ مِن خَلقِ هَذا الشَّجَرِ.
فَالبَشَرُ ثَمَر لِهَذِهِ الكَائِنَاتِ، فَهُوَ المَقْصُودُ الأظْهَرُ لِخَالِقِ المَوْجُودَاتِ. والقَلبُ كَالنُّوَاةِ، فَهُوَ المِرآةُ الأنوَرُ لِصَانِعِ المَخْلُوقَاتِ. وَمِن هذِهِ الحِكْمَةِ فَالإنسَانُ الأصْغَرُ في هذِهِ الكَائِناتِ هُوَ المَدَارُ الأظْهَرُ للنّشْرِ وَالمحَشْرِ في هذِهِ المَوجُوداتِ، وَالتَّخْريبِ والتَّبْديلِ وَالتَّحويلِ وَالتَّجْديدِ لِهَذِهِ الكَائِناتِ.
و آغاز این متن عربی این است:
فَسُبْحانَ مَن جَعَلَ حَديقَةَ أرضِهِ مَشْهَرَ صَنعَتِهِ، مَحْشرَ فِطْرَتِهِ، مَظْهَرَ قُدرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنّتِهِ، مَمَرَّ المَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ المَوجُودَاتِ، مَكيلَ المَصْنُوعَاتِ.
فَمُزَيَّنُ الحَيْوانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيوراتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَراتِ، مُزَهَّرُ النَبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلمِهِ، خَوَارِقُ صُنعِهِ، هَدايَا جُودِهِ، بَراهِينُ لُطْفِهِ.
— 347 —
تَبَسُّمُ الأزهَارِ مِن زينَةِ الأثْمَارِ، تَسَجُّعُ الأطيَارِ في نَسْمَةِ الأسْحَارِ، تَهَزُّجُ الأمطَار عَلى خُدُودِ الأزهَارِ، تَرَحُّمُ الوَالِدَاتِ عَلى الأطفَالِ الصِّغَارِ.. تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحمنٍ، تَرَحُّمُ حَنّانٍ، تَحَنُّنُ مَنّانٍ للِجِنّ وَالإنسَانِ وَالرُّوحِ وَالحَيوَانِ وَالمَلَكِ وَالجَانِّ.
توضیح مختصر این تفکر عربی بدین قرار است:
تمام میوه ها و هسته های کوچک آن ها عبارتند از: یکی از معجزه های حکمت الهی و یکی از کارهای خارق العاده صنعت الهی، هدیه ای از جانب رحمت الهی، دلایل مادی بر یگانگی پروردگار، مژده دهنده ای به الطاف الهی در آخرت و گواهی صادق براینکه آفریدگار آن ها بر هر چیز قادر است و هر چیز را می فهمد؛ پس این تخم ها و میوه ها در چهار گوشه عالم کثرت و در اطراف عالَمی که مانند این درخت به هر سو پراکنده است، به منزله آیینه هایی هستند و یگانگی پروردگار را بازتاب می دهند و نگاه ها را از کثرت (تعدد)، به سوی وحدت (یگانگی) بر می گردانند.
در نتیجه، هر میوه و هسته ای با زبان حال می گوید: در این درخت تنومندی که به هر طرف شاخ و برگ دوانده است، سردرگم و پراکنده مشو! زیرا همه این درخت، در درون ما نیز وجود دارد. کثرتِ این درخت در وحدت ما داخل است. حتی هرکدام از دانه ها و هسته ها که به منزله قلب هر میوه است، آیینه مادی دیگری برای وحدت به شمار می آید و آن گونه که درخت به صورت جهری اسماء حسنی را ذکر می کند، هسته میوه اش نیز با ذکر قلبی و خفی به ذکر اسماء حسنی، مشغول است.
و به گونه ای که این میوه ها و دانه ها آیینه های یگانگی پروردگارند، اشاره های آشکار و نمایان قدَر و رمزهای مجسّم شده قدرت نیز هستند که قَدَر با استفاده از آن ها، اشاره می کند و قدرت نیز به وسیله این واژه ها به اشاره می گوید:
شاخ و برگ های فراوان این درخت، فقط از یک هسته روییده است که این امر نشان می دهد که صنعتگر و پدید آورنده این درخت در آفریدن و شکل دادن به آن یکتا و تنها است. پس از آنکه این درخت، به هر سو شاخ و برگ دواند و انتشار یافت، تمام حقیقتش را در میوه ای جمع و تمام معانی اش را در هسته ای درج می کند و بدین ترتیب، حکمت آفریدگار ذوالجلالش را در خلق و تدبیر (هنگام آفریدن و اداره کردن) نشان می هد.
— 348 —
درخت آفرینش نیز چنین حالتی دارد؛ هستی اش را از منبع واحدی دریافت می کند و از همان کانال تربیت می شود؛ و انسان که میوه این کاینات است نیز، در بین این همه فراوانی موجودات، وحدانیت خدا را نشان می دهد؛ قلبش نیز با چشم ایمان در بین این همه فراوانی، به رازهای یگانگی پروردگار پی می برد و نیز این میوه ها و دانه ها، در واقع توضیحات کوتاه و فشرده حکمت ربانی هستند و حکمت، به وسیله آن ها اهل شعور را آگاه می سازد و چنین می گوید:
یک توجه و مراقبت کلی و فراگیر و یک اداره گسترده و کلّی ای که متوجه این درخت است، با حفظ گستردگی و فراگیری اش، یه یک میوه نگاه می کند، زیرا این میوه مثال کوچک شده آن درخت است و هدف اصلی از آن درخت نیز، همین میوه است. و آن توجه کلی و تدبیر عمومی به دانه ای که در داخل هر میوه است نیز نگاه می کند؛ چونکه دانه، معنی و فهرست کل درخت را با خود حمل می کند؛ یعنی ذاتی که درخت را اداره می کند، همراه با تمام اسم هایش که به اداره آن درخت ارتباط دارد، متوجه تک تک میوه های درخت است که هدف اصلی از ایجاد و آفرینش درخت، همین میوه ها هستند.
و نیز این درخت تنومند، بعضاً بخاطر میوه های کوچکش قطع می گردد، بریده میشود و برای اینکه تازه تر شود، بعضی از بخش هایش تخریب می گردد و برای اینکه میوه های باقیِ ماندگار و زیباتر و لطیف تری به بار آورد، تلقیح و پیوند داده می شود.
و بدین سان مقصود اصلی از بودن و آفریدن کاینات، همین انسان است که میوه درخت آفرینش محسوب می گردد و هدف نهایی از ایجاد موجودات هم، همین انسان است و قلب انسان که هسته آن میوه است نیز، نورانی ترین و فراگیرترین آیینه صانع ذوالجلال هستی است.
بنابر همین حکمت است که این انسان کوچک، باعث تحولات و انقلاب های بزرگی مانند حشر و نشر (زنده شدن پس از مرگ، جمع شدن در میدان حساب) می گردد و سبب نابودی (قیامت) و تغییر کاینات می شود و بخاطر محاکمه او درب دنیا بسته و درب آخرت، گشوده می شود.
— 349 —
و چون بحث حشر به میان آمد، وقت آن رسید تا حقیقتی را بیان کنیم که جزالت بیان و قوت تعبیر قرآن معجزالبیان را در خصوص اثبات حشر نشان می دهد و آن اینکه:
نتیجه این تفکر نشان می دهد که بخاطر محاکمه شدن انسان و دست یافتن او به سعادت ابدی اگر لازم باشد، تمام کاینات نابود می گردد و قدرت نابود کننده و تغییر دهنده عملاً وجود دارد و نمایان است، اما حشر (گردآمدن انسان ها برای حساب و کتاب) مراتبی دارد:
ایمان آوردن به مواردی فرض و شناختن آن ها ضروری است و برخی دیگر با توجه به درجات رشد و بالا رفتن روح و فکر، پدیدار می گردد و آنگاه، علم و شناختش لازم می آید.
قرآن حکیم، برای اثبات قطعی ساده ترین و آسان ترین مرتبه حشر چنان قدرتی نشان می دهد که توان گشودن وسیع ترین و بزرگ ترین میدان حشر را برای حساب و کتاب انسان ها دارد.
مرتبه ای که همه باید به آن ایمان بیاورند، از این قرار است:
بعد از آنکه انسان ها مردند، روح شان به مقامات دیگری می رود و اجسادشان می پوسد و فقط جزء کوچکی از بدن انسان که به "عَجبُ الذَّنَب" تعبیر می شود و حکم یک هسته و بذر را دارد، باقی می ماند. خداوند در روز رستاخیز جسد انسان را بر اساس همین جزء کوچک خلق می کند و روح او را به سوی آن می فرستد.
این مرتبه حشر، چنان آسان است که در هر بهار، میلیون ها نمونه آن دیده می شود، اما قرآن کریم به منظور اثبات این مرتبه، بعضاً چنان قدرتی را نشان می دهد که توان حشر و نشرِ تمام ذرات را دارد، و گاهی هم، آثار قدرت و حکمتی را به نمایش می گذارد که می تواند تمام مخلوقات را به فنا و نیستی بفرستد و از آنجا دوباره باز گرداند و در بعضی از آیاتش هم، آثار و تصرفات قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند ستاره ها را پراکنده سازد و آسمان ها را تکه تکه کند و در آیات دیگر، جلوه ها و نشانه های قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند تمام موجودات زنده را بمیراند و دوباره با یک فریاد، دفعتاً زنده کند و در مواردی دیگر، تجلیات قدرت و حکمتی را بیان می کند که می تواند تمام موجودات زنده روی زمین را جدا جدا حشر و نشر کند و گاهی نیز آثار
— 350 —
قدرت و حکمتی را نشان می دهد که می تواند کره زمین را از هم بپاشد و کوه ها را به هوا بفرستد و دوباره به شکل زیباتری تنظیم کند؛ یعنی افزون بر مرتبه حشر که همگی باید به آن ایمان بیاورند و شناخت حاصل کنند، مراتب بسیاری وجود دارد که تحقق آن ها با همین قدرت و حکمت، دور از امکان نیست. هرگاه حکمت ربانی اقتضا کند، همراه با حشر و نشر انسان ها تمام آن مراتب را نیز انجام می دهد و یا اینکه بعضی از موارد مهم آن را به تحقق می رساند.
یک سوال: می گویید: تو در گفتارها بیشتر از قیاس تمثیلی بهره می گیری، در حالیکه از نظر علم منطق، قیاس تمثیلی یقین را افاده نمی کند و در موضوعاتی که علم قطعی می طلبد، دلایل منطقی لازم است، از نظر علمای اصول فقه، قیاس تمثیلی در مواردی استعمال می شود که گمان غالب، کافی باشد. افزون برآن تو تمثیلات را به صورت حکایت ذکر می کنی و حکایت، خیالی است، نه حقیقی و در مواردی هم، خلاف حقیقت است!
جواب: در علم منطق آمده است: قیاس تمثیلی، یقین قطعی را افاده نمی کند، اما نوعی هم دارد که به مراتب قوی تر از برهان یقینی منطق است، حتی یقینی تر از ضرب اول شکل اول منطق است که بدین قرار است:
با استفاده از مثالی کوچک، گوشه ای از یک حقیقت کلی را نشان داده و حکم را روی آن حقیقت بنا می کند؛ و قانون (فرمول) آن حقیقت را در ماده ای خصوصی نشان می دهد تا آن حقیقت بزرگ، شناخته شود و ماده های کوچک و جزیی به آن ارجاع گردد.
به گونه مثال: "خورشید با آنکه یکی است، اما به دلیل نورانی بودنش در کنار هر چیز درخشان حضور دارد." با ارائه این مثال، قانون حقیقتی نشان داده می شود وآن اینکه: در برابر نور و آنچه نورانی است، قید و بندی وجود ندارد و دوری و نزدیکی برایش یکسان و کم و زیاد، مساوی است و مکان نمی تواند آن را به انحصار خود در آورد.
مثالی دیگر: "رسیدن و شکل گرفتن میوه ها و برگ های درخت در یک لحظه، به یک شکل با آسانی و به صورت کامل در یک مرکز و بر اساس قانون امری"، مثالی است که بخشی از یک حقیقت بزرگ و گوشه ای از یک قانون کلی را نشان می دهد.
— 351 —
پس این حقیقت و قانون آن، به صورت بسیار قطعی ثابت می کنند که کاینات بزرگ نیز مانند این درخت، جلوه گاه قانون این حقیقت و مظهر سرّ احدیت است و آن گونه که این درخت، میدان گردش و جولان این قانون است، کاینات نیز جولانگاه آن است و راز احدیت (نمایان بودن یگانگی خداوند در هر چیز)، هم در درخت و هم در کاینات، نهفته است.
بنابراین تمام قیاسات تمثیلی که در "گفتارها" به کار رفته است، از همین قبیل هستند و به مراتب قوی تر و یقینی تر از برهان قطعی منطقی هستند.
پاسخ سؤال دوم:
معلوم است که در فن بلاغت، اگر معنی حقیقی لفظ و کلامی بخاطر مقصود دیگری ذکر شود و چیزی غیر از معنی اصلی مراد باشد، به آن لفظ، "لفظ کنایی" گفته می شود و معنی اصلی در لفظ کنایی، معیار صدق و کذب نیست، بلکه معنی کنایی است که مدار صدق و کذب قرار می گیرد؛ پس برای راست بودن کلام، کافی است که معنی کنایی راست باشد و کذب بودن معنی اصلی، ضرری به صدق آن نمی رساند، اما اگر معنی کنایی راست نباشد و معنی اصلی راست باشد، در این صورت آن کلام، کلام کذب است.
به طور مثال: گفته می شود "فُلَانٌ طَوِیلُ النّجَادِ": "بند شمشیر فلانی دراز است" این کلام، کنایه است از دراز بودن قامت آن شخص و اگر آن شخص واقعاً دراز باشد، اما شمشیر و بند و تسمه نداشته باشد، بازهم این کلام، کلام درستی است، اما اگر آن شخص، قد بلند نباشد، ولی شمشیر و نیام درازی داشته باشد، در این صورت این کلام، کلام کذبی است، چراکه معنی اصلی، مقصود نیست.
بنابراین، حکایات ذکر شده در "گفتار دهم و بیست و دوم" و امثال آن، از نوع کنایات است و حقایق موجود در آخر حکایاتی که به غایت راست و درست و مطابق واقع اند، معانی کنایی آن حکایات می باشند، و معانی اصلی شان، به منزله دوربین هایی است که درک مطلب را آسان می سازد، پس به هر شکلی که باشد، ضرری به صدق و حقانیت آن وارد نمی کند. افزون برآن، این حکایتها صرفاً یک مثال اند و برای درک بهتر عوام الناس، زبان حال به صورت زبان قال و شخص معنوی (شخصی که مستقیماً دیده نمی شود) به شکل یک شخص مادی نشان داده شده است.
— 352 —

مقصد سوم

وکیل مدافع اهل ضلالت پس از دریافت جواب قاطع و قناعت بخش و دندان شکن به سؤال دومش، (٭):یعنی سوالی که در آغاز مقصد دوم طرح گردید، نه این سوال کوچکی که در پایان خاتمه ذکر شد. مؤلف. سوال سوم را مطرح می کند و می گوید:
در قرآن کریم، کلماتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ به موجودیت چندین آفریننده و رحیم، اشاره می کنند.
و نیز شما می گویید: رب العالمین، کمالات بی انتهایی دارد و آخرین درجه همه انواع کمالات را داراست، حال آنکه کامل بودن هر چیز، با ضدش شناخته می شود اگر درد نباشد، لذت هم کمال نیست اگر تاریکی نباشد، روشنی تحقق نمی یابد اگر جدایی نباشد، وصال هم لذت بخش نمی شود و بدین طریق، چیزهای بسیار زیادی است که با ضدشان شناخته می شوند.
جواب: بخش اول سؤال را با پنج اشاره جواب می دهیم:
اشاره اول
قرآن کریم از اول تا آخر، توحید را اثبات نموده نشان می دهد، این خود دلیلی است بر اینکه این نوع کلمات قرآنی به گونه ای نیست که شما می فهمید. بلکه هدف از بیان اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که "پروردگار متعال در برترین مرتبه خالقیت قرار دارد"، پس هیچ دلالتی به موجودیت خالق دیگر نمی کند، زیرا خالقیت هم مانند صفات دیگر، مراتب زیادی دارد، ازین رو، منظور از اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ اینست که، خالق ذوالجلال، در زیباترین و نهایی ترین مرتبه خالقیت قرار دارد.
اشاره دوم
تعبیراتی مانند اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ به تعدّد آفریننده ها نمی نگرد، بلکه بر عکس، به انواع مخلوق ها می نگرد؛
یعنی آفریننده ای است که هر چیز را به شایسته ترین شکل و زیبا ترین مرتبه می آفریند؛ این معنی را آیاتی مانند اَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ بیان می کند.
— 353 —
اشاره سوم
مقایسه موجود در تعابیر اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ ، "الله أکبر"، خَيْرُ الْفَاصِل۪ينَ، "خیر المحسنین" و امثال آن ها، صفات و افعال واقعی الله (جَلَّ جَلالَهْ) را با کسانی که نمونه هایی از آن صفات و افعال را دارند، مقایسه نمی کند و برتری نمی دهد، زیرا تمام کمالاتی که در سراسر هستی و در جن و انس و ملک وجود دارند، نسبت به کمال پروردگار ذوالجلال، سایه ضعیفی به شمار می آیند، پس چگونه می توان آن دو را باهم مقایسه کرد؟ بلکه این مقایسه از نقطه نظر انسان ها، به ویژه انسان های غافل، صورت می گیرد.
برای توضیح این مطلب، مثالی ارائه می کنیم:
چنانکه یک سرباز از سرگروهش کاملاً اطاعت کرده و در برابر او ادای احترام می کند و تمام خوبی ها را از او می داند و کمتر در مورد پادشاه فکر می کند و اگر در این مورد فکری هم بکند، بازهم تشکر و امتنانش را به سرگروهش تقدیم می دارد، لذا به یک چنین سربازی گفته می شود: پادشاه، خیلی بزرگ تر از سرگروه تو است، تو باید فقط از او تشکر کنی. حال این سخن، فرماندهی شکوهمند و واقعی پادشاه را، با فرماندهی جزئی و ظاهریِ سرگروه، مقایسه نمی کند، زیرا چنین مقایسه و تفضیلی، اصلاً معنی ندارد؛ این مقایسه، صرفاً از لحاظ ارتباطی است که سرباز با سرگروهش دارد، چون او به سرگروهش اهمیت می دهد و در نتیجه، سرگروهش را ترجیح می دهد و از او تشکر می کند و فقط او را دوست دارد.
و بدین سان اسباب ظاهری ای که به گمان غافلان به منزله آفریننده و نعمت دهنده هستند، در برابر منعم حقیقی، حجاب و پرده قرار می گیرد و اهل غفلت، به این پرده ها می چسپند و نعمت و احسان را از جانب آن ها و اسباب می دانند و به مدح و ستایش شان می پردازند. قرآن کریم به آنان می گوید: پروردگار بزرگ تر است! او بهترین خالق و بهترین احسان کننده است. پس به او بنگرید و از او تشکر کنید!
— 354 —
اشاره چهارم
آن گونه که موجودات حقیقی و واقعی با یکدیگر مقایسه و پس از آن یکی بر دیگری برتری داده می شوند، در بین اشیای فرضی و امکانی نیز چنین مقایسه ای وجود دارد و چنانکه در اکثر ماهیت ها، مراتب متعدد و گوناگونی وجود دارد، در ماهیت های اسما و صفات مقدس الهی نیز می تواند مراتب بی شماری موجود باشد؛ پس خداوند متعال در کامل ترین و زیباترین مرتبه این صفات و اسماء قرار دارد؛ کامل ترین مرتبه ای که امکان دارد در ذهن ما خطور کند و تمام کاینات، همراه با تمام کمالاتش، گواه این حقیقت است. و آیه لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى تمام نام های پرورد گار را به احسنیّت توصیف و معنی مذکور را افاده می کند.
اشاره پنجم
این مقایسه و برتری دهی در مقابل ما سوی الله (غیر خداوند) نیست، بلکه پروردگار دو نوع تجلی و تصرف دارد.
اول: تصرفات و اجراأتی است که به سِرّ واحدیت، با واسطه ها و زیر پرده اسباب به صورت یک قانون عمومی انجام می گیرد.
دوم: تصرفی است که به سِرّ احدیت، بدون پرده و مستقیماً با یک تجلی خصوصی انجام می دهد؛ یعنی احسان و آفرینش و بزرگی ای که - به سرّ احدیت- مستقیماً دیده میشود، به مراتب بزرگتر و زیباتر و برتر است از احسان و آفرینش و کبریائی ای که آثار آن، با اسباب و وسایل مشاهده می شود؛ به طور مثال: پادشاهی که در ضمن پادشاهی، ولی الله نیز هست، هر نوع حکم و تصرفات را در دست خود دارد و همه مأمورین و فرماندهانش، صرفاً یک نوع پرده اند. چنین پادشاهی، دو نوع تصرفات و اجراأت دارد:
نخست: فرامین و عملکردهایی است که با یک قانون عمومی در لباس مأمورین و فرماندهان با در نظر داشت مقام و منصب شان، صادر و نافذ گردیده است.
دومی: لطف و احسانات و عملکردهایی است که نه با قانون عمومی، بلکه مستقیماً اجرا می کند و مأمورین ظاهری را هم پرده قرار نمی دهد، که این گونه تصرفات به مراتب زیباتر و عالی تر از مورد اول است.
— 355 —
لذا وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى رب العالمینی که پادشاه ازل و ابد است، گرچه اسباب و وسایل را پرده ای در برابر عملکردهایش قرار داده و بدین ترتیب، شکوه و عظمت ربوبیتش را نشان داده است، اما در قلب بندگانش تلفن خصوصی ای گذاشته است و برای اینکه بندگانش اسباب را پس و پشت بیندازند و مستقیماً متوجه او شوند، آن ها را به بندگی خاصی مکلف کرده و دستور داده است که بگویند: اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ و چهره بندگانش را از کاینات، به سوی خود بر می گرداند.
پس در بیانات اَحْسَنُ الْخَالِق۪ينَ، اَرْحَمُ الرَّاحِم۪ينَ ، "الله أکبر" همین معنی وجود دارد.
اما به بخش دوم سوال وکیل مدافع گمراهان، با پنج رمز جواب می دهیم:

رمز اول

او در سوال خود می گوید: اگر چیزی ضد نداشته باشد، چگونه می تواند دارای کمال شود؟
جواب: مطرح کننده این سوال از کمال حقیقی آگاهی ندارد و فکر می کند که کمال حقیقی، یک کمال نسبی است، حال آنکه مزیت ها و برتری هایی که در نتیجه نگریستن به سایرین و مقایسه با دیگران حاصل شده باشد، فضیلت و کمال حقیقی نیست، بلکه این فضیلت، فضیلت نسبی و ضعیف است و اگر مقیسٌ علیه (آنچه که با آن ها مقایسه شده است) نادیده گرفته شود، این فضیلت هم اهمیتش را از دست می دهد. به طور مثال: لذت و فضیلت نسبی گرمی، با تأثیر سردی معلوم می شود و لذت نسبی غذا در نتیجه تأثیر گرسنگی است و اگر این تأثیرات از بین برود، لذت هم کم می شود.
در حالیکه لذت و محبت و کمال و برتری حقیقی آن است که بر پایه تصور دیگران بنا نشده باشد، بلکه در ذات و سرشت آن، موجود بوده و هیچ شک و تردیدی در صحت و سقم آن وارد نگردد؛ مانند: لذتِ وجود، لذت زندگی، لذت محبت، لذت شناخت خدا، لذت ایمان، لذت بقا، لذت رحمت، لذت شفقت؛ و زیبایی نور و زیبایی بینائی و زیبایی کلام و زیبایی کرم و زیبایی سیرت و زیبایی صورت؛ و کمال ذات و کمال صفات و کمال افعال؛ و مزایای ذاتی دیگری از این قبیل که با بودن و نبودن ضدّ، تغییر نمی کنند.
— 356 —
پس همه کمالات صانع ذوالجلال و فاطر ذوالجمال و خالق ذوالکمال، کمالات حقیقی و ذاتی هستند و دیگران، کوچک ترین تأثیری در آن ندارند، بلکه فقط همچون آیینه هایی، آن ها را بازتاب می دهند.

رمز دوم:

سیّد شریف جرجانی در کتابش "شرح المواقف" گفته است: آنچه که سبب محبت می شود، لذت است، یا منفعت و یا دوست داشتن همجنس و یا کمالِ محبوب. چونکه کمال ذاتاً محبوب است؛ یعنی اگر چیزی را دوست داشته باشی، این دوستی، یا بخاطر لذت است، یا بخاطر منفعت و یا بخاطر نوع دوستی- مانند میل به اولاد- و یا بخاطر کمال آن. اگر سبب این دوستی، کمال آن شخص باشد، در این صورت نیازی به سبب و یا غرض دیگر نیست، زیرا آن چیز ذاتاً محبوب و دوست داشتی است.
به طور مثال: انسان های کامل و فرزانه ای را که در گذشته ها بوده اند، هر شخص دوست دارد، و با آنکه هیچ گونه رابطه و پیوندی بین شان نیست، اما انسان ها آنان را دوست دارند و تحسین شان می کنند.
بنابرین تمام کمالات، فضایل و مراتب اسماء حسنای پروردگار متعال، کمال حقیقی است و به همین دلیل ذاتاً محبوب است (انگیزه دوست داشتن آن در خود آن است). ذات ذوالجلالی که حقیقتاً شایستهٔ‌ محبت است، کمال حقیقی و زیبایی های اسما و صفاتش را به شکلی که سزاوار اوست، دوست می دارد و محبت می کند و نیز صنعتی را که محل نمایش و انعکاس کمالات اوست، دوست می دارد و با آثار صنعت و زیبایی های آفریده هایش، محبت می کند و پیامبران و اولیا به ویژه سید المرسلین و سلطان اولیا و حبیب رب العالمین را دوست دارد. یعنی از روی محبتی که به جمال خود دارد، حبیبش را هم دوست می دارد چون او آیینه آن جمال است و از روی محبتی که به اسمای حسنایش دارد، حبیبش را و برادران حبیبش (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چون او مظهر جامع و باشعور آن اسما است و از روی محبتی که به صنعت خود دارد حبیبش را (ص) و امثال او (پیامبران دیگر) را هم دوست دارد، چراکه او انسان ها را به تماشای آن صنعت فرا می خواند و از روی محبتی که به مصنوعاتش دارد، حبیبش را (ص) و پیروان او را هم دوست دارد، چونکه او، قدر آن مصنوعات را می داند و با گفتن:
— 357 —
"ما شاء الله! بارک الله!" به تحسین آن ها می پردازد و از روی محبتی که با زیباییهای مخلوقات خود دارد، حبیبش را (ص) و پیروان و برادران او را نیز دوست می دارد، چراکه او، دارای برترین اخلاق است.

رمز سوم

همه کمالاتی که در سراسر هستی وجود دارد، دلایلی است بر کمالِ یک ذات بزرگ و ذوالجلال و اشاره هایی است بر زیبایی او؛ حتی همه زیبایی ها و کمال ها در مقایسه با کمال حقیقی اش سایه ضعیفی بیش نیست؛ این حقیقت، پنج حجت دارد که مختصراً به آن اشاره می کنیم:
حجت اول: قصر شکوهمند و بزرگ و کامل و زیبایی، آشکارا به یک معمار و مهندس ماهر دلالت می کند و این کار زیبا، یعنی این بنایی و نقاشی، ضرورتاً یک فاعل و معمار و مهندس را همراه با عناوین و اسم هایش مانند: "نقاش و طراح" معرفی می کند و این اسم های کامل نیز، بدون شک به صفت کامل صنعت گر دلالت دارد و این صنعت و صفات کامل، آشکارا به استعداد کامل و توانایی و مهارت آن معمار دلالت می کند و این استعداد و توانمندی کامل، ضرورتاً به کامل بودن ذات و عالی بودن ماهیت آن معمار دلالت دارد.
بدین سان قصر این هستی، این اثر زیبا و مکمل به روشنی به افعالی دلالت می کند که در آخرین درجه کمال قرار دارند، زیرا کمالات موجود در أثر، از کامل بودن آن افعال سرچشمه می گیرد و آن ها را نشان می دهد. و کامل بودن افعال، ضرورتاً به کامل بودن فاعل آن کار و کامل بودن اسما او دلالت می کند؛ اسمایی مانند: مدبّر و مصوّر و حکیم و مزیّن و امثال این ها که به این آثار تعلق دارند.
و کامل بودن اسما و عناوین هم، بدون شک به کامل بودن صفات آن فاعل دلالت می کند، زیرا اگر صفات کامل نباشد، اسما و عناوینی که از صفات سرچشمه گرفته است نیز، نمی تواند کامل باشد.
و کامل بودن آن اوصاف، به روشنی به کامل بودن اجراأت آن ذات دلالت دارد، زیرا مبدأ و سرآغازِ صفات، شئونات شخصی آن ذات است.
— 358 —
و کامل بودن شئونات ذاتی هم، به صورت علم الیقین بر کامل بودن ذاتی دلالت می کند که اجراأتش بی عیب و نقص است و از خود اوست و نشان می دهد که نور آن کمال، با وصف گذشتن از پرده های شئون و صفات و اسماء و افعال و آثار، بازهم این همه زیبایی و کمال را در هستی به نمایش گذاشته است.
پس از اثبات موجودیت این همه کمالات حقیقی - که منشأ آن ها خود خداوند است- با چنین دلیل قطعی، کمالات نسبی، که مبتنی بر مقایسه با دیگر همنوعان و اضداد است- چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟ با اثبات این مطلب، می توانی درک کنی که کمال نسبی، چقدر ضعیف و بی نور است!
حجت دوم: هرگاه با دید عبرت به این هستی نگریسته شود، وجدان و قلب، با یک حدس صادق، درک می کند که ذاتی که این کاینات را زیبا ساخته و با انواع زیبائیها آراسته است، دارای زیبایی و کمال بی انتها است و به همین دلیل، در کار او جمال و کمال دیده می شود.
حجت سوم: معلوم است که صنعت های موزون و منظم و کامل و زیبا مبتنی بر یک طرح و برنامه بسیار زیبا هستند و برنامه کامل و زیبا هم به یک علم زیبا و کامل، ذهن خوب، و استعداد و توانمندی روحی کامل دلالت دارد؛ یعنی این زیبایی معنوی روح است که توسط علم در صنعت او آشکار می شود.
پس این کاینات با زیبایی های بی شمار مادی اش عبارتست از: تراوش های زیبایی های معنوی و علمی؛ و این زیبایی ها و کمالات علمی و معنوی، بدون شک جلوه های یک زیبایی و جمال و کمال ابدی است.
حجت چهارم: معلوم است که هر نور دهنده ای خودش باید نور داشته باشد و هر روشنی بخشی لزوماً باید نورانی باشد و احسان و نیکوکاری، از ثروت سرچشمه می گیرد و لطف، از یک لطیف و مهربان سر می زند. وقتی چنین است پس بخشیدن این همه زیبایی و جمال به کاینات و ارزانی کردن کمالات گوناگون به موجودات، به گونه ای که نور بر خورشید دلالت کند، بیانگر یک زیبایی بی پایان است.
وقتی موجودات بسان نهر بزرگی در زمین جاری اند و با پرتوهای کمال می درخشند و می گذرند، پس آن گونه که آن نهر بزرگ با جلوه های خورشید می تابد
— 359 —
و می درخشد، این موجودات سیل آسا نیز، با پرتوهای زیبایی و جمال و کمال، موقتاً می درخشند، سپس به راهشان ادامه می دهند و می روند.
از ادامه یافتن درخشش این پرتوها بر موجوداتی که در پی موجودات قبلی آمده اند، فهمیده می شود که جلوه ها و زیبایی های موجود که در حباب های آب جاری، از خود آن حباب نیست، بلکه این زیبایی ها و جلوه ها به نورِ خورشید تابانی تعلق دارد؛ ازین رو زیبایی ها و کمالاتی که موقتاً روی موجودات دیده می شود، عبارتست از: پرتو اسم های زیبای خورشیدی که نورش بی پایان است.
"نَعَمْ، تَفَاني المِرْآةِ زَوَالُ المَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّي الدَّائِمِ مَعَ الفَيْیضِ المُلَازِمِ، مِنْ أَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ مِنْ أَبْهَرِ البَوَاهِرِ عَلَى أنَّ الجمَالَ الظَّاهِرَ، أنَّ الكَمالَ الزَاهِرَ، لَيْسَا مُلْكَ المظَاهِرِ.. مِنْ أَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ أَوْضَحِ بُرْهَانٍ، لِلْجَمَالِ المُجَرَّدِ لِلْإِحْسَانِ المُجَدَّدِ، لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِي الوَدُودِ".
حجت پنجم: معلوم است که افرادی که از سه، چهار راه مختلف آمده اند، اگر به اتفاق از وقوع حادثه ای اطلاع دهند، این اطلاع شان همانند خبر متواتری که بازگو کننده یقین است، به صورت قطع بر وقوع آن حادثه دلالت دارد؛ لذا گروه های مختلف محققان، اولیاء، اصفیاء و فلاسفه واقعی که اهل کشف و ذوق و شهود و مشاهده اند و هرکدام راه ها و مسلک ها و مذاهب متفاوتی برگزیده و به تحقیق و کشف حقایق مختلف پرداخته اند، با وجود اختلاف شان از لحاظ مشرب و مسلک و استعداد و زمان زندگی، با کشف و ذوق و مشاهده، متفق اند که همه زیبایی ها و کمالاتی که در هستی و در آیینه موجودات دیده می شوند؛ عبارتست از: تجلیات کمال و جلوه های جمال اسماء حسنای ذات ذوالجلال؛ پس اجماع و اتفاق اینان در موضوع واحد، دلیلی است قاطع و تزلزل ناپذیر.
گمان می کنم که وکیل مدافع اهل ضلالت مجبور به فرار می شود و گوش هایش را می بندد تا حقایق این رمز را نشنود.
آری! کلّه های تاریک، همچون خفاش، تحمل دیدن نور را ندارند؛ بنابراین ما نیز اهمیت چندانی به آن ها نمی دهیم.
— 360 —

رمز چهارم

لذت و زیبایی و جمال یک چیز، بیش از آنکه به اضداد و امثالش بنگرد، به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد؛ به طور مثال: سخاوت و جوانمردی، صفت زیبا و خوبی است و انسان جوانمرد از لذت و خوشحالی کسانی که در حق شان نیکی کرده است، چنان لذتی احساس می کند که هزار بار بیش از لذت نسبی ای است که از برتری و تفوقش بر جوانمردان دیگر به او دست می دهد.
و نیز یک انسان مشفق و مهربان، به اندازهٔ‌ آسایش و آرامش مخلوقاتی که مورد شفقت و مهربانی اش قرار گرفته اند، لذت حقیقی احساس می کند.
و به طور مثال، لذتی که از خوشبختی و آرامش فرزندان به یک مادر دست می دهد، چنان قوی است که او حاضر است بخاطر آرامش فرزندانش، روحش را فدا کند! حتی لذت این شفقت، مرغ را وا می دارد تا در دفاع از جوجه هایش، به شیر حمله کند.
ازاین رو لذت و زیبایی و کمال و خوشبختی حقیقی موجود در اوصاف عالی، به همسان ها و اضدادش نمی نگرد، بلکه به مظاهر و آیینه هایی که در آن انعکاس یافته است، می نگرد و متوجه متعلقاتش است. پس کمال و زیبایی موجود در رحمت ذات ذوالجمال و ذوالکمالی که حی و قیوم، حنان و منان و رحیم و رحمان است، به کسانی نگاه می کند که به رحمت او نایل گردیده اند، به ویژه به آنانی که در جنت جاویدان، به انواع رحمت و شفقت بیکران او نایل آمده اند. پس الله (جَلَّ جَلالَهْ) به اندازه خوشبختی و خوشحالی و تنعم مخلوقاتش، نوعی محبت دارد که شایسته ذات کبریائی اوست، و او شئون مقدس، زیبا، منزه و پرمعنی ای دارد که مناسب خود اوست و ما به دلیل عدم جواز شرعی، نمی توانیم آن شئونات بسیار منزه و مقدس را ذکر کنیم که به لذت قدسی، عشق مقدس، فرح منزه و سرور قدسی تعبیر می شوند؛ به گونه ای که هرکدام از آن ها از عشق و شادمانی ای که در کاینات می بینیم و در بین موجودات حس می کنیم، بی نهایت برتر، عالی تر، مقدس تر و منزه تر است و این مطلب را در جاهای زیادی به اثبات رسانیده ایم.
اگر می خواهی فقط به یک پرتو آن نگاه کنی، با دوربین مثال آتی به آن بنگر:
— 361 —
شخص سخاوتمند و کریم و مهربانی به قصد جود و بخشش به فقرا و نیازمندان و گرسنگان، سفره رنگینی بر عرشهٔ‌ یکی از کشتی های سیارش گسترانده و خود نیز بر آن نظارت می کند و او وقتی فقرا را در نعمت و گرسنگان را در حالت لذت و سپاسگزاری و نیازمندان را در شادمانی و ستایش می بیند، بسیار خوشحال می شود. خودت می توانی خوشحالی او را درک کنی.
پس وقتی خوشحالی و شادمانی انسانی که حتی مالک حقیقی یک سفره کوچک نیست و حکم یک مأمور توزیع را دارد، تا به این حد باشد و از این مهمانی مختصری که برای دیگران آماده کرده است، این اندازه خوشحال شود، چگونه خواهد بود ذات رحمان و رحیمی که جن و انس و حیوانات را بر کره زمینی که سفینه ای ربانی است سوار می کند و در دریای فضا، سیر و سیاحت می دهد و سفره ای را که دارای همه انواع غذاها ست، بر روی آن پهن می سازد و همه موجودات زنده را به این مهمانی - که نسبت به نعمت های اخروی، به اندازه یک صبحانه است- دعوت می کند و افزون بر آن، دار بقا را که هر بهشتی از بهشت های آن، یک سفره نعمت و پر از لذت هاست، برای بندگان بی نهایت محتاج و مشتاق خود آماده می کند تا برای همیشه از این مهمانی حقیقی و نعمت های واقعی استفاده کنند؟ با در نظر داشت همه اینها، خودت می توانی معانی مقدس دوستی و محبت و نتایج رحمت پروردگار رحمان رحیم را که ما از تعبیر آن عاجز هستیم، مقایسه کنی!
و به طور مثال: وقتی یک مخترع و صنعتگر ماهری که دوست دارد مهارتش را نشان دهد، پس از اختراع یک گرامافون، آن را آزمایش کند و در معرض تماشای دیگران قرار دهد و آن گرامافون هم، نتایج مطلوب و مورد نظر را به بهترین وجه به نمایش بگذارد، مخترع آن چقدر خوشحال می شود و افتخار می کند و از دیدن آن لذت می برد و خودش، خود را تحسین می کند و "بارک الله" می گوید.
وقتی انسان کوچکی که عاجز است و نمیتواند چیزی را از نیست هست کند، از موفقیت اندک و صنعت ناچیزش تا به این حد خوشحال شود، اکنون ببین که آفریدگار بزرگ آن گونه که این هستی را به صورت یک ابزار بزرگ موسیقی آفریده است، زمین و موجودات زنده روی زمین و به ویژه سَر انسان را نیز به شکل گرامافون
— 362 —
ربانی و موسیقی الهی آفریده است که دستاوردها و اختراعات علمی بشر در برابر آن در حیرت می ماند!
آری! تمام این پدیده ها و مصنوعات، نتایجی را که از آن ها انتظار می رفت، به بهترین و زیباترین شکل از خود نشان می دهند و این کار با اطاعت از اوامر تکوینی انجام می پذیرد - که از این اوامر، به عنوان عبادات مخصوص و تسبیحات خصوصی و تحیّات معیّنه تعبیر می شوند- و بدین ترتیب آنچه خداوند از آن ها خواسته است، تحقق می یابد و در نتیجه "خداوند راضی و خوشنود می گردد" و معانی مقدس و شئون منزهی همچون افتخار و امتنان و سرور، به او دست می دهد که ما از تعبیر آن ها عاجز هستیم، و این معانی و شئون، چنان والا و منزه اند که اگر عقل همه انسان ها یکی شود و عقل واحدی تشکیل گردد، بازهم نمی توانند به کُنه آن دست یابند و آن را احاطه کنند!
و به طور مثال: حاکمی عادل، وقتی حق مظلومی را از ظالمی بگیرد و ستمگری را به جزای اعمالش برساند و افراد ضعیف و ناتوان را از شر زورمندان نجات دهد، بسیار خوشحال می شود و احساس لذت می کند؛ بنابراین پروردگار متعالی که هر چیز را از روی حکمت و عدالت انجام می دهد و قهار ذوالجلال است، وقتی نه تنها در جن و انس، بلکه در تمام موجودات احقاق حق می کند؛ یعنی وقتی به هر چیز، حق هستی و حیات می دهد و هستی و حیاتش را از گزند تجاوزگران محافظت می کند و موجودات بزرگ و دهشتناک را از تجاوز به دیگران باز می دارد، به ویژه در میدان حشر و سرای آخرت، هنگامی که عدل و حکمت او، افزون بر جن و انس بر سر تمام جانداران متجلی می شود و در نتیجه همه این ها، معانی مقدسی (افتخار و خوشنودی بلاکیفی که شایسته خداوند است) پدید می آید که خودت می توانی آن ها را مقایسه کنی. در پرتو این سه مثال، آن گونه که در هرکدام از هزار و یک اسم الهی طبقات بسیار زیادی از حسن و جمال و فضل و کمال وجود دارد، مراتب بسیار زیادی از محبت و افتخار و عزت و کبریائی نیز موجود است؛ از همین رو اولیای محقق و ژرف بینی که مظهر اسم "ودود" قرار گرفته اند، گفته اند: جوهر و مایه کل هستی، محبت است و حرکت تمام موجودات با محبت صورت می گیرد و قانون جاذبه و کششی که در موجودات جریان دارد، از محبت سرچشمه می گیرد. و یکی از آنان گفته است:
— 363 —
فلک مست، ملک مست، نجوم مست،
سماوات مست، شمس مست، قمر مست، زمین مست،
عناصر مست، نبات مست، شجر مست، بشر مست،
سراسر ذی حیات مست،
همه ذرات موجودات برابر مست در مستست!
یعنی با تجلی محبت الهی، هر کس به قدر استعدادش از شراب آن محبت، سرمست و ازخود گذشته است. معلوم است که هر قلبی کسی را که به او خوبی کند دوست می دارد و هر وسیله ای را که سبب رسیدن او به کمال واقعی شده باشد، دوست می دارد و به جمال و زیبایی عُلوی، عشق می ورزد و کسی را هم که دوستدار و علاقه مند دوستان او باشد، خیلی دوست می دارد.
آن گونه که قبلاً بیان کردیم، در هر اسم پروردگاری که جمیل ذو الجلال و محبوب ذو الکمال است، هزاران گنجینه احسان وجود دارد و او هر آنچه را که ما دوست داریم، با عنایاتش خوشبخت می سازد و سرچشمه هزاران کمال و سرآغازِ هزاران زیبایی است و به گونه ای که شایسته است، به هزار و یک اسم، مسمّی گردیده است. آیا میزان شایستگی چنین ذاتی به عشق و محبت، خود به خود روشن نیست؟ آیا بجا نخواهد بود که همه کاینات از دوستی و محبت از خود بیخود شوند و مست و مدهوش گردند؟
از همین رو آن عده از اولیایی که به فیوضات اسم "ودود" نایل آمده اند، گفته اند: "ما بهشت نمی خواهیم، پرتوی از محبت الهی، برای همیشه ما را کافی است!".
و نیز از همین رو است که، در حدیث شریف، مطلبی به این مفهوم آمده است: "لحظه ای از دیدار جمال الهی در جنت، برتر از تمام لذت های بهشت است."
بنابراین، اسباب و انگیزه های این محبت کامل و بی پایان، صرفاً و صرفاً در دایره واحدیت و احدیت پروردگار و با اسماء و مخلوقات او حاصل می شود؛ پس باید گفت: در خارج از محدوده این دایره آنچه که کمال پنداشته می شود، به هیچ وجه کمال واقعی نیست.
— 364 —

رمز پنجم

عبارتست از پنج نقطه:
نقطه اول
وکیل مدافع اهل ضلالت می گوید: در احادیث شما دنیا لعنت شده و از آن یک "جیفه" تعبیر شده است و از سوی دیگر، تمام اهل ولایت و اهل حقیقت، دنیا را تحقیر می کنند و می گویند: دنیا بی ارزش و کثیف است. حال آنکه تو دنیا را به صورت دلیلی برای همه کمالات الهی نشان می دهی و عاشقانه از آن بحث می کنی!
جواب: دنیا سه چهره دارد:
چهره اول: به اسماء حسنای خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) می نگرد و آثار و نقش های آن را نشان می دهد و با معنی حرفی، بسان آیینه ای، زیبایی های نام ها و صفات پروردگار را بازتاب می دهد. در واقع این چهره دنیا عبارتست از: نامه های صمدانی بی حد و حساب و این چهره، چهره بسیار زیبا است، پس سزاوار عشق است، نه نفرت!
چهره دوم: چهره ای است که به آخرت می نگرد و مزرعه بهشت و جای شکفتن گل های رحمت الهی است و این چهره نیز مانند چهره قبلی، زیبا و مستحق محبت است، نه تحقیر!
چهره سوم: چهره ای است که به خواهش های نامشروع انسان می نگرد و پرده غفلت است و جای هوس رانی اهل دنیا است؛ این چهره، یک چهره زشت و کثیف است، چونکه فانی و زودگذر و دردآور و فریبنده است و چهره ای که در حدیث تحقیر شده و اهل حقیقت از آن متنفرند، همین چهره است.
قرآن حکیم با مد نظر قرار دادن دو چهره اول به کاینات اهمیت می دهد و با آب و تاب از موجودات بحث می کند و دنیایی که از نظر صحابه کرام و سایر اولیاء الله مرغوب و پسندیده است، در دو چهره اول قرار دارد.
و اکنون از کسانی یاد می کنیم که دنیا را تحقیر می کنند و آنان چهار دسته اند:
اول: اهل معرفت (خداشناسان واقعی) هستند؛ اینان بخاطری دنیا را تحقیر می کنند که دنیا سدی در برابر شناخت، محبت و عبادت پروردگار است.
— 365 —
دوم: اهل آخرت اند (کسانی که هدف نخست شان آخرت است) اینان به دو دلیل دنیا را تحقیر می کنند: یکی اینکه اعمال و ضروریات دنیوی، آنان را از اعمال اخروی باز می دارد و یا اینکه با ایمان شهودی خود، دنیا را نسبت به کمالات و زیبایی های بهشت، زشت و بی ارزش می بینند.
آری، همچنانکه شخص زیبایی با حضرت یوسف (ع.س.) مقایسه شود، زشت به نظر می رسد، هرگاه دنیا نیز با تمام ارزش ها و زرق و برق هایش، با نعمت های بهشت مقایسه گردد، کاملاً ارزش اش را از دست می دهد و به نظر زشت می آید.
سوم: دنیا را تحقیر می کند، چون نمی تواند آن را به دست آورد و این تحقیر، نه از تنفر از دنیا، بلکه از محبت آن ناشی می شود.
چهارم: دنیا را تحقیر می کند، به این دلیل که دنیا را به دست می آورد، اما در نزدش نمی ماند؛ او را رها می کند و می رود، او نیز عصبانی می شود و برای تسلی دادن خود، چاره ای جز تحقیر دنیا نمی یابد و می گوید: دنیا کثیف و بی ارزش است! این تحقیر نیز از محبت دنیا ناشی می شود.
حال آنکه تحقیر مطلوب، همان تحقیری است که از حب آخرت و از حب معرفت الله نشأت می گیرد و در مورد اول و دوم ذکر شد. خداوند ما را از زمرهٔ‌ آنان بگرداند.
آمین! بحرمة سيد المرسلين.
— 366 —

موقف سوم

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ ﴾
(الإسراء: ٤٤)
این موقف عبارتست از دو نقطه و آن هم در دو مبحث

مبحث اول

از مفهوم آیه کریمه: وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید که در هر چیز، جهات بسیار زیادی وجود دارد که بسان پنجره هایی به سوی معرفتِ پروردگار متعال، گشوده شده اند، زیرا چهره اصلی تمام موجودات و حقیقت کاینات، به اسماء حسنی الهی تکیه می کند، از این رو حقیقت هر چیز به یکی و یا به بسیاری از اسماء استناد دارد. و هرکدام از صنعت های موجود در اشیا نیز، به یک اسم تکیه می کند، : به طور مثال: در هر موجودی نام خالق الله تجلی می کند و یک چیز رنگین، به اسم ملوّن، یک چیز شکل دار به اسم مقدّر، یک چیز آراسته، به اسم مزیّن تکیه می کند. وخوردنیها با تجلی اسم رزاق، به رزق تبدیل شده اند. حتی فن حکمت حقیقی (فلسفه ای که موافق علوم قرآنی است) به اسم "حکیم" و علم طب حقیقی به اسم "شافی" و علم هندسه، به اسم "مقدر" پروردگار سبحان تکیه می کند و بدین ترتیب، هرکدام از علوم، به یکی از اسماء حسنی تکیه کرده و به آن منتهی می شود و حقیقت تمام فنون و کمالات بشری و انسان های وارسته و بزرگ نیز، به اسماء حسنی الهی متکی است حتی برخی از محققین اولیاء گفته اند: حقیقت حقیقی اشیاء عبارت از اسماء الهی می باشد، و ماهیت اشیاء هم، عبارتست از: سایه های آن حقایق و حتی می توان جلوه نقش تجلّی بیست اسم را، فقط در ظاهر هر موجود زنده مشاهده کرد.
ما در تلاش هستیم تا درک و فهم این حقیقت دقیق و بزرگ و پهناور را با ارائه مثالی آسان سازیم، لذا، این بحث را با گذراندن از فیلترهای مختلف، مورد تحلیل
— 367 —
و بررسی قرار می دهیم و هر اندازه بحث را به درازا بکشانیم، بازهم کوتاه خواهد بود؛ پس نباید خستگی به خود راه داد.
هرگاه نقاش و هیکل تراش ماهری، بخواهد تصویر یک گل بسیار زیبا را نقاشی کند و از جنس لطیف انسان یک مجسمه بسیار زیبا را بسازد، پیش از هرچیز شکل های عمومی آن دو را خط کشی می کند و مشخص می سازد و، این تعیین، با نظم و تقدیر خاصی انجام می گیرد. نقاش مذکور با استناد به علم هندسه، حدّ و حدود آن ها را تعیین می کند. و این تنظیم و تقدیر، نشان می دهد که این کار با یک علم و حکمت انجام یافته است؛ پس باید گفت: کار تنظیم و تعیین حدود، با "پرگار" علم و حکمت حرکت می کند و به اتمام می رسد، پس در پشت تنظیم و تحدید (مشخص ساختن حدّ و اندازه) علم و حکمتی وجود دارد و حکم روایی می کند و در جریان کار، اصول و ضوابطِ آن خود را نشان خواهد داد.
آری، اینک او خود را نشان داد، زیرا نقاش ماهر، شروع به نقاشی کرد و در داخل حدودی که ترسیم کرده بود، چشم و گوش و بینی انسان زیبایی را نقاشی کرد و برگ ها و تارک ها و خطوط دقیق و پیچیده آن گل را به تصویر کشید.
و اکنون می بینیم که اندامی که بر اساس حرکت "پرگار" علم و حکمت، مشخص بود، با دقت و توجه، صنعتکارانه در جای مناسبش قرار می گیرد؛ پس معلوم می شود، در پشت "پرگار" علم و حکمت هم، صنعت و عنایتی وجود دارد و حکم روائی می کند و این صنعت و عنایت، به زودی خود را نشان خواهد داد.
آری! اینک استعداد نقاش در بخش آرایش و تزیین به نمایش در آمد، پس معلوم می شود آنچه که صنعت و عنایت را به حرکت وا می دارد و به کار می اندازد، اراده تحسین و قصد تزیین است؛ از این رو نقاش ماهر با رعایت قوانین تزیین به آرایش و تنویر آغاز کرد و حالت تبسم به آن مجسمه داد و گلی را به شکل گل های زنده به تصویر کشید؛ البته آنچه که اراده تحسین و تنویر را به کار می اندازد، لطف و جوانمردی است. آری! نقش این دو به قدری زیاد است که گویی آن گل، لطفی است تبدیل شده به جسم و آن مجسمه هم، سخاوتی است مبدل گشته به یک پیکر!
— 368 —
و آنچه که کرم و لطف را به کار وادار می سازد و تحریک می کند، معانی تودّد و تعرّف است؛ یعنی خود را با هنر و مهارت خود معرفی کردن و محبوب دیگران قرار دادن. و این معرفی کردن و محبوب قرار دادن، از میل به مرحمت کردن و بهره مند ساختن از نعمت، به میان می آید، پس وقتیکه اراده ای جهت بهرمند ساختن دیگران از رحمت و نعمت، وجود دارد و فرمان رواست، پس این اراده حتماً آن مجسمه را پر از انواع نعمتها خواهد ساخت و تزیین خواهد نمود و هدیه های زیبایی را از تصویر آن گل خواهد آویخت.
و اینک می بینیم که آن نقاش ماهر، نعمت های ارزشمندی را در دستان آن مجسمه گذاشت و آغوش اش را پر ساخت و جواهرات گرانبهایی به تصویر آن گل آویخت؛ یعنی آنچه که اراده بهرمند ساختن دیگران را از رحمت و نعمت به کار واداشت، ترحم و شفقت و دلسوزی بود و آنچه که معانی ترحم و شفقت را - که در آن ذات مستغنی و بی نیاز وجود دارد- تحریک می کند و مشوق ظهور و آشکار شدن آن است، جمال و کمال معنوی آن ذات است که همواره خواستار ظهورند و زیباترین پاره آن جمال که محبت است و شیرین ترین بخش آن که رحمت است، خواستار آن هستند تا در آیینه صنعت، خود را نشان دهند و با چشم مشتاقان و علاقمندان، خود را ببینند؛ زیرا جمال و کمال، ذاتاً محبوب اند و به همین خاطر بیش از هر چیز دیگر، خودشان، خود را دوست می دارند، چون هم زیبایی اند و هم عشق!
پس اتحاد زیبایی و عشق (محبوب و معشوق بودن هر زیبایی) از همین سبب است. وقتی هر چیز زیبا خود را دوست دارد، پس حتماً می خواهد که زیبایی اش را در آیینه ها ببیند؛ لذا نعمت هایی که در دستان آن مجسمه نهاده شده است و میوه های دوست داشتنی ای که درچهره آن عکس دیده می شود -هرکدام به اندازه استعدادش- پرتوهایی از آن جمال معنوی را با خود دارند و بازتاب می دهند، و بدین گونه آن را هم به صاحب اش و هم به دیگران، نشان می دهند.
در پرتو این مثال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع حکیم، بهشت و دنیا، آسمان ها و زمین، نباتات و حیوانات، جن و انس، فرشتگان و روحانیان و هر چیز کلی و جزیی (بزرگ و کوچک) را با تجلیات اسماء حسنایش شکل می دهد و حدّ و اندازه هر یکی
— 369 —
را تعیین و به هرکدام از آنها قد و قامت معینی عطا می کند، تا جایی که آن پدیده زیبا و حساب شده، دیگران را به خواندن اسم "مقدّر، منظّم و مصوّر" وا می دارد.
و حدّ و مرزهایِ شکل عمومی هر چیز را به چنان شیوه ای مشخص می سازد که اسم های "علیم و حکیم" را نشان می دهد. سپس با خط کشِ علم و حکمت، تصویر آن چیز را در داخل همان حدود از پیش تعیین شده، رسم می کند، به گونه ای که معنی های صنع و عنایت (ساختن و احسان کردن) و نام های "صانع و کریم" را نشان می دهد. سپس با دست توانای صنعت و عنایت، زیبایی خاصی به آن تصویر می بخشد و اگر تصویر یک انسان باشد، اعضایی مانند چشم و گوش و بینی او را با رنگ های جذاب و زیبایی می آراید و اگر یک گل باشد، برگ ها و خطوط نازک آن را با رنگ های زیبا و دلپذیری می آراید و اگر آن تصویر، زمین باشد، معادن و نباتات و حیوانات آن را از حسن و زیبایی رنگارنگی بر خوردار می سازد و اگر بهشت باشد، به باغ ها و قصرها و حوریان آن رنگ های مختلفی از زینت و حسن ارزانی می دارد. موارد دیگر را بر این ها قیاس کن!
در آرایش و تنویر این پدیده ها، لطف و سخاوت به حدی نقش دارد که گویی خود این موجود مزین و نورانی، لطف و سخاوت مجسمی است و اسم "لطیف و کریم" را ورد زبان خود ساخته است، و آنچه که این لطف و سخاوت را به این جلوه گری سوق می دهد، تودّد و تعرّف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) است، یعنی انگیزه خود را محبوب جانداران قرار دادن و معرفی کردن به اهل شعور است که، در پشت اسم های "لطیف و کریم"، اسم های "ودود و معروف" را در معرض دید و مطالعه خلایق قرار می دهد و از زبان حال آن مصنوع، به همه می شنواند.
سپس آن موجود مزیّن و آن مخلوق زیبا را با میوه های لذیذ و نتایج دوست داشتنی، می آراید و از زینت به نعمت و از لطف به رحمت تبدیل می کند و هر تماشاگر را به خواندن اسم های "منعم و رحیم" وا میدارد و در پشت پرده های ظاهری، جلوه های آن دو اسم را نشان می دهد.
و آنچه که اسم های رحیم و کریمِ ذات بی نیاز را به این تجلی سوق می دهد، ویژگی های "ترحم و تحنن" (مرحمت و شفقت کردن) است که تماشاگر را به خواندن
— 370 —
اسم "حنان و رحمان" وادار می سازد و آنچه که معانی این ترحم و تحنن را به تجلی سوق می دهد، جمال و کمال ذاتی است که می خواهد خود را نشان دهد و تماشا کننده را به خواندن اسم جمیل و اسم های "ودود و رحیم" که در اسم جمیل درج است، وادار می کند؛ زیرا جمال و زیبایی، ذاتاً محبوب است و خود زیبایی و آنکه از زیبایی برخوردار است، خودش خود را دوست دارد، پس زیبایی، هم حسن است و هم محبت. کمال نیز ذاتاً محبوب است، یعنی بدون هیچ گونه انگیزه و سببی دوست داشته می شود، پس هم محبّ است و هم محبوب (هم دوستدار است و هم دوست داشتنی).
پس وقتی زیباییِ بی نهایت کامل و کمالِ بی نهایت زیبا، واقعاً دوست داشتنی و سزاوار محبت و عشق هستند، بدون تردید خود این زیبایی و کمال نیز، می خواهد با ظاهر شدن در آیینه ها پرتو افشانی کند و به اندازه توانمندی آیینه جلوه هایش را ببیند و به دیگران نشان دهد.
و این بدان معنی است که جمال ذاتی و کمال ذاتی صانع ذوالجلال و حکیم ذوالجمال و قدیر ذوالکمال، خواستار ترحم و تحنّن (شفقت و مرحمت کردن) هستند؛ ازین رو اسم های "رحمان و حنان" را به تجلی سوق می دهند. ترحم و تحنّن هم با نشان دادن رحمت و نعمت، اسم های "رحیم و منعم" را به تجلی سوق می دهند.
و رحمت و نعمت هم، تودد و تعرف (خود را محبوب ساختن و معرفی کردن) را خواستار شده و اسم های "ودود و معروف" را به تجلی سوق داده و روی پرده مصنوع، آن ها را نشان می دهند.
و "تودد و تعرف" هم معانی لطف و کرم را به حرکت در می آورند و اسم های "لطیف و کریم" را در بعضی از گوشه های مصنوع، به نمایش می گذارند.
و "لطف و کرم" هم، افعال تزیین و تنویر را به حرکت در می آورند و اسم های "مزیِّن و منوِّر" را با زبان زیبا و نورانی بودن آن مصنوع، به معرض مطالعه می گذارند.
و "تزیین و تحسین" هم مقتضی معانی صنع و عنایت است و اسم های "صانع و محسِن" را با سیمای زیبای آن مصنوع، برای مطالعه دیگران عرضه می دارد.
و آن صنع و عنایت هم، علم و حکمتی را اقتضا می کند و اسم "علیم و حکیم" را با اعضای منظم و پرحکمت آن مصنوع، می نمایاند.
— 371 —
و آن علم و حکمت هم، افعال تنظیم و تصویر و تشکیل را اقتضا می کند و اسم های "مصوِّر و مقدِّر" را با شکل و نمای ظاهری آن مصنوع، نشان می دهند.
بدین ترتیب صانع ذوالجلال، تمام مصنوعاتش را به چنان شکلی آفریده است که اکثر آن ها و به ویژه جانداران، بسیاری از اسماء حسنی را به نمایش می گذارند و بیننده را به خواندن آن ها وا می دارند؛ گویی به هر مصنوعی بیست لباس متفاوت را یکی بالای دیگری پوشانده است و یا اینکه در بیست پرده پیچانده است و در هر لباس و هر پرده، نام های جداگانه اش را نوشته است!
به عنوان نمونه: چنانکه در مثال نشان داده شد، فقط در خلقت ظاهری یک گل و یا یک انسان حسینه، صفحات بسیار زیادی وجود دارد. مصنوعات بزرگ و کلی دیگر را می توانی به آن دو مثال جزیی قیاس کنی.
صفحه اول: نمای ظاهری چیزی است که شکل و مقدار عمومی آن چیز را نشان می دهد و اسم های "یا مصوِّر، یا مقدِّر، یا منظِّم" را یادآوری می کند.
صفحه دوم: شکل و صورتِ اعضا و اندام ناچیز گل و انسان است که این نماها با رشد تدریجی این اندام های گوناگون به میدان آمده اند و در این صفحه، اسم های زیادی از قبیل "علیم و حکیم" نوشته می شود.
صفحه سوم: با ارزانی داشتن زیبایی ها و آرایش های جداگانه ای به اعضای متفاوت آن دو مخلوق (گل و انسان)، اسم های زیادی مانند "صانع و باری" در آن صفحه نوشته می شود.
صفحه چهارم: به آن دو مخلوق، چنان زینت و زیبایی ای داده می شود که، گویی لطف و سخاوت به جسم تبدیل شده و به شکل آن دو درآمده اند، پس این صفحه، اسم های زیادی مانند: یا لطیف و یا کریم را یادآوری می کند و می خواند.
صفحه پنجم: میوه های لذیذی را بر آن گل آویخته و فرزندان دوست داشتنی و اخلاق زیبایی به آن حسینه داده است و بدین طریق این صفحه، اسم های مانند: یا ودود، یا رحیم و یا منعم را، در معرض مطالعه قرار می دهد.
صفحه ششم: صفحه انعام و احسانات است که در این صفحه، نام هایی مانند: یا رحمن و یا حنان خوانده می شود.
— 372 —
صفحه هفتم: در این نعمت ها و نتایج، چنان پرتوهایی از حسن و جمال دیده می شود که شایسته شکر خالص و محبت پاک و صاف است که با شوق و شفقت حقیقی عجین شده باشد. پس در این صفحه اسم های: یا جمیل ذوالکمال، یا کامل ذوالجمال نوشته شده و خوانده می شود.
پس وقتی یک گل زیبا و یک انسان حسینه فقط در نمای ظاهری و مادی خود، این همه اسماء حسنی را نشان دهد، تمام گل ها و جانداران و موجودات بزرگ و کلی به چه پیمانه ای، اسماء والا و فراگیری را در معرض دید و مطالعه خواهند گذاشت؟ خودت می توانی آن را قیاس کنی.
و نیز می توانی مقایسه کنی که انسان از لحاظ برخوردار بودنش از روح و قلب و عقل و با صفحات زندگی و لطایفش، چه اسم های نورانی ای همچون "حی، قیوم و محیی" را می خواند و در معرض مطالعه دیگران قرار می دهد؟
بدین سان بهشت یک گل است. حوریان نیز یک گل اند. روی زمین هم یک گل است. بهار نیز یک گل، آسمان هم یک گل است و ستارگان، نقش و نگارهای درخشانِ آن گل (آسمان) اند. خورشید هم یک گل است و هفت رنگی که در نور آن وجود دارد، رنگ های زیبا و دلربای آن گل اند.
و آن گونه که انسان، یک عالم کوچک است، عالم هم یک انسان زیبا و بزرگ است و به این سبب، نوع حوریان و جماعت روحانیان و جنس فرشتگان و طایفهٔ‌ جنها و نوع انسان، به منزله یک شخص زیبا به تصویر کشیده شده، تنظیم گردیده و آفریده شده اند.
و نیز هرکدام از آن ها با همه انواعش و هر فرد آن به تنهایی، آن گونه که نام های صانع ذوالجلال را نشان می دهد، آیینه های جداگانه ای برای نشان دادن زیبایی و کمال و رحمت و محبت او هستند و به عنوان یک گواه صادق بر زیبایی و کمال و رحمت و محبت او مهر تأیید می نهند؛ از این رو گونه های مختلف این کمال بی پایان، در محدوده واحدیت و احدیت، پدیدار می گردد؛ پس باید گفت: کمالی که در خارج این محدوده تصور میگردد، به هیچ وجه کمال نیست.
پس با در نظر داشت مطالب فوق بدان:
— 373 —
حقیقت هر پدیده ای به اسماء حسنی الهی تکیه می کند و به آن ها استناد می ورزد و حتی حقایق حقیقی، صرفاً تجلیات آن نام هاست.
و هر چیز، با جهات بسیار زیاد و با زبانهای فراوانی، صانعش را ذکر و تسبیح می گوید.
و از اینجا، فقط یکی از معانی آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ را درک کن، و بگو: "سُبْحَانَ مَنِ اخْتَفَی بِشِدَّةِ ظُهُورِهِ".!
و نیز یکی از اسرارِ جملات پایانی و تکرار شده آیات را از قبیل وَ هُوَ الْعَل۪يمُ الْقَد۪يرُ، وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّح۪يمُ، وَ هُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ درک کن!
اگر در یک گل، موفق به خواندن اسماء حسنی نشدی و به صورت آشکار ندیدی، به بهشت نگاه کن! در بهار دقت کن! به روی زمین بنگر تا بتوانی نام های منقوش بر بهشت و بهار و زمین - که گل های بزرگ رحمت اند- را به صورت واضح و روشن بخوانی!
— 374 —

مبحث دومِ نقطه دوم

از موقف سوم گفتار سی و دوم
وقتی نماینده اهل ضلالت دستاویزی نیافت و نتوانست پایه و اساسی برای گمراهی اش پیدا کند، چنین می گوید:
من سعادت دنیا، لذت زندگی، پیشرفتهای مدنی و کمال صنعت را، در فکر نکردن به آخرت، نشناختن خدا و دوستی با دنیا و در آزادی و تکیه کردن به خود می بینم. ازین رو، بسیاری از انسان ها را با همکاری شیطان به این راه سوق داده ام و سوق خواهم داد:
جواب: ما نیز به اسم قرآن می گوییم:
ای انسان در مانده! از عقلت کار بگیر! به سخنان نماینده اهل ضلالت، گوش مده! اگر به او گوش فرادادی، چنان خسارت بزرگی خواهی دید که از تصورش روح و عقل و قلب به پریشانی و لرزش می افتند.
پس دو راه پیش رویت قرار دارد:
یکی: راه فلاکت باری است که نماینده اهل ضلالت به تو نشان می دهد.
دومی: راه پرسعادتی است که قرآن حکیم نشان می دهد.
و تو بسیاری از مقایسه های آن دو راه را، در بسیاری از "گفتارها" به ویژه در "گفتارهای کوتاه" مشاهده کردی و فهمیدی. اکنون هم به جاست تا یکی از هزاران مقایسه را ببینی و دریابی، بدینگونه که:
راه شرک و گمراهی و فسق و سفاهت، انسان را به آخرین درجهٔ‌ رذالت و پستی می کشاند و در بین دردهای فراوان، بار بسیار سنگینی بر دوش ضعیف و ناتوان او می افکند، زیرا اگر خدا را نشناسند و به او اعتماد و توکل نکند، به حیوان فانی ای تبدیل می گردد که بی نهایت ضعیف و ناتوان و نیازمند و فقیر است و در معرض بلاها و مصیبت های فراوان قرار دارد و همواره درد و غم می کشد و از تمام چیزهایی که دوست دارد و علاقه مند آن هاست، پیوسته درد فراق و جدایی را متحمل می شود و سرانجام خود او نیز، تمام دوستان باقی مانده اش را ترک گفته و آنان را در جدایی دردناکی می گذارد و تک و تنها به سوی تاریکی های قبر رهسپار می شود.
— 375 —
و در طول زندگانی اش نیز فقط با داشتن اختیاری بسیار جزیی (توانایی کوچکی برای گزینش و ترجیح) و قدرت محدود و زندگی کوتاه و عمری زود گذر و فکری بی نور، با دردها و آرزوهای بی پایان بیهوده درگیر می شود و در نهایت تمام تلاش ها و کوشش هایش در راه به دست آوردن خواست ها و آرزوهای پایان ناپذیرش، به باد هوا می رود و درست زمانی که از بردن بارهای سنگین خود درمانده است، بارهای دنیای بزرگ هم بر سر و دوش بیچاره اش بار می شود و پیش از رفتن به جهنم، در همین دنیا عذاب دردناک آن را می چشد.
اما اهل ضلالت، این درد تلخ و عذاب روحی را موقتاً احساس نمی کنند، چرا که خود را به آغوش غفلت افکنده اند و با سکر و مستی آن، درک و شعور خویش را از کار می انداخته و موقتاً احساس درد نمی کنند، اما همین که به در قبر نزدیک شدند، فوراً به خود می آیند و همه چیز را احساس می کنند؛ زیرا اگر انسان، بنده مخلص پروردگار نباشد، خودش را مالک خود می پندارد، غافل از اینکه با اختیار جزیی و قدرت ناچیزش نمی تواند در این دنیای پرآشوب، خود را اداره کند، چراکه هزاران دسته دشمن - از میکروب های مضر گرفته تا زلزله- فراروی خود می بیند که هر کدام به قصد درهم کوبیدن ساختمان زندگی اش، هجوم می آورند؛ بنابر این هرگاه به سوی قبر بنگرد و در موردش فکر کند، بدنش می لرزد و تمام وجودش را ترس فرا می گیرد.
و زمانی که در یک چنین وضعیتی قرار دارد، درد دیگری بر دردهایش افزوده می شود و رخدادهای دنیایی که با آن سر و کار دارد و وضعیت انسان هایی که همنوع اویند و با هم در ارتباط اند، همواره او را رنج می دهد، چراکه او، حوادث و رخدادهای هستی را تحت کنترلِ ذاتی حکیم و علیم نمی داند و در مورد تقدیر پروردگاری که قدیر و رحیم و کریم است، چیزی نمی داند، بلکه آن ها را به طبیعت حواله می کند و یک پدیده تصادفی می پندارد؛ از این رو افزون بر درد و رنج خود، درد و رنج تمام انسان ها را نیز متحمل می شود و در نتیجه، زلزله و طاعون و طوفان و قحطی و ویرانی و فنا و زوال سخت آزارش می دهند و به صورت مصیبتی سراسر تاریک، عذابش می دهند.
پس انسانی که در چنین وضعیت فلاکت باری به سر می برد، شایسته مرحمت و شفقت نیست، چون خودش این بلای وحشتناک را بر سر خود آورده است؛
— 376 —
چنانکه در گفتار هشتم و در مقایسه حال دو برادری که وارد چاه شده بودند، گفته شد، اگر شخصی به یک مهمانی با صفا و لذت و سرگرمی پاک و شیرین و خوش و مشروعی که در باغچه ای زیبا و در جمع دوستان صمیمی ترتیب داده شده است، قناعت نکند و به منظور به دست آوردن لذتی نا مشروع، به شراب نجس و پلید روی بیاورد و با نوشیدن آن، چنان مست و مدهوش شود که خود را در جایی آلوده و کثیف و در بین درندگان گمان کند و مثل اینکه در زمستانی سرد و کشنده باشد، لرزه بر اندام شود و داد و فریاد به راه بیندازد، هرگز مستحق شفقت و دلسوزی نیست، چون اهل ناموس و دوستان مخلص خود را حیوانات درنده تصور و آنان را تحقیر می کند و غذاهای لذیذ و ظروف تمیز مهمانی را سنگ های آلوده و کثیف می پندارد و به شکستن آن ها می پردازد و کتب ارزشمند و نامه های پرمعنی مجلس و محفل را آثار بی معنی و معمولی گمان می کند و آن ها را پاره می کند و زیر پا می اندازد؛ پس چنین شخصی، نه تنها مستحق مرحمت و لطف نیست، بلکه سزاوار تنبیه و عذاب است. این است حال کسی که با مستی کفر و دیوانگی ضلالت و گمراهی ناشی از انتخاب بد، دنیا را که مهمانخانه صانع حکیم است، بازیچه دست تصادف و طبیعت می پندارد و آفریده های الهی را که جلوه های اسماء حسنی را تازه می کنند و با گذشت زمان و پایان یافتن وظایف شان، رهسپار عالم غیب می گردند، نیستی و فنا تصور می کند و صدای ذکر و تسبیحات شان را فریاد و واویلایِ نابودی و جدایی ابدی می پندارد و صفحات این موجودات را که نوشته های صمدانی هستند، پوچ و بی معنی گمان می کند و درِ قبر را که راهی به سوی رحمت است، دروازهٔ‌ نیستی و تاریکی ها تصور می کند و اجل را، که دعوتی است برای دیدار با دوستان واقعی، لحظه جدایی از همه دوستان می پندارد و بدین ترتیب، هم خود را به عذاب دردناکی گرفتار می سازد و هم موجودات را و هم اسماء و نامه های پرودگار را انکار و تحقیر می کند و در نتیجه نه تنها خود را از مرحمت و شفقت محروم می سازد، بلکه مستحق عذاب سختی می شود و به هیچ وجه شایسته مرحمت نمی گردد.
پس ای اهل ضلالت و سفاهت و ای بدبخت های احمق!
کدام کمال و پشرفت تان، کدام علم و دانش تان و کدام تمدن و نبوغ تان می تواند در برابر این سقوط هولناک بایستد و با این یأس کشنده مقابله کند؟ آن آرامش حقیقی را که روح بشر به شدّت نیازمندش است، در کجا می توانید بیابید؟
— 377 —
آیا "طبیعت تان" که شما به آن دل بسته اید و "اسباب" تان که آثار الهی را به آن ها نسبت می دهید و "شریک" تان که بخشش های ربانی را به آن ها منسوب می سازید و "اکتشافات" تان که به آن می بالید و "نژادتان" که به آن افتخار می کنید و "معبود باطل" تان که آن را می پرستید، می توانند شما را از تاریکی های مرگی که به نظر شما اعدام ابدی است، نجات دهند؟! آیا آن ها می توانند شما را از مرزهای قبر و از گذرگاه های برزخ و محشر به سلامت بگذرانند و هنگام عبور از پل صراط، حاکمانه کمک تان کنند؟ و شما را شایسته دست یافتن به سعادت ابدی بگردانند؟! شما هرگز نمی توانید در قبر را ببندید، پس ناگزیر باید این راه برا بپیمایید و کسی که از این راه می رود، باید بر چنان ذاتی تکیه کند که تمام آن دایره های بزرگ و مرزهای پهناور، تحت فرمان و تصرف اوست.
پس ای گمراهان و غافلان بدبخت!
در فطرت شما استعدادی برای محبت و شناختن ذات و صفات و اسماء پروردگار نهاده شده است و ابزاری برای به جای آوردن شکر و عبادت خداوند، به شما داده شده است، اما شما این استعداد و ابزارها را به گونه نامشروع صرف نفس و خواهش های خود کرده اید و از این رو بر اساس قانون و قاعده "نتیجه محبت نامشروع، کشیدن عذاب است" شما هم مستحق عذاب گشتید و جزای آن را خواهید چشید؛ زیرا محبتی را که از آنِ پروردگار بود، به نفس تان دادید و لذا بلاهای بی حد و حساب نفس تان را که معشوقه تان است، متحمل می شوید، چونکه آرامش حقیقی را برای نفس و معشوقه تان فراهم نکرده اید.
و نیز آن محبت را به ذاتی که واقعاً شایسته محبت است، نمی سپارید و به او اعتماد نمی کنید و بدین سبب، پیوسته درد می کشید.
و نیز محبتی را که از آن اسماء و صفات پروردگار است، به دنیا دادید و آثار صنعتش را به اسباب عالم تقسیم کردید و در نتیجه عذاب عمل تان را می چشید، چرا که عده ای از آن دوستان تان، بدون خدا حافظی شما را ترک می گویند و با بی اعتنایی می روند و عده ای هم هرگز شما را نمی شناسند و اگر هم بشناسند، دوست
— 378 —
تان ندارند و اگر دوست هم داشته باشند، فایده ای به شما نمی رسانند. پس همواره از جدایی های بی شمار و از زوال های سراسر یأس و برگشت ناپذیر، عذاب می بینید.
این است چهره درونی و ماهیت اصلی آنچه که گمراهان، "سعادت زندگی"، "پیشرفت انسان"، "زیبایی های تمدن" و "لذت آزادی" می پندارند!
اما بدانید که سفاهت و مستی، یک نوع پرده است و موقتاً مانع از آن می شود که گمراهان، به ماهیت اصلی گمراهی شان پی برند و تلخی آن را احساس کنند.
بگو: نفرین بر عقل گمراهان!
اما صراط مستقیم و یا جاده نورانی قرآن، تمام زخم های گمراهان را با حقایق ایمانی معالجه می کند و همهٔ‌ تاریکی های راه نخست را در هم می کوبد و درهای گمراهی و هلاکت را می بندد، بدین گونه که:
ضعف و عجز و فقر و احتیاج، انسان را با توکل بر یک ذات قدیر و رحیم، مداوا می کند؛ بار زندگی و وجود را به قدرت و رحمت بیکران او می سپارد و انسان را از حمل بار زندگانی، راحت می سازد و سوار بر زندگی می کند و بدین طریق، او را به مقام و منزلتی راحت و آرام، نایل می سازد و به او می فهماند که یک حیوان ناطق نیست، بلکه یک انسان حقیقی و مهمان گرامیِ درگاه رحمان است!
و برای معالجه آن بخش از زخم های انسان که از فانی بودن دنیا و نیست و نابود شدن اشیا و دوستی با چیزهای فانی به میان آمده است، نشان می دهد که دنیا مهمانخانه پروردگار رحمان است و اشیای موجود در دنیا نیز آیینه هایی برای انعکاس نام های الهی اند و پدیده های زیبای روی زمین نیز نامه های پروردگار بی نیازند و هر از چندگاه، تازه و نو می شوند و بدین ترتیب، انسان را از تاریکی های اوهام، نجات می دهند.
و نیز نشان می دهد که مرگ و اجل، مقدمه ای است برای وصال و ملاقات با دوستانی که به عالم برزخ رفته اند و یا اکنون، در عالم بقا هستند و بدین ترتیب زخم های برجای مانده از مرگ را که گمراهان آن را جدایی ابدی از همه دوستان می پندارند، مداوا و ثابت می کند که آن جدایی، عین دیدار است و با اثبات این امر که قبر، دری است گشوده شده به سوی عالم رحمت و سرای سعادت و باغستان بهشت و نورستان رحمت،
— 379 —
بزرگ ترین ترس انسان را می زداید و سفر بزرخ را که در نظر گمراهان، دردناک ترین و دشوارترین سفر است، به صورت مأنوس ترین و شادترین سفر، نشان می دهد، زیرا قبر دهان یک اژدها نیست، بلکه دری است به سوی باغی از باغ های بهشت.
و به مؤمن می گوید:
اگر اراده و اختیارت جزیی و ناچیز است، کارت را به اراده بی حدّ و مرز مولایت واگذار کن! اگر قدرتت کم است، به قدرت پروردگارت اعتماد کن که قدرتش فراگیر است! و اگر زندگی ات کوتاه و فانی است، به حیات باقی و ابدی فکر کن! اگر عمرت کوتاه است، غمگین مشو! تو یک عمر ابدی داری. اگر فکرت خاموش و بی نور است، به نور خورشید قرآن کریم پناه ببر و با نور ایمان بنگر! تا به جای فکر تاریک و بی نورت، هرکدام از آیات قرآن، همچون ستاره تابناکی برایت نور افشانی کند!
و اگر آرزوها و دردهای بی حدی داری، تحمل کن! زیرا ثواب و رحمت بی پایانی منتظر توست و اگر اهداف و مقاصد فراوانی داری، با فکر کردن در مورد آن ها مضطرب و پریشان مشو! چراکه آن ها در این دنیا نمی گنجند و جای شان محل دیگری است، و کسی که آن ها را بر آورده می سازد، ذاتی سخاوتمند و مهربان است.
و نیز انسان را مورد خطاب قرار می دهد و می گوید:
ای انسان! تو مالک خودت نیستی، بلکه برده و بنده ذات ذوالجلالی هستی که قدرت و رحمت اش بیکران است، پس نباید بار زندگی ات را بردوش خودت حمل کنی و زحمت بکشی، چونکه زندگی را او داده است و خود او نیز اداره خواهد کرد.
از سوی دیگر، دنیا که بی صاحب نیست، پس بی خود بار دنیا را برسرت حمل مکن و زحمت فکر کردن به احوال آن را به خود مده! چونکه صاحب و مالک اش حکیم و علیم است و تو هم مهمان او هستی، پس در کارهایش مداخلهٔ‌ بی جا مکن!
و نیز موجوداتی مانند انسان ها و حیوانات، بی صاحب و مهارگسیخته نیستند، بلکه مأمورین موظف اند و تحت نظارت ذاتی حکیم و رحیم قرار دارند؛ پس تو با فکر کردن در مورد دردها و مشکلات شان، روحت را آزار مده و شفقت و دلسوزی ات را، از لطف و مرحمت خالق رحیم شان، جلو مینداز! و نیز مهار آنانی که وضعیت دشمنی
— 380 —
با تو گرفته اند - از میکروب ها گرفته تا طاعون و طوفان و قحطی و زلزله- در دستان آن رحیم حکیم است؛ او حکیم است، کار بیهوده ای از او سر نمی زند و او رحیم است و رحمت بیکران دارد، در هرکاری که انجام می دهد، لطف و مرحمتی موجود است.
و نیز می گوید:
این عالم، گرچه یک عالم فانی است، اما لوازمات یک عالم ابدی را آماده می سازد و گرچه یک عالم گذرا و موقت است، اما میوه های ماندگاری به بار می آورد و جلوه های اسمای ماندگارِ ذاتی ماندگار را نشان می دهد و با آنکه لذات این عالم اندک است و دردهایش فراوان، اما خود الطاف و عنایات پروردگار مهربان، لذتی حقیقی و زوال ناپذیر است و درد و رنج های آن نیز از جهت ثواب اخروی، لذت های معنوی به بار می آورند. وقتی لذت هایی که در دایره مشروع قرار دارند، خواسته های روح و قلب و نفس را برآورده می سازند و به تأمین لذت ها و خوشی های شان کافی است، هیچ انگیزه ای وجود ندارد تا در دایره نامشروع داخل شوی، زیرا بعضاً یک لذت موجود در دایره نامشروع، هزار درد در پی دارد و افزون بر آن، سبب می شود تا انسان از لذت حقیقی و دایمیِ الطاف و عنایاتِ رحمان، محروم شود.
بدین ترتیب از مطالب گذشته بر می آید که راه گمراهی، انسان را به اسفل سافلین سرنگون می سازد، به گونه ای که هیچ تمدن و هیچ فلسفه ای نمی تواند راه حلی برایش پیدا کند و حتی پیشرفت های بشر و مدارج علمی ای که به آن دست یافته است، در می مانند و نمی توانند او را از چاه تاریک گمراهی، نجات دهند.
اما قرآن حکیم - با ایمان و عمل صالح- دست انسان را می گیرد و از اسفل سافلین به اعلی علیین بالا می برد و برای این کار دلایل قطعی و روشنی فرا روی انسان می گذارد و آن چاه عمیق را با پله های پیشرفت و ترقی معنوی و با جهازات تکامل روحی پر می کند و مسافرت دور و دراز و طوفانی و پرآشوب انسان به سوی ابدیت را بسیار سهل و آسان می سازد و وسایلی به او نشان می دهد که مسافت هزار ساله و حتی پنجاه هزار ساله را در یک روز می پیماید.
و نیز با معرفی کردن ذات ذوالجلالی که سلطان ازل و ابد است، وضعیت بنده ای مأمور و مهمانی موظف را به انسان می دهد و بدین ترتیب، زمینه را برایش
— 381 —
فراهم می سازد تا بتواند با کمال آرامش در مهمانخانه دنیا و در منازل برزخ و آخرت، گشت و گذار کند. همچنانکه مأمور و نماینده ویژه یک پادشاه در درون مرزهای کشور او به آسانی می گردد و با وسایل سریع السیری همچون هواپیما و کشتی و قطار از یک استان به استان دیگر، سفر می کند، انسانی هم که با ایمانش خود را به سلطان ازلی پیوند داده و با عمل صالحش از او اطاعت کرده است، از ایستگاه های مهمانخانه این دنیا و از دوایر عالم بزرخ و عالم محشر و نیز از مرزهای پهناور تمام عالم هایی که بعد از قبر فرا رویش قرار می گیرند، به سرعت برق و براق می گذرد، تا اینکه سعادت ابدی را پیدا کند؛ پس قرآن کریم این حقایق را به صورت قطعی ثابت می کند و عملاً به اصفیا و اولیا نشان می دهد.
و باز حقیقت قران می گوید:
ای مومن! استعداد نا محدودی را که برای محبت کردن داری، در راه نفس اماره ات که کثیف و ناقص و شرور و مضر است، صرف مکن و آن را محبوب و معشوقت قرار مده و هوا و هوس آن را معبودت مگردان، بلکه کسی را محبوب خویش قرار ده که شایسته محبت بی انتها باشد!
یعنی کسی را که بتواند به تو احسان کند و در آینده هم تو را به سعادت و خوشبختی بی پایان نایل گرداند و نیز قادر به خوشبخت کردن کسانی باشد که با آنان ارتباط داری و از خوشبختی و سعادت شان خوشبخت می شوی؛ یعنی کسی را دوست بدار که کمال مطلق و جمال مقدس دارد و از هر عیب و نقص و از هر نوع زوال و فنایی، پاک و منزه است! او که در هریکی از اسم هایش انوار بسیار زیادی از حسن و جمال وجود دارد و بهشت، با تمام زیبایی ها و نعمت هایش، زیبایی رحمت و رحمتِ جمال او را نشان می دهد و تمام حسن و زیبایی و محاسن و کمالات محبوب و دوست داشتنی موجود در کاینات، در واقع به جمال و کمال او اشاره و دلالت می کنند.
و نیز می گوید:
ای انسان! چشمه های خروشان محبت را که در اعماق وجودت قرار دارند و به نام ها و صفات پروردگار وابسته اند، به دیگر موجودات ناپایدار مده و بیهوده بر مخلوقات تقسیم مکن! زیرا هم آثار و هم مخلوقات، هر دو فانی اند. اما اسماء حسنی ای
— 382 —
که نقش ها و جلوه هایش روی آن آثار و مصنوعات دیده می شود، باقی و ماندگار است و در هر یکی از نام ها و صفات پروردگار، هزاران مراتب احسان و زیبایی و هزاران طبقه کمال و محبت وجود دارد.
تو فقط به اسم "رحمان" نگاه کن، تا ببینی بهشت، جلوه ای از آن است و سعادت ابدی، فقط یک پرتو آن و تمام رزق ها و نعمت های دنیا یک قطره ای از آن است.
به آیات ذیل دقت کن که به مقایسه موجود میان ماهیت اهل ضلالت و اهل ایمان از نقطه نظر زندگی و وظیفه اشاره می کند:
﴿ لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍۜ ﴾
(التين: ٤-٦)
﴿ فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَٓاءُ وَ الْاَرْضُ ﴾
(الدخان: ٢٩)
این آیات به فرجام هردو گروه اشاره دارند، در آن ها دقت کن و ببین که با چه اعجاز و علویتی به موازنه مذکور اشاره می کنند!
آیهٔ‌ نخست: حقیقتی را که در این آیه با کمال اعجاز و ایجاز، بیان گردیده است به "گفتار یازدهم" حواله می دهیم، چونکه در آنجا به تفصیل به این مطلب پرداخته شده است.
و آیه دوم: فقط با یک اشاره گذرا نشان خواهیم داد که این آیه بیانگر چه حقیقت والایی است، بدین گونه که:
می فرماید: آسمان ها و زمین بر مرگ گمراهان نمی گریند و با مفهوم مخالف اشاره می کند که، وقتی اهل ایمان از دنیا بروند، آسمان ها و زمین بر آنان می گریند؛ یعنی وقتی گمراهان، وظایف آسمان ها و زمین را انکار کرده و معانی شان را نمی فهمند و ارزش شان را پایین می آورند و آفریدگارشان را نمی شناسند و به تحقیر و توهین و دشمنی با آن ها می پردازند، آسمان ها و زمین نیز نه تنها بر مرگ آنان نمی گریند، بلکه لعن و نفرین شان کرده و از هلاکت شان، خوشحال می شوند.
و همچنین با مفهوم مخالف می گوید: آسمان ها و زمین بر مرگ اهل ایمان می گریند، چونکه اهل ایمان وظایف آسمان ها و زمین را می دانند و به گونه باید و شاید، ماهیت حقیقی شان را قبول دارند و معانی ای را که آن ها بازگو می کنند،
— 383 —
با ایمان می فهمند و هرگاه در مورد آسمان ها و زمین بیندیشند، با حیرت و شگفتی می گویند: "چه زیبا آفریده شده است و چه زیبا انجام وظیفه می کند!" و بدین ترتیب، ارزش و احترام شایانی برایشان قایل می شوند و بخاطر خدا، هم به آن ها محبت دارند و هم با اسماء حسنی ای که این ها به صورت آیینه ای آن ها را انعکاس می دهند. اینجاست که با مرگ اهل ایمان، آسمان ها مثل اینکه گریه کنند، به تکان در می آیند و غمگین می شوند.

یک سؤال مهم

شما می گویید: محبت، اختیاری نیست و من بنا بر اقتضای نیاز فطری ام، غذاها و میوه های لذیذ، پدر، مادر، فرزندان، شریک زندگانی (همسرم)، انبیاء، اولیاء، زندگی، جوانی، بهار، چیزهای زیبا و دنیا را دوست دارم، چگونه می توانم این ها را دوست نداشته باشم؟! چگونه می توانم همه این محبت ها را به ذات و صفات و نام های پروردگار سبحان بدهم؟ این یعنی چه؟
جواب: در پاسخ به این سوال، چهار نکته ذیل را گوش کن!

نکته اول

محبت گرچه اختیاری نیست، اما می توان با اراده خود، رخ آن را از یک محبوب به محبوب دیگری دور داد، به طور مثال: با نشان دادن زشتی یک محبوب یا با نشان دادن اینکه آن محبوب، پرده ای است در برابر محبوب حقیقی ای که در اصل او مستحق محبت است و یا با اثبات این امر که این محبوب، آیینه ای است و زییایی حقیقی وی را بازتاب می دهد، می توان چهره محبت را از محبوب مجازی به محبوب حقیقی برگرداند.

نکته دوم

ما نمی گوییم: با چیزهایی که بر شمردی، دوستی مکن! بلکه می گوییم: آن ها را بخاطر خدا و در راه خدا دوست داشته باش.
به طورمثال: استفاده از غذاهای لذیذ و میوه های زیبا با در نظر داشت اینکه آن ها احسانات و نعمت های پروردگار سبحان اند، یک نوع شکر معنوی به شمار می آید و این کار به معنی دوست داشتن اسم "رحمان و منعم" خداوند است و آنچه بیانگر نفسانی نبودن و رحمانی بودن این محبت است، کسب روزی حلال در دایره مشروع و استفاده از آن نعمت ها، با تفکر و تشکر و قناعت است.
— 384 —
و نیز احترام و محبتت به والدین، به محبتی که با خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) داری، بر می گردد؛ زیرا خود پروردگار، بذرِ رحمت و شفقت را در وجود آنان کاشته است و از این رو با کمال رحمت و حکمت به مراقبت و پرورش تو می پردازند و نشان الهی بودن آن محبت و احترام این است که هنگامی که پیر و ناتوان شوند و هیچ فایده ای برایت نداشته باشند و باعث زحمت و مشکلات گردند، بیش از پیش به آنان محبت و مرحمت داشته باشی و دلسوزی کنی. آیه کریمه:
﴿ اِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُمَٓا اَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَٓا اُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَر۪يمًا ٭ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَان۪ى صَغ۪يرًاۜ ﴾
(الإسراء: ٢٣-٢٤)
آیهٔ‌ فوق در پنج مرتبه فرزند را به رعایت حقوق والدین فرا می خواند، و اهمیت نیکی به والدین و زشتی نافرمانی از آنان را بیان می دارد.
از آنجایی که پدر نمی خواهد به جز فرزندش هیچ کس از او بهتر شود و جلوتر برود، از این رو فرزند نمی تواند حقش را از پدر مطالبه کند؛ یعنی بین والدین و فرزند، فطرتاً سببی برای مناقشه وجود ندارد، زیرا مناقشه، یا از غبطه و حسد به میان می آید که پدر به فرزندش حسد نمی ورزد؛ و یا از پایمال کردن حق، ناشی می شود که فرزند حقی ندارد تا بتواند از پدرش مطالبه کند، حتی اگر پدر، حق به جانب هم نباشد، بازهم فرزند نمی تواند در برابرش نافرمانی کند؛ یعنی کسی که از پدرش نا فرمانی می کند و او را می آزارد، انسان مسخ شده ای است که به یک حیوان درنده تبدیل شده است.
اما فرزندانت نیز هدایای پروردگار رحیم و کریم اند، پس مهر ورزیدن و دوست داشتن و محافظت کردن از آنان با کمال شفقت و مرحمت، در واقع دوستی با خداوند است و محبت او محسوب می شود و نشان الهی بودن این محبت، این است: انسان هنگام درگذشت آنان صبر کند و شکر گزار باشد و مأیوسانه داد و فریاد سر ندهد و باید تسلیم قضای او شود و بگوید: او مخلوق و بنده دوست داشتنیِ خالقم بود و برای چند روزی نزد من امانت بود و اینک حکمت اش اقتضا کرد که او را از من بگیرد و به جای امن تر و بهتری ببرد، اگر من در این مملوک خداوند، فقط یک سهم ظاهری داشته باشم، آفریننده او هزار سهم واقعی دارد، پس باید به حکم خدا راضی شد!
— 385 —
اما محبت به دوستان: اگر آنان دارای ایمان و عمل صالح باشند، دوست داشتن شان نیز به مقتضی "الحب فی الله" در راه خدا محسوب شده و به او بر می گردد.
و همسر و شریک زندگی ات را نیز دوست داشته باش و به او محبت کن، زیرا او هدیه مونس و لطیف رحمت الهی است، اما محبتت را به زیبایی ظاهری اش که زود گذر است، گِره مزن! بلکه به یاد داشته باش که جذاب ترین و شیرین ترین زیبایی زن، اخلاق نیکو و حسن سیرت اوست که در لطافت و نزاکت خاص زنان نهفته است.
و ارزشمندترین و شیرین ترین زیبایی او "شفقت خالص و نورانی" اوست. در حقیقت، زیبایی این شفقت و سیرت است که تا پایان عمر ادامه یافته و همواره رو به فزونی می نهد. پس با چنین محبتی (محبت به شفقت و زیبایی سیرت زن) حقوق این آفریدهٔ‌ لطیف و ضعیف، مصون و محفوظ می ماند؛ ورنه با از بین رفتن زیبایی ظاهری صورتش، حقوقش را هم درست زمانی که به شدّت نیازمند آن است، از دست خواهد داد.
محبت کردن به پیامبران و اولیا نیز از آن جهت که آن ها بندگان مخلص و مقبول درگاره الهی هستند، صبغه الهی دارد و به نام پروردگار است، پس ازین دیدگاه، محبت آن ها هم محبت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) محسوب می گردد.
زندگی نیز یک موهبت الهی است که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) آن را به تو و به انسان ها بخشیده است و سرمایه بزرگی به شمار می آید و تو می توانی به وسیله آن، حیات اخروی ماندگار را به دست بیاوری؛ پس زندگی، سرمایه و گنج بزرگی است، از این رو دوست داشتن، محافظت کردن و استخدام آن در راه پروردگار متعال، امری نیکو ست و به خداوند سبحان بر می گردد.
و نیز تحسین نمودن و دوست داشتن و استفاده درست از لطافت و زیبایی جوانی، با این دید که آن هم یک نعمت لطیف و شیرین و زیبای پروردگار است، نوعی شکر گزاری و محبت مشروع به شمار می آید.
دوست داشتن فصل بهار نیز به معنی دوست داشتن اسماء حسنای پروردگار است، مشروط بر اینکه بهار را صفحه ای برای نمایش لطیف ترین نقش های اسماء نورانی
— 386 —
پروردگار بدانی و به دید بزرگ ترین نمایشگاه صنعت زیبا و بی نظیر کردگار به آن بنگری! این نوع تفکر درباره بهار و این نوع محبت، به نام های نیکوی الهی بر می گردد و به معنی دوست داشتن آن هاست.
دوست داشتن دنیا نیز بدان جهت که مزرعه آخرت و آیینه اسماء نیکوی الهی و نامه های ارسالی پروردگار به سوی هستی و مهمانخانه موقت اوست، رنگ الهی کسب می کند و به او بر می گردد، مشروط بر اینکه، نفس اماره در آن محبت دخالت نداشته باشد!
خلاصه اینکه:
دنیا و مخلوقات موجود در آن را با معنی "حرفی" دوست داشته باش، نه با معنی "اسمی" آن، و بگو: "چه زیبا آفریده شده است!" مگو: "چقدر زیبا است!" و اجازه مده که جز خداوند، محبت کسی در باطن قلبت جای بگیرد، زیرا باطن قلب، آیینه پروردگار بی نیاز است و به او اختصاص دارد.
و بگو:
"اَللَّهُمَّ ارْزُقْنَا حُبَّکَ وَحُبَّ مَا یُقَرِّبُنا إِلَیْکَ" "پروردگارا! محبتت را و محبت آنچه را که ما را به تو نزدیک میسازد، نصیب بفرما"
بدین منوال اگر محبت ها و مهرورزی هایی که برشمردیم، درست سمت دهی گردد و بخاطر خدا باشد، آنگاه هم لذت بخش است و هم وصالِ حقیقی به شمار می آید و علاوه برآن، محبت الهی را می افزاید و دوستی مشروع پنداشته میشود و سپاسگزاری از خدا و تفکر در نعمتهای الهی به شمار می آید که این سپاس گزاری، عین لذت و این تفکر، عین محبت است.
مثالی برای توضیح:
اگر پادشاه بزرگی سیبی را به تو بدهد، به دو طریق آن سیب را دوست می داری و به دو شکل از آن لذت می بری. (٭):زمانی دو رئیس قبیله نزد پادشاهی آمده بودند و این حادثه عملاً در بین شان به وقوع پیوسته بود. مؤلف.
— 387 —
محبت نخست
سیب را بخاطر سیب بودنش دوست می داری؛ این دوستی، مخصوص سیب و به اندازه لذت آن است و این محبت، محبت به پادشاه محسوب نمی شود و انسانی که سیب را در حضور پادشاه می خورد، در حقیقت سیب را دوست دارد، نه پادشاه را؛ و پادشاه، بعضاً چنین حرکتی را نمی پسندد و از آن محبت نفس پرورانه بدش می آید؛ افزون برآن، لذت سیب نیز ناچیز و زود گذر است و بعد از خوردن سیب، زایل می گردد و حسرتش را برجای می گذارد.
محبت دوم
لطف و مرحمت پادشاه را که با این سیب نشان داده است، دوست می دارد و این سیب را نمونه ای از لطف پادشاه می داند که لطف و عنایت او در قالب این سیب مجسم شده است و کسی که هدیه پادشاه را با دل و جان دریافت می کند، در واقع محبتش را به پادشاه اظهار کرده و آن سیب را مظهر عنایات او می داند، زیرا چنان لذتی در آن سیب وجود دارد که از لذت هزاران سیب دیگر برتر است؛ پس چنین لذتی، عین شکر است و چنین محبتی، محبت شایسته و مؤدبانه ای در قبال پادشاه محسوب می شود.
بدین سان اگر به تمام نعمت ها و میوه ها بخاطر خودشان محبت شود، و از روی غفلت، تنها از لذات مادی آن ها لذت برده شود، چنین محبتی نفسانی است و به خواهش های نفس بر می گردد و آن لذت ها هم زود گذر و درد آور اند. اما اگر آن نعمت ها را الطاف رحمت الهی و میوه های احسان و مرحمت او بداند و با این دید آن ها را دوست داشته باشد و با بهره برداری از نعمت ها، به درجات احسان و لطف پروردگار پی ببرد و با اشتهای کامل از آن ها متلذد شود، این نوع استفاده، شکر معنوی پنداشته می شود و این لذت، عاری از هر درد و رنج است.

نکته سوم

محبت به اسماء حسنی الهی، طبقاتی دارد: چنانکه قبلاً بیان کردیم، گاه انسان از طریق محبت به آثار الهی، اسماء حسنی را دوست می دارد و گاهی آن ها را از آن جهت که عناوینِ کمالات الهی اند دوست می دارد و در مواردی هم بخاطر برآوردن نیازهای شدیدش، مشتاق آن ها می شود. درواقع ماهیت جامع و نیازهای نامحدودش او را وا می دارد تا برای رفع نیازهایش، اسماء حسنی را دوست داشته باشد.
— 388 —
مطلب فوق را با مثالی توضیح می دهیم:
فرض کن می خواهی به خویشاوندان و فقرا و دیگر مخلوقات ضعیف و نیازمندی که دلت بر ایشان می سوزد، کمک کنی، اما با توجه به ضعف و ناتوانی و نیازمندی های شخصی ات، قادر به چنین کاری نیستی و خود را درمانده می بینی. درست در چنین زمانی، ناگهان شخصی به صحنه می آید و به گونهٔ‌ مورد پسندت به آنان خوبی می کند و نعمت های گوناگونی ارزانی شان می دارد. در چنین حالتی، نام "انعام کننده" و "کریم" آن شخص، چقدر برایت خوشایند خواهد بود و آن شخص را با این دو اسمش، چقدر دوست خواهی داشت!
در پرتو این مثال، فقط به دو اسم "رحمان" و "رحیم" پروردگار فکر کن تا ببینی که چگونه تمام مؤمنان را از قبیل: آبا و اجداد و دوستان و خویشاوندانت که تو آنان را دوست داری و مورد لطف و شفقت قرار می دهی، خوشبخت می سازد و در دنیا با انواع نعمت ها و در بهشت با انواع لذت ها خوشبخت می گرداند و افزون بر آن، در آخرت - که بزرگ ترین سعادت ابدی است- آنان را به تو و تو را به آنان نشان داده و همه را مسعود می سازد؛ پس اسم های "رحمن" و "رحیم" چقدر شایسته محبت اند؟ و روح انسان چقدر نیازمند آن هاست؟ خودت می توانی اینها را مقایسه کنی و به درستی این گفته ما "الحمد لله علی رحمانیته و رحیمیته" پی ببری.
از سوی دیگر، تو با تمام موجودات روی زمین، پیوند و رابطه ای داری و از پریشانی های شان متأثر می شوی؛ انگار سراسر روی زمین، به گونه ای خانه توست و آنچه در درون این خانه وجود دارد، به منزله وسایل تزیینی و آرایشی است؛ اگر دقت کنی، اشتیاق عمیق و نیاز شدید روحت را به اسم "حکیم" و عنوان "مربی" ذاتی خواهی دید که این مخلوقات را با حکمت کامل و نظم دقیق و تدبیر و تربیت رحیمانه اش، تنظیم می کند.
و اگر در مورد انسان ها فکر کنی، می بینی که پیوند عمیقی با آنان داری و از مرگ و رحلت شان به شدّت متألم و غمگین می شوی، آنگاه در می یابی که روحت مشتاق اسم "الوارث و الباعث" است و نیازمند عناوین "باقی، کریم، محیی و محسن" ذات کریمی است که دوستانت را از تاریکی های نیستی نجات داده و به جایی بهتر و زیباتر از دنیا، منتقل می سازد.
— 389 —
بدین ترتیب ماهیت انسان بسیار والا است و او فطرتاً به چیز های زیادی نیاز دارد؛ ازاین رو با هزاران گونه نیاز، به هزار و یک اسم پروردگار و به مراتبِ بسیار زیاد هر اسم، فطرتاً نیاز دارد. پس نیازِ مضاعف، اشتیاق است و اشتیاقِ مضاعف هم، محبت است و محبت مضاعف نیز عشق است و به هر اندازه که روح انسان تکامل یابد و مراتب اسماء بیشتر و بیشتر باشد، عشق هم گستردگی می یابد و محبت به اسماء نیز به محبت ذات ذوالجلال تبدیل می شود، زیرا آن اسم ها عبارتند از: عناوین و تجلیاتِ ذات ذوالجلال.
و اینک از بین هزار و یک اسم پروردگار، فقط اسم "عدل و حکم و حق و رحیم" را بر می گزینیم و از بین هزار و یک مرتبه این اسم ها فقط مرتبه ای را به عنوان نمونه و به گونه ذیل، بیان می داریم:
اگر می خواهی اسم "رحمان، رحیم و حق" را که در داخل حکمت و عدل است، در دایره بزرگی ببینی، به این مثال دقت کن:
فرض کنیم که در لشکری، چهار صد گروه مختلف وجود دارد، لباس مورد پسند و غذای دلخواه هرگروه جداست و سلاحی که به راحتی از آن بهره می گیرد، با سلاح گروه دیگر فرق دارد و داروهایی که مطابق میل و نیازش باشد، با داروی گروه دیگر متفاوت است.. با وصف این همه تفاوت و اختلاف بازهم آن چهار صد گروه، بدون اینکه به گروه ها و دسته های مجزایی تقسیم شوند، در کمال آمیختگی قرار دارند. حال اگر پادشاهی پیدا شود و به هر گروه، لباس و غذای مناسبی بدهد و دارو و سلاح دلخواهش را در اختیارش بگذارد و هیچ گروهی را از یاد نبرد و اشتباه و التباسی از او رخ ندهد و بدون کمک و یاری خواستن از کسی، با کمال شفقت و مرحمت و با قدرت و علم و عدالت و حکمت فوق العاده اش، شخصاً از عهده تمام آن کار ها برآید و تو نیز عملاً چنین اقدام او را مشاهده کنی، پی خواهی برد که آن پادشاه بی مانند، چقدر قدرتمند و مشفق و عادل و کریم است؛ زیرا اگر سربازان یک فرقه، از ده نژاد مختلف باشند، تجهیزشان با لباس های مختلف و سلاح های متفاوت، بسیار مشکل است؛ به همین خاطر به ناچار همه آن سربازان از هر نژادی که باشند با شکل و قیافه یکسان، تجهیز می شوند و به تفاوت جنس و نژادشان اعتنایی نمی شود.
— 390 —
بدین سان اگر بخواهی تجلی اسم "حق" و "الرحمن الرحیم" پروردگار را که در لابه لای نام های عدل و حکمت او قرار دارند ببینی، در فصل بهار به چادرهایی نگاه کن که در روی زمین برای لشکر نباتات و حیواناتی که از چهار صد هزار ملیت و نژاد مختلف تشکیل شده اند، بر افراشته شده است!
با وصف آنکه تمام آن نژادها و گروه ها باهم آمیخته اند و در کنار همدیگر زندگی می کنند، اما لباس هر کدام جدا، روزی هر کدام جدا، سلاح شان جدا، طرز زندگی شان جدا، آموزش شان جدا و مرخصی شان جدا است و برای تأمین نیازها و مطالبه حاجات شان هم زبانی ندارند.. با این وصف تک تک شان در چارچوب حکمت و عدل با میزان دقیق و انتظام فوق العاده ای در پرتو نام های "حق، الرحمن، الرزاق، الرحیم، الکریم" اداره و تربیت و مراقبت می شوند و در انجام این کار، هیچ اشتباهی رخ نمی دهد و هیچ گروهی به فراموشی سپرده نمی شود؛ پس این تجلی را ببین و در مورد آن فکر کن! آیا امکان دارد کسی غیر از خداوند متعال در چنین کار حیرت انگیزی که با نظم و میزان گسترده ای انجام گرفته است، دخالت کند؟ غیر از ذات واحد و احد و حکیم و قدیر، کدامین سبب می تواند در چنین صنعت تابان و تدبیر حکیمانه و ربوبیت رحیمانه و اراده فراگیری دخالت داشته باشد؟

نکته چهارم

تو می گویی: محبت های مختلف و گوناگونی در من وجود دارد، من غذاهای لذیذ، خودم، همسرم، پدر و مادرم، فرزندانم، دوستانم، اولیاء، پیامبران، هر چیز زیبا، بهار و بالاخره همه دنیا را دوست دارم و اگر تمام این محبت های من به گونه ای که قرآن امر کرده است باشد، نتایج و فواید آن ها چه خواهد بود؟
جواب: برای برشمردن تمام آن نتایج، تألیف کتاب بزرگی لازم است، لذا در اینجا فقط به یکی دو نتیجه آن اشاره می کنیم. نخست، به بیان نتیجه دنیوی آن می پردازیم و در ادامه، به نتایجی اشاره میکنیم که در آخرت آشکار خواهند شد.
چنانکه قبلاً گفتیم، محبت هایی که از نوع محبت اهل غفلت و اهل دنیا است و به حساب نفس انجام می گیرد، بلاها و دردها و مشکلات زیادی در پی دارند و لذت و آرامش آن ها بسیار ناچیز است. به طور مثال: شفقت و ترحمِ دنیا پرستان به سبب
— 391 —
عجز و ناتوانی شان به مصیبت دردناکی تبدیل می شود و فراق و جدایی، محبت را به سوز و گداز رنج آوری مبدل می سازد و لذت به سبب ناپایدار بودنش، صورتِ شربت زهرآگینی به خود می گیرد و در آخرت هم، چون بخاطر خدا نبوده است، فایده ای دربر ندارد و یا اینکه به سبب ارتکاب حرام، گرفتار عذاب می سازد.
سؤال: محبت پیامبران و اولیا چگونه بی فایده می ماند؟
جواب: همانگونه که مسیحیان و پیروان عقیده تثلیث، از محبت حضرت عیسی (ع.س.) سودی نمی برند و روافض از محبت حضرت علی (رض) بهره ای ندارند!
اما اگر این محبت ها، طبق فرامین قرآن و در راه خداوند سبحان و محبت او باشد، آنگاه هم در دنیا و هم در آخرت، نتایج خوبی در پی خواهد داشت.
اما نتایج دنیوی آن:
محبتت با غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه، نعمتی است عاری از هر نوع درد و رنج، و لذتی است سراسر شکر و سپاس.
اما محبتت به نفس، زمانی محبت واقعی خواهد بود که برایش دل بسوزانی و تربیتش کنی و از خواهش های پست و مضر، محافظتش کنی، آنگاه نفس بر تو فرمان نمی راند و تو را اسیر هوا و هوسش نمی سازد، بلکه تو مهارش را به دست گرفته و آن را به راه هدایت سوق می دهی، نه به راه هوا و هوس!
اما محبتی که به همسر و شریک زندگی ات داری، اگر بر مبتنی سیرت نیکو و شفقت پاکیزه اش باشد و او را هدیه ای از جانب رحمت الهی بدانی و صمیمانه به او محبت و مرحمت داشته باشی، زندگی خوش و آرامی سپری خواهید کرد و او نیز به نوبه خود، محبتت را با احترام و تعظیم پاسخ می دهد و این حالت، با گذشت عمر افزایش می یابد و بیشتر و بیشتر می شود، اما اگر دوستی و محبتت، بر زیبایی ظاهری او - که خواسته نفس است- استوار باشد، زود از بین می رود و زندگی زناشویی نیز دستخوش تباهی می شود.
اما محبتت به والدین تا زمانی عبادتی ارزشمند به شمار می آید که بخاطر خدا باشد؛ در این حالت هر اندازه که آنان پیرتر شوند، احترام و محبت تو نیز افزایش خواهد یافت. هرگاه با یک احساس عالی و همت مردانه و با جدیت هر چه تمام، طول عمر آنان
— 392 —
را آرزو و برای سلامتی شان دعا کنی و به امید ثواب بیشتر، با احترام صمیمانه، دست هایشان را ببوسی و خدمت شان کنی، لذت روحی و آرامش قلبی خاصی به تو دست خواهد داد، اما اگر آن محبت و احترام بخاطر متاع بی ارزش دنیا و ناشی از نفس باشد، به درد روحیِ کشنده ای تبدیل می شود و تو با اندیشه و احساس پست و منفوری از آن دو موجود بزرگواری که سبب حیات تو بوده اند، بیزار می شوی و در هنگام پیری و به ویژه زمانی که باری بر دوشت شدند، از وجودشان احساس سنگینی کرده و بدتر از همه اینها، مرگ شان را آرزو می کنی!
اما محبتت به فرزندان، یعنی دوست داشتن مخلوقات مونس و دوست داشتنی ای که خداوند به صورت امانت، تحت نظارت و تربیت تو قرار داده است، نعمت و محبتی است که سعادت و خوشبختی به ارمغان می آورد و اگر به این باور برسی، نه مصیبت وارده بر آنان تو را رنج می دهد و نه درگذشت شان مایهٔ‌ یاس و نومیدی ات می گردد و چنانکه قبلاً گفتیم، آفریدگارشان رحیم و حکیم است، پس تو نیز مرگ شان را سعادتی در حق شان دانسته و بدین ترتیب از درد فراق و جدایی شان نجات می یابی و در مورد خودت هم، به سرازیر شدن رحمت او می اندیشی.
محبتت با دوستان و خویشاوندان نیز اگر بخاطر خدا باشد، دوامدار خواهد بود، حتی جدایی و مرگ آنان، مانع برادری و دوستی و همدلی نمی گردد، زیرا رابطه روحی و دوستی معنوی تان متداوم است و در نتیجه، لذت دیدار و وصال هم پایدار می ماند، اما اگر این محبت و دوستی، بخاطر خدا و در راه او نباشد، لذت دیدار یک روز برای صد روز، درد جانکاه جدایی بر جای می گذارد.
اما محبتت با پیامبران و اولیا، آنچنان نیک و میمون است که به برکت آن، عالم برزخ را که در نظر گمراهان و غافلان، عالمی تاریک و ترسناک است، به صورت منازلی می بینی که با موجودیت این شخصیت های منوّر، نورانی گشته است؛ از این رو از پیوستن به آنان احساس وحشت نکرده و از رفتن به عالم برزخ نمی هراسی، بلکه با شوق و اشتیاق از سفر به آنجا استقبال به عمل می آوری، بدون اینکه این احساس و اشتیاق، تو را از استفاده کردن از لذت های دنیا باز دارد، اما اگر محبت به آنان از نوع محبتی باشد که متمدن های روز به مشاهیر انسانیت دارند، در آن صورت، فکر کردن در مورد مرگ
— 393 —
این انسان های کامل و پوسیدن استخوان هایشان در گورستان بزرگ دوره های گذشته، دردی به دردهای زندگی می افزاید و انسان را وا می دارد تا با تصور مرگ و زوال، به خود بیندیشد و با حسرت و اندوه بگوید: "من نیز روزی وارد چنین قبری خواهم شد که استخوان بزرگان را می پوساند". اما در دیدگاه اول می بیند که انسان های کامل، بعد از درآوردن لباس جسد، به عالم برزخی که سالن استقبال است، تشریف آورده اند و با کمال آرامش در آنجا اقامت دارند. انسانی که ازاین دیدگاه بر خوردار باشد، با شوق و انس به گورستان می نگرد.
و اما محبتت با اشیای زیبا، از آنجایی که در راه خدا و بخاطر شناخت آفریننده آن ها است و تو را وا می دارد تا بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" چنین محبتی در ذات خود یک تفکر شیرین است و نگاه انسان های جمال شناس و زیبا پسند را به مراتبِ جمالی مقدس تر و والاتر جلب کرده و گنج های پنهان آن جمال را به آنان نشان می دهد؛ زیرا این محبت راهی فرا روی قلب انسان می گشاید و نگاه او را از آن آثار زیبا به زیبایی های افعال الهی منتقل می کند و از زیبایی افعال، به زیبایی اسماء حسنی، و از زیبایی اسماء حسنی، به زیبایی صفات و از زیبایی صفات، به زیبایی بی مثال ذات مقدس الهی معطوف می سازد. پس این محبت اگر به این طریق باشد، هم یک عبادت شیرین است و هم تفکری ارزشمند محسوب می شود.
اما محبتت با جوانی، اگر جوانی ات را نعمتِ زیبای پروردگار بدانی و بدین جهت آن را دوست داشته باشی، البته آن را در راه عبادت خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) صرف خواهی کرد و اجازه نخواهی داد تا در راه بی خبری و گمراهی خفه شود و بمیرد؛ پس عباداتی که در دوران جوانی به دست آورده ای، در واقع میوه های ماندگاری است که از دورانِ جوانی ناپایدار حاصل گشته است و تو با برداشتن هرگام به سوی پیری، از میوه های دوران جوانی ات استفاده بیشتری کرده و آهسته آهسته از آفات نفس اماره و ضررها و سرکشی های جوانی، نجات می یابی و در ایام پیری نیز موفقیت مزیدت را در انجام طاعات و عبادات از خداوند می خواهی و بدین ترتیب، خود را از قرار گرفتن در ردیف آن عده از افراد غافل که بخاطر لذت پنج و یا ده ساله دوران جوانی، پنجاه سال ایام پیری شان را با حسرت و پشیمانی به سر می برند و بر جوانی از دست رفته شان می گریند، می رهانی؛ این حسرت و پشیمانی را یکی از شعرا چنین تعبیر کرده است.
— 394 —
فيالَيتَ الشَبابَ يعودُ يوما فأخبرَه بِمَا فَعَلَ المَشِيبُ
"کاش جوانی ام روزی باز می گشت، تا از آنچه پیری بر سرم آورد، آگاهش می ساختم."
اما محبتت به مناظر زیبایی همچون بهار، اگر به قصد تماشای صنعت الهی باشد، با سپری شدن آن بهار، لذت تماشا و دیدارش از بین نمی رود، زیرا بهار به نامه ای تابنده و پرمفهوم می ماند که حتی با رفتن آن، می توانی پیام ها و مفاهیمی را که از خود برجا گذاشته است، در هر زمان بخوانی و تماشا کنی؛ از این رو هم خیال تو و هم زمان، هر دو مانند پرده های سینما، ضمن تداوم لذت تماشا، مفاهیم و زیبایی های بهار را نیز در خاطره ات تازه می کنند؛ در این صورت، محبتت به بهار، موقتی و آکنده از حسرت و درد نخواهد بود، بلکه لذت و صفا در پی خواهد داشت.
اما محبتت به دنیا نیز تا زمانی که بخاطر خداست، موجودات دهشت انگیز آن به دوستان مونس و هم دمت تبدیل می شوند و تو از آن جهت دنیا را دوست داری که مزرعه آخرت است، پس می توانی از هر چیز آن، میوه و سرمایه ای به دست بیاوری تا در آخرت به فریادت برسد و در این صورت، نه مصیبت هایش تو را می ترساند و نه نابودی و فنایش آزارت می دهد، بلکه با کمال آرامش، مدت اقامتت در این مهمانخانه را سپری خواهی کرد، اما اگر محبتت به دنیا، همچون محبت افراد غافل باشد، صد بار گفته ایم: با یک محبت پرمشکل و آزار دهنده و خفه کننده و محکوم به فنا و بی فایده، خود را غرق خواهی کرد و به باد فنا خواهی رفت!
بدین ترتیب هرگاه محبتت به چیزهایی که بر شمردی، طبق رهنمود قرآن کریم باشد، هرکدام از آن ها، صدها لطافت در پی خواهد داشت که از بین آن ها فقط به یک مورد اشاره شد.
اینک اگر می خواهی فواید این محبت ها را در جهان باقی و سرای آخرت، به گونه ای که آیات قرآن کریم بیان کرده است، بشنوی و درک کنی، طی یک مقدمه و نه اشاره، فقط یک فایده از صد فواید اخروی این محبت های مشروع را به صورت اجمالی بیان می کنیم:
— 395 —

مقدمه

پروردگار سبحان با الوهیت والا، رحمت زیبا، ربوبیت شکوهمند، شفقت پر از مهر، قدرت عظیم و حکمت لطیف خود، این انسان کوچک را با حواس و اندام های بسیار زیاد و اعضا و جوارح مختلف و متعددی آراسته است، تا طبقات گوناگون رحمتش را به او بفهماند و نعمت های متنوع و بی شمارش را به او بچشاند و از اقسام متفاوت بخشش هایش آگاه سازد و از لابه لای اعضا و جوارح فراوان انسان، انواع بی شمار تجلیات هزار و یک اسمش را به او بفهماند و بچشاند و به قدردانی و دوست داشتن آن ها وادارش سازد.
پس آن گونه که هریکی از این ابزار آلات انسان، وظیفه جداگانه و عبودیت ویژه ای دارد، لذت و درد و وظیفه و پاداش هرکدام نیز جداگانه و متفاوت است.
به طور مثال: چشم، زیبایی های بیرونی را مشاهده کرده و معجزات زیبای قدرت الهی را در عالم مبصرات (دنیای دیدنی ها) تماشا می کند. پس وظیفه اش این است که با نگاه عبرت آمیز خود، از آفریدگارش تشکر کند. لذتی که از دیدن چیزی به دست می آید و همچنین، دردی که با زوال رویت آن حاصل می گردد، بر همگان معلوم است و نیازی به تعریف ندارد.
و به عنوان مثال: گوش، با شنیدن انواع صداها و نغمه های دل انگیز، لطایف رحمت الهی را در عالم مسموعات (دنیای شنیدنی ها و صداها) احساس می کند، پس گوش هم عبادت مخصوص، لذتی جداگانه و پاداش منحصر به فردی دارد.
و به گونه مثال: قوه بویایی، لطافت رحمت الهی را در انواع مختلف عطرها و بوهای خوش، احساس می کند، پس آن هم لذت جداگانه ای دارد و با انجام وظیفه مخصوصش، ادای شکر می کند و بدون تردید، پاداشش را هم دریافت می دارد.
و برای مثال: قوه ذایقه زبان با درک طعم و لذت انواع غذاها، وظیفه اش را انجام می دهد و به اشکال گوناگون، شکر و سپاس معنوی اش را ادا می کند.
بدین ترتیب، تمام ابزارها و اعضای بدنِ انسان و لطایف بزرگ و مهم او، از قبیل: قلب و روح و عقل، وظایف و لذت ها و رنج های جداگانه و متفاوتی دارند و آنچه در
— 396 —
موردش تردیدی وجود ندارد، این است که آفریدگار حکیمی که این ابزارها را برای انجام آن وظایف به کار گرفته است، پاداش مناسب هر کدام را نیز خواهد داد.
نتایج عاجل و دنیوی محبت های مذکور را هرکس با شعور و وجدان خود احساس می کند و با حدس و گمان درستی هم، ثابت شدنی است.
اما نتایج اخروی آن را دوازده حقیقت تابنده "گفتار دهم" و شش اساس درخشنده "گفتار بیست و نهم" به اجمال ثابت کرده است. و تفصیل آن هم در آیات واضح و روشن قرآن کریمی که "أَصْدَقُ الْكَلَامِ وَأَبْلَغُ النِّظَامِ كَلَامُ الله الْمَلِكِ الْعَزِيزِ الْعَلَّامِ" است با صراحت و تلویح و رمز و اشاره، ثابت است؛ لذا ایراد دلایل مبسوط، لزومی ندارد، چون در "گفتارهای" دیگر و در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" که به زبان عربی است و به مسئلهٔ‌ بهشت اختصاص دارد و همچنین در "گفتار بیست و نهم" دلایل زیادی ارائه شده است.
اشاره اول
نتیجه محبت مشروع به غذاهای لذیذ و میوه های پاکیزه دنیا و ادای شکر این نعمت ها طبق فرموده قرآن، غذاها و میوه های لذیذ بهشت است؛ این محبت در واقع محبتی است که به بهشت و میوه های بهشتی صورت گرفته است، حتی جمله "الحمد لله" که پس از خوردن میوه دنیا بر زبان می آوری، به صورت یکی از میوه های جنت، مجسم می شود و به تو تقدیم می گردد. در اینجا میوه می خوری و در آنجا "الحمد لله"، که به شکل یکی از میوه های بهشت مجسم شده است. از آنجایی که تو در هر نعمت و غذایی، احسان الهی و الطاف رحمانی را مشاهده می کنی، این خود، شکر و سپاسگزاریِ معنوی بسیار لذیذی به شمار می آید و در بهشت، به صورت غذای بسیار لذیذی، به تو داده خواهد شد و این مطلب، هم با حدیث و هم با اشارات قرآن و هم با اقتضای حکمت و رحمت الهی، ثابت است.
اشاره دوم
نتیجه محبت مشروع با نفس، اینست که خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) دوستان شایسته و مناسبی در بهشت عطا می کند؛ البته هدف از این محبت، محبتی نیست که مبتنی بر دیدن خوبی های نفس باشد، بلکه هدف آن است که انسان، نواقص و کاستی های نفسش را ببیند و از روی
— 397 —
شفقت و دلسوزی، در تلاش تربیت و تزکیه و رفع کاستی هایش باشد و آن را، به راه خیر و نیکی سوق دهد، پس نفسی که در دنیا در پی هوا و هوس نباشد و خواهش هایش را بخاطر خدا ترک بگوید و از ابزارها و اعضایش به بهترین وجه استفاده کند، نتیجه اش را هم خواهد دید و خداوند کریم به پاداش این محبت مشروعی که با بندگی خدا توأم بوده است، حورِ عین را در بهشت به او ارزانی می دارد؛ حور عینی که هفتاد زیور مختلف بهشت بر تن دارد و این زیورآلات نمونه هایی از زینت های بهشت اند و هرکدام از آن ها به منزله یک بهشت کوچک است، به گونه ای که تمام حواس و اندام های نفس را شاد و مسرور می سازد. این نتیجه ای است ثابت و مسلم و آیات زیادی در این باره صراحت دارند.
و محبت با جوانی، یعنی صرف انرژی جوانی در راه عبادت و پرهیزگاری، سبب می شود تا انسان به جوانیِ ابدیِ بهشت برین نایل گردد.
اشاره سوم
نتیجه اخروی محبتی که به همسرت داری، در صورتی که بر شفقت نازک، خصلت زیبا، سیرت و اخلاق نیک او استوار باشد و او را از نافرمانی و ارتکاب گناه باز دارد، به قرار ذیل است:
پروردگار مهربان در بهشتی که سرای خوشبختی همیشگی است، شریک زندگی ات را به شکل زیباتر و آراسته تر و جذاب تر از حور به عنوان رفیق ابدی زندگی به تو خواهد داد، به گونه ای که شما، همچون دو دوست صمیمی و همدم و همراز، ماجراهای دنیا و خاطرات گذشته را با لذت و شادمانی، با هم در میان می گذارید و گرم صحبت می شوید. آری! پروردگار رحیم اینگونه وعده کرده است و حتماً به وعده اش وفا خواهد کرد.
اشاره چهارم
نتیجه محبت با والدین و فرزندان، از نص قرآن کریم ثابت است. پروردگاری که مهربان ترین مهربانان است، زمینه معاشرت و دیدار و همنشینی را به گونه ای که شایسته بهشت و جهان باقی باشد، برای افراد این فامیل خوشبخت- به رغم تفاوت درجات شان در بهشت- فراهم می سازد و فرزندانی را که پیش از رسیدن به سن پانزده سالگی یعنی
— 398 —
سن بلوغ، درگذشته اند، به صورت وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ کودکان بهشتی و به شکل بسیار زیبا و دوست داشتنی، در می آورد و به آغوش والدین شان می سپارد و بدین طریق، به تمایل فطری انسان به داشتن فرزند پاسخ می دهد و این ذوق و لذت دایمی را در بهشت به او ارزانی می دارد، زیرا فرزندان شان که قبل از رسیدن به سن تکلیف از دنیا رفته اند، جاودانگی کسب کرده و به سیمای اطفال شیرین و دوست داشتنی در آورده شده اند.
اما از آنجایی که بهشت محل زاد و ولد نیست، گمان می شد که شادمانی و لذت نوازش فرزند هم در آنجا وجود ندارد، ولی با در نظر داشت اینکه، لذت های دنیا به بهترین و شیرین ترین وجه در بهشت وجود دارند، حتماً نوازش فرزند هم یکی از نعمت های آنجا خواهد بود. مژده به آنانی که کودکان شان قبل از سن بلوغ درگذشته است!
اشاره پنجم:
بنابر اقتضای "الحب فی الله"، نتیجه محبت به دوستان و خویشاوندان دیندار و نیکوکار، بدین قرار است: در بهشت بر تخت های رو در رو عَلٰى سُرُرٍ مُتَقَابِل۪ينَ (الحجر: ٤٧) می نشینند و گرم صحبت می شوند و با یاد آوری ماجراها و خاطرات شیرین دنیا، وقت خود را در فضایی پر از صفا و صمیمیت و محبت، سپری می کنند. این مطلب از نص قرآن ثابت است.
اشاره ششم
نتیجه محبت به پیامبران و اولیا در چارچوب بیانات قرآن: به وسیله این محبت، انسان می تواند در برزخ و در محشر از شفاعت شان استفاده کند و افزون بر آن، از فیوضات درجات بلند و مراتب والا و شایسته شان، بهرمند گردد.
آری! در حدیث شریف آمده است "المَرءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ" پس این امکان وجود دارد که انسان، با محبت و پیروی از یک شخصیت والا مقام، به مدارج و مراتب بلندی نایل آید.
اشاره هفتم
نتیجه محبت مشروع به اشیای زیبا و بهار: هرگاه به این چیزها از زاویه آفرینش زیبای شان بنگری و بگویی: "چه زیبا آفریده شده اند!" و در پشت این آثار زیبا،
— 399 —
زیبایی های افعال و انتظام آن ها را ببینی و در ورای این افعال منظم، تجلیات زیبای اسماء حسنی را تماشا کنی و در پشت این نام ها تجلیات صفات را ببینی و بدین ترتیب آن ها را دوست داشته باشی، نتیجه بس سودمندی در قبال خواهد داشت که عبارتست از:
تماشای جلوه های اسماء و صفات و جمال پروردگار در بهشت؛ به گونه ای که این جمال، هزاران بار زیباتر از زیبایی ای است که در مصنوعات دیده بود. حتی امام احمد ربانی سرهندی(رض) فرموده است: "لطایف بهشت عبارتند از: تمثلات و نمایش اسماء حسنی". پس در این مورد بیندیش!
اشاره هشتم
اما نتیجه اخروی محبتِ متفکرانه ات به دو چهره زیبای دنیا که یکی مزرعه آخرت و دیگری آیینه تجلیات اسماء حسنی است، بدین قرار است:
بهشتی به وسعت کل دنیا به تو داده خواهد شد؛ البته این بهشت مثل دنیا فانی نیست، بلکه باقی و ماندگار است. و نیز اسماء حسنی ای که در دنیا فقط سایه های ضعیف شان نشان داده شده بود، با تابنده ترین شکل و صورت در آیینه های بهشت نشان داده خواهند شد.
و نیز نتیجه دوست داشتن دنیا، بدان جهت که مزرعه آخرت است؛ دنیا مزرعه بسیار کوچکی است برای افشاندن بذر، تا این بذر ها در آخرت شکوفا و بارور شود. نتیجه این محبت عبارتست از:
دست یافتن به میوه های بهشتی که به وسعت دنیا است. در دنیا با آن که حواس و اعضای بشر به منزله مزرعه های کوچک اند، اما در بهشت به کامل ترین شکل، رشد و توسعه می یابند و استعدادهای فطری انسان نیز با آنکه در دنیا بسان بذر و نهال های کوچک است، اما در بهشت به چنان شکلی شکوفا می شوند که می توانند لذت ها و کمالات گوناگونی به بار آورند. این نتیجه را رحمت و حکمت الهی اقتضا می کند و با نص حدیث و اشاره قرآن نیز ثابت است.
و نیز از آنجایی که تو دنیا را نه بخاطر چهره مذموم اش که سرمنشأ هر خطا و گناه است، بلکه بخاطر دو چهره دیگرش که یکی متوجه اسماء حسنی و دیگری متوجه آخرت است، دوست داشته ای و به نیت عبادت، این دو چهره دنیا را آباد کرده ای،
— 400 —
این عملت مثل آن است که با تمام دنیایت عبادت کرده باشی؛ پس بنابر اقتضای رحمت و حکمت الهی، ثواب حاصله از این محبت هم، وسیع تر از کل دنیا خواهد بود.
و نیز انسانی که بخاطر محبت آخرت، مزرعه آن را - دنیا را- دوست داشته است و بخاطر محبت به خدا، دنیا را که آیینه بازتاب دهنده نام های نیکوی اوست، دوست داشته است، البته که این محبت او، موجودیت محبوبی را به وسعت دنیا می طلبد و آن هم بهشت است.
سوال: ارزش این جنت بزرگ و پهناور و خالی چیست؟
جواب: اگر ممکن می بود و می توانستی با سرعت خیال در چهار گوشه زمین به سیاحت پرداخته و از اکثر ستاره های آسمان بازدید می کردی، آنگاه حتماً می گفتی: سراسر هستی مال من است و در کنار تو موجودیت فرشتگان و انسان ها و حیوانات، هیچ منافاتی با این قضاوت و داوری ات ندارد و نمی تواند ناقض آن باشد. پس بدین سان می توانی بگویی: "بهشت مال من است"، هرچند پر از بهشتیان هم باشد.
در حدیثی آمده است: "به بعضی از بهشتیان، بهشتی وسیعی داده می شود که مسافت آن پنجصد سال را در بر می گیرد." راز این حدیث را در رساله بهشت - یعنی گفتار بیست و هشتم- و همچنان در رساله اخلاص، بیان کرده ایم.
اشاره نهم
نتیجه ایمان و محبت با خدا عبارتست از:
دیدار و تماشای جمال مقدس و کمال منزه ذات ذوالجلال (حاشیه) که ساعتی از دیدارش ارزش هزار سال زندگی در بهشت را دارد؛ بهشتی که یک ساعت آن، برتر از هزار سال زندگی آرام دنیا است. این مطلب با نص قرآن کریم و حدیث صحیح ثابت است و اهل کشف و دانش، در این زمینه متفق القول اند.
در حدیث آمده است که: آن شهود آنقدر از لذایذ جنت بالاتر و برتر است که لذایذ جنت را از یاد می برد. و حسن جمال و زیبایی صورت اهل شهود بعد از آن شهود آنقدر زیاد می شود که هنگام برگشت نزد خانواده های شان در قصر ها، خانواده های شان آن ها را با دقت زیاد و سختی می توانند بشناسند.
— 401 —
با مثالی آتی می توان شوق و دلهره انسان را برای دیدن آن جمال مقدس و کمال منزّه، مقایسه کرد: هر انسانی در وجدان خود احساس می کند که علاقه و تمایل شدیدی به دیدن شخصیت کاملی همچون حضرت سلیمان (ع.س.) و شخص بسیار زیبایی مانند حضرت یوسف (ع.س.) دارد. از اینجا به خوبی می توان به میزان رغبت و اشتیاق انسان به دیدن جمال مقدس و کمال منزه پروردگار سبحان پی برد؛ او که بهشت جاویدان با تمام محاسن و نعمت ها و کمالاتش، که هزاران درجه برتر از همه کمالات دنیا است، فقط جلوه ای از جمال و کمال او ست.
اَللّهمَّ ارزُقنَا فِي الدُّنيَا حُبَّكَ وَحُبَّ مَا يُقَرِّبُنَا إِلَيكَ، وَالاِستِقَامَةَ كمَا أمَرتَ، وَفِي الْآخِرَةِ رَحمَتَكَ وَرُؤيَتَكَ.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّم عَلَى مَن أرسَلتَهُ رَحمَةً لِلعَالَمِينَ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ. آمِينَ
یادآوری
تفصیلات ذکر شده در پایان این گفتار، دور و دراز پنداشته نشود، زیرا نسبت به اهمیت موضوع آن، هنوز هم مختصر است و به تفصیل بیشتری نیاز دارد.
در تمام گفتارها، بنده سخنگو نیستم، بلکه، حقیقت سخن می گوید و به اسم "اشارات قرآنی" حرف می زند و حقیقت، همواره حق می گوید و سخن راست و درست را در میان می گذارد. پس اگر به اشتباهی برخوردید، به یقین بدانید که فکر بنده، بدون خواست و اراده ام، التباس کرده و اشتباه نموده است.
— 402 —

مناجات

پروردگارا ! هرگاه دربِ کاخ بزرگی به روی انسانی باز نشود، او با توسل به صدای کسی که نزد دربان، پذیرفته شده و آشنا باشد، به کوبیدن آن در می پردازد.
منِ ضعیف و مسکین نیز، درگاه رحمتت را با ندا و مناجات بنده محبوبت، اویس قرنی، می کوبم؛ آن گونه که درِ رحمتت را برای او گشودی، برای من هم بگشا!
اقول کما قال:
إلهي أنتَ رَبّي وَأنَیییا العَبْدُ ٭ وَأنتَ الخَالِقُ وَأنَا المَخلُوقُ
وَأنتَ الرَّزّاقُ وَأنَیا المَرزُوقُ ٭ وَأنتَ المَالِكُ وَأنَیا المَملُوكُ
وَأنتَ العَزيزُ وَأنَییا الذَّليلُ ٭ وَأنتَ الغَنيُّ وَأنَیا الفَقيرُ
وَأنتَ الحَيُّ وَأنَیا المَيِّیتُ ٭ وَأنتَ البَاقي وَأنَییا الفَاني
وأنتَ الكَريمُ وَأنَیا اللَّئيمُ ٭ وأنتَ المُحسِنُ وَأنَا المُسيءُ
وَأنتَ الغَفُورُ وَأنَا المُذنِبُ ٭ وَأنتَ العَظيمُ وَأنَیا الحَقيرُ
وَأنتَ القَويُّ وَأنَا الضَّعيفُ ٭ وأنتَ المُعطِي وَأنَیا السَّآئلُ
وأنتَ الَامينُ وَأنَا الخآئِیفُ ٭ وَأنتَ الجَوَادُ وَأنَیا المِسكينُ
وأنتَ المُجيبُ وَأنَا الدَّاعي ٭ وَأنتَ الشَّافي وَأنَا المَريضُ
فَاغْفرلي ذُنُوبي وتَجَاوَز عَنّي وَاشفِ أمراضي يَا اللّٰه يَا كَافِي، يَا رَبُّ يَا وافي، يَا رَحيمُ يَا شَافي، يَا كَريمُ يا مُعافي، فَاعفُ عَنِّي مِن كُلِّ ذَنبٍ وَعافِني مِن كُلِّ دَاءٍ وارْضَ عَنّي أبَدا بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ .
﴿ وَاٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ﴾