سخنان
— 274 —

گفتار سی و یکم

در خصوص معراج نبوی (ص) است.
یادآوری:
مسئله معراج یکی از نتایج و ره آوردهای ارکان ایمان است و پس از حصول یقین به پایه های ایمان، مطرح میگردد و نوری است که از انوار ارکان ایمان مدد می جوید، از این رو برای ملحدینی که ارکان ایمان را قبول ندارند، لازم نیست از خود معراج بحثی شود و دلیلی جهت اثبات آن ارائه گردد، چون با کسانی که به خدا ایمان ندارند، پیغمبر را نمی شناسند، فرشتگان را باور ندارند و یا منکر وجود آسمانها هستند، اصلاً درباره معراج بحث نمی شود. نخست باید ارکان ایمان به اثبات رسانده شود. لذا مومنی را که معراج را دور از عقل پنداشته و در این خصوص گرفتار وسوسه و ناباوری گشته است، مخاطب اصلی خود قرار می دهیم و گاهی هم آن ملحد و بی دین را که در جایگاهِ شنونده است، در نظر می گیریم و سخنان خویش را مطرح می کنیم.
در بعضی از رساله های دیگر، پرتوهایی از حقیقت معراج ذکر شده بود، برادران اصرار داشتند تا این پرتوهای پراکنده گردآوری گردد و آیینه ای ساخته شود که کمالات جمال رسول اکرم (ص) را به یک باره بازتاب دهد؛ در پاسخ به این تقاضا ما نیز دست به کار شدیم و برای اینکه در این راستا به موفقیت برسیم، از عنایت الهی استمداد کردیم.
— 275 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ سُبْحَانَ الَّذ۪ٓى اَسْرٰى بِعَبْدِه۪ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الْاَقْصَى الَّذ۪ى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اٰيَاتِنَا اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ ﴾
(الإسراء: ١)
﴿ اِنْ هُوَ اِلَّا وَحْىٌ يُوحٰى ٭ عَلَّمَهُ شَد۪يدُ الْقُوٰى ٭ ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوٰى ٭ وَ هُوَ بِالْاُفُقِ الْاَعْلٰى ٭ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلّٰى ٭ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى ٭ فَاَوْحٰٓى اِلٰى عَبْدِه۪ مَٓا اَوْحٰى ٭ مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَاٰى ٭ اَفَتُمَارُونَهُ عَلٰى مَا يَرٰى ٭ وَلَقَدْ رَاٰهُ نَزْلَةً اُخْرٰى ٭ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهٰى ٭ عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَاْوٰى ٭ اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشٰى ٭ مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى ٭ لَقَدْ رَاٰى مِنْ اٰيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرٰى ﴾
(النجم: ٤-١٨)
از گنجینه بزرگ آیه کریمه نخست، فقط دو رمز را در باره ضمیر اِنَّهُ بیان می داریم که آن دو رمز به یک دستور بلاغی استناد می ورزند و با مسئله مورد بحث ما هم مناسبت دارند و در رساله "معجزات قرآنی" هم بیان شده اند.
قرآن حکیم، پس از ذکر سفر حبیب اکرم علیه افضل الصلاة و اکمل السلام از مبدأ معراج، یعنی از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی، آیه مذکور را با اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ خاتمه می دهد که این کلام در سوره و النجم اذ هوی به انتهای معراج اشاره می کند.
مرجع ضمیر در "انه" یا خداوند متعال است، و یا رسول اکرم (ص) .
اگر منظور از "إنه" رسول الله صلی علیه وسلم باشد، در آن صورت، قانون بلاغت و مناسبت سیاق کلام این را می رساند که: در این سیاحت جزیی، سیر و گردشی عمومی و عروج کلی وجود دارد؛ به گونه ای که آن حضرت مراتبِ کلی اسمای حسنای الهی را تا سدرة المنتهی پیمود و به قاب قوسین رسید و در این اثناء همه آیات ربانی و شگفتی های صنعت الهی را که به چشم و گوشش برخورد، شنید و دید و بدین گونه این سیاحت جزیی را به منزله کلیدی برای یک سیاحت کلی نشان می دهد که همه شگفتی ها و عجایب صنعت الهی را در بر می گیرد.
و اگر ضمیر به خداوند برگردد، چنین معنا می دهد:
خداوند متعال یکی از بندگانش را به حضور خود فراخواند تا وظیفه و مسئولیتی به او بسپارد، ازاین رو او را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی فرستاد، جایی که زمینه
— 276 —
دیدارش را با انبیاء فراهم ساخت و نشان داد که او وارث مطلق اصولِ ادیانِ همه انبیاء است، پس از آن در ملک و ملکوتش او را گشت و گذار داد و تا سدرة المنتهی و قاب قوسین برد.
پس گرچه او یک بنده است و این سیاحت و گردش نیز یک معراج جزیی است، اما این بنده حامل چنان امانت بزرگی است که به تمام کاینات تعلق می گیرد و نوری به همراه دارد که رنگ و سیمای هستی را دگرگون می سازد و کلیدی در دست اوست که درِ سعادت ابدی و نعمت های جاودانه را می گشاید.
بخاطر همه اینهاست که پروردگار سبحان، خود را با صفت اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْبَص۪يرُ توصیف می کند تا نشان دهد که، در این امانت و در این نور و در این کلید، حکمت های والا و جهان شمولی نهفته است و این حکمتها عموم کاینات و همه مخلوقات را دربر می گیرند و کل هستی را احاطه می کنند.
این راز بزرگ، چهار اساس دارد:
اول: چه رازی در تحقق معراج نهفته است؟
دوم: حقیقت و ماهیت معراج چیست؟
سوم: حکمت و هدف معراج چیست؟
چهارم: ثمرات و دستآورد های معراج چیست؟

اساس اول

رازی که در تحقق معراج و ضرورت آن نهفته است
به طور مثال ، گفته می شود:
پروردگار سبحان از جسم و مکان، منزه است و به هر چیز از خود آن چیز نزدیک تر است. وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ (ق: ١٦) ، حتی هر کدام از اولیای خدا می تواند با پروردگار رو به رو شود و در قلب خود با او به راز و نیاز بپردازد.
وقتی یک ولی می تواند در قلب خود با پروردگار به راز و نیاز بپردازد، چرا ولایت حضرت محمد (ص) پس از سیر و سلوک دور و درازی با معراج، به این امر موفق می گردد؟
— 277 —
جواب: برای آسان تر شدن فهم این راز پیچیده، دو مثال ارائه می کنیم که این مثالها در گفتار دوازدهم، حین بیانِ راز اعجاز قرآن و حکمت معراج، ذکر شده اند، به آن دو گوش فراده:
مثال اول:
یک پادشاه، دو نوع گفت و گو و دیدار دارد و طرز خطاب و نوازشش نیز بر دو گونه است:
نخست: با یکی از رعایای عادی خود درباره نیاز کوچک و مخصوص او گفت و گوی ویژه ای با تلفن خاصی انجام می دهد.
دیگری: گفت و گویی است که به حیث پادشاه بزرگ و به صفت خلیفه و حاکم کل به قصد اعلان و پخش أوامر خود به هر سو انجام می دهد، که این گفت و گو با یکی از سفیرانش که این کارها به او مربوط است و یا با یکی از مأمورین بزرگش که مسئول اجرای این کارها است، انجام می یابد و بدین ترتیب، فرمان مهم و والایی صادر می کند که بیانگر شکوه و عظمت شاهی است.
بدین سان، وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى آفریدگار هستی و مالک ملک و ملکوت و حاکم ازل و ابد، دو شیوه گفت و گو و دو طرز محبت و نوازش دارد:
یکی: جزیی و خاص
و دیگری: کلی و عام
پس معراج نبوی، مظهر و نمایِ ولایت حضرت محمد (ص) است که در رأس تمام ولایات ظاهر شد و کلیت و فراگیر بودن و برتری اش را به همه آنها نشان داد، چون در این واقعه آن حضرت (ص) به گفت و گو و مناجات خداوند سبحان به اسم رب العالمین و به عنوان خالق موجودات، مشرف گردید.
صورت نخست: تظاهر و نمایی است که با رشته و انتساب ربانی ای که به سوی قلب دراز شده است، تحقق می یابد و در پرتو آن هرکس می تواند به اندازه استعداد و به تناسب تجلیات اسم و صفات پروردگار بر سیر و سلوکش در هنگام طی مراتب، کم و بیش از نور آن خورشید ازلی مستفید گردد و به صحبت و راز و نیاز با او موفق شود.
— 278 —
پس تفاوت ولایت هایی که از سایه های غالبیتِ اسما و صفات الهی حرکت می کنند، از همین جا سرچشمه می گیرد. (علت برتری ولایتی بر ولایت دیگر به تجلیات اسما و صفات الهی در سیر و سلوک بستگی دارد.)
صورت دوم: از آنجایی که انسان، جامع ترین و نورانی ترین میوه درخت آفرینش است، می تواند اسمای حسنای الهی را که جلوه های آنها در سراسر هستی متبلوِر است، به یک باره در آیینه روحش نشان دهد؛ ازاین رو خداوند با تجلی ذات و با بزرگ ترین مرتبه اسمای حسنایش، به برترین و گرامی ترین فرد بشر، تجلی می کند.
این تجلی همان رازِ نهفته در معراج احمدی است، به گونه ای که ولایت او مبدأ رسالتش قرار می گیرد. ولایت که در سایه (سایه اسما و صفات) حرکت می کند و از پرده می گذرد، به مرد نخست در مثال دوم می ماند، اما در رسالت ، پرده ای وجود ندارد و به طور مستقیم به احدیت ذات ذوالجلال می نگرد و به مرد دوم در مثال دوم، شبیه است.
اما معراج، از آنجایی که بزرگ ترین کرامت و بلند ترین مرتبه آن حضرت (ص) است، به مرتبه رسالت تبدیل شده است.
باطن معراج، ولایت است؛ چون عروجی است از خلق به حق.
و ظاهر معراج، رسالت است؛ چون از جانب حق به سوی خلق می آید.
پس ولایت عبارتست از: سلوک در مراتب قرب الی الله؛ ازاین رو به زمان و پیمودن مراتبی بسیار نیاز دارد.
اما رسالت، که بزرگ ترین نور است، به گشوده شدن رازِ اقربیت الهی بستگی دارد که کمترین لحظه برایش کافی است. به همین دلیل در حدیث آمده است: "در یک آن برگشت".
اکنون روی سخن را متوجه ملحدی می سازیم که به حیث مستمع، شنونده سخنان ماست:
وقتی این عالم به مملکتی به غایت منظم و به شهری به غایت محتشم و به قصری کاملاً زیبا و مزین شبیه است، پس حتماً حاکم و مالک و صانعی دارد.
— 279 —
وقتی چنین مالک ذوالجلال، حاکم ذوالکمال و صانع ذوالجمالی وجود دارد و وقتی انسان هم وجود دارد و به آن عالم و آن مملکت و آن قصر علاقه نشان می دهد و با تمام حواس و ارگانهایش با آنها مناسبت دارد و دید و نظرش هم کلی است پس حتماً آن صانع ذوالجلال با چنین انسانی که از بینش کلی و شعور عمومی برخوردار است، مناسبتی وارسته و والا خواهد داشت و خطابی قدسی و توجهی عالی به او خواهد کرد.
و نیز از زمان آدم علیه السلام تا امروز در بین آنانی که به این پیوند و مناسبت مشرف گردیده اند، حضرت محمد امین (ص) در بالاترین سطح، این مناسبت را از خود نشان داده است و آثار و عملکردهای او بهترین گواه این امر هستند، یعنی او آنگونه که نصف کره زمین و یک پنجم بشریت را تحت اداره خود در آورد و شکل معنوی هستی را دگرگون و پرنور ساخت، آن مناسبت را نیز در برترین سطحش نشان داد؛ پس او لایق ترین و شایسته ترین کسی است که به معراج مشرف شود؛ معراجی که والاترین مرتبه آن مناسبت به شمار می آید.

اساس دوم

حقیقت معراج چیست؟
جواب: عبارتست از سیر و سلوک آن حضرت (ص) در مراتب کمالات.
پروردگار متعال آثار و نشانه های ربوبیتش را با متجلی ساختن اسما و عناوین مختلفش در تنظیم مخلوقات به نمایش گذاشته و در دوایر گوناگونی اقدام به ایجاد و آفرینش کرده و در آسمان هریکی از این دوایر شکوه و عظمت ربوبیتش را آشکار ساخته است، به گونه ای که هر آسمان، مرکزی است برای تصرف الهی و عرشی است برای ربوبیت او؛ لذا همه این آثار و نشانه های بزرگش را یک به یک به آن بنده برگزیده اش نشان داد و برای اینکه همه کمالات انسانی را به او عطا کند، و وی را مظهر تمام تجلیات الهی و نظاره گرِ همه طبقات هستی قرار دهد، و وظیفه فراخوانی به سوی سلطنت ربوبیت را به او بسپارد، و او را مبلِّغ مرضیات الهی و کاشف طلسم کاینات سازد، وی را سوار بر بُراق کرد و مثل برق در آسمانها گردش داد و زمینه قطع مراتب را برایش فراهم ساخت و مثل ماه و قمر از دایره ای به دایره دیگر و از منزلی به منزل دیگر به تماشای ربوبیت الهی برد و تک تک پیامبرانی را که جایگاه شان در آسمان این دوایر است
— 280 —
و همگی برادران او هستند، به او نشان داد، تا اینکه به مقام "قاب قوسین" بلندش کرد و با احدیّتش به دیدار و کلام خود مشرف ساخت.
از لابه لای دو مثال، می توان به این حقیقت والا نگریست:
مثال اول:
چنانکه در گفتار بیست و چهارم توضیح دادیم، یک پادشاه در دوایر حکومتش، عناوین (القاب) گوناگونی دارد و در بین طبقات رعیت و مردمش با اوصاف و ویژگی های متفاوتی شناخته می شود و در مراتب سلطنتش از اسم ها و علامات گوناگونی برخور دار است؛ به طور مثال: در بخش عدالت و قضا او را به نام "حاکم عادل" می شناسند و در بخش تشکیلات ملکی و کشوری "سلطان و پادشاه" است و در بخش نظامی و لشکری "فرمانده کل" به شمار می رود و در دوایر شرعی "خلیفه" است و بدین سان اسم ها و عناوین دیگری نیز دارد؛ پس او در هر یکی ازین دوایر و ارگان ها مقام و جایگاه خاصی دارد که این جایگاه به منزله تخت معنوی اوست؛ پس این پادشاهِ تنها می تواند در دوایر سلطنت و پست های گوناگون حکومتش، دارای هزار اسم و عنوان باشد؛ یعنی می تواند هزار تخت سلطنتیِ متداخل و تو در تو داشته باشد، گویی این حاکم در هر یکی از این دایره ها با شخصیت معنوی و تلفن ویژه اش حاضر و از هر چیز آگاه است و در هر بخش با قانون و نظام و نماینده اش دیده می شود و شخصاً هر چیز را می بیند و هر پست و مقامی را از پس پرده با حکم روایی و علم و نیرویش مراقبت و اداره می کند و در هر دایره ای مرکزی جداگانه و جایگاه خاصی دارد. احکام این دایره ها بایکدیگر فرق می کند و طبقاتش از همدیگر متفاوت است.
چنین پادشاهی شخصی را که مطلوب و مورد نظرش است، بر می گزیند و در تمام این ارگان ها گشت و گذار می دهد و شکوه شاهانه و عظمت دولتش را که در هر دایره و ارگانی به شکل خاصی موجود است، به او نشان می دهد و فرامینی را که به هریکی از این ارگان ها صادر می کند به اطلاع او می رساند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر می برد و سر انجام به حضور خود می آورد، سپس بعضی از اوامر کلی و عمومی اش را که به تمام آن دوایر تعلق دارد، به او می سپارد و وی را به عنوان نماینده به سوی مردم می فرستد.
— 281 —
بدین ترتیب در پرتو این مثال می گوییم:
رب العالمینی که سلطان ازل و ابد است، در مراتب ربوبیت خود، شئون و عناوین مختلف و جداگانه ای دارد؛ اما این عناوین، ناظرِ یکدیگرند.. و در دایره الوهیتش، علامت ها و اسماء متفاوتی دارد؛ اما هر یکی از این علامت ها و اسم ها در یکدیگر دیده می شوند.. و در اجراأت بزرگ و شکوهمندش تجلیات و جلوه های گوناگونی دارد؛ ولی این جلوه ها شبیه همدیگرند.. و در تصرفات قدرتش عناوین متنوعی دارد؛ اما این عناوین یکدیگر را احساس می کنند.. و در تجلیات صفاتش مظاهر مقدس و متفاوتی دارد؛ اما این مظاهر همدیگر را نشان می دهند.. و در تجلیات افعالش، تصرفات جداگانه ای دارد؛ اما مکمل یکدیگرند.. و در صنعت رنگارنگش، ربوبیت شکوهمندِ جدا جدایی دارد؛ اما تماشاگرهم اند.
پس بر اساس این راز بزرگ، خداوند سبحان کاینات را با ترتیب عجیب و حیرت افزایی تنظیم کرده است. از کوچک ترین طبقه مخلوقات، یعنی از ذرات گرفته تا آسمان ها و از اولین طبقه آسمان ها گرفته تا عرش اعظم، تشکیلات و تنظیماتی موجود است و آسمان هایی وجود دارند که یکی برفراز دیگری است و هر آسمان به منزله سقفِ عالمی جداگانه و به مثابه عرشی برای ربوبیت و مرکزی برای تصرفات الهی است.
و با آنکه تمام اسم ها و عناوین پروردگار به اعتبار احدیّت، در آن دوایر و طبقات وجود دارند و متجلی هستند، اما همانگونه که در دادگاه، عنوانِ "حاکم عادل" مسلط و اصل است و عناوین دیگر، تابع اند و از او دستور می گیرند، در هریکی از طبقات مخلوقات و در هر آسمان نیز، یکی از اسم ها و عناوین الهی تسلط و حاکمیت دارد و عناوین دیگر، در ضمن آن قرار دارند.
به طور مثال: در هر آسمانی که حضرت عیسی علیه السلام که مظهر اسم "قدیر" است، با پیغمبر اکرم (ص) دیدار کرده باشد، پروردگار متعال با عنوان "قدیرِ" خویش، بالذات در آن دایره متجلی است.
و مثلاً: عنوان "متکلم" که حضرت موسی علیه السلام به آن مشرف گردیده است، در همان آسمانی که جایگاه ایشان است، بیش از همه حکمفرماست.
— 282 —
بدین ترتیب از آنجایی که رسول اکرم (ص) به اسم اعظم نایل گردیده و نبوتش عام و فراگیر است و به تجلیات همه اسمای حسنا دست یافته است، پس با تمام دوایر ربوبیت ارتباط دارد، از این رو حقیقت معراج آن حضرت مقتضی است که ایشان با پیامبرانی که مقام و جایگاهشان در آن دوایر است دیدار و از تمام طبقات عبور کنند.
مثال دوم
یکی از عناوین پادشاه، "فرمانده کل قوا" است؛ این عنوان در تمام بخش ها و دوایر نظامی به چشم می خورد و چنانکه دایره کلی و گسترده سپهسالار، این اسم و عنوان را متجلی می سازد، دایره کوچک و خصوصی سرگروهبان نیز، به گونه ای آن اسم و عنوان را بازتاب می دهد و جلوه گر می سازد.
به طور مثال: یک سرباز، نمونه "فرمانده کل" را در شخص گروهبان می بیند و او را به عنوان مرجع می شناسد و از او دستور می گیرد و هرگاه این سرباز به درجه سرگروهبانی رسید، عنوان "فرمانده کل" را در درجه سروانی که بالاتر از اوست می یابد و از آنجا دستور می گیرد و بارسیدن به درجه سروانی، نمونه فرماندهی کل را در مقام ستوان می بیند. بدین ترتیب عنوان فرمانده کل در بخش های سروان، سرگرد، جنرال و مارشال به تناسب بزرگی و کوچکی این درجات دیده می شود.
اکنون اگر این فرمانده کل بخواهد کار و مسئولیتی را که به سرنوشت همه دوایر نظامی تعلق دارد، به سربازی بسپارد و تصمیم بگیرد که او را به مقامی نایل بگرداند که همچون ناظری هر دایره را ببیند و در هر دایره ای دیده شود، حتماً سرباز مذکور را در تمام این دایره ها از دایره گروهبان گرفته تا دایره فرمانده کل ی یک به یک، گشت و گذار می دهد تا هم سرباز آن دایره را ببیند و هم کسانی که در آنجا هستند او را ببینند، سپس او را به حضور خود می پذیرد و به صحبتش مشرف می سازد و با دادن فرامین و مدال هایی او را مورد نوازش قرار می دهد و سرانجام در یک لحظه به جایی می فرستد که از آنجا آمده بود..
در این مثال باید نکته ای را در نظر گرفت و آن اینکه:
اگر پادشاه آنگونه که نیروی ظاهری دارد از نیروی معنوی و روحانی هم برخوردار باشد، در این صورت نیازی ندارد تا اشخاصی مانند ژنرال و مارشال و غیره را به وکالت
— 283 —
بگیرد، بلکه شخصاً در هر جا حضور می یابد و از ورای پرده هایی به طور مستقیم دستور می دهد و در لباس برخی از اراکین دولتش فرمان صادر می کند؛ چنانکه روایت شده است: بعضی از سلاطین و پادشاهان که در ضمن پادشاهی ولیِّ کامل هم بوده اند، در بسیاری از نهاد ها در لباس بعضی از اشخاص و افراد، اجراأت می کردند و اوامر خود را نافذ می ساختند.
اما حقیقتی که ما با دوربین این مثال بدان می نگریم، از هر نوع عجز و ناتوانی، پاک و مبرا است؛ از این رو فرمان و دستور، بدون واسطه از جانب خود فرمانده کل صادر می شود و به هربخش و ارگانی می رسد و با فرمان و اراده و قدرت او در آنجا به اجرا در می آید.
در پرتو این مثال باید گفت:
در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات- از ذرات گرفته تا سیارات و از حشرات گرفته تاآسمان ها فرامین و شئونات ذاتی اجرا می شود و با کمال اطاعت و فرمانبرداری نافذ می گردد که سلطانِ ازل و ابد ، حاکمِ زمین و آسمان، فرمانده مطلق و مالکِ أمر "کن فیکون" است.. در هر کدام از طبقات و دسته های موجودات، دایره ای از ربوبیت و طبقه ای از حاکمیت دیده می شود که دارای طبقات گوناگون و دسته های جداجدایِ کوچک و بزرگ، جزیی و کلی است و هر کدام به سوی یکدیگر می نگرند.
پس بایستی در تمام آن طبقات و دوایر، سیر و سلوکی صورت گیرد تا از طریق تماشایِ عملکردهای گوناگون و عبادت و بندگی موجودات، مقاصد والا و نتایج عظیمی که در هستی گنجانیده شده است، فهمیده شود و با دیدن سلطنت ربوبیت و شکوه حاکمیتِ ذات کبریایی خداوند، از مرضیات او آگاهی حاصل و بدین ترتیب، زمینه آمدن دعوتگر خدا فراهم شود؛ پس این دعوتگر باید در تمام آن دوایر به سیر و سلوک بپردازد، تا اینکه به عرش اعظم گام بنهد؛ عرشی که عنوان دایره بزرگ الهی است و به "قاب قوسین" داخل شود، یعنی به مقامی که در بین "امکان و وجوب" قرار دارد و با "قاب قوسین" به آن اشاره شده است، و سرانجام، با ذات جلیل ذوالجمال دیدار کند، که این سیر و سلوک و دیدار، حقیقت معراج است.
— 284 —
و آنگونه که هر انسان با عقلش به سرعت خیال سفر می کند و هر ولی با قلبش به سرعت برق به گشت و گذار می پردازد و هر فرشته ای با جسم نورانی اش به سرعت روح از عرش تا فرش و از فرش تا عرش دَور می زند و بهشتیان به سرعت براق، مسافت بیش از پنجصد سال را از میدان حشر تا بهشت می پیمایند، جسم پیامبر اکرم (ص) که مخزنِ ابزار و تجهیزات مادی ایشان است و روحِ ایشان به کمک آن ابزار، وظایف بی شمار خود را انجام می دهد، بدون شک، روح ایشان را که نور و دارای قابلیت و ویژگی های نور است و لطیف تر از قلوب اولیاء، نازک تر از ارواح مردگان و جسم فرشتگان و ظریف تر از جسد نجمی و بدن مثالی (اجساد نورانی که مانند ستارگانِ درخشان، سیال اند و بدن هایی که عبارتند از: نمای خالی و شکل ظاهری) است، همراهی خواهد کرد و روح والای آن حضرت همراه با جسم مبارکش، تا به عرش خواهد رفت.
اکنون به ملحدی که در مقام استماع است می نگریم:
چنین به نظر می رسد که او در قلب خود می گوید: من خدا را نمی شناسم، پیغمبر را قبول ندارم، پس چگونه می توانم معراج را باور کنم؟
ماهم به او می گوییم: وقتی این کاینات و موجودات واقعاً وجود دارد و افعال و ایجادی در آن مشاهده می شود و هیچ کار منظم بدون فاعلی انجام نمی یابد، و یک کتابِ پرمعنا، نمی تواند بدون نویسنده ای تدوین گردد، و یک نقش بدیع، بدون نقاش به وجود نمی آید، حتماً کارهای پرحکمتی که هستی را پر کرده اند، فاعلی دارند و نقش و نگارهای حیرت انگیز و نامه های پیام آوری که در هر فصل، روی زمین را تر و تازه می سازند، حتماً نقاش و نویسنده ای دارند و وقتی در کاری موجودیت دو حاکم، نظم آن چیز را بر هم می زند و هر کدام از پدیده های این هستی، از بال یک مگس گرفته تا قندیل های آسمان ها، از نظم کاملی برخوردارند، پیداست که حاکم یکی است، چون در هر چیز، چنان صنعت و حکمت عجیبی وجود دارد که مستلزم آن است تا سازنده اش برای انجام هر کاری از قدرت نامحدودی برخوردار باشد و بایستی هر چیز را بفهمد؛ اما اگر حاکم و آفریننده یکی نباشد، در این صورت لازم است تا شمار معبودان به تعداد همه موجودات باشد و هر معبودی هم ضد یکدیگر و هم مثل یکدیگر خواهند بود، که در این صورت، تداوم این نظم و بر هم نخوردن آن، صدهزار بار محال است.
— 285 —
از سوی دیگر، چنانکه آشکارا به چشم می خورد، هر کدام از طبقات این موجودات، هزار بار منظم تر و فرمانبردارتر از یک لشکر حرکت می کنند؛ از حرکات منظم ستارگان و خورشید و ماه گرفته تا گل های بادام، هر پدیده ای نشان ها، شکل ها و لباس های زیبایی را که قدیر ازلی به او داده است، به نمایش می گذارد و اعمال و حرکاتی را که او برایش تعیین کرده است، با کمال نظم و ترتیب، انجام می دهد و این نظم و ترتیب، هزار بار منظم تر از نظم یک لشکر است؛ پس حتماً این کاینات در پشت پرده غیب، حکیم مطلق و کارسازی دارد که موجودات هستی منتظر فرمان اویند تا از آن اطاعت کنند.
و وقتی این حکیم مطلق، بنابر گواهی تمام کارهای حکیمانه ای که انجام داده و آثار بزرگی که نشان می دهد، یک سلطان ذوالجلال است و از احسانات و نعمت هایی که آشکار ساخته است، پیداست که او پروردگاری مهربان است و رحمت بیکران دارد؛ و مصنوعات زیبایی که عرضه داشته است، بیانگر این است که او صانعی صنعت پرور است و صنعتش را بسیار دوست دارد؛ او یک آفریدگار حکیم است و با تزیینات زیبا و صنعت های تعجب انگیزی که در هر جا گسترده است، می خواهد تحسین اهل شعور را به سوی آثارش جلب کند و از زیبایی های شگفت انگیزی که در خلقت هستی نشان داده است، چنین بر می آید که او می خواهد به مخلوقات با شعورش اعلان کند که: هدف از این تزیینات چیست؟ و مخلوقات از کجا می آیند و به کجا می روند؟ پس بدون تردید، این حاکم حکیم و صانع علیم می خواهد ربوبیت خود را نشان دهد.
و وقتی او با نشان دادن این همه آثار لطف و مرحمت و با گستراندن صنعتهای عجیب، می خواهد خود را معرفی کند و محبوب قرار دهد، باید با اعزام مبلّغی امین، اهل شعور را آگاه سازد که از آنان چه می خواهد و با چه چیزی از ایشان راضی می شود؟ بنابراین از بین اهل شعور، یکی را بر می گزیند و توسط او ربوبیت خود را اعلان می دارد و از بین آنان یک دعوتگر را به حضورش مشرف می سازد تا به وسیله او مصنوعاتش را که دوست دارد، اعلان کند؛ و یکی را به عنوان معلم می گمارد تا او مقاصد والای پروردگارش را به سایر اهل شعور بیاموزد و بدین طریق، کمالات پروردگارش را اظهار کند. و برای بی مفهوم نماندن طلسمی که در کاینات درج و ربوبیتی که در موجودات پنهان کرده است، حتماً راهنما و مرشدی را معین می سازد؛ و برای بیهوده جلوه نکردن
— 286 —
صنعت های زیبایی که نشان داده و در معرض دید گذاشته است، راهنمایی را می گمارد تا مقاصد موجود در آنها را درس دهد.
و برای تبلیغ مرضیاتش به اهل شعور، یکی از بندگانش را به مقامی که بالاتر از مقام همه اهل شعور است، منصوب می کند و مرضیاتش را به او می فهماند و به سوی آنها می فرستد. وقتی حقیقت و حکمت این چنین تقاضا می کنند، پس شایسته ترین فرد برای این وظیفه، حضرت محمد (ص) است؛ زیرا او عملاً این وظایف را به کامل ترین وجه انجام داده است و عالم اسلامی که او بنیان نهاد و نور اسلامی که او نشان داد، بهترین و راستگو ترین گواه این مدعی می باشد.
پس او باید به مقامی عروج کند و به منزلتی دست یابد که در رأس همه کاینات باشد و از تمام موجودات بگذرد تا به درگاه رب العالمین مشرف شود. و معراج، همین حقیقت را بازگو می کند.
گزیده سخن: وقتی پروردگار متعال، این هستی بزرگ را برای نشان دادن مقاصدی بزرگ و اهدافی عالی ی که گوشه ای از آن را برشمردیم ی مرتب و منظم کرده و آراسته است و در بین این موجودات، فقط انسان است که می تواند این ربوبیت فرا گیر را با تمام جزئیاتش ببیند و این الوهیت شکوهمند را با همه حقایقش مشاهده کند، بدون تردید آن حکیم مطلق با انسان گفت و گو خواهد کرد و مقاصدش را به او خواهد آموخت.
اما از آنجایی که هر فرد انسان نمی تواند از فردیت و سفلیت به درآید و به مقام کلی و فراگیری که در رأس همه مقامات است صعود کند، پس حتماً از بین انسان ها افراد مخصوصی به این وظیفه گماشته خواهند شد تا همزمان با دو طرف مناسبت داشته باشند، یعنی آن برگزیده، هم باید انسان باشد تا بتواند معلم انسان ها قرار گیرد و هم از روح بسیار والایی برخوردار باشد تا بتواند مستقیماً به خطاب الهی مشرف گردد. لذا از بین انسان ها کسی که به کامل ترین وجه اهداف رب العالمین را تبلیغ کرده و طلسم کاینات را کشف و معمای آفرینش را گشوده و به بهترین صورت به زیبایی های سلطنت ربوبیت فرا خوانده است، محمد (ص) است؛ او از بین همه افراد بشر، چنان سیر و سلوک معنوی ای خواهد داشت که به صورت سیاحتی در عالم جسمانی رخ خواهد داد و مراتبی را که در آن سوی طبقات موجودات و در پس پرده اسماء و تجلی صفات
— 287 —
و افعال قرار دارد و به هفتاد هزار حجاب تعبیر شده است، خواهد پیمود، که این سیاحت و طیّ مراتب، همان معراج نبوی است.
باز بخاطرمی آید که:
ای شنونده! تو در دلت می گویی: دیدار با پروردگاری که از هر چیز به ما نزدیک تر است، بعد از پیمودن مسافت هزاران ساله و گذشتن از هفتاد هزار حجاب، چه معنی دارد؟ چگونه می توانم این را باورکنم؟
ما می گوییم:
پروردگار به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است.
به فرض اگر خورشید شعور می داشت و با تو سخن می گفت، می توانست با آیینه ای که در دست داری با تو حرف بزند و به شکل دلخواهش در تو دخل و تصرف کند. خورشید با آنکه از آدمک چشمت ی که شبیه به آیینه است ی به تو نزدیک است، اما تو تقریباً چهار هزار سال از خورشید دور هستی و به هیچ وجه نمی توانی به آن نزدیک شوی، حتی اگر صعود کنی و به جایگاه مهتاب برسی و مستقیماً در نقطه مقابل قرار بگیری، بازهم فقط می توانی مثل آیینه ای نور آن را انعکاس دهی و بس!
بدین ترتیب ذات ذوالجلالی که خورشید ازل و ابد است، با آنکه به هر چیز، نزدیک تر از خود آن چیز است، اما هر چیز از او بی نهایت دور است؛ مگر کسی که تمام موجودات را درنوردد و از جزئیت به در آید و به مراتب کلیت گام بنهد و رفته رفته از هزاران حجاب بگذرد و به اسمی نزدیک شود که دربر گیرنده تمام موجودات است و باز به راهش ادامه دهد و مراتب زیادی را بپیماید، آنگاه می تواند به نوعی از نزدیکی مشرف شود.
مثالی دیگر: یک سرباز از شخصیت معنوی فرمانده کل، بسیار دور است و از فاصله بسیار دور و از لابه لای پرده های معنوی بسیار زیادی به فرمانده اش می نگرد و در نتیجه با نمونه کوچکی از فرماندهی که در گروهبان مشاهده کرده است، فرمانده کل را می بیند.
— 288 —
اما برای اینکه بتواند به شخصیت معنوی راستین فرمانده بزرگ نزدیک شود، لازم است تا از مراتب و درجات کلی بسیار زیادی همچون درجه سروان، ستوان و سرگرد بگذرد؛ حال آنکه فرمانده کل، نزد او موجود است و با فرمانش، با قانونش، با نظارتش، با حکمش و با علمش او را می بیند و اگر این فرمانده، افزون بر یک فرمانده صوری و ظاهری، فرمانده معنوی هم باشد، در این صورت می تواند شخصاً در نزد آن سرباز موجود باشد. این حقیقت در "گفتار شانزدهم" به صورت قطعی ثابت شده است، لذا در اینجا به همین مختصر اکتفا می کنیم.
باز چنین به ذهن می رسد:
تو در قلبت می گویی: من منکر وجود آسمان ها هستم و به فرشتگان ایمان ندارم، پس چگونه می توانم گشت و گذار انسان را در آسمان ها و دیدارش را با فرشتگان باور کنم؟
آری! به افرادی مثل تو که عقلش به چشمش فرو آمده و بر دیدگانش پرده کشیده شده است، نشان دادن چیزی و تفهیم سخنی، واقعاً کار بسیار مشکلی است، اما حق، به حدی واضح و روشن است که حتی نابینایان هم آن را می بینند؛ لذا می گوییم:
همه متفق اند که فضای هستی پر از "اثیر" است. اشیای لطیف و سیالی مانند نور و برق و حرارت، بهترین شاهد و دلیل است بر وجود ماده ای که فضا را پرساخته است.
چنانکه میوه بر درخت و گل بر باغچه؛ خوشه بر مزرعه و ماهی بر دریا دلالت می کند، این ستاره ها نیز ضرورتاً موجودیت باغچه و منشأ و مزرعه و دریای خود را نشان می دهند و به چشمان عقل می کوبند.
وقتی در عالم های بالایی ساختارها و تشکیلات گوناگونی وجود دارد و احکام مختلفی در اوضاع مختلف دیده می شود، پس سر منشأ این احکام، یعنی آسمان ها نیز مختلف اند و با یکدیگر تفاوت دارند؛ به گونه ای که در انسان، افزون برجسم مادی، حواس معنوی دیگری همچون: عقل، قلب، روح، خیال و حافظه وجود دارد، در عالم هستی - که به منزله انسان بزرگ است - و در کاینات - که به منزله درخت میوه انسان است- نیز عوالم دیگری غیر از عالم جسمانی وجود دارد و هر یکی از این عالم ها، از عالم زمین گرفته تا عالم بهشت، یک آسمان هم دارند.
— 289 —
و در باره فرشتگان می گویم:
در کره زمین که در بین سیارات، سیاره ای متوسط، و در بین ستارگان، ستاره ای کوچک و کثیف (ستبر) است، حیات و شعوری که کامل ترین و نورانی ترین پدیده است، به گونه بی حد و حساب وجود دارد، چه رسد به آسمان هایی که هر کدام دریایی هستند بیکران و پر از ستارگانِ شناور و نسبت به کره زمینی که خانه ای تاریک و کوچک است، کاخ های مزین و قصرهای بلند و مرتفع، به شمار می روند؛ از این رو مسکن بسیاری از موجودات زنده و باشعور از قبیل فرشتگان و روحانیات اند که انواع مختلف و بسیار زیادی دارند.
ما مسئله وجود آسمان ها و تعدد آن ها را در تفسیر خود موسوم به "اشارات الاعجاز" در ضمن آیه ثُمَّ اسْتَوٰٓى اِلَى السَّمَٓاءِ فَسَوّٰيهُنَّ سَبْعَ سَمٰوَاتٍ (البقرة: ٢٩) به صورت قطعی ثابت کرده ایم و موجودیت فرشتگان را نیز در "گفتار بیست و نهم" به صورت مستدل و با قاطعیت دو ضرب دو مساوی می شود به چهار بیان کرده ایم، با اکتفا به آنها در اینجا از اختصار کار می گیریم.
نتیجه: آسمان ها از اثیر ساخته شده و مدار و گردشگاه مواد لطیف و سیّالی همچون برق و نور و حرارت و قوه جاذبه هستند و طبق اشاره حدیث "السماء موج مکفوف" ؛ آسمان موجی است منجمد ساخته شده جای مناسبی برای حرکت سیارات و ستارگان هستند؛ این آسمان ها هفت طبقه را از کهکشان ها گرفته تا نزدیک ترین سیاره تشکیل داده اند و هر کدام از این طبقات به منزله سقف یک عالم است؛ عالمی مانند عالم زمین و عالم برزخ و عالم مثال و عالم آخرت. پس موجودیت این آسمان ها هم خواسته حکمت است و هم خواسته عقل و منطق.
باز به ذهن می رسد که:
ای ملحد! تو می گویی:
ما با هواپیما فقط چند کیلومتر را، آن هم با هزار مشکل، می توانیم بالا برویم، پس یک انسان چگونه می تواند با جسمش مسافت هزاران ساله را بپیماید و ظرف چند دقیقه دوباره به جایی که بود برگردد؟
— 290 —
و ما می گوییم:
طوری که در نتیجه کاوش های فنّی تان پی برده اید، جسم سنگینی همچون زمین با حرکت سالانه اش، تقریباً مسافت یکصد و هشتاد و هشت ساعت را در ظرف یک دقیقه طی می کند، یعنی مسافت بیست و پنج هزار ساله را در یک سال می پیماید. آیا قدیر ذوالجلالی که زمین را با چنین حرکتی منظم و دقیق مانند سنگ پلغمان به گردش در آورده است، نمی تواند انسانی را تا عرش ببرد؟!
آیا حکمتی که کره زمین بسیار سنگین را با قانون جاذبه ای که خود پروردگار وضع کرده است- همچون مولوی- به دَور خورشید می چرخاند، از بردن جسم انسان عاجز خواهد ماند؟ آیا این حکمت نمی تواند با کشش و جاذبهٔ‌ رحمتِ رحمن و انجذاب محبتِ شمس ازل ی که نور آسمان ها و زمین است ی جسم انسان را بسان برق به عرشِ رحمان بالا ببرد؟
باز به ذهن می رسد که:
تو می گویی: فرض کن قبول کردیم که می تواند به آسمان ها عروج کند و برود، اما چرا برده شد؟ چه نیازی به معراج بود؟ آیا کافی نبود تا او هم مانند اولیاء با قلب و روحش عروج کند و برود؟
ما می گوییم:
وقتی پروردگار متعال اراده کرد که آیات و نشانه های عجیبش را که در ملک و ملکوت وجود دارد، به آن حضرت نشان دهد و تصمیم گرفت تا او را از دستگاه ها و منابع این عالم آگاه سازد و نتایجِ اخروی اعمال انسان ها را به آن حضرت بنمایاند، لازم بود تا چشم او که در حکم کلیدِ عالم دیدنی ها است، و گوش او که شنونده آیات عالم شنیدنی ها است، تا عرش همراه او باشد. و نیز عقل و حکمت تقاضا می کرد تا جسم مبارکش ی که در حکم دستگاهی برای آلات و ابزار ایشان است و وظایف بی شمار روح آن حضرت توسط همین آلات و ابزار انجام می گیرند ی نیز تا به عرش همراه آن حضرت باشد. چنانکه در بهشت، حکمت الهی جسم و روح را همانند دو دوست در کنار هم قرار می دهد؛ چونکه بسیاری از وظایف بندگی با جسم انجام گرفته است و همین جسم است که در معرض بسیاری از لذت ها و دردها قرار گرفته است. پس حتماً جسم مبارک آن
— 291 —
حضرت (ص) با روح او همراه خواهد بود. وقتی جسم همراه با روح وارد بهشت می شود، عین حکمت است که جسم مبارک آن حضرت (ص) نیز با ذات وی همراه باشد؛ ذاتی که به سدرة المنتهی جایی که کُنده جنت الماوی است، عروج داده شد.
باز به نظر می رسد که:
تو می گویی: پیمودن مسافت چندین هزار ساله ظرف چند دقیقه، از نظر عقل محال است؟
و ما می گوییم:
در صنعت صانع ذوالجلال چندین گونه حرکت وجود دارد و شکل و کیفیت آن ها بسیار متفاوت است. به طور مثال:
معلوم است که سرعت صدا با سرعت نور، برق، روح و خیال بسیار تفاوت دارد؛ حرکت سیارات نیز- از نظر علمی- به حدی مختلف است که عقل در حیرت می ماند. پس جسم لطیف آن حضرت (ص) که در هنگام عروج، سرعت کسب کرده بود، تابع روح والای او شد.
این حرکت که به سرعت روح، انجام یافته است، چگونه می تواند مخالف عقل باشد؟
وقتی ده دقیقه می خوابی، بعضاً حالاتی به تو دست می دهد که هنگام بیداری در طول یک سال هم با آن مواجه نمی شوی، حتی انسان گاه در ظرف یک دقیقه خوابی می بیند و سخنانی می شنود و حرف هایی بر زبان می آورد که اگر این حرف ها یکجا جمع شوند، در عالم بیداری به یک روز کامل و یا به زمانی بیش از آن نیاز دارند.
پس زمانِ واحد، می تواند نسبت به دو شخص، برای یکی به منزله یک روز و برای دیگری به منزله یک سال باشد. با مثال ذیل به این معنی بنگر:
برای سنجش و مقایسه سرعتِ حرکت انسان و سرعت گلوله، صوت، نور، برق، روح و خیال، موجودیت ساعتی را فرض می کنیم که ده عقربه دارد؛ یکی ساعت شمار است و دیگری در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره نخست است دقایق را می شمارد و عقربه دیگر در دایره ای که شصت بار وسیع تر از دایره قبلی است، ثانیه ها را می شمارد و دیگری هم در دایره ای که شصت بار از دایره ثانیه شمار وسیع تر است،
— 292 —
ثالثه ها را می شمارد و بر همین منوال، برای شمردن رابعه ها، خامسه ها، سابعه ها و عاشره ها، عقربه های عجیبی وجود دارد که هر کدام در دایره ای منظم تر و گسترده تر از دایره قبلی می چرخد.
فرضاً اگر دایره عقربه ساعت شمار، به اندازه ساعت مچی کوچک ما باشد، لزوماً دایره عقربه ای که عاشره ها را می شمارد ، باید به اندازه مدار سالانه کره زمین و حتی بزرگتر از آن باشد.
اکنون دو شخص را فرض می کنیم:
یکی : گویا بر عقربه ساعت شمار سوار است و دَور و بَرش را تماشا می کند.
دیگری: گویا بر عقربه عاشره شمار سوار است و اطراف خود را می بیند.
میان آنچه که این دو شخص در زمان واحد مشاهده می کنند، تفاوت فاحشی وجود دارد و این تفاوت، به اندازه تفاوت ساعت دستی و مدار سالانه زمین است؛ پس از آنجایی که زمان، رنگی از حرکت ها و یا رشته و زنجیره ای از آن است، حکمی که در حرکات، جاری و نافذ باشد، در زمان نیز جاری است.
لذا وقتی مشاهدات یک ساعته ما به اندازه مشاهدات شخص با شعوری باشد که بر عقربه ساعت شمار سوار است و عمر حقیقی اش نیز به همان اندازه باشد، پس رسول اکرم (ص) نیز در همین مدت زمان- همچون شخصی که بر عقربه عاشره شمار سوار باشد- بر براق توفیق الهی سوار می شود و همچون برق، همه دایره ممکنات را می پیماید و عجایب مُلک و ملکوت را می بیند و به نقطه دایره وجوب، صعود می کند و به صحبت خداوند مشرف می گردد و از دیدار جمال الهی بهرمند می شود و با دریافت فرامین و وظایف الهی، برای انجام وظیفه بر می گردد، و عملاً برگشت و چنین هم شد.
باز به ذهن می رسد که:
می گویی: آری! چنین چیزی ممکن است، اما هر أمر ممکن و محتمَل، به وقوع نمی پیوندد. چیزی که نظیر و مانند نداشته باشد، چگونه می توان صرفاً با ممکن و محتمَل بودن آن، به وقوعش حکم کرد؟
— 293 —
و ما می گوییم:
مثل و مانند معراج به حدی فراوان است که به حساب نمی گنجد. به طور مثال، هر صاحب نظری با نگاهش در یک ثانیه از زمین تا سیاره "نپتون" صعود می کند و هر عالم و دانشمندی با عقلش سوار بر قوانین علم افلاک در یک دقیقه به آن سوی ستاره ها می رود؛ و هر با ایمانی فکرش را بر افعال و ارکان نماز سوار ساخته و با نوعی معراج، کاینات را پشت سر می گذارد و به حضور الهی می رود؛ و هر ولی کامل و صاحبدلی، می تواند با سیر و سلوک، ظرف چهل روز از عرش و از دایره اسماء و صفات بگذرد؛ حتی بزرگانی همچون شیخ گیلانی و امام ربانی با عروج روحانی خود در یک دقیقه به عرش رسیده اند واین مطلب را با روایات صحیح و درست، خبر داده اند؛ و فرشتگانی که اجسام نورانی هستند، می توانند در اندک زمانی از عرش تا فرش و از فرش تا عرش، رفت و آمد کنند؛ و بهشتیان هم در وقت بسیار کمی از محشر تا باغ های بهشت عروج می کنند.
این همه مثال و نمونه نشان می دهد که سلطان تمام اولیاء، پیشوای همه مومنان، رییس همه بهشتیان و مقبول همه فرشتگان، یعنی حضرت رسول اکرم (ص) به معراج برود و متناسب با مقام والایش، سیر و سلوکی داشته باشد و این عین حکمت بوده و کاملاً معقول است و بی هیچ شک و تردیدی، به وقوع پیوسته است.

اساس سوم

حکمت معراج چیست؟
جواب: حکمت معراج به حدی والاست که فکر بشر به آن نمی رسد؛ آن قدر عمیق است که ذهنش نمی تواند به کنه آن پی برد، و چنان دقیق و لطیف است که عقل به تنهایی نمی تواند آن را ببیند!
با آنکه پی بردن به حقیقت آن امکان پذیر نیست، اما با بعضی از اشارات می توان موجودیت آن را درک کرد؛ بدینگونه که:
آفریدگار هستی برای نمایاندن نورِ وحدت و تجلی احدیّتش در طبقات کثرت، فرد ممتازی را با معراج- که به صورت یک ریسمان اتصال، آخرین نقطه طبقاتِ
— 294 —
موجودات فراوان را با مبدأ وحدت پیوند می دهد- برگزید و او را به نمایندگی از سوی همه مخلوقات، مخاطب خود ساخت و به اسم همه اهل شعور، مقاصد الهی اش را به او یاد داد و به وسیله او به دیگران آموخت و خواست تا با دید او، جمالِ صنعت و کمالِ ربوبیتش را در آیینه مخلوقات تماشا کند و آثار جمال و کمال را به دیگران نیز بنمایاند.
و نیز آثار و مصنوعات رب العالمین نشان می دهد که او جمال و کمال مطلقی دارد و جمال و کمال هم، ذاتاً محبوب اند؛ از این رو صاحب آن جمال و کمال، جمال و کمال خود را بی نهایت دوست دارد و این دوستی و محبت بی نهایت با اشکال فراوان در مصنوعاتش ظاهر می شود، پس او مصنوعاتش را هم دوست دارد؛ چرا که در مصنوعات، آثارِ جمال و کمال خود را می بیند.
در بین مصنوعاتش، دوست داشتنی ترین و عالی ترین آنها، ذوی الحیاتند.. و در بین ذوی الحیات، محبوب ترین و برترین آنها صاحبان شعورند.. و در بین شعورداران، دوست داشتنی ترین آنها- از لحاظ جامعیت (فراگیر بودن) استعداد- در بین انسان ها یافته می شود؛ پس دوست داشتنی ترین انسان، فردی است که استعدادش کاملاً رشد کرده باشد و نمونه هایِ کمالات پروردگار را که در مصنوعاتش منتشر و متجلی است، نشان دهد.
بنابر این آفریدگار موجودات برای اینکه تجلی و پرتوهای محبتش را که در سراسر هستی منتشر است، در یک نقطه و در یک آیینه مشاهده کند و برای نمایاندن جداگانه همه انواع جمالش تحت سرّ احدیت در هر پدیده ای، شخصی را برگزید که به منزله میوه نورانی درختِ آفرینش است و قلبش در حکم هسته ای است که می تواند حقایق اساسی آن درخت را با خود حمل کند. آری! او را برگزید و با معراجی که همچون نخی هسته را با میوه، یعنی نقطه آغاز را با نقطه فرجام، پیوند می دهد به حضور خویش فراخواند و برای نمایاندن محبوبیت و ارجمندی آن شخص به کاینات، او را به دیدارِ جمالش مشرف ساخت و برای انتقال روحانیت و قدسیت او به دیگران، با کلامش او را گرامی داشت و با صدور فرامینی، وظایفی به وی سپرد.
با دوربین دو مثال به این حکمت والا می نگریم:
— 295 —
مثال نخست: چنانکه در داستان تمثیلیِ گفتار یازدهم، به تفصیل بیان شد، اگر پادشاه بزرگی خزانه های بسیار زیادی پر از انواع جواهرات داشته باشد و در بخش صنایع بدیع و کمیاب هم، مهارت فوق العاده ای داشته باشد و در مورد فنونِ (و نو آوری های) عجیب و غریب هم، دانش و تخصص همه جانبه ای داشته باشد و از علوم بدیع و بی شماری آگاهی داشته باشد، بدون تردید نمایشگاه بزرگی می گشاید و مصنوعات ارزشمندش را به نمایش می گذارد، چون هر آنکه از جمال و کمالی برخوردار است، می خواهد جمال و کمالش را هم خودش ببیند و هم به دیگران نشان دهد؛ پس او با گشودن این نمایشگاه، شکوه و بزرگی سلطنت و دبدبه ثروت و خارق العاده بودن صنعت و عجایب معرفتش را در معرض دید انسان ها می گذارد تا بدین طریق، زیبایی و کمال معنوی اش را به دو طریق ببیند:
یکی: شخصاً با نگاه باریک بین خود ببیند.
دیگری: با نگاه دیگران بنگرد و تماشا کند.
و بنابراین حکمت، او حتماً به ساختن قصر بلند و پهناور و شکوهمندی اقدام و این قصر شاهانه را به خانه ها و طبقات و بخش های مختلفی تقسیم می کند، و با جواهرات گوناگون موجود در خزانه هایش، قصر را می آراید و با زیباترین و لطیف ترین فرآورده های صنعتش، آن را تزیین می کند و با استفاده از حکمت و دانشِ ظریف و خارق العاده اش، تمام بخش های آن قصر را مرتب و منظم می سازد و سپس از نعمتهای گوناگون و غذاهای لذیذش سفره های جداگانه ای برای هر دسته و گروهی می گستراند و یک مهمانی عمومی ترتیب می دهد.
سپس برای نشان دادن کمالاتش به رعیتش، آنان را به تماشا و مهمانی دعوت می کند و از میان شان گرامی ترین (نزدیک ترین فرد به خویش) را به نمایندگی بر می گزیند و از منازل و طبقات پایینی، عبورش می دهد و به بالا دعوتش می کند و از دایره ای به دایره دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر، به گشت و گذار می برد و دستگاه های صنعت های عجیب و انبارهایِ محصولاتی را که از پایین آمده است، به او نشان می دهد، تا اینکه به دایره خصوصی اش می رساند و با نشان دادن ذات مبارکش ی که سرچشمه و معدنِ همه کمالات اوست ی وی را به حضور خود مشرف می سازد و کمالات خویش
— 296 —
و حقایق و واقعیت های قصر را به او یاد می دهد و او را به حیث پیشوای تماشاگران تعیین می کند و به سوی آنان می فرستد تا سازنده قصر را همراه با محتویات و نقش و نگارها و صنعت های عجیب قصر به اهالی معرفی کند و راز و رمزهای موجود در نقش و نگارها و اشاراتِ نهفته در صنعت ها را به آنان بفهماند و معنی و مفهومِ جواهرات و نقش و نگارهای موزون و مرتبِ درون قصر را به مراجعین و تماشاکنندگان بیاموزد و خاطرنشان سازد که این ها چگونه کمالات و هنرهای صاحب قصر را نشان می دهند و آداب ورود به قصر و مراسمِ تفریح و گردش را به بازدیدکنندگان بفهماند و آداب و رسوم رفتن به پیشگاه پادشاهِ ذی فنون و ذی شعور و از دیده پنهان را به گونه ای که او می خواهد و می پسندد، به مردم تعلیم دهد.
بدین سان وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى صانع ذوالجلال و سلطان ازل و ابد، اراده کرد تا کمال و جمال بی نهایت و نامحدودش را ببیند و نشان دهد؛ از این رو کاخ این هستی را به چنان شکلی بنا کرد که هر موجودی با زبانهای فراوان به ذکر کمالات او مشغول است و با اشارات متعددی زیبایی های او را آشکار می سازد و نشان می دهد که چه گنجینه های پنهانی در هر کدام از اسمای حسنا نهفته است و چه لطایفِ پنهانی در هر کدام از عنوان های مقدس او وجود دارد که تمام علوم و فنون با تمام فرمول ها و قوانینش از زمان آدم علیه السلام تا امروز، این کتاب کاینات را مطالعه می کند، اما بازهم نتوانسته است به عشر مِعشار (یک درصد) معانی اسماء و کمالات الهی ای که این کتاب بازگو می کند و علاماتی که نشان می دهد پی ببرد.
بدین ترتیب جلیل ذوالجمال و جمیل ذوالجلال و صانع ذوالکمال، چنین قصری را به صورت نمایشگاهی بر افراشت تا جمال و کمال معنوی اش را ببیند و نشان دهد و برای اینکه معانی و مفاهیم این قصر، بیهوده و بی فایده نماند، حکمت چنین آفریدگاری مقتضی است که معانی آیاتِ این قصر را در زمین به یکی از اهل شعور بفهماند و یکی از آنان را به عالم های بالایی ی جایی که منابع شگفتی های این قصر و مخازنِ محصولات آن است ی ببرد و در رأس همه مخلوقات قرار دهد و به قربِ حضورش مشرف سازد و در عوالم آخرت، گشت و گذار دهد و وظایف و مسئولیت های زیادی را بر دوش او بگذارد، تا معلم همه بندگانش باشد و آنان را به سلطنت ربوبیتش فرا خواند، مرضیات
— 297 —
الهی را برایشان تبلیغ و آیات تکوینی اش را در این قصر تفسیر کند و با آرم ها و نشانه ها و معجزاتی که پروردگارش به او داده است، ممتاز و برگزیده بودن خود را نشان دهد و با در دست داشتن قرآن به انسان ها بفهماند که او مبلّغ راستگو و مترجمِ امینِ قرآن است.
بدین سان در پرتو این مثال، یکی - دو از حکمت های فراوان معراج را بیان کردیم، حکمت های دیگر را می توانی با اینها قیاس کنی!
مثال دوم:
اگر شخص ذی فنونی کتاب اعجاز انگیزی بنویسد، به گونه ای که در هر صفحه اش، حقایقی به اندازه صد کتاب و در هر سطرش، معانیِ لطیفی به اندازه صد صفحه، و در هر کلمه اش، حقیقت هایی به اندازه صد سطر، و در هر حرفش، مفاهیمی به اندازه صد کلمه موجود باشد و تمام معانی و حقایق آن کتاب، به کمالات معنوی نویسنده اعجازگر اشارت کند و متوجه او باشد، شک نیست که چنین نویسنده ای هرگز این گنج های پایان ناپذیر را سر بسته و بی فایده رها نمی سازد؛ او حتماً این کتاب را به بعضی ها درس می دهد و از معانی و مفاهیم آن آگاه می سازد تا این کتاب ارزشمند، بی معنی و بیهوده نماند. آری! او این کار را انجام می دهد تا کمالات پنهان آن کتاب رخسار بگشاید و راه کمال را بپیماید و جمال معنوی اش دیده شود و به عنوان یک دوست در دل ها راه پیدا کند و نویسنده و صاحبش را هم دوست داشتنی بگرداند؛ یعنی چنین نویسنده ای، مفردات آن کتاب را همراه با همه معانی و مفاهیمش به یکی درس می دهد و کتاب را از اول تا آخر، صفحه به صفحه به او می آموزد و سرانجام، مدرک تحصیل برایش صادر می کند.
بدین سان نقاش ازلی سبحانه و تعالی برای نشان دادن کمالات و زیبایی ها و حقایق نام های مقدسش، این کاینات را به چنان شیوه ای نوشته است که همه موجودات با جهات بی شماری کمالات بی پایان و نام ها و صفات او را نشان می دهند و بازگو می کنند.
معلوم است که اگر کتابی معنی و مفهومش فهمیده نشود، هیچ است و کاملاً بی ارزش می ماند؛ پس چنین کتابی که هر حرفش هزاران معنی را در بر می گیرد، هرگز امکان ندارد که ارزشش را از دست بدهد و بیهوده بماند.
— 298 —
بنابراین نویسنده کتاب حتماً آن را تعلیم می دهد و به هر طایفه ای بخشی از کتاب را به اندازه برداشت و استعدادش می آموزد و کل کتاب را هم به فردی درس می دهد که از فراگیرترین دید و کلی ترین شعور و کامل ترین استعداد برخوردار باشد.
و برای تدریس کتاب با همه نکته هایش، حکمت مقتضی است که آن فرد به سیر و سلوک معنویِ بسیار والایی برده شود؛ یعنی لازم است تا از نقطه آغازینِ طبقات کثرت که نخستین صفحات این کتاب است، تا دایره احدیّت که صفحه نهایی آن است، گردش و سیاحتی صورت بگیرد.
بدین ترتیب می توانی بخشی از حکمت های والای معراج را در پرتو این مثال مشاهده کنی. اکنون نگاهی می اندازیم به آن ملحدی که در مقام استعماع نشسته است و به قلبش گوش فرا می دهیم تا بینیم، در چه حال است..
به نظر می رسد که قلبش می گوید:
من گام های نخست را به سوی ایمان برداشتم، اما سه مشکل مهم دارم که نمی توانم آن ها را حل کنم:
اول: این معراج بزرگ، چرا به حضرت محمد (ص) اختصاص داده شد؟
دوم: این پیامبر بزرگوار (ص) چگونه می تواند هسته این کاینات باشد؟ چون شما می گویید: کاینات از نور او آفریده شده و در ضمن، او آخرین و منورترین میوه کاینات است؛ معنی این حرف ها چیست؟
سوم: شما در بیانات قبلی تان گفتید: رفتن به عالم های بالا به این خاطر صورت گرفت تا او دستگاه ها و کارخانه های آثار روی زمین را مشاهده کند و انبار هایی را ببیند که نتایج آثارِ اینجا در آنها نگهداری می شود، معنی این سخن چیست؟
اشکال اول:
جواب: این مشکل تان در سی گفتار کتاب "گفتارها" به تفصیل حل شده است، ما در اینجا به صورت فشرده اشاره گذرایی خواهیم داشت به کمالات و دلایل نبوتِ نبی کریم (ص) و اینکه آن حضرت شایسته ترین شخص برای این معراج بزرگ بودند.
اول: کتاب های مقدسی همچون تورات و انجیل و زبور، با آنکه دستخوش تغییرات و تحریفات قرار گرفته اند، بازهم بشاراتی در خصوص رسالت پیامبر بزرگوار هستند
— 299 —
و در عصر ما دانشمند و محققی همچون حسین جسری، یکصد و چهارده بشارت را از آن کتاب ها استخراج کرده و در کتابش "رسالهٔ‌ حمیدیه" به اثبات رسانده است.
دوم: در تاریخ ثابت است که کاهنان مشهوری همچون "شق و سطیح" اندکی قبل از بعثت آن حضرت به نبوت ایشان بشارت داده و خبر داده بودند که وی پیغمبر آخر الزمان است و از این قبیل، بشارات زیادی به روایت صحیح، موجود هستند.
سوم: سقوط بت های داخل کعبه و شکافتن ایوانِ کسرای فارس در شب ولادت پیامبر اکرم (ص) ، و صدها ارهاصات و رخدادهای خارق العاده و مشهور، در کتب تاریخ ثبت است.
چهارم: معجزاتی همچون: فوران آب از بین انگشتان مبارکش و سیراب ساختن افراد یک لشکر با آن آب، آه و ناله شترمانندِ کُنده (تنه درخت) در مسجد النبی در حضور نمازگزاران و دو نیم شدن ماه، به تصریح آیه مبارکه وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و معجزات دیگری از این قبیل نزد علما و محققان ثابت گردیده و تعداد شان به هزار بالغ می شود و در کتاب های سیَر و تاریخ، ثبت شده اند.
پنجم: به اتفاق دوست و دشمن، هر با انصافی به این باور رسیده است که اخلاق فاضله آن حضرت در بالاترین درجه قرار دارد و سجایای حمیده اش در دعوت و تبلیغ، در بلند ترین مراتب واقع است و تعالیم و رفتارهای نیک موجود در دین مقدس اسلام، شهادت می دهند که شریعت غرای آن حضرت حاوی کامل ترین خصایل نیکو است.
ششم: به گونه ای که در اشاره دوم گفتار دهم اشاره شد، خداوند متعال بنا بر اقتضای حکمت اراده کرد که الوهیتش آشکار گردد و در استقبال از این اراده، این رسول اکرم بود که عالی ترین مراتب عبودیت و بندگی را با عبودیت عظیمی که در دین اوست، ابراز داشت و آشکار کرد.
و نیز وقتی خالق هستی، بنا بر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا جمال کامل و مطلقش را به وسیله یکی از بر گزیدگانش آشکار سازد، این رسول اکرم بود که به بهترین وجه آن را نشان داد و به زیباترین شکل معرفی کرد، چنانکه این یک امر واضح و بدیهی است.
و این رسول اکرم بود که به بهترین صورت، انسان ها را به سوی کمالاتی که در صنعت آفریدگار هستی وجود دارد، فراخواند و با دعوت پیگیر و صدای رسای خود،
— 300 —
آن را اعلان کرد و بدین ترتیب، اراده خداوند را در اعلان صنعت و جلب توجه خلایق به سوی آن، لبیک گفت، که این یک امر مشهورِ هویدا است.
و نیز این رسول اکرم (ص) بود که به کامل ترین وجه، همه مراتب توحید را اعلان کرد و به اراده رب العالمین در اعلان وحدانتیش بر تک تک مخلوقات در طبقات کثرت، لبیک گفت.
و نیز او بود که به صورت صاف و شفاف، زیبایی هایِ جمال و لطافت های زیبایی مالک هستی را انعکاس داد - چنانکه آثار بدیع و زیبای او اشاره می کند- و او برترین دوستدار آن بود و دیگران را هم دوست دارنده آن ساخت و بدین ترتیب از اراده پروردگار متعال در دیدن و نشان دادن این جمال مقدس، استقبال به عمل آورد و به آن لبیک گفت.
و نیز آفریدگار متعال این قصر کاینات بنابر اقتضای حکمت و حقیقت اراده کرد تا گنجینه های مخفی اش را - که پر از معجزات خارق العاده و جواهر ارزشمند است- معرفی کند رسول اکرم (ص) اراده خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) را در آشکار ساختن این گنج های مخفی لبیک گفت و به بهترین صورت، تعریف و توصیف کرد. و نیز آفریدگار کاینات، کاینات را با انواع و اقسام زینت ها آراسته و مزین ساخت و مخلوقات با شعورش را بخاطر سَیر و تماشا و تفکر و عبرت، به داخل آنها برد و خواست تا معانی و ارزش های صنعت و آثارش را به اهل شعور بفهماند برای این مهم پیغمبر اکرم (ص) را برگزید و او بود که این اراده خدا را لبیک گفت و به کامل ترین صورت، جن و انس و حتی روحانیان و فرشتگان را به وسیله قرآن رهبری کرد.
این رسول اکرم (ص) بود که در پرتو حقایق قرآن، مقصد و هدفِ تحولات و دگرگونی های کاینات را کشف کرد و سه سوال مشکل موجودات را که عبارتست از: توکیستی؟ از کجا هستی؟ و به کجا می روی؟ حل کرد و بدین ترتیب، اراده پروردگار حکیم را در حل این طلسم پیچیده برای اهل شعور با فرستادن یک پیامبر لبیک گفت.
و نیز آفریدگار ذوالجلال هستی خواست تا با همه مصنوعات زیبایش خود را به اهل شعور بشناساند و با دادن نعمت های ارزشمندی خود را دوست و محبوب آنان قرار دهد و اراده کرد تا با فرستادن پیامبری آنچه را که از اهل شعور می خواهد،
— 301 —
بیان کند و مرضیاتش را به آنان بفهماند؛ پس این رسول اکرم (ص) بود که به عالی ترین و کامل ترین صورت، خواسته ها و مرضیات الهی را برای اهل شعور بیان کرد و راه به دست آوردن رضایت الهی را فرا روی شان گشود.
و هم او بود که به بهترین وجه وظیفه رهبری را با قرآن کریم انجام داد و مسئولیت رسالت را به زیباترین شکل ادا کرد و اراده رب العالمین را در برگرداندن چهره انسان از کثرت به سوی وحدت، و از فانی به سوی باقی، لبیک گفت؛ همان انسانی که خداوند او را به منزله میوه هستی خلق کرد و چنان استعداد وسیعی به وی عنایت فرمود که می تواند همه چیز هستی را فراگیرد و او را به گونه ای آفرید که آمادگی انجام عبودیت و بندگی کلی را دارد و با دادن مشاعر و حیاتی که متوجه کثرت و دنیا است (با غرایزی که امکان مبتلا شدن به دنیا را دارد) وی را مورد آزمایش قرار داد.
از آنجایی که شریف ترین موجودات، جانداران هستند و شریف ترین جانداران، اهل شعورند و شریف ترین اهل شعور، انسانهای حقیقی و کامل اند، پس در بین انسان های حقیقی و کامل، کسی که وظایف مذکور را به بهترین صورت انجام دهد و به گونه باید و شاید، از عهده آن ها به در آید و حقش را ادا کند، شایستگی دارد تا با معراج بزرگ به قاب قوسین برود و دَرهای سعادت ابدی را بکوبد و انبارهای رحمت بیکران را بگشاید و حقایق غیبی ایمان را از نزدیک ببیند؛ پس چه کسی غیر از نبی کریم (ص) می تواند این شایستگی را داشته باشد؟
هفتم: کسی که به آثار صنعت الهی که در هستی پراکنده است بیندیشد، با جذابیتهای بی نهایت زیبا و تزییناتِ بی نهایت دلربا مواجه می شود. بدیهی است که چنین تحسین و تزیینی، نشان می دهد که آفریننده این پدیده ها اراده تحسین و قصد تزیین دارد و این اراده شدید، ضرورتاً بیانگر اینست که آفریننده این صنعت ها با شوق و رغبت بسیار قوی و با قداست تمام، صنعتش را دوست دارد؛ لذا محبوب ترین مخلوق در پیشگاه خالق کریمی که مصنوعاتش را دوست دارد، کسی خواهد بود که به تمام معنی، ظرافت ها و لطایف صنعت را در خود متجلی سازد و آن را بشناسد و به دیگران هم بشناساند و خود را دوست و محبوب دیگران بگرداند و زیبایی های سایر موجودات را هم با گفتن "ما شاء الله" تحسین کند.
— 302 —
پس این چه کسی بود که آسمان ها و زمین را در برابر مزیت ها و زیبایی هایی که مصنوعات را به درخشش در می آورد و در مقابلِ لطایف و کمالاتی که موجودات را می آراید، به زمزمه "سبحان الله! ما شاءالله! الله اکبر!" واداشت؟ و کاینات را با نغمه های قرآن به شور و هلهله در آورد و خشکی و دریا را با تحسین و قدرشناسی ای که سرشار از شوق و تفکر است و با ذکر و تهلیلی که مالامال از عشق و علاقه است، به شور و جذبه درآورد.
چنین پیامبری که بنابر قاعده "السبب کالفاعل" یک مثل از حسنات تمام امتش بر پله ترازوی او افزوده می شود و صلوات و درودِ همه امتش به کمالات معنوی اش اضافه می گردد و به فیوضات بیکرانی از رحمت و محبت الهی دست یافته و بخاطر انجام دادن وظیفه رسالت به نتایج و پاداش معنوی نایل می گردد، بدون تردید، رفتن چنین پیامبر بزرگواری به بهشت، و به سدرة المنتهی و به عرش و به قاب قوسین، عین حق و نفس حقیقت و محضِ حکمت است.
مشکل دوم:
ای انسانی که در مقام استماع قرار داری! حقیقتی که تو درباره آن با اشکال مواجه گشته ای، چنان عمیق و متعالی است که عقل، نه به آن می رسد و نه می تواند به آن نزدیک شود و فقط با نور ایمان دیده می شود. ما می کوشیم تا درک این حقیقت عالی را با ارائه چند مثال، آسان کنیم؛ بدین گونه که:
هرگاه با نگاه حکمت به این کاینات نگریسته شود، - در معنی- همچون درخت بزرگی به چشم می خورد و آنگونه که درخت، شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایی دارد، در عالم سفلی ی که پاره ای از درخت آفرینش است ی نیز عناصر (خاک، هوا، آب و آتش) به منزله شاخه های آن و نباتات و درختان به منزله برگهای آن و حیوانات به منزله گل های آن و انسان ها به منزله میوه های آن پدیدار می گردند. پس بایستی همان قانون الهی که بر درختان جاری است، بر این درخت بزرگ نیز جاری باشد و این امر را اسم "حکیمِ" الله اقتضا می کند؛ از این رو حکمت الهی می طلبد تا این درخت آفرینش نیز از یک هسته ساخته شود؛ چنان هسته ای که افزون بر عالم جسمانی (مادی)، نمونه ها و پایه های عالم های دیگر را هم در خود جمع کند، زیرا ماده ای جامد، هرگز نمی تواند منشأ و هسته اصلی کایناتی باشد که هزاران عالم دیگر را در بر می گیرد.
— 303 —
و از آنجایی که قبل از درخت کاینات، درخت دیگری از این نوع وجود نداشته است، پس معنی و نوری که در حکم منشأ و هسته آن است، در این درخت کاینات به شکل یک میوه مجسم گردید و لباس یک میوه بر آن پوشانده شد و اسم حکیم هم این را اقتضا می کند؛ زیرا هسته نمی تواند برای همیشه برهنه بماند و اگر در اول فطرت (آفرینش) لباس میوه را نپوشیده است، حتماً در آخر آن خواهد پوشید.
وقتی انسان همین میوه است و در بین انسان هم به گونه ای که قبلاً ثابت گردید، مشهور ترین میوه و بزرگ ترین و مفید ترین ثمره، حضرت محمد (ص) است که توجه همه مخلوقات را به فضایلش جلب کرد و نگاه نصف زمین و خمس (یک پنجم) بشریت را به شخصیت مبارکش برگرداند و به خود منحصر ساخت و نگاه عالمیان را، یا از روی محبت و یا از روی حیرت و شگفت، به خوبی های معنوی اش معطوف ساخت و بدون شک، نوری که برای تشکیل کاینات نقش هسته را داشت، در ذات آن حضرت (ص) جسدش را پوشیده و به صورت آخرین میوه، پدیدار خواهد شد.
ای شنونده! خلق شدن این کاینات عجیب و بزرگ را از ماهیت جزیی انسان، دور از عقل مدان! قدیر ذوالجلالی که درخت تنومند صنوبر را- که خود به عالمی شباهت دارد- از تخم کوچک آن که به اندازه گندم است خلق می کند، چگونه نمی تواند کاینات را از نور محمد (ص) خلق کند؟
آری! درخت کاینات به درخت طوبی بهشت شباهت دارد؛ تنه و ریشه هایش در عالم بالا و شاخه ها و میوه هایش به سوی عالم سفلی آویزان است؛ لذا یک ریسمان نورانی، آن ها را با یکدیگر پیوند می دهد و مقام میوه را که در پایین است، به مقام هسته اصلی وصل می سازد.
بنابراین معراج به منزله غلاف و صورتِ این ریسمان مناسبت است که رسول اکرم (ص) این راه را گشوده و با ولایتش آن را پیمود و با رسالتش دوباره برگشت و درب را باز گذاشت تا پس از او اولیای امتش با سلوک روحی و قلبی از او پیروی کنند و در سایه معراج نبوی این جاده نورانی را بپیمایند و به اندازه استعداد و توان شان، به مقامات بلند و بالا عروج کنند.
چنانکه قبلاً به اثبات رسید، آفریدگار ذوالجلال، این کاینات را بخاطر اهداف و مقاصد بزرگی به صورت قصری آفرید و مزین ساخت؛ پس رسول اکرم (ص) که محور
— 304 —
این مقاصد است، بایستی قبل از آفرینش کاینات، مورد لطف و عنایت پروردگار متعال قرار گیرد و قبل از همه، از تجلی اش بهرمند شود.
پس آن حضرت از لحاظ معنا از همه اول است و از نظر وجودی، در آخر قرار دارد.
و از آنجایی که رسول اکرم (ص) کامل ترین میوه آفرینش است و همه میوه ها، ارزش خود را از او می گیرند و او وسیله پدید آمدنِ تمام اهداف و مقاصد است، پس لازم است تا نورش قبل از همه، آفریده شود و به تجلی آفرینش، نایل گردد.
مشکل سوم:
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
آری! دستگاه های معنوی و قوانین کلیِ عالم پایین (دنیا) در عالم های بالا قرار دارد و نتایجِ اعمال مخلوقات بی شمار کره زمین و نیز میوه های افعالِ جن و انس نیز، در عالم های بالا تمثل می یابند و مجسم می شوند؛ حتی از اشارات قرآن کریم و اقتضای اسم حکیمِ خداوند و حکمت موجود در کاینات و گواهی بسیاری از روایات و علامات، چنین بر می آید که حسنات و نیکی ها به صورت میوه های جنت در می آیند و سیئات و زشتی ها شکل زقوم جهنم را به خود خواهند گرفت.
آری، موجودات بسیار زیادی در روی زمین انتشار یافته و خلقت و آفرینش، آنقدر پراکنده است که، مخلوقات گوناگون و مصنوعات متنوعی که در زمین قرار دارند و دستخوش تغییر و تحول می گردند و همواره می آیند و می روند، به مراتب بیشتر از مصنوعات پراکنده در کل هستی است.
از این رو، سرچشمه و منابع این همه پدیده های کوچک و بزرگی که فراوانِ فراوان است، همان قوانین و تجلیاتِ کلی اسماء حسنی الهی است، به گونه ای که مظاهر و جلوگاه این قوانین کلی، تجلیات عمومی و اسماء محیط و فراگیر، آسمان ها هستند، آسمان های بسیط و غیر مرکبی که تا حدی صاف اند و هر کدام از آن ها به منزله یک عرش و سقف یک عالم است و مرکز تصرف آن به شمار می آید. و یکی از این عوالم نیز، جنت المأوی است که در سدرة المنتهی قرار دارد.
— 305 —
پیامبر اکرم (ص) که مخبر صادق است، فرموده اند: تسبیحات و تحمیدات گفته شده در زمین، به شکل میوه های بهشت، مجسم خواهند شد.
پس این سه نکته به ما نشان می دهد:
مخازن و انبارهای نتایج و میوه هایی که در زمین به دست می آید، در آنجا قرار دارد و محصولات زمین به آن سو می رود.
پس ای شنونده! مگو: من «الحمد لله» را در هوا تلفظ می کنم، چگونه امکان دارد که این لفظ به صورت میوه ای مجسم شود؟ زیرا بعضاً اتفاق می افتد که تو هنگام بیداری ات در روز، سخن خوبی بر زبان می آوری و باز در خوابت آن سخن زیبا را به صورت یک سیب بسیار شیرین می بینی و می خوری و بر عکس، سخن زشتی را که در روز گفته ای، هنگام شب در خوابت به شکل یک چیز بسیار تلخ می بلعی. اگر غیبت کسی را کرده باشی، تو را به خوردن گوشت مرده مجبور می کنند.
بنابراین، کلمات زیبا و یا زشتی را که در عالم دنیا ی که عالم خواب است ی بر زبان می آوری، در عالم آخرت که عالم بیداری است، به صورت میوه ای می خوری و نباید خوردن آن را بعید بدانی.!

اساس چهارم

فواید و ثمرات معراج چیست؟
جواب: این معراج بزرگ که درخت طوبیِ معنوی است، بیش از پنجصد فایده و دستاورد دارد که به عنوان نمونه فقط به پنج مورد آن را اشاره خواهیم کرد.
این حقیقت چنان وسیع است که ذهن تنگ انسان هایی مثل ما نمی تواند آن را احاطه کند و به تمام معنا فرا گیرد، اما می توانیم از دور به سوی آن نگاه کنیم.
میوهٔ‌ اول
عبارتست از: دیدن حقایق ارکان ایمان با چشم سر؛ یعنی دیدن فرشتگان، جنت و آخرت وحتی دیدن خود ذات ذوالجلال؛ این دیدار و مشاهده، گنجی بزرگ و نوری ازلی و هدیه ای با ارزش و ماندگار برای کاینات، به ویژه بشر به ارمغان آورد که در پرتوآن نور، چهره حقیقی کاینات آشکار شد و این وهم و گمان را که کاینات،
— 306 —
آشفته و پریشان و مهار گسیخته است، از اذهان زدود و آشکار ساخت که کاینات عبارتست از: نامه های مقدس صمدانی و آیینه های زیبایی برای انعکاس جمال احدیت؛ و بدین ترتیب، شادی و سرور را در دل همه اهل شعور انداخت و حتی سراسر کاینات را شاد و خرم ساخت.
و چنانکه در پرتو این نور، کاینات را از آن اوضاع درد ناکِ موهوم خارج کرد، انسان را نیز از آشفتگی و پریشانی، نابودی و گمراهی، عجز و درماندگی و فقر و نیاز، نجات داد و از چنگ دشمنان بی شمار و نیازهای فراوان در آورد، و پرده از چهره حقیقی او برداشت و نشان داد که او معجزه ای است از معجزات قدرت الهی و مخلوقی است آفریده شده در احسن تقویم و نسخه جامعی از نامه های صمدانی است و مخاطب آگاه و با درک و بنده مخلص سلطان ازل و ابد است و چنان دوست محبوبی است که کمالات پروردگارش را تحسین می کند و در حیرت جمال مقدس او به سر می برد و مهمان گرامی درگاه او به شمار می آید و نامزدِ بهشت باقی اوست.
شگفتا! این چه سرور بی پایان و شوق دل انگیزی است که این نور برای همه انسان های واقعی به ارمغان آورده است"؟!
میوهٔ‌ دوم
او بناهای اسلام را که در پیشاپیش آن "نماز" قرار دارد، به ارمغان آورد و به عنوان هدیه ارزشمند و تحفه زیبا به جن و انس تقدیم کرد و این بناها که مرضیات رب العالمین است و حاکم ازل و ابدی که آفریدگار موجودات و صاحب کاینات است، اسلام را به عنوان یگانه دین مورد پسند خود برگزیده است.
شناخت این مرضیات و در پی فهم آن ها بودن، چنان دل انگیز و سعادت آور است که در تعریف و توصیف نمی گنجد، زیرا هر انسان، با اشتیاق و آرزوی شدیدی ی هرچند ی از دور می خواهد بفهمد که پادشاه و یا ولی نعمت او که وی را مورد لطف و احسان قرار داده است، از او چه می خواهد؟ و هرگاه به این خواسته ها و مرضیات پی برد، آرامش و اطمینان به او دست می دهد و آرزو می کند که: "ای کاش بین من و مولایم، وسیله ای برای ارتباط وجود می داشت تا بدون واسطه با او گفت و گو می کردم و می فهمیدم که از من چه می خواهد و چه انتظاراتی دارد؟!".
— 307 —
آری! انسانی که در هر لحظه به شدت به مولایش نیاز دارد و در تمام اوضاع واحوال محتاج اوست و نعمتهای بی حد و حساب پروردگارش همواره بر سرش می ریزد و به یقین می داند که همه موجودات، در قبضه تصرف اویند و جمال و کمالی که روی موجودات می درخشد، نسبت به جمال و کمال مولای او سایه ای بیش نیستند؛ چقدر آرزو دارد تا مطالبات و مرضیات این پروردگار ذوالجلال را بداند و از خواسته ها و توقعات او آگاه شود؟ خودت می توانی این را بفهمی!
پس این رسول اکرم است که مرضیات رب العالمین را به عنوان میوه ای از میوه های معراج با خود آورد و از ورای هفتاد هزار حجاب، مستقیماً با حق الیقین آن را شنید و به صورت هدیه زیبایی به همه بشریت تقدیم کرد.
آری! انسان چقدر آرزو دارد تا از احوال و رخدادهای کره ماه اطلاع حاصل کند، اگر کسی به کره ماه برود و بر گردد و از اوضاع آنجا او را آگاه سازد، حاضر می شود تا مبلغ هنگفتی را فدای این خبر کند و به هر اندازه که از اخبار آنجا آگاه شد، حیرت و تعجبش بیشتر می شود.
وقتی انسان به اخبار و رویدادهای ماه این چنین علاقه نشان دهد، شوق و علاقه اش به اخبار شخصی که از جانب مالک الملک می آید، چگونه خواهد بود؟ مالک الملکی که ماه در مملکتش مگسی بیش نیست که در اطراف کره زمین پرواز می کند؛ کره زمین هم بسان پروانه ای، در اطراف خورشید می گردد و خورشید هم یکی از هزاران چراغی است که مهمانخانه مالک الملک ذوالجلال را روشن می سازد.
بنا براین رسول اکرم (ص) شئونات و صنعت های عجیب چنین مالک الملک ذوالجلال را دید و انبارهای رحمتش را در عالم بقا مشاهده کرد، و بعد از تماشای آن ها برگشت و مشاهداتش را برای بشر باز گفت.
حال اگر بشر با کمال شوق و علاقه، و محبت و تعجب، به این رسول بزرگوار گوش فرا ندهد، به راستی دور از عقل و حکمت است! میزان دوری اش را خودت درک کن!
— 308 —
میوهٔ‌ سوم
او گنج های سعادت ابدی و مخزن نعمتهای جاودان را دید و کلیدش را تحویل گرفت و برای انس و جن، هدیه آورد.
آری، او به وسیله معراج و باچشمان خودش بهشت و جلوه های ابدی رحمت رحمن ذوالجلال را دید، و سعادت ابدی را باحق الیقین درک کرد، و موجودیت سعادت ابدی را به جن و انس مژده داد؛ مژده بزرگی که انسان از توصیف آن عاجز است، چون هنگامی که جن و انس در وضعیت موهومی قرار دارند و گمان می کنند که موجودات در دنیایی بی قرار، همواره سیلی زوال و فراق می خورند و سیلاب زمان و حرکات ذرات، آن ها را به دریای عدم و فراق ابدی می ریزد آن مژده مسرت بخش، به گوششان می رسد و چنان سعادت و سروری برجای می گذارد که ارزش و اهمیت آن قابل توصیف نیست.
اگر به شخص محکوم به اعدامی که به سوی دار قدم بر می دارد، گفته شود: "پادشاه تو را مورد عفو قرار داد و افزون بر آن، در کاخ خود خانه ای هم به تو داد" تصور کن که چه سرور و شادمانی ای به او دست خواهد داد. برای اینکه بتوانی به ارزش این مژده بزرگ پی ببری، ابتدا به تعداد جن و انس، سرور و شادمانی جمع کن و سپس برای این مژده، ارزش قایل شو!
میوهٔ‌ چهارم
دیدارِ جمال پروردگار سبحان است. همانگونه که خود آن حضرت (ص) از این میوه برخوردار شد، خاطرنشان کرد که هر مومن نیز می تواند از آن میوه ماندگار بهرمند گردد و بدین ترتیب این میوه را به عنوان هدیه بزرگی به جن و انس تقدیم کرد. در پرتو مثال زیر، می توانی لذت و حلاوت و زیبایی و ارزش آن میوه را حدس بزنی:
هر آنکه دارای قلب سلیم باشد، شخصی را که دارای جمال و کمال و احسان است، دوست می دارد و این محبت به نسبت درجات آن جمال و کمال و احسان، افزایش می یابد و حتی به درجه عشق و پرستش می رسد. در نتیجه، تمام دارایی اش را بخاطر دیدن آن جمال فدا می کند و حتی حاضر است کل هست و بودش را فدا کند و یک بار او را ببیند. حال آنکه جمال و کمال و احسان همه موجودات، نسبت به جمال و کمال و احسان پروردگار سبحان، نمی تواند به اندازه پرتوهای ناچیز خورشید باشد؛ پس اگر
— 309 —
انسانِ حقیقی هستی، می توانی درک کنی که توفیق دیدار ذات ذوالجلالی که شایسته محبت بی نهایت و شوقِ بی پایان و دیدار بی نهایت است، چه سعادت و سروری برجای می گذارد و چه میوه خوش طعم و زیبایی است!
میوهٔ‌ پنجم
با معراج آن حضرت فهمیده شد که انسان، میوه ارزشمند کاینات و مخلوق محبوب و گرامی صانع ذوالجلال است. این میوه پاکیزه را رسول اکرم بامعراج خود آورد و به صورت هدیه ای، به جن و انس تقدیم کرد و به وسیله این میوه، انسان را از یک مخلوق کوچک و حیوانِ ضعیف و ذی شعورِ ناتوان بودن، در آورد و به جایگاه بلند و مقام والایی ارتقا بخشید وحتی مقام و منزلت اش را عزیزتر و گرامی تر از همه مخلوقات ساخت. بدین ترتیب این میوه و دستاورد چنان شادمانی و سرور و سعادتی به انسان بخشید که از تصویر آن عاجز است.
زیرا اگر به یک سرباز عادی گفته شود که: "تو ژنرال شدی" او با شنیدن این سخن چقدر خوشحال خواهد شد! حال آنکه انسان، مخلوقی است ضعیف و عاجز و فانی و همواره زیر ضربات زوال و فراق قرار دارد، پس اگر به او گفته شود: تو به بهشت ابدی داخل و از رحمت بیکران پروردگارِ رحمان، برخوردار می شوی و درملک و ملکوت او که به وسعت آسمان ها و زمین است، به تفریح می پردازی و بدین گونه همه آرزوهای قلبت را با سرعت خیال، گستردگی روح و سیاحت و گردش عقل بر آورده می سازی و بالاتر از همه اینها، به دیدار جمال پروردگار سبحان در سعادت ابدی موفق می شوی، کسی که انسانیتش را از دست نداده باشد، می تواند میزان شادمانی و سروری را که به این شخص دست می دهد، درک کند.
و اینک شخصی را که در مقام استماع قرار دارد مورد خطاب قرار می دهیم و می گوییم:
لباس الحاد و بی دینی را پاره کن و دور بینداز و با گوش یک مومن بشنو! و با چشم یک مسلمان بنگر که من ارزش بعضی از دستاوردها را در لابه لای دو مثال کوچک، برایت بیان خواهم کرد:
— 310 —
مثال اول:
فرض کن که من و تو در کشور پهناوری قرار داریم. به هر سو که چشم می دوزی، جز دشمن کسی را نمی بینی، هر چیز با ما و با یکدیگر دشمن است، هر چیز با ما بیگانه است، ما او را نمی شناسیم و هر کنج آن کشور، پر از جنازه های رعب آور و ترسناک است؛ از هر طرف صداهای داد و فریاد یتیمان و آه و واویلای مظلومان بر می خیزد. درست زمانی که در چنین وضعیت اسفناکی به سر می بردیم، یکی نزد پادشاه کشور می رود و بشارت و مژده خوشحال کننده ای برای همه می آورد.
این مژده، همه چیز را دگرگون ساخت و آنانی را که با ما بیگانه بودند، به دوست تبدیل کرد؛ و آنانی که ما به شکل دشمن دیده بودیم، صورت برادر را به خود گرفتند؛ و آن جنازه های رعب آور و ترسناک، به صورت بندگان خاشع و فروتن و درحال ذکر و تسبیح، دیده شدند؛ و آن گریه ها و فریادها به ذکر و ثنا و شکر تبدیل شد؛ و مرگ و میرها و غصب و غارت ها، به مرخصی و فراغت از بارهای سنگین کار، چهره عوض کرد؛ و از سوی دیگر، افزون براینکه خود ما مسرور و شادمان بودیم، در شادی و سرور دیگران هم مشارکت داشتیم؛ با این وصف، می توانی حدس بزنی که آن مژده بزرگ چه سروری برای ما آورد!
بدین ترتیب یکی از ثمرات معراج ، نور ایمان است؛ اگر قبل از آمدن این نور، با نگاه سرگشتگی و گمراهی به موجودات کاینات نگریسته شود، همگی به شکل غریبه و ترسناک و مضر و رنج آور دیده می شوند و اجسام بزرگی همچون کوه به شکل جنازه های رعب آور و مخوف به نظر می رسند، و جلاد اجل، گردن هر موجودی را می زند و به چاه نیستی می افکند و هرکس و هرچیز، از دست جدایی و نابودی فریاد بر می آورد و آه و واویلا سر می دهد.
درست هنگامی که گمراهی، موجودات را این گونه به تصویر می کشید، به ناگاه ثمره معراج ی که همان حقایق ایمان است ی همه موجودات را روشن و پرنور می سازد و نشان می دهد که آنان برادران یکدیگرند و به ذکر و تسبیح پروردگار ذوالجلال شان مشغول اند و مرگ و زوال هم، نوعی مرخصی و آزاد شدن از انجام وظایف است و آن صداها و فریادها، صدای تسبیحات و اوراد است. اگر می خواهی این حقیقت را به صورت کامل ببینی، به "گفتار دوم و هشتم" مراجعه کن!
— 311 —
مثال دوم
فرض کن که ما با هم در صحرای بزرگی هستیم و دریای ریگ، به صورت طوفان و گردباد محاصره مان کرده است و شب چنان تاریک است که حتی نمی توانیم دست خود را هم ببینیم! بی کس و تنها و بی یار و یاور هستیم و گرسنگی و تشنگی ما را از پا درآورده است. هنگامی که در چنین حالت آشفته و پریشانی به سر می بریم، به ناگاه مرد مهربانی از پرده تاریکی عبور می کند و به سوی ما می آید و سواری سریع السیری با خود می آورد و به ما هدیه می کند و سوار برآن، ما را به جایی شبیه به بهشت می برد که برای استقبال مان هر چیز آماده شده است و در خدمت مان قرار دارد و شخص بسیار مشفق و مهربانی از ما حمایت می کند و هر نوع وسایل خورد و نوش را هم برای مان فراهم می سازد!
فکر می کنم خودت می توانی حدس بزنی که ما چقدر از فضل و مرحمت این شخص بزرگوار، ممنون و سپاسگزار هستیم! او که ما را از سرای یأس و ناامیدی به دیار سراسر امید و شادی برد.
پس آن صحرای بزرگ، همین دنیا است و آن طوفان و گردباد پر از ریگ، عبارتست از: حرکات ذرات و سیلابِ زمان که موجودات را همراه با این انسان بیچاره و مسکین، تکان می دهد و می آزارد. هر انسان، آشفته و پریشان است و از ترس روزهای تاریکی که پیش رو دارد، به خود می پیچد. در واقع این گمراهی و سرگشتگی است که هر چیز را اینگونه به او نشان می دهد و در نتیجه نمی داند از چه کسی کمک بگیرد و فریادش را به چه کسی بشنواند و گرسنگی و تشنگی بی حد، او را از پای درمی آورد.
بدین ترتیب، شناخت خواسته ها و مرضیات پروردگار سبحان، ثمره ای از ثمرات معراج است که این دنیا را بسان مهمانخانه ذات کریم و سخاوتگر و انسان ها را مهمانان عزیز و گرامی او قرار می دهد که در عین حال مأمورین او نیز هستند و آینده را نیز مثل بهشت، زیبا و مثل رحمت، شیرین و مثل سعادت ابدی، تابنده و درخشان نشان می دهد.
هرگاه این و آن را مد نظر قرار دادی، آنگاه می توانی به لذت و زیبایی و شیرینی این میوه معراج پی ببری!
شخصی که در مقام استماع قرار داشت می گوید:
— 312 —
هزاران بار خداوند را شکر و سپاس که به لطف و عنایت او، از کفر و الحاد نجات یافتم و در راه توحید و ایمان، قدم گذاشتم و دولت ایمان را به دست آوردم.
ماهم به او می گوییم:
ای برادر! به تو تبریک عرض می کنیم و از خداوند سبحان می خواهیم تا ما را مشمول شفاعت رسول اکرم (ص) بگرداند.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى مَن انْشَقَّ بِإِشَارَتِهِ الْقَمَرُ، وَنَیبَعَ مِنْ أَصَابِعِهِ الْمَاءُ كَالكَوْثَرِ صَاحِبِ المِعْرَاجِ وَمَا زَاغَ البَصَرُ، سَيِّدِنَا مُحمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَأَصْحَابِهِ أَجْمَعِين. مِنْ أَوَّلِ الدُّنْيا إِلى آخِرِ المحْشَرِ.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا اِنَّكَ اَنْتَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ﴾
﴿ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا ﴾
﴿ رَبَّنَٓا اَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْلَنَا اِنَّكَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ ﴾
﴿ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ﴾
— 313 —

پیوست

گفتار نوزدهم و سی و یکم
معجزه انشقاق قمر
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ ٭ وَاِنْ يَرَوْا اٰيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ ﴾
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
(القمر: ١-٢)
فلاسفه مادی گرا و آنانی که کورکورانه از ایشان تقلید می کنند، می خواهند معجزه شق القمر را که همچون ماه، درخشنده است با پخش اوهامی فاسد و بی بنیاد، خاموش کنند؛ چون می گویند: اگر انشقاق قمر رخ می داد سراسر جهان از آن آگاه می شد و تمام کتب تاریخ، آن را می نوشت".
جواب: انشقاق قمر، شب هنگام و زمانی که همه جا را غفلت پوشیده بود به عنوان دلیلی برای اثبات نبوت، در برابر دیدگان کسانی که دعوی نبوت را شنیده و انکار کرده بودند، رخ داد و به صورت آنی نشان داده شد؛ افزون برآن، اختلاف مطالع و موجودیت ابر و موانعی از این قبیل، مانع رؤیت ماه می شد و در آن زمان، اسباب و امکانات پیشرفته و مدرن، وجود نداشت و کارهای مربوط به رصد، به خوبی انجام نمی گرفت؛ از این رو لزومی ندارد انشقاق قمر را هر کس در هر جا ببیند و در کتابهای تاریخ به ثبت برسد.
و اینک از بین نقطه های فراوانی که ابرهای اوهام را از چهره معجزه انشقاق قمر می زداید، به پنج نقطه گوش کن:
نقطه اول
عناد شدیدی که کفار آن زمان داشتند، بر همگان معلوم و در تاریخ، مشهور است. با این وصف، هنگامی که قرآن حکیم فرمود: وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و صدایش در اطراف و اکناف عالم طنین انداز شد، هیچ کدام از کفار منکر قرآن، جرأت نکرد دهان بگشاید
— 314 —
و این آیه را تکذیب کند؛ یعنی هیچ کس نتوانست وقوع این حادثه را انکار کند. اگر این حادثه در آن زمان عملاً رخ نمی داد و برای کفار ثابت شده نمی بود، آنان با دستاویز قرار دادن این مسئله به شدت تمام می کوشیدند تا دعوای نبوت را باطل سازند و رسالت آن حضرت (ص) را تکذیب کنند. حال آنکه کتاب های تاریخ و سِیر، چیزی از سخنان کفار را در مورد انکار وقوع آن حادثه نقل نکرده اند و آنچه در تاریخ آمده است، فقط همان چیزی است که آیه مبارکه وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ بیان می کند؛ یعنی کفاری که آن معجزه را دیده بودند، گفتند: "این یک سحر است ، عده ای را نزد قافله ها و کاروانهای اطراف بفرستید و ببینید که آیا آنان هم دیده اند و یا خیر؟" صبح گاهان هنگامی که کاروان ها از یمن و جاهای دیگر رسیدند، گفتند: ما چنین حادثه ای را دیدیم. کفار در باره فخر عالم (ص) گفتند: سحر و جادوی یتیم ابوطالب، به آسمان ها هم رسید! (حاشا)
نقطه دوم
اکثر پیشوایان علم کلام، امثال سعد تفتازانی گفته اند: "شق قمر نیز مانند فوران آب از بین انگشتان مبارک آن حضرت و سیراب ساختن همه افراد لشکر از آن آب و مانند آه و ناله تنه درخت از فراق آن حضرت که ایشان هنگام ایراد خطبه بر آن تکیه می کردند، متواتر است؛ یعنی این حادثه را جماعت بزرگی از جماعت بزرگ دیگر، نقل کرده اند و بدیهی است که اتفاق همه آن ها بر کذب، محال است؛ پس این یک حادثه متواتر است و همچون ظاهر شدن ستاره دنباله دارِ مشهور به نام هاله قبل از هزار سال و یا موجودیت جزیره سرندیب که ما آن را ندیده ایم، قطعی است و به تواتر رسیده است.
پس انتشار اوهام و شک و تردیدهایی در باره این نوع مسایل قطعی و شهودی، نوعی دیوانگی و حماقت است ، چون در این گونه مسایل، کافی است که ناممکن و محال نباشد، حال آنکه، دو نیم شدن ماه همچون شکافتن کوه آتشفشان ممکن است.
نقطه سوم
هدف از ارائه معجزه، اثبات دعوای نبوت و متقاعد ساختن منکرین است، نه وادار ساختن آنان به ایمان؛ پس بایستی به آنانی که دعوای نبوت را شنیده اند معجزه نشان داده شود تا بدین طریق، قناعت و اطمینان حاصل کنند، اما نشان دادن آن در هرجا، یا نشان دادن آن با چنان بداهتی که مردم را به پذیرفتن مجبور سازد، با حکمت پروردگار حکیم
— 315 —
منافات دارد و با راز تکلیف و امتحان الهی نیز مخالف است؛ چونکه فرصت دادن به عقل و سلب نکردن اختیار آن مقتضای امتحان و تکلیف الهی است.
اگر پروردگار حکیم به گونه ای که فلاسفه می خواهند، معجزه دو نیم شدن ماه را به مدت دو ساعت باقی می گذاشت و به سراسر هستی نشان می داد و این حادثه وارد تاریخ می شد، آنگاه کفار می گفتند: این هم مانند دیگر حوادث آسمانی، یک رخداد عادی است و در این صورت، دلیلی بر نبوت آن حضرت (ص) به شمار نمی رفت و به شکل معجزه مخصوص وی باقی نمی ماند. و یا اینکه یک معجزه کاملاً بدیهی می شد و عقل را به ایمان وادار می ساخت و اختیارش را سلب می کرد و آنگاه ارواح پست و زغال مانندِ اشخاصی همچون ابوجهل با ارواح پاک و الماس گونه ابوبکر صدیق رضی الله عنه یکسان می شد و راز تکلیف از بین می رفت.
بناءً، این معجزه به صورت آنی، شب هنگام و در وقت غفلت رخ داد و اختلاف مطالع و ابرها و پرده های دیگری از این قبیل، مانع رویت آن شد و در نتیجه در کتاب های تاریخ هم به ثبت نرسید.
نقطه چهارم
این حادثه شب هنگام به صورت آنی و در وقت غفلت مردم رخ داد؛ پس هرکس در هر جا نمی توانست آن را ببیند و حتی اگر برای بعضی ها آشکار می شد، او آنچه را دیده بود، تصدیق نمی کرد و اگر تصدیق هم می کرد، بازهم چنین حادثه ای با روایت یک شخص نمی توانست در تاریخ ارزشی داشته باشد.
در بعضی روایات افزوده شده است: "ماه بعد از دونیم شدنش بر زمین فرود آمد." اما علمای محقق این مطلب را رد کرده و گفته اند: "امکان دارد این جمله را بعضی از منافقین افزوده باشند تا این روایت را از ارزش بیندازند".
و نیز در آن هنگام ابرهای جهل، آسمان انگلستان را پوشانده بود و در اسپانیا آفتاب در حال غروب بود و در امریکا، نیمه روز و در چین و جاپان هم صبح شده بود و در جاهای دیگر هم موانع دیگری وجود داشت؛ از این رو این معجزه تابان در این مناطق قابل رؤیت نبود.
— 316 —
حال این معترض بی عقل را ببین که می گوید: "تاریخ کشورهایی مانند انگلستان و چین و ژاپن و امریکا از این حادثه بحث نمی کند، پس معلوم می شود که چنین چیزی رخ نداده است." چه حماقتی! هزار نفرین بر این کاسه لیسان اروپا!
نقطه پنجم:
دو نیم شدن ماه حادثه ای نیست که خود به خود و بنابر عوامل طبیعی و به صورت تصادفی رخ داده باشد، بلکه آفریدگار حکیمِ شمس و قمر، بخاطر تأیید و تصدیق رسالت، این حادثه را به صورت خارق العاده و بر خلاف قوانین حاکم برهستی واقع ساخت و به گونه ای که موافق حکمت ارسال پیامبران بود، و اسرار و شیوه های ارشاد و تکلیف اقتضا می کرد، دو نیم شدن ماه را نشان داد تا برای آن عده از تماشاگرانی که او خواسته بود، اقامه حجت کند و برای نشان ندادن این حادثه به آنانی که حکمت و مشیتش نخواسته بود و هنوز دعوت نبوت را نشنیده بودند و در اطراف و اکناف جهان می زیستند، ابرها و اختلاف مطالع را مانع رویت قرار داد و مناطقی را با طلوع نکردن ماه و کشور هایی را با طلوع خورشید و اسباب دیگری از این قبیل از رویت انشقاق قمر محروم کرد.
اگر به همه مردم در سراسر جهان نشان داده می شد، آنگاه به صورت نتیجه اشاره پیامبر اکرم (ص) و به عنوان معجزه نبوت نشان داده می شد که در این حالت، رسالت و نبوت آن حضرت کاملاً بدیهی می گشت و هر کس مجبور می شد تصدیق کند و اراده و اختیار عقل، سلب می شد و رازِ تکلیف از بین می رفت، حال آنکه ایمان، با اختیار عقل است و آزادی و اراده عقل را سلب نمی کند؛ اما اگر صرفاً به صورت یک حادثه آسمانی نشان داده می شد، در این صورت مناسبتش با رسالت قطع می گردید و خصوصیت و مزیتی برایش نمی ماند.
خلاصه اینکه: در مورد انشقاق قمر، هیچ تردیدی باقی نماند و با قاطعیت به اثبات رسید. و اینک از بین دلایل بسیار زیادی که بر وقوع آن دلالت می کند، فقط به شش (٭):یعنی شش بار به صورت اجماع در رابطه به وقوع این حادثه شش حجّت موجود است. این مقام با وجود اینکه شایسته ایضاحات زیادی بود اما مع الاسف مجمل گذاشته شد. مورد اشاره می کنیم که عبارتند از:
— 317 —
اجماع صحابه کرام که همگی عادلند و اتفاق همه مفسرین در تفسیر "وانشق القمر" و نقل وقوع این حادثه در روایت همه محدثین متخصص و صادق، با اسناد بسیار زیاد و طرق متعدد و شهادت و گواهی همه اولیای صادق و صالحی که اهل کشف والهامند و تصدیق علماء و دانشمندان متبحر علم کلام، به رغم تفاوت مسلک و مشرب، و قبول امت محمد (ص) که بنا به فرموده حدیث، بر گمراهی اجتماع نمی کنند، مثل روز روشن، مؤید دو نیم شدن ماه هستند.
گزیده سخن
بحث ما تا به اینجا به نام تحقیق علمی و به منظور الزام خصم بود، اما بعد از این، سخن ما به نام حقیقت و بخاطر ایمان خواهد بود. آری! آنچه بحث شد، سخن تحقیق علمی بود، اما حقیقت می گوید:
خاتم دیوان نبوت (ص) که همان ماه نورانی آسمان رسالت است، ولایت عبودیت و بندگی اش به مرتبه محبوبیت بالا رفت و در نتیجه، کرامت عظمی و معجزه کبری را با معراج نشان داد؛ یعنی یک جسم زمینی در آسمان ها گردش داده شد و به ساکنانِ آسمان ها و اهالی عالم بالا معرفی شد و برتری و محبوبیتش را نشان داد و ولاتیش را به اثبات رساند و همچنین، ماه معلق در آسمان و مرتبط با زمین را با اشاره یکی از بندگان زمین اش، دونیم کرد و بدین ترتیب با این معجزه، رسالت آن بنده محبوب را چنان به اهل زمین نشان داد که آن حضرت (ص) به صورت دو بال نورانی ماه، در آمد و با دو بال نورانیِ رسالت و ولایت، به اوج کمالات عروج کرد و حتی به قَابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنٰى رسید و مایه افتخار اهل آسمان ها شد، چنانکه مایه افتخار اهل زمین بود.
عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ الصَّلَاةُ وَالتَّسْلِيمَاتُ ملءَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتِ.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
اَللّهمَّ بِحَقِّ مَن انشَقَّ الْقَمَر بِإِشَارَتِهِ اجْعَل قَلبِي وَقُلُوبَ طَلَبَةِ رَسَائلِ النُّورِ الصَّادِقِينَ كَالْقَمَرِ فِي مُقَابَلَةِ شَمْسِ الْقُرآنِ.. آمِينَ. آمِينَ.