— 241 —
گفتاری است كه طلسم و معمای هستی را كشف کرده
و یکی از رازهای بزرگ قرآن حكیم را گشوده است
گفتار سی ام
متشکل از یک "الف" و یک "نقطه" است که آن ها عبارتند از "أنا" و "ذره"
این گفتار حاوی دو مقصد است. مقصد اول از ماهیت و نتیجه أنا (منیّت)، مقصد دوم از حرکت و وظیفه ی ذره بحث می کند
مقصد اول
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَيْنَ اَنْ يَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسَانُ اِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ﴾
(الأحزاب: ٧٢)
از گنجینه بزرگ این آیه فقط به گوهری اشاره خواهیم كرد، بدین گونه:
امانتی كه كوه، زمین و آسمان ها آن را نپذیرفته و از حمل آن ترسیدند، معانی بسیار و وجوه فراوان دارد؛ یكی از معانی وجوه آن "من" است. آری! "من" بذری است كه هم درختِ نورانی طوبی و هم درخت زقوم از آن روییده و از زمان آدم تا به حال در اطراف عالم انسانیت شاخ و برگ دوانده است. پیش از پرداختن به این حقیقت بزرگ، مقدمه ای بیان خواهیم كرد که فهم این حقیقت را آسان می سازد:
آن گونه كه "من" كلید گنج های مخفی اسمای حسنای الهی است، طلسم مغلق و پیچیده کائنات را نیز می گشاید، ضمن اینکه خودش یك طلسم عجیب و معمای
— 242 —
غریب است؛ اما با شناخت ماهیت "من" این طلسم عجیب و این معمای غریب، گشوده می شود و طلسم کائنات و گنج های عالم وجوب را هم می گشاید. در باره این مسئله در یكی از رساله های عربی به نام "شمه" چنین بحث كرده ایم:
كلید هستی در دست انسان و در نفس اوست. درهای کائنات با آنكه در ظاهر باز به نظر می رسند، در حقیقت بسته هستند. پروردگار متعال كلیدی بنام "من" به انسان امانت داده است كه تمام درهای هستی را می گشاید و طلسمی تحت عنوان "انانیت" به او عطا كرده است كه توسط آن، گنج های مخصوص آفریدگار هستی را كشف می كند؛ ولی خود "من" نیز یك معمای بسیار پیچیده و طلسم بسیار مغلق است و اگر ماهیت حقیقی و راز خلقت آن كشف شود، چنانکه خودش باز می شود، طلسم کائنات نیز گشوده خواهد شد؛ بدین شكل:
آفریدگار حکیم امانتی همچون "من" را که حاوی اشارات و نمونه هایی از صفات الهی است، به او داده است تا بتواند در پرتو نور آن، اوصاف ربوبیت پروردگار را بشناسد و از حقیقتِ شئونات والای او آگاه شود؛ از این رو "من" یک واحد قیاسی (معیار) است که توسط آن، اوصاف ربوبیت و شئونات الوهیت فهمیده می شود.
اما لازم نیست که واحد قیاسی، وجود حقیقی داشته باشد، زیرا امكان دارد واحد قیاسی نیز همچون خطوط فرضی هندسه با فرض و خیال تشكیل شود؛ یعنی لزومی ندارد که "من" با علم و تحقیق، وجود حقیقی داشته باشد.
سؤال: چرا شناخت صفات و اسماء پروردگار، به "انانیت" بستگی دارد؟
جواب: از آنجایی كه یك چیز نامحدود و فراگیر، حد و مرزی ندارد، لذا نه شكلی به آن داده می شود و نه قضاوتی در مورد آن صورت می گیرد؛ چون شکل و صورت معین و مشخصی ندارد و به همین دلیل، حقیقت ماهیت آن شناخته نمی شود.
به گونه مثال: تا تاریکی نباشد، کسی نمی تواند معنی روشنایی دایمی را بفهمد و احساس کند، هرگاه با تاریکی حقیقی و یا خیالی خطوطی رسم شد، آن وقت ماهیت روشنی قابل درک خواهد شد.
از آنجایی كه صفات و نام هایی چون علم و قدرت و حاكم و رحیم پروردگار متعال، فراگیر و نامحدود و بدون شریک اند، لذا نمی توان در مورد آن ها حكمی صادر
— 243 —
كرد و به چگونگی شان پی برد و آن ها را احساس کرد، چون حد و مرز حقیقی ندارند؛ پس برای شناخت آن ها لازم است یك حد و اندازه فرضی و خیالی ترسیم شود و این كار را "انانیت" یعنی "من" انجام می دهد؛ یعنی یك نوع ربوبیتِ موهوم و مالكیت فرضی، و نوعی علم و قدرت را در خود تصور کرده، حد و مرز معینی را رسم می كند و بدان وسیله، به صفات محیط و فراگیر هم، حد و اندازه موهومی را و ضع می نماید. مثلاً: در تقسیمات و محاسباتش می گوید "تا اینجا از من و بعدش از آنِ اوست." و با معیارهای كوچكی كه در اختیار دارد، آهسته آهسته به ماهیت آن صفات نا محدود پی میبرد.
مثلاً: با ربوبیت خیالی و موهومی ای كه در محدوده ملك و اختیاراتش تصور می كند، ربوبیت خالقش را در دایره ممكنات (در محدوده موجودات) درك می کند و توسط مالكیت ظاهری اش، مالكیت حقیقی خالقش را می فهمد و می گوید: "چنانکه من، مالك این خانه هستم، پرودگار نیز مالك این هستی است".
و به وسیله علم جزئی اش به علم مطلق پروردگار پی می برد و با صنعت و مهارت كسبی و ناچیزش، شگفتی های صنعت صانع ذوالجلال را میشناسد.
به طور مثال می گوید: "چنانکه من این خانه را ساخته و تنظیم كرده ام، خانه دنیا را نیز یكی ساخته و تنظیم كرده است".
بدین طریق هزاران احوال و صفات و حواس و ابزار پر راز و رمزی در "من" گنجانده شده است كه می توانند تا حدی، صفات و شئونات (فعالیت ها و عملکردهای) الهی را بازتاب دهند و بفهمانند؛ یعنی "من" در وجود خودش معنایی ندارد، بلكه مانند یک آیینه بازتاب دهنده و یک واحد قیاسی و یک ابزار کشف و معنای حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را نشان می دهد و عبارتست از: نخ باشعوری از ریسمانِ نیرومند وجود انسان و نخی است نازک از لباسی که ماهیت انسان را نشان میدهد و یک حرف "الف" از كتاب شخصیت بنی آدم است كه این "الف" دو جهت دارد:
یكی متوجه خیر و وجود است که در این جهت فقط قابلیت دریافت فیض را دارد و هرچه به او داده شود، می پذیرد، اما خودش توان ایجاد ندارد؛ او در این جهت، فاعل نیست و دستش از ایجاد و آفرینش كوتاه است. جهت دیگرش به شر می نگرد و به نیستی می رود؛ او در این جهت، فاعل است و صاحب فعل.
— 244 —
از سوی دیگر، ماهیت "من" حرفی است؛ یعنی معنای دیگری را بازتاب می دهد نه خود را. پس ربوبیتش خیالی و وجودش به حدی ضعیف و ناتوان است كه شخصاً طاقت بردن هیچ چیز را ندارد و نمی تواند چیزی را به دوش بكشد و صرفاً میزان و ابزاری است كه صفات مطلق و فراگیر نامحدود ذات واجب الوجود را بیان می کند، چنانکه دماسنج، درجه آب و هوا را مشخص می سازد و پیمانه های دیگرهم مقدار و درجات اشیا را نشان می دهند.
پس كسی كه اینگونه به ماهیت "من" پی برده باشد وبه آن اذعان كند و مطابق آن حركت نماید، مشمول بشارت و مژدگانی آیه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا (الشمس: ٩) واقع می شود و در ردیف کسانی می ایستد که امانت را به گونه لازم ادا کرده اند و با دوربین "من" به هستی می نگرد و از حقیقت و وظایف آن آگاه می شود و هرگاه معلومات آفاقی و خارجی به نفس راه یافت، در "من" با تصدیق کننده ای مواجه خواهد شد و در نتیجه، آن علوم به شكل نور و حكمت در نفس باقی می ماند و به ظلمت و بیهودگی، تبدیل نمی شود.
وقتی "من" بدین صورت انجام وظیفه کرد، دیگر ربوبیت موهوم و مالكیت فرضی اش را كه یك واحد قیاسی است، ترك میگوید و مالكیت را به خدای یگانه می سپارد و می گوید: "له الملك و له الحمد و له الحكم و الیه ترجعون": "مالکیت و ستایش و حاکمیت تنها از آنِ اوست و به سوی او باز گردانده می شوید". و لباس بندگی حقیقی بر تن کرده، به مقام "احسن تقویم" ارتقا مییابد. اما اگر "من" حكمت آفرینش را از یاد برد و با ترك وظیفه فطری اش، با معنای اسمی به خود نگریست (گمان کرد که خودش مستقل و همه کاره است و هیچ مسئولیت و وظیفه ای ندارد) و خود را مالك پنداشت، آن وقت است كه به امانت خیانت می كند و مشمول وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسّٰيهَا (الشمس: ١٠) واقع می شود.
لذا آسمان ها و زمین و کوه ها با در نظر داشت همین بعد "انانیت" که سر منشأ انواع شرک ها و شرارت ها و گمراهی ها است، از حمل امانت سر باز زدند و از شرک فرضی و موهوم ترسیدند.
— 245 —
آری! با آنكه "من" یك الف باریك، یك نخ نازك و یك خط فرضی است، اما اگر ماهیتش شناخته نشود، مخفیانه رشد می کند -مانند رشد هسته در زیر خاک- و رفته رفته بزرگ می شود، تا اینكه در هر طرف وجود انسان منتشر می شود و همچون اژدهای بزرگی وجودش را می بلعد و سر انجام، این انسان از سر تا پا با تمام لطایف و حواسش به "من" تبدیل می شود. سپس "انانیت" جنس و نژاد نیز به دلیل وابسته بودن انسان به همنوعان و همنژادانش، "انانیت" فردی او را قوی تر می کند و این "من" با تکیه بر "منیت" هم نژادانش، همچون شیطان - با کبر و غرور- با اوامر و دستورات پروردگار مبارزه می كند، سپس، هركس و حتی هر چیز را مطابق خواهشاتش به خود قیاس کرده و ملكیت پروردگار را به اشیا و اسباب تقسیم می كند و بدینگونه به دام شرک بزرگی می افتد و معنای آیه اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ (لقمان: ١٣) "شرک، ظلم و ناسپاسی بسیار بزرگی است" در او بازتاب می یابد؛ زیرا كسی كه چهل درهم از مال دولت را سرقت کرده باید تمام دوستان حاضرش را به گرفتن یك درهم راضی سازد و شریك جرم کند تا خودش بتواند مال دزدی را به راحتی حیف و میل كند؛ بدین سان كسی كه می گوید "من مالك خود هستم" به ناچارباید بگوید و اعتقاد داشته باشد كه "هر چیز مالك خودش هست".
لذا "من" در چنین وضعیتی که به امانت خیانت کرده است، در جهل مطلق قرار دارد و حتی اگر هزاران علم و فن را بفهمد، باز هم در جهل مركب است و جاهل ترین جاهلان است؛ زیرا وقتی اندیشه ها و افكارش انوار معرفت الهی را از سراسر هستی برگرفته و با خود می آورد، در درون و در نفسش ماده ای نمی یابد تا آن معرفت ها را تأیید و تنویر کند و زمینه تداوم و شکوفایی شان را فراهم سازد، لذا همه آن معرفت ها به خاموشی می گراید و به تاریکی محض مبدل می شود؛ چون هر آنچه به درون آمده است، با رنگ سیاه و تاریک نفسش آلوده می شود و حتی اگر دانش و حکمت محضی هم به درون آید، در نفس او صورت یک چیز کاملاً عبث و بیهوده را به خود می گیرد؛ چون در چنین حالتی، رنگ "من" سراسر شرك، تعطیلِ (تکذیب) صفات خالق و انكار وجود اوست. اگر تمام کائنات پر از دلایل درخشان شود، نقطه سیاه موجود در "من" همه آن ها را خاموش و از دیده پنهان میسازد.
— 246 —
در گفتار یازدهم، ماهیت انسان و "منیت" موجود در ماهیت او را از نقطه نظر معنای حرفی اش، مورد بحث قرار داده و بگونه انكار ناپذیری ثابت کرده ایم كه، این "منیت" چه یك میزان حساس، معیاردقیق، فهرست فرا گیر، نقشه مكمل، آئینه جامع و تقویم زیبای کائنات است. (به آن مراجعه شود) با اكتفا به تفصیل آن رساله، مقدمه را در اینجا به پایان می رسانیم.
اگر مقدمه را فرا گرفته ای، پس بیا به خود حقیقت داخل شویم!
اینک ببین! در تاریخ بشریت از زمان آدم علیه السلام تا امروز، دو جنبش بزرگ و دو جریان فكری، همچون دو درخت تنومند به هر سو شاخ و برگ دوانده و هر بخشی از طبقات انسانیت را تحت پوشش خویش گرفته اند.
یكی: سلسله و جریان نبوت و دیانت است.
ودیگری: سلسله و جریان فلسفه و حكمت است.
هرگاه این دو جریان در کنارهم قرار گرفته و یکپارچه شده اند؛ یعنی در هر عصر و زمانی كه سلسله فلسفه به سلسله دیانت پناه آورده و با اطاعت از آن در خدمتش قرار گرفته باشد، عالم انسانیت هم باخوشی و سعادت زندگی اجتماعی آرامی سپری كرده است و هر زمان كه از همدیگر جدا شده اند، انواع خیر و نور در اطراف سلسله نبوت و دیانت تجمع کرده و هرگونه شر و گمراهی، پیرامون سلسله فلسفه گردهم آمده است.
اكنون در صدد هستیم تا منشاء و اساس این دوسلسله را در یابیم:
سلسله فلسفه كه از دین سرپیچی کرده است، به درخت زقومی می ماند که تاریكی های شرك و گمراهی به اطرافش پخش می كند و حتی در شاخه قوه عقلیه اش، میوه دهریون و ماده گرایان و طبیعت پرستان را به دست عقل بشر سپرده است؛ و در شاخه قوه غضبیه، نمرودها، فرعون ها، و شداد ها
(٭):بلی! فلسفه قدیم مصر و بابل كه تا سرحد سحر رسیده بود یا اینكه سحر پنداشته می شد - چون به گروه خاصی محدود بود- نمرود ها و فرعونها را شیر داد و در دامن خود تربیت كرد، طوری كه آلودگی ها و تعفنات فلسفه طبیعت، معبود های باطل را در سر یونان قدیم جای داد و بتها و مجسمه ها را تولید کرد. بدون تردید انسانی كه زیر پرده طبعیت نمی تواند نور الله را بییند، برای هر چیز الوهیت قائل میشود و آن را بر خود مسلط می سازد! مؤلف.
را بر بشریت مسلط ساخته است؛ و در شاخه قوه شهوانی و حیوانی، خدایان، بتان و مدعیان خدایی را به بار آورده است.
— 247 —
و در کنار این درخت زقوم، درخت طوبی عبودیت قرار دارد كه همان جریان و سلسله نبوت است. این درخت، در باغ و بوستان كره زمین میوه های پاکیزه ای -از شاخه های قوه عقلیه- همچون انبیاء، رسل، اولیاء و صدیقان را به بار آورد و به بشریت تقدیم كرد آنگونه كه در شاخه قوه دافعه، حكام عادل و پادشاهان فرشته مانندی پرورش داد و در شاخه قوه جاذبه بزرگواران، سخاوتمندان با مروت، با عفت و جوانمرد را با حسن سیرت و جمال صورت تربیت کرد. این درخت مبارك، نشان داد:
انسان، با ارزش ترین میوه هستی است؛ لذا هم منشأ این درخت پاکیزه و هم منشأ آن درخت پلید، دو جهت "من" است. این دو چهره "من" را كه همچون بذری منشأ و اساس آن دو درخت است، بدین طریق بیان می كنیم:
یک چهره "من" را نبوت بر گرفته است و می رود.
چهره دیگر آن را فلسفه گرفته است و می آید.
چهره اول كه چهره نبوت است، منشأ عبودیت و بندگی خالص برای الله است، یعنی "من" می داند كه بنده خدا و مطیع اوست؛ می داند كه ماهیتش حرفی است؛ یعنی بر معنای غیر دلالت دارد و بر این اعتقاد است كه وجودش تبعی است، یعنی قایم به وجود غیر (یعنی موجودیتش در دست خدا) و ثابت به ایجاد اوست و می فهمد كه مالكیتش وهمی و خیالی است؛ یعنی با اجازه مالكش، نوعی مالكیت صوری و موقت دارد و حقیقتش ظلی است نه اصلی؛ یعنی او یك مخلوق ممكن الوجود و بیچاره و سایه ضعیفی است كه جلوه های یك حقیقت واجب و حقیقی را بازتاب می دهد.
وظیفه اش این است كه مقیاس و میزانی برای صفات و شئونات خالقش قرار گرفته، با درك و شعور، خدمت او را انجام دهد.
لذا هم خود انبیاء و هم اصفیاء و اولیایی كه در سلسله انبیاء هستند، از این دید به "من" نگریستند و اینچنین دیدند و به حقیقت پی بردند و تمام ملك را به "مالك الملك" واگذار و اذعان کردند كه در مِلك ربوبیت و الوهیت آن مالك الملك، شریك و مانندی وجود ندارد و او به معین و مددگاری نیاز ندارد؛ كلید هر چیز در دست وی است و او قدرت هرکار را دارد و اسباب، نوعی پرده ظاهری هستند و طبیعت هم عبارت
— 248 —
است از: شریعت فطری و مجموعه ای از قوانین جاری در هستی که قدرت و عظمت پروردگار به وسیله این قوانین آشکار می گردد.
لذا این چهره تابان و زیبا، جایگاه یك بذر زنده و پر معنی را به خود گرفته است و آفریدگار ذوالجلال، چنان درخت طوبی عبودیت و بندگی را از آن آفریده است كه شاخه های پر بركت آن با میوه های نورانی اش هر سوی عالم بشریت را آراسته است. و با متلاشی ساختن تمام تاریكی های قرن ها و سال های گذشته، ثابت کرده است كه زمان های طولانی سپری شده آن گونه كه فلسفه گمان می كند، یك گورستان بزرگ و دیار نیستی نیست، بلکه یک معراج نورانی است که پله های مختلفی دارد و ارواحی که دنیا را ترک گفته اند، برای انتقال به عالم آخرت و سعادت ابدی از آن استفاده می کنند و به سرزمین پرنوری شباهت دارد که ارواح آماده شده برای سفر، بارهای سنگین شان را در آن رها می کنند و آزادانه پر و بال می گشایند.
اما چهره دوم را فلسفه گرفته است که با معنای اسمی به "من" می نگرد؛ یعنی می گوید: "من" خودش بر خودش دلالت دارد و معنایش در خود اوست و بخاطر خود كار می كند و بر این باور است كه وجودش اصلی و ذاتی است؛ یعنی وجود منحصر به فردی دارد و گمان می كند كه حق زندگی دارد و در محدوده اختیار و تصرفش، او را مالك حقیقی می داند و این گمانش را یك حقیقت ثابت می پندارد و فکر می کند که وظیفه "من" این است که باید خود را دوست بدارد و این خودپسندی او را به پیشرفت و تکامل وادار سازد.
و بدین طریق، ایده خود را روی بسیاری از پایه های فاسد بنا نهاده اند و مافرسوده و بی پایه بودن مبانی شان را در رسائل دیگر، به ویژه در "گفتار ها" مخصوصاً در "گفتار دوازدهم و بیست و پنجم" قاطعانه ثابت كرده ایم.
حتی افرادی همچون: افلاطون و ارسطو و ابن سینا و فارابی كه از نوابغ و چهره های شناخته شده سلسله فلسفه هستند، گفته اند: "هدف نهایی انسان "تشبه بالواجب" یعنی مشابهت پیداكردن به "واجب الوجود است" اینان با صدور چنین حکم فرعونانه ای، "انانیت" را به دره های شرک و گمراهی کشانده و راه را برای گروه ها و دسته های مختلف مشركان از قبیل: اسباب پرستان، بت پرستان، طبیعت پرستان و ستاره پرستان
— 249 —
گشودند. و با بستن درهای عجز و ضعف و فقر و احتیاج و نقص و كوتاهی مندرج در نهاد انسان، راه عبودیت و بندگی را مسدود و سرانجام در باتلاق طبیعت گیر کردند و نتوانستند به شکل کامل از دایرهٔ شرک خارج شوند و درب بزرگ شكر را بیابند.
اما رهروان راه نبوت با بندگی تمام قضاوت کرده اند كه هدف نهایی و وظیفه اساسی انسان این است كه خود را با اخلاق الهی و سجایای نیك بیاراید و با درك عجزش، به قدرت الهی پناه ببرد و با دیدن ضعفش به قوت الهی تکیه کند و با ملاحظه فقرش، به رحمت الهی اعتماد کند و با مشاهده احتیاجش، از غنای الهی یاری بخواهد و با پی بردن به كوتاهی اش، از خداوند آمرزش بطلبد و با دیدن عیب و نقصش، به پاكی كمال الهی اذعان کند.
پس بخاطر انحرافات فلسفه سرکش و نافرمان از دین است که "من" مهارش را خود در اختیار گرفته و با هر نوع گمراهی آلوده شده است؛ به همین دلیل بر سر این چهره "من"، درخت زقومی نشو و نما یافته و با گمراهی هایش بیشتر از نصف عالم انسانیت را از مسیر منحرف ساخته است؛ لذا میوه هایی كه این درخت در شاخه قوه شهوانی و حیوانی اش به بشریت تقدیم می كند، عبارتند از: بت ها و معبودان باطل؛ چون فلسفه اساسا "زور" را نیكو می پندارد، حتی یکی از دساتیر و قوانین آن "الحكم للغالب" است، و می گوید: "حق از آنِ زور است" (٭):اما قانون نبوت می گوید: زور در حق است، نه اینكه حق در زور باشد و با این گفته، ظلم را بر می چیند و عدالت را تامین می كند. مؤلف. و از ظلم پشتیبانی کرده و ظالمان را تشویق می كند و ستمگران را به دعوی الوهیت سوق می دهد. و زیبایی مخلوقات را از خود مخلوق و زیبایی چهره ها را از خود چهره ها می داند وارتباط آن ها را با جلوه های جمالِ مقدس نقاش و آفریدگار اصلی، انکار می کند و به جای اینكه بگوید: "چه زیبا آفریده شده است!" می گوید "چه زیبا است!" یعنی این جمال و زیبایی را همچون یك بت، مورد پرستش قرار می دهد!
و نیز با دلبستن به مظاهر شهرت، ریا، و خود نمایی، از ریا كاران حمایت می كند و بت نما ها را عبادت كننده عبادت كنندگان خود قرار می دهد. (٭):یعنی این بت نما ها برای خوب نمایان شدن در برابر خواهشات پرستش كنندگان شان و به منظور جلب توجه آن ها ریاكارانه وضعیت عبادت گونه را به خود می گیرند، پس از یك جهت عابد و از جهت دیگر معبود می شوند. مؤلف.
— 250 —
در شاخه قوه غضبیه اش نیز، نمرودها و فرعون ها و شدادهای بزرگ و كوچك را پرورانده و بر انسان های بیچاره مسلط ساخته است و در شاخه قوه عقلیه اش، میوه هایی همچون دهریون، ماده گرایان و طبیعت پرستان را در ذهن بشر جا داده و مغز انسان را در هم كوبیده است.
اكنون به منظور روشن شدن این حقیقت، نتایج حاصله از مبانی فاسد فلسفه را با نتایج به دست آمده از اساسات سلسله نبوت، مقایسه میکنیم و از میان هزاران مقایسه، به طور مثال، چهار مورد آن را ذكر خواهیم كرد.
مثال اول: یکی از قواعد مسلم نبوت در حیات شخصی انسان، «تخلقوا بأخلاق الله» است؛ این دستور، پیروان نبوت را فرا می خواند كه به اخلاق الهی متصف شوید و با فروتنی به پروردگار روی آورید و با اعتراف به عجز و فقر و كوتاهی تان، بنده درگاه او شوید!
ببین! تفاوت میان این قانون و قانون فلسفه كه می گوید: "تشبه بالواجب، كمال نهایی انسان است و بكوشید تا همچون واجب الوجود شوید"، از كجا تا به كجاست!
آری! ماهیت انسان که سراسر با عجز و ضعف و فقر و احتیاج پایان ناپذیری عجین شده است، كجا و ماهیت ذات واجب الوجودی که قدرت و قوت و غنا و ثروتش بی نهایت است، كجا؟!
مثال دوم: یكی از قوانین نبوت در حیات اجتماعی انسان، "تعاون و همكاری" است كه این قانون بر تمام هستی تسلط دارد و حكمفرما است. از خورشید و ماه گرفته تا نباتات و حیوانات، همگی پیرو این قانون اند و می بینیم كه نباتات در كمك حیوانات و حیوانات در خدمت انسان ها و حتی ذرات مواد غذایی در كمك حجرات بدن قرار دارند.
پس چنین دستور همكاری و قانون سخاوت و اكرام کجا و قانون "جدال" كه از دستورات اجتماعی فلسفه است، کجا؟! آری! فیلسوفان قانون "جدال" را به عنوان اساس و قانون كلی پذیرفته و ابلهانه حکم داده اند: "زندگی جدال و كشمكش است!"
مثال سوم: از جمله نتایج عالی و قوانین سودمند نبوت در مورد توحید الهی این است كه می گوید: «الواحد لا یصدر الاعن الواحد»: "هر آنچه که وحدت دارد، فقط از یك پدید می آید." وقتی در هر چیز به شکل انفرادی آن و در تمام چیز ها به
— 251 —
شکل یک مجموعه، یگانگی وجود دارد، باید پذیرفت كه آفریده و مخلوق یك ذات است؛ اما قانون عقیدتی فلسفه قدیم مدعی است كه: "از یك، فقط یك صادر می شود" (٭):إن الواحد لا یصدر عنه إلا الواحد. یعنی از یك ذات، فقط یك چیز صادر می شود، سپس اشیای دیگر به وسیله واسطه ها، از آن یك چیز صادر می شوند! قانون فلسفه قدیم با چنین پنداری پروردگار بی نیاز و توانای مطلق را محتاج واسطه های عاجز وانمود ساخته و به گونه ای اسباب و وسایل را شریك ربوبیت می داند! حتی از این هم پا فراتر نهاده، اسم مخلوق و عنوان "عقل اول" را به خالق اطلاق و سایر ملكش را به اسباب و وسایط تقسیم كردند و راه را برای شرك بزرگی، هموار ساختند.
ببین! آن قانون موحّدانه نبوت كجا و این قانون شرك آلود و آغشته به شرك و گمراهی كجا؟! وقتی اشراقیون كه پیشوایان و پیشتازان حكما و فلاسفه اند، مرتكب چنین اشتباهی شوند، اشتباه گروه های پایین تری همچون ماده گرایان و طبیعت پرستان را خودت مقایسه كن!
مثال چهارم: یکی از مبانی سراسر حکمت نبوت این است که هرچیز و هر پدیده ای، حکمت ها و فایده های فراوان دارد و از آیه کریمه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ بر می آید كه هر میوه درخت به تعداد تمام میوه های آن درخت، حکمت ها و فایده هایی دارد. حال اگر یکی از آن فایده ها و حکمت ها متوجه خود مخلوق باشد، هزاران نتایج و حکمت متوجه آفریدگار آن است و به او برمی گردد.
اما فلسفه، حكمت و فایده آفرینش هر موجود زنده را متوجه خود او و یا متوجه منافع انسان ها می داند و با این پندار، حکمت های موجود را انکار کرده و مثل آویختن میوه کوچکی همچون خردل به درخت بزرگ و تنومندی، موجودات را بی فایده و بی معنی می بیند!
آن قانون حقیقی و پر راز و حكمت كجا و این دستور عاری از حكمت و مزخرف فلسفه كجا؟!
چون این حقیقت را در حقیقت دهم "گفتار دهم" با تفصیل بیان كرده ایم، در اینجا، به همین مقدار بسنده می كنیم. خود می توانی هزاران مثال را با چهار مثال مذكور مقایسه كنی؛ ضمناً در رساله "اللمعات" به چند نمونه آن اشاره كرده ایم.
— 252 —
با توجه به اینكه فلسفه بر بنیاد چنین مبانی فاسد و نتایج شومی استوار است، حكما و فلاسفه نابغه اسلام، امثال "ابن سینا و فارابی" به زرق و برق ظاهری فلسفه دل باختند و فریب آن را خوردند و با ورود به آن مکتب، به سختی توانستند درجه یك مؤمن عادی را كسب كنند، حتی حجت الاسلامی چون "امام غزالی" این درجه را نیز به آنان نداده است!
و نیز پیشوایان معتزله كه از علمای متبحر كلام محسوب می شوند، فریفته زینت ظاهری فلسفه شدند و گرایش زیادی به آن نشان دادند و عقل را حاكم ساختند و لذا به مشكل توانستند درجهٔ یك مؤمن فاسق و مبتدع را كسب کنند!
و نیز "ابوالاعلی معری" كه یکی از مشاهیر ادبای اسلام است و به بدبینی شهرت دارد، و نیز "عمر خیام" كه به گریه های یتیمانه متصف گردیده است و ادبای دیگری همچون آنان، از لذایذ فلسفه که نفس اماره را نوازش میدهد، بهره گرفتند و به همین علت، سیلی تكفیر و تحقیر اهل حقیقت و كمال را پذیرا شدند و اهل حقیقت با زجر و توبیخ به آنان گفتند: "ای گستاخان! بی ادبی می كنید و در راه كفر و الحاد گام نهاده اید و در دامان ادبیات تان، افراد بی عقیده و بی ایمان را می پرورانید".!
یكی از نتایجِ پایه های فاسد فلسفه این است كه "من"، با آنكه در ذات خود ماهیت ضعیفی مثل هوا یا بخار دارد، اما از آن جهت که فلسفه با نگرش شومش هرچیز را به معنای اسمی می بیند، گویی "منی که به بخار شباهت داشت" به مایع تبدیل می شود، سپس به سبب انس و الفت و غوطه ور شدنش در مادیات، غلظت كسب می كند و بعد ها غفلت و انكار به او دست می دهد و این "انانیت" منجمد می گردد. متعاقباً با عصیان و نا فرمانی از اوامر و دستورات الهی، "من" مكدر می شود و شفافیتش را از دست می دهد و سر انجام، آهسته آهسته ضخامت می یابد و بزرگ می شود و صاحبش را می بلعد. به این هم اكتفا نکرده و تحت تأثیر افكار انسانی، متورم می شود و انسان ها و حتی اسباب را با خود مقایسه می کند و برای نفس خود نوعی تفرعن قایل می شود- با وجودی كه نفس از آن متنفر و منزجر است- اینجاست كه ژست مبارزه با اوامر خالق ذو الجلال را می گیرد و می گوید: مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَ هِىَ رَم۪يمٌ (يس: ٧٨) و به گونه ای كه قدیر مطلق را به مبارزه بطلبد، او را متهم به عجز می سازد،
— 253 —
حتی در اوصاف خالق ذوالجلال مداخله کرده و هرآنچه را كه مطابق امیال و خواهش هایش نباشد و خوشایند تفرعن نفسش واقع نشود، رد، انكار و یا تحریف می كند. مثلاً:
گروهی از فلاسفه، اسم "موجب بالذات" را به پروردگار اطلاق و اختیار و اراده اش را نفی كرده اند و شهادت تمام هستی را بر اراده مطلقش، تكذیب کرده اند. سبحان الله! عجب موجودی است این انسان! با آنكه تمام موجودات هستی از ذرات گرفته تا خورشید با شکل و سیماهایی که برای شان برگزیده شده است و با انتظامات، حكمت ها و میزان هایشان، آشكارا بر اراده خالق خود دلالت دارند، باز هم چشم فلسفه آن را نمی بیند! کور باد چنین چشمی!
گروهی دیگر از فلاسفه مدعی اند كه "علم الهی به جزئیات تعلق نمی گیرد"! اینان شمول پرعظمت علم الهی را نفی كرده و در این مورد، دست رد بر گواهی صادقانه همه موجودات زده اند.
از سوی دیگر، فلسفه، اسباب را مؤثر و طبیعت را آفریننده می داند - طوری كه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت ثابت شد- و مهر درخشان و آیت مخصوص خالق ذوالجلال را بر روی اشیا و موجودات نمی بیند و بخشی از موجودات را که در واقع هرکدام یک نامه از سوی پروردگار بی نیاز هستند به طبعیت عاجز و جامد و فاقد شعوری كه جز تصادف و نیروی كور، چیزی در دست ندارد، سپرده و این طبیعت را مصدر اشیا تلقی می کند.
و از سوی دیگر، فلسفه نتوانست درب آخرت را پیدا کند، لذا به انکار رستاخیز پرداخت و مدعی ازلیّت ارواح شد، حال آنکه پروردگار متعال با تمام نام هایش و هستی با همه حقایقش و پیامبران با تعالیم برحق شان و کتاب های آسمانی با تمام آیات شان به رستاخیز و آخرت گواهی می دهند؛ این مطلب را در گفتار دهم (رساله حشر) ثابت کرده ایم و بدین طریق می توانی مسائل دیگر را هم به این خرافات قیاس کنی.
آری! گویی شیاطین با منقار و چنگال "من"، عقل فلاسفه بی دین را ربوده و در دره گمراهی افگنده و آن را قطعه قطعه کرده اند!
— 254 —
پس "من" در عالم كوچك انسان، همچون طبیعت در عالم بزرگ است، هر دو، از جمله طاغوتها به شمار می آیند
﴿ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقٰى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللّٰهُ سَم۪يعٌ عَل۪يمٌ ﴾
(البقرة: ٢٥٦)
برای روشن ساختن حقایق گذشته، مناسب می دانم تا ترجمه یك واقعه خیالی را كه به صورت سیاحتی تخیلی و شبیه به نظم، در "لمعات" نوشته بودم، در اینجا ارائه کنیم:
هشت سال قبل از تألیف این رساله، در استانبول بودم و ماه مبارك رمضان بود، در آن روز ها، سعید قدیم- كه به فلسفه اشتغال داشت- در آستانه تبدیل شدن به سعید جدید بود و هنگامیكه در باره سه ایده و آیین، كه در پایان سوره فاتحه با بیان صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّٓالّ۪ينَ به آن ها اشاره شده است تفكر می كردم، یك واقعه تخیلی و حادثه مثالی را که شبیه به خواب بود دیدم، بدین شكل:
خود را در صحرای بزرگی می دیدم. ابر سیاهی آسمان را پوشانده و سراسر زمین را تاریكی رنج دهنده و نفس گیری فرا گرفته بود. نه نسیمی می وزید و نه روشنی ای به چشم می خورد و نه اثری از آب مشاهده می شد. گمان می کردم که هر طرف پر از جانواران و موجودات مضر و ترسناك است. در این هنگام به قلبم خطور كرد كه در آن سوی زمین آب گوارایی وجود دارد و نسیم ملایمی می وزد و نور و روشنایی پیدا می شود؛ پس به ناچار به آن سمت رفتم، دیدم كه بدون اختیار به آن طرف برده می شوم. در زیر زمین به غاری داخل شدم که به تونل شباهت داشت. در داخل زمین قدم به قدم حرکت كردم. دیدم كه پیش از من نیز افراد زیادی از آن راه زیر زمینی گذشته اند، اما موفق به تكمیل راه نگردیده اند، چون در هر گوشه و كنار، خفه شده و در همانجا مانده اند. صدا های برخی از این سیاحان را مدتی شنیدم،
رفته رفته، صدا های شان گم می شد.
ای دوستی كه با خیالت در این سیاحت تخیلی مرا همراهی می كنی!
آن زمین، عبارتست از: "طبیعت" و "فلسفه طبیعی" و آن تونل، ایده و آیینی است كه اهل فلسفه، برای رسیدن به حقیقت با افكار شان گشوده اند، و جای پاهایی که دیدم
— 255 —
به مشاهیری همچون افلاطون و ارسطوتعلق
(٭):اگر بگویی: تو كیستی كه با این مشاهیر مقابله و مبارزه میكنی؟ آیا تو به اندازه مگس هستی تا در پرواز عقابها مداخله كنی؟
می گویم: با داشتن استاد ازلی همچون قرآن، مجبور نیستم برای عقابهایی كه شاگردان فلسفه ضلالت آلود و عقل اوهام آلود هستند، در راه حقیقت و معرفت، به اندازه بال مگس قدر و قیمت بدهم، هر چند كه من از آن ها پایین تر باشم، استاد آنان نیز هزار بار از استاد من پایین تر است. به فضل و همت استادم ماده یی كه آن ها را غرق کرد، نتوانست حتی پایم را تر كند! بلی! شخص عادی كه حامل قوانین و اوامر پادشاه بزرگی باشد، میتواند دست به چنان كار های بزرگی بزند كه مشاور پادشاه كوچك از انجام آن عاجز است!
دارد و صداهایی كه به گوشم می رسید، صدای نوابغی همچون ابن سینا و فارابی بود. بلی! در چندین جا بعضی از گفته ها و قوانین ابن سینا را می دیدم، اما بلا فاصله صداها قطع می شد و نمی توانست ادامه پیدا كند؛ یعنی خفه می شد. به هر حال، برای رهانیدن تو از حیرت و تعجب، گوشه ای از حقیقت پنهان را در پرده خیال نشانت دادم. اكنون، باز به سیاحتم بر می گردم: در طول راه، دو چیز به من داده شد:
یكی: چراغی بود که تاریكی طبیعت زیر زمین را می زدود.
دیگری: وسیله بزرگی بود كه صخره ها و سنگ های كوه مانند را می شكافت و راه را برایم می گشود، در این اثنا، زمزمه ای به گوشم رسید که می گفت: این چراغ و ابزار از مخزن قرآن به تو داده شده است. در هر حال، زمان زیادی را بدین منوال پیمودم.
دیدم كه به آن سمت رسیده ام. خورشید در آسمان صاف و نیلگون می درخشد، فصل، فصل زیبای بهار است. نسیم روح افزایی می وزد و آب بسیار لذیذ و گوارایی، جاری است. بدین ترتیب، خود را در عالمی سبز و خرم و آرام و شادی بخش، یافتم و خدا را سپاس گفتم.
سپس به خود نگریستم: فهمیدم كه مالك خودم نیستم و كسی مرا می آزماید. بار دیگر خود را در همان وضعیت اول در صحرای بزرگ مشاهده کردم دیدم که ابر سیاه بر همه جا سایه افکنده است، احساس كردم كه شخصی به راه دیگری مرا سوق می دهد. این بار در زیر زمین نه، بلكه روی زمین راه می رفتم و قصد داشتم به سمت دیگری بروم. در این سیاحت چنان اوضاع و احوال عجیب و غریبی مشاهده كردم كه وصف ناپذیر است. دریا بر من خشمگین بود، طوفان مرا تهدید می کرد و هرچیز برایم مشكل می آفرید؛ اما باز هم به كمك وسیله ای كه از جانب قرآن به من داده شده بود، از موانع
— 256 —
می گذشتم و بر مشكلات فایق می آمدم. در مسیر راه به اطرافم نگریستم. در هر طرف، جنازه های گردشگران به چشم می خورد، از هزاران نفر فقط یكی توانسته بود این سفر را به پایان برساند. به هر شكل که بود، از ظلمت آن ابرها نجات یافتم و به آن سوی زمین رسیدم، و با خورشید زیبا روبرو شدم و با استنشاق نسیم روح بخش و با گفتن "الحمد لله" در آن عالم بهشت مانند به گشت و گذار پرداختم.
در آنجا هم به حال خود رها نشدم کسی مزاحمم می شد، مثل اینكه می خواست راه دیگری به من نشان دهد، او فوراً مرا به آن صحرای وحشتناك آورد.. متوجه شدم كه چیزهای مختلفی با اشكال گوناگون از بالا سرازیر است؛ بعضی مانند آسانسور، بعضی همچون هواپیما و بعضی مثل ماشین و بعضی به شكل زنبیل. هر كسی که به اندازه قدرت و استعدادش، بر یکی از آن ها سوار می شد، بالا كشیده می شد، من هم سوار یكی از آنان شدم، دیدم در ظرف یك دقیقه مرا بالاتر از ابر ها برد و بر فراز كوه های بسیار زیبا و سرسبز قرار داشتم؛ این کوه ها به حدی بلند بودند که ابرها در نیمه راه ماندند. در هر طرف، نسیم بسیار لطیف، آب بسیار گوارا و روشنی بسیار دلپذیری به چشم می خورد.
وقتی به اطراف نگریستم، دیدم که آن منازل و وسیله های نورانی که به آسانسور شباهت داشتند، در هر طرف مشاهده می شود. حتی در دو سیاحت قبلی ام و در آن سوی زمین نیز آن ها را دیده بودم، اما در این مورد چیزی نمی دانستم، ولی اكنون می فهمم كه این منازل، جلوه های آیات قرآن كریم اند.
بدین طریق، راه اولی كه با الضَّٓالّ۪ينَ بدان اشاره شده است، عبارتست از: راه و آیین كسانی كه فریب مفهوم طبیعت را خورده و پیرو فكر طبیعت گرایان هستند. شما خود احساس كردید كه در این راه، چه مشكلاتی برای گذشتن به حقیقت و نور وجود دارد!
و راه دوم كه با الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ بدان اشاره گردید، عبارتست از:
راه و آیین اسباب پرستان و كسانی كه آفریدن و تأثیر گذاری را به اسباب و وسایل نسبت می دهند و مثل حكمای مشائیون، می خواهند فقط با عقل و فكر، به حقیقت الحقایق و معرفت پروردگار راه بگشایند؛ اما راه سوم كه با اَلَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ به آن اشاره شد، عبارتست از: جاده نورانی و صراط مستقیم اهل قرآن، كه یك آیین آسمانی رحمانی و نورانی بسیار كوتاه راحت و امن است و فراروی همگان گشوده شده است.
— 257 —
مقصد دوم
"به تحولات ذرات از حالتی به حالت دیگر، اختصاص دارد"
و به ذره ای از گنجینه ی آیه کریمه ذیل اشاره می کند:
﴿ وَقَالَ الَّذ۪ينَ كَفَرُوا لَا تَاْت۪ينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلٰى وَ رَبّ۪ى لَتَاْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِى السَّمٰوَاتِ وَلَا فِى الْاَرْضِ وَلَٓا اَصْغَرُ مِنْ ذٰلِكَ وَلَٓا اَكْبَرُ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍ ﴾
(سبأ: ٣)
این مقصد، گوشه ای از گنجینه بزرگ آیه کریمه فوق را بیان می دارد؛ به عبارت دیگر، گوهری را که در صندوقچه ذرّه (اتم) قرار دارد، مورد بحث قرار می دهد و شامل بخش بسیار ناچیزی از حرکات، گردش و وظایف ذرّه می شود؛ این مقصد از یک مقدمه و سه نقطه تشکیل شده است:
مقدمه
گردش ذرات و انتقال اتم ها از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: تکان و گردش قلم قدرت الهی به هنگام نوشتن آیات تکوینی در کتاب هستی؛ پس این گردش آن گونه که ماده گرایان و طبیعت پرستان گمان می کنند، بازیچه تصادف و حرکت خودسر و آشفته و بی معنی نیست، زیرا هر ذرّه و تمامی ذرّات، همچون موجودات دیگر در آغاز حرکت شان «بسم الله» می گویند. و بارهای بسیار سنگینی را که بالاتر از طاقت و توان آن ها است، حمل می کنند؛ چنانکه دانهٔ صنوبر، درخت بزرگ و تنومند صنوبر را بر دوش می کشد.
و در فرجام کار و پایان وظیفه اش نیز "الحمد لله" می گوید و از خداوند سپاسگزاری می کند؛ چون توانسته است صنعت زیبا و نقش و نگار نیکویی را که عقل با دیدنش در حیرت و شگفت می ماند، نشان دهد و بدین طریق اثری را به نمایش گذاشته است که انگار همچون قصیده ای به مدح و ستایش آفریدگار ذوالجلال آن می پردازد؛ برای درک بهتر این مطلب به انار و ذرّت (جواری) دقت کن!
— 258 —
آری! گردش و تحول ذرّات
(٭):حاشیه ای است برای مقصد دوم و برای جمله ی طولانی ای که از تحولات ذرات بحث می کند. در چند جای قرآن کریم، "امام مبین" و "کتاب مبین" ذکر شده است. برخی از مفسرین بر این باورند که هردو به یک معنی هستند و دیگران گفته اند: معنی شان مختلف است و حقیقت آن دو را به اشکال گوناگون تفسیر کرده اند؛ خلاصه گفته های شان این است که: "کتاب مبین" و "امام مبین" دو عنوان برای علم الهی هستند. و بنده در پرتو فیوضات قرآن کریم، بر این باور هستم که:
"امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است و بیشتر به عالم غیب مینگرد تا عالم شهادت؛ یعنی به نسبت زمان حاضر، بیشتر به گذشته و آینده می نگرد؛ به عبارت دیگر: "امام مبین" سجل و پروندهٔ قدر الهی است و بیش از آنکه به وجود ظاهری اشیا بنگرد، به اصل و نسل و ریشه ها و هسته های آن نگاه می کند. موجودیت این پرونده در "گفتار بیست و ششم" و در حاشیه "گفتار دهم" ثابت شده است. آری! این "امام مبین" عنوان نوعی از علم و امر الهی است، به این معنی که: وقتی مبادی و ریشه ها و بنیه های اشیا، نتایج زیبا و صنعتگرانه ای به بار می آورند و فرآورده های منظمی تولید میکنند، در حقیقت نشان میدهند که این نظم و صنعت و استحکام، در پرتو نوشته های پرونده علم الهی به پایهٔ کمال می رسد، آنگونه که نتایج، نسلها، و هسته های اشیای فهرست و برنامه های آینده را با خود دارند، نشان میدهند که پرونده کوچکی برای اوامر الهی هستند. پس میتوان گفت که: هسته یک درخت، به منزله مجسمه بسیار کوچکی، تمام برنامه ها و فهرستهایی را که ساختار درخت را تنظیم می کند، با خود دارد و اوامر تکوینی ای را که برنامه ها و فهرستهای آن درخت را معین میسازد نیز، در خود گنجانده است.
گزیده سخن اینکه: "امام مبین" به منزله فهرست و برنامه های درخت آفرینش است؛ درختی که به سوی گذشته و آینده و عالم غیب، شاخ و برگ دوانده است؛ از این رو "امام مبین" دفتری است برای تقدیر الهی و مجموعه ای از مبانی و مقررات او به شمار می آید. و با فرمان و املای این مبانی، ذرّات به حرکت واداشته میشوند و جهت انجام وظایف شان در اشیا سوق داده میشوند.
اما "کتاب مبین" نسبت به عالم غیب، بیشتر به عالم شهادت مینگرد؛ یعنی به زمان حاضر بیشتر نگاه میکند تا به زمان گذشته و آینده. پس "کتاب مبین" عنوان قدرت و اراده الهی است و دفتر و کتابی است برای قدرت و اراده او؛ به عبارت دیگر: اگر "امام مبین" دفتر تقدیر الهی باشد، "کتاب مبین" دفتر قدرت الهی است؛ یعنی انتظام و زیبایی هایی که در وجود، ماهیت، صفات و عملکردهای هر پدیده ای وجود دارد، بیانگر این است که با دستور و فرامین یک قدرت کامل و با قوانین یک اراده نافذ بر هرچیز و هر پدیده ای وجودی پوشانیده می شود، صورت هایش معیّن میگردد و اندازه و شکل خاصی به آن داده می شود؛ پس می توان گفت: بر اساس این قوانین، لباس هستی و وجود مخصوص هرچیز، بُرش و دوخته می شود و پوشانیده می شود و شکل و صورت ویژه ای، به آن ارزانی میگردد. موجودیت این دفتر در رساله "قدر الهی و جزء اختیاری" به اثبات رسیده است. و "امام مبین" هم در همین رساله ثابت شده است.
اکنون حماقت فلاسفه و گمراهان را ببین! اینان موجودیت لوح محفوظ قدرت الهی را درک کرده و جلوه ها و بازتابهای کتاب رحمت پروردگار را احساس و اراده نافذ او را در اشیا مشاهده کرده اند، اما بازهم اسم "طبیعت" را بر آن ها اطلاق کرده و نور آن جلوه ها و بازتابها را خاموش ساخته اند!
بدین ترتیب با املای امام مبین؛ یعنی با حکم و دستور قَدَر الهی، قدرت الهی، سلسلهٔ موجودات را که هر کدام علامتی برای یگانگی اوست، در لوح (تابلو) "محو و اثبات" - که صفحه مثالی زمان است- مینویسد و می آفریند و ذرات را به حرکت وامیدارد.
پس حرکات ذرات، در واقع همان تکان ها و اهتزازاتی است که در هنگام نوشتن و نسخه برداری و عبور موجودات از عالم غیب به سوی عالم شهادت؛ یعنی ازعلم به سوی قدرت به میان آمده است؛ اما "لوح محو و اثبات" دفتر مبدّلی است برای لوح محفوظ بزرگ و تغییر ناپذیر. و در دایره ممکنات، تابلویی است برای "نوشتن و پاک کردن" اشیایی که همواره در معرض مرگ و زندگی و فنا و هستی هستند. و حقیقتِ آنچه که ما آن را زمان می نامیم و همچون نهر بزرگی در هستی جریان دارد نیز، به منزله صفحه و مرکّبی است برای نوشته های قدرت الهی در تابلوی محو و اثبات؛ لا یعلم الغیب الا الله. مؤلف.
از حالتی به حالت دیگر، عبارت است از: حرکات
— 259 —
و تکان های معنی داری که از نوشتن و پاک کردن کلمات قدرت الهی در تابلوی (لوح) "محو و اثبات" ناشی می شود؛ این تابلو عبارتست از: حقیقت زمان سیّال و صفحهٔ مثالی (فرضی). این نوشتن با نسخه برداری از "کتاب مبین" که عنوان قدرت و اراده الهی است، صورت می گیرد و در آفرینش موجوداتی که از عالم شهادت و زمان حاضر تشکیل یافته است، محور تصرف الهی است. و این نسخه برداری هم بر اساس مبانی امام مبین صورت گرفته است که عنوان أمر و اراده الهی به شمار می رود و اصل و فرع اشیا، یعنی اصلِ هرچیز گذشته و فرع هرچیز آینده، همراه با مشخصاتش - که بخشی از عالم غیب است- در آن درج است.
نقطهٔ اول
دارای دو مبحث است
مبحث اول
در حرکت و توقف هر ذرّه، دو نور توحید می درخشد که به دو خورشید تابان می مانند.
چنانکه در اشاره نخست "گفتار دهم" با اجمال و در "گفتار بیست و دوم" به تفصیل ثابت شده است، هر ذرّه و اتم، اگر مأمور الهی نباشد و با اجازه و تصرف او حرکت نکند و با علم و قدرتش متحوّل نشود، لازم است از علم بی پایان و قدرت نا محدودی برخوردار باشد و چشمی نیز برای دیدن هرچیز داشته باشد. و دارای وجهی
— 260 —
باشد که متوجه هر چیز است و سخنی که حاکم بر همه چیز. زیرا هر یکی از ذرّات عناصر، این توان را دارد تا در جسم هر موجود زنده ای به گونه منظّم کار کند و حتی عملاً مشغول کار است. نظام و ساختمان اشیا و قوانینِ ترکیب و ساختار آن ها با یکدیگر فرق دارد. بدون آگاهی از نظام و ساختار آن ها، هیچ کاری نمی توان کرد، حتی اگر کاری هم صورت بگیرد، خالی از اشتباه نخواهد بود. حال آنکه هر کار، بدون اشتباه انجام می یابد. پس این ذرّات یا با دستور و اجازه و علم و اراده کسی که علم فراگیر دارد، کار می کنند و یا اینکه خودشان بایستی علم فراگیر و قدرت گسترده داشته باشند!
آری، هرکدام از ذرّات هوا می تواند به جسم هر جانداری وارد شود و در درون میوهٔ هر گل نفوذ کند و وارد ساختمان هر برگ شود و در آنجا کار کند. حال آنکه ساختار و تشکیلات آن ها با یکدیگر فرق دارد و نظم و سیستم شان متفاوت است؛ به گونه مثال: اگر کارخانهٔ میوهٔ انجیر به کارخانه بافندگی شباهت داشته باشد، کارخانهٔ میوه انار نیز همانند کارخانه قند و شکر خواهد بود (با اشاره به تفاوت موجود میان کارخانهٔ بافندگی و شکر سازی، به تفاوت های آن دو میوه اشاره می شود) بدین سان هر میوه و هر پدیده ای، ساختمان و برنامهٔ خاص خود را دارد.
لذا، این ذرات هوا، وارد هر یکی از آن ها می شود و با سنجش و مهارت فوق العاده ای بدون کوچک ترین اشتباهی کار می کند و پس از انجام وظیفه اش برمی خیزد و آنجا را ترک می کند.
پس لزوماً باید ذرّة متحرک از چگونگی شکل و قیافه و اندازه ای که بر حیوانات و گیاهان و میوه ها و گل ها پوشانده شده است، آگاه باشد و خودش هرچیز را بداند و یا اینکه این کارها را با دستور و اراده کسی که از آن ها آگاه است، انجام دهد.
هر ذرّة ساکن و آرام خاک، این توان را دارد تا بذر و هسته هر گل و گیاه و هر درخت و میوه را در آغوش خود بپروراند و بارور سازد؛ زیرا هر ذره به محض قرار گرفتن در مشتی خاک - که این مشت خاک از آنجایی که از ذرات همگون ترکیب یافته است، به منزله ذره واحدی است - برای خود کارخانه مخصوصی همراه با تمامی ابزار و آلاتی که بدان نیاز دارد، در آنجا می یابد، پس در اینجا چند راهکار متصور است: یکی اینکه در این مشتی خاک، کارخانه های معنوی دقیق و منظمی به تعداد همهٔ درختان
— 261 —
و گیاهان و گل ها و میوه ها موجود باشد! و یا اینکه در آنجا علم و قدرت فراگیری وجود داشته باشد و هرچیز را از نیست بیافریند و هر بخش هرچیز را به خوبی بفهمد؛ و یا اینکه این کارها با نیرو و قدرت یگانه توانایی که هرچیز را میداند و توان هر کار را دارد، انجام یابد.
اگر یک شخص بی سواد، عادی، بی خبر از دنیا و نابینا به اروپا سفر کند، و در کارخانه ها و کارگاه های آنجا دست به کار شود و در هر بخشی از صنایع و ساختمان ها، کارهای عجیب و بی نظیری را که نشان دهنده هنر، حکمت و مهارت حیرت انگیز اوست، انجام دهد، هر بیننده و آدم با شعوری خواهد فهمید که آن مرد، این کارها را به تنهایی انجام نمیدهد، بلکه استاد دانائی به او می آموزد و او را به کار می گمارد.
و نیز شخصی را فرض کنیم که نابینا و ناتوان است و در کلبه کوچک خود نشسته است. از بیرون مشتی سنگ ریزه و مواد ناچیزی همچون استخوان و پنبه به داخل فرستاده می شود و در عوض از آن کلبه ناچیز، چندین کیلو گرام شکر، چندین توپ پارچه، هزاران قطعه جواهر، لباسهای زیبا و فاخرانه و غذاهای دلچسپ و لذیذ به بیرون صادر شود. آیا کسی که ذره ای عقل داشته باشد، نخواهد گفت: آن شخص نابینا و زمین گیر فقط یک نگهبان است و مالک اعجازگر این کارخانه او را استخدام کرده است؟
این چنین است شیوه کار و گردش ذرات هوا در درون گیاهان و درختان و گلها و میوه هایی که هر کدام به منزلهٔ نامه ای است از جانب پروردگار بی نیاز و اثری است ارزشمند از صنعت ربانی و معجزه ای است از قدرت الهی و پدیده خارق العاده ای است از حکمت او؛ پس این ذرات با دستور آفریدگار حکیم ذوالجلال و فاطر کریم ذوالجمال حرکت می کنند و با ارادهٔ او، از جایی به جای دیگر میروند.
ذرات خاک نیز با فرمان او بذرها و هسته ها را در بستر خویش می پرورند و به شکوفه و سنبل تبدیل می کنند؛ شکوفه و سنبلی که هر کدام به منزله دستگاه و چاپ خانه و انباری است که با یکدیگر فرق دارند و ساختمان هیچکدام، مشابه دیگری نیست، بلکه هر یک، بسان تابلوی جداگانه و متفاوتی تجلی نام های نیکوی پروردگار را اعلان میدارد و سروده ای است که کمالات او را بر می شمارد. بدون شک این بذرها با دستور پروردگاری که مالک فرمان كُنْ فَيَكُونُ است کار می کنند و به فرمان او منشأ گیاهان
— 262 —
و درختان شده اند؛ زیرا هرچیز در تسخیر اوست و بدون اجازه و اراده و نیروی او آب از آب تکان نمی خورد و این امری است ثابت و یقینی و ما بدان ایمان داریم.
مبحث دوم
اشاره کوتاهی است به حکمت های موجود در گردش ذرات و وظایف آن ها
ماده گرایانی که عقل شان به چشمان شان سقوط کرده چیزی جز ماده را نمی بینند و با حکمت پوچ و فلسفه بی بنیاد شان، گردش ذرات را یک امر تصادفی می پندارند و این پندار را پایه و اساس تمام گفته ها و دستورات خویش قرار داده و آن را مصدر مخلوقات الهی نشان داده اند.
کسی که ذره ای شعور داشته باشد، می داند که آنان مخلوقات زیبا و سراسر حکمت و ظرافت را یک چیز آشفته و معمولی و بی معنی می دانند و در واقع با این رویکرد به دوری و محرومیت خود از عقل و منطق اذعان می کنند؛ اما از دیدگاه قرآن حکیم در گردش ذرات و اتم ها، اهداف و حکمت های فراوانی موجود است و بسیاری از آیات آن که یکی از آن ها آیه ذیل است، به وظایف ذرات و حکمت های آن، اشاره میکند وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ (الإسراء: ٤٤)
در اینجا به عنوان نمونه فقط به چند مورد آن اشاره خواهیم کرد:
اول: خداوند واجب الوجود برای به نمایش گذاشتن پرتوهای جدیدی از آفرینش، با قدرتش ذرات را به گردش در می آورد و وظایفی را به آن ها می سپارد، بدین گونه که: هر روح را به تنهایی "الگو" قرار داده و همه ساله جسد جدیدی از معجزات قدرتش بر آن می پوشاند و با حکمتش از هر کتابی، هزاران کتاب متفاوت را نسخه برداری می کند و حقیقت واحدی را در صورت های جداگانه ای نشان می دهد و زمینه را برای آمدن عالم ها و موجودات جدیدی فراهم می کند و آن ها را دسته دسته، یکی پس از دیگری روانه هستی می سازد.
دوم: خداوندی که مالک الملک ذوالجلال است، این دنیا، به ویژه روی زمین را بسان مزرعه پهناوری آفریده است؛ یعنی به گونه ای آماده کرده است که قابلیت به بار آوردن محصولات ترو تازه را دارد؛ او می خواهد معجزات قدرت بی پایانش را در این
— 263 —
مزرعه کِشت و دَرو کند. بدین منظور در مزرعه پهناور روی زمین، ذرات را با سنجش تمام به حرکت واداشته و با نظم خاصی به کار می گمارد و در هر عصر و در هر فصل و در هر ماه و شاید در هر روز و هر ساعت، کائنات و پدیده های تازه ای از معجزات قدرتش به نمایش می گذارد؛ پس با گردش این ذرات، هدایایی از گنجینهٔ رحمت بیکران خویش را به نمایش گذاشته و نمونه هایی از معجزات قدرتش را نشان می دهد.
سوم: پروردگار سبحان، ذرات را با کمال حکمت به گردش در آورده و با کمال انتظام به کار گماشته است، تا با موجودات زیبایی که نقش و نگارهای اسماء الهی هستند، زمینه را برای معرفی و بازگو کردن جلوه های آن اسماء فراهم سازد؛ از این رو در زمین بسیار محدودی، آثار بی شماری نشان می دهد و در صفحه کوچکی، آیات تکوینی زیادی را که حامل مفاهیم و پیام های زیبایی هستند، می نویسد.
آری، محصولات سال گذشته با محصولات و فراورده های امسال از نظر ماهیت یکسان اند، اما معانی و مدلولات شان به کلی متفاوت است؛ زیرا با تغییر تعینات اعتباری (با دگرگون شدن نمای ناپایدار آن ها) معانی شان نیز تغییر و افزایش می یابد. با آنکه تعیینات اعتباری و مشخصه های موقت، تغییر ناپذیر و ظاهراً فانی هستند، اما معانی زیبای شان نگهداری می شود و استمرار می یابد و باقی می ماند.
پس برگ ها و گل ها و میوه های درختِ بهار پارسال از آنجایی که روح ندارد، عیناً مثل برگ ها و میوه های بهار امسال اند و فقط از لحاظ مشخصه های اعتباری باهم فرق دارند؛ این مشخصه ها آمده اند تا جای مشخصه های قبلی را بگیرند و بدین طریق، معانی اجراأت اسماء الهی را که تجلیات آن ها همواره در حال تجدید و تازه شدن است، بازگو می کند.
چهارم: آفریدگار حکیم در این مزرعه تنگ و محدود دنیا و در کارگاه زمین، ذرات را به گردش در می آورد و در پرتو آن ها کائنات را سیّال و موجودات را سیّار میسازد، تا بدین طریق لوازمات یا تزیینات و یا محصولات مناسبی را برای عالم های نا محدودی همچون عالم مثال و عالم ملکوت و عالم های اخروی دیگر تدارک ببیند؛ پس پروردگار متعال در این زمین کوچک، محصولات و نتایج معنوی بسیار زیادی برای عالم های بسیار بزرگ و پهناور آماده می سازد؛ و از دنیا سیلاب دوامداری را که
— 264 —
از خزانه قدرت مطلقش سرچشمه گرفته است جاری ساخته و به عالم غیب و بخشی را هم به عالم های اخروی می ریزد.
پنجم: پروردگار متعال، ذرات و اتم ها را با قدرت و حکمتش به گردش در آورده و با نظم کاملی به کار گماشته است، تا بدین طریق، در این زمین تنگ و محدود و در زمان اندک و متناهی، کمالات بی نهایت و جلوه های نا محدودِ زیبایی ها و تجلیات بی شمارِ بزرگی و عظمت خویش را با تسبیحاتی که برای او انجام یافته است، نشان دهد؛ لذا موجودات را وامی دارد تا در یک زمان متناهی و زمین محدود، به گونهٔ نامتناهی او را تسبیح بگویند، و بدین سان پرتوهایِ زیبایی و کمال و جلال و عظمت خویش را نشان می دهد و در نتیجه آن، بسیاری از حقایق غیبی و میوه های مربوط به آخرت نقش و نگارهای مثالی را از هویت و صورت های باقی و ماندگار موجودات فانی، ایجاد می کند. پس باید گفت: کسی که ذرات را به گردش در آورده و این همه مقاصد بزرگ و حکمتهای والا را بروز می دهد، همان پروردگار یگانه است. در غیر این، لازم است تا هر ذره، عقلی به بزرگی خورشید داشته باشد!.
مانند این پنج نمونه، می توان مثال های زیادی در مورد گردش سنجیده شده ذرات، ارائه کرد که شاید شمار این مثال ها به بیش از پنج هزار برسد؛ اما فلاسفهٔ خیره سر، گردش آن ها را بیهوده و عاری از حکمت پنداشته اند! و در حقیقت، آن ها گمان می کنند که دو نوع گردش ذرات و اتم ها، که یکی آفاقی و دیگری انفسی است (٭):اتم ها نیز همچون کره زمین، هم به دور خود میچرخند و هم به دور یکدیگر. در اینجا به همین نکته جلب توجه شده است. و با شور و جذبهٔ الهی صورت می گیرد و همچون مرید مولوی، (٭):عنوانی که به مریدان طریقت منسوب به مولانا اطلاق می گردد و در اینجا به رقص و گردش مریدان مولوی در هنگام سماع اشاره شده است. غرق در ذکر و تسبیح خداوند است، عملی است خودسرانه و رقصی است بی معنی و بیهوده!
از اینجا می توان دریافت که علم این فلاسفه، علم نیست، بلکه جهل است و حکمت شان نیز پوچ و عاری از حکمت است.
در نقطه سوم، ششمین حکمت نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت.
— 265 —
نقطهٔ دوم
در هر ذره، دو گواه صادق بر وجود و یگانگی خداوند، موجود است.
آری، ذره، با آنکه ناتوان و بی جان است، اما آگاهانه وظایف بسیار بزرگی را انجام می دهد و بارهای سنگینی را بر میدارد و بدین طریق، قاطعانه بر وجود خداوند متعال ادای شهادت می کند و نیز در هنگام حرکاتش، نظام حاکم بر هستی را رعایت کرده و به هر جا قدم نهاد، نظم مخصوص آنجا را مد نظر قرار میدهد و همانند و طن اصلی اش در آنجا رحل اقامت و با این عملکردهایش هم، به وحدانیت خداوند و احدیت مالک الملک والملکوت گواهی می دهد. و خاطر نشان میسازد که: ذره از هر کسی که باشد، محل گردشش نیز از آنِ اوست؛ یعنی ذره با ناتوانی و بارهای بسیار سنگین و وظایف فراوانش، خاطر نشان می سازد که با دستور و پشتوانهٔ پروردگاری که توانای مطلق است، بر سر پا می ایستد و حرکت می کند و حرکت همگون و گردش موافقش با نظام حاکم بر سراسر هستی و داخل شدنش به هرجا بدون برخورد با هیچ گونه مانعی، دال بر این است که او، با قدرت و حکمتِ یگانه پروردگار دانا کار می کند.
آری! آن گونه که یک سرباز از لحاظ درجات نظامی، با گروهان و دسته و گردان و هنگ و لشکرش پیوند و رابطه ای دارد و به تناسب این پیوند و رابطه، در هر یک از آن بخش ها وظیفه و مأموریتی دارد، اما زمانی میتواند از این پیوندها و وظایف، خود را آگاه ساخته و حرکتی هماهنگ و مناسب داشته باشد که تحت مقررات نظامی آموزش ببیند و از دستور و قانون یگانه فرمانده بزرگی که بر تمام آن بخش ها فرمان می راند، اطاعت کند.
بدین سان، هر ذره نیز در داخل مرکباتی که از بخش های مختلف و مخلوط تشکیل یافته است، جایگاه مناسبی دارد و پیوندش با اجزای دیگر به حدی حساس است که منافع گوناگون و متفاوتی وابسته به آن است و در قسمتی از آن مرکبات، وظیفه جداگانه ای به او سپرده شده است که نتایج پربار و متفاوتی به بار می آورد، پس حفاظت و نگهداری پیوند و رابطه این ذره در داخل مرکبات و جابجا ساختنش در آن ها به پروردگار یگانه اختصاص دارد؛ همو که سراسر هستی در قبضه تصرف اوست. به گونه
— 266 —
مثال: ذره ای که در آدمک چشم آقای "توفیق" (٭):اولین کاتب رساله ی نور است. قرار دارد، با اعصاب و سلول های حرکت کننده و احساس کننده، و با شریان ها و رگ های خون و با چهره و سر و بدن و حتی با مجموعه انسان ها ارتباط دارد و در هر یکی از آن ها کار و وظیفهٔ سودمندی را انجام می دهد.
این ارتباط و پیوند منظم و سنجیده شده و سودمند نشان میدهد که:
این ذره را کسی می تواند در آنجا مستقر سازد که آن بدن را با تمام اعضایش آفریده است؛ به ویژه ذراتی که حامل رزق و روزی هستند و یا نیازهای بدن را تأمین می کنند، با نظم و حرکت و سنجش حیرت انگیزی با کاروان روزی رسان حرکت می کنند و پس از پیمودن مراحل مختلف و گذشتن از طبقات گوناگون، با دقت و آگاهی گام بر می دارند و بدون ارتکاب کوچک ترین اشتباهی آهسته آهسته وارد جسم زنده می شوند و در آنجا پس از گذشتن از چهار فیلتر (دهان، معده، روده باریک و کبد) خود را به اعضا و حجرات نیازمند می رسانند و در پرتو قانون لطف و کرم، سوار بر ملکول های قرمز خون به کمک آن ها می شتابند.
از اینجا به خوبی فهمیده می شود که کسی که این ذرات را از هزاران طبقات و منازل مختلف عبور داده است، بدون تردید، رزاق کریم و آفریدگار رحیمی است که در برابر قدرتش ستارگان و ذرات، یکسان اند.
از سوی دیگر هریک از ذرات با چنان زیبایی و هنرنمایی ای کار می کنند که انگار هرکدام بر تک تک ذرات و بر مجموعه آن ها حاکمیت دارد و ضمناً خودش هم محکوم آن ها است و نیز در مورد نقش و نگارهای حیرت انگیز و صنایع سرشار از حکمت، آگاهی کامل دارد و آن ها را ایجاد می کند! که چنین چیزی هزاران بار محال است و نا ممکن؛ و یا اینکه یک نقطه مأمور است و تحت فرمان حرکتی که از قدرت خداوند و قانون تقدیر او سرچشمه گرفته است، کار میکند.
به گونه مثال، اگر سنگ های موجود در گنبد "ایاصوفیا" تابع دستور معمار آن گنبد نباشند، لازم است تا هر سنگی مهارت و کاردانی بنّا را داشته باشد و همچون خود "معمار سینان" از عهده ساختن تمام آن گنبد بر آید و بر سنگ های دیگر،
— 267 —
سلطه و حاکمیت داشته باشد و در عین حال، خودش هم محکوم فرمان آن ها باشد؛ یعنی، هر سنگی باید بتواند بر سنگ های دیگر فرمان براند و به آن ها بگوید:
"ای سنگ ها! بیایید دست به دست هم دهیم و جلو سقوط خویش را بگیریم"! بدین سان اگر ذرات موجود در مخلوقات که هزاران بار استوارتر و حیرت انگیز تر و سنجیده تر از گنبد "ایاصوفیا" هستند، تحت فرمان آفریدگار بزرگ هستی نباشند، لازم است تا هر یکی از آن ها اوصاف کاملی داشته باشد که جز خداوند، کسی شایسته آن نیست.
فیا سبحان الله! و یا للعجب! ماده گرایان زندیق و کافر، وقتی خداوند یکتا و یگانه را انکار کردند، بر اساس مذهب و آئین شان مجبور شدند تا به خدایان باطلی که شمارشان به تعداد ذرات است، اعتقاد داشته باشند.. از اینجا به خوبی می توان دریافت که کافر و منکر خداوند، هر چند فیلسوف و دانشمند هم باشد، بازهم در جهل بزرگی قرار دارد و جاهل ترین جاهلان است!
نقطهٔ سوم
این نقطه به ششمین حکمتی که در پایان نقطه نخست وعده داده شده بود، اشاره میکند.
در حاشیه سوال دوم "گفتار بیست و دوم" آمده بود:
یکی دیگر از هزاران حکمتی که در تحولات ذرات و گردش آن ها در پیکر موجودات زنده نهفته است، نورانی ساختن خود ذرات است؛ یعنی برای اینکه این ذرات، شایستگی قرار گرفتن در ساختمان عالم اخروی را پیدا کنند، در اینجا منور می شوند و معنی و مفهوم کسب می کنند. گویی جسم حیوان و انسان و حتی گیاه، به منزله یک مهمان خانه و پایگاه و مدرسه است و ذرات جامدی که به منظور فراگیری درس تربیت آمده اند، در آنجا اقامت می گزینند و منوّر می شوند و انگار آموزش می بینند و لطافت کسب می کنند و لیاقت و شایستگی انجام وظیفه حاصل می کنند و بدین طریق به شایستگی رفتن به عالم بقا نایل می گردند؛ عالمی که با تمام اجزایش سرشار از حیات است.
— 268 —
سؤال: موجودیت این حکمت در حرکات ذرات با چه چیزی فهمیده می شود؟
جواب:
اولاً: از طریق نظم و حکمت و سنجشی که بر آفریده های الهی حاکم است، می توان به موجودیت آن پی برد؛ چون امکان ندارد حکمت الهی که در یک چیز بسیار کوچک و به ظاهر معمولی، حکمت های کلّی و فراوانی را گنجانده است، امکان ندارد گردش ذرات را به حال خود رها کند و معنی و مفهومی به آن ها ندهد؛ ذراتی که در این هستی خروشان فعالیت بزرگی از خود نشان می دهند و در پیدایش پدیده های سرشار از حکمت، جایگاه مهمی دارند.
و نیز حکمت و حاکمیتی که کوچک ترین مخلوق را بدون پاداش و بدون کمال و بی ارزش رها نساخته است، چگونه مأمورین و مستخدمین بسیار فراوان و مهم را -ذرات را- بی نور و بی پاداش خواهد گذاشت؟
ثانیاً: آفریدگار حکیم عناصر را به حرکت واداشته و وظایفی به آن ها می سپارد و به عنوان پاداش، آن ها را به درجه معادن می رساند و تسبیحات (اذکار و اوراد) مخصوصِ معادن را به آن ها می فهماند؛ و معادن را نیز به حرکت و کار واداشته، جایگاه نباتات را به آن ها ارزانی میدارد؛ و نباتات را هم رزق و روزی دیگران قرار داده و با تحریک و مأمور کردن شان، منزلت لطیف حیوانات را به آن ها می بخشد و با استخدام ذراتِ حیوانات نیز از طریق روزی، آنان را به جایگاه زندگی انسانی بالا می برد؛ و ذرات وجود انسان را هم پس از تصفیه و پالایش و دادن لطافت، در دماغ و قلب به نازک ترین و لطیف ترین مقام نایل می گرداند. از اینجا به خوبی پیداست که گردش و حرکات ذرات، بی فایده و خالی از حکمت نیست، بلکه به سوی کمالی که شایستهٔ آن هاست، سوق داده می شوند.
ثالثاً: چنانکه در بذرها و هسته ها دیده می شود، بخشی از ذرات موجود زنده به یک نور معنوی و لطافت و مزیتی نایل می گردد و در پرتو آن به مثابه روح ذرات دیگر و سلطان و سرور آنان در می آید و همین بخش کوچک بر درخت تنومند فرمان می راند.
— 269 —
این ذرات حاکم، پس از انجام وظایف پیچیده و حساس و نشان دادن مهارت شان در مراحل مختلف رویش درخت، به این جایگاه و منزلت دست یافته اند؛ این امر نشان می دهد که این گونه ذرات به هنگام دریافت فرمانِ آفریدگار حکیم، مبنی بر انجام وظایف فطری شان درسی را فرا می گیرند و به یک لطافت معنوی و نور معنوی و مقام بلندی نایل می گردند و این نایل آمدن به حرکت آن ها بستگی دارد و بر اساس تجلیات نام های نیکوی الهی بر آن حرکات صورت می گیرد.
گزیده سخن
آفریدگار حکیم به هرچیز نقطه ای را به عنوان کمال مناسبِ آن چیز بخشیده و میزان برخورداری اش را از نور هستی مشخص ساخته و آن را با استعدادی که در اختیارش نهاده است، به سوی آن کمال سوق می دهد.
این قانون ربوبیت، آن گونه که در تمام گیاهان و حیوانات، جاری و نافذ است، در جمادات نیز جریان دارد. به حدی که آفریدگار سبحان، خاک ناچیز و معمولی را هم به درجه الماس و سنگ های گرانبها می رساند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "ربوبیت" به مشاهده می رسد.
و نیز این آفریدگار مهربان، به هنگام واداشتن حیوانات به اجرای قانون بزرگ تناسل، لذت ناچیزی به عنوان پاداش انجام وظیفه به آن ها می دهد و به حیواناتی همچون بلبل و زنبور عسل که برای اجرای اوامر ربانی اش آن ها را استخدام کرده است، هنر و کمالی به عنوان پاداش می بخشد و به جایگاهی می رساند که سرشار از شوق و لذت است..
و در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "سخاوت و کرم" مشاهده می شود.
و نیز حقیقت هرچیز به تجلی یکی از اسماء حُسنی الهی وابسته است و همچون آیینه ای انوار آن را بازتاب می دهد. زیبا شدن آن چیز و بهتر شدن اوضاع آن به شرافت و برتری آن اسم بر می گردد؛ چون آن اسم، خواستار آن است. مهم نیست که خود آن چیز از این امر آگاه باشد و یا خیر، در همه حال، وضعیت زیبایش در نظر حقیقت، مطلوب و پسندیده است.
— 270 —
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون "آراستن و زیبا ساختن" مشهود است.
و نیز آفریدگار حکیم مقام و منزلت و کمالی را که بنابر اقتضای قانون سخاوت و جودش به چیزی ارزانی داشته است، پس از پایان یافتن عمر و سپری شدن مدتش، مسترد نمی سازد و باز پس نمی گیرد، بلکه میوه ها و نتایج و هویت معنوی، و معنی آن را و در صورتی که دارای روح باشد، روحش را نیز ماندگار می سازد.
به گونه مثال: آفریدگار سبحان، معانی و محصولات کمالاتی را که انسان به آن دست یافته است، باقی و جاودان می سازد و حتی شکر و سپاسِ انسان با ایمان و سپاسگزار را که پس از خوردن میوهٔ فانی و زوال پذیری ادا کرده است، به صورت میوهٔ پاکیزه بهشت، به او برمی گرداند.
و در پرتو این حقیقت، گوشه یی از قانون بزرگ "رحمت" مشاهده می شود.
و نیز آفریدگار حکیم هرگز در چیزی اسراف نمی کند و کار بیهوده ای انجام نمی دهد و حتی انقاض و خرده ریزهای مادی موجوداتی را که پس از اتمام وظایف شان در فصل خزان مرده اند، در فصل بهار در ساختمان موجودات جدیدی به کار می برد و مورد استفاده قرار می دهد؛ لذا حکمت الهی مقتضی است که ذرات جامد و فاقد شعوری که وظایف مهمی در این کره زمین انجام داده اند، در برخی از ساختمان های عالم آخرت که با سنگ و درخت و هرچیزش زنده و با شعور است، درج گردد و مورد استفاده قرار گیرد. آیه مبارکه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) و آیه مبارکه وَاِنَّ الدَّارَ الْاٰخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ (العنكبوت: ٦٤) به آنچه گفتیم اشاره می کند، زیرا رها ساختن ذراتِ نابود شده دنیا در خود دنیا و یا نیست و نابود ساختن آن، اسراف و بیهوده است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "حکمت" مشهود است.
و نیز بخش بزرگی از آثار و معنویات میوه های این دنیا و اعمال موجودات مکلفی همچون جن و انس و دفتر اعمال شان و ارواح و اجسادشان، به نمایشگاه آخرت فرستاده می شود؛ پس عدالت و حکمت الهی مقتضی است که ذرات
— 271 —
خاکی ای که دوست و خادم آن میوه ها و معنی ها بوده اند نیز همراه با انقاض این دنیای فانی، به عالم آخرت فرستاده شوند و در ساختمان آن استعمال گردند. البته این امر، پس از آن خواهد بود که ذرات از لحاظ انجام وظیفه به تکامل برسند و به نور حیات دست یابند و در راه آن کار و خدمت کنند و وسیله ای برای تسبیحات مربوط به حیات شوند.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "عدل" به مشاهده میرسد.
و نیز آن گونه که روح بر جسم حاکم است، اوامر تکوینی هم - که قَدَر الهی آن ها نوشته است- بر مواد جامد و بی جان سلطه و حاکمیت دارند و این مواد در چارچوب دیکته و نوشته های معنوی مقدرات الهی به خود سر و سامان می دهند و نظم می گیرند.
به عنوان مثال: این مواد در انواع مختلف تخم های حیوانات و در اقسام گوناگون نطفه ها، و در جنسهای مختلف هسته ها جایگاه متفاوتی دارند و اوامر تکوینی که قَدَر الهی آن ها را با اشکال مختلف و گوناگونی نوشته است، به انوار متفاوت و منزلتِ جداگانه ای نایل می گردند؛ زیرا این مواد با آنکه از لحاظ ماده، ماهیّت همگون و یکسانی دارند، (٭):آری! همه این مواد از چهار عنصر: اکسیژن، هیدروژن، ازُت و کربن، ترکیب می یابند، اینها از نظر ماده، همگون اند و تفاوت شان فقط در نگارش معنوی تقدیر است؛ از نظر وظایفی که درازل برای شان مشخص شده است، تفاوت دارند. مؤلف. اما وسیلهٔ نشو و نمو موجودات بی شماری می شوند و در نتیجه، به جایگاه و منزلت های مختلف و انوار گوناگون دست می یابند.
پس اگر ذره و ملکولی، بارها و بارها در کارهای مربوط به زندگی، خدمات شایانی انجام داده و به تسبیح پروردگار پرداخته باشد، بدون شک قلم قَدَر الهی که هیچ چیز را بدون یادداشت رها نمی کند، بر پیشانی معنوی آن ذره، حکمت های آن معانی را خواهد نوشت، زیرا چنین چیزی مقتضی علم فراگیر الهی است.
در پرتو این حقیقت، گوشه ای از قانون بزرگ "علم فراگیر" مشهود است.
پس با توجه به آنچه گذشت، ذرات، خودسر و مهار گسیخته نیستند. (٭):این جواب به مادام های (وقتیکه) هفتگانه نگاه می کند.
— 272 —
نتیجه سخن
هفت قانون گذشته، یعنی قانون ربوبیت، قانون سخاوت و کرم، قانون زیبایی، قانون رحمت، قانون حکمت، قانون عدل و قانون علم فراگیر الهی، با همان گوشه ای از پرتوهای شان، یک اسم اعظم، و بزرگ ترین تجلّی آن اسم اعظم را نشان می دهند. و از آن تجلّی هم فهمیده می شود که در این دنیا، گردش ذرات و اتم هایی که کوچک ترین سنگ بنای ماده است، مانند موجودات دیگر، بخاطر حکمت های والایی در محدوده ای که قدر الهی نوشته است، بر اساس اوامرتکوینی ای که قدرت الهی صادر کرده است و با معیارهای علمی بسیار حساسی، انجام می یابد. گویی خود را برای رفتن به عالم دیگری آماده می سازد.
(٭):زیرا عملاً مشاهده می شود که با یک فعالیت سخاوتمندانه، نور زندگی در این دنیای ستبر و دون به هر طرف فرستاه می شود و گسترش می یابد و حتی در بی ارزش ترین مواد و متعفن ترین اجسام نیز به گونه چشمگیری نور زندگی انتشار داده می شود؛ لذا صیقل دادن و جلا بخشیدن به این ماده های ستبر و دون، تصریح میدارد که آفریدگار سبحان این عالم ستبر و جامد و بی جان را با به گردش در آوردن ذرات و نور زندگی، ذوب می سازد و صیقل میدهد و می آراید، تا آنرا برای عالم دیگری که با لطافت و والا و پاکیزه و سرشار از حیات است، آماده کند، انگار جهت رفتن به عالم خوش و خرمی آن تزیین میکند! پس آنانی که باعقل تنگ و محدود شان از درک مسئله رستاخیز بشر درمانده اند، اگر با نور قرآن به آن بنگرند، خواهند دید که، "قانون گسترده قیّومیّت" مثل روز روشن عیان و آشکار است و میتواند همهٔ ذرات و اتمها را بسان سربازان یک لشکر، دوباره زنده کند و چنانکه مشهود است، هرچیز را به گونه ای که می خواهد، اداره میکند. مؤلف.
از این رو، اجسام زنده، به منزله مدرسه ای است که ذرات و اتم ها در آن آموزش می بینند و بسان پادگان و مهمانخانهٔ تربیتی است. با حدس راست و درستی، میتوان به چنین بودن آن حکم نمود.
نتیجه: آن گونه که در "گفتار اول" به اثبات رسیده است، هرچیز «بسم الله» می گوید، پس مانند موجودات دیگر، ذره نیز با هر دسته و گروهش، با زبان حال، "بسم الله" میگوید و حرکت میکند.
آری، هر ذره - با توجه به سه نکته مذکور- در آغاز حرکتش، با زبان حال بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ میگوید، یعنی، با نام خدا و با تکیه به قدرت و اجازه او حرکت میکند، و در پایان حرکتش نیز مانند هر پدیده دیگر، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ
— 273 —
میگوید و بدین ترتیب، خود را بسان نوک قلم کوچک الهی نشان میدهد که توسط آن، موجود زیبایی به تصویر کشانده می شود که به منزله قصیده ای است برای ثنا و ستایش خداوند... بلکه هر ذره به مثابه کست و نوار یک گرامافون معنوی، ربانی و معظمی است که زبان های بی حد و حسابی دارد و بر مصنوعات و موجودات بی شمار می چرخد و با قصیده های ثناکارانه ی ربانی آن مصنوعات را به نطق می آورد و به صورت نوک سوزنی است که اناشید تسبیحات الهی را به خوانش می گیرد.
﴿ دَعْوٰيهُمْ ف۪يهَا سُبْحَانَكَ اللّٰهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ ف۪يهَا سَلَامٌ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً اِنَّكَ اَنْتَ الْوَهَّابُ ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِدِنَا مُحَمَّدٍ صَلَاةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَلِحَقِّهِ أدَاءً وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ وَإِخْوَانِهِ وَسَلّم، وَسَلِّمْنَا وَسَلِّمْ دِينَنَا آمِينَ يَا رَبَّ الْعَالَمِينَ.