— 197 —
گفتار بیست و نهم
به بقای روح و فرشتگان اختصاص دارد
و از حشر و رستاخیز بحث می کند
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ﴾
(القدر: ٤)
﴿ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى ﴾
(الإسراء: ٨٥)
این مقام عبارتست از دو مقصد اساسی همراه با یک مقدمه
مقدمه
آن گونه که موجودیت انسان و حیوان امری ثابت و قطعی است، می توان گفت که موجودیت فرشتگان و عالم روحانی نیز از همان ثبوت و قطعیت برخوردار است و موجودیت آن ها هیچ شک و تردیدی نمی پذیرد. چنانکه در پله اول "گفتار پانزدهم" بیان شده است، هم حقیقت و هم حکمت به صورت قطع و یقین خواهان آنند که آسمان ها نیز همچون زمین، ساکنانی داشته باشند؛ ساکنان با شعوری که مناسب آسمان ها باشند.
در لسان شرعی به این ساکنان که اجناس مختلف دارند "ملائکه و روحانیات" گفته می شود.
آری، حقیقت چنین اقتضا می کند؛ زیرا کره زمین ما با آنکه نسبت به آسمان ها؛ کوچک و ناچیز است، اما پر از انواع و اقسام مخلوقات باشعور است و هر از چندگاه خالی می شود و دو باره با مخلوقاتِ ذی شعور جدیدی مزین می شود که این خود اشاره و حتی تصریح می کند که:
— 198 —
آسمان های قصر مانندی که دارای برج های شکوهمند اند نیز پر از جانداران با درک و شعوری هستند که نورِ وجود و هستی به شمار می آیند و مملو از مخلوقات ذی شعوری هستند که روشنایی جانداران محسوب می شوند و این مخلوقات نیز مانند انس و جن، نظاره گران قصر این هستی و مطالعه کنندگان کتاب بزرگ کائنات هستند و انسان ها را به سوی سلطنت ربوبیت راهنمایی می کنند و با انجام عبودیت و بندگی کلی و فراگیر، تسبیحاتِ کائنات و اورادِ موجودات بزرگ را تمثیل می کنند و نمایش می دهند.
آری، تنوع این کائنات، موجودیت فرشتگان را نشان می دهد؛ زیرا کائناتی که با صنعت های دقیق و ظریف و با نقش و نگارهای پر راز و رمزی تزیین شده است و هر پدیده اش سرشار از حکمت و معنی است، بالبداهه خواستار موجودیت متفکران و شیفتگانی است که آن زیبایی ها را تحسین کنند و ارج بگذارند.
آن گونه که جمال و زیبایی در طلب عاشق اند و غذا به گرسنه داده می شود، بدون تردید غذای موجود در این صنعت زیبای الهی که برای ارواح و قلوب آماده شده است نیز، به وجود فرشتگان و عالم روحانی دلالت کرده و موجودیت آن ها را نشان می دهد. وقتی این همه تزیینات نامحدود، مستلزمِ تفکر و عبودیت نا محدود است و انسان ها و اجنّه نیز نمی توانند به صورت کامل از عهده این وظیفه بی نهایت و نظارت حکیمانه و عبودیت گسترده برآیند و از بین میلیون ها وظیفه فقط توان انجام یکی را دارند، پس برای انجام این همه وظایف بی پایان و عبادات متنوع، فرشتگان بی شمار و روحانیان گوناگونی لازم است تا این مسجد بزرگ هستی را با صفوف خود پرکنند و زینت بخشند.
آری، در هرکنج این هستی و در هرکدام از دوایر آن، موظفینی از جنس "فرشتگان و روحانیان" وجود دارند که وظیفه ادای عبودیتی مخصوص، به آن ها واگذار شده است. پس از یک سو با استناد به اشارات بعضی از احادیث نبوی و از سوی دیگر با الهام از حکمت و نظم حاکم بر هستی می توان گفت: برخی از اجسام جامد و سیّار، از ستاره ها گرفته تا قطرات باران، به منزله کشتی و سواری بعضی از فرشتگان اند که این فرشتگان، با اجازه الهی بر آنجا سوار می شوند و به سیاحت و تماشای عالم شهادت می پردازند و تسبیحات این سواری ها را تمثیل می کنند، چنانکه در حدیثی آمده است:
— 199 —
"ارواح شهدا در بهشت در قالب پرنده های سبز رنگی درآمده و به سیاحت می پردازند." لذا می توان گفت: هم این پرنده های بهشتی که به "طیور خضر" تعبیر شده اند و هم سایر پرنده ها به منزله هواپیمای برخی از ارواح اند؛ این ارواح به دستور پروردگار، وارد کالبد این پرندگان می شوند و با استفاده از چشم و گوش و دیگر حواس این اجسام زنده به نظارهٔ معجزات فطرت در عالم مادی می نشینند و بدین طریق تسبیحات مخصوص خود را ادا می کنند.
بدین سان، چنانکه موجودیت فرشتگان و روحانیان مقتضای حقیقت است حکمت نیز مقتضی آن است؛ زیرا فاطر حکیمی که به صورت مستمر موجودات زنده و پرطراوت و دارای درک و فهم را از خاک درشتی که مناسبت کمی با روح دارد و از آب کدری که مناسبتش با نور زندگی بسیار جزیی است می آفریند، بی تردید آفریدگان با شعور دیگری هم دارد که از دریای نور و حتی از اقیانوس ظلمت و از هوا و برق و دیگر مواد لطیفی که پیوند و مناسبت بهتری با روح و حیات دارند، آفریده شده اند.
مقصد اول
تصدیق فرشتگان یکی از ارکان ایمان است
در این مقصد چهار نکته اساسی وجود دارد
اساس اول
کمالِ وجود منوط به حیات است، حتی وجودِ حقیقی وجود، در گرو حیات است؛ پس حیات، نورِ وجود است و شعور، روشنایی حیات است.. و حیات، پایه و اساس هرچیز است. این حیات است که هرچیز را در مالکیت هر زنده جانی در می آورد و یک موجود زنده را به منزله مالک همه اشیا قرار می دهد..
پس به برکت حیات، هر زنده جانی می تواند بگوید: "همه این چیز ها مال من است و دنیا مسکن من است و سراسر هستی از جانب مالکم به من داده شده است."
چنانکه روشنی سبب دیده شدن اجسام و- بنا بر قولی- سبب ظهور رنگ ها است، حیات نیز کاشف موجودات و سبب ظهور و تحقق کیفیات است؛ همین حیات است که جزء جزیی را به منزله کل و کلّی قرار می دهد و سبب می شود که اشیای کلی در یک
— 200 —
جزء جا بگیرند و این حیات اشیای زیادی را گردهم آورده و یکپارچه می سازد و همه را مدارِ وحدت واحد و جلوه گاهِ روح واحدی می کند و بدین سان سبب تکامل وجود می شود. حتی حیات، نوعی تجلّی وحدت است در کثرت طبقات مخلوقات و همچون آیینه احدیت است در بین کثرت. حال به توضیح این مطلب می پردازیم:
بنگر! یک جسم جامد و بی جان ولو کوه بزرگی هم باشد، باز یتیم و بی کس و تنها است، چون فقط با محل خود و با اشیای پیرامونش ارتباط دارد و بس؛ و موجودات دیگر هستی برای او هیچ و معدوم اند، چون او "حیاتی" ندارد تا بتواند با آن ها رابطه بر قرار کند و "شعوری" ندارد تا بتواند به کمک آن به دیگران بپیوندد.
و اکنون به یک جسم کوچک زنده، مثلاً به زنبور عسل، نگاه کن: به محض دمیدن حیات در کالبد آن، با سراسر کائنات و همه موجودات به ویژه نباتات و گل های روی زمین پیمان می بندد و رابطه تجاری منعقد می سازد، به گونه ای که می تواند بگوید: "سراسر زمین باغچه و تجارتخانه من است!" در این صورت غیر از حواس معروفِ ظاهری و باطنی جانداران، نیروی وادارنده فطری و ناشناخته دیگری مانند نیروی سوق دهنده و تشویق کننده، این امکان و فرصت اختصاصی را به زنبور عسل می دهد تا با بیشتر موجودات دنیا انس بگیرد و داد و ستد کند.
وقتی حیات در موجود زندهٔ بسیار کوچکی این چنین تأثیر گذار است، هر اندازه که بالا برود و به مرتبه والای انسانیت ارتقا بیابد، تأثیرش چنان گسترده و بزرگ و نورانی می شود که این انسان می تواند با عقل و شعورش- که چراغ حیات است- به گونه ای که در اتاق های منزلش می گردد، در عوالم علوی و روحی و مادی به گشت و گذار بپردازد؛ یعنی آن گونه که این موجود زنده و با شعور، معناً به آن عالم ها سفر می کند و مهمان آن ها می شود، آن عالم ها نیز نزد او می آیند و با نقش بستن در آیینه روحش، مهمان او می شوند.
و حیات در ذات خود، روشن ترین برهانِ وحدانیت ذوالجلال، بزرگ ترین معدن نعمت، لطیف ترین تجلی رحمت و دقیق ترین و پنهان ترین نقشِ صنعت الهی است.
آری! حیات پنهان و دقیق است؛ زیرا درجات گوناگونی دارد و پایین ترین درجه آن، حیات نباتات است و در حیات نباتات نیز بذر و هسته، اولین مرتبه حیات را دارد.
— 201 —
حال می بینیم که تنَبّه و به جنبش در آمدن "عقدهٔ حیاتی" در بذر، یعنی بازشدن و نشو و نمو آن با اینکه مألوف و آشنا است و فراوان دیده می شود، اما عقل بشر از زمان آدم (ع.س.) تا کنون نتوانسته است حقیقتِ حقیقی آن را کشف کند و با علم و دانشش به کنه آن پی ببرد.
و نیز حیات، به قدری پاک و منزّه است که هر دو رخ آن - ملک و ملکوت - صاف و شفاف اند و دست قدرت بدون دخیل ساختن پرده اسباب، مستقیماً در آن کار می کند؛ حال آنکه در امور دیگر، اسباب ظاهری را به عنوان پرده ای در برابر تصرفش قرار داده است تا کیفیاتِ ناپاک و زشتی که ظاهراً با عزتِ قدرت منافات دارد، به این اسباب منسوب گردد.
خلاصه: می توان گفت: اگرحیات نباشد وجود هم نیست و فرقی میان وجود و عدم باقی نمی ماند؛ پس حیات عبارتست از: روشنایی روح؛ و شعور نیز عبارتست از: نورِحیات.
مادام که حیات و شعور این چنین اهمیتی دارند و ما نیز نظام کاملی را در این عالم مشاهده می کنیم و دقت و استحکام و انسجام کاملی در این کائنات مشهود است و کره زمینِ کوچک و ناچیز ما از این همه جانداران و روح داران و شعور داران پر شده است، پس با حدس درست و به یقین می توان قضاوت کرد که: در گوشه گوشه این قصرهای آسمانی و برج های بلند و مرتفع، موجودات زنده و با شعوری که مناسب آنجا هستند سکونت دارند؛ چون آن گونه که ماهی در آب زندگی می کند، این امکان هم وجود دارد که در آتش سوزانِ خورشید نیز موجوداتِ نورانی مناسبی ساکن باشند، زیرا آتش نور را نمی سوزاند، بلکه به تابش و درخشش آن کمک می کند!
و وقتی قدرت الهی، موجودات زنده و ذی روحِ بی شماری را از مواد بسیار معمولی و حتی از عناصر غلیظ و درشت خلق می کند و با کمال اهمیت، ماده متراکم و غلیظی را به وسیله حیات به ماده لطیفی تبدیل می کند و در هرچیز نورِ حیات را به کثرت منتشر می سازد و بسیاری از چیزها را با روشنایی شعور می آراید، چنین پروردگار توانا و حکیمی با این قدرت کامل و حکمت بی نقص، هرگز مواد سیّال و لطیفی همچون نور و اثیر را که به روح نزدیک اند، فرو نمی نهد و از حیات و شعور بی بهره نمی سازد،
— 202 —
بلکه از ماده نور، حتی از ظلمت، از ماده اثیر، حتی از معانی، از هوا و حتی از کلمات، موجودات زنده و با شعورِ فراوانی می آفریند. آری! آن گونه که اجناس مختلف و بسیار زیاد حیوانات را آفریده است، مخلوقاتِ روحانی فراوانی را نیز از آن مواد سیّال و لطیف پدید می آورد که یک نوع اینها فرشتگان و نوع دیگر شان هم جن و عالم روح است.
در مثال زیر روشن می شود که: پذیرفتن موجودیت "فرشتگان و روحانیان" به گونه ای که قرآن بیان کرده است، چقدر معقول و بدیهی و حق و حقیقت است و انکار و نپذیرفتن آن ها خلافت حقیقت و حکمت است و حتی بدتر از آن، یک نوع گمراهی و هذیان و دیوانگی است!
دو نفر، یکی دهاتی و دیگری شهری باهم دوست می شوند و عازم شهر بزرگی مانند "استانبول" می شوند. قبل از ورود به شهر در یکی از گوشه های دور آن به خانه کثیف، پریشان و کوچکی بر می خورند. می بینند که این خانه پر از کارگران بیچاره و درمانده ای است که مشغول کار در کارخانه ی عجیبی اند و در اطراف این خانه نیز موجودات ذی روح و ذی حیات دیگری را مشاهده می کنند که شرایط و شیوه زندگی هر یکی با دیگری فرق می کند؛ بعضی از آن ها گیاه خوارند و دسته دیگر هم فقط با خوردن ماهی امرار معاش می کند و در این گیر و دار، از فاصله های بسیار دور، هزاران قصر مزین و کاخ های مجللی را می بینند که میادین وسیعی بین آن ها فاصله انداخته است، اما این دو، ساکنان قصر را به دلیل دور بودن، یا ضعف چشم نمی بینند و یا اینکه ساکنان قصرها خود را از دید آن دو مرد پنهان می کنند و از شرایط ناگوار زندگی این خانه، اثری در آن قصرهای بلند وجود ندارد.
مرد دهاتی که در طول زندگی اش شهر را ندیده است، می گوید: "آن قصرها خالی از سکنه است، هیچ ذی روحی در آنجا نیست، چون من آن ها را نمی بینم و اثری از زندگی ما در آنجا به چشم نمی خورد!" و با این یاوه سرایی هایش حماقت شدیدی از خود نشان می دهد.
دوست عاقل او جواب می دهد:
ای مرد! مگر نمی بینی که این خانه کوچک و حقیر، پر از موجودات و کارگران ذی روح است، و در اطراف آن یک وجب جای خالی وجود ندارد، پس حتماً
— 203 —
کسی این ها را پیوسته تغییر می دهد و موجودات تازه ای را به جای شان می آورد و استخدام می کند.
آیا امکان دارد که آن قصرهای منظم و کاخ های مجلل که از دور نمایان اند، خالی از سکنه باشند و موجودات مناسبی در آنجا زندگی نکنند؟ بدون شک این قصرها پر از موجودات ذی روحی هستند که شرایط خاصی برای زندگی دارند؛ شاید به جای گیاه سمبوسه بخورند و به جای ماهی بغلاوه، دیده نشدن آن ها- به دلیل دور بودن شان یا بخاطر ضعف دید ما و یا بخاطر پنهان شدن شان- هرگز دلیل عدم موجودیت شان نیست؛ زیرا عدم رؤیت، هرگز بر عدم وجود دلالت نمی کند و نمایان نشدن چیزی نمی تواند دلیل نبودن آن چیز باشد. پس در پرتو این مثال می توان گفت:
کره زمین که یکی از اجرام آسمانی است، به رغم کثافت (تراکم)، غلظت و کوچک بودن حجمش، اقامتگاه تعداد بی شماری از موجودات زنده و با شعور است و حتی آلوده ترین و متعفن ترین بخش های آن نیز نمایشگاه بسیاری از پدیده ها و رستاخیز بسیاری از جانداران است. این خود بالضروره و بالبداهه و با حدس درست و یقین قاطع دلالت می کند و گواهی می دهد و حتی اعلام می دارد که:
این فضای بیکران هستی و این آسمان های شکوهمند با همه برج ها و ستارگان شان پر از مخلوقات زنده و با شعور و ذی روحی هستند که از نور، آتش، روشنایی، تاریکی، هوا، صوت، رایحه، کلمات، اثیر و حتی از برق و دیگر عناصر سیّال و لطیف آفریده شده اند و شریعت غرای محمدی (ص) و قرآن معجزالبیان آن ها را به "ملائکه، جن و روحانیان" نام نهاده است.. اما آن گونه که اجسام، اجناس مختلفی دارند، جنس فرشتگان نیز متفاوت است؛ چون جنس ملَک مؤکلی که مأمور قطرات باران است با جنس ملَک مؤکل خورشید فرق می کند. پس جنها و روحانیان نیز اجناس گوناگون و بسیار زیادی دارند.
خاتمه این نکته اساسی
با تجربه ثابت شده است که ماده، پایه و اساس نیست تا بتوان وجود و هستی را مسخّر و تابع آن شمرد، بلکه ماده با "معنی ای" قایم است و این معنی عبارتست از: حیات و روح. و همچنان مشاهدات و بررسی ها نشان داده است که ماده، مطاع و مخدوم
— 204 —
نیست تا هرچیز به آن ارجاع شود، بلکه خود مطیع و خادم است و در راه تکامل بخشیدن به حقیقت معینی خدمت می کند؛ این حقیقت، حیات است و اساس آن هم، روح است.
و بدیهی است که ماده، حاکم نیست تا بتوان به آن مراجعه کرد و کمالات را از او خواست، بلکه محکوم است و در چارچوب اساس معینی حرکت می کند و با اشاره و راهنمایی این اساس، گام بر می دارد و این اساس هم عبارتست از: حیات و روح و شعور؛ و نیز ضرورت اقتضا می کند تا کارها و کمالات، هیچ ربطی به ماده نداشته باشند و روی آن بنا نگردند، چراکه ماده، نه لبّ و اساس است و نه ثابت و پا برجا، بلکه پوست و غلاف و کف و صورتی است که هر آن آماده شکافته شدن و ذوب شدن و پاره شدن است.
مگر حیوانات بسیار کوچک و ریز را نمی بینیم که خودشان با چشم دیده نمی شوند، اما چنان حواس برنّده و قوی ای دارند که به آسانی صدای یکدیگر را می شنوند و رزق و روزی شان را در هرجا می بینند! این وضعیت نشان می دهد که:
به هر اندازه که مادّه کوچک و باریک شود، به همان اندازه آثار حیات در آن افزایش می یابد و نورِ روح در او بیشتر می شود؛ یعنی هر اندازه که ماده باریک تر گردد و از مادیت ما دورتر شود، به همان اندازه به عالم روح و عالم حیات و عالم شعور نزدیک تر می شود و در نتیجه، نورِ حیات و حرارتِ روح با شدت بیشتری تجلی پیدا می کند.
پس آیا امکان دارد که این ماده تا بدین حد از تراوشات حیات و شعور و روح برخوردار باشد، اما عالم باطنی که زیر پرده قرار دارد، پر از موجودات ذی روح و ذی شعور نباشد؟
آیا می توان تراوشات معانی و روح و حقیقت را در عالم شهادت، فقط به ماده و حرکت آن ارجاع نمود و پرتوها و میوه های آن را به ماده منسوب ساخت و فقط در پرتو ماده آن را ایضاح نمود؟.. هرگز ! به هیچ وجه!.. بلکه این تراوشات و پرتوها نشان می دهند که، این عالم شهادتِ مادی، صرفاً پرده قشنگ و گل آذینی است که روی عالم ملکوت و عالم ارواح پهن گردیده است.
— 205 —
اساس دوم
می توان گفت: در خصوص موجودیت فرشتگان و ثبوت عالم روحانی و موجودیت حقیقت شان در بین همه اهل عقل و نقل، چه بدانند و چه ندانند، یک نوع اجماع ضمنی - با اختلاف تعبیر- وجود دارد؛ ازین رو معنی فرشتگان را حتی مشائیّون -که از جمله فلاسفه اشراقی هستند و غرق در مادیاتاند- نیز انکار نکرده اند، چون با این گفته شان که "هر نوعی از پدیده ها، یک ماهیت مجردِ روحی دارد." تعبیر خاصی از معنی فرشتگان ارائه کرده اند و اشراقیون دیگر وقتی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شدند، به اشتباه، آنان را "عقول دهگانه و ارباب الانواع" نام نهادند. چنانکه معلوم است، همه ادیان بر این باورند که هر نوعی از موجودات، فرشته موظّفی (مَلک موکّلی) دارد و از وحی و ارشاد الهی الهام می گیرد. و از این فرشتگان موظف به نام های: فرشته کوه ها، فرشتهٔ دریاها و فرشتهٔ باران یاد می کنند.
حتی ماده گرایان و طبیعت پرستانی که عقل شان به چشمانشان فرود آمده است و به لحاظ معنوی انسانیت را از دست داده و به درجه جمادات سقوط کرده اند نیز نتوانسته اند "معنی" فرشتگان و حقیقت روح را انکار کنند؛ لذا نیروی جاری در نوامیسِ فطرت را به اسم "قوای ساریه" نامگذاری کرده و به نحوی مجبور به پذیرفتن معنی فرشتگان شده اند.
پس ای انسانی که در پذیرش موجودیت فرشتگان و عالم روحانی از خود شک و تردید نشان می دهی! چنانکه دیدی، همه اهل عقل- چه بدانند چه ندانند- در مورد ثبوت و حقیقت فرشتگان و عالم روحانی اتفاق نظر دارند، پس تو با استناد به چه چیزی و با افتخار به کدامین حقیقت در برابرشان می ایستی و به فرشتگان ایمان نداری؟
وقتی حیات - چنانکه در اساس اول ثابت کردیم- کاشف و حتی نتیجه موجودات است و همهٔ اهل حق در خصوص پذیرفتن معنی فرشتگان به توافق ضمنی رسیده اند - گرچه در تعبیر اختلاف دارند- و چنانکه ثابت کردیم، کره زمین ما با این همه موجودات زنده و ذی روح، آباد و مزین گردیده است، پس چگونه امکان دارد این فضای پهناور و این آسمان های لطیف، خالی از سکنه باشند؟!
— 206 —
مبادا گمان کنی که همین نوامیس و قوانین جاری در هستی برای زنده بودن کائنات کافی است؛ زیرا آن ها امور اعتباری و دستورهای وهمی هستند و هیچ قابل اعتنا نیستند و اصلاً چیزی به شمار نمی آیند.
اگر بندگانِ موسوم به "فرشتگان خداوند" نباشند و مهار این قوانین را در دست نگیرند و آن ها را نشان ندهند و تمثیل نکنند، نمی توان وجودی برای این قوانین و نوامیس تعیین کرد و هویت مشخصی برای آن ها قایل شد؛ پس اینها به هیچ وجه حقیقت خارجی نیستند، حال آنکه حیات، یک حقیقت خارجی است و حقیقت خارجی را نمی توان برفراز یک امر وهمی بنا کرد.
گزیده این مطالب: مادام که حکما و دینداران و اصحاب عقل و نقل به صورت ضمنی اتفاق کرده اند که موجودات فقط به عالم شهادت منحصر نیستند و عالم شهادتِ ظاهر و جامدی که چندان با ارواح سازگاری ندارد، جای چندان مناسبی برای اقامت و شکل گیری ارواح نیست با این همه موجودات ذی روح مزین گردیده است، امکان ندارد که وجود و هستی، فقط به این عالم منحصر شود، بلکه وجود، طبقات بسیار زیادی دارد که نسبت به آن ها عالم شهادت یک پرده نقاشی شده است و مادام که عالم غیب و عالم معنی، جای مناسبی برای ارواح هستند- مانند مناسب بودن دریاها برای ماهیان- حتماً ارواح مناسبی در آنجا هستند و هر طرف را پر کرده اند.
وقتی هرچیز به موجودیت فرشتگان گواهی می دهد، بدون شک زیباترین صورت و کامل ترین کیفیت برای وجود فرشتگان و حقایق روحانی به گونه ای که عقول سليم آن را قبول کند و خوشش بیاید همان صورت و کیفیتی است که قرآن کریم تشریح و بیان کرده است:
به بیان قرآن، فرشتگان عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (الأنبياء: ٢٦) "بندگان گرامی و محترمی" هستند که: لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ (التحريم: ٦) "از خدا در آنچه بدیشان دستور داده شده است، نافرمانی نمی کنند و همان چیزی را انجام می دهند که بدان مامور شده اند" آنان اجسام لطیف نورانی هستند و به انواع مختلف تقسیم می شوند.
— 207 —
آری! آن گونه که بشر، یک امت است و شریعت الهی را که از صفت "کلام او" آمده است، حمل و تمثیل می کند و به منصّه اجرا می گذارد، فرشتگان نیز امت بسیار بزرگی هستند و گروه کارگران آنان شریعت تکوینی را که از صفت "ارادهٔ الهی" آمده است، حمل و تمثیل می کنند و به اجرا می گذارند؛ آنان نوعی از بندگان خدا هستند و از اوامر مؤثر و حقیقی که قدرت و اراده الهی است، اطاعت می کنند؛ به گونه ای که عبادت و بندگی شان هر یکی از اجرام آسمانی را به منزله مسجد و معبدی قرار داده است.
اساس سوم
مسئله ثبوت فرشتگان و عالم روحانی از جمله مسائلی است که قاعده منطقی "با ثابت شدن یک جزء، می توان به تحقق کل پی برد" بر آن صدق می کند؛ یعنی با رویت شخص واحدی از فرشتگان، موجودیت کل نوع فهمیده می شود، زیرا شخصی که منکرِ یکی باشد، همه را نیز انکار می کند؛ و اگر یک فرد آن را قبول کرد، باید همه انواع آن را قبول کند. وقتی چنین است، پس دقت کن:
مگر نمی بینی و نمی شنوی که پیروان همه ادیان در تمام اعصار از زمان سیدنا آدم (ع.س.) تا امروز در باره وجود فرشتگان و عالم روحانی متفق القول اند؟ و همه انسان ها در زمینه امکان گفتگو با فرشتگان و مشاهده آنان و روایت از آنان اجماع کرده اند؟! ببین! اگر یکی از فرشتگان، عیناً و بداهةً دیده نمی شد و یا موجودیت شخص یا اشخاصی از آنان به طور قطع به اثبات نمی رسید و موجودیت شان به صورت بدیهی و مشهود احساس نمی گردید، امکان داشت چنین اجماعی حاصل شود و در خصوص چنین امرِ ایجابی و وجودی ای که مستلزم شاهد و گواه است، این اتفاق و وحدت نظر به میان آید و به شکل متواتر و مستمر دوام یابد؟
آیا امکان دارد که منشأ این اعتقاد همگانی، مبادیِ ضروری و امور بدیهی نباشد؟ آیا امکان دارد که یک وهم و گمان عاری از حقیقت در عقاید همه انسان ها استمرار پیدا کند و باقی بماند؟ آیا امکان دارد که این اجماع بزرگ همه ادیان، بر پایه حدسی قطعی و یقین شهودی استوار نباشد؟ آیا امکان دارد که این حدسِ قطعی و یقین شهودی به علایم و نشانه های بی حد و حسابی مستند نباشد و این علایم هم به مشاهدات واقعی تکیه نکند؟ و این مشاهدات واقعی هم به مبادی ضروریِ پیراسته از هر گونه شک و تردیدی، مستند نباشد؟
— 208 —
وقتی چنین است، بدون شک اساس و پایه های این اعتقادات و باورهای عمومیِ دینداران را مبادی ضروری تشکیل می دهد؛ مبادی ای که از تواتر معنوی و از رویت مکرّر روحانیان و مشاهده متعدد فرشتگان سرچشمه گرفته است و ازاین رو پایه های قطعی الثبوت به شمار می روند.
آیا ممکن- و یا عاقلانه است- که در خصوص موجودیت فرشتگان و عالم روح و مشاهده آنان که پیامبران و اولیای الهی از آن خبر داده اند و با خبر متواتر مبتنی بر نیروی اجماع ضمنی بر آن صحّه گذاشته اند، شک و شبهه ای داخل شود؟ پیامبران و اولیائی که خورشید و ماه و ستارگانِ زندگی اجتماعی بشریت اند و در مسئله مورد بحث ما "متخصص" هستند؟ معلوم است که دو نفرِ متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارند و افزون بر آن، آنان در این مسئله "اهل اثبات" اند و ناگفته پیداست که دو نفر از اهل اثبات بر هزاران نفر از "اهل نفی" برتری دارند.
آیا امکان دارد در مسئله ای که قرآن معجزالبیان مطرح کرده و پیامبر اکرم (ص) بر آن گواهی داده است، کوچک ترین شبهه ای داخل شود؟ همان قرآنی که همواره و بدون اینکه غروب کند، در آسمان هستی می درخشد و شمس الشموسِ عالم حقیقت است؟
وقتی در برهه ای از زمان موجودیت یکی از موجودات روحانی به تحقق برسد، موجودیت دیگر همنوعانش خود به خود آشکار می گردد و چنین چیزی عملاً صورت گرفته است؛ پس حتماً بهترین و معقول ترین و پسندیده ترین صورتی که حقیقتِ وجود آن را بیان می دارد، همان صورتی است که شریعت نورانی آن را شرح داده و قرآن کریم آشکار ساخته است و صاحب معراج (ص) آن را دیده است.
اساس چهارم
با دقت در موجودات هستی خواهیم دید:
"کلیّات نیز مانند جزئیات، یک شخصیت معنوی دارند که توسط آن، وظیفهٔ کلی هر یکی دیده می شود."؛ به گونهٔ مثال: همانطور که یک گل به اندازه حجمش، ظرافت و شاهکارهای صنعت را معرفی و با زبان حال، نام های فاطر را ذکر می کند، باغستان سراسر زمین نیز به منزله همان گل است و در کمال انتظام، وظیفه کلی اش را که تسبیح آفریدگار است، انجام می دهد.
— 209 —
و چنانکه یک میوه با نظم و ترتیب خاصی که دارد تسبیحاتش را اعلان می دارد، هیئت جمعی درخت بزرگ نیز، عبادتی ویژه و وظیفه فطری بسیار منظمی دارد. و آن گونه که درخت با کلمات برگ ها، گل ها و میوه هایش تسبیحاتی دارد، آسمان های پهناور نیز با خورشیدها، ماه ها و ستارگانشان که به منزله کلمات آن هاست، به تسبیح فاطر ذوالجلال شان مشغول اند و به حمد و ثنای صانع ذوالجلال شان می پردازند.
و بدین سان، هرکدام از موجودات خارجی، با آنکه صورتاً جامد و فاقد شعور است، اما وظایفی دارد و با شعور وآگاهی کامل، به تسبیح و ستایش پروردگارشان می پردازند.
پس فرشتگان تسبیحات موجودات را که در عالم ملکوت انجام یافته است، تمثیل و تعبیر می کنند و موجودات نیز به نوبه خود در حکم مسکن و مساجدِ فرشتگان در عالم ملک و شهادت هستند. چنانکه در شاخه چهارم "گفتار بیست و چهارم" بیان کرده ایم: آفریدگار این هستی چهار نوع کارگر را در بنای این کاخ استخدام می کند که در پیشاپیش آنان، فرشتگان و روحانیان قرار دارند.
و دراین میان "نباتات و جمادات" کار خود را بدون دانستن قصد آفریدگار و دریافت پاداشی در برابر خدمات بزرگ شان، انجام می دهند، اما تحت فرمان کسی مشغول به کار هستند که او از قصد مالک آگاه است.
و "حیوانات" نیز بدون اینکه بفهمند خدمات بزرگ و کلی ای را ، انجام می دهند، اما در مقابل آن پاداش ناچیزی دریافت می دارند؛ و "انسان" هم در بدل دو پاداش مؤجل و معجّل، در کارهای مناسبی استخدام می شود؛ او مقاصد صانع ذوالجلال را می فهمد و افزون بر آن دو پاداش، سهم نفسش را نیز از هرچیزی می گیرد و بر کارگران دیگر (نباتات و حیوانات) نیز نظارت دارد.
آری! وقتی استخدام شدن این انواع، آشکارا دیده می شود، حتماً نوع چهارمی هم هست که در پیشاپیش صفوف همه خدمتگذاران و کارگران قرار دارد؛ اینان از یک جهت شبیه انسان اند، چون مقاصد کلی صانع ذوالجلال را می دانند و او را با حرکات شان - که هماهنگ با اوامر اوست- عبادت می کنند؛ اما از جهت دیگر با انسان فرق دارند و آن اینکه: از حظوظِ نفس و گرفتن اجرت جزئی، پاک اند؛ چون به لذت و ذوق و کمال و سعادتی بسنده می کنند که صرفاً از نگاه و توجه پروردگار به آنان و از قربیت و انتساب
— 210 —
شان به او حاصل می شود، لذا بخاطر او و به نام او در راستای انجام دادن کارهای مربوط، با کمال اخلاص می کوشند؛ اینان فرشتگان هستند و اجناس گوناگونی دارند، پس بخاطر متنوع بودن جنس فرشتگان و تنوع موجودات هستی، وظایف عبادتی فرشتگان هم متنوع می شود. چنانکه یک حکومت در ارگان های مختلف خود، کارمندان مختلفی دارد، بدین سان، در سلطنت ربوبیت هم بخاطر اختلاف دوایر، تسبیحات و وظایف عبودیت و بندگی متنوع است؛ به گونهٔ مثال:
حضرت میکاییل (ع.س.) ، به دستور پروردگار و بخاطر او و با حول و قوّت او، به منزله ناظر عمومی است و بر همه مخلوقات الهیِ کِشت شده در بوستان زمین، نظارت می کند؛ یعنی او رییس تمام فرشتگانِ دهقان مانند است و نیز فاطر حکیم، فرشتهٔ مؤظف بزرگی دارد که با اجازه او و به دستور او و به قوّت و حکمت او، ریاست تمام چوپان های معنوی حیوانات را بر عهده دارد.
وقتی برای هرکدام از این موجودات خارجی و ظاهری، فرشتهٔ مؤظفی تعیین شده است تا وظایف عبودیت و تسبیحات این موجودات را در عالم ملکوت تمثیل کند و آگاهانه به درگاه الوهیت تقدیم کند، بدون شک تصاویر مروی از حضرت پیامبر اکرم (ص) در بارهٔ فرشتگان، بهترین و معقول ترین و مناسب ترین تصویر است؛ چون ایشان فرموده اند: "خداوند فرشتگانی دارد که هر کدام چهل سر، یا چهل هزار سر دارد، در هر سر، چهل هزار دهان و در هر دهان، چهل هزار زبان دارد و چهل هزار تسبیح می گوید" حقیقت این حدیث، یک معنی دارد و یک صورت:
معنی آن عبارتست از اینکه: عبادت فرشتگان، بسیار کامل و منظم و به غایت کلی و گسترده است.
اما صورت آن بدین قرار است:
برخی از موجودات جسمانی بزرگ، عبودیت و بندگی شان را با چهل هزار سر و چهل هزار طریق انجام می دهند؛ به طور مثال: آسمان با خورشید ها و ستارگان، تسبیح می گوید و زمین نیز با آنکه فقط یکی از مخلوقات است، اما با صد هزار سر و در هر سر، با صدها هزار دهان و در هر دهان، با صدها هزار زبان بندگی می کند و تسبیحات پروردگار را انجام می دهد؛ پس فرشته ای که برکره زمین گماشته شده است، برای نشان
— 211 —
دادن این معنی در عالم ملکوت، حتما باید با چنین هیئت و صورتی ظاهر شود. حتی من درخت متوسطی از بادام دیدم که تقریباً چهل شاخه - شبیه به سر- داشت، سپس به یکی از شاخه های آن نگاه کردم، دیدم که تقریباً چهل شاخچه - زبان مانند- داشت و از یکی ازاین زبان ها، چهل گل شکفته بود، سپس با نگاه حکمت به این گل ها نگریستم، دیدم که هر گل در درونش تقریباً چهل تارَک باریکِ منظم با رنگ های جالب و صنعت پیشرفته داشت، به گونه ای که هرکدام از این تارک ها جلوه یکی از نام های صانع ذوالجلال را نشان می داد و به خواندن یکی از نام های نیکویش وامی داشت.
پس آیا امکان دارد که، آفریدگار حکیمِ این درخت بادام، چنین وظایفی بر دوش آن درخت بگذارد، اما فرشته مناسبی بر آن نگمارد تا این فرشته (ملَک مؤکل) که به مثابه روح آن درخت است، به معنی موجودیت آن درخت پی ببرد و این معنی را بازگو نماید و به کائنات اعلان کند و به درگاه الهی برساند؟
ای دوست! تا به حال آنچه گفتیم، مقدمه ای بود برای حاضر ساختن قلب به قبول و واداشتن نفس به تسلیم و آماده کردن عقل به اذعان؛ اگر این مقدمه را فهمیده ای و آرزومند دیدار با فرشتگان هستی، آماده شو و از وهم و گمان های زشت خود را بزدای! درهای عالم قرآن فرا رویت گشوده است. در های بهشت قرآن همواره باز است، داخل شو و در بهشت قرآن، فرشتگان را در زیبا ترین صورت ببین! هریکی از آیات قرآن، یک روزنه است، ازاین روزنه ها نگاه کن و لذت ببر:
﴿ وَالْمُرْسَلَاتِ عُرْفًا ٭ فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا ٭ وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا ٭ فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا ٭ فَالْمُلْقِيَاتِ ذِكْرًا ﴾
(المرسلات: ١-٥).
﴿ وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا ٭ وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا ٭ فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا ٭ فَالْمُدَبِّرَاتِ اَمْرًا ﴾
(النازعات: ١-٥).
﴿ تَنَزَّلُ الْمَلٰٓئِكَةُ وَالرُّوحُ ف۪يهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ﴾
(القدر: ٤).
﴿ عَلَيْهَا مَلٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَا يَعْصُونَ اللّٰهَ مَٓا اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ﴾
(التحريم: ٦).
سپس به تعریف و توصیف شان گوش فرا ده:
— 212 —
﴿ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ ٭ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِاَمْرِه۪ يَعْمَلُونَ ﴾
(الأنبياء: ٢٦-٢٧)
اگر علاقمند دیدار با جنها هستی، به پناهگاه سوره قُلْ اُوحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ.. (الجن: ١) داخل شو! گوش کن چه می گویند و عبرت بگیر! می گویند:
﴿ اِنَّا سَمِعْنَا قُرْاٰنًا عَجَبًا ٭ يَهْد۪ٓى اِلَى الرُّشْدِ فَاٰمَنَّا بِه۪ وَلَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنَٓا اَحَدًا ﴾
(الجن: ١-٢)
مقصد دوم
"درباره نابودی دنیا و وقوع قیامت و زندگی اخروی است"
این مقصد چهار اساس و یک مقدمه دارد
مقدمه
اگر کسی ادعا کند و بگوید: "این شهر و یا این قصر، به زودی تخریب می گردد و دو باره به شکل بهتر و محکم تر از قبل اعمار می شود" بدون شک در برابر این ادعا، شش سوال به ترتیب مطرح می گردد:
اول: چرا باید تخریب شود؟ سبب و انگیزه این کار چیست؟ اگر به این پرسش پاسخ معقولی داد و آن را ثابت کرد، دراین صورت:
سوال دوم: مطرح می شود و آن اینکه: آیا کسی که این شهر را تخریب و از نو تعمیر می کند، قدرت و توانایی این کار را دارد؟
اگر این را نیز ثابت کند، باز:
سوال سوم: مطرح می گردد: آیا تخریب آن ممکن است؟
و سوال دیگر اینکه: آیا واقعاً چنین چیزی عملی است؟ اگر این را ثابت کند و بگوید که بلی، تخریب آن ممکن است و این امر به زودی رخ خواهد داد، در این صورت دو سوال دیگر باقی می ماند:
آیا تعمیر مجدد این شهر و یا این قصر، امکان دارد؟ اگر جواب مثبت باشد، باز سوال می شود:
— 213 —
آیا واقعاً تعمیر خواهد شد؟
حال اگر جواب مثبت باشد و تمام این موارد را ثابت کند، آنگاه در هیچ بخش این مسئله، هیچ نوع شکاف و رخنه ای باقی نمی ماند و هیچ گونه شک و تردیدی نمی تواند به آن راه پیدا کند.
در پرتو این مثال باید گفت: انگیزه ای برای تخریب و منهدم شدن کاخ این دنیا و شهر این هستی و سپس اعمار مجدد آن وجود دارد، و کسی هم هست که قدرت و توانایی چنین کاری را دارد؛ او می تواند آن را منهدم سازد و به زودی چنین کاری را عملاً انجام خواهد داد و می تواند از نو آن را بازسازی کند و به زودی خواهد کرد. بعد از دقت و تأمل به اساس اول که ذیلاً بیان می گردد، تمام مسائل فوق به اثبات خواهند رسید.
اساس اول
روح قطعاً باقی است. تمام دلایل مذکور در "مقصد اول" که بر وجود فرشتگان و روحانیان دلالت می کرد، می تواند مستندات مسئلهٔ مورد بحث ما، یعنی بقای روح نیز باشد. به نظر من، مسئله چنان ثابت است که پرداختن به توضیح آن عبث و بیهوده می ماند.
آری! مسافت موجود بین ما و بین کاروان های بی شمارِ ارواح ماندگاری که در عالم برزخ و عالم ارواح منتظر رفتن به آخرت هستند، به قدری کوتاه و باریک است که برای توضیح آن نیازی به برهان نداریم؛ تماس های تعداد بی شماری از اهل کشف و شهود با آنان و دیدار اهل کشف قبور و گفتگوی بعضی از عوام با آنان و ارتباطی که عوام الناس در رویای صادق خود با آنان بر قرار می کنند، همگی مسئله روح و بقای آن را - بخاطر کثرت تواتر- به منزله علومِ متعارف بشر قرار داده است.
اما در عصرما، تفکر ماده گرایی، بسیاری از مردم را مست و مدهوش ساخته است؛ ازین رو ذهن آنان را حتی در بدیهی ترین امور به وسوسه و تردید می اندازد؛ پس برای از بین بردن این اوهام و وسوسه ها، از بین منابع بسیار زیادِ حدس قلبی و اذعان عقلی، فقط به چهار منبع اشاره و پیش از آن مقدمه ای تقدیم می کنیم:
— 214 —
مقدمه
چنانکه در حقیقت چهارم "گفتار دهم" ثابت شد:
جمال ابدی و ماندگاری که بی مثل و مانند باشد، مستلزم بقاء و ماندگار بودن مشتاقان و دل باختگان خود است که آنان به منزله آیینه ای بازتاب دهندهٔ آن زیبایی هستند و نیز صنعت کامل و ابدی ای که از هر عیب و نقصی عاری باشد، خواستار دوام منادیان و مبلغان متفکرِ خود است. و رحمت و احسان بی پایان هم اقتضا می کند تا شکرگزاران نیازمند دائماً از آن نعمت ها بر خوردار باشند؛ پس در قدم اول، این مشتاقِ بازتاب دهنده و این مبلّغِ متفکر و این نیازمند متشکر، روح انسان است؛ لذا در راه جاودانگی و ابدیت، روح هم در رکاب این جمال و این کمال و این رحمت قرار می گیرد و آن را همراهی می کند و در کنارش باقی می ماند.
و نیز در حقیقت ششمِ "گفتار دهم" ثابت کردیم:
نه تنها روح بشر، بلکه ناچیزترین موجودات نیز برای فنا و نابودی خلق نشده اند، بلکه از نوعی بقا برخوردارند؛ به طور مثال، یک گُلِ فاقد روح و کم اهمیت نیز وقتی از بین می رود و وجود ظاهری اش را از دست می دهد، بازهم به گونه ای بقا دارد، زیرا صورت آن گل در بسیاری از اذهان باقی و محفوظ مانده است، چنانکه قانون ترکیب و تشکیل آن در صدها دانه کوچکش تداوم می یابد، بدین طریق، این گل با هزاران وجه نمونه نوعی از بقا را نشان می دهد.
وقتی پروردگار حفیظ و حکیم، صورت گل و قانون ترکیبی آن را - که شباهت اندکی با روح دارد- در دانه های کوچک آن نگهداری کرده و به رغم انقلاب ها و نابسامانی های فراوانی که رخ می دهد، با کمال نظم محافظت می کند.. پس روح بشر به طریق اُولی باقی و ماندگار خواهد بود؛ چراکه روح، یک قانون امری و نورانی است و از جامعیت و ماهیت والایی برخوردار است و یک وجود خارجی بر آن پوشانده شده است و دارای شعور و حیات است؛ چنین روحی وابسته به ابدیت است و با سرمدیت و جاودانگی ارتباط دارد. اگر این را نفهمی، چگونه می توانی خود را انسان با شعور بدانی؟!
— 215 —
آیا می توان ذات حکیمِ ذوالجلال و حفیظِ بی زوالی را که برنامه و قانون ترکیبیِ روح مانندِ یک درخت بزرگ را در دانه بسیار کوچک آن گنجانده است، زیر سوال برد و گفت: چگونه می تواند ارواح بشر را پس از مرگش حفظ و نگهداری کند؟
منبع اول:
انفسی است؛ یعنی هر آنکه به زندگی اش دقت کند و اندکی در باره خودش بیندیشد، بدون شک به موجودیت یک روح باقی پی می برد.
آری! این یک امر بدیهی است که روح به رغم تغییراتی که در طول سالیان عمر در جسم بروز می کند، عیناً باقی می ماند و کم ترین تاثیری نمی پذیرد؛ لذا وقتی روح با رفت و آمد جسد، روح ثابت بماند، پس هنگامی که روح، با فرا رسیدن مرگ کاملاً از جسد جدا شود و جسد به کلی از بین برود، بازهم بقاء روح به هیچ وجه تحت تأثیر قرار نمی گیرد و ماهیتش عوض نمی شود.. یعنی علی رغم این همه تغییراتی که در جسد رخ می دهد، روح ثابت می ماند، با این تفاوت که جسد، در مدت حیاتش ضمن بقاء روح به صورت تدریجی لباس خود را عوض می کند، اما هنگام فرا رسیدن مرگ، برای همیشه، یکباره لباسش را می کشد و روح ثابت می ماند. پس با حدس قطعی و حتی با چشم سر می بینیم که جسد، با روح قایم است. یعنی اینکه روح، با جسد قایم نیست، بلکه روح، بنفسه قایم و حاکم است، ازین رو، جسد به هر شکلی که پراکنده شود و دوباره گردهم آید، هیچ ضرری به استقلالیت روح نمی رساند. پس جسد، خانه و لانه روح است، نه لباس آن. بلکه لباس روح، غلافی لطیف و بدنی مثالی است و این بدن مثالی، تا حدی ثابت است و از نظر لطافت، مناسب روح می باشد، لذا روح، حتی هنگام مرگ نیز کاملاً برهنه نمی شود، بلکه از لانه اش بیرون می آید و بدن مثالی اش را می پوشد.
منبع دوم:
آفاقی است؛ یعنی حکمی است سرچشمه گرفته از مشاهداتِ مکرر و رخدادهای متعدد و تجارب زیاد.
آری، هرگاه در یک مورد به باقی ماندن روح پس از مرگ اذعان شد، آنگاه لازم می آید تا "نوع" آن روح بالعموم باقی بماند؛ زیرا در علم منطق قانونی وجود دارد که هرگاه "خاصّه ذاتی" در فردی دیده شود، به موجودیت آن خاصه در تمام افراد حکم
— 216 —
می گردد؛ چون خاصه، ذاتی است، پس باید در هر فرد موجود باشد. حال آنکه بقای روح فقط در یک فرد دیده نشده بلکه آثار و علایمی که با استناد به مشاهدات بی حد و حصری به بقاء ارواح دلالت دارد، به درجه ای ثابت و قطعی است که تردیدی به خود راه نمی دهد. آن گونه که ما در باره قاره و دنیای تازه کشف شده امریکا و سکونت انسان ها در آن، هیچ نوع شک و تردیدی نداریم، در این مورد هم شک و شبهه ای وجود ندارد که فعلاً در عالم ملکوت و عالم ارواح، ارواح زیادی از انسان های مرده وجود دارند که با ما در ارتباط هستند و هدایای معنوی ما به سوی آنان می رود و فیوضات نورانی آنان نیز به سوی ما می آید.
و نیز می توان با حدس قطعی، احساس کرد که پس از مرگ انسان، یک رکن اساسی در کیان او باقی می ماند. که این رکن اساسی، روح است. چون روح به این دلیل که بسیط و دارای صفت وحدت است، در معرض تخریب و انحلال قرار نمی گیرد؛ زیرا انحلال و فساد، خصلت و ویژگیِ کثرت و اشیای مرکب است و چنانکه قبلاً گفتیم: حیات، نوعی از وحدت را در کثرت تأمین می کند و در نتیجه سبب نوعی بقا می شود؛ یعنی وحدت و بقا دو نقطه اساسی در روح هستند که روح از طریق آن ها به کثرت سرایت می کند؛ بنابر این فنا و نابودی روح از طریق تخریب یا انحلال و یا اعدام، متصَوّر است، حال آنکه وحدت به هیچ وجه اجازه نمی دهد که تخریب و انحلال وارد روح گردد و بساطت هم سد راه فساد می شود و مرحمت بی کرانِ جوّاد مطلق، اجازه اعدام نمی دهد، و جود و سخای بی پایان او نمی گذارد تا نعمت وجود را - که به روح بسیار مشتاق و سزاوار انسان داده است- دو باره باز پس گیرد.
منبع سوم
روح عبارتست از یک قانون امری و زنده و با شعور و نورانی که از حقیقت جامعی برخوردار است و آمادگی کسب کلیت و ماهیت فراگیری را دارد و وجود خارجی ای نیز بر آن پوشانیده شده است؛ چون معلوم است که روی ضعیف ترین قوانین امری، ثبات و بقاء دیده می شود، زیرا اگر دقت کنیم، می بینیم که در تمام "انواعی" که در معرض تغییر هستند "حقیقت ثابتی" وجود دارد که در گرماگرم همه تغییرات و انقلاب ها و مراحل مختلف زندگی، در گردش است و تغییر شکل می دهد، با آن هم زنده و باقی می ماند و هرگز نمی میرد.
— 217 —
لذا هر شخص با ماهیت جامع و شعور کلی و تصورات عمومی اش، با آنکه هنوز فرد واحدی است، حکم یک "نوع" را به خود گرفته است؛ از ین رو قانون نافذ بر یک "نوع" بر آن فرد واحد نیز جاری است؛ زیرا فاطر ذوالجلال، انسان را همچون آیینه جامعی با عبودیت کلی و ماهیت والایی آفریده است، پس حقیقت روحیِ موجود در هر فرد - به اذن الله - هرگز نمی میرد و حتی اگر صدها هزار شکل و صورت هم عوض کند، بازهم روح او آن گونه که زنده آمده بود، زنده خواهد ماند؛ بنابراین روحی که حقیقت شعور و عنصر حیات آن شخص است، به امر پروردگار و با اجازه و ابقای او به صورت دایم و ابدی باقی خواهد ماند.
منبع چهارم
قوانین حاکم بر "انواع" تا حدی با روح شباهت دارند، چون هر دو از عالم "امر و اراده" آمده اند. پس قوانین مذکور از آن جهت که از مصدر واحدی صادر شده اند، اندکی با روح موافقت دارند، به همین خاطر، اگر در این نوامیس و قوانینِ نافذ بر انواعی که وجود شان حسّی نیست دقت کنیم، معلوم می شود که:
اگر به این قوانین امری، وجود خارجی پوشانده می شد، آنگاه به منزله روح این انواع قرار می گرفتند؛ زیرا این قوانین، همیشه باقی و ثابت و مستمر هستند و هیچ گونه تغییر و انقلابی در وحدت شان تأثیر نمی کند و یکپارچگی شان را از بین نمی برد؛ مثلاً: اگر یک درخت انجیر بمیرد و پراکنده شود، قانون ترکیب و پیدایش آن - که به منزله روح اوست- در دانه بی نهایت کوچکش زنده می ماند. وقتی معمولی ترین و ضعیف ترین قوانین امری به این صورت با بقا و دوام، مرتبط باشند پس لازم است که روح انسان نه تنها با بقا، بلکه با ابد الآباد ارتباط داشته باشد؛ زیرا روح، به نص آیهٔ:
قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّ۪ى (الإسراء: ٨٥) از عالم أمر می آید؛ پس روح، یک قانون با شعور و ناموس زنده است که قدرت الهی وجود خارجی بر تن او پوشانده است. وقتی قوانین فاقد شعوری که از عالم "امر" و صفت "اراده" آمده اند، دایماً و یا اکثراً باقی می مانند، پس روح که همتای آن ها است و از عالم "امر" آمده و تجلی صفت "اراده" است، نیز شایستگی و لیاقت بیشتری برای بقا دارد؛ یعنی بقای آن قطعی تر است، زیرا وجود دارد و دارای حقیقت خارجی است و نیز نسبت به همه قوانین، قوی تر و برتر است، چون شعور دارد و نیز از همه ارزشمند تر و پردوام تر است، چون حیات دارد.
— 218 —
اساس دوم
موجودیت زندگی اخروی، امری ضروری است و مقتضِی دارد و آن که زندگی اخروی و سعادت ابدی را ارزانی می دارد، توانمند و مقتدر است و نابودی عالم و مرگ دنیا هم ممکن است و این کار عملاً به وقوع خواهد پیوست و رستاخیز و احیای دوباره هستی نیز ممکن است و این واقعه بالفعل رخ خواهد داد.
این شش مسئله را یک به یک، به اختصار بیان خواهیم کرد تا عقل را قناعت دهد. گرچه در "گفتار دهم" به دلایل بسیار قوی و قناعت بخشی اشاره کرده ایم که البته این دلایل، قلب را مورد خطاب قرار داده و زمینه ارتقایش را به درجه ایمان کامل فراهم می سازد، اما شیوه بحث ما در اینجا به شکلی خواهد بود که عقل را قانع سازد و به سکوت وادارد؛ چنانکه "سعید قدیم" در رساله "نقطه ای از نور معرفت الله" از چنین شیوه ای بهره گرفته است. آری مقتضی سعادت ابدی وجود دارد. و برهان قطعی ای که به موجودیت آن مقتضی دلالت می کند حدسی است که از ده منبع و مدار تراوش کرده است.
مدار اول:
با دقت در کائنات، می بینیم که در گوشه گوشه آن، نظامی کامل و ترتیب و هماهنگی قصدی وجود دارد. تراوشات اراده و اختیار و پرتوهای قصد را در هر طرف می بینیم، حتی در هرچیز، نور "قصد" و در هرکاری، روشنایی "اراده" و در هر حرکتی، تابش "اختیار" و در هر ترکیبی، شعله "حکمت" هویداست و نتایج و دستاوردهای اینها نظر دقت را به خود جلب می کند. بدین ترتیب اگر زندگیِ اخروی و سعادت ابدی نباشد، این نظام مستحکم چیزی بیش از یک صورت ضعیف و واهی نخواهد بود و به صورت نظامی دروغین و بی پایه و اساس خواهد ماند و معنویات و روابط و پیوند ها و نسَب هایی که روح این نظام و ترتیب هستند، به باد فنا خواهد رفت!
یعنی این زندگی اخروی و سعادت ابدی است که این "نظام" را نظام ساخته و معنی و مفهومی به آن داده است؛ از این رو نظام این هستی به آن سعادت ابدی و حیات جاودان اشاره می کند.
— 219 —
مدار دوم
در خلقت و آفرینش کائنات، حکمت کاملی دیده می شود. آری! حکمت الهی که بیانگر عنایت ازلی اوست، آشکارا به چشم می خورد و توجه کاملی به منافع هر موجود زنده صورت می گیرد و نیازهایش برآورده می شود و هرچیز دارای فواید و حکمت های بی شماری است؛ این خود - با زبان حال- اعلام می دارد که سعادت ابدی، موجود است؛ چون اگر زندگی ابدی دیگری نباشد، ناگزیر باید با کبر و عناد به انکار همه این حکمت ها و فواید ثابت و بدیهی کائنات بپردازیم.
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مطلب را مثل روز روشن و خورشید نشان داده است، با اکتفا به آن در اینجا اختصار در پیش گرفته ایم.
مدار سوم:
با گواهی عقل و حکمت و با استقرا و تجربه ثابت شده است که: در آفرینش موجودات هیچ نوع بیهودگی و اسرافی وجود ندارد و عدم موجودیت این دو، به سعادت ابدی و سرای آخرت اشاره می کند.
دلیل اینکه اسرافی در فطرت نیست و کار بیهوده ای در خلقت انجام نگرفته، این است که: خالق ذوالجلال برای آفریدن هرچیز، کوتاه ترین راه و نزدیک ترین جهت و نازک ترین صورت و زیباترین کیفیت را بر گزیده است و گاه صد کار و وظیفه را به چیز واحدی می سپارد و به یک چیز نازک و ظریف، هزار هدف و نتیجه می آویزد. وقتی اسرافی در کار نیست و بیهودگی هم نمی تواند موجود باشد، پس تحقق زندگی ابدی دیگری حتمی است؛ چون اگر زندگی جدیدی نباشد و بازگشت مجددی صورت نگیرد، آنگاه عدم و نیستی هرچیز را عبث و بیهوده می سازد؛ یعنی هرچیز اسراف و بیهوده می ماند حال آنکه بنابر تأیید علمِ "وظایف الاعضاء" هیچ نوع اسرافی در سراسر فطرت و از جمله انسان وجود ندارد؛ این خود بیانگر این است که استعدادهای معنوی و آمال و آرزوها و افکار و تمایلات بی حد انسان نیز به هیچ وجه به باد فنا نخواهد رفت و اسراف نخواهد شد، چرا که میل اصیل انسان به تکامل، موجودیت کمال مشخصی را نشان می دهد و تمایل و چشم دوختن او به سعادت، قاطعانه موجودیت سعادت ابدی و نامزدی او برای احراز این سعادت را اعلان می دارد.
— 220 —
اگر چنین نباشد، معنویات اساسی و آمال و آرزوهای بلند و بالائی که ماهیت حقیقی انسان را تشکیل می دهند، همگی اسراف و بیهوده گشته، به باد فنا خواهند رفت که چنین چیزی، خلاف حکمت موجود در آفرینش است.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، چون این مطلب را در حقیقت یازدهم "گفتار دهم" ثابت کرده ایم.
مدار چهارم
تحولات و دگرگونی هایی که در بسیاری از انواع، حتی در شب و روز، زمستان و بهار و هوا رخ می دهد و تغییراتی که در جسد انسان در طول زندگی اش به وجود می آید و خوابی که برادر مرگ است به حشر و رستاخیز شباهت دارد و به منزله قیامت آن ها ست و برپاشدن قیامت بزرگ را به یاد می آورد و با رمز از آن خبر می دهد.
آن گونه که ساعت هفته وار ما با حرکت چرخ هایش روز و ساعت و دقیقه و ثانیه را می شمارد و عقربه ها با حرکات شان از آمدن یکدیگر خبر می دهند و عقربه ای که جلوتر حرکت می کند به منزله مقدمه و پیش آهنگ عقربه بعدی است، این دنیا نیز همانند یک ساعت بزرگی الهی است و با گردش و حرکت متعاقبش، روزها و سال ها را می شمارد و هر روز و هرسال، به منزله مقدمه دیگری است و از آمدن سال و روز بعدی خبر می دهد. همانگونه که بعد از شب، صبح را و بعد از زمستان، بهار را می آورند، بعد از مرگ نیز وقوع صبح قیامت و بیرون آمدن آن را از این ساعت بزرگ به صورت رمزی خبر می دهند.
قیامت، اشکال مختلف و انواع بسیار زیادی دارد که در طول زندگی برای انسان اتفاق می افتد؛ در واقع با فرا رسیدن هر شب، انسان به گونه ای می میرد و با طلوع صبح، به گونه ای زنده می شود و بدین طریق، علایم رستاخیز را مشاهده می کند، او می بیند که ذرات جسمش چگونه در ظرف چند سال تغییر می کند، حتی او نمونه قیامت و رستاخیز تدریجی را از تغییراتی که در اجزای بدنش رخ می دهد، دوبار در سال می ببیند و در هر بهار نیز رستاخیز و قیامت نوعی را در بیش از سیصد هزار نوع از انواع نباتات و حیوانات مشاهده می کند، پس بدون تردید همه این اشاراتِ رستاخیز و همه علامات و رموزِ رستاخیز، به منزله تراوشات قیامت بزرگ هستند و به رستاخیز بزرگ اشاره می کنند.
— 221 —
لذا آفریدگار حکیم چنین قیامت و رستاخیز نوعی را در انواع برپا می دارد؛ یعنی ریشه های همه نباتات و برخی از حیوانات را بعینه زنده ساخته و پاره ای از اشیای دیگر مانند برگ ها و گل ها و میوه ها را با مثلش اعاده کرده، نوعی حشر و نشر برپا می دارد، این می تواند دلیلی برای وقوع قیامت شخصی - در ضمن قیامت عمومی- در هر فرد انسان باشد، چونکه یک "فرد" انسان، معادلِ "نوعی" از موجودات دیگر است؛ زیرا نور فکر، چنان وسعتی به آرزوها و افکار انسان داده است که می تواند گذشته و آینده را احاطه کند و تحت پوشش خویش قرار دهد و حتی اگر دنیا را هم ببلعد بازهم سیر نمی شود؛ اما در سایر انواع ماهیت فرد، جزیی است و ارزشش شخصی، نگاهش محدود، کمالش محصور، لذت و آرزویش آنی است؛ اما انسان، ماهیتش والا، ارزشش بلند، دیدش عمومی و فراگیر، کمالش بی حد و بعضی از آرزوها و لذات معنوی اش دایمی است؛ ازاین رو تکرار شدن نمونه های قیامت و رستاخیز در سایر انواع که امری مشهود است، این مطلب را خاطر نشان می سازد که: با برپا شدن قیامت کبرا و عمومی، هر فرد انسان بعینه اعاده می شود و رستاخیز می گردد. این موضوع را در حقیقت نهم "گفتار دهم" به صورت قطعی ثابت کرده ایم، لذا در اینجا اختصار پیشه کردیم.
مدار پنجم
دانشمندان و محققان بر این باورند که افکار و تصورات نامتناهی بشر از آرزوهای نامتناهی اش متولد شده و این آرزوها از تمایلات بی شمارش برخاسته است و این تمایلات هم از توانمندی های غیر منحصرش نشأت یافته است و این توانمندی ها ریشه در استعدادهای فطری اش دارد و این استعدادها هم در جوهرِ روح او درج شده است؛ همه این ها انگشتان شان را به سوی سعادت ابدی واقع در پشت این عالم شهادت، دراز می کنند و چشمان شان را به آن دوخته اند و بدان سو رو نهاده اند؛ از این رو فطرتی که هرگز دروغ نمی گوید و میل قطعی و تزلزل ناپذیرِ موجود در این فطرت که به شدت خواستار سعادت ابدی است، وجدان را متقاعد می سازد و در خصوص تحقق سعادت ابدی او را به باور کامل می رساند.
در اینجا به همین مقدار اکتفا می کنیم، زیرا حقیقت یازدهم "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 222 —
مدار ششم
رحمت آفریدگار ذوالجمال هستی که رحمان و رحیم است، سعادت ابدی را نشان می دهد. آری! آنچه که نعمت را نعمت ساخته و از نقمت بودن نجات داده و موجودات را از فراق ابدی رهایی بخشیده است، سعادت ابدی است؛ و این سعادت، از شأن و ویژگی های رحمتی است که نمی خواهد انسان از آن محروم گردد؛ چون اگر سعادت ابدی که رأس و پایه و غایه و نتیجه تمام نعمت ها است، به انسان داده نشود؛ یعنی اگر دنیا پس از مرگش به صورت "آخرت" احیا نگردد، همه نعمت ها به نقمت تبدیل می شوند و این مستلزم انکار رحمت الهی است؛ رحمتی که بالبداهه و بالضروره در سراسر هستی مشهود و نمایان است و به شهادت کل کائنات، موجودیت اش به تحقق رسیده است و حقیقتی است ثابت و تابنده تر از خورشید.
ببین! نخست به نعمت هایی همچون عشق و شفقت و عقل که از جلوه ها و آثار لطیفِ رحمت اند دقت کن! سپس فرض کن که زندگی انسان به فراق ابدی و هجران دایمی منتهی می گردد، آنگاه خواهی دید که این محبت لطیف به مصیبت بزرگی تبدیل می شود و این شفقت لذیذ به صورت درد جانکاهی درمی آید و این عقل نورانی به بلای بزرگی تبدیل می شود!
پس رحمت - چونکه رحمت است- امکان ندارد محبت حقیقی را به کام فراق ابدی و نیستی همیشگی سوق دهد؛ ازاین رو موجودیت زندگانی دیگر، امری حتمی است.
در اینجا این حقیقت را خلاصه کردیم چون حقیقت هشتم "گفتار دهم" این مطلب را به زیبایی نشان داده است.
مدار هفتم
تمام زیبایی ها و کمالات، همه شوق ها و لطایف، تمامی جاذبه ها و ترحّماتی که ما می دانیم و در این هستی می بینیم، عبارتند از: معانی و مضامین و کلمات معنوی ای که جلوه های لطف و مرحمت و تجلیات احسان و کرم خالق ذوالجلال را به صورت واضح و روشن به نمایش گذاشته و در معرض دیدِ قلب و چشمِ عقل قرار می دهند، وقتی در این هستی "حقیقت ثابتی" وجود دارد و رحمتی حقیقی در کار است، بی تردید سعادت ابدی هم وجود خواهد داشت. حقیقت چهارم و دومِ "گفتار دهم" این حقیقت را همچون روز روشن نشان داده است.
— 223 —
مدار هشتم
وجدان آگاه و با شعور انسان که عبارت از فطرت اوست، به سعادت ابدی می نگرد و به آن دلالت می کند.
آری! هر آنکه به وجدان بیدارش گوش فرا دهد، حتماً صدای "ابد، ابد" را می شنود. حتی اگر کل هستی به چنین وجدانی داده شود، بازهم نمی تواند نیازش را به ابد برآورده سازد؛ یعنی این وجدان بخاطر آن ابد آفریده شده است و این جاذبهٔ وجدانی، فقط می تواند با جذبِ یک غایت حقیقی باشد و از جاذب حقیقی متأثر گردد.
خاتمه یازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را نشان داده است.
مدار نهم
سخنان پیامبری همچون محمد عربی (ص) که صادق و مصدوق و مصدّق است، درهای سعادت ابدی را گشوده است و احادیث آنحضرت (ص) هم به مانند پنجره های مشرفی به سوی سعادت ابدی هستند؛ او اجماع همه انبیاء علیهم السلام و تواتر همه اولیای کرام را در دست دارد و بعد از مسئله توحید، تمام ادعایش را با تمام توان روی همین نقطه اساسی، یعنی مسئله رستاخیز و زندگی آخرت متمرکز ساخته است. آیا چیزی وجود دارد که بتواند این نیروی عظیم را متزلزل سازد؟
دوازدهمین حقیقتِ "گفتار دهم" این حقیقت را کاملاً توضیح داده است.
مدار دهم
عبارتست از پیام های قطعی قرآن معجزالبیانی که از سیزده سده بدین سو با هفت وجه (طریق) اعجازش را محافظت کرده است، چنانکه چهل نوعِ اعجاز آن را در "گفتار بیست و پنجم" ثابت کرده ایم.
آری! خود این پیام های قرآن در بارهٔ رستاخیز جسمانی کافی است تا این مسئله روشن شود و کشف گردد. قرآن کریم کلید معمای هستی است و حکمت های نهفته در کائنات را می گشاید.
و نیز این قرآن عظیم الشان بارها و بارها انسان را به تفکر فرا خوانده و نگاه ها را به هزاران دلایل عقلیِ قطعی، معطوف ساخته است؛ به طور مثال آیات کریمه:
وَ قَدْ خَلَقَكُمْ اَطْوَارًا (١٤ :نوح( قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ (يس: ٧٩)
— 224 —
این نمونه هایی از قیاس تمثیلی است و آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ (فصلت: ٤٦) نمونه دیگری است که به عدالت حاکم بر هستی اشاره می کند؛ از این قبیل آیات زیادی وجود دارد که دوربین هایی در اختیار بشر قرار داده و از طریق آن ها به سعادت ابدی موجود در رستاخیز جسمانی اشاره می کند. قیاس تمثیلی موجود در دو آیه نخست و سایر آیات را در رساله "نقطه" توضیح داده ایم که خلاصه آن چنین است:
وجود انسان هر بار که از مرحله ای به مرحله دیگر انتقال می یابد، از انقلاب های منظم عجیبی می گذرد: از نطفه به عَلَقَه، از علقه به مُضغَه، از مضغه به استخوان و گوشت و از استخوان و گوشت به آفرینش جدید؛ یعنی تبدیل و منقلب شدن او به صورت انسان، تابع دستورات دقیقی است و هرکدام از این مراحل، قوانین مخصوص و نظام های معین و حرکات مداومی دارد، به گونه ای که از جلوه های قصد و اراده و اختیار و حکمت موجود در ورای این قوانین، پرده برداری می کند.
دقیقاً به همین شیوه، صانع حکیمی که این جسد را ساخته است، هر سال مثل لباسی آن را عوض می کند؛ پس این جسد به ترکیب جدیدی نیاز دارد تا بتواند تغییر کند و زنده بماند و جای اجزای منحل شده را با ذرات فعال جدیدی پر کند، لذا آن گونه که جسد با یک قانون منظم الهی حجراتش را منهدم می سازد، برای بازسازی دوباره نیز به ماده لطیفی بنام "روزی" نیاز دارد تا با قانون دقیق و نظم الهی، آن حجره منهدم شده را تعمیر کند؛ از این رو رزاق حقیقی با قانون مخصوصی مواد مختلف مورد نیاز هر عضو بدن را- با تناسبی خاص - توزیع و تقسیم می کند.
اکنون به مراحلی بنگر که این ماده لطیف فرستاده شده از جانب رزّاق حکیم آن را می پیماید: خواهی دید که ذرات آن ماده، همچون قافله ای در فضا، در زمین و در آب پراکنده است و این طرف و آن طرف می گردد و به ناگاه، همه باهم یکجا می شوند و با کیفیت خاصی گردهم می آیند. گویی هر ذره برای انجام یک کار رسمی به جای معینی فرستاده می شود و همه باهم با کمال نظم، یکجا جمع می شوند که این یکجا شدن شان، بیانگر یک حرکت قصدی است و خاطر نشان می سازد که:
فاعل مختار و با اراده ای وجود دارد که با قانون مخصوصش این ذرات را از عالم جمادات به عالم موجودات زنده می راند و در آنجا پس از ورود به جسم مشخصی،
— 225 —
مطابق نظمی معین و حرکات و برنامه های طراحی شده، به کار و فعالیت می پردازد، یعنی پس از آنکه در چهار آشپزخانه و گذشتن از چهار انقلاب عجیب و تصفیه در چهار تصفیه خانه، آماده می شوند تا با توجه به نیازهای متفاوت هر عضو در بخش ها و اعضای مختلف بدن توزیع شوند و همگی با مراقبت و عنایت و قوانین منظم رزاق حقیقی، چنین مراحلی را می پیمایند.
بنابراین وقتی با نگاه حکمت به هرکدام از این ذرات بنگری، به موجودیت ذاتی پی خواهی برد که با کمال بصیرت و نظم و با شنوایی و علم کاملی، ذرات را از جایی به جای دیگر سوق می دهد و به حرکت درمی آورد؛ پس به هیچ وجه امکان ندارد که "اتفاق کور" و "تصادف بی قانون" و "طبیعت کر" و "اسباب فاقد شعور" در آن دخالت کند؛ چون با تأمل در گردش هر ذره معلوم می شود که هیچ کار آن بدون برنامه و هدف نیست؛ از لحظه ای که در بیرون به عنوان یک عنصر حضور دارد و تا زمانی که وارد یکی از حجرات کوچک بدن می شود، مراحل زیادی را طی می کند. با دقت در هرکدام از این مراحل چنین معلوم می شود که گویی وظایفش را با اراده و اختیار و در چارچوب قوانین معینی دنبال می کند و با کمال نظم از مرحله ای به مرحله ای دیگر می رود و چنان منظم و شمرده شده گام بر می دارد که انگار فرمان و دستور یک سائقِ (راننده) حکیم او را به گردش در می آورد.
بدین سان و با یک چنین نظمی از مرحله ای به مرحله دیگر و از طبقه ای به طبقه ای دیگر حرکت می کند و در مسیر راه، ذره ای از هدف مورد نظرش منحرف نمی شود و سرانجام به دستور پروردگار به جایگاه مناسبش - مثلاً به آدمک چشم آقای توفیق- وارد می شود، در آنجا می ماند و به وظایف و کارهای سپرده شده می پردازد. پس تجلی ربوبیت در ارزاق نشان می دهد که این ذرات - از آغاز- معین و مأمور بوده اند و برای رفتن به جاهای مخصوصی آماده شده اند، گویی بر پیشانی هر ذره ای نوشته شده است: "روزی حجره بدن فلانی است!" چنین نظمی اشاره می کند که اسم هر انسان، روی روزی او نوشته شده است، چنانکه روزی انسان با قلم قَدَر بر پیشانی اش مکتوب است.
— 226 —
پس آیا امکان دارد پروردگار رحیمی که دارای چنین قدرت بی پایان و علم فراگیری است "خلقت دوباره" را پدید نیاورد؟ و یا از انجام آن عاجز باشد؟. هرگز! زیرا او مالک آسمان ها و زمین است و همه موجودات را از ذرات گرفته تا سیارات، در قبضه خود دارد و با نظم خاص و میزان دقیقی آن ها را می چرخاند.
لذا بسیاری از آیات قرآن کریم، توجه انسان را به «نشأه اولی» یعنی آفرینش حکیمانه نخست، جلب می کند و به عنوان یک مثال، «نشأه اخری» یعنی خلقت دوباره را که در رستاخیز و قیامت رخ خواهد داد، به آن قیاس کرده و ذهن انسان را از هر نوع انکار پاک می سازد و می گوید: قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ.. (يس: ٧٩)
و می افزاید: وَهُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَهُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ (الروم: ٢٧) طوری که جمع کردن و بازگرداندن لشکری که پراکنده شده و به استراحت پرداخته است، به مراتب آسان تر از تشکیل یک لشکر جدید است، ذرات اساسی بدن نیز که بخاطر امتزاجشان در بدن با یکدیگر انس گرفته و رابطه برقرار کرده اند، با شنیدن صور حضرت اسرافیل (ع.س.) بر می خیزند و فرمان خالق ذوالجلال را "لبیک" می گویند و جمع می شوند و این یکجا شدن شان - از نظر عقل- به مراتب آسانتر است از پیدایش نخست آن ذرات. برای این کار شاید جمع شدن تمام ذرات لازم نباشد، بلکه اجزای اساسی و ذرات اصلی ای که حکم هسته و تخم برای بدن را دارند و در حدیث به: "عَجبُ الذَّنب" تعبیر شده اند، کافی خواهد بود تا اساسِ پدید آوردن "خلقت دو باره" قرار گیرند، و خالق حکیم بدن انسان را روی این اساس بنا نهد.
اما خلاصه قیاس عدلی که آیه وَ مَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَب۪يدِ (فصلت: ٤٦) به آن اشاره می کند، بدین قرار است:
ما در دنیای خود بسیار می بینیم که انسان های ظالم و ستمگر و فاجر در رفاه و آسایش به سر می برند و افراد مظلوم و متدیّن زندگی شان را در رنج و عذاب سپری می کنند و سرانجام مرگ می آید و هر دو را به صورت یکسان از بین می برد؛ پس اگر عاقبت و انجام مشخص و معینی نباشد، ظلم و ستم به میان می آید؛ حال آنکه عدالت و حکمت الهی که پاک و منزه بودنش از ظلم، با شهادت کل کائنات ثابت گردیده است،
— 227 —
به هیچ وجه چنین ظلمی را قبول نمی کند، پس باید مجمَع دیگری باشد تا اوّلی کیفرش را و دوّمی ثوابش را دریافت کند و این انسان پریشان و آشفته حال، مناسب استعدادش پاداش و مکافاتش را بگیرد و مدار عدالت محض الهی و جلوه گاه حکمت ربانی شود و برادر بزرگ موجودات پرحکمت هستی قرار گیرد.
آری! این دنیا برای شکوفا شدن استعدادهای بی حدی که در روح انسان گنجانده شده است، کافی نیست و بدون شک این انسان به عالم دیگری فرستاده خواهد شد. آری! جوهر انسان، بزرگ است، پس او نامزد ابدیت است و ماهیتش عالی است؛ از این رو جنایتش نیز بزرگ است؛ او به موجودات دیگر شباهت ندارد؛ نظامش پیچیده تر و دقیق تر از آن ها است، پس هرگز سر انجامش بدون نظام نخواهد بود و بی سرنوشت نخواهد ماند و بیهوده نخواهد رفت، محکوم به فنای مطلق نخواهد شد و به عدم نخواهد گریخت. جهنم دهانش را گشوده و منتظر اوست.. جنت نیز آغوش نوازش اش را باز کرده و چشم به راه اوست..
حقیقت دهم "گفتار دهم" این مثال دوم ما را کاملاً توضیح داده است، لذا در اینجا اختصار در پیش گرفتیم.
بدین ترتیب این دو آیه را به عنوان مثال ارائه کردیم، آیات کریمه دیگر را که در برگیرنده براهین عقلیِ زیادی هستند بر آن ها قیاس کن و دریاب!
پس نتیجه این ده منبع و مدار، حدسی درست و برهانی قطعی در خصوص رستاخیز است. آن گونه که حدس ثابت و برهان قوی، دلیل قطعی وقوع قیامت و رستاخیز جسمانی هستند و آن را اقتضامی کنند، بسیاری از اسماء حسنی الهی از قبیل: حکیم، رحیم، حفیظ و عادل نیز مقتضی وقوع قیامت و رستاخیز و موجودیت سعادت ابدی هستند و با قاطعیت بر تحقق آن دلالت می کنند.
پس باید گفت: مقتضی رستاخیز و قیامت، به قدری قوی و نیرومند است که هیچ گونه شک و شبهه ای به خود راه نمی دهد.
— 228 —
اساس سوم
فاعل مقتدر است. آری، چنانکه درباره موجودیت مقتضیات رستاخیز، شک و تردیدی وجود ندارد، در خصوص موجودیت قدرت مطلقه ذاتی ای که رستاخیز را به وجود خواهد آورد نیز، تردیدی وجود ندارد، چون در قدرت او عیب و نقصی درکار نیست؛ از اینرو بزرگ و کوچک برایش یکسان است و آفریدن بهار، فرقی با آفریدن یک گل ندارد.
آری! او توانایی است که این هستی با زبان خورشیدها و ستارگان و عالم های گوناگون و حتی با زبان ذراتش، به عظمت و قدرت او گواهی می دهد؛ پس آیا وهم و گمان و یا وسوسه ای می تواند رستاخیز جسمانی را از چنین قدرت مطلقه ای بعید بداند؟
بدون شک این قدیر ذوالجلال در این هستی شکوهمند، هستی های جدید و منظمی در هر عصر خلق می کند و حتی در هر سال، دنیاهای سیّارِ جدید و منظمی می آفریند و فراتر از آن در هر روز، عالم های جدید و منظمی پدید می آورد؛ بدین ترتیب، عالم ها و دنیاها و هستی های زایلی را یکی پی دیگری به صورت مستمر می آفریند و در زمین و آسمان ها با کمال حکمت تغییر می دهد و عالم های منظمی را به تعداد قرن ها و سال ها و حتی روزها بر گذر زمان می گستراند و می آویزد و به وسیله آن ها عظمت قدرتش را نشان می دهد. اوست که باغستان بهار بزرگ و پهناور را با صدها هزار نقش و نگارهای رستاخیز، آراسته و بسان گُلی تاج سر کره زمین قرار داده است؛ او جمال صنعت و کمال حکمتش را به ما می نمایاند. حال آیا کسی می تواند به خود جرأت داده و در باره این قدیر ذوالجلال بگوید: او چگونه قیامت را به وجود خواهد آورد؟ و یا این که چگونه این دنیا را با آخرت تغییر خواهد داد؟ آیه کریمه
مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ (لقمان: ٢٨) اعلان می کند که، هیچ چیزی بر این قدیر ذوالجلال دشوار نیست و هرچیز، چه بزرگ و چه کوچک، برایش آسان است و دسته های هولناک موجودات با اعداد نامتناهی شان، در برابر او همچون فرد واحدی هستند.
— 229 —
ما حقیقت این آیه را در پایان "گفتار دهم" به طور اجمال و در رسالهٔ "نقطه ای از نور معرفت الله" و "نامه بیستم" توضیح داده ایم، در اینجا هم مختصراً در ضمن سه مسئله به شرح آن خواهیم پرداخت:
قدرت الهی ذاتی است، پس عجز و ناتوانی نمی تواند در آن راه یابد.
این قدرت به ملکوتیّت اشیاء تعلق می گیرد پس به هیچ وجه موانع نمی توانند سد راه آن شوند.
نسبت آن قانونی است پس جزء با کل مساوی است و جزیی به منزله کلی قرار می گیرد.
و اکنون این سه مسئله را توضیح داده و ثابت خواهیم کرد:
مسئله اول:
قدرت ازلیِ الهی برای ذات جلیل و مقدس او لازمه ضروری است.
یعنی این قدرت ضرورتاً لازمه ذات مقدس اوست، پس جدایی آن از ذات او ممکن نیست؛ لذا عجزی که ضد قدرت است، به هیچ وجه بر ذات جلیله اش عارض نمی شود؛ چه در این صورت، دو ضد باهم جمع می گردند و این یک امر محال است.
وقتی عجز بر ذات او عارض نمی شود، بدیهی است که نمی تواند در قدرتی که لازمه ذات اوست نیز، مداخله کند. وقتی مداخله عجز در قدرت او ممکن نیست، این هم بدیهی است که قدرت ذاتی او مراتب ندارد؛ زیرا وجود مراتب در هرچیز با مداخله اضدادش پدید می آید، چنانکه مراتب و درجات حرارت با مداخله برودت پدید می آید و درجات حسن و زیبایی با مداخله قبح و زشتی بروز میکند. موارد دیگر را خودت قیاس کن!
اما به دلیل نبود ذاتیِ حقیقی و یا تبعی در ممکنات، اضداد با یکدیگر آمیخته و مراتب را به وجود آورده اند و در نتیجه آن اختلافات بروز کرده و به تغییرات عالم انجامیده است و از آنجایی که در قدرت ازلی الهی به هیچ وجه مراتبی وجود ندارد، پس مقدرات در برابر آن، جایگاه واحدی دارند و یک چیز بسیار بزرگ با چیز بی نهایت کوچک، مساوی است و ستارگان به مانند ذرات اند و رستاخیز تمام انسان ها به منزله برانگیختن فرد واحدی است، نیز آفریدن بهار برای آن قدرت به اندازه آفریدن یک گل، آسان است.
— 230 —
اما اگر کار آفریدن به جای انتساب به قدرت مطلق، به اسباب مادی نسبت داده شود، آنگاه زنده ساختن یک گُل به اندازه آفریدن بهار، سخت و دشوار خواهد بود. ما در حاشیهٔ فقره اخیرِ مرتبهٔ چهارم مراتب "الله اکبر" از مقام دوم همین گفتار و نیز در "گفتار بیست و دوم" و ذیل "مکتوب بیستم" با دلایل متقنی ثابت کرده ایم که، هرگاه آفریدن اشیاء به ذات واحدِ احد نسبت داده شود، آنگاه آفریدن تمام اشیا به اندازه آفریدن فقط یک چیز آسان می شود، اما زمانی که آفریدن چیز واحدی به اسباب مادی منسوب گردد، آنگاه آفریدن آن به اندازه آفریدن تمام مخلوقات، دشوار خواهد شد.
مسئله دوم:
قدرت الهی به ملکوتیّت اشیا تعلق می گیرد.
آری، هرچیز در هستی همچون آیینه، دو جهت دارد: یکی جهت مُلک که به روی رنگ شده آیینه شباهت دارد و دیگری جهت ملکوتیّت که به روی شفاف و تابنده آیینه می ماند. جهت مُلک، جولانگاه اضداد و محل ورود خوبی ها و زشتی ها، خیر و شر، کوچک و بزرگ و دشوار و آسان است، لذا آفریدگار حکیم، اسباب ظاهری را همچون پرده ای در برابر تصرفات قدرتش قرار داده است تا مباشرت و مداخله مستقیم دست قدرتش در کارهایی که عقل کوتاه و ظاهربین، آن ها را کوچک و جزیی و بی ارزش و ناشایست می بیند، ظاهر و آشکار نشود؛ زیرا عظمت و عزت، این چنین می طلبد؛ اما آفریدگار سبحان تأثیر حقیقی را به آن اسباب و وسایل نداده است؛ زیرا این هم جزو مقتضیات وحدتِ احدیّت است.
اما جهت ملکوت در هرچیز صاف و شفاف و پاکیزه است و رنگ ها و زشتی های تشخصات با آن آمیخته نیست؛ این جهت مستقیماً به آفریدگارش متوجه است، لذا ترتّب اسباب و مسبّبات و تسلسل علل در آن وجود ندارد، نه علیّت و معلولیت در آن درکار است و نه موانع، مداخله دارند؛ در این جهت، ذرّه برادر خورشید است.
فشردهٔ آنچه که گذشت: قدرت مورد بحث ما مجرّد است؛ یعنی مولَّف و مرکّب نیست و ضمن اینکه مطلق و نامحدود است، ذاتی نیز هست. اما محل تعلّق آن با اشیاء، صاف و بی آلایش و بدون واسطه و بی پرده و بدون تأخیر است؛ از این رو در برابر آن، بزرگ نمی تواند بر کوچک، بزرگ نمایی کند و گروه بر فرد ترجیح ندارد و قدرت نمی تواند بر جزء بنازد و ببالد.
— 231 —
مسئله سوم:
نسبت قدرت، قانونی است.
یعنی این قدرت، کم و زیاد و کوچک و بزرگ را به یک دید مساوی می بیند؛ این مسئله پیچیده را با ارائه چند مثال به ذهن نزدیک می سازیم: در این هستی، شفافیّت، مقابله، موازنه، انتظام، تجرد و اطاعت، از جمله اموری هستند که زیاد را با کم و بزرگ را با کوچک مساوی قرار می دهند.
مثال اول: شفافیت
تجلی خورشید چه بر سطح دریا و چه بر قطره ای از دریا، هویت یکسانی را نشان می دهد. اگر کرهٔ زمین متشکل از قطعات (بخش های) شیشه ای کوچک و شفاف و گوناگونی بود و مستقیماً بدون حایل با خورشید روبرو می شد، نور تابیده بر هر کدام از این قطعات با نوری که بر سراسر زمین می تابید، مشابه و مساوی می بود و هیچ گونه مزاحمت و تجزیه پذیری و تناقضی به وجود نمی آمد. حال اگر فرض کنیم که خورشید، فاعل و با اراده باشد و فیض نور و تمثال عکسش را با ارادهٔ خود به زمین بدهد، در این صورت منتشر ساختن فیض نورش بر سراسر زمین، مشکل تر از دادن آن به ذرّه واحد نخواهد بود.
مثال دوم: مقابله
فرض کن حلقه بزرگی از انسان ها به دور هم گرد آمده اند و هر یک آیینه ای در دست دارند، و در مرکز این دایره، مردی شمع فروزانی با خود حمل می کند، لذا نوری که مرکز به آیینه های اطراف می فرستد، یکی است و نسبت واحدی دارد و کمی و کاستی و مزاحمت و پراکندگی ای هم وجود ندارد.
مثال سوم: موازنه
اگر ترازوی حقیقی بسیار بزرگ و حساسی در اختیار می داشتیم و در دو کفه آن، دو خورشید یا دو ستاره یا دو کوه یا دو عدد تخم مرغ می بود، سعی و تلاش واحدی می توانست یکی از کفه ها را به آسمان بلند کند و دیگری را به زمین بچسپاند.
— 232 —
مثال چهارم: انتظام
به طور مثال بزرگ ترین کشتی را مانند کوچک ترین آلت بازی یک کودک می توان به حرکت در آورد.
مثال پنجم: تجرد
به گونه مثال: یک میکروب کوچک نیز همچون کرگدن، حامل ماهیت و ویژگی های حیوانی است و یک ماهی بسیار کوچک هم از ویژگی و ماهیت مجردِ نهنگی برخوردار است؛ زیرا ماهیتی که از شکل و جسم مجرد باشد، در تمام بخش ها و جزئیات جسم، از کوچک ترین آن گرفته تا بزرگ ترین آن، وارد می شود و بدون عیب و نقص و تجزیه پذیری متوجه آن می گردد؛ بدین سان خواص مشخصات و صفات ظاهری جسم با ماهیت و خاصّه مجرّده درهم نمی آمیزد و مشوّش نمی سازد و نگاه این خاصّه مجرده را تغییر نمی دهد.
مثال ششم: اطاعت
فرمانده بزرگی همانگونه که با فرمان "به پیش!" سرباز واحدی را به حرکت در می آورد، با خود همین فرمان، می تواند لشکری را حرکت دهد؛ پس حقیقتِ راز نهفته در اطاعت این است که هرچیز در هستی - آن گونه که با تجربه مشاهده می شود- نقطه کمالی دارد و مایل است به آن برسد؛ از اینرو مضاعف شدن میل، نیاز را ببار می آورد، و مضاعف شدن نیاز، به شوق تبدیل می شود و مضاعف شدن شوق، انجذاب را تشکیل می دهد؛ پس انجذاب و شوق و نیاز و میل ماهیت اشیا، هسته ها و بذرهای اطاعت از اوامر تکوینی پروردگار هستند.
پس کمال مطلق ماهیت های ممکنات، همان وجود مطلق است، اما کمال خصوصی اش وجود مخصوص اوست که استعدادهای فطریِ او را از قوّه به فعل می رساند. پس اطاعت کل کائنات از دستور "کن" همچون اطاعت ذرهٔ واحدی است که جایگاه سربازی گوش به فرمان را دارد. در اطاعت و امتثال ممکنات از دستور أزلی "کن" که از اراده الهی صادر شده است، میل و احتیاج و شوق و انجذاب
— 233 —
(کشش) که اینها هم از تجلی اراده الهی هستند، منتشر است؛ هنگامی که آب لطیف با میل نازکی فرمان انجماد را دریافت می کند، با تکه تکه کردن آهن، قدرتِ راز اطاعت را نشان می دهد.
وقتی این شش مثال در قوت و فعلِ ممکنات و مخلوقاتی که ناقص و متناهی و ضعیف اند و تأثیر حقیقی ندارند، بالمشاهده دیده شود، بایستی هرچیز در برابر قدرت الهی مساوی باشد، همان قدرتی که غیر متناهی و ازلی و ابدی است و تمام کائنات را از عدم محض آفریده و عقل ها را در حیرت گذاشته و با آثار عظمتش تجلی کرده است. پس انجام هیچ کاری بر او مشکل نخواهد شد.
فراموش نکنیم که قدرت بزرگ الهی با این ترازوهای کوچک ما قابل وزن نیست و این معیارها مناسبتی با آن ندارند این مثال ها صرفاً بخاطر نزدیک ساختن به ذهن و دور ساختن استبعاد و ناباوری مطرح شدند.
نتیجه و فشردهٔ اساس سوم: وقتی قدرت ازلی، غیر متناهی است و برای ذات اقدس او لازمه ضروری است و نیز جهت (رُخ) ملکوتیت هرچیز بدون لکّه و بدون پرده، متوجه اوست و مقابل او قرار دارد و نیز با امکان اعتباری- که عبارت است از تساوی طرفین- موازنت دارد و نظام فطری - که همان شریعت فطرت کبری است- مطیع عادت الله و قوانین اوست و جهت ملکوت از موانع و خصوصیت های جداگانه، صاف و مجرد است، پس در برابر چنین قدرتی بزرگ ترین چیز هیچ فرقی با کوچک ترین آن ندارد و نمی تواند بنازد و یا سرکشی کند؛ از این رو زنده ساختن تمام ذوی الارواح در روز رستاخیز برای او بسیار آسان است و مشکل تر از زنده ساختن مگسی در فصل بهار نیست. پس آیه کریمه مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ اِنَّ اللّٰهَ سَم۪يعٌ بَص۪يرٌ (لقمان: ٢٨) فرمان راست و درست حق است و هیچ مبالغه ای در آن وجود ندارد. بدین ترتیب، مدعای ما که می گوییم: "او فاعل مقتدر است و هیچ چیزی نمی تواند مانع او باشد" به طور قطع، تحقق می یابد.
— 234 —
اساس چهارم
همانگونه که قیامت و حشر، مقتضِی دارد و برپا کنندهٔ حشر، توانا و مقتدر است، این دنیا نیز قابلیت و آمادگی قیامت و رستاخیز را دارد. پس در این ادعای ما، یعنی "قابلیت" دنیا چهار مسئله موجود است:
نخست: مرگ این هستی ممکن است و محال نیست.
دوم: این مرگ عملاً رخ خواهد داد.
سوم: اعمار این دنیای مرده و ویران شده و بازسازی آن به صورت "آخرت" امری ممکن است.
چهارم: این بازسازی عملاً رخ خواهد داد.
مسئله نخست:
مرگ و نابودی این کائنات ممکن است؛ زیرا وقتی چیزی در قانون تکامل داخل باشد، در هر حال نشو و نموخواهد داشت، وقتی نشو و نمو داشته باشد، در هر حال عمر فطری نیز خواهد داشت و وقتی عمر فطری داشته باشد، اجل فطری نیز خواهد داشت؛ پس با استقرا و تتبّع گسترده ای ثابت است که چنین چیزهایی هرگز نمی توانند خود را از پنجه های مرگ نجات دهند.
آری! آن گونه که انسان، عالم کوچکی است و راهی برای نجات از فروپاشی ندارد، هستی نیز انسان بزرگی است و نمی تواند از پنجه های مرگ نجات یابد؛ او نیز می میرد و دوباره زنده می شود و یا میخوابد و سپس با صبح رستاخیز چشمانش را می گشاید.
و نیز آن گونه که یک درخت- که نسخه کوچکی از کائنات است- راهی برای فرار از تخریب و فروپاشی ندارد، سلسله کائنات که از شجره خلقت منشعب شده است نیز، نمی تواند خود را از تخریب و تارومار شدن برای تعمیر و نوسازی نجات دهد. اگر پیش از فرا رسیدن اجل فطری دنیا، یک مرض خارجی و یا حادثه ویرانگری با اجازه الهی بر سر او نیاید و یا اینکه آفریدگار حکیم، پیش از فرا رسیدن اجل فطری، نظام آنرا مختل نسازد، بدون شک و حتی با محاسبه علمی چنان روزی خواهد آمد که بانگ آیات ذیل به هر سو طنین انداز خواهد شد:
— 235 —
﴿ اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ٭ وَاِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ ٭ وَاِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ ﴾
(التكوير: ١-٣)
و
﴿ اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ٭ وَاِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ ٭ وَاِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ ﴾
(الانفطار: ١-٣)
آنگاه به اجازه قدیر ازلی، معانی و اسرار این آیات آشکار خواهد شد و این دنیا - که به منزله انسان بزرگ است- به سکرات آغاز خواهد کرد و با هِر هِر عجیب و فریاد وحشتناکی فضا را پر خواهد ساخت و خواهد مرد و سپس به امر الهی دوباره زنده خواهد شد..
مسئله ای است با رمزی دقیق
آن گونه که آب به ضرر خود منجمد می شود و یخ به ضرر خود مایع می شود، لفظ به ضرر معنی، درشت می شود و لُبّ به حساب قشر، قوی می شود و روح بخاطر جسد ضعیف می گردد و جسد بخاطر روح، ضعیف و نازک می شود، این عالم درشتِ دنیا هم با کار و فعالیت چرخ های زندگی، در راه عالم لطیفی که سرای آخرت است، شفاف و نازک می شود.
قدرت فاطره با فعالیت حیرت انگیزی، نور زندگی را بر اجزای مرده و جامد و ستبر و خاموش و بی جان می افشاند و آن اجزاء را با نور این زندگی ذوب می سازد، نرم می کند، پُر نور می گرداند و حقیقتش را نیرومند می سازد و بدین ترتیب، آماده عالم لطیف یعنی سرای آخرت می سازد.
آری! حقیقت هر چند ضعیف هم باشد نمی میرد و مثل صورت، محو و نابود نمیشود؛ بلکه در تشخصات و صورت ها و اشکال گوناگون سیر و سفر می کند، هرچه جلوتر می رود، بزرگ می شود و توسعه می یابد. اما قشر و صورت، کهنه و باریک می شود و قطعه قطعه می گردد و برای کسب شایستگی به قامتِ حقیقتی ثابت و رشد یافته، به شکل زیباتری خود را تازه میسازد.
پس حقیقت و صورت از نقطه نظر زیادت و نقصان، معکوساً متناسب اند؛ یعنی به هر اندازه ای که صورت درشت شود، حقیقت نازک می شود و به هر اندازه ای که صورت ضعیف و نازک گردد، حقیقت قوت کسب می کند و این قانون، هر آنچه را که در قانون تکامل داخل است، دربر می گیرد؛ پس بی گمان زمانی خواهد آمد که در آن روز، عالم شهادت که قشر و صورتِ حقیقتِ بزرگ کائنات است، با اجازه فاطر ذوالجلال،
— 236 —
تکه تکه می شود و سپس به صورت زیباتر از قبل، تازه و نو می گردد و آن هنگام، گفته های آیه کریمه يَوْمَ تُبَدَّلُ الْاَرْضُ غَيْرَ الْاَرْضِ (إبراهيم: ٤٨) تحقق می یابد.
فشرده آنچه که گذشت، این است: مرگ و نابودی دنیا ممکن است، و شک و شبهه ای در این زمینه وجود ندارد.
مسئله دوم:
به وقوع پیوستن مرگ دنیا است و دلیل این مسئله، اجماع همه ادیان آسمانی، و گواهی هر فطرت سلیم، و اشاره تمام تبدّلات و تحولات و تغییرات کائنات و مرگ دنیاها و عالم های جانداران و سیارات- به تعداد قرن ها و سال ها- در این مهمانخانهٔ دنیا است؛ همه اینها گواهان مرگ و نابودی دنیای ما هستند.
اگر می خواهی سکرات این دنیا را آن گونه که قرآن کریم اشاره کرده است، تصور کنی، بیا و به این هستی بیندیش و ببین که، اجزای آن با نظام دقیق و والایی به یکدیگر پیوند خورده است و با رابطهٔ خفیف و نازک و لطیفی به همدیگر گره خورده است و چنان نظام استواری دارد که، اگر جرم واحدی از اجرام بزرگ فرمان "کن!" و یا "از محورت خارج شو!" را دریافت کند، سراسر هستی به سکرات آغاز می کند، ستارگان تصادم میکنند، اجرام متلاطم می گردند و میلیون ها گلوله با صداهای جانکاه شان در فضای بیکران هستی واویلا به راه می اندازند و در نتیجهٔ تصادمات شان جرقه ها تولید می کنند، کوه ها به هوا می پرند، دریاها آتش می گیرند و روی زمین صاف و هموار می شود!
بدین سان پروردگار توانا با این مرگ، هستی را تکان می دهد و کائنات را تصفیه می سازد و سرانجام، جهنم و ماده های آن به یک سو و بهشت و مواد مناسب آن به سوی دیگر می رود و عالم آخرت به وجود می آید.
مسئله سوم:
دوباره زنده شدن عالمی که خواهد مرد، امری است ممکن؛ چون همانگونه که در اساس دوم ثابت شد، هیچ عیب و نقصی در قدرت الهی وجود ندارد و انگیزه و مقتضی آخرت هم بسیار نیرومند است و خود این مسئله هم از ممکنات است. اگر مسئله ممکنی مقتضِی نیرومندی داشته باشد و در قدرت فاعل هم عیب و نقصی نباشد، به چنین مسئله ای نه با دید ممکن، بلکه به عنوان امری واقع نگریسته می شود.
— 237 —
یک نکته رمزی
وقتی با دقت به این هستی بنگریم، می بینیم که دو عنصر در آن وجود دارد که به هر سو امتداد یافته و ریشه دوانده است؛ این دو عنصر عبارت است از: خیر و شر، زیبا و زشت، نفع و ضرر، کمال و نقصان، روشنی و تاریکی، هدایت و گمراهی، ایمان و کفر، اطاعت و عصیان و خوف و محبت. این اضداد با آثار و نتایج شان همواره با یکدیگر در تصادم اند و تغییرات و دگرگونی هایی به بار می آورند و برای عالمی دیگر آماده می شوند. پس ضرورتاً نتایج و ره آوردهای این دو عنصر متضاد، به سوی ابد خواهند رفت و در آنجا از یکدیگر جدا و آنگاه به شکل بهشت و دوزخ آشکار خواهند شد. وقتی قرار است عالم بقا از عالم فنا ساخته شود، پس حتماً عناصرِ اساسی عالم ما به سوی بقا و ابد فرستاده خواهند شد.
آری، بهشت و دوزخ دو میوه اند از شاخهٔ درخت آفرینش که این شاخه به سوی ابد امتداد یافته است و عبارت اند از: دو نتیجه این سلسلهٔ کائنات، و دو مخزنند برای سیلاب شئونات الهی و دو حوضِ امواج متلاطم موجوداتی هستند که این موجودات به سوی ابد جاری اند و دو تجلّی لطف و قهر اند.
پس هنگامیکه دست قدرت با حرکت شدیدی کائنات را تکان دهد، این دو حوض با مواد و عناصر مناسبی پر خواهند شد.
توضیح این نکته رمزی
حکیم ازلی به مقتضای حکمت ازلی و عنایت سرمدی اش، این دنیا را آفریده است تا محلّی برای آزمایش و میدانی برای امتحان و آیینه ای برای اسماء حسنی و صفحه ای برای قلمِ قدرت و قَدَر او باشد.
و آزمایش و امتحان سبب نشو و نما است و نشو و نما سبب رشد و انکشاف استعدادها است و این انکشاف سبب برملا شدن قابلیت ها است و برملا شدن این قابلیت ها هم سبب ظهور حقایق نسبی است و ظهور حقایق نسبی هم سبب می شود تا تجلیات اسماء حسنیِ صانع ذوالجلال، نقش و نگارهایش را نشان دهد و کائنات را به صورت مکتوبات صمدانی در آورد. در نتیجه همین حکمت و امتحان و رازِ تکلیف است
— 238 —
که جواهر الماس گونهٔ ارواح عالیه از ماده های زغال گونهٔ ارواح سافله تصفیه می یابند و جدا می شوند.
آفریدگار حکیم بخاطر همین اسرار مذکور و بسیاری از حکمت های دقیق و عالی ای که ما نمی شناسیم، هستی را با این صورتش آفریده و تغییر و تحول آن را نیز بخاطر همان حکمت ها و اسباب، اراده کرد و بخاطر تحول و تغییر، اضداد را با حکمت خاصی با یکدیگر آمیخت و در برابر هم قرار داد. ضررها را با منفعت ها ترکیب و شرها را در خیر ها داخل کرد و زشتی ها را با زیبایی ها گردهم آورد و بدین ترتیب دست قدرت الهی، اضداد را با یکدیگر عجین ساخت و این کائنات را تابع قانون تبدل و تغییر و پیرو دستور تحول و تکامل کرد.
و آنگاه که مجلس امتحان پایان یافت، و زمان آزمایش به سر رسید، و اسماء حسنی حکم شان را اجرا کردند و قلم قدرت نوشته هایش را به آخر رساند و قدرت، نقش و نگارهای صنعتش را تکمیل کرد و موجودات وظایف شان را انجام دادند و مخلوقات، خدمات شان را به اتمام رساندند و هرچیز معنی اش را بازگو کرد و دنیا نهال های آخرت را بارور ساخت و زمین تمام معجزات قدرت و خوارق صنعت صانع قدیر را نشان داد و این عالم فانی، تابلوهایی را که تشکیل دهندهٔ منظره های جاویدان هستند بر ریسمان زمان آویخت.. آنگاه حکمت سرمدی و عنایت ازلیِ آن صانع ذوالجلال مقتضی است که نتایج این امتحان و آزمایش و حقیقت های تجلیات آن اسماء حسنی، و حقیقت نوشته های قلم قَدَر و اصلِ نقش و نگارهای نمونه ای صنعت و فایده ها و اهداف وظایف موجودات و پاداش های خدمات مخلوقات و حقایق معناهای کلماتی که کتاب هستی بازگو می کند، آشکار گردد و خواست تا بذر استعدادهای فطری شگفته شود و درهای دادگاه بزرگ گشوده شود و مناظر مثالی و نمونهٔ گرفته شده از دنیا در معرض دید قرار گیرد، و پرده های اسباب ظاهری پاره شود، و هرچیز مستقیماً به خالق ذوالجلالش تسلیم گردد.
پس هرگاه بخاطر اقتضای این حقیقت ها و برای نجات کائنات از دغدغه تغیّر و فنا و تحول و زوال و ابدی ساختن آن، خواست تا این اضداد را تصفیه کند و اسباب تغیّر و مادّه های اختلاف را از هم جدا سازد، بدون شک قیامت را برپا خواهد ساخت و بخاطر نتایج مذکور تصفیه خواهد کرد؛ پس در نتیجه همین تصفیه، دوزخ صورت ابدی
— 239 —
و وحشتناک به خود گرفته و مظهر تهدید وَامْتَازُوا الْيَوْمَ اَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ (يس: ٥٩) قرار خواهد گرفت و بهشت صورت ابدی و شکوهمندی به خود گرفته و اهل و اصحابش با خطاب سَلَامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِد۪ينَ (الزمر: ٧٣) پذیرایی خواهند شد.
چنانکه در سوالِ دومِ مقام اول "گفتار بیست و هشتم" به اثبات رسید، آفریدگار حکیم و ازلی با قدرت کامل به ساکنین این دو سرای، وجودی ابدی و ثابت می دهد که به هیچ وجه در معرض انحلال و تغیّر و پیری و انقراض قرار نمی گیرد؛ زیرا اسباب تغیّر که سبب انقراض می شود دیگر وجود ندارد.
مسئله چهارم:
این امر ممکن (رستاخیز) به وقوع خواهد پیوست. آری! دنیا پس از مرگ در سیمای آخرت زنده خواهد شد. پس از ویران شدن دنیا ذاتی که بار اول آنرا ساخته بود، دوباره به شکل بهتر از قبل تعمیرش خواهد کرد و یکی از منازل آخرت خواهد ساخت. دلیل این امر، پیش از هرچیز آیات قرآن کریمی است که متضمن هزاران دلیل عقلی هستند و آن گونه که تمام کتاب های آسمانی در این زمینه با قرآن متفق اند، اوصاف جلالیّه و جمالیّه و اسماء حسنی ذات ذوالجلال نیز به صورت قطعی بر وقوع آن دلالت دارند. او با تمام فرامین آسمانی اش که برای پیامبران فرستاده است، ایجاد قیامت و رستاخیز را وعده داده است. وقتی وعده داده است، بدون تردید به وعده اش وفا خواهد کرد. به حقیقتِ هشتمِ گفتار دهم مراجعه کن! و نیز آن گونه که محمد (ص) با در دست داشتن هزاران معجزه از وقوع رستاخیز خبر داده است، تمام پیامبران و اصفیا و اولیا و صدیقان در این زمینه با او هم نظرند، و این هستی نیز با تمام آیات تکوینی اش از وقوع آن خبر می دهد.
گزیده سخن: تمام حقایق "گفتار دهم" و تمام براهین "لاسیّما" در مقام دوم "گفتار بیست و هشتم" با قطعیت تمام نشان داده است که پس از غروب زندگی دنیوی، خورشید حقیقت به صورت زندگی اخروی طلوع خواهد کرد.
بدین ترتیب آنچه که از آغاز تا کنون در ضمن چهار اساس گفته بودیم، با استمداد از اسم "حکیم" مبتنی بر فیض قرآن کریم بود تا قلب را برای قبول، نفس را برای تسلیم، عقل را برای اذعان آماده کند.
— 240 —
اما ما کی هستیم که در چنین زمینه ای سخن می گوییم؟ سخن اصلی همانی است که مالک این دنیا و آفریدگار این هستی و پروردگار این موجودات بیان می دارد و باید به آن گوش فرا دهیم. وقتی پروردگار و مالک آسمان ها و زمین حرف می زند، دیگران چه حقی برای سخن گفتن دارند؟! بدین ترتیب، این آفریدگار حکیم با خطاب به صفوف گروه هایی که در مسجد دنیا و در مدرسه زمین و در آن سوی عصر ما نشسته اند، و با ایراد خطبه ای ازلی، کائنات را تکان می دهد، آنجا که می گوید:
﴿ اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ﴾
(سورة الزلزلة)
و با خطاب دیگرش تمام خلایق را به وجد و شوق می آورد:
﴿ وَبَشِّرِ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ اَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْر۪ى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُوا مِنْهَا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقًا قَالُوا هٰذَا الَّذ۪ى رُزِقْنَا مِنْ قَبْلُ وَاُتُوا بِه۪ مُتَشَابِهًا وَلَهُمْ ف۪يهَٓا اَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَهُمْ ف۪يهَا خَالِدُونَ ﴾
(البقرة: ٢٥)
ما باید به این خطاب و هزاران خطاب دیگر مانند این، که از مالک الملک، صاحب دنیا و آخرت صادر شده است گوش فرا دهیم و بگوییم:
"آمنّا و صدّقنا".
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَٓا اِنْ نَس۪ينَٓا اَوْ اَخْطَاْنَا ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ وَعَلَى آلِ سَيِّدِنَا إبرَاهِيمَ اِنّكَ حَمِيد مَجِيد.