سخنان
— 164 —

گفتار بیست و هفتم

رسالهٔ‌ اجتهاد
تقریباً پنج شش سال پیش، در یکی از رساله های عربی ام، بحثی در باره اجتهاد نوشتم، و اینک در پاسخ به آرزوی دو برادر عزیزم، این "گفتار" را هم به مسئله اجتهاد اختصاص دادم، تا برای راهنمایی کسانی که در این خصوص از حد و حدود خود پا فراتر نهاده اند، مفید واقع شود و متوجه سازد که در کجا باید توقف کنند.
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَلَوْ رَدُّوهُ اِلَى الرَّسُولِ وَ اِلٰٓى اُولِى الْاَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذ۪ينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ ﴾
(النساء: ٨٣)
دروازه اجتهاد باز است، اما در این زمان شش مانع وجود دارد که از داخل شدن به آن جلوگیری می کند.
نخست:
طوری که در زمستان، با وزش بادهای تند، تمام در و پنجره ها و حتی کوچک ترین منفذ را می بندند، و در چنین شرایطی گشودن در های جدید به هیچ وجه کار عاقلانه نیست. و طوری که در زمان به راه افتادن سیلاب شدید، گشودن سوراخ جدیدی به قصد تعمیر دیوار ها، سبب غرق و نابودی می گردد.. بدین سان، جنایت بزرگی در حق اسلام خواهد بود اگر تحت عنوان اجتهاد، در های جدیدی در قصر شامخ دین گشوده شود و با ایجاد شکافهایی در دیوار های آن، راه ورود تخریبگران هموار گردد، مخصوصاً در زمانی که منکرات به اوج رسیده، و عادات اجنبیان استیلاء یافته وانواع و اقسام بدعتها و گمراهیها رواج پیداکرده است.
مانع دوم:
ضروریات دین، قطعی و معین است، ازین رو، مجالی برای اجتهاد در آنها باقی نمی ماند، این ضروریات دین، به منزله قوت و غذا است، اما در عصر حاضر مورد بی اعتنایی قرار گرفته و رو به تزلزل نهاده است، پس لازم است تا همه سعی و تلاشها،
— 165 —
در راستای احیا‌ء و اقامه این ضروریات صرف شود، چونکه جوانب نظری اسلام، از اجتهادات صاف و افکار مخلصانهٔ‌ سلف صالح بر خوردار بوده و از عهده پاسخ دادن به نیاز های هر عصر و زمان باز نمانده است و نخواهد ماند، پس ترک چنین اجتهادات و افکار جاودان، و پرداختن به اجتهادات جدید، با پیروی از هوی و هوس، بزرگترین بدعت و خیانت است.
مانع سوم:
طوری که در بازار، در فصل های مختلف سال، جنس معینی نظر به نیازهای آن فصل خریدار دارد و هر از چند گاه، کالای خاصی رواج پیدا می کند، بدین سان، در نمایشگاه هستی و در زندگی اجتماعی انسانها و در بازار تمدن بشر نیز، در هر عصر متاعی رواج می یابد و مرغوبیت کسب می کند، میل و رغبت هرکس به سوی آن جلب می شود و چشمها به آن خیره می گردند، و همه افکار، مجذوب و دلباخته ی آن می شوند.
به گونه مثال: در عصر ما، پُرفروش ترین متاع، متاع سیاست و سیاست بازی، تأمین زندگی دنیوی و پخش و ترویج افکار مادی است.
اما در عصر سلف صالح و در بازار آن زمان، مرغوب ترین متاع و رایج ترین کالا، عبارت بود از بدست آوردن رضایت خالق آسمانها و زمین، عمل به فرامین الهی و استنباط أوامر و نواهی پروردگار از کلام عظیم الشأن، و بدست آوردن اسباب و وسایل رسیدن به عالم آخرت که قرآن حکیم و نور نبوت، درهای آنرا تا به ابد گشوده اند.
تا جاییکه محور همه گفتگوها و صحبتهای محافل و اجتماعات شان را، کسب رضایت پروردگار تشکیل می داد و همه احوال و رخداد های زندگی شان، دور همین محور می چرخید.
لذا در یک چنین اجتماع و حیاتی که همه چیز طبق رضایت پروردگار جریان داشت، هر رخدادی یک درس و یک عبرت بود، و قلب و فطرت هر کسی که استعداد خوبی داشت، ناخود آگاه، از هر چیز و هر رخدادی درس معرفت برمی گرفت و از احوال، رخداد ها و محاورات آن زمان چیزی می آموخت. گویا هر چیز برایش به منزله یک معلم بود و به فطرت و استعداد او تلقین می کرد و تشویق می نمود تا خود را برای
— 166 —
اجتهاد آماده کند، تاحدی این درس فطری منور می شد که گویی "یَکَادُ زَیْتُ ذَکَائِهِ يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارُ الْاکْتِسَابِ" یعنی بدون کسب، قابلیت اجتهاد کسب می نمود و بدون کبریت، ذهن و استعدادش شعله ور می شد، بدین طریق، وقتی این شخص با استعداد، در یک چنین اجتماعی، به اجتهاد می پرداخت، استعدادش مصداق رازی از رازهای نُورٌ عَلٰى نُورٍ قرار می گرفت و به سرعت، در کمترین زمان مجتهد می شد.
اما در این زمان حاکمیت تمدن اروپا، تسلط فلسفه و افکار مادی گرایان و سخت تر شدن شرایط و خواست های زندگی روزمره، سبب شده است تا افکار و قلوب پراکنده شود و همّتها و توجهات متشتت و تقسیم گردند، این امر به جایی رسیده است که اذهان به کلی از معنویات بیگانه گشته است. ازین رو، اگر شخصی در زمان ما با استعداد و ذکاوت "سفیان بن عیینه" پیدا شود که در چهار سالگی قرآن را حفظ کرد و همنشین علماء شد، این شخص برای رسیدن به درجه اجتهاد به ده برابر چیزی نیاز دارد که ابن عیینه در زمان خود نیاز داشت، یعنی اگر "سفیان بن عیینه" در ده سال مجتهد شده باشد، این شخص به صد سال نیاز دارد تا مجتهد شود. چونکه آغاز تحصیل فطری سفیان از سن تمییز شروع می شود و آهسته آهسته آماده می گردد، مانند آمادگی کبریت برای افروختن. اما نظیر او در این زمان، فکرش در باتلاق فلسفه مادی غرق شده و عقلش در حیرت جریانات سیاسی مانده و قلبش را هم زندگی و معیشت دنیا سرگردان ساخته است و استعدادش از اجتهاد دور مانده است، پس هر اندازه که در فنون عصر حاضر فرورفته باشد، به همان تناسب از توانائی اجتهاد شرعی دور مانده است، و به هر سطحی که در علوم ارضی مهارت یافته باشد، به همان اندازه از رسیدن به درجه اجتهاد عقب مانده است. به همین خاطر نمی تواند بگوید: ذکاوت من نیز مانند سفیان بن عیینه است، چرا نباید به درجه او برسم!"
حق ندارد چنین بگوید، چون هرگز نمی تواند به جایگاه او برسد.
مانع چهارم:
طوری که هر جسم بخاطر نشو و نمو خود، تمایل به توسعه دارد، اگر این تمایل داخلی باشد، خود دلیل تکامل جسم است، اما اگر خارجی باشد، سبب پارگی جسم و تخریب پوست می شود، نه رشد و توسعه آن.
— 167 —
بدین طریق، اگر اراده اجتهاد و تمایل توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که در دایره اسلام می چرخند و از در تقوی، و از راه اطاعت از ضروریات دین، وارد اسلام می شوند، موجودیت چنین انگیزه و اراده ای، دلیل کمال و تکامل دین است، و در این زمینه، سلف صالح بهترین شاهد به شمار می روند. اما اگر اراده اجتهاد و انگیزه توسعه دادن به دین را کسانی داشته باشند که ضروریات دین را ترک کرده و زندگی دنیا را بر زندگی آخرت ترجیح داده و به فلسفه مادی آلوده شده اند، در این صورت این وسیله ای است برای تخریب پیکر اسلام و بیرون آوردن حلقه شریعت از گردن.
مانع پنجم:
سه دیدگاه و نقطه نظر، اجتهادهای این عصر را ارضی می سازد و روح آسمانی بودن را از آن سلب می کند، حال آنکه، شریعت آسمانی است و اجتهادات شرعی نیز آسمانی اند، چونکه اجتهاد، احکام پنهان و پوشیده شریعت را آشکار می سازد. و این سه نقطه نظر عبارتنداز:
نخست: حکمتِ یک حکم جدا است و علت آن جدا. حکمت و مصلحت سبب ترجیح است، نه مدار ایجاب و ایجاد؛ اما علت، مدار وجود حکم است.
مثلاً: نماز در سفر قصر می گردد و دو رکعت خوانده می شود، علت این امر، رخصت شرعی سفر است، اما حکمت آن مشقت است. پس اگر سفر باشد و مشقت نباشد، بازهم نماز قصر می شود، چونکه علت وجود دارد. اما اگر سفر نباشد، ولی صدها مشقت موجود باشد، هرگز نمی تواند علت قصر نماز شود.
برخلاف این حقیقت، نظر اجتهاد این زمان، مصلحت و حکمت را به جای علت می گذارد و در روشنائی آن حکم صادر می کند، که بدون تردید، چنین اجتهادی ارضی است، نه سماوی.
دوم: نگاه این عصر، پیش از هر چیز دیگر به تأمین زندگی دنیوی دوخته است و احکام و قضاوت هایش مستقیماً متوجه آن است. در صورتی که نگاه شریعت، پیش از هر چیز و بالذات به سوی سعادت اخروی است، و در درجه دوم به سعادت دنیا می نگرد، آن هم بدین خاطر که دنیا وسیله یی است برای آخرت. یعنی نگرشهای این زمان، از روح و مقاصد شریعت بیگانه شده است، پس نمی تواند به اسم شریعت اجتهاد کند.
— 168 —
سوم: قاعده "الضَّرُورَات تُبِيحُ الْمَحْظُورَاتِ"، یعنی ضرورت، حرام را مباح می سازد یک قاعده کلی نیست. ضرورت اگر از طریق حرام به میان نیامده باشد، سبب اباحت حرام می شود. ورنه ضرورتی که از سوء اختیار فرد و یا از وسایل نامشروع به میان آمده باشد، هرگز حرام را حلال نمی سازد و مدار احکام رخصت نمی شود.
مثلاً: اگر شخصی با سوء اختیارش، خود را مست و نشه کرد، در نزد علماء تصرفات این شخص بر علیه او حجت است، یعنی او معذور شناخته نمی شود. و اگر زنش را طلاق دهد، طلاقش واقع می گردد، و اگر جنایتی مرتکب شد، جزا می بیند.
اما اگر بدون اختیار باشد، طلاقش واقع نمی شود و جزا هم نمی بیند. پس- به طور مثال - یک شخص دایم الخمر که تا سرحد ضرورت، به شراب مبتلا باشد، نمی تواند بگوید: "شراب ضرورت من است پس برای من حلال است".
با در نظر داشت این مطلب، باید گفت: در عصر حاضر موارد بسیار زیادی وجود دارد که مردم به آن مبتلا شده اند و یک ضرورت به شمار می آید، تا جاییکه صورت عموم بلوی را به خود گرفته است، اما این نوع ضرورتها هرگز نمی تواند دلیلی برای رخصت باشد و حرام را حلال کند، به جهت این که این نوع امور، از سوء اختیار و تمایلات نامشروع و معاملات حرام ناشی شده است.
و از آنجایی که مجتهدان این زمان، همان ضرورت ها را مدار صدور احکام شرعی قرار داده اند، اجتهاد شان ارضی و تابع هوی و هوس و آلوده با فلسفه مادی است، آسمانی نیست. و شرعی دانستن آن هرگز روا نیست؛ چرا که هر نوع تصرفی در احکام خالق آسمانها و زمین و هر نوع مداخله ای در عبادت بندگانش، بدون رخصت و یا اجازه معنوی پروردگار، مردود است.
به عنوان مثال:
بعضی از افراد غافل بر این باورند که، خطبه جمعه و دیگر شعایر اسلامی، به جای اینکه عربی خوانده شود، بهتر است به زبان محلی هر قوم ایراد گردد، و این بهتری را با دو دلیل توجیه می کنند:
— 169 —
اول: "تا اینکه عوام مسلمانان از رخدادها و جریانات سیاسی آگاه شوند" حال آنکه جریانات سیاسی ، پر از دروغ و حیله و شیطنت است، تا حدی که یکی از وسوسه های شیطانی به شمار می آید؛ در صورتی که منبر، جایگاه تبلیغ وحی الهی است، و برتر و بالاتر از آنست که وسوسه شیطانی بدانجا راه یابد.
دلیل دوم:
"هدف از خواندن خطبه، فهمیدن نصایح بعضی از سوره های قرآنی است"
درست است، اگر اکثریت مسلمانان ضروریات دین و مسلمات شریعت و احکام معلوم را می فهمیدند و اطاعت می کردند و به جای می آوردند، آنگاه، شاید بهتر می بود تا خطبه به زبان محلی هر قوم ایراد گردد و در صورت امکان، (٭):گفتار بیست و پنجم "معجزات قرآنیه" ثابت نمود که، ترجمه حقیقی قرآن ممکن نیست. مؤلف بعضی از سوره های قرآن ترجمه شود تا مردم نظریات شریعت و مسأیل دقیق و نصایح پوشیده را بهتر بفهمند.
اما در زمان ما احکام واضح و معلومی همچون وجوب نماز و زکات و روزه و حرمت قتل و زنا و شراب، مورد بی اعتنایی قرار گرفته است، و عوام الناس نیازی به آموختن و فرا گرفتنِ وجوب و حرمت این احکام ندارند، بلکه بیشتر به اطاعت احکام و عملی ساختن آن در زندگی شان نیازمند هستند، و این مهم هم با تذکر و تشویق بر عمل و برانگیختن غیرت اسلامی در رگهای مردم و تحریک شعور ایمانی امکان پذیر است، تا مردم تشویق شوند و به اطاعت و پیروی این احکام پاک و مقدس رو آورند.
حال آنکه یک مسلمان عامی، هر اندازه جاهل هم باشد، این معنی اجمالی را از قرآن و خطبه عربی می فهمد که، خطیب و قاری قرآن، ارکان ایمان و اساسات معلوم و روشن اسلام را خاطر نشان می سازد و به او دیگران، تذکر می دهد و یاد آوری می کند، بدین طریق، در قلبش اشتیاق و انگیزه عملی ساختن این احکام، پیدا می شود.
شگفتا! چه تعبیری در هستی وجود دارد که بتواند در برابر اعجاز دل انگیز قرآن که از عرش اعظم نازل شده است قرار گیرد.. و کدام ترغیب و ترهیب و بیان و تذکر می تواند بهتر از آن باشد؟!
— 170 —
مانع ششم:
نزدیک بودن مجتهدانِ عظامِ سلف صالح، به عصر صحابه کرام که عصر حقیقت و عصر نور است، کمک نمود تا آنها نور صاف را از نزدیک ترین مصدرش برگیرند و به اجتهاد خالصانه بپردازند، اما مجتهدین این زمان، از فاصله های بسیار دور و از پس پرده های بسیار زیاد به کتاب حقیقت می نگرند، ازین رو به مشکل می توانند واضح ترین حرف آنرا ببینند.
اگر بگویی: مدار اجتهادات و احکام شرعی، عدالت و صدق صحابه است، تاجایی که همه امت به عادل و صادق بودن صحابه کرام اتفاق نظر دارند، اما آنها هم مثل ما بشر بودند و امکان داشت خطا کنند!
جواب: بدون تردید، همه صحابه کرام، عاشق حق، مشتاق صدق و طالب عدالت بودند، چون در آن عصر، زشتی دروغ با تمام بدیهایش و زیبائی صدق و راستی با تمام خوبیهایش نشان داده شده بود، به حدی که فاصلة موجود میان صدق و کذب، از فرش تا عرش باز شده بود. فاصله موجود بین رسول اکرم (ص) که در بلند ترین درجه صدق و در اعلی علیین قرار داشت و بین مسیلمه کذابی که در اسفل السافلین و پایین ترین دَرَک کذب سقوط نموده بود، دوری صدق و کذب را نشان می دهد.
پس آنچه که مسیلمه را به اسفل السافلین انداخت، کذب و دورغ است، و آنچه که (محمد امین) (ص) را به اعلی علیین و درجات بلند ارتفاع داد، صدق و استقامت است.
لذا صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که از همتهای عالی و اخلاق والا برخور دار بوده و با نور مصاحبت با خورشید نبوت منور گشته بودند، هرگز به کالای زشت و کثیف دروغ که در دکان مسیلمه به فروش می رسید، دست دراز نمی کردند و بالاتر از آن بودند که با پلیدیهای پست و ذلت آور آن آلوده شوند- چنانکه این یک امر ثابت شده است- و مانند اجتناب شان از کفر، از برادر کفر یعنی دروغ هم اجتناب می ورزیدند، و تاجایی که از دست شان برمی آمد مخصوصاً در روایت و تبلیغ احکام شریعت، در طلب صدق و استقامت و حق بودند، صدق و راستی که مدار فخر و مباهات است، پله صعود و ترقی به شمار می رود و پُر فروش ترین کالای خزانه رسالت است و با تابش نور و زیبائی اش، حیات بشریت را روشن و تابان ساخته است.
— 171 —
اما اکنون، فاصله موجود در بین صدق و کذب، به قدری کم شده است که گویا شانه به شانه هم حرکت می کنند، و گذشتن از صدق به کذب، به آسانی انجام می پذیرد، حتی در پروپاگندهای سیاست، کذب و دروغ ارزش بیشتری یافته است و بر صدق و راستی ترجیح داده می شود.
پس وقتیکه زشت ترین چیز همراه با زیباترین آن در یک دکان و به یک نرخ فروخته شود، در این صورت کسی که خریدار مرواریدِ صدق و راستی است، نباید به شناخت و سخن مغازه دار اعتماد کند و کور کورانه خرید نماید.
خاتمه
شریعتها با توجه به نیازهای جدید هر عصرتغییر می یابند، حتی دریک عصر برای اقوام مختلف، شریعتها و پیغمبران مختلفی می آید. و عملاً چنین کاری شده است.
اما بعد از ختم نبوت و بعثت خاتم الانبیاء والمرسلین (ص) نیازی به شریعت دیگر نماند، زیرا شریعت بزرگ او، در هر عصر، به هر قوم کافی و پاسخگوست. اما می ماند تفرعات غیر منصوص که مطابق شرایط عصر و زمان، نیاز به تغییر دارد، و این نیاز را اجتهاد فقه های مذاهب بر آورده می سازد. طوری که با تغییر فصلها، لباسها هم تغییر می کند، و مطابق مزاج مریض، دارو هم عوض می شود، بدین سان، شریعتها نیز با توجه به نیاز های هر عصر تغییر می یابند، و احکام نیز با در نظر داشت استعداد فطری امت ها فرق می کنند، به جهت اینکه احکام فرعی شریعت، تابع حالات بشر است و براساس آن می آید و دردش را درمان می کند.
ازینرو در زمان انبیاء گذشته، طبقات بشر از همدیگر بسیار فاصله داشتند و در نهاد و سرشت شان هم جفا و شدت جا گرفته بود، به همین خاطر از نظر فکری، به بدویت نزدیک تر بودند، لذا شریعتهای آن زمان، موافق حالات آنها بود. و به گونه متفاوتی عرض وجود می کرد. حتی در یک منطقه و در یک عصر، چندین پیغمبر با شریعتهای مختلفی آمده بودند.
اما با آمدن خاتم النبیین (ص) که آخرالزمان بود، بشریت تکامل یافت، گویا از مرحله تحصیلات ابتدائی به مرحله تحصیلات عالی قدم گذاشت و این شایستگی را یافت
— 172 —
تا درس مشترکی را فراگیرد و به یک معلم گوش دهد و به یک شریعت عمل کند. پس علی رغم کثرت اختلافات، دیگر نیازی به چندین شریعت و چندین معلم باقی نماند.
اما از آنجایی که انسانها نتوانستند همگی دریک سطح باشند و شیوه واحدی را در زندگی اجتماعی اختیار کنند، لذا در فروعات، چندین مذهب فقهی به میان آمد.
هرگاه اکثریت مطلق انسانها بتوانند زندگی اجتماعی واحدی داشته باشند و همگی دریک سطح قرار گیرند، آنگاه این امکان وجود دارد که مذاهب یکی شوند.
اما طوری که احوال عالم و طبیعت انسانها اجازه رسیدن به چنین حالت را نمی دهد، پس مذاهب نیز یکی نمی شوند.
اگر بگویی: حق یکی است، پس احکام مختلف این چهار مذهب و دوازده مذهب چگونه می تواند حق باشد؟
جواب: یک آب، پنج حکم مختلف را مناسب با حالات مختلف چند مریض، به خود می گیرد:
برای یک مریض داروست، چون با مزاجش سازگاری دارد، یعنی از نظر طبابت نوشیدن آب برایش واجب است. و برای مریض دیگر، مثل زهر ضرر دارد، پس از نظر طب استفاده از آب برایش حرام است. و برای مریض دیگر، ضرر کمتری دارد، پس از دیدگاه طب نوشیدن آب برای او مکروه است، و به مریض دیگر هم ضرری ندارد و می تواند مفید باشد، از نظر پزشکی، نوشیدن آب بر این مریض سنت است، و به دیگری هم نه ضرر دارد و نه فایده، او می تواند نوش جان کند، پس از نظر طبی نوشیدن آب برای او مباح است.
بدین طریق، می بینیم که در اینجا حق متعدد شد، همه این پنج نوع هم حق اند.
با این حال، آیا می توانی بگویی: آب فقط دارو است، نه چیز دیگر، یا اینکه فقط واجب است و حکم دیگری ندارد؟
بدین سان، احکام الهی بنابر حکمت الهی و حسب حال پیروان آن، تغییر می کند، اما در هر تغییر، حقانیتش را حفظ می کند و به صورت حق باقی می ماند و هر حکم آن، حق و مصلحت می باشد.
— 173 —
به عنوان مثال: می بینیم که اکثر پیروان امام شافعی (رح) نسبت به احناف، به بدویت و زندگی روستایی نزدیک تر اند، زندگی ای که برخلاف زندگی اجتماعی، نمی تواند جماعت ها را مانند پیکر واحدی، متحد سازد. به همین خاطر، هر یک از پیروان این مذهب، برای اینکه شخصاً دردش را به درگاه قاضی الحاجات مطرح کند و نیازهای خصوصی اش را بخواهد، خودش در پشت امام سوره فاتحه را می خواند. و این عین حق و حکمت محض است.
اما اکثریت مطلق پیروان امام اعظم (ابوحنیفه) (رح) به مدنیت و شهرنشینی نزدیک تر بودند و زندگی شان بیشتر اجتماعی بود، زیرا اغلب حکومتهای اسلامی پابند این مذهب بودند. ازینرو جماعت و گروه نماز گزاران، حکم فرد واحدی را به خود گرفته است. و یک نفر به نمایندگی از طرف همه سخن می گوید. و از آنجایی که همه مقتدیان او را تصدیق می کنند و قلباً با او پیوند دارند، لذا سخن او به منزله سخن همگی قرار می گیرد، پس نخواندن فاتحه در پشت امام، عین حق و محض حکمت است.
و به طور مثال، شریعت با ایجاد موانعی در برابر تجاوزات طبیعت بشر، به اصلاح و تأدیب آن می پردازد و نفس اماره را تربیت می کند، پس بنابر مذهب امام شافعی (رح) که اکثر پیروان آن روستایی و نیمه بدوی و بیشتر کارگر هستند، حتماً باید تماس با زن وضو را بشکند و کمترین نجاست ضرر داشته باشد، اما از دیدگاه مذهب حنفی که اکثریت مطلق پیروان آن وارد زندگی اجتماعی شده و حالت نیمه متمدن را به خود گرفته اند، "با تماس زن وضو نمی شکند و نجاست به مقدار یک درهم، معاف است" حال به وضعیت یک دهقان و کارمند دولت نگاه می کنیم. یک دهقان و کارگر بخاطر زندگی اش در روستا، با زنهای اجنبی تماس و اختلاط دارد و باهم دَور یک دیگ می نشینند و با چیزهای آلوده سروکار دارند، پس بخاطر داشتن چنین وضعیت شغلی و معیشتی، نفس اماره اش می تواند میدان را خالی بیابد و از محدوده اش تجاوز کند، لذا شریعت برای ایجاد مانع در برابر این نوع تجاوزات، با ندای آسمانی اش فریاد بر می آورد و می گوید: "به شکننده های وضو دست نزن و خود را با نجاست آلوده مکن که نمازت باطل می شود" اما این کارمند دولت- به شرطی که آدم شریف و با حیایی باشد- حسب عادت اجتماعی اش با زنهای اجنبی اخلاط ندارد و بخاطر بر خوردار بودن
— 174 —
از امکانات نظافتی تمدن، کمتر خود را به نجاست آلوده می سازد، بدین سبب شریعت، به اسم مذهب حنفی او را زیاد سخت نگرفته و جانب رخصت- نه عزیمت- را به او نشان داده و برایش تخفیف قایل شده و گفته است: اگر دستت به یک زن اجنبی خورد، وضویت نمی شکند، و بخاطر شرم و حیا از حاضرین، اگر با آب استنجا نکردی ضرری ندارد، اگر نجاست به اندازه یک درهم باشد معاف است بدین ترتیب او را از وسوسه نجات می دهد.
این بود دو قطره از دریای بی کران که ما به عنوان مثال ارائه نمودیم، به این دو قیاس کن، اگر توانستی موازین شریعت را بدین گونه با میزان و ترازوی "شعرانی" وزن کنی، پس بیا و این کار را بکن.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن تَمثَّلَ فِيهِ أنوَارُ محبَّتِكَ لِجَمَالِ صِفَاتِكَ وَأسمَائِكَ، بِكَونِهِ مِرآةً جَامِعَةً لِتَجَلِّيَاتِ أسمَائِكَ الْحُسنَى.. وَمَن تَمَركَزَ فِيهِ شُعَاعَاتُ محَبَّتِكَ لِصَنعَتِكَ فِي مَصنُوعَاتِكَ بِكَونِهِ أكمَلَ وَأبدَعَ مَصنُوعَاتِكَ، وَصَيرُورَتِهِ أنمُوذَجَ كَمَالَاتِ صَنعَتِكَ، وَفهرستةَ محَاسِنِ نُقُوشِكَ.. وَمَن تَظَاهَرَ فيهِ لَطَائفُ محبَّتِكَ وَرَغبتِكَ لِاستِحْسَانِ صَنعَتِكَ بِكَونِهِ أعلَى دَلّالِي مَحَاسِنِ صَنعَتِكَ وَارفَعَ الْمُستَحسِنِينَ صَوتا فِي إعلَانِ حُسنِ نُقُوشِكَ وَأبدَعَهُم نَعتا لِكَمَالَاتِ صَنعَتِكَ.. وَمَن تَجَمَّعَ فِيهِ أقسَامُ محبَّتك وَاستِحسَانِكَ لِمَحَاسِنِ أخْلَاقِ مَخلُوقَاتِكَ وَلَطَائِفِ أوصَافِ مَصنُوعَاتِكَ، بِكَونِهِ جَامِعا لِمَحَاسِنِ الْأخْلَاقِ كَافَّةً بِإِحسَانِكَ وَلِلَطَائِفِ الْأوصَافِ قَاطِبةً بِفَیضْلِكَ.. وَمَن صَارَ مِصدَاقا وَمِقْيَاسا فَائقا لِجَمِيعِ مَن ذكرتَ فِي فُرقَانِكَ أنّكَ تُحبُّهُم مِنَ الْمُحسِنِينَ وَالصَّابِرِينَ وَالْمُؤمِنِينَ وَالْمُتَّقينَ وَالتَّوَّابِينَ وَالْأوَّابِينَ وَجَمِيع الْأوْصَافِ الَّذِينَ أحبَبتَهُم وَشَرَّفْتَهُم بِمحَبتِكَ، فِي فُرقَانِكَ حتَّى صَارَ إِمَامَ الحَبِيبِينَ لَكَ، وَسَيدَ الْمَحبُوبِينَ لَكَ وَرَئِيسَ أوِدَّائِكَ وَعَلَى آلِهِ وَأصْحَابِهِ وَإخْوَانِهِ أجمَعِينَ آمِينَ بِرَحمَتِكَ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.
— 175 —

پیوست

رسالهٔ‌ اجتهاد
در خصوص صحابه کرام
﴿  رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ﴾
من نیز مثل مولانا جامی می گویم
یا رسول الله چه باشد چون سگ اصحاب کهف
داخل جنت شوم در زمره اصحاب تو
او رود در جنت و من در جهنم کی رواست
او سگ اصحاب کهف، من سگ اصحاب تو
بِاسمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ ﴾
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَالَّذ۪ينَ مَعَهُٓ اَشِدَّٓاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَٓاءُ بَيْنَهُمْ ... الخ ﴾
می پرسید:
روایاتی وجود دارد که هنگام گسترش و رواج یافتن بدعات، بعضی از مؤمنان متقی و پرهیزگار می توانند به درجه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین برسند و حتی برتر از صحابه باشند، آیا این نوع روایات صحیح است؟ اگر صحیح باشد، حقیقت آن چیست؟
— 176 —
جواب: اجماع اهل سنت والجماعت دلیل قطعی است بر اینکه صحابه کرام بعد از انبیاء علیهم السلام، افضل بشریت اند. پس بخش صحیح روایات مذکور به فضایل جزئی اختصاص دارد نه فضایل کلی، زیرا بعضاً در یک فضیلت جزئی و کمال خصوصی، مرجوح می تواند بر راجح ترجیح یابد، والّا از لحاظ فضایل کلی هیچ کس نمی تواند به جایگاه صحابه کرام برسد، اصحابی که خداوند متعال در قرآن مبین خود آنها را ستوده و در تورات و انجیل توصیف شان کرده است، طوری که در پایان سوره مبارکه فتح آمده است.
از بین اسباب و حکمتهای فراوان این حقیقت، سه حکمت را که در برگیرنده سه سبب است بیان می داریم.
حکمت نخست:
صحبت نبوت اکسیر بزرگی است و تأثیر خارق العاده یی دارد. آنهایی که برای یک دقیقه به صحبت آن حضرت مشرف گردیده اند، به چنان انواری از حقیقت دست یافته اند که در سیر و سلوک نمی توان آنرا حتی در سالهای متمادی بدست آورد. زیرا در صحبت نبوت، انصباغ و انعکاس حقیقت وجود دارد، و با تابعیت و انعکاس این نور بزرگ، شخص می تواند به مراتب والا و درجات بلندی نایل گردد، و با انتساب به آن نور و پیروی از آن، می تواند جایگاه رفیعی کسب نماید. طوری که مستخدم یک سلطان، به مقامات بلند پایه ای دسترسی دارد که فرماندهان و امرای سلطان به آن دسترسی ندارند.
اینجاست که می بینیم، بزرگترین اولیاء خدا نمی توانند به مرتبه و جایگاه صحابه برسند، حتی اولیائی مانند جلال الدین سیوطی که چند بار در بیداری، به صحبت رسول خدا مشرف شده و در همین عالم، افتخار دیدار یافته باشند، بازهم نمی توانند به صحابه برسند، چونکه صحبت صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین با نور نبوت بود، زیرا آنها با آنحضرت (ص) در حالت نبوت و رسالتش مصاحبت داشتند. اما اولیاء کرام بعد از وفات آن حضرت (ص) ، یعنی بعد از انقطاع وحی با ایشان دیدار نموده اند، پس این دیدار، دیدار با نور ولایت است، یعنی تمثل و نمایان شدن رسول الله (ص) در برابر چشمان آنها، از حیث ولایت احمدیه است، نه به اعتبار نبوت.
— 177 —
وقتی چنین است، پس به همان پیمانه ای که درجه نبوت بالاتر از درجه ولایت است، درجه این صحبت نیز بایستی متفاوت باشد. برای روشن شدن تأثیر خارق العاده و نور بزرگ صحبت نبوت، کافی است به این مطلب توجه شود:
یک اعرابی سنگ دل، دخترش را با دستان خودش زنده به گور می سازد، اما وقتی به مجلس رسول الله (ص) حضور یافته و ساعتی از صحبت آنحضرت مستفید می گردد، چنان رقّت قلب و سعه صدر و شفافیت روح کسب می کند که دیگر نمی تواند پایش را روی یک مورچه کوچک بگذارد.
و نیز شخص دیگری که از همه چیز بی خبر و ناآگاه است، به مجلس رسول کریم (ص) حاضر می شد و بعداز آن، به ممالک پیشرفته ای مانند هند و چین می رفت و به اقوام متمدن، درس حقیقت می آموخت و رهبر کمالات و الگوی زیبائی ها قرار می گرفت.
سبب دوم:
در رسالهٔ‌ "اجتهاد" یعنی در گفتار بیست و هفتم به اثبات رساندیم که صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در بالاترین درجه کمالات انسانی قرار دارند، چون تحول عظیمی که اسلام در مجرای زندگی اجتماعی و یا فردی آن زمان ایجاد نمود، خیر و حق را با تمام زیبایی هایش، شر و باطل را باهمه زشتیهایش آشکار ساخت، تا حدی که فاصله ایجاد شده بین شر و خیر و کذب و صدق کاملاً ملموس بود و فاصله آنها از یگدیگر به اندازه دوری کفر و ایمان و جنت و جهنم بود.
لذا صحابه کرام رضی الله عنهم اجمعین که فطرتاً از درک و شعور علوی بر خوردار بوده و فریفته محاسن اخلاق و علاقمند عزت و محبت بودند، به حبیب الله (ص) چشم دوختند که در قله اعلی علیین کمالات قرار داشت و منادی خیر و صدق و حق، بلکه مثال و نمونه کامل آن بود. لذا صحابه کرام به اقتضای سجایای پاک شان، با تمام قدرت و توان به سوی لوای آنحضرت (ص) دویدند، و از ناحیه آنها هیچ نوع تمایلی به مزخرفات و یاوه سرایی های مسیلمه کذاب که نمونه کذب و شر و باطل و خرافات بود دیده نشده است.
— 178 —
برای توضیح مطلب این مثال را می آوریم:
گاهی در بازار تمدن بشریت و نمایشگاه زندگی اجتماعی، اجناسی عرضه می گردد که نتایج مدهش و آثار زشت و کثیفی مانند زهر کشنده دارد ازین رو هر انسان عاقل نه تنها آنرا نمی خرد، بلکه شدیداً از آن نفرت می ورزد و فرار می کند... و گاهی هم اجناس و کالاهای معنوی دیگری در همین بازار عرضه می گردد که نتایج زیبا و آثار ارزشمند آن همچون پادزهری برای امراض اجتماع، توجه هرکس را به خود جلب می کند و هر پاک طینتی با تمام توان، به خریدن آن می کوشد.
و بدین سان، در عصر پرسعادت نبوت، چیزهایی در بازار زندگی اجتماعی عرضه گردید. پس بدیهی است که صحابه کرام بخاطر برخوردار بودن شان از فطرت پاک و سجایای والا، به سوی صدق و خیر و حق کوشیدند و از هر آنچه که پیامدهای زشت و شقاوت دنیا و آخرت را در قبال داشت، نفرت کردند و دوری نمودند، لذا به دَور پرچم رسول اکرم (ص) حلقه زدند و از مسخره گریهای مسیلمه کذابی که نمونه کذب و شّر و باطل بود، کناره گرفتند.
اما به مرور زمان، همه چیز به تدریج تغییرکرد و به حالتی که در خیرالقرون داشت باقی نماند، در نتیجه هرچه به عصر های حاضر نزدیکتر شدیم، مسافت موجود دربین صدق و کذب آهسته آهسته کاهش یافت، تا اینکه در عصر حاضر دوشادوش و در ردیف هم قرار گرفتند، و باهم دریک دکان به فروش می رسند و از یک کانال صادر می گردند، ازین رو اخلاق اجتماعی فاسد شد و به کلی رنگ باخت، و پروپاگندهای سیاست نیز رواج بیشتری به دروغ داد و به پنهان ماندن زشتی هولناک دروغ کمک نمود و مانع دیده شدن چهره درخشان صدق و راستی شد.
پس آیا در یک چنین عصری، کسی می تواند جرأت به خرج دهد و ادعا کند که به مقام یقین، تقوی، عدالت، صدق و از خود گذشتگی صحابه کرام رسیده و یا اینکه از آنها هم پیشی گرفته باشد؟
برای توضیح بخشی از این مسئله حالتی را بیان خواهم نمود که برسرم آمده است:
زمانی این سوال به قلبم خطور نمود که چرا اشخاصی امثال محی الدین عربی نمی توانند به مرتبه صحابه برسند؟ سپس در نماز، هنگام گفتن "سبحان ربي الأعلی" معنی
— 179 —
این کلمه مبارک برایم منکشف شد، معنی کامل آن نه، بلکه شمه ای از حقیقت آن پدیدار گشت. در قلبم گفتم:
کاش موفق به خواندن یک نماز می گردیدم که معنای آن همچون معانی این کلمه مبارکه برایم آشکار می شد. ارزش چنین توفیقی از یک سال عبادت نفلی برایم بهتر بود.
در پایان نماز، پی بردم که این خاطره و این حالت، در واقع جواب سوال من است و اشاره می کند که هیچ شخص نمی تواند در عبادت به درجه صحابه برسد. زیرا تغییرات اجتماعی بزرگی که قرآن کریم با انوار تابناکش به وجود آورد، اضداد را از یکدیگر جدا کرد، و شرور با تمام توابع و ظلماتش، و خیر و کمالات با تمام انوار و نتایجش، رویا روی هم قرار گرفتند.
در یک چنین حالت هیجان انگیزی که هر ذکر و تسبیح، همه معانی و مفاهیمش را به صورت تروتازه عرضه می داشت، و حواس و لطایف معنوی انسانهایی را بیدار نمود که این انقلاب و تغییرات اجتماعی عظیم را به چشم دیدند، حتی فراتر از آن، لطایف و مشاعری همچون وهم و خیال و سرّشان را نیز به گونه ای هوشیار و بیدار ساخته بود که معانی متعدد این ذکر و این تسبیحات را مطابق ذوق شان برمی گرفتند و از آن استفاده می کردند.
بنابر همین حکمت، صحابه کرامی که تمام حواس و مشاعرشان بیدار و لطایف شان هوشیار بود، وقتی این کلمات مبارکه را که پراز انوار ایمان و تسبیح و تحمید است می خواندند، همه معانی آنرا درک می کردند و با تمام لطایف خود از آن بهره می بردند.
اما هیچ چیز با این طراوت و تروتازگی اش باقی نماند، به مرور زمان آهسته آهسته تغییر کرد، لطایف به خواب عمیقی فرورفتند، حواس و مشاعر از درک این حقایق غافل گشتند و نسلهای آینده، اندک اندک قدرت چشیدن لذات و استفاده از طعم خوش این کلمات مبارکه را از دست دادند، به گونه ای که این کلمات همچون میوه های فاقد لطافت و طراوت قرار گرفت و فقط اندکی از جوانی و تازگی آنها باقی ماند که آنهم پس از تفکر عمیق و به کار انداختن ذهن و صرف انرژی می تواند حالت اولش را باز گرداند. ازین رو به فضیلت و جایگاهی که یک صحابه در ظرف چهل دقیقه نایل گردیده است، کسی دیگر به مشکل می تواند در مدت چهل روز، حتی چهل سال به آن برسد.
— 180 —
سبب سوم:
در گفتار های "دوازدهم و بیست و چهارم و بیست و پنجم" ثابت نمودیم که:
نسبت نبوت با ولایت، مانند نسبت خود خورشید است با تصاویر انعکاس یافته آن در آیینه ها. لذا هر اندازه که دایره نبوت بر دایره ولایت برتر باشد، لازم است خدمتگزاران دایره نبوت و ستارگان آن خورشید تابناک نیز که صحابه کرام اند بر اولیاء و صالحان دایره ولایت برتر باشند، حتی اگر یکی از اولیاء به مرتبه ولایت کبری که مرتبه وراثت انبیاء و صدیقان و ولایت صحابه است نایل آید، بازهم به مقام صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین که در صف اول هستند، نمی رسد.
فقط سه وجه از وجوه متعدد این سبب سوم را بیان خواهیم نمود:
وجه اول:
در مسئله اجتهاد، یعنی در استنباط احکام، یعنی در فهمیدن مرضیات پروردگار سبحان از لابلای کلامش، رسیدن به صحابه امکان ندارد. زیرا انقلاب بزرگی که در آن زمان به وقوع پیوست، بر محور پی بردن به مرضیات رب العالمین از لابلای فهمیدن احکام الهی می چرخید. همه اذهان متوجه استنباط احکام بود و همه دلها علاقمند بود تا بداند (پروردگار ما از ما چه می خواهد؟) همه سخنها و گفتگوها همین معانی را در برمی گرفت، و حوادث و شرایط در روشنی آن جریان داشت.
ازین رو در آن زمان هر چیز و هر حالت و هر گفتگو و هر صحبت و حکایت، به گونه ای جریان داشت که به این معانی رهنمایی می کرد، لذا آن شرایط، استعداد صحابه را تکمیل و افکار شان را تنویر می نمود تا همچون کبریتی با یک جرقه، آماده اجتهاد و استنباط احکام باشد. مرتبه استنباط و اجتهاد را که آنها دریک روز و یا یک ماه بدست آوردند امکان ندارد، در این زمان کسی که در سطح ذکاوت و استعداد آنها باشد، در ظرف ده سال و حتی در طول صد سال بدست آورد، چونکه در این زمان به جای سعادت ابدی، سعادت دنیوی مد نظر قرار دارد و نگاه انسانها به دقت به سوی مقاصد دیگری دوخته شده است، هم و غم معیشت که بخاطر توکل نکردن بر خداوند رو به افزایش است، بار سنگینش را بر روح انسان می اندازد و او را در اضطراب و پریشانی دایم قرار می دهد. و بخاطری که فلسفه طبیعی و مادی عقل و بصیرت را از کار انداخته است،
— 181 —
محیط اجتماعی عصر حاضر، ذهن و استعداد آن شخص را نه تنها برای اجتهاد تقویت نمی کند، بلکه بیشتر متشتت و پراکنده می سازد.
ما در رساله اجتهاد، بین سفیان بن عیینه و کسی که در عصر حاضر از ذکاوت او برخوردار است موازنه ای انجام دادیم و ثابت نمودیم که، آنچه را که سفیان بن عیینه در ده سال بدست آورد، این یکی نمی تواند در صد سال هم به آن دست یازد.
وجه دوم:
مقام صحابه از لحاظ قربیت شان به خداوند آنچنان والا است که با گامهای ولایت نمی توان به آن رسید، چونکه خداوند سبحان به ما اقربیت دارد و از هر چیز به ما نزدیک تر است، اما ما از او بی نهایت دور هستیم، و انسان می تواند به دو صورت به قربیت او نایل گردد:
صورت اول:
با انکشاف اقربیت پروردگار برای بنده، انسان می تواند خود را به او نزدیک کند، قربیت نبوت به خداوند سبحان از همین انکشاف بود و صحابه کرام نیز به برکت وراثت نبوت و صحبت نبوی از همین انکشاف بهره مند اند.
صورت دوم:
ما از پروردگار دور هستیم، پس مشرف شدن به قرب الهی، زمانی امکان پذیر است که مراتب زیادی را طی کنیم، اکثر سیر و سلوک ولایت اعم از سیر انفسی یا آفاقی، به همین صورت حرکت می کند.
پس صورت اول- یعنی نزدیکی پروردگار به بنده- صرفاً وهبی است، نه کسبی، انجذاب الهی، جذب رحمانی و محبوبیت خالص است. راه کوتاه است، اما ثابت و محکم، بسیارعالی و بلند مرتبه، پاک و خالص، بی سایه و عاری از هر نوع کدورت است.
اما راه دیگر، کسبی، دراز و سایه دار است، گرچه خارق العاده گی های زیادی دارد، بازهم از نظر اهمیت و نزدیکی به خداوند سبحان، به اولی نمی رسد.
این مطلب را با مثالی توضیح می دهیم:
— 182 —
از امروز برای رسیدن به دیروز، دو راه وجود دارد:
اول: بیرون آمدن از گردش روزگار و جریان زمان، به کمک یک نیروی قدسی و عروج به مافوق زمان و دیروز را مانند امروز، حاضر دیدن.
دومی: پیمودن راه برای یک سال کامل، جهت رسیدن به دیروز، با آن هم نمی توان آنرا دریافت، چون او جوینده را رها می کند و می رود.
بدین طریق، نفوذ نمودن از ظاهر به حقیقت نیز به دو صورت انجام می یابد:
یکی: چسپیدن به انجذاب حقیقت، و دریافتن آن در ظاهر بدون داخل شدن به برزخ طریقت.
دومی: پیمودن مراتب بسیار زیاد، از طریق سیر و سلوک.
اهل ولایت با آنکه موفق به فنای نفس گردیده و نفس اماره را می کُشند، بازهم به مرتبه صحابه کرام نمی رسند، چونکه نفس صحابه پاک و تزکیه شده بود، ازین رو با جهازات فراوانی که در ماهیت نفس قرار دارد، به انواع مختلف عبادات و اقسام گوناگون شکر و حمد نایل گردیده بودند، اما عبودیت اولیاء بعد از فناء نفس، سهل و آسان می شود.
وجه سوم:
در فضایل و ثواب و پاداش اخروی اعمال، رسیدن به صحابه امکان پذیر نیست، چنانکه سربازی که در شرایط سخت و دشوار و در لحظات مهم و ترسناکی انجام وظیفه نموده است، می تواند فضیلت و ثواب یکسال عبادت را کسب کند، و اگر در دقیقه واحدی گلوله ای به او اصابت کند، به منزلت و جایگاهی نایل می گردد که در مراتب ولایت، رسیدن به آن مقام حداقل در چهل روز هم امکان پذیر نیست. جهاد صحابه هنگام تاسیس پایه های اسلام و نشر احکام قرآن به سراسر جهان و جهاد پیگیر و مبارزه خستگی ناپذیر شان در راه اعلای کلمة الله نیز مقام بسیار والا و خدمت بسیار بزرگی است که کوشش یک ساله دیگران، به یک دقیقه آن نمی رسد، حتی می توان گفت:
حین انجام این خدمت مقدس، تمام دقایق عمر صحابه کرام ارزش یافته و هر دقیقه آن به منزله همان دقیقه ای است که سرباز در آن لحظه جام شهادت را
— 183 —
می نوشد، و تمام ساعات عمرشان، به مثابه همان ساعت خطیر و ترسناکی است که سرباز در آن لحظه مشغول انجام وظیفه بوده است. پس عمل کم است، اما پاداش آن زیاد و ارزشش والا.
آری، در تأسیس پایه های اسلام و در نشر انوار قرآن، صحابه کرام در صف اول قرار دارند، پس آنها طبق قاعده (السبب کالفاعل) سهم بسزائی از همه حسنات امت دارند؛ وقتی امت اسلامی دعای ( اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَسَلِّمْ ) را ورد زبان قرار می دهند، در واقع همان سهم وافری را بیان می دارند که آل و اصحاب آنحضرت در حسنات همه امت دارند.
طوری که خاصیت کوچک و مهمی که در ریشه گیاهان وجود دارد، در شاخه های آن گیاه، صورت بسیار بزرگی را به خود می گیرد، پس این خاصیت موجود در ریشه، از بزرگترین شاخه هم بزرگتر است.. و ارتفاع کمی که در آغاز وجود دارد، در انجام کار رفته رفته بزرگ می شود.. و اندکی زیادت در نقطه مرکزی - ولو به مقدار سر سوزن هم که باشد - گاهی در دایره محیط به یک متر می رسد.
و بدین سان، صحابه کرام بنیانگزاران و ریشه های درخت نورانی اسلام هستند، و نقطه آغازین خطوط اساسی بنای اسلام به شمار می روند و پیشوایان جماعت اسلام و نزدیک ترین اشخاص به خورشید تابان نبوت و چراغ حقیقت هستند، لذا عمل کم شان بسیار زیاد است، و خدمت کوچک شان بزرگ. پس برای رسیدن به آنها اقتضای صحابه بودن واقعی را می کند...
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ أَصْحَابِى كَالنُّجُومِ بِأَيِّهِمْ اِقْتَدَيْتُمْ اِهْتَدَيْتُمْ وَخَيْرُ الْقُرُونِ قَرْنِى وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ .
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
٭٭٭
— 184 —
سوال: گفته می شود که صحابه کرام نخست رسول اکرم (ص) را دیدند و بعد از آن ایمان آوردند، اما ما بدون اینکه ببینیم ایمان آوردیم، پس ایمان ما قوی تراست، و روایاتی نیز وجود دارد که بر قوت ایمان ما دلالت دارد!!
جواب: صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین در برابر همه جریانات فکری جهان که رویا روی حقایق اسلام قرار گرفته بود، ایستادگی کردند، و با آن که هنوز جز ظاهر صورت انسانی رسول اکرم (ص) چیزی ندیده بودند، اما ایمان راسخ، قوی، صادقانه و مخلصانه ای داشتند، و احیاناً بدون اینکه معجزه ی از آن حضرت ببینند ایمان آوردند، و ایمان شان چنان راسخ و محکم بود که همه افکار مخالف و تبلیغاتی که علیه اسلام صورت می گرفت، نتوانست آنها را متزلزل سازد، حتی نتوانست کم ترین شبهه و یا وسوسه ای در ذهن شان ایجاد کند.
اما شما با آنکه صورت ظاهری و شخصیت بشری آنحضرت را که به منزله هسته درخت طوبی نبوت است ندیده اید، لیکن افکار عالم اسلام، ایمان شما را تایید می کند و تقویت می بخشد، علاوه برآن، شما شخصیت معنوی آنحضرت (ص) را که با انوار اسلام و حقایق قرآن منور گردیده و هزار معجزه پیرامون آنرا گرفته است، با چشم عقل می بینید، بازهم به مجرد شنیدن سخنان یک فیلسوف مادی گرای اروپایی، شک و تردید به شما دست می دهد.. پس ایمان شما کجا است و ایمان صحابه کرام که همچون کوه در برابر حملات کفار و ملحدین و یهود و نصاری و فلاسفه ایستادند کجا؟
پس ای مدعی! ایمان ضعیف و کم نور تو که نمی تواند فرایض را به نحو احسن انجام دهد کجاست؟
و صلابت و نیروی ایمان صحابه و عظمت تقوی و پرهیزگاری آنها که به مرتبه احسان رسیده است کجاست؟ اما مفهوم حدیثی که آمده است "در آخرالزمان آنهایی که من را ندیده اند و ایمان آورده اند از شما بهتر هستند" به فضایل خصوصی اختصاص دارد و در حق بعضی از اشخاص است، اما بحث ما در خصوص فضایل کلی است و به اکثریت مطلق ارتباط دارد.
سوال دوم: می گویند: اهل ولایت و اصحاب کمال، دنیا را ترک گفته و از آن گریزان بوده اند، حتی در حدیث آمده است: "حب الدنیا رأس کل خطیئة، یعنی محبت
— 185 —
دنیا رأس همه گناهان است" حال آنکه صحابه کرام به امور دنیوی پرداخته و نه تنها آنرا ترک نگفتند، بلکه بعضی از اصحاب، از متمدنان آن زمان به مراتب پیشی گرفته اند، پس چطور می گویید: کوچک ترین صحابه، از بزرگترین اولی خدا هم بزرگتراست.
جواب: در موقف دوم و سوم گفتار سی و دوم با قاطعیت ثابت شده است که:
دنیا سه چهره دارد، دوست داشتن دو چهره دنیا که به اسماء حسنی و آخرت می نگرد، عیب و نقصی ندارد، بلکه مدار کمال است، و هر اندازه که انسان در محبت و شناخت این دو چهره جلوتر برود، در عبادت و معرفت خداوند جلوتر می رود. ازین رو دنیای صحابه متوجه همین دو چهره بود. دنیا را مزرعه آخرت پنداشتند، کاشتند و برداشتند، و دنیا و مافیها را همچون آیینه های باز تاب دهندة انوار تجلیات اسماء حسنی دانستند و مشتاقانه به تفکر و تماشای آن پرداختند.
و در عین حال، چهره سوم دنیا را که چهره فانی آنست و به شهوات و خواهش های انسان می نگرد، ترک نمودند.
سوال سوم: طریقت ها راه هایی است برای رسیدن به حقایق، و مشهور ترین و نامور ترین آن، طریقه نقشبندیه است که جاده کبری به شمار می آید و قواعد آن را بعضی از اقطاب و پیشوایان آن چنین خلاصه نموده اند:
در طریق نقشبندی لازم آمد چار ترک
ترک دنیا ترک عقبی ترک هستی ترکِ ترک
یعنی در طریقه نقشبندی ترک نمودن چهار چیز لازم است، ترک دنیا با مقصود بالذات قرار ندادن آن. و ترک آخرت به حساب نفس. و ترک نفس، یعنی فراموش نمودن آن. و بالاخره، بخاطر گرفتار نشدن به عجب و فخر، فکر نکردن به این ترکها. به این معنی که، معرفت حقیقی خداوند و کمالات انسانی، با ترک ما سوی الله حاصل می گردد.
جواب: اگر انسان فقط عبارت از قلب می بود، لازم بود تا همه ما سوی الله را ترک گوید، حتی باید اسماء و صفات را نیز ترک نموده و قلبش را به ذات متعال الهی پیوند می داد. اما انسان لطایف زیادی مانند عقل و روح و سِر و نفس دارد که هر کدام آن، مکلف به انجام وظیفه ای است.
— 186 —
انسان کامل کسی است که همه این لطایف را به مقصد اساسی آن که عبادت الله است سوق دهد، و قلب او در دایره و سیع و پهناوری، مانند یک فرمانده، سربازان متشکل از لطایف را رهبری نموده و هر کدام را از طریق عبودیت مخصوصش به سوی حقیقت رهنمایی کند، چنانکه صحابه کرام رضوان الله علیهم اجمعین اینگونه بودند.
اما اگر قلب، بخاطر نجات خود، سربازانش را رها کند، این جای افتخار نیست، بلکه نتیجه اضطرار و درماندگی است.
سوال چهارم: ادعای برتری بر صحابه از کجا ناشی می شود؟ این ادعا از جانب چه کسانی مطرح می گردد؟ و در این زمان چه کسانی به این مسایل دامن می زنند؟ و ادعای رسیدن به مجتهدین بزرگوار از کجا سرچشمه می گیرد؟
جواب: کسانی که این حرفها را می گویند دو دسته اند:
دسته اول: بعضی از اهل دین و اهل علم اند که احادیثی را دیده و برای تشویق و ترغیب متقیان و پرهیزگاران این زمان به دین، از روی اخلاص این نوع مباحث را مطرح می کنند، ما با اینها حرفی نداریم، اینها در اقلیت هستند به زودی آگاه خواهند شد.
و دسته دیگر: انسانهای بسیار مغرور و خود خواه اند و می خواهند بی مذهب بودن خود را با پوشش ادعای برابری با مجتهدین بزرگوار پخش و نشر کنند، حتی می کوشند الحاد و بی دینی خود را با ادعای برابر بودنشان با صحابه کرام به مرحله اجرا بگذارند، چونکه این گمراهان:
نخست: به سفاهت و بی خردی افتاده و حتی به آن معتاد شده اند و قادر به ترک اعتیاد خود نیستند و نمی توانند تکالیف شرعی را که مانع سفاهت است انجام دهند، برای اینکه بهانه ای به خود یافته باشند می گویند: (این نوع مسایل، مسایل اجتهادی است، و دراین چنین مسایل مذاهب فقهی با همدیگر اختلاف دارند، آنها نیز مانند ما انسان بودند، می توانند اشتباه کنند، پس ما هم مثل آنها اجتهاد می کنیم، لذا عبادات خود را به شکلی انجام می دهیم که دل ما بخواهد، یعنی ما مجبور نیستیم از آنها پیروی کنیم!) این بدبختها با این دسیسه شیطانی زنجیر مذهب را از گردن خود بیرون می کنند. پوچ، پوسیده و بی اساس بودن این ادعای شان در رساله "اجتهاد" به صورت قاطع ثابت شده است.
— 187 —
ثانیاً: این دسته از اهل ضلالت پی بردند که، با تعرض به مجتهدین بزرگوار کار به جایی نمی برند، لذا شروع کردند به تعرض به اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین، چونکه مجتهدین فقط حامل نظریات دینی هستند، و این گمراهان قصد انهدام و تغییر ضروریات دینی را دارند، پس اگر بگویند: ما بهتر از مجتهدین هستیم کارشان تمام نمی شود، زیرا مجتهدین با مسایل فرعی سروکار دارند، نه نصوص شرعی و مسایل قطعی، ازینرو، این گمراهان لامذهب به ساحت مقدس صحابه بزرگواری که حامل ضروریات دین هستند دست درازی می کنند! اما افسوس! این حیوان های انسان نما که به جای خود، حتی انسانهای حقیقی، و بزرگان اولیاء که کاملترین انسانهای حقیقی هستند نیز نمی توانند ادعای برابری با کوچک ترین صحابه را داشته باشند. این مطلب را در رساله "اجتهاد" به اثبات رسانده ایم.
اَللّٰهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى رَسُولِكَ الَّذِى قَالَ لَاتَسُبُّوا أَصْحَابِى لَوْ أَنْفَقَ أَحَدُكُمْ مِثْلَ أُحُدٍ ذَهَبًا مَا بَلَغَ نِصْفَ مُدٍّ مِنْ أَصْحَابِى صَدَقَ رَسُولُ اللّٰه
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾