سخنان
— 140 —

گفتار بیست و ششم

رسالهٔ‌ قدر
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا عِنْدَنَا خَزَٓائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُٓ اِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ﴾
(الحجر: ٢١)
﴿ وَ كُلَّ شَيْءٍ اَحْصَيْنَاهُ ف۪ٓى اِمَامٍ مُب۪ينٍ ﴾
(يس: ١٢)
قدر و جزء اختیاری دو مسئله مهم است، در این خصوص می کوشیم تا چند راز را در لابلای چهار مبحث بگشاییم.

مبحث نخست

قدر و جزء اختیاری، عبارتست از دو جزء از اجزاء ایمان حالی و وجدانی و حدود نهائی ایمان و اسلام را بیان می دارند و از مسایل علمی و نظری به شمار نمی روند.
یعنی اینکه انسان مؤمن، هر چیز را به خداوند وامی گذارد، و هر کارش را به پروردگار می سپارد و خودش را هم به او حواله می کند. سرانجام، برای اینکه از بار تکلیف و مسئولیت فرار نکند، جزء اختیاری جلو اش را می گیرد و برایش می گوید: "تو مسئول و مکلف هستی".
سپس برای اینکه به نیکی ها و فضایلی که از او صادر شده است مغرور نگردد، قدر فرارویش قرار گرفته و می گوید: "پایت را از گلیمت فراتر منه، تو فاعل نیستی".
آری، قدر و جز اختیاری، در بالاترین مراتب ایمان و اسلام قرار دارند و در ردیف مسایل ایمانی هستند. قدر، نفس را از غرور و جزء اختیاری هم از احساس عدم مسئولیت نجات می دهد. این دو از مسایل علمی و نظری نیستند، چراکه در این صورت، نفوس اماره برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سیّئات که مرتکب شده اند به قدر می چسپند، و فضایلی را که برایشان انعام شده است، به جزء اختیاری خود نسبت داده و به آن افتخار
— 141 —
می کنند و مغرور می شوند، که این امر، کاملاً با راز و رمز قدر و حکمت جزء اختیاری تناقض دارد.
آری، در بین عوام الناسی که از درک راز و رمز قدر عاجز اند، مواضعی برای استعمال قدر وجود دارد، که این مواضع، به امور مربوط به گذشته و مصائب و گرفتاریها منحصر است، و علاج یأس و حزن به شمار می آید. اما در خصوص معاصی و امور مربوط به آینده، کاربردی ندارد، ازین رو سبب ارتکاب گناه و سستی در انجام تکالیف نمی شود.
یعنی مسئله قدر بخاطر فرار از تکلیف و مسئولیت نیست، بلکه وسیله ای است برای نجات انسان از فخر و غرور. لذا در ردیف مسایل ایمانی قرار گرفته است.
و جزء اختیاری هم، در زمره مسایل عقیدتی درآمده است تا مرجع سیّئات باشد، نه به این خاطر که مصدر محاسن و فضایل باشد و به طغیان و تفرعن سوق دهد.
آری، قرآن کریم بیان می دارد که انسان کاملاً مسئول سیئات خود می باشد، چون اوست که آن را اراده میکند و مرتکب می شود، از آنجاییکه گناه یکنوع تخریب و ویرانگری است لذا انسان، با یک سّیئه می تواند تخریبات زیادی را دامن زند، مانند آتش زدن یک خانه با یک چوب کبریت. و بدین طریق مستحق عذاب بزرگی می شود.
اما در بخش نیکی ها حق مباهات و افتخار کردن به حسنات را ندارد، چون سهم او بسیار اندک و ناچیز است، زیرا طالب و مقتضی حسنات، رحمت الهی است و قدرت ربانی است که آن را به وجود می آورد. پس سوال و جواب، سبب و انگیزه، هر دو از طرف خداوند متعال است، انسان فقط با دعا، ایمان، شعور و رضا می تواند حسنات را بدست آورد.
اما اراده کننده ی سیئات، نفس انسانی است، که این کار را یا با اختیار و یا با استعداد خود انجام می دهد، طوری که بعضی از مواد وقتی در معرض تابش نورِ سفید و زیبای خورشید قرار گرفتند، سیاه و متعفن می گردند. دریافت این سیاهی به استعداد آن ماده برمی گردد.
اما کسی که این سیئات را با قانون الهی- که مصالح زیادی را در بردارد- ایجاد کرده است، بازهم خود خداوند است. یعنی سببیت و سوال از جانب نفس انسان صورت
— 142 —
می گیرد و به همین خاطر مسئولیت را او به دوش دارد، و خلق و ایجادی که به پروردگار مربوط می شود زیبا و خیر است، بخاطریکه میوه ها و نتایج بسیار زیبای دیگر را در بردارد.
اینجاست که خلق شر، شر نیست، بلکه کسب شرّ، شر است، چون انسان تنبلی که از باران - که منافع زیادی دارد- ضرر دیده است حق ندارد بگوید: باران رحمت نیست.
آری، در خلق و ایجاد، در پهلوی شر جزئی، خیر کثیر وجود دارد، پس ترک خیر کثیر بخاطر یک شر جزئی، شر کثیر را دامن می زند، لذا این شر جزئی، خیر و نیکی به شمار می آید. پس در خلق و آفرینش الهی شر و قبحی وجود ندارد، بلکه شر، به کسب و استعداد بنده مربوط است.
و آنگونه که قدر الهی، از نظر نتیجه و ثمرات، از قبح و ظلم منزّه است، از نظر علت و سبب نیز قبح و ظلمی در آن وجود ندارد، بلکه به کلی پاک و مقدس می باشد. زیرا قدر الهی به علتهای حقیقی می نگرد، و عدالت می کند. اما مردم احکامشان را به علتهای ظاهری بنا نهاده و علی رغم عدالت قدر، مرتکب ظلم می شوند.
به گونه مثال: حاکمی، تو را به اتهام دزدی به زندان انداخت، حال آنکه تو در خصوص این اتهام بی گناه هستی، اما در نهان قتلی را مرتکب شده ای که جز خداوند، کسی نمی داند.
پس این قدر الهی تو را بخاطر همان قتل پنهان، به زندان محکوم نموده و عدالت کرده است، اما حاکم بر تو ظلم کرد، چون تو را به اتهام سرقتی که تو آنرا مرتکب نشده ای، زندانی ساخت.
بدین طریق، در چیز واحدی دو جهت ظاهر می شود، یکی جهت عدالت قدر و ایجاد الهی، دیگری جهت ظلم و کسب بشر. امور دیگر را به این قیاس کن.
یعنی قدر و ایجاد الهی به اعتبار مبدأ و منتهی، اصل و فرع، علت و نتیجه کاملاً پاک و منزه است و هیچ نوع شر و قبح و ظلمی در آن وجود ندارد.
اگر گفته شود:
مُدام جزء اختیاری قابلیت ایجاد را ندارد، و در دست انسان هم غیر از کسب که در حکم یک امر اعتباری است، چیزی وجود ندارد، پس چگونه می شود که قرآن معجزالبیان،
— 143 —
از دست این انسان بخاطر عصیانش در برابر خالق آسمانها و زمین، شکوه های بزرگی سر می دهد، و گویا او را یک دشمن عاصی تلقی می کند و تمام فرشتگانش را به امداد بنده مؤمنش که در برابر آن عاصی قرار گرفته است می فرستد و حتی خود آفریدگار به امداد او می آید.. چرا برایش این همه اهمیت می دهد؟
جواب: چونکه کفر و عصیان و سیّئه، سراسر تخریب و عدم است، و معلوم است که یک امر اعتباری و عدمی می تواند سبب تخریبات بزرگ و عدمهای بی حدی شود. طوری که بی اعتنایی ملوان یک کشتی بزرگ در انجام وظیفه سبب غرق آن کشتی می گردد و نتایج اعمال همه کارگران را نابود می سازد، کفر و معصیت نیز چنان است، چونکه نوعی از عدم و تخریب محسوب می گردد. از این رو جزء اختیاری می تواند با یک امر اعتباری، آنها را تحریک نموده و سبب نتایج هولناکی شود، زیرا کفر، گرچه یک سیئه است اما همه کاینات را به بی ارزشی و عبثیت متهم ساخته و تحقیر می کند و همه موجودات را که دلایل وحدانیت را نشان می دهند تکذیب می نماید و همه تجلیات اسماء حسنی را به استهزاء می گیرد و تزییف می کند پس پروردگار سبحان، به اسم همه کاینات و موجودات و تمامی اسماء حسنی، شدیداً از کفار شکایت می کند و آنها را سخت تهدید می نماید که این، عین حکمت است و گرفتار ساختن آنها به عذاب ابدی، عین عدالت است.
وقتی انسان با کفر و عصیان خود به سوی تخریبات می رود، و با کاری اندک، سبب تباهی های زیادی می شود، پس اهل ایمان، در برابر این تخریبگران به عنایت بزرگ الهی نیاز دارند، چنانکه اگر ده مرد نیرومند، حفاظت و تعمیر خانه ای را به عهده گیرند، اقدام یک طفل شرور برای به آتش کشیدن این خانه، آنها را مجبور می سازد تا به پیش ولی آن طفل بروند و حتی به پادشاه متوسل شوند.
لذا مؤمنان نیز در برابر چنین نافرمان گستاخ، شدیداً به عنایت پروردگار سبحان نیاز دارند.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم: شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، اگر از ایمان کامل و قلب مطمئن برخوردار باشد، او سرنوشت کاینات را و خودش را به خداوند وامی گذارد و همه چیز را تحت تصرف او می داند، این شخص
— 144 —
حق دارد در باره قدر و جزء اختیاری حرف بزند، چون او خودش را و هر چیز را از خداوند سبحان می داند، چه در این صورت، با استناد به جزء اختیاری - که آنرا مرجع سیئات می داند- مسئولیت را به عهده می گیرد، به تقدیس و تنزیه پروردگار می پردازد و در دایره عبودیت به سر می برد و تکلیف الهی را به ذمّه می گیرد، و برای اینکه به کمالات و حسناتی که از وی صادر گردیده مغرور نشود، به قدر می نگرد، به جای فخر و مباهات، از پروردگارش تشکر می کند و در چهره ی مصیبتهایی که بر سرش می آید، قدر را می بیند و صبر می کند.
اما اگر شخصی که از قدر و جزء اختیاری بحث می کند، از اهل غفلت باشد، او حق ندارد در مورد قدر و جزء اختیاری بحث کند، چونکه نفس اماره اش از روی غفلت یا ضلالت، کاینات را به اسباب می سپارد، و آنچه را که از خداوند است به اسباب تقسیم می کند، و خود را مالک خودش می داند، و افعالش را به خودش و به اسباب می دهد، مسئولیت و کوتاهی ها را به گردن قدر می اندازد. در این صورت بحث کردن در باره قدر و جزء اختیاری برایش مفهومی ندارد و چیزی جز یک دسیسه نفسانی نیست که می کوشد از زیر بار مسئولیت فرار کند، که این امر، کاملاً با حکمتِ قدر و راز جزء اختیاری منافات دارد.

مبحث دوم

این مبحث، بحث علمی دقیق است و به علما اختصاص دارد. (٭):این مبحث دوم حاوی مسئله ای است بسیار عمیق و پیچیده در باره قدر، مسئله عقیدتی کلامی است که نزد علماء محقق، از اهمیت شایانی بر خوردار می باشد، و رسایل نور به صورت کامل آن را حل کرده است. مؤلف.
اگر بگویی: قدر و جزء اختیاری چگونه باهم توافق و سازگاری دارند؟
جواب: با هفت وجه:
نخست: پروردگار عادل و حکیمی که کل کاینات با زبان انتظام و میزان، به حکمت و عدالت او گواهی می دهد، جزء اختیاری مجهول الماهیتی به انسان داده است، تا مدار ثواب و عقاب باشد. آنگونه که ما بسیاری از حکمتهای این عادل حکیم را نمی دانیم، کیفیت توافق و سازگاری بین قدر و جزء اختیاری نیز از ما پنهان است، اما عدم آگاهی ما در این مورد، به عدم وجود آن دلالت نمی کند.
— 145 —
دوم: ضرورتاً هر انسان موجودیت اراده و اختیار را در خود احساس می کند و وجداناً به وجود این اختیار پی می برد، فهمیدن ماهیت موجودات چیزی است و فهمیدن وجود آنها چیزی دیگر. موجودیت بسیاری از اشیاء برای ما بدیهی است اما ماهیت آنها نسبت به ما مجهول می باشد.
پس امکان دارد این جزء اختیاری نیز در ردیف همین چیزها باشد، هر چیز به آگاهی و معلومات ما منحصر نیست، وعدم آگاهی ما بر نبود آن دلالت نمی کند.
سوم: جزء اختیاری با قدر منافات ندارد، بلکه قدر، مؤید جزء اختیاری است زیرا قدر نوعی از علم الهی است، و علم الهی به اختیار ما تعلق گرفته است، ازاین رو، اختیار را تایید می کند، نه ابطال.
چهارم: قدر نوعی از علم است، و علم تابع معلوم می باشد، یعنی هر کیفیتی که معلوم داشته باشد، علم، با همان کیفیتش آن را احاطه می کند و به آن تعلق می گیرد، پس معلوم تابع علم نیست، یعنی دساتیر علمی، معلوم را از نقطه نظر وجود خارجی اداره نمی کند، چونکه ذات معلوم و وجود خارجی آن، به اراده نگاه می کند و به قدرت استناد می نماید.
از سوی دیگر ازل، مبدأ و سرآغاز سلسله ماضی نیست، پس نمی توان آن را اساس وجود اشیاء اتخاذ نمود و مطابق آن خود را مجبور تصور کرد، بلکه ازل، گذشته و حال و آینده را باهم احاطه می کند - مانند احاطه آسمان بر زمین- و مانند آیینه ای است که از بالا می نگرد.
لذا عاری از حقیقت خواهد بود اگر برای زمان امتداد یافته در دایره ی ممکنات، سرآغاز و مبدئی در جهت ماضی (گذشته) تخیل شود و به اسم ازل نامگذاری گردد و چنین پنداشته شود که اشیاء به ترتیب وارد آن علم ازلی می گردند، و انسان خود را در خارج آن تصورکند و در روشنائی آن به قضاوت عقلی بپردازد.
برای روشن شدن این راز به این مثال دقت کن:
اگر در دستت آیینه ای داشته باشی و مسافت سمت راست آن را گذشته، و مسافت سمت چپ آن را آینده فرض کنی، این آیینه، نخست تصاویر روبرویش را دریافت می کند و سپس دو طرف را به ترتیب معین، تحت پوشش خود قرار می دهد، چون نمی
— 146 —
تواند بخش عمده طرفین را به صورت همزمان فرا گیرد. این آیینه هر اندازه که پائین باشد کمتر می تواند ببیند و به هرپیمانه ای که بالاتر برود، دایره مقابل آن وسعت می یابد، و بدین طریق با صعود تدریجی، مسافت دو طرف را باهم در آنِ واحد فرا می گیرد.
و درچنین وضعیتی تمام جریانات و حالات موجود در دو مسافت، در آیینه نقش می بندد. در اینصورت کسی نمی تواند بگوید که حالات موجود در یک طرف، بر طرف دیگر مقدم است و یا موخر، یا اینکه موافق هم اند، و یا مخالف یکدیگر.
بدین ترتیب، از آنجایی که قدر الهی از علم ازلی است، و علم ازلی، به تعبیر حدیث، در جایگاه والایی قرار دارد و از ازل تا به ابد هر آنچه را که شده است و یا خواهد شد یکباره در بر می گیرد و احاطه می کند، لذا به هیچ وجه، نه ما و نه قضاوت های عقلی ما می تواند خارج آن باشد، پس ما نمی توانیم آن را همچون آیینه ای تصور کنیم که در مسافت گذشته واقع باشد.
پنجم: قدر، هم به سبب و هم به مسبَّب به یکباره تعلق می گیرد- چنین نیست که اراده، یک بار به مسبب و بعد از آن، بار دیگر به سبب تعلق بگیرد- بلکه این مسبَّب توأم با این سبب به وقوع خواهد پیوست. پس نباید گفته شود: وقتی مرگ فلان شخص در فلان وقت مقدر بود، گناه کسی که با اراده جزئی اش توسط تفنگ او را می زند چیست؟ چون اگر او نمی زد، بازهم می مرد؟
سوال: چرا نباید گفته شود؟
جواب: چونکه قدر، مرگ او را با تفنگ این تعیین کرده است، اگر شلیک نکردن او را فرض کنی، در این صورت، عدم تعلق قدر را فرض کرده ای. پس با چه چیزی به مرگ او حکم خواهی کرد؟ مگر این که مسلک اهل سنت والجماعت را ترک نموده و به فرق ضالّه، مانند جبریه و امثال آنها که برای سبب، یک قدر و برای مسبب، قدر دیگری را تصور می کنند، بپیوندی و یا اینکه مانند معتزله قدر را به کلی انکار کنی.
اما ما اهل حق می گوییم: اگر او شلیک نمی کرد، مرگ آن شخصی برای ما مجهول می بود. اما جبریه می گویند: اگر او نمی زد، بازهم می مرد. اما معتزله می گویند: اگر او را نمی زد، نمی مرد.
— 147 —
ششم: (٭):حقیقتی است که به علمای بسیار مدقق و ژرف اندیش اختصاص دارد. میلان که أُسّ الاساس جزء اختیاری است، از نظر "ماتریدی" یک امراعتباری است، پس می تواند در دست بنده باشد. اما اشعریون، میلان را امری موجود می پندارند، پس با این لحاظ، میلان در دست بنده نیست، بلکه به نظر اینها تصرفی که در میلان وجود دارد، یک امر اعتباری است و در دست بنده قرار دارد.
به همین خاطر، این میلان و تصرف موجود در آن، دو امر نسبی هستند، و وجود خارجی محققی ندارند. پیداست که ثبوت و وجود امر اعتباری، نیازی به علت تامه ندارد، چراکه علت تامه، مستلزم ضرورت و وجوب است و ضرورت و وجوب هم اختیار را از صحنه بر می دارد، پس کافی است که علت این امر اعتباری، وضعیتی را به خود بگیرد که در درجه ای از رجحان باشد، در این صورت، این امر اعتباری می تواند هم به ثبوت برسد و هم نرسد، یعنی انسان می تواند آن را عملی سازد و می تواند ترک کند، و در این هنگام قرآن برایش می گوید: این شّر است، انجام مده.
آری، اگر بنده، خالق افعالش می بود و قدرت ایجاد می داشت، در این حالت اختیار از بین می رفت، زیرا قاعده و قانون مسلمی در علم اصول و حکمت وجود دارد و آن اینکه «مَا لَمْ یَجِبْ لَمْ یُوجَدْ» یعنی هیچ چیز به وجود نمی آید تا وقتی که وجودش واجب نباشد، یعنی علت تامه باید باشد تا بعد از آن بتواند به وجود بیاید. اما علت تامّه، بالضروره و بالوجوب، معلول را اقتضا می کند، و در این هنگام دیگر اختیاری باقی نمی ماند.
اگر بگویی: ترجیح بلامرجّح محال است. (٭):ترجّح جدا است و ترجیح جدا، در بین شان خیلی فرق موجود است. حال آنکه کسب انسان که شما آنرا امر اعتباری می نامید بعضاً با انجام کاری و بعضاً با انجام ندادن آن، در صورتی که یک مرجّح موجب نباشد، ترجیح بلا مرحج لازم می گرداند، و این یکی از بزرگترین اصول کلام را منهدم می سازد.
جواب: ترجح بلا مرجّح محال است- یعنی رجحان بدون سبب و بدون مرجح- اما ترجیح بلا مرجح جایز است و کاربرد دارد، پس اراده الهی یکی از صفات پروردگار است و شأن آن انجام دادن چنین کاری است (یعنی اختیار خداوند مرجح است).
— 148 —
اگر بگویی:
وقتی قتل را خدا خلق کرده است، پس چرا به من قاتل گفته می شود؟
جواب:
طبق قواعد علم صرف، اسم فاعل، از مصدری که یک امر نسبی است مشتق می شود، نه از حاصل بالمصدری که یک امر ثابت است. مصدر، کسب ما است، عنوان قاتل را هم ما می گیریم، حاصل بالمصدر، مخلوق الله است، چیزی که مسئولیت را اشمام می کند از حاصل بالمصدر مشتق نمی گردد.
هفتم: گرچه اراده جزئی انسان و جزء اختیاری او ضعیف و یک امر اعتباری است، اما پروردگار سبحان و حکیم مطلق، این اراده جزئی ضعیف را برای تحقق اراده کلی اش، یک شرط عادی قرار داده است. انگار معناً می گوید: "ای بنده ام تو با اختیار خودت هر راهی را که انتخاب کنی من ترا به همان راه خواهم برد". پس مسئولیت به تو بر می گردد.
مثلا: (در مثال مناقشه نیست) اگر کودک ضعیف و ناتوانی را بر دوشت بگیری و برایش اختیار بدهی و بگویی: "هر جا خواسته باشی بروی، تو را همانجا خواهم برد" و خواست کودک این بود که به کوهی بالا شود، و تو او را آنجا بردی، اما کودک مریض شد و یا اینکه به پائین سقوط کرد.
در این صورت، تو حتماً برایش خواهی گفت: این خواست تو بود! و با توبیخ و سرزنش او را یک سیلی هم خواهی زد.. بدین طریق.. وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى خداوند سبحانه که احکم الحاکمین است، اراده بنده اش را که در نهایت ضعف و ناتوانی قرار دارد، برای تحقق اراده کلی خود یک شرط عادی قرار داده است.
حاصل سخن: ای انسان! اراده بسیار ضعیفی در دست تو قرار دارد، اما دست این اراده در زمینه سیئات و تخریبات بسیار دراز و در انجام حسنات و نیکی ها، بسیار کوتاه است، نام این اراده، جزء اختیاری است، پس به یک دست این اراده دعا را بسپار، تا به جنت برسد، جنتی که میوه ای از میوه های سلسله حسنات است، و به سوی سعادت ابدی دراز شود که گلی از گلهای آن است. و به دست دیگر آن، استغفار را بسپار تا به سیئات نرسد و به زقوم جهنم که میوه شجره ملعونه است دراز نشود، یعنی دعا و توکل
— 149 —
نیروی بزرگی به میلان خیر می دهد، آنگونه که استغفار و توبه، میلان شر را می شکند و جلو تجاوزش را می گیرد.

مبحث سوم

ایمان به قدر، از ارکان ایمان است، یعنی هر چیز با قدر خداوند انجام می یابد، دلایل قطعی درباره قدر، آن قدر زیاد است که حدّ و حساب ندارد، ما با یک شیوه ساده و روشن، میزان قوت و وسعت این رکن ایمانی را ضمن مقدمه ای بیان می کنیم.
مقدمه
هر چیز قبل از به وجود آمدن و بعد از به وجود آمدنش نوشته شده است. قرآن کریم در بسیاری از آیاتش مانند وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍٍ اِلَّا ف۪ى كِتَابٍ مُب۪ينٍٍ این امر را تصریح می دارد، و کتاب بزرگ قرآن الهی، که به نام کاینات یاد می شود نیز این حکم قرآنی را با آیات تکوینی اش که در قالب نظم و میزان و انتظام و امتیاز و تصویر و تزیین، نوشته شده است، تصدیق می کند.
آری، نوشته های منظوم و آیات موزونِ کتاب کاینات، گواهی می دهد که هر چیز نوشته شده است، و همه مبادی و بذرها و تمامی مقادیر و صورتها، گواه صادقی است بر این که هر چیز، پیش از پیدایشش مکتوب و مقدَّر است. زیرا هر بذر و تخم، صندوقچه لطیفی است که در کارخانه «کاف نون» ساخته شده است و قدرت و قدر، طبق نقشه هندسی خود، ذرات را استخدام نموده و بزرگترین معجزات قدرت را روی این تخمک ها اعمار می کند. گویا هر آنچه که بر سر درخت خواهد آمد، با تمام واقعاتش در بذر آن نوشته است، چونکه همه بذرها، از ماده بسیط و شبیه هم ترکیب یافته اند، هیچ نوع تفاوتی در میان شان وجود ندارد.
و نیز مقدار منظم هر چیز، آشکارا قدر را نشان می دهد، وقتی به هر موجود زنده دقت شود، معلوم می گردد که چنان شکل و مقداری دارد که انگار از یک قالب بسیار حکیمانه و مستحکم خارج شده است، بگونه ای که برای گرفتن این مقدار و این شکل و این صورت، یا یک قالب مادی خارق العاده یِ پیچ در پیچ لازم است.. و یا این که قدرت الهی، این شکل و صورت را طراحی و برش می کند و به وسیله یک قالب معنوی علمی موزون، که از قدر آمده است، به درخت می پوشاند.
— 150 —
اکنون به این درخت و به این حیوان با دقت نگاه کن، ذرات جامد، کر، کور، فاقد شعور و شبیه همدیگر، بخاطر نشو و نمو آنها در حرکت هستند، وقتی به حدود معینی برسند، توقف می نمایند، و این توقف شان چنان آگاهانه است که انگار جای میوه ها و فواید را می شناسند و می بینند و می دانند، سپس مثل اینکه در جای دیگری هدف بزرگتری را دنبال کنند راه شان را تغییر می دهند.
یعنی ذرات، بر اساس یک مقدار معنوی- که از قدر آمده است- حرکت می کنند و طبق فرمانِ این مقدار معنوی گام برمی دارند.
وقتی در اشیاء مادی مشهود، تا به این درجه تجلیات قدر وجود دارد، پس لابد، صورت هایی که این اشیاء به مرور زمان آن را می پوشند و وضعیت هایی که از حرکات این اشیاء به میان می آید نیز، تابع انتظام قدر می باشد.
آری، دریک بذر دو تجلی قدر وجود دارد.
نخست: (بدیهی) و از کتاب مبینی که عنوان اراده و اوامر تکوینی است، خبر می دهد و به آن اشاره می کند.
و دیگری: تجلی نظری (معقول) است و به امام مبینی که عنوان امر و علم الهی است اشاره می کند و از آن خبر می دهد.
(پس قدر بدیهی) عبارتست از اوضاع و کیفیات و هیئت های مادی درختی که در آن بذر قرار دارد، درختی که در آینده باچشم دیده خواهد شد.
(و قدر نظری) عبارتست از اوضاع و اشکال و حرکات و تسبیحات مدت زمان زندگی درختی که از آن بذر، آفریده خواهد شد که این همان چیزی است که به عنوان تاریخچه زندگی درخت تعبیر می شود. و این اوضاع و اشکال و افعال، هر از چند گاه تغییر می یابند، اما بازهم مانند شاخه ها و برگ های درخت، از مقدار و حد و اندازه قدری منظمی برخوردار هستند.
پس وقتیکه در چنین اشیاء معمولی و بسیط، تجلی قدر وجود دارد، این خود بیانگر اینست که همه اشیاء، قبل از پیدایش و به وجود آمدن شان در کتابی نوشته اند، با اندک تأمل می توان این را فهمید.
— 151 —
اما دلیل نوشته بودن تاریخچه زندگی هر چیز بعد از به وجود آمدن آن، همه میوه هایی است که از کتاب مبین و امام مبین خبر می دهند. و دیگری قوه حافظه انسان است که به لوح محفوظ اشاره می کند و از آن خبر می هد، همه این ها شاهد و علامت آنست.
آری، در هسته هر میوه - که به منزله قلب آن میوه است - مقدرات زندگی درخت نوشته می شود و دست قدرت با قلم قدر، تاریخ زندگی انسان را همراه با بخشی از حوادث گذشته هستی، در قوه حافظه انسان - که در کوچکی، به اندازه دانه خردَل است- به چنان صورتی می نویسد که انگار و ثیقه و پیمان نامه کوچکی است از صفحه اعمال که دست قدرت آن را به انسان داده و در گوشه یی از دماغش جای گنجانیده است تا در وقت محاسبه به یادش بیاورد، و مطمئن شود که در هرج و مرج این فنا و زوال، آیینه های زیادی برای بقاء وجود دارد که قدیر حکیم، هویت زایل شدگان را در آنها رسم می کند، و تابلوهای زیادی وجود دارد که حفیظ علیم، معانی فانی ها را در آنها می نویسد.
از مطالب گذشته نتیجه می گیریم که:
وقتی زندگی نباتات که پایین ترین و ناچیز ترین درجه زندگی است، تا به این حد تابع نظام قدر باشد، پس بدون تردید، زندگی انسان که در بالاترین مرتبه زندگی است، همراه با تمام تفرعاتش، با مقیاس قدر ترسیم شده و با قلم آن نوشته شده است.
آری، آنگونه که قطره ها از ابر خبر می دهند، و تراوشها، منبع آب را نشان می دهند، و اسناد و مدارک، به موجودیت پرونده بزرگ اشاره می کنند، میوه ها و نطفه ها و بذرها و هسته ها و صورتها و اشکال نمایان در پیش چشم ما، که در حکم تراوشات قدر بدیهی - یعنی انتظام مادی در زنده جانها- وبه منزله قطرات قدر نظری - یعنی انتظام معنوی و حیاتی- و به مثابه اسناد و مدارک هستند نیز آشکارا به دفتر اراده و أوامر تکوینی موسوم به کتاب مبین دلالت می کنند و به لوح محفوظ که دیوان علم الهی است و امام مبین یاد می شود، اشاره می نمایند.
نتیجه سخن: وقتی می بینیم، در زمان نشو و نموّ هر موجود زنده، ذرّاتش به حدود و پایانه های پرپیچ و خم می رود و در آنجا توقف می کند؛ سپس راه خود را تغییر
— 152 —
می دهد و در منتهی الیه این حدود یک حکمت، یک فایده و مصلحتی را بار می آورد، پس بالبداهه معلوم می شود که مقدار ظاهری این چیز، با قلم قدر ترسیم شده است.
بدین طریق، قدر بدیهی و مشهود، نشان می دهد که در حالت معنوی این موجود زنده نیز حدود و پایانه های منتظم، مفید و پرباری وجود دارد که با قلم قدر نوشته شده است، پس قدرت مصدر است، و قدر مِسطر (سطرهای رسم شده با خط کش)، قدرت، کتاب این معانی را روی این سطرها می نویسد.
وقتی ما موجودیت حدود مثمر و پایانه های پرحکمتی را که با قلم قدر مادی و معنوی نوشته شده است با قاطعیت درک می کنیم، پس حتماً احوال و اطواری که هر موجود زنده در طول حیاتش سپری خواهد کرد نیز با قلم همان قدر ترسیم شده است، چونکه تاریخ زندگی اش طبق انتظام و میزان خاصی جریان دارد و صورتها را تغییر می دهد و اشکالی به خود می گیرد. پس وقتی در تمام موجودات زنده قلم قدر حکم روایی می کند، بدون تردید، تاریخ زندگی انسان - که کامل ترین میوه هستی و خلیفه روی زمین و حامل امانت بزرگ است - بیش از هر چیز دیگر تابع قانون قدر است.
اگر بگویی:
قدر دست و پای ما را بسته و آزادی ما را سلب نموده است، آیا ایمان به قدر، به قلب و روحی که مشتاق انبساط و جولان اند، سنگین تمام نمی شود و آنها را تحت فشار قرار نمی دهد؟
جواب: هرگز و ابداً، نه تنها تحت فشار قرار نمی دهد، بلکه راحت و آرامش بی پایانی را به ارمغان دارد و نور و سروری به انسان می بخشد که تأمین کننده ی امن و امان و روح و ریحان است، زیرا اگر انسان به قدر ایمان نداشته باشد مجبور می شود تا در یک دایره تنگ، و آزادی جزئی و حریت مؤقت، بار سنگینی به اندازه دنیا را به روح ضعیفش بار کند، چونکه انسان با تمام کاینات پیوند دارد و مقاصد و خواسته هایش پایان ناپذیر است، اما در مقابل، قدرت، اراده و حریتش به برآوردن یکی از ملیونها مطالب و مقاصد او کفایت نمی کند، از همین جا می توان پی برد که، بار معنوی انسان، در صورت عدم ایمان به قدر، چقدر مخوف و ترسناک است.
— 153 —
اما ایمان به قدر انسان را وامی دارد تا همه این بار ها را در کشتی قدر بگذارد، که این امر، آرامش کاملی برایش می بخشد، چونکه میدان وسیع گردش را فراروی روح و قلب می گشاید، در نتیجه، روح و قلب با آزادی تمام در راه کمالاتشان حرکت می کنند، اما همین ایمان، آزادی جزئی نفس اماره را سلب می کند و فرعونیتش را می شکند و ربوبیتش را درهم می کوبد و جلو حرکات دل بخواهی اش را می گیرد.
آری، ایمان به قدر، لذت و سعادتی است که نمی توان آنرا تعریف کرد، ازینرو، جهت اشاره به آن لذت و سعادت، مثالی ارائه خواهیم نمود.
دو نفر باهم به طرف پایتخت پادشاه بزرگی سفر می کنند و به قصر پر از عجایب و غرایب پادشاه داخل می شوند، یکی از آن دو، پادشاه را نمی شناسد و می خواهد در قصر سکونت کند و با غصب اموال به زندگی اش ادامه دهد، در باغچه قصر، دست به کار می شود، اما اداره کردن آن باغچه، و به گردش انداختن دستگاه ها، ترتیب و تنظیم واردات آن، دادن غذای حیوانات غریب آنجا و امور طاقت فرسای دیگری ازین قبیل، او را نگران و پریشان می سازد؛ به حدی که این باغچه جنت مانند، به یک جهنم تبدیل می شود، چون او از هر چیزی که توان اداره کردن آن را ندارد عصبانی می شود، با آه و حسرت وقتش را سپری می نماید. و سرانجام، به جرم دزدی و بی ادبی اش به زندان انداخته می شود.
اما شخصی دوم، پادشاه را می شناسد و خود را مهمان او می شمارد، و براین اعتقاد است که در این قصر و باغچه همه کارها، با نظم و قانون خاصی جریان دارد و هر چیز مطابق برنامه ای، با کمال سهولت انجام وظیفه می کند. این شخص، زحمات و مشقات را به قانون پادشاه رها می کند، در نتیجه با صفای کامل از همه لذات این باغچه ی جنت مانند استفاده نموده، و با استناد به عطوفت و رحمت پادشاه و با اعتماد به زیبائی قوانین اداری اش، هر چیز را حقیقتاً زیبا می بیند.. بدین ترتیب، زندگی اش را در لذت کامل و سعادت تام سپری می کند.
پس رمز و راز "مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" را از همین جا بفهم.
— 154 —

مبحث چهارم

اگر بگویی: در مبحث اول ثابت کردی که، هر چیز قدر زیبا و خیراست، حتی شرّ ناشی از آن هم خیر است و زشتی هایش هم زیباست. حال آنکه مصایب و بلا های این دنیا، این حکم را جرح می کند.
جواب: ای نفسم و ای دوستم! که بخاطر بر خوردار بودن از شفقت و دلسوزی شدید، بسیار رنج می برید و احساس درد می کنید! بدانید که وجود، خیر محض و عدم، شّر محض است، دلیل این امر هم اینست که همه محاسن و کمالات و فضایل، به وجود بر می گردد، و عدم هم، اساس همه معاصی، مصایب و نقایص است.
و چون عدم، شرّ محض است، لذا حالاتی که منجر به عدم می شود، یا بوی عدم از آن به مشام می رسد نیز شّر را به همراه دارد، ازینرو، حیات که درخشان ترین نور وجود است، در حالات مختلف غلت می خورد و تقویت می شود، و با وارد شدن به اوضاع متباین، تصفیه می گردد، و با گرفتن کیفیات متعدد، میوه های مطلوبی به بار می آورد، و با داخل شدن به مراحل گوناگون، نقوش اسماء واهب الحیاة (بخشنده زندگی) را به زیبائی نشان می دهد.
بنابر همین حقیقت است که، حالاتی بصورت آلام و مصایب و مشقات و بلیات، بر موجودات زنده عارض می گردد که از أثر این حالات، انوار وجود در زندگی شان تازه می شود و تاریکی های عدم و نیستی دور می گردد و در نتیجه، زندگی شان صاف و پاکیزه می شود.
چونکه در کیفیات و احوال، توقف، سکون، سکوت، عطالت، راحت طلبی و یک نواختی، هر کدام یک عدم است، حتی بزرگ ترین لذت، در صورت یک نواخت بودن، هیچ به شمار می آید.
حاصل سخن: وقتی حیات، نقش و نگار های اسماء را نشان می دهد، پس هر چه برسرش می آید، خوب و زیباست.
مثلاً: صنعتگر بسیار ثروتمند و ماهری، مرد فقیری را استخدام می کند تا در برابر گرفتن مزدی معین، برای یک ساعت، نقش مودل را بازی کند، تا او آثار زیبای صنعت و میزان ثروت و دارائی های ارزشمندش را به نمایش بگذارد، بدین منظور، لباس بسیار
— 155 —
زیبا و نایابی را که بافته است برایش می پوشاند و روی او کار می کند، و به اوضاع و اشکال مختلفی در می آورد و برای اینکه صنایع خارق العاده و مهارت های نایابش را نشان دهد، گاهی لباس را می بُرد و گاهی عوض می کند، گاهی دراز و گاهی کوتاه می سازد. حال، آیا این کارگر فقیر حق دارد به آن صنعتگر ماهر بگوید: "تو مرا خسته می سازی و با این پائین و بالا کردنت مرا آزار می دهی، و با قطع و برید این پیراهنی که مرا زیبا نشان می دهد، زیبائی ام را خراب می کنی!؟ آیا او می تواند بگوید: تو در حق من ظلم و بی انصافی روامی داری".
بدین سان، صانع ذوالجلال و فاطر بی مثال، لباس وجود را که با لطایف و حواسی همچون چشم و گوش و عقل و قلب مجهز و مزین ساخته و بر موجودات زنده پوشانده است، هر از چند گاه عوض می کند و در حالت های زیادی می چرخاند تا نقش و نگارهای اسماء حسنی اش را نشان دهد.
پس در اوضاع و احوالی که به صورت آلام و مصایب ظاهر می شوند، زیبائی های لطیفی وجود دارد و از شعاع های رحمتی که در پرتوهای حکمت الهی موجود است حکایت می کند، تا بدین طریق، احکام بعضی از اسماء حسنی آشکار شود.
— 156 —

خاتمه

(عبارتست از پنج فقره که نفس سرکش، فخرفروش، مغرور، خود پسند و ریاکار سعید قدیم را مسکوت ساخت و به تسلیم واداشت)
فقره اول:
وقتی اشیاء وجود دارند و از صنعت زیبائی برخوردارند ، پس بدون شک، صنعتگر ماهری آنها را ساخته است، ما در گفتار "بیست و دوم" قاطعانه ثابت نمودیم که:
اگر همه اشیاء به ذات واحدی تکیه نکند و از آن او نباشد، آنگاه، آفریدن هر چیز به اندازه آفریدن همه اشیاء سخت و دشوار می گردد. اما اگر همه اشیاء از ذات واحدی باشد و به او واگذار گردد، آنوقت، ساختن تمام اشیاء به اندازه یک چیز کوچک آسان می شود.
وقتی زمین و آسمانها را ذات یگانه ای آفریده است، پس این ذات حکیم و صنعتگر، هرگز موجودات زنده را که میوه ها و نتایج و غایات آسمانها و زمین اند، به دیگری واگذار ساخته و کارها را خراب نمی کند. این غیر ممکن است که او موجودات زنده را به دست دیگران بسپارد و کارهای حکیمانه اش را بیهوده رها کند و هیچ و پوچ بسازد.. او هرگز شکر و عبادات شان را به دیگری نمی دهد.
فقره دوم:
ای نفس مغرورم! تو به درخت انگور شباهت داری، مغرور مباش و به خود مبال، چون این درخت، خوشه های انگور را خودش بر خودش نیاویخته است، این کار، کار کسی دیگر است.
فقره سوم:
ای نفس ریاکارم! مغرور نباش و نگو: من خادم دین هستم. زیرا حدیث تصریح می دارد که (إنَّ اللهَ لَییُؤَیِّدُ هَذَا الدِّینَ بِالرَّجُلِ الفَاجِرِ) تو باید خود را همان مرد فاجر بدانی، بخاطریکه تزکیه نشده ای.
و بدان که، خدمتت در راه دین و عبادت هایت، شکر همان نعمت هایی است که خداوند به تو ارزانی داشته است، در واقع همه این ها، انجام وظیفه فطرت و فریضه خلقت و نتیجه صنعت الهی است.. این را بدان و خود را از خود پسندی و ریا نجات بده.
— 157 —
فقره چهارم:
اگر در پی علم حقیقت و حکمت حقیقی هستی، پس معرفت الهی را بدست آور. زیرا حقایق همه موجودات، پرتوهای اسم حق است، مظاهر و جلوه گاه های اسماء حسنی و تجلیات صفات اوست. و بدان که، حقیقت هر چیز، خواه مادی باشد یا معنوی، جوهری باشد یا عرضی، و حقیقت خود انسان، به نور یکی از اسماء پروردگار تکیه می کند و به حقیقت آن اسم، استناد می ورزد، در غیر آن، صورتی است عاری از حقیقت و فاقد اهمیت. پاره ای ازین بحث را در پایان گفتار "بیستم" ذکر نموده ایم.
ای نفسم! اگر مشتاق این دنیا هستی و از مرگ گریزانی، پس به یقین بدان، آنچه تو آن زندگی می پنداری، آن همان دقیقه ای است که در آن قرار داری، و زمان های سپری شده با تمام پدیده های دنیوی اش، در این لحظه مرده اند. و زمان های بعداز آن هم، همراه با محتویاتش، در این لحظه هیچ و عدم است.
یعنی زندگی مادی ای که تو مغرور آن هستی، دقیقه ای بیش نیست، حتی عده ای از اهل تدقیق گفته اند: زندگی یک دهم یک دقیقه، بلکه یک لحظه ای گذرا است.. این جاست که بعضی از اهل ولایت، دنیا را، ازین حیث که دنیاست، معدوم دانسته اند.
وقتی چنین باشد، پس زندگی مادی نفسانی را رها کن و به درجات زندگی قلب و روح و سّر، صعود نما. و ببین که دایره زندگی شان چقدر وسیع است. پس گذشته و آینده، نسبت به تو، مرده اند، اما نسبت به آنها زنده و موجود هستند.
پس ای نفسم!
وقتی حقیقت چنین باشد، تو نیز همچون قلبم گریه کن و فریاد برآور و بگو:
من فانی هستم، کسی را که فانی باشد نمی خواهم.
من عاجزم، کسی را که عاجز باشد نمی خواهم..
روحم را به رحمن سپردم، غیر او را نمی خواهم..
آری، من فقط یک یار باقی را می خواهم..
خودم یک ذره هستم..
اما خورشید سرمدی را می خواهم.
هیچ اندر هیچ هستم، فقط تمامی این موجودات را یکباره می خواهم.
— 158 —
فقره پنجم:
این بحث به زبان عربی خطور کرد و به همان صورت هم نوشته شد، که به یکی از سی وسه مراتب تفکر در ذکر "الله اکبر" اشاره می کند.
اَللّٰهُ اَكْبَرُ اِذْ هُوَ الْقَدِيرُ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ الْكَرِيمُ الرَّحِيمُ الْجَمِيلُ النَّقَّاشُ اْلاَزَلِىُّ الَّذِى مَا حَقِيقَةُ هذِهِ الْكَائِنَاتِ كُلاًّ وَ جُزْءً وَ صَحَائِفَ وَ طَبَقَاتٍ وَ مَا حَقَائِقُ هذِهِ الْمَوْجُودَاتِ كُلِّيًًّا وَ جُزْئِيًّا وَ وُجُودًا وَ بَقَاءً اِلَّا :
خُطُوطُ قَلَمِ قَضَائِهِ وَ قَدَرِهِ وَ تَنْظِيمِهِ وَ تَقْدِيرِهِ بِعِلْمٍ وَ حِكْمَةٍ.
وَ نُقُوشُ پَرْكَارِ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ تَصْوِيرِهِ وَ تَدْبِيرِهِ بِصُنْعٍ وَ عِنَايَةٍ.
وَ تَزْيِينَاتُ يَدِ بَيْضَاءِ صُنْعِهِ وَ عِنَايَتِهِ وَ تَزْيِينِهِ وَ تَنْوِيرِهِ بِلُطْفٍ وَ كَرَمٍ.
وَ اَزَاهِيرُ لَطَائِفِ لُطْفِهِ وَ كَرَمِهِ وَ تَوَدُّدِهِ وَ تَعَرُّفِهِ بِرَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ.
وَ ثَمَرَاتُ فَيَّاضِ رَحْمَتِهِ وَ نِعْمَتِهِ وَ تَرَحُّمِهِ وَ تَحَنُّنِهِ بِجَمَالِ وَ كَمَالِ.
وَ لَمَعَاتِ تَجَلِّيَاتِ جَمَالِهِ وَ كَمَالِهِ بِشَهَادَةِ تَفَانِيَةِ الْمَرَايَا وَ سَيَّالِيَّةِ الْمَظَاهِرِ مَعَ بَقَاءِ الْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ السَّرْمَدِىِّ الدَّائِمِ التَّجَلِّى وَ الظُّهُورِ عَلَى مَرِّ الْفُصُولِ وَ الْعُصُورِ وَ الدُّهُورِ وَ الدَّائِمِ اْلاِنْعَامِ عَلَى مَرِّ الْاَنَامِ وَ اْلاَيَّامِ وَ الْاَعْوَامِ.
نَعَمْ فَالْاَثَرُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى عَقْلٍ عَلَى الْفِعْلِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْفِعْلُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ لِذِى فَهْمٍ عَلَى اْلاِسْمِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ اْلاِسْمُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْبَدَاهَةِ عَلَى الْوَصْفِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الْوَصْفُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالضَّرُورَةِ عَلَى الشَّاْنِ الْمُكَمَّلِ ثُمَّ الشَّاْنُ الْمُكَمَّلُ يَدُلُّ بِالْيَقِينِ عَلَى كَمَالِ الذَّاتِ بِمَا يَلِيقُ بِالذَّاتِ وَ هُوَ الْحَقُّ الْيَقِينُ.
نَعَمْ تَفَانِى الْمِرْآةِ زَوَالُ الْمَوْجُودَاتِ مَعَ التَّجَلِّى الدَّائِمِ مَعَ الْفَيْضِ الْمُلَازِمِ مِنْ اَظْهَرِ الظَّوَاهِرِ اَنَّ الْجَمَالَ الظَّاهِرَ لَيْسَ مُلْكَ الْمَظَاهِرِ مِنْ اَفْصَحِ تِبْيَانٍ مِنْ اَوْضَحِ بُرْهَانٍ لِلْجَمَالِ الْمُجَرَّدِ لِْلاِحْسَانِ الْمُجَدَّدِ لِلْوَاجِبِ الْوُجُودِ لِلْبَاقِى الْوَدُودِ..
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ مِنَ الْاَزَلِ اِلَى الْاَبَدِ عَدَدَ مَا فِى عِلْمِ اللّٰهِ
وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
— 159 —

پیوست

این پیوست کوتاه از اهمیت بزرگی بر خوردار است
و برای همگان فایده دارد.
برای رسیدن به خدا (جَلَّ جَلالَهْ) راه های بسیار زیادی وجود دارد، سر چشمه و خاستگاه همه این راههای حق، خود قرآن است. فقط برخی از این راه ها در مقایسه به دیگر راه ها کوتاه تر، سالم تر و عمومی تر است.
ازین میان، من علی رغم فهم قاصرم، راه کوتاه تر و امن تری را از قرآن استفاده نموده ام که، راه عجز، فقر، شفقت و تفکر است.
آری، عجز هم مانند عشق راهی است، حتی زود تر و امن تر از آن، انسان را به خدا می رساند، چرا که از طریق عبودیت به محبوبیت منتهی می گردد.
و فقر نیز سالک را به اسم "رحمن" می رساند.
و شفقت هم همچون عشق سالک را به خدا می رساند و حتی مؤثر تر و گسترده تر از آن است و به اسم "رحیم" خداوند واصل می سازد.
تفکر نیز راهی است مانند عشق، حتی از آن هم ثروتمند تر، تابنده تر و وسیع تر است و به اسم "حکیم" می رساند.
این طریق، با روش اهل سلوک در پیمودن طریق خفاء که ده خطوه دارد مانند (لطایف عشره) فرق می کند و مثل طرق جهریه هم نیست که هفت گام دارد و هفت مرتبه (نفوس سبعه) را می پیماید، بلکه این راه صرفاً چهار خطوه است، و بیش از آن که طریقت باشد یک حقیقت شرعی است.
اشتباه نشود، هدف ما از عجز و فقر و قصور اینست که انسان خود را در برابر خداوند متعال عاجز و فقیر و مقصر بداند، نه در برابر مردم.
اوراد و اذکار این طریق کوتاه، عبارتست از اتباع سنت و عمل به فرایض، مخصوصاً اقامه نماز با تعدیل ارکان و به جای آوردن تسبیحات بعد از نماز.. و ترک گناهان کبیره.
— 160 —
آیات ذیل مآخذ این خطوه ها است :
فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ به خطوه نخست اشاره می کند.
وآیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ به خطوه دوم اشاره می کند.
و آیه مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ به خطوه سوم اشاره دارد.
و آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ به خطوه چهارم اشاره می نماید.
تشریح مختصر چهارخطوه، بدین قرار است:
خطوه نخست:
آنگونه که آیه فَلَا تُزَكُّوٓا اَنْفُسَكُمْ بدان اشاره می کند، تزکیه کردن نفس است. زیرا انسان به مقتضی جِبلیّت و فطرتش خود را دوست دارد، بیش از هر چیز دیگر با خودش محبت می کند. و هر چیز را فدای خودش می سازد، و چنان به تعریف و توصیف خود می پردازد که چنین تعریف سزاوار معبود یگانه است. و بگونه ای خود را تنزیه و تبرئه می کند که این تنزیه ها فقط لایق معبود یکتا است، تقصیر و کوتاهی ها را هرگز به گردن نمی گیرد. و مثل این که عبادت گزار نفسش باشد، به شدت از آن دفاع می کند. حتی جهازات و استعدادی را که در فطرت او نهاده شده و بخاطر حمد و تسبیح معبود حقیقی برایش داده شده است، به نفسش صرف می کند و مصداق آیه
مَنِ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ قرار می گیرد، خودش را می بیند، به خودش تکیه می کند و فریفته خود می گردد.. پس باید این نفس تزکیه شود، و تزکیه آن در این خطوه، با تزکیه و تبرئه نکردن آنست.
خطوه دوم:
آنگونه که آیه وَلَا تَكُونُوا كَالَّذ۪ينَ نَسُوا اللّٰهَ فَاَنْسٰيهُمْ اَنْفُسَهُمْ درس می دهد، انسان خود را فراموش می کند و از خود غافل می شود. هرگاه به مرگ بیندیشد، فکر می کند که فقط دیگران می میرند، و هرگاه فنا و زوال را ببیند، فقط دیگران را فانی می پندارد و خود را ماندگار می داند. زیرا نفس اماره اقتضا می کند تا در وقت تکلیف، خدمت و انجام وظیفه، خود را فراموش کند و در وقت گرفتن پاداش و استفاده از حظوظ،
— 161 —
به خود بیند و شدیداً به منافع خود بچسپد. پس تزکیه و تطهیر و تربیت نفس، در این خطوه عبارتست از:
عمل کردن به عکس این حالت، یعنی عدم نسیان در عین نسیان، یعنی فراموش نمودن نفس در وقت أجرت و حظوظ، و فکر کردن به آن در وقت انجام وظایف و مرگ.
خطوه سوم:
طبق فرموده آیه کریمه: مَٓا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمَٓا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ نفس اقتضا می کند تا همواره خوبی ها را از خود بداند و در نتیجه گرفتار فخر و خود پسندی می شود. انسان باید در این خطوه، قصور و نقص و عجز و فقر را از نفسش ببیند و همه محاسن و کمالات را، احسانی از طرف فاطر ذوالجلال بداند، و آن را به عنوان نعمت های الهی قبول کند و آنگاه، به جای فخر، شکر نموده و به جای خود ستایی و مباهات، حمد پروردگار را بگوید. پس تزکیه نفس در این مرتبه، در راز آیه کریمه قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّٰيهَا نهفته است، یعنی، او باید کمالش را در بی کمالی، قدرتش را در عجز و غنایش را در فقر باید بداند.
(یعنی نفس، زمانی به کمال می رسد که خود را بی کمال بداند، زمانی مقتدر است که، در برابر الله، به عجزش پی ببرد، و زمانی غنی است که فقر و نیازش را به الله (جَلَّ جَلالَهْ) احساس کند)
خطوه چهارم:
همان است که آیه كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلَّا وَجْهَهُ خاطر نشان می سازد، و آن این که نفس، خود را مستقل و آزاد می داند، لذا نوعی ربوبیت ادعا می کند و در برابر معبودش نوعی عصیان را در دل نهان می دارد. پس با درک حقیقت آتی، انسان می تواند ازین مهلکه نجات یابد، که بدین قرار است:
هرچیز بذاته و با معنی اسمی اش، زایل ، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معنی حرفی اش و از این جهت که نقش آیینه را ایفا نموده و نام های صانع ذوالجلال را انعکاس می دهد، و به اعتبار وظایف و مسئولیت هایش شاهد، مشهود، واجد و موجود است.
— 162 —
ازین رو، تزکیه و تطهیر آن در این خطوه، عبارتست از پی بردن به این مطلب که: عدم او در وجود اوست و وجود او در عدم او، یعنی اگر خود را دید و برای وجودش و جودی قایل شد، آنگاه در ظلمات عدم که به وسعت کل کاینات است غرق می شود، یعنی هرگاه به وجود شخصی اش مغرور گشته و از موجِد حقیقی خود که خداوند سبحان است غافل شود، آن وقت خود را تک و تنها، غرق در تاریکی های بی انتهای فراق و عدم خواهد یافت، درست مانند کرم شبتابی که با روشنائی شخصی اش در تاریک های شب، حیران و سرگردان می گردد، اما زمانی که انانیت و غرور را ترک نمود، آنگاه به هیچ بودن خود پی می برد و در می یابد که او آیینه است و تجلیات موجِد حقیقی اش را باز تاب می دهد، در نتیجه، همه موجودات را به دست می آورد و به یک وجود نامتناهی نایل می گردد.
آری، هر آنکه خدا را یافت، همه چیز را یافته است، زیرا همه موجودات جلوه های اسماء حسنی آن ذات واجب الوجود اند.
خاتمه
توضیحات و تشریحات این طریق که از چهار خطوهٔ‌ عجز و فقر و شفقت و تفکر تشکیل یافته است، در بیست و شش گفتار گذشته کتاب "گفتار ها" مورد بحث قرار گرفت که علم حقیقت، حقیقت شریعت و حکمت قرآن را مورد بررسی قرار می دهد. در اینجا، فقط به چند نکته مختصراً اشاره می کنیم، و آن اینکه:
این راه، نسبت به راههای دیگر کوتاه تر و نزدیک تر است، چونکه در چهار خطوه (گام) خلاصه می شود. زیرا وقتی عجز در نفس جای گرفت، نفس را مستقیماً به قدیر ذوالجلال می سپارد، حال آنکه عشق، که بُرنده ترین طریق است، وقتی در نفس جایگزین گشت، به معشوق مجازی می چسپد، و بعداز دیدن زوال آن، به محبوب حقیقی می رسد.
و نیز این طریق، نسبت به طرق دیگر، امن تر و سالم تر است، چونکه در این راه نفس، شطحات و ادعاهای بلند پروازانه ندارد، زیرا انسان در نفسش چیزی غیر از عجز و فقر و کوتاهی نمی بیند پس چگونه می تواند از حدش پا فراترنهد.
و نیز این طریق، طریق عمومی و جاده بزرگ است، چونکه مجبور نیست برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را محکوم به اعدام بداند، آنگونه
— 163 —
که وحدت الوجودی ها برای بدست آوردن حضور دایمی و اطمینان قلبی، کاینات را به اعدام محکوم کردند، و برای رسیدن به این هدف، کاینات را معدوم پنداشته و گفتند "لا موجود إلا هو" و همچنان اهل وحدت الشهود بخاطر بدست آوردن اطمینان قلبی، کاینات را به زندان نسیان محکوم نموده و گفتند: "لامشهود إلا هو"
اما قرآن کریم، به صورت واضح و روشن کاینات را از اعدام شدن مورد عفو قرار داده و از زندان آزاد می سازد، پس این طریق نیز با پیروی از منهج قرآن، کاینات را مسخّر فاطر ذوالجلال و خادم راه او، و مظاهر تجلیات اسماء حسنی و آیینه های باز تاب دهنده جلوه های او می بیند و بر این باور است که موجودات به حساب خود کار نمی کنند، لذا معنی اسمی را از آنها سلب نموده و با معنی حرفی به آنها می نگرد. این جاست که سالک این راه، از غفلت نجات یافته و به حضور دایمی دست می یازد و در هر چیز راهی به سوی پروردگار می یابد.
خلاصه سخن اینکه: این طریق، با معنی اسمی به موجودات نگاه نمی کند و بر این باور است که موجودات بخاطر خود کار نمی کنند و بخاطر خود وظایف شان را انجام نمی دهند بلکه مسخّر فرمان خداوند متعال اند.