سخنان
— 63 —

گفتار دهم

رساله حشر
یادآوری
در این رساله تشبیه و تمثیل ها را به صورت حکایات نوشته ام و هدفم از اين كار از يك سو تسهيل و آسان سازي مطالب بود و از سوي ديگر می خواستم نشان دهم که حقایق اسلامی چقدر معقول، متناسب، محکم و متساند است. معناي اصلي این حکایات همان حقايقي هستند كه در آخر آنها ذكر مي شود و اين حكايات به شكل كنايي به آن حقایق دلالت دارند. پس باید گفت: این حکایات، حکایات خیالی نیستند، بلکه حقایق راست و درست اند.
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ ﴾
(الروم:٥٠)
برادر! اگر می خواهی مسألهٔ‌ حشر و آخرت را با زبان ساده و عامیانه و به طرز واضح بیان کنم، بیا و همراه با نفسم به این حکایت کوچک تمثیلی بنگر و گوش کن:
زمانی دو نفر به یک کشور زیبا و جنّت گونه ای (اشاره است به این دنیا) رفتند. در آن جا دیدند که مردم درِ خانه ها و مغازه های شان را باز گذاشته اند و از آنها مراقبت نمی کنند، مال و ثروت شان در این جا و آن جا بی صاحب مانده است. یکی از آن دو نفر به هرچه دلش می خواست دست دراز می کرد و به سرقت و یا غصب آن می پرداخت، و با پیروی از هوی و هوسش هرگونه ظلم و سفاهتی را مرتکب می شد. و اهالی نیز چندان كاري با او نداشتند.
— 64 —
دوست دیگرش به او گفت:
چه می كنی؟! کیفرت را خواهی دید، و مرا نیز گرفتار بلا و دردسر خواهی ساخت. این اموال، به پادشاه تعلق دارد، اهالی این جا با فرزندانشان سربازان او هستند و یا اینکه مأمورین او به شمار می روند. و در امور این مملکت به صورت کارمندان غیر نظامی استخدام می شوند و به همین خاطر، چندان کاری به کار تو ندارند. اما نظم و مراقبت شدیدی بر همه جا حاکم است. پادشاه در هرجا تلفن ها و مأمورینی دارد. پس زود باش و معذرت خواهی و از فرمان او اطاعت كن.
اما آن بی خرد از روی عناد گفت:
نخیر، این اموال به پادشاه تعلق ندارد، بلکه اموال وقف شده و بی صاحب است و هرکسی می تواند به گونهٔ‌ دلخواه از آن استفاده کند. چون من هیچ سبب و انگیزه ای نمی بینم که استفاده از این چیزهای زیبا را ممنوع قرار دهد.
آن مرد ابله در ادامهٔ‌ سخنانش گفت: "من تا زمانی که چيزي را با چشمم نبینم، باور نمی کنم." و نیز با ادای فیلسوفانه، سفسطه های زیادی را به زبان آورد. و بدین گونه در بین آن دو، یک مناظرهٔ‌ جدّی آغاز شد. اولاً آن ابله گفت: پادشاه کیست؟ من او را نمی شناسم.. سپس دوستش به او جواب داد:
می دانی که یک روستا بدون کدخدا، و یک سوزن بدون یک سازنده و بی صاحب نیست، و یک حرف بدون نویسنده به وجود نمی آید. پس چگونه امکان دارد این مملکت بی نهایت منظّم، حاکمی نداشته باشد؟ می بینی که در هر ساعت قطاری (٭):به سال اشاره می کند. آری، بهار واگنی است پُر از ارزاق و از غیب می آید.. پُر از اموال و کالاهای ارزشمند و مُصنّع، مثل اینکه از غیب بیاید به اینجا می رسد و بارش را تخلیه می کند و می رود، پس چگونه ممکن است این همه ثروت صاحبی نداشته باشد؟ چگونه امکان دارد، اعلان نامه ها و بیان نامه هایی که در هر جا دیده می شود، و مهر و نشان و علامتی که روی هر کالا به چشم می خورد و پرچمهایی که در هر گوشهٔ‌ این سرزمین به اهتزاز درآمده است، مالکی نداشته باشد؟ معلوم می شود که تو به خواندن چند کتاب و اثر فرنگی بسنده نموده ای و آثار و نوشته های اسلامی را مطالعه نمی کنی، و از دانشمندان هم نمی پرسی. پس بیا تا بزرگترین فرمان را برایت بخوانم.
— 65 —
آن ابله برگشت و گفت:
فرض کن پادشاهی وجود دارد، اما استفادهٔ‌ جزئی و ناچیز من، چه ضرری به او دارد، و چه نقصانی به خزانهٔ‌ او وارد می کند؟ از سوی دیگر، در این جا زندان مِندانی در کار نیست، و کیفر و جزایی هم دیده نمی شود.
دوستش به او پاسخ داد:
ببین، این مملکت میدان یک مانور، و نمایشگاه صنایع عجیب و شگفت انگيز پادشاه است؛ و نیز مسافرخانه ای است مؤقت و ناپایدار، مگر نمی بینی که هر روز قافله ای می آید و قافلهٔ‌ دیگر می رود و ناپدید می گردد و بدین منوال، همیشه در حال پُر و خالی شدن است. مدت زمانی بعد، این مملکت تبدیل خواهد شد و این اهالی به مملکتی دیگر که دایمی است منتقل خواهند گردید. در آنجا هرکس در بدل خدمتش کیفر و یا پاداش خواهد دید. باز آن خاین بی خرد تمرّد نمود و گفت:
باور نمی کنم، مگر امکان دارد که این مملکت نابود شود و اهالی آن به جای دیگر کوچ کنند؟
به دنبال این، دوست امینش گفت:
مادام این همه عناد و تمرّد می کني، پس بیا تا در لابه لای دلایل بی حدّ و حسابی با "دوازده صورت" به تو نشان دهم که محكمه بزرگی وجود دارد؛ و جایی برای مکافات و احسان؛ و محلّی برای مجازات و زندان موجود است. و این مملکت آن گونه که هر روز اندک اندک خالی می شود، روزی فرا خواهد رسید که کاملاً تخلیه و نابود می گردد.
صورت نخست:
آیا امکان دارد در یک نظام و سلطنت، به ویژه در سلطنت شکوهمندی مثل این جا به فرمانبردارانی که وظایفشان را به وجه أحسن انجام داده اند مکافات داده نشود، و به نافرمانان هم مجازاتی در کار نباشد؟ می توان گفت که چنین چیزی در اینجا وجود ندارد. پس بدون شک، در جای دیگر محكمه بزرگی موجود است.
— 66 —
صورت دوم:
به روند کارها و اجراءاتی که در این جا صورت می گیرد نگاه کن! ببین که رزق و روزی هر موجودی از فقیرترین وضعیف ترین آن گرفته تا هرکس دیگر به کامل ترین شکل داده می شود. و از بیماران بی یار و یاور به خوبی مراقبت به عمل می آید. و در هرجا غذاهای بسیار ارزشمند و شاهانه، و نشان های مُرصّع و لباس های مزیّن وجود دارد و میهمانیهای شکوهمندی برپا است. ببین! بجز بی خردانی چون تو، هرکس وظیفه اش را به دقّت انجام می دهد، و هیچ کس ذرّه ای از حدّش تجاوز نمی کند. بزرگترین شخص، با بزرگترین اطاعت و تحت تأثیر ترس و هیبت متواضعانه ای خدمت می کند.
پس باید گفت که صاحب این سلطنت، کرمی بسیار بزرگ و مرحمتی بسیار وسیع دارد. و نیز عزّتش بسیار بزرگ و حیثیت و ناموسش بسیار جلالی است. لذا کَرم می خواهد انعام کند. و مرحمت نمی تواند بدون احسان باشد. عزّت هم غیرت را می طلبد. و حیثیت و ناموس نیز می خواهد بی ادبان تأدیب شوند.
حال آنکه در این مملکت، یک در هزارم کاری که لایق آن مرحمت و ناموس است انجام نمی یابد. ظالم در عزّت و مظلوم هم در ذلّتش باقی می ماند و سرانجام از اینجا کوچ می کند و می رود.
پس بدون شک، پاداش و کیفر به محكمه بزرگی موکول می گردد.
صورت سوم:
ببین! کارها با چه حکمت و انتظام عالی انجام می یابد، و با چه عدالت و میزانی رفتار می شود. حکمتِ حکومت می طلبد تا کسانی که به حمایت سلطنت پناه آورده اند مورد لطف و مهرورزی قرار گیرند. و عدالت هم خواستار محافظت از حقوق رعیت می باشد، تا از حیثیت حکومت و شکوه سلطنت حراست گردد. حال آنکه در این جاها یک در هزارم اجراءاتی که شایستهٔ‌ آن حکمت و عدالت است به اجرا در نمی آید. بسیاری از بی خردانی چون تو بدون اینکه به سزای اعمالشان برسند کوچ می کنند و می روند. پس بدون شک، کیفر اعمال آنها به محكمه بزرگی موکول می گردد.
— 67 —
صورت چهارم:
ببین! جواهرات بی نظیری که در این نمایشگاه های بی حد و حساب وجود دارد و غذاهای بی مانندی که روی این سفره ها گذاشته شده است نشان می دهد که: پادشاهِ این سرزمینها، سخاوت بی حدّ و خزانه های پُر و بی حسابی دارد؛ چنین سخاوت و خزانه هاي بي پايان خواستار مهمانخانه ای هستند که دایمی و هرچیز دلخواه در آن موجود باشد. و نیز خواستار آنند که متلذّذانِ آن میهمانی برای همیشه در آن جا بمانند تا زوال و فراق باعث رنج و عذاب آنها نشود. چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشد.
به این نمایشگاه ها بنگر! و به این اعلانات دقت کن! و به این دعوتگران گوش فراده که صنعتهای ارزشمند و نایاب یک پادشاه اعجازگر را تشکیل می دهند و به نمایش می گذارند و کمالات او را نشان می دهند و جمال معنوی بی مانندش را بیان می دارند. و از لطایفِ حُسن مخفی اش بحث می کنند. معلوم می شود که او کمالات و جمال معنوی بسیار مهم و حیرت انگیزی دارد.
کمال پنهان و عاری از عیب و نقص می خواهد در برابر تماشا کنندگان قدرشناس و تحسین کننده و مشاهدان ماشاءالله گوینده به نمایش در آید. و جمال مخفی و بی نظیر هم می خواهد دیده شود و ببیند. یعنی می خواهد جمال خود را به دو وجه ببیند... یکی اینکه در آیینه های مختلف شخصاً مشاهده کند؛ و دیگر اینکه با مشاهدهٔ‌ تماشاگران مشتاق و تحسین کنندگان متحیّر، مشاهده نماید. لذا خواستار دیدن، دیده شدن، مشاهدهٔ‌ دایمی و إشهاد ابدی است. و نیز آن جمال دايمی می خواهد که تماشاگران و تحسین کنندگانِ مشتاق برای همیشه موجود باشند. چونکه: یک جمال دایمی، به مشتاق زایل راضی نمی شود، زیرا محبّتِ تماشاگری که محکوم به زوالِ برگشت ناپذیر است با تصوّر زوال، به دشمنی تبدیل می شود، و حیرت و احترامش به تحقیر تمایل نشان می دهد؛ چون انسان با آنچه نمی داند و نمی تواند به آن برسد، دشمن است.
حال آنکه هرکس از این مهمانخانه ها به سرعت می رود و ناپدید می گردد و فقط پرتوی از آن کمال و جمال را و شاید هم سایهٔ‌ ضعیف آن را برای یک لحظه می بیند و پیش از آنکه اشباع شود می رود. پس بدون شک، مسیر هرکس به سمت تماشاگه دایمی است.
— 68 —
صورت پنجم:
ببین! در لابلای این کارها دیده می شود که آن ذات بی مانند، شفقت بسیار بزرگی دارد، زیرا به امداد هر مصیبت زده می شتابد. به هر خواستة مطلوبی پاسخ می دهد. حتی اگر کوچکترین نیاز کوچکترین رعیتش را ببیند، با کمال شفقت برآورده می سازد. اگر پای گوسفند چوپانی زخم بردارد، فوراً به او مرهم و داكتر حيوانات می فرستد.
اكنون با من بيا و ببین! اجتماع بزرگی در این جزیره برپا است و اشراف و اعیان مملکت در آنجا گرد آمده اند، پس بیا به آنجا برویم. ببین! یک پیام آور گرامی که نشان بسیار بزرگی به همراه دارد، به ایراد سخن می پردازد و از آن پادشاه مشفق چیزهایی می خواهد، و همهٔ‌ اهالی هم او را تأیید و تصدیق می کنند و می گویند: "آری، ما هم خواسته های او را می خواهیم." اکنون گوش کن که این دوست و محبوب پادشاه می گوید:
ای پادشاهی که ما را با نعمتهایت پرورده ای!
اصل و منابع این نمونه ها و سایه ها را - که نشانمان داده ای- به ما نشان بده!
و ما را به مقرّ سلطنتت فرا خوان.
ما را در این بیابانها محو و نابود مگردان.
ما را به حضورت بگیر.
و بر ما مرحمت فرما.
نعمتهای لذیذی را که در اینجا به ما چشانده ای، در آنجا بخوران.
و با زوال و تبعید، ما را عذاب مده.
این رعیّت فرمانبردارت را که مشتاق و سپاسگزار تو اند به حال خودشان رها مکن و نابود مگردان"
او این گونه نیایش و التماس می کند، و تو هم آن را می شنوی. آیا امکان دارد چنین پادشاه مشفق و مقتدری، کوچکترین خواستهٔ‌ کوچکترین فرد را با کمال اهمیت برآورده سازد، و امّا زیباترین مقصودِ محبوبترین پیام آور گرامی اش را رد کند؟ و به جا نیاورد؟ حال آنکه مقصودِ آن محبوب، مقصود عموم رعیت است، و رضا و مرحمت و عدالت پادشاه هم آن را تقاضا می کند، و برآوردن آن هم برایش دشوار نیست،
— 69 —
بلکه راحت و آسان است، به آسانیِ ساختن تفریحگاه های مؤقتی این مهمانخانه ها؛ وقتی او برای نشان دادن نمونه های رحمتش این همه هزینه نموده و مصارف زیادی را به نمایشگاه هایی که چند روزی بیش دوام نمی کند اختصاص داده و این مملکت را آفریده است، پس بدون شک گنجینه های حقیقی، کمالات و هنرهایش را در مقرّ سلطنتش با شکوه شگفت انگیزی نشان خواهد داد و چنان نمایشگاه هایی خواهد گشود که عقلها با دیدن آن در حیرت خواهند ماند.
پس آنانی که در این میدان امتحان قرار دارند، بیهوده و مهار گسیخته نیستند، بلکه قصرهای سعادت و زندانها در انتظار آنان است...
صورت ششم:
اكنون بیا و ببین که این قطارهای بزرگ، هواپیماها، تجهیزات، انبارها، نمایشگاه ها و عملکردها نشان می دهد که در پشت پرده، سلطنت بسيار شکوهمندی وجود دارد
(٭):آن گونه که لشکر بزرگی در میدان مانور و تمرینات نظامی با دریافت فرمان: "سلاحها آماده! سرنیزه ها به دست!" شکل یک جنگل پر از خار را به خود می گیرد، و در هر عید و رزمایش هم، سراسر پادگان با دریافت فرمان: "اونیفورمها را بپوشید و آرمها را ببندید!" نمایانگر یک باغچهٔ‌ زیبا و پُر از گلهای رنگارنگ است.. بدین سان، در پایگاه روی زمین، نباتاتِ فاقد شعور نیز همچون فرشتگان و جن و انس و حیواناتی که لشکریان بی حدّ و حساب پروردگارند؛ هنگامی که به خاطر مبارزهٔ‌ شان در راه حفظ حیات، فرمان الهی: "آماده! اسلحهٔ‌ تان را بگیرید و آمادهٔ‌ دفاع باشید!" را در قالب كُنْ فَيَكُونُ دریافت می دارند، همهٔ‌ درختان و گیاهان خاردار، نیزه هایشان را آماده می سازند و زمین، سرتاپا به همان پادگان بزرگی می ماند که سربازانش آماده و سلاح به دست اند. پس هر روزِ بهار و هر هفتهٔ‌ آن به منزلهٔ‌ عیدی برای طایفه ای از نباتات است و هر طایفهٔ‌ آن، هدیه های زیبایی را که سلطانش به آنان اهدا نموده است به نمایش می گذارد و نشانهای مرصعی را که بر آنها ارزانی داشته است به شیوهٔ‌ یک رژهٔ‌ نظامی در معرض شهود و اشهاد آن سلطان ازلی قرار می دهد، این وضعیتش مانند این است که گویا همهٔ‌ درختان و گیاهان، این فرمان ربّانی را که می گوید: "زیورات صنعت ربّانی را بپوشید؛ نشانهای فطرت الهی را که گلها و میوه هایند به گردن بیاویزید... و گلها را باز کنید!" می شنوند. آن گاه، روی زمین به یک پادگان بزرگی می ماند که سربازان آن، در روز پُر شکوه جشن و عید و در یک رژهٔ‌ بزرگ، اونیفورمهای تابان و نشانهای برّاق را پوشیده اند.
پس بدون شک چنین تجهیز حکیمانه و چنین تزیین منظم، به کسی که بصیرتش را از دست نداده باشد نشان می دهد که این کار به دستور سلطان قدیری که قدرتش انتها ندارد و به فرمانِ حاکم حکیمی که حکمتش پایان ندارد، انجام یافته است. مؤلف
و فرمانروایی می کند. این سلطنت، خواستار رعیتی است که شایستهٔ‌ آن باشد.
حال آنکه می بینی، تمام رعیت در این مهمانخانه گردهم آمده اند، و مهمانخانه هم هر روز پر و خالی می شود. و این رعیت به خاطر اجرای یک مانور در این میدان
— 70 —
امتحان بسر می برند. و میدان هم در هر ساعت در معرض دگرگوني قرار داده می شود. و نیز همهٔ‌ رعیت به منظورتماشای نمونه های احسان و كرم ارزشمند پادشاه و صنعتهای خارق العاده و عجیب او، چند دقیقه ای در این نمایشگاه توقف می کنند و به تماشا می پردازند. و نمایشگاه هم در هر دقیقه متحول می گردد. آنکه رفته باز نمی آید و آنکه آمده است دوباره می رود. پس این حالت و این وضعیت به طور قطع نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه و این میدان و این نمایشگاهها قصرهای دایمی، مسکنهای جاویدان و خزانه ها و باغ هایی که پُر از اصل های خالص و عالی این نمونه ها و صورتها است، قرار دارد. معلوم می شود که تپ و تلاش اینجا به خاطر دست یافتن به آن اصلها است. پادشاه در اینجا به کار می گمارد و در آنجا أجرت می دهد. و هرکس به قدر استعدادش در آنجا سعادتی دارد.
صورت هفتم:
بیا تا اندکی به گشت و گزار بپردازیم و ببینیم که در بین این اهالی مدنی چه می گذرد و چه چیزهایی وجود دارد. ببین! در هرجا و در هر گوشه و کنار، دوربینهای متعددی نصب شده است و فلمبرداری می کند. ببین، در هرجا نویسندگان متعددی نشسته اند و چیزهایی می نویسند و هرچیز را یادداشت می کنند، و ناچیزترین کار و عادی ترین رخداد را ضبط می نمایند. آری، در این کوه بلند، دوربین بسیار بزرگی نصب گردیده است که مخصوص پادشاه است
(٭):بخشی از معانی ای که این صورت بدانها اشاره می کند در "حقیقت هفتم" بیان شده است. بازهم باید گفت: در این جا دوربینهای بزرگی که مخصوص پادشاه است به لوح محفوظ اشاره می کند؛ لوح محفوظ و تحقق وجود آن در "گفتار بیست و ششم" این گونه ثابت شده است:
آن گونه که فرم های کوچک، یادآور موجودیت دفتر کلِّ ثبت است، و پرونده های کوچک به موجودیت دفتر بایگانی اشاره می کند، و تراوشات کوچک و فراوان هم بر موجودیت یک مخزن بزرگ آب دلالت دارد، قوّهٔ‌ حافظهٔ‌ انسانها، میوه های درختان و دانه ها و هسته های میوه ها که به منزلهٔ‌ فرم های کوچک و به معنی "لوح محفوظ کوچک" اند و به صورت نقطه های کوچکی از قلمی که لوح محفوظ بزرگ را نوشته است تراوش نموده اند، همهٔ‌ اینها یادآور موجودیت یک حافظهٔ‌ بزرگ و یک دفتر قطور و لوح محفوظ اعظم اند، و به آنها اشاره می کنند و به اثبات می رسانند و حتی به عقلهای برّنده نشان می دهند. مؤلف
و از همهٔ‌ رخدادهای اینجا فلمبرداری می کند. معلوم می شود که پادشاه دستور داده است تا همهٔ‌ رخدادها و کارهای مملکتش ضبط و کنترل گردد. یعنی اینکه آن شخصیت والا مقام، توسط مأمورینش همهٔ‌ حوادث را یادداشت
— 71 —
و فلمبرداری می کند. پس این کنترل و مراقبت حتماً به خاطر یک محاسبه و بازپرسی انجام می گیرد.
حال که چنین است آیا امکان دارد آن حاکم حفیظی که معمولی ترین عمل عادّی ترین رعیّتش را نادیده نمی گیرد، بزرگترین اعمال بزرگترین رعایایش را محافظت نکند و محاسبه ننماید و مکافات و مجازات ندهد. اما بازهم کارها و اعمالی از آن رعایای بزرگ سر می زند که به عزّت و غیرت آن پادشاه بر می خورد و شأنِ مرحمتش هرگز آن را نمی پذیرد، اما آنها در این جا با کیفری مواجه نمی شوند. پس بدون شک، کیفر آنها به محكمه بزرگی موکول می گردد.
صورت هشتم:
بیا و گوش كن! تا این فرامین را که از جانب او آمده است برایت بخوانم. ببین! او مکرراً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند و می گوید: "شما را از آنجا گرفته و به مقرّ سلطنتم خواهم آورد و فرمانبرداران را خوش بخت و نافرمان را نگون بخت خواهم ساخت وبه زندان خواهم انداخت، و آن جای مؤقتی را نابود کرده و مملکت دیگری را که دارای قصرها و زندانهای ابدی است، تأسیس خواهم نمود.
و نیز عملی ساختن وعده هایش برای او بسیار آسان است و برای رعیتش هم بسیار حایز اهمیت می باشد. و وعده خلافی، کاملاً با عزّتِ اقتدارش در تضاد قرار دارد.
پس ببین ای ابله! تو، وهم دروغگو، عقل هزیان سرا و نفس فریبنده ات را تأیید و تصدیق می کنی، اما ذاتی را تکذیب می کنی که به هیچ وجه مجبور به خُلف و خلاف نیست و عمل بر خلاف وعده، از هیچ جهت شایستهٔ‌ حیثیت او نمی باشد و همهٔ‌ کارهایی که دیده می شود به صدق و درستی او شهادت می دهد. پس تو با این تکذیبت حتماً مستحق جزا و کیفر سنگینی خواهی شد. مثال تو، مانند رهگذری است که از نور خورشید، چشمانش را می بندد و می خواهد از خیالش کار بگیرد و با چراغِ وهمی عقلش که همچون کرم شبتاب، بی نور است راهش را تنویر کند. حال که او وعده نموده است، حتماً آن را عملی خواهد ساخت. چراکه ایفای آن برایش بسیار راحت و به ما و به هرچیز و سلطنت او، لازم است.
پس باید گفت که یک محكمه کبری و یک سعادت عظمی وجود دارد.
— 72 —
صورت نهم:
حال بیا و بعضی رؤسای این دوایر و دسته ها را ببین که (٭):معانی ای که این صورت به اثبات آن پرداخته است در "حقیقت هشتم" دیده خواهد شد. به عنوان نمونه: در این مثال، رؤسای دایره، اشاره به انبیاء و اولیا است. و تلفن هم عبارت است از: یک نسبت ربّانی که از قلب امتداد یافته است. همان قلبی که معکس وحی و مظهر الهام می باشد و به منزلهٔ‌ سرآغاز و گوشی آن تلفن است. هریکی از آنها تلفن ویژه ای جهت تماس با پادشاه دارند، و برخی از آنان هم به حضور او رفته اند؛ ببین، آنها به اتفاق هم می گویند: پادشاه بزرگ جای بسیار شکوهمند و هیبتناکی را جهت مکافات و مجازات آماده نموده است، او قویاً وعده می دهد و با شدّت تهدید می کند. و عزّت و جلال او به هیچ وجه به وعده خلافی تنزّل نموده، تذلّل را قبول نمی کند. شمار آن پیام آوران، هم در درجهٔ‌ تواتر است و هم با اتفاقی که قوّت اجماع را دارد خبر می دهند که: مدار و مقرِّ این سلطنت بزرگی که برخی از آثار آن دیده می شود در سرزمین دیگری که از اینجا بسیار دور است قرار دارد و ساختمانهای این میدان امتحان، مؤقتی هستند. و بعداً جای آنها را قصرهای دایمی خواهد گرفت و این جاها دگرگون خواهد شد. چون سلطنت شکوهمند و بی زوالی که آثار آن بر عظمتش دلالت دارد بر مبنای چنین امور مؤقت بی دوام، بی قرار، بی اهمیت، بی بقاء، متغیّر، ناقص و نا مکمّل تأسیس نمی گردد و استوار نمی ماند... بلکه بر بنیاد أمور دایمی، مستقر، بی زوال، مستمّر و مکمّل و شکوهمندی که شایستهٔ‌ آن است، تأسیس می گردد.
پس باید گفت که دیار دیگری وجود دارد و همه، به آن سو خواهند رفت.
صورت دهم:
امروز، روز نوروز پادشاهی است (٭):رمز این صورت را در "حقیقت نهم" خواهی دید. به عنوان مثال: نوروز، به فصل بهار اشاره می کند. و صحرای سرسبز و پر از گل هم، نمادی از سطح زمین در فصل بهار است. و پرده ها و مناظر متغیّر هم اشاره می کند به طبقات مختلف موجودات بهاری و دسته های گوناگون فرآورده های تابستان و روزیِ انسانها و حیوانات که صانع قدیر ذوالجلال و فاطر حکیم ذوالجمال آنها را از آغاز فصل بهار تا انتهای تابستان، با کمال نظم تغییر می دهد و با کمال رحمت، نو می سازد و به صورت پی در پی می فرستد. بدین مناسب دگرگونی هایی رخ خواهد داد، و کارهای عجیبی بروز خواهد کرد. پس بیا در این روز زیبای بهاری، به این صحرای سرسبزی که پُر از گلهای زیبا است برویم و تفریح کنیم.
— 73 —
ببین که اهالی هم به این طرف می آیند. ببین، کار سحرانگیزی رخ می دهد. آن ساختمانها به ناگاه فروریخت و شکل دیگری به خود گرفت، باز ببین که معجزه ای در کار است، آن ساختمانهای فروریخته، یکباره در این جا اعمار گردیدند. گویی این بیابان خالی، يكباره به يك شهر مدرنی تبدیل شد. ببین، همچون پرده های سینما، در هر ساعت عالم دیگری را نشان می دهد و شکل دیگری به خود می گیرد. به این امر دقت کن که، در بین این همه پرده های حقیقیِ مختلط و سریع و فراوان چه انتظام کاملی وجود دارد که هرچیز دقیقاً در محلّ مناسبش گذاشته می شود. پرده های سینمای خیالی نیز نمی تواند به این اندازه منظم باشد. میلیونها ساحر ماهر نیز نمی توانند این صنعتها را بسازند. معلوم می شود آن پادشاهی که از دید ما نهان است، معجزه های بزرگی دارد.
ای بی خرد! تو می گویی: "چگونه این مملکت بزرگ تخریب گردیده و در جای دیگر تأسیس خواهد شد؟"
مگر نمی بینی که در هر ساعت انقلابها و دگرگونیهای زیادی همچون آن تبديل مكان رخ می دهد که به عقل تو نمی گنجد. از این جمع شدن و متفرّق گردیدن و از این اوضاع و احوال، فهمیده می شود که در لابلای این گردهم آمدنها و پراکنده شدنها و تشکیلات و تخریبات سریع، مقصد و هدف دیگری وجود دارد... به خاطر اجتماع یک ساعته، به اندازهٔ‌ ده سال مصرف می شود. پس پیداست که این وضعیتها مقصود بالذات نیستند، بلکه یک تمثیل و تقلیدند که پادشاه، با یک معجزه انجام می دهد، و هدف از آن، تصویر برداری و ترکیب آنها و حفظ نتایج و نوشتن آنها است- همان طور که در میدان مانور و امتحان او، هرچیز نوشته و یادداشت می شد-. معلوم می شود که در یک گردهم آیی بزرگ، بر بنیاد همین یادداشتها معامله و رفتار خواهد شد؛ و نیز در یک نمایشگاه عظیم، به طور دایم به نمایش گذاشته خواهد شد، پس باید گفت که این اوضاع و احوال مؤقت و ناپایدار، صورتهای ثابت و میوه های ماندگاری به بار می آورند.
پس این مراسمها به خاطر یک سعادت عظیم، یک دادگاه بزرگ و اهداف والایی است که ما نمی دانیم.
— 74 —
صورت یازدهم:
بیا ای دوست معاند! سوار هواپیما و یا قطاری شویم که به شرق یا غرب یعنی گذشته و آینده می رود تا ببینیم این ذات اعجازگر، در جاهای دیگر چه نوع معجزه هایی نشان داده است.
اینک ببین! در هر طرف عجایبی همچون منزل و میدان و نمایشگاهی که دیده بودیم به چشم می خورد، اما از لحاظ صنعت و صورت با یکدیگر فرق دارند. پس به این امر خوب دقّت کن که، در آن منزلهای بی ثبات، و میدانهای ناپایدار، و نمایشگاههای بی بقاء چه انتظامی از یک حکمت باهر، و چه اشاراتی از یک عنایت ظاهر، و چه علاماتی از یک عدالت عالی، و چه ثمراتی از یک مرحمت وسیع دیده می شود. هرآنکه فاقد بصیرت نباشد به یقین پی می برد که، حکمتی کاملتر از حکمت او و عنایتی زیباتر از عنایت او و مرحمتی فراگیر تر از مرحمت او و عدالتی جلیل تر از عدالت او نمی تواند موجود باشد و هرگز قابل تصور نیست.
اگر بالفرض، آن گونه که تو گمان می کنی در دایرهٔ‌ مملکت آن پادشاه منازلِ دایمی، اماکن عالی، مقامهای ثابت، مسکنهای باقی، اهالی مقیم و رعیت خوشبخت موجود نباشد، آن گاه به خوبی پیداست که این مملکت ناپایدار نمی تواند مظهر حقایق این حکمت، عنایت، مرحمت و عدالت قرار گیرد. و اگر محلّ دیگری برای بازتاب آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با حماقتی مانند انکار خورشید در روز روشن، این حکمت را که در جلو چشم ما قرار دارد و این عنایت را که مشهود و عیان است و این مرحمت را که می بینیم و این عدالت را که علایم و اشارات قویّ آن دیده می شود انکار کنیم. و باید بپذیریم که صاحب این اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمانه ای که می بینیم العیاذ بالله! و حاش لله! یک بازیگر سفیه و یک ستمگر غدّار است، که این، به معنی منقلب شدن حقایق به اضداد شان می باشد.
حال آنکه انقلاب حقایق، به اتفاق همهٔ‌ عقلا - به استثنای سوفسطائیان ابلهی که وجود هرچیز را انکار می کنند- محال است و ناممکن. پس باید گفت، بجز این دیار، دیار دیگری وجود دارد و در آنجا یک دادگاه بزرگ و عدالتکدهٔ‌ عالی و مهمان سرای
— 75 —
شکوهمندی موجود است تا این مرحمت و حکمت و عنایت و عدالت بتواند در آنجا به طور کامل تبارز کند.
صورت دوازدهم:
بیا اکنون بر می گردیم و با رؤسا و افسران این جمعیت ها دیدار می کنیم و تجهیزات شان را می بینیم که آیا آن تجهیزات فقط به خاطر سپری نمودن زندگی کوتاهی در این میدان داده شده است.. ویا اینکه به خاطر به دست آوردن زندگی پُر سعادتِ دور و درازی در جایی دیگر ... ما نمی توانیم به هرکس و به همهٔ‌ تجهیزات بنگریم، فقط به عنوان نمونه، به کارت هویت و دفتر این افسر نگاه می کنیم. در این کارت رتبه، معاش، وظیفه، خواسته ها و دستور العمل این افسر نوشته است.
ببین، این درجه نه برای چند روز بلکه برای مدت زمان بسیار زیادی داده می شود. در این جا نوشته است که "این معاش را در فلان تاریخ از خزانهٔ‌ مخصوص خواهی گرفت" حال آنکه آن تاریخ، مدتها بعد و پس از بسته شدن این میدان خواهد آمد. و این وظیفه هم نه به تناسب این میدان مؤقت، بلکه جهت به دست آوردن سعادتی دایمی در قرب پادشاه داده شده است.
و این مطالبات و خواسته ها هم به خاطر چند روزی زندگی در این مهمانخانه مطرح نمی گردد، بلکه فقط می تواند برای زندگی طویل و پُر سعادتی خواسته شود. و این دستور و راهنما هم به خوبی آشکار می سازد که، صاحب این کارت، نامزد جای دیگری است و به عالمی دیگر کار می کند.
ببین، در این دفترها روش استفاده از آلات و تجهیزات نوشته شده و مسئولیت استفاده کنندگان در قبال آنها، درج گردیده است. حال اگر غیر از این میدان، جای بسیار عالی و دایمی دیگری موجود نباشد، این کارت و دفتر کاملاً بی معنی می ماند. و این شخص محترم و فرمانده مکرّم و رییس معظم پایین تر از همهٔ‌ اهالی قرار می گیرد و بدبخت تر و بیچاره تر و ذلیل تر و گرفتارتر و فقیرتر و ضعیفتر از هرکس می شود.
پس با این مقایسه کن. به هر چیزی که دقت کنی گواهی می دهد که، بعد از این دنیای فانی، یک عالم باقی وجود دارد...
— 76 —
ای دوست! این مملکت مؤقت در حکم یک مزرعه است، و به یک آموزشگاه و تجارت خانه می ماند که از پی آن، بدون شک یک محكمه بزرگ و سعادت عظیمی خواهد آمد. اگر این را انکار کنی آن وقت مجبور می شوی کارتها و دفترها و تجهیزات و راهنمای افسران را و حتی خود این مملکت را با همهٔ‌ انتظاماتش و حتی خود حکومت را انکار کنی و موجودیت همهٔ‌ اجراءاتِ به وقوع پیوسته را تکذیب نمایی. آنگاه نمی توان تو را انسان و با شعور خطاب کرد، بلکه بی عقلتر از سوفسطائیان خواهی شد.
مبادا گمان کنی که دلایل تبدیل مملکت به همین "دوازده صورت" منحصر است، بلکه دلایل بی حدّ و حسابی وجود دارد مبنی بر اینکه، این مملکتِ بی قرار و متغیّر، جایش را به یک مملکت بی زوال و مستقّر خواهد داد، و نیز اشاره ها و علامتهای بی حدّ و حسابی وجود دارد که، این اهالی از این میهمانخانه های مؤقتی برداشته شده و به مقرّ دایمیِ سلطنت برده خواهند شد.
بیا تا یک برهان دیگری را که به مراتب قویتر از این دوازده صورت است به تو نشان دهم. آری، بیا و ببین که در بین آن جماعت بزرگی که از دور دیده می شود همان پیام آور گرامی ای که در جزیرهٔ‌ قبلی دیده بودیم و نشان بزرگی با خود داشت، در حال ایراد سخنرانی است. برویم و به سخنان او گوش فرا دهیم. ببین آن پيام آور تابان فرمان بزرگی را که در آن بالاها آویزان است به اهالی خبر می دهد و می گوید:
آماده باشید! ما به سرزمین جاویدانهٔ‌ دیگری خواهیم رفت، چنان سرزمینی که این مملکت در مقایسه با آن، به منزلهٔ‌ یک زندان است. شما به مقرّ سلطنت پادشاه مان خواهید رفت و از مرحمت و احسانات او مستفید خواهید گشت؛ این در صورتی است که شما این فرمان را به خوبی بشنوید و از آن اطاعت کنید... اما اگر نافرمانی نموده و به آن گوش فرا ندهید به زندانهای مهیبی انداخته خواهید شد"
تو خود می بینی که در آن فرمان بزرگ، چنان مُهر اعجاز انگیزی زده شده است که به هیچ وجه قابل تقلید نمی باشد. بجز بی خردانی چون تو، هرکس به طور قطع می فهمد که آن فرمان، فرمان پادشاه است. و آن پیام آور گرامی هم چنان نشانهایی با خود
— 77 —
به همراه دارد که بجز نابینایانی مثل تو، هرکس به یقین باور دارد که او صادقترین مترجمِ أوامر پادشاه است.
آیا این مسألهٔ‌ تبدیل مملکت که آن پیام آور گرامی به اتفاق آن فرمان بزرگ، با تمام توان مدّعی هستند و به تبلیغ آن می پردازند، اعتراضی را به خود راه می دهد؟ به هیچ وجه! مگر این که همهٔ‌ آنچه را که می بینیم انکار کنی.
حال ای دوست! نوبت سخن از توست. هرچه دلت می خواهد بگو!
چه می توانم بگویم، آیا در برابر -این حقیقت بزرگ- می توان چیزی گفت؟ آیا کسی می تواند در نیمه روز، خورشید را انکار کند؟ فقط می توانم بگویم: "الحمدلله؛ صدهزار بار شکر که از تسلّطِ وهم و هوا و از اسارت نفس و هوس نجات یافتم، و از زندان و حبس ابد آزاد گردیدم و باور نمودم که غیر از این مهمانخانة پر آشوب و ناپایدار، سرای سعادتی در قرب پادشاه وجود دارد، و ما هم نامزد رفتن به آنجا هستیم.
بدین ترتیب، این حکایت تمثیلی که کنایه و عبارت از حشر بود در اینجا به آخر رسید. و اینک به توفیق الهی به شرح حقیقت والایی خواهیم پرداخت و در برابر "دوازده صورت" گذشته "دوازده حقیقت متساند" را با یک مقدّمه بیان خواهیم نمود.
— 78 —

مقدّمه

به چند مسأله ای که در جاهای دیگر یعنی در گفتارهای بیست و دوم، نوزدهم و بیست و ششم با چند اشاره توضیح داده شد، اشاره می کنیم.

اشارة اول:

مرد غافل و دوست امینش که ذکرشان در حکایت گذشت، سه حقیقت دارند:
اوّلی: عبارت است از: نفس امّاره و قلبم.
دومی: شاگردان فلسفه و تلامیذ قرآن حکیم اند.
سومی: ملّت کفر و امّت اسلامی است.
عدم معرفت و نشناختن پروردگار متعال، خطرناک ترین ضلالتی است که شاگردان فلسفه و ملّت کفر و نفس اماره در آن گیر مانده اند.
آن گونه که مردِ امین در حکایت گفته بود:
"یک حرف نمی تواند بدون نویسنده باشد و یک قانون هم بدون حاکم."
ما نیز می گوییم:
نوشته شدن کتابی بدون نویسنده محال است، به ویژه کتابی که در هر کلمة آن، کتابی با خط باریک نوشته شده و در هر حرف آن، قصیده ای با قلم ظریف درج گردیده است. بدین سان، از جملة محال ترین محالات است که این کائنات بدون نقاش و آفریننده به وجود بیاید. زیرا این کائنات چنان کتابی است که هر صفحة آن، کتابهای فراوانی را در بر می گیرد و حتی در هر کلمة آن، کتابی وجود دارد و هر حرف آن، حاوی قصیده است.. آری، سطح زمین یک صفحه است و کتابهای فراوانی در آن وجود دارد؛ هر درخت، یک کلمه است و صفحات زیادی در آن موجود است؛ هر میوه، یک حرف و هر هسته یک نقطه است و در این نقطه، برنامه و فهرست درختِ بزرگی نهفته است. پس چنین درختی فقط می تواند نقش قلمِ ذات ذوالجلالی باشد که قدرت و حکمت بی پایان دارد و متّصف به جمال و جلال است. یعنی یک نگاه به هستی و مشاهدة آن، مستلزم این ایمان می باشد، اما کسی که مست و مدهوش ضلالت باشد، هیچ سودی از این نگاه نمی برد.
— 79 —
و آن گونه که هیچ خانه ای بدون بنّاء به وجود نمی آید، به ویژه چنین خانه ای که با نقش و نگارهای عجیب و تزیینات شگفت انگیز و صنعت خارق العاده ای اعمار گردیده است، به حدّی که در هر سنگ آن ظرافت و صنعت کل قصر به کار برده شده است. پس هیچ عاقلی قبول نمی کند که چنین قصری بدون یک بنّای ماهر به وجود بیاید، به خصوص قصری که در هر ساعت، همچون پرده سينما منازل جدیدی در آن با کمال نظم و هماهنگی شکل می گیرد و به آسانیِ عوض کردن لباس، عوض می شود و تغییر می یابد و حتی در هر پرده و صحنة حقیقی، چندین اتاق کوچک ساخته می شود.
پس این هستی بزرگ نیز یک آفریدگار حکیم و علیم و قدیر می خواهد، زیرا این کائنات شکوهمند به کاخی می ماند که ماه و خورشید چراغهای آن است و ستارگان، شمعها و چلچراغهای آن به شمار می روند و زمان هم نخ و تنابی است که آفریدگار ذوالجلال در هر سال عالم دیگری را بر آن می آویزد و نشان می دهد، و در آن عالم، صورتهای مرتّب و منظّمی را در سیصد و شصت طرز و شکل، تجدید می کند و سر از نو، روانه هستی می سازد و با کمال نظم و حکمت آنان را تغییر می دهد.
او سطح زمین را به صورت سفره ای پر از نعمتهای گوناگون قرار داده است و در هر فصل بهار، این سفره را با سیصد هزار نوع از انواع مخلوقاتش می آراید و با احسانات بی حدّ و حسابش پر می سازد. با آنکه این نعمتها مخلوط و درهم آمیخته اند اما با کمال امتیاز و تفاوت از یکدیگر جدا می شوند .. جهات دیگر را با این مقایسه کن.. پس چه گونه می توان از صانع چنین کاخ شکوهمندی غفلت کرد؟
و نیز حماقت بزرگی خواهد بود اگر کسی در نصف روز و در آسمان صاف، خورشید را انکار کند و به رغم دیده شدن درخشش و پرتوهای آن بر روی کف و حبابهای دریا و مواد درخشندة خشکی و بلورهای برف، موجودیت آن را قبول ننماید؛ زیرا در این حالت، انکار موجودیت خورشیدِ واحد، مستلزم آن است که انکار کننده موجودیت خورشیدَکهای حقیقی و اصلی را به تعداد قطره ها و حبابهای دریا و بلورهای برف، بپذیرد و قبول کند! پس آن گونه که پذیرفتن موجودیت خورشید بزرگ در یک ذرّه کوچک، حماقت و دیوانگی است بدین سان، ایمان نیاوردن به خالق ذوالجلال و تصدیق ننمودن اوصاف کمالی او با دیدن این کائنات و مشاهدهٔ‌ دگرگونیها و نوآوری های پی
— 80 —
در پی و منظّم آن، حماقتی است بدتر از حماقت قبلی؛ بلکه هذیان و جنون است، زیرا عدم ایمان به آفریدگار، مستلزم قبول نمودن یک الوهیت مطلق در هر چیز و حتی در هر ذرّه است. چون- به عنوان مثال- هر یکی از ذرّات هوا می تواند در هر گل، هر میوه و هر برگ داخل شود و در آن جا وظیفه اش را انجام دهد؛ حال اگر این ذرّه مأمور و مسخّر نباشد آنگاه لازم می آید که طرز تشکیل و به وجود آمدن هرآنچه را که می تواند وارد آن شود و در آن کار کند، بداند و از صورت و ترکیب و ساختار آن آگاه باشد، یعنی لازم است که علم محیط و قدرت فراگیری داشته باشد تا بتواند دست به چنین کارهایی بزند.
به عنوان مثال، هر ذرّهٔ‌ خاک می تواند سبب رویش انواع بذرها قرار گیرد، حال اگر این ذرّه، مأمور و مسخّر نباشد، لازم می آید که ابزار و آلات معنوی فراوانی به تعداد همهٔ‌ گیاهان و درختان را با خود داشته باشد و یا اینکه قدرت و مهارتی به او داده شود که بتواند نحوهٔ‌ ترکیب گیاهان و درختان را بداند و بسازد وسيمايي را كه بر آنها پوشانيده شده است، بشناسد و ببافد... موجودات دیگر را به این قیاس کن تا بفهمی که در هر چیز دلایل آشکار و فراوانِ وحدانیت وجود دارد.
آري ساختن هر چيز از يك چيز و ساختن و تبديل كردن همه چيز به يك چيز، كاري است مخصوص خالق همه چيز. پس به فرمان پرشكوه وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ دقت كن! پس بايد گفت: در صورت قبول نكردن ذات واحد أحد، لازم مي آيد تا إله هايي به تعداد موجودات قبول شود.

اشارهٔ‌ دوم:

در حکایت، از یک پیام آور گرامی سخن به میان آمد و گفته شد: "هر آن که کور نباشد با دیدن نشانهای او در می یابد که آن شخصیت بزرگ به دستور پادشاه حرکت می کند و مأمور ویژهٔ‌ اوست." بدان که این پیام آور گرامی، رسول اکرم (ص) است.
آری، لازم است که چنین هستی زیبا و آن صانع مقدسش چنین رسول اکرمی داشته باشد؛ و این لزوم، همچون لزوم نور بر خورشید است. زیرا آن گونه که نورافشانی نکردن خورشید ممکن نیست، این امکان هم وجود ندارد که ألوهیت، پیامبران بزرگوار را نفرستد و خود را نشان ندهد. مگر امکان دارد جمالی که در نهایت کامل است نخواهد خود را به وسیلهٔ‌ یک راهنما و معرّفی کننده، نشان دهد.
— 81 —
آیا ممکن است یک صنعت کامل و بی نهایت زیبا، علاقمند به نمایش درآمدن نباشد و به وسیلهٔ‌ مبلّغی که نگاه ها را متوجه آن می سازد، شناخته نشود.
آیا ممکن است سلطنت کلّیِ یک ربوبیّت عامّه، نخواهد وحدانیت و صمدانیّتش را به وسیلهٔ‌ شخصیت بزرگواری که دارای دو جناح (دو صفت) است به طبقات مختلف اعلان نماید. در تشریح دو صفت آن شخصیت بزرگوار باید گفت که، یکی، عبودیت کلّی است و او از این لحاظ، نماینده و تمثیل کنندهٔ‌ طبقات مختلف موجودات در پیشگاه خدا می باشد؛ و دوّمی هم صفت رسالت و قربیّت است که از این لحاظ او فرستادهٔ‌ خداوند به سوی همهٔ‌ عالمیان است. آیا ممکن است صاحب یک حُسن مطلق نخواهد محاسنِ جمال و لطایف حُسنش را در آیینه هایی که جمال را بازتاب می دهند ببیند و به مخلوقاتش نشان دهد؟ یعنی توسط یک رسول حبیبش به این کار مبادرت نورزد؟ او که حبیب است و با عبودیّتش خود را محبوب پروردگار قرار می دهد، و هم رسول است و پروردگارش را محبوب مخلوقات می گرداند و جمال اسمایش را نشان می دهد.
آیا ممکن است کسی که گنجینه های پُر از اشیاء و جواهرات شگفت انگيز و معجزات عجیب و ارزشمند دارد، تمایلی به عرضه نمودن آن به مردم و نشان دادن نداشته باشد و کمالات پنهانش را نشان ندهد و به این منظور، یک معرّفی کنندهٔ‌ ماهر و تشهیر کنندهٔ‌ وَصّافی را بر نگزیند؟ آیا ممکن است ذاتی که این کائنات را با مصنوعات زیبایی که بیانگر کمالات اسمای اوست تنظیم نموده و آن را به سان کاخ شکوهمندی قرار داده و با صنعت هاي ظريفش آراسته و به نمایش گذاشته است، معلّم و راهنمایی را جهت تعریف و بیان آن مؤظّف نسازد؟
آیا ممکن است صاحب این کائنات سفیری را برنگزیند و توسط او غایه و هدفِ تحولات این هستی را بیان ننماید و این طلسم مغلق و پیچیده را نگشاید و به این سه سوال مشکلِ موجودات که عبارت است از: "از کجا آمده ام؟ به کجا می روم؟ و چه کاره هستم؟" پاسخ ندهد؟
آیا ممکن است خالق ذوالجلالی که با این مصنوعات زیبا خود را به اهل شعور معرّفی نموده و با نعمتهای ارزشمندی خود را محبوب آن قرار داده است رسولی را نفرستد و در برابر آن نعمتها، مرضیّات و خواسته هایش را از اهل شعور بیان ننماید؟
— 82 —
آیا ممکن است آفریدگاری که نوع انسان را به اختلاف در شعور و جهت گیریها مبتلا نموده و استعدادش را به عبودیّت کلّی مهیّا ساخته است نخواهد به وسیلهٔ‌ یک مرشد و راهنما، نگاههای این نوع را از کثرت به سوی توحید برگرداند؟
بدین سان، دلایل بسیار زیاد دیگری هم وجود دارد که هرکدام به عنوان یک برهان قاطع، "وظایف و مسئولیت های نبوت" را بیان نموده و ثابت می سازد که: الوهیت، نمی تواند بدون رسالت باشد!
اکنون، آیا در جهان کسی ظهور نموده است که شایسته تر از محمد عربی (ص) بوده و بیش از او، جامع اوصاف و وظایف مذکور باشد؟ آیا کسی هست که به منصب رسالت و وظیفهٔ‌ تبلیغ، لایقتر از او باشد؟ آیا زمان، بهتر از او کسی را نشان داده است؟ هرگز، و ابداً! او امام همهٔ‌ انبیا، سرور همهٔ‌ اصفیا، گزیدهٔ‌ همهٔ‌ مقرّبان، سلطان همهٔ‌ مرشدان کاملترین همهٔ‌ مخلوقات است؛ برای نشان دادن رسالت او کافی است که برعلاوهٔ‌ هزاران معجزه اش همانند شقّ قمر و فوران آب از بین انگشتانش و برعلاوهٔ‌ دلایل بی حدّ و حساب نبوّت او، از قرآن عظیم الشأن نام بگیریم، همان قرآنی که دریای حقایق و معجزهٔ‌ کبری است و همچون خورشیدی تابان بر رسالت او صحّه می گذارد و مهر تأیید می زند.. ما در "رسائل ديگر" به ویژه در "گفتار بیست و پنجم" تقریباً از چهل وجه اعجاز قرآن کریم بحث نموده ایم، از این رو، در این جا به همین یادآوری بسنده می کنیم.

اشارهٔ‌ سوم

مبادا به ذهن کسی خطور کند و بگوید: این انسان کوچک چه ارزش و اهمیتی دارد که این دنیای بزرگ جهت محاسبهٔ‌ اعمال او به آخر می رسد و دنیای دیگری گشوده می شود! زیرا همین انسان کوچک به لحاظ جامعیّت فطرتش سرکرده و پیشوای همهٔ‌ موجودات است و وظیفهٔ‌ منادیگری او و فراخوانی به سلطنت الوهیت را برعهده دارد و مظهر عبودیّت کلّی می باشد، لذا از اهمیت شایانی برخوردار است.
باز به ذهن کسی خطور نکند که: این انسان در یک عمر بسیار کوتاه چگونه مستحق عذاب ابدی می شود؟ زیرا کفر، قیمت و درجهٔ‌ این کائنات را که برابر با قیمت و درجهٔ‌ این نامه های صمدانی است به دركه ي بي هدفي و بيهودگي پایین می آورد و هیچ
— 83 —
و پوچ می سازد، و همهٔ‌ کائنات را تحقیر می کند و به انکار و ردِّ همهٔ‌ اسمای مقدّس الهی که جلوه ها و نقش های آن در موجودات دیده می شود، می پردازد و دلایل بی شماری را که نشان دهندهٔ‌ حقانیّت و صدق آفریدگار متعال است، تکذیب می کند، از این رو، کفر، یک جنایت بی پایان است و جنایت بی پایان هم موجب عذاب بی پایان می باشد.

اشارهٔ‌ چهارم:

چنان که در حکایت با دوازده صورت دیدیم، به هیچ وجه ممکن نیست که یک پادشاه بزرگ، مملکت مؤقتی که مانند یک مهمانخانه است داشته باشد، اما مملکت پایدار و ماندگار دیگری که شایستهٔ‌ شکوه و عظمت و سلطنت والای اوست، نداشته باشد.
بدین گونه، به هیچ وجه ممکن نیست که خالق باقی، این عالم فانی را ایجاد نماید و عالم باقی دیگری را خلق نکند. و نیز ممکن نیست که صانع سرمدی، این کائنات بدیع و زایل را خلق کند و کائنات مستقر و دایمی دیگری را ایجاد ننماید. و نیز ممکن نیست که فاطرِ حکیم و قدیر و رحیم، این دنیا را که به منزله نمایشگاه و میدان امتحان و مزرعهٔ‌ مؤقتی است خلق کند و اما دار آخرت را که از همهٔ‌ اهداف و مقاصد آن (دنیا) پرده بر می دارد، خلق نکند.
از "دوازده دَر" می توان وارد این حقیقت شد. و با "دوازده حقیقت" می توان آن درها را گشود. ما از کوتاه ترین و ساده ترین آنها آغاز می کنیم.

حقیقت اول

باب ربوبیّت و سلطنت
و تجلّیِ اسم "ربّ" است
آیا ممکن است ذاتی که از شأن ربوبیّت و سلطنت الوهیت برخوردار است، جهت نشان دادن کمالاتش چنین هستی شکوهمندی را با اهداف بسیار عالی و مقاصد بلندی خلق کند و اما به مؤمنانی که غایات و مقاصد او را با ایمان و بندگی پاسخ داده اند، پاداشی نداشته باشد و اهل ضلالتی را که به ردّ و تحقیر آن مقاصد پرداخته اند، مجازات نکند؟!
— 84 —

حقیقت دوم

باب کَرم و رحمت
و جلوهٔ‌ اسم "کریم و رحیم" است
آیا ممکن است ربّ این عالم که به گواهی آثارش کَرم و رحمت بی پایان، عزّت و غیرت نامحدود دارد، مکافاتی که لایق کرَم و رحمت اوست و مجازاتی که شایستهٔ‌ عزّت و غیرت اوست، نداشته باشد.
آری، اگر انسان به جریانات این دنیا دقت کند، می بیند که به هر جانداری از عاجزترین و ضعیف ترین (٭):آرام زیستن و فراخ بودن معیشتِ نوزادان ضعیف و ناتوان و تنگی معیشت حیوانات درّنده و همچنان چاق بودن ماهیان کودن و تنبل، و ضعیف بودن حیوانات تیزهوش و حیله گری همچون روباه و میمون، دلیل محکمی است بر اینکه رزق حلال به قدر نیاز داده می شود و به قدرت و نیروی موجودات بستگی ندارد. پس پیداست که رزق، مناسبت معکوسی با اقتدار و اختیار دارد، یعنی موجودات به هر اندازه که به اقتدار و اختیارشان اعتماد و تکیه کنند به همان درجه به درد معیشت و زندگی مبتلا می شوند. آن گرفته تا قویترین آن، رزق شایسته و مناسبی داده می شود. و حتی خداوند متعال به ضعیفترین و عاجزترین آنها بهترین روزی را می دهد، و داروی هر مریضی، از جایی که گمان نمی برد می رسد و در اختیارش قرار داده می شود و نیاز هر نیازمندی تأمین می گردد.. پس این مهمانیهای سخاوتمندانه و مهرورزیهای مستمر، نشان می دهد که دست کریم و سخاوتمندی در کار است و این امور را می چرخاند.
به عنوان مثال، در فصل بهار پوشاندن لباسهای زیبا و سندس گونه ای بر تن همهٔ‌ درختان- مثل این که حوریان بهشتی باشند- و آراستن این درختان با جواهرات گلها و میوه ها، و قرار دادن آنها در خدمت ما با تقدیم شیرین ترین و خوش مزّه ترین میوه ها با شاخه های نازک شان که به منزلهٔ‌ دستان نحیف آنها است.. و نیز توانمند ساختن ما به برگرفتن عسلی شیرین و شفابخش از یک حشرهٔ‌ زهراگین.. و پوشاندن زیباترین و نرمترین لباس از پارچه ای که یک حشرهٔ‌ بی دست بافته است، و نگهداری گنجینهٔ‌ یک رحمت بزرگ در یک هستهٔ‌ کوچک برای ما، بداهتاً نشان می دهد که این کارها أثر یک کَرم بسیار زیبا و یک رحمت بسیار لطیف است.
و نیز سعی و تلاش همهٔ‌ مخلوقات- بجز انسان و برخی از جانوران- از خورشید و ماه و زمين گرفته تا کوچکترین مخلوق در راه انجام و ظایف شان با کمال دقّت
— 85 —
و نظم و بدون ذرّه ای غفلت و تجاوز از حدّ، و اطاعت و فرمانبرداری کامل آنها تحت یک هیبت بزرگ، نشان می دهد که این مخلوقات به أمر ذاتی که صاحب جلال و عزت است حرکت می کنند.
و همچنان عنایت و مراقبت سرشار از شفقت و مرحمتِ (٭):آری، یک شیر گرسنه نوزاد ناتوانش را به خودش ترجیح می دهد و گوشتی را که به دست آورده است خودش نمی خورد و به نوزادش می دهد؛ و مرغ ترسو هم برای دفاع و حمایت از جوجه اش به سگ و شیر حمله می کند؛ و درخت انجیر هم خودش گِل ولای می خورد و به میوه هایش که نوزادان اوست شیر خالص می دهد، همهٔ‌ این موارد بداهتاً به بینایان نشان می دهد که این کارها به دستور ذاتی که بی نهایت رحیم و کریم و شفیق است انجام می یابد. آری، کار و فعالیت شعورکارانه و حکیمانهٔ‌ موجودات فاقد شعوری همچون نباتات و حیوانات، بالضروره نشان می دهد که ذات علیم و حکیمی آنان را به کار وامیدارد و آنها از او دستور می گیرند. مؤلف مادران به نوزادان ضعیف و ناتوانشان- چه در نباتات یا حیوانات و یا انسانها- و تغذیهٔ‌ آنها با غذای لطیف و گوارایی چون شیر، جلوه های رحمت بی کرانی را نشان می دهد.
پس مادامی که متصرّف این هستی چنین کَرم بی پایان، چنین رحمت بی کران و چنین جلال و عزت مطلقی دارد، و عزت و جلال مطلق هم خواستار تأدیب بی ادبان است، و کرم بی پایان هم اکرام بی پایانی را می خواهد، و رحمت بی کران نیز طالب احسانات مناسب به خود است، اما در این دنیای فانی و عمر کوتاه فقط جزء ناچیزی از آنها که همچون قطره ای از دریا است تحقق می یابد و تجلّی می کند.
پس لابد دار سعادتی وجود خواهد داشت که لایق آن کرم و شایستهٔ‌ آن رحمت است، ورنه لازم می آید که موجودیت این رحمت مشهود انکار شود که چنین امری، به منزلهٔ‌ انکار وجود خورشیدی است که روز را با نورش پُر ساخته است، زیرا زوالی که بازگشتی به دنبال آن نباشد مستلزم انتفای حقیقتِ رحمت از هستی است، چون چنین زوالی شفقت را به مصیبت، محبّت را به حرقت، نعمت را به نقمت، لذت را به درد و عقل را به آلت شوم و نحسی مبدّل می سازد.
و از سوی دیگر، آن جلال و عزّت نیز مجازات خانهٔ‌ مناسبی باید داشته باشد، زیرا اکثراً ظالمان در عزّت و مظلومان هم در ذلّت و خواری به سر می برند و سرانجام، به همین حالت دنیا را ترک می گویند و می روند. پس معلوم می شود که پاداش و کیفر آنان به محكمه بزرگی موکول می گردد و به تأخیر انداخته می شود و این تأخیر، هرگز به معنی اهمال و نادیده گرفتن نیست.
— 86 —
و در مواردی، در دنیا نیز ستمگران کیفر اعمالشان را می بینند. عذابهایی که در قرون گذشته بر سر اقوام عاصی و نافرمان نازل شده است نشان می دهد که انسان، خودسر و مهار گسیخته نیست بلکه هر آن، در معرض سیلی یک جلال و غیرت قرار دارد. آیا ممکن است انسان، از بین همهٔ‌ موجودات برگزیده شود و وظیفهٔ‌ مهم و استعداد کامل و فراگیری به او داده شود، و پروردگارش هم با این همه مخلوقات منظمش خود را به او معرّفی کند، اما در قبال آن، انسان او را با "ایمان" نشناسد.. و باز پروردگار متعال با ارزانی داشتن میوه های زیبای رحمتش خود را محبوب و دوست داشتنی بگرداند، اما در قبال آن، انسان خود را با "عبادت" محبوب او قرار ندهد.. و باز پروردگار متعال با این نعمتهای رنگارنگش محبت و رحمت خود را به انسان نشان دهد، اما در مقابل آن، انسان با "شکر و حمد" به تجلیل و گرامیداشت آن نپردازد.. آیا ممکن است چنین انسانی بدون کیفر باقی بماند و به حال خود رها شود! و ذات ذوالجلالی که صاحب آن عزّت و جلال است جایی را برای مجازات او آماده نسازد؟
و آیا ممکن است آن پروردگار رحمان و رحیم به مؤمنانی که با شناخت ایمانی از تعریفی که او از خود ارائه نموده بود استقبال به عمل آورده اند و تحبّب او را با عبادت و محبت پاسخ داده اند، و در مقابل رحمتش نیز با شکر و سپاسگزاری ادای احترام نموده اند، دار ثواب و سعادت و خوشبختی ابدی را عطا ننماید؟

حقیقت سوم

باب حکمت و عدالت
و تجلّی اسم "حکیم و عادل" است
آیا ممکن است (٭):جملهٔ‌ "آیا ممکن است" زیاد تکرار می شود، چونکه راز بسیار مهمّی را بازگو می کند، بدین گونه که: کفر و ضلالت عمدتاً از استبعاد ناشی می شود؛ یعنی انسان آن چه را باور ندارد از عقل بعید می داند و محال می شمارد و به انکار آن می پردازد. اما این گفتار (حشر) به طور قطع نشان داده است که: استبعاد حقیقی، محال حقیقی، دوری از عقل، صعوبت واقعی و مشکلاتی که به درجهٔ‌ امتناع است، در راه کفر و در آیین ضلالت قرار دارد. و امکان حقیقی و معقولیت واقعی و حتی سهولتی که به درجهٔ‌ وجوب است در راه ایمان و جادهٔ‌ اسلام قرار دارد.
خلاصه این که: اهل فلسفه در نتیجهٔ‌ استبعاد، به سوی انکار می روند. و این "گفتار دهم" با جملهٔ‌ "آیا ممکن است" نشان می دهد که استبعاد، واقعاً در کجا قرار دارد و مشت محکمی بر دهان آنها می زند. مؤلف ذات ذوالجلالی که با حکمت، انتظام، عدالت و میزانی که از ذرّات گرفته تا سیّارات جریان دارد سلطنت ربوبیّتش را نشان داده است مؤمنانی را که به
— 87 —
ربوبیّت او پناه آورده اند و منقاد حکمت و عدالت او هستند، لطف و احسان ننماید، و بي ادبانی را که با کفر و طغیانشان به عصیان و نافرمانی از آن حکمت و عدالت پرداخته اند، مجازات نکند؟
حال آنکه به انسان، در این دنیای فانی و مؤقت جز بخش ناچیزی از پاداش و یا کیفری که لایق آن حکمت و عدالت است داده نمی شود و به آینده موکول می گردد، چون اکثر اهل ضلالت بدون این که به کیفر اعمالشان برسند، و اغلب اهل هدایت هم بدون این که مکافات ببینند، از این جا می روند.. پس پیداست که داوری در حق آنها به یک محكمه کبری و سعادت عظمی، موکول می گردد.
آری، به وضوح پیداست، ذاتی که در این عالم تصرّف می کند، با حکمت بی پایانی هر کار را انجام می دهد. آیا در این مورد خواستار دلیل هستی؟ پس ببین که پروردگار متعال در هر چیز مصلحتها و فایده ها را رعایت می کند! مگر نمی بینی که در تمام اعضای انسان، به شمول: استخوانها و رگها و حتی در حجرات بدن و در هر جا و هر جزء آن، فایده ها و حکمتهای فراوانی در نظر گرفته شده است، حتی فایده ها و اسرارِ برخی از اعضای بدن به اندازهٔ‌ میوه های یک درخت است، این امر بیانگر این است که هرکاری با دست یک حکمت بی پایان انجام می یابد و عملی می شود.
و نیز موجودیت نظم و هماهنگی کامل در صنعت و آفرینش هر چیز، نشان می دهد که در این هستی با حکمت بی پایانی کار می شود.
آری، درج نمودن برنامهٔ‌ دقیق یک گل زیبا در هستهٔ‌ کوچک آن و نوشتن صحیفهٔ‌ اعمال، تاریخچهٔ‌ زندگی و فهرست تجهیزات یک درخت بزرگ در هستهٔ‌ آن با قلم قَدَر معنوی، به وضوح نشان می دهد که، قلمِ یک حکمت بی پایان مشغول کار است.
و نیز موجودیت صنعت زیبا و ظرافت خاصی در آفرینش هر چیز نشان می دهد که این صنعت و نقش زیبا را یک صانع بی نهایت حکیم پدید آورده است.
آری، درج نمودن فهرست کل کائنات ، کلید همهٔ‌ گنجینه های رحمت و آیینه های همهٔ‌ اسمای حسنی در جسم کوچک این انسان، حکمت فراگیری را در لابه لای یک صنعت زیبا نشان می دهد.. حال آیا ممکن است چنین حکمتی که بر
— 88 —
این همه اجراءات ربّانی مستولی است خواستار تلطیف و احسان بر کسانی که به سایهٔ‌ آن پناه آورده و با ایمان، اطاعت نموده اند، نباشد و ثواب و پاداش ابدی را به آنان ارزانی ندارد؟
آیا تو در مورد انجام یافتن کارها با عدالت و میزان، دلیل می خواهی؟ پس بدان که دادن وجود، و پوشاندن صورت به هرچیز با میزانهای حساس و معیارهای مخصوص، و گذاشتن آن در محلّ مناسب، نشان می دهد که هر کاری بر اساس یک عدالت و میزان بی پایانی، تحقق می یابد.
و نیز دادن حقِّ هر ذی حق به نسبت استعداد و توانمندی اش؛ یعنی تأمین نیازهای مختلف او جهت وجود و تداوم زندگی به گونه ای که مناسب وضعیت اوست، نشان می دهد که دست یک عدالت بی پایان، هرچیز را می چرخاند و اداره می کند. و نیز اجابت دوامدار و برآوردن هرآنچه با زبان استعداد و یا با زبان نیاز فطری و یا با لسان اضطرار و درماندگی خواسته شده است، نشان می دهد که یک عدالت و حکمت مطلق، چرخ هستی را می چرخاند.
حال، آیا ممکن است چنین عدالت و حکمتی که به امداد کوچک ترین نیازِ کوچک ترین مخلوق می شتابد، نیاز بزرگی چون بقایِ بزرگترین مخلوقی چون انسان را اهمال کند و نادیده بگیرد! و بزرگترین خواسته و بزرگترین آرزوی او را بی جواب بگذارد؟ و حشمت و شکوهِ ربوبیّت را پاس ندارد و از اجابت حقوق بندگان تخلّف ورزد؟!.. اما انسانی که عمر کوتاهی را در این دنیای فانی سپری می کند، به حقیقت چنین عدالتی نایل نمی گردد و نمی تواند نایل شود، بلکه به دادگاه بزرگی موکول می شود. زیرا عدالت حقیقی می طلبد که این انسان کوچک، نه به نسبت کوچک بودنش بلکه براساس بزرگی جنایت، اهمیّتِ ماهیت و عظمت وظیفه اش مکافات و مجازات ببیند.. اما از آنجایی که این دنیای فانی و زودگذر به هیچ وجه نمی تواند در خصوص انسانی که برای زندگی ابدی آفریده شده است محل مناسبی جهت احقاق آن عدالت و حکمت باشد، پس حتماً آن ذات عادلِ جلیل ذوالجمال و آن حکیم جمیل ذوالجلال یک جنّت ابدی و یک جهنم دایمی خواهد داشت.
— 89 —

حقیقت چهارم

باب جود و جمال
و تجلّی اسم "جوّاد و جمیل" است
آیا ممکن است جود و سخاوتی مطلق، ثروت بی پایان، گنجینه های بی انتها، جمال سرمدی بی مانند و کمال ابدیِ بی عیب و نقص، خواستار آن نباشد که نیازمندان شکرگزارِ این جود و سخا و مشتاقان و تماشاگران شگفت زدهٔ‌ آن جمال و کمال، برای همیشه در یک سرای سعادت و محلّ ضیافت بسر برند؟
آری، آراستن چهرهٔ‌ دنیا با این همه مصنوعات مزیّن؛ و قرار دادن خورشید به صورت یک چراغ، و آماده ساختن ماه به سان یک لامپ، و گستردن زمین به مانند یک سفرهٔ‌ نعمتی که پُر از انواع غذاهای لذیذ است، و نهادن درختان میوه دار به صورت ظروفی رنگین بر سر آن سفره، و تجدید و تازه کردن آن در هر فصل برای چندین بار، نشان دهندهٔ‌ جود و سخاوت بی حدّ و حساب است.
این چنین جود و سخاوت بی حدّ و حساب، و آن چنان گنجینه های بی پایان و رحمت بی کران، خواستار جایگاهی برای ضیافت و محلّی برای سعادت است که هم جاودان باشد و هم همهٔ‌ آرزوها در آن برآورده شود. و نیز به طور قطع می خواهد آنانی که از آن ضیافت و مهمانی لذت می برند برای همیشه در آن محلّ سعادت دوام کنند و باقی بمانند تا درد زوال و فراق را نچشند، چون آن گونه که زوال درد، لذت است زوال لذت نیز درد می باشد، پس چنین سخاوتی به هیچ وجه خواستار درد و رنج نیست، بلکه موجودیت یک جنّت ابدی را با نیازمندانی که برای همیشه در آن باقی بمانند می خواهد.
زیرا جود و سخاوت بی پایان، خواستار احسان و انعام بی پایان است؛ و احسان و انعام بی پایان هم خواستار منّت داری و امتنان بی پایان می باشد، و این امر، خواستار دوام وجود شخصی است که مستحق احسان است تا با برخودار شدن از نعمت دایمی، شکر و امتنانش را در برابر آن انعام دایمی نشان دهد.. و الّا، لذّت ناچیزی که زوال و فراق آن را تلخ ساخته است و زمان آن هم بسیار کوتاه است، هرگز با مقتضای چنین جود و سخاوتی سازگار نیست.
— 90 —
و باز به نمایشهای گوشه و کنار هستی ای که نمایشگاه صنعت الهی است بنگر، و به اعلانات ربّانی ای (٭):گل بسیار زیبا و آراسته، و میوهٔ‌ مزیّن و شیرینی که با نخ باریکی به نوک شاخه های خشکیده و استخوان مانند آویزان است، بدون شک یک پیام و اعلانی است که صاحبان شعور را به خواندن محاسن صنعت یک صانع صنعتگر و معجزه آفرین و حکیم وا می دارد. (اكنون نباتات را با حيوانات مقايسه كن) که در دست نباتات و حیوانات روی زمین است دقت کن، و به انبیا و اولیایی که خلایق را به سوی محاسن ربوبیّت فرا می خوانند گوش فراه ده و ببین که چگونه همه باهم، کمالات بی عیب و نقص صانع ذوالجلال را با تشهیر صنعتهای خارق العادهٔ‌ او نشان می دهند و دیده ها را به سوی او جلب می دارند.
پس آفریدگار این هستی، کمالات بسیار مهم و حیرت انگیز و پنهانی دارد، و می خواهد با این مصنوعات زیبا آنها را نشان دهد. کمال پنهانِ بی عیب و نقص، دوست دارد در جلو چشمِ تقدیر کنندگان و تحسین کنندگان و ماشاءالله گویندگان به نمایش در آید. و کمال دایمی هم خواستار ظهور دایمی است، و این هم به نوبت خود، دوام وجودِ تقدیر و تحسین کنندگان را می خواهد، زیرا قیمت و ارزش کمال در نظر تحسین کننده ای که باقی و ماندگار نیست، سقوط می کند. (٭):آری، مثال مشهوری است که: زیبا چهره ای، شخصی را که عاشق و مفتون او بود از حضورش می راند و آن شخص برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود می گوید: "چقدر زشت و بد قیافه است" و زیبایی او را انکار می کند و نیز روزی، یک خرس از زیر درخت انگوری که خوشه های شیرین آن آویزان بود می گذرد و می خواهد مقداری از آن انگورهای شیرین را بخورد اما دستش به آن نمی رسد و توان بالا شدن بر درخت را هم ندارد، لذا برای این که خود را تسلّی داده باشد با خود حرف می زند و می گوید که: "ترش است" و راهش را می گیرد و می رود. مؤلف و نیز آن گونه که روشنی روز بر موجودیت خورشید دلالت می کند این موجودات بسیار زیبا، با صنعت، تابنده و آراسته ای که در سراسر هستی گسترده است نیز بر محاسن یک جمال معنویِ بی مثل و مانند دلالت دارد، و به لطایف یک حُسن پنهان و بی نظیر اشاره می کند. (٭):موجوداتی که به آیینه شباهت دارند با آنکه به صورت پی در پی در معرض زوال و فنا هستند، بازهم جلوه های عین حسن و عین جمال در چهرهٔ‌ آنانی که از پی آنها آمده اند وجود دارد، این امر نشان می دهد که این جمال، مال خود آنان نیست.. بلکه این جمالها آیات و علایم یک حُسن منزّه و یک جمال مقدّس است. مؤلف بدین سان، جلوه های آن حُسن منزّه و آن جمال مقدّس، از موجودیت گنجینه های پنهان بسیار زیادی در اسمای حسنی و حتی در هر اسم، حکایت دارد.
— 91 —
پس آن گونه که چنین جمال پنهان و عالی و بی نظیر می خواهد محاسنش را در یک آیینه ببیند و ارزش و درجات حُسن و مقیاسهای جمالش را در یک آیینهٔ‌ با شعور و مشتاق مشاهده نماید، این را هم می خواهد که به منظور نگریستن به جمال محبوبش با نظر دیگران، ظهور نماید و تجلّی کند. یعنی می خواهد از دو جهت جمال خود را ببیند:
یکی: مشاهدهٔ‌ جمال بالذات در آیینه هایی که رنگهای مختلف دارند.
و دیگری: مشاهده نمودن جمال با دید تماشا کنندگان، مشتاقان و تحسین کنندگان متحیّر.
یعنی این که: حُسن و جمال می خواهند ببینند و دیده شوند، دیدن و دیده شدن هم خواستار موجودیت تماشا کنندگان مشتاق و تحسین کنندگان متحیر است.. از آن جایی که حُسن و جمال، ابدی و سرمدی هستند، از این رو، خلود و تداوم مشتاقان خود را می طلبند، زیرا جمال دایمی به مشتاق زایل و فانی راضی نمی شود.
زیرا تماشا کننده ای که محکوم به زوال و عدم بازگشت به حیات است، با تصور زوال، محبتش به عداوت، و حیرتش به استخفاف، و احترامش به تحقیر تبدیل می شود، چون آن گونه که انسان خود خواه با آنچه نمی داند دشمن است، با چیزی که دستش به آن نمی رسد نیز عداوت می کند. پس تماشا کنندهٔ‌ محکوم به زوال، در برابر جمالی که شایسته است با محبت بی پایان و شوق و استحسان بی حدّ مقابله شود، عداوت و کین و انکارِ ضمنی را در دل می پروراند؛ و از همین جا، راز دشمن خدا بودن کافر فهمیده می شود.
وقتی آن جود و سخاوت نامحدود، و آن حُسن و جمال بی مانند و آن کمال بی عیب و نقص، خواستار ابدی بودن شکرگزاران و مشتاقان و تحسین کنندگان است و ما در این مهمانخانهٔ‌ دنیا می بینیم که هرکس به زودی کوچ می کند و می رود و ناپدید می گردد و فقط اندکی از احسان آن سخاوت را می چشد و اشتهایش باز می شود و قبل از سیر شدن، دنیا را ترک می کند و می رود؛ و از آن جمال و کمال نیز فقط پرتوی ناچیز و حتی سایهٔ‌ ضعیف آن را برای لحظه ای می بیند و قبل از اشباع شدن می رود. يعني به يك تماشاگه دایمی مي رود.
— 92 —
خلاصه: آن گونه که این هستی با تمام موجوداتش به طور قطع به صانع ذوالجلال دلالت می کند، صفات مقدّس اسمای حسنای صانع ذوالجلال نیز به دار آخرت دلالت می کند و آن را نشان می دهد و خواستار آن است.

حقیقت پنجم

باب شفقت و عبودیت محمد (ص)
و تجلّی اسم "مجیب و رحیم" است
آیا ممکن است ربّی که شفقت و رحمت بی کران دارد و کوچک ترین نیاز کوچک ترین مخلوق را می بیند و آن را از جایی که گمان نمی برد، با کمال شفقت و مهربانی برآورده می سازد، و پنهان ترین صدای پنهان ترین مخلوق را می شنود و به امداد آن می رسد و هرآنچه را که با زبان حال و قال خواسته شده است اجابت می کند؛ آیا ممکن است چنین پروردگار اجابت کننده و مهربان، بزرگترین نیاز بزرگترین بنده (٭):آری، کسی که سلطنت و فرمانروایی اش از هزار و سیصد و پنجاه سال بدین سو ادامه دارد و در اغلب اوقات، تعداد امتش بیش از سیصد و پنجاه میلیون بوده است و آنان هر روز با او تجدید بیعت می کنند، و به کمال و جایگاه بلند و بالای او گواهی می دهند و با کمال اطاعت و فرمانبری، منقاد اوامر او هستند.. و نصف کرهٔ‌ زمین و خمس بشریت به مسلک او درآمده و با رنگ معنوی اش خود را می آرایند، و شخصیت شریف او محبوب دلها و مربّی ارواح آنان قرار گرفته است، بدون شک او بزرگترین بندهٔ‌ رب العالمین است.. و نیز اکثر انواع کائنات با حمل میوه ای از میوه های معجزاتش از وظیفه و رسالت او استقبال به عمل آورده اند، پس بدون شک، او دوست داشتنی ترین مخلوق خالق این هستی است.. و از سوی دیگر، بشریت هم حاجتی همچون بقا و خلود دارد و با همهٔ‌ استعداد و توانش آن را می خواهد، و این حاجت هم انسان را از اسفل سالفین نجات داده و به اعلی علیین می رساند.. پس این حاجت، حاجت بزرگی است و شخصی که آن را از طرف عموم بشریت به درگاه قاضی الحاجات تقدیم می کند، بدون شک بزرگترین بنده است. مؤلف و دوست داشتنی ترین مخلوقش را برآورده نسازد و به کمک او نشتابد!
آری، به عنوان مثال: لطف و سهولتی که در خصوص تغذیه و تربیت حیوانات ضعیف و نوزادشان به مشاهده می رسد، به خوبی نشان می دهد که مالک این هستی با یک رحمت بی کران، ربوبیّت می کند. آیا امکان دارد ربوبیّتی که اینقدر مشفق و مهربان است، زیباترین دعایِ برترین مخلوق را قبول نکند؟ این حقیقت را در "گفتار نوزدهم" بیان نموده بودم و در این جا هم تکرارش می کنم.
— 93 —
ای دوستی که همراه با نفسم به من گوش فرا می دهی! در حکایت تمثیلی گفته بودیم: "در یک جزيره، اجتماعی برپا است، و یک پیام آور گرامی در حال ایراد سخن است" پس حقیقتی که حکایت به آن اشاره می کند بدین قرار است:
بیا! تا از قید و بند زمان بدر آییم و با افکار خود به عصر سعادت و با خیال خود به جزیرة العرب برویم تا رسول اکرم (ص) را در حال انجام وظیفه و عبادت ببینیم و زیارتش کنیم. ببین! او آن گونه که با رسالت و هدایتش سبب حصول سعادت ابدی و وسیلهٔ‌ وصول آن است، با عبودیّت و دعایش نیز سبب وجود آن سعادت و وسیلهٔ‌ ایجاد جنت می باشد.
پس ببین! این پیامبر بزرگوار، در یک صلات کبری و با عبادتی والا به خاطر سعادت ابدی دعا می کند که گویا جزیرة العرب و حتی سراسر زمین با نماز او نماز می گزارد و به دعای او آمین می گوید و به نیایش می پردازد، چون عبودیت آن حضرت (ص)، عبودیت همهٔ‌ امتش را که پیرو او هستند تضمّن می کند و دربر می گیرد، چنانکه - به سرّ موافقت در اصول- سِرّ عبودیّت همهٔ‌ انبیا علیهم السلام را نیز دربر می گیرد.
او آن صلات کبری را با چنان جماعت بزرگی ادا می کند و با چنان رقّت و تضرّعی به نیایش می پردازد که گویا همهٔ‌ انسانهای کامل و نورانی بنی آدم، از زمان آدم (ع.س.) گرفته تا عصر ما و حتی تا قیامت، به او اقتدا نموده و به دعایش آمین می گویند. (٭):آری، از روزی که مناجات احمدیه (ص) آغاز گردیده است تا امروز همهٔ‌ صلاتها و سلامهایی که امت او می خواند در واقع یک آمین دایمی و اشتراک عمومی به دعای آنحضرت است. حتی هر درودی که به ایشان فرستاده می شود آمینی است به دعای او، و صلات و سلامی که هر فرد امتش در نماز می خواند و دعایی که شافعی ها پس از اقامت می خوانند، یک آمین عمومی به دعایی است که پیامبر اکرم صلی الله عیله وسلم در خصوص سعادت ابدی نموده اند. از این رو، پیامبر بزرگوار ما در دعای خویش بقا و سعادت ابدی را می طلبد و این همان چیزی است که انسان خواستار آن است و با تمام توان با زبان حال فطرتش آن را آرزو می کند، لذا همهٔ‌ کسانی که به نور ایمان منوّر گردیده اند از پشت او آمین می گویند. آیا امکان دارد این دعا قرین اجابت واقع نشود! مؤلف ببین! او به خاطر یک نیاز عمومی که بقا و جاودانگی است آن چنان دعا می کند که نه تنها اهل زمین بلکه اهل آسمانها و حتی همهٔ‌ موجودات به دعا و نیایش او اشتراک نموده و با زبان حالشان می گویند: "آری، پروردگارا! دعایش را قبول کن، ما هم خواسته های او را می خواهیم."
— 94 —
باز ببین! او آن چنان غمگینانه و محبوبانه و مشتاقانه و متضرّعانه سعادت ابدی و ماندگار را می خواهد که همه هستی را اندوهگین می سازد و به گریه در می آورد و در دعایش سهیم می سازد.
ببین! او سعادت و خوشبختی را برای چنان مقصد و هدف والایی می خواهد و دعا می کند که انسان و همهٔ‌ مخلوقات را از سقوط در اسفل سافلین که فنای مطلق و بی ارزشی و بیهودگی است، نجات داده و به اعلی علّیینی که سراسر ارزش و بقا است بالا می کند و وظایف و مسئولیتهای والایی به او می سپارد و این شایستگی را به او می دهد که به منزلت و درجهٔ‌ نامه های صمدانی شدن، دست یابد.
ببین! او با گریه و زاری استمداد می کند و با طلب و آرزویِ برخاسته از اعماق وجودش به حدّی التماس می کند که گویا آه و ناله اش را به همهٔ‌ موجودات و حتی آسمانها و عرش می شنواند و آنان را به وجد و شوق در می آورد و با سهیم ساختن در دعایش به گفتن "آمین، اللهم آمین" وا می دارد. (٭):آری، چنانکه مشهود است، متصرّف این هستی در تمام تصرّفاتش عالمانه و بصیرانه و حکیمانه کار می کند، پس به هیچ وجه ممکن نیست این متصرّف از افعال و حرکات ممتازترین فرد در بین مخلوقاتش آگاه نباشد. و نیز به هیچ وجه ممکن نیست که آن متصرّف علیم در حالی که از حرکات و دعاهای آن فرد ممتاز آگاه است، در برابر آن بی اعتنا بماند و هیچ اهمیتی به دعاهای او قایل نشود. و باز به هیچ و جه ممکن نیست که آن متصرف قدیر و رحیم درحالی که به دعاهای او بی اعتنا نیست، آن دعاها را قبول نکند. آری، با نور پیامبر اکرم (ص) شکل هستی دگرگون شد، و ماهیت حقیقی انسان و هستی به برکت آن نور و روشنایی منکشف گردید و معلوم شد که: موجودات این هستی نامه های صمدانی هستند و به خواندن اسمای حسنای الهی وامیدارند، و هریک از آنها یک مأمور مؤظف است و با ارزش و معنی والایی که دارند شایستهٔ‌ بقا هستند. اگر آن نور نمی بود هستی زیر پرده های تاریک اوهام قرار می گرفت و به فنا و نیستی مطلق محکوم می گشت و بی فایده و بی معنی و حتی عبث و بیهوده می ماند و بازیچهٔ‌ دست تصادف می شد. پس بخاطر همین است که، آن گونه که انسانها به دعای او آمین می گویند، هر موجودی در عرش و فرش و در ثری و ثریّا به نور او افتخار نموده و اظهار علاقه می کنند؛ در واقع روح و مغز عبودیت محمدی، دعا است. و حتی حرکات و وظایف کائنات هم یک نوع دعا است. به عنوان مثال، رشد و تحولات یک بذر، نوعی دعا است که او به وسیلهٔ‌ آن از آفریدگارش می خواهد که او را به یک درخت تبدیل کند. مؤلف ببین! او سعادت و بقا را از چنان قدیری که سمیع و کریم است و از چنان علیمی که بصیر و رحیم است می خواهد که پنهان ترین آرزو و مخفی ترین نیازِ پنهان ترین ذی حیات را می بیند، می شنود، قبول می کند و با کمال مرحمت، برآورده می سازد، حتی اگر این دعا با زبان حال هم باشد آن را اجابت می کند.
— 95 —
آری، او با چنان حکمت و بصیرت و مرحمت، به امداد آن می رسد و اجابت می کند که تردیدی باقی نمی گذارد که آن تربیت و تدبیر، مخصوص چنین ذات سمیع و بصیر و کریم و رحیم است.
آری، این فخر کائنات (ص) که شرفِ نوع انسان و فرید کَون و زمان است و همة بنی آدم را پیشوایی می کند و با قرار گرفتن بر کرهٔ‌ زمین، و با روی آوردن به سوی عرش اعظم به دعا و نیایشی می پردازد که شامل حقیقت عبودیت احمدی که خلاصهٔ‌ عبودیّت بشریت است می باشد. ببین، او چه می خواهد؟ بیا تا به او گوش فرا دهیم:
او به خود و به امتش سعادت ابدی را می خواهد. او خواستار جاودانگی در دار بقا است. او جنت و نعمتهای آن را می طلبد. او بهشت را همراه با همهٔ‌ اسمای مقدس الهی که جمالش را در آیینهٔ‌ موجودات نشان داده است می طلبد، و چنان که می بینی آن اسمای حسنی را شفاعتگر و میانجی قرار می دهد.
اگر هیچ یک از اسبابِ موجبهٔ‌ آخرت و هیچ یک از دلایل وجود آن نمی بود، فقط یک دعای این پیامبر گرامی (ص) کافی بود تا سبب ایجاد جنت شود، همان جنتی که آفریدن آن در برابر قدرت خالق رحیم ما به اندازهٔ‌ پدید آوردن فصل بهار، راحت و آسان است.
(٭):آری، نشان دادن نمونه های بی حد و حسابی از صنعت خارق العاده در سطح زمینی که در مقایسه با آخرت به منزلهٔ‌ یک صفحهٔ‌ بسیار تنگ است، و به نمایش درآوردن مثالهایی از حشر و قیامت در سیصدهزار مخلوقِ موزون و منظم، و نوشتن و درج نمودن آنها در آن صفحهٔ‌ واحد با این نظم و هماهنگی، بدون شک، مشکل تر و پیچیده تر است از ساختن و آماده نمودن جنت شکوهمند و لطیف در عالم وسیع آخرت. پس می توان گفت: به هر پیمانه ای که جنت بزرگتر از بهار باشد، به همان پیمانه خلقت باغچه ها و گلهای بهار مشکل تر و حیرت افزا تر است. مؤلف
آری، به قدیر مطلقی که در فصل بهار سطح زمین را به سان مثالی برای حشر قرار داده و صدها هزار نمونهٔ‌ حشر و رستاخیز را به وجود آورده است، آفریدن بهشت چگونه می تواند مشکل باشد؟
پس آن گونه که رسالت او (ص) سبب گشوده شدن این دار امتحان گردیده و باعث آشکار شدن راز "لَوْ لَاکَ لَوْ لَاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْاَفْلَاک" شد، عبودیّتش نیز سبب گشوده شدن آن دار سعادت ابدی قرار گرفت.
— 96 —
پس آیا ممکن است این انتظام هستی که عقلها را به حیرت انداخته است و صنعت متقن و جمال ربوبیّتی که تحت پوشش یک رحمت بی کران قرار دارد، با عدم اجابت آن دعا، یک قبح شنیع و ظلم فجیع و یک هرج و مرج را قبول کند! یعنی جزئی ترین و بی اهمیت ترین خواسته ها و صداها را با اهمیت کامل بشنود و برآورد و عملی سازد، اما مهمترین و ضروری ترین آرزوها را بی اهمیت بشمارد و نبیند و نشنود و اجابت نکند حاشا و کلّا، صد هزار بار حاشا و کلّا! چنین جمالی، هرگز با پذیرفتن این زشتی، زشت نمی شود.
(٭):آری، انقلاب حقایق، بالاتفاق محال است. و محالتر از همه این است که یک ضدّ به ضدّ خود منقلب شود، و در بین این ها هم آن چه که هزاران بار محال است این است که یک ضدّ با حفظ ماهیتش، به عین ضدّ خود منقلب گردد، مثل این که یک جمال بی پایان، با حفظ این جمال، به زشتی حقیقی تبدیل شود! پس تبدیل شدن این جمال ظاهر و آشکارِ ربوبیّت به ضدّ خودش - با حفظ ماهیتش- از جمله محالترین و شگفت انگیزترین مثالهای باطل است. مؤلف
پس آن گونه که رسول اکرم (ص) با رسالتش دروازهٔ‌ دنیا را باز کرد، با عبودیّتش هم درِ آخرت را خواهد گشود.

حقیقت ششم

باب حشمت و سرمدیّت
و تجلّیِ اسم "جلیل و باقی" است
آیا ممکن است ربوبیّت شکوهمندی که همهٔ‌ موجودات را از خورشیدها گرفته تا درختان و ذرّات، به عنوان سربازان گوش به فرمان، تسخیر و اداره می کند سلطنتش را فقط بر همین فانیهای بیچاره و پریشانی که زندگی مؤقتی را در این مهمانخانهٔ‌ دنیا سپری می کنند منحصر سازد و مقرّی باقی و سرمدی را برای شکوه و سلطنتش نیافریند و مدار ربوبیّت عالی و ابدی را ایجاد نکند؟!
آری، اجراءات شکوهمندی همچون تبدیل فصلها.. و تصرفات بزرگی همچون به گردش درآوردن سیارات.. و تسخیرات مهیبی همچون گهواره ساختن زمین و چراغ ساختن خورشید.. و تحولات وسیعی همچون زنده کردن و آراستن زمینِ مرده و خشکیده، نشان می دهد که در پشت پرده، ربوبیّت معظم و بزرگی وجود دارد و با یک سلطنت پر شکوه، حکم روایی می کند؛ پس چنین سلطنتِ ربوبیّت خواستار رعیّتی است که مناسب آن باشد و مظاهر شایسته ای را می طلبد.
— 97 —
حال آنکه می بینی، با مزیّت ترین بنده ها و جامعترین رعایای او، به صورت آشفته و پریشان در این مهمانخانهٔ‌ دنیا مؤقتاً جمع شده اند، و خود مهمانخانه هم هر روز پُر و خالی می شود. و رعایا هم فقط به خاطر تجربه و آزمایشِ وظیفهٔ‌ شان مؤقتاً در این میدان امتحان بسر می برند، و میدان هم در هر ساعت تبدیل می شود. و همهٔ‌ افراد آن رعیت، به قصد تماشا نمودن نمونه های احسانات ارزشمند و صنعتهای بدیع صانع ذوالجلال در نمایشگاه های بازار هستی، برای دقایقی در این نمایشگاه می ایستند و به منظور تجارت، تماشا می کنند و سپس ناپدید می گردند و خود این نمایشگاه هم در هر دقیقه، متحول می شود؛ و آن که رفته باز نمی آید و آنکه آمده است می رود. پس این حال و این وضعیت، قطعاً نشان می دهد که در پشت این مهمانخانه واین میدان و این نمایشگاه ها، قصرهای دایمی و مساکن ابدی قرار دارد که شایستهٔ‌ آن سلطنت سرمدی است و باغها و گنجینه هایی موجود است که اصلِ نمونه ها و صورتهایی که در این دنیا دیده بودیم در آنجا قرار دارد و خالص و ناب است. پس معلوم می شود تپ و تلاش این جا به خاطر دست یافتن به آنها است.. در اینجا استخدام می کند و در آنجا پاداش می دهد. پس هرکس با توجه به استعداد و تلاشش، در آنجا سعادتی دارد - به شرطی که آن را از دست ندهد-.
آری، محال است که چنین سلطنت سرمدی فقط بر همین فانیهای ذلیل منحصر بماند.
به این حقیقت، از لابه لای دوربین این مثال بنگر:
فرض کن تو در راهی می روی و می بینی که در مسیر راه، كاروانسرايی وجود دارد که یک پادشاه بزرگ آن را به میهمانانش ساخته است، و به خاطر شادمان نمودن میهمانان و عبرت گرفتن آنها، میلیونها سکهٔ‌ طلایی را در راه تزیین و آراستن آن كاروانسرا به مصرف می رساند. اما آن میهمانان به مدت کوتاهی به تماشای گوشه های ناچیزی از تزیینات می پردازند و اندکی از آن غذاها را با شتاب می چشند و قبل از سیر شدن، كاروانسرا را ترک می کنند و می روند؛ اما هر میهمان با دوربین مخصوصی که دارد از اشیای آن كاروانسرا تصویربرداری می کند و کارگران صاحب كاروانسرا هم از اعمال و رفتار میهمانان، با کمال دقت و امانت، فلم برداری می کنند؛ و نیز می بینی که آن پادشاه، بخشهای عمدهٔ‌ تزیینات با ارزش را روزانه تخریب می کند و به میهمانان جدیدش
— 98 —
تزیینات جدیدی را به وجود می آورد. پس از دیدن اینها آیا شبهه ای باقی می ماند که، شخصی که این كاروانسرا را در مسیر این راه ساخته است، قصرهای بسیار بلند و دایمی و گنجینه های ارزشمند پایان ناپذیر و سخاوت بزرگ و مستمرّی دارد و با نشان دادن لطف و کَرمش در این کاروانسرا، اشتهای میهمانان را به چیزهایی که در نزد خود دارد باز می کند و رغبت و تمایلشان را به هدایایی که برای آنها آماده ساخته است، تحریک می کند و بر می انگیزد؟!
بدین سان، اگر از لا به لای این مثال در اوضاع این میهمانخانهٔ‌ دنیا تأمل کنی و با درایت و هوش، در آن بیندیشی، به این نُه اساس پی خواهی برد:
اساس اول:
خواهی فهمید که این دنیای شبیه به آن مهمانسرا نیز به خاطر خودش نیست، و محال است که به خودی خود این شکل و صورت را به خود بگیرد، بلکه مهمانخانه ای است که با حكمت ساخته شده است و همواره پُر و خالی می شود و کاروان مخلوقاتی که از راه رسیده اند، در آن منزل می کنند و می روند.
اساس دوم:
و نيز خواهي فهميد كه ساکنان این مهمانسرا میهمانانی هستند که پروردگار کریم شان آنان را به دارالسلام دعوت می کند.
اساس سوم:
خواهی فهمید که تزیینات موجود در این دنیا فقط به خاطر تلذّذ و بهره وری نیست، چون اگر برای لحظه ای لذت آور باشد، با فراقش ساعتها رنج می دهد؛ به تو می چشاند و اشتهایت را باز می کند اما سیرت نمی سازد، زیرا عمر تو و یا عمر او بسیار کوتاه است و به سیر شدن کافی نیست. پس این تزییناتی که ارزش شان عالی و عمرشان کوتاه است، به خاطر عبرت (٭):با آنکه بها و ارزش هر چیز بسيار زیاد و صنعت و ظرافتش خیلی عالی و زیبا است، اما عمرش کوتاه و مدت زندگی اش بسیار ناچیز می باشد، پس پیداست که این اشیاء صرفاً برای نمونه و به منزلهٔ‌ تصاویر اشیای دیگر اند. وضعیت این اشیاء به گونه ای است که انگار توجه و دید مشتریان را به اصل آن اشیاء جلب می دارند، پس می توان گفت که: زینتهای این دنیا عبارتند از: نمونه های نعمتهای بهشتی که پروردگار رحمان با فضل و لطفش آن را برای بندگان محبوبش آماده ساخته است و حقیقتاً نیز چنین است. و شکر و تشویق جهت دست یافتن به اصول آن است و برای اهداف بلند و بالای دیگری است.
— 99 —
اساس چهارم:
خواهی فهمید که زینتهای موجود در این دنیا
(٭):آري وجود هرچیز، غایه های متعدد و حیات آن هم، نتایج فراوانی دارد، پس آنگونه که اهل ضلالت می پندارند وجود و حیات هیچ پدیده ای به اهداف و مقاصدی که متوجه دنیا و یا خود آن پدیده است، منحصر نمی باشد، از این رو، بیهودگی و بی هدفی، توان رخنه در آن را ندارد. پس غایه های وجود و نتایج زندگی هرچیز به سه قسم است:
اولین و برترین آن: متوجه صانع و آفریدگار آن است. و آن عبارت است از : عرضه نمودن صنعتهای ظریف و زیبای آن چیز در برابر انظار شاهد ازلی سبحانه و تعالی به شکل یک رژهٔ‌ نظامی که به این نظر، زنده ماندن آن چیز به اندازهٔ‌ یک آنِ سیّال کافی است، بلکه پیش از به وجود آمدن، استعداد بالقوهٔ‌ آن که به منزلهٔ‌ نیّت است نیز کافی می باشد. به طور مثال: مخلوقات لطیفی که به سرعت زایل می گردند و بذرها و هسته هایی که پا به عرصهٔ‌ هستی نه نهاده اند یعنی به بار نه نشسته و میوه و گل نداده اند، این غایه و هدف را به خوبی برآورده می سازند، پس بیهوده و بی فایده نیستند. زیرا نخستین غایه و هدف هرچیز این است که، با زندگی و با وجودش معجزات قدرت و آثار صنعت صانعش را در برابر نظر عنایت او اعلان و اظهار نماید.
قسم دوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه اهل شعور است؛ یعنی هرچیز به منزلهٔ‌ یک نامهٔ‌ ربّانی سرشار از حقایق است و به مثابه یک قصیدهٔ‌ پُر لطافت می باشد و در حکم یک کلمهٔ‌ حکمت نما است که آفریدگار ذوالجلال، آن را به انظار ملایکه و جن و حیوان و انسان عرضه می دارد و آن ها را به مطالعهٔ‌ آن فرا می خواند، یعنی هرچیز برای هر ذی شعوری که به سوی آن می نگرد، محلّی است برای مطالعه و تأمل و عبرت.
قسم سوم: از غایهٔ‌ وجود و هدف زندگی، متوجه نفس آن چیز است که عبارت است از: اهداف و مقاصدی جزئی همچون تلذذ و تنزّه و بقاء و داشتن زندگیِ راحت و آرام. به گونهٔ‌ مثال: یکی از نتایج و فواید کار کشتی رانی که در یک کشتی بزرگ پادشاه کار می کند به خود کشتیران بر می گردد که مزد و حقوق اوست، اما نود و نه در صد سود و نتایج کشتی به پادشاه عاید می شود، بدین سان، اگر غایه ای که به خود آن چیز و به دنیای او متوجه است یکی باشد، نود و نه درصدش به آفریدگار آن بر می گردد.
پس راز موافقت و سازش میان "حکمت و جود" یعنی میان "اقتصاد و سخاوت بی پایان" که ظاهراً ضد و نقیض یکدیگر اند در همین تعدد غایات نهفته است. جهت توضیح بیشتر باید گفت: اگر یک غایه مورد نظر باشد، در این حالت، جود و سخا حکم روایی می کند و اسم "جوّاد" به تجلّی می پردازد، پس از نقطه نظر این غایه، میوه ها و حبوبات، به حدّ حساب نمی گنجد، یعنی جود و سخاوت بی پایانی را نشان می دهند؛ اما اگر همهٔ‌ غایه ها در نظر گرفته شود آنگاه حکمت آشکار می گردد و چیره می شود و اسم "حکیم" به تجلّی می پردازد و در این هنگام حکمتها و غایه های هر میوه به تعداد میوه های یک درخت بالغ می گردد، و بدین گونه این غایه ها به سه قسمی که ذکرشان گذشت تقسیم می شود. پس این غایه های عمومی به یک حکمت نامتناهی و اقتصاد نامحدود اشاره می کند و لذا حکمت بی پایان، با جود و سخای بی پایان که ظاهراً ضد یکدیگر به نظر می رسند گردهم می آیند و یک جا می شوند. به عنوان مثال: یکی از اهداف لشکر، تأمین رفاه و آسایش است، هرگاه به همین یک دید به لشکر بنگری می بینی که تعداد سربازان بیش از حدّ نیاز و ضرورت است، اما اگر اهداف دیگری همچون: پاسداری از حدود و مجاهده با دشمنان را هم مد نظر قرار دهیم، آنگاه می بینیم که تعداد سربازان لشکر انگار فقط به اندازهٔ‌ نیاز است نه بیشتر.. پس این تعداد، متوازن با حکمت است، زیرا حکمتِ حکومت با عظمت و شکوه آن یکجا می شود و در این حالت، می توان گفت که: لشکر بیش از حد نیاز نیست. مؤلف
به مثابه صورتها و نمونه های
— 100 —
نعمتهایی است که با رحمت خداوندی در جنّت برای مؤمنان ذخیره شده است.
اساس پنجم:
خواهی فهمید كه این مصنوعات فانی به خاطر فنا نیستند، و به این خاطر آفریده نشده اند که لحظه ای دیده شوند و سپس محو و نابود گردند، بلکه در این جا به مدت کوتاهی جمع شده و وضعیت و جایگاه مطلوب شان را گرفته اند تا از آنها تصویر برداری گردد و معانی شان فهمیده شود و نتایج شان تدوین گردد تا به اهل خلود و جاودانگی، مناظر دایمی و همیشگی را نسج نمایند و ببافند و در عالم بقا هم مدارِ غایه های دیگر شوند.
از مثال آتی فهمیده می شود که اشیاء به خاطر بقا آفریده شده اند، نه فنا، و حتی فنای ظاهری شان هم به مفهوم مرخّصی و پایان یافتن وظیفه و مأموریت است. پس آنچه از یک جهت به فنا می رود از جهات بسیار زیادی باقی می ماند؛ به گونهٔ‌ مثال: به یک گُلی که یکی از کلمات قدرت الهی است بنگر و ببین که به مدّت کوتاهی تبسّم می کند و به ما می نگرد و سپس در پشت پردهٔ‌ فنا پنهان می شود، اما همچون واژه ای که از دهانت خارج شده است، او هم می رود و هزاران مثالش را در گوشها به ودیعه می ماند و به تعداد عقلهای شنونده معانی اش را در عقول برجا می گذارد و پس از انجام وظیفه اش که افادهٔ‌ معنی بود، راهش را می گیرد و می رود. پس این گل نیز قبل از رفتن، صورت ظاهری اش را در حافظهٔ‌ هرچیزی که دیده است می گذارد و ماهیت معنوی اش را هم در بذرش جا می دهد، گویی هر حافظه و هر بذر، به منزلهٔ‌ عکس و تفسیری است جهت حفظ زینت و زیبایی و تصویر آن، و محلّی است جهت دوام بقای آن.
وقتی با مصنوعی که در پایین ترین سطح حیات قرار دارد چنین رفتاری به خاطر بقاء صورت گیرد، به خوبی می توان دریافت که انسانی که در بالاترین طبقهٔ‌ حیات بسر می برد و مالک روحی ماندگار است، چقدر با بقا و جاودانگی ارتباط دارد. وقتی عکس و تصویر نباتات گلدار و میوه دار و قانون ترکیب شان که اندکی به روح شباهت دارد،
— 101 —
در بذرها و هسته های ذره مانند آنها با کمال نظم و به رغم انقلابهای پر هرج و مرج، محافظت و نگهداری می شود، به خوبی می توان دریافت که روح انسان که دارای خصلتهای جامع و ماهیت والایی بوده و یک قانون امری ذی شعور و نورانی است و وجود خارجی پوشانده شده است چقدر با بقا پیوند دارد و مرتبط است.
اساس ششم:
و نیز خواهی فهمید که انسان، خودسر و مهار گسیخته رها نشده است تا در هرجا که خواسته باشد بچرد، بلکه همهٔ‌ اعمال و کردار او یادداشت و فلمبرداری می شود و همهٔ‌ افعالش ثبت و ضبط می گردد تا به محاسبه کشانده شود.
اساس هفتم:
خواهی فهمید که مرگ و نابودی ای که در فصل پاییز به سراغ مخلوقات بهار و تابستان می آید، فنای همیشگی و اعدام ابدی نیست، بلکه مرخّصی
(٭):آری، میوه ها و گلها و برگهایی که بر فراز درختان- که گنجینه های ارزاق رحمت الهی هستند- قرار دارند و از شاخه های درختان آویزان اند، پس از آن که پیر شدند و وظایف خود را انجام دادند باید بروند تا دَر به روی آنانی که از پی شان همچون سیل به راه افتاده اند و آمده اند، بسته نشود و مانع وسعت رحمت نشوند و سدّ راه خدمت سایر همنوعان شان قرار نگیرند؛ و از سوی دیگر، خودشان هم با از بین رفتن جوانی، خوار و ذلیل می شوند.
پس بهار نیز یک درخت میوه دار است و حشر و رستاخیز را به نمایش می گذارد. و عالم انسان هم در هر عصر یک درخت عبرت انگیز است. و زمین نیز یک درخت قدرت و محشر عجایب است. و خود دنیا هم درخت حیرت انگیزی است که میوه های آن به بازار آخرت فرستاده می شود. مؤلف
آنها پس از انجام و اتمام وظایف شان است. و نیز زمینه سازی و خالی نمودن مکان به مخلوقاتی است که در بهار جدید می آیند و جای موجودات قبلی را اشغال نموده و وظیفه و مأموریت خود را انجام می دهند.
و نیز هشدار و تنبیه های سبحاني است به اهل شعوری که غفلت وظایف شان را از یادشان برده و سکر و مستی هم آنان را از شکر باز داشته است.
اساس هشتم:
ونيز خواهی فهمید که صانع سرمدیِ این عالم فانی، عالم باقی و ماندگار دیگری دارد که بندگانش را به سمت آن سوق می دهد و تشویق می کند.
— 102 —
اساس نهم:
و خواهی فهمید که پروردگار رحمان و رحیم، بندگان مخلصش را در آن عالم پهناور چنان اکرام می کند که نه چشم آن را دیده، و نه گوش آن را شنیده و نه بر قلب بشر خطور نموده است.. آمنّا.

حقیقت هفتم

باب حفظ و حفیظیّت
و تجلّی اسم "حفیظ و رقیب" است
آیا ممکن است حفیظ و رقیبی که هر چیز تر و خشک، کوچک و بزرگ، عادی و عالی را در آسمان و زمین و در خشكي و دريا با کمال انتظام و میزان محافظت می کند، اعمال و کردار انسان را که دارای فطرتی والا است و رتبهٔ‌ خلافت در زمین را احراز نموده، و وظیفهٔ‌ بزرگی همچون امانت کبری را بر دوش دارد، مراقبت ننماید؟ و افعال او را که به ربوبیّت تماس می گیرد محافظت نکند؟ و از فیلتر نگذارند؟ و در ترازوی عدالت وزن نکند؟ و پاداش و کیفر شایسته را به او ندهد؟ هرگز!
آری، ذاتی که این هستی را اداره می کند، هرچیز را در درون نظام و میزان محافظت می نماید. نظام و میزان هم مظهر علم و حکمت و اراده و قدرت است. چون می بینیم که هر مخلوقی به غایت منتظم و موزون آفریده می شود، و صورتهایی که در طول حیاتش تغییر می دهد نیز در انتظام دقیقی است، آن گونه که هیئت مجموعی اش تحت نظم استواری قرار دارد. و نیز می بینیم که حفیظ ذوالجلال، صورتهای هرچیز را که با پایان یافتن وظیفه اش به عمرش هم خاتمه داده می شود و از این عالم شهادت رخت بر می بندد، در حافظه هایی که به الواح محفوظه شباهت دارند و در چیزهایی که به آیینه های مثالی می مانند محافظت و نگهداری می کند و اکثر تاریخچهٔ‌ زندگی آن را در بذرهایش می نویسد و در فرآورده ها و میوه هایش نقش می زند، و در آیینه های ظاهری و باطنی به حیات آن ادامه می دهد.. به طور مثال: حافظهٔ‌ بشر، میوهٔ‌ درخت، هستهٔ‌ میوه و بذر گل، عظمتِ احاطهٔ‌ قانون حفیظیت را نشان می دهد.
مگر نمی بینی که همهٔ‌ موجودات گلدار و میوه دارِ بهار بزرگ و گسترده را همراه با صحایف اعمال مخصوص، و قوانین ترکیب و نمونه های صورتهای شان در شمار
— 103 —
محدودی از بذرها می نویسد و محافظت می کند، و با فرا رسیدن بهار بعدی، صحایف و برنامهٔ‌ کاری را بر اساس سنجش و محاسبهٔ‌ دقیقی که مناسب شان است می گستراند و بهار شکوهمند دیگری را با کمال انتظام و حکمت روانهٔ‌ هستی می سازد، آیا این امر نشان نمی دهد که حفیظیت با چه احاطهٔ‌ نیرومندی نافذ و جاری است؟!
وقتی از اشیای زودگذر، عادی، ناپایدار و بی اهمیت چنین محافظتی به عمل آید، آیا ممکن است اعمال و کردار بشر که در عالم غیب و عالم آخرت و عالم ارواح و در پیشگاه ربوبیت پروردگار، ثمرات مهمّی را به بار می آورد حفظ نشود و با اهتمام کامل، ثبت و ضبط نگردد؟ هرگز!
آری، از تجلّی این حفیظیت بدین صورت، فهمیده می شود که مالک این موجودات توجه و اهمیت خاصی به ضبط و یادداشت همهٔ‌ جریانات و رخدادهای مُلکش دارد، و در کار حاکمیت، بسیار زیاد دقت می کند، و در سلطنت ربوبیتش به حدّی اهتمام می ورزد که کوچک ترین حادثه و ناچیز ترین عمل را می نویسد و می نویساند، و صورت هر آنچه را در ملکش جاری است در جاهاي متعدد و چیزهای زیادی محافظت می کند.
پس این حفیظیّت، دال بر این است که دفتری جهت محاسبهٔ‌ اعمال گشوده خواهد شد، و به ویژه بزرگترین اعمال و مهمترین افعالِ بزرگ ترين و مكرّم ترين و مشرف ترين مخلوقي چون انسان که فطرتاً از مزایای زیادی برخوردار است، وارد میزان و محاسبهٔ‌ دقیقی خواهد شد و صحایف اعمال او به نشر خواهد رسید. آیا هیچ عقلی این را می پذیرد که این انسان، با خلافت و امانت گرامی داشته شود و با اعلان وحدانیت در میادین مختلف مخلوقات و با تماشای شئون کلّی ربوبیّت، به منزلت پیشوا و شاهد بودن بر مخلوقات با مداخله در عبادات و تسبیحات شان نایل آید.. و سرانجام هم به قبر برود و راحت و آرام بخوابد و بیدار ساخته نشود و از هر عمل کوچک و بزرگ او بازجویی صورت نگیرد و به محشر نرود و در دادگاه بزرگ به محاکمه کشانده نشود؟! هرگز و هرگز! این انسان چگونه می تواند به عدم برود و در خاک پنهان شود و از دست قدیر ذوالجلال فرار کند، همان قدیر ذوالجلالی که همهٔ‌ وقایع و رخدادهای گذشته که معجزات
— 104 —
قدرت او هستند، بر قادر بودنش بر همهٔ‌ ممکناتی که در زمانهای آینده
(٭):مدت زمان گذشته که از لحظهٔ‌ حاضر تا آغاز آفرینش هستی را شامل می شود، پر از وقایع و رخدادها است. هر روز آن که پا به عرصهٔ‌ هستی نهاده است یک سطر است. و هر سال آن یک صفحه، و هر عصر آن یک کتاب است که با قلم قدَر ترسیم گردیده است؛ و دست قدرت آیات اعجاز انگیزش را با کمال حکمت و انتظام در آنها نوشته است. و زمان آینده ای که از اکنون تا روز قیامت، تا جنت و تا ابد امتداد یافته است، از ممکنات می باشد، یعنی گذشته، وقایعی است که عملاً به وقوع پیوسته است و آینده هم ممکناتی است که ممکن است رخ دهد. حال اگر دو سلسلهٔ‌ این دو زمان رویاروی یکدیگر گذاشته شوند، شک و تردیدی باقی نمی ماند که ذاتی که ديروز را با موجودات آن آفریده است قدرت این را هم دارد که فردا را همراه با موجوداتش خلق کند. بدین سان، تردیدی وجود ندارد که موجودات و خارق العادگی های زمان گذشته که نمایشگاه عجایب و غرایب است، معجزات یک قدیر ذوالجلال می باشد و به طور قطع شهادت می دهد که: او می تواند همهٔ‌ ممکنات آینده را ایجاد نموده و همهٔ‌ عجایب و معجزات آن را به نمایش بگذارد.آری، برای آفریدن یک سبب لازم است که آفرینندهٔ‌ آن، قدرت آفریدن همهٔ‌ سیب های دنیا و حتی قدرت ایجاد بهار بزرگ را داشته باشد، چون کسی که از خلق بهار عاجز است، یک سیب را هم نمی تواند به وجود بیاورد، زیرا این سیب در همان کارخانه یافت می شود. پس کسی که توان آفریدن یک سیب را داشته باشد، می تواند بهار را هم خلق کند؛ یک سیب، مثال مصغّرِ یک درخت و یک باغچه و حتی کلّ کائنات است. و نیز سیب از نظر صنعت و ظرافت، یک معجزهٔ‌ خارق العاده است چون بذرهای آن، تاریخچهٔ‌ زندگی کل درخت را با خود حمل می کند، پس کسی که آن را این گونه آفریده است، از آفریدن هیچ چیز در نمی ماند.
بدین منوال، کسی که امروز را آفریده است می تواند روز قیامت را هم خلق کند، و آن که بهار را به وجود می آورد، قدرت ایجاد حشر را هم دارد، و کسی که تمام عالمهای زمان گذشته را با کمال حکمت و انتظام بر نوار زمان آویخته و نشان داده است، بدون شک می تواند بر ریسمان آینده نیز عالمهای دیگری را بیاویزد و نشان دهد و نشان خواهد داد. در چندین گفتار به ویژه در گفتار بیست و دوم با قاطعیت اثبات نموده ایم که: "کسی که از آفریدن هرچیز عاجز است نمی تواند چیز واحدی را هم خلق کند و آنکه یک چیز را خلق کند، قدرت خلق هرچیز را هم دارد. و نیز اگر ایجاد اشیاء به یک ذات واگذار گردد، همهٔ‌ اشیاء به اندازهٔ‌ شیی واحد آسان می شود و سهولت پیدا می کند، اما اگر به اسباب متعددی واگذار گردد و به کثرت اسناد شود، آنگاه آفریدن فقط یک چیز به اندازهٔ‌ ایجاد همهٔ‌ اشیاء مشکل می شود و به درجة امتناع صعوبت پیدا می کند. مؤلف
رخ خواهد داد دلالت می کند، و زمستان و بهار را که شبیه قیامت و حشر اند به وجود می آورد.
از آن جایی که انسان در این دنیا به گونه ای که مستحق است به محاسبه کشانده نمی شود و حکمی در مورد او صادر نمی گردد، پس بدون شک، او روزی به یک محكمه بزرگ و به یک سعادت عظمی خواهد رفت.
— 105 —

حقیقت هشتم

باب وعد و وعید
و تجلّی اسم "جمیل و جلیل" است
آیا امکان دارد آفریدگار این مصنوعات که علیم مطلق و قدیر مطلق است به وعده و وعیدِ مکرّرش که همهٔ‌ انبیاء با تواتر از آن خبر داده و همهٔ‌ صدیقان و اولیاء بالاجماع به آن گواهی داده اند، وفا نکند و به جا نیاورد و بدین گونه -العیاذ بالله- عجز و جهل نشان دهد. حال آن که اموری که به آن وعده و یا وعید داده است، در برابر قدرتش سخت و دشوار نیست، بلکه بسیار ساده و آسان است، به آسانی باز گرداندن موجودات بی حساب بهار گذشته با عین شان (٭):مانند ریشه های درختان و نباتات. مؤلف ویا با مثل شان (٭):مانند برگها و میوه ها. مؤلف در بهار آینده.
وفا نمودن به وعده، هم به ما، و هم به هرچیز و هم به سلطنت ربوبیتش امری ضروری است؛ اما وعده خلافی هم با عزّت و قدرتش در تضاد قرار دارد و هم منافی احاطهٔ‌ علم اوست. زیرا وعده خلافی یا از جهل و یا از عجز به میان می آید.
پس ای منکر! آیا می دانی که با کفر و انکارت چه جنایت احمقانه ای را مرتکب می شوی! تو، وهم دروغگو، عقل هذیان سرا و نفس فریبنده ات را تصدیق نموده و به تکذیب ذاتی مبادرت می ورزی که به هیچ وجه مجبور به خلف و خلاف نیست و وعده خلافی به هیچ وجه به عزّت و عظمتش نمی زیبد و همهٔ‌ اشیاء و کارهای مشهود به صدق و حقانیّتش شهادت می دهد. تو به رغم آن که بسیار کوچک هستی اما جنایت بسیار بزرگی را مرتکب می شوی! از این رو، مستحق جزای ابدی بسیار بزرگی خواهی شد؛ جهت ارائه مقیاسی به بزرگی جنایتی که کافر مرتکب می شود، روایت شده است که یک دندان برخی از اهل جهنم، به قدر کوه است. مثال تو به مسافری می ماند که چشمانش را از نور خورشید می بندد و از خیالی که در عقلش قرار دارد پیروی می کند، سپس می خواهد راهش را با نور ناچیز عقلش که همچون کرم شب تاب است تنویر نماید! وقتی پروردگار وعده داده است و این موجودات هم کلماتِ صادق و حق گوی اویند، و این حوادث هستی هم آیاتِ ناطق و راستگوی او هستند، پس او حتماً به وعده اش وفا خواهد کرد، و دادگاه بزرگی را خواهد گشود، و سعادت عظیمی را خواهد بخشید.
— 106 —

حقیقت نهم

باب احیاء و اماته
و تجلّی اسم "حیّ قیّوم و مُحیِی و مُمِیت" است
آیا ممکن است ذاتی که زمین بسیار بزرگ را پس از مردن و خشکیدنش احیا نموده، و در این احیاء بیش از سیصد هزار نوع از انواع مخلوقات را که هریک از آنان همچون شگفتیِ حشر و نشر بشر شگفت انگیز است، برانگیخته و بدین گونه قدرتش را نشان داده است.. و در این حشر و نشر هم با تفریق و جدا ساختن هر موجودی از موجودی دیگر به رغم آمیزش و درهم و برهم بودن شان گستردگی احاطهٔ‌ علمش را نشان داده است.. و با وعده دادن حشر و نشر در همهٔ‌ فرامین آسمانی اش، نگاه همه بندگانش را به سوی سعادت ابدی برگردانده است.. و با ایجاد پیوند دوستی و همکاری در بین همهٔ‌ موجودات و مسخّر ساختن آن ها به یکدیگر و با چرخاندن آنان در چارچوب أمر و اراده اش، عظمت ربوبیّت خود را نشان داده است.. و بشر را به صورت جامع ترین و لطیف ترین و نازنین ترین و نازدارترین و نیازمندترین میوهٔ‌ درخت کائنات آفریده و هرچیز را مسخّر وی قرار داده و او را به عنوان مخاطب خود برگزیده و بدین گونه، اهمیت و جایگاه والای انسان را نشان داده است، آیا ممکن است چنین قدیرِ رحیم و علیمِ حکیم، قیامت را نیاورد و حشر را برپا ندارد و بشر را دوباره زنده نکند، و یا این که از انجام این کار عاجز و ناتوان باشد؟ و دادگاه بزرگی را نگشاید و جنت و جهنم را خلق نکند؟ هرگز و هرگز!
آری، متصرّف بزرگ این هستی در این زمین مؤقت و تنگ، در هر عصر و هر سال و هر روز، مثالها، نمونه ها و اشاره های زیاد حشر اکبر و میدان قیامت را ایجاد می کند: به طور مثال: ما در حشر بهار می بینیم که در ظرف پنج، شش روز بیش از سیصدهزار نوع از انواع حیوانات و نباتات کوچک و بزرگ را حشر و نشر می کند. و ریشه های همهٔ‌ درختان و گیاهان را و برخی از حیوانات را عیناً احیا نموده و دوباره بر می گرداند، و دیگران را هم با مثل شان که کاملاً شبیه به عین شان است باز می گرداند. با آنکه بذرها از لحاظ ماده تفاوت اندکی با یکدیگر دارند و کاملاً آمیخته و درهم و برهم هستند اما با کمال امتیاز و تشخیص و با سرعت و وسعت و سهولت، در ظرف شش روز و یا شش
— 107 —
هفته با انتظام و سنجش دقیق آفریده می شوند. آیا ممکن است به ذاتی که این کارها را انجام داده است انجام دادن کاری مشکل باشد؟ و نتواند آسمانها و زمین را در شش روز خلق نماید؟ و انسان را با یک فریاد حشر نکند؟! هرگز!
ببین! اگر یک نویسندهٔ‌ خارق العاده ای باشد و سیصدهزار کتابی را که حروف آن پاک شده و یا از بین رفته است، فقط در یک صفحه، بدون برهم زدن و بدون اشتباه و کم و کسری به صورت بی نهایت زیبا در ظرف یک ساعت بنویسد و به تو گفته شود که: "این نویسنده می تواند کتاب تو را که در آب افتاده است و تألیف خود اوست، سر از نو در ظرف چند دقیقه از حافظه اش بنویسد. در این صورت، آیا تو می توانی تردید نشان دهی و بگویی: "نخیر، نمی تواند، من باور نمی کنم!"
ویا این که یک پادشاه اعجازگر جهت نشان دادن قدرتش و یا به خاطر پند و عبرت مردم، با یک اشاره، کوه ها را برکند و شهرها را تغییر دهد و دریا را به بیابان تبدیل کند و تو شاهد این صحنه ها باشی و در این هنگام ببینی که صخرهٔ‌ بزرگی به درّه سقوط نمود و راه را به روی میهمانان آن پادشاه بست، و شخصی آمد و به تو گفت: این پادشاه با یک اشاره اش سنگ را هرچند بزرگ هم باشد از سر راه میهمانانش برخواهد داشت و میهمانانش را در نیمه راه نخواهد گذاشت؛ حال، چقدر حماقت و دیوانگی خواهد بود اگر تو بگویی: نخیر بر نمی دارد و یا اینکه نمی تواند بردارد!
و یا این که یک فرمانده بتواند در یک روز همهٔ‌ افراد لشکری را که خودش تشکیل داده است یک جا جمع کند و گردهم آورد، و به تو گفته شود: او می تواند با یک بوق، سربازان درحال استراحت و پراکندهٔ‌ گردانها را تحت لوایش جمع کند، اما تو بگویی: من باور نمی کنم! آنگاه خواهی فهمید که این جواب تو نشان دیوانگی و حماقت توست.
اگر به این مثال پی برده ای، پس ببین که، نقاش ازلی سبحانه و تعالی در جلو چشمان ما صفحهٔ‌ سفید زمستان را ورق می زند و برگهای سبز و خرم بهار و تابستان را می گشاید و در صفحهٔ‌ روی زمین، بیش از سیصد هزار نوع از انواع مختلف مخلوقاتش را با قلم قدرت و قَدر، به احسن صورت و به گونه ای می نویسد که به رغم متداخل بودن بازهم درهم نمی آمیزد، و همه را باهم می نویسد و هیچ یک، مانع و مزاحم دیگری
— 108 —
نمی شود، و با آن که شکل و صورت هرکدام جدا و متفاوت است، اما هیچ اشتباه و سردرگمی رخ نمی دهد.
آیا کسی می تواند در مورد ذات حکیمِ حفیظی که برنامهٔ‌ روح بزرگترین درخت را در هستهٔ‌ کوچکی محافظت نموده است، این سوال را مطرح کند و بگوید: او چگونه روح مردگان را محافظت می کند؟
آیا می توان در مورد ذات قدیری که کرهٔ‌ زمین را با سرعت چشمگیری در مدارش به گردش درآورده است، این سوال را مطرح کرد و گفت: او چگونه این کرهٔ‌ زمین را از راه میهمانانی که رهسپار آخرت اند، برخواهد داشت و یا پراکنده خواهد ساخت؟! آیا ممکن است ذات ذوالجلالی که ذرات را از نیستی به وجود آورده و با فرمان كُنْ فَيَكُونُ در اجساد موجودات زنده جابجا نموده و لشکرهای مجهز و بزرگی را از آن ذرات پدید آورده است، زیر سوال برده شود و گفته شود که: او چگونه می تواند ذرّات اساسی و اجزای اصلی جسدِ لشکر مانند را که یکدیگر را شناخته اند و تحت نظام آن جسد درآمده اند، با یک فریاد جمع کند و گردهم آورد؟
و نیز تو با چشم سر می بینی که آفریدگار سبحان بسیاری از نمونه ها و مثالها و علایم حشر را، که شبیه به حشر بهار است، در هر عصر و در هر فصل آفریده است، حتی تبدیل شب و روز، و به وجود آوردن ابرها و سپس زدودن آنها از فضا، نمونه هایی از حشر و رستاخیز اند.
اگر خود را پیش از هزار سال تصور کنی و سپس گذشته و آینده را که دو جناح زمان اند روبه روی هم قرار دهی، آنگاه مثالهای حشر و نمونه های قیامت را به تعداد عصرها و روزها خواهی دید.
باز اگر به رغم دیدن این همه مثالها و نمونه ها، بازهم حشر جسمانی را دور از عقل بدانی و با استبعاد، آن را انکار کنی، آنگاه تو نیز خواهی فهمید که انکار حشر، چقدر حماقت و نادانی است!
ببین! فرمان اعظم در خصوص این حقیقت چه می گوید:
﴿ فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ ﴾
(الروم:٥٠)
— 109 —
خلاصه: چیزی نیست که مانع حشر واقع شود، بلکه هرچیز مقتضی و خواستار آن است. آری، ذاتی که این زمین پهناور را که نمایشگاه عجایب است، همچون یک حیوان عادی می میراند و زنده می کند، و آن را گهوارهٔ‌ آرام و کشتی زیبایی به انسان و حیوان قرار داده است، و خورشید را چراغ نور افشان و گرما بخش این مهمانسرا ساخته است، و سیّارات را هواپیمای فرشتگانش قرار داده است، بدون شک، چنین ربوبیّت شکوهمند و سرمدی و چنین حاکمیت معظم و محیطش را فقط بر پایهٔ‌ امور این دنیای زودگذر، بی دوام، بی قرار، بی اهمیت، متغیّر، بی بقا، ناقص و تکامل نیافته، بنا نخواهد کرد و منحصر نخواهد ساخت.
پس حتماً یک سرای باقی و ماندگار و بی زوال و شکوهمند دیگری وجود دارد که شایستهٔ‌ اوست. او ما را به خاطر آنجا به کار و تلاش وامیدارد و به آن سو فرا می خواند و ما را به آن جا منتقل می سازد، و بر این أمر، همهٔ‌ برگزیده گانی که دارای ارواح نیّره و همهٔ‌ اقطابی که دارای قلوب منوّره و همهٔ‌ اربابان عقل نورانی که از ظاهر به حقیقت نفوذ نموده و به قرب و حضور الهی مشرف شده اند، گواهی می دهند و به اتفاق، ابلاغ می دارند که پروردگار متعال پاداش و کیفری را آماده نموده است و او مكررًا به طور قطع وعده می دهد و به شدّت تهدید می کند.
پس وعده خلافی به هیچ وجه به جمال مقدس او نزدیک نمی شود، چون خُلف وعد، هم ذلّت است و هم تذلّل. و خُلف وعید هم یا از عفو و گذشت و یا از عجز و ناتوانی ناشی می شود، حال آن که کفر جنایت مطلقی
(٭):آری، از آن جایی که کفر، ارزش موجودات را سقوط داده و آنان را به بی مفهومی متهم می سازد، توهین و تحقیری در حق همهٔ‌ کائنات است. و از آن جایی که جلوه های اسمای الهی را در آیینه های موجودات انکار می کند، تزییفی است در برابر همهٔ‌ اسمای حسنای الهی. و از آن جهت که شهادت موجودات را بر وحدانیت الهی رد می کند، تکذیبی است در حق همهٔ‌ مخلوقات؛ از این رو، استعداد و توانمندی های انسان را به گونه ای فاسد می سازد که قدرت پذیرفتن خیر و صلاح را از او سلب می کند. و نیز کفر، یک ظلم عظیم است، چون تجاوزی است در حق تمام مخلوقات و همهٔ‌ اسمای حسنای الهی، پس حفاظت و پاسداری این حقوق و ناتوان بودن نفس کافر از پذیرفتن خیر، محروم ماندن او را از عفو و بخشش تقاضا می کند و آیهٔ‌ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظ۪يمٌ هم همین معنی را می رساند. مؤلف
است و سزاوار عفو و بخشش نمی باشد... و قدیر مطلق، از عجز و ناتوانی هم منزّه و مقدّس است. و گواهان و خبردهندگان هم با آن که در مسلک و منهج و مشربشان اختلاف دارند، اما در اساس این
— 110 —
مسأله کاملاً متفقند و از لحاظ کثرت به درجهٔ‌ تواتر و از لحاظ كيفیّت، به قوّت اجماع رسیده اند و از نظر جایگاه و منزلت هم ستارگان و نور دیدهٔ‌ بشریت هستند و عزیزان یک ملّت اند، و از حیث اهمیت هم در این مسأله "اهل اختصاص و اهل اثبات" اند.
چنانکه پیداست در علم و صنعتی، حکم دو متخصص بر هزاران غیر متخصص ترجیح دارد و در اخبار و روایت هم دو ثابت کننده بر هزاران نفی کننده ترجیح داده می شود. به طور مثال: دو نفری که از ثبوت رؤیت هلال رمضان خبر می دهند، انکار هزاران منکر را نقش بر آب می سازند.
خلاصه: در دنیا، خبری راست تر از این، و دعوایی سالمتر از این و حقیقتی ظاهرتر از این وجود ندارد.
پس بدون شک، دنیا یک مزرعه، و محشر هم یک خرمن گاه و جنت و جهنم نیز هر کدام یک مخزن اند.

حقیقت دهم

باب حکمت و عنایت و رحمت و عدالت
و تجلّی اسم "حکیم و کریم و عادل و رحیم" است
آیا ممکن است مالک الملکِ ذوالجلالی که در این مهمانخانهٔ‌ فانی دنیا و در این میدان امتحان ناپایدار و در این نمایشگاه بی ثبات زمین، آثار حكمتي به اين درجه باهر و عنایتی به این حد ظاهر و عدالتی به این درجه چیره و رحمتی به این حد گسترده را نشان داده است، در عالم ملک و ملکوتش مسکنهای دایمی، ساکنان ابدی، مقامات ماندگار و مخلوقات مقیم را به وجود نیاورد و حقایق این حکمت و عنایت و عدالت و مرحمت آشکار، هیچ و پوچ شود؟!
آیا عاقلانه است که حکیم ذوالجلال این انسان را از بین همهٔ‌ مخلوقات به عنوان مخاطب کلّی خود برگزیند، و او را آیینة جامعی به اسمای حسنایش قرار دهد، و همهٔ‌ محتویات گنجینهٔ‌ رحمتش را به او بچشاند و قدرش را بفهماند و معرفی کند و خودش را با همهٔ‌ اسمایش به او بشناساند و او را به خود و خود را به او دوست بسازد.. و پس از همهٔ‌ این ها این انسان بیچاره را به آن مملکت ابدی اش نفرستد؟! و به آن سعادتگاه دایمی دعوت نکند و مسعود نسازد؟!
— 111 —
آیا عاقلانه است که به هر موجودی ولو این که یک بذر و هسته باشد، وظایف زیادی را به سنگینی یک درخت بار کند، و حکمتهایی را به تعداد گلهای آن بر دوشش بگذارد، و مصلحتهایی را به شمار میوه های آن بر او بیاویزد و سپس غایه و هدف همهٔ‌ آن وظایف و حکمتها و مصلحتها را فقط به همین جزء ناچیزی که متوجه دنیا است منحصر سازد، یعنی فقط باقی ماندن در دنیا را که به اندازهٔ‌ دانهٔ‌ خردل اهمیت ندارد، غایه قرار دهد و این وظایف و حکمتها و مصلحتها را بذرهای عالم معنی و مزرعهٔ‌ عالم آخرت قرار ندهد تا غایه های حقیقی و شایستهٔ‌ شان را به بار بنشانند.
آیا معقول است که این جشنهای پرشکوه و محافل بزرگ را بی هدف و بیهوده و بی معنی رها کند؟! و چهرهٔ‌ آنان را به عالم معنی و عالم آخرت بر نگرداند تا غایه های اصلی و میوه های شایسته را نشان دهند!
آیا ممکن است با انجام دادن این همه خلاف حقیقت، خود را -العیاذ بالله- به ضدّ اوصافی چون: "حکیم، کریم، عادل و رحیم" متّصف نشان داده و حقایق همهٔ‌ کائنات را که بر اوصاف مقدّسی چون: حکمت و کرم و عدل و رحمت او دلالت دارند، تکذیب کند! و شهادت همهٔ‌ موجودات را رد نماید! و دلایل همهٔ‌ مصنوعات را باطل سازد! آیا هیچ عقلی این را می پذیرد که او به انسان و به حواس درونی او وظایفی را به تعداد موهای سرش بسپارد و اما به او پاداش دنیوی ناچیزی بدهد که فقط به منزلهٔ‌ یک تار موی اوست؟! و با این عملش کاری کند که خلاف عدالت حقیقی و منافی حکمت حقیقی اوست؟! آیا ممکن است که پروردگار سبحان به هر ذی حیات و حتی به هر عضوی همچون زبان او و حتی به هر مصنوعی، حکمتها و مصلحتهایی را به تعداد نتایج و میوه های هر درخت بیاویزد و بدین گونه ثابت نماید و نشان دهد که او یک حکیم مطلق است و پس از آن، بقاء و لقاء و سعادت ابدی را به انسان ندهد، همان سعادتی را که بزرگترین حکمتها و مهمترین مصلحتها و لازمترین نتایج می باشد و حکمت را حکمت و نعمت را نعمت و رحمت را رحمت ساخته است و منبع و سرچشمهٔ‌ همهٔ‌ حکمتها و نعمتها و رحمتها و مصلحتها است، پس آیا ممکن است با ندادن چنین سعادت ابدی، همهٔ‌ کارهایش را به درّهٔ‌ عبثیّت مطلق بیندازد و خود را -العیاذ بالله- مشابه شخصی بسازد که کاخ بزرگی را می سازد و در هر سنگ آن هزاران نقش و نگار را تعبیه می کند و در
— 112 —
هر کنج آن، هزاران زینت و نما را به نمایش در می آورد و در هر منزل آن هزاران آلات و لوازم با ارزش را جابجا می کند.. اما سقف آن کاخ را نمی سازد و اجازه می دهد که هرچیز بپوسد و از بین برود؟! حاشا و کلّا.. از خیر مطلق، خیر می آید و از جمیل مطلق، زیبایی صادر می شود و از حکیم مطلق، کار بیهوده ای سر نمی زند.
آری، اگر هرکس فکراً سوار بر كشتي تاریخ شود و به سوی گذشته برود، منزلها و میدانها و نمایشگاه ها و عالمهای وفات یافته را به تعداد همهٔ‌ سالهای سپری شده خواهد دید که شبیه این منزل دنیا و میدان امتحان و نمایشگاه زمان ما است. اینها با آن که از نظر صورت و کیفیت با یکدیگر متفاوت اند اما از نظر انتظام و شگفتیها و نشان دادن قدرت و حکمت آفریدگار شبیه یکدیگر اند.
و نیز خواهد دید که در آن منزلهای بی ثبات، و در آن میدانهای بی دوام و در آن نمایشگاه های بی بقا چنان انتظامی از یک حکمتِ هویدا و چنان اشاراتی از یک عنایتِ ظاهر و چنان علایمی از یک عدالتِ حاکم و چنان ثمراتی از یک مرحمت بی کران وجود دارد که اگر بصیرتش را از دست نداده باشد به یقین خواهد فهمید که:
موجودیت حکمتی کاملتر از آن حکمت غیر ممکن است، و عنایتی زیباتر از عنایتی که از آثارش پیداست وجود ندارد، و هیچ عدالتی نمی تواند به پای عدالتی که علایم آن دیده می شود، برسد، و مرحمتی فراگیرتر از مرحمتی که ثمرات آن به چشم می خورد، متصوّر نیست.
اگر به فرض محال، سلطان سرمدی ای که این کارها را به گردش درآورده و این میهمانان و میهمان سرا را پیوسته تغییر می دهد و در قلمرو مملکتش منزلهای دایمی، اماکن عالی، مقامات ثابت، مسکنهای ماندگار، رعایای جاویدان و بندگان خوشبختی نداشته باشد، آنگاه لازم می آید که حقیقت اوصافی همچون "حکمت و عدالت و عنایت و رحمت" که به منزلهٔ‌ چهار عنصر قوی و گسترده ای مانند نور و هوا و آب و خاک اند، انکار شود و موجودیت ظاهری آن عناصر معنوی که مثل این چهار عنصر مادی ظاهر و روشن است، نفی گردد. زیرا این دنیا و آن چه در آن است به ظهور حقایق آنها کافی نیست. اگر در جای دیگر نیز محلّی جهت ظهور کامل آنها نباشد آنگاه لازم می آید تا با دیوانگی کسی که در روز روشن خورشید را انکار می کند حکمت موجود اشیاء نیز انکار
— 113 —
شود، و عنایتی که همیشه در نفس خود و در هرچیز مشاهده می کنیم و این عدالتی که علایم بسیار قوی آن دیده می شود
(٭):آری، عدالت به دو بخش است، یکی مثبت و دیگری منفی. عدالت مثبت عبارت است از: دادن حق به هر صاحب حق. این نوع عدالت در این دنیا به درجهٔ‌ بداهت، گسترده و محیط است. چون آن گونه که در حقیقت سوم به اثبات رسید، تمام مطالبات و آن چه را که به وجود و ادامهٔ‌ زندگی هرچیز لازم است و آن چیز هم با زبان استعداد و با زبان نیاز فطری و با زبان اضطرار از فاطر ذوالجلالش خواسته است با میزانهای مخصوص و معیارهای معینی می دهد و برآورده می سازد، یعنی این نوع عدالت به اندازهٔ‌ وجود حیات، ظاهر و هویدا است. و عدالت منفی عبارت است از: تربیت ناحقان. یعنی احقاق حق با تعذیب و جزا دادن به ناحقها. این نوع، با آن که در دنیا کاملاً به چشم نمی خورد، اما اشارات و علایمی وجود دارد که بر این حقیقت دلالت می کند. به طور مثال سیلی تأدیب و تازیانهٔ‌ تعذیبی که بر قوم عاد و ثمود و حتی بر اقوام متمرّد عصر ما فرود آمده است با حدث قطعی نشان می دهد که یک عدالت بسیار عالی حکمفرما است. مؤلف
و این مرحمتی که در هر جا می بینیم، نفی گردد و انکار شود. و نیز لزوماً باید پذیرفته شود که صاحب اجراءات حکیمانه و افعال کریمانه و احسانات رحیمانه ای که در این هستی می بینیم- حاش لله- یک بیهوده گر سفيه و يك غدّار و ستمگر است (تعالی الله عن ذلک) و این، چیزی جز انقلاب حقایق به اضدادش نیست و بی نهایت محال است، حتی سوفسطائیان احمقي که وجود هرچیز و حتی وجود خود را انکار می کنند نیز به آسانی نمی توانند به این تصوّر محال نزدیک شوند.
خلاصه: هیچ پیوند و مناسبتی میان رخدادهای این هستی از قبیل: گردهمایی های گسترده برای زندگی، و جداییهای سریع برای مرگ، و جمع شدنهای پر شکوه، و متشتّت شدنهای سریع، و محافل عظیم، و تجلیّات بزرگ و میان نتایج جزئی و غایه های کوتاه مدت و بی اهمیت و مؤقت آنها که به ما معلوم است و مربوط این دنیای فانی است، وجود ندارد. لذا این عدم تناسب، به این می ماند که به یک سنگ کوچک حکمتها و غایه هایی به بزرگی کوه، و به یک کوه بزرگ هم یک غایهٔ‌ جزئی و مؤقتی به حجم یک سنگ ریزه داده شود، که چنین چیزی با هیچ عقل و حکمتی سازگار نیست.
پس این گسستگی و عدم مناسبت میان این موجودات و شئونات آنها و میان غایه های مربوط به دنیای شان قاطعانه گواهی می دهد که: چهرهٔ‌ این موجودات متوجهٔ‌ عالم معنی است، چون میوه های مناسب شان را در آنجا می دهند و چشمان شان به اسمای حسنی دوخته است. غایه های شان به آن عالم می نگرد، و با آن که بذرهای شان زیر خاک دنیا مدفون است اما خوشه های شان در عالم مثال باز می شود و انكشاف مي
— 114 —
كند. پس انسان به نسبت استعدادش، در این جا می کارد و کاشته می شود و در آخرت درو می کند.
هرگاه به چهره های این موجودات که متوجه اسمای حسنی و عالم آخرت است بنگری، می بینی که: هر بذر که یکی از معجزات قدرت الهی است غایه های بزرگی به اندازهٔ‌ یک درخت دارد.
و هر گُلی که یک کلمهٔ‌ حکمت است
(٭):اگر بگویی: چرا اغلب مثالهای تو از گل و بذر و میوه است؟ جواب: چون که اینها بدیع ترین و خارق العاده ترین و لطیف ترین معجزات قدرت هستند. و زمانی که اهل طبیعت و اهل ضلالت و اهل فلسفه از خواندن خطوط باریکی که قلم قدَر و قدرت در آنها نوشته است درماندند، در آنها غرق و سردر گم شدند و در منجلاب طبیعت گیر ماندند. مؤلف
معنیهایی به اندازهٔ‌ گلهای یک درخت دارد. و هر میوه ای که معجزهٔ‌ صنعت و منظومهٔ‌ رحمت است، حکمتهایی به تعداد میوه های یک درخت دارد. و رزق و روزی شدن او برای ما فقط یک حکمت از بین هزاران حکمت است. چون وظیفه اش به پایان می رسد، معنی اش را بازگو می کند و سپس می میرد و در معدهٔ‌ ما دفن می شود.
پس مادامی که این اشیای فانی در جای دیگری میوه هاي باقي می دهند و صورتهای دایمی را از خود برجا می گذارند و معنیهای ماندگاری را بازگو می کنند و در آنجا اذکار و تسبیحات جاودان می خوانند، این انسان هم زمانی انسان حقیقی می شود که به این چهرهٔ‌ آنها که متوجهٔ‌ جاودانگی است بنگرد و بیندیشد؛ و آنگاه در فانی، راهی به سوی باقی می یابد.
پس در لابه لای این موجوداتی که بین زندگی و مرگ غلت می خورند و جمع و پراکنده می شوند مقصد دیگری وجود دارد، چون احوال اینها - در مثال مناقشه نیست- به اوضاع و احوالی می ماند که به منظور نمایش و تمثیل، ترتیب یافته است و در این راستا پولهای زیادی به مصرف می رسد تا گردهمایی ها و پراکندگیهایی برپا گردد و فلمبرداری شود و پس از تهیه و تدوین، برای همیشه در صحنه نشان داده شود.
بدین سان، یکی از اهداف سپری نمودن زندگی شخصی و اجتماعی به مدت کوتاهی در این دنیا عبارت است از: تصویر برداری و ترکیب و تدوین آنها و محافظت از نتایج اعمال جهت محاسبهٔ‌ آن در یک گردهمایی بزرگ و به نمایش گذاشتن آن در
— 115 —
یک نمایشگاه عظیم و نشان دادن استعداد آن به یک سعادت عظمی. پس حدیث شریف: «الدنیا مزرعة الاخرة» بیانگر همین حقیقت است. مادامی که دنیا عملاً وجود دارد و حکمت و عنایت و رحمت و عدالت هم با این آثارش در دنیا موجود است، پس حتماً به قطعیت موجودیت دنیا، آخرت هم وجود دارد.
وقتی در دنیا هر چیز از جهتی به آن عالم می نگرد، پس معلوم می شود که سفر به آنسو است. لذا انکار آخرت به مفهوم انکار دنیا و مافیها است.
پس آن گونه که أجل و قبر، منتظر انسان است، جنت و جهنم نیز منتظر و مراقب او هستند.

حقیقت یازدهم

باب انسانیت
و تجلی اسم "حق" است
آیا ممکن است پروردگار حق و معبود حقیقی، انسان را در این هستی به گونه ای بیافریند که در برابر ربوبیّت مطلق و ربوبیّتش بر همهٔ‌ عالمیان گرامی ترین و مهم ترین بندهٔ‌ او باشد و متفکّرترین مخاطب أوامر سبحانی اش قرار دهد و با آفریدن در أحسن تقویم او را آیینه ای تمام نمایی به اسمای حسنی و به تجلّی اسم اعظم و تجلّی مرتبهٔ‌ عظمایِ هریک از این اسماء بگرداند، تا زیباترین معجزات قدرت الهی باشد. و به خاطر این که محتویات گنجینهٔ‌ رحمت را وزن نماید و بشناسد بیشترین تجهیزات و موازین را به او بدهد، و او را بیش از هر موجود دیگری نیازمند نعمتهای بی شمارش بگرداند به حدّی که بيش از همه از فنا و نیستی متألم شود و شوق بقا را داشته باشد و نازکترین و نازدارترین و نیازمندترین پدیده هایش شمرده شود و از نظر حیات دنیوی، متألم ترین و درمانده ترین و از لحاظ استعداد فطری به عالیترین و برترین صورت و ماهيت بیافریند.. اما او را به یک سرای ابدی که شایسته و مشتاق رفتن به آن جا است نفرستد و بدین گونه، حقیقت انسانیت را نابود سازد و به کاری که کاملاً منافی حقّانیت اوست مبادرت ورزد؟! و از نظر حقيقت، مرتكب بي عدالتي زشتي شود؟ تعالی الله عن ذلک!
آیا ممکن است حاکم بالحق و رحیم مطلقی که استعداد والایی به این انسان داده و توان تحمّل امانت بزرگی را که آسمانها و زمین و کوهها از حمل آن أبا ورزیدند به
— 116 —
او بخشیده است، یعنی انسان را با معیارهای کوچک و جزئی و با مهارتهای ناچیزش قادر به درک و شناخت صفات محیط، شئونات کلّی و تجلّیات بی نهایت خالقش ساخته است و با آن که او را به صورت لطیف ترین و نازکترین و عاجز ترین و ضعیف ترین مخلوقاتش بر روي زمين پدید آورده است، اما مأموریت نظارت و تنظیم همهٔ‌ نباتات و حیوانات روی زمین را به وی سپرده و توان مداخله در شیوهٔ‌ عبادات و تسبیحات شان را به او داده است و او را در یک مقیاس کوچک، به عنوان نمونه ای جهت اجراءات الهی اش در کائنات نشان داده و وظیفهٔ‌ اعلان ربوبیّت پاک و منزّه اش را - فعلاً و قولاً بر کائنات به او سپرده است و بدین گونه، منزلت او را والاتر از منزلت فرشتگان قرار داده و مقام و منزلت خلافت را عطا نموده است.. حال، آیا ممکن است پروردگار سبحان این همه وظایف را به او بسپارد اما سعادت ابدی را که غایه و نتیجه و ثمرهٔ‌ آن وظایف است به او ندهد؟ و او را در پرتگاه ذلّت و بیچارگی و فلاکت و بدبختی بیندازد و درمانده ترین و مصیبت زده ترین مخلوقاتش بگرداند و این عقل مبارک و نورانی را که هدیهٔ‌ حکمت او و وسیلهٔ‌ شناخت سعادت است، شوم ترین و ظلمانی ترین آلهٔ‌ تعذیب قرار دهد و به کاری که کاملاً خلاف حکمت مطلقه و منافی رحمت اوست، مبادرت ورزد؟! حاشا و کلّا.. تعالی الله عن ذلک.
خلاصه: آن گونه که در حکایت تمثیلی با دیدن کارت هویت و دفترچهٔ‌ یک افسر، متوجه شدیم که رتبه، وظیفه، معاش و کارهایی که باید انجام دهد در آن نوشته است، و با دیدن اینها دریافتیم که کار آن افسر، به خاطر این میدان مؤقت نیست بلکه او عازم یک مملکت پا برجا و دایمی است و به خاطر آن کار می کند، بدین سان، لطایفی که در کارت هویت قلب و حوّاسی که در دفتر عمل و تجهیزاتی که در استعداد انسان وجود دارد، کاملاً متوجه سعادت ابدی می باشد و جهت نیل به آن سعادت داده شده و مناسب آن وظيفه تجهيز شده است. و این همان چیزی است که اهل تحقیق و کشف در مورد آن متفقند.
به طور مثال: اگر به "قوّه تخیّل" که یکی از خدمتگزاران و تصویربرداران عقل است، گفته شود: "به تو یک میلیون سال عمر همراه با سلطنت دنیا داده خواهد شد، اما بعد از آن حتماً برای همیشه نیست و نابود خواهی شد" خواهیم دید که او بجای شادمانی،
— 117 —
متأثر و غمگین می گردد و آه می کشد (به شرط آن که نفس مداخله نکند و فریب توهّم را نخورد.) یعنی این که، بزرگترین فانی- که دنیا و ما فیها است- نمی تواند کوچکترین آلت انسان را -که خیال است- سیر کند. پس این استعداد انسان و آرزوهای او که تا أبد امتداد یافته است، و افکار او که هستی را فرا گرفته است، و خواسته های او که به انواع سعادت ابدی ریشه دوانده است، نشان می دهد که: این انسان به خاطر أبد آفریده شده و حتماً به سوی أبد خواهد رفت، این دنیا مهمانخانهٔ‌ او و سالن انتظار آخرت است.

حقیقت دوازدهم

باب رسالت و تنزیل
و تجلّی بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ است
آیا ممکن است راه آخرت و درِ جنت را که رسول اکرم (ص) با تمام توان و قدرت و با استناد بر هزاران معجزهٔ‌ ثابتش و با اعتماد بر هزاران آیات قرآن کریمي كه در چهل وجه معجزه مي باشد گشوده است، و همهٔ‌ انبیا هم با استناد به معجزاتشان سخنان او را تأیید نموده و همهٔ‌ اولیا و صالحان با پشتیبانی کشف و کرامتشان ادعای او را تصدیق نموده اند و همهٔ‌ علما و اصفیا با استناد به تحقیقات شان به صدق او شهادت داده اند.. آیا ممکن است اوهام بی ارزشی که به اندازهٔ‌ بال یک مگس قدرت ندارد، راه آخرت را مسدود نماید و درِ جنت را ببندد؟!
از حقیقتهای گذشته فهمیده شد که مسألهٔ‌ حشر چنان حقیقت راسخی است که هیچ قدرتی نمی تواند آن را متزلزل سازد ولو اینکه این قدرت، توان برکندن زمین و تکّه تکّه کردن آن را داشته باشد. زیرا پروردگار متعال، آن حقیقت را به اقتضای همه اسما و صفاتش تثبیت می کند و رسول گرامی اش هم با همهٔ‌ معجزات و براهینش بر آن صحّه می گذارد و قرآن حکیم با همهٔ‌ حقایق وآیاتش آن را به اثبات می رساند واین کائنات با همهٔ‌ آیات تکوینی و شئونات حکیمانه اش، شاهد آن است.
آیا ممکن است در مسأله حشر، با ذات واجب الوجود همهٔ‌ موجودات - به استثنای کفار- متّفق باشند و سپس شبهه و وسوسه های شیطانی برخیزند و این حیقیقت راسخ و شامخ را متزلزل سازند واز جا برکنند؟ حاشا و کلّا!
— 118 —
مبادا گمان کنی که دلایل حشر فقط به همین دوازده حقیقتی که بحث نمودیم منحصر است و بس. زیرا، آن گونه که قرآن حکیم به تنهایی این دوازده حقیقت را به ما درس می دهد، بر علاوهٔ‌ آن با هزاران وجه دیگر هم اشاره می کند که آفریدگار ما، ما را از این دار فنا به دار بقا منتقل خواهد ساخت. و باز مبادا گمان کنی که اسمای الهی ای که حشر را اقتضا می کنند فقط به اسمایی همچون: "حکیم، کریم، رحیم، عادل و حفیظ" که ما از آن بحث نمودیم منحصر است. نخیر، بلکه همهٔ‌ اسمای حسنای الهی که در تدبیر هستی تجلّی نموده اند، خواستار آخرت و حتی مستلزم آن هستند.
و مبادا گمان کنی که آیات تکوینی کائنات که به حشر دلالت دارد، فقط به آنچه بحث نمودیم منحصر است. بلکه در اکثر موجودات، وجوه و آفاق فراوانی وجود دارد که همچون پرده، به راست و چپ باز می شوند و آن گونه که یک وجه شان به صانع ذوالجلال شهادت می دهد، وجه دیگر آن به حشر اشاره می کند.
به عنوان مثال: صنعت زیبای انسان در آفریده شدنش به احسن تقویم، آن گونه که آفریدگار را نشان می دهد، زایل و ناپدید شدن انسان با همهٔ‌ قابلیتها و توانمندیهای موجود در احسن تقویم نیز به حشر اشاره می کند. حتی در مواردی اگر با دو دید فقط به یک وجه نگریسته شود، این وجه، هم صانع را و هم حشر را نشان می دهد. به طور مثال: با در نظر گرفتن ماهیتِ تنظیم حکمت، تزیین عنایت، توزین عدالت و لطافت رحمت که در اشیاء به مشاهده می رسند، آشکار خواهد شد که همه این کارها از دست قدرت یک صانع حکیم و کریم و عادل و رحیم صدور یافته است، بدین سان، اگر در کنار بزرگی و فانی بودن این صفات، عمر کوتاه و ارزش ناچیز این موجودات فانی که جلوه گاه آنها هستند نیز در نظر گرفته شود، آخرت به مشاهده می رسد. یعنی هرچیز با زبان حالش: آمنت بالله و بالیوم الآخر را می خواند و می خواناند.
— 119 —

خاتمه

دوازده حقیقت گذشته مؤیّد یکدیگر و مکمّلِ یکدیگر و پشتیبان همدیگرند. و همهٔ‌ آنها با اتحاد و یک پارچگی، نتیجه را نشان می دهند. پس کدام وهم می تواند از این دوازده سورِ محکم آهنین و حتی فولادین بگذرد تا ایمان به حشر را که در حصن حصین قرار دارد، متزلزل سازد؟!
آیهٔ‌ کریمهٔ‌ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِد (لقمان:٢٨) بیان می دارد که: "آفریده شدن و حشر گردیدن همهٔ‌ انسانها در برابر قدرت الهی به اندازه آفریده شدن و حشر گردیدن یک انسان، آسان است" آری، واقعاً چنین است، من این حقیقت را در بحث "حشر" رسالهٔ‌ "نقطه ای از نور خداشناسی" به تفصیل نوشته ام، در این جا با ارائهٔ‌ مثالهایی به خلاصهٔ‌ آن اشاره خواهم نمود؛ اگر خواستار مزید بر این هستی، به آن رساله مراجعه کن.
به طور مثال: "و لله المثل الاعلی" - در مثال مناقشه نیست- آن گونه که خورشید به "سرّ نورانیت" جلوه اش را- ولو با ارادهٔ‌ خودش- با سهولت به یک ذره می دهد، درست به همان سهولت، به همهٔ‌ مواد شفافِ بی حدّ و حساب نیز می فرستد. و نیز به "سرّ شفافیّت" آدمک چشم یک ذرّهٔ‌ شفّاف، در گرفتن تصویر خورشید با سطح پهناور یک دریا مساوی است. و نیز به "سرّ انتظام" آن گونه که یک کودک، اسباب بازیِ کشتی مانندش را با انگشتش به حرکت در می آورد، می تواند یک ناوگان بزرگ واقعی را نیز حرکت دهد. و نیز به "سرّ امتثال و فرمانبرداری" آن گونه كه یک فرمانده، سربازی را با فرمان "به پیش!" حرکت می دهد یک لشکر بزرگ را نیز می تواند با همین کلمه، به پیش براند. و نیز به "سرّ موازنه" فرض کنیم ترازوی بسیار بزرگ و حسّاسی در فضا وجود دارد که اگر دو چهار مغز در دو کفّهٔ‌ آن گذاشته شود، احساس می کند و در عین حال می تواند دو خورشید را هم در دو کفه اش جا دهد و وزن نماید. پس درست با همان نیرویی که جهت بالا بردن و پایین آوردن گردوها صرف نموده بود، دو خورشید را هم می تواند وزن کند و یکی را به عرش و دیگری را به فرش برساند.
پس وقتی در این مخلوقات و ممکنات عادی و ناقص و فانی، بزرگترین چیز با کوچکترین آن به سرّ "نورانیت" و "شفّافیت" و "انتظام" و "امتثال" و "موازنه" مساوی
— 120 —
است و اشیای بی شمار در موازی شی واحد دیده می شوند، پس بدون شک، به سرّ "تجلیات نورانیِ" قدرت ذاتی و بی نهایت کامل پروردگار و "شفّافیت" و "نورانیت" موجود در ملکوتیت اشیاء و "انتظامِ" حکمت و قدرت او و "امتثال و فرمانبرداریِ" کامل اشیاء از اوامر تکوینی او به سرّ "موازنهٔ‌" موجود در امکان که وجود و عدم ممکنات را مساوی می سازد، آن گونه که در برابر قدرت مطلق پروردگار ما، کم و زیاد، کوچک و بزرگ مساوی است، او می تواند همهٔ‌ انسانها را به مانند یک انسان و با یک فریاد حشر نماید.
از سوی دیگر، مراتب قوّت و ضعف چیزی، عبارت است از ملاحظهٔ‌ ضدّ آن در آن. مثلاً: درجات حرارت از مداخلهٔ‌ برودت ناشی می شود و مراتب زیبایی از مداخله زشتی پدیدار می گردد و طبقات نور از مداخله تاریکی است. اما اگر یک چیز، ذاتی باشد نه عارضی، در این حالت ضد آن چیز نمی تواند در آن مداخله کند. چون جمع ضدّین لازم می آید و این محال است. یعنی در آنچه ذاتی و اصل است، مراتب وجود ندارد.
پس وقتی قدرت قدیر مطلق ذاتی است و همچون ممکنات عارضی نیست و در کمال مطلق قرار دارد، پس محال است که ضد آن یعنی عجز، بتواند در آن مداخله کند. یعنی آفریدن بهار به نسبت ذات ذوالجلالش به اندازهٔ‌ آفریدن یک گل آسان است و نیز برانگیختن و حشر نمودن همهٔ‌ انسانها به اندازهٔ‌ حشر یک نفر آسان است، اما اگر این کار به اسباب مادی اسناد گردد آنگاه آفریدن یک گل به قدر آفریدن بهار سخت و دشوار خواهد بود.
٭٭٭
همهٔ‌ مثالها و توضیحاتی که از آغاز تا اینجا در خصوص صورتها و حقایق حشر بیان گردید، از فیض و برکت قرآن حكیم است و نفس را به تسلیم و قلب را به قبول آماده می سازد؛ زیرا سخن اصلی، سخن قرآن حكیم است و گفته، گفتهٔ‌ اوست، پس به آن گوش فرا دهیم !. فللّه الحجة البالغة..
— 121 —
﴿ فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ ﴾
(الروم:٥٠)
﴿ قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ ﴾
(يس:٧٨-٧٩)
﴿ يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ ٭ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّٓا اَرْضَعَتْ وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَتَرَى النَّاسَ سُكَارٰى وَمَا هُمْ بِسُكَارٰى وَلٰكِنَّ عَذَابَ اللّٰهِ شَد۪يدٌ ﴾
(الحج:١-٢)
﴿ اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ اِلٰى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ ف۪يهِ وَمَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ حَد۪يثًا ﴾
(النساء:٨٧)
﴿ نَّ الْاَبْرَارَ لَف۪ى نَع۪يمٍ ٭ وَاِنَّ الْفُجَّارَ لَف۪ى جَح۪يمٍ ﴾
(الانفطار:١٣-١٤)
﴿ اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ٭ وَاَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقَالَهَا ٭ وَ قَالَ الْاِنْسَانُ مَالَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبَارَهَا ٭ بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحٰى لَهَا ٭ يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ اَشْتَاتًا لِيُرَوْا اَعْمَالَهُمْ ٭ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ ٭ وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ﴾
(سورة الزلزال)
﴿ اَلْقَارِعَةُ ٭ مَا الْقَارِعَةُ ٭ وَمَٓا اَدْرٰيكَ مَا الْقَارِعَةُ ٭ يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ٭ وَ تَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ ٭ فَاَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَاز۪ينُهُ٭ فَهُوَ ف۪ى ع۪يشَةٍ رَاضِيَةٍ ٭ وَ اَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَاز۪ينُهُ فَاُمُّهُ هَاوِيَةٌ ٭ وَمَٓا اَدْرٰيكَ مَاهِيَهْ ٭ نَارٌ حَامِيَةٌ ﴾
(سورة القارعة)
﴿ وَ لِلّٰهِ غَيْبُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ اِنَّ اللّٰهَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ ﴾
(النحل:٧٧)
به آیات بیّنات دیگری مانند اینها گوش فرا دهیم و بگوییم:
«آمنّا وَ صَدَّقْنا» آمَنْتُ بِاللّٰه وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ وَبِالقَدَرِ خَيْرِهِ وَشَرِّهِ مِن اللّٰه تَعَالى، حَقٌّ، وَالنَّارَ حَقٌّ، وَأَنَّ الشَّفَاعَةَ حَقٌّ، وَأَنَّ مُنْكَرًا وَنَكِيرًا حَقٌّ، وَأنَّ اللّٰه يَبْعَثُ مَنْ في القُبُورِ. أَشْهَدُ أَنْ لَا إلٰهَ إِلّا اللّٰه وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحمَّدًا رَسُولُ اللّٰه.
— 122 —
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى ألْطَفِ وَأشْرَفِ وَأكْمَلِ وَأجْمَلِ ثَمَرَاتِ طُوبَى رَحْمَتِكَ الَّذِي أرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَوَسِيلَة لِوُصُولِنَا إلَى أزْيَنِ وَأحْسَنِ وَأجْنَى وَأعْلَى ثَمَرَاتِ تِلْكَ الطُّوبَى الْمُتَدَلِّيَةِ عَلَى دَارِ الْآخِرَة أي الْجَنّة. اَللّهمَّ أجِرْنَا وَأجِرْ وَالِدينَا مِنَ النّارِ وَأدْخِلْنَا وَأدْخِل وَالِدينَا الجَنّةَ مَعَ الْأبْرَارِ بِجَاهِ نَبِيِّكَ الْمُخْتَار.. آمِينَ.
ای برادری که این رساله را از روی انصاف مطالعه نموده ای! نگو: "چرا نمی توانم همهٔ‌ این گفتار دهم را به یکباره بفهمم؟" از عدم تسلط بر همهٔ‌ آن غمگین مباش، چون فیلسوف نابغه ای همچون ابن سینا گفته است: "اَلْحَشْرُ لَیْسَ عَلی مَقَایِیس عَقْلِیّة" یعنی: "ما فقط به حشر ایمان می آوریم چون با عقل نمی توان این راه را پیمود و به كُنه آن پی برد" و نیز همهٔ‌ علمای اسلام متفقاً حکم نموده اند که قضیهٔ‌ حشر یک قضیهٔ‌ نقلی است، یعنی دلایل آن نقلی است و با عقل نمی توان به آن دست یافت، پس این راه بسیار عمیق و در عین حال از نظر معنا بسیار عالی، نمی تواند یکدم به یک راه عمومی و عقلی تبدیل گردد.
اما به فیض قرآن حكیم و به رحمت خالق رحیم بر ما منت گذاشته شد و پیمودن این راه عمیق و عالی در عصری که تقلید درهم شکسته و تسلیم و اذعان فاسد شده است، آسان گردید. پس ما باید به خاطر این لطف و احسان پروردگار هزاران بار شکر نماییم و سپاسگزار باشیم. چون همین مقدار برای نجات ایمان ما کافی است، ما باید به همان مقداری که فهمیده ایم راضی باشیم و با مطالعهٔ‌ پی گیر آن بر اندوخته های خود بیفزاییم.
یکی از اسرار دست نیافتن به مسألهٔ‌ حشر از راه عقل این است که: حشر اعظم از تجلّی اسم اعظم است، با دیدن و نشان دادن افعال بزرگی که از تجلّی اسم اعظم و از تجلّی مرتبهٔ‌ عظمی هر یک از اسمای حسنای الهی صادر شده است می توان حشر اعظم را به آسانیِ اثبات بهار، ثابت نمود و در مورد آن به اذعان قطعی و ایمان حقیقی دست یافت.
در این "گفتار دهم" مسألة حشر به فیض قرآن کریم به همین گونه دیده و نشان داده می شود، اما اگر عقل با معیارهای محدود و لنگش تنها بماند، حتماً با عجز و درماندگی مجبور به تقلید خواهد شد.
— 123 —

بخش نخست

از پیوست مهم گفتار دهم
و بخش اول از لاحقة آن
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُٓوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ خَلْقُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَاخْتِلَافُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِلْعَالِم۪ينَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَابْتِغَٓاؤُ۬كُمْ مِنْ فَضْلِه۪ اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ٭ وَ مِنْ اٰيَاتِه۪ يُر۪يكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَٓاءِ مَٓاءً فَيُحْي۪ى بِهِ الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ف۪ى ذٰلِكَ لَاٰيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَمِنْ اٰيَاتِه۪ٓ اَنْ تَقُومَ السَّمَٓاءُ وَالْاَرْضُ بِاَمْرِه۪ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْاَرْضِ اِذَٓا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ٭ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ ٭ وَ هُوَ الَّذ۪ى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُع۪يدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَلَهُ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَهُوَ الْعَز۪يزُ الْحَك۪يمُ
(الروم:١٧-٢٧)
یک برهان بزرگ و یک حجّت کبرایِ این آیات آسمانی که قطب و محوری از ایمان را نشان می دهد و این براهین قدسی که حشر را به اثبات می رساند در این (شعاع نهم) بیان خواهد شد.
این یک عنایت لطیف ربّانی است که "سعید قدیم" (٭):: "سعید قدیم" لقبی است که استاد نورسی قبل از پرداختن به تألیف رسائل نور (1926) و قبل از بردوش گرفتن وظیفهٔ‌ نجات ایمان و الهام شدن رسائل نور از فیض قرآن کریم، بر خود اطلاق نموده است. مترجم سی سال پیش در پایان یکی از آثارش بنام "محاکمات" که مقدمه ای بر تفسیرش (اشارات الاعجاز فی مظان الایجاز) بود، چنین نوشت:
— 124 —
مقصد دوم: دو آیهٔ‌ قرآنی که بیانگر حشر است و به آن اشاره دارد تفسیر خواهد شد. اما با این جمله: نخو (٭):: نخو: کلمهٔ‌ کردی با لهجهٔ‌ کرمان شمالی، و به معنی اینک است. مترجم بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ آغاز نمود و توقف کرد و نتوانست بنویسد.
پس به تعداد دلایل و نشانه های حشر، از خالق رحیم سپاسگزار هستم و حمد او را به زبان می آورم بر این که بعد از سی سال، توفیق بیان آن تفسیر را نصیب من کرد. و بدین گونه، تقریباً ده سال پیش مرا به تفسير یکی از آن دو آیه که عبارت است از فَانْظُرْ اِلٰٓى اٰثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذٰلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتٰى وَهُوَ عَلٰى كُلِّ شَيْءٍ قَد۪يرٌ موفق ساخت که در نتیجهٔ‌ آن، "گفتار دهم" و "گفار بیست و نهم" نگاشته شد که این دو گفتار، تفسیر آن آیه و دو دلیل بسیار قوی و روشن است و منکران را به سکوت وا می دارد.
و پس از آنکه حدوداً ده سال از بیان آن دژ مستحکم حشر سپری گردید، باز پروردگار سبحان لطف نموده و تفسیر آیات آغازین آن شعاع را ارزانی داشت و در قالب این رساله بوجود آمد.
پس این (شعاع نهم) عبارت است از: "نه مقام عالی" با یک "مقدمهٔ‌" مهم.
مقدّمه
این مقدّمه عبارت است از: دو نقطه؛ که نخست از فواید روحی بسیار زیاد عقیدهٔ‌ حشر و از نتایج حیاتی آن فقط یک نتیجهٔ‌ جامع را به اختصار بیان نموده و اظهار می دارد که عقیدهٔ‌ حشر چقدر به زندگی انسان، به ویژه زندگی اجتماعی او لازم و ضروری است.
و در ادامه، از بین حُجج بسیار زیاد عقیده و ایمان به حشر، فقط یک حجّت کلّی را نشان داده و بیان می دارد که عقیده به حشر چقدر بدیهی است و شک و تردیدی به آن راه ندارد.
نقطهٔ‌ اول
در این مورد که ایمان به آخرت ، اُسّ الاساسِ زندگی اجتماعی و انفرادی انسان و پایهٔ‌ کمالات و خوشبختی اوست، به چهار دلیل از میان صدها دلیل به عنوان یک مقیاس و نمونه، اشاره خواهیم کرد.
— 125 —
دلیل اول: کودکانی که نصف بشریت را تشکیل داده اند، فقط با فکر جنت می توانند در برابر مرگها و جان دادنهایی که به دیدشان بسیار دردناک و رنج آور به نظر می رسد، مقاومت نمایند و تاب و تحمّل داشته باشند؛ و با فکر جنت می توانند در پیکر نحیف و نازکشان به یک نیروی معنوی دست یابند و درهای امید را به روی روح و طبیعت شان که بی مقاومت است و به اندک چیزی می گرید، بگشایند و امیدوارانه و مسرورانه به زندگی شان ادامه دهند.
به عنوان مثال کودکی که به جنت ایمان دارد با خود به گفتگو می پردازد و می گوید: "برادر کوچکم و یا دوست عزیزم مُرد و به یکی از پرنده های بهشتی تبدیل شد و اکنون در جنت به سیاحت می پردازد و بهتر از ما زندگی می کند.. اما اگر ایمان به جنت نمی بود، مرگ کودکان هم سنّش و بزرگسالانی که همه روزه در اطراف به وقوع می پیوندد، مقاومت و نیروی معنوی این بیچارگان ضعیف و ناتوان را زیر و زبر می ساخت و زندگی و روانشان را درهم می کوبید و همراه با چشمانشان روح و قلب و عقل و سایر لطایف آنان را به گریه در می آورد، و این حواس و لطایف شان یا می مردند و یا این که همچون حیوانات بدبخت و سرگردان، با زندگی دست و پنجه نرم می کردند.
دلیل دوم:
سالخوردگانی که نصف بشریت را تشکیل می دهند فقط با "ایمان به آخرت" می توانند در برابر قبری که در لبهٔ‌ آن قرار دارند، صبر و تحمّل نمایند، و در مقابلِ به خاموشی گراییدن شعلهٔ‌ زندگی شیرین و بسته شدن درِ دنیای زیبایشان فقط با همین ایمان می توانند آرامش و تسلّی بیابند. و در برابر یأس و نا امیدی دردناک و وحشت آوري که از مرگ و زوال برخاسته و ضربات مهلکی بر ارواح و طبایع کودک گونه و سریع التأثّر شان وارد نموده است فقط با امید به زندگی جاودانهٔ‌ آخرت می توانند مقابله نمایند؛ اما اگر ایمان به آخرت نمی بود این پدران و مادران گرامی که سزاوار شفقت و مهربانی هستند و شدیداً به آرامش و استراحت قلبی نیاز دارند چنان واویلای روحی و دغدغهٔ‌ قلبی احساس می کردند که دنیا بر سرشان تنگ و یک زندان تیره و تار می شد و زندگی نیز به یک عذاب سخت و جانکاه مبدّل می گشت.
— 126 —
دلیل سوم:
جوانان و برنایان هم محور زندگی اجتماعی بشر را تشکیل می دهند، و آن چه جلو تجاوز و ظلم و ویرانگری های احساساتِ در جوش و خروشِ نفس و هوای افراطی شان را می گیرد و جریان خوب زندگی اجتماعی را تأمین می کند فقط فکر جهنم است، اگر ترس جهنم نمی بود، بنابر قاعدهٔ‌ "الحکم للغالب" این جوانان مست و مدهوش در پی برآوردن خواهش های شان دنیا را به بیچارگان و ضعفاء و درماندگان، به جهنم تبدیل می کردند، و جایگاه بلند زندگی انسانیت را به یک زندگی پست حیوانی مبدّل می ساختند.
دلیل چهارم:
در زندگی دنیوی انسان، جامعترین مرکز و اساسی ترین چرخ را زندگی خانوادگی اش تشکیل می دهد و خانواده برای سعادت دنیوی او، یک بهشت، یک پناهگاه و یک تحصّنگاه به شمار می رود، و خانهٔ‌ هرکس دنیای کوچک اوست. و سعادت و زندگی برای زندگی آن خانواده هم با احترام متقابل جدّی و صمیمانه و وفادارانه و با مرحمت و شفقت صادقانه و فداکارانه تأمین می گردد؛ و این احترام حقیقی و مرحمت خالصانه هم با فکر و عقیدهٔ‌ موجودیت پیوند و رابطهٔ‌ دوستی ابدی، رفاقت دایمی و همراهی سرمدی در یک زمان بی نهایت و زندگی نامحدود با تداوم رابطهٔ‌ پدرانه و فرزندانه و برادرانه و دوستانه، به وجود می آید؛ این جا است که شوهر با خود حرف می زند و می گوید: "این خانم من در یک عالم ابدی و در یک زندگی ماندگار، دوست همیشگی و شریک زندگی من است، با آن که پیر و بدنما شده است اما مهم نیست، چونکه یک زیبائی ابدی دارد و خواهد آمد، پس من به خاطر این دوستی دایمی از هیچ فداکاری و مهربانی دریغ نخواهم ورزید" بدین طریق، این مرد می تواند به همسر پیرش به دید یک حور بهشتی ببیند و به همان گونه با او محبت و شفقت و مرحمت نماید؛ والّا دوستی ای که پس از یکی دو ساعت رفاقت صوری و ظاهری به فراق و جدائی ابدی منجر می شود بدون شک یک دوستی ظاهری و زودگذر و بی بنیاد است و حاصلی جز مرحمت مجازی و احترام ساختگی و پیوند جنسی حیوانی ندارد و بر علاوهٔ‌ آن، منافع و شهوات نفسانی نیز آن مرحمت و احترام را مغلوب خود می سازد و بدین گونه، آن بهشت دنیوی را به جهنم ابدی تبدیل می کند.
— 127 —
بدین سان، از صدها نتیجهٔ‌ ایمان به حشر، یک نتیجهٔ‌ آن، به زندگی اجتماعی انسان بر می گردد و هرگاه صدها جهت و فایدهٔ‌ دیگر یک همین نتیجه با چهل دلیل مذکور مقایسه گردد فهمیده می شود که تحقق و وقوع حقیقت حشر به اندازهٔ‌ ثبوت حقیقت والای انسان و نیازهای کلّی او قطعی است و حتی واضحتر و روشنتر از آن است که، موجودیت نیاز در معدهٔ‌ انسان به موجودیت غذا دلالت می کند و شهادت می دهد. و اگر نتایج و دست آوردهای این حقیقت حشر از زندگی انسانها سلب شود، ماهیت بسیار مهم و عالی و با نشاط انسانیّت به مثابهٔ‌ لاشهٔ‌ گندیده و متعفّنی قرار خواهد گرفت که پناهگاه ميکروب ها و آلودگی ها است.
و حال، از جامعه شناسان و سیاستمداران و علمای اخلاق که با اداره و اخلاق و جامعهٔ‌ بشری سروکار دارند می خواهیم بیایند و بگویند که این خلأ را با چه چیزی پُر خواهند ساخت؟ و این زخمهای عمیق را با چه چیزی معالجه خواهند کرد؟

نقطهٔ‌ دوم

این نقطه، از بین براهین بی حدّ و حساب حقیقت حشر، به طور مختصر به بیان یک برهان خواهد پرداخت که از خلاصهٔ‌ شهادت هاي سایر ارکان ایمان برون آمده است. بدین گونه:
همهٔ‌ معجزات حضرت محمد (ص) که به رسالت او دلالت دارند و همهٔ‌ دلایل نبوّت و براهین حقّانیت ایشان به طور مجموعی به تحقق حقیقت حشر گواهی داده و آن را به اثبات می رسانند، زیرا دعوت آنحضرت (ص) در طول حیات مبارکش پس از توحید، به مسألهٔ‌ حشر تمرکز یافته است. و همه معجزات و حجت های او که سایر پیامبران را تصدیق نموده و به تصدیق شان واداشته است نیز به همین حقیقت یعنی حشر شهادت می دهد. و همچنان گواهی "کتابهای آسمانی" که گواهی أدا شده از جانب "پیامبران الهی" را به درجهٔ‌ بداهت ارتقا بخشیده است نیز شاهد همین حقیقت می باشد. بدین گونه:
پیش از همه، قرآن معجز البیان با همهٔ‌ معجزه ها، حجّتها و حقیقتهایش- که حقانیت قرآن را ثابت می سازند- بر وقوع حشر گواهی داده و آن را به اثبات می رساند، زیرا یک سوم قرآن و شروع اکثر سوره های کوتاه، به حشر اختصاص دارد. یعنی قرآن کریم با هزاران آیه اش صراحتاً و یا اشارتاً از همین حقیقت خبر می دهد و آن را به وضوح ثابت می کند و نشان می دهد.
— 128 —
به طور مثال:
﴿ اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ﴾
(التكوير:١)
﴿ يَٓا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظ۪يمٌ ﴾
(الحج:١)
﴿ اِذَا زُلْزِلَتِ الْاَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴾
(الزلزال:١)
﴿ اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ ﴾
(الانفطار:١)
﴿ اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ ﴾
(الانشقاق:١)
عَمَّ يَتَسَٓاءَلُونَ
(النبأ:١)
﴿ هَلْ اَتٰيكَ حَد۪يثُ الْغَاشِيَةِ ﴾
(الغاشية:١)
پس، قرآن کریم با انواع این آیات در آغاز سی- چهل سوره، حقیقت حشر را با قاطعيت تمام به اثبات رسانده و نشان می دهد که مسألهٔ‌ حشر، مهمترین و ضروری ترین حقیقت هستی است؛ و با آیات دیگرش نیز به بیان دلایل گوناگون و باور دهندهٔ‌ آن حقیت می پردازد.
ببین! اگر کتابی که یک اشارهٔ‌ یک آیهٔ‌ آن حقایق علمی و کَونی بسیار زیادی را در بخش علوم اسلامی ببار نشانده است، با هزاران دلیل و شهادتش مسأله ایمان به حشر را به تابندگی خورشید نشان دهد، آیا امکان دارد عاری از حقیقت باشد و انکار شود، آیا انکار آن مثل انکار خورشيد و انكار موجودیت هستی و صد درجه محال و باطل نیست؟!
آیا ممکن است هزاران سخن و وعده و وعیدِ پادشاه عزیز و با قدرتی، دروغ و عاری از حقیقت باشد، درحالی که گاهی صرفاً به خاطر این که یک اشارهٔ‌ پادشاهی دروغ قرار نگیرد، لشکری به حرکت می افتد و وارد جنگ می شود.
حال، سلطان معنوی بزرگی را در نظر بگیرید که حاکمیت و فرمانروایی او سیزده قرن، بدون توقف ادامه یافت و ارواح و عقل و قلوب و نفوس بی حدّ و حسابی را بر اساس حق و حقیقت، تربیت کرد و اداره نموده، با آنکه فقط یک اشارهٔ‌ او جهت اثبات چنین حقیقتی کافی است، اما او با هزاران تصریح، این حقیقت را نشان داده و به اثبات رسانده است، پس آیا کسی که این حقیقت روشن را درک نمی کند یک احمق جاهل نیست؟ آیا سوختن او در آتش جهنم عین عدالت نخواهد بود؟ و همهٔ‌ صحیفه های
— 129 —
آسمانی و کتابهای مقدّسی که بر عصر و زمان خاصی حکمروایی می کردند نیز با هزاران دلایل، ادعای قرآن کریم را در خصوص حقیقت حشر مورد تأیید قرار می دهند، با این تفاوت که بیانات آنها بنابر تقاضای عصر و زمان شان، کوتاه و مختصر اما پر قدرت است، ولی قرآن کریمی که حاکمیّتش همهٔ‌ عصرها را تحت پوشش قرار داده و بر زمانهای آینده نیز فرمان می راند، حقیقت حشر را با تفصیل و توضیح و تکرار بیان داشته است.
به مناسبت این بحث، متنی که در آخر رسالهٔ‌ (مناجات) آمده است، در این جا درج می گردد. این متن، دلیل بسیار قوی و فشرده ای بر حشر است و شهادت سایر ارکان ایمانی به ویژه رُسل و کتب را بر مسألهٔ‌ ایمان به حشر احتوا می کند و اوهام را می زداید و به شکل مناجات است.
"ای ربّ رحیم من!.. با تعلیم رسول اکرم (ص) و از درس قرآن دریافتم که: همهٔ‌ کتابهای مقدس و پیامبران و در رأسشان قرآن کریم و رسول اکرم ات (ص)، به اجماع و اتفاق شهادت می دهند و دلالت می کنند و اشاره می نمایند که تجلیات اسمهای جلالی و جمالی که آثار آن در این دنیا و در هر طرف دیده می شود با تابش و درخشش بیشتری به سوی أبد الآباد دوام خواهد یافت.. و لطف و احساناتی که جلوه های رحیمانه و نمونه های آن در این عالم فانی به مشاهده می رسد با شعشعهٔ‌ بیشتری در دار سعادت استمرار خواهد داشت و باقی خواهد ماند.. و مشتاقانی که در این زندگی کوتاه دنیوی آن جلوه ها را با ذوق دیده اند و با محبّت همراهی نموده اند، در ابدیّت نیز همراهی خواهند نمود و برای همیشه در کنار آنها خواهند ماند.
و نیز همهٔ‌ پیامبرانی که دارای ارواح نورانی هستند و در رأسشان پیامبر اکرم (ص) و همهٔ‌ اولیایی که قطبهای قلب منوّر اند و همهٔ‌ صدیقانی که معادن عقلهای قاطع و روشن هستند، با ایمان راسخ شان به حشر ایمان دارند و با استناد به صدها معجزهٔ‌ باهر و آیات قاطع.. و با تکیه به هزاران وعده و وعید مکررت در صحف آسمانی و کتابهای مقدّس.. و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبیت و شئون والا و بر صفات مقدسی همچون قدرت و رحمت و عنایت و حکمت و جلال و جمال تو که مقتضی آخرت اند و بنابر مشاهدات و کشفیات بی حدّ و حسابشان که از آثار و تراوشات آخرت خبر می دهد و بر بنیاد ایمان و عقیدهٔ‌ جازم شان که به درجهٔ‌ علم الیقین و عین الیقین است، بشریت را
— 130 —
به سعادت ابدی مژده می دهند و اذعان می دارند که برای اهل هدایت جنّتی وجود دارد و برای اهل ضلالت هم جهنّمی آماده شده است.
ای قدیر حکیم! ای رحمان رحیم! ای صادق الوعد الکریم! ای قهّار ذوالجلال که صاحب عزّت و عظمت و جلال هستی!
تو صدها هزار بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستی که این همه دوستان صادق و این همه وعده ها و صفات و شئوناتت را تکذیب کنی و آن چه را که سلطنت ربوبیّت تو قطعاً تقاضا می کند رد نمایی و دعای بندگان صالحت را که دوستشان داری و آنها هم با ایمان و تصدیق و اطاعت، خود را محبوب تو قرار داده اند نشنوی و اجابت نکنی! آری، تو پاکتر و برتر از آن هستی که اهل ضلالت و اهل کفر را در انکار حشر تصدیق نمایی. همان کفاری که با کفر و عصیان و با تکذیبِ وعده هایت بر عظمت و کبریایی تو تجاوز نموده و عزّت جلال و حيثيّت الوهیّت و شفقت ربوبیّت تو را نادیده گرفته اند..
ما عدالت بی پایان و جمال بی نهایت و رحمت بی کرانت را از چنین ظلم و زشتیِ بی پایان، تقدیس می کنیم و پاکی تو را بیان می داریم.
و ما با تمام توان ايمان داریم که هزاران پیامبر صادق و راستگو و تعداد بی شماری از اصفیا و اولیا که دعوتگران تو هستند با حق الیقین و عین الیقین و علم الیقین بر گنجینه های اخروی رحمتت و بر دفینه های احساناتت در عالم بقا و بر جلوه های زیبای اسمای حسنایت که در دار سعادت کاملاً ظهور نموده است شهادت می دهند و این شهادتشان حق و حقیقت است. و اشارات شان درست و واقعی است، و بشارتشان صادق و راست است.. و آنها با ایمان به این که این حقیقت بزرگ - یعنی حشر- بزرگترین شعاع اسم "حق" است و این اسم هم مرجع و خورشید همهٔ‌ حقایق است با دستور تو بندگانت را در دایرهٔ‌ حق درس می دهند و این مسأله را به عنوان یک حقیقت عینی تعلیم می دهند.
یا رب! به حق و به سپاس درس و تعلیم اینها، به ما و به همهٔ‌ طلاب رسائل نور، ایمان اکمل و حسن خاتمه را نصیب بفرما، و ما را شایستهٔ‌ شفاعتشان بگردان.. آمین"
بدین سان، همهٔ‌ دلایل و حجتهایی که حقّانیت قرآن کریم، بلکه همهٔ‌ کتابهای آسمانی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ معجزه ها و برهانهایی که نبوت حبیب الله (ص) ،
— 131 —
بلکه همهٔ‌ انبیا را ثابت می کند، به نوبت خود بزرگترین مدّعای آنها را که تحقق آخرت است نیز ثابت می سازد و بر آن دلالت می کند. و همچنین اکثر دلایل و حجتهایی که بر وجود و وحدت واجب الوجود شهادت می دهد نیز به نوبت خود بر موجودیت و گشایش دار سعادت و عالم بقایی که بزرگترین مدار و مظهر ربوبیت و الوهیت است گواهی می دهد، زیرا آن گونه که در مقامات آینده بیان و اثبات خواهد شد هم موجودیت و هم عموم صفات و بیشتر اسمهای ذات واجب الوجود و اوصاف و شئون مقدس او همچون: ربوبیت، الوهیّت، رحمت، عنایت، حکمت و عدالت به درجهٔ‌ لزوم، مقتضی آخرت اند و به درجهٔ‌ وجوب، مستلزم دار سعادت می باشند و به درجهٔ‌ ضرورت حشر و نشر را به خاطر مکافات و مجازات می خواهند. آری، وقتی یک الله أزلی و ابدی وجود دارد، پس حتماً آخرتی که محور سلطنت الوهیّت اوست نیز وجود دارد.. و وقتی در این کائنات، به ویژه در موجودات زندهٔ‌ آن، ربوبیّت مطلقی با شکوه و حکمت و شفقت متجلّی است، پس حتماً یک دار سعادت ابدی وجود خواهد داشت که ربوبیت را از بی اعتنایی به مخلوقات و حکمت را از کارهای عبث و بیهوده و شفقت را از غدر و فریب، مصئون خواهد داشت؛ پس چنین سرای سعادتی وجود دارد و سعادتمندان به آن جا خواهند رفت.
و نیز وقتی این همه انعام و احسان و لطف و کرم و عنایت و رحمت در جلو چشمانمان پیدا و آشکار است و موجودیت یک ذات رحمان و رحیم را در پشت پردهٔ‌ غیب، به عقل هایی که خاموش نشده و به قلب هایی که نمرده است نشان می دهد، پس حتماً در یک عالم باقي یک زندگی ماندگاری وجود دارد که انعام را از استهزاء و احسان را از فریب دادن و عنایت را از عدم تحقق و رحمت را از نقمت شدن و لطف و کرم را از اهانت رهایی می بخشد و دور نگاه می دارد. آری، آنچه احسان را احسان و نعمت را نعمت می سازد موجودیت زندگی ماندگاری است در یک عالم ماندگار.
و نیز وقتی قلم قدرتی که در فصل بهار و در صفحهٔ‌ تنگ زمین، صدهزار کتاب را بدون اشتباه و به صورت متداخل می نویسد در جلو چشم ما بدون خستگی کار می کند؛ و صاحب آن قلم، صدهزار بار عهد نموده و وعده سپرده است که: "کتابی پايدار و زيبا و آسان تر از این کتاب آشفته و متداخل بهار را در جایی وسیعتر و زیباتر از این صفحهٔ‌
— 132 —
تنگ زمین خواهم نوشت و برای همیشه باقی خواهد ماند و شما را با حیرت و شگفت به خواندن آن وادار خواهم ساخت." او در تمام فرامینش از آن کتاب بحث می کند؛ پس بدون تردید، اصل آن کتاب نوشته شده است و حاشیه های آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامهٔ‌ اعمال همه در آن به ثبت خواهد رسید.
و وقتی این زمین به لحاظ داشتن كثرت مخلوقات و به لحاظ این که مسکن و کارخانه و نمایشگاه صدها هزار نوع از انواع مختلف ذوی الحیات و ذوی الارواح است اهمیت والایی کسب نموده و به منزلهٔ‌ قلب و مرکز و خلاصه و نتیجه و سبب خلقت کل هستی قرار گرفته است و حتی به رغم کوچک بودن حجمش بازهم در همهٔ‌ فرامین آسمانی همچون: رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ دوشادوش آسمانهای بزرگ می شود و معادل آنها تلقی می گردد...
و وقتی بنی آدم بر هر سمت و سوی زمینی که حایز چنین ماهیتی است فرمان می راند و در اغلب مخلوقات آن تصرّف می کند و با تسخیر اکثر موجودات زندهٔ‌ آن، آنها را به دَور خود جمع نموده و مصنوعات و پدیده های آن را بر اساس معیارهای هوس و در چارچوب نیازهای فطری اش تنظیم و تزیین می کند و به نمایش می گذارد و انواع شگفت انگیزتر آن را فهرست وار در هرجا به گونه ای مرتّب می سازد و می آراید که نه فقط نگاه انس و جن بلکه توجه اهل آسمانها و سراسر هستی و حتی نگاه مالک هستی را جلب می دارد و تحسین و تقدیرشان را بر می انگیزد و بدین جهت، اهمیت بزرگ و ارزش والایی کسب نموده و با علم و مهارت هایش نشان داده است که او، حکمت آفرینش این هستی و بزرگترین نتیجه و ارزشمندترین میوهٔ‌ آن است و خلیفهٔ‌ روی زمین می باشد.. و از آنجایی که او، صنعتهای خارق العادهٔ‌ آفریدگار هستی را با زیبایی و جذّابیت خاصی تنظیم می کند و به نمایش می گذارد، عذاب عصیان و کفرش به بعد موکول گردیده و به او اجازه داده شده است تا در این دنیا زندگی کند و در انجام این کار به موفقیتهای چشمگیری نایل آید..
و وقتی بنی آدم - که از لحاظ آفرینش و مزاج، دارای چنین ماهیتی است و ضمن ضعف و عجز شدیدش، نیازهایش هم بی حدّ و حساب و دردها و رنجهایش هم فراوان است- متصرّف بسيار توانا و حکیم و مشفقی دارد که قدرتش والاتر از هر چيز است
— 133 —
و اختيار تام دارد و این زمین بزرگ را به صورت مخزنی برای انواع معادن مورد نیاز انسان آفریده و انباری برای هرگونه غذا و مغازه ای برای هر نوع جنس دلخواه او قرار داده است. و آن پروردگار مهربانش این گونه متوجه اوست و او را می پروراند و همهٔ‌ خواسته هایش را برآورده می سازد..
و وقتی پروردگاری که حقیقتش چنین است انسان را دوست می دارد و خودش را هم محبوب و دوست انسانها قرار می دهد، و باقی است و عالمهای باقی دارد و هر کار را بر اساس عدالتش اجرا نموده و هرچیز را با حکمتش انجام می دهد، و عظمت سلطنت و سرمدیت حاکمیت این حكيم ازلی هم در این زندگی کوتاه دنیوی و در این عمر کوتاه بشر و در این زمین مؤقت و فانی نمی گنجد وجا نمی شود؛ و ظلمها و نافرمانیهای بسیار بزرگی هم که انسان مرتکب می شود و منافی نظم کائنات و مخالف عدالت و توازن و جمالِ زیبای آن است، در این دنیا بدون کیفر می ماند و جزای توهین و انکار کفرش را در برابر مولایی که او را با نعمت و شفقت پرورده است نمی بیند، و ظالمان و ستمگران هم در رفاه و آرامش به زندگی شان ادامه می دهند و مظلومان و درماندگان نیز با مشکلات فراوان با زندگی دست و پنجه نرم می کنند، پس بدون شک ماهیت عدالت مطلقی که آثار آن در سراسر هستی به مشاهده می رسد، هرگز نمی پذیرد و قبول نمی کند که ستمگران سرکش و ستمدیده های بیچاره، پس از مرگ، زنده نشوند و همه با هم مساویانه و برای همیشه به کام مرگ فرو روند. بدون شك اين امر با عدالت مطلق در تضاد قرار دارد وعدالت چنين چيزي را نمي پذيرد و اجازه نمي دهد.
و وقتی مالک هستی، زمین را از هستی و انسان را از زمین برگزید و جایگاه بسیار والا و اهمیت بزرگی به او داد، و از بین انسانها هم انسان هاي حقيقي مانند انبیا و اولیا و اصفیا را که همگام با مقاصد ربوبیت حرکت نموده و خود را با ایمان و تسلیم، محبوب مالک هستی ساخته اند برگزید و دوستان و مخاطبان خود قرار داد و آنها را با معجزه ها و توفیقاتش گرامی داشت و دشمنانش را با سیلی های آسمانی عذاب داد، و از بین این محبوبان گرامی و دوست داشتنی اش هم حضرت محمد (ص) را که امام و مایهٔ‌ فخر و مباهات آنها است انتخاب کرد و نصف کرهٔ‌ بسیار مهم زمین و یک پنجم بشریت با اهمیت را در طول قرنهای متمادی با نور او منوّر ساخت، حتی مثل این که این هستی به خاطر
— 134 —
او آفریده شده باشد همهٔ‌ اهداف وغایه های آن، با او و با دین و قرآن او ظهور می یابد و آشکار می گردد. پس او مستحق و شایسته بود تا در برابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش كه به وسعت يك زندگي چند مليون ساله است، در یک زمان نامحدود با عمری بی پایان، پاداشش را دریافت نماید، اما او عمر کوتاهی به مدت شصت و سه سال را آن هم با مشکلات و مجاهدتها سپری نمود و دنیا را ترک کرد! پس آیا احتمال و امکان دارد که او با امثال و دوستانش دوباره زنده و حشر نگردد؟ و اکنون هم با روحش زنده نباشد؟ و برای همیشه نیست شود و به سوی عدم برود؟ هرگز! صدهزار بار هرگز! آری، همة کائنات و همهٔ‌ حقایق هستی خواستار دوباره زنده شدن او هستند و حیات او را از صاحب هستی می طلبند.
رسالهٔ‌ "آیت الکبری" که شعاع هفتم است به سی و سه اجماع عظیم که هر اجماع آن، قدرت و صلابت کوه را دارد ثابت نموده است که: این هستی از یک دست صادر گردیده است و یک مالک دارد. بدین ترتیب، اجماع های مذکور، وحدت و أحدیّت خداوند را که محور کمالات اوست آشکارا نشان می دهد و بیان می دارد که با وحدت و أحدیّت، همه هستی به منزلهٔ‌ سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرِ آن ذات واحدِ أحد در می آید. و با آمدن آخرت، کمالات او تحقق می یابد و از سقوط مصئون می ماند و عدالت مطلقش فرمان می راند و از ظلم می رهد، و حکمت عامّه اش از سفالت و بیهودگی برائت یافته، و رحمتِ گسترده اش از تعذیب نجات پیدا می کند و عزّت و قدرتش را از عجز و ذلّت دور می ماند و هریک از صفات او با قداست و پاکیزگی شایسته اش مجلّی می گردد.
پس حتماً و بدون شک، بنابر اقتضای حقایق ذکر شده در هشت پاراگرافی که با "وقتی" آغاز گردید و از صدها نکتهٔ‌ مهم ایمان بالله فقط یکی را تشکیل می داد، قیامت برپا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پیوست و درهای محل مجازات و مکافات گشوده خواهد شد تا اهمیت و مرکزیّت زمین و اهمیت و جایگاه انسان تحقق پیدا کند.. و عدالت و حکمت و رحمت وسلطنتِ خالق و متصرّف حكيم زمین و انسان تقرر یابد.. و دوستان حقیقی و مشتاقِ پروردگار باقی و ماندگار، از فنا و اعدام ابدی نجات یابند.. و از بین این دوستانش بزرگترین و گرامی ترین
— 135 —
آنها پاداشِ خدمات ارزنده اش را که کل هستی را شاد و ممنون ساخته است، دریافت نماید.. و کمالاتِ سلطان سرمدی از نقص و کاستی مقدس بماند و قدرتش از عجز و درماندگی و حکمتش از سفاهت و عدالتش از ظلم، منزّه و مبرّی گردد.
خلاصه:
وقتی خداوند وجود دارد، پس بدون شک آخرت هم موجود است. آن گونه که سه رکن مذکور ایمانی، با همهٔ‌ دلایل شان به حشر گواهی داده و دلالت می کنند، دو رکن دیگر ایمانی «وَ بِمَلئِکَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَ شَرِّهِ مِن الله تَعَالَی» نیز مستلزم حشر است و با قوت کامل بر عالم باقی شهادت داده و دلالت می کند؛ بدین گونه:
همهٔ‌ دلایل و مشاهدات و مکالماتی که بر وجود فرشتگان و وظایف عبودیتشان دلالت دارد، به نوبت خود بر موجودیت عالم ارواح و عالم غیب و عالم بقا و عالم آخرت و دار سعادت و جنت و جهنمی که در آینده با جن و انس آباد خواهد شد نیز دلالت می کند، زیرا فرشتگان می توانند با اجازهٔ‌ الهی این عالمها را ببینند و در آنها داخل شوند، لذا فرشتگان مقربی همچون حضرت جبرئیل (ع.س.) که با بشر دیدار نموده است بالاتفاق از موجودیت عالمهای مذکور و گردش شان در آنها خبر می دهند. پس آن گونه که ما قارهٔ‌ امریکا را ندیده ایم اما با اعتماد به خبر کسانی که از آنجا آمده اند، موجودیت آن را بداهتاً می دانیم، پس لازم است تا در پرتو خبرهای فرشتگان که قوّت صد تواتر را دارد، به همان بداهت به عالم بقا و سرای آخرت و جنت و جهنم ایمان آورد.. و ما به همین گونه ایمان داریم و باور می کنیم.
و نیز چنانکه در "گفتار بیست وششم" یعنی رسالهٔ‌ قدَر آمده است، دلایلی که "ایمان به قدَر" را ثابت می سازند، به نوبت خود، به حشر و نشرِ صحف و وزن اعمال در میزان اکبر نیز دلالت دارند، چون ما در جلو چشمان خود می بینیم که مقدّرات هرچیز در تابلوهای نظام و میزان یادداشت می گردد و سرگذشت زندگی هر موجود زنده ای، در نیروی حافظه و در بذرها و هسته هایشان و در تابلوهای مثالی دیگر نوشته می شود، و دفترهای اعمال هر ذی روح، به ویژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط می گردد، سپس بدون شک، چنین قدَر محیط و تقدیر حکیمانه و تدوین دقیق و یادداشت امینانه فقط می تواند به خاطر مکافات و مجازاتی باشد که در یک محكمه بزرگ و در نتیجهٔ‌
— 136 —
یک محاكمهٔ‌ عمومی داده می شود. والّا این یادداشت و محافظتِ گسترده و بسیار دقیق و پیچیده، به طور کلّی بی معنی و بی فایده می ماند و منافی حکمت و حقیقت قرار می گیرد. یعنی اگر حشر نباشد همهٔ‌ معانی حقیقی این کتاب کائنات که با قلم قَدر نوشته شده است برهم می خورد و خراب می شود، که چنین چیزی به هیچ و جه ممکن نیست، و این احتمال، به مانند انکار موجودیت این هستی، محال است و حتی هذیانی بیش نیست.
گزیدهٔ‌ آنچه گذشت: پنج رکن ایمان به همراه همهٔ‌ دلایلش به وقوع و موجودیت حشر و نشر و وجود دار آخرت و گشوده شدن درهای آن دلالت نموده و خواستار آن هستند و بر آن گواهی می دهند.
پس در موافقت و هماهنگی با برخوردار بودن حقیقت حشر از چنین پایه های تزلزل ناپذیر و براهین بزرگ است که یک سوم قرآن معجزالبیان را مباحث حشر و آخرت تشکیل داده است و آن را سنگ بنا و أسّ الاساسِ همهٔ‌ حقایقش قرار می دهد و هرچیز را بر پایهٔ‌ آن بنا می کند.
(مقدمه به آخر رسید.)

بخش دوم پیوست

عبارت است از مقام نخست از نه مقامِ مربوط به طبقات نُه گانه ی براهيني که آیهٔ‌ مبارکهٔ‌ ذیل معجزانه به آنها اشاره می کند:
﴿ فَسُبْحَانَ اللّٰهِ ح۪ينَ تُمْسُونَ وَح۪ينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَلَهُ الْحَمْدُ فِى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَعَشِيًّا وَح۪ينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِى الْاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ ﴾
(الروم:١٧-١٩)
برهان باهر و حجّت قاطعی را که این آیات در خصوص حشر نشان داده اند، ان شاءالله بیان خواهیم نمود و توضیح خواهیم داد.
(٭):این مقام هنوز نوشته نشده است. از آن جایی که مسألهٔ‌ حیات مناسبتی با حشر دارد، در این جا درج گردیده است. و در پایان مسألهٔ‌ حیات، به رکنِ قَدر هم اشاره ای شده است که بسیار دقیق و عمیق است. مؤلف
در بیست و هشتمین خاصیت حیات از رمز چهارم، نكته ي پنجم از پرتو سي ام آمده است که حیات، به شش رکن ایمان می نگرد و آن را ثابت می سازد و به تحقق
— 137 —
آن اشاره می کند. آری، وقتی حیات، مهمترین نتیجه و جوهر و حکمت آفرینش کائنات است، پس بدون شک، آن حقیقت والا به این زندگی فانی و کوتاه و ناقص و رنج آور دنیا منحصر نیست، بلکه غایه و نتیجهٔ‌ درخت حیات که با بیست و نه خاصیتش می توان به عظمت ماهیّت آن پی برد و میوهٔ‌ آن درخت که شایستهٔ‌ عظمت آن است، بدون شک، زندگی و حیات اخروی و سرای سعادت است. همان سرای سعادتی که با سنگ و درخت و خاکش زنده و جاوید است. ورنه لازم می آید تا درخت حیاتی که با این همه تجهیزات مهم و گوناگون تجهیز گردیده است در حق ذی شعور، به ویژه انسان، بدون میوه و بی فایده و عاری از حقیقت بماند و انسانی که از لحاظ سرمایه و تجهیزات، بیست درجه برتر از گنجشک است و برترین و مهمترین مخلوقِ این کائنات و ذی حیات می باشد در بخش سعادت زندگی، بیست درجه از گنجشک پایین تر بیفتد و بدبخت ترین و ذلیل ترین و بیچاره ترینِ مخلوقات قرار گیرد.
و حتی عقلی که ارزشمندترین نعمت است به یک بلا و مصیبت تبدیل می شود، چون با یادآوری غم و اندوه های گذشته و ترس و نگرانیهای آینده، قلب انسان را همواره می رنجاند و یک لذّت را با نُه درد آغشته می سازد. و چنین چیزی صد در صد باطل است.
پس این زندگی دنیوی، خود رکن "ایمان به آخرت" را قطعاً ثابت می سازد و در هر بهار، بیش از سیصد هزار نمونه های حشر را به ما نشان می دهد.
آیا ممکن است پروردگار توانایی که تمام تجهیزات و نیازهای مناسب جسمت را و حتی باغچه و شهرت را آماده نموده و با حکمت و عنایت و رحمتش در وقت و زمان مناسب آن را می فرستد و حتی دعای خصوصی و جزئی معده ات را برای روزی که آرزوی بقا و زندگی نموده است، می داند و می شنود و با فراهم آوردن غذاهای لذیذ و بی شماری قبول شدن آن دعا را نشان می دهد و معده را ممنون و مطمئن می سازد.. آیا ممکن است چنین متصرّف قدیر، تو را نشناسد و نبیند؟ و اسباب لازم و ضروری زندگی ابدی را که بزرگترین غایهٔ‌ انسان است آماده نسازد؟ و بزرگترین و مهمترین و عمومی ترین دعای او را که دعای بقا و جاودانگی است با عدم ایجاد حیات اخروی و بهشت برین، قبول ننماید؟ و دعای این انسان را که برترین مخلوق و بلکه سلطان و
— 138 —
نتیجهٔ‌ زمین است نشنود.. همان دعای عمومی و نیرومند برخاسته از اعماق وجودش را که عرش و فرش را به تکان در می آورد، نپذیرد و به اندازهٔ‌ دعای یک معدهٔ‌ کوچک به آن اهمیت ندهد و این انسان را راضی نسازد؟ و حکمت کامل و رحمت بی نهایت اش را در معرض انکار قرار دهد؟ هرگز.. صدهزار بار هرگز!
آیا می شود که پنهانترین صدای جزئی ترین حیات را بشنود و به درد و شکوه اش گوش فرا دهد و درمان نماید و نازش را بکشد و با کمال عنایت و توجه و اهتمام آن را پرورش دهد و با دقت كامل هر چيز و بزرگترین مخلوقاتش را به تسخیر او در بیاورد و اما صدای رعد آسای بزرگترین و ارزشمندترین و ماندگارترین حیات را نشنود و مهمترین دعای او را که دعای بقا است، نادیده بگیرد و به ناز و نیازش توجهی نکند؟! و همچون شخصی شود که سربازی را با کمال توجه و عنایت تجهیز و اداره می کند، اما به یک لشکر بزرگ و گوش به فرمان هیچ اعتنایی ندارد! و یا اینکه ذرّه را ببیند و خورشید را نبیند، و وِز وِز مگس را بشنود و غرّش آسمان را نشنود! حاش لله! صد هزار بار حاش لله!
آیا عقل می پذیرد که ذات قدیر حکیمی که رحمت و محبّت و شفقتش بی حدّ و حساب است و صنعتش را خیلی دوست دارد و خود را محبوب مخلوقاتش قرار می دهد و کسانی را که دوستش دارند او هم خیلی دوست دارد، زندگی آنانی را که او را بسیار زیاد دوست دارند و محبوب و شایستهٔ‌ محبت اند و فطرتاً به پرستش آفریدگار شان می پردازند، نیست و نابود سازد؟ و روحی را که لُبّ و جوهر حیات است با مرگ ابدی اعدام نماید و بین خود و بین دوستدارانش برای همیشه فاصله ایجاد کند و آنها را از خود برنجاند و عذاب بدهد! و سِرّ رحمت و نور محبتش را در معرض انکار قرار دهد! هرگز! صدهزار بار هرگز!.. جمال مطلقی که این هستی را با تجلی اش آراسته است، و رحمت بی کرانی که همهٔ‌ مخلوقات را شاد و مسرور ساخته است بدون شک، از چنین زشتی بی حدّ و چنین قبح و ظلم مطلق، پاک و منزّه و مقدّس است.
نتیجه: وقتی در دنیا حیات وجود دارد، پس حتماً آن عدّه از انسانهایی که به راز حیات پی برده و از آن سوءاستفاده ننموده اند، در دار بقا و در جنت باقی از یک حیات باقی برخوردار خواهند شد.. آمنّا
و از سوی دیگر، درخشندگی مواد شفاف روی زمین، و روشن و خاموش شدن حبابهای سطح دریا بر أثر درخشش نور، و باز تابش حبابهایی که از پی حبابهای قبلی
— 139 —
آمده اند و مثل آنها آیینه هایی برای خورشیدهای خیالی قرار گرفته اند، بالبداهه نشان می دهد که آن پرتوها عبارت اند از: تجلّی انعکاس خورشید یکتایی که در آن بالاها قرار دارد، و با زبانهای گوناگون، یادآور موجودیت خورشیدند و با انگشتان نوری، به آن اشاره می کنند.
بدین سان، درخشش موجودات زنده در سطح زمین و در درون دریا، با قدرت الهی و با تجلّی اسم "محییِ" ذاتِ حیّ و قیّوم، و پنهان شدن آنها در پشت پردهٔ‌ غیب - با ورد زبان قرار دادن "یا حیّ"- جهت جا دادن به موجوداتی که به دنبال آنها آمده اند، به حیات و زندگی ذاتِ حیّ و قیّومی که دارای زندگی ابدی است شهادت داده و به وجوب وجود او اشاره می کنند.
و همچنین همهٔ‌ دلایلی که بر علم الهی شهادت می دهد و آثار آن در تنظیم موجودات به مشاهده می رسد، و همهٔ‌ براهینی که قدرتِ متصرف در هستی را به اثبات می رساند، و همهٔ‌ حجتهایی که اراده و مشیّتِ حاکم بر اراده و تنظیم هستی را ثابت می کند، و همهٔ‌ علامتها و معجزه هایی که رسالتها را که مدار کلام ربّانی و وحی الهی هستند، ثابت می سازد.. و بالاخره همهٔ‌ این دلایلی که شاهد هفت صفت الهی هستند، بالاتفاق به حیاتِ ذات حیّ و قیّوم، شهادت می دهند و دلالت می کنند؛ چون اگر چیزی توان دیدن را داشته باشد، حتماً حیات هم دارد. و قوهٔ‌ شنوایی اش، علامت حیات او است، و اگر توان سخن گفتن داشته باشد این امر، به موجودیت حیات اشاره می کند، و اگر دارای اختیار و اراده باشد، این امر، موجودیت حیات را نشان می دهد.. و بدین منوال، صفاتی همچون قدرت مطلق و ارادهٔ‌ فراگیر و علم محیطی که آثار آنها در هستی به مشاهده می رسد و موجودیّت شان محقق و بدیهی است همراه با همهٔ‌ دلایل شان به حیات و وجوبِ وجود یک ذات حی و قیوم شهادت می دهند و بر زندگی سرمدی او که سراسر هستی را با یک پرتو اش پرنور ساخته و دار آخرت را همراه با ذراتش زنده نموده است، دلالت می کنند.
و همچنین حیات به رکن ایمانی "ایمان به فرشتگان" هم می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد. چون وقتی حیات مهمترین نتیجهٔ‌ هستی است و موجودات زنده به خاطر ارزششان بیش از هرچیز دیگر انتشار نموده و تکثّر یافته اند و همین موجودات زنده با
— 140 —
آمد و رفت کاروانهای شان زمین را آباد و آراسته ساخته اند.. و وقتی کرهٔ‌ زمین، منزلگاهِ سیل خروشانی از موجودات زنده است و با حکمتِ تجدید و تکثیر انواع موجودات زنده، پیوسته پر و خالی می شود، و در موجودات بی ارزش و گندیدهٔ‌ آن نیز موجودات زندهٔ‌ فراوانی آفریده می شود و بدین گونه، زمین، شکل یک نمایشگاه زنده جانها را به خود می گیرد.. و وقتی شعور عقلی که خالصترین ترشح حیات است و روحی که لطیفترین و ثابت ترین جوهر آن می باشد، در این کرهٔ‌ زمین به کثرت و به گونهٔ‌ چشم گیری آفریده می شود، به حدی که انگار زندگی زمین در گروِ حیات و عقل و شعور و ارواح است و با اینها آراسته می گردد.. پس امکان ندارد اجرام آسمانی که لطیفتر و نورانیتر و بزرگتر و مهمتر از کرهٔ‌ زمین است، مرده و جامد و فاقد حیات و فاقد شعور باقی بماند. پس موجودات ذی شعور و ذی حیاتی وجود دارند که آسمانها و خورشیدها و ستارگان را آباد می سازند و وضعیت زنده بودن را به آنها می بخشند و نتیجهٔ‌ آفرینش آسمانها را نشان می دهند و به خطابهای الهی مشرّف می گردند.
آری، چنین موجودات ذی شعور و ذی حیاتی که ساکنان مناسب آسمانها هستند به سِرّ حیات، وجود دارند و آنها هم فرشتگان هستند.
و همچنین راز و ماهیت حیات به رکن "ایمان به پیامبران" می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد.
آری، وقتی کائنات به خاطر حیات آفریده شده است و حیات هم بزرگترین جلوه و کاملترین نقش و زیباترین صنعت پروردگار حیّ و قیّوم است؛ و وقتی حیات سرمدی او با فرستادن پیامبران و نازل نمودن کتابها خود را نشان می دهد.. و اگر پیامبران و کتابها نباشند آن حیات ازلی هم فهمیده نمی شود، و آن گونه که سخن گفتن یک شخص بیانگر زنده بودن اوست، پیامبران و کتابها هم نشان دهندهٔ‌ آن متکّلم زنده و ماندگاری هستند که از پشت پردهٔ‌ غیبی که در آن سوی پردهٔ‌ این هستی قرار دارد، با کلمه ها و خطابهایش حرف می زند و امر و نهی می کند؛ پس آن گونه که حیاتی که در هستی وجود دارد به صورت قطعی بر وجوب وجود آن حیّ ازلی شهادت می دهد. بر مسألهٔ‌ "ارسال رُسل" و "انزال کتب" که از شعاعها و جلوه های آن حیات ازلی است و رابطهٔ‌ تنگاتنگی با آن دارد نیز، می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد، به ویژه "رسالت محمدی" و "وحی قرآنی"
— 141 —
به منزلهٔ‌ روح و عقلِ حیات هستند، پس می توان گفت که: آن گونه که موجودیت این حیات، ثابت و قطعی است، حقانیت آن هم قطعی و ثابت است.
آری، آن گونه که حیات، فشرده و خلاصهٔ‌ این کائنات است، و شعور و حسّ نیز تراوشی از حیاتند و خلاصهٔ‌ آن به شمار می روند، و عقل نیز تراوشی از شعور و حسّ است و خلاصهٔ‌ آن دو است، و روح هم جوهرِ خالص و صاف حیات است و ذاتِ ثابت و مستقل آن است، بدین سان، حیات مادی و معنوی محمدی (ص) نیز تراوشی از حیات و روح هستی می باشد و رسالت محمدی (ص) نیز صافترین گزیده ای است که از حسّ و شعور و عقل کائنات تراوش نموده است. بلکه حیاتِ مادی و معنوی محمد (ص) به گواهی آثارش، حیاتی است برای حیات کائنات ، و رسالت محمدی هم شعوری است برای شعور هستی و نور آن است. و وحی قرآنی هم به شهادت حقایق زنده و بانشاط آن، روحی است برای حیات کائنات و عقلی است برای شعور آن. آری، ..آری!
اگر نورِ رسالت محمدی (ص) از کائنات خارج شود و برود، کائنات وفات خواهد نمود؛ و اگر قرآن برود، کائنات دیوانه خواهد شد و کرهٔ‌ زمین عقلش را از دست خواهد داد و راهش را گم خواهد کرد و حتی سَرِ فاقد شعورش را به یکی از سیّارات خواهد زد و قیامت را برپا خواهد ساخت.
و همچنین حیات به رکن "ایمان به قدر" هم می نگرد و رمزاً به اثبات آن می پردازد؛ چون وقتی حیات، نورِ عالم شهادت است و بر آن مستولی است، و نتیجه و غایة وجود به شمار می رود و جامع ترین آیینة خالق هستی است و کامل ترین فهرست و نمونة فعالیت ربّانی می باشد و حتی به منزلة - اگر تشبیه جایز باشد - نوعی برنامه و منهج آن است، پس بدون شک، راز حیات تقاضا می کند که عالم غیب، یعنی گذشته و آینده، یعنی مخلوقات گذشته و آینده نیز در نظام و انتظام قرار گیرند و معلوم و مشهود و معیّن و آمادة اطاعت از أوامر تکوینی باشند، یعنی آن عالم غیب باید در یک حیات معنوی بسر بَرد.
چنان که هستة اصلی و ریشه های یک درخت و هسته هایی که در انتها و میوه های آن قرار دارند، درست مانند خود درخت از نوعی حیات برخوردار هستند، و حتی این هسته ها قوانین زندگیِ پیچیده تر از قوانین زندگی درخت را با خود حمل می کنند.
— 142 —
و چنان که بذرها و ریشه هایی که قبل از بهار فعلي يعني از خزان گذشته بر جای مانده است و بذر ها و هسته هایی که بهار امسال هم با رفتنش بر جا خواهد گذاشت، مانند این بهار نورِ حیات را با خود حمل می کنند و تابع قوانین حیاتی هستند. بدین منوال، درخت کائنات نیز با هر شاخ و برگش گذشته و آینده ای دارد و دارای سلسله ای است که از اوضاع و احوال گذشته و آیندة آن تشکیل یافته است. و هر نوع و هر جزء آن در علم الهی وجود متعددی با أطوار مختلف دارد و بدین گونه، یک سلسلة وجود علمی را تشکیل می دهد و این وجود علمی نیز همچون وجود خارجی، مظهر تجلّیِ معنوی حیات عمومی قرار می گیرد که مقدّرات حیاتی، از آن الواح قدریِ زنده و با معنی بر گرفته می شود.
آری، پر بودن عالم ارواح که نوعی از عالم غیب است با ارواحی که عین حیات و مادّه و جوهر و ذات حیاتند، مستلزم این است که گذشته و آینده نیز که نوع دیگری از عالم غیب و قسم دوم آن هستند از جلوه های حیات برخوردار باشند.
و همچنان انتظام کامل و اوضاع پرمعنی و نتایج و اطوار زنده ای که یک چیز در وجود علمی اش دارد، نشان دهندة شایستگی آن به نوعی حیات معنوی است.
آری، چنین تجلّیِ حیاتی که روشنایی خورشیدِ حیات ازلی است به هیچ وجه نمی تواند فقط به این عالم شهادت و این زمان حاضر و این وجود خارجی منحصر بماند، بلکه هر عالمی به اندازه توانمندی اش مظهر تجلّی آن روشنایی می باشد، و هستی با همه عالمهایش به یُمن آن تجلّی، زنده و پر نور است، ورنه هر یکی از این عالمها آن گونه که چشم ضلالت می بیند زیر این دنیای مؤقت و ظاهری، به صورت یک جنازة بزرگ و هولناک و همچون یک عالمِ تاریک و ویرانه خواهد بود.
بدین ترتیب، یکی از وجوه ایمان به قضا و قدر نیز از سِرّ حیات فهمیده می شود و به اثبات می رسد. یعنی آن گونه که حیات دار بودن عالم شهادت و موجودات حاضر، با انتظام و نتایج آنها آشکار می شود، مخلوقات گذشته و آینده ای که از عالم غیب محسوب می شوند نیز یک وجود معنوی دارند که معناً حیات دار است و یک ثبوت علمی دارند که ذی روح می باشد و توسط لوحِ قضا و قدر، أثر آن حیات معنوی به اسم مقدّرات دیده می شود و تظاهر می کند.
— 143 —

بخش سومِ پیوست

پرسشی است به مناسبتِ مبحث حشر:
بیانات مکرّر قرآن کریم همچون: اِنْ كَانَتْ اِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً (يس:٢٩)
وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ (النحل:٧٧)
نشان می دهد که حشر بزرگ در یک آن و بدون زمان به وجود می آید. عقل های تنگ، مثالهای واقعی و مشهودی می خواهند تا بتوانند این حادثة خارق العاده و مسأله بی نظیر را باور کنند.
جواب: در قضیة حشر، سه مسأله وجود دارد که عبارت است از: بازگشت ارواح به اجساد، و احیای اجساد، و انشاء و ساختن اجساد.
مسأله اول: بازگشت ارواح به اجساد شان که مثال آن:
همچون جمع شدن سربازان پراکنده و به استراحت رفته ی لشكر بسيار منظمي است که با شنیدن صدای بلند شیپور و یا زنگ، فوراً گردهم می آیند.
آری، آن گونه که صوری که بوق و شیپور اسرافیل (ع.س.) است، کمتر از بوق لشکر نیست، ارواحی که در طرف أبد و در عالم ذرّات، ندای اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ (الأعراف:١٧٢) را كه از جانب ازل مي آيد، شنیده و با قَالُوا بَلٰى جواب داده اند نیز، بدون شک هزاران بار مسخّرتر و فرمانبردارتر و منظمتر از لشکر اند. در "گفتار سی ام" با دلایل محکمی ثابت شده است که فقط ارواح، لشکر سبحانی نیستند بلکه همة ذرات سربازان گوش به فرمان اویند.
مسألة دوم: احیای اجساد است و مثال آن مانند این است که:
در یک شهر بزرگ و در شب جشن و شادمانی، می توان صدها هزار لامپ را از یک مرکز و در یک لحظه و گویا بدون سپری شدن زمان، روشن نمود. پس این امکان هم وجود دارد که در سطح کرة زمین صدها ملیون لامپ از یک مرکز روشن شود. وقتی پدیده ای مانند برق که یک مخلوق خدا است و همچون یک مأمور و خدمتگزار در میهمانخانة او کار می کند و با درس انتظام و تربیتی که از خالقش گرفته است، دست به چنین کارهایی می زند، پس حشر بزرگ هم در یک چشم برهم زدن و در چارچوب
— 144 —
قوانین منظم الهی که هزاران خدمت گزار منوّری همچون برق آن را تمثیل می کنند، به وقوع خواهد پیوست.
مسأله سوم: انشای فوری اجساد است و مثال آن به این می ماند که:
در فصل بهار و در ظرف چند روز، همه درختها و برگهایی که شمارشان هزار بار بیشتر از مجموع بشریت است عیناً مانند بهار قبلی به یک باره و به شکل مکمّل انشا می گردد.. و باز گلها و میوه ها و برگهای همه درختان، همچون محصولات بهار گذشته با سرعتی مانند برق ایجاد می گردد.. و همچنان بذرها و هسته ها و ریشه های بی حدّ و حسابی که مبدأ و سر آغاز آن بهارند، به یک باره بیدار می شوند و انکشاف می یابند و احیا می گردند.. و همچنان جنازه های درختانی که مانند استخوانهای پوسیده بر سر پا ایستاده اند با یک فرمان، فوراً مظهر "بعث بعدالموت" قرار می گیرند و بر انگیخته می شوند.. و نیز افراد بی حدّ و حساب طایفه های حیواناتِ کوچک با کمال دقّت و صنعت احیا می گردند.. و نیز حشر و رستاخیزِ قبیله های حشرات و به ویژه مگسی که پیوسته در جلو چشمان ما با تمیز نمودن دستها و بالها و چشمهایش وضو و نظافت را به ما یادآور می شود و شمار افراد نشر شدة آنها در یک سال، بیش از تعداد افراد بنی آدم از زمان آدم (ع.س.) تا امروز است.. و در کنار اینها حشر و احیا گردیدن حشرات دیگر در هر بهار و در ظرف چند روز، نه فقط یک مثال بلکه هزاران مثال برای انشای اجساد انسانها در روز قیامت است.
آری، از آنجایی که دنیا دارِ "حکمت" و آخرت دارِ "قدرت" است، ایجاد اشیا در دنیا به مقتضی حکمت ربّانی و به موجب اسمهایی همچون "حکیم، مرتّب، مدبّر و مربّی" با تدریج و با زمان صورت می گیرد؛ اما در آخرت، "قدرت" و "رحمت" بیش از "حکمت" ظهور می کند، از این رو، نیازی به ماده، مدت، زمان و انتظار باقی نمی ماند، پس در آنجا اشیاء به طور آنی انشاء می گردند. و کارهایی که در این جا در ظرف یک روز و یک سال انجام می یافت، در آخرت در یک آن و در یک چشم برهم زدن تحقق می یابد و قرآن کریم هم به همین مطلب اشاره نموده و می فرماید:
وَمَٓا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ (النحل:٧٧) اگر خواسته باشی بفهمی که آمدن حشر مانند آمدن بهار آینده، امری قطعی و حتمی است پس به "گفتاردهم"
— 145 —
و "بیست و نهم" با دقت بنگر، اگر به آمدن حشر مانند آمدن بهار باورنیافتی آنگاه بیا و انگشتانت را به درون چشمم داخل کن!
مسأله چهارم: مرگ دنیا و برپایی قیامت است و مثال آن:
اگر یک سیّاره و یا ستارة دنباله داری به دستور ربانی با کرة زمین که میهمانخانة ما است تصادم نماید، این خانه و مسکن ما را در یک لحظه نابود خواهد ساخت، چنان که قصری که در ده سال بنا گردیده است در ظرف یک دقیقه با خاک یکسان می شود.

بخش چهارمِ پیوست

﴿ قَالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ وَهِىَ رَم۪يمٌ ٭ قُلْ يُحْي۪يهَا الَّذ۪ٓى اَنْشَاَهَٓا اَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَل۪يمٌ ﴾
(يس:٧٨-٧٩)
طوری که در مثال سومِ حقیقت گفتار دهم آمده بود:
اگر شخصی در جلو چشمان ما در ظرف یک روز لشکر بزرگی را تشکیل دهد و به تو گفته شود که: "این شخص می تواند گردانی را که سربازان آن جهت استراحت، متفرق گشته اند با یک شیپور گردهم آورد و همه را تحت نظام قرار دهد" اما تو بگویی: "نخیر، من باور نمی کنم!" آیا این جواب و انکار تو حماقت و دیوانگی نیست؟
بدین سان، ذاتی که اجسادِ گردان گونة همه حیوانات و موجودات زنده را که به یک لشکر شباهت دارند از هیچ به وجود آورده و ذرّات و لطایف آن اجساد را با نظم کامل و میزان حکیمانه ای به دستور"کن فیکون" یادداشت نموده و در آن اجساد جا به جا کرده است و در هر قرن، حتی در هر بهار، انواع موجودات زنده را که به یک لشکر می مانند همراه با طایفه ها و دسته های گوناگون شان در سطح زمین می آفریند، آیا می توان در مورد چنین ذات قدیر و علیمی این سوال را مطرح کرد و گفت که: او چگونه می تواند ذّرات اساسی و اجزای اصلی را که تحت نظام جسدي كه به يك فرقه مي ماند، درآمده و یکدیگر را شناخته اند، با یک صیحة صور اسرافیل گردهم آورد! آیا می توان چنین کاری را از او بعید دانست! آیا این استبعاد، یک حماقت و دیوانگی نیست؟!
— 146 —
پس گاهی قرآن کریم افعال عجیب الهی را در دنیا یادآور می شود تا اذهان را به تصدیق و قلبها را به قبول نمودن افعال خارق العادة او در آخرت حاضر و آماده نماید؛ و در مواردی هم افعال عجیب الهی را که در آینده و در آخرت رخ خواهد داد به صورتی ذکر می کند که ما با مشاهدة نظایر متعدد آنها به باور و اطمینان کامل می رسیم. به گونة مثال:
از آیه اَوَ لَمْ يَرَ الْاِنْسَانُ اَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَاِذَا هُوَ خَص۪يمٌ مُب۪ينٌ تا پایان سورة یس، قرآن کریم قضیة حشر را مورد بحث قرار داده و با هفت هشت صورت مختلف، اقامة دلیل می کند وبه اثبات آن می پردازد.
در آغاز، نشأة اولی را مطرح نموده و در معرض دید قرار می دهد و می گوید: شما مراحل آفرینش خود را از نطفه تا علقه و از علقه تا مضغه و از مضغه تا آفرینش انسان می بینید، پس چگونه نشأة اخری را انکار می کنید که این هم مثل قبلی و حتی آسانتر از آن است؟
سپس با اَلَّذ۪ى جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْاَخْضَرِ نَارًا (يس:٨٠) به نعمتها و احسانهای بزرگش بر انسان اشاره می کند و می گوید: ذاتی که چنین نعمتها را به شما ارزانی داشته است هرگز شما را به حال خودتان رها نمی کند تا به قبر داخل شوید و برای همیشه در آن جا بخوابید و بیدار نشوید.
و در ادامه رمزاً می گوید: شما زنده و سرسبز شدنِ درختان مرده را می بینید، پس چرا زندگی یافتن استخوانهای هیزم مانند را بعید می دانید و با درخت مقایسه نمی کنید؟ آیا ذاتی که آسمانها و زمین را آفریده است از زنده ساختن و میراندن انسانی که میوة آسمانها و زمین است عاجز خواهد ماند؟ آیا ممکن است اداره کننده و پرورش دهندة درخت، میوة آن را نادیده بگیرد و به دیگران رها کند؟ آیا گمان می کنید که او "درخت آفرینشی" را که همه اجزای آن را با حکمت عجین نموده است بیهوده رها سازد و میوه ها و نتایج آن را نادیده بگیرد؟
پس ذاتی که شما را در حشر زنده خواهد ساخت، چنان ذاتی است که همه کائنات به منزلة سربازِ گوش به فرمان اوست و در برابر دستورِ "کن فیکون" با کمال فرمان پذیری، سر فرود می آورد.. و آفریدن بهار به اندازة آفریدن یک گُل برایش آسان
— 147 —
است.. و ایجاد همه حیوانات به اندازة ایجاد یک مگس بر قدرتش ساده و سهل است. پس به هیچ وجه نمی توان با پرسش مَنْ يُحْيِى الْعِظَامَ قدرت چنین ذاتی را تعجیز نمود و زیر سوال برد.!
بعد از آن با تعبیر فَسُبْحَانَ الَّذ۪ى بِيَدِه۪ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ (يس:٨٣) بیان می دارد که: مهار هر چیز در دست او، و کلید هر چیز در نزد اوست، و شب و روز، زمستان و تابستان را همچون صفحات یک کتاب به آسانی ورق می زند، و دنیا و آخرت در نزد او همچون دو منزلند، این را می بندد و آن را باز می کند. وقتی چنین باشد، نتیجة همه این دلایل این است: وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ یعنی او شما را از قبر زنده می کند و به حشر می آورد و در حضور کبریایی اش به حساب شما رسیدگی می کند.
بدین ترتیب، این آیات ذهن را به قبول حشر آماده نمود و قلب را به پذیرفتن آن حاضر ساخت، چون نظایر آن را با افعال دنیوی نشان داد.
ونیز گاهی قرآن کریم افعال اخروی را به شکلی ذکر می کند که نظایر دنیوی آنها را محسوس و برجسته می سازد تا مجالی برای استبعاد و انکار باقی نماند. به گونة مثال:
اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْفَطَرَتْ تا آخر سوره.
و اِذَا السَّمَٓاءُ انْشَقَّتْ تا آخر سوره.
لذا در این سوره ها انقلابهای عظیم و تصرفات ربانی را در حشر و قیامت به چنان شیوه ای ذکر می کند که قلب دچار ترس و وحشت می شود و عقل در حیرت می ماند، اما چون انسان نظایر آن را در پاییز و بهار دیده است، به آسانی قبول می کند. از آنجایی که تفسیر این سه سوره به طول می انجامد، ناگزیر یک کلمه را به عنوان نمونه مورد بحث قرار می دهیم. به طور مثال آیه:
اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ این مطلب را می رساند که در حشر، تمامی اعمال و کردار هرکس بر صفحه ای نوشته و پخش و نشر می گردد. این مسأله به خودی خود بسیار عجیب است از این رو، عقل نمی تواند به آن راه یابد، اما آن گونه که سوره هم اشاره می کند، در حشر بهاری ضمن آن که نظایر نکات دیگر وجود دارد نظیر این نشر صحف نیز
— 148 —
واضح و روشن است. و عبادات و تسبیحاتی هم دارد، به شکلی که به وسیلة این عبادتها اسمای حسنای الهی را نشان می دهد. لذا همه این اعمال همراه با تاریخ زندگی وی در بذر و هسته اش نوشته شده است و در بهاری دیگر و زمینی دیگر بیرون خواهد آمد. یعنی، آن گونه که هر درخت با زبانِ شکل و صورتی که نشان داده است اعمال مادران و اصولش را با فصاحت کامل یاد آوری می کند، با شاخه ها و برگها و گلها و میوه هایش هم صفحات اعمال خود را منتشر می سازد.
آری، کسی که در جلو چشمان ما این کار را با حکمت و حفظ و تدبیر و تربیت و لطف انجام می دهد، اوست که می گوید: اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ
نکات دیگر را بر این قیاس کن، اگر می توانی استنباط نما. و برای این که کمکی به تو کرده باشیم اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را نیز به تو خواهیم گفت. این جمله با لفظ "کوّرت" که به معنی "درهم پیچیدن و جمع کردن" است ، ضمن اشاره به یک مثال روشن، به نظیر و مانند آن در دنیا هم ایمایی دارد.
نخست این که: خداوند سبحان پرده های عدم و أثیر و آسمان را برداشت و چراغی همچون خورشید را که دنیا را روشن می سازد از گنجینة رحمتش بیرون آورد و به دنیا نشان داد. و پس از بسته شدن درهای دنیا، این چراغ را با پرده هایش خواهد پیچاند و بر خواهد داشت.
دوم اين كه: خورشید، مأمور و مکلّف است تا صبحگاهان متاع روشنی را بیفشاند و شامگاهان آن را برچیند و بدین ترتیب، شب و روز را یکی پی دیگری بر سر زمین بگستراند و بتند. و این مأمور موظّف، هر شب متاعش را جمع می کند و معاملاتش را کاهش می دهد و گاهی پرده ای از ابر، سبب کم شدن داد و ستدش می گردد و در مواردی هم ماه، همچون پرده و نقابی روی آن را می پوشاند و تاحدی معاملة او را کاهش می دهد. پس آن گونه که این مأمورِ موظف بر أثر چنین عواملی متاعش را جمع می کند و دفترهای اعمالش را می پیچاند، پس لابد روزی خواهد آمد که این مأمور، از وظیفه اش عزل گردد و دوران مأموریتش به آخر برسد. حتی اگر هیچ سببی برای عزل و برکناری آن نباشد، شاید با بزرگ شدن دو لکّة کوچکی که بر روی آن قرار دارد و آهسته
— 149 —
آهسته در حال وسعت یافتن است، خورشید نوری را که با اجازة الهی بر سَر زمین منتشر ساخته است دوباره به دستور ربانی باز گیرد و دَور خود بپیچاند و آنگاه پروردگار سبحان، خطاب به او می گوید: "اکنون مأموریتت در زمین پایان یافت، حال به جهنم برو و آنانی را که تو را پرستش نموده و مأمورِ مسخّری چون تو را به خیانت و عدم صداقت متهم ساخته و تحقیر کرده اند، بسوزان!"
بدین گونه، خورشید فرمان الهی اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ را روی چهرة لکّه دار و سياهش می خواند.

بخش پنجمِ پیوست

آري یک صد و بیست و چهار هزار نبیّ ای که به نصّ حدیث، برگزیده ترین شخصیتهای نوع بشرند، با اجماع و تواتر و بخشی با استناد به شهود و بخشی دیگر هم با استناد به حق الیقین، بالاتفاق از وجود آخرت خبر داده و اعلان نموده اند که انسانها به آن جا سوق داده خواهند شد و خالق هستی هم حتماً آخرتی را که وعده قطعی داده است خواهد آورد.
و باز خبر این انبیای بزرگوار علیهم السلام را یک صد و بیست و چهار ملیون نفر از اولیای الهی با کشف و شهود و به صورت علم الیقین تصدیق نموده و بر وجود آخرت شهادت داده اند که این خود، دلیلی است محکم و قطعی بر موجودیت آخرت.
و نیز همه اسمای حسنای صانع حکیم با تجلیات و جلوه هایی که در سراسر هستی نشان داده اند، عالم باقی آخرت را بالبداهه اقتضا می کنند و به وضوح بر موجودیت آن دلالت می نمایند.
و نیز پروردگار سبحان با قدرت ازلی و حکمتِ بی حساب و ابدی اش که اسرافی در آن نیست در هر سال و در هر بهار جنازه های درختان مردة بی حدّ و حسابی را که در سراسر روی زمین بر سر پا ایستاده اند با أمر كُنْ فَيَكُونُ زنده می سازد و علامتی بر "بعث بعد الموت" قرار می دهد و از طایفه های نباتات و ملّت های حیوانات، سیصد هزار نوع را حشر و نشر می نماید و بدین گونه، صدها هزار نمونه و دلیلِ حشر و رستاخیز را نشان می دهد.
— 150 —
و همچنین رحمت بی کرانی که همه موجودات ذی روحِ محتاج به روزی را با کمال شفقت و حکمت تغذیه می کند و عنایت ماندگاری که در مدت کوتاهی در هر بهار، انواع زینتها و محاسن بی حدّ و حساب را به نمایش می گذارد، بالبداهه مستلزم وجود آخرتند.
و همچنین عشق بقا، شوق ابدیت و آمال سرمدیتی که در فطرت انسان وجود دارد، همین انسانی که کاملترین میوة این هستی و محبوبترین مخلوق آفریدگار است و بیشترین پیوند را با موجودات کائنات دارد، به طور آشکار اشاره می کند که پس از این عالم فانی، یک عالم باقی و یک سرای سعادتی وجود دارد.
پس همه این دلایل با کمال قاطعیت موجودیت آخرت را به اندازه بدیهی بودن موجودیت دنیا به اثبات می رسانند و مستلزم قبول وجود آن هستند.
(٭):آسان بودن خبر دادن از یک "امر ثبوتی" و سخت و دشوار بودن "انکار و نفی" آن، در این مثال دیده می شود: اگر کسی بگوید: در روی زمین باغچه خارق العاده ای وجود دارد که میوه های آن مثل کنسروهای شیر است؛ و اما دیگری او را انکار کند و بگوید: چنین باغچه ای وجود ندارد. حال، شخص نخست می تواند فقط با نشان دادن محل آن باغچه و یا برخی از میوه های آن، ادعایش را به آسانی ثابت کند؛ اما دومی برای اثبات انکارش و عدم موجودیت چنین باغچه ای باید سراسر کرة زمین را ببیند و نشان دهد. بدین سان، آنانی که از جنت خبر می دهند صدها هزار ترشحات و میوه ها و آثار آن را هم نشان می دهند و چنان که پیدا ست، دو گواه صادق جهت اثبات ادعای آنها کافی است، اما منکران آن، زمانی می توانند انکارشان را به اثبات برسانند که هستی نامحدود و زمان نامحدود را ببینند و به کاوش و جستجو بپردازند و پس از نیافتن آن، عدم موجودیتش را نشان دهند.
پس ای برادران پیر و سالخورده! بدانید که ایمان به آخرت، چقدر قوی و نیرومند است. مؤلف
وقتی مهمترین درسی که قرآن به ما می آموزد درس "ایمان به آخرت" است و آن ایمان هم تا این حدّ قوی و نیرومند است و در آن ایمان نیز چنان نور و امید و آرامشی وجود دارد که اگر صد هزار پیری در یک شخص جمع شود، این نور و این امید و آرامشِ سرچشمه گرفته از ایمان در مقابل آن کافی خواهد بود؛ پس برما پیران و سالخودگان است که با گفتن "الحمد لله علی کمال الایمان" به پیری خود ببالیم و خوشحال باشیم.