— 395 —
گفتار بيست و سوم
اين گفتار داراي دو مبحث است
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ لَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسَانَ ف۪ٓى اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ ٭ ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِل۪ينَ ٭ اِلَّا الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ﴾
(التين:٤-٦)
مبحث اول
از جمله هزاران خوبي هاي ايمان، به پنج مورد آن در ضمن پنج نقطه اشاره خواهيم كرد!
نقطة اول:
انسان با نور ايمان به "اعلي عليين" صعود مي كند و به برکت آن ارزشي مي يابد كه او را لايق رفتن به جنت مي سازد، اما با ظلمت و تيرگي كفر در "أَسْفَل سَافِلِینَ" سرنگون مي شود و دچار وضعيتي مي گردد كه او را به سوي جهنم مي كشاند؛ زيرا ايمان، انسان را به صانع ذوالجلالش نسبت مي دهد و پیوند مستحکمی بین او و آفریدگارش برقرار می سازد. پس ايمان يك انتساب است، لذا به بركت این ايمان، صنعت الهي و نقش و نگارهاي نام های رباني در صفحه وجود انسان نمايان مي شود و بدین طریق انسان ارزش والايي به دست مي آورد؛ اما كفر، آن نسبت و پیوند را قطع مي سازد و تاریکی هایش صنعت رباني را می پوشاند و آثار گرانبهای آن را پنهان مي کند و ارزش انسان را تنزل داده، فقط در ماده منحصر مي گرداند؛ ماده ای که ارزشی ندارد و در حکم هیچ است، زیرا فانی و ناپایدار است و حياتش حیاتی حيواني و موقت است.
اينك با ارائهٔ مثالي به تشريح اين رمز مي پردازيم:
در بازار صنعتگران ارزش ماده جدا است و ارزش صنعت جدا؛ اما گاهي ديده مي شود كه ارزش هر دو مساوي است و گاهي ارزش ماده از ارزش خود صنعت بيشتر
— 396 —
مي شود و در مواردي نيز، يك آهن بي ارزش وپنج قِراني، صنعت و هنر بسيار زيبايي را در بر می گیرد. حتي گاهی يک صنعت ناياب و باستاني با وجود اينکه از مادة ناچيزي ساخته شده است اما به میلیون ها پول ارزش پيدا مي کند و هنگامي که چنين صنعت باستاني و ناياب، به بازار زرگران و عتيقه شناسان عرضه گردد و آن ها هم صنعتگر ماهر و با تجربه اش را بشناسند، این صنعت حتماً به بهاي هنگفتي به فروش خواهد رسيد، ولي اگر به بازار آهنگران برده شود شايد، هيچ کس به خريدن آن اقدام نکند.
بدین ترتیب، انسان نيز صنعت ارجمند و با ارزش پروردگار متعال است و لطيف ترين و نازنين ترين معجزة قدرت الهي است؛ زيرا خداوند انسان را به صورت مظهر (جاي آشکار شدن) جلوه هاي اسماي حسني اش قرار داده و او را به عنوان نمونه و مثال كوچك كل هستي آفريده است.
حال اگر نور ايمان در وي مستقر شود، تمام نقش و نگارهاي حکيمانة پروردگار را که بر صفحة وجودش نقش بسته است، آشکار می گرداند و حتی توجه ديگران را نیز به آن ها معطوف مي سازد، پس آن شخص با ایمان، با تفکر و شعور آن را مي خواند و با دل و جان به مفاهيم اش پي مي برد و ديگران را نيز به خواندن و انديشيدن وا مي دارد؛ گويی او مي گويد: "من مصنوع و آفريده صانع ذوالجلال هستم، ببينيد چگونه رحمت و كرم او در من تجلي يافته است." پس هرگاه نور ايمان تابیدن گرفت صنعت ربانيِ نهفته در انسان ظهور مي کند.
يعني ايمان - كه عبارت است از انتساب به صانع - همة آثار صنعت را در انسان آشكار مي سازد و به ميزان آشكار شدن اين صنعت رباني و درخشش آن، قدر و قیمت انسان تعیین می شود. اينجا است كه اين انسان بي اهميت، ارزش والايي يافته و به مقام و منزلت اشرف مخلوقات نايل مي گردد و به جایگاه شايسته ترين مخاطب الهي در مي آيد و به مهماني رباني در بهشت دعوت مي شود.
اما اگر كفر - كه عبارت از قطع انتساب است- در وجود انسان راه پيدا کند، تمام نقش و نگارهاي پر معني اسماي الهي در تاريكي ها سقوط مي کند و خواندن و مطالعه کردن آن ناممکن مي گردد؛ زيرا با فراموش شدن صانع، جهات معنوي موجود در انسان كه متوجه صانع اند نيز فهميده نمي شود، بلكه نامفهوم مي ماند و بسياري
— 397 —
از آن صنعت هاي پر معني و نقش هاي معنوي ناپديد مي گردد و يك بخش باقيماندة آن (مانند قلب، عقل و ديگر اعضاي ظاهري بدن) که با چشم ديده مي شوند نيز به اسباب ناچيز و به طبيعت و تصادف نسبت داده مي شود و سرانجام سقوط مي كند و از بين مي رود؛ زيرا با آنکه هر كدام از آن ها يك گوهر تابناك اند، اما با قرار گرفتن در تيرگي هاي کفر، به شيشة سياه و مكدري تبديل مي شوند و اهمیت شان فقط در مادة حيواني منحصر مي ماند و آنگونه که قبلاً گفتيم، فرجام و ثمره مادة نيز عبارت است از: سپري كردن يك زندگي كوتاه و جزيي با عاجزي و احتياج و تحمل گرفتاري ها، که سرانجام هم مرگ و رفتن و نابودي را در پي خواهد داشت.
بدين طريق، كفر، ماهيت انساني را تخريب مي کند و آن را از الماس با ارزش به زغال بي ارزشي مبدل مي سازد.
نقطة دوم:
همان گونه كه ايمان، نور است و انسان را نوراني و روشن مي سازد و تمام نوشته های صمداني را كه روي او نوشته شده است، در معرض مطالعة ديگران مي گذارد، كائنات را نيز پر نور مي سازد، و سده هاي گذشته و آينده را از ظلمت و تاريکي مي رهاند. اين مطلب را در ضمن مثالي و با استناد به آية كريمة اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ (البقرة:٢٥٧) بيان خواهيم كرد:
در يك واقعة خيالي ديدم كه دو كوه بسيار بلند مقابل هم قرار دارند و پل هولناكي آن ها را به هم وصل مي كند و زيرآن پل، يك درة بسيار عميق قرار دارد و من روي آن پل ايستاده ام و دنيا را نيز ظلمت و تاريكي مطلقی فرا گرفته است. به طرف راست خود نگاه كردم، از لابه لاي ظلمت بي پايان، مقبرة بزرگي را ديدم؛ يعني چنين خيال كردم.
سپس به سمت چپ خود نگريستم، گويي امواج وحشتناكي از تاريکي، پريشاني ها، دغدغه ها و نابساماني ها را مي ديدم که خود را براي حمله آماده مي کردند.
به پايين پل نگاه کردم، پرتگاه بي نهايت عميقي دیده می شد و من در برابر اين همه ظلمت و وحشت فقط يك چراغ دستي كم نور در اختيار داشتم. از آن كار گرفتم و با نور ناچيز آن، منظرة بسيار ترسناكي برايم نمايان گشت؛ چون در هر طرف حتي در پايان و اطراف پل، اژد ها و شير ها و حيوانات درنده و وحشي ديده مي شدند. با مشاهدة چنين
— 398 —
صحنة هولناکی با خود گفتم: "كاش اين چراغ دستي را نمي داشتم تا اين همه وحشت را نمي ديدم!" به هر طرفي كه چراغ دستي را بر مي گرداندم ترس و اضطرابم بیشتر مي شد، گفتم: "اي واي! اين چراغ دستي نيز برايم درد سر شد!" از داشتن آن به تنگ آمدم، فوراً آن را به زمين كوبيدم و شکستم. گويا با شكستن آن به كليد بزرگ ترين برقي دست يافتم كه همة جهان را نور افشان مي ساخت. چون يك باره آن همه ظلمت برچيده شد و هر طرف با نور آن برق، پرنور شد و حقيقت هر چيز نمايان گشت.
آنگاه ديدم که آن پل، راه همواري است كه از بيابان مي گذرد و گورستان بزرگي هم که در جانب راست خود ديده بودم عبارت بود از: مجالس ذکر، عبادت، خدمت و صحبت که تحت رياست انسان هاي نوراني در باغچه هاي سرسبز و دلپذير برگزار بود.
و اما آن دره ها و پرتگاه هاي ترسناک و خطرناکي که در سمت چپ قرار داشتند، عبارت بودند از: کوه هاي مملو از درختان سر سبز و قامت بر افراشته اي كه در پشت آن، مهمانخانه هاي بزرگ، تفريحگاه هاي زيبا و باغ هاي دلپذيري قرار داشت.
آفریدگانی را كه حيوانات و درندگان وحشي و ترسناک گمان كرده بودم، عبارت بودند از: حيوانات رام و مأنوسي همچون: شتر، گاو، گوسفند و بز! آنگاه با گفتن «الحَمدُ لله عَلَي نُورِ الايمَانِ» آية كريمة: اَللّٰهُ وَلِىُّ الَّذ۪ينَ اٰمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ اِلَى النُّورِ را تلاوت كردم و از آن واقعة خيالي بيرون آمدم.
بنابراين، آن دو كوه عبارتند از: آغاز و پايان زندگي، يعني عالم ارض و عالم برزخ و آن پل هم راه زندگي است كه آن دو را با هم وصل مي سازد.
سمت راست پل عبارت است از: زمان گذشته و سمت چپ پل هم روزهاي آينده است.
و آن چراغ دستي، عبارت است از: خودخواهی انسان خودبيني كه به فهم و دانش خود اعتماد دارد، نه به وحي آسماني.
و آنچه كه جانوران و درندگان محسوب مي شدند، عبارت بودند از: حوادث و مخلوقات عجيب هستي.
— 399 —
پس انساني كه به انانيت و غرور خود اعتماد كرده و در ظلمت غفلت سقوط کرده و به تاريكي هاي ضلالت و گمراهي مبتلا گرديده است، به حالت اولي ام در آن واقعه خيالي شباهت دارد؛ زيرا با دانش ناقص و ضلالت آلودي كه در حكم آن چراغ دستي است، روزهاي گذشته را به صورت يك گورستان بزرگي که غرق در تاريكي ها است مشاهده مي كند و روزهاي آينده را بازيچه دست تصادف دانسته و آن چنان وحشتناک و پرآشوب مي بيند که خطرات، بلاها و مصيبت ها مثل سايه او را تعقيب مي کنند و حوادث و موجوداتي را كه هر كدام از آن ها، يك مأمور الهي و فرمانبردار يگانة حاكم رحيم اند، جانوران مضر مي پندارد و در نهايت، مظهر قانون آية
﴿ وَالَّذ۪ينَ كَفَرُٓوا اَوْلِيَٓاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى الظُّلُمَاتِ ﴾
(البقرة:٢٥٧) می شود.
اما اگر هدايت الهي به فرياد انسان برسد و ايمان به قلبش سرايت کند و تفرعن نفس بشكند و كلام الهي را بشنود، به حالت دوم من در آن واقعه شباهت مي يابد، آن وقت، كاينات يك باره شکل روز روشن به خود مي گيرد و پر از نور الهي مي شود. و جهان به وجد آمده آيه اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ (النور:٣٥) را مي خواند. آنگاه زمان گذشته نه تنها يك گورستان بزرگ نيست، بلكه هر عصر آن پر است از عبادت عبادتگزاران پاک روحي که تحت رياست يكي از انبيا و يا يكي از اوليا، انجام وظيفه کرده اند و با اتمام وظايف زندگي شان "الله اکبر" گويان آماده هستند تا به مقامات بلند عروج کنند و به آينده نفوذ کنند، به طوري كه فقط قلب با بصيرت اين را مشاهده مي كند.
و هرگاه آن انسان به چپ نگريست، به برکت نور آن ايمان از دور مي بيند که در وراي آن انقلاب هاي برزخي و اخروي بزرگ و كوه مانند، قصرهاي بهشت برين قرار دارد و سفرة ضيافت رحماني به صورتي که اول و آخرش پيدا نيست، گسترده شده است و سرانجام يقين حاصل مي کند که هريکي از حوادث هستي چون: طوفان ها، زلزله ها و طاعون ها مأموريتي دارند و مکلّف و مسخّر اند، لذا باد و باران هاي تند بهاري را به ظاهر خشن و زشت اما در معني بسيار لطيف و زيبا مشاهده مي كند، حتي مرگ را مقدمة حيات ابدي و قبر را دروازة سعادت دايمي مي يابد.
جهات ديگر اين واقعه را خودت حدس بزن و حقيقت را بر اين مثال تطبيق کن!
— 400 —
نقطة سوم:
ايمان، هم نور است، هم نيرو. آري ! كسي كه داراي ايمان حقيقي است، اين توان را دارد که كائنات را به مبارزه بطلبد و به ميزان قوت ايمان، از تنگناي حوادث نجات يابد، و با گفتن "توکل بر خدا" در امواج غول پيکر حوادث سوار بر كشتي زندگي با كمال امنيت و آرامش سير كند، چنين کسي تمام بارهاي سنگين زندگي اش را به دست قدرتِ قدير مطلق مي سپارد و به راحتي از دنيا مي گذرد، در برزخ استراحت مي كند، و براي ورود به سعادت ابدي به سوي بهشت پر و بال مي گشايد.
اما اگر توكل نکند، بار زندگي نه تنها مانع پروازش مي شود، بلكه او را به سمت اسفل سافلين مي كشاند.
لذا بايد گفت: ايمان، مستلزم توحيد است و توحيد به تسليم مي انجامد و تسليم، توكل را به ارمغان مي آورد و توكل، راه سعادت هر دو جهان را آسان مي سازد. مبادا گمان کني که توکل به معني ناديده گرفتن اسباب است، زيرا توکل عبارت است از: پي بردن به اينکه اسباب همچون پرده هايي در دست قدرت الهي هستند، پس بايد مورد استفاده قرار گيرند و رعايت شوند. از اين رو، چنگ زدن به اسباب نيز نوعي دعاي فعلي است و بدين طريق، انسان متوکِّل، مسبَّبات را فقط از خداوند خواسته و نتيجه کار را به او واگذار مي کند و تنها ذات اقدس الهي را سزاوار حمد و سپاس و ستايش مي داند.
در حقيقت، انسان متوكِل و غير متوكل به آن دو نفري شباهت دارند كه بارهاي سنگيني بر دوش خود حمل كرده و پس از اخذ بليط بر كشتي بزرگي سوار شدند؛ يكي از آن دو به محض سوار شدن در كشتي، بارش را بر زمين گذاشت و روي آن نشست و بر آن نظارت کرد، اما آن ديگري که احمق و مغرور بود، بارش را بر زمين ننهاد، لذا به او گفته شد:
بارت را در كشتي بگذار و راحت شو!
او گفت: خير! نمي گذارم شايد تلف شود، خودم نيرومندم، بارم را روي دوشم نگه مي دارم.
— 401 —
باز به او گفته شد:
اين كشتي امنی كه به پادشاه تعلق دارد و ما را در خود جاي داده است، قوي تر از همة ما است و بهتر مي تواند از اموال مان محافظت كند. ممكن است سرت بچرخد و همراه با بارت به دريا بيفتي و يا رفته رفته ناتوان شوي و اين كمر خميده و كلة بي عقلت از حمل اين همه بار سنگين عاجز بماند. ناخدا نيز اگر تو را به آن حالت ببيند، فكر مي كند ديوانه هستي و تو را از كشتي به بيرون مي اندازد و يا گمان مي كند كه خاين هستي و كشتي و ناخدا را به بي كفايتي متهم مي سازي و مسخره مي كني، لذا دستور خواهد داد تو را زنداني كنند که در نهايت نيز مورد تمسخر همگان قرار خواهي گرفت؛ مگر نمي بيني با تكبرت كه بيانگرِ ضعف، با غرورت كه مبّيِن عجز و با ریاکاری كه نشان دهندة خود نمایی و ذلت تو است - و اهل بصيرت برآن واقف اند - خود را مضحكة همگان ساخته ای؟!
پس از شنيدن اين سخنان، عقل آن بيچاره به سرش آمد، بارش را بر زمين نهاد و روي آن نشست و گفت: خدا خيرت بدهد!، مرا از رنج و زندان و تمسخر ديگران نجات دادي!
پس اي انسان بي توكل، تو هم مثل اين انسان، اندیشه ات را به كارگير و توكل كن! تا از گدايي از كائنات، از ترس و هراس در برابر حوادث، از ريا و خودنمايي، از مسخره گي، از بدبختي اخروي و از فشارهاي زندگي رهايي يابي!
نقطة چهارم:
ايمان، انسان را انسان حقيقي مي سازد، حتي او را سرور و سلطان قرار مي دهد؛ لذا وظيفة اصلي انسان، ايمان و دعا است؛ اما كفر، انسان را به حيوان درندة بسيار ناتوان تبدیل مي كند.
از بين هزاران دليل براي اين مسأله، فقط به يك دليل واضح و برهان قاطع اشاره مي كنيم كه عبارت است از: تفاوت موجود در چگونگي به دنيا آمدن حيوان و انسان.
آري! تفاوت موجود در نحوة به دنيا آمدن حيوان و انسان نشان مي دهد كه انسان فقط با همين ايمان مي تواند تکامل پيدا کند و انسان حقيقي شود؛ زيرا وقتي حيوان به دنيا مي آيد، گويا قبلاً در عالم ديگري حسب استعدادش تكامل يافته و به دنيا مي آيد
— 402 —
- فرستاده مي شود - به طوريکه ظرف دو ساعت، يا دو روز، يا دو ماه، تمام شرايط زندگي، ارتباط با محيط و قوانين حياتش را ياد مي گيرد و صاحب ملكه و استعداد مي شود. قدرت، ملكه و استعداد زيستن و سعي و تلاش را كه انسان در مدت بيست سال به دست مي آورد، حيواناتي چون گنجشك و زنبور عسل در بيست روز - با الهام الهي- ياد مي گيرند؛ زيرا وظيفه اصلي حيوان اين نيست که از طريق كسب علم، تکامل یابد و از راه كسب معرفت، ترقي کند و با اظهار عجز، استمداد و استدعا کند، بلكه وظيفة اصلي اش: كار به قدر توان، يعني عبوديت فعلي است.
اما انسان کاملاً بر عکس آن است. وقتي به دنيا مي آيد، باید هر چيز را ياد بگيرد، زیرا از قوانين زندگي و خواسته ها و مطالبات آن نا آگاه است، حتي در مدت بيست سال هم نمي تواند تمام شرايط زندگي را بياموزد، بلكه تا آخر عمر محتاج آموزش است و نيز به صورتي بسيار ضعيف و ناتوان به دنيا فرستاده شده است، به نحوی که در مدت يك تا دو سال به سختی مي تواند بر سر پا بايستد و بعد از پانزده سال نيز به سختي مي تواند سود و زيان خود را تشخيص دهد و فقط زماني مي تواند منافع و نيازهاي زندگي اش را تأمين و ضررها را از خود دور کند که وارد اجتماع شود و کمک و همکاري هم نوعانش را با خود داشته باشد.
پس معلوم مي شود: وظيفة فطري انسان عبارت است از: تكامل از طريق "تعلم" يعني پيشرفت كردن با كسب علم و دانش و نيز، بندگي و عبوديت با "دعا" يعني بايد بداند و از خود سوال كند كه: با رحمت و شفقت چه كسي چنين حكيمانه اداره مي شوم؟ با كرم و سخاوت چه كسي این گونه مشفقانه و دلسوزانه تربيت مي شوم؟ با لطف و بخشش چه ذاتي تا این حد نازنينانه تغذيه و نوازش مي گردم؟
وظيفه اوست تا در برابر هزاران نيازي كه دستش حتي از بر آوردن يكي از آن ها كوتاه است، با زبان عجز و فقر به درگاه قاضي الحاجات تضرع و زاري كند و حاجتش را از او بخواهد و دعا كند؛ يعني با پر و بال عجز و فقر، خود را به مقامات بلند عبوديت برساند.
و نيز بايد گفت: انسان به اين عالم آورده شده است تا به وسيلة معرفت و دعا تكامل يابد؛ چون در اين دنيا هر چيز به اعتبار ماهيت و استعدادش به علم و معرفت
— 403 —
وابسته است، پس "معرفت الهي" اساس و معدن و نور و روح تمام علوم حقيقي بشمار مي رود و اصل اساسي آن هم "ايمان به خدا (جَلَّ جَلالَهْ)" است .
از آنجايي که انسان با وجود عجز بي نهايتش با بلاهاي بسيار زيادي نیز مواجه است و در معرض هجوم دشمنان بی شماری قرار دارد و با وصف فقر بي انتهايش، نيازمندي ها و خواسته هاي فراواني دارد، وظيفة اصلي و فطري اش پس از ايمان، "دعا" است؛ دعا هم اساس و مغز عبادت است.
همان گونه كه طفلي براي برآوردن آرزوها و به دست آوردن مطلوبی دور از دسترس، گریه می کند و يا به اصرار متوسل مي شود؛ يعني با زبان عجزش فعلاً يا قولاً (با کردار و يا گفتار) دعا مي كند و در نهايت به هدف مي رسد به همين منوال، انسان نیز در بين تمام موجودات زنده، در حكم يك طفل معصوم و نازنين است و لازم است به درگاه رحمان رحيم روي آورده و با عجز و نياز بگرید و يا با فقر و احتياجش دعا کند، تا به خواسته هايش برسد و نيازهايش برآورده شود و بدين طريق، شكر به دست آوردن آن ها را ادا كند.
اما اگر همچون طفل ناپخته و مغروري، مدعي شود كه: "با نيروي خود، اين چيزهاي عجيب و غير قابل تسخير و صد درجه قوي تر از خود را به تسخير در مي آورم و با فكر و تدبيرم آن ها را به اطاعت از خويش وا مي دارم." - چنين پنداري که ناسپاسي از نعمت است- با فطرت اصلي انسانيت در تضاد قرار دارد؛ لذا چنين شخصي خويشتن را مستحق سخت ترين عذاب مي سازد.
نقطة پنجم:
آنگونه كه ايمان، مقتضی "دعا" به عنوان يك وسيلة قطعي است و فطرت انساني نیز به شدت خواستار آن است، پروردگار متعال نيز با بيان قُلْ مَا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّ۪ى لَوْلَا دُعَٓاؤُكُمْ (الفرقان:٧٧) : "اگر دعايتان نباشد، پروردگار من به شما اعتنايي ندارد." و اُدْعُون۪ٓى اَسْتَجِبْ لَكُمْ (غافر:٦٠) : "(بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را) انسان را به دعا امر مي كند".
اگر بگويي: ما زياد دعا مي كنيم، اما اجابت نمي شود، حال آنكه آيه عام است و به مستجاب بودن هر دعايي صراحت دارد؟
— 404 —
جواب: جواب دادن، چيزي است و قبول كردن چيزي ديگر. هر دعا جوابي دارد، اما قبول كردن و دادن عين مطلوب، تابع حكمت پروردگار است.
مثلاً: طفل مريضي داكتر را صدا مي كند و مي گويد:
ببينيد جناب داكتر !
داكتر: چه مي خواهي؟
طفل: اين دارو را برايم تجويز کن !
در اين صورت داكتر، يا عين خواسته اش را اجرا مي كند، يا با در نظر گرفتن وضعیتش داروي بهتری را برايش تجويز مي کند و يا با درك ضرر دارو، هيچ چيزي به او نمي دهد.
لذا چون پروردگار وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى حاكم مطلق و در هرجا حاضر و ناظر است، به دعاي بنده اش جواب مي دهد و با اجابت دعايش، سختيِ وحشت و بي كسي را به انس و آرامش تبديل مي كند؛ بنابراين پروردگار متعال دعاي بنده اش را اجابت كرده و عين خواسته اش را عطا مي کند و يا بهتر از آن را به او مي دهد و يا اينکه آن را رد می کند چيزي به او نمي دهد که اين امر به اقتضاي حكمت رباني بستگي دارد، نه به خواهش ها نفساني و هوا و هوس انسان.
بنابر اين دعا نوعي عبوديت است و ثمرات و فوايد عبادت، اخروي است (در آخرت داده مي شود) اما مقاصد دنيوي عبارتند از: "اوقات" اين نوع دعا و عبادت؛ اين مقاصد، اهداف نهايي نيستند.
مثلاً: نماز و دعاي طلب باران (استسقاء) يك عبادت است و خشكسالي، وقت آن؛ ورنه اين عبادت و دعا براي نزول باران نيست و اگر صرفاً به همين نيت باشد، سزاوار اجابت نمي شود، چون از روي اخلاص انجام نمي گيرد.
همان طوري كه غروب آفتاب، وقت نماز مغرب است، خورشيد گرفتگي و ماه گرفتگي نیز وقت نماز كسوف و خسوف است؛ يعني خداوند متعال به مناسبت زير نقاب قرار گرفتن آيه و دليل روز (خورشيد) و آيه و دليل شب (مهتاب) که هر دو، عظمت الهي اند بندگانش را به نوعي عبادت فرا مي خواند. وگرنه آن نماز صرف به خاطر
— 405 —
برطرف شدن خسوف و كسوف نیست كه زمان برطرف شدن آن بر اساس محاسبات ستاره شناسان، مشخص است.
به همين ترتيب، بي باراني نيز وقت نماز استسقاء است و شيوع امراض و آفات و بلاها نيز، اوقات مخصوص بعضي از دعاها هستند كه در آن هنگام، انسان به عجز و فقرش پي مي برد و با دعا و تضرع به درگاه قادر مطلق پناه مي برد. و اگر خداي مهربان با وصف دعاهاي مصرانة ما، بلا و مصيبت را برطرف نکرد، نبايد گفته شود كه: دعا اجابت نشد! بلكه بايد گفت: هنوز وقت دعا سپري نشده است. و اگر خداوند متعال به فضل و كرم خود، بلا را رفع كرد، آن وقت زمان دعا به پايان رسيده است.
بايد گفت: دعا رازي از رازهاي عبوديت است؛ عبوديت را هم بايد فقط بخاطر رضاي خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) انجام داد. پس انسان بايد با دعا و نيايش اظهار عجز نموده و به درگاه الله (جَلَّ جَلالَهْ) روي بياورد، نبايد در ربوبيت خدا مداخله كند، بلکه بايد تدبير را به او واگذار کند، و به حكمتش اعتماد داشته باشد و رحمتش را متهم نسازد و از آن نا اميد نشود.
آري! با آيات بينات، ثابت شده است كه هر موجودي به تسبيح خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) مشغول بوده و هريک با تسبيح خاص، عبادت ويژه و سجدة منحصر به فردي که دارند، خدا را عبادت مي کنند و با اين اعمال شان که نوعي دعا است نشان مي دهند که تمامي موجودات به درگاه الهي دعا مي کنند.
و این دعا يا به زبان استعداد و قابليت است؛ مانند دعاي تمام نباتات و حيواناتي که هريکي از آن ها از فيّاض مطلق شکل و صورت معيني مي طلبند که معاني بي شماري از اسماء حسناي او در آن نقش بسته باشد.
و يا به زبان احتياج فطري است؛ مثل دعاي تمام موجودات زنده ای که براي دستيابي به احتياجات ضروري خارج از دايرة قدرت شان دعا مي کنند؛ به گونه اي که هر موجود زنده اي با زبان نيازمندي فطري اش از جواد مطلق مي خواهد تا عناصري را که براي استمرار وجودش به آن نياز دارد و به منزلة رزق اوست، به او عطا کند.
— 406 —
و يا با زبان اضطرار (ناچاري) صورت مي گيرد؛ مانند دعاي بيچاره و درمانده ای که با کمال تضرع به مولا و پشتيبان غيبي اش رو مي آورد و به رب رحيمش توجه مي کند.
اين سه نوع دعا دايماً مستجاب است، مشروط به اينكه مانعي وجود نداشته باشد.
نوع چهارم دعا، دعاي معروف و مشهور ماست. اين نيز دو نوع است:
فعلي و حالي.
قلبي و قالي.
مثلاً: استفاده از اسباب، دعاي فعلي است؛ با آگاهي از اينکه منظور از گردآوردن اسباب، به وجود آوردن مسبب نيست، بلكه انسان بدين طريق، با زبان حال مسبب را از پروردگار مي خواهد و وضعيت خود را به گونه اي جلوه مي دهد که مورد رضايت پروردگار قرار بگيرد. حتي شخم زدن هم به منزلة كوبيدن دروازة خزانة رحمت الهي است. از آنجايي كه اين نوع دعاي فعلي، متوجه اسم و عنوان "جواد مطلق" است، در بیشتر اوقات مورد قبول واقع مي شود.
نوع دوم: عبارت است از: دعاي زباني و قلبي؛ يعني خواستن نيازهاي دور از دسترس، لذا مهم ترين جهت و زيباترين فرجام و شيرين ترين ميوة اين دعا اين است كه دعا كننده پي مي برد که خدايي هست که زمزمه هاي قلبش را مي شنود، توانايي هر چيز را دارد، هر آرزوي او را بر آورده مي سازد، به ناتواني و عجز او رحم مي كند و فقرش را برطرف مي سازد.
پس اي انسان عاجز و اي بشر فقير! مبادا وسيله اي همچون دعا را که كليد گنجينه رحمت و سرچشمه نيرو و قوت بي پايان است از دست دهي. پس به آن چنگ بزن و به اعلي عليينِ انسانيت صعود كن! و دعاهاي تمام كاينات را جزء اي از دعاهاي خود بشمار و مثل يك عبد كلي و يك وكيل عمومي اِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ بگو و أحسن تقويم كاينات شو!
— 407 —
مبحث دوم
عبارت است از پنج نكته ای كه بر محور سعادت و شقاوت انسان مي چرخند.
از آنجايي كه انسان در احسن تقويم خلق و استعداد جامعي به او داده شده است، مي تواند وارد ميدان امتحان شود؛ چنان امتحاني که مقامات، مراتب، درجات و پرتگاه هاي آن از اسفل سافلين تا اعلي عليين، از فرش تا عرش و از ذره تا شمس را فرا مي گيرد و بر این اساس دو راه که به صعود و سقوط بي پايان مي انجامند، فرا رويش قرار دارد؛ پس او مي تواند ترقي کند و بالا برود و يا سرنگون شود و سقوط کند. بدين طريق، انسان به صورت معجزة قدرت و نتيجة خلقت و اعجوبة صنعت به دنيا فرستاده شده است؛ لذا رمز اين ترقي و تنزل انسان را در "پنج نكته" توضيح مي دهيم.
نكته اول:
انسان به بیشتر گونه های كائنات نیازمند است و با آن ها رابطة صميمانه دارد. احتياجاتش در هرگوشه و كنار عالم پراگنده و آرزوهايش تا ابد امتداد يافته است؛ همانگونه كه يك گل را مي خواهد، بهشت ابدي را نيز آرزو مي كند و به همان نسبت اشتیاق ديدار دوست را دارد، مشتاق ديدن جمال ذوالجلال نيز هست، همچنانكه براي ملاقات دوستش كه در جاي ديگري است، ناگزیر از در زدن است، برای ديدار با نود و نه در صد از دوستان به برزخ رفته اش نيز باید عالم برزخ را ببيند و براي نجات از فراق ابدي باید به درگاه قدير مطلقی پناه ببرد كه به زودي دروازة دنيا را بسته و دروازة آخرت را -كه رستاخيزي عجيب است- خواهد گشود و با برچيدن بساط دنيا، آخرت را جايگزين آن خواهد ساخت.
لذا در چنين وضعيتي فقط يگانه قدير ذوالجلال، يگانه رحيم ذوالجمال و يگانه حكيم ذوالكمالي كه مهار هر چيز در دست او و خزانة هر چيز در اختيار اوست و ناظر بر هر چيز، حاضر در هر مكان، منزه از مكان، مبرا از عجز، مقدس از قصور و والاتر از هر عيب و نقص است، مي تواند معبود حقيقي انسان باشد؛ زيرا كسي مي تواند از عهدة بر آوردن نيازهاي پايان ناپذير انسان بر آيد كه صاحب قدرت و علم بي پايان باشد و فقط چنين ذاتي سزاوار عبادت است.پس اي انسان! اگر به او ايمان آورده و فقط بندة او باشي،
— 408 —
به مقامي نايل خواهي شد كه والاتر از مقام همة مخلوقات است؛ اما اگر از عبوديت و بندگي اش رو گرداندی، آنگاه بندة ذليل مخلوقات عاجز مي شوي؛ و اگر با فخر و تکیه بر انانيت و قدرتت دست از دعا و توکل کشیدی و با تکبر و غرور از مسير حق منحرف شدی، آنگاه از نقطه نظر خير و ايجاد، ناتوان تر از مورچه و زنبور عسل، حتي درمانده تر از مگس و عنكبوت خواهي شد و از نقطه نظر شر و ويرانگري، سنگين تر از كوه و مضرتر از طاعون خواهي بود.
آري! اي انسان! در تو دو جهت وجود دارد:
نخست: جهت ايجاد، وجود، خير، مثبت و فعل.
ديگري: جهت تخريب، عدم، شر، نفي و انفعال.
از نقطه نظر جهت نخست (جهت ايجاد) پايين تر از زنبور عسل و گنجشك، و ضعيف تر از مگس و عنكبوت هستي. اما از نقطه نظر جهت دوم (جهت تخريب) مي تواني از كوه، زمين و آسمان ها بگذري و باري بر دوش بكشي كه آن ها از حمل آن اظهار عجز نمودند، كه در نتيجه مي تواني دايره اي وسيع تر و بزرگ تر از آن ها كسب كني؛ زيرا وقتي به ايجاد و انجام كار نيكي تصميم مي گيري، فقط به اندازة طاقت و وسعت و به قدر كوشش و به ميزان توان و قدرتت موفق مي شوي، اما اگر دست به تخريب و ويرانگري بزني، تخريب و تجاوز و ويرانگري ات گسترش مي يابد.
مثلاً: كفر، يك شر و يك تخريب و يك تكذيب است، اما همين يك بدي، منجر به تحقير تمام كائنات مي شود و تضعيف و انکار همة اسماي الهي و توهين به همة انسانيت را در بر می گیرد؛ چون اين موجودات از مقام عالي و وظيفة مهمي برخوردارند، به سبب اين که آن ها مكتوبات(نوشته هاي) رباني، آيينه هاي سبحاني و مأمورين و کارمندان الهي محسوب مي شوند.
اما كفر، ضمن پایین آوردن آن ها از مقام مأموريت و منزلت بندگي و عبوديت، آفرينش شان را نيز بيهوده و تصادفي مي داند و نه تنها ارزش و اهميتي براي موجودات قائل نمي شود، بلكه آن ها را در رديف اشيای بي ارزش و بي اهميت و بي فايده قرار داده و چنان تنزل مي دهد كه گويا با ويرانگري هاي زوال و فراق، دستخوش تباهي و تغيير شده اند!
— 409 —
و همین حال، اسماي الهي را كه نقش و جلوه و جمال شان در همة كائنات و در آيينة موجودات نمايان است، انكار و تضعيف مي كند و حتي انسانيت را که قصيده و منظومه سراسر حکمتي است که جلوه هاي اسماي قدسية الهي را به زيبايي اعلان مي کند و به عنوان معجزة تابان قدرت مثل يك هستة جامع، ابزار آلات شجرة طيبه را در بر مي گيرد و با به عهده گرفتن امانت بزرگي بر كوه ها و آسمان ها و زمين برتري مي يابد و مقامي والاتر از مقام فرشتگان به دست مي آورد و به خلافت روي زمين نايل مي گردد، اما كفر چنين انسانيت را از ذليل ترين حيوان فاني و ناپايدار هم ذليل تر، ضعيف تر، عاجز تر و فقيرتر به حساب آورده و در پرتگاه بي مفهومي و سردر گمي و محكوم به فساد بودن، سرنگون مي سازد.
نتیجه: نفس اماره مي تواند در راه تخريب و شر مرتكب جنايات زيادي شود، اما در راه ايجاد و خير، قدرتش بسيار كم و جزيي است؛ مگر نه اين است که ساختماني را مي توان در ظرف يك روز ويران كرد، ولي ساختن آن چندين روز به طول مي انجامد؟! اما اگر انسان انانيت را رها و خير و وجود را از توفيق الهي طلب کند از شر و تخريب دست بردارد و از پيروي نفس بپرهیزد و استغفار گويان به تمام معني بندگي اختيار كند، آن وقت مظهر رمز يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ (الفرقان:٧٠) قرار مي گيرد و توانمندي بي نهايت اش در زمينة انجام شر به توانمندي بزرگي براي انجام دادن خير تبديل مي شود وارزش اَحْسَنِ تَقْو۪يمٍ را کسب مي کند و به اعلي عليين گام مي نهد.
پس اي انسان غافل! به فضل و كرم پروردگار بنگر، که عين عدالت خواهد بود اگر يك گناه را هزاران گناه محسوب كند و يك نيكي را فقط يك نيكي بنويسد و يا هيچ پاداشي برايش قائل نشود (چون فايدة نيکي به خود انسان مي رسد) اما پروردگار سبحان، يك گناه را يک گناه و يك نيكي را ده نيکي و گاهي هفتاد، احياناً هفتصد و در مواردي هفت هزار مي نويسد!
از روي همين نكته بايد بداني كه، ورود به جهنم، جزاي عمل و عين عدالت است. اما گام نهادن به بهشت، صرف فضل و مرحمت الهي است.
— 410 —
نكته دوم:
انسان داراي دو وجه است:
يكي: جهت انانيت که منحصر به اين دنيا است.
ديگري: جهت عبوديت که به سوي آخرت امتداد يافته است.
پس انسان به اعتبار وجه اول، چنان مخلوق بيچاره ای است كه از اراده و اختيار، فقط به اندازة تار مويي بهره برده است و از اقتدار، فقط كسبي ضعيف نصيب او گشته است و از حيات، تنها يك شعلة خاموش شدني دارد و عمرش هم در يك لحظه مي گذرد و از وجود و هستي، جسم كوچكي دارد که به سرعت فرسوده مي شود. با وجود همة اين ها، انسان در بين گونه های مختلف موجودات پراکنده در طبقات هستي، موجودي نازك و ضعيف است.
اما به اعتبار وجه دوم، به ویژه از جهت عجز و فقري كه متوجه عبوديت اند، صلاحيت بسيار وسيع و اهميت والايي دارد، زيرا فاطر حكيم عجزي بسيار بزرگ و فقري بس تنومند را در ماهيت معنوي انسان گنجانيده است، تا آيينه جامع و تمام نمايي باشد و تجليات بي حدِ قدير رحيمي را كه قدرتش بي نهايت است و غني كريمي را كه غنايش بي پايان است بازتاب دهد.
آري، انسان به هسته اي شباهت دارد كه از جانب "قدرت الهي" ابزار معنوي پر اهميتي به او داده شده است و از جانب "قَدَر" طرح و نقشة مهم و با ارزشي فرا رويش گذاشته شده است تا در زير خاك فعاليت كند، و سرانجام از آن عالم محدود بيرون آيد و با ورود به عالم وسيع هوا، با زبان استعداد از خالقش بخواهد تا درختي شود و به كمال مناسب برسد.
حال اگر اين هسته - به علت بد مزاجي- ابزار معنوي اش را در زير خاك به جلب و جذب مواد مضر بگمارد، مسلماً پس از مدتي مي پوسد و مي گندد و بي فايده مي ماند.
اما اگر با پيروي از امر تكويني فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوٰى (الأنعام:٩٥) "شکافندهٔ دانه و هسته" ابزار معنوي اش را به وجه احسن استعمال كند، ديري نخواهد پاييد که از آن
— 411 —
عالم تنگ بدر آمده درخت بزرگ ميوه داري مي شود و حقيقت جزيي و روح معنوي كوچكش، صورت يك حقيقت بزرگ و كلي را به خود مي گيرد.
عيناً به همين شكل، در ماهيت انسان ابزار مهمي از جانب قدرت الهي جاسازي شده و طرح ها و برنامه هاي با ارزشي از جانب مقدرات الهي به او داده شده است. بنابر اين، اگر انسان از اراده و اختيارش بهرهٔ بد بگیرد و ابزار معنوي اش را در اين عالم زمینی و در زير خاك حيات دنيوي، در راه هوس هاي نفساني صرف كند، او هم مثل همان تخمِ فاسد شده، به خاطر لذتي جزيي در عمري كوتاه ، در فضايي تنگ و در وضعيتی سخت و دردناک مي پوسد و فاسد مي شود و روح بیچاره اش پيامدهاي مسئوليت معنوي اش را تحمل مي کند و در نهایت نیز با بدبختي و خسران از اين دنيا رخت بر مي بندد. اما اگر انسان تخم استعدادش را پرورش دهد و آن را در زير خاک عبوديت با آب اسلام، آبياري و با روشنايي ايمان، تغذيه کند و با پيروي از اوامر قرآني، ابزار معنوي آن تخم را متوجه اهداف حقيقي اش گرداند، حتماً برگ ها و شاخه هایی از آن سر بر مي آورد و در عالم برزخ ريشه مي دواند و شکوفه می دهد و در عالم آخرت و بهشت، مدار كمالات بي حد و نعمت هاي بي شماري مي شود؛ اينجاست كه انسان به يک بذر وهسته ای با ارزشي -که حاوي يک درخت دايمي است- تبديل مي شود و ابزار آلات چنين حقيقت ماندگار را احتوا کرد و ميوة خجسته و پرنور درخت كاينات خواهد شد.
بلی! رشد و ترقي حقيقي زماني امکان پذير است كه قلب، سر، روح، عقل، حتي خيال و ساير قواي داده شده به انسان، به سوي حيات ابدي توجيه داده شوند و هر كدام از آن ها به وظيفة عبوديتي كه مخصوص و مناسب اوست، مشغول گردند، ورنه آنچه را که اهل ضلالت رشد مي پندارند، - يعني به خاطر غوطه ورشدن در زرق و برق زندگاني دنيا و چشيدن انواع و اقسام لذات و شيريني هاي آن، تمام لطايف و قلب و عقل را بردة حلقه به گوش و دستيار نفس اماره ساختن- هرگز ترقي و پيشرفت نيست، بلکه سقوط است.
اين حقيقت را در يك واقعة تخيلي ديده بودم و اكنون با مثال زير به توضيح آن مي پردازم:
— 412 —
به شهر بزرگي وارد شدم، كاخ هاي بزرگي در آن شهر وجود داشت و در جلوی دروازة بعضي از اين كاخ ها، جشن ها و محافل شاد و زيبايي بر پا بود که نگاه ها را به سوي خود جلب مي كرد، جذابيت عجيبي داشت، گويي صحنه هايي از يک تياتر بود، با دقت نگريستم، ديدم صاحب كاخ، نزديك در آمده و با سگ ها بازي مي كند، زن ها همراه با جوانان به رقص و پايكوبي مشغول اند، دختران جوان نيز بازي اطفال را ترتيب مي دادند و دربانان هم مثل فرمانده گروه، ژست و حالت يك هنرمند را به خود گرفته بودند. پي بردم كه در داخل كسي نيست.كارهاي مهم، معطل مانده است و اين گروه به علت فساد اخلاقي شان همه چيز را رها كرده در مقابل دروازه به وضعيت فجيعي گرفتار شده اند.
اندکي جلوتر رفتم. با كاخ بزرگ ديگري روبرو شدم، سگ وفاداري جلو دروازة ورودي خوابيده و نگهبان متين و با وقاري در كنار در ايستاده بود، وضعيت كاملاً آرام بود و در مقابل دروازه چيزي جلب توجه نمي كرد. از اين آرامش و سكون تعجب كردم که چرا آن يكي، بدان حالت و اين ديگر، اينگونه است؟! به كاخ داخل شدم، ديدم كه باشکوه و زيبا است، اهل كاخ در طبقه هاي مختلف به كارهاي مهم و گوناگوني مشغولند. و هرکس مطابق تخصص و حرفه اش مشغول انجام کاری است. كارمندان، طبقة اول كاخ را اداره و كنترل مي كنند، در طبقة دوم، دختران و كودكان مشغول آموزش اند، در طبقه سوم، خانم ها مشغول صنعت هاي بسيار لطيف و نقوش زيبا اند، در طبقة آخر، صاحب كاخ با پادشاه تماس تلفني گرفته و براي تأمين آسايش و آرامش مردم و كمالات و پيشرفت شان مشغول وظايف خاص و انجام كارهاي سترگ است. چون مرا نمي ديدند كسي مانع ورودم نشد، لذا با آرامش كامل گشت و گذار كردم. سپس خارج شدم و به شهر بازگشتم، ديدم که سراسر شهر به همين دو نوع ساختمان و قصر تقسيم شده است، علت آن را پرسيدم، به من گفتند: "قصر هاي نوع اول که درونش خالي از سکنه و بيرونش پر ازدحام و با زرق و برق است، پناهگاه پيشوايان كفار و گمراهان است، و آن ديگري، جايگاه پيشوايان غيور و با شهامت مسلمانان است."
بعد از آن در يكي از گوشه هاي شهر، كاخ ديگري را ديدم، اسم "سعيد" روي آن نوشته شده بود، تعجب کردم! بيشتر دقت كردم، گويا تصوير خود را بر آن مي ديدم، با ترس و وحشت فرياد بر آوردم ! به هوش آمده و بيدار شدم.
— 413 —
اينك به كمك خداوند اين واقعه خيالي را برايت تعبير مي كنم:
آن شهر عبارت است از: حيات اجتماعي بشر و تمدن انساني.
هر يكي از آن كاخ ها، يك انسان است.
اهالي و سكنة آن كاخ عبارتند از: لطايف موجود در انسان از قبيل: چشم، گوش، قلب، سر، روح، عقل و محرک هايي مثل نفس و هوا و قوة شهوانيه و قوه غضبيه. هر يکي از اين لطايف آماده گي دارد تا وظيفه خاص بندگي را انجام دهد و لذت ها و درد هاي آن هم جدا است.
اما نفس و هوا و قوه شهوانيه و غضبيه در حكم نگهبانان دروازه هستند و جایگاه سگ پاسبان را دارند.
لذا آن لطايف بلند و عالي را به تسخير نفس و هوا در آوردن و وظيفه اصلي را از يادشان بردن، بدون ترديد سقوط است نه صعود ! ساير جهات را خودت مي تواني تعبير کنی!
نكتة سوم
انسان جهت فعل و عمل و از نقطه نظر سعي و تلاش مادي، يك حيوان ضعيف و مخلوق عاجز است و بر اين جهت، دايرة تصرفات و مالكيتش چنان كوتاه و تنگ است كه اگر دستش را دراز كند به انتهاي آن مي رسد، حتي حيوانات اهلي اي كه مهارشان به دست انسان داده شده است، قسمتي از ضعف و عجز و تنبلي خود را از انسان گرفته اند، مثلا:ً اگر گوسفند و گاوِ اهلي با گوسفند و گاو وحشي مقايسه شوند، تفاوت زيادي دربينشان به چشم مي خورد!
اما همين انسان از جهت انفعال، قبول، دعا و سوال، قدر و منزلت خاصي دارد و در اين مهمانخانة دنيا مهمان عزيز و گرامي است و خداوند کريم، درهاي گنجينه هاي رحمت بي انتهايش را به رويش گشوده و مصنوعات بديع و مستخدمين خود را در اختيار او قرار داده است؛ و براي تفريح، تماشا و استفادة اين مهمان، چنان دايرة بزرگي مهیا کرده است كه فقط نصف قطر آن تا جايي كه چشم و خيال كار مي كند امتداد يافته و وسعت دارد.
— 414 —
پس اگر انسان با تكيه بر خودپسندی و غرور، زندگاني دنيا را مرام نهايي قرار دهد و تمام سعي و تلاشش را به لذت هاي زود گذر منحصر سازد و شب و روز در غم و حسرت زندگي باشد، ديري نمي گذرد که در دايره بسيار محدودي خفه مي شود و زحمتش به باد فنا مي رود و در نهايت، تمام ابزار و جوارح و لطايفي كه به او داده شده اند، از او شاكي شده و روز محشر عليه او شهادت داده و اقامه دعوي خواهند كرد.
اما اگر درک کند که مهمانی گرامي است و در چارچوب رضايت ذات کريم و ذوالجلالي که او را مهمان کرده است، گام بردارد و سرماية عمرش را در راه مشروع صرف کند، آنگاه در دايرة وسيعي نفس راحت و آرامي کشيده و با آسايش کامل به خاطر کسب زندگي ابدي، سعي و تلاش مي کند و سر انجام مي تواند به اعلي عليين صعود کند. و نيز تمام ابزار و جوارحی كه به او داده شده اند، از او تشکر کرده و در آخرت به نفع اش شهادت مي دهند.
بلی! اين همه ابزار و اعضايي که به انسان داده شده است، تنها به خاطر اين زندگي دنيوي بي اهميت نيست، بلكه براي يك حيات باقي بسيار با اهميت به او تقديم شده است؛ زيرا با مقایسهٔ انسان با حيوان، خواهيم ديد كه انسان از لحاظ ابزار و آلات، بسيار غني است و صد درجه از حيوان برتري دارد؛ اما از لحاظ برخوردار بودن از لذت زندگي دنيوي و حيواني، صد درجه فقيرتر از حيوان است، چون انسان از هر لذتي كه برخوردار مي گردد، هزاران درد و رنج مي چشد. دردهاي گذشته، ترس و اضطراب نسبت به آينده و افزون بر آن، درد زوال هر لذت، كامش را تلخ مي كند و در لذتش اثري از درد بر جاي مي گذارد.
اما حيوان چنين نيست؛ لذتش بدون درد و سرور و شادماني اش عاري از اندوه است، نه رنج هاي گذشته عذابش مي دهد و نه ترس از آينده نگرانش مي سازد؛ بلکه به راحتي زندگي مي كند، مي خوابد و شكر آفریدگارش را بجا مي آورد.
بايد گفت : انساني كه در احسن تقويم خلق شده است، اگر فكرش را صرفاً به زندگي دنيا منحصر سازد، جايگاه و مقامش را از دست مي دهد، حتي از حيواني مثل گنجشك هم تنزل مي كند؛ در حالي كه از نظر ثروت و دارايي صد درجه از حيوان
— 415 —
برتر بود! اين حقيقت را در جاي ديگر، در ضمن مثالي بيان كرده ام و بار ديگر آن را به مناسبت مقام و اهمیت تكرار خواهم كرد:
شخصي مبلغ ده سكه در اختيار يكي از مستخدمينش گذاشت و دستور داد تا از پارچه خوبي پيراهني براي خودش بدوزد، به خادم ديگرش هزار سكه داد و چيزي را كه بايد خريداري مي كرد، در روي كاغذي نوشت و در جيب او نهاد و روانة بازارش ساخت. خادم اول، لباسي بسيار عالي از پارچه بسيار خوبي به ده سكه خريد. خادم دوم حماقت كرد و قبل از خواندن يادداشت، با تقليد از مستخدم اول تمام هزار سكه را به مغازه دار داد و يك دست لباس خواست، مغازه دار بي انصاف هم از خراب ترين جنس، يك دست لباس به او فروخت و زماني که اين خادم نزد اربابش حاضر شد سخت مورد تنبيه و شكنجه قرارگرفت. هركه اندكي شعور داشته باشد، از اين جريان پي خواهد برد كه هزار سكه داده شده به مستخدم دوم برای معامله مهمي بود، نه خريد پيراهن.
به همين ترتيب، هرگاه ابزار و لطايف معنوي داده شده به انسان، با ابزار حيوان مقايسه گردد، آشكار خواهد شد كه هر يك از ابزار انسان صد درجه پيشرفته تر از حيوان است؛ مثلاً: چشم انسان كه تمام مراتب زيبايي را تشخيص مي دهد كجا و چشم حيوان كجا؟! قوة ذايقة انسان كه طعم هاي مخصوص انواع گوناگون طعام ها را مي داند كجا و قوة ذايقة حيوان كجا؟! و عقل انسان كه در ژرفاي همه حقايق نفوذ دارد كجا و عقل حيوان كجا؟! و قلب انسان كه مشتاق همه انواع کمالات است کجا و ساير ابزار آلات او كجا؟ و آلات بسيار بسيط حيوان كه بيش از يكي دو بار انكشاف نكرده و رشد نيافته است كجا؟! فقط با اين تفاوت كه امكان دارد يكي از ابزارِ مخصوص حيوان در كار و عمل مخصوص به خودش - منحصراً در همين حيوان - نسبت به انسان كه انجام آن عمل از وظايف او نيست، زيادتر رشد بيابد، که اين امري است ويژه و استثنايي.
رمز ثروتمند بودن انسان از نظر ابزار اين است كه، حواس و قوة ادراک او با كمك و همكاري عقل و فكرش رشد و توسعه بيشتري يافته است، و به سبب متفاوت و فراوان بودن احتياجاتش حواس و ارگان هايش نيز متنوع گشته است.. و به دليل جامع بودن فطرتش آرزوهايش نيز دور و دراز است و به مقاصد فراواني چشم دوخته است.. و با توجه به زياد بودن وظايف فطري اش، ملزومات و ابزارهایش نيز زياد رشد و انبساط
— 416 —
يافته است.. و از آنجايي که فطرت بديع او آمادگي انجام همه انواع عبادت ها را دارد، استعدادي که در برگيرنده تخم هر نوع کمالات است، به او داده شده است.
پس اين همه ابزار و سرمايه، صرفاً به منظور تحصيل زندگي دنيويِ بي اهميت و موقت به انسان داده نشده است، بلكه وظيفة اساسي چنين انساني عبارت است از: انجام دادن وظايفي كه متوجه اهداف و مقاصد بي پاياني است. او بايد با انجام دادن عبادت و بندگي، عجز و فقرش را به درگاه خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) اعلان و با ديد كلي اش، تسبيحات موجودات را مشاهده کند و به آن ها شهادت دهد و امداد و الطاف رحماني را در نعمات ببيند و شاكر باشد و با تماشاي معجزات قدرت رباني در مصنوعات، در بارة آن ها فکر کند و با چشم عبرت بدان ها بنگرد.
اي انسان دنيا پرست، عاشق دنيا و غافل از رمز «احسن تقويم»! حقيقت زندگي اين دنيا را "سعيد قديم" در يك حادثة تخيلي ديده است؛ حادثه اي كه او را به "سعيد جديد" تبديل كرد. خوب به آن گوش فرا ده!
ديدم كه مسافري هستم و به مسافرت دور و درازي مي روم؛ يعني به جاي دوري فرستاده مي شوم. اربابم شصت سكه به من اختصاص داده بود و به تدريج، روزانه مبلغي از آن را به من مي داد، تا اينكه به مسافرخانه اي وارد شدم. در آن جا ظرف يك شب، ده سكه را در قمار و سرگرمي و شهرت طلبي صرف كردم. صبح شد، پولي در اختيار نداشتم، سودي هم نکرده بودم و حتي اشيايي را که هنگام رسيدن به مقصد لازم داشتم نيز نخريده بودم و آنچه كه از آن پول عايدم شد صرفاً درد، گناه، زخم و كدورت عياشي و لذات نامشروع بود. در چنين حالت اسفناكي ناگهان مردي در برابرم ظاهر شد و به من گفت:
"تمام سرمايه ات را بر باد دادي و مستحق مجازات شدی، به جايي كه بايد مي رفتي، دست خالي و سر افکنده بايد بروي. اگر عقل داری، پس عجله کن که هنوز دروازة توبه باز است! از پانزده سكه باقيمانده كه بعد از اين به تو داده خواهد شد، مي تواني نصفش را احتياطاً ذخيره سازي و با آن نيازهاي سفرت را خريداري كني." با نفس خود مشوره کردم، ديدم راضي نمي شود.
— 417 —
آن مرد گفت: "يك سومش را"، بازهم نفسم اطاعت نكرد.
سپس گفت: "يك چهارمش را"، ديدم كه نفسم نمي خواهد عادتش را ترك كند. بالاخره آن مرد با عصبانيت از من رو گرداند و رفت.
يك باره وضعيت تغيير كرد، ديدم سوار بر قطاري هستم كه با سرعت در تونل زير زميني در حرکت است و هر لحظه امكان دارد سقوط كند. خيلي ترسيدم، راه گريزي وجود نداشت هر طرف بسته بود، به ناچار تحمل كردم. جالب اين بود كه در دو سمت قطار، گل هاي جذاب و ميوه هاي لذيذي به چشم مي خورد! من هم مثل بيخردان، دستم را دراز كردم و كوشيدم که گل ها را بچينم و ميوه ها را بگيرم، اما نمي شد؛ گل ها پوشيده از خارهايي بود که دستم را زخمي و خون آلود مي ساخت، قطار با سرعت در حركت بود، چيدن گل ها برايم بسيار گران تمام شد.
با ديدن اين حالت يكي از مستخدمين قطار به من گفت:
پنج قران بپرداز، هر چقدر که دلت مي خواهد گل و ميوه به تو مي دهم؛ اين كار بهتر از اين است كه خود را اذيت كني و دستت زخمي شود و صدها درهم زيان ببيني، اين را هم بدان که كندن ميوه ها بدون اجازه ممنوع است! اگر به اين كار مبادرت كني، مجازات خواهي شد.
بسيار دلتنگ شده بودم، با خود گفتم: بالاخره چه زماني از تونل خارج خواهيم شد؟ سرم را از پنجره بيرون بردم و به جلو نگريستم تا انتهاي تونل را ببينم، اما ديدم که در آخر تونل پنجره ها و غارهاي زيادي وجود دارد که مسافرين را از داخل قطار مي گرفتند و به آن غارها و حفره ها مي انداختند؛ در اين ميان، درست در برابر خود غاري مشاهده کردم که در دو طرف آن، دو سنگ نصب شده است که به سنگ هاي قبر می ماند. با دقت به سوي آن ها چشم دوختم، ديدم که روي آن سنگ ها با حرف بزرگي اسم "سعيد" نوشته است. از تأسف و حيرت فرياد کشيدم، آه و فغان سر دادم. ناگهان صداي مردي به گوشم رسيد كه قبلاً در مسافرخانه مرا نصحيت كرده بود.
او گفت: آيا عقلت به سرت آمد؟
گفتم: بله، اما بعد از اينكه فرصت را از دست دادم و ديگر قدرت و تواني براي من باقي نماند!
— 418 —
گفت: توبه كن و توكل کن!
گفتم: توبه و توکل کردم.
وقتي به هوش آمدم، ديگر آن سعيد قديم نبودم، خود را سعيد جديد يافتم.
از خداوند كريم مي خواهم اين واقعة تخيلي را سبب خير بگرداند! يكي دو جهت آن را تعبير مي كنم، جهات ديگرش را خودت تعبير و تفسير كن!
آن سفر، سفري است كه از عالم ارواح، به رحم مادر و سپس به دنيا آغاز يافته و بعد از آن مرحله به مرحله، از طفوليت به جواني، سپس به پيري و بعداً به قبر و برزخ منتهي شده و از آنجا به سوي حشر و پل صراط و ابدالاباد رهسپار مي گردد.
و آن شصت سكه، شصت سال عمر است. وقتي كه با اين واقعه برخوردم، به نظرم چهل و پنج ساله بودم، مدرك و ضمانتي هم نداشتم كه تا شصت سالگي زنده بمانم، اما يكي از شاگردان مخلص قرآن مرا نصحيت كرد که نيمي از پانزده سالِ عمر باقيمانده خود را در راه آخرت صرف كنم.
آن قصر، براي من شهر استانبول بود.
آن قطار، زمان است و هر سال آن به منزلة يك و اگن.
آن تونل، عبارت است از: زندگاني دنيا.
و آن گل ها و ميوه هاي خاردار، عبارتند از: لذت هاي نامشروع و سرگرمي هاي حرام كه درد ناشي از تصور زوال آن ها، قلب را زخمي و خون آلود مي سازد و انسان از انتظار فراق و جدايي شان سخت عذاب مي کشد، و سبب عذاب قيامت نيز مي شود.
تعبير سخن مستخدم قطار که گفته بود: "پنج قران بده، هرچه دلت بخواهد مي دهم" چنين است: خوشي و لذتي كه انسان در دايرة حلال و مشروع از آن بهره مي گیرد براي كامراني و آرامش اش كفايت مي كند و ديگر نيازي نیست به سوي حرام دست دراز كند. موارد ديگر آن را خودت مي تواني تعبير كني!
— 419 —
نكته چهارم:
انسان در اين كائنات به طفل معصومي شباهت دارد كه در ناتواني اش نيروي بزرگ و در عجزش توان عظيمي نهفته است؛ زيرا با نيروي آن ضعف و با قدرتِ آن عجز است كه اين موجودات در تسخير او قرار گرفته اند.
اگر انسان با درك ضعفش قولاً، حالاً و طوراً (به زبان، حالت و رفتارش) دعا كند و با پي بردن به عجزش، از خداوند کمک بخواهد و شكر آن تسخير را ادا کند، در رسيدن به خواسته ها و برآوردن مقاصدش چنان موفق و پيروز مي شود كه با قدرت جزيي و ناچيز خودش حتي يك دهم آن نیز برايش ميسر نمي شد. اما او به اشتباه، گاه گاهي آنچه را كه با دعاي زبان حال حاصل كرده است، از قدرت و توان خودش مي داند.
مثلاً: نيروي موجود در جوجه مرغ، مرغ را وامي دارد تا بر شير حمله ور شود؛ و نيروي موجود در ضعف بچه شير، شير درنده گرسنه را مسخر خويش مي سازد، به طوري که شير درنده، خودش گرسنه مي ماند تا بچه اش را سير کند؛ آري! نيروي موجود در ضعف، تعجب بر انگيزاست و تجلي رحمت الهي در آن نيز قابل توجه است!
همانگونه كه كودك معصومي با ضعف خود، مهر و شفقت ديگران را به دست مي آورد و با گريه و شيون، يا با خواهش و التماس و يا با حالت غم انگيزش، به نحوي خواسته هايش را بر آورده ساخته و افرادي قوي و نيرومند را تحت فرمان خود در می آورد که با قدرت ناچيز خودش هرگز نمي توانست به يكي از هزاران خواسته هايش برسد. پس بايد گفت: ضعف و عجز آن کودک، شفقت و حمايت ديگران را بر مي انگيزد، حتي با اشارة انگشتش قهرمانان و سلاطين را مطيع خود مي گرداند.
اكنون، اگر چنين طفلي آن شفقت را انكار و حمايت را متهم کند و با غرور احمقانه بگويد: "من با قوت و نيروي خودم همة اين افراد را به تسخير خويش در آورده ام." بدون شك مستحق سيلي سختي خواهد بود.
همچنين اگر انسان، رحمت خالقش را انكار کند و حكمتش را متهم سازد و با حالت نا سپاسي از نعمت، قارون وار بگويد: اِنَّمَٓا اُوت۪يتُهُ عَلٰى عِلْمٍ (القصص:٧٨): "من با علم و قدرتم آن سرمايه را بدست آوردم." بدون تردید خود را مستحق عذاب مي گرداند. اين منزلت و جايگاه داده شده به انسان و پيشرفت هاي بشري و كمالات
— 420 —
مدني، نتيجة غلبه، برتري جويي، منفعت طلبي و قوة جدال و مناقشه او نيست، بلكه به خاطر ضعفش در اختيار او قرار گرفته است و با توجه به عجزش با او همکاری شده و به جهت فقرش به او احسان گرديده و به خاطر جهلش به او الهام شده و براي رفع احتياجش، اكرام گرديده است؛ ازين رو، سبب نيل انسان به آن سلطنت، هرگز توان و اقتدار علمي اش نيست، بلكه شفقت و رأفت رباني و رحمت و حكمت الهي، اشيا را مسخرش گردانيده و به او عطا كرده است.
آري! انساني كه مغلوب حشراتي همچون گژدم بي چشم و مار بي پا است، قدرت و توانش هرگز نمي تواند از كرمی كوچك به نام کرم ابريشم، لباس ابريشمين به او بپوشاند و از حشره ای زهردار، خوراكي چون عسل به او بخوراند؛ در واقع همة اينها حاصل ضعف اوست؛ یعنی تسخير رباني و اكرام الهي در حق اوست.
اي انسان! وقتي حقيقت چنين است، غرور و خود خواهي را ترك كن! در درگاه الوهيت با زبان استمداد، به عجز و ضعفت اعتراف كن! و با زبان تضرع و دعا، فقر و نيازت را اعلان بدار و بنده بودنت را نشان ده و حَسْبُنَا اللّٰهُ وَنِعْمَ الْوَك۪يلُ بگو و رشد کن!
مگو: "من چيزي نيستم، چه اهميتي دارم كه اين كائنات از طرف يگانه حاكم مطلق در تسخير من قرار گيرد و آنگاه در عوض، شكر و سپاس كلي از من خواسته شود؟!"
زيرا تو اگرچه از نگاه نفس و صورت ظاهري ات در حكم هيچ هستي، اما از نقطه نظر مأموريت و منزلت خلقت، در حكم تماشاگر زيرک كائناتِ پر شكوه هستي و زبان گويا و رساي موجوداتِ پر از راز و حكمت به شمار مي آيي؛ و با فهم و دانش می توانی كتابِ اين عالم هستي را مطالعه کنی و در حکم نظاره گر متفكر در بين اين مخلوقات تسبيح گوي هستی و به عنوان استاد كل و كار شناس محترم اين مصنوعات عبادت گزار، آفريده شده اي.
اي انسان! تو از نظر جسم نباتي و نفس حيواني ات، يك جزء كوچك، جزيي حقير و مخلوق فقير و حيوانی ضعيف و در امواج پر تلاطم موجودات حيرت انگيز، دست و پا زنان در حركت هستی، اما از لحاظ انسانيت که با تربيت اسلامي تکامل يافته و با نور ايمان - که در برگيرندة نور محبت الهي است- منور گرديده است، يك سلطانی
— 421 —
و در عين جزيي بودنت، يك كلي؛ و در عين محدوديتت، عالمی وسیع؛ و در عين حقارت، مقام و جايگاهت بلند و دايرة نظارتت چنان وسيع است كه مي تواني ادعا كني: "پروردگار مهربانم دنيا را خانه و مسكنم قرار داد، ماه و خورشيد را چراغ اين خانه و بهار را هم دسته گل آن ساخت و تابستان را سفره نعمت و حيوانات را خدمتگزار و نباتات را زينت و زيور خانه ام ساخت!"
نتيجة سخن
اگر به وسوسه هاي نفس و شيطان گوش فرا دهي، به اسفل سافلين سقوط خواهي کرد، اما اگر به حق گوش فرا داده و قرآن را بشنوي، به اعلي عليين صعود خواهي كرد و احسن تقويم كائنات خواهي شد.
نكتة پنجم:
انسان به عنوان يك مأمور و مهمان به اين دنيا فرستاده شده است و از استعداد ها و موهبت هاي بسيار مهمي برخوردار است و مطابق همان استعدادها، وظايف مهمي به او سپرده شده است و براي اينكه در راستاي همان اهداف و وظايف تلاش كند و کارش را به خوبي انجام دهد، ترغيب و ترهيب نيز گرديده است.
وظايف انسانيت و اصول و پايه هاي عبوديت را در جاي ديگر توضيح داده بوديم، در اينجا هم اجمالاً تذكر مي دهيم تا رمز «احسن تقويم» فهميده شود:
انسان بعد از آمدن به اين دنيا بايد از دو جهت خدا را بندگي کند:
جهت اول: عبوديت و تفكر به صورت غيابي.
جهت دوم: عبوديت و مناجات به صورت خطابي و حضوري.
روش اول عبارتست از: تصديق ربوبيتي كه سلطه اش در كائنات آشكار است (اين تصديق بايد با اطاعت از قوانين تکويني صورت گيرد) و نظارت كردن بر كمالات و خوبی های پروردگار با حيرت و تعظيم.
سپس پند و اندرز گرفتن از آثار و نقش و نگارهاي بديع اسماي قدسي الهي و پرداختن به نشر و تبليغ و اعلان آن بر يكديگر.
— 422 —
سپس جواهر و گوهرهاي اسماء رباني را كه هر كدام از آن ها در حكمِ يك خزانه معنوي پنهان است - با ترازوي ادراک و بصيرت - وزن نموده و از صميم قلب قدرشناسي کردن و بهاي آن را پرداختن.
سپس مطالعه کردن صفحات موجودات و برگ هاي زمين و آسمان كه هركدام در حكم نامه ها (نوشته هاي) قلم قدرتند، و آنگاه با شگفتي و حيرت در موردشان تفكر كردن.
و سر انجام، نگريستن به زيور موجودات و نگاه تحسين آميز به صنعت هاي لطيف و زيبايي که در آن ها وجود دارد و علاقه نشان دادن به معرفت و شناخت آفرينندة ذوالجمال شان و تلاش جهت صعود به درگاه صانع ذوالکمال و جلب توجه او به سوي خود.
روش دوم عبارتست از:
مقام حضور و خطاب كه از اثر به موثِّر نفوذ مي کند. او مي بيند كه صانعي جليل قصد دارد با نمايان ساختن معجزاتِ صنعتش، خود را معرفي كند.
او نيز با ايمان و معرفت پاسخ مي دهد و در مي يابد كه: پروردگاري مهربان مي خواهد با ميوه هاي شيرين و زيباي رحمتش، خود را محبوب سازد.
او نيز در مقابل، با محبت خالص و عبادت مخلصانه اش خود را محبوب او قرار مي دهد.
سپس مشاهده مي كند كه: منعم كريمي او را غرق لذت ها و نعمت هاي مادي و معنوي اش ساخته است و به بهترين شکل مي پروراند.
او نيز در مقابل، با حالت و گفتار و كردارش و حتي اگر بتواند با تمام حواس و جوارحش شكر و حمد و ثناي او را به جا مي آورد.
سپس مي بيند كه يك جليل جميل، كبريا و كمال و جلال و جمالش را در آينه هاي اين موجودات ظاهر كرده و انظار دقت را به سوي آن ها جلب مي کند.
— 423 —
او نيز در مقابل، با گفتن "الله اكبر و سبحان الله" در كمال شيدايي و شگفتي و محبت، سر به سجده مي نهد و درك مي كند كه غني مطلقي با سخاوتي مطلق، ثروت و گنجينه هاي بي شمار و تمام نشدني خود را نشان مي دهد.
او نيز در مقابل، با تعظيم و ثنا و با كمال نيازمندي دست طلب دراز مي كند.
سپس پي مي برد كه آن فاطر ذو الجلال، سطح زمين را همچون نمايشگاهي ساخته که تمام صنايع نادر و عتيقه اش را در آنجا به نمايش گذاشته است.
او نيز در مقابل، با گفتن "ماشاء الله" تحسين مي کند و با گفتن "بارك الله" قدرشناسي به جا می آورد و با گفتن "سبحان الله" شگفت زده مي شود و با گفتن "الله اكبر" آفريدگارش را تعظيم مي کند.
سر انجام در مي يابد كه خداي يگانه مهر توحيد و نشان غير قابل تقليد و علامت منحصر به فردش را روي تمام موجودات نهاده و دلايل توحيد را روي آن ها ترسيم مي کند و در آفاق و اطراف عالم، پرچم وحدانيت را بر افراشته و ربوبيتش را اعلام مي دارد.
او نيز، با تصديق و ايمان و توحيد و اذعان و شهادت و عبوديت با آن مواجه مي شود و پاسخ مي دهد.
لذا انسان با اين نوع عبادات و تفكرات، انسانی راستین می شود و نشان مي دهد که در «احسن تقويم» است و به يمن و بركت ايمان، لیاقت به دوش گرفتن امانت و خلیفه روی زمین شدن را کسب می کند.
پس اي انسان غافلي كه در احسن تقويم خلق شده اي و بر اثر سوء اختيار و بي پروايي (طغيان و سركشي) به طرف اسفل سافلين سقوط کرده ای! به سخنانم گوش فراده و به دو تابلوي نوشته شده در بخش دوم "گفتار هفدهم" بنگر! تا بداني من نيز مثل تو در روزهاي غفلت و اوج جواني، دنيا را زيبا و شيرين مي پنداشتم، اما لحظه اي كه شام پيري فرا رسيد و از مستي بادة جواني به هوش آمدم، ديدم آن رويِ دنيا كه متوجه آخرت نيست، چقدر زشت و آلوده است! درحالي که من آن را خوب و زيبا گمان مي كردم و آن روي دنيا كه متوجه آخرت بود چقدر خوب و زيبا است!
— 424 —
تابلوي اول، حقيقت دنياي اهل ضلالت را به تصوير مي كشد. من در گذشته با پردة غفلت، اما بدون اينكه مست و سرخوش شوم، دنيا را چنين ديده بودم. و تابلوي دوم، به دنياي حقيقي اهل هدايت و حضور اشاره مي كند. اين دو تابلو را به همان طرزي كه نگاشته شده است، رها كردم، كه بيشتر به شعر شباهت دارند اما شعر نيستند. (٭):- این دو تابلو، در گفتار هفدهم آمده اند.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
﴿ رَبِّ اشْرَحْ ل۪ى صَدْر۪ى ٭ وَيَسِّرْ ل۪ٓى اَمْر۪ى ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَان۪ى ٭ يَفْقَهُوا قَوْل۪ى ﴾
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَى الذَّاتِ المُحَمَّدِيَّةِ، اللَّطيفَةِ الْأحَدِيَّةِ، شَمسِ سَمَاءِ الْأسْرَارِ، وَمَظْهَرِ الأنوَارِ، وَمَرْكَزِ مَدَارِ الْجَلَالِ، وَقُطْبِ فَلَكِ الْجَمالِ.
اَللّهمَّ بِسِرِّهِ لَدَيْكَ وَبِسَيرهِ إلَيْكَ آمِن خَوفِي وَأقِلْ عُثْرَتِي وَأذْهِبْ حُزْنِي وَحِرْصِي وَكُن لِي وَخُذْنِي إلَيْكَ مِنِّي وَارْزُقنِي الْفَنَاءَ عَنِّي وَلَا تَجْعَلنِي مَفتُونا بِنَفسِي مَحجُوبا بِحِسِّي وَاكْشِفْ لِي عَن كُلِّ سِرٍ مَكْتُومٍ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ.
وَارْحَمْنِي وَارْحَم رُفَقَائِي وَارْحَم أهْلَ الْإيمَانِ وَالْقُرآنِ. آمِينَ آمِينَ
﴿ يَا أرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَيَا أكْرَمَ الْأكْرَمِينَ. ﴾
﴿ وَ اٰخِرُ دَعْوٰيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ﴾