— 425 —
گفتار بيست و چهارم
اين گفتار عبارت است از: پنج شاخه، به شاخه چهارم دقت كن و بر شاخة پنجم بنشین و ميوه هايش را برچين!
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى ﴾
(طه:٨)
به پنج شاخه يك حقیقت از حقايق فراوان اين آية جليله اشاره مي كنيم.
شاخة اول
يك پادشاه در دواير حكومتش عناوين مختلف و در هريك از طبقات رعيتش نام ها و اوصاف جداگانه و در مقام هاي سلطنتش اسامی و علايم گوناگون دارد؛ مثلاً: در بخش عدالت و دادگستري به نام حاكم عادل و در بخش امور مدني به عنوان پادشاه و در ارگان هاي نظامي به اسم فرمانده بزرگ و در دواير شرعي به نام خليفه ياد مي شود و بر همین اساس اسامی و عناوين ديگري نیز از اين قبيل دارد؛ پس يك پادشاه مي تواند در ارگان هاي سلطنت و در مراتب طبقات حكومت، صاحب هزار اسم و عنوان باشد.
گويی آن حاكم در هر بخش از نهادهاي دولتش حضور دارد و توسط شخصيت معنوي و تلفن مخصوصش از جريانات آنجا آگاه است. و در هر طبقه اي با قانون و نظام و نماينده اش مشهود و ناظر است، مي بيند و ديده مي شود و از پشت پرده هر مقامي را با حكمت و علم و قدرتش اداره مي كند.
بدين منوال، رب العالمين نیز كه سلطان ازل و ابد است در مراتب ربوبيتش منزلت و نام هاي مختلفی دارد، اما این نام ها نظاره گر يكديگرند.. و در دواير الوهيتش اسمها و علايم جداگانه ای دارد، اما این علایم در همديگر به مشاهده می رسند.. و در عملکردهای بزرگش تجليات و جلوه هاي متفاوتی دارد، اما مشابه يكديگرند .. و در تصرفات قدرتش عنوان هاي متنوعی دارد، اما خبر از يكديگر می دهند.. و در تجليات صفاتش مظاهرِ مقدس جداگانه ای دارد، اما نشان دهندة همديگرند.. و در جلوه هاي
— 426 —
افعالش تصرفات گوناگونی دارد، اما مكمل يكديگرند و در صنعت هاي رنگارنگ و مصنوعات متنوعش ربوبيت پرشكوه رنگارنگی دارد، اما تماشا كنندة يكديگرند.
افزون بر این در هر عالمي از عوالم هستي و در هر طايفه اي از طوايف آن، يكي از عناوين و نامی از نام های نیکو تجلي مي كند و اين نام در آن دايره حاكم است و نام های ديگر در آنجا تابعند، بلكه در ضمن آن قرار دارند.
و باز اين اسم در هر يك از طبقات مخلوقات - اعم از كوچك يا بزرگ، كم يا زياد، خاص يا عام- تجلي مخصوص و ربوبيت خاصي دارد؛ يعني در عين حالي كه اين اسم، عام است و بر هر چيز احاطه دارد، اما با قصد و اهميت فوق العاده اي به چيز واحدی توجه مي كند؛ به طوری که گويی اين اسم فقط مخصوص همان چيز است و بس!
و افزون بر اين، خالق ذوالجلال به هر چيز نزديك است، ضمن اينكه تقريباً هفتاد هزار پرده هاي نوراني دارد. تو می توانی این حقیقت را مقایسه کنی و به عنوان مثال: حجاب های موجود در مراتب اسم خالق را از تجلی آن اسم در خودت - که جزیی ترین تجلی آن در مخلوقیت است- گرفته تا تجلی آن بر سراسر عالمیان که مرتبه کبرای خالقیت است در نظر بگیری و ببینی که چه پرده هایی وجود دارد؟ يعني تو مي تواني از در مخلوقيت به منتهاي تجلیات اسم خالق برسي، به شرط اینکه کل کاینات را پشت سر بگذاری که در نهایت، به دايرة صفات نزديک مي شوي.
و چون در پرده ها روزنه هایي براي تماشاي يكديگر وجود دارد، و اسماء در همديگر ديده مي شوند و شئونات نظاره گر هم هستند و تمثلات وارد يكديگر مي شوند، و عناوين با همديگر آميخته اند و هر ظهور شبيه ديگري است و در تصرفات، همكاري و در ربوبيّات، امداد و معاونت وجود دارد، پس هرگاه كسي كه پروردگار را در يكي از اسماء و عناوين و ربوبيت شناخت، نبايد ساير اسماء، عناوين و ربوبيات و شئوناتش را انكار كند؛ و حتي اگر از جلوه هاي يك اسم به ساير اسماء منتقل نشود، بسیار ضرر کرده است.
مثلاً هرگاه اثر اسم قادر و خالق را ديد، ولی اسم عليم را نديد، در گمراهي غفلت و طبيعت سقوط مي كند؛ بنابراین بايد همواره به پيرامونش چشم بدوزد و «هو، هو الله»
— 427 —
را ببيند و بخواند. و از هر چيز قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ را بشنود و به آن گوش فرا دهد. و مدام زبانش «لا إله الا الله» بگويد و اعلان كند که: "لا اله الا هو برابر مي زند عالم."
بدين طريق قرآن مبين با آية مباركة اَللّٰهُ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ لَهُ الْاَسْمَٓاءُ الْحُسْنٰى (طه: ٨) به حقايق مذکور اشاره مي كند.
اگر می خواهي اين حقيقت را از نزديك ببيني، نزد درياي متلاطم و زمين متزلزل برو و سوال كن: چه مي گویيد؟ در جواب، حتماً فرياد "يا جليل! يا عزيز! يا جبار!" را از آن ها خواهی شنید.
سپس نزد نوزادان و حيوانات كوچكی که در زير دريا و یا روي زمين زندگی می کنند و با كمال مرحمت و شفقت تربيت مي شوند، برو و از آن ها سوال كن: چه مي گوييد؟ بدون ترديد ترنم "يا جميل! يا جميل! يا رحيم! يا رحيم!" را از زبان شان خواهي شنيد.
(٭):- روزي به گربه ها دقت كردم، غذا خوردند، بازي كردند و خوابيدند. به ذهنم آمد: چگونه به اين جانوران بي وظيفه "حيوانات مبارك" گفته مي شود؟ وقتي شب براي خوابيدن دراز كشيدم، ديدم گربه اي آمد و به بالشم تكیه كرد و دهانش را به گوشم نزديك ساخت و به صورت بسيار صريح به گفتن "يا رحيم! يارحيم! يا رحيم!" پرداخت، گويي به نمايندگي از طرف تمام گربه ها اعتراض و اهانتم را رد کرد.
به ذهنم رسيد که: آيا اين ذكر، مخصوص همين يك گربه است يا اينكه همه گربه ها را شامل مي شود؟ و فقط معترض ناحقي مثل من مي تواند آن را بشنود، يا اينكه هركس که دقت كند مي تواند بشنود؟ صبح هنگام به گربه هاي ديگر گوش فرا دادم، عين ذكر را با درجات متفاوتي تكرار مي كردند گرچه مثل قبلي صريح نبود. از آنجایی که در ابتدای هر هر شان اين ذكر تشخيص داده نمي شود، اما اندک اندک در صداي هِر هِر شان تفكيك يا رحيم، يا رحيم، ممكن است. و آنگاه رفته رفته صداي هِر هرشان عيناً يا رحيم مي شود! و بدون اخراج حروف با فصاحت غمگينانه ذكر مي كنند، دهانشان را مي بندند و به زيبائي ذكر: يا رحيم سر مي دهند. اين حادثه را برای كساني كه به ديدنم آمده بودند تعريف كردم، آنها نيز روي اين موضوع دقت كردند. باز گفتند: ذكر گربه ها را ما هم تا حدي مي شنويم. سپس این سوال به قلبم خطور نمود که: وجه تخصيص اين اسم چه چیزی می تواند باشد و چرا گربه ها اين اسم را با لهجه انسان ورد مي كنند و با زبان حيوانات ذكر نمي كنند؟ يادم آمد که اين حيوانات همچون طفل خرد سالي لطيف و نازكند، و چنان با انسان ها همزيستي دارند كه دوست انسان محسوب مي شوند لذا به شدّت محتاج شفقت و مهربانی اند. وقتي مورد لطف و نوازش قرار گرفتند با ترك اسباب - برخلاف سگ - به حمد و سپاس خداوند مي پردازند، و در عالم مخصوص شان رحمت آفريدگار رحيم خود را اعلان کرده، انسانهاي غافل را از خواب غفلت بيدار مي سازند، و با ندای يا رحيم به اسباب پرستان مي فهمانند که از چه كسي كمك و امداد بر مي آيد و از چه كسي بايد انتظار رحمت را داشت؟ - مولف.
— 428 —
از آسمان بشنو که چگونه نداي "يا جليل ذوالجمال" سر مي دهد. و به زمين گوش فراده که چگونه "يا جميل ذوالجلال" مي گويد. و به حيوانات دقت كن که چگونه "يا رحمن و يا رزاق" مي گويند! از بهار جويا شو! آنچه به گوشت مي رسد اسمای الهي است از قبيل: يا حنان! يا رحمان! يا رحيم! يا كريم! يا لطيف! يا عطوف! يا مصوّر! يا منوّر! يا محسن! يا مزيّن!
و از انساني كه واقعاً انسان باشد، سوال كن و ببين که چگونه همة اسمای حسني را مي خواند، حتی اين اسماء بر پيشاني اش نوشته شده است و اگر تو نیز دقت كني، مي تواني آن ها را بخوانی.
گویي كل هستي نغمه هاي ذكر بزرگي را مي سرايد که با در هم آميختن كوچك ترين نغمه با نغمه هاي بزرگ و بلند، لحن و لطافت مهيبي بر جاي مي ماند. موارد ديگر را خودت مقايسه كن!
اما انسان با آنكه مظهر تمام اسمای حسني است، ولی تنوع این نام ها تا حدي سبب تنوع او گرديده است، چنانکه اين امر، به تنوع کائنات و اختلاف عبادت فرشتگان نيز انجامیده است؛ و نیز شريعت و آیين مختلف انبيا، طريق و روش هاي گوناگون اوليا، و مسلك و مشرب جداگانة اصفيا از همين جا ناشي مي شود.
مثلاً: در حضرت عيسي (ع.س.) تجلي اسم "قدير" نسبت به ساير اسماء غالبتر است و بر اهل عشق، اسم "ودود" و بر اهل تفكر، اسم "حكيم" حاكميت بيشتري دارد.
اگر شخصي هم امام، هم نظامي، هم منشي ديوان قضا و هم بازرس دواير دولتي باشد، در تمام ارگان هاي مذكور، وظيفه و کار و ارتباط و مسئوليت و رتبه و حقوقي دارد و همواره زمينة پيشرفت و ترقي برايش فراهم است و از جانب ديگر، رقبا و دشمناني هم دارد كه مي كوشند مانع موفقيت اش شوند؛ چنين شخصي با عناوين بسيار و مختلف در حضور پادشاه ديده مي شود و با عناوين گوناگون پادشاه را مي بيند و با زبان هاي زيادي از او كمك مي خواهد و براي مصون ماندن از شر دشمنانش به صورت هاي مختلف از پادشاه استمداد مي جوید.
به همین ترتیب، انساني كه مظهر تجليات بسياري از اسما و مكلف به انجام وظايف زياد است و دشمنان زيادي دارد، بسياري از نام هاي پروردگار را در مناجات
— 429 —
و راز و نيازهايش ذكر مي كند. چنانکه مدار افتخار بشر و انسان حقيقي و كامل حضرت محمد (ص) در دعا و مناجات موسوم به "الجوشن الكبير" با هزار و يك اسم دعا مي كند و از آتش جهنم به خداوند پناه مي برد.
بر اساس همين نكته و راز است كه قرآن كريم در سورة
﴿ قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مَلِكِ النَّاسِ ٭ اِلٰهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ.. ﴾
با سه عنوان به استعاذه (پناه جستن به خداوند) امر مي كند، و در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ با سه اسم استعانت (كمك خواستن) را نشان مي دهد.
شاخة دوم
دو راز را بیان می کند که در برگيرنده كليد هاي اسرار زيادي است:
راز اول:
چرا اولیا با وصف اتفاق نظر در اصول ايمان، در مشاهدات و كشفيات شان به اختلاف مي افتند؟ چون احياناً كشفيات شان كه در درجة شهود قرار دارد، خلاف واقع و مخالف حق در مي آيد؟!
و چرا اهل فكر و صاحبنظران، در افكار و نظريات شان حقيقت را به صورت متناقص و ضد همديگر مي ببينند و نشان مي دهند، با آنكه نزد هر كدام حقانيت آن با دلايل قاطعي به اثبات رسيده است؟
چرا يك حقيقت رنگ هاي زيادي به خود مي گيرد؟
راز دوم:
چرا انبيای گذشته عليهم السلام برخي از اركان ايمان مانند: حشر جسماني را در هاله ای از اجمال گذاشته و آن گونه كه در قرآن است با تفصيل بيان نكرده اند و در نتيجه پس از درگذشت آن ها بعضي از امت شان به انكار اين نوع اركان مجمل روي آوردند؟
چرا بعضي از اوليای حقيقي و عارف فقط در زمينة توحيد پيش رفتند و حتي به درجة حق اليقين رسيدند، اما بعضي از اركان ايمان در مشرب آنان بسيار نادر يا به صورت مجمل به چشم مي خورد و به همين خاطر بعد از مدت ها پيروان شان اهمیت لازم را به اين قبيل اركان ايمان ندادند و حتي عده اي به بيراهه رفتند؟
— 430 —
وقتي براي رسيدن به كمال حقيقي لازم است که همة اركان ايمان رشد و گسترش یابد، پس چرا اهل حقيقت در بعضي اركان بسيار پيش رفتند و در بعضي ديگر عقب ماندند؟ حال آنكه امام المرسلين (ص) كه به مراتب والاي تمام اسمای حسني دست يافته است و سرور تمام انبياء است و قرآن حكيمي كه پيشواي نوراني همة كتاب هاي آسماني است، تمام اركان ايمان را به صورت واضح و روشن و با اسلوب جدی و مقصود به تفصیل بيان کرده اند؟
جواب: آري! در حقيقت، كمال حقيقي چنين است و حكمت اين اسرار از اين قرار است:
انسان با آنكه استعداد رسيدن به همة كمالات و دست يافتن به انوار همة اسمای حسني را دارد، باز هم حقيقت را از لابه لای هزاران پرده و برزخ مي جويد؛ چون اقتدارش جزیي، اختيارش جزئي، استعدادهايش مختلف و آرزوهایش متنوع است؛ از این رو هنگام کشف حقیقت و مشاهدة حق، پرده ها و برزخ ها به ميان مي آيد و در نتيجه بعضي از انسان ها نمي توانند از برزخ بگذرند. و چون توانمندي ها متفاوت است، لذا توانمندي برخی از آنان نمي تواند به كشف بعضي از اركان ايمان بینجامد.
و نيز تجليات اسماء با در نظر داشتن مظاهر و جلوه گاه هایش رنگ هاي گوناگوني به خود مي گيرد و به اشكال مختلف در مي آيد، بعضاً شخصي كه مظهر يكي از اسماء قرار گرفته است، نمي تواند از تجلي كامل آن برخوردار باشد. افزون برآن، تجلي اسماء به اعتبار كليت و جزئيت و ظليّت و اصليت، صور مختلفي پیدا می کند، لذا بعضي از استعدادها نمي توانند از جزئيت بگذرند و از سايه خارج شوند. و گاهی يك اسم بر حسب استعداد، غلبه حاصل مي كند و فقط حكم خودش را نافذ مي سازد و در اين استعداد، حكم او حكمران مي شود.
لذا اين يك راز ژرف و يك حكمت گسترده است. ما با ارائة مثالي پر راز و رمز و تا حدي توأم با حقيقت، اشاراتي به آن خواهيم کرد:
مثلاً، يك "گل" زيبا و داراي نقش و نگار و يك "قطرة" برخوردار از حيات و عاشق ماه و يك "تراوش" با صفا و متوجه خورشيد را در نظر می گیریم و فرض مي كنيم كه هر كدام داراي شعور است و كمالی دارد و مشتاق آن كمال است.
— 431 —
اين سه چيز ضمن اشاره به بسياري از حقايق به سلوك نفس و عقل و قلب هم اشاره مي كند و مثالي است براي سه طبقة (٭):- در هر طبقه نيز سه طايفه وجود دارد. سه مثال فوق متوجه سه طايفة هر طبقه و در مجموع متوجه نه طايفه است و فقط در خود سه طبقه خلاصه نمي شود. (مؤلف) اهل حقيقت كه عبارتند از:
اول: اهل فكر و اهل ولايت و اهل نبوت که اين اشیا به آن ها اشاره مي كند.
دوم: كساني كه به وسيلة ابزار جسماني (از طريق حواس) راه رسيدن به كمال شان را پيموده و در مسیر حقيقت گام نهاده اند.
و آنایی كه با تزكية نفس و استعمال عقل، راه مجاهدت را در پيش گرفته اند و رهسپار حقيقت شده اند. و آناني كه با تصفية قلب و با ايمان و تسليم به سوي حقيقت شتافته اند..
سوم: آنانی كه انانيت و غرور را ترك نكرده، فريفتة آثار گشته اند و فقط با تكيه به استدلال شان به سوي حقيقت رفته اند.
و كساني كه با علم و حكمت و معرفت حقيقت را مي جويند و آنانی كه با ايمان و قرآن و فقر و عبوديّت، با سرعت به حقيقت مي رسند.
لذا اين سه چيز، تمثيلاتي است كه به حكمت وجود اختلاف در سه طايفه اي كه استعدادهاي متفاوتي دارند، اشاره مي كند. پس مي كوشيم تا رمز و راز و حكمت گسترده موجود در ترقيات اين سه طبقه را با ارایه مثال و تحت عناوين "گل" و "قطره" و "تراوش" بيان كنيم؛ مثلاً: خورشيد - با اجازه و دستور خالقش- سه شيوه مختلف تجلي و انعكاس و فيض رساني دارد:
يكي: بر گل ها.
ديگري: بر ماه و سيارات.
و ديگري: بر مواد درخشاني همچون شيشه و آب.
نوع اول، سه شيوه دارد:
نخست: تجلي کلی و انعكاس عمومي كه عبارت است از: فيض افشاني آن بر همة گل ها.
— 432 —
دوم: تجلي خاص، كه عبارت است از: انعكاس ویژه با در نظر داشتن هر نوع از آن کلی.
سوم: تجلي جزیي، كه عبارت است از: نور افشاني به گونه ای که متناسب با شخصيت هر گل است.
در واقع اين مثال ما، بر نظريه اي استوار است كه مي گويد: رنگهاي زيباي گلها از انعكاس آميزش هفت رنگ خورشيد ناشي مي شود. طبق اين نظريه، گل ها نيز نوعي آينه خورشيد محسوب مي شوند.
دومين مورد: فيض و نوري است كه خورشيد به اذن فاطر حكيم به ماه و سيارات مي دهد.
و ماه پس از بهره مندی از اين فيض کلی و نور گسترده، از نوري كه در حكم سايه ای به نسبت روشني خورشيد است، استفادة كلي به عمل مي آورد و سپس دست به کار می شود و به شكل خصوصي، نورش را روي درياها و هوا و خاك درخشان بازتاب مي دهد و به شكل جزئي، قطرات دريا و ذرات خاك و هوا را از فيوضاتش مستفيد مي گرداند.
سومين مورد: خورشيد - به دستور الهي- هوا و سطح درياها را همچون آينه اي قرار می دهد و انعكاس صاف و كلي و بدون سايه اش را روي آن ها منعکس می سازد؛ سپس صورت جزیي و تمثال كوچكش را به حباب هاي دريا و قطرات آب و تراوشات هوا و ذرات بلورين برف مي سپارد.
بدين طريق خورشيد در سه جهت مذكور، هر گل و هر قطره ای را که در مقابل ماه قرار گرفته است و هر تراوش را به دو طريق از فيوضات خود مستفيد مي گرداند و به آن ها توجه مي كند:
طريق اول: افاضه ای است که به صورت اصلی، مستقيماً و بدون عبور از برزخ و بدون حجاب انجام می گیرد. اين طريق تمثیلی برای راه نبوت است.
طريق دوم: در اين راه، برزخ ها در ميان قرار مي گيرند، چون قابليت آينه ها و مظاهر و جلوه گاه ها به تجليات خورشيد رنگ مي دهد؛ اين راه، طريق ولايت را به صورت تمثيل بیان مي كند.
— 433 —
بنابراين در طريق نخست، "گل" و "قطره" و "تراوش" هر كدام مي توانند بگويند: "من آينة خورشيد سراسر عالم هستم." اما در راه دوم نمي تواند چنين بگويد، بلكه مي گويد: "من آينه خورشيد خودم هستم." يا اينكه "من آينه خورشيدِ متجلي بر هم نوعانم هستم." زيرا او خورشيد را اینگونه مي شناسد و نمي تواند خورشيدي را كه نظاره گر كل هستي است ببيند، چونكه خورشيد اين شخص، یا خورشيد همنوعان و يا هم جنسانش در برزخي تنگ و تحت قيد و بند و به صورت محدود برايش پديدار مي گردد؛ لذا اين خورشيد مقيد نمي تواند آثار خورشيد مطلق نامقيد و بدون برزخ را داشته باشد.
يعني چنين خورشيدي نمي تواند سطح زمين را گرم و روشن كند و زندگي همه حيوانات و نباتات را به تحرك وادارد و سيارات را به گرد خود بچرخاند و آثار بزرگي از اين قبيل را با شهود قلبي برجاي بگذارد؛ همان آثاري كه از لابه لای قيد تنگ و برزخ محدود مشاهده کرده است.
حتي اگر اين سه چيز- كه فرض كرده بوديم شعور دارند- چنين آثار عجيبی را كه تحت قيد مشاهده مي كنند به خورشيد بدهند، چنين اعطايي صرفاً به شیوة عقلي و ايمان و با پذيرفتن مطلق بودن آن مقيد مي تواند صورت گيرد.
پس "گل و قطره و تراوشي" كه ما آن ها را مثل انسان، عاقل فرض كرديم، اين احكام - يعني آثار بزرگ- را به خورشيدهايشان نسبت مي دهند، اما اين نسبت عقلي است نه شهودي، بلكه گاهی اوقات احكام ايماني شان با مشاهدات كونية آن ها تصادم مي كند و با مشكل مي توانند آن را باور كنند.
پس ما هر سه نفر بايد وارد اين تمثيل شويم؛ تمثيلي كه آميخته با حقيقت است و در بعضي از گوشه هايش حقيقت به چشم مي خورد، اما تنگ است و گنجايش كامل حقيقت را ندارد.
ما هر سه نفر، خود را "گل و قطره و تراوش" فرض مي كنيم. چون شعوري كه در آن ها فرض كرده بوديم كفايت نمي كند، بنابراین، ما عقل خود را نيز با آن ها همراه مي سازيم؛ يعني بايد بفهميم همان گونه كه آن ها از خورشيد مادي خود فيض مي گيرند، ما نيز از خورشيد معنوي مان فيض مي بريم.
— 434 —
اکنون اي برادری كه دنيا را فراموش نمي كني و در ماديات غوطه ور هستي و نفست آلوده شده است! تو "گل" باش! زيرا استعداد تو به آن شباهت دارد؛ چون آن گل رنگي به خود مي گيرد كه بر گرفته از نور خورشيد است و تمثال خورشيد را با آن رنگ مي آميزد و با شكل و صورت زيبایي خود را مي آرايد.
اما اين فيلسوفِ درس خوانده در مدارس جديد و معتقد به اسباب كه شبيه "سعيد قديم" است، "قطرة" عاشق ماه باشد؛ ماهی كه سايه نوري را كه از خورشيد گرفته است به او (قطره) تقدیم می کند و مردمك چشمش را با نور خود تلألؤ می بخشد و درخشان می سازد؛ اما باید در نظر داشت که اين قطره به وسيله اين نور، تنها ماه را مي بيند و نمي تواند خورشيد را ببيند و فقط ممكن است با ايمانش آن را مشاهده كند.
و بالاخره اين مرد فقيري كه هر چيز را مستقيماً از جانب خداوند مي داند، و اسباب را پرده تلقي مي كند، خود را "تراوش" فرض كند؛ تراوشي كه در ذات خود فقير است، چيزي ندارد كه با تكيه برآن مثل "گل" ببالد و رنگي ندارد كه با آن ديده شود و چيزهاي ديگر را نيز نمي شناسد تا به آن ها روي آورد؛ او صفاي خالصي دارد كه مستقيماً تمثال خورشيد را در آدمك چشمش نگهداري مي كند.
اكنون كه ما خود را به جاي اين سه چيز قرار داديم، باید به خود نگاه كنيم تا ببينيم چه داريم؟ و چه بايد بكنيم؟
لذا مي بينيم كه ذاتی كريم ما را مشمول لطف و احسانش ساخته است و ما را مي آرايد و تنوير و تربيت مي كند.
انسان، بندة احسان است و در طلب ذاتي است كه سزاوار پرستش و محبت باشد و مي خواهد او را ببيند. بنابراين تك تك ما به اندازة استعدادش با جاذبيت آن راه محبت را مي پيماييم و سلوك مي كنيم.
اي آنكه به "گل" شباهت داري! تو در راه سلوكت مي روي، اما مثل گل برو! رفتي و گام به گام پله هاي ترقي را پيمودي و سرانجام به مرتبة كليت رسيدي، انگار در جاي همة گل ها قرار گرفتي!
حال آنكه گل، آيينة ستبري است، هفت رنگ نور در آن حلول مي كند و مي شكند و عكس خورشيد را پنهان مي سازد به طوری که تو هرگز به ديدن چهرة خورشيد
— 435 —
محبوبت موفق نمي شوي؛ زيرا رنگ هاي مقيد و خصائص آن، نور خورشيد را از هم متلاشي مي سازد و روي آن پرده مي افكند و نشان نمي دهد؛ در چنين حالتي نمي توانی از فراقی كه از ميان آمدن صورت و برزخ ها ناشي شده است، نجات يابي؛ فقط به يك شرط مي تواني نجات پيدا كني و آن اينكه:
سرت را كه در محبت نفست غوطه ور است بالا بگیر، و نگاهت را که فريفته و بهره مند از نیکی های نفست است باز دار و متوجه چهرة خورشيد آسمان کن! سپس چهره ات را كه در طلب روزي سر به خاك افكنده است به سمت خورشيدِ بالا برگردان! چه که تو آيينه اين خورشيد هستي و وظيفه ات آيينه داري و اظهار تجلیات آن است. اما رزق و روزي تو از خزانه رحمت، يعني خاك به تو مي رسد، خواه بداني يا نداني!
آري! همان گونه كه يك گل، آيينة كوچك خورشيد است، اين خورشيد بزرگ نيز عبارت است از: آيينة قطره مانندي در درياي آسمان كه پرتو متجلي اسم "نور" خداوند را بازتاب مي دهد. حال اي قلب انسان! از اينجا بدان که تو آيينه چه خورشيد بزرگي هستي!
بعد از به جا آوردن اين شرط، كمالت را خواهي يافت، اما نمي تواني خورشيد را آن گونه كه در نفس الامر است ببيني و آن حقيقت را بي پرده درك كني؛ زيرا رنگ هاي صفاتت آن را رنگين مي سازد و دوربين ضخیمت صورتي دیگر به او می دهد و قابليت مقيدت او را تحت قيد در مي آورد.
و اكنون اي فيلسوف حكيمِ داخل شده در قطره! تو نيز با دوربين قطرة فكرت و توسط نردبان فلسفه تا سياره قمر ترقي کردی و به ماه رسيدي. ببين! ماه در ذات خود مكدر و تاريك است، نه روشنایي دارد و نه زندگي، پس تلاشت بيهوده و علمت بي فايده مصرف شد. به شرطي مي تواني از تاريكی هاي يأس و وحشت تنهایي و فشارهاي ارواح خبيثه نجات يابي كه:
شب طبيعت را ترك گفته و به خورشيد حقيقت رو آوري و با يقين باور داشته باشي كه انوار اين شب، سايه هاي نور خورشيد روز است. با عملي ساختن اين شرط كمالت را خواهي يافت. و به جاي مهتاب فقير و تاريك، خورشيد شكوهمند را خواهي يافت؛ اما تو نيز مثل دوست ديگرت نمي تواني خورشيد را صاف ببيني. بلكه در پس پرده هايي كه عقل و فلسفه ات با آنها انس و الفت دارد و در پشت حجاب هايی
— 436 —
که توسط علم و حكمت ات بافته شده است و در لابه لای رنگي كه توان و قابليت تو به خورشيد داده است، خورشيد را خواهي ديد.
و اين دوست سوم كه به "تراوش" شباهت دارد و فقير و بي رنگ است، توسط حرارت خورشيد به سرعت به بخار تبديل مي شود، انانيتش را ترك مي گويد، سوار بر بخار به فضا صعود مي كند و مادة كثيف داخلش با آتش عشق مي سوزد و توسط روشني به نور تبديل مي گردد و به شعاع برخاسته از تجليات آن روشنایي چنگ مي زند و به آن نزديك مي شود.
اي آنكه مانند تراوش هستي! وقتي مستقيماً وظيفة آيينه داري خورشيد را انجام مي دهي، در هر مرتبه اي كه هستی باش! تو مي تواني روزنه اي پيدا كني كه با عين اليقين، خود خورشيد را به صورت صاف و روشن ببيني و در نسبت دادن آثار شگفت انگيز خورشيد به خود خورشيد رنج نمي كشي؛ چون مي تواني اوصاف شكوهمند و شايسته اش را بدون ترديد به او بدهي؛ و در منسوب ساختن آثاری شكوهمند به سلطنت ذاتي اش هيچ چيز نمي تواند دستت را بگيرد و تو را باز دارد. تنگي برزخ ها، قيد و بند قابليت ها و كوچك بودن آيينه ها نمي تواند تو را به حيرت بيندازد و بر خلاف حقيقت سوق بدهد، زيرا تو به صورت صاف و خالص، مستقيماً به آن مي نگري، لذا در يافته اي آنچه كه در جلوه گاه ها مشاهده مي گردد و در آيينه ها ديده مي شود، خورشيد نيست، بلكه نوعي از تجليات و گونه اي از بازتاب هاي رنگين آن است. و اين بازتاب ها صرفاً علايم و عناوين آن به شمار مي آيد و نمي توانند همه آثار هيبتناك آن را نشان دهند.
لذا در اين مثال آميخته با حقيقت، از سه طريق مختلف و جداگانه مي توان به سوي كمال رفت. پويندگان اين راه در مزاياي آن كمالات و در تفاصيل مرتبة شهود با هم فرق دارند، اما از لحاظ نتيجه و در اذعان حق و تصديق حقيقت، متفق هستند. چنانکه انساني كه اصلاً خورشيد را نديده است و فقط سايه هاي آن را در آيينة ماه مي بيند، قادر نيست روشنایي مهيب و مخصوص و جاذبيت بزرگ خورشيد را در عقلش بگنجاند، بلكه تسليم كساني مي شود كه آن را ديده اند و از آن ها تقليد مي كند؛ همچنین كسي كه از طريق وراثت نبوت، به منزلت والاي اسمایي چون "قدير" و "محيي" نرسيده باشد، رستاخيز بزرگ و قيامت كبري را به صورت تقليدي قبول مي كند و مي گويد: "اين يك
— 437 —
مسألهٔ عقلي نيست؛" زيرا حقيقت حشر و قيامت عبارت است از: مظهر تجلي اسم اعظم و مراتب والاي بعضي از اسما. كسي كه ديدش از رسيدن به آن مرتبه بازماند به ناچار بايد تقليد كند؛ اما هركه فكرش به آنجا راه يافت، حشر و قيامت را مثل پي در پي آمدن شب و روز، زمستان و تابستان آسان مي بيند و با اطمينان قلب قبول مي كند.
اينجاست كه قرآن كريم، حشر و قيامت را با كامل ترين تفصيل و در والا ترين مرتبه ياد مي كند و پيامبر بزرگوار مان (ص) نيز كه از انوار اسم اعظم برخوردار است، به همان اهميت آن را بیان می کند.
اما پيغمبران قبلي عليهم السلام مسألهٔ حشر را به اجمال بيان کرده اند، نه با تفصيل و عظمت والا؛ چون حكمت ارشاد چنين تقاضا مي كرد. به خاطر اینكه آن ها در حالت ابتدایي قرار داشتند و به همين جهت، برخي از اوليا پاره ای از اركان ايمان را در مرتبة والاي آن نديده اند و يا نتواسته اند نشان دهند.
و به همين سبب است كه در درجات عارفين بسيار تفاوت دارد.
از اين قبيل اسرار زيادي از اين حقيقت آشكار مي شود. از آنجایی که اين مثال تا حدي ما را با حقيقت آشنا مي سازد پس به آن اكتفا مي كنيم، زيرا حقيقت، بسيار گسترده و عميق است و بهتر است به اسرار و رموز بالاتر از حد و فراتر از توان خود وارد نشویم.
شاخة سوم
با توجه به اينكه بعضي از احاديث كه از علايم قيامت و رخدادهاي آخر زمان و فضيلت و ثواب بعضي از اعمال بحث مي كنند، اندكي پيچيده اند و فهم آن ها كمي دشوار است، عده اي از اهل علم كه فريفتة عقل خود هستند، اين قبيل احاديث را ضعيف شمرده و بعضي را در رديف "موضوعات" قرار داده اند و برخي از سست ایمان هايی كه به خود مغرورند، به انكار آن پرداختند.
ما قصد نداريم به تفصيل وارد مناقشه شويم، فقط "دوازده" اصل كلي را بيان مي كنيم كه فهم احاديث مورد بحث را آسان مي سازد.
— 438 —
اصل اول
همان مسأله اي است كه در سؤال و جواب پایان "گفتار بيستم" بيان شد، اینک اجمال آن بدين شرح است:
دين يك آزمايش و يك امتحان است که ارواح عاليه را از ارواح سافله جدا مي سازد؛ لذا هنگام بحث از رخدادهايي که مردم در آينده مشاهده خواهند کرد، شيوه اي برمي گزيند كه نه كاملاً مجهول بماند و نه چنان واضح و بديهي باشد که خواه ناخواه هركس را به تصديق وادارد؛ بلکه راه را فرا روي عقل مي گشايد و مجبورش نمي كند و قدرت اختيار و انتخابش را سلب نمي کند.
اگر يكي از علايم قيامت، به وضوح آشكار گردد و هركس مجبور به تصديق شود، آنگاه استعداد بي ارزشي چون زغال با استعداد با ارزشي چون الماس برابر مي ماند و راز تكلیف و نتيجة امتحان ضايع مي گردد. به همين خاطر در بسياري از مسائل همچون مسألهٔ مهدي و سفياني، اختلافات زيادي بروز كرده است و به دليل كثرت اختلافات است که در روایات، احكام متضادي به چشم مي خورد.
اصل دوم
مسائل اسلامي طبقات و مراتبي دارند؛ يكي دليل قطعي نياز دارد، مانند مسائل عقايد، ديگري به ظن غالب اكتفا مي كند، و برای آن يكي، مجرد تسليم و پذيرش و عدم انكار كافي است؛ لذا هر مسأله اي از مسایل فروع و يا رخدادهاي زماني كه از اصول ايمان به شمار نمي آيند، مقتضی دليل قطعي و اذعان يقيني نیستند، بلكه تسليم و عدم انكار برایشان كافي است.
اصل سوم
در زمان صحابه بسياري از علمای بني اسرایيل و مسیحی به اسلام گرويدند و معلومات گذشته شان را نيز با خود آوردند، در نتيجه، بعضي از معلومات گذشته و خلاف واقع آنان به اشتباه علوم اسلامي پنداشته شد.
— 439 —
اصل چهارم
بعضي از اقوال راويان احاديث و يا معاني اي كه استنباط کرده اند، در متن حديث گنجانده شد و از آنجايي كه انسان خالي از خطا نيست، برخي از اقوال و يا برداشت های شان نادرست از آب در آمد و به ضعف حديث انجامید.
اصل پنجم
با در نظر داشتن وجود محدَّثين، يعني الهام شدگان در امت، بعضي از معاني الهام شده به اولياء و اهل كشف كه محدِّثين محدّثون هستند، به عنوان حديث تلقي شده است؛ حال آنكه گاهی الهام اوليا به سبب برخي از عوارض مي تواند اشتباه باشد، پس امكان دارد در اين نوع روايات، مطالبي برخلاف حقيقت بروز كند.
اصل ششم
بعضي از حكايات در بين مردم شهرت پيدا مي كند و ضرب المثل می شود، در اين صورت معني حقيقي آن در نظر گرفته نمي شود، بلكه هدف و مقصدي كه ضرب المثل به خاطر آن به كار برده شده است مورد توجه قرار مي گيرد؛ از اين رو در برخي از احاديث، مقوله ها و حكاياتي كه بين مردم رواج داشته است به صورت كنایي يا تمثيل به چشم مي خورد كه جنبه توجيهي و ارشادي دارد؛ لذا در اين نوع مسائل اگر عيب و نقصي در معني حقيقي باشد، به عرف و عادات مردم و به تعارف و اصطلاحات آنان بر مي گردد.
اصل هفتم
هستند بسياري از تشبيهات و تمثيلاتي كه به مرور زمان و يا با انتقال آن از دست علم به دست جهل، حقايق مادي تلقي مي شوند و با اين تلقي، مردم در اشتباه مي افتند؛ مثلاً: دو فرشتة موسوم به "ثور و حوت" (گاو و ماهي) در عالم مثال، صورت ثور و حوت را دارند. وظيفة اين دو فرشتة الهي نظارت بر حيوانات خشکی و دریا است، اما به اشتباه گاو بسيار بزرگ و ماهي بسيار تنومند گمان شده اند و زمينة اعتراض بر حديث را فراهم ساخته اند.
— 440 —
و به طور مثال: روزي صدایي در مجلس رسول الله (ص) شنيده شد، آنحضرت فرمودند:
"اين صداي سنگي است كه از هفتاد سال بدينسو می غلتد و در اين لحظه به قعر جهنم افتاد."
كسي كه اين حديث را بشنود و از حقيقت امر آگاه نباشد آن را انكار مي كند، اما قطعاً ثابت است كه پس از مدت كوتاهي شخصي آمد و به پيامبر اكرم (ص) گفت: چند لحظه پيش فلان منافق مشهور مُرد. رسول اكرم (ص) با بلاغت فوق العاده اش بيان فرمودند: آن منافقِ هفتاد ساله به مثابة سنگي از سنگ هاي جهنم تمام عمر در تنزل و تباهی است و به اسفل السافلين و به كفر سقوط مي كند. پروردگار سبحان در زمان مرگ آن منافق، آن صدا را نواخت و علامت مرگش قرار داد.
اصل هشتم
خداوند حكيم و عليم در اين دار امتحان و ميدان آزمايش، بسياري از امور مهم را در لابه لای بسياري از امور دیگر، پنهان مي گذارد. اين پنهان نگهداشتن حكمت هاي بي شمار و مصلحت هاي فراواني را در بردارد.
به عنوان مثال: "ليلة قدر" را در ماه مبارك رمضان، و ساعت "اجابت دعا" را در روز جمعه، و "اوليای صالح" را در بين انسانها، و "اجل" را در عمر، و "وقوع قيامت" را در عمر دنيا پنهان کرده است؛ زيرا اگر اجل انسان، معلوم و معين باشد، اين انسان بيچاره نصف عمرش را در غفلت كامل به سر می برد و نصف ديگرش را مثل شخصي كه گام به گام به سوي جوخة اعدام برده شود در ترس و وحشت سپري مي كند.
حال آنكه حفظ توازن مطلوب بين دنيا و آخرت و مصلحت معلّق بودن قلب انسان بين خوف و رجاء مقتضی است که در هر دقيقه اي كه سپري مي شود، امكان مرگ و يا استمرار زندگي موجود باشد. در اين حالت، بيست سال عمر مبهم بر هزار سال عمر معلوم ترجيح دارد.
لذا برپا شدن قيامت، در حقيقت، اجل اين دنيا است؛ دنيایي كه به منزلة انسان بزرگ به شمار مي رود، اگر وقتش معين مي بود، انسان هاي سده های اولی و میانه
— 441 —
زندگی شان را در خواب غفلت سپري مي كردند و مردمان سده های اخیر نیز زندگی شان را در رعب و وحشت می گذراندند؛ چون همان گونه كه انسان در زندگي شخصي و روز مره اش با خانه و شهرش ارتباط دارد، در زندگي اجتماعي و انساني اش نيز با شهر بزرگش، يعني كره زمين و دنيا در ارتباط است.
در قرآن كريم آمده است اِقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ (قمر: ١) : "قيامت نزديك است." گذشت هزار و اندي سال با اين مطلب تناقض ندارد، چونكه قيامت اجل دنيا است. هزار سال يا دو هزار سال از عمر دنيا مانند يك روز و دو روز يا يك دقيقه و دو دقيقة يك سال از عمر انسان است. و نبايد فراموش کرد كه روز قيامت فقط اجل انسان نيست كه دوري و نزديكي اش با عمر انسان مقايسه شود، بلكه اجل آسمان ها و زمين و كل هستي نیز هست.
اينجاست كه پروردگار حكيم و عليم موعد برپا شدن قيامت را در رديف غیب های پنجگانه قرار داده و در علمش پنهان نگهداشته است؛ به همين خاطر مردمان هر عصر از وقوع قيامت مي ترسيدند، حتي ترس اصحاب كرام - رضوان الله عليهم اجمعين - از قيامت، نسبت به همه بيشتر بود، باآنكه در "خير القرون" مي زيستند كه قرن سعادت و روشني حقايق بود؛ حتي عده اي از آنان از تحقق علايم قيامت سخن گفته اند!
كساني كه از حقيقت و حكمت مخفي بودن روز قيامت غافلند ظالمانه مي گويند: "اصحاب كرام رضوان الله عليهم اجمعين كه تفصيلات و جزئيات آخرت را فرا گرفته و داراي قلبي بيدار و نظري برنده بودند چگونه حقيقتي را كه قرار بود هزار و چهار صد سال بعد رخ دهد، در عصر خود نزديك گمان مي كردند؟! گویا فكرشان هزارسال از حقيقت دور مانده است؟!"
جواب: اصحاب كرام بيش از همه به آخرت مي انديشيدند، به فاني بودن دنيا يقين كامل داشته و بيش از ديگران از حكمت الهيِ در پوشيده بودن وقت قيامت آگاه بودند، كه آن هم به فيض و بركت صحبت نبوت بود. لذا همواره در انتظار فرا رسيدن اجل بسر مي بردند، همانند كسي كه منتظر اجل شخصي اش باشد؛ ازين رو با جديت تمام برای آباداني آخرت مي كوشيدند.
— 442 —
رسول اكرم (ص) همواره تكرار مي كردند: "... منتظر قيامت باشيد!" اين فرمايش شان سرچشمه گرفته از همين حكمت مبهم و پوشيده بودن وقت قيامت است و يك ارشاد نبوي است، نه تعيين وقت قيامت توسط وحي؛ پس نمی توان این فرموده رسول اکرم را دور از حقيقت پنداشت، زيرا حكمت چيزي با علت آن فرق دارد. لذا اين نوع بيانات پيامبر بزرگوار (ص) از حكمت ابهام سرچشمه می گیرد.
و بر اساس همين حكمت، از مدت ها قبل - حتي از زمان تابعين- مردم منتظر ظهور مهدي و دجال سفياني بودند و آرزوي پيوستن به آنان را داشتند، حتي برخي از اوليا از سپري شدن وقت ظهور شان سخن گفتند!
پس حكمت الهي مقتضی است كه وقت ظهور اينان نامعلوم باشد، مثل نامعلوم بودن وقت وقوع قيامت؛ زيرا هر عصر و زمان نيازمند "معني" مهدي است كه عامل تقويت نيروي معنوي و نجات از يأس به شمار مي آيد. پس هر عصر مي بايد سهمي از اين معني داشته باشد و براي جلوگيري از غفلت، مهارگسيختگي، بي پروایي و به بيراهه رفتن نفس، در هر عصر و زمان، ترس و كناره گيري از افراد شروری لازم است كه در رأس جريانات نفاق و الحاد قرار مي گيرند. پس اگر وقت ظهور مهدي و دجال و امثال آنان معين مي بود، مصلحت ارشاد و تبليغ از بين مي رفت.
اما راز اختلاف در روايات وارده در حق آنان اين است:
مفسّران اين احاديث، برداشت ها و آرای شخصي شان را با متن حديث درهم آميختند، چنانكه حسب تصور خودشان محل وقوع وقايع مهدي و حوادث دجال را در اطراف شام و بصره و كوفه تفسير کرده اند؛ چون در آن وقت اين شهرها در اطراف مركز خلافت (مدينه و شام) قرار داشتند.
و يا اينكه اين مفسران، آثار عظيمي را كه نمايانگر شخصيت معنوي اين افراد است و يا اينكه جماعت و پيروان شان آن را از خود برجاي مي گذارند، از خود اين اشخاص تصور کرده و به گونه اي تفسير كرده اند كه گويا اين اشخاص به شكل خارق العاده اي ظهور خواهند كرد و همه مردم آنان را خواهند شناخت! حال آنكه گفته بوديم: اين دنيا ميدان آزمون و امتحان است و خداوند متعال هنگامی که انسان را مي آزمايد، اختيار را از او سلب نمي كند، بلكه در را فرا روي عقلش مي گشايد، لذا هنگام ظهور اين اشخاص
— 443 —
-يعني مهدي و دجال- بسياري از مردم آنان را نمي شناسند، حتي خود دجال نيز در آغاز كار، دجال بودنش را نمي داند و فقط كسي آنان را مي شناسد كه با نور ريزبين ايمان بسويشان بنگرد.
در خصوص دجالي كه يكي از علايم قيامت است، پيامبر اكرم (ص) فرمودند: "روز اولش به اندازه يك سال، روز دومش به اندازه يك ماه، روز سومش به اندازه يك هفته و روز چهارمش مثل روزهاي ديگر شما است، هنگام ظهور او كل دنيا صدايش را مي شنود، و در مدت چهل روز، دنيا را مي گردد."
افراد بي انصاف اين روايات را محال دانسته و منكر آن شده اند. حاش لله!، حقيقت امر- و الله اعلم- به شرح زیر است:
حديث شريف به ظهور شخصي از شمال اشاره دارد جايي كه پر ازدحام ترين منطقة كفر به شمار مي آيد، اين شخص، جريان بزرگ اندیشة کفر آمیز را که ساخته و پرداختة طبيعت پرستان است، رهبري مي كند و به الحاد و انكار اُلوهيّت فرا مي خواند. معني حديث که به ظهور اين شخص از سمت شمال دنيا اشاره مي كند، در ضمن، رمزي حكيمانه در بر دارد كه بدين قرار است:
در مناطق نزديك به قطب شمال، يك سال، يك شبانه روز است، چون شش ماه از سال شب و شش ماه ديگر روز است. جملة "روز اول دجال به اندازه يك سال است" به ظهور دجال از مناطق نزديك به قطب شمال اشاره مي كند. و هدف از جمله "روز دوم آن به اندازة يك ماه است" اين است كه ما وقتي هر اندازه از قطب شمال به سمت مناطق خود پيش مي رویم، می بينيم كه بعضاً يك روز، يك ماه كامل طول مي كشد، چون در تابستان، خورشيد به مدت يكماه غروب نمي كند. بنابراين این حدیث اشاره است به ظهور دجال از شمال و تجاوز آن به سوي عالم تمدن که اين اشاره از نسبت دادن روز به دجال به دست مي آيد. به همین ترتیب، هر چقدر از شمال به طرف جنوب برویم مي بينيم كه خورشيد به مدت يك هفته غروب نمي كند، تا اينكه رفته رفته بين طلوع و غروب سه ساعت بیشتر فرق نمي ماند. من در دوران اسارتم در روسيه در چنين جايي بودم، در نزديكيهاي ما در طول يك هفته، خورشيد غروب نمي كرد به طوری که مردم براي تماشا به آنجا مي رفتند.
— 444 —
اما رسيدن صداي دجال به اطراف عالم و گردش چهل روزه آن را، اختراعاتي چون: راديو و مخابره، قطار و هواپيما حل كرده است، منكرين ملحدي كه در گذشته اين دو مسئله را انكار مي كردند و محال مي دانستند، امروز دیگر آن را يك چيز عادي مي دانند.
اما در مورد يأجوج و مأجوج و سدي كه از علايم قيامت به شمار مي آيد، مطالبی در رسالة ديگري به تفصيل نوشته ام، خوانندگان عزيز را به آن حواله داده و در اينجا به اختصار مي گويم:
همان گونه که در گذشته، مغولان و مانچورها جوامع بشريت را زير و زبر کردند و سبب ساخته شدن ديوار چين شدند، از روايات چنين بر مي آيد كه با نزدیک شدن قيامت، تمدن جديد نيز فرو مي پاشد و زير پاي افكار ظالمانه و آنارشيستي شان درهم مي شكند.
بعضي از ملحدين مي گويند:
اقوامي كه اینگونه كارهاي عجيب و غريب را انجام داده اند و انجام مي دهند، كجا هستند؟
جواب: آفاتي چون ملخ در يك فصل معين، منطقة معيني را فرا مي گيرد و با تغيير فصل به كلي ناپديد مي شود، اما خواص آن ها كه منطقه را ويران ساخته بود، در بعضي از افراد محدود دسته هاي ملخ سر بر مي آورد و شروع به فساد مي كند، يعني حقيقت جنس آن ها پنهان مي شود و از بين نمي رود و در موسم معين از نو ظهور مي كند.
به همین شكل، اقوامي كه زماني در دنيا دست به هرج و مرج زده بودند، با فرا رسيدن وقت معين، به اذن و اراده الهي سر بر مي آورند و بار ديگر تمدن بشر را ويران مي سازند؛ اما محرك و برانگيزانندة آنان به گونة ديگري خواهد بود.
لا يعلم الغيب الا الله.
— 445 —
اصل نهم
نتايج بخشي از مسائل ايماني متوجه اموري است كه به اين عالم تنگ و محدود تعلق مي گيرد و برخي ديگر متوجه عالم مطلق و پهناور آخرت است.
از آنجايي كه بعضي از احاديث وارده در خصوص ثواب و فضايل اعمال را رسول اكرم (ص) به قصد ترغيب و ترهيب با روشي خاص و اسلوب بلاغي بیان کرده است، بعضي از افراد بي دقت و كوته نظر آن را مبالغه پنداشته اند! حال آنكه همة آن ها عين حق و محض حقيقت است و هيچ گونه مبالغه و زياده گویي در آن ها وجود ندارد.
مثلاً، آنچه كه بيش از همه ذهن اين بي انصافان را مي خراشد، اين حديث است:
«لَوْ كَانَت الدنيا تَعْدلُ عِنْدَ الله جَنَاحَ بَعُوضَةٍ مَا شَرِبَ الكافِرُ مِنْها جرعةَ ماءٍ»: أو كما قال، "اگر دنيا در نزد خداوند به اندازه بال مگسي ارزش مي داشت، كفار يك جرعه آب آن را هم نمي نوشيدند." حقيقت امر چنين است:
كلمه "عندالله" تعبیری از عالم باقي است. نور برتافته از عالم باقي و لو به اندازة بال مگس هم باشد، به خاطر ابدي بودنش بر نور مؤقت سراسر زمين مزيت و برتري دارد؛ يعني اين حديث، دنياي بزرگ را با بال مگس مقايسه نمي كند، بلكه دنياي خصوصي جا گرفته در عمر كوتاه هر شخص را با نور دايمي فيض و احسان الهي مقايسه مي كند، گرچه اين نور اخروي به اندازة بال مگس هم باشد.
و نيز دنيا دو چهره، بلكه سه چهره دارد:
نخست: چهره ای است که آيينة بازتاب دهندة تجليات اسمای الهي است.
دوم: چهره اي كه به آخرت نگاه مي كند؛ يعني مزرعة آخرت است.
سوم: چهره اي كه به فنا و نيستي نگاه مي كند؛ این چهرة اخير نزد خداوند ارزش ندارد و به دنياي گمراهان معروف است.
ازين رو دنیاي بزرگي كه آيينه اسماء حسني و نامه هاي صمداني و مزرعة آخرت است، دنياي مذمت شده در حديث مذكور نيست.
— 446 —
دنيایي كه ضد آخرت سرمنشأ همة گناهان و منبع بلاها و گرفتاري ها است، دنياي دنيا پرستان است كه به ذره اي از عالم ابدي آخرت که به اهل ايمان داده شده است نمي ارزد. پس اين حقيقت والا و واقعي كجا و فكر و بينش اهل الحاد كجا؟!
مثالي ديگر: يكي از مواردي كه ملحدين آن را مبالغه و حتي محال پنداشته اند، عبارت است از: احاديث وارده در بيان ثواب اعمال و فضايل بعضي از سوره هاي قرآن كريم؛ مثلاً: روايت شده است: "سورة "فاتحه" ثواب كل قرآن را دارد، و سورة "اخلاص" معادل ثلث قرآن، و سورة "زلزال" و سورة "كافرون" معادل ربع قرآن است، و سورة "يس" ثواب ده تلاوت قرآن را دارد."
افراد بي انصاف و بي دقت مي گويند: چنين چيزي محال است! سورة "يس" چگونه مي تواند حايز اين همه فضيلت باشد حال آنكه سوره هاي با فضيلت تري نیز وجود دارند؟
حقيقت اين روايات این است: هر حرفي از حروف قرآن كريم ثوابي دارد و يك نيكي است، اما به فضل و كرم الهي ثواب اين حروف افزايش مي يابد و گاه به ده نيكي و احياناً هفتاد و در مواردي به هفتصد (مثل حروف آية الكرسي) و در مواردي به يكهزار و پانصد (مثل حروف سورة اخلاص) و گاهي به ده هزار (مثل تلاوت آيات در اوقات پرفضيلت و در شب نيمه شعبان) و بعضاً به سي هزار نيكي (مثل آيات تلاوت شده در شب قدر) می رسد و اين نيكي ها مثل افزايش بذر خشخاش افزايش مي يابد، از آية كريمة خَيْرٌ مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ (القدر:٣) مي توان فهميد كه در شب قدر ثواب يك حرف بالغ بر سي هزار مي شود.
بدين لحاظ، قرآن كريم با وجود اين افزايش ثوابش، هرگز قابل مقايسه و موازنه نيست، فقط با اصل ثواب بعضي از سوره ها امكان مقايسه وجود دارد.
اين مطلب را با مثالي توضيح مي دهيم:
فرض كنيم در مزرعه اي هزار تخم جواري كشت شده است که اگر بعضي از اين تخم ها هفت خوشه بروياند و در هر خوشه صد تخم جواري باشد، در اين صورت فقط يك تخم معادل دو سوم تمام بذرهاي مزرعه می شود.
— 447 —
و اگر فرض كنيم يكي از اين تخم هاي كشت شده، ده خوشه بدهد و در هر خوشه دو صد تخم باشد، آن وقت فقط يك تخم به دو برابر تخم هاي اصلي كشت شده مي رسد. به همین ترتیب خودت مقايسه كن!
اكنون قرآن كريم را به عنوان يك مزرعة آسماني نوراني و مقدس تصور مي كنيم که هر حرف آن با ثواب اصلي اش به منزلة يك بذر است- خوشه هايش در نظر گرفته نمي شود- حال با توجه به مثال مذكور، مي توان به فضيلت سوره های مذکور در احاديث پي برد.
مثلاً: قرآن كريم سيصد هزار و ششصد و بيست حرف دارد و سورة "اخلاص" همراه با بسم الله شصت و نه حرف در بر دارد و شصت و نُه حرف را که در سه ضرب کنیم حاصل آن دو صد و هفت حرف می شود؛ يعني حسنات هر حرف سورة اخلاص تقريباً به هزار و پانصد مي رسد. همچنین وقتي حروف سورة "يس" حساب شود و با مجموعه حروف قرآن كريم مقايسه گردد و ده برابر شدن ثوابش مد نظر باشد در مي يابيم كه هر حرف آن، نزديك به پانصد نيكي به همراه دارد.
اگر در مورد فضايل سوره هاي ديگر نيز از اين مقايسه كار بگيري، به لطافت، زيبایي، حقيقت، و مبالغه آميز نبودن احاديث پي خواهي برد.
اصل دهم
از بين انسان ها هستند افرادي كه از اعمال و افعال خارق العاده اي برخوردارند، به طوريكه در اكثر گونه های مخلوقات نيز چنين افرادي وجود دارند؛ اگر يكي از اين افراد، افتخاراتي كسب كند ماية عزت و مباهات هم نوعانش خواهد شد، ورنه ماية فلاكت و بدبختي مي شود؛ چنين افرادي مانند يك شخصيت معنوي هستند و ديگران مي كوشند تا از آنان تقليد كنند و به ایشان برسند و شايد عده اي هم موفق شوند؛ پس از نظر منطق، اين يك قضيه "ممكنه" است؛ چون امكان دارد اين فرد خارق العاده به طور مخفي و مطلق در هرجا وجود داشته باشد، او با اين كارش به يك شخصيت كلي در مي آيد؛ يعني ممكن است هر عملي چنين نتيجه اي در بر داشته باشد.
با توجه به اين مثال، به معني اين حديث دقت كن: "هركس در فلان وقت دو ركعت نماز بخواند، ثواب يك حج برايش مي رسد" يعني در بعضي اوقات دو ركعت
— 448 —
نماز برابر است با يك حج! اين يك حقيقت ثابت و مسلم است. به طور كلی هر دو ركعت نماز مي تواند اين معني را داشته باشد، اما وقوع بالفعل اين روايات، دايمي و كلي نيست! زيرا قبول و اجابت آن، شرايط معيني دارد. با این توصیف، صفت كليت و دوام از اين روايات منتفي گرديد، پس بالفعل اين يك قضيه يا موقت مطلق است و يا ممكن و كلي است. و كليت اين نوع احاديث از امكان اعتباري ناشي مي شود، مثل اينكه غيبت كردن مانند قتل است؛ يعني يك شخص با غيبت كردن به يك سم كشنده و قاتل تبديل مي شود، همچنانکه سخن نيكو صدقه است و ثواب آزاد كردن غلام را دارد.
حكمت تعبير اين احاديث با چنين الفاظي عبارت است از:
نشان دادن وقوع اين صفت معنوي كامل در هرجا و به صورت واقعي و مطلق به منظور ترغيب و ترهيب بيشتر، تا اشتياق و علاقه به نيكي و تنفر و انزجار از بدي را تحريك كند.
افزون برآن، رخدادهاي عالم ابدي با ترازوي اين عالم مقايسه نمي شود، چون بزرگ ترين چيز اينجا با كوچك ترين چيز آنجا قابل مقايسه نيست؛ پس ثواب اعمال به آن عالم ابدي مربوط است، نگاه دنيوي ما تنگ است و گنجايش آن را ندارد، نمي توانيم آن را در عقل محدود خود بگنجانيم.
رواياتي وجود دارد كه بيش از هر چیز دیگر توجه افراد بي انصاف و بي دقت را جلب کرده است؛ مثل این حدیث: «مَنْ قَرأ هذا أعطي له مِثْل ثَوَابِ مُوسى وَ هَارُون»: "كسي كه اين دعا را بخواند ثوابي همچون ثواب حضرت موسي و هارون عليهما السلام به او داده خواهد شد" منظور اين دعا است:
الحَمْدُ لله رَبِّ السَموَاتِ وَ رَبِّ الارْضِ رَبّ العَالَمِينَ وَلَهُ العَظَمَةُ فِي السَّموَاتِ وَالاَرْضِ وَهُوَ العَزِيزُ الحَكِيم. وَ لَهُ المُلْكُ رَبّ السموات وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم.
حقيقت اين قبيل احاديث عبارت است از اینکه:
ما از درك ميزان ثوابي كه حضرت موسي و هارون عليهماالسلام بدان نايل مي گردند، عاجز هستيم و فقط با ديد تنگ و فكر كوتاه دنيوي خود اندازه اي را برايش تصور مي كنيم و به آن پي مي بريم؛ لذا امکان دارد حقيقت ثوابي كه پروردگار رحيم در سراي ابدي به بنده بي نهايت عاجزش در عوض خواندن آن ورد عطا مي كند، همانند ثواب
— 449 —
دو پيامبر بزرگواري باشد كه ما با عقل كوتاه- فقط در محدوده علم و حدس خود- تصور کرده بوديم.
مثلاً: يك روستایي ساده پادشاه را نديده است، شكوه و عظمت سلطنت را نمي داند، در نظر محدود و فكر تنگ او، پادشاه مثل خان روستا و يا كمي بزرگ تر از اوست. حتي در مجاورت ما- در شرق اناتول- روستایيان ساده اي هستند كه مي گويند: پادشاه در كنار اجاق و ديگدان مي نشيند و خودش آشپزي مي كند! يعني بالاترين ذهنيتي كه از عظمت پادشاه دارند، از مقام يك سروان بالاتر نيست! حال اگر به يكي از اينان گفته شود: اگر اين كار را برايم انجام دهي، مقام پادشاهي به تو خواهم داد؛ يعني درجه سرواني به تو مي دهم. اين سخني است درست و بجا، چون برداشتي كه او از عظمت پادشاه در فكر محدود خود دارد، بيش از عظمت يك سروان نيست.
بدين طريق ما نيز مثل اين روستایي نمي توانيم حقيقت ثواب اعمالي را كه مربوط به آخرت است با فكر كوتاه و ديد دنيوي خود درك كنيم، چون حديث مذكور ثواب حقيقي حضرت موسي و هارون عليهما السلام را كه براي ما مجهول است، با ثواب بندة ذاكري كه ورد مذكور را مي خواند مقايسه نمي كند، زيرا قانون تشبيه عبارت است از: قياس مجهول بر معلوم؛ يعني درك حكم مجهول از حكم معلوم. پس موازنة انجام شده، ثواب حضرت موسي و هارون را كه به زعم و خيال ما براي ما معلوم است، با ثواب حقيقي بندهٔ ذاكر كه نزد ما مجهول است، مقايسه کرده است.
و نيز تصوير انعكاس يافته خورشيد بر سطح دريا و يك قطره آب هر دو يكي است، لذا ثوابي كه بر روح صاف و آيينه مانند حضرت موسي و هارون عليهما السلام انعكاس مي يابد از نظر ماهيت، عين ثوابي است كه بر روح قطره مانند بندة ذاكر انعكاس يافته است.
پس از نظر ماهيت و كميت، هر دو يكي هستند، اما كيفيت شان فرق مي كند و به قابليت بستگي دارد.
و نیز در مواردي فقط يك ذكر و تسبيح، يا فقط تلاوت يك آيه چنان دري از رحمت و سعادت مي گشايد كه با شصت سال عمر گشوده نمي شود، يعني در بعضي حالات يك آيه به اندازه كل قرآن فايده مي دهد.
— 450 —
و نیز فيوضات الهي ای كه با تلاوت يك آيه بر رسول اكرم (ص) تجلي يافته است، مي تواند برابر مجموع فيوضاتی باشد كه بر پيغمبر ديگر تجلي كرده است؛ چون آن حضرت (ص) تجليگاه اسم اعظم است.
خلاف حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود: يك بندهٔ ذاكر به يمن وراثت نبوت به سايه اي از اسم اعظم دست يافت و بدين وسيله به اندازه قابليت و توانش به ثوابي نايل آمد كه به اندازهٔ ثواب و فيوضات يك پيغمبر است!
و نيز اجر و ثواب از عالم جاويدان نور است كه امكان دارد يك عالم آن، در يك ذره بگنجد؛ همچنانکه عكس آسمان همراه با ستارگانش در يك ذرة كوچك شيشه ديده مي شود، به همین صورت تلاوت يك آيه و يا ذكر مخصوصي با نيت خالص نیز مي تواند چنان شفافيتي در روح ايجاد كند كه روح بتواند ثواب و فيوضات نوراني ای مانند آسمان ها را در خود بگنجاند.
نتيجه: اي انتقاد كنندة بي انصاف و بي دقت و خودبين و اي سست ایمان فريفتة فلسفة ماديت! كمي انصاف داشته باش! اين ده اصل را در نظر بگير و به بهانة اينكه اين روايت، خلاف واقع و منافي حقيقت است، به احاديث شريف و به آنچه كه به مرتبه عصمت رسول اكرم (ص) خلل وارد مي کند انگشت اعتراض دراز مكن! زيرا در قدم نخست اين ده اصل و ميادين تطبيق آن، تو را از انكار باز مي دارد. و در قدم بعدي برايت مي گويد: اگر به راستی عيب و نقصي در كار باشد به ما- يعني به اصول- عايد مي شود، نه به خود حديث. و اگر عيب و نقص حقيقي نباشد به برداشت اشباه تو بر مي گردد.
حاصل سخن: اگر كسي بخواهد به رد و انكارش ادامه دهد، مجبور است ده اصل مذكور را تكذيب و خلاف آن ها را ثابت كند و گرنه نمي تواند منکر شود.
اگر واقعاً انصاف داری، بيا و با دقت كامل به اين ده اصل بينديش، و به جاي انكار حديثي كه عقلت خلاف حقيقت مي بيند بگو: اين روايت حتماً تفسير يا تأويل و يا تعبيري دارد! بي مورد اعتراض مكن!
— 451 —
اصل يازدهم
همان گونه که در قرآن كريم آيات متشابهي وجود دارد و نيازمند تأويل است، يا اينكه مقتضی تسليم مطلق است، در احاديث شريف نيز مشكلاتي وجود دارد که بعضاً محتاج تفسير و تعبير بسيار دقيق است، در این راستا به مثال هاي گذشته اكتفا مي كنيم.
آري! آدم بيدار مي تواند رؤياي شخص خوابيده را تعبير كند و در مواردي انسان خوابيده نيز سخنان اطرافيان بيدارش را مي شنود و مناسب با عالم خوابش آن ها را تعبير مي کند.
پس اي بي انصاف و اي آنكه در خواب غفلت و فلسفة مادي به سر مي بري! شخصيتي كه خداوند در باره اش مي فرمايد: مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغٰى (النجم:١٧) و خود او در مورد خودش مي گويد: «تَنَام عَينَايَ وَ لا يَنَامُ قَلبِي»: "چشمانم به خواب مي رود، اما قلبم نمي خوابد." او هوشيار و بيدار حقيقي است، پس آنچه را كه او مي بيند انكار مكن! بلكه در رؤيايت تعبيري برايش پيدا كن! زيرا اگر در خواب، شخصي را پشه اي نيش بزند، او واقعاً تصور مي كند كه در جنگ خونيني زخمي شده است و اگر از او سوال شود چه خبر بود؟ مي گويد: جنگ بسيار سختي در گرفت و من زخمي شدم، توپ و تفنگ به سویم شليك مي شد! اما اطرافيانش اين اضطراب و نگراني او را به باد تمسخر مي گیرند؛ از اين رو خواب غفلت و فكر مادي فلسفه گرا هرگز نمي توانند محك حقايق نبوي باشند.
اصل دوازدهم
از آنجايي كه نگاه نبوت و توحيد و ايمان، به سوی وحدت و آخرت و به سمت الوهيت دوخته است، حقايق را نيز در پرتو نور آن ها مي بيند، اما فلسفة جديد و علوم تجربي همه چيز را از زاوية اسباب فراوان مادي و طبيعت مي نگرند، زيرا دیدگان شان متوجه آن ها است.
اين دو ديدگاه از يكديگر بسيار دورند. چه بسا يك هدف بسيار بزرگ و مهم اهل فلسفه، در بين اهداف دانشمندان اصول دين و علم كلام بسیار كوچك و بي اهميت است و اصلاً ديده نمي شود.
— 452 —
اينجاست كه صاحبان علوم تجربي در زمينة شناخت خواص موجودات و جزئيات و اوصاف دقيق و پيچيدة آن ها بسيار پيش رفته اند، اما در بخش علم حقيقي كه علوم والاي الهي و معارف اخروي است آنچنان عقب مانده اند كه به يك مؤمن عادي هم نمي رسند.
غافلان این نکته، فكر مي كنند كه محققان و دانشمندان اسلام از حكماء و فلاسفه عقب مانده اند! حال آنكه كساني كه عقل شان در چشم شان است و از يكتاپرستي محروم و غرق كثرت گرایي هستند، چگونه به خود جرأت مي دهند به وارثين انبيا برسند؛ وارثینی كه به يمن اين وراثت به مقاصد والاي قدسي نايل گرديده اند؟!
از جانب ديگر، هرگاه با دو ديد به چيزي نگريسته شود، بدون ترديد دو حقيقت مختلف ظهور خواهد کرد كه هر دو مي تواند حقيقت باشد؛ و هيچ يك از حقايق قطعي علم، هرگز نمي تواند با حقايق مقدس قرآن معارضه كند، چون دست كوتاه علم به دامن منزه و والاي حقايق قرآن نمي رسد.
به عنوان نمونه مثالي ذكر مي كنيم:
حقيقت كرة زمين از ديدگاه اهل علم چنين است:
در بين ستارگان بي شمار، سياره اي است متوسط که به دور خورشيد مي چرخد و در مقايسه با ديگر ستارگان، حجم اش بسيار كوچك است.
اما وقتي با نگاه قرآن مي نگريم، حقيقت آن - همان طور كه در گفتار پانزدهم تشريح شد- چنين است:
انساني كه ثمرة عالم است، جامع ترين، زيباترين، عزيزترين و لطيف ترين معجزة قدرت به شمار مي آيد و با آنكه عاجزترين و ضعيف ترين آفریدگان است، ولی در زمين زندگي مي كند؛ پس زمين گهواره اوست، هرچند که در مقايسه با آسمان ها، كوچك و حقير باشد، اما از لحاظ معني بسيار بزرگ و با شكوه است، به حدي كه زمين از ديدگاه قرآن: قلب و مركز كل کائنات.. نمايشگاه همه مصنوعات اعجاز انگيز.. تجليگاه تمام اسمای حسني .. كانون انوار برتافته از اين اسماء .. محشر فعاليت هاي بي پايان رباني.. و بازار پررونقي جهت به نمايش گذاشتن خلاقيت پروردگار، به ویژه براي نمايش دادن آفرينش بسيار زياد انواع نباتات و حيوانات ريز و دقيق با جود و سخاوت كامل..
— 453 —
و نمونه گاه كوچك مصنوعات عالم وسيع آخرت .. و دستگاهی سريع السير براي توليد منسوجات ابدي.. و نمايشگاهي براي عرضه مناظر ماندگار سريع التبديل .. و مزرعه ای تنگ و موقت براي روياندن سريع بذرهاي باغ هاي ابدي است.
لذا به خاطر اين عظمت معنوي و اهميت زمين از لحاظ صنعت، قرآن كريم زمين را همطراز آسمان ها قرار مي دهد؛ انگار زمين ميوه كوچك درختي تنومند و قلب كوچك جسدي بزرگ است؛ از اين رو قرآن كريم آن را همراه با آسمان ها ذكر مي كند و زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر مي گذارد و به کرّات مي گويد:
رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ "خداوندِ آسمان ها و زمین"!
بدينگونه ساير مسائل را بر اين قياس كن و بدان که:
حقايق بي روح و بي نور فلسفه، نمي تواند با حقايق زنده و نوراني قرآن تصادم كند. هر دو حقيقت اند، اما زاوية ديد، متفاوت است، لذا حقايق به صورت مختلف ديده مي شوند.
شاخة چهارم
﴿ اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِى السَّمٰوَاتِ وَمَنْ فِى الْاَرْضِ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَالنُّجُومُ وَالْجِبَالُ وَالشَّجَرُ وَالدَّوَٓابُّ وَكَث۪يرٌ مِنَ النَّاسِ وَكَث۪يرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذَابُ وَمَنْ يُهِنِ اللّٰهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ اِنَّ اللّٰهَ يَفْعَلُ مَا يَشَٓاءُ ﴾
(الحج:١٨)
از خزانة بزرگ و پهناور اين آية كريمه فقط يك گوهر را نشان مي دهيم، بدينگونه که: قرآن كريم تصريح مي کند كه هر چيز، از عرش گرفته تا فرش و از ملايك تا ماهيان و از ستارگان تا حشرات و از سيارات تا ذرات، همه و همه خدا را سجده مي كنند و به عبادت، حمد و تسبيح پروردگار مشغولند. اما عباداتشان مختلف و جداگانه است، هركدام حسب قابليت و توان و ميزان بهره مندي اش از تجليات اسمای حسني عبادت مي كند. ما ضمن مثالي تنوع عبادات آن ها را بيان مي كنيم:
مثلاً وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى: پادشاه بزرگي هنگام ساختن يك شهر بزرگ و يا يك قصر شكوهمند، چهار نوع كارگر استخدام مي كند:
— 454 —
گروه اول: بردگان او هستند که نه حقوقي دارند و نه پاداشي، بلكه در هر كاري كه به دستور سرورشان انجام مي دهند، احساس لطف و شادماني مي کنند و شنيدن مدح و توصيف سرورشان به شور و نشاط آنان مي افزايد و انتساب به سرور والامقام شان را بزرگ ترين شرف دانسته به آن اكتفا مي كنند و از اينكه به نام او و در راه او و زير نگاه او مراقب كارها هستند، لذت معنوي احساس می کنند؛ پس هيچ نيازي به پاداش و مقام و حقوق ندارند.
گروه دوم: كارگران ساده هستند، که نمي فهمند چرا كار مي كنند، بلكه پادشاه بزرگ آنان را استخدام مي كند و با فكر و دانش خود به كار وا مي دارد و پاداش جزیي مناسبي نيز به آنان مي دهد؛ اين كارگران از اهداف كلي و مصالح بزرگي كه كار و تلاش شان در پي دارد نا آگاهند؛ حتي بعضي بر این باورند كه كارشان جز پاداش و حقوق و منفعت شخصي، نتيجه اي دیگر در بر ندارد.
گروه سوم: حيواناتي هستند که در مالکیت پادشاه بزرگ هستند و او در ساختن آن شهر و آن قصر، آن ها را استخدام مي كند ، به آن ها فقط علوفه می دهد. وقتي اين حيوانات به قدر توان و مناسب استعدادشان كار مي كنند، نوعي لذت احساس می کنند؛ زيرا وقتي توانمندي و استعداد بالقوه به حالت فعل و عمل در آيد، توسعه مي يابد، تنفس مي كند و لذت خاصي برجاي مي گذارد كه لذت موجود در همة فعاليت ها از همين نكته سرچشمه گرفته است. پس پاداش و حقوق اين خدمتگزاران، فقط علوفه است و به همين لذت معنوي اكتفا مي كنند.
گروه چهارم: كارگراني هستند كه مي دانند چه كار مي كنند و چرا كار مي كنند و برای چه كسي كار مي كنند. افزون برآن، اين را هم مي دانند كه كارگران ديگر چرا مشغول كارند و مقصد پادشاه بزرگ چيست و چرا آنان را به كار و اداشته است؛ اين دسته از كارگران، رئيس كارگران ديگر هستند و بر آنان نظارت دارند و مناسب مقام و درجه شان حقوق و امتياز در يافت مي كنند.
با توجه به اين مثال، رب العالميني كه مالك ذوالجلال آسمان ها و زمين و باني ذوالجمال دنيا و آخرت است، فرشتگان و حيوانات و جمادات و نباتات و انسان را در قصر اين هستي و در دايرة اسباب، استخدام مي کند و به عبادت فرا می خواند، نه به
— 455 —
خاطر نياز؛ چون او آفريننده است، بلكه به خاطر اظهار عزت و عظمت و شئون ربوبيت و حكمت هایي از اين قبيل، اين چهار گروه را به چهار گونهٔ مختلف عبادت، مكلف ساخته است:
گونهٔ اول: آنانی كه در مثال به بردگان تشبيه شده اند؛ فرشتگان هستند، فرشتگان مراتب ترقي را از طريق مجاهدت طي نمي كنند؛ چون هريك، مقامي ثابت و رتبه اي معين دارند. اما آنان در نفس اعمال شان ذوق خاصي دارند و در همان عبادتي كه انجام مي دهند حسب درجات شان فيض مي برند؛ يعني پاداش خدمت شان در خود خدمت است. همان طوري كه انسان از آب، هوا، نور و غذا لذت مي برد، فرشتگان نيز از انوار ذكر و تسبيح و حمد و عبادت و معرفت و محبت تغذيه مي كنند و لذت مي برند. چون از نور آفريده شده اند، پس نور براي تغذيه شان كافي است، حتي روائح طيبه (بوهاي خوش) كه به نور نزديك است نيز نوع ديگري از غذاي آنان است كه از آن احساس شادماني مي كنند. آري! ارواح طيبه، روائح طيبه را دوست مي دارند.
و نيز فرشتگان در كارهايي كه به دستور معبود خود انجام مي دهند و در اعمالي كه در راه او و در خدمتي كه به نام او و در نظارتي كه تحت نظر او انجام مي دهند و در شرفي كه با انتساب به او به دست مي آورند و در تفريح و تماشایي كه با مطالعه ملك و ملكوت او بدان نايل مي شوند و در تنعّمي كه با مشاهدة تجليات جمال و جلال او به دست مي آورند، از چنان سعادت بزرگي برخوردار هستند كه عقل بشر توان درك آن را ندارد و جز خود فرشتگان كسي دیگر آن را نمي فهمد.
برخي از فرشتگان عابدند و عبادت برخي ديگر در انجام وظايفشان است. از بين فرشتگان آن عده كه كارگر هستند به نحوي با انسان شباهت دارند - اگر تعبير صحيح باشد- بعضي از آنان چوپان اند و مراقب حيوانات و برخي ديگر كشاورزند و مراقب گياهان روي زمين؛ يعني سطح زمين، يك مزرعة عمومي است که يك فرشتة موظف (مَلَك مُوكّل) بر آن نظارت مي كند و به اجازه و دستور و حول و قوت خالق ذوالجلال، مراقب عموم حيوانات روي زمين است و براي هر دسته اي از حيوانات، فرشتة كوچك تر ديگري گماشته شده است تا چوپان آن ها باشد.
— 456 —
و چون سطح زمين يك مزرعه است و انواع گياهان در آن كشت مي شود، فرشتة موظفي نیز وجود دارد كه با تكيه به اسم و قدرت پروردگار بر همة گياهان نظارت مي كند و فرشتگان بسيار پائين تر ديگري هم هستند كه هريك با نظارت بر دسته مخصوصي از گياهان به عبادت و تسبيح پروردگار مشغول اند. و حضرت ميكایيل (ع.س.) كه از جمله حاملان عرش رزاقيت است، بزرگ ترين ناظري است كه بر كار فرشتگان نظارت دارد.
فرشتگاني كه به منزلة چوپان و كشاورزند با انسان فرق دارند؛ چون نظارت شان صرفاً در راه خداوند و به نام و قوّت و دستور اوست و عبارت است از: مشاهدة تجليات ربوبيت در همان نوعي كه مسئوليت نظارت آن را برعهده دارند؛ و مطالعة جلوه هاي قدرت و رحمت در آن نوع؛ و رساندن الهام الهي به آن نوع و به گونه اي تنظيم افعال اختياري آن و به ویژه نظارت برنباتات مزرعه زمين؛ و تمثيل تسبيحات و اعلان تحيات معنوي آن ها برای آفريدگار ذوالجلالشان به زبان فرشتگان؛ و حسن استفاده از تجهیزاتي كه داده شده است و تنظيم و توجيه اين تجهیزات برای اهدافي مشخص.
اين خدمت فرشتگان عبارت است از: نوعي كسب توسط جزء اختياري، که نوعي عبادت و عبوديت به شمار مي آيد، چون آنان تصرف حقيقي ندارند، زيرا هر چيز نشان مخصوص و مهر معين آفريدگار هر چيز را با خود دارد و كسي ديگر هرگز نمي تواند در ايجاد مداخله کند.
پس بايد گفت: اين نوع اعمال فرشتگان، عبادت آنان است، مثل انسان، عادت شان نيست.
گونهٔ دوم: از كارگراني كه در قصر اين هستي كار مي كنند، حيوانات اند. و چون حيوانات نفس پراشتها و جزء اختياري دارند، اعمال شان لوجه الله صورت نمي گيرد، بلکه برای نفس شان نيز سهمي اختصاص مي دهند؛ لذا مالك الملك ذوالجلال و الاكرام در ضمن اعمال شان حقوق و پاداشي به آن ها ارزاني و سهم نفس شان را عطا مي كند؛ مثلا:
بلبل معروف است به عاشق گل ها. فاطر حكيم اين حيوان كوچك را استخدام کرده و آن را در مسیر پنج غايه و هدف به کار می گمارد: (٭):- چون بلبل شاعرانه آواز مي خواند، در اين بحث ما نيز روح شاعرانه سرايت کرده است، اما اين بحث، خيال نيست، حقيقت است! (مؤلف)
— 457 —
اول: بلبل مأمور و مكلف است تا به نمايندگي از طرف قبايل حيوانات، علاقه مندي شديدي به همة نباتات و گياهان اعلان کند.
دوم: موظف است تا از هداياي فرستاده شده از جانب رزاق كريم استقبال و اعلان سرورکند؛ چون او يك خطيب رباني است، لذا با آوازش روزي حيوانات محتاج به آن را كه به منزلة ميهمانان خداوند رحماني اند، از او مي خواهد.
سوم: اظهار حسن استقبال از همة نباتات و گياهاني كه به خاطر كمك به هم جنسان شان، يعني پرندگان و حيوانات فرستاده شده اند.
چهارم: بازگو کردن نياز شديد حيوانات به نباتات که این نیاز تا سرحد عشق است؛ يعني نياز حيوانات را به چهرة زيباي نباتات، در محضر عام اعلان می کند.
پنجم: تقديم لطيف ترين تسبيح به بارگاه مرحمت مالك الملك ذوالجلال و الجمال و الاكرام همراه با لطيف ترين شور و شوق، در لطيف ترين چهره اي كه چهرة گل است.
بدين منوال معاني ديگري نيز وجود دارد كه شبيه اين پنج هدف است. همين معاني و اهداف، هدف بلبل را از كار در راه حق سبحانه و تعالي تشكيل مي دهند.
بلبل به زبان خود سخن مي گويد و ما اين معاني را از نغمه هاي حزين اش درك مي كنيم، فرشتگان و روحانيات هم آن را مي فهمند. خود بلبل معاني نغمه هایش را به طور كامل نمي فهمد، اما اين امر مانع فهم ما نمي شود و ضرري ندارد.
مثال مشهوری است که: "بسا شنونده است که از گوينده بهتر درك مي كند!" و عدم آگاهي بلبل از تفصيل اين غايات بر عدم وجود آن دلالت نمي كند ؛ مانند ساعت: وقتت را برايت اعلان می کند، اما خودش نمي داند چه مي كند ؛ لذا نفهميدن آن برای فهميدن تو ضرري ندارد.
اما پاداش و حقوق جزیي بلبل عبارت است از: ذوق به دست آمده از مشاهدة تبسم گل هاي زيبا و لذت حاصله از گفتگو و درد دل با آنها؛ يعني نغمه هاي حزين و صداهاي رقت انگيز او شكايات برخاسته از درد و رنج حيواني نيست، بلكه عبارت است از: اداي شكر و سپاس در برابر عطاياي رحماني.
— 458 —
تو نیز نغمه هاي زنبور عسل، عنكبوت، مورچه، حشرات و حيوانات كوچك را با نغمة بلبل مقايسه كن! در خدمتي كه تك تك اينها انجام مي دهند، اهداف زيادي وجود دارد و ذوق و لذت خاصي به عنوان پاداش ناچيز در آن گنجانده شده است، و با اين ذوق و نشاط به اهداف مهم صنعت رباني خدمت مي كنند. همان گونه که يك كارگر در كشتي پادشاه مزد و حقوق ناچيزي دارد، حيواناتي كه در خدمت سبحان هستند نيز مزد و پاداش جزیي و معمولی دارند.
تكميل بحث بلبل:
گمان مكن كه وظيفة اعلان و دلالت و راهنمایي و نغمه سرایي با زمزمة تسبيحات، خاص بلبل است، بلكه هر گونه ای از مخلوقات، صنفي مشابه بلبل دارد و فرد يا افراد لطيفي نغزترین احساسات آن نوع را با لطيف ترين تسبيح و سجع، تمثيل مي كنند، به ویژه حشرات که بلبل هاي بسيار زياد و گوناگوني دارند و با نغمه هاي زيباي تسبيحات شان همة حيوانات كوچك و بزرگي را كه گوش شنوا داشته باشند، متلذذ مي سازند.
برخي از اينها شب خيزند و در خاموشي شب و سكوت موجودات، انیس محبوب و قصيده خوان مأنوس حيوانات كوچكي هستند كه در سكون و قرار شب فرورفته اند. گویي هر يك از اين بلبل ها قطبي است در حلقة ذكر خفي در میان آن مجلس برپا شده در خلوت شب، كه هر فرد با آرامش و سكون به او گوش فرا داده و با قلب مطمئن خود نوعي ذكر و تسبيح فاطر ذوالجلال را مي خواند.
وبرخي ديگر از اين بلبل ها ویژهٔ روز هستند که از طرف روز، رحمان رحيم را روي منبر درختان و برفراز همة موجودات زنده با صدایي بلند و نغمه هاي لطيف و با تسبيحات مسجع اعلان مي دارند، به ویژه در فصول بهار و تابستان. و همچون رئيس حلقة ذكر جهري، شور و وجد شنوندگان را بر مي انگيزند و آن هنگام هر شنونده اي با زبان مخصوص و نغمة ویژه اش به ذكر فاطر ذوالجلال مي پردازد؛ يعني هر نوعي از موجودات، حتي ستارگان، يك سرذاكر حلقة ذكر و يك بلبل نور افشان دارند.
اما برترين و شريف ترين و نوراني ترين و روشن ترين و بزرگوارترين و گرامي ترين اين بلبل ها و از نظر صدا رساترين؛ از نظر وصف، و الاترين؛ از لحاظ ذكر، كاملترين؛ از نقطه نظر شكر، عام ترين؛ از حيث ماهيت، كامل ترين و از نظر صورت،
— 459 —
زيباترين آن ها كه در آسمان ها و زمين و در باغستان اين هستي پهناور، همة موجودات را با كلمات هماهنگ و لطيف و نيايش هاي لذيد و تسبيحات علوي اش به وجد و جذبه در آورده است، عندليب بزرگوار نوع بشر و بلبل قرآن بني آدم، محمد عربي است، عليه و علي آله و أمثاله افضل الصلوات و اجمل التسليمات.
خلاصه: حيواناتي كه در قصر هستي مشغول خدمتند با كمال اطاعت، به اوامر تكويني گردن نهاده و غایات موجود در فطرت شان را به زيباترين شکل و به نام پروردگار اظهار مي كنند. تسبيحات و عبادات آن ها در واقع عبارت است از: سعي و تلاش در كار و انجام وظايف زندگي به زور و قوت خداوند كه به عنوان هدايا و تحيات به درگاه فاطر ذوالجلال و بخشندة زندگي تقديم مي دارند.
گونهٔ سوم كارگران: نباتات و حيوانات اند که مزد و پاداشي ندارند. چون فاقد اختيارند، پس اعمال شان خالصاً لوجه لله و به محض اراده و نام او و در راه او و به حول و قوت او است. با این وصف از احوال نباتات چنین برداشت مي شود كه آن ها در اداي وظايف تلقيح و توليد و تربيت ميوه ها نوعي احساس لذت دارند؛ اما هرگز با درد و الم مواجه نيستند، برخلاف حيوانات كه به خاطر داشتن اختيار، لذت شان آغشته با درد است و به دليل عدم مداخلة اختيار در كار نباتات و جمادات، آثار كار آن ها كامل تر از كار حيوانات صاحب اختيار است. در بين حيوانات صاحب اختيار نیز كار حيواني مثل زنبور عسل كه از نور وحي و الهام مستفيد است، به مراتب كامل تر است از كار حيوانات ديگري است كه به اختيار جزیي خود متكي هستند.
و در مزرعة روي زمين، هر طايفه اي از گياهان و نباتات، با زبان حال و استعدادش از فاطر حكيم نيازهايش را مي خواهد و چنين دعا مي كند:
"پروردگارا ! چنان نيرویي به ما عطا كن که در هرگوشه و كنار زمين پرچم طايفه مان را بر افراشته، عظمتِ ربوبيتت را با زبان خود اعلان کنیم! و توفيق ده تا در هركنج مسجد روي زمين، تو را عبادت كنيم! و قدرتي ارزاني کن تا در هر زاويه اي از نمايشگاه زمين به تشهير نقش هاي اسمای حسني و صنعت هاي بديع و عجيب تو بپردازيم.
و فاطر حكيم، اين دعاي معنوي نباتات را قرين اجابت ساخته و به بذرهاي طايفه اي از آن ها بال هاي كوچكی می دهد که از موي باريك ساخته شده است، تا بتواند به
— 460 —
هرطرف پرواز كند و به نمايندگي از جانب ديگر هم نوعان، تماشاكننده را به خواندن اسمای حسني وا دارد (مانند اغلب گياهان خاردار و تخم بعضي از گل هاي زرد) و به نوعي ديگر از گياهان، پوشش با طراوت و زيبایي عنايت مي كند كه انسان محتاج آن است و از تماشاي آن به وجد مي آيد؛ حتي انسان را به خدمت آن مي گمارد و انسان در هرجا آن را كشت مي كند. و به طايفة ديگر نيز، چيز غير قابل هضمي كه به استخوان شباهت دارد و با مادة نرمی شبيه گوشت پوشیده شده است مي دهد كه حيوانات آن را مي بلعند و به هر طرف مي پراكنند و به بعضي ديگر خارهاي چنگك مانندي مي دهد كه با اندك تماسي به هر چيز مي پيچند و بدين طريق از جايي به جاي ديگر منتقل مي شوند و پرچم طايفه شان را در آنجا به اهتزاز در مي آورند و صنعت هاي زيباي صانع ذوالجلال را مي گسترانند و برخي ديگر را هم با جعبة پر از بذر مجهز مي سازد كه در وقت رشد و نمو، بذرهايش را مانند تفنگ ساچمه دار تا چندين متر پرتاب مي كنند.
ببين! نباتات چگونه مي كوشند تا در ذكر و تقديس فاطر ذوالجلال از زبان هاي زيادي كار بگيرند! فاطر حكيم و قادر عليمی که هر چيز را در زيباترين صورت و كامل ترين نظم آفريده و با بهترين وسایل مجهز ساخته و به اهداف نيكي متوجه کرده و به وظايف خوبي موظف ساخته و تسبيح گوي زيبا و عبادتگزار خوبي گردانيده است.
پس اي انسان ! اگر انسان واقعي هستي، در اين كارهاي زيبا، دست طبيعت و تصادف و بیهودگی و گمراهي را دخيل مساز! زشت و آلوده اش مگردان و خودت هم آلوده مشو!
گونهٔ چهارم: انسان است؛ انساني كه گونه ای از خدمتگزاران قصر هستي است و از یک جهت به فرشتگان و از جهتي ديگر به حيوانات شبیه است از این جهت که عبادتش كلي است و نظارت و معرفتش فراگير و دعوتش بسوي ربوبيت همگاني است، به فرشتگان شباهت دارد، بلكه جامع تر از فرشتگان است؛ زيرا برخلاف فرشتگان، نفسي شرور و شهواني دارد که دو راه فرا رويش قرار گرفته است: راه بسيار مهمي به سوي پيشرفت و ترقي و راهي ديگر به طرف سقوط و پس رفت.
اما شباهتش به حيوان به اين خاطر است كه در اعمالش سهمي را براي نفس و سهمی را براي خود مي جويد. بدین ترتیب دو پاداش دارد:
— 461 —
يكي: جزیي، حيواني و معجل
ديگري: كلي، مَلكي و مؤجل
در بيست و سه گفتار گذشته، پاداش وظايف انسان را همراه با مدارج پيشرفت و سقوطش بيان کردیم. به ویژه در گفتارهاي "يازدهم و بيست و سوم" با تفصيل بيشتري بيان شده است، از اين رو بحث را در همين جا خاتمه می دهیم و از پروردگار ارحم الراحمين مي خواهيم تا درهاي رحمتش را برما بگشايد و توفيق به سر رساندن اين گفتار را عطا فرماید و از كوتاهي هاي ما درگذرد و گناهان مان را مورد آمرزش قرار دهد!
شاخة پنجم
اين شاخه پنج ميوه دارد
ميوة اول
اي نفس نفس پرستم ! و اي دوست دنيا پرستم!
بدان كه محبت، سبب وجود هستي است و اجزای آن را به هم پیوند می دهد و نور و زندگی آن محسوب می شود. و از آنجايي كه انسان، جامع ترين ميوة کاینات به شمار می رود، در قلب او - كه حکم بذر آن ميوه را دارد- چنان محبتی گنجانيده شده است که می تواند بر کل کاینات مستولی گردد و آن را در بر گیرد؛ لذا کسی شایستگی این محبت نامتناهی را دارد که صاحب کمال نامتناهی باشد.
پس اي نفس! و اي دوست! بدانید:
خداوند متعال دو وسیله را در فطرت انسان تعبيه کرده است: یکی برای محبت و دیگری برای خوف؛ و اين محبت و خوف، يا به خلق و يا به خالق متوجه مي شود. حال آنكه خوف از خلق بلايی است دردناك. و محبت با خلق نيز مصيبتی است کشنده، چون تو از كسي می ترسی كه به تو رحم نمی کند و یا درخواستت را نمی شنود که در این حالت، خوف بلاي دردناكي است.
اما محبت؛ آنچه كه دوستش داري، يا او تو را نمي شناسد که در نتيجه بدون خدا حافظي تو را ترك مي كند ، مثل جواني و دارایی ات، يا به خاطر محبتت تو را تحقير مي
— 462 —
كند ؛ مگر نمي بيني كه نود و نه در صد عشاق مجازي از معشوقه هايشان شكايت دارند، زيرا اگر کسی با باطن قلبش، كه تجليگاه ذات بي نياز است به محبوب هاي دنيويِ شبيه به بت و صنم عشق بورزد، این کار برای آن محبوب ها بسيار سنگين تمام مي شود و آنان هرگز چنين عملی را نمي پذيرند؛ چون فطرت، چيزي را كه فطري و مناسب نباشد رد مي كند و دور مي افكند. (محبت هاي شهواني خارج از بحث ما است)
خلاصه، آنچه كه دوستش داري يا تو را نمي شناسد، يا تحقيرت مي كند و يا با تو رفاقت ندارد، لذا تنهايت مي گذارد و مي رود. وقتي چنين باشد، پس اين خوف و محبت را متوجه چنان ذاتي بگردان که بتواند ترس و بیم ات را به کرنشی شيرين و محبتت را به سعادتی عاری از ذلت تبدیل کند.
آری! معني خوف و ترس از خالق ذو الجلال عبارت است از: يافتن راهي به سوي شفقت و رحمت او و پناه بردن به درگاهش؛ پس خوف شلاقي است که انسان را به سوی آغوش رحمت پروردگار رهنمون مي شود. معلوم است كه يك مادر طفلش را مي ترساند تا او را در آغوش اش بگيرد؛ بنابراين ترس او براي آن طفل بسيار شیرین است، چون او را به آغوش مهر و محبت و شفقت مي رساند، حال آنكه شفقت همة مادران صرفاً تراوشي است از رحمت بیکران الهي.
يعني در خوف خدا لذت بزرگي نهفته است. وقتي در خوف خدا چنين لذتي باشد، معلوم است كه در محبت خدا چه لذت بي پايانی موجود است! افزون بر آن كسي كه از خدا مي ترسد، از خوف و هراس مملو از قساوت و بلاي ديگران نیز نجات مي يابد و محبتي كه به مخلوقات دارد چون به خاطر خداست، آلوده با رنج و فراق نیست.
بله! انسان اولاً خود را دوست مي دارد. سپس خويشاوندانش را، بعداً ملتش را، بعد موجودات زنده را و در نهایت کائنات و دنيا را دوست دارد. او با هر يكي از اين حلقه ها ارتباط دارد و مي تواند از لذت آن ها احساس لذت کند و از دردهایشان متألم شود. حال آنكه در اين دنياي پر هرج و مرج و وزش بادهاي سهمگين و خانمان برانداز، هيچ چيز قرار و ثباتي ندارد؛ لذا قلب انسان بيچاره همواره جريحه دار است. در حقیقت چيز هايي كه انسان به چنگ مي آورد با بر جاي گذاشتن زخم هاي عميق او را ترك مي
— 463 —
کنند، بلكه دستش را نيز قطع مي كنند؛ از این رو دايماً در گرداب اضطراب و پريشاني دست و پا مي زند و چه بسا به غفلت و مستي نیز رو می آورد!
پس اي نفس! اگر عاقل هستی، همه محبت ها را جمع كن و به صاحب حقيقي آن بسپار و از اين بلا ها خود را نجات بده!
این محبت های بي پايان، مخصوص صاحب جمال و كمال بي پايان است، هر گاه به صاحب حقيقي اش سپردي، آنگاه مي تواني تمام چيز ها را به نام او و بدون اضطراب دوست بداري؛ زيرا همه چيز آینهٔ تجليات اوست. يعني نباید اين محبت ها را مستقيماً برای کائنات صرف کنی؛ چه در این صورت، محبتی که لذیذترین نعمت است به نقمتی دردناك تبديل خواهد شد.
یک جهت باقي مانده که بسیار مهم است و آن اینکه:
اي نفس! تو محبتت را در راه خودت صرف مي كني، خودت را معبود و محبوب خود مي سازي و هر چيز را فداي نفست مي کنی، گويی نوعي ربوبيت برايش قايل هستی! حال آنكه سبب محبت کردن و دوست داشتن، يا كمال است که ذاتاً محبوب است و يا منفعت، لذت، فضيلت و يا اسباب ديگري مثل اينها است كه انگيزة محبت مي شود.
پس اي نفس !
در چندين گفتار قاطعانه ثابت كرديم كه ماهيت اصلي تو با قصور، نقص، فقر و عجز عجين شده است. پس تو به اعتبار ضديت، نقش آينه را ايفا مي كني؛ يعني با نقص، قصور، فقر و عجزی که در ماهيتت وجود دارد، كمال و جمال و قدرت و رحمت فاطر ذوالجلال را انعكاس مي دهي. همچنانکه تاريكي هر اندازه زياد باشد به همان اندازه درخشندگي نور را نشان مي دهد.
پس اي نفس!
نه تنها به نفست محبت روا مدار، بلكه بايد با آن عداوت و دشمنی نیز داشته باشی و يا دستِ کم بر او غضب بگیری تا مطمئنه شود و هرگاه نفس، مطمئنه شد، مي تواني بر آن شفقت کنی!
— 464 —
اگر به این خاطر نفست را دوست داري كه سر منشأ لذت و منفعت است و تو نيز فريفته شيريني لذت و منفعت هستي، پس لذت و منفعت نفساني ناچيز را به لذات و منافع بيكران ترجيح مده و همچون كرم شبتابي مباش كه با اکتفا به تراوش ناچیزش تمام دوستان و دلدادگانش را در وحشت تاريكي غرق مي كند! زيرا لذت و منفعت نفساني تو و هر آنچه كه تو نیز از منفعت و سعادتش به نفع و سعادت نايل مي گردي و نیز تمام منافع و نعمت هاي کائنات، بدون شک لطف و مرحمت محبوب ازلي است و بايد اين محبوب ازلي را دوست بداري تا هم از سعادت خودت و هم از سعادت همة آن ها لذت ببري و از محبت كمال مطلق به لذت پايان ناپذير برسي.
محبت شديدي كه فطرتاً به نفست داري، در حقيقت محبت ذاتي اي است كه متوجه ذات پروردگار است، اما تو از آن محبت سوء استفاده كرده و آن را برای خودت صرف مي كني. وقتي چنين است "انا" ی نفست را پاره پاره كن و "هو" را نشان بده! چون تمام انواع محبتي كه به کائنات داري، برای دوست داشتن نام ها و صفات جليلة او به تو داده شده است، اما تو به شیوة غلط از آن بهره گرفته اي؛ پس جزايش را خواهي ديد، چون جزاي محبت نامشروع و بي مورد، مصيبت بي رحمانه است.
محبوب ازلي ای كه با اسم "رحمان و رحيمش" بهشت را که با حورعين مزین است و همه خواهش های مادي را در بر می گیرد، مسكن تو قرار داد و به يُمن ساير نام هایش نعمت هاي ابدي اش را مهيا ساخت تا آرزو هاي روح و قلب و سر و عقل و ديگر لطايف تو را اشباع كند؛ او كه در هر اسمي از اسمای حسنايش گنجینه هاي معنوي بي پايان احسان و اكرام دارد، بدون شك ذره اي از محبت چنين محبوب ازلي ای به كل هستي مي ارزد، اما كل هستي ارزش تجلي جزیي از محبتش را ندارد.
پس اين فرمان ازلي آن محبوب ازلي را که با زبان محبوبش اعلان کرده است، بشنو و سپس از آن پيروي كن:
﴿ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُون۪ى يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْۜ وَاللّٰهُ غَفُورٌ رَح۪يمٌ ﴾
(آل عمران:٣١)
— 465 —
ميوة دوم
اي نفس! عبوديت و بندگي مقدمه ای برای ثواب و مكافات آينده نيست، بلكه نتيجة نعمت گذشته است.آری! ما قبلاً پاداش خود را گرفته ايم و از اين رو، یعنی به خاطر همان اجرت از پیش پرداخت شده، به انجام خدمت و عبوديت موظف شده ايم؛ زيرا خالق ذوالجلالی که تو را ملبس به وجود ساخته است وجودی که خیر محض است به برکت اسم رزاقش، معده ای به تو داده است که می تواند تمام غذاهایی را که روی سفره ای در برابرت گسترانده است، بچشد و لذت ببرد.
سپس حيات حساسي به تو داد که همچون معده ات خواستار رزق است، لذا در برابر حواس ات از قبيل: چشم و گوش که همانند دستان اند سفرة پهناور نعمت را به پهناي روي زمين گذاشت. سپس "انسانيت" را كه خواستار رزق و نعمتهاي معنوي بي شماري است به تو عنايت کرد و سفرة وسيعي به وسعت عالم مُلك و مَلكوت را پر از نعمت ساخت و فرا روي معدة انسانيت نهاد و تا جايي كه دست عقل مي رسد، آن را گشود.
و نعمت اسلام و ايمان را به تو بخشید كه به منزله "انسانيت كبرا" است و به نعمت هاي بي پايان نیاز دارد و با ميوه هاي تمام نشدنی رحمت تغذيه مي شود و لذا سفرهٔ پر از سعادت و لذتي پهن ساخت كه همراه با دايرة ممكنات، اسمای حسني و صفات مقدس الهي را نیز در بر مي گيرد. و سر انجام با دادن محبتي كه نوري از انوار ايمان است، سفرة نامتناهي نعمت و سعادت و لذت را به تو ارزاني داشت.
يعني اينكه تو به لحاظ جسم ات، يك جزء كوچك و ضعيف و عاجز و ذليل و مقيد و محدود هستي، اما با احسان پرودگار از جزء به سوي كل، و كلّ نوراني مي گذري؛ زيرا با اعطای "حيات" تو را از جزئيت به نوعي كليّت و با دادن "انسانيت" به كليّت حقيقي و با دادن "ايمان" به يك كليّت متعالی و نوراني و با بخشیدن "معرفت و محبت" به نوري محيط و فرا گير ارتقا بخشيد.
پس اي نفس !
تو از پيش اين همه پاداش را گرفته اي، بعد از آن به خدمت بسيار ناچيزی به نام عبودیت -که لذیذ و راحت است و یک نعمت به شمار می آید- مكلّف شده اي،
— 466 —
ولي باز هم در انجام آن سستي و تنبلي می ورزی و وظايفت را ناقص و ناتمام انجام مي دهي. مثل اينكه مزد و پاداش گذشته ناكافي باشد، پاداش بزرگ تري را با تحكم مي طلبي و با ناز و كرشمه مي گويي: چرا دعايم اجابت نشد؟!
بله! حق ناز کردن نداري، تو بايد اظهار نياز كني. آنگاه پروردگار متعال، بهشت و سعادت ابدي را به فضل و كرم اش عنايت مي كند ؛ پس همواره به رحمت و كرمش پناه ببر و به او تکیه کن و به اين فرمان گوش بسپار:
﴿ قُلْ بِفَضْلِ اللّٰهِ وَبِرَحْمَتِه۪ فَبِذٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ ﴾
(يونس:٥٨)
اگر بگویي: چگونه می توانم با شكر محدود و جزیی ام، از عهدة شكر آن همه نعمت هاي كلي و بي حد برايم؟
جواب خواهم داد: با يك نيت كلي و با اعتقاد راسخ و نا محدود.
مثلاً: مردي با هديه اي به ارزش پنج قران به محضر پادشاهي مي آيد و مي بيند كه هداياي افراد سر شناس و نامور به ارزش میلیون ها پول در آنجا با نظم و ترتيب نهاده شده است، آنگاه با خود مي گويد: هدية من بی ارزش است، چه بايد بكنم؟ بلافاصله به خود جرأت مي دهد و خطاب به پادشاه مي گويد:
سرورم! تمام اين هداياي با ارزش را به نام خودم به تو تقديم مي كنم، چون تو لايق و شايستة آن ها هستي و اگر مي توانستم چندين و چند برابر آن را به تو تقدیم می کردم.
پس از آن، پادشاهي كه به كسی نياز ندارد و هداياي رعيتش را -كه نشانة صداقت و احترام شان نسبت به پادشاه است- مي پذيرد، از آن انسان بيچاره نيز نيت بزرگ و كلي و آرزو ها و اعتقاد زيبا و عالي اش را مثل هديه ای بزرگ قبول مي كند.
به همین ترتیب وقتی بندة عاجز در نماز "التحيات لله" مي گويد، نيت مي كند:
"پروردگارا! من به اسم خود، هداياي بندگي همة مخلوقات را- كه حيات شان است- به تو تقديم مي کنم؛ و اگر مي توانستم تحيات دیگری را به تعداد همه مخلوقات تقديم تو می كردم، زیرا تو شايستة همة آن و حتي بيش از آن هستی".
اين نيت و اعتقاد راسخ، همان شكر كلي و همه جانبه است.
— 467 —
به طور مثال: می توانیم از نباتات نام ببریم، زیرا بذرها و تخم هایشان به منزلة نيت آن هاست؛ مثلاً: خربزه با هزاران تخمي كه در درون خود دارد مي گويد:
"پروردگارا! مي خواهم نقشه هاي اسمای حسنايت را در سراسر زمين اعلان كنم."
و چون پروردگار از كيفيت آنچه رخ خواهد داد، آگاه است، نيت آن ها را همچون عبادت فعلي مي پذيرد. از همین جا می توانی بفهمی که "نيت مؤمن بهتر است از عملش" اشاره است به همین راز.
و از همين جا مي توان به رمز و راز گفتن تسبيحات متعددی همچون:
«سُبْحانَكَ و بِحَمْدِكَ عَدَد خَلْقِكَ وَ رِضَا نَفْسِكَ وَ زِنَة عَرْشِكَ وَ مِدَاد كَلِماتِكَ وَ نُسَبِّحُكَ بِجَمِیعِ تَسْبِحاتِ أَنْبِيائِكَ و أوْلِيائِكَ و مَلائِكَتِكَ.» پی برد.
لذا همان گونه كه یک افسر، خدمت تمام سربازانش را به نام خودش به پادشاه تقديم مي كند، انسان نیز كه افسر تمام مخلوقات و فرمانده حيوانات و نباتات و شايسته خليفه شدن بر موجودات زمين است و در عالم مخصوص اش، خود را وكيل هر كس مي پندارد، اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَاِيَّاكَ نَسْتَع۪ينُ مي گويد و عبادت تمام مخلوقات را به نام خودش به معبود ذوالجلال تقديم مي کند و با گفتن:
«سُبْحَانَكَ بِجَمِيعِ تَسْبِيحَاتِ جَمِيعِ مَخْلوقاتِكَ وَ بألْسِنَةِ جَميعِ مَصْنوعَاتِك»
همة موجودات را از جانب خود به سخن وا مي دارد.
و همچنین با گفتن: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الكَائِنَاتِ و مُرَكَّبَاتِها» به نام هر چيز درود مي خواند، زيرا هر چيز با نور احمدي (ص) ارتباط دارد. بنابر این حكمت اعداد بي شمار را در صلوات و تسبيحات درياب!
ميوة سوم
اي نفس! اگر می خواهی در يك عمر كوتاه، به عمل اخروي ابدي نایل گردی و هر دقیقه از عمرت را به اندازة يك عمر مفيد ببيني و اگر دوست داري عادتت را به عبادت و غفلتت را به حضور تبديل كني، پس از سنت سنيّه پيروي كن! زيرا هرگاه معامله اي را مطابق شريعت انجام بدهی، گونه ای حضور و اطمينان بر جاي مي گذارد و عبادتی محسوب مي شود و ميوه هاي فراوان اخروي به ارمغان می آورد. مثلاً: چنانچه در وقت
— 468 —
خريدن و يا فروختن چيزي، ايجاب و قبول شرعي را رعایت کنی همين خريد و فروش عادي، حكم عبادت به خود مي گيرد؛ چون تو را به یاد حكم شرعي می اندازد و در نتيجه نوعي تصور وحي به تو دست مي دهد و اين تصور، شارع ذوالجلال را به يادت مي آورد؛ يعني تو را متوجة او می سازد. و اين همان چيزي است كه به سكون و آرامش در قلب می انجامد؛ يعني عمل كردن طبق سنت نبوي، اين عمر فاني را مدار حيات ابدي می گرداند که داراي ميوه هاي جاودان است. پس فرمان:
﴿ فَاٰمِنُوا بِاللّٰهِ وَرَسُولِهِ النَّبِىِّ الْاُمِّىِّ الَّذ۪ى يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَكَلِمَاتِه۪ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴾
(الأعراف:١٥٨)
را گوش كن و بکوش تا مظهر جامع فيض تجلي هر اسمي از اسمای حسناي منتشره در احكام شريعت و سنت سنيه قرار بگيري!
ميوة چهارم
اي نفس! مبادا با ديدن اهل دنيا، به ويژه اهل سفاهت و اهل كفر، فريب بخوری و از زينت و لذات نا مشروع و فريبندة شان تقليد كني! چون با تقليد از آنان، نمي تواني در حدشان بمانی بلكه به مراتب بیشتر سقوط خواهي كرد. حتي نمي تواني هم رديف حيوانات قرار بگيري، زيرا عقلي كه در سر داري به ابزار شومي تبدیل می شود که همواره بر سرت خواهد كوبيد.
به طور مثال: فرض می کنیم در يكي از طبقات كاخ با شكوهي لامپ بسيار بزرگي وجود دارد که چندين لامپ كوچك ديگر به آن متصل است و با انشعاب از آن، طبقات كوچك ديگر را روشن می كنند، حال اگر شخصي آن لامپ بزرگ را خاموش کند، تمام اتاق ها و طبقات را وحشت و تاريكي فرا خواهد گرفت؛ اما در قصري ديگر چندين لامپ كوچك وجود دارد كه به لامپ بزرگ متصل نيستند، در اين صورت اگر صاحب قصر، لامپ بزرگ را خاموش كند، طبقات ديگر روشن مي ماند و مردم مي توانند در روشنایي آن ها به كارشان ادامه دهند و دزدان، دیگر نمي توانند دست به دزدي بزنند.
پس اي نفس من! كاخ اول، فرد مسلمان است و حضرت پيغمبر (ص) در قلب او حكم همان چراغ بزرگ را دارد. اگر او را فراموش و خداي نخواسته ايمان به او را از قلبش بيرون کند، نخواهد توانست به پيغمبر ديگری معتقد باشد، همچنین در روحش
— 469 —
جايي برای هیچگونه كمالات باقي نمي ماند، حتي پروردگارش را نيز از ياد مي برد و تمام مزايا و لطايف موجود در ماهيتش طعمة تاريكي شده و وحشت و بزهكاري هولناكي در قلبش جايگزين مي شود. عجيب است! با به دست آوردن چه چيزي اين بزهكاري و وحشت را مي تواند به انس و آرامش تبديل كند و با كدامين منفعت، توان بازسازي ويرانگري ها را دارد؟!
اما اجانب (غير مسلمانان) به كاخ دوم مشابهت دارند، يعني هرگاه نور پيغمبر (ص) را از قلب بزدايند، باز در قلوب شان انواري باقي مي ماند و يا باقيمانده گمان مي كنند! چون ممكن است در دل هايشان نوعي اعتقاد به خدا و ايمان به حضرت موسي و عيسي عليهم السلام كه مدار كمالات اخلاقي شان است، وجود داشته باشد.
اي نفس اماره!
اگر بگويي: من نمي خواهم همچون پيروان اديان ديگر باشم، بلكه مي خواهم حيوان شوم !
قبلاً چندين بار به تو گفته بودم:
نمي تواني مثل حيوان شوي، چون داراي عقل هستي و عقل نیز با ضربات درد هاي گذشته و ترس و اضطراب از آينده، بر چهره و چشم و سرت سيلي هاي دردناكي مي زند و در يك لذت، هزاران درد مي گنجاند؛ اما حيوان از لذت زيبايی که عاري از درد و رنج است، بر خوردار است.
پس اگر مي خواهي حيوان باشي، ابتدا عقلت را بيرون كن و آن را دور بینداز و سپس خود را در معرض تأديب سيلي آية كريمة كَالْاَنْعَامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ (الأعراف:١٧٩) قرار ده!
ميوة پنجم:
اي نفس! بارها گفته ام که انسان، ميوة درخت آفرينش است و مثل ميوه از بذر بسيار دور است و جامع خصائل كلي است و نگاهش متوجه همه است و جهت وحدت هر چيز را در بر مي گيرد؛ پس او مخلوقي است حامل بذر قلب که چهره اش متوجه بسياري از مخلوقات و فنا و دنيا است، اما عبادت كه رشتة پيوند يا نقطة اتصال بين مبدأ
— 470 —
و منتهي است، روي انسان را از فنا به بقا، از خلق به حق، از كثرت به وحدت و از منتهي به مبدأ بر مي گرداند.
اگر ميوه با ارزش و با شعوري كه در شرف بار آوردن بذر هاست، به زيبايي اش ببالد و با ديدن موجودات زندة زير درخت، خود را در اختيار آن ها قرار دهد، يا اينكه در نتيجة غفلت سقوط كند، بدون ترديد در دست آن ها متلاشي مي شود و از هم مي پاشد و مثل يك ميوه عادي از بين مي رود؛ اما اگر آن ميوه، نقطة استنادش را بيابد و بتواند در اين مورد بينديشد كه بذر موجود در داخل آن، نقش جهت وحدت كل درخت را ايفا كرده است، به زودي سبب بقاي درخت و وسيلة اظهار و دوام حقيقت آن خواهد شد؛ زيرا بذري که در داخل آن است، يك ميوة حقيقي كلي و ماندگار را در عمري جاويدان كسب مي كند.
به همن منوال اگر انسان در ميان كثرت مخلوقات، حيران و سرگردان بماند و در امواج کائنات غرق شود و سرمست محبت دنيا گردد و فريب تبسم مخلوقات فاني را بخورد و در آغوش آن ها بيفتد، بدون ترديد خسارت جبران ناپذيري خواهد ديد و هم به مرتبة فنا و فاني و هم به مرتبة عدم سقوط خواهد کرد؛ يعني به معنای واقعی خود را از بين خواهد برد.
و اگر با حضور قلب، درس ايمان را از زبان قرآن بشنود و سرش را بالا بگیرد و متوجه وحدانيت گردد، آنگاه مي تواند با معراج عبادت به عرش كمالات و فضايل صعود کند و انسان واقعي شود.
ای نفس من! مادام که حقيقت چنين است و از ملت ابراهيم علیه السلام هستي، ابرهيم وار لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ (انعام: ٧٦) بگو و رويت را به سوي محبوب باقي برگردان و مثل من چنين گريه كن!
(ابيات فارسي مربوط اين قسمت، در بخش دوم "گفتار هفدهم" درج گرديده است، لذا در اينجا نوشته نشده است.)