سخنان
— 337 —

گفتار بیست و یکم

عبارتست از دو مقام

مقام اول

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
اِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِن۪ينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا
(النساء:١٠٣)
روزی شخصی که از نظر سنّ و اندام و رتبه بزرگ بود به من گفت: خواندن نماز بسیار خوب است، اما هر روز پنج وقت نماز خواندن خیلی زیاد و این تکرار، خسته کننده است.
پس از آنکه مدت زیادی از این سخن گذشت به نفسم گوش فرا دادم، شنیدم که او نیز عین سخن را تکرار می کرد! پس از اندیشه و تأمل دیدم که از طریق کسالت و تنبلی، این درس را از شیطان فرا می گیرد، آن گاه در یافتم که گویی آن شخص آن سخن را به نمایندگی از طرف تمام نفس های امّاره به زبان آورده است و یا وادار به گفتن آن شده است. من نیز گفتم:
وقتی نفس من امّاره است، باید از آن شروع کنم؛ زیرا کسی که نفس خود را اصلاح نکرده است، از اصلاح دیگران عاجز خواهد ماند؛ لذا خطاب به نفسم گفتم:
ای نفس! در برابر سخنی که در جهل مرکب در بستر تنبلی و در خواب غفلت بر زبان آوردی "پنج تنبیه" را از من بشنو:
تنبیه اول
ای نفس بدبختم! آیا عمرت ابدی است؟ آیا در خصوص زنده ماندنت تا سال آینده و حتی تا فردا ضمانت قطعی در دست داری؟ آنچه که باعث خستگی ات از نماز می شود توهّم ابدیّت تو است. ناز و ادایت به گونه ای است که گویی به خاطر خوشی و لذت می
— 338 —
خواهی برای همیشه در دنیا بمانی! اگر می فهمیدی که عمرت کوتاه است و بیهوده می گذرد، آن وقت نماز باعث خستگی ات نمی شد، زیرا اختصاص دادن ساعتی از بیست و چهار ساعت، به ادای خدمت و وظیفة خوش و زیبایی که مایهٔ‌ راحت و رحمت است و زندگی پر سعادت ابدی را در قبال دارد، نه تنها باعث خستگی و ملال نیست، بلکه شوق و اشتیاق انسان را بر می انگیزد و با ادای آن، ذوق پاک و والایی به وی دست می دهد.
تنبیه دوم
ای نفس شکم پرورم! تو هر روز نان می خوری، آب می نوشی و هوا تنفّس می کنی، آیا این تکرار سبب خستگی و ناراحتی ات می شود؟ جواب منفی است، زیرا تکرار نیاز نه تنها ملال آور نیست، بلکه لذت جدیدی نیز به انسان می بخشد.
وقتی چنین است، نماز هم نباید تو را خسته و ناراحت سازد، چون نماز غذای قلبم، آب حیات روحم و نسیم هوای لطیفهٔ‌ ربّانی ام را جلب و جذب می کند.
آری! غذا و قوت قلبی که در معرض رنج ها و دردهای فراوان قرار دارد و فریفتهٔ‌ لذت ها و آرزوهای بی پایان است، فقط با کوبیدن نیازمندانهٔ‌ دروازهٔ‌ ربّی که رحیم و کریم است و قدرت هر چیز را دارد، به دست آورده می شود.
و آب حیات روحی که از یک سو با اکثر موجودات آینده و از سوی دیگر با اغلب موجوداتی که به این دنیای فانی پا گذاشته و به سرعت، واویلای فراق سر داده اند و رفته اند، در پیوند و ارتباط است، زمانی نوشانیده میشود که انسان از طریق نماز به چشمهٔ‌ رحمت یگانه معبود باقی و یگانه محبوب سرمدی روی بیاورد و توجه کند. و سِرّ با شعور انسانی که فطرتاً خواستار ابدیت بوده و بسیار نازک و لطیف است و برای ابد خلق شده و همچون آیینه ای تجلیات ذات ازلی و ابدی را بازتاب می دهد و لطیفهٔ‌ نورانی ربانی است، به شدّت نیازمند تنفّس است و در این احوال پُر از رنج و قساوت و زحمت و سراپا ظلمت و تاریکی و زود گذر و نفس گیر، به تنفّس و استراحت واقعی نیاز دارد که آن هم فقط از پنجرهٔ‌ نماز ممکن است و بس.
— 339 —
تنبیه سوم
ای نفس بی صبرم! تو امروز با به یاد آوردن زحمت عبادت هایی که در گذشته انجام داده ای و با فکر کردن به مشقت های نماز و رنج مصیبت های گذشته، مظطرب و پریشان میشوی و نیز با تصور خدمت نماز و عبادت های روزهای آینده و رنج و عذاب مصیبت های آتی، داد و فریاد سر می دهی و صبر و قرار نداری. آیا این کار، عاقلانه است؟
تو در این بی صبری مانند آن فرمانده خیره سری هستی که نیروی بزرگی از لشکرش را به جناح راست دشمن می فرستد حال آنکه این جناح از صفوف دشمن به صف سربازان او پیوسته و حمایت خویش را از او اعلان کرده است. و از جانب دیگر او نیروی باقی مانده اش را در حالی به جناح چپ می فرستد، که در آنجا خبری از دشمن نیست و سربازی از جانب مقابل وجود ندارد و بدین طریق، مرکز را به کلّی تضعیف می کند؛ دشمن هم با پی بردن به این ضعف به مرکز هجوم می آورد و آن فرمانده را با تمام لشکریانش تارو مار می سازد.
آری! تو به این فرمانده نادان شباهت داری، چونکه رنج و زحمت روزهای گذشته گذشت، دردش رفت و لذّتش باقی ماند و مشقتش به ثواب تبدیل شد؛ لذا نباید مایهٔ‌ حسرت و اندوه باشد، بلکه بایستی با شوق و ذوق جدید و با عزم و جدیّت بیشتری تو را به ادامهٔ‌ مسیر و تداوم راه تشویق کند و وادارد. روزهای آینده هم هنوز نیامده است، پس نگرانی و تشویش در مورد آن، گونه ای حماقت و دیوانگی است، چون به گریه و فریاد شخصی می ماند که از هم اکنون برای تشنگی و گرسنگی احتمالی روزهای آینده، می گرید و پریشان است.
وقتی حقیقت چنین است، اگر عقل داشته باشی از نظر عبادت فقط به امروز فکر کن و بگو: من یک ساعت را در خدمتی مهم و زیبا، عالی و بلند پایه که پاداش اش بسیار بزرگ و مشتقش اندک است، به مصرف خواهم رساند، آنگاه کاهلی دردناکت به همّتی شیرین مبدّل خواهد شد.
ای نفس بی صبرم! تو به سه نوع صبر مکلّف هستی:
— 340 —
اول: صبر بر طاعت
دوم: صبر بر معصیت
سوم: صبر بر مصیبت
اگر عاقل و هوشیار هستی، حقیقت ذکر شده در مثال تنبیه سوم را، راهنمایت قرار بده و با کمال شهامت و مردانگی بگو: "یا صبور!" و سه نوع صبر را بر دوشت حمل کن و با نیروی صبرت خود را بیارای و به آن تکیه کن! چون اگر قوت و نیروی این صبر را که خداوند به تو داده است در راه های غلط، استفاده نکنی و پراکنده نسازی، در برابر هرگونه مشقت و مصیبت کافی خواهد بود.
تنبیه چهارم
ای نفس سرگردانم! آیا فکر می کنی خواندن نماز و وظیفهٔ‌ عبودیت و بندگی بی فایده و بی نتیجه است؟ و یا اینکه پاداش آن اندک و ناچیز است که باعث دلتنگی و خستگی ات می شود؟ حال آنکه اگر شخصی اندک پولی به تو بدهد و یا تو را بترساند از صبح تا شام بدون وقفه و خستگی به کارت ادامه خواهی داد.
نماز، بهترین قوّت و آرامش برای قلب عاجز و فقیر تو در این مهمانخانهٔ‌ موقّتی دنیا است و غذا و نوری است برای منزل قبرت که بدون شک رهسپار آن خواهی شد. و مدرک و برائت نامه ای است در میدان محشر که بدون تردید، محکمه و دادسرای تو خواهد بود و روشنی و براقی است بر سر پُل صراط که چه بخواهی و چه نخواهی از آن خواهی گذشت؛ آیا چنین نمازی بی فایده و بی نتیجه است؟ و یا اینکه اجرت و پاداش آن اندک و ناچیز است؟
اگر شخصی به تو هدیه ای معادل صد لیره وعده بدهد، صد روز تو را استخدام می کند و به کار می گمارد و با آنکه ممکن است وعده خلافی کند، به او اعتماد می کنی و بدون تعلل و خستگی به کارت ادامه می دهی. حال ببین! ذاتی که وعده خلافی در حق او محال است، أجرت و پاداشی همچون بهشت و هدیه ای همچون سعادت ابدی را به تو وعده داده است تا در مدت کوتاهی وظیفهٔ‌ بسیار زیبا و راحت بخشی را برای او انجام دهی. آیا فکر نمی کنی اگر تو خدمت او را انجام ندهی و یا اینکه با دلی ناخواسته و یا به شکل مقطعی از روی سستی و کسالت کار را نیمه تمام انجام دهی و بدینگونه او را
— 341 —
به وعده خلافی متهم ساخته و یا هدیه اش را سبک بشماری، در این صورت مستحق تأدیب بسیار شدید و تعذیب دردناکی خواهی شد؟!
در دنیا از ترس زندان، سنگین ترین کارها را بی وقفه و بدون تنبلی انجام می دهی، در این حال، آیا ترس زندانی همچون جهنم که ابدی است، تو را به انجام خدمتی بسیار خفیف و لطیف وا نمی دارد و تحریک نمی کند؟!
تنبیه پنجم
ای نفس دنیا پرستم! آیا سستی ات در عبادت و تقصیرت در نماز به خاطر زیاد بودن مشغولیت های دنیوی توست؟ و یا این که از درد معشیت و زندگی فرصت نمی یابی؟ آیا فقط برای دنیا آفریده شده ای که همهٔ‌ وقت خود را صرف آن می کنی؟! اندکی تأمل کن! به رغم برتری فطری ات بر همهٔ‌ حیوانات، در تهیه و تدارک لوازمات زندگی دنیوی، توانت کم تر از یک گنجشک است! پس از اینجا چرا نمی فهمی که وظیفهٔ‌ اصلی ات غوطه ور شدن در این دنیا نیست، بلکه مانند یک انسان حقیقی سعی و تلاش در راه یک زندگی حقیقی است. و ضمناً اکثر مشغولیت های دنیوی ای که از آن نام بردی، مواردی است که هیچ ارتباطی به تو ندارد، اما از روی فضولی (به ناحق) در آن مشغولیت های لایعنی مداخله می کنی و با ترک کارهای بسیار مهم و ضروری گویی هزاران سال عمر داری، با معلومات بیهوده و غیر ضروری وقتت را هدر می دهی و با چیزهای بی ارزشی مانند "یاد گرفتن تعداد مرغ ها در امریکا! و یا کیفیت حلقه های اطراف زُحل!" ارزشمندترین وقتت را هدر می دهی! گویی با این کار گوشه ای از فلک را به دست می آوری و یا اینکه به کمالی می رسی!
اگر بگویی: آنچه که مرا از نماز باز داشته و سبب فتور و سستی ام گردیده است، این چیزهای بی ارزش نیست، بلکه کارهای مهم، معیشت و زندگی مرا به خود مشغول داشته است، من هم به تو خواهم گفت:
اگر مزد روزانة شخصی صد روپیه باشد و کسی به او بگوید بیا برای ده دقیقه اینجا را حفر کن تا سنگ گرانبهایی همچون زمرد را که صد هزار ارزش دارد به دست آوری، چه حماقت بزرگی خواهد بود اگر به این بهانه که مزد روزانه اش کم خواهد شد پیشنهاد او را قبول نکند و بگوید: نخیر! کار نمیکنم! چه حماقت بزرگی خواهد بود!
— 342 —
عیناً مثل این، تو در این باغ به خاطر نفقهٔ‌ خود مشغول کار هستی، اگر نمازت را ترک کنی، ثمرهٔ‌ تمام سعی و تلاشت فقط در نفقهٔ‌ بی اهمیت و بی برکت دنیوی منحصر می ماند، اما اگر وقت استراحت ات را به نماز -که مایهٔ‌ آرامش روح و تنفّس قلب تو است- اختصاص دهی، در ضمن نفقهٔ‌ با برکت دنیوی، دو گنج معنوی را به دست خواهی آورد که منبع مهمّی برای نفقهٔ‌ اخروی و زاد و توشهٔ‌ آخرت ات به شمار می رود:
گنج اول: از "تسبیحات" گل ها و میوه ها و گیاهانی که با نیّت نیک در باغت پرورده ای، سهم ات را خواهی گرفت. (٭):اين مقام درسی است برای يکی از کارگرانی که در باغی مشغول کار بود. (مؤلف)
گنج دوم: هرکس که از محصولات این باغت می خورد - حیوان باشد و یا انسان، مشتری باشد و یا دزد- حکم "صدقه جاری" را برایت خواهد داشت، اما به این شرط که تو به خاطر رزاق حقیقی و در چارچوب رضایت او تصرف کنی و به دید مأموری که مال او را برای مخلوقات او توزیع میکند به خود بنگری.
اکنون ببین، تارک نماز چه خسارت بزرگی می بیند و چه ثروت مهمی را از دست می دهد؟ و چگونه از آن دو گنج دایمی محروم می ماند؟ گنجی که انسان را به سعی و تلاش تشویق کرده و با یک نیروی معنوی او را در راه عمل یاری می رساند؟ حتی به هنگام پیری، وقتی آهسته آهسته روبه ضعف نهاد از کار باغداری دلسرد می شود و خطاب به خود میگوید: چه لزومی دارد؟! چرا خود را خسته کنم؟ امروز و یا فردا از این دنیا خواهم رفت! بدین طریق، خود را در آغوش تنبلی می اندازد.
اما مرد نخست خواهد گفت: در پناه عبادت روز افزونم، به کسب و کار حلال ادامه خواهم داد تا نور و روشنایی بیشتری به قبرم بفرستم و ذخیرهٔ‌ بیشتری برای آخرتم تدارک ببینم.
خلاصه: ای نفس! بدان که دیروز از دستت رفت، و فردا هم هنوز نیامده است و تو مدرکی برای به دست آوردن آن نداری. پس عمر حقیقی ات را همین امروز بدان! دست کم ساعتی از آن را در صندوق پس انداز اخروی که همان مسجد و یا سجّاده است، بینداز و بدین گونه آیندة حقیقی و جاودان را از آن خود بگردان!
— 343 —
و نیز بدان که هر روز- هم برای تو و هم برای دیگران- دروازه ای است به سوی عالم جدید. اگر نماز نخوانی عالم آن روز تو با ظلمت و پریشانی می رود و از دستت شکایت می کند و بر ضدّت شهادت خواهد داد. و هر کدام ما در هر روز، عالم خاصی از آن عالم داریم و کیفیت آن تابع قلب و عمل ما است. مثال آن همچون آیینه است که ظهور تصویر، تابع رنگ و نوع آن است؛ اگر آیینه سیاه باشد، تصویر نیز سیاه دیده می شود و اگر صاف و روشن باشد، تصویر هم روشن خواهد بود و در غیر آن، تیره و تار نشان می دهد و چیز بسیار کوچک را بزرگ می نمایاند. تو نیز با قلب، عقل، دانش و با تصمیم و اراده ات می توانی شکل عالم خود را تغییر دهی و آن را به نفع و یا بر ضدّ خود شاهد بگردانی.
اگر نماز بخوانی و با نمازت متوجه صانع ذوالجلال آن عالم شوی، به یکباره عالم تو منوّر میشود و مثل اینکه نماز چراغ برق باشد و تو با نیت نماز، کلید و دکمهٔ‌ آن را فشار دهی، تمام تاریکی های آن عالم را می زداید و متلاشی می سازد و آنگاه از روی پریشانی ها و آشفتگی های دنیای پر هرج و مرج پرده بر می دارد و نشان می دهد که تحولات و حرکات آن در حقیقت نظمی است سراپا حکمت و نوشته های معنی داری است که قلم قدرت ربّانی آن را می نویسد و بدین طریق، نوری از آیهٔ‌ پُر نور اَللّٰهُ نُورُ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ را به قلبت سرازیر می سازد و عالم آن روزت را درخشان می کند و در پیشگاه خدا به نفع تو شاهد و گواه قرار می دهد.
مبادا بگویی: نماز من کجا و حقیقت آن نماز کجا؟ زیرا هستهٔ‌ یک خرما درست مانند یک درخت خرما، درخت خود را توصیف می کند و تفاوت فقط در اجمال و تفصیل است. نماز عوامی مثل من و تو - و لو اینکه خودش احساس نکند- مانند نماز یک ولیّ بزرگ، سهمی از این نور دارد و رازی از این حقیقت در آن نهفته است- و لو اینکه شعورش به آن تعلّق نیابد- اما درخشش آن با توجه به درجات هرکس فرق می کند، چنانکه بین یک هستهٔ‌ خرما تا درخت بارور، مراتب زیادی موجود است بدین سان در درجات نماز نیز مراتب زیادی وجود دارد؛ اما در تمام مراتب، اساسی از آن حقیقت نورانی نهفته است.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى مَن قَالَ: "الصَّلَاةُ عِمَادُ الدِّينِ" وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ أجْمَعِينَ.
٭٭٭
— 344 —

مقام دوم

از گفتار بیست و یکم
(پنج مرهم را به پنج زخم قلبی در بر می گیرد)
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ ﴾
(المؤمنون:٩٧-٩٨)
ای کسی که به مرض وسوسه مبتلا هستی! آیا می دانی وسوسه ات به چی شباهت دارد؟ شبیه مصیبت است؛ در آغاز کوچک است، اما آهسته آهسته به هر اندازه که به آن اهمیت بدهی بزرگ می شود، ولی اگر اهمیت ندهی و نادیده بگیری از بین می رود و ناپدید می شود. از این رو، اگر آن را بزرگ ببینی بزرگ می شود و اگر کوچک ببینی کوچک می گردد. اگر بترسی سنگین و سنگینتر می شود و بالاخره مریض و بیمار می سازد، اما اگر نترسی خفیف می گردد و مخفی می ماند. اگر ماهیتش را نفهمی دوام می یابد و ریشه می داواند، اما اگر ماهیتش را بفهمی و آن را بشناسی متلاشی می شود و از بین می رود. وقتی چنین است، پنچ شیوهٔ‌ کثیرالوقوع وسوسه را بیان خواهم کرد تا به یاری خدا شفای تو و من قرار گیرد. زیرا جهل، وسوسه را دعوت می کند، اما علم آن را دفع و طرد می نماید. اگر نشناسی می آید و اگر بشناسی می رود.
شیوهٔ‌ اول- زخم اول:
شیطان اولاً شبهه را در قلب می اندازد، سپس مراقب تأثیر آن در درون می ماند، اگر قلب آنرا نپذیرفت از شبهه به شتم و دشنام رو می آورد و در برابر خیال بعضی از خاطره های زشت و آرزوهای نفسانی منافی ادب را که شبیه وسوسه است به تصویر می کشد و بر أثر آن قلب بیچاره گرفتار یأس و ناامیدی گردیده و فریاد
— 345 —
"ای وای! این چه مصیبتی است!" سر می دهد.. و وسوسه کننده به این گمان که قلبش مرتکب گناه شده و در برابر پروردگارش سوء أدب کرده است دچار اضطراب و پریشانی می گردد و برای نجات از این حالت، از حضور و آرامش می گریزد و می خواهد خود را در آغوش غفلت بیندازد.
مرهم این زخم این است:
ببین ای بیچارهٔ‌ مبتلا به وسوسه! پریشان نباش، چون آنچه که از مقابل آیینهٔ‌ ذهنت گذشته است شتم و دشنام نیست بلکه صرفاً تخیلات و تصوراتی عاری از حقیقت است. و آن گونه که تخیّل کفر، کفر نیست تخیّل شتم نیز شتم نمی باشد، زیرا از نظر منطق، تخیّل حکم نیست اما شتم حکم است. علاوه بر این، آن سخنان ناشایسته، سخنان قلب تو نیست، چون قلب تو از آن آزرده و متأسف است، شاید از لُمّهٔ‌ شیطانی که نزدیک قلب تو قرار دارد می آید. لذا ضرر وسوسه، در توهّم ضرر است. یعنی ضرر او بر قلب در این است که ما آن را مضر گمان کنیم، چونکه انسان، یک تخیّل بی پایه و اساس را حقیقت می پندارد و اعمال شیطان را از قلب بی گناهش می داند و وسوسه های شیطان را سخنان قلبش گمان کرده و ضررهای آن را تصور می کند و به ضرر می افتد. و این هم همان چیزی است که شیطان می خواهد.
شیوهٔ‌ دوم:
هنگامی که معانی از قلب خارج می شوند به گونهٔ‌ عاری از صورت وارد خیال می گردند و در آنجا شکل ها و صورت هایی را می پوشند. و کار خیال این است که دایماً بنابر اسباب و عوامل معلوم و معینی صورتهایی را می بافد و صورت هایی را که بر آن اهمیت قایل باشد بر سر راه می گذارد، هر معنی ای که از آنجا بگذرد خیال آنچه را که بافته است بر او می پوشاند، یا اینکه بر گردنش می آویزد، یا هم با آن آلوده اش می کند و یا زیر پردهٔ‌ آن پنهان می دارد؛ اگر معانی، پاک و منزّه و صورتها، ملوّث و رذیل باشند پوشاندن و پوشیدنی درکار نیست، صرفاً تماس وجود دارد و بس. وسوسه کننده تماس را با تلبّس التباس می کند (تماس را با پوشیدن و پوشاندن اشتباه می گیرد) و با خود می گوید:
— 346 —
"وای برمن! قلبم چقدر فاسد گشته است، این دنائت و پستیِ نفس، مرا از رحمت خداوند مطرود می سازد" درست در همین نقطه شیطان دست به کار می شود و از این خلأ او بسیار استفاده می کند.
مرهم این زخم چنین است:
چنانکه نجاست درون شکمت تأثیری بر طهارت و پاکی ظاهری و بدنی تو ندارد و نمازت را فاسد نمی سازد، بدین سان، مجاورت صورت های آلوده و ملوّث با معانی پاک و مقدس نیز ضرری ندارد.
به عنوان مثال: زمانی که تو مشغول تفکر در آیات الهی هستی به یکباره، یک امر مهیّج مانند مریضی و یا قضای حاجت به شدّت خیالت را تحت تاثیر قرار می دهد، در این حالت حتماً خیال تو به دنبال دوای مرض و یا قضای حاجت می رود و صورتهای پست لوازمات آنها را می بافد و معانی ای که از راه رسیده اند از بین همین صورتهای پست خیالی می گذرند. بگذار بروند، چون هیچ ضرری به آنها ندارد، نه آنها را آلوده می سازد و نه خطری وجود دارد. خطر زمانی است که فکر در آنها متمرکز گردد و توهّم ضرر از آنها داشته باشد.
شیوهٔ‌ سوم:
در بین اشیاء مناسبات پنهانی وجود دارد. حتی در بین چیزهایی که ما امید آن را نداشتیم هم نخهای پیوند و مناسب یافت می شود، یا اینکه عملاً و واقعاً موجود است و یا هم خیال تو بر حسب کاری که مشغول بوده آن را بافته است. به دلیل همین راز مناسبت است که در مواردی، دیدن چیز مقدس با هجوم خیالات آلوده و ملوّث مواجه می گردد. چنانکه در فنّ بیان، بیان گردیده است؛ "تناقض و ضدّیتی که در خارج سبب دوری است در تصور و خیال سبب نزدیکی و مجاورت می باشد." یعنی این خیال است که دو چیز متضاد را با هم جمع می کند و در کنار هم قرار می دهد. و به خاطره ای که از این مناسبت نشأت یافته است "تداعی افکار" گفته می شود.
به گونهٔ‌ مثال: زمانی که تو در نماز با پروردگارت مشغول راز و نیاز هستی و با خشوع و حضور قلب رو به کعبهٔ‌ معظّمه ایستاده ای، همین تداعی افکار دست تو را می گیرد و به سوی دورترین چیزهای لایعنی و شرم آور سوق می دهد. حال اگر تو گرفتار
— 347 —
چنین تداعی افکار باشی، هوش کن و پریشان مباش، بلکه به محض اینکه به خود آمدی برگرد و با این تصور که "عجب اشتباهی مرتکب شدی" فکرت را به آن متمرکز مساز، تا آن مناسبت ضعیف با تمرکز تو قوت نگیرد. زیرا هر اندازه تأثر نشان بدهی و اهمیت قایل شوی، این تخطّر ضعیف تو به عادت تبدیل می شود و ریشه می دواند و به تدریج به مرض خیالی مبدّل می گردد. اما هرگز نترس! این یک بیماری قلبی نیست، این نوع تخطّر و آرزوهای نفسانی اکثراً غیر ارادی و خارج از اختیار انسان می باشد. و به ویژه در انسانهای حساس و عصبی بیشتر دیده می شود و شیطان اینگونه وسوسه ها را فرصت خوبی می شمارد و از آن به خوبی استفاده می کند.
علاج این درد این است:
بدان که تداعی افکار غالباً غیر ارادی است و لذا هیچ مسئولیتی در قبال ندارد، زیرا اختلاط و تماسی در کار نیست، صرفاً مجاورت وجود دارد و بس. از این رو، کیفیت (طبیعت) افکار به یکدیگر سرایت نمی کنند و ضرری به همدیگر ندارند. چنانکه فرشتهٔ‌ الهام در اطراف قلب با شیطان مجاورت دارد و مجاورت و قرابت ابرار و فجّار و بودنشان در یک مسکن، ضرری ندارد.
بدینگونه، اگر بدون خواست و ارادهٔ‌ تو خیالات بدی وارد افکار پاکیزهٔ‌ تو گردد، نمی تواند ضرر و زیانی در قبال داشته باشد، مگر اینکه قصدی باشد و یا به گمان اینکه ضرری خواهد داشت بیش از حد خود را مشغول آن سازد. گاه هم قلب خسته می شود و فکر، برای سرگرم نگه داشتن خود با هر چه که پیش آمد خود را مشغول می سازد و شیطان هم با استفاده از این فرصت خیالات زشتی را تقدیم می دارد و این سو و آن سو می برد.
شیوهٔ‌ چهارم:
وسوسه ای که از سختگیری افراطی به هنگام جستجوی بهترین عمل، نشأت می یابد. این شخص هر اندازه به نام تقوا و پرهیزکاری سختگیری اش را بیشتر و بیشتر سازد، گره کار محکمتر و وضعیت پیچیده تر می شود. حتی کار به جایی می رسد که آن شخص در وقت جستجوی أولی ترین عمل و یک روش بهتر به حرام می افتد و در مواردی هم جستجوی یک "سنت" سبب ترک یک "واجب" می شود، چون او همواره در
— 348 —
این تشویش و اضطراب به سر می برد که آیا عمل او به گونهٔ‌ درست انجام یافته است و یا خیر! آیا قبول شده است یا نه! و به این گمان که "عمل من درست نشده است!" آن را اعاده و تکرار می کند و سرانجام دچار یأس و نا امیدی می گردد و شیطان هم با استفاده از این فرصت او را مجروح می سازد.
این زخم دو مرهم دارد:
مرهم اول: این نوع وسوسه، فقط لایق معتزله است چون آنها می گویند: "افعال مکلّفین از نظر جزای اخروی در ذات خود حَسَن و یا قبیح است، سپس شریعت می آید و آنچه را که فی ذاته حَسَن بود، حَسَن می شمارد و آنچه را که قبیح بود قبیح می داند. یعنی اینکه حُسن و قُبح دو أمر ذاتی است و در سرشت و طبیعت اشیا وجود دارد، و از لحاظ جزای اخروی، أوامر و نواهی الهی تابع آن می باشند. با توجه به طبیعت این مذهب، انسان در هر عملش گرفتار این وسوسه می شود که "آیا عملم به همان صورتی که در نفس الامر زیبا و کامل است انجام یافته است و یا خیر؟!".. اما پیروان حق که اهل سنت و الجماعت هستند می گویند: "خداوند متعال به چیزی امر می کند، آنگاه حَسَن می شود و از چیزی نهی می کند و آنگاه قبیح می گردد" یعنی با امر، زیبایی و با نهی، زشتی تحقق می یابد. و حُسن و قُبح به اطلاع و آگاهی مکلّف بستگی دارد و با توجه به دید و نظر او تقرّر می یابد. این زیبایی و زشتی به خاتمهٔ‌ اعمال در آخرت تعلق دارد نه به ظاهر و صورت دنیوی آن. به عنوان مثال:
تو وضو گرفتی یا نماز خواندی، حال آنکه سبب پنهانی برای فاسد ساختن وضو و نمازت وجود داشت، اما تو از آن آگاه نبودی. در این حالت، نماز و وضوی تو هم صحیح است و هم حَسَن. اما معتزله می گویند: "در حقیقت قبیح و فاسد است، اما به دلیل جهلت از تو قبول می شود، چون جهل، عذر گفته می شود."
بدین ترتیب، با توجه به مذهب اهل سنت و جماعت عمل تو صحیح است و با ظاهر شریعت مطابقت دارد، پس در مورد صحت آن وسوسه نداشته باش و مغرور هم مشو. چون تو به یقین نمی دانی که آیا در پیشگاه خدا قبول شده است یا خیر!.
— 349 —
مرهم دوم: بدان که اسلام دین حقیقی خداوند است، دینی است آسان که حرجی در آن وجود ندارد. و مذاهب اربعه همگی برحق اند. اگر انسان به تقصیر و کوتاهی اش پی برد آنگاه می تواند با استغفار آن را تلافی کند که این، به مراتب بهتر است از خود پسندی و مغرور شدن به اعمال صالح. لذا اگر چنین وسوسه گری خودش را در عمل مقصر بداند و استغفار کند بهتر است از اینکه عملش را خوب ببیند و مغرور شود.
وقتی چنین است، وسوسه را بینداز و به شیطان بگو: "این حالت یک حرج است. اطلاع یافتن بر حقیقت احوال، بار سنگینی است و حتی با یُسر و آسانی دین منافات دارد و مخالف قاعده و قانون «لا حَرَجَ فِی الدِّینِ» و «الدِّینُ یُسر» می باشد. حتماً این عمل من موافق یکی از مذاهب برحق اسلامی خواهد بود، و این برایم کافی است چون بدین وسیله می توانم با سجده و زاری خود را به پیشگاه خالق و مولایم بیندازم و طلب مغفرت کنم و به تقصیرم در عمل اعتراف نمایم.
شیوهٔ‌ پنجم:
وسوسه ای است که در قضایای ایمان به شکل شبهه خود را نشان می دهد:
وسوسه کنندهٔ‌ بیچاره، گاهی تخیّل را با تعقّل اشتباه و التباس می کند. یعنی شبهه ای را که به خیالش آمده است یک شبههٔ‌ عقلی می پندارد و گمان می کند که به اعتقادش خلل وارد شده است.. و گاهی شبهه ای را که توهّم کرده است شک و تردیدی تلقی می کند که به ایمانش ضرر می رساند.. و گاهی هم شبهه ای را که تصور کرده است شبهه ای می پندارد که گویی عقلش هم آنرا تصدیق کرده است.. و در مواردی هم تفکر در قضایای کفری را کفر می شمارد، یعنی هرنوع پژوهش و تدقیق و محاکمهٔ‌ بی طرفانهٔ‌ نیروی فکر و تعقل را که به منظور شناخت اسباب و عوامل ضلالت و گمراهی انجام یافته است خلاف ایمان می پندارد و در برابر اینگونه وهم و پندارهایی که اثری از تلقینات شیطانی است "آه و واویلا" سرمیدهد و می گوید: "قلبم خراب و اعتقادم فاسد گشته است!" و از آنجاییکه چنین احوالی اغلب غیر ارادی است او نمی تواند با ارادهٔ‌ جزئی اش آن را اصلاح کند، لذا به چنگ یأس و نا امیدی می افتد.
— 350 —
مرهم این زخم این است:
چنانکه تخیّل کفر، کفر نیست توهّم کفر نیز کفر نمی باشد. و آن گونه که تصور ضلالت، ضلالت نیست تفکر ضلالت نیز ضلالت نمی باشد زیرا تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکر با تصدیق عقلی و اذعان قلبی فرق دارند و متغایر هستند. چون آنها (تخیّل و توّهم و تصوّر و تفکر) تا حدی آزاد هستند و به همین خاطر به جزء اختیاری انسان و ارادهٔ‌ او چندان اعتنایی نمی کنند و به تکلیف و وجایب دینی چندان گردن نمی نهند، اما تصدیق و اذعان چنین نیستند بلکه تابع میزان خاصی می باشند. و نیز آن گونه که تخیّل و توهّم و تصوّر و تفکّر، تصدیق و اذعان نیستند، شبهه و تردد هم محسوب نمی گردند. اما اگر این حالت بی موجب تکرار شود و آهسته آهسته حالت استقرار در نفس را پیدا کند آنگاه ممکن است یک نوع شبههٔ‌ حقیقی از آن متولد گردد.
مهمترین نوع این وسوسه این است که:
وسوسه کننده "امکان ذاتی" را با "امکان ذهنی" التباس می کند. یعنی اگر چیزی را در ذات آن ممکن ببیند ذهناً نیز آنرا ممکن و عقلاً مشکوک می پندارد، یکی از قاعده های کلامی در علم منطق تصریح می دارد که: "امکان ذاتی با یقین علمی منافات ندارد و از این رو، بین امکان ذاتی و ضرورات و بدیهیات ذهنی تضادی موجود نیست" برای توضیح آن این مثال را ارائه میداریم:
در همین لحظه ممکن است دریای سیاه به زمین فرو رود، چنین چیزی ذاتاً ممکن است و وقوع آن با امکانات ذاتی متحمل می باشد، اما ما به یقیق حکم می کنیم که آن دریا در جایش قرار دارد و در این مورد شک و تردیدی نداریم. پس این احتمال امکانی و امکان ذاتی ما را به شک و شبهه نمی اندازد و به یقین ما هیچ خللی وارد نمی کند.
مثال دیگر: ممکن است امروز خورشید غروب نکند و یا ممکن است فردا طلوع ننماید، اما این امکان و احتمال به یقین ما ضرری ندارد و شبهه وارد نمی کند. بدین سان، اوهامی که از طریق امکان ذاتی وارد گردیده و بر مسئله غروب زندگانی دنیا و طلوع حیات اخروی که یکی از حقایق ایمانی است، می تازد هیچ ضرری به یقین ایمانی
— 351 —
ما ندارد و هرگز نمیتوند خللی در آن ایجاد کند. لذا یکی از قاعده های مشهور در اصول علم فقه این است که:
"لا عِبرةَ للاحتمال غير الناشئ عن الدَّليل" (احتمال که بر بنیاد دلیلی استوار نباشد فاقد اعتبار است)
اگر بگویی: حکمت ابتلای مومنان به این نوع وسوسه هایی که به ضرر مومنان است و قلب شان را مجروح می سازد چیست؟
جواب: اگر ما افراط و زیاده روی را به یکسو بمانیم، وسوسه سبب تیقظ و بیداری ما می شود و انگیزهٔ‌ تحرّی و تلاش و وسیلهٔ‌ جدیّت می گردد و بی پروایی را طرد کرده و تهاون و سستی را دفع می کند.. به همین خاطر، حکیم مطلق وسوسه را به حیث یک شلاق به دست شیطان داده است تا انسان در این دار امتحان و میدان مسابقه به سوی حکمتهای مذکور تشویق کند. و هرگاه شیطان در أذیت و آزار زیاده روی کرد، می توانیم به سوی حکیم رحيم فرار کنیم و "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" بگوییم.