سخنان
— 256 —

گفتار هفدهم

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ اِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْاَرْضِ ز۪ينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلًا ٭ وَاِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَع۪يدًا جُرُزًا ﴾
(الكهف:٧-٨)
﴿ وَمَا الْحَيٰوةُ الدُّنْيَٓا اِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ ﴾
(الأنعام:٣٢)
محتوای این گفتار از دو مقام والا و یک ضمیمه تابان فراهم شده است:
خالق رحیم، رزّاق کریم و صانع حکیم، این دنیا را برای عالم ارواح و روحانیات به صورت یک شهرآيين و عید با شکوه قرار داده و با نقشه های شگفت انگیز همة نام هایش آن را مزین ساخته و به هر روح کوچک و بزرگ و بلند مرتبه و پایین مرتبه، جسدی مناسب پوشانده و با حواس و مشاعر و دیگر تجهیزات لازم مجهزش ساخته است تا بتواند از تمام خوبی ها و نعمت های آن عید و جشن با شکوه استفاده کند و با دادن وجودی جسمانی (مادی) برای یک بار او را برای تماشای آن جشن فرستاده است.
و این عید را که از نظر زمانی و مکانی بسیار وسیع است به عصرها، سالها، فصول، روزها و حتی به اجزای روزها تقسیم کرد و هر عصر و سال و فصل و حتی هر روز و اجزای آن و هر يك از قاره ها را برای هر طایفه ای از مخلوقات جاندار و آفریده های نباتی اش، به گونة یک جشن رسمی و یک عید بزرگ قرار داده است و به ویژه روی زمین را در فصول بهار و تابستان چنان آراسته است که گویی عید و جشن ویژه ای است برای هر طایفه ای از مصنوعات کوچک او؛ زیبایی و جذابیت این عید به حدی است که حتی روحانیات و فرشته های موجود در طبقات بلند و اهل آسمان ها را به تماشا جلب می کند و برای اهل تفکر به چنان آموزشگاه شیرینی تبدیل می شود که عقل از تعریف آن عاجز است.
اما این ضیافت الهی و عید ربانی و تجلیات اسم "رحمن و محیی" را که در این جشن و در این عید موجود است، مرگ و فراق تهدید می کند؛ چون اسم "قهار و ممیت" خداوند در برابر آن مقاومت نشان می دهد که این امر ظاهراً با شمولیت رحمت پروردگار
— 257 —
که در آیة وَسِعَتْ رَحْمَت۪ى كُلَّ شَيْءٍ (الأعراف:١٥٦) مذکور است، موافق نیست. اما در حقیقت، چند جهت موافق دارد و کاملاً با رحمت الهی سازگار است و ما فقط یک جهت آن را به شرح ذیل بیان می داریم:
بعد از به پایان رسیدن نوبت جشن رسمی و به دست آمدن نتایج مقصود از این جشن، صانع کریم و فاطر رحیم از روی لطف و مرحمتش، میل استراحت و شوق رخت بر بستن به عالمی دیگر را به هر طایفه ای از این مخلوقات می بخشد و آن ها را آهسته آهسته از دنیا خسته و متنفر می سازد. و هنگامی که از وظایف زندگی مرخص می شوند، شوق و علاقة رفتن به وطن اصلی را در روحشان بیدار می سازد.
همان گونه که پروردگار متعال به سربازی که در راه وظیفه و سنگر جهاد، جانش را از دست داده است، مرتبة شهادت عنایت می فرماید و به گوسفندی که قربانی شده است، در آخرت، وجود جسمانی (مادی) می بخشد و به عنوان پاداش آن را به مرکبی مبدّل می سازد که قربانی کننده، سوار بر آن چون براق از روی پل صراط می گذرد، لذا از رحمت بی نهایت آن رحمن بعید نیست تا از خزانة بی پایان رحمتش به سایر موجودات ذی روح و حیواناتی که در راه ادای وظایف فطری ربانی و اطاعت از اوامر سبحانی مشقت های سختی را متحمل شده و هلاک گشته اند، نوعی مکافات روحانی که مطابق حال شان است بدهد و اجرت معنوی که مناسب استعدادشان است، اعطا کند؛ تا هنگام ترک دنیا زیاد احساس درد نکنند، بلکه ممنون و سپاسگزار باشند؛ «لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللّٰه»
اما انسان که اشرف مخلوقات است و بیشترین استفاده را از جهت کمیت و کیفیت از این عید برده است، مشمول لطف و مرحمت خداوند قرار می گیرد و پروردگار متعال، چنان حالت اشتیاق انگیز روحی به او می دهد که او را از دنیایی که فریفتة آن بوده است متنفر می سازد تا با آرامش خاطر به عالم بقا برود. و هر که انسانیتش را غرق گمراهی نکرده باشد، از آن حالت استفاده می کند و با آسایش قلب از دنیا می رود.
اینک از نتایج و ثمرات این حالت، پنج وجه را برای نمونه بیان می داریم:
وجه اول: خداوند متعال با رسیدن ایام پیری، تلخی و علامت فنا و زوال را در اشیای زیبا و جذاب دنیوی نشان می دهد و بدین طریق، انسان را از دنیا متنفر می سازد و به جای این فانی، او را در جستجوی یک مطلوب باقی قرار می دهد.
— 258 —
وجه دوم: از آنجایی که شمار زیادی از دوستان صمیمی انسان، پیش از او از دنیا به عالمی دیگر رفته و در آنجا مسکن گزیده اند، لذا محبت شدید آنها، شوق رفتن به آنجا را به او بخشیده و وادارش می سازد تا با سرور و شادمانی به استقبال مرگ برود.
وجه سوم: خداوند متعال انسان را وا می دارد تا در برابر سنگینی بار زندگی و تکالیف و دشواری های معیشت، به ضعف و ناتوانی بی نهایتش پی ببرد و بدینگونه آرزوی شدید استراحت و شوق خالص رفتن به دیار آخرت را در او ایجاد می کند.
وجه چهارم: پروردگار متعال به انسان مؤمن به وسیلة نور ایمان نشان می دهد که مرگ، نابودی نیست؛ بلکه تبدیل مکان است و قبر نیز دهانة یک پرتگاه نیست، بلکه دری است به سوی عالم نورانی. دنیا نیز با تمام زرق و برقش در مقایسه با آخرت، در حکم یک زندان است و بدون شک رهایی از زندان دنیا و وصول به بوستان "جنان" و انتقال از دغدغة خسته کننده حیات مادی به عالم آرامش و آسایش و میدان طیران ارواح و بریدن از غوغای آزار دهندة مخلوقات و رفتن به حضور رحمانی، فقط یک سیاحت نیست، بلکه سعادتی است که با نثار هزاران جان همواره آرزو می شود.
وجه پنجم: پروردگار متعال به انسانی که قرآن را می شنود، علم حقیقت قرآن را تعلیم می دهد و با نور حقیقت، ماهیت دنیا را به او می فهماند و بی معنی بودن عشق و علاقه به دنیا را یادش می دهد؛ یعنی به انسان می گوید و اثبات می کند که:
دنیا یک کتاب صمدانی است و حروف و کلمات آن، خود را نمایش نمی دهند، بلکه به ذات و صفات و اسمای آفریننده اش دلالت دارند؛ لذا معنی آن را بیاموز و فراگیر! مناظر زیبایش را بگذار و برو! و بدان که دنیا یک مزرعه است، پس کشت کن و محصولات آن را برداشت و انبار کن! پلیدی هایش را دور بینداز و به آن اهمیت مده! و بدان که دنیا مجمع آیینه های مقابل هم اند، پس کسی را که در آن تجلی کرده است بشناس! انوارش را ببین! و معانی اسمایی را که در آن تجلی کرده است بفهم و مسمّای آن را دوست بدار و با خرد ریزه های آن شیشة محکوم به شکست و زوال، قطع رابطه کن!
و بدان که دنیا تجارتگاهی سیار است، پس خرید و فروشت را انجام بده و در پی قافله هایی که از تو سبقت گرفته اند و به تو توجه ندارند، بیهوده مرو! و خود را خسته مساز!
— 259 —
و بدان که دنیا یک تفریحگاه موقت است، پس با نظر عبرت به آن بنگر! به روی پنهان و زیبای آن که به جمیل باقی نگریسته است، دقت کن، نه به چهرة ظاهری آلوده اش! و با بسته شدن پرده هایی که صحنه ها و مناظر زیبا را برای تو نمایش می دهند، همچون طفلی که فاقد عقل است، گریه مکن!
و بدان که دنیا یک مسافر خانه است، پس در دایرة اجازة صاحب مسافرخانه بخور، بنوش و شکرگزار باش و در محدوة قانون او کار و فعالیت کن! بعد از آن به پشت سر هم نگاه مکن! بیرون شو و برو! در چیزهایی که به تو ارتباط و برایت فایده ندارند، بی مورد مداخله مکن و با مشغول شدن به کارهای گذرا خود را هلاک مساز!
بدین طریق با ارائهٔ‌ چنین حقایق ظاهر و آشکاری، اسرار چهرة باطنی دنیا را نشان داده و جدایی از دنیا را بسیار سهل و آسان می سازد، بلکه ترک دنیا را مورد پسند انسانهای هوشیار قرار می دهد و اثر رحمتش را در هر چیز و در هر مورد می نمایاند. و قرآن کریم افزون بر اشاره به این پنج وجه به جهات خاص دیگری نیز اشاره دارد.
وای بر کسی که از شمه ای از این پنج وجه برخوردار نیست!
— 260 —

بخش دوم

(٭):- به شعر شباهت دارد اما شعر نيست و عمداً نظم نشده بلكه براي نشان دادن كمال انتظام موجود در حقيقت، تا حدودي به صورت منظوم در آورده شده است.
از گفتار هفدهم
اي بيچاره! داد و فرياد مكن! هنگام گرفتاري به خدا توكل کن!
زيرا خود فرياد، بلا است، بلكه بلا اندر بلا و خطا اندرخطا است.
اگر بفهمي چه كسي تو را در بلا افكنده است، آن وقت بلا نيست،
صفا اندر صفا و عطا اندر عطا است.
شكوه مكن! شكر گزار باش! گلها از چهچة بلبل عاشق، خنده بر لب دارند.
٭٭٭
بدون خدا، دنيايت درد و رنج، فنا و نيستي و هيچ اندر هيچ است.
بيا و توكل كن!
وقتي بلایي به بزرگي جهان بر دوش داري
پس چرا از بلای کوچک داد و فریاد سر می دهی؟!
با توكل، به سیمای بلا بخند تا آن هم بخندد.
اگر بلا خنديد، كوچك مي شود و از بين مي رود.
بدان، اي مغرور!
خوشبختي اين دنيا در ترك دنيا است.
اگر به خدا ايمان داري، برايت كافي است.
اگر به دنيا پشت کردی، دنيا به دنبالت خواهد دويد.
اگرخود بين باشي، اين خود هلاكت است.
— 261 —
هرچه كردي، همه برضد تو خواهد بود.
پس در هر دو حال بايد ترك دنيا كرد.
٭٭٭
ترك دنيا يعني اينكه: دنيا ملك خداست،
با اجازه او و به نام او بايد به آن نگريست.
اگر در پي تجارت سودمندي هستي، بايد
عمر فاني را با عمر باقي و ماندگار عوض كنی.
٭٭٭
اگر طالب خواهش های نفسی، بدان كه گذرا و بي ارزش و واهي هستند.
اگر به آفاق چشم دوخته اي، ببین که مُهر فنا بر آن نقش بسته است.
٭٭٭
همة اجناس اين بازار، پوسيده است و به خريدن نمي ارزد؛
پس از آن دست بردار! جنس اصلي در پشت آن قرار دارد.
— 262 —
"ميوه درخت سياه توت"
"بر فراز درخت پر بركت توت، سعيد قديم
با زبان سعيد جديد این حقایق را به زبان آورد"
مخاطبم "ضيا پاشا" نيست، بلکه فريفتگان تمدن اروپا هستند.
و گوينده، خودم نيستم، بلكه قلبم به نام شاگردان قرآن گفته است.
٭٭٭
سخنان گذشته حقايق اند. سردرگم مباش، از محدوده ات پا فراتر منه!
به فكر بيگانگان گرايش نشان مده، چون گمراهي است، گوش مده، چون نادم و پشيمانت خواهد ساخت.
٭٭٭
مگر نمي بيني متفكران و پژوهشگران در حيرت و شگفت همواره مي گويند:
اي واي! از كي به كي شكايت كنم! من نيز درمانده ام!
٭٭٭
و من با جرأت تمام مي گويم، قرآن مرا به سخن در مي آورد:
از او به خود او شكوه مي كنم، مثل تو، از خود بیگانه نمی شوم!
٭٭٭
از حق به حق فرياد بر مي آورم، از حد پا فراتر نمی نهم!
از زمين به آسمان دعوا مي برم، مثل تو پا به فرار نمي نهم!
٭٭٭
سراسر قرآن كريم دعوتی است از نور به نور، مثل تو پشيمان نمي شوم.
حقيقت و حكمت در قرآن است، ثابت مي كنم،
به فلسفة مخالف قرآن ارزشي قایل نيستم!
٭٭٭
— 263 —
در قرآن كريم است، الماس حقيقت.
روحم فدایش باد! چون تو، آن را نمي فروشم!
٭٭٭
از خلق به حق مي شتابم، مثل تو به گمراهي نمي افتم!
از فراز راه خاردار پرواز مي كنم، چون تو برآن پا نمي گذارم!
از فرش تا عرش شكرگزارم، چون تو سر برنمي تابم!
٭٭٭
مرگ و اجل را دوست خود مي دانم، چون تو، نمي هراسم!
خندان به قبر داخل مي شوم، چون تو به خود نمي لرزم!
قبر را مثل تو، دهان اژدها، فرش وحشت، گردنة نيستي نمي شمارم!
بلكه مرا با دوستانم پيوند مي دهد، از آن به تنگ نيستم، مثل تو به خشم نمي آيم!
٭٭٭
دروازه رحمت، دري به سوي نور و دري به سوي حق است.
از آن به تنگ نمي آيم و نمی گریزم!
پس "بسم الله" گويان مي كوبم، (٭):اى واي گفته فرار نمي كنم. به پشت سر نگاه نمي كنم و وحشت به خود راه نمي دهم!
حمدگويان آرام مي خوابم، رنج نمي كشم، در وحشت به سر نمي برم!
با شنيدن اذان اسرافيل در سپيده دم حشر "الله اكبر" گويان بر مي خيزم! (٭):اذان اسرافيل را در سپيده دم حشر شنيده، الله اكبر گويان بر مي خيزم، از صلاة كبرى دست نمي كشم و از مجمع اكبر باز نمي مانم.
از محشر اعظم باز نمي ترسم!
از مسجد اعظم باز نمي مانم!
٭٭٭
از لطف يزدان، نور قرآن، فيض ايمان هرگز مأيوس نمي شوم!
بدون وقفه مي دوم، به سوي سايه عرش رحماني مي دوم!
مثل تو سردرگم نخواهم شد، ان شاء الله!
— 264 —

مناجات زیر به فارسی به قلبم خطور نمود

چون این مناجات به زبان فارسی به قلب خطور کرد، لذا به فارسی
نگاشته شد و در رسالة "حبابی از بحر قرآن کریم" كه در گذشته به چاپ رسيده، منتشر گردید.
يا رب! به شش جهت نظر مى كردم، درد خود را درمان نمى ديدم
بار الها! بدون توکل، غافلانه و با تکیه به اقتدار و اختیار خود، به امید یافتن درمان دردم به جهات ششگانه نظر افکندم، اما افسوس! درمان دردم را نیافتم. معناً به من گفته شد: آیا خود درد برای درمانت کافی نیست؟
در راست مى ديدم كه: ديروز مزار پدر من است
بله! غافلانه به سمت راستم نگاه کردم تا از گذشته تسلی خاطر یابم، اما دیدم که دیروز به صورت قبر پدرم و زمانهای گذشته به شکل آرامگاه بزرگ نیاکانم نمایان شدند و به جای تسلی مرا به وحشت افکندند.
(اما ایمان، آن آرامگاه بزرگ وحشتناک را همچون مجلسی نورانی و تسلی بخش و محفل دوستان نشان می دهد.)
و در چپ ديدم كه: فردا قبر من است
سپس در سمت چپ به آینده نگریستم، درمان نیافتم؛ بلکه فردا به صورت قبر من و روزهای آینده همچون قبر بزرگ امثال من و نسلهای آینده نمایان شدند و نه تنها به من انس و آرامش نداد، بلکه مرا به ترس و وحشت نیز انداخت.
(اما ایمان و آرامش ایمان، آن قبرستان بزرگ را مثل یک دعوت رحمانی به قصر های سعادت نشان می دهد!)
و امروز: تابوت جسم پر اضطراب من است
چون خبری از سمت چپ دیده نشد، به امروز نگاه کردم، دیدم که: امروز، گویی تابوتی است که جنازه ام را که بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، حمل می کند.
(اما ایمان، آن تابوت را به صورت یک تجارتخانه و مهمانسرای با شکوه نشان می دهد!)
— 265 —
بر سر عمر جنازه ى من ايستاده است
از این سمت نیز دارو نیافتم، سپس سرم را بلند کرده به شاخسار درخت عمرم نگریستم، دیدم که یگانه میوة آن درخت، جنازة من است که بالای آن درخت قرار دارد و به من می نگرد.
(اما ایمان نشان می دهد که آن میوه یک جنازه نیست، بلکه آزادی ای است برای روحم که نامزد ابدیت است. آری! آزاد شدن از آشیانة کهنه اش برای پرواز در میان ستارگان!)
در قدم: آب خاك خلقت من و خاكستر عظام من است
از این سمت نیز مأیوسانه باز گشته سر به زیر افکندم، دیدم که خاکستر استخوان هایم با خاک مبدأ خلقتم مخلوط و پایمال شده است. این مورد هم درمانم نداد و دردی بر دردم افزود.
(اما ایمان نشان می دهد که آن خاک، دری است به سوی رحمت و پرده ای است آویخته به سالن بهشت!)
چون در پس مى نگرم، بينم: إين دنياى بى بنياد هيچ در هيچ است
از آن سمت نیز روی گردانده به عقب نظر افکندم، دیدم که یک دنیای فانی و بي اساس در تنگنای دره های عمیق و تاریکی های نیستی، غلتان غلتان روان است. به جای مرهم نهادن به دردم، زهر و وحشت و ترسم را افزود.
(اما ایمان نشان داد که آن دنیای غلتان در تاریکیها، نامه های صمدانی و صفحاتی است که نقش و نگارهای سبحانی بر آن نقش بسته است که وظیفه اش به پایان رسیده، معنی و مفهومش را افاده کرده و نتایجش را به جای اینکه در خود بگذارد، در هستی گذاشته است!)
و در پيش انداز: نظر ميكنم، در قبر گشاده است
و راه ابد بدور دراز بديدارست
و چون در این سمت نیز خیری ندیدم نگاهم را به پیش رو انداختم، دیدم که در آغاز راه، درب قبر باز است و در پشت آن، راه منتهی به ابد از دور به چشم می خورد.
— 266 —
(اما ایمان، آن قبر را دری به عالم نور و آن راه را نیز راهی به سوی سعادت ابدی قرار داد، به راستی ایمان درمان و مرهم دردهای من است!)
مرا جز "جزء اختيارى" چيزى نيست در دست
لذا از این شش جهت نه تنها آرامش و تسلی نیافتم، بلکه ترس و وحشت یافتم و برای مقابله با آن ها چیزی به غیر از جزء اختیاری (ارادة جزیی انسان) در دست ندارم.
(اما ایمان به جای آن جزء اختیاری، چنان وثیقه ای می دهد که توسط آن به یک قدرت نامتناهی تکیه کنم، بلکه ایمان خود یک وثیقه است!)
كه آن جزء هم عاجز، هم كوتاه، و هم كم عيار است
حال آنکه آن جزء اختیاری که سلاح انسانی است، هم عاجز و هم کوتاه و هم ناقص است و قدرت آفریدن ندارد و کارش فقط کسب است.
(اما ایمان، آن جزء اختیاری را برای هر چیز کافی می گرداند چون آن را در راه الله (جَلَّ جَلالَهْ) استعمال می کند؛ همانند آن سربازی که با پیوستن به لشکر دولت، هزاران چند قدرتش کار می کند!)
نه در ماضى مجال حلول، نه در مستقبل مدار نفوذ است
آن جزء اختیاری نه در زمان گذشته می تواند حلول کند و نه امکان نفوذ در زمان آینده را دارد لذا آرزو ها و دردهای گذشته و آینده هم سودی نمی بخشد.
(اما ایمان، مهار جزء اختیاری را از جسم حیوانی می گیرد و به قلب و روح می سپارد؛ لذا می تواند به گذشته نفوذ و در آینده حلول کند، زیرا دایرة حیات قلب و روح بسیار گسترده است.)
میدان او این زمان حال و یک آن سیّال است
میدان جولان جزء اختیاری، همین زمان کوتاه حاضر و یک لحظة سیال است.
با إين همه فقرها وضعفها، قلم قدرت تو آشكاره
نوشته است، "در فطرت ما" : ميل أبد و امل سرمد
بجز این همه نیازها و ضعف و فقر و ناتوانی ام و افزون بر ترس ها و وحشت هایی که از شش جهت بر من هجوم آورده اند، در ماهیت من آرزوهایی درج گردیده است که تا به ابد امتداد دارند و در فطرتم آمال دور و درازی با قلم قدرت نوشته شده است.
— 267 —
بلكه هر چه هست، هست
بلکه هر آنچه در دنیا هست، نمونه های آن نیز در فطرتم وجود دارد؛ با تمام آن ها در ارتباط هستم و به خاطر آن ها سعی و تلاش می کنم و به سعی و تلاش واداشته می شوم.
دائره ى احتياج مانند دائره ى مد نظر بزرگى دارست
دایرة احتیاج، مانند دایرة نظر، بزرگ و وسیع است.
خيال كدام رسد احتياج نيز رسد، در دست هر چه نيست در احتياج هست
حتی خیال به هر جا که برود، دایره احتیاج نیز به آنجا می رسد؛ در آن جا نیز حاجت هست، بلکه هر چه در دست نیست، در احتیاج هست؛ و آنچه که در دست نیست، بی شمار است.
دائره ى اقتدار همچو دائره ى دست كوتاه کوتاه است
حال آنکه دایرة اقتدار به اندازة دایرة محدود دستم، محدود و تنگ است.
پس فقر و حاجات ما بقدر جهانست
باید گفت: فقر، نیاز و احتیاجاتم به اندازة دنیا است.
سرمايهء ما همچو: "جزء لا يتجزّا" است
اما سرمایة ما چیز بسیار جزیی همچون جزء لایتجزی است.
اين جزء كدام و اين كائنات حاجات كدامست؟
نیازهایی که به وسعت جهان اند و با ملیاردها حاصل می شوند، کجا؟ و این جزء اختیاری به ارزش پنج پول کجا؟ با این سرمایه جهت خرید آن ها نمی توان رفت و آن ها را به دست آورد؛ وقتی حقیقت چنین باشد، جستجوی چارة دیگری ضروری است.
پس در راه تو، از اين جزء نيز باز مى گذشتن چاره ى من است
و چاره این است که انسان باید از آن جزء اختیاری نیز بگذرد و کارش را به ارادة الهی بسپارد و از حول و قوت خود بیزاری جوید و با پناه بردن به حول و قوت پروردگار، به حقیقت توکل چنگ بزند.
— 268 —
پروردگارا! وقتی راه نجات این است، در راه تو از آن جزء اختیاری می گذرم و از "انانیتم" بیزاری می جویم.
تا عنايت تو دستگير من شود، رحمت بى نهايت تو پناه من است
تا عنایت تو با ترحم بر عجز و ضعفم، دستم را بگیرد و رحمت تو با شفقت بر فقر و احتیاجم تکیه گاهم گردد و درش را به رویم بگشاید.
آن كس كه بحر بى نهايت رحمت يافته است، تكيه
نه كند بر اين جزء اختيارى كه يك قطره سراب است
آری! هر کسی که به دریای بی کران رحمت رسید، به جزء اختیاری که مثل قطرة سراب است، اعتماد نخواهد کرد و از رحمت چشم پوشیده و به آن مراجعه نمی کند.
أيواه! إين زندگانى هم چو خوابست
وين عمر بى بنياد هم چو بادست
ای وای! فریب خوردیم! این زندگانی دنیا را ثابت گمان کردیم و با این گمان، هر چیز را ضایع ساختیم! بله، زندگی یک خواب است و همچون یک رؤیا می گذرد. و این عمر بی بنیاد نیز بسان باد خواهد رفت.
انسان بزوال دنيا بفنا است، آمال بى بقا آلام ببقا است
انسان مغروری که شیفتة خود است و خویش را ابدی می پندارد، محکوم به زوال است و به سرعت از بین می رود؛ اما دنیایی که پناهگاه اوست در گودال نیستی سقوط خواهد کرد، آرزو ها به باد هوا می رود و دردها در روح می ماند.
بيا اى نفس نا فرجام! وجود فانى خود را فدا كن
خالق خود را، كه اين هستى وديعه هست
وقتی چنین است، بیا ای نفس مشتاق زندگی! و ای طالب عمر دراز و عاشق دنیا! و ای دل بستة آرزوها و مبتلای دردهای بی پایان! ای نفس بدبختم! عقل به خواب رفته ات را بیدار کن! مگر نمی بینی کرم شبتاب با بالیدن به روشنایی ناچیزش، در تاریکی های هولناک شب در می ماند، اما زنبور عسل چون به خود دلگرم و متکی نیست، روشنایی روز را می یابد و تمام دوستانش؛ یعنی گلها را به رنگ طلایی خورشید، آراسته می بیند!
— 269 —
بر همین اساس اگر تو نیز به خودت، به وجودت و به "انانیتت" بنازی و تکیه کنی، مثل کرم شب تاب خواهی بود و اگر وجود فانی ات را در راه خالقی که به تو وجود بخشیده است، فدا کنی، مانند زنبور عسل خواهی شد و نور بی حدِ وجود خواهی یافت. پس خود را فدا کن، زیرا این وجود نزد تو امانت است!
وملك او و او داده فنا كن تا بقا يابد، از آن
سرى كه: "نفى النفى" اثبات ست
وجود و هستی ملک اوست، او به تو داده است؛ لذا بدون منت و عقب نشینی آن را فدا کن، تا بقا یابی؛ زیرا نفی النفی، اثبات است.
یعنی اگر نیست، نیست باشد، پس هست؛ به عبارتی دیگر، اگر نیست، نیست گردد، هست می شود.
خداى پر كرم خود ملك خود را مى خرد از تو
بهاى بى كران داده، براى تو نگاه داراست
آفریدگار کریم ملک خود را از تو خریداری می کند، پول هنگفتی همچون بهشت به تو می دهد و نیز آن ملک را به خوبی برایت محافظت می کند، بهایش را بالا می برد. یعنی آن را به صورت ماندگار و مکمل به تو مسترد می سازد؛ پس ای نفس من! درنگ مکن! از این تجارت که در برگیرندة پنج فایده است، بهره ببر، تا از پنج زیان رهایی یافته و پنج سود را یک باره به دست آوری!
— 270 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ فَلَمَّٓا اَفَلَ قَالَ لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ ﴾
(الأنعام:٧٦)
لَقَدْ أَبْیكَانِي نَعْيُ: لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مِنْ خَلِيلِ الله
شيون و ناله ى لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ که يك نوع تفسير از كلام يك حكيم الهي - كه نبي و پيغمبر است - مي باشد و در كلام الله مذكور است، توسط حضرت ابراهیم (ع.س.) زوال و مرگ کاینات را اعلان کرد و مرا به گریه آورد. "فصَبَّتْ عَیْنُ قَلْبِی قَطَرَاتٍ بَاکِیَاتٍ مِنْ شُؤُونِ الله" : "به همین خاطر چشم قلبم گریست و قطرات اشکش سرازیر گردید." همان گونه که گریة چشم قلب، حزین و اندوه بار است، هر قطره اشک آن نیز، چنان حزن انگیز است که به گریه و ناله وا می دارد؛ و آن قطرات اشک، عبارت است از این ابیات فارسی که نوعی تفسیر لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ است که در قرآن مجید در داستان ابراهیم (ع.س.) آمده است."
نمى ز يباست "أفولده" گم شدن محبوب
محبوبی که غروب می کند و ناپدید می شود، محبوب و زیبا نیست؛ چون آنچه که محکوم به زوال است، نمی تواند زیبایی حقیقی باشد و محبت آن در قلب جایگزین گردد، زیرا قلب برای عشق ابدی آفریده شده است و انوار ذات بی نیاز را انعکاس می دهد و زوال را دوست ندارد و شایستة آن هم نیست.
نمى أرزد "غروبده" غيب شدن مطلوب
مطلوبی که محکوم به غروب است، ارزش آن را ندارد که قلب علاقه مند آن شود و فکرش را صرف آن کند؛ چون نمی تواند مرجع آرزوها باشد. پس نفس نباید حسرت آن را بخورد. آیا یک چیز فانی ارزش این را دارد که قلب آن را پرستش کند و دلبسته اش باشد؟
نمى خواهم "فناده" محو شدن مقصود
مقصودی را که در فنا محو می شود نمی خواهم؛ زیرا فانی هستم، فانی را نمی خواهم. آنچه خود فانی است چه سودی برای من دارد؟
— 271 —
نمى خوانم "زوالده" دفن شدن معیبود
معبودی را که در زوال دفن می شود نمی خواهم و به آن پناه نمی برم؛ چون کسی که خودش عاجز باشد، نمی تواند دردهای فراوانم را درمان کند و بر زخم های ابدی ام مرهم نهد. پس کسی که نمی تواند خود را از زوال برهاند، چگونه معبود قرار می گیرد؟
عقل فرياد مى دارد، نداء لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند روحم
بله! عقلی که فریفتة ظواهر است، در این کشمکش کائنات، با دیدن زوال معشوق هایش مأیوسانه فریاد بر می آورد و روحی که در جستجوی محبوب باقی است ندای
لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر می دهد.
نمى خواهم نمى خوانم نمى تابم فراقى
نمي خواهم، آرزو نمي كنم و طاقت جدایی را ندارم...
نمى أرزد "مراقه" اين زوال در پس تلاقى
دیداری که جدایی دردناکی در پی دارد، به اضطراب و پریشانی نمی ارزد و هرگز لایق اشتیاق نیست؛ زیرا آن گونه که زوالِ لذت، دردناک است، تصور زوال لذت نیز دردناک است. تمام دیوان اشعار و منظومه های شعرا که عشاق مجازی هستند، عبارتند از: فریاد روح که از درد ناشی از تصور زوال بر خاسته است، حتی اگر روح دیوان اشعار هر کدام از آنان را بفشارید، فریاد دردناکی از آن بر خواهد خاست.
از آن دردى گرين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند قلبم
این دیدار های محکوم به زوال و این محبوبهای مجازی که درد و رنج بر جا می گذارند، چنان فشاری بر قلبم وارد می کنند که ابراهیم وار با گریه
لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ می گرید و فریاد بر می آورد.
اگر واقعاً خواستار بقا هستی و خودت هنوز در این دنیای فانی قرار داری، پس بدان:
در اين فانى بقا خازى بقا خيزد فنادن
بقا از فنا پدید می آید. پس نفس اماره ات را فنا کن تا بقا یابی!
— 272 —
فنا شد، هم فدا كن، هم عدم بين، كه از دنيا "بقايه" راه "فنادن"
خود را از اخلاق بدی که اساس دنیا پرستی است بزدا! اموال و دارایی ات را در راه محبوب حقیقی فدا کن! عاقبت فنا پذیری موجودات را بنگر! زیرا در این دنیا راهی که به بقا رفته است، از فنا می گذرد!
فكر فيزار مى دارد، انين لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مى زند وجدان
فکر انسان که در بین اسباب مادی سرگردان است، از این زلزلة زوال دنیا در حیرت مانده و مأیوسانه فریاد می زند؛ حال آنکه وجدانی که در جستجوی وجود حقیقی است، ابراهیم وار ناله لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر داده و با قطع ارتباط از محبوب های مجازی و موجودات فنا پذیر، به موجود حقیقی و محبوب سرمدی می پیوندد.
بدان اى نفس نادانم! كه: در هر فرد از فانى
دو راه هست با باقى، دو سر جان جانانى
بدان ای نفس نادانم! که دنیا و موجودات، فانی اند؛ اما از هر چیز فانی می توان دو راه یافت که به سوی بقا می روند و در این دو راه، می توان دو تراوش و دو رمز از تجلی جمال محبوب لایزال و جان جانان را دید، مشروط بر اینکه از صورت فانی و از حدود نفست بگذری.
كه در نعمتها إنعام هست و پس آثارها اسما بگير مغزى
و ميزن در فنا آن قشر بى معنا
در درون هر نعمت انعامی نهفته است و از آن توجه و التفات رحمان احساس می گردد. اگر از نعمت به دیدن انعام نفوذ کنی، منعم را خواهی یافت. و نیز هر اثر صمدانی، همچون مکتوبی، نامهای صانع ذوالجلال را می فهماند. اگر از نقش به معنی بگذری، از طریق اسم، مسمّی را می یابی؛ پس هرگاه مغز و درون این مصنوعات فانی را یافتی، به آن چنگ بزن و قشر و پوست بی معنای آن را بدون حسرت دور بینداز تا سیل فنا ببرد!
بلى آثارها گويند: ز اسما لفظ پر معنا بخوان معنا
و ميزن در هوا آن لفظ بى سودا
— 273 —
بله، در مصنوعات هیچ اثری وجود ندارد که دارای لفظی مجسم و پر معنی نباشد و بسیاری از نام های آفریدگار ذوالجلالش را در معرض مطالعة همگان نگذارد. پس وقتی این مصنوعات، الفاظ و کلمات قدرت اند معانی آن ها را بخوان و در قلبت بچکان و الفاظ بی معنی را بی پروا در باد زوال بینداز و با نگاه محبت آمیزت خود را به آنان مشغول مساز!
عقل فرياد مى دارد، غياث لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ ميزن اى نفسم!
عقلی را که فریفتة مظاهر دنیا است و سرمایه ای غیر از معلومات آفاقی ندارد، سلسلة افکارش به هیچ و نیستی می کشاند؛ لذا عقل از حیرت و هیبت آن مأیوسانه فریاد می زند و راه مستقیم را که به حقیقت رفته باشد می جوید.
وقتی روح از غروب کرده ها و زوال شده ها دست کشید، قلب نیز از محبوب های مجازی اش صرف نظر می کند و وجدان نیز از فانی ها رو بر می گرداند.
ای نفس بیچاره ام! تو نیز همچون ابراهیم علیه السلام فریاد لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ سر ده و نجات یاب!
چه خوش گويد او شيدا "جامى" عشق خوى:
ببین! مولانا جامی، آن عاشق شیدایی که فطرتش با عشق الهی عجین شده بود، به خاطر بر گرداندن انسان ها از کثرت به وحدت (از شرک به توحید) چه زیبا گفته است:
يكى خواه، يكى خوان، يكى جوى، يكى بين، يكى دان، يكى گوى!
(٭):فقط اين سطر كلام مولانا جامي است.
یعنی:
فقط یکی را بخواه! دیگران به خواستن نمی ارزند.
یکی را صدا کن! دیگران صدا را نمی شنوند.
یکی را بجوی، دیگران لایق جستن نیستند.
یکی را ببین! دیگران همیشه دیده نمی شوند و پشت پردة زوال پنهان اند.
یکی را بشناس! شناختن آنانی که به معرفتشان کمک نمی کنند، بی فایده است.
— 274 —
از یکی بگو: گفته هایی که در مورد او نباشد لایعنی پنداشته می شود.
نعم، صَدقتَ ای جامی! که لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر می زند عالم.
بله، ای جامی! راست گفتی: محبوب حقیقی، مطلوب حقیقی، مقصود حقیقی و معبود حقیقی فقط اوست.
هو المطلوب، هو المحبوب، هو المقصود، هو المعبود.
کِه لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ بَرَابَرْ مِيزَنَدْ عَالَمْ
پس این عالم به حلقة بزرگ ذکر و تهلیل شباهت دارد و هر موجود آن با زبان های گوناگون و نغمه های مختلفش لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ سر می دهد و به وحدانیت او شهادت می دهد و بر جراحات عمیق وارده از لَٓا اُحِبُّ الْاٰفِل۪ينَ مرهم می نهد و انگار می گوید: بیایید به سوی محبوب باقی و ماندگار برویم. بیایید از تمام محبوبهای مجازی و فانی دست بکشیم!
— 275 —

دو لوحه

(بیست و پنج سال پیش (سال ١٩٢٢) برفراز تپهٔ‌ یوشع که در تنگهٔ‌ استانبول واقع است قرار داشتم. هنگامی که تصمیم به ترک دنیا گرفته بودم، شماری از دوستان گرامی ام نزدم آمدند تا مرا از تصمیمم منصرف سازند و به حالت قبلی ام برگردانند؛ من به آنان گفتم: تا فردا مرا به حال خود رها کنید تا استخاره کنم. صبح زود این دو لوحه به قلبم خطور کرد که به شعر شباهت دارد؛ اما شعر نیستند. به خاطر ارج گذاری به آن خاطرة مبارک، هیچ تغییری در آن ها ندادم و به همان گونه که خطور کرده بودند، از آن ها محافظت کردم. این دو لوحه، در پایان "گفتار بیست و سوم" الحاق شده اند، ولی به مناسبت مقام اینجا آورده شدند.)
لوحه ي نخست
تابلویی است که حقیقت دنیای غافلان را به تصویر می کشد
مرا به دنیا فرا مخوان! چون آمدم و فنا دیدم.
آنگاه که غفلت پرده انداخت و نور حق نهان گشت،
همیشه موجودات را فانی و زیان آور دیدم.
اگر بگویی: وجود، من آن را پوشیده ام، اما سراسر عدم بود و بلا!
اگر بگویی: حیات، من آن را چشیده ام، اما دیدم که عذاب اندر عذاب است!
چون عقل، عقاب گشت و بقا بلای جانم شد.
و عمر، عین هوی و کمال عین هبا شد.
و عمل، عین ریا و أمل عین الم شد.
و وصال، عین زوال و دوا عین درد بود.
و انوار را به صورت ظلمات و احباب را بسان ایتام دیدم.
و صداها عین تعزیت بودند و زندگان را بسان مردگان دیدم.
— 276 —
و علوم به اوهام مبدل شد و در حکمت ها هزاران سَقَم دیم.
و لذت ها درد شدند و در هستی هزاران عدم دیدم.
و اگر بگویی: دوست من آن را یافته بودم، اما افسوس! چه دردهایی در فراق دیدم.
لوحه ی دوم
تابلویی است که به حقیقت دنیای اهل هدایت اشاره می کند:
آنگاه که غفلت برچیده شد، نور حق را عیان دیدم.
هستی، دلیل ذات او بود و زندگی، آیینة حق.
عقل، کلید گنج شد و فنا را دروازة بقا دیدم.
لمعة کمال به خاموشی گرایید و شمس جمال دمید و درخیشیدن گرفت.
زوال، عین وصال و الم،عین لذت شد.
عمر، خود ابد شد و در مرگ، حیات حقیقی پدیدار گشت.
همه اشیا را مونس و همدم دیدم و همه صداها صدای ذکر شد.
همه ذرات موجودات به ذکر و تسبیح مشغول اند.
فقر را گنجینة غنا و مرگ را عجز و درماندگی دیدم.
اگر خدا را یافته ای، بدان که همة اشیا از آنِ توست.
خود بینی و پرستش نفس، بلای بی حساب و عذاب نامحدود است.
آن را بچش و فراموش مکن که بلای بی نهایت سنگینی است!
اگر بندة حقیقی خدا هستی، پس صفای بیکران را ببین و ثواب بیکران وجودش را بچش.
و خوشبختی بی پایان را نظاره کن!
— 277 —

مناجات

بيست و پنج سال قبل، بعد از عصر يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان قصيده اسمای حسناي شيخ گيلاني قُدس سرّه را خواندم، آرزويي به من دست داد تا مناجاتي با اسمای حسني بنويسم، در آن هنگام همين اندازه نوشته شد، چون من می خواستم مناجاتي شبيه به مناجات آن استاد بزرگوارم بنويسم. اما افسوس! استعداد نظم سرایي ندارم، نتوانستم و متأسفانه مناجات ناتمام ماند.
اين مناجات به رسالة "پنجره ها" كه نامة سي و سوم است ملحق شده بود، ولي به مناسبت مقام اينجا آورده شد:
هوالباقي
حكيمُ القضايا نحین في قَبْض حُكمه هو الحَكَمُ العیدلُ لیه الأرض والسماءُ
عليمُ الخیفايا والغيوب في مُلكه هو القادرُ القيیومُ له العرش والثراء
لطيفُ المزايا والنیقوش في صُنعه هو الفاطرُ الیودودُ له الحُسن والبهاءُ
جليلُ المرايا والشؤون في خلقه هو الملكُ القیدوسُ له العز والكبرياء
بديع البرايا نحن مین نیقیش صُنعه هو الدائیمُ الباقي له الملك والیبقاءُ
كريمُ العطايا نحین مِن ركب ضيفه هو الرزاقُ الكافي له الحمد والثناء
جميل الهدايا نحن من نسج علمه هو الخالقُ الیوافیي له والعطاء
سميعُ الشكايا والدعاءِ لخَلْقِه هو الراحمُ الشیافي له الشكر والثناء
غیفور الخیطیايا والذنوبِ لعبده هو الغفّار الرحيمُ له الیعیفوُ والرضاء
اي نفس من! چون قلبم گريه كن و فرياد برآور و بگو:
فاني ام، فاني را نمي خواهم.
عاجزم، عاجز را نمي خواهم.
روحم را به رحمان سپرده ام، غير او را نمي خواهم.
مي خواهم؛ فقط يك يار باقي مي خواهم.
من خود ذره ام، خورشيد ماندگار مي خواهم.
هيچ اندر هيچ ام، اما همة اين موجودات را باهم مي خواهم.
— 278 —

دست آورد تأمل

در ييلاق "بارلا" ميوه اي است از درختان كاج، سدر، سروكوهي و سپيدار.
این قسمت، بخشی از مكتوب یازدهم است و به مناسبت مقام اینجا آورده شد.
در يكي از روزهاي دوران اسارتم، بر فراز كوهي در "بارلا" بودم و به درختان تنومند و بلند قامت صنوبر، قطران و سروكوهي می نگریستم و در مورد وضعیت حیرت انگیز و شکل و صورت هولناک شان می اندیشیدم. آهسته آهسته باد هاي نرم و ملايمي و زيدن گرفت و آن وضعيت مهيب را به وضعيت شيرين و با شكوهی با شور و ولوله ذكر و تسبيح تبديل کرد و تماشاي اين صحنة دلپذير، چشم را با عبرت و گوش را با حكمت آشنا و هم نوا ساخت؛ و به ناگاه بيت كردي "احمد جزري" يادم آمد:
هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاى تشبيه نگاران بجمالاته دنازن
قلبم بخاطر بيان معنى عبرت، چنين گريست:
يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى.. زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى.. دم دم ز جمال نقش تو در رقص بازى.. زكمال صنع تو خوش خوش بگازى.. ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى.. از وى رقص آمد جذبه خوازى.. أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى.. ايستا دست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى.. دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى.. به جنبيدست زلفها را به شوق انگيز شهنازى.. ببالا ميزنند از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى.. ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى.. بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى.. مردها را نغمهاى ازلى از حزن انگيز نوازى.. "روحه" مى آيد از و زمزمه ى ناز و نيازى.. قلب مى خواند ازين آياتها: سر توحيد زعلو نظم إعجازى.. نفس مى خواهد در اين ولولها.. زلزلها: ذوق باقى در فناى دنيا بازى.. عقل مى بيند ازين زمزمها.. دمدمها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازى.. آرزو ميدارد هوا
— 279 —
ازين همهمها.. هوهوها مرگ خود در ترك اذواق مجازى.. خيال بيند ازين اشجار: ملائک را جسد آمد سماوى، باهزاران نى.. ازين نيها شنيدت هوش: ستايشهاى ذات حى.. ورقها را زبان دارند همه "هو هو" ذكرآرند به در معناى: حى حى.. چو لَٓا اِلٰهَ اِلَّا هُوَ برابر ميزند هر شى.. دمادم جويدند "يا حق" سراسر گويدند: "يا حى" برابر ميزنند: "الله"
فَيَا حَىُّ يَا قَیيُّومُ بِحَقِّ اسْمِ حَىّ قَیيُّوم
حياتى ده باين، قلب پريشان را استقامت ده باين، عقل مشوش را.. آمين
معنى ابيات فارسي كه در مورد درختان كاج، سدر، سروكوهي و سپيدار در "تپه ليجه" در ييلاق "بارلا" نوشته شده است.
هر كس بتماشاگه حسناته ز هر جاى تشبيه نگاران بجمالاته دنازن
"هركس از هر جا شتابان به تماشاي زیبایی ات آمده است، آن ها به جمال تو به خود مي بالند و مي نازند."
به يادم آمد و قلبم نيز به خاطر بيان معني عبرت، چنين گريست:
يا رب! هر حى بتماشاگه صنع تو ز هر جاى بتازى
"پرورد گارا ! هر موجود زنده از هر جا سر برآورده است و همه باهم به تماشاي زیبایی ات مشغول اند و در شگفتی های زمینی که نمایشگاه صنعت توست، می اندیشند."
زنشيب و از فرازى مانند دلالان بنداء بآوازى
"آن ها همچون مناديان و جارچيان از هر طرف، از آسمان ها و زمين، به تماشاي جمالت فرا مي خوانند."
دم دم ز جمال نقش تو زهواى شوق تو در رقص بازى (٭):(نسخه) : زهواى شوق تو
اين درختان بسان دعوتگران و جارچيان از تماشاي زيبایي نقش و نگارت در هستي به وجد آمده به رقص و پايكوبي مي پردازند.
زكمال صنع تو خوش خوش بگازى
"و سرمست از دیدن كمال صنعت تو صداهاي زيبا و دل انگيزي بر مي آورند."
— 280 —
ز شيرينى آواز خود هى هى دنازى
"انگار شيريني صداهايشان خود آن ها را نيز سرمست ساخته است، به همين خاطر خرامان مي نازند."
از وى رقص آمد جذبه خازى
"اينجاست كه اين درختان به رقص در آمده اند و شور و اشتياق مي خواهند."
أزين آثار رحمت يافت هر حى درس تسبيح نمازى
"از آثار اين رحمت الهي است كه هر زنده جاني درس تسبيح و نماز مخصوص به خود را فرا مي گيرد."
ایستادست هر يكى بر سنگ بالا سرفرازى
پس از فراگيري درس، هردرختي برفراز سنگي بزرگ ايستاده و سر را بلند كرده و به عرش چشم دوخته است.
دراز كردست دستها را بدرگاه إلهى همچو شهبازى
"و هركدام صدها دستش را همچون شهباز قلندر (٭):شهباز قلندر يک قهرمان مشهور است که با ارشادهای شاه گيلانی و با التجاء به درگاه الهی به مدارج والاي ولايت نايل اماده است. به درگاه الهي دراز كرده و وضعيت اداي عبادت شكوهمندي را به خود گرفته اند."
به جنبيدست زلفها را به شوق انگيز شهنازى (٭):شهناز چلکزی زيباترين دختر دنيا بود که به خاطر گيسوان چهل زلفش بسيار مشهور شده بود.
"و شاخه هاي نازك شان را به اين سو و آن سو تكان مي دهند، انگار گيسوي دلرباي "شهناز" است، بدين طريق اشتياق لطيف و علاقه مندي والاي تماشاگران را بر مي انگيزند."
ببالا ميزنند از پرده هاى "هاى هوى" عشق بازى
"گويا روي حساس ترين تار طبقات عشق، انگشت گذاشته اند و ندا در مي دهند."
(٭):(نسخه) : اين نسخه به سرو كوهي اي كه در قبرستان است اشاره دارد:
ببالا مي زنند از پرده هاي هاي هوي چرخ بازي ٭ مرده ها را نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي.
— 281 —
ميدهد هوشه گيرينهاى درينهاى زوالى از حب مجازى
"آه و نالة سوزان، گريه هاي تلخ برخاسته از اعماق جان و درد جدایي از دوستان مجازي را به ياد مي آورد."
بر سر محمودها نغمه هاى حزن انگيز ايازى
"نغمه هاي حزن آلود جدایي را در گوش همة عاشقان جدا شده از محبوب مي نوازند، آن گونه كه سلطان محمود از محبوبش جدا شد."
مرده ها را نغمه هاي ازلي از حزن انگيز نوازي
گویي اين درختان با نغمه های ازلي و صداهاي حزن انگیز شان وظیفه دارند تا صدای خلود و ماندگاری را به گوش مردگانی که از شنيدن صداها و گفتگوهاي دنيا باز مانده اند بشنوانند.
"روحه" مى آيد از او زمزمة ناز و نيازى
"اما روح از این مشاهده دریافته است که: اشيا با تسبيح و تهلیل هایشان در برابر تجليات نام هاي آفريدگار ذوالجلال مقابله مي كنند، گويی اين صداها زمزمه هاي راز و نياز آن هاست كه مي آيد."
قلب مي خواند از اين آيت ها: سرّ توحيد زعلو نظم اعجازی
"اما قلب از نظم والاي اين اعجاز، رمز توحيد را در اين درختها مي خواند كه هريك آيات مجسم الهي هستند."
يعني در آفرينش اينها چنان نظم و صنعت و حكمت خارق العاده اي وجود دارد كه اگر همة اسباب جهان فاعل مختار فرض شوند و دست به دست هم دهند، نخواهند توانست از آن تقليد كنند.
نفس می خواهد در اين ولوله ها، زلزله ها: ذوق باقی در فنای دنيا بازی
و اين نفس هر اندازه كه اين وضعيت را تماشا مي كرد مي ديد كه تمام روي زمين در زلزله اي پر از ولوله ي جدايی و فراق مي غلتد، لذا به جستجوي لذتی ماندگار بر آمد و در يافت كه "با ترك دنيا پرستي بقارا خواهي يافت"
— 282 —
عقل مي بيند از اين زمزمه ها، دمدمه ها: نظم خلقت، نقش حكمت، كنز رازی
"اما عقل از اين زمزمة حيوانات و درختان و دمدمة نباتات و وزش هوا، انتظام خلقت و نقش حكمت و خزانة اسرار را كشف مي كند و در مي يابد كه هرچيز در صور مختلف، به تسبيح آفريدگار ذوالجلالش مشغول اند."
آرزو مي دارد هوا ازين همهمه ها هوهو ها مرگ خود در ترك اذواق مجازي
و "اما هواي نفس، از همهمه ي هوا و هوهوي برگ ها چنان لذت مي برد، كه تمام ذوق هاي مجازي را از ياد برده، و با ترك آن ذوق مجازي - كه در حكم حيات براى هواي نفس است- در راه ذوق و لذت حقيقي، حتي مرگ خود را طلب مي كند."
خيال بيند ازین اشجار: ملائك را جسد آمد سماوی با هزاران نی
اما خيال مي بيند كه گويا فرشتگانِ موكّل درختان، وارد آن ها شده و درختاني را كه در هر شاخه آن نَی هاي زيادي آويخته است همچون جسد پوشانده اند.
گويا سلطان سرمدي اين اجساد را در مراسم با شكوهي با صداي هزاران نَي به آنها پوشانده است، تا اين درختان نه به صورت جسمي جامد و فاقد شعور بلكه با شعور كامل و وضعيت پرمعني حالت شكر و سپاس را نشان دهند.
از این نَی ها شنیدت هوش: ستایش های ذات حی
"پس صداي اين نیها صاف و موثر است، گویي از موسيقي آسماني برخاسته است و فكر، صداي شكوه از درد فراق و جدایي را از آن نمي شنود"
آن گونه كه همة عشاق و در پيشاپيش آنها مولانا جلال الدين رومي شکوه های دردناك جدایي را شنیده اند. بلكه صداي تشكرات رحماني و تحميدات رباني را که به پروردگار حي و قيوم تقدیم شده است مي شنوند.
ورق ها را زبان دارند همه "هو هو" ذكر آرند به در معناي حی حی
"وقتي درختان به جسد تبديل شدند، همة برگ هاي شان نيز صورت زبان را به خود گرفت و هر درخت با هزاران زبانش با اندك تماس باد، ذكر "هو هو" سر مي دهد، و با تحيات زندگي خود، حيّ و قيوم بودن آفريدگارش را اعلان مي دارد."
— 283 —
چو لا اله الا هو برابر مي زند هر شي
"زيرا همة اشيا "لا اله الا هو" مي گويند، و در حلقة بزرگ ذكر كائنات باهم ذكر مي كنند و همكارند."
دمادم جويند "ياحق" سراسر گويدند، "ياحي" برابر مي زنند "الله"
"و هر لحظه با زبان استعداد و فطرتش "ياحق" مي گويد و حقوق زندگي اش را از گنج هاي رحمت الهي مي طلبد و همه باهم با زبان برخوردار بودن از مظاهر زندگي، اسم "يا حيّ" را ورد زبان قرار داده اند."
فیا حی یا قیّوم بحق اسم حی قیوم
حياتي ده به اين قلب پريشان را استقامت ده اين عقل مشوش را آمين!
— 284 —
سخن ستارگان
در يكي از روزها در "بارلا" در قلّة بلند كوه "چام" نشسته بودم. در آرامش شب به چهرة آسمان چشم دوختم. در اين هنگام يكباره فقرات ذيل به ذهنم خطوركرد؛ گويا گفتگوي ستارگان را با زبان حال شان شنيدم و اين مطالب را همان گونه که به ذهنم خطور كرده بود، نوشتم و قانون شعري رعايت نشد، چون به نظم و شعر وارد نیستم.
از نامة چهارم و از پايان بخش اول گفتار سي و دوم اينجا آورده شد.
مكتوبي تابان از زبان ستارگان
خطبه ي شيرين ستارگان را بشنو، ببين نامه ي نورين حكمت چه نوشته است!
همه باهم فرياد برآورده و با زبان حق مي گويند:
٭٭٭
ما يكايك دليل نورافشاني هستيم بر شكوه و سلطنت قدير ذوالجلال
گواهي صادق بر وجود آفريدگار و بر وحدانيت و قدرت او.
٭٭٭
ما همچون فرشتگان، مشغول تماشاي معجزاتي هستيم كه روي زمين را آراسته اند.
٭٭٭
ما هزاران چشم بينایي هستيم كه ازآسمان به زمين مي نگرند و به بهشت خیره می شوند.
(٭):يعني زمين كه مزرعه و بوته زار گل هاي بهشتي است، به آن دليل كه مكاني براي نشان دادن بسياري از معجزات قدرت است. هما نگونه كه ملائك ساكنين عالم سموات، آن معجزات و خوارق را تماشا مي كنند، همانطور ستارگان هم - كه در حكم چشمان اجرام آسماني اند- چون ملائك به زمين و به بهشت نگاه مي كنند، به گونه اي كه با مشاهده ي مصنوعات نازنين روي زمين، عالم بهشت را مي بينند. و آن چز هاي خارق العاده و گذراي زمين را به صورتي باقي در بهشت مشاهده مي كنند، گويا يكبار به زمين و يكبار به جنت نگاه مي كنند يعني به هر دو عالم نظارت دارند.
ما هزاران ميوة زيباي درخت آفرينش هستيم كه دست حكمت جميل
ذو الجلال ما را به پهناي آسمان و شاخه هاي كهكشان آويخته است.
— 285 —
ما براي اهل آسمان ها مسجد سيّار، خانة دوّار، آشيانة علوي، چراغ نور افشان، كشتي جبار و هواپيماي غول پيكر هستيم.
٭٭٭
ما معجزات قدرت، خوارق صنعت، نوادر حكمت، نوابغ خلقت و عالمِ نور قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم.
٭٭٭
بدين طريق صدها هزار دليل و برهان را با صدها هزار زبان نشان مي دهيم،
و به گوش انسان هاي راستین مي رسانيم.
كور باد چشم ملحدِ بي ديني كه چهره هاي تابان مان را نمي بيند
و سخنان واضح مان را نمي شنود! ما آياتِ سرايندة حق هستيیم.
٭٭٭
سكة ما يكي، نشان ما يكي است، تسبيح گوي و عبادت گزارِ
تحت فرمان پروردگار خود هستيم.
مجذوب محبت اوییم و به حلقة ذكر كهكشان ها منسوبیم.
(آنچه را گفته شد در تخيلم شنيدم.)