— 224 —
گفتار پانزدهم
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَٓاءَ الدُّنْيَا بِمَصَاب۪يحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ ﴾
(الملك:٥)
اي دانش آموزي كه با آموختن مسائل فاقد روحي از كزوموگرافي، ذهنش تنگ و عقلش به چشمانش فرود آمده است و نمي تواند رمز بزرگ اين آيه را در ذهن تنگش جا دهد! بدان که با يك نردبان هفت پله اي مي توان به آسمان اين آيه صعود كرد! پس بيا باهم صعود کنیم:
پلة اول
حقيقت و حكمت مقتضی است که آسمان ها نيز همچون زمين باشندگان مناسب خود را داشته باشند و در اصطلاح شريعت به اين اجناس مختلف "ملائكه و روحانيات" گفته مي شود.
آري! حقيقت چنين اقتضا مي كند ؛ زيرا زمين با وصف كوچكی و ناچيز بودن، پر از مخلوقات جاندار و ذي شعور است و هر از چندگاه خالي مي شود و دوباره با شعورداران و جانداران ديگري به آبادانی خود مي پردازد؛ اين امر اشاره و حتي تصريح است به اينكه: آسمان هايي كه برج هاي باشكوهي دارند و همچون قصرهاي مزين هستند نيز پر از مخلوقات ذي شعور و با درك اند.
آنان نيز مانند انس و جن، تماشاگران قصر اين هستي و مطالعه كنندگان كتاب کائنات و مناديانی اند که به سوی عظمت ربوبیت فرا می خوانند؛ زيرا تزيين و آراستن کائنات با تزيينات و زیبایی ها و نقش هاي بي حد و حساب، این را می طلبد که توجه و نگاه تحسين كنندگان متفكر و قدرشناسان متحير را به خود جلب کند.
آری، زیبایی فقط به عاشق نشان داده مي شود و غذا به گرسنه؛ حال آنكه انس و جن به سختی مي توانند از اين همه وظايف بي پايان و نظارت خطير و عبوديت فراگير،
— 225 —
يكي را انجام دهند؛ يعني براي انجام اين همه وظايف پايان ناپذير و عبادت متنوع، موجوديت انواع و اقسام فرشتگان و روحانيان الزامی است.
با استفاده از اشارات بعضي روايات و با الهام از انتظام حكمت هستي مي توان گفت: برخي از اجسام سيار، از ستارگانِ در حال گردش گرفته تا قطرات، سواري بعضي از فرشتگان اند که به اذن الهي سوار بر اين اجسام در عالم شهادت گشت و گذار مي كنند.
و نيز مي توان گفت: بعضي از اجسام حيواني، از پرندگان بهشتی -که در حدیث به «طُيُورٌ خُضْرٌ» تعبیر شده اند- گرفته تا حشرات، هواپيماهاي گونه ای از ارواح هستند که اين ارواح به دستور پروردگار داخل آن ها مي شوند و به تماشاي عالم جسمانيت مي پردازند و از پنجره هاي حواس اين اجساد، معجزات جسماني فطرت را مشاهده مي کنند.
آفريدگاري كه از خاك درشت و آب لجن، مخلوقات با شعور و حیات لطيف و ذوي الإدراك نوراني آفريده است، بدون ترديد نوعي مخلوقات با شعور دارد كه از درياي نور و حتي از درياي ظلمت آفريده است که به وفور يافت مي شوند و مناسب روح و حيات هستند.
اين مطلب در رساله "نقطه اي از معرفت الله" و در "گفتار بيست و نهم" كه به اثبات وجود ملائكه و روحانيات اختصاص دارد، با قاطعيت دو دو تا چهار تا ثابت شده است؛ اگر مایلی به آن مراجعه كن!
پلة دوم
آسمان ها و زمين مثل دو استان يك کشور با همديگر رابطه دارند و پيوند مستحكم و معاملات مهمي در بين شان موجود است و اشيای مورد نياز زمين از قبيل: نور و حرارت و بركت و رحمت از آسمان تدارک دیده می شود. و نیز بنابر اجماع تمام اديان آسماني ای که مستند به وحي اند و بنابر تواتر به دست آمده از مشاهده همة اهل كشف، فرشتگان و ارواح، از آسمان به زمين مي آيند.
با حدس قطعی که به حس و شعور نزدیک است فهميده مي شود كه، برای باشندگان زمين راهي جهت صعود به آسمان ها وجود دارد؛ چون آن گونه كه عقل و خيال و نظر هركس هرآن به آسمان مي رود، ارواح انبيا و اوليایي كه بارسنگين خود را
— 226 —
از دوش نهاده اند و ارواح امواتي كه اجسادشان را كشيده اند نيز، با اجازة پروردگار به آسمان مي روند. وقتي اموات و لطافت يافتگان آنجا بروند، حتماً آنهايي كه جسد مثالي برتن دارند و برخي از سكنة خفيف و لطيف زمين و هوا كه از لطافت ارواح برخوردارند، نیز مي توانند به آسمان ها بروند.
پلة سوم
سكون و سكوت و انتظام و پیوستگی و وسعت و نورانيت آسمان نشان مي دهد كه سكنة آنجا با سكنة زمين فرق دارند؛ همة اهل آسمان فرمانبردارند، هر دستوري كه داده شود، انجام مي دهند و در آنجا انگيزه اي براي ايجاد مزاحمت و اختلاف وجود ندارد؛ زيرا مملكت، بسیار وسیع و پهناور است و آن ها هم با فطرت پاکیزه و صافی آفریده شده اند و معصوم و بی گناه اند و مقامشان هم ثابت است؛ برخلاف زمين كه درآن اضداد يكجا شده و اشرار و اخيار درهم آميخته و دربين شان مناقشات بروز كرده است. اينجاست كه دچار اختلافات و نابساماني ها هستند و بدين جهت دروازة امتحانات و مسابقات گشوده شده و مراتب ترقي و سقوط به ميان آمده است.
حكمت اين حقيقت بدین قرار است:
انسان، آخرين ميوة درخت آفرينش است و معلوم است كه ميوه، دورترين، جامع ترين، نازك ترين و مهم ترين جزء درخت است و بر همین اساس انساني كه ميوة عالم است جامع ترين، بديع ترين، عاجز ترين، ضعيف ترين و لطيف ترين معجزة قدرت الهي به شمار مي رود.
از اين رو زميني كه گهواره و مسكن انسان است، از نظر معنی و نیز از نظر ساختاری با آسمان همسان بوده و با وجودي كه به نسبت آسمان كوچك تر است، بازهم قلب و مركز كل هستي و نمايشگاه همة معجزات صنعت رباني و مظهر و محور تجليات اسمای حسني و محشر و تجلیگاه فعاليت هاي بي پايان رباني و محل عرضة سخاوتمندانه مخلوقات بي شمار الهي، به ویژه نمایشگاه چشمگير و بسيار زياد نباتات و حيوانات و نمونة كوچكی براي مصنوعات عالم پهناور آخرت و كارخانه ای بسيار فعال براي توليد منسوجات ابدي و مناظر ماندگار و بالاخره مزرعة تنگ و موقتي است براي روياندن بذر باغ هاي دايمي و جاويدان.
— 227 —
به دليل همين عظمت معنوي زمين
(٭):- آري! كره زمين در عین کوچکی مي تواند با آسمان ها برابري كند، چون مي توان گفت : يك چشمه دايمي و پرمنفعت، بزرگ تر از درياچه بي حاصل است. همچنین اگر چيزي با ترازويي وزن و دركنار آن گذاشته شود، سپس محصولات اين چيز با همان ترازو وزن گردد، ترازو مي تواند با آن برابري كند، گرچه در ظاهر هزاران بار بزرگ تر از ترازو باشد و همچون كوهي انباشته شود.
بدين سان خداوند متعال به گونه اي زمين را آفريده است كه همچون نمايشگاهي براي صنعت، رستاخيزي براي ايجاد، مداري براي حكمت، مظهري براي قدرت، تجلي گاهي براي رحمت، مزرعه اي براي بهشت و پيمانه اي براي عوالم موجودات و چشمه خروشاني كه موجودات از طريق آن به درياي گذشته ها و به عالم غيب مي ريزند، است.
حال دقت كن به اين همه عالمي كه به عالم غيب مي ريزد و به اين همه لباس هاي رنگارنگ بافته شده از هزاران نوع مصنوعات كه زمين هرساله يكي پس از ديگري مي پوشد و عوض مي كند؛ يعني هرآنچه را كه در زمين است پيش چشمانت حاضر و مجسم فرض كن، سپس با آسمان هايي كه بسيط و هميشه يكسان اند، مقايسه كن! خواهي ديد كه اگر زمين سنگين تر از آسمان ها نباشد كم تر از آن هم نيست و ازهمين نقطه می توان به راز آیه كريمه رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ پي برد! (مؤلف)
و اهميت صنعتي آن است كه قرآن حكيم زمين را با تمام آسمان ها همسان مي داند؛ باآنكه زمين در مقايسه با آسمان ها همچون ميوة يك درخت بسيار بزرگ است؛ و نیز زمين را در يك پله و همة آسمان ها را در پلة ديگر قرار مي دهد و همواره آية رَبُّ السَّمٰوَاتِ وَ الْاَرْضِ را تكرار مي كند.
و از جانب دیگر، تحول سريع و دگرگوني مداوم زمين كه از حكمت هاي مذكور ناشي مي شود، نیز مقتضی است تا اهالي اش نیز به همان سان با تحولات رو در رو باشند.
از آنجايي كه زمين با وجود محدوديت، به نمایشگاه بي شمار قدرت الهي تبدیل شده است، قدرت و نيروي مهم ترين سكنة آن، يعني جن و انس نيز برخلاف ساير موجودات زنده به هيچ نوع حد و مرز فطري يا اخلاقي ای محدود نشده است؛ به همين خاطر زمين در معرض ترقي بي انتها و سقوط بي پايان قرار دارد، پس میدان وسیعی برای آزمون و امتحان گشوده شده است که از انبيا و اوليا گرفته تا نمرودها و شياطين را دربر می گیرد.
مادام که چنین است، شياطين فرعون صفت با شرارت نامحدودشان به سوي آسمان ها و اهل آن سنگ پرتاب خواهند كرد.
— 228 —
پلة چهارم
ذات ذوالجلالي كه پروردگار و خالق و مدبّر جهانيان است، اسمای حسناي زيادي دارد كه احكام شان گوناگون و عناوين شان مختلف است و هر اسم و عنوان و صفتي كه مقتضی اعزام فرشتگان براي جنگ با كفار در ركاب ياران پيامبر (ص) باشد، همان اسم و عنوان و صفت تقاضا مي كند كه بين فرشتگان و شياطين، نبردی در بگيرد و در ميان نيكان آسمان و بدكاران زمين، مبارزه ای موجود باشد.
آري! قدير ذوالجلالي كه نفوس و انفاسِ كفار در قبضة قدرت اوست، آنان را با يك فرمان و با يك فرياد، نابود نمي سازد، بلكه تحت عنوان ربوبيت عامّه و با اسم "حكيم و مدّبر" ميدان امتحان و مبارزه ای مي گشايد.
مثلاً: (درمثال مناقشه نيست) مي بينيم كه يك پادشاه با توجه به دواير حكومتش، عناوين و اسم هاي مختلفي دارد، مثلاً دايرة عدليه او را به اسم "حاكم عادل" ياد مي كند و دايرة نظامي او را به اسم "فرماندة بزرگ" مي شناسد، و دايرة شيخي و مرشدي او را به اسم "خليفه" ياد مي كند و ارگان هاي رسمي او را به اسم "شاه" مي شناسند و رعيت فرمانبردار، او را "پادشاه مهربان" مي گويند و از نظر افراد عاصي و نافرمان او يك "حاكم قهار" است. به همین ترتیب قياس كن! اكنون چنين پادشاه بزرگي كه زمام امور ملتش را در دست دارد، شخص نافرمان عاجز و ذليل را با يك فرمان اعدام نمي كند ، بلكه به اسم "حاكم عادل" او را به دادگاه مي فرستد.
و هرگاه يكي از كارمندان سخت كوش و صادقش را شايستة تقدير و پاداش دانست، به محض تشخيص خود، او را مورد نوازش قرار نمي دهد و با تلفن خصوصی اش او را گرامی نمی دارد، بلكه پس از گشودن ميدان مسابقه و برپايي مراسم استقبال رسمي، به يكي از وزرايش دستور مي دهد تا ملت را به تماشا فرا خواند و سپس آن کارمند را تحت عنوان هيئت دولت و ادارة حكومت پاداش مي دهد و بدینگونه، شایستگی اش را به دریافت پاداش اعلان می دارد؛ يعني درگردهمايي بزرگ و پس از امتحان دشوار، او را مورد نوازش قرار مي دهد تا شايستگي اش را در حضور مردم ثابت كند.
بدين منوال وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْاَعْلٰى الله سبحانه و تعالي نام های نیکوی بسيار زياد، شؤون و عناوين مختلفي دارد و دارای تجليات جلالي و جلوه هاي جمالي است،
— 229 —
لذا اسم و عنوان و شأني كه مقتضی وجود نور و ظلمت، تابستان و زمستان، جنت و جهنم است تا اندازه ای تعمیم و گسترشِ قانون مبارزه را نيز مي طلبد و به گونه اي كه قانون تناسل و قانون مسابقه و قانون همكاري و تعاون و بسياري از قوانين ديگر، عام شمول اند، می خواهد قانون مبارزه نیز عام باشد و از مبارزه بين الهامات و وسوسه هاي موجود در پيرامون قلب گرفته تا مبارزة فرشتگان و شياطين در آفاق آسمان همه را فرا گيرد.
پلة پنجم
وقتي از زمين به آسمان رفت و آمد وجود دارد، از آسمان به زمين نيز آمد و رفتی خواهد بود. حتي لوازمات مهم زمين از آنجا فرستاده مي شود.
وقتي ارواح طيبه به آسمان مي روند، ارواح خبيثه نيز با تقليد از پاكان مي كوشند به آسمان ها بروند، چونكه موجودي لطيف و سبك هستند. ترديدي نيست كه اهل آسمان آن ها را نمي پذيرند و از خود مي رانند، زيرا زشتي و فلاكت در نهاد ارواح خبيثه نهفته است.
از این رو لازم است اين معاملة مهم و اين مبارزة معنوي حتماً علامت و اشاره ای در عالم شهادت داشته باشد، زيرا عظمت ربوبيت مقتضی است كه علامت و اشاره ای براي تصرفات مهم غيبي بگذارد تا ذي شعور به ویژه انساني كه مهم ترين وظيفه اش مشاهده و گواهي و دعوت و نظارت است، آن را ببيند.
چنانكه پروردگار متعال، باران را اشاره ای به معجزات بي شمار بهار قرار داده و اسباب ظاهري را علامتي براي صنعت هاي خارق العادة خود ساخته است تا اهل عالم شهادت را گواه آن بگرداند؛ پس بدون شک او نگاه همة اهل آسمان و زمين را به تماشاي اين صحنه هاي عجيب جلب می كند و آسمان پهناور را همچون شهري آباد و يا دژ مستحكمي نشان مي دهدكه گرداگرد برج هايش با نگهبانان آذين بندي شده است و اهل فكر و انديشه را به تأمل در شكوه ربوبيتش وا مي دارد.
وقتي حکمت، مقتضی اعلان اين مبارزة بزرگ است، پس ضرورتاً اشاره اي به آن وجود دارد، اما در بين حوادث جوّي و آسماني، هيچ حادثه اي به چشم نمي خورد كه مناسب اين اعلان باشد؛ پس آنچه ما گفتيم مناسب ترين علامت است. زیرا علایم آسمانی، یعنی شلیک شهاب ها که به پرتاب منجنیق شباهت دارد و شليك گلوله هاي
— 230 —
نورافشان از قلّه های بلند و برج های مستحکم آن، به وضوح مي فهماند كه اين رخدادها چقدر برای رجم شيطان با شهاب ها مناسب اند. حال آنكه براي اين حادثه- رجم شيطان - حكمتي مناسب تر و هدفي سزاوارتر غير از حكمت و هدفي كه ما ذكر كرديم یافت نمي شود؛ و نيز اين حادثه (سنگباران شياطين) برخلاف ساير حوادث، از زمان آدم عليه السلام تا کنون حادثة مشهوري است و از نظر اهل حق، بالمشاهده ثابت است.
پلة ششم
از آنجايي كه انس و جن استعداد بي پاياني براي شرارت و انکار دارند، تمرد و طغيان شان نيز حد و مرزي ندارد؛ از اين رو قرآن كريم با بلاغت اعجاز انگيز و اسلوب تابنده و والا و با ارائهٔ مثال هاي ارزشمند و آشكارش، انس و جن را به گونه اي از عصيان و تمرد بر حذر می دارد كه زمين و زمان به لرزه در مي آيد. به طور مثال: دقت كن به هشدار شديد و تهديد دهشتناك و زجر شدید آية كريمة
﴿ يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطَارِ السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ فَانْفُذُوا لَا تَنْفُذُونَ اِلَّا بِسُلْطَانٍ ٭ فَبِاَىِّ اٰلَٓاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ٭ يُرْسَلُ عَلَيْكُمَا شُوَاظٌ مِنْ نَارٍ وَ نُحَاسٌ فَلَا تَنْتَصِرَانِ ﴾
(الرحمن:٣٣-٣٥)
كه اشاره دارد: "اي انس و جن! حال كه به امرم گوش نمي دهيد، اگر از دست تان بر مي آيد از مرز و حدود ملكم بيرون رويد."
ببين، چگونه تمرد مغرورانه انس و جن را با بلاغت معجزه گونه ای درهم مي شكند و ناتواني شان را اعلان مي دارد و ميزان ضعف و بيچارگي شان را در برابر وسعت و عظمت ربوبيت نشان مي دهد. گويی اين آيه و آية وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِلشَّيَاط۪ينِ (الملك:٥) انس و جن را چنين مورد خطاب قرار مي دهد:
"اي انس و جن! اي مغروران و متمردانی که عاجز و درمانده هستید! و ای معاندان و سرکشانی که فقیر و ناتوانید! با چه جرأتي از فرمان سلطان ذي شأني سر بر مي تابيد كه ستارگان، ماه ها و خورشيدها همچون سربازان گوش به فرمان، از او اطاعت مي كنند."
شما با اين طغيانتان با حاكم ذوالجلالي درافتاده اید که چنان لشكريان بزرگ و گوش به فرماني دارد كه مي توانند با گلوله هاي كوه مانندي شما را و حتی شیاطین تان را -اگر تحملش را داشته باشند- سنگ باران کند. و با این كفران و ناسپاسي در قلمرو مالك ذوالجلالي نافرماني مي كنيد كه لشكريان بزرگي دارد که می توانند دشمنان کافر
— 231 —
را و لو اینکه به ضخامت زمین و کوه ها هم باشند با ستارگان و آهن هاي گداخته و الماس هاي آتشينی به بزرگي زمين و كوه، از پای در آورند و شما را درهم كوبند! و شما از قانوني مخالفت مي كنيد كه كساني با استناد و ارتباط با آن قانون مي توانند - به اذن الله - در صورت لزوم زمين را بر شما بكوبند و باران ستارگان گلوله مانند را بر سرتان بريزند.
آري، در قرآن كريم تحشيدات بسيار مهمي وجود دارد كه انگيزه آن نيرومند بودن دشمنان نيست، بلكه با انگيزه هاي ديگري مانند اظهار عظمت الوهيت و نشان دادن رسوایي و رندي دشمن به ميان مي آيد.
وگاهي یکی از آیات کریمه، بزرگترين و قوي ترين اسباب را در برابر كوچك ترين و ضعيف ترين چيز قرار مي دهد و بدون تجاوز برضعيف آن دو را رو به روی هم نگه می دارد تا کمال انتظام و نهایت عدل و علم و قوتِ حکمت را نشان دهد، چنانکه آية:
﴿ وَاِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَاِنَّ اللّٰهَ هُوَ مَوْلٰيهُ وَجِبْر۪يلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِن۪ينَ وَالْمَلٰٓئِكَةُ بَعْدَ ذٰلِكَ ظَه۪يرٌ ﴾
(التحريم:٤)
ببين این آیه چه احترامي در حق نبي كريم (ص) قايل است و به حقوق ازواج مطهره اش چه اندازه مرحمت دارد!
اين تحذیرهای مهم به خاطر بیان عظمت پيامبر اکرم (ص) و جایگاه والای او در پیشگاه خدا و اهميت شكايت دو خانم ضعيف و رعايت حقوق شان به شيوه اي رحيمانه انجام گرفته است.
پلة هفتم
ستارگان تفاوت زيادي با همديگر دارند، چنانکه فرشتگان و ماهيان باهم متفاوتند؛ بعضي از آنها بسياركوچك و برخي بسيار بزرگند حتي به هر درخشنده اي در آسمان ستاره گفته مي شود.
لذا فاطر ذوالجلال و صانع ذوالجمال از جنس اين ستارگان يك گونه را نيز در حكم زيورات چهرة نازنين آسمان و ميوه هاي نوراني آن درخت و یا همچون ماهيان تسبيح گوي آن درياي پهناور آفريده و گذرگاه و منازل بی شمار فرشتگان قرار داده و گونه كوچكي از ستارگان را نيز وسيله اي ساخته است براي سنگ باران شياطين.
— 232 —
پس شهاب سنگ هاي پرتاب شده برای سنگ باران شياطين سه معني دارد:
معني نخست: رمز و علامتي است بر جريان قانون مبارزه، حتي در وسيع ترين دايره هستي.
معني دوم: در آسمان ها نگهبانان هوشيار و سكنة فرمانبردار وجود دارد، اين شهاب ها اشاره و اعلاني است براينكه لشكريان الهي از آميزش با اشرار زمين و استراق سمع شان ناراضی اند.
معني سوم: براي آنكه شياطين جاسوس كه تمثيل گر خبايث اند، و به سان مزخرفات زميني مي مانند، سما را كه مسكن تميز و پاكيزه پاكان است. آلوده نكرده، و براي نفوس خبيثه جاسوسي نكنند، و به سبب ترس از اين جاسوسانِ بي ادب، و براي راندن و طردشان، اين شهاب سنگ ها، كه به منجنيق و نورافشان شبيه اند، از ابواب سما (در هاي آسمان) بر سرشان فرور مي آيد.
اي ستاره شناسی که بر عقل قاصر خود -كه نور آن از نور كرم شبتاب افزون نيست- اعتماد کرده ای! و اي آنكه چشمانش را به نور خورشيد قرآن مي بندد!
يك باره تمام حقايق اشاره شده در اين هفت پله را از نظر بگذران! دیده بگشا! چراغ غفلت را بگذار و در روشنایي اعجاز روز مانندش معني اين آيه را ببين و از آسمان اين آيه يك ستارة حقيقت بگير و به سوي شيطانی که در اندیشه ات لانه کرده است، پرتاب و شيطان خودت را سنگباران کن! ما نيز بايد اين كار را بكنيم و با هم بگوييم:
﴿ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاط۪ينِ ﴾
(المؤمنون:٩٧)
فَللّهِ الْیحُجَّةُ الْبَالِغَةُ وَالحِْیكْمَةُ الْقَاطِعَةُ.
﴿ سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَٓا اِلَّا مَا عَلَّمْتَنَٓا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَل۪يمُ الْحَك۪يمُ ﴾
— 233 —
پيوست گفتار پانزدهم
(مبحث اول مكتوب بيست و ششم)
بِاِسْمِهِ سُبحَانَهُ
﴿ وَاِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِه۪ ﴾
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَاِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ اِنَّهُ هُوَ السَّم۪يعُ الْعَل۪يمُ ﴾
(فصلت: ٣٦)
حجة القرآن علي الشيطان و حزبهِ
"مبحث اول" كه ابليس را الزام، شيطان را افهام و اهل طغيان را به سكوت و امي دارد، واقعه اي است كه با يك محاكمه بي طرفانه دسيسه بسيار وحشتناك شيطان را به صورت قطعي رد مي كند. يك بخش اجمالي آن واقعه را ده سال پيش در لمعات نوشته بودم. بدين گونه:
يازده سال پيش از تأليف اين رساله، در ماه مبارك رمضان، در استانبول، در مسجد شريف "بايزيد" به حافظان قرآن گوش فرا مي دادم. يكدم حالتي به من دست كه گويا يك صداي معنوي را مي شنيدم اما صاحب صدا را نمي ديدم. ذهنم را به خود معطوف ساخت. خيالاً گوش گرفتم، ديدم كه به من مي گويد:
"تو قرآن را بسيار عالي و بسيار تابان مي بيني. بي طرفانه قضاوت كن و آن گونه ببين! يعني كلام يك بشر فرض كن و به همين ديد آن را ببين. آيا در اين صورت هم آن مزايا و آن زينتها را خواهي ديد؟"
واقعاً من هم فريبش را خوردم. كلام بشر فرض كردم و اين گونه نگريستم. ديدم آن طور كه در صورت زده شدن دكمه برق مسجد "بايزيد" و خاموش شدن گروپ هاي آن همه جا تيره و تار مي شود، بدين سان با آن فرض كردن نيز چراغ هاي تابان قرآن به مخفي شدن آغاز نمود. در آن هنگام دريافتم كسي كه با من حرف زده بود شيطان است
— 234 —
و مرا در ورطه مي اندازد. از قرآن كمك خواستم. ناگاه نوري به قلبم تابيد و يك نيروي قطعي براي مدافعه داد. و آن هنگام در برابر شيطان اين گونه مناظره آغاز شد. گفتم:
"اي شيطان! محاكمه بي طرفانه وضعيتي است ميان دو طرف. حال آن كه محاكمه بي طرفانه اي كه تو و شاگردانت از ميان انسان ها از آن حرف مي زنيد، الزام طرف مخالف است، بي طرفي نيست. يك بي ديني موقتي است. زيرا نگريستن به قرآن به ديد كلام بشر بودن و اين چنين محاكمه نمودن، به مفهوم اساس قرار دادن گزینه مخالف و التزام باطل است. بي طرفانه نيست. بلكه طرفداري از باطل است.
شيطان گفت:
وقتي چنين است، تو نه بگو كلام الله است و نه بگو كلام بشر است. در وسط فرض كن و ببين.
من گفتم:
اين هم امكان ندارد، زيرا هرگاه يك مال منازعٌ فيه باشد، اگر هر دو مدعي به يكديگر نزديك باشند و از نظر مكاني هم به يكديگر نزديك باشند، در اين صورت آن مال به دست شخص سوم سپرده مي شود و يا در محلي قرار داده مي شود كه دست هر دو به آن برسد. و هركدام از آن دو كه توانست ادعايش را به اثبات برساند، مال مورد نزاع را، او مي گيرد. اما اگر آن دو مدعي از يكديگر بسيار دور باشند، يكي در مشرق و ديگري در مغرب باشد در اين صورت قاعدتاً ذي اليد هركه باشد در دست او گذاشته خواهد شد، زيرا ماندن در وسط منتفي است.
حال، قرآن كريم يك مال ارزشمند است. كلام بشر هر اندازه كه از كلام حضرت حق دور باشد آن دو طرف هم به همان اندازه و حتي بي حد و حساب از يكديگر دور اند. لذا قرار دادن در وسط آن دو طرفي كه از ثرا تا ثريّا از هم دور اند، ممكن نيست. و از سوي ديگر وسطي هم وجود ندارد. چون آن دو به مثل وجود و عدم و به مثل دو نقيض، ضد يكديگر اند. پس نمي توانند وسطي داشته باشند. از اين رو نسبت به قرآن، ذي اليد طرف الهي است لذا بايد در دست قرآن قبول شده و بدين گونه به اثبات دلايل پرداخته شود. اگر جانب مقابل همه براهينِ دالّ بر كلام الله بودن قرآن را يك به يك از رده خارج كرد، مي تواند دستش را به سوي آن دراز كند در غير آن نمي تواند. هيهات!
— 235 —
اين نور پرشكوه را كه با هزاران ميخ بر عرش اعظم ميخ شده است، كدام دست مي تواند آن ميخ ها را بركند و آن پايه ها را قطع نموده آن نور را پايين كند؟
آري اي شيطان! اهل حق و انصاف به رغم تو با محاكمه حقيقي اي كه در اين صورت است محاكمه مي كنند. حتي با يك دليل بسيار كوچك نيز ايمان شان را به قرآن زياد مي سازند.
اما راهي كه تو و شاگردانت نشان مي دهيد: اگر يك بار كلام بشر فرض شود، يعني آن نور پرشكوهي كه به عرش بسته شده است به زمين انداخته شود، فقط يك برهان كه به اندازه همه ميخ ها نيرومند و داراي متانت براهين بسيار زياد باشد لازم است كه آن را از زمين بردارد و به عرش معنوي بالا كند تا از تاريكي هاي كفر رهايي يافته به انوار ايمان نايل آيد. حال آنكه موفق شدن به اين كار بسيار دشوار است. از اين رو با دسيسه تو در اين زمان بسياري ها تحت نام محاكمه بي طرفانه ايمان خويش را از دست مي دهند.
شيطان برگشت و گفت: قرآن به كلام بشر شباهت است و طرز محاوره آن ها را دارد. معلوم مي شود كلام بشر است. اگر كلام الله مي بود بايد از هر جهت يك شيوه خارق العاده شايسته او را مي داشت. آن طور كه صنعت او شباهتي به صنعت بشر ندارد كلامش نيز نبايد شباهتي داشته باشد.
در جواب گفتم:
آن گونه كه پيامبر گرامي ما (ص) در افعال، و احوال و اطواري كه خارج از دايره معجزات و خصايص ايشان است، به عنوان يك بشر باقي مانده و مثل بشر، فرمانبردار و مطيع عادات الهي و اوامر تكويني بوده است و ايشان نيز سرما مي خورد و درد مي كشيد و در معرض عوارضي از اين قبيل قرار مي گرفت.. و اين طور نبود كه در همه احوال و اطوارش يك وضعيت خارق العاده به او داده شده باشد.. و هدف از آن اين بود كه با افعالش امام امت باشد، با اطوارش رهبر شود و با همه حركاتش درس بدهد. اگر در همه حالاتش خارق العاده مي بود، نمي توانست در هر جهت امام شود و مرشد مطلق همگان قرار گيرد.. و نمي توانست با همه احوالش "رحمة للعالمين" شود.
عيناً بدين سان، قرآن حكيم امام اهل شعور، مرشد جن و انس، رهبر اهل كمال، و معلم اهل حقيقت است، بدين لحاظ ضروري و قطعي است كه به طرز محاوره و اسلوب
— 236 —
بشر باشد. زيرا جن و انس مناجاتش را از آن مي گيرد، دعايش را از آن مي آموزد، مسايلش را با زبان او ذكر مي كند، ادب معاشرتش را از آن فرا مي گيرد و هر كس آن را مرجع قرار مي دهد. پس اگر به طرز كلام الهي اي كه حضرت موسي(ع.س.) در طور سينا شنيد مي بود، بشر تحمل شنيدن و گوش فرا دادن به آن را نمي داشت و نمي توانست مرجع قرار دهد. پيامبر الوالعزمي همچون حضرت موسي (ع.س.) هم توانست فقط شنيدن چند كلام را تحمل كند. حضرت موسي (ع.س.) گفت: «أَهكَذَا كَلَامُكَ؟ قَالَ الله: لِي قُوَّةُ جَمِيعِ الألْسِنَة»
شيطان برگشت و باز گفت:
اشخاص زيادي مسايلي شبيهِ مسايل قرآن را به نام دين مي گويند، آيا امكان ندارد يك بشر به نام دين چنين كاري بكند؟
در جواب با نور قرآن گفتم:
اولاً: يك شخص ديندار، از روي محبتي كه با دين دارد مي گويد: "حق چنين است و حقيقت اين است و امر الله هم چنين است." او هرگز نمي تواند الله متعال را به ميل و دلخواه خود به سخن بياورد و از حد و حدود خود تجاوز نموده تقليد الله متعال را بكند و به جاي او سخن بگويد.. بلكه او از دستور فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللّٰهِ (الزمر: ٣٢) مي لرزد.
ثانياً: به هيچ وجه امكان ندارد كه يك بشر از عهده چنين كاري برآيد و موفق شود. چنين كاري حتي صد درجه محال است. زيرا ممكن است اشخاصي كه به يكديگر نزديك اند از همديگر تقليد كنند، و آناني كه از يك جنس اند صورت يكديگر را به خود بگيرند، و آن هايي كه از لحاظ مرتبه به يكديگر نزديك اند از مقام هاي يكديگر تقليد نموده موقتاً انسان ها را اغفال كنند، اما هرگز نمي توانند براي هميشه اغفال كنند. چون تصنع و تكلفي كه در اطوار و احوال شان وجود دارد، به هر حال ساختگي بودنش را به اهل تحقيق نشان خواهد داد و حيله اش دوام نخواهد كرد. اگر كسي كه مي كوشد تا با جعل كاري تقليد كند از ديگري بسيار دور باشد، به طور مثال اگر يك انسان عادي بخواهد در مسايل علمي از نابغه اي مثل ابن سينا تقليد كند و يك چوپان ادا و رفتار پادشاه را به
— 237 —
خود بگيرد، نه تنها نمي تواند كسي را فريب دهد بلكه خودش مسخره خواهد شد و هر حالتش فرياد بر خواهد آورد كه: "اين جعل كار" است.
هرگز! وقتي قرآن كلام بشر فرض شد: آيا ممكن است يك كرم شب تاب يك هزار سال بدون تكلّف براي رصدكنندگان و ستاره شناسان به شكل يك ستاره حقيقي نمايان شود؟ و نيز يك مگس به مدت يك سال تمام، بدون تصنّع صورت طاووس را به تماشا كنندگان نشان دهد؟ و نيز يك سرباز جعل كار و عادي، ادا و افعال يك افسر بلند پاية نامدار را در بياورد و در مقام او بنشيند و به مدت طولاني اين گونه بماند و حيله و نيرنگش را به ديگران محسوس نسازد؟ و نيز آيا ممكن است يك شخص افتراگر، دروغگو و بي عقيده در طول عمرش كيفيت و وضعيت صادق ترين، امين ترين و معتقدترين شخص را در برابر چشمان مدقّق و ريزبين بدون دست پاچگي نشان دهد و در نظر نزديكان و اطرافيانش تصنّع و ساخته كاري اش را نگه دارد؟.. اين كار صد درجه محال است.. هيچ عاقلي نمي تواند اين را ممكن بگويد و چنين فرض كردن نيز هذياني بيش نيست و مثل اين است كه يك محال، واقع فرض شود.
عيناً بدين سان اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآن كريمي كه در آسمان عالم اسلام يك ستاره بسيار تابان حقيقت است و پيوسته انوار حقيقت نشر مي كند و حتي يك خورشيد كمالات تلقي مي گردد و يك كتاب مبين است، ی العياذ بالله ی در حكم يك كرم شب تاب و حروف و نثر يك بشرِ جعل كار باشد. و آناني كه بيش از همه به او نزديك اند و به دقت به آن مي نگرند متوجه اين امر نباشند و آن را پيوسته يك ستاره عالي و منبع حقايق بدانند. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است، تو اي شيطان! اگر در شيطانيت صد درجه جلوتر بروي بازهم نمي تواني اين را ممكن بداني و هيچ عقلي را كه فاسد نشده باشد فريب دهي. تو فقط با نشان دادن از بسيار دور، فريب مي دهي.. ستاره را مثل روشني كرم شب تاب كوچك نشان مي دهي.
ثالثاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد حقايق نهانِ فرقان حكيمي كه با آثار، تاثيرات و نتايجش در عالم انسانيت تابيده و داراي مزايايي پُر روح و حيات افشان و سعادت رسان و معجز البيان و سرشار از جمعيت و حقايق است ی العياذ بالله ی ساختة ذهن و فكر يك انسان عاديِ بي يار و ياور و بي علم باشد!.. و صاحبان نبوغ
— 238 —
و ذكاوت بي نظيري كه از نزديك آن را تماشا و با كنجكاوي به آن دقت مي كنند هيچ گاه و به هيچ وجه آثار جعل كاري و تصنّع را در آن نبينند!.. و پيوسته با جديت و صميميت و اخلاص مورد استقبال قرار گيرد!.. اين كار ضمن اين كه صد درجه محال است به اين مي ماند كه يك شخصيتي كه در سراسر زندگي با همه احوال، اقوال و حركاتش امانت، ايمان، امنيت، اخلاص، جديت و استقامت را نشان و درس داده و صديقان را پرورده و نماد عالي ترين، تابنده ترين و برترين خصلت ها است، بي امنيت ترين و بي اخلاص ترين و بي عقيده ترين فرد تلقي گردد و بدين طريق يك محال مضاعف، به عنوان يك امر واقع ديده شود كه چنين چيزي چنان يك هذيان كفري است كه شيطان را نيز شرمنده مي سازد.
زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن، كلام الله نباشد، مثل اين كه از عرش به زمين بيفتد، سقوط مي كند و در وسط نمي ماند و در حالي كه مجمع حقايق است، منبع خرافات مي شود. و شخصيتي كه آن فرمان خارق العاده را نشان مي دهد ی العياذ بالله ی اگر رسول الله نباشد، لازم مي آيد تا از اعلي عليين به اسفل سافلين سقوط كند و از درجه منبع كمالات بودن به مقام معدن دسايس بيفتد، لذا در وسط نمي ماند. زيرا كسي كه به الله تهمت ببندد و دروغ بگويد به پايين ترين درجه مي افتد.. يك مگس را هميشه به صورت طاووس ديدن و اوصاف بزرگ طاووس را هر وقت در آن مشاهده كردن چقدر محال باشد، اين مسأله هم به همان اندازه محال است. يك ديوانه بي عقل و سرمستِ فطري لازم است كه به چنين چيزي احتمال بدهد.
رابعاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد كه قرآن اين قومندانِ مقدس امت محمدي عليه الصلاة و السلام ی كه بزرگ ترين و شكوهمند ترين اردوي نوع بني آدم است ی در حالي كه بالمشاهده با قوانين نيرومند، دستورات اساسي، و اوامر نافذش آن اردوي بسيار بزرگ را به گونه اي تحت انتظام و انظباط گرفته است كه بتواند هر دو جهان را فتح كند، و از لحاظ مادي و معنوي آن اردو را تجهيز نموده و با توجه به درجات عموم آن سربازان، عقل هاي شان را تعليم و قلب هاي شان را تربيه و ارواح شان را تسخير و وجدان هاي شان را تطهير و اعضا و جوارح شان را استعمال و استخدام كرده است؛ ی العياذ بالله ی يك چيز ساختگيِ بي قوت، بي قيمت، بي اصل فرض شده
— 239 —
و يك محال صد درجه اي مورد قبول واقع شود و از طرف ديگر شخصيت بزرگواري كه در طول زندگي اش با حركات جدي قوانين حق را به بني آدم درس داده.. و با افعال صميمانه اش دستورات حقيقت را به بشر تعليم داده.. و با سخنان خالص و معقولش اصول استقامت و سعادت را نشان داده و تأسيس نموده است.. و به شهادت تاريخچه زندگي اش از عذاب الهي به شدت ترسيده و بيش از هر كسي ديگر الله متعال را شناخته و شناسانده است.. و بر يك پنجم نوع بشر و نصف كره زمين يكهزار و سيصد و پنجاه سال با كمال شكوه فرماندهي نموده.. جهان را به ولوله در آورده است.. و با شؤونات شهرت شعارش حقّا كه مدار افتخار نوع بشر و حتي كاينات است؛ ی العياذ بالله ی لازم مي آيد كه او را در درجه عادي انسانيت، يك شخص خدا ناترس و خدا ناشناس و بي خبر از عظمت او فرض نموده، يك محال صد درجه اي يكدم قبول شود.
زيرا اين مسأله وسط ندارد. چون به فرض محال اگر قرآن كلام الله نباشد و از عرش سقوط كند در وسط نمي ماند بلكه لازم مي آيد تا در زمين، مال يك دروغگو قبول شود كه اين امر، اي شيطان! اگر صد درجه شيطان مضاعف شوي، نمي تواني هيچ عقل سالم را فريب دهي و هيچ قلبي را كه نپوسيده است، قانع سازي.
شيطان برگشت و گفت:
چگونه نمي توانم فريب دهم؟ در حالي كه اكثر انسان ها و از بين آنان هم عاقلان مشهور را به انكار قرآن واداشته ام.
جواب:
اولاً: اگر از مسافت بسيار دور نگريسته شود، بزرگ ترين چيز ممكن است مثل كوچك ترين چيز نمايان شود و گفته شود كه يك ستاره به اندازه يك شمع است.
ثانياً: و نيز اگر با نگاه تبعي و سطحي نگاه شود، امكان دارد يك چيز كاملاً محال، ممكن ديده شود.
زماني يك شخص كهن سال براي ديدن هلال رمضان به طرف آسمان نگاه مي كرد، و در اين هنگام موي سفيدي در جلو چشمانش قرار گرفته بود و او همان موي را ماه تصور كرده اعلان مي كرد و مي گفت: "ماه را ديدم". در حالي كه محال است هلال، همان تار موي سفيد باشد.
— 240 —
اما امكان پذير بودن و ممكن تلقي نمودن اين محال به جهت نگاه قصيدي و بالذّات به ماه است و نيز به دليل ديده شدن آن موي سفيد در درجه دوم و به شكل تبعی و ضمني مي باشد.
ثالثاً: و نيز قبول كردن جداست و انكار كردن جدا. عدم قبول، چيزي نيست جز يك بي پروايي، يك چشم پوشي و يك بي اعتنايي جاهلانه. در اين صورت بسياري از چيزهاي محال مي تواند خود را در آن پنهان كند. عقل او خود را مصروف آنها نمي سازد. اما انكار، عدمِ قبول نيست بلكه قبول عدم است. يك حكم است. عقل او مجبور به حركت است. در چنين حالت شيطاني مثل تو عقل او را از دستش مي گيرد، سپس انكار را به او مي بلعاند. و نيز اي شيطان! تو با دسيسه هاي شيطاني ات همچون غفلت، ضلالت، سفسطه، عناد، مغالطه، مكابره، اغفال، عرف و عادت كه باطل را حق و محال را ممكن نشان مي دهد انكار و كفر را كه محالات زيادي را به بار مي آورد، به آن حيوان هاي انسان نما بلعانيده اي!
رابعاً: و نيز اگر قرآن كلام بشر فرض شود، لازم مي آيد قرآني كه بالمشاهده رهبري اصفيا، صديقان و اقطاب را كه همچون ستارگان در آسمان عالم انسانيت مي درخشند برعهده گرفته است.. و بالبداهه و به طور پيوسته حق و حقيقت، صدق و صداقت، امن و امانت را به همه طبقات اهل كمال تعليم مي دهد.. و با حقايق اركان ايمان و دساتير اركان اسلام سعادت هر دو جهان را تأمين مي كند.. و به شهادت اين اجراءاتش لازم است كه بالضروره حق و حقيقت، صاف و خالص، و به غايت درست و جدّي باشد اما ی حاشا ثم حاشا ی متّصف ساختن آن به ضدِ اوصاف، تأثيرات و انوارش و نگريستن به آن به ديد مجموعه اي از تصنّع و افتراهاي يك جعل كار، ضمن اين كه يك هذيان كفري است و حتي سوفسطائيان و شيطان ها را نيز به شرم مي آورد و مي لرزاند؛ شخصيت بزرگواري را كه به گواهي دين و شريعتي كه اظهار نموده، و به دلالت تقواي فوق العاده و عبوديت خالص و صافي كه بالاتفاق در طول زندگي اش نشان داده، و به اقتضاي اخلاق حسنه اي كه به اتفاق همه در او ديده شده است، و به تصديق همة اهل حقيقت و اصحاب كمالاتي كه پرورده است، او معتقدترين، متين ترين و امين ترين و صادق ترين شخصيت مي باشد. حال ی حاشا ثم حاشا، صد هزار بار حاشا ی فرض كردن ايشان در وضعيتي
— 241 —
يك شخص بي عقيده، بي امنيت و خدا ناترس، مستلزم آن است كه انسان زشت ترين و منفورترين صورت محالات و ظالم ترين و ظلماني ترين طرز ضلالت را مرتكب شود.
الحاصل: چنانكه در هژدهمين اشاره مكتوب نوزدهم گفته شد: آن طور كه طبقه عوام الناسي كه بيشتر به گوش هايش باور دارد در فهم اعجاز قرآن گفته است: "وقتي قرآن به همه كتاب هايي كه من شنيده ام و در دنيا وجود دارد مقايسه شود به هيچ يك از آن ها شباهت ندارد و در درجه آن ها نيست" از اين رو يا قرآن ما تحت همه آن ها است و يا ما فوق همه آن ها درجه اي دارد. ما گزينه اول كه ما تحت همه باشد ضمن اين كه محال است هيچ يك از دشمنان و حتي شيطان هم نمي تواند چنين سخني بگويد و آن را قبول كند. پس قرآن مافوق همه كتاب هاست و به همين خاطر معجزه است. عيناً بدين سان ماهم با يك حجّت بسيار قطعي كه در علم اصول و فن منطق از آن به "سبر و تقسيم" تعبير مي شود، مي گوييم:
اي شيطان و اي شاگردان شيطان! قرآن يا كلام الله است كه از عرش اعظم و از اسم اعظم آمده است و يا ی حاشا ثم حاشا و صد هزار بار حاشا ی ساخته و پرداخته يك بشر جعل كار فاقد عقيده در زمين است كه از الله نمي ترسد و الله را نمي شناسد و اين هم اي شيطان چيزي است كه تو نمي توانستي در برابر دلايل قبلي چنين ادعايي بكني و چنين سخني بگويي و گفته نمي تواني و نخواهي توانست. پس بالضروره و بالمشاهده قرآن كلام خالق كاينات است. چون وسط ندارد و محال است و شده نمي تواند؛ به نحوي كه اين مطلب را به صورت قطعي به اثبات رسانديم و تو هم ديدي و شنيدي.
و نيز محمد عليه الصلاة و السلام يا رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل مخلوقات است و يا اين كه ی حاشا صد هزار بار حاشا ی اگر فرض شود كه او به خاطر افترا بستنش به الله و عدم آشنايي اش با الله و نداشتن ايمان به عذاب الهي، يك بشر بي عقيده بوده و در اسفل سافلين سقوط كرده است (٭):- با استناد به قرآن حكيم كه براي ابطال كفريات كافران و تعبيرات غليظ آن ها (تعبيرات سختي) ذكر مي كند، من هم براي نشان دادن محال بودن و زشتي فكر كفريِ اهل ضلالت، مجبور شدم اين تعبيرات را به صورت فرض محال با ترس و لرز استعمال كنم. كه اين هم اي ابليس چيزي است كه نه تو مي تواني آن را بگويي و نه هم فيلسوفان اروپايي و منافقان آسيايي كه تو بر آنان اعتماد داري.. هيچ كدام تان نتوانسته ايد اين را بگوييد و نخواهيد توانست. و در گذشته
— 242 —
هم نگفته ايد و گفته نخواهيد توانست. چون در دنيا كسي وجود ندارد كه اين بخش را بشنود و قبول كند. به همين خاطر مفسدترين فيلسوفاني كه تو بر آن ها اعتماد داري و نيز بي وجدان ترين منافقان آسيا نيز مي گويند: "محمد عربي (ص) بسيار عاقل و بسيار خوش اخلاق بود."
مادام اين مسأله منحصر به دو گزينه است و مادام گزينه دوم محال است و هيچ كسي نمي تواند از آن دفاع كند و مادام با دلايل قطعي ثابت كرديم كه وسط ندارد، البته و بالضروره به رغم تو و به رغم حزب الشيطان بالبداهه و بحق اليقين، محمد عربي عليه الصلاة و السلام رسول الله است و اكمل همه رسولان و افضل همه مخلوقات مي باشد.
عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بِعَدَدِ المَلَكِ وَ الإِنسِ وَ الجَانِّ
— 243 —
دومين اعتراض كوچك شيطان
حين تلاوت سوره: قٓ وَ الْقُرْاٰنِ الْمَج۪يدِ هنگام خواندن اين آيات:
﴿ مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلَّا لَدَيْهِ رَق۪يبٌ عَت۪يدٌ ٭ وَجَٓاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِكَ مَا كُنْتَ مِنْهُ تَح۪يدُ ٭ وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ ذٰلِكَ يَوْمُ الْوَع۪يدِ ٭ وَ جَٓاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهَا سَٓائِقٌ وَ شَه۪يدٌ ٭ لَقَدْ كُنْتَ ف۪ى غَفْلَةٍ مِنْ هٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَٓاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَد۪يدٌ ٭ وَ قَالَ قَر۪ينُهُ هٰذَا مَا لَدَىَّ عَت۪يدٌ ٭ اَلْقِيَا ف۪ى جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَن۪يدٍ ﴾
(ق: ١٨-٢٤)
شيطان گفت: "شما مهم ترين فصاحت قرآن را در سلاست و وضوح آن مي يابيد حال آن كه در اين آيه از كجا به كجا مي پرد. از سكرات تا به قيامت مي پرد. از دميدن به صور به پايان حساب و كتاب منتقل مي شود. و از آنجا قضيه انداختن به جهنم را تذكر مي دهد. در اين پرش هاي عجيب كدام سلاست باقي مي ماند. در اكثر جاهاي قرآن اين چنين مسايل دور از يكديگر گردآوري مي شود. با چنين وضعيت نامناسبش، سلاست و فصاحت در كجا باقي مي ماند؟
الجواب: اساس اعجاز قرآن معجزالبيان، بعد از بلاغت يكي از مهم ترين آن ايجاز است. ايجاز، يكي از متين ترين و مهم ترين اساسِ اعجاز قرآن است. در قرآن حكيم اين نوع ايجاز معجزانه آن قدر زياد و آن قدر زيبا است كه اهل تدقيق در برابر آن در حيرت اند. به طورمثال:
﴿ وَ ق۪يلَ يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَكِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى وَغ۪يضَ الْمَٓاءُ وَقُضِىَ الْاَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَق۪يلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِم۪ينَ ﴾
(هود: ٤٤)
با چند جمله كوتاه حادثه بزرگ طوفان را با نتايجش با چنان ايجاز و معجزه گرانه بيان مي كند كه بسياري از اهل بلاغت را در برابر بلاغتش به سجده واداشته است.
و نيز به طور مثال:
﴿ كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوٰيهَا ٭ اِذِ انْبَعَثَ اَشْقٰيهَا ٭ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نَاقَةَ اللّٰهِ وَسُقْيٰيهَا ٭ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا ٭ فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّٰيهَا ٭ وَلَا يَخَافُ عُقْبٰيهَا ﴾
(الشمس: ١١-١٥)
بدين طريق قرآن كريم حادثات عجيب و مهم قوم ثمود را با نتايج و سوء عاقبت شان با چند جمله كوتاه اينچنيني با ايجازي اعجاز آميز با سلاست و وضوح، به شيوه اي كه فهم را اخلال ننمايد، بيان مي كند.
— 244 —
و نيز به طور مثال:
﴿ وَذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ اَنْ لَٓا اِلٰهَ اِلَّا اَنْتَ سُبْحَانَكَ اِنّ۪ى كُنْتُ مِنَ الظَّالِم۪ينَ ﴾
(الأنبياء: ٨٧)
از جمله: اَنْ لَنْ نَقْدِرَعَلَيْهِ تا جمله: فَنَادٰى فِى الظُّلُمَاتِ جملات زيادي درج است. و اين جملات ذكر ناشده هم فهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي رساند. در قصه حضرت يونس عليه السلام اساس هاي مهم را ذكر مي كند، متباقي را به عقل حواله مي كند.
و نيز در سوره يوسف: در وسط كلمه اَرْسِلُونِ و يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّ۪يقُ هفت، هشت جمله با ايجاز طي شده است و فهم را اخلال نمي كند و به سلاستش ضرر نمي دهد. اين نوع ايجاز هاي معجزانه در قرآن بسيار زياد است. و نيز بسيار زيبا است.
اما آيات سوره "ق" ايجاز موجود در آن بسيار عجيب و معجزانه است. چون روي استقبال و آيندة بسيار خطرناك و طولاني كافر كه يك روز آ ن پنجاه هزار سال است انگشت مي گذارد و حادثات دردناك و مهمي را كه در انقلاب هاي و حشتناك آن آينده بر سر كافر مي آيد تذكر مي دهد. و همچون برق، افكار را بر فراز آن ها گردش مي دهد. و آن زمان بسيار دور و دراز را مثل يك صفحه حاضر در معرض ديد قرار مي دهد. حوادث ذكر ناشده را به خيال حواله نموده، با يك سلاست عالي بيان مي كند.
﴿ وَاِذَا قُرِئَ الْقُرْاٰنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَاَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ ﴾
(الأعراف: ٢٠٤)
پس اي شيطان! اينك كدام سخن ديگري به گفتن داري بگو!
شيطان مي گويد:
نمي توانم با اين ها مخالفت كنم و از خود دفاع نمايم. اما احمق هاي زيادي هستند كه به من گوش فرا مي دهند. و شيطان هاي زيادي در صورت انسان هستند كه مرا كمك مي كنند. و فرعون هاي زيادي از فيلسوفان هستند كه مسايلي را كه انانيت و غرورشان را برانگيزد از من درس مي گيرند و مانع نشر اين نوع سخنان تو مي شوند. به همين خاطر نمي توانم سلاحم را تسليم تو كنم.
٭٭٭