— 164 —
گفتار دوازدهم
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِىَ خَيْرًا كَث۪يرًا ﴾
(البقرة:٢٦٩)
این گفتار به موازنة اجمالی میان حکمت قرآن و حکمت فلسفه اشاره می کند و نیز فشرده ای از توصیه های حکمت قرآن پیرامون تربیت انسان در زندگی شخصی و اجتماعی را خاطرنشان می سازد و افزون بر آن، حاوی اشاره ای است به برتری قرآن بر سایر کلام های الهی و تفوّقش بر همهٔ اقوال؛ یعنی در این گفتار چهار اساس وجود دارد.
اساس اول: با دوربين اين حكايت تمثيلي به تفاوت حكمت قرآن و حكمت علوم و فنون دیگر بنگر:
زماني يك حاكم بزرگ و ديندار و با مهارت، خواست قرآن حكيم را به صورتی بنويسد كه شايسته قدسيت معني و اعجاز كلمات آن باشد. او در واقع تصمیم گرفت به قامت معجزه نماي قرآن كريم، لباس خارق العاده ای مثل خود آن بپوشاند؛ لذا قرآن را به شكل بسيار عجيبی نوشت و در نوشتن آن از انواع جواهر نفيس و با ارزش استفاده كرد و جهت اشاره به تنوع حقايق قرآن بعضي از حروف مجسم آن را با الماس و زمرد و بخشی را با لؤلؤ و مرجان و برخي را با گوهر و عقيق و پاره ای را با طلا و نقره نوشت؛ و آن را به گونه ای آراست كه با سواد و بي سواد از تماشایش حيرت زده شدند و کارش را تحسين كردند؛ به ویژه اهل حقيقت که با تعجب و تحيّر بيشتري به آن مي نگريستند، چون مي دانستند اين زيبايی هاي ظاهري به زيبایي هاي بسيار درخشان و تزیينات بسيار شيرين معنوي اشاره مي كند. سپس، اين قرآن مزين و زيبا را به يك فيلسوف بيگانه و به يك عالم مسلمان سپرد و براي امتحان آنان و ارزیابی کارشان و پاداش دادن به آنان دستور داد که كتابي در بيان حكمت آن بنويسند.
— 165 —
ابتدا فيلسوف و سپس آن عالم هر يك در اين مورد كتابي به رشتهٔ تحریر درآوردند. كتاب فيلسوف فقط دربارة زيبایي حروف و ارتباط آن با يكديگر و وضعيت ظاهري هر كدام و چگونگي جوهر و رنگ آن ها بحث مي كرد و به معاني قرآن هیچ نپرداخته بود؛ زيرا آن شخص بيگانه، زبان عربي را بلد نبود و حتي نمي دانست که اين قرآن مزين، يك كتاب است و هر حرف آن داراي معنايي است، بلكه صرفاً به زيبایي حروف آن چشم دوخته بود. اما با وجود همه اينها او مهندسي خوب، نقاشي ورزيده، كيمياگري ماهر و صرافی گوهر شناس بود كه بر اساس همين صنایع كتاب خود را نوشت.
اما عالم مسلمان به محض نگريستن به آن كتاب پی برد كه آن، كتاب مبين و قرآن حكيم است؛ لذا اين انسان حق پرست، نه به تزیينات ظاهري آن اهميت داد و نه خود را با رنگ هاي حروف مشغول ساخت، بلكه توجه خود را به مسائلی متمركز کرد كه میلیون ها مرتبه از مسائلي كه فيلسوف بدان ها مشغول بود، برتر، با ارزش تر، لطيف تر، شريف تر، مفيدتر و جامع تر بود و در نهایت نیز با مطالعة حقايق روشن و با ارزش و اسرار نوراني و بی نظیر مستور در پشت پردة آن نقش ها، تفسيري بسيار زيبا نوشت.
سپس هر دو آثارشان را به آن حاكم بزرگ تقديم كردند. حاكم، ابتدا كتاب فيلسوف را مرور کرد و دريافت كه اين مرد خود بين و طبيعت پرست به رغم تلاش و زحمت زیاد هرگز حكمت حقيقي را ننوشته و معني و مفهوم كتاب را نه تنها درك نكرده است، بلكه با سردرگمي، نسبت به قرآن بي احترامي و اسائهٔ ادب نموده و از سويی هم به حكمت هاي والاي آن پي نبرده و آن ها را صرفاً نقوش و حروف مزين بي معني ای پنداشته و بدین طریق به ارزش معنوي قرآن توهين كرده است؛ لذا حاكم حكيم بر وي آشفت و اثرش را نپذيرفت و او را از درگاهش راند.
بعد از آن، كتاب عالم مسلمان و نکته بین را بررسی کرد و اثرش را يك تفسير با ارزش، مفيد و مالامال از ارزش هاي معنوي قرآن يافت. بنابراین او را مورد تفقد قرار داد و گفت: "حكمت حقيقي همين است، واقعاً به نويسنده اين كتاب مي توان عالم و حكيم گفت، نه به آن صنعتگري كه از حد و حدودش تجاوز كرد!" سپس در پاداش و تقدير از اثر عالم مسلمان دستور داد تا از خزينه ى بي پايانش در مقابل هر حرف آن، ده سكه طلا به او داده شود.
— 166 —
پس اي برادر! اگر ابعاد اين حكايت تمثيلي را درك كرده باشي ، بيا و اصل حقيقت را در ياب که آن قرآن مزين، عبارت است از: هستي و كاينات؛ و آن حاكم، حاكم ذوالجلال است؛ و از آن دو نفر يكي، یعنی همان بيگانه، علم فلسفه و متخصصين آن مي باشد. و ديگري، قرآن و پيروان آن است. بله، قرآن كريم عالي ترين مفسر و فصيح ترين ترجمان كتاب كبير كائنات است.
آري! آن فرقان حكيم است كه جن و انس را به ديدن آيات تكويني- که با قلم قدرت الهي بر صفحات كائنات و اوراق عصر و زمانه نگاشته شده است- فرا مي خواند و به موجوداتي كه هر كدام از آن حرفی معني دار است با نظر "معني حرفی" يعني با اين ديد كه تك تك آن ها بر آفريننده اش دلالت دارد، مي نگرد و مي گويد: "چقدر زيبا خلق شده است و به چه صورت زيبایي بر جمال صانعش دلالت مي كند!" آری! او بدين طريق جمال حقيقي کائنات را برای همگان بر ملا مي سازد.
اما فلسفه، که مشهور به علم حكمت است، در تزیينات و ظواهر حروف موجودات و ارتباط آن ها با يكديگر غرق و از راه حقيقت، منحرف شده است. در واقع می بایست حروف كتاب كبير را با "معني حرفي" يعني به حساب الله مي ديد. ولی او اين امر را درك نكرد و با "معني اسمي" يعني موجودات را به حساب خود موجودات (بدون اينكه به خداوند نسبت دهد) مي بيند و با اين ديدگاه در مورد آنان بحث مي كند و به جاي اينكه بگويد: چقدر زيبا خلق شده است، مي گويد: چقدر زيبا است! پس او با چنين برداشتي تمام موجودات را تحقير می کند و زيبایيها را به خود موجودات نسبت مي دهد نه به خالق آنها و بدين ترتيب كاينات را از خود شاكي مي سازد.
بله، فلسفة بي ديني، يك سفسطة عاري از حقيقت و اهانت در حق كائنات است.
اساس دوم: برای پي بردن به تفاوت ميان تربيت اخلاقي قرآن كريم و آموزش هاي فلسفه، شاگردان آن دو را با يكديگر مقايسه مي كنيم:
شاگرد مخلص فلسفه، يك "فرعون" است؛ فرعون ذليلي كه صرفاً براي منفعت شخصي اش بي ارزش ترين چيزها را می پرستد و هرچيز سودمند را خداي خود مي داند.
و نیز آن شاگرد بي دين "متمرد و معاند" است؛ متمرد بيچاره ای كه فقط به خاطر لذت و ارضاي نفسش به هر نوع ذلتي تن در مي دهد و معاند فرومایه ای كه به خاطر منفعتی ناچيز و پابوسي انسان هاي شيطان صفت، خود را خوار و رسوا مي سازد.
— 167 —
و "ستمگري مغرور" است؛ ستمگری خود خواه، عاجز و ناتوان؛ چون در قلبش محور اتكایي پيدا نمي كند.
و نيز "منفعت پرست و خود انديش" است كه تمام همتش را در تطميع خواهش های نفس و شکم پرستي و هوسبازي گماشته است، او يك "دسيسه گر مكار" است كه منافع شخصي خود را در منافع ملي و نژادي جستجو مي كند.
اما شاگرد مخلص حكمت قرآن، يك "بنده" است؛ بندة عزيزي كه در برابر بزرگ ترين مخلوقات كرنش نمي كند و فراتر از آن، جنت را كه بزرگ ترين منفعت است به عنوان مقصد و هدف اصلي عبوديت نمي پذيرد.
او شاگردی "متواضع، نرم خو و بردبار" است، اما غير از پروردگارش و خارج از دايرة اذن او، با ارادة خود برای كسي تذلل و سر خم نمي كند و به تنزل تن در نمي دهد.
او "فقير و ضعيف و واقف بر آن" است، اما با ثروت اخروي ای كه مالك كريمش برای او ذخيره کرده است، مستغني و بي نياز است و با تكيه به قدرت بي نهايت مولايش "قوي" است. و فقط برای خدا و به خاطر رضاي او و رسيدن به فضايل، كار و كوشش مي كند. لذا تربيه حاصل از اين دو حكمت با موازنه اين دو شاگرد فهميده مي شود.
اساس سوم: اثرات تربيتي حكمت فلسفه و حكمت قرآن در حيات اجتماعي بشر:
حكمت فلسفه، "زور" را به عنوان منبع استناد در حيات اجتماعي بشر قبول دارد و "منفعت" را هدف اصلي خود مي داند. "جدال" را قانون زندگي به حساب می آورد. "نژاد و مليت" را به عنوان عامل پيوند گروه ها مي پذيرد که در نهایت، ثمرات آن عبارت است از: برآورده ساختن خواهش های نفساني و افزودن بر نيازهاي بشري.
حال آنكه نتيجة "زور" تجاوز است و "منفعت" ثمره ای جز زد و خورد دربر ندارد؛ چون منفعت به بر آورده ساختن آرزوها بسنده نمي كند و نتيجة "جدال" نزاع و درگيري است و دستاورد "نژاد پرستي" تجاوز است؛ چون نژاد پرستي با بلعيدن ديگران توسعه مي يابد.
لذا پيروي از چنين حكمتي به سلب سعادت بشريت خواهد انجامید.
— 168 —
اما حكمت قرآني به جاي "زور" ، "حق" را به عنوان نقطة استناد در حيات اجتماعي بشر مي پذيرد؛ و به جاي "منفعت"، "فضيلت و رضاي الهي" را مقصد اصلي مي داند؛ و در مقابل قانون "جدال"، "تعاون" را اساس زندگي مي شمارد. و به عوض "نژاد و قوميت" رابطة ديني، صنفي و وطني را معيار پيوند گروه ها قرار مي دهد و در نتيجه با مهار ساختن تجاوزات خواهش های نفساني و با تشويق روح به برتري هاي معنوي، جنبه های متعالی اش را اشباع مي کند و فرد را به كمالات انساني سوق می دهد و از او انسان حقيقي می سازد.
بدون ترديد نتيجة حق، "اتفاق" و ثمرة فضيلت، "تساند" و نتيجة قانون تعاون "شتافتن به كمك يكديگر" و خواست دين، "اخوت و برادري" است و دستاورد مهار نفس و تشويق روح به رسيدن به كمالات، "سعادت دو جهان" است.
اساس چهارم: اگر می خواهی نحوة برتری قرآن کریم را بر سایر کلمات الهی بدانی و از میزان تفوق آن بر همة کلام ها آگاه شوی، به اين دومثال بنگر و در آن ها تأمل کن:
مثال نخست: يك پادشاه، برای مكالمه و سخن گفتن و مورد خطاب قرار دادن، دو روش دارد:
اول: گفتگو با يكي از افراد عادي رعيتش با تلفني مخصوص در مورد كاري جزیي و نياز شخصي آن فرد.
ديگري: مکالمه ای به اسم سلطنت عظما و تحت عنوان خلافت كبري و با عزت و حيثيت حاكميت عامه، به هدف ابلاغ اوامرش به هر سو، با يكي از سفرا و يا فردي از مأمورينش که طی آن پیرامون موضوع بسيار مهم و سرنوشت سازي سخن مي گويد.
مثال دوم:
شخصي آيينه اي را رو به خورشيد مي گيرد؛ این آيينه به تناسب خود، نور و روشنایي خورشيد را با هفت رنگش دريافت مي كند. پس اين شخص به نسبت همين آيينه با خورشيد در تماس است، اگر او جهت آيينه را به سوي خانة تاريك و يا باغچة زيرسقفش بگرداند، مي تواند از نورش استفاده كند؛ اما فقط به اندازه توانایي آيينه، نه به نسبت ارزش و عظمت خورشيد.
— 169 —
اما مرد ديگر، آیینه را رها می کند و به جای آن، از خانه و يا سقف باغچه اش پنجره هاي بزرگي باز مي كند و منفذی رو به طرف خورشيد مي گشايد و با نور دائمي خورشيد حقيقي به گفتگو مي پردازد و با زبان حال سپاسگزارانه صحبت را آغاز مي كند و چنين مي گويد: "اي خورشيد! اي روشنگر روي زمين! اي ترسیم گر خنده بر لبان گل ها! اي زيبایي جهان و نازنين آسمان! تو آن گونه كه جهان را گرم و روشن ساخته اي، كلبه ام را نيز گرم وروشن کرده ای". اما مرد آيينه به دست، قادر به انجام چنين گفتگویي نيست، زيرا پرتو خورشيد و آثار نور آن به حدود و قیود آیینه محدود است و در انحصار توانمندی آن قرار دارد.
اكنون، از لابلاي اين دو مثال به قرآن كريم بنگر تا اعجازش را ببيني وقدسيتش را دريابي.
آري قرآن كريم مي گويد:
﴿ وَلَوْ اَنَّ مَا فِى الْاَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِه۪ سَبْعَةُ اَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللّٰهِۜ اِنَّ اللّٰهَ عَز۪يزٌ حَك۪يمٌ ﴾
(لقمان:٢٧) "اگر درختان روي زمين قلم و درياها مركب شوند و سخنان جناب حق را بنويسند بازهم اين سخنان را پاياني نيست"
لذا از آنجایی که قرآن از اسم اعظم و از مرتبة اعظم هر يك از اسمای الهي فرود آمده است، از این رو از میان این همه کلمات بی پایان، برترین مقام به قرآن داده شده است.
پس از نقطه نظر "رب العالمين" بودن خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) ، قرآن، كلام الله است؛ و از این لحاظ که او إله موجودات است، قرآن فرمان الهي است؛ و هم از این حيث که او آفريدگار آسمان ها وزمين است، يك خطاب است و با توجه به صفت ربوبيت مطلق، يك مكالمه است. و از نگاه سلطنت عامه الهي، خطبة ازلي اوست. و نیز دفتر عنایات و اکرام رحمانی است که از رحمت گسترده و فراگیر اش سرچشمه می گیرد و همچنان مجموعه ای است از پيام هاي رباني كه عظمت الوهيتش را بيان مي كند ؛ زيرا در آغاز برخی از آنها رمزها و اشاراتي وجود دارد و سرانجام قرآن با نازل شدن از محيط اسم اعظم و نظارت بر همه ي محاط عرش اعظم كتابي است مفتش، مقدس و حكمت افشان؛ ازهمين رو با كمال لياقت، عنوان "كلام الله" به آن اطلاق شده است.
— 170 —
اما ساير كلمات الهي: برخي از آنها کلامی هستند که با اعتباري خاص و يك عنوانی جزیی و با تجلي جزیي يك اسم خصوصي و يك ربوبيت خاص و يك سلطنت مخصوص و با يك رحمت خصوصي صادر شده اند؛ از اين رو اين كلمات از لحاظ خصوصيت و كليت، درجات متفاوتي دارند. اكثر الهامات از همين نوع است، اما درجات آن بسيار متفاوت مي باشد. مثلاً: بسيط ترين و جزیي ترين آن، الهام حيوانات است؛ سپس الهامات عوام الناس، سپس الهامات عوام فرشتگان، سپس الهامات اولياء و سرانجام الهامات فرشتگان بزرگ. به همين خاطر ولي ای كه با تلفن قلبش - بدون اینکه فرشته ای واسطه شود- مناجات كرده است مي گويد: «حدّثني قلبي عن ربي»: "قلبم ازپروردگارم خبرمي دهد" او نمي گويد: «حدّثني رب العالمين»: "پروردگارم خبر داد".
و یا اینکه مي گويد: قلبم عرش و آيينه ای است که تجليات پروردگارم را بازتاب می دهد. او نمي گويد: قلبم عرش رب العالمين است؛ چون او به مقدار قابليت و استعدادش از خطاب ربانی مستفید می شود و به نسبت برچيده شدن نزديك به هفتاد هزار حجاب مي تواند به شرف خطاب الهي نايل آيد.
آري! هراندازه كه فرمان صادره از سلطنت عظماي يك پادشاه، از گفتگوي جزیي او با يك فردي عادي برتر وبالاتر باشد و هراندازه كه استفاده از فيض خورشيد آسمان بر استفاده از جلوه هاي عكس آن در آيينه برتری داشته باشد، قرآن عظيم الشان نيز به همان نسبت از همة كلام ها وكتاب ها برتر است.
واما كتاب هاي مقدس و صحيفه هاي آسماني در درجة دوم؛ یعنی بعد از قرآن کریم هستند و هركدام نسبت به درجة خود منزلتي دارند و بهره اي ازهمان برتري برده اند. پس اگر تمام سخنان زيباي جن و انس كه از قرآن ترشح نيافته باشد يكجا جمع شود، هرگز نخواهد توانست به مقام شامخ و مقدس قرآن دست یابد و با آن همخوانی داشته باشد.
باز اگر می خواهی بفهمي كه قرآن از اسم اعظم و از برترين مرتبة هر اسم - از اسماء حسنی- فرود آمده است به "آیة الكرسي" و نيز به معاني فراگیر، عمومي، و متعالی آيات ذيل بنگر:
— 171 —
وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ (الأنعام:٥٩)
قُلِ اللّٰهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ (آل عمران:٢٦)
﴿ يُغْشِى الَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَث۪يثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِاَمْرِه۪ ﴾
(الأعراف:٥٤)
﴿ يَٓا اَرْضُ ابْلَع۪ى مَٓاءَ كِ وَيَا سَمَٓاءُ اَقْلِع۪ى ﴾
(هود:٤٤)
﴿ تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰوَاتُ السَّبْعُ وَالْاَرْضُ وَمَنْ ف۪يهِنَّ ﴾
(الإسراء:٤٤)
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان:٢٨)
﴿ اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَى السَّمٰوَاتِ وَالْاَرْضِ وَالْجِبَالِ ﴾
(الأحزاب:٧٢)
﴿ يَوْمَ نَطْوِى السَّمَٓاءَ كَطَىِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ ﴾
(الأنبياء:١٠٤)
﴿ وَمَا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِه۪ وَالْاَرْضُ جَم۪يعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيٰمَةِ ﴾
(الزمر:٦٧)
﴿ لَوْ اَنْزَلْنَا هٰذَا الْقُرْاٰنَ عَلٰى جَبَلٍ لَرَاَيْتَهُ.. ﴾
(الحشر:٢١)
سپس به سوره هايي كه با "الحمد لله" و "تُسبّح وسَبّحَ" آغاز مي شود دقت كن، تا شعاع اين راز بزرگ را ببيني. و به سوره هاي شروع شده با "الم" و "الر" و "حم" بنگر تا به اهميت قرآن در نزد رب العالمين پي ببري.
اگر به راز با ارزش اين اساس چهارم پي برده باشي، اين را نيز خواهي فهميد كه اكثر وحي ای که برانبيا نازل شده است به واسطه فرشته بوده است اما در الهام، واسطه ای در میان نیست. و راز نرسيدن بزرگترين ولي به مقام هيچ يك از پيغمبران را نيز خواهي فهميد و از راز عظمت، قداست و برتری اعجازشگفتی قرآن آگاه خواهي شد.
و راز ضرورت معراج، يعني رفتن به آسمانها و رسیدن به سدرة المنتهي و قاب قوسين و مناجات كردن با ذات ذو الجلالي را كه وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَر۪يدِ است و بازگشت در يك چشم به هم زدن را خواهي فهميد.
بلي، آن گونه كه شق القمر معجزه اي است براي اثبات رسالت به گونه ای که نبوتش را به جن وانس نشان داد، معراج نيز يك معجزه عبوديت است که محبوبيت رسول الله (ص) را به ارواح وفرشتگان نشان داد.
اَللّهمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَيْهِ وَعَلَى آلِهِ، كَمَا يلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَبِحُرْمَتِهِ آمِیينَ.