مثنوی نوریه
— 303 —

نقطه

‌مِنْ نُورِ مَعْرِفَةِ اللّٰه جَلَّ جَلاَلُهُ‌
(بخشي از يك رساله كه چهل و پنج سال پيش تأليف شده است.)
افاده مرام
اگر وارد باغي شوم بهترين (ميوه) را انتخاب ميكنم؛ حتي از زحمت چيدن آن هم خوشحال خواهم شد؛ (اما) با ديدن ميوه پلاسيده و كال هم ميگويم: خُذْ مَا صَفَا ؛ آرزو ميكنم مخاطبانام نيز همين طور باشند.
ميگويند: سخنانات خوب فهميده نميشوند.
ميدانم كه گاه از بالاي مناره و گاه از عمق چاه سخن ميگويم؛ چه كنم كه حقايق ظهور يافته چنيناند. متكلم در "شعاعها" و اين كتاب، قلب ناتوانام است. مخاطب، نفس سركشام؛ و شنونده، يك ژاپني جستجوگر حقيقت. مطالعه كننده بايد اين را بداند. معرفت النبي را كه برهانيست براي غايت الغايات يعني معرفتُ الله، در "شعاعها" مقداري بيان كردهايم. در اين رساله فقط به چهار برهان بزرگ از براهين بيشمار توحيد كه مقصود بالذات است اشاره ميكنيم؛ همچنين براي جمع نظر عقلي با حدس قلبي به برخي دلايل وجود فرشتگان و رستاخيز اشارهيي نموده، لمعاتي از چهار ركن اركان ششگانه ايمان را با فهم قاصرم نشان ميدهم.
‌امَنْتُ بِاللّٰه وَ مَلئِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْاٰخِرِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ اللّٰه تَعَالى وَ الْبَعْثُ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلَّا اللّٰه وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّٰه
سعيد نورسي
— 304 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
‌اَلْحَمْدُ للّٰه رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلى مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ‌
مقصود و مطلوبمان
﴿ اَللّٰهُ لَا اِلهَ اِلَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ ﴾
(آل عمران: ٢؛ بقره: ٢٥٥)
است.
چهار برهان كلي از براهين لايتناهي موضوع را به شرح زير بيان ميكنيم:
برهان نخست؛ محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است. اين برهان تابان در كتاب "شعاعها" درخشيده، و براي روشن كردن ادعاي ما، آينهيي نورانيست.
برهان دوم؛ كائنات است كه كتاب كبير و انسان اكبر ميباشد.
برهان سوم؛ كلام اقدس يعني كتاب معجز البيان است.
برهان چهارم: فطرت ذيشعوري كه وجدان ناميده ميشود نقطه وصل عوالم غيب و شهادت بوده، و ملتقاي سياراتي كه از دو عالم وارد يكديگر ميشوند. آري، فطرت و وجدان دريچهيي بهسوي عقل است. دريچهيي كه پرتو ايمان را منتشر ميسازد.
برهیان نخسیت: "حقيقت محمديه" است كه مجهز به رسالت و اسلاميت ميباشد و شهادت مجموع پيامبران را در بردارد؛ شهادتي كه در نقطه رسالت، حاوي سرّ معظمترين اجماع و واسعترين تواتر است؛ و از بُعد اسلاميت حامل روح و تصديق همه اديان آسماني مستند به وحي است، لذا با اقوالي كه مورد تأييد و گواهي تمام انبيا، اديان، و معجزاتاش ميباشد وجود و وحدت صانع را به بشر نشان ميدهد. معلوم ميشود در اين دعوي، نوري را به نمايندگي از همه افاضل متحد بشر بروز ميدهد. آيا ممكن است حقيقتي كه چشمي بزرگ، عميق، با افق ديدي طولاني، صیاف و زلال، قاطیع، و حقيقت آشینا كه از چنين تأييد و تصديقهايي برخوردار است آن را ميبيند، حقيقت نباشد؟
— 305 —
برهان دوم: كتاب كائنات است. همه حروف و نقطههیاي اين كتاب، به صورت فیردي يا تركيبي با زبیان خیاص خیود در وجیود و وحیدت ذات ذوالجیلال
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
را تلاوت ميكنند. جميع ذرات كائنات، تك تك، درحالي كه با ذات و صفات و ساير وجوه خود در ميان امكانات بيشمار مترددند، ناگهان جهتي را دنبال ميكنند، متصف به صفت معيني شده، يا از كيفيتي خاص برخوردار ميشوند و حكمتهاي حيرت انگيزي نتيجه ميدهند؛ لذا مصباح ايمان را روشنايي ميدهند، كه در لطيفه رباني به عنوان نمونه عوالم غيبيِ گواهي دهنده، وجوب وجود صانع را اعلام ميدارد. آري، هر ذره، مانند نقشي كه يك سرباز در نفس خود، در گروهان، گردان، هنگ و لشكرش دارد؛ شخصاً به جهت امكانهاي ذات و صفات، و كيفيت خويش، وجود صانع را اعلام ميكند؛ به همين ترتيب، هر ذره، در هر مقام و نسبت و دايرهيي از تركيبات شبكهييِ گسترش يابنده كائنات، كه مشابه تصیاوير متداخل هستند، از جريان عمومي متوازن هستي محافظت ميكند؛ پس هر ذرهيي، در هیر نسبت و گیروهي كه باشد نقش جداگانهيي را ايفا ميكند، حكمت را نتيجه داده، قصد و حكمت صانع را اظهار ميدارد، و آيات وجود و وحدت را قرائت ميكند؛ از همين رو براهين صانع ذوالجلال به مراتب بيش از ذرات است. معلوم ميشود ‌اَلطُّرُقُ اِلَى اللّٰه بِعَدَدِ اَنْفَاسِ الْخَلَائِقِ حقيقت است، مبالغه نيست و حتي ناقص ميباشد.
سؤال: چرا هر كسي نميتواند (خداوند را) با عقل خويش ببيند؟
پاسخ: به دليل كمال ظهور او و اين كه ضدي ندارد.
‌تَأَمَّلْ سُطُورَ الْكَائِنَاتِ فَاِنَّهَا * مِنَ اْلَمَلَأِ الْاَعْلى اِلَيْكَ رَسَائِلُ‌
يعني "به سطور سلسله رخدادهايي كه نقاش ازل در ابعاد گسترده صفحه عالم نگاشته است با نظر حكمت بنگر، و با انديشه حقيقت بياويز؛ تا سلسله رسايلي كه از ملأ اعلي امتداد يافتهاند، تو را به اعلا عليين توحيد بركشند."
در هيأت مجموعه اين كتاب، چنان نظام درخشاني وجود دارد كه ناظماش چون خورشيد در آن تجلي ميكند. در تأليف كتاب كائنات كه هر كلمه و
— 306 —
حرفاش معجزه قدرت (الهي)ست ی چنان اعجازي وجود دارد كه اگر هر يك از اسباب و علل طبيعي بر فرض محال فاعل مقتدر و مختاري باشند، باز هم در كمال عجز و ناتواني در برابر آن اعجاز سجده كرده
سُبْحَانَكَ لَا قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(بقره:٣٢)
خواهند گفت. هر كلمه اين كتاب با تمام كلمات ديگرش مناسبت دارد؛ و هر حرفاش، مخصوصاً حرف ذيحياتاش، وجهي رو به تمام جملهها دارد و چشمي ناظر بر آنها. اين كتاب داراي شبكه تساند نظمي مضاعف است؛ طوري كه براي ايجاد يك نقطه در جاي خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه بتواند تمام كائنات را ايجاد كند. به سخن ديگر آفريننده چشم يك پشه همان كسيست كه خورشيد را خلق كرده است. همان كسي كه معده ساس را تنظيم ميكند منظومه شمسي را هم تنظيم كرده است. در صفحه نهم رساله "سنوحات،" به سرّ آيهي
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان:٢٨)
مراجعه كن. به زنبور عسل نگاه كن كه كلمه كوچكي از اين كتاب است. ببين كه شهد شهادت چگونه از زبان آن معجزه قدرت جاريست. يا به يك موجود ميكروسكپي كه نقطهيي از اين كتاب است و بعد از آن كه چندين مرتبه بزرگتر شد ديده ميشود توجه كن! و ببين كه چگونه مثال مُصغر، حيرت انگيز و اعجاز آميز كائنات است؛ همچنان كه سوره "يس،" در صورت لفظ يس نوشته شده، و نقطه جامع موجز و سليسيست. كاتب آن همان كسيست كه تمام كائنات را كتابت كرده است. اگر منصفانه بنگري محال اندر محال خواهي دانست كه دستگاه دقيق و بديع الهيِ زير صورت اين حيوان و موجود ريز، محصول عامل بسيط و جامدي باشد كه كور و بيادراك است و مجاري و محركهايش تحديد نشده و امكاناتاش اولويتي نيافتهاند.
اگر چنين اعتقادي داشته باشي كه هر ذرهيي از ادراك حكما، حكمت اطبا، و سياست حكام برخوردار است و با ساير ذرات، بيواسطه مرتبط ميباشد، ممكن است بتواني نفس خويش را فريب داده، امر محال پيشين را هم قبول كني. اين در حاليست كه در دستگاه جاندار ياد شده، چنان معجزه قدرت، و چنان حكمت خارق العادهيي وجود دارد كه منحصراً ميتواند صنعت صانعي باشد كه همه
— 307 —
كائنات را آفريده و شئوناتاش را ايجاد و تنظيم نموده است؛ در غير اين صورت با ترديدهاي امكان بسيط، كور و اندك، قدمي نميتواند بردارد و نميتواند از اسباب طبيعي باشد. مخصوصاً بر خرطوم اجتمیاع قوهي جاذبه و قوه دافعهي جزء لايتجزا ی كه در حكم اس الاساس آن اسباب طبيعيست ی مُهر محال وجود دارد. ليكن مجاز است اموري مانند جذب و دفع و حركت و قوا ی كه اساس هر چيز پنداشته شدهاند ی اسمي براي هر يك از قوانين الهي باشند، اما به شرطي آنها را قانون ميدانيم كه از قاعده بودن به طبيعي بودن، از ذهني بودن به بيروني بودن، از اعتباري بودن به حقيقي بودن، و از وسيله بودن به مؤثر بودن عبور نكنند.
سؤال: چرا از ازلي بودن ماده و از حركات ذرات، احتمال امور باطلي مانند تشكل انواع مطرح ميشود؟
پاسخ: براي آنكه فرد درصدد اقناع نفس خويش از طريق چيز ديگر بر ميآيد؛ پس، با نظري تبعي اساس فاسد امور مذكور را درك نميكند و اين منشأ موضوع ياد شده است. اگر به قصد و بالذات براي اقناع نفس خود متوجه آن شود بر محال بودن و معقول نبودناش حكم خواهد نمود. اگر بر فرض آن را قبول هم بكند بر اثر اضطرار حاصل از تغافل از صانع خواهد بود. ضلالت چهقدر عجيب است. چگونه است كسي كه ازليت را به عنوان ويژگي لازم و ضروري ذات ذوالجلال، و ايجاد را كه خاص اوست، نميتواند در ذهن خود جاي دهد آن را به ذرات نامتناهي و اشياي ناتوان نسبت ميدهد.
آري، مشهور است كه هلال عيد را رصد ميكردهاند؛ كسي چيزي نميديد؛ در همين حال پيرمردي قسم خورد كه هلال ماه را مشاهده كرده است. در حالي كه مژه سپيد تاب خوردهاش را ميديده است. مژه كجا ماه كجا؟ حركات ذرات كجا سبب تشكيل انواع كجا؟
انسان فطرتاً مُكرم است لذا حق را جستجو ميكند. البته گاه باطل را مييابد و به خيال آنكه حق را يافته آن را در آغوش ميكشد. در حال كند و كاو حقيقت، به ناگاه و بياختيار ضلالت بر سرش آوار ميشود؛ و با فرض حقيقت بودن چون جامهيي آن را بر تن ميكند.
— 308 —
سؤال: منظور از طبيعت و قوانين و قوا چيست كه برخي خود را با اين چيزها فريب ميدهند؟
پاسخ: طبيعت، شريعت كبراي الهيست كه به افعال اعضا و عناصر پيكر آفرينش ی كه عالم شهادت خوانده ميشود ی نظم ميدهد و بين آنها پيوند برقرار ميكند. همين شريعت فطريست كه سنت الله و طبيعت ناميده ميشود و عبارت است از ماحصل و مجموع قوانين اعتباري جاري در آفرينش كائنات. منظور از قوا، احكام همين شريعت ميباشند؛ و منظور از قوانين هم مسايل شريعت است، ليكن وهم و خيال با استناد به استمیرار هميشگي احكام شريعت، تسلط يافته، فشار ميآورد و اين طبيعت هوائيه، تجسم و استقرار يافته و از موجود خارجي و خيال، صورت حقيقت به خود ميگيرد. آنگاه از استعداد بيحاصل نفوسي كه آنها را به صورت حقيقت ميبينند يا نشان ميدهند، تلقي فاعل مؤثر كسب ميكند؛ در حالي كه طبيعت كور و بيادراك، براي آنكه قلب را اقناع كند، توسط انديشه پسینديده شود، و با نظیر حقيقت، مأنوس گردد، فاقد هر گونه ملايمت و مناسبتيست؛ و اصلًا قابليت آن را ندارد كه مصدر امور واقع شود؛ لذا براساس اضطراري كه صرفاً از فرض نفي صانع استخراج شده است، صدور آثار باهرهي قدرت ازلي را كه افكار را به شگفتي وا ميدارد با خيال پردازي به طبيعت منتسب ميكنند.
در صورتي كه طبيعت، مطبعهيي مثاليست، طبع كننده نيست؛ نقش است، نقاش نيست؛ قابل است، فاعل نيست؛ مسطر است، مصدر نيست؛ نظام است، ناظم نيست؛ قانون است، قدرت نيست؛ شريعت اراديست، حقيقت خارجي نيست. مثلًا مرد بيست سالهيي را تصور كن كه به يكباره به دنيا آمده، و وارد كاخ باشكوهي در جايي دنج و بيسر و صدا شود كه با آثار محتشم و صنايع نفيس تزييناش كردهاند؛ فرض قطعي او هم اين باشد كه كاخ با همه وسايل و تزييناتاش اثر هيچ فاعل خارجي نيست. اين مرد وقتي در جستجوي عامل ايجاد وسايل منظم و دقيق كاخ بر ميآيد كتاب جامعي شامل قوانين تنظيم امور مييابد. چون كتاب مذكور را بازتاب دهنده فهم و ادراك ميبيند، آن را فاعل و علتي اضطراري تلقي
— 309 —
ميكند؛ به همين ترتيب گمراهان به دليل غفلت از صانع ذوالجلال، خود را با طبيعت كه علت اضطراري، نامعقول و نامتناسبيست فريب ميدهند.
شريعت الهي دو قسم است:
قسم نخست؛ شريعتيست برآمده از صفت كلام كه تنظيم كننده افعال اختياري بشر ميباشد.
قسم دوم؛ شريعت فطري كه از صفت اراده نشأت ميگيرد و اوامر تكويني ناميده ميشود. اين نوع شريعت عبارت از ماحصل قوانين و عادات الله جاري در سراسر كائنات است؛ همچنان كه شريعت نوع اول، عبارت از قوانين عقليست؛ شريعت دوم موسوم به طبيعت نيز عبارت از مجموعه قوانين اعتباري ميباشد. اين نوع شريعت مالك تأثير و ايجاد از خواص صفت قدرت نميباشد.
پيشتر در بيان سرّ توحيد گفته بوديم كه هر چيز به چيز ديگري وابسته است. هيچ چيز بدون در نظر گرفتن چيزهاي ديگر ايجاد نميشود. آفريننده يك چيز، همه چيزهاي ديگر را نيز آفريده است. پس ضروريست كه ايجاد كننده يك چيز، واحد، احد، فرد و صمد باشد.
اسباب و عوامل طبيعي مورد اشاره اهل ضلالت، هم متعدد، هم كور و هم از يكديگر بيخبرند؛ اين عوامل به دستان تصادف اعمي (نابينا) و اتفاق اعورا (يك چشم) داده شده است.
﴿ قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِى خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ ﴾
(انعام: ٩١)
خلاصه: اعجاز مشهود در نظم و ترتيب و انتظام و تأليف كتیاب كبير كائنیات ی كه برهان دوم ما ميباشد ی به درخشندگي خورشيد نشان ميدهد كه آثار يك قدرت نامتناهي، علم لايتناهي و ارادهيي ازلي هستند.
سؤال: نظم و نظام تام، چگونه ثابت ميشود؟
پاسخ: علوم اكوان كه در حكم حواس و جواسيس نوع بشر ميباشند، با استقراي تام نظام مذكور را كشف كردهاند، زيرا علمي مربوط به هر يك از انواع، يا شكل گرفته يا قابليت شكل گيري را دارد. هر علمي برحسب قاعده كلياش، نظم و انتظام موجود در نوع خود را نشان ميدهد، زيرا هر علمي عبارت از اصول قواعد كليست. معلوم ميشود نظر شخص اگر محيط بر نظام نباشد بهواسطه جواسيس
— 310 —
علوم ميبيند كه انسان اكبر مانند انسان اصغر منظم و مرتب است. هر چيزي بر اساس حكمت وضع شده، و هيچ چيز بيفايده و عبث نيست. اين برهان ظاهر آن به لحاظ دلالت، شبيه لفظ "هُوَ" است. هر جزء اين "هُوَ" از "هُوَ"هاي كوچك تشكيل شده و هر "هُوَ" ي كوچك نيز "هُوَ" هاي بسيار كوچكتري را شامل ميشود. نه فقط با اركان و اعضايش، كه با تمام ذرات و سلولهايش به عنوان لسان ذاكر توحيد، در مشاركت با نداي رساي برهان عظيم، ذكر لَا إِلَهَ إِلا اللّٰه ميگويد.
برهان سوم: قرآن، عظيم الشأن است. اگر گوش بر سينه اين برهان ناطق بگذاري خواهي شنيد كه اللّٰهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ را تكرار ميكند. درختي ميوهدار با ثمرات به غايت عالي اگر ريشه را كه منبع حيات است نداشته باشد يا ريشهاش فاسد باشد ميوه نخواهد داد. در شاخههاي اين برهان، ميوه حق و حقيقت به قدري زياد و درست است كه ترديدي باقي نميگذارد كه مسأله توحيد به عنوان ريشهاش بدون وهم و با قدرت، متضمن حق و حقيقتي درست است؛ همچنان كه شاخه برهان مذكور كه بهسوي عالم شهادت پايين آمده و مربوط به احكام است، كاملًا مطابق حق و حقيقت و راستيست، بزرگترين شاخهاش نيز كه مربوط به توحيد و غيب است و بالضروره رو بهسوي عالم غيب دارد مملو از ميوههاي حقايق ثابت است.
اين برهان اگر به طور عميق ترسيم شود دانسته خواهد شد كه بيان كنندهاش در مسأله توحيد ی كه نتيجه برهان ميباشد ی چنان اطمينان دارد كه در هيچ جنبهيي از سخناش شائبه ترديدي احساس نميشود. او نتيجه مذكور را اساس همه حقايق قرار ميدهد و با قوت بيان و تأكيد خود نشان ميدهد كه برهاني مسلم و ضروريست، لذا موضوعات ديگر را به همين برهان ارجاع ميدهد. اين توانايي و قوت قابل توجه همچون سنگ بنيادين يك عمارت است و نميتواند ساختگي باشد. همين طور مُهر اعجازي كه بر آن هست هر خبرش را تأييد و از تزكيه بينيازش ميكند. تو گويي خبرهاي مرتبط با اين برهان بنفسه از امور ثابتاند. هر شش جهت اين برهان نوراني، شفاف است. بالايش اعجاز، زير آن
— 311 —
منطق و دليل، در راستاش استنطاق عقلي، در چپ استشهاد وجداني، در برابرش خير و سعادت به عنوان هدف، و تكيه گاهش وحي محض ميباشد، لذا جايي براي وهم نيست.
اصول معراجهايي كه تا عرش كمالاتِ موسوم به معرفت صانع امتداد مييابند چهار است:
اصل نخست: شيوه آن دسته از محققين صوفيه است كه مؤسس اشراق و تصفيه بودهاند.
اصل دوم: طريق متكلمين كه مبني بر امكان و حدوث ميباشد.
اين دو طريق اگر چه از قرآن سرچشمه گرفتهاند اما با تحول توسط انديشه بشر، تفصيل يافته، سخت و دشوار شدهاند و لذا از اوهام نيز مصون نماندهاند.
اصل سوم: مسلك شبههآلود حكيمان است.
چهارمين و اوليترين اصل: معراج قرآنيست كه علاوه بر اعلام مرتبه علوي بلاغت قرآني، از نظر جزالت درخشانترين، از نظر استقامت كوتاهترين، و از نظر وضوح شاملترين است به نحوي كه عموم بشر را در برميگيرد.
همچنين براي رفتن به عرش مذكور چهار وسيله وجود دارد: الهام، تعليم، تصفيه و نظر فكري.
طريق قرآن دو نوع است:
نخسیت: دليل عنايت و غايت است؛ همه آيیات قیرآن كه منافیع اشيا را بر ميشمارند اين دليل را نسج و اين برهان را تنظيم ميكنند. خلاصه استدلال مذكور، اتقان صنعت و رعايت مصالح و حكمتها در نظام اكمل كائنات است. اين مطلب قصد و حكمت صانع را اثبات كرده، توهم وجود تصادف را نفي ميكند، زيرا اتقیان بیدون اختيیار ممكن نيست. آري، تمیام علیوم اكوان كه شاهدان نظام (هستي)اند، با نشان دادن مصالح و ثمرات آويخته از حلقههاي سلاسل موجودات، و حكمتها و فوايد پنهان در پيچشها و گرههاي موجود در دگرگوني احوال، به قصد و حكمت صانع شهادت قطعي ميدهند. مثلًا:
— 312 —
حيوان شناسي و گياه شناسي بر حدوث بيش از دويست هزار مبدأ كه حكم پدربزرگ و جد انواع موجودات را دارند گواهي ميدهند و قوانين موهوم و اعتباري، و اسباب طبيعي كور و بيادراك، از آن نظر كه فاقد قابليت ايجاد و انشاء اين مقدار از سلسلههاي حيرتانگيز، و دستگاههاي شگفتآور الهي تشكيل دهنده سلسلههاي مذكور كه افراد نام دارند هستند، لذا هر فرد و نوعشان اعلام و اظهار ميدارند كه مستقلًا محصول دست قدرت صانع حكيماند.
قرآن كريم ميگويد:
﴿ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ ﴾
(ملك: ٣)
دليل عنايت در قرآن، با كاملترين شكل وجوه ممكن وجود دارد؛ همچنان كه قرآن به تفكر در كائنات امر ميكند، در فواصل و انتهاي آيات كه فوايد را يادآوري و نعمتها را بر ميشمارد، موضوع را غالباً به عقل (انسانها) ارجاع ميدهد و فرد را به مشورت با وجدان فرا ميخواند، به همين دليل با تعابيري چون اَوَلَا يَعْلَمُونَ، اَفَلَا يَعْقِلُونَ، اَفَلَا يَتَذَكَّرُونَ، فَاعْتَبِرُوا برهان عنايت را در اذهان تثبيت ميكند.
دومين دليل قرآني: "دليل اختراع" است كه خلاصهاش را در زير ميآوريم:
دادن وجود به هر نوع و فرد از انواع و افراد مخلوقات است؛ طوري كه اين وجود، مناسب استعداد كمال آن نوع يا فرد باشد و آثار مخصوص مترتب بر آن را نتيجه دهد. هيچ نوعي، متسلسل ازلي نيست. امكان، اين اجازه را نميدهد؛ و انقلاب حقيقت در كار نخواهد بود. سلسلهي نوع متوسط ادامه نمييابد. تحول اصناف با انقلاب حقايق تفاوت دارد. آنچه را ماده مينامند نميتواند مجرد از صورت متغيره و حركات متحولِ حادث باشد، لذا حدوثاش قطعيست. قوت و صورتها به سبب عَرَضي بودنشان نميتوانند مباينت جوهري در انواع را شكل دهند. عَرَض نميتواند جوهر شود. معلیوم ميشود فصلهاي انواع، و خواص مميزههاي عموم اعراض، بالضروره از عدم صرف اختراع شدهاند. تناسل موجود در سلسله، به دليل شرايط عادي اعتباريست.
شگفتا! آنان كه نميتوانند ازليت را به عنوان لازمهي ضروري بيّن واجبُ الوجود در ذهن خود جاي دهند چگونه است كه ازليت ماده را كه از هر نظر منافي با ازليت است قبول داشته باشند؟ همچنين كائنات عظيمي كه در برابر
— 313 —
دست قدرت (الهي) ياراي مقاومت ندارد چگونه است كه ذرات كوچك و ظريفاش صلابت عجيبي يافته و ميتوانند در برابر دست نابود كننده قدرت ازلي ايستادگي كنند؟ نيز چگونه ممكن است ابداع و ايجاد را كه خاص قدرت ازليست بدون وجود هيچ مناسبت معقولي به ناتوانترين و بيچارهترين اسباب نسبت دهند؟
قرآن كريم دليل فوق را با آياتي كه از خلق و ايجاد بحث ميكنند در اذهان تنظيم ميكند. مؤثر حقيقي فقط خداست. اسباب داراي تأثير حقيقي نيستند. اسباب، پردهيي هستند براي عزت و عظمت قدرت (الهي)، تا دست قدرت در نظر ظاهربين عقل، مباشر امور پست ديده نشود. هر چيزي داراي دو وجه است؛ وجه اول مُلكي، مانند وجه رنگين آينه؛ كه اضداد واردش ميشوند؛ زشت و شر ميشود، حقير و عظيم ميگردد و.... وجه وجودي اسباب همين است. اظهار عظمت و عزت قدرت چنين ميخواهد.
وجه دوم ملكوتيست، مانند وجه شفاف آينه. اين وجه در هر چيزي زيباست. اسباب در اين وجه تأثيري ندارند. وحدت چنين اقتضا ميكند. حيات و روح و نور و وجود چون داراي دو وجه شفاف و زيبا هستند از نظر مُلكي و ملكوتي، توأم و بيواسطه محصول دست قدرت (الهي) هستند.
برهان چهارم: فطرت ذي شعوريست كه وجدان بشر ناميده ميشود. در اين برهان به چهار نكته زير دقت كن:
نكته نخسیت: فطیرت دروغ نميگويد. مثلًا دانیه با ميلي كه به نمیو دارد ميگويد: «سنبله و ثمر خواهم داد. » راست ميگويد. يا مثلًا در تخم مرغ ميلي به حيیات است كه موجب ميشود بگويد: «جوجه خواهم شد، » و به اذن خداوند ميشود. راست ميگويد؛ به همين ترتيب مشتي آب بر اثر انجماد و ميل به انبساط ميگويد: «جاي بيشتري خواهم گرفت» و اين وضع چنان است كه آهن سفت نيز نميتواند گفتهاش را تكذيب كند. سخن راستاش آهن را هم متلاشي ميكند. اين ميلها، تجلي و جلوه اوامر تكوينيهيي هستند كه از اراده الهي سرچشمه ميگيرند.
— 314 —
نكته دوم: بشر علاوه بر حواس پنجگانه ظاهري و باطني، دريچههاي متعددي دارد كه رو بهسوي عالم غيب باز ميشوند. انسان حسهاي غير قابل درك متعددي دارد؛ همچنان كه حس سامعه و باصره و ذائقه دارد از حس ششم صادقهيي به نام سائقه هم برخوردار ميباشد؛ همين طور حس هفتم بارقهيي به نام شائقه دارد. اين حواس سوق دهنده و شوق آميز دروغ نميگويند و به خطا رهنمون نميشوند.
نكته سوم: شيء موهوم نميتواند مبدأ حقيقت خارجي شود. نقاط استناد و استمداد در فطرت و وجدان، دو حقيقت ضرورياند. روح بشر كه صفاي خلقت و مُكرمترين موجود آن است، در صورت نبود دو نقطه مذكور، بدترين مخلوق خواهد بود. اين در حاليست كه حكمت و نظام و كمال موجود در كائنات احتمال ياد شده را رد ميكند.
نكته چهارم: اگر فعاليت عقل تعطيل شود و اعلام نظرهايش مهمل بماند، وجدان نميتواند صانع را فراموش كند. حتي اگر نفسِ خود را هم انكار كند او را ميبيند، به او ميانديشد، و متوجه او خواهد بود. حدس، كه سرعت رعدآسايي دارد وجدان را همواره به حركت وا ميدارد. الهام كه صورت مضاعف حدس است آن را همواره روشن ميسازد. آرزو كه صورت مضاعف ميل است، و اشتياق كه مضاعف آرزو است، و عشق الهي نيز كه اشتياق وافر است آن را همواره به معرفت ذوالجلال سوق ميدهد. كشش و جذبي كه در فطرت هست بر اثر جذب حقيقتي جاذبه دار رخ مينمايد.
پس از آشنايي با اين نكتهها، به وجدان، اين برهان انفسي مراجعه كن. خواهي ديد همچنان كه قلب به همه جاي بدن حيات ميدهد، معرفت صانع نيز به عنوان هسته حيات در قلب، به آمال و ميلهاي متعدد كه متناسب با استعدادهاي نامحدود انساني هستند حيات ميبخشد. اين امر لذت را به عمق قلب ميبرد، آن را ارزشمند كرده، و بسط و امتداد ميبخشد، و اين همان نقطه استمداد است.
— 315 —
دغدغه حيات ميدان مبارزه و مزاحمت مي‌باشد و هزاران مصيبت و گرفتاري دنيا به آن هجوم مي‌برند؛ ليكن يگانه نقطه استناد در برابر هجوم آن‌ها معرفت صانع مي‌باشد. اگر هر كدام از موجودات به صانع حكيمي كه امور را با نظم و حكمت پيش ميبرد معتقد نباشند، كارها را چون نابينايان به تصادفهاي كور نسبت دهند، و به عدم كفايت قدرت خود در برابر بلايا فكر كنند، خواه ناخواه دچار حالتي جهنمي و دلخراش مُركب از وحشت و دهشت و اضطراب و واهمه خواهند شد. چنين وضعي بيش از هر چيز ديگري روح انساني را كه اشرف و احسن مخلوقات است پريشان خواهد نمود؛ در عين حال در تضاد با نظام اكملي‌ست كه در نظم كامل كائنات وجود دارد. تا اين حد حكمفرمايي در نظام عالم، با نقاط استمداد و استنادي كه گفتيم، خاصيت ويژه‌ي حقيقت نفس الامرست، لذا صانع ذوالجلال معرفت خود را از دو نقطه مذكور ی كه دو پنجره در همه وجدانها هستند ی همواره و هميشه بر قلب انسان متجلي ميسازد. حتي اگر عقل چشمان خود را ببندد، ديده وجدان هميشه باز است. صانع ذوالجلال بر اساس گواهي قطعي اين چهار برهان، "واجب الوجود، ازلي، واحد، فرد، صمد، عليم، قدير، مُريد، سميع، بصير، متكلم، حي و قيیوم" است، و متصف به تمیام اوصیاف جلاليه و جماليه ميباشد، زيرا مقرر است فيض كمالي كه در مصنوع هست از ظل تجلي صانع اقتباس شده باشد. به عبارت ديگر در كائنات هر قدر حسن جمال و كمال كه باشد، صانع ذوالجلال بينهايت بيشتر و عاليتر از آنها متصف به اوصاف جمالي و كماليست، زيرا همچنان كه احسان، فرع و دليل ثروت است، ايجاد، فرع و دليل وجود، ايجاب، فرع و دليل وجوب، تحسين، فرع و دليل حُسن، و تنوير، فرع و دليل نور، همه كمالها و جمالها در سراسر كائنات نيز برهان و سايه سايهييست بر كمال و جمال صانع ذوالجلال.
همچنيین صیانع ذوالجیلال منیزه از جميیع نقیايص اسیت، زيرا نقصیان از بياستعدادي ماهيت ماديات نشأت مييابد؛ و ذات ذوالجلال مجرد و منزه از ماديات ميباشد؛ همچنين مقدس از اوصاف و لوازميست كه از ماهيتهاي ممكنه كائنات نشأت ميگيرند.
— 316 —
‌لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ جَلَّ جَلَالُهُ سُبْحَانَ مَنِ اخْتَفى لِشِدَّةِ ظُهُورِهِ‌
‌سُبْحَانَ مَنِ اسْتَتَرَ لِعَدَمِ ضِدِّهِ سُبْحَانَ مَنِ احْتَجَبَ بِالْاَسْبَابِ لِعِزَّتِهِ‌
سؤال: نظرت درباره وحدت وجود چيست؟
پاسخ: استغراق در توحيد است؛ توحيدي ذوقيست كه در نظر نميگنجد؛ در واقع بعد از توحيد ربوبيت و توحيد الوهيت، شدت استغراق ذوقي در توحيد منجر به وحدت قدرت، يعني ايمان و اعتقاد به اينكه ‌لَا مُؤَثِّرَ فِى الْكَوْنِ اِلَّا اللّٰه ، آن گاه وحدت اداره و بعد وحدت شهود، و پس از آن وحدت وجود ميشود. تا آنكه سالك به جايي ميرسد كه فقط يك وجود و پس از آن نيز فقط يك موجود را ميبيند. نميتوان با شطحيات محققين صوفيه كه در حكم متشابهاتاند استدلال كرد. روحي كه هنوز موفق به خرق دايره اسباب نشده و خود را از تأثير آن رها نكرده، و از وحدت وجود دم ميزند، در واقع از حد خود تجاوز كرده است. آنان كه به حق از وحدت وجود دم ميزنند آن قدر در واجب الوجود حصر نظر كردهاند كه مجرد از ممكنات شده و فقط يك وجود و حتي يك موجود را ميبينند. ديدن نتيجه در درون دليل، مشاهده صانع در عالم، ملاحظه جريان تجليات الهي در ليست موجودات از طريق استغراق، سريان فيوضات در ملكوت اشيا، و تجلي اسما و صفات در مراياي موجودات، حقايقي هستند كه صرفاً به صورت ذوقي دانسته ميشوند؛ با اين حال به سبب محدوديت الفاظ از آنها به الوهيت و حيات ساريه تعبير كردهاند. اهل فكر، حقايق ذوقي مذكور را در مقياسهاي نظري گنجاندهاند؛ به همين دليل منشأ بسياري از اوهام باطله شدهاند. وحدت وجودِ حكماي مادي، و دانشوران ضعيف الاعتقاد، با وحدت وجود مورد نظر اوليا كاملًا در تضادند. اينها از پنج وجه زير با هم متفاوتاند:
وجه اول: محققين صوفيه به قدري در واجب الوجود حصر نظر كرده، در آن مستغرق شده، و اهميت دادهاند كه به حساب او وجود كائنات را انكار كردهاند. حكما و آنان كه اعتقاد ضعيفي دارند نظر خود را چنان به ماده معطوف داشته و در آن غرق شدهاند كه از فهم الوهيت فاصله گرفتهاند. آنها آن قدر براي ماده ارزش قايل شدند كه هر چيز را در ماده ديدند و حتي الوهيت را مندرج در آن
— 317 —
دانستند؛ آنها حتي با اهميت دادن به كائنات، خود را از الوهيت بينياز دانستند؛ و سر از طريق مُتعسّفه (راه گمراهان) درآوردند.
وجه دوم: وحدت وجود محققين صوفيه متضمن وحدت شهود است، و وحدت وجود گروه دوم وحدت موجود را در بر ميگيرد.
وجه سوم: مسلك گروه اول ذوقي، و گروه دوم نظريست.
وجه چهارم: نگاه گروه اول، اولًا و بالذات به حق است و با نظر تبعي به خلق مينگرند، اما گروه دوم اولًا و بالذات به خلق نظر دارند.
وجه پنجم: گروه اول خداپرست و گروه دوم خودپرستاند.
‌اَيْنَ الثَّرَا مِنَ الثُّرَيَّا وَ اَيْنَ الضِّيَاءُ السَّاطِعُ مِنَ الظُّلْمَةِ الطَّامِسَةِ‌
— 318 —

روشنگري

براي مثال اگر كره زمين را قطعات كوچكي از شيشههاي مختلف و رنگارنگ فرض كنيم، هر كدام از آنها با خاصيتهاي مختلفي كه دارند، نسبت به رنگ و جرم و شكل خود، از خورشيد فيض خواهند برد. اين فيض خيالي نيز نه ذات خورشيد است و نه عين نور و روشنايي آن. رنگ گلهاي گوناگون و متعدد كه تمثالهاي نور و تصاوير رنگهاي هفتگانه و تجلي خورشيد هستند اگر فرضاً به سخن آيند هر يك خواهند گفت: «خورشيد مانند من است» يا «خورشيد من هستم».
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مه رويان بستان خداست
مشرب اهل وحدت شهود، فرق و صحو است، اما مشرب وحدت وجوديان محو و سكر ميباشد. مشرب صافي و زلال، مشرب اهل فرق و صحو است.
‌تَفَكَّرُوا فِى الَاءِ اللّٰه وَ لَا تَفَكَّرُوا فِى ذَاتِهِ فَاِنَّكُمْ لَنْ تَقْدِرُوا * حَقِيقَةُ الْمَرْءِ لَيْسَ الْمَرْءُ يُدْرِكُهَا فَكَيْفَ كَيْفِيَّةُ الْجَبَّارِ ذِى الْقِدَمِ * هُوَ الَّذِى اَبْدَعَ الْاَشْيَاءَ وَ اَنْشَاَهَا فَكَيْفَ يُدْرِكُهُ مُسْتَحْدَثُ النَّسَمِ‌
بخش دوم رساله نكاتي مربوط به رستاخيز و فرشتگان و بقاي روح است و چون گفتارهاي باكرامت "بيست و دوم" و "دهم" به صورت درخشاني اين حقايق را توضيح دادهاند آنها را در اينجا نياورديم و خوانندگان را به مطالب مذكور ارجاع ميدهيم. بخش سوم نيز تحت عنوان "نخستين دروازه نور" حاوي چهارده درس به طور جداگانه منتشر شد.
سعيد نورسي