مکتوبات
— 62 —

مكتوب دوازدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ عَلَى رُفَقَائِكُمْ
برادران عزيز! آن شب از من سؤال كرديد و من پاسخش را ندادم، زيرا بحث درباره مسائل ايماني به صورت مناقشه جايز نيست. شما به صورت مناقشه بحث كرده بوديد. فعلاً پاسخي بسيار مختصر براي سه سؤال‌تان كه مبناي مناقشه شما بود مي‌نويسم. تفصيل مطلب را در "كلام‌ها"يي خواهيد يافت كه نام‌هايشان را جناب داروساز نوشته است. كلام "بيست و ششم" را كه مربوط است به قَدَر و اختيار جزيي به خاطر نياورده و به شما نگفته بودم؛ آن را هم ببينيد، البته آن را مانند روزنامه مطالعه نكنيد. سرّ اين‌كه جناب داروساز را به كلام‌هاي مزبور ارجاع دادم و خواستم آن‌ها را مطالعه كند اين است كه شبهات مربوط به آن مسايل از ضعف ايمان سرچشمه مي‌گيرد، و كلام‌هاي مورد‌ نظر اركان ايمان را كامل اثبات مي‌كند.
سؤال نخست شما: رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت و وارد شدن تعدادي از بني آدم به جهنم بر چه حكمتي استوار است؟
— 63 —
پاسخ: حكمتش وظيفه دادن است... حضرت آدم براي انجام چنان وظيفه و مسؤوليتي فرستاده شده است كه همه پيشرفت‌هاي معنوي بشر و ترقي و انبساط تمام استعدادهايش و آينه‌ي جامع بودن ماهيت انسان براي اسماي الهي از نتايج آن مي‌باشد. اگر حضرت آدم (ع) براي هميشه در بهشت اقامت داشت مقامش هم‌چون مقام ملائكه ثابت مي‌ماند و استعدادهاي بشري شكوفا نمي‌شد. اين در حالي‌ست كه تعداد فرشتگاني كه داراي مقام ثابت باشند فراوان‌اند و براي آن نحو از عبادت به انسان نيازي نيست. حكمت الهي اقتضاي دار تكليفي را دارد كه با استعداد و شايستگي انسان ی كه قادر است به مقامات بي‌انتها برسد ی مناسب باشد، لذا آدم (ع) بر عكس ملائكه به واسطه گناهي كه مي‌دانيم و مقتضاي فطرتش بود از بهشت رانده شد. پس بايد گفت هم‌چنان كه رانده شدن حضرت آدم (ع) از بهشت عين حكمت و محض رحمت بود، وارد شدن كافران به جهنم نيز حق و عدالت است.
همان‌طور كه در سومين اشارت "كلام دهم" گفته شده است: هر چند كافر در طول عمر كوتاه خود مرتكب گناهي شده است، اما در متن اين گناه جنايتي بي‌نهايت وجود دارد، زيرا كفر تحقير تمام كائنات ، پايين آوردن ارزش هستي، تكذيب شهادت همه مخلوقات بر وحدانيت حق و كوچك شمردن اسماي الهي‌ست كه جلوه‌هاي آن در آيينه موجودات ديده مي‌شود. اين است كه قهار ذوالجلال، سلطان عالم هستي، براي احقاق حق موجودات از كافر، او را براي هميشه وارد جهنم مي‌كند؛ و اين عين حق و عدالت است؛ چرا كه لازمه جنايت بي‌نهايت، عذاب بي‌نهايت است.
سؤال دوم شما: دليل خلق و ايجاد شياطين چيست؟ براساس چه حكمتي حضرت حق شيطان و شرور را آفريده است؟ آيا آفريدن شر، شر؛ و آفريدن قبيح، قبيح نيست؟
پاسخ: حاشا!... خلق شر، شر نيست؛ كسب شر، شر است، زيرا خلق و ايجاد نظر بر تمام نتايج دارد و كسب چون مباشرتي خصوصي‌ست نظر بر نتايج خصوصي دارد. براي مثال بارش باران هزاران نتيجه در بردارد و همه اين نتايج هم نيكو و مفيد است. حال اگر برخي به دليل سوء اختيار، از باريدن باران متضرر
— 64 —
شوند نمي‌توان گفت: "آفرينش باران رحمت نيست." يا نمي‌توان حكم كرد كه: "آفرينش باران شر است." بر اثر سوء اختيار و كسب است كه باران براي كسي شر مي‌شود. يا مثلاً در آفرينش آتش فايده‌هاي فراواني وجود دارد؛ همه آن‌ها هم خير هستند. ليكن اگر برخي به دليل سوء اختيار خويش و استفاده نادرست از آن متضرر شوند نمي‌توان گفت:"خلق آتش شر است." زيرا آتش فقط براي سوزاندن او خلق نشده است. او خود با سوء اختيار خويش دست در آتشي برده كه غذايش را مي‌پخت، لذا خادم خود را به دشمن تبديل كرده است.
نتيجه: براي خير كثير مي‌توان شر قليل را قبول كرد. اگر براي از ميان رفتن شر قليل، شري ترك شود كه خير كثير را نتيجه مي‌دهد، در آن صورت مرتكب شر كثير شده‌ايم. مثلاً اعزام سرباز به جهاد بي‌ترديد خسارت‌هاي جزيي و جاني و مادي در بر خواهد داشت، ليكن در جهاد خير كثير وجود دارد و آن نجات اسلام و مسلمانان از تسلط كفار است. اگر جهاد را به دليل آن شر قليل كنار بگذارند آن‌گاه با رفتن خير كثير، شَرِّ كثير خواهد آمد؛ و اين عين ظلم است. يا مثلاً كسي مبتلا به "قانقاريا" شده است و بايد يكي از انگشتان او را قطع كرد. اين كار در ظاهر شر اما در حقيقت خير و كار درستي‌ست. اگر انگشت چنين كسي بريده نشود بعد از مدتي بايد دستش را قطع كرد و اين شر كثير مي‌شود.
خلاصه اين‌كه آفرينش و ايجاد شرها، ضررها، بلايا، شيطان‌ها و امور مُضر در عالم هستي، شر و بد نيست، چرا كه براي نتايج بسيار مهمي خلق شده‌اند. مثلاً شياطين بر فرشتگان تسلطي ندارند، لذا فرشتگان پيشرفتي هم ندارند و مقام‌هاي‌شان ثابت است و تغييري در آن‌ها صورت نمي‌گيرد. حيوانات هم همين طورند، چون شياطين بر آن‌ها مسلط نمي‌شوند، لذا مرتبه ثابتي دارند و ناقص‌اند. اما در عالم انسانيت مراتب پيشرفت و سقوط بي‌نهايت است. از نمرودها و فرعون‌ها گرفته تا صديقينِ اوليا و انبيا مسير طولاني پيشرفت وجود دارد.
براي تمييز و فرق گذاشتن بين ارواح پست سياهي چون زغال و روح‌هاي عاليه‌يي چون الماس است كه با خلقت شياطين و سرّ تكليف و بعثت انبيا، عرصه آزمايشي از تجربه و جهاد و مسابقه گشوده شده است. اگر مجاهده و مسابقه‌يي در كار نبود
— 65 —
استعدادهايي كه در حكم الماس و زغال در معدن انسانيت هستند مساوي هم باقي مي‌ماندند. يعني مثلاً روح ابوبكر صديق كه در اعلاي عليين است با روح ابوجهل در اسفلِ سافلين در يك سطح قرار مي‌گرفت. پس آفرينش شياطين و شرور از آن‌جا كه ناظر بر نتايج كلي و بزرگي مي‌باشند شر و زشت نيستند اما شرور و زشتي‌هاي ناشي از استفاده نادرست و مباشرت خصوصي كه كسب خوانده مي‌شود مربوط به كسب انسان است و ربطي به آفرينش الهي ندارد.
اگر سؤال كنيد كه با وجود انبيا، بيش‌تر انسان‌ها به دليل وجود شياطين كافر مي‌شوند و با وارد شدن به حيطه كفر متضرر مي‌گردند؛ و براسیاس قاعده‌ي اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر اگر چيزي براي بيش‌تر افراد شر باشد پس خلق شر، شر مي‌شود؛ در اين صورت آيا مي‌توان گفت بعثت انبيا هم رحمت نيست؟
پاسخ مي دهيم: كميت در نسبت با كيفيت اهميتي ندارد و در اصل اكثريت ناظر بر كيفيت است.
مثلاً اگر صد هسته خرما داشته باشيم و آن‌ها را زير خاك بكاريم، ولي آبياري نكنيم، و معامله شيميايي مربوطه انجام نگيرد و در معرض كشمكش‌هاي حيات هم قرار نگيرند طبيعي‌ست كه هم‌چنان صد هسته خواهيم داشت به ارزش ناچيز. اما اگر هسته‌ها آبياري شوند و در معرض كشمكش‌هاي حيات قرار گيرند و مثلاً اگر هشتاد تاي آن‌ها نيز به دليل سوء مزاج از بين بروند و بيست دانه از آن‌ها درخت ميوه‌دار خرما شوند آيا مي‌تواني بگويي:"آبياري اين دانه‌ها شر بود و موجب از بين رفتن بيش‌تر آن‌ها گرديد؟" البته نمي‌تواني بگويي، زيرا بيست دانه مزبور تبديل به بيست هزار مي‌شود. كسي كه هشتاد دانه خرما را از دست بدهد و در عوض بيست هزار دانه به دست آورد متضرر نيست و چنين امري شر نخواهد بود.
يا مثلاً اگر طاووسي صد تخم داشته باشد اين تخم‌ها به لحاظ تخم بودن‌شان ٥٠٠ قروش بيش‌تر ارزش ندارند، اما اگر طاووس روي آن صد تخم بنشيند و اگر هشتاد تخمش هم فاسد شود و از بين برود و فقط بيست تخم تبديل به طاووس شود آيا مي‌توان گفت:"زيان‌بار بود، اين معامله شر شد، قبول كرچ شدن اين پرنده بي‌مورد و ناپسند بود، شر شد؟" نه اين‌طور نيست، خير است، زيرا طايفه‌ي
— 66 —
طاووسان و تخم‌هايشان هشتاد تخم را كه قيمت‌شان مي‌شد چهارصد قروش از دست دادند و در عوض بيست طاووس به قيمت هشتاد ليره به دست آوردند.
نوع بشر به واسطه بعثت انبيا، سرّ تكليف، مجاهده، نبرد با شياطين؛ صدها هزار نبي، ميليون‌ها ولي و ميلياردها صفي چون خورشيد و ماه و ستاره را در عالم انسانيت به دست آورد و در مقابل، كفار و منافقاني را كه از نوع حيوانات مُضرند و از نظر كميت، كثير و به لحاظ كيفيت بي‌ارزش مي‌باشند از دست داد.
سؤال سوم شما: حضرت حق انسان را دچار مصايب كرده، و بلايا را بر او مسلط مي‌سازد. آيا اين وضع مخصوصاً بر بي‌گناهان و حتي حيوانات ستم نيست؟
پاسخ: حاشا! مُلك از آن اوست و او هر طور بخواهد در مُلك خود تصرف مي‌كند. اگر شخص صنعت‌كاري تو را در برابر دست‌مزدي مدل كند، و لباس مُرصعي را كه به غايت هنرمندانه تهيه كرده است بر تو بپوشاند و براي آن‌كه هنر و مهارتش را نشان دهد لباس مذكور را كوتاه يا بلند كند، اندازه بگيرد يا ببُرد... تو را بنشاند و بايستاند؛ آيا مي‌تواني به او بگويي "لباسي را كه برازنده‌ي من بود خراب كردي؟" يا اين‌كه بگويي "با اين نشاندن و ايستاندن موجب زحمت من شدي" بي‌شك نمي‌تواني بگويي؛ اگر چنين چيزي بگويي ديوانگي كرده‌يي. درست به همين ترتيب صانع ذوالجلال جامه مُرصع وجود را در غايت مهارت با حواسي چون چشم و گوش و زبان بر تو پوشانده است. او براي نشان دادن نقوش اسماي متنوعش تو را بيمار، گرفتار، گرسنه، سير و تشنه مي‌كند... و در ميانه چنين اوضاعي مي‌گرداند. او براي تقويت ماهيت حيات و نمايش جلوه‌هاي اسمايش تو را در اطوار گوناگون سير مي‌دهد. تو اگر بگويي "چرا مرا دچار چنين مصايبي مي‌كني؟" هم‌چنان كه در تمثيل اشاره شد صد حكمت تو را به سكوت وادار خواهد كرد.
در اساس سكون و بي‌حركتي، سستي و بي‌تحركي، يك‌نواختي و توقف نوعي عدم و ضرر است. حركت و تبدل، وجود و خير است. حيات با تحرك است كه كمال مي‌يابد و به واسطه بلايا ترقي و رشد مي‌كند. زندگاني با تجلي اسما، مظهر حركات گوناگون شده، زلال مي‌گردد، قوت ‌يافته شكوفا مي‌شود، انبساط مي‌يابد و قلم متحركي مي‌شود براي
— 67 —
نگارش مقدرات خود، لذا نقش‌اش را ايفا كرده و شايستگي كسب اجر اخروي را به دست مي‌آورد.
اين‌ها پاسخِ مختصرِ سه سؤالي بود كه در متن مناقشه شما قرار داشت. تفصيل اين پاسخ سي و سه كلامي‌ست كه در "كلام‌ها" درج شده است.
برادر عزيز! تو اين نامه را براي جناب داروساز و هر يك از شنوندگان مناقشه كه مناسب يافتي قرائت كن. سلام مرا هم به جناب داروساز كه از طلبه‌هاي جديدم است برسان و بگو:
«طرح مسايل دقيق ايماني مانند همين مسايل ذكر شده در ميان جماعت آن هم به صورت مناظره‌يي بدون معيار و ميزان جايز نيست. اين‌گونه بحث‌ها پادزهرند، اما وقتي مناظره بدون معيار و ميزان باشد زهر مي‌شوند و براي گويندگان و شنوندگان ضرر خواهد داشت. بحث اين قبيل مسائل ايماني در صورتي جايز است كه توأم با خونسردي و انصاف و داد و ستد فكري باشد.» هم‌چنين به او بگو: "اگر در اين نوع از مسايل شبهه‌يي برايت حاصل شد و پاسخش را در "كلام‌ها" نيز نيافتي به صورت خصوصي براي من بنويس..."
به جناب داروساز اين را هم بگو "درباره خوابي كه در ارتباط با مرحوم پدرش ديده بود اين معنا به ذهنم خطور كرد: مرحوم پدرش پزشك بود و به افراد بسيار صالح و ارجمندي كه از اوليا بوده‌اند خدماتي داشته است؛ لذا روح اين افراد گرامي كه از او خرسند بوده و فايده‌ كسب كرده‌اند، هنگام درگذشتش به چشم پسر او كه از نزديك‌ترين كسان‌اش مي‌باشد به صورت پرنده ظاهر شده و در واقع به روح او خوش آمدي شفاعت‌گونه گفته و از او استقبال نموده‌اند."
به همه دوستاني كه آن شب دسته جمعي در اين‌‌جا بودند درود مي‌فرستم.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي