مکتوبات
— 68 —

مكتوب سيزدهم

‌بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
‌السَّلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى وَ الْمَلاَمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهَوى
برادران عزيزم! درباره اوضاع و احوالم و عدم مراجعه براي دريافت وثيقه و علت بي‌تفاوتي‌ام در قبال سياست‌هاي روز سؤالات زيادي مي‌كنيد. به دليل تكرار سؤالات و اين‌كه به لحاظ معنا اين سؤالات از من پرسيده مي‌شود، مجبور شدم پاسخ سه سؤال مذكور را نه از زبان سعيد جديد كه به زبان سعيد قديمي بدهم.
سؤال اول‌تان: اوضاع و احوالت چه‌طور است؟
پاسخ: حضرت ارحم الراحمين را صد هزار بار شكر مي‌گويم كه ظلم‌هاي بي‌شماري را كه اهل دنيا در حق من روا داشتند تبديل به انواع رحمت‌ها كرد؛ در حالي كه سياست را ترك كرده و در حال تجرد از دنيا در غاري در يك كوه به آخرت مي‌انديشيدم، اهل دنيا مرا به صورت ظالمانه‌يي بيرون آورده و تبعيدم كردند. خالق رحيم و حكيم اين تبعيد را براي من تبديل به رحمت كرد. انزواي ناامني را كه در آن كوه داشتم و در آن، امكان از بين رفتن اخلاص وجود داشت، به خلوت كوه‌هاي بارلا تبديل كرد كه هم امن بود و هم داراي اخلاص. زماني كه
— 69 —
در روسيه اسير بودم نيت كردم و از خداوند درخواست نمودم كه آخر عمرم را در غاري بگذرانم. (پروردگار) ارحم الراحمين، بارلا را براي من همان غار قرار داد و فايده‌اش را نصيبم كرد و زحمت غار آزار دهنده را بر وجود نحيفم بار نكرد. منتهي در بارلا دو سه نفر گرفتار اوهام بودند. به سبب آن اوهام موجب اذيت من شدند. حتي اين دوستان گويا به فكر راحتي من بودند، اما به دليل همين توهمات موجب شدند به قلبم و خدمت قرآني‌ام آسيب وارد شود. اهل دنيا با اين‌كه به همه افراد ناباب امان‌نامه مي‌دادند و جانيان را از حبس آزاد كرده و عفو مي‌كردند، به شكل ظالمانه‌يي اين‌كار را در حق من نكردند. پروردگار رحيم براي اين‌كه مرا بيش‌تر در خدمت قرآن قرار دهد و بتوانم انوار قرآني را تحت نام "كلام‌ها" بيش‌تر بنويسم، بي‌هيچ دغدغه‌يي دچار اين غربت‌ام كرد و به اين ترتيب آن فشار و اذيت و آزار را تبديل به رحمتي بزرگ نمود؛ هم‌چنين اهل دنيا تمام رؤسا و شيوخ بانفوذ و قدرتمند بخش‌ها و شهرهايي را كه امكان دخالت در دنيايشان را دارند، همراه خويشاوندان‌شان آزاد گذاشته‌اند كه با هر كس كه مي‌خواهند ديدار كنند اما به شكل ظالمانه‌يي مرا منزوي كرده به روستايي فرستادند. به جز يكي دو نفر به هيچ يك از خويشاوندان و هم‌شهري‌هايم اجازه ندادند به ديدن من بيايند. آفريننده رحيم من، انزواي مذكور را برايم تبديل به رحمتي بزرگ كرد. ذهنم را صاف و زلال نمود تا وسيله‌يي شود براي كسب فيض قرآن همان‌طور كه هست و فارغ از هر گونه غل و غش. هم‌چنين اهل دنيا در ابتدا، نگارش دو نامه عادي ظرف دو سال را تاب نياوردند، حتي هم اينك نيز آمدن يكي دو مهمان در مدت ده، بيست روز يا يك ماه نزد من آن‌هم صرفاً با نيت خالص ديني براي آنان ناخوشايند است و به من ظلم مي‌كنند. پروردگار رحيم و خالق حكيم من اين ظلم را تبديل به رحمت كرد و اين ماه‌هاي سه‌گانه را كه ٩٠ سال عمر معنوي نصيبم خواهد كرد، با خلوتي دل‌نشين و عزلتي مقبول مصادف نمود. اَلْحَمْدُلِلّهِ عَلَي كُلِّ حَالٍ؛ اين اوضاع و احوالم است...
— 70 —
سؤال دوم‌تان: چرا براي دريافت وثيقه مراجعه نمي‌كني؟
پاسخ: من در اين مسأله محكوم تقديرم نه محكوم اهل دنيا. به تقدير مراجعه مي‌كنم. هر گاه به من اجازه دهد، و هر گاه روزي‌ام را در اين‌جا قطع كند، خواهم رفت. حقيقت اين معنا چنين است:
هر اتفاقي كه براي انسان رخ مي‌دهد دو دليل دارد، يكي از آن‌ها ظاهري و ديگري حقيقي‌ست. اهل دنيا دليل ظاهري آمدن من به اين‌جا شدند و تقدير الهي نيز دليل حقيقي‌ست كه مرا محكوم به اين انزوا كرد. سبب ظاهري در حق من ستم كرد، اما سبب حقيقي منطبق بر عدالت بود. اسباب ظاهري چنين فكر كردند: "اين فرد بيش از حد به علم و دين خدمت مي‌كند؛ ممكن است بعدها در امور دنيايي ما نيز دخالت كند." لذا با در نظر گرفتن چنين احتمالي، مرا تبعيد كردند و ظلمي چند برابر را از سه جهت در حقم روا داشتند، اما تقدير الهي ديد آن‌طور كه بايد و شايد، با اخلاص به علم و دين خدمت نمي‌كنم، لذا مرا به اين تبعيد محكوم كرد. پس، ظلمِ چند برابر آن‌ها را به رحمتي مضاعف تبديل نمود؛ مادام كه تقدير در تبعيد من حاكم است، و عادل نيز هست، به تقدير مراجعه خواهم كرد، اما سبب ظاهري اساساً بهانه است، لذا مراجعه به آن‌ها بي‌معناست، اگر آن‌ها داراي حق يا اسباب قدرتمندي بودند، طبيعي‌ست كه به آن‌ها هم مي‌شد مراجعه كرد.
دنياي‌شان به سرشان بخورد با اين‌كه آن را كلاً رها كردم؛ نيز سياست‌هاي‌شان، پا گيرشان شود با اين‌كه آن را كاملاً كنار گذاشتم؛ بهانه‌ها و اوهامي سر هم مي‌كنند كه اصل و اساسي ندارد، لذا در صورت مراجعه به آن‌ها بر اوهام‌شان صحه مي‌گذاشتم، كه نمي‌خواستم چنين شود. اگر تمايلي به دخالت در سياست‌هاي دنيوي داشتم، كه سر نخ‌شان دست اجنبي‌ست، نه در هشت سال، كه در عرض هشت ساعت آشكار مي‌شد و خود را نشان مي‌داد؛ در حالي كه در طول هشت سال گذشته آرزوي خواندن حتي يك روزنامه را نداشته‌ام و در اين مدت هيچ روزنامه‌يي را مطالعه نكردم. چهار سال است كه در اين‌جا تحت نظر هستم و در اين مدت هيچ نشاني از موضوع ديده نشد، پس معلوم مي‌شود خدمت به قرآن حكيم، فضيلتي برتر از همه
— 71 —
سياست‌ها دارد كه اجازه نمي‌دهد فرد به عرصه سياست دنيا كه اكثر آن دروغگويي‌ست، سقوط كند.
دليل دوم عدم مراجعه‌ام اين است كه درخواست احقاق حقوق از كساني كه بي‌عدالتي را حق و حقيقت مي‌پندارند، ظلمي در حقِ حق است. من نمي‌خواهم مرتكب اين ظلم شوم.
سؤال سوم‌تان: چرا در قبال سياست‌هاي روز تا اين حد بي‌تفاوت هستي؟ چرا موضع‌ات را در برابر مسايل مختلف روز جهان تغيير نمي‌دهي؟ آيا آن‌ها را اميدوار كننده مي‌بيني؟ يا به دليل ترس سكوت كرده‌يي؟
پاسخ: خدمت به قرآن حكيم مرا به شدت از پرداختن به عالم سياست منع كرد، حتي كاري كرد كه فكر كردن به آن را هم فراموش كردم؛ وگرنه تمام سال‌هاي حياتم گواهي مي‌دهد كه ترس، هيچ‌گاه نتوانسته است مانع از طي طريقم در مسلكي شود كه حق مي‌دانسته‌ام. در ضمن چرا مي‌بايست بترسم؟ من با دنيا هيچ ارتباطي جز اجلم ندارم. غصه فكر كردن به زن و فرزند را هم ندارم. نگران مال و اموالم نيستم. واهمه‌يي نيز درباره عزت و افتخار خاندانم ندارم. شأن و شرف دنيوي هم كه چيزي جز شهرت رياكارانه كاذب نيست؛ خدا رحمت كند كسي را كه به جاي حفاظت از آن، درصدد شكستن و از بين بردنش است... مي‌ماند اجلم، كه آن هم در دست خالق ذوالجلال است. چه كسي مي‌تواند تا زمان‌اش نرسيده در آن دخالتي كند؟ در واقع ما از كساني هستيم كه مرگ با عزت را بر زندگي با ذلت ترجيح مي‌دهند. كسي چون سعيد قديمي چنين گفته است:
‌وَ نَحْنُ اُنَاسٌ لاَ تَوَسُّطَ بَيْنَنَا، لَنَا الصَّدْرُ دُونَ الْعَالَمِينَ اَوِ الْقَبْر
بي‌ترديد خدمت قرآني مرا از پرداختن به حيات اجتماعي سياسي بشر منع مي‌كند، به اين ترتيب كه:
حيات بشري نوعي مسافرت است. من در اين زمان با نور قرآن ديدم كه آن راه وارد باتلاق شد. قافله بشري را ديدم كه در لجن‌زاري متعفن و آلوده، افتان و خيزان مي‌رود. بعضي از آن‌ها در راهي ايمن پيش مي‌روند، بعضي در حد امكان براي نجات از لجن‌زار و باتلاق واسطه‌هايي يافته‌اند. اكثرشان نيز در آن باتلاق
— 72 —
كثيف و آلوده در تاريكي راه مي‌روند. ٢٠ درصد آن‌ها به سبب سرمستي، لجن‌زار بدبو را مشك و عنبر پنداشته و سر و روي خود را با آن شستشو مي‌دهند. اين‌ها با سختي و مرارت مي‌روند تا اين‌كه خفه مي‌شوند. ٨٠ درصدشان هم باتلاق را مي‌فهمند و احساس مي‌كنند كه بدبو و آلوده است، اما متحير و سرگردان‌اند و قادر به ديدن راه درست نيستند...
در برابر اين‌ها دو راهكار وجود دارد:
الف: با چماق بر سر آن ٢٠ درصد سرمست بزنيم تا آگاه شوند.
ب: با نشان دادن نور به متحيران، مسير امن را به آن‌ها نشان بدهيم.
من مي‌بينم كه٨٠ نفر در برابر ٢٠ درصدي كه گفتيم چماق به‌دست دارند، اما آن‌طور كه بايد و شايد به آن ٨٠ درصد بيچاره و سرگردان نور نشان داده نمي‌شود... نشان هم داده شود، چون در دستي چماق و در دست ديگر نور هست، احساس امنيت نمي‌كنند، فرد متحير و سرگردان مي‌هراسد كه نكند مي‌خواهند با نور مرا به سوي خود جلب كنند و با چماق به جانم افتند؟ نيز وقتي كه چماق به دليل عارضه‌هايي مي‌شكند، نور از بين مي‌رود يا خاموش مي‌شود.
باتلاقي كه گفتيم حيات بي‌بند و بار اجتماعي بشر است كه غفلت انگيز و گمراه كننده مي‌باشد. آن سرمستان، متمرداني هستند كه از گمراهي و ضلالت لذت مي‌برند. متحيران آنان‌اند كه از ضلالت و گمراهي نفرت دارند، اما قادر به بيرون آمدن نيستند، خواهان نجات و رهايي هستند، اما راهي نمي‌يابند. انسان‌هايي سرگردان‌اند. چماق‌ها هم جريانات سياسي‌ست. نورها نيز حقايق قرآني‌ست. در برابر نیور نبايد مقابله و دشمني كرد. جز شيطان رجيم كسي نفیرتي از آن نیدارد، لذا من هم براي اين‌كه نیور قیرآن را در دسیت بگيرم با گفتن
أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشّيطان وَ السِّيَاسَةِ‌،
چماق سياست را كنار گذاشته و با دو دست به نور آويختم. ديدم در جريان‌هاي سياسي، هم در بين موافقان و هم در بين مخالفان، نور مذكور علاقمنداني دارد. هيچ كس و هيچ جرياني نبايد از انوار قرآني و درس قرآني‌اي كه در مقامي زلال و پاكيزه و برتر از جريان‌هاي سياسي و طرفداري‌ها و تلقي‌هاي مغرضانه داده مي‌شود، دچار كدورت شده و آن‌ها را مورد اتهام قرار دهد. مگر
— 73 —
شياطيني به صورت انسان يا حيواناتي در هيبت بشر، كه بي‌ديني و زندقه را سياست پنداشته و به طرفداري از آن برخيزند...
الحمدلله به دليل كناره گيري از سياست، ارزشِ حقايق چون الماس قرآن را تحت تأثير اتهامِ تبليغات سياسي به قيمت تكه‌هاي شيشه تنزل ندادم، بلكه ارزش اين الماس‌ها نزد همه طوايف رفته رفته به طور آشكار افزايش مي‌يابد.
﴿ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي