مکتوبات
— 49 —

مكتوب نهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
(بخشي از يك نامه كه براي همان طلبه‌ي با اخلاص‌اش فرستاده است.)
ثانياً: موفقيت و تلاش و اشتياقت در نشر انوار قرآن، اكرامي الهي بلكه كرامتي قرآني و عنايتي رباني‌ست. به شما تبريك مي‌گويم. به مناسبت طرح بحث كرامت و اكرام و عنايت يكي از تفاوت‌هاي كرامت و اكرام را به شرح زير بيان مي‌كنم:
اظهار كرامت بي آن‌كه ضرورتي در كار باشد مُضر است، ولي اظهار اكرام تحديث نعمت است. اگر كسي كه مُشرّف به كرامت شده است دانسته مظهر امر خارق‌العاده‌يي شود و در همان حال نفس اماره‌اش هم‌ باقي باشد ممكن است به سبب اعتماد به خويش و اطمينان از نفس و كشف خود و مغرور شدن، دچار استدراج گردد. اگر نادانسته مظهر امري خارق العاده شود، براي مثال فرض كنيد فردي در باطن خويش سؤالي دارد و او از سوي حق به سخن در مي‌آيد و موافق سؤال مذكور پاسخ مي‌دهد، سپس متوجه مطلب مي‌شود. اين فرد بعد از دريافتن موضوع، اعتمادش نه به خود كه به پروردگارش فزوني مي‌يابد، لذا مي‌گويد «محافظت كننده‌يي دارم كه مرا از خودم بيش‌تر تربيت مي‌كند.» بنابراين توكلش را بيش‌تر مي‌كند. اين نوع كرامت، بي‌خطر است، و شخص تكليفي در پنهان كردنش
— 50 —
ندارد، اما براي اظهار فخر نيز نبايد عمداً سعي به بيان آن كند. از آن‌جا كه در ظاهر به نظر مي‌رسد كسب انسان در به‌دست آوردن اين نوع از كرامت مؤثر است ممكن است آن را به خود نسبت دهد. اما اكرام از نوع دوم كرامت ی‌كه سالم‌تر است ی بي‌مشكل‌تر بوده، و به نظر من عالي‌تر است؛ و اظهار كردنش تحديث نعمت است. كسب در آن دخالتي ندارد و نفس آن را به خود نسبت نمي‌دهد.
حال برادر من! احسان‌هاي الهي را كه در حق تو و من و مخصوصاً در حق خدمت قرآني‌مان كه از گذشته تاكنون مشاهده كرده و نوشته‌ام، اكرام الهي بوده، و اظهار آن تحديث نعمت خداوند است. به همين دليل به نيّت تحديث نعمت در برابر تو موفقيت‌هاي مربوط به هر دو‌ي‌مان را مي‌نويسم. مي‌دانستم كه اين مطالب نه تنها موجب فخرفروشي تو نمي‌شود، بلكه باعث شكرگزاري نيز مي‌گردد.
ثالثاً: مي‌بينم كه سعادت‌مندترين فرد در زندگاني اين دنيا كسي‌ست كه دنيا را يك مسافرخانه نظامي بداند؛ اين‌گونه اذعان كند و حركتش بر اين منوال باشد. چنين كسي به مرتبه رضا كه بزرگ‌ترين مرتبه است خيلي زود مي‌تواند نائل شود؛ و بهاي الماس دائمي را به شيشه‌يي كه سرانجام خواهد شكست نمي‌دهد و زندگاني‌اش را همواره در مسير درست و لذت پيش مي‌برد. آري، امور مربوط به دنيا در حكم شيشه‌هايي‌ست كه محكوم به شكستن‌اند؛ امور باقي اخروي نيز مانند الماس‌هاي محكم و اصيل گران‌بها‌ست. كنجكاوي شديد و محبت پر خروش و حرص دهشتناك و طلب توأم با عناد و احساسات شديد مشابه، در فطرت انسان به وديعه گذاشته شده است تا امور اخروي را تحصيل كند. متوجه كردن شديد اين احساس‌ها براي امور فاني دنيوي بدان معني‌ست كه بهاي الماس‌هاي باقي را براي شيشه‌هاي فاني و شكننده پرداخت كنيد. به همين مناسبت مطلبي به ذهنم خطور كرد كه به شرح زير بيان مي‌كنم:
عشق محبت شديدي‌ست كه اگر متوجه محبوب‌هاي فاني گردد، يا آن عشق خود عاشق را دچار درد و عذاب دائمي مي‌كند يا چون محبوب مجازي ارزش و بهاي محبت شديد مذكور را ندارد موجب مي‌گردد عاشق در پي محبوب باقي بر آيد و به اين ترتيب عشق مجازي به عشق حقيقي تبديل مي‌شود.
— 51 —
انسان داراي هزاران احساس است. هر يك از آن‌ها نيز مانند عشق داراي دو مرتبه‌اند؛ مجازي و حقيقي.
براي نمونه احساس نگراني از آينده در هر كسي وجود دارد. فرد هنگام نگراني شديد مي‌بيند براي رسيدن به همان آينده‌يي كه نگرانش است سندي در دست ندارد. نيز آينده‌يي كه كوتاه و زودگذر بوده و از نظر رزق نيز تحت تعهد (الهي)ست، ارزش نگراني شديد مذكور را ندارد، لذا از آن روي بر مي‌گرداند و متوجه آينده‌يي مي‌شود كه پس از (ورود به) قبر، حقيقي و طولاني‌ست و براي غافلان نيز تحت تعهد (الهي) نيست.
يا مثلاً نسبت به مال و جاه حرص شديدي نشان مي‌دهد... مي‌بيند اموال فاني‌اي كه موقتي تحت نظر او گذاشته‌اند، هم‌چنين شهرتي كه آفت است، و جاه و غروري كه خطرناك و عامل ريا مي‌باشد ارزش آن حرص شديد را ندارد. اين است كه متوجه مراتب معنوي و درجات قرب الهي ی كه جاه حقيقي‌ست ی شده و در پي زاد آخرت و اعمال صالح ی كه مال حقيقي‌ست ی مي‌رود. به اين ترتيب حرص مجازي نيز ی كه خصلت نكوهيده‌يي‌ست ی به حرص حقيقي ی كه خصلت عالي‌ست ی تبديل مي‌شود.
يا مثلاً فردي كه با عنادي شديد احساسات خويش را صرف امور بي‌ارزش، فاني و زائل مي‌كند، مي‌بيند در برابر چيزي كه ارزش يك دقيقه عناد را ندارد يك سال عناد ورزيده است. وانگهي به نام عناد بر امري زهرآگين و مضر پافشاري مي‌كند. بالاخره مي‌فهمد كه اين احساس قوي را براي چنين اموري به او نداده‌اند. صَرف احساس مذكور در راه چيزهايي كه گفتيم با حكمت و حقيقت در تضاد است، لذا آن عناد شديد را صَرف امور بي‌ارزش و فاني ی كه بيان شد ی نمي‌كند و متوجه حقايق ايمان و مباني اسلام و خدمات اخروي ی كه عالي و باقي هستند ی مي‌كند. به اين ترتيب عناد مجازي كه خصلت رذيله‌يي‌ست به عناد حقيقي (يعني ثابت قدمي در حق) تبديل مي‌شود.
طبق سه نمونه ذكر شده اگر انسان‌ها ابزارهاي معنوي‌اي را كه در اختيارشان گذاشته شده در راه نفس و دنيا به كار گيرند و با غفلت طوري رفتار كنند كه گويي
— 52 —
هميشه در دنيا خواهند ماند، گرفتار اخلاق رذيله و اسراف و بيهودگي مي‌شوند. اگر آن‌ها احساسات خفيف را صَرف دنيا و احساسات شديد خود را صَرف مسؤوليت‌هاي اخروي و معنوي كنند اين امر منشأ اخلاق حميده شده و در راستاي حكمت و حقيقت، عامل سعادت در هر دو جهان خواهد شد.
گمان مي‌كنم يكي از عواملي كه موجب مي‌شود نصيحت ناصحان در اين زمانه تأثير نكند اين است كه به افراد بي‌اخلاق مي‌گويند حسود نباش، حريص نباش، دشمني نكن؛ عناد نكن، دنيا را دوست نداشته باش! يعني گويي ظاهراً به آن‌ها پيشنهاد مي‌كنند ی خارج ار توان‌شان ی فطرت‌شان را تغيير دهند. حال اگر به آن‌ها بگويند "جهت همين مسايل را به طرف امور خير بگردانيد و مجاري آن‌ها را عوض كنيد." هم نصيحت‌شان اثر مي‌گذارد و هم در دايره اختيارشان به آن‌ها پيشنهادي كرده‌اند.
رابعاً: در بين علماي اسلام تفاوت‌هاي اسلام و ايمان مكرر مدار بحث شده است. گروهي مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي هستند؛ گروه ديگر مي‌گويند هر دوي آن‌ها يكي نيستند، اما يكي از آن‌ها بدون آن ديگري ممكن نيست. نظرات بسيار مختلف و مشابه آن بيان شده است، اما تفاوتي كه من به آن پي بردم چنين است:
اسلام، ملزم شدن است؛ ايمان، قبول و اطاعت است. به تعبير ديگر اسلام طرفداري از حق و تسليم و انقياد است و ايمان نيز قبول حق و تصديق آن مي‌باشد. در گذشته برخي از بي‌دينان را ديدم كه به شدت از احكام قرآن جانب‌داري مي‌كردند، پس بايد گفت چنين افراد بي‌ديني به لحاظ التزام به حق، مظهريت اسلام را داشته‌اند؛ آن‌ها را "مسلمانان بي‌دين" خطاب مي‌كردند. بعد، برخي از مؤمنان را ديدم كه از احكام قرآن طرفداري نمي‌كردند و خود را مقيد به آن نمي‌دانستند، لذا اينان مظهر عنوان "مؤمن غير مسلم"اند.
آيا ايمان بدون اسلام مي‌تواند موجب نجات شود؟
پاسخ: هم‌چنان كه اسلام بي‌ايمان سبب نجات نمي‌شود ايمان بدون اسلام نيز عامل نجات نيست.
فَلِلَّهِ الحَمْدُ وَ المِنَّةُ
كه موازين رساله نور به واسطه فيض معنوي اعجاز قرآن، ثمرات و نتايج دين اسلام و حقايق قرآني را به نحوي نشان مي‌دهد
— 53 —
كه فرد بي‌دين هم اگر آن‌ها را درك كند قطعاً طرفدار مي‌شود؛ به همين ترتيب دلايل و براهين ايمان و اسلام را چنان محكم و قوي بيان مي‌كند كه اگر غير مسلمان آن‌ها را بفهمد تصديق خواهد كرد و در حالي كه غير مسلمان است ايمان مي‌آورد.
آري، "كلام‌ها" نتايج شيرين و دل‌نشيني چون محاسن سعادت دو جهان و ثمرات ايمان و اسلام را ی كه مانند ميوه‌هاي شجره‌ي طوباي جنّت زيبا و شيرين‌اند ی نشان مي‌دهد. به كساني كه اين نتايج را مي بينند و با آن آشنا مي‌شوند احساس جانب‌داري و التزام و تسليم دست مي‌دهد. براهين اسلام و ايمان را چون سلسله موجودات، محكم و قوي، و هم‌چون شمار ذرات، كثير و فراوان بيان مي‌دارد، لذا موجب اذعاني بي‌پايان و ايماني محكم مي‌شوند. حتي برخي اوقات كه در حين مطالعه اوراد و اذكار شیاه نقشبند گواه آورده و مي‌گويم:
‌عَلَى ذلِكَ نَحْيَى وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ غَدًا
جانب‌داري بي‌انتهايي را احساس مي‌كنم. اگر همه دنيا را هم به من بدهند نمي‌توانم حتي يك حقيقت ايماني را هم فدا كنم. تصور عكس يك حقيقت حتي براي يك دقيقه هم براي من دردناك است. اگر همه دنيا از آن من باشد نفسم بدون هيچ تعللي حاضر است آن را بدهد تا فقط يك حقيقت ايماني وجود يابد. زماني كه
وَ آمَنَّا بِمَا اَرْسَلْتَ مِنْ رَسُولٍ وَ آمَنَّا بِمَا اَنْزَلْتَ مِنْ كِتَابٍ وَ صَدَّقْنَا
مي‌گويم قدرت ايماني بي‌پاياني احساس مي‌كنم. عكس هر يك از حقايق ايماني را عقلاً محال دانسته و اهل ضلالت را بي‌نهايت ابله و نادان مي‌بينم.
به پدر و مادرت درود فراوان مي‌فرستم و عرض ارادت دارم. آن‌ها هم براي من دعا كنند. تو برادر من هستي، لذا آن‌ها هم در حكم پدر و مادر من هستند. به هم ولايتي‌هايت مخصوصاً عموم آنان كه "كلام‌ها" را از تو مي‌شنوند سلام مي‌كنم.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي