مکتوبات
— 40 —

مكتوب ششم

‌بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمَا وَ عَلى اِخْوَانِكُمَا مَا دَامَ الْمَلَوَانِ وَ تَعَاقَبَ الْعَصْرَانِ وَ مَا دَارَ الْقَمَرَانِ وَ اسْتَقْبَلَ الْفَرْقَدَانِ‌"
برادران غيور، دوستان با حميّت، و اي آنان كه در ديار غربتي كه دنيا ناميده مي‌شود، موجب آرامش خاطرم هستيد!
مادام كه حضرت حق شما را در معاني احسان شده به انديشه‌ام، سهيم كرده است، البته سهيم شدن در احساساتم نيز حق شماست. براي اين‌كه زياد متأثرتان نكنم از بخش دردناك فُرقتم در غربت مي‌گذرم و فقط مختصري را برايتان تعريف مي‌كنم. در يكي دو ماه اخير بسيار تنها بودم. گاه در پانزده، بيست روز يك بار مهماني برايم مي‌آمد. من در ساير اوقات تنهايم. هم‌چنين نزديك بيست روز است كه اهل كوهستان هم در كنارم نيستند، آن‌ها هم پخش و پلا شدند.
هنگام شب در ميان اين كوه‌هاي غريب و در متن سكوت و بي‌صدايي و تنهايي، خود را در همهمه حزين درختان در غربت‌هاي پنج‌گانه مختلفي ديدم.
اول: براساس سرّ سالمندي، از اكثر نزديكان و دوستان و خويشاوندانم دور و تنها و غريب ماندم. آن‌ها مرا رها كرده و راهي عالم برزخ شدند، لذا غربتي حزين را احساس كردم. در اين غربت، دايره غربت ديگري گشوده شد. بيش‌تر چيزهاي مورد علاقه‌ام هم‌چون بهار گذشته، رهايم كرده و رفتند، لذا غربتي مملو از فراق را
— 41 —
احساس كردم. در اين غربت نيز دايره غربت ديگري گشوده شد؛ از موطن و نزديكانم دور افتاده، تنها ماندم و غربتي فراق آميز را احساس كردم. در اين غربت، وضعيت غريبانه شب‌ها و كوه‌ها، غربت غم انگيز ديگري را نصيبم كرد. در اين غربت نيز روحم را كه آماده حركت از اين مسافرخانه به سوي ابد الآباد بود در غربتي فوق العاده ديدم. ناگهان "سبحان الله" گفتم و انديشيدم چگونه مي‌توان در برابر اين غربت‌ها و تاريكي‌ها مقاومت كرد، قلبم فريادكنان گفت:
يا رب! غريبم، بي‌كسم، ضعيفم، ناتوانم، عليلم، عاجزم، سیالمندم،
بي‌اختيارم؛ الامان گويم، عفو جويم و مدد خواهم ز درگاهت الهي!
به يك‌باره نور ايمان، فيض قرآن، و لطف رحمان به دادم رسيد و پنج غربت ظلماني مذكور را به پنج دايره نوراني الفت تبديل نمود.
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
(‌آل عمران:‌١٧٣)
بر زبان آمد، قلبم اين آيه را تلاوت كرد:
﴿ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ ﴾
(توبه:١٢٩)
عقلم خطاب به نفسم كه بر اثر اضطراب و وحشت فرياد مي‌كشيد گفت:
اي بيچاره! داد و فرياد را رها كن! از شرّ بلا توكل كن!
زيرا بدان كه فرياد، بلا اندر خطا اندر بلاست.
اگر يافتي آن كه تو را در بلا افكنده،
بدان ديگر عطا اندر وفا اندر صفا اندر بلاست.
مادام كه چنين است، فرياد را رها كن،
مانند بلبلان شكر كن! آن وقت هر چيز از خوشحالي تو مي‌خندد.
اگر نيافتي، بدان كه تمام دنيا جفا اندر فنا اندر هبا اندر بلاست.
وقتي بلايي به بزرگي دنيا بر دوش داري،
چرا از بلايي كوچك داد و فرياد سر ميدهي؟! بيا و توكل كن!
با توكل، به روي بلا بخند، تا آن هم بخندد.
اگر بلا خنديد، تغيير كرده كوچك مي‌شود.
هم‌چون استادم مولانا جلال الدين خطاب به نفس‌ام گفتم:
— 42 —
او گفت: الست و تو گفتي: بلي؛ شُكر بلي چيست؟ كشيدن بلا
سیرّ بیلا چيسیت؟ يعنیي منیم حیلقیه زن درگیه فقیر و فینا
آن‌گاه نفسم گفت: آري، آري؛ با عجز و توكل، و با فقر و التجا دروازه نور گشوده مي‌شود و ظلمت‌ها از بين مي‌روند. سپس گفت:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلَي نُورِ‌الْايِمَانِ‌‌ وَ الْاِسْلَام
ديدم اين عبارت از "حِكَمِ عطائيه"
اثري منظوم در تصوف به قلم ابن عطاء الله اسكندري كه مشتمل است بر ٣٠٠ سخن حكيمانه؛ او در سال ١٣٠٩ميلادي در قاهره چشم بر جهان فرو بست.م.
عجب حقيقت والايي‌ست كه گفت:
مَاذَا وَجَدَ مَنْ فَقَدَهُ وَ مَاذَا فَقَدَ مَنْ وَجَدَهُ‌
يعني كسي كه حضرت حق را بيابد چه چيز را گم مي‌كند؟ و كسي كه او را از دست بدهد چه چيز به‌دست مي‌آورد؟ يعني هر كس او را بيابد همه چيز را خواهد يافت؛ و كسي كه او را نيابد هيچ چيز را نمي‌يابد؛ كه اگر هم بيابد بلايي براي خود يافته است. راز حديث "طُوبَي لِلْغُرَبَاءِ‌ "را دريافتم و شكر كردم.
اينك اي برادران! اين غربت‌هاي ظلماني با نور ايمان كاملاً روشن شده‌اند؛ ليكن باز هم تا حدودي بر من اثر گذاشته، و چنين انديشه‌يي را در وجودم پديد آوردند:"مادام كه من غريبم، و در غربت، و راهي غربت نيز هستم؛ آيا وظيفه‌ام در اين مسافرخانه به اتمام رسيده است تا شما و "كلام‌ها" را وكيل خود كرده و همه ارتباطاتم را قطع كنم؟" به همين دليل از شما پرسيده بودم آيا كلام‌هاي نوشته شده كافي‌ست و يا داراي نقصاني هست؟ يعني آيا وظيفه من به اتمام رسيده است؟ تا با دلي آرام خود را به غربت نوراني لذت‌بخش و حقيقي بسپارم، دنيا را فراموش كنم و هم‌چون مولانا جلال الدين بگويم:
داني سماع چه بود بي‌خود شدن ز هستي اندر فناي مطلق ذوق بقیا چشیيدن
و در جستجوي غربت متعالي ديگري بر آيم، اين بود كه با آن سؤال‌ها وقت شما را گرفتم.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي