مکتوبات
— 356 —

مكتوب بيست و سوم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا بِعَدَدِ عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ عُمْرِكَ وَذَرَّاتِ وُجُودِكَ
برادر عزيز، غيرتمند، اهل حق و حقيقت، با اخلاص و با درايتم!
اختلاف زمان و مكان مانعي براي هم‌صحبتي و همدمي برادران حقيقي و آخرتي‌اي چون ما نيست. اگر يكي در شرق و ديگري در غرب باشد يا يكي در گذشته و ديگري در آينده يا يكي در دنيا و ديگري در آخرت هم باشد باز هم مي‌توان آن‌ها را با هم دانست و آن‌ها مي‌توانند با هم صحبت كنند. مخصوصاً آنان كه در راه هدفي واحد، وظيفه و مسؤوليت واحدي دارند عين يك‌ديگرند. من شما را هر روز صبح در كنار خود تصور مي‌كنم و بخشي از آن‌چه كه را به دست آورده‌ام، يعني يك سوم‌اش را ی خداوند قبول كند ی به شما مي‌دهم. در دعا با عبدالمجيد و عبدالرحمن با هم هستيد. ان شاء الله همواره سهم‌تان را اخذ مي‌كنيد.
به خاطر تو، برخي مشكلات دنيايي شما مرا تا حدودي متأثر كرد، ليكن مادام كه دنيا باقي نيست و در مصايب، نوعي خير وجود دارد به نيابت از شما بر قلبم خطور كرد كه "اين هم خواهد گذشت."
به لاَ عَيْشَ اِلاَّ عَيْشُ اْلآخِرَةِ انديشيدم و إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (بقره: ١٥٣) را خواندم و گفتم: إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ (بقره: ١٥٦) لذا به جاي شما تسلي خاطر
— 357 —
يافتم. حضرت حق اگر بنده‌يي را دوست داشته باشد كاري مي‌كند از دنيا روي برگرداند؛ دنيا را در چشم او زشت مي‌كند. ان شاء الله شما هم از گروه همان محبوبان هستيد. ازدياد موانعي كه بر سر راه انتشار "كلام‌ها" هست شما را متأثر نكند. ان شاء الله آن هسته‌هاي نوراني وقتي مظهر رحمتي شدند ی به همان مقداري كه منتشر كرده‌ايد ی شكوفه‌هاي فراوان و با بركتي خواهند داد.
سؤال‌هايي پرسيده بوديد. برادر عزيزم! غالب كلام‌ها و مكتوب‌ها بي‌اختيار من به‌صورت دفعي و آني بر قلب خطور مي‌كرد و زيبا مي‌شدند. من اگر بخواهم سؤال‌ها را با اختيار و مانند سعيد قديمي با تكيه بر قوه علمي پاسخ دهم كم تأثير و ناقص خواهد شد. مدتي‌ست واردات قلبي متوقف شده و تازيانه حافظه از كار افتاده است اما براي بي‌پاسخ نماندن اين سؤال‌ها جوابي بسيار مختصر خواهيم داد:
سؤال نخست شما: بهترين دعاي مؤمن براي مؤمن چگونه بايد باشد؟
پاسخ: بايد در دايره اسبابِ قبول باشد، زيرا دعا تحت برخي شرايط مقبول مي‌شود. به نسبت بيش‌تر شدن شرايط قبول، احتمال اجابت فزوني مي‌گيرد، مثلاً هنگامي كه كسي مي‌خواهد دعا كند ابتدا بايد با استغفار، طهارت معنوي كسب نمايد، بعد، صلوات شريف را كه دعاي مقبولي‌ست بايد چون شفيع ذكر نمود و در پايان دعا نيز باز هم بايد صلوات فرستاد. زيرا دعا در بين دو دعاي مقبول، اجابت خواهد شد؛ هم‌چنين بِظَهْرِ الْغَيْبِ يعني در غياب كسي برايش دعا كرد و مي‌بايست با دعاهاي مأثور در حديث و قرآن باشد، مثلاً با دعاهاي جامعي چون آن چه در زير مي‌آيد بايد دعا كرد:
اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ لِى وَ لَهُ فِى الدِّينِ وَ الدُّنْيَا وَ اْلآخِرَةِ
﴿ وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴾
(بقره: ٢٠١)
نيز با خلوص و خشوع و حضور قلب بايد دعا كرد؛ هم‌چنين در اتمام نماز مخصوصاً پس از نماز صبح، نيز در مكان‌هاي مبارك مخصوصاً در مساجد، در نماز جمعه و به‌ويژه در ساعت اجابت، در ماه‌هاي سه گانه و مخصوصاً در شب‌هاي مشهور، در ماه رمضان، به‌ويژه در شب قدر استجابت دعا به احتمال قوي، قرين پذيرش رحمت الهي خواهد بود. اثر دعاي مقبول يا دقيقاً در دنيا ديده مي‌شود يا
— 358 —
در جهت آخرت و حيات ابديِ كسي كه برايش دعا كرده‌اند مقبول واقع مي‌گردد. پس اگر آن‌چه خواسته شده عيناً بر آورده نشود نمي‌توان گفت دعا پذيرفته نشد، بلكه بايد گفت حتماً به صورت بهتري مقبول واقع شده است.
سؤال دوم‌تان: با توجه به اين‌كه براي حضرات صحابه كرام از تعبير «رضي الله عنه» استفاده مي شود آيا اين عبارت را براي ديگران نيز مي‌توان به كار برد؟
پاسخ: بله مي‌توان. زيرا تركيب «رضي الله عنه» مانند «عليه الصلاة و السلام» كه تعبيري ويژه‌‌ رسول اكرم است عبارتي مخصوص صحابه نيست، بلكه براي ائمه اربعه، و ذواتي چون شاه گيلاني، امام رباني و امام غزالي كه مانند صحابه در ولايت كبرايند و آن وراثت نبوت خوانده مي‌شود و به مقام رضا رسيده‌اند به كار مي‌رود، اما در عرف علما براي صحابه، از تعبير «رضي الله عنه» ، براي تابعين و تبع تابعين، «رَحِمَهُ الله» ، و براي اعقیاب آن ها «غَفَرَهُ الله» و براي اوليا از تعبير «قُدِّسَ سِرُّهُ» استفاده مي‌شود.
سؤال سوم‌تان: امامان مجتهد عظام برترند يا شاهان و اقطاب طريقت؟
پاسخ: نه همه مجتهدين، بلكه "ابوحنيفه، مالك، شافعي، و احمد ابن حنبل" برتر از شاهان و اقطاب هستند، ليكن در فضايل خصوصي برخي اقطابِ عالي مانند "شاه گيلاني" از جهتي داراي مقام درخشان‌تري هستند. البته فضيلت كلي از آنِ امامان است. نيز بعضي از شاهان طريقت مجتهد بوده‌اند، لذا نمي‌توان گفت عموم مجتهدان برتر از اقطاب بوده‌اند. البته مي‌توان گفت كه ائمه اربعه بعد از صحابه و مهدي فاضل‌ترين‌اند.
سؤال چهارم‌تان: حكمت و غايت موجود در إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ چيست؟
پاسخ: حضرت حق به مقتضاي اسم حكيم در وجود اشيا ترتيبي چون پله‌هاي نردبان قرار داده است. انسان بي‌صبر و حوصله چون بدون تأني حركت مي‌كند پله‌ها را يا چند تا يكي طي كرده سقوط مي‌كند و يا ناديده مي‌گيرد و نمي‌تواند به بام مقصود برسد، لذا حرص سبب محروميت است اما صبر كليد مشكلات مي‌باشد. اين است كه عبارت زير ضرب‌ المثل شده است:
اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ وَالصَّبْرُ مِفْتَاحُ الْفَرَجِ
— 359 —
پس عنايت و توفيق حضرت حق شامل انسان‌هاي صبور مي‌شود، زيرا صیبر سه نوع است:
نوع اول: صبر كردن و دور نگاه داشتن خود از معصيت. اين صبر، تقواست و انسان را مظهر سرّ اين آيه مي‌كند:
﴿ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴾
(بقره: ١٩٤ )
نوع دوم: صبر در برابر مصايب كه توكل و تسليم است. اين صبر انسان را مظهر افتخار
﴿ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ ﴾
(آل عمران: ١٥٩)
إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ
مي‌كند. صبر نكردن در اين موضع در برگيرنده شكوه و گلايه از خداوند است. از دل اين بي‌صبري انتقاد به افعال خداوند و متهم كردن رحمت او و نپسنديدن حكمتش بيرون مي‌آيد. آري، شكي نيست كه انسان ناتوان و ضعيف در برابر ضربه مصيبت به صورت گلايه آميزي گريه مي‌كند. اما بايد مراقب بود كه شكوه و گلايه از او نباشد بلكه به او باشد.
بايد مانند حضرت يعقوب (ع) بود كه گفت:
إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ
(يوسف: ٨٦)
يعني بايد از مصيبت نزد خداوند شكوا نمود نه اين كه انگار از خدا نزد انسان‌ها شكايت كني و بگويي:"اي واي، اي داد، اي بيداد؛ من چه كردم كه چنين چيزي بر سرم آمد" گفتن اين قبيل عبارات و تحريك حس ترحم انسان‌ها بي‌معنا و مُضر است.
نوع سوم: صبر در عبادت است كه فرد را تا مقام محبوبيت ارتقا مي‌دهد. اين صبر انسان را به سوي عبوديت كامل كه والاترين مقام است سوق مي‌دهد.
سؤال پنجم‌تان: اين‌گونه مطرح مي‌شود كه سن تكليف پانزده سال است. حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام پيش از نبوت چگونه عبادت مي‌كرد؟
پاسخ: بر اساس آن‌چه از دين حضرت ابراهيم (ع) باقي مانده و زير پرده‌هاي گوناگون در عربستان جريان داشت؛ البته نه به صورت فرض و واجب بودن بلكه عبادت‌هاي او شكل اختياري و استحبابي داشته، البته بيان اين حقيقت مفصل است، و ما فعلاً سخن را كوتاه مي‌كنيم.
سؤال ششم‌تان: حكمت اين‌كه در سن چهل سالگي يعني در زمان كمال به پيامبري رسيد و عمر مبارك‌شان شصت و سه سال بود چيست؟
— 360 —
پاسخ: حكمت‌هاي فراواني دارد. يكي از حكمت‌هايش اين است كه نبوت تكليفي بزرگ و به غايت سنگين است. با تكميل و ظهور ملكات عقلي و استعدادهاي قلبي‌ست كه مي‌توان آن تكليف سنگين را تحمل كرد. زمان تكميل شدن فوق نيز چهل سالگي‌ست. دوره شباب و جواني نيز كه زمان هيجان هوس‌هاي نفساني و جوشش خواسته‌هاي غريزي و فوران حرص‌هاي دنيوي‌ست با مسؤوليت‌هاي نبوت كه الهي و اخروي و قدسي‌ست موافقت و تناسب ندارد. فرد اگر پيش از چهل سالگي شخص جدي و خالصي هم باشد ممكن است ديگران چنين توهم كنند كه او براي شهرت طلبي و شأن و شرف دنيا تلاش مي‌كند، لذا رهايي از چنين اتهاماتي آسان نخواهد بود. ليكن بعد از دوره چهل سالگي شيب حركت به سوي قبر شروع مي‌شود و فرد بيش از دنيا به فكر آخرت مي باشد، لذا در افعال و اعمال اخروي به سرعت از اتهام‌هاي مذكور رهايي يافته و موفق مي‌شود. مردم نيز از سوء ظن نجات يافته و آسوده مي‌شوند.
اما يكي از حكمت‌هاي بي‌شمار سن حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام كه شصت و سه سال بود اين است كه اهل ايمان طبق تعاليم شريعت موظف‌اند رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را به غايت دوست داشته باشند، به او احترام گذاشته، و از هيچ چيز او متنفر نباشند و همه احوالات او را نيكو و زيبا ببينند، لذا خداوند حبيب مكرم خود را دچار سالمندي مصيبت بار و پر مشقت بعد از شصت سالگي نمي‌كند و در شصت و سه سالگي ی كه عمر غالب امتي كه امامت آن بر عهده‌ي اوست مي‌باشد ی او را به ملاء اعلا نزد خود مي‌برد و نشان مي‌دهد كه او از هر لحاظ امام و پيشواي آنان است.
سؤال هفتم‌تان: آيا
خَيْرُ شَبَابِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِكُهُولِكُمْ وَشَرُّ كُهُولِكُمْ مَنْ تَشَبَّهَ بِشَبَابِكُمْ
حديث است؟ مراد از آن چيست؟
پاسخ: من به عنوان حديث شنيده‌ام. مراد از آن هم اين است كه "بهترين جوان كسي‌ست كه مانند سالمندان به مرگ بينديشد و براي آخرتش بكوشد، اسير هوس‌هاي جواني و گرفتار غفلت نشود و بدترين سالمندان شما كسي‌ست كه در غفلت و هوس‌ها بخواهد مانند جوان‌ها شود و كودكانه از هوس‌هاي نفساني پيروي مي‌كند."
— 361 —
صورت صحيح قسمت دومي كه تو در لوحه‌ات ديدي چنين است؛ من آن را به عنوان يك لوحه‌ي حكمت آميز بالاي سرم آويخته‌ام. هر صبح و شام به آن نگاه مي‌كنم و درس مي‌گيرم:
«اگر خواهان دوست هستي خدا كافي‌ست.»
آري، اگر خدا با ما دوست باشد همه چيز دوست خواهد بود.
«اگر خواهان يار و ياوري هستي قرآن كافي‌ست.»
آدمي با انبيا و ملائكي كه در قرآن ذكرشان رفته است در عالم خيال ديدار مي‌كند، رفتارهاي‌شان را مي‌بيند و با آن‌ها انس مي‌گيرد.
«اگر خواهان مال هستي قناعت كافي‌ست.»
كسي كه قناعت كند ميانه‌رو خواهد بود؛ و دارايي انسان ميانه‌رو بركت مي‌يابد.
«اگر خواهان دشمن هستي، نفس براي اين منظور كافي‌ست.»
آدم خودخواه دچار بلا و دردسر مي‌شود و آدمي كه خودخواه نيست صفا را مي‌يابد و به ‌سوي رحمت روانه مي‌گردد.
«اگر خواهان نصيحت هستي مرگ كافي‌ست.»
كسي كه به مرگ بينديشد از حب دنيا نجات مي‌يابد و به‌طور جدي براي آخرتش تلاش مي‌كند.
به مسأله هفتم شما، مورد هشتمي را هم من اضافه مي‌كنم: يكي دو روز پيش يكي از حیافظان قیرآن، عُشیري از سوره يوسیف را تا
﴿ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ﴾
(يوسف: ١٠١)
قرائت كرد. يك‌باره به صورت ناگهاني نكته‌يي بر قلبم الهام شد: همه چيزهاي مربوط به ايمان و قرآن ارزشمند است؛ حتي به ظاهر هر قدر كوچك هم باشند، از نظر ارزش و بها، بزرگ‌اند. آري، ياري كننده‌ي سعادت ابدي، خرد و ناچيز نيست، لذا نمي‌توان گفت اين نكته، مطلب ناچيزي‌ست؛ ارزش ايضاح و اهميت را ندارد. البته اولين طلبه و مخاطب در اين قبيل مسايل ابراهيم خلوصي‌ست كه نكته قرآني را تقدير مي‌كند و خواهان شنيدن آن است. پس گوش كن كه زيباترين نكته‌ي زيباترين قصه است. آري، يكي از نكات عالي، لطيف و بشارت دهنده آيه‌ي
﴿ تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ﴾
— 362 —
كه خبر از خاتمه احسن القصص، قصه يوسف (ع) مي‌دهد اين است: تلخي و الم اخبار زوال و فراق پاياني در ساير داستان‌هاي شاد و توأم با خوشبختي، لذت خيالي حاصل از قصه را تلخ مي‌كند و از بين مي‌برد. مخصوصاً وقتي از (قهرمان داستان) خبر مي‌دهد كه در كمال خوشي و سعادت است و درست در همان موقع از مرگ و فراق او ياد مي‌كند، موضوع دردناك‌تر مي‌شود. (طبيعي‌ست كه) شنونده در اين موقعيت آه خواهد كشيد. آيه مذكور در درخشان‌ترين بخش قصه يوسف(ع) يعني در زماني كه او عزيز مصر است، با پدر و مادرش ديدار كرده، و با برادرانش آشنا شده و ملاقات صميمانه‌يي داشته است، به عبارت ديگر در زماني كه بيش‌ترين شادي و سعادت را احساس مي‌كند، مرگ حضرت يوسف (ع) را خبر مي‌دهد و مي‌گويد: حضرت يوسف براي برخوردار شدن از وضعيتي درخشان‌تر و شادمانه‌تر از اين وضع سعادت‌مندانه و خوشحال كننده، از حضرت حق طلب مرگ مي‌كند؛ فوت مي‌كند و از سعادت ياد شده برخوردار مي‌شود.
معلوم مي‌شود در آن سوي قبر، وضعيتي شادمانه‌تر و سعادتي جذاب‌تر از سعادت لذت بخش دنيوي وجود دارد كه فرد حقيقت بيني چون حضرت يوسف (ع) در وضع به غايت لذت بخش دنيوي خواهان مرگي مي شود كه (در ظاهر) به غايت دردناك و تلخ است؛ تا از سعادت ديگر برخوردار شود.
حال به بلاغت قرآن حكيم بنگر كه خاتمه قصه يوسف را به چه صورت خبر مي‌دهد. در اين خبر، شنونده به جاي الم و تأسف مملو از بشارت و سرور مي‌شود.
هم‌چنين ارشاد مي‌كند كه براي آن سوي مرگ بكوشيد، سعادت و لذت حقيقي در آن‌جاست. نيز صديق بودن متعالي حضرت يوسف را نشان مي‌دهد و مي گويد: حتي درخشان‌ترين و شادمانه‌ترين حالت اين دنيا هم موجب غفلت او نمي‌شود؛ او را مفتون نمي‌كند و او هم‌چنان خواهان آخرت است.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي
— 363 —

مكتوب بيست و چهارم

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَيَفْعَلُ اللّهُ مَا يَشَاءُ ﴾
و
يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ
سؤال: تربيت مُشفقانه، تدبير مصلحت آميز و تلطيف محبت آميز كه مقتضي نام‌هاي رحيم و حكيم و ودود از اعاظم اسماي الهي‌ست چگونه و به چه صورت با موت و عدم كه وحشت انگيز و دهشت‌آور است و با زوال و فراق، و مشقت و مصيبت سازگاري دارد؟ قبول؛ طي طريق انسان در راه مرگ را از اين لحاظ كه راهي سعادت ابدي‌ست ناديده بگيريم، اما اگر درختان، انواع گياهان و گل‌هاي‌شان را ی كه ذي حياتاني ظريف و نازنين هستند ی در نظر بگيريم و به طوايف مختلف حيوانات ی كه شايسته هستي و شيفته حيات و مشتاق بقا مي‌باشند ی توجه كنيم بايد بپرسيم در فناي متوالي آن‌ها كه حتمي و تغيير ناپذير است، و در نيستي به غايت سريع‌شان كه حتي گاه اجازه نمي‌دهد چشم بگشايند، و در تلاش و تقلاي پر مشقت‌شان كه اجازه نفس كشيدن هم به آن‌ها نمي‌دهد، و در تغييرات ناشي از مصيبت‌هايي كه هيچ كدام‌شان را آسوده نمي گذارد و بدون استثنا همه آن‌ها را از بين مي‌برد، و در زوال و نيستي همه آن‌ها كه نمي گذارد احدي از آنان صبر كنند، و در فراق‌هايي كه سبب ناخرسندي آن‌هاست، چه شفقت و مرحمتي
— 364 —
هست، چه حكمت و مصلحتي وجود دارد و كدام لطف و مرحمتي را در بر مي‌گيرد؟
پاسخ: با بيان پنج رمز به شرح زير ی كه نشان از داعي و مقتضي دارد ی و با پنج اشارت ی كه غايات و فوايد را نشان مي‌دهد ی تلاش خواهيم كرد حقيقت عظمايي را كه بسيار گسترده و عميق و متعالي‌ست و سؤال مذكور را پاسخ مي‌دهد از فاصله‌يي دور به مخاطب نشان دهيم:
مقام نخست: شامل پنج رمز به شرح زير مي‌باشد:
رمز اول: هم‌چنان كه در بخش‌هاي پاياني كلام "بيست و ششم" بيان شد صنعت‌كار ماهري را فرض كنيد كه براي تهيه جامه‌يي قيمتي، مُرصع و منقش، فرد بيچاره‌يي را در برابر دست‌مزد مناسب، مدل قرار مي‌دهد و براي نمايش هنرش جامه مذكور را بر قامت فرد مسكين اندازه مي‌گيرد، مي‌بُرد، كوتاه و بلند مي‌كند، نيز مدل خود را مي‌نشاند، بلند مي‌كند و وضعيت‌هاي مختلفي به او مي‌دهد؛ در چنين وضعي آيا فرد مسكين مذكور حق دارد به صنعت‌كار فوق بگويد: "چرا لباسي را كه مرا زيباتر جلوه مي‌دهد كوتاه و بلند مي‌كني" يا اين كه "چرا مرا مي‌نشاني و بلند مي‌كني و راحتي‌ام را از بين مي‌بري؟"
درست به همان صورت، صانع ذوالجلال ماهيت هر نوع از موجودات را الگويي قرار داد و براي اين‌كه كمالات صنعت‌اش را با نقوش اسمايش نشان دهد، لباسِ وجودي مزين به حواس را بر هر چيز مخصوصاً ذي حيات پوشاند و با قلم قضا و قدر نقش‌هايي بر آن ترسيم نمود و جلوه اسمائش را نمايان ساخت. به هر موجود نيز كمال و لذت و فيضي شايسته آن به عنوان دست‌مزد داد.
اينك كدام موجیودي حق دارد در برابر صیانع ذوالجلالي كه مظیهر سرّ
مَالِكُ الْمُلْكِ يَتَصَرَّفُ فِى مُلْكِهِ كَيْفَ يَشَاءُ
است بگويد:"موجب زحمت من مي‌شوي؛ و آرامشم را از بين مي‌بري" حاشا! موجودات در برابر واجب الوجود هيچ حقي ندارند و نمي‌توانند ادعايي داشته باشند؛ آن‌ها صرفاً بايد با شكر و ستايش دائم، حقِ مراتب وجودِ عطا شده از جانب واجب الوجود را ادا كنند، زيرا همه
— 365 —
مراتب عطا شده وجود، واقع شده‌اند و نيازمند علت‌‌اند. البته مراتب عطا نشده، ممكن‌اند؛ و ممكن نيز عدم بوده و هم بي‌نهايت است. عدم نيز حاجتي به علت ندارد و نمي‌تواند علت امر بي‌نهايت شوند. براي مثال معادن نمي‌توانند گلايه كرده بگويند:"ما چرا نباتي نشديم؟" آن‌ها بايد به اين دليل كه مظهر وجود معدني شده‌اند شكرگزار خالق فاطرشان باشند؛ به همين ترتيب نباتات نيز نمي‌توانند اعتراض نموده بگويند:"ما چرا حيوان نشديم؟" بلكه مي‌بايست به دليل برخورداري از وجود و حيات حضرت حق را ستايش كنند. حيوان هم نمي‌تواند لب به اعتراض بگشايد كه "من چرا انسان نشدم؟" به دليل روح جوهريِ ارزشمندي كه همراه حيات و وجود به او عطا شده است، و براساس حقي كه برگردن دارد، بايد شكر بگويد. موارد ديگر را نيز به همين منوال قياس كن.
اي انسان شاكي! تو در عدم نماندي، از نعمت وجود برخوردار شدي، حيات را چشيدي، جامد نماندي، حيوان نشدي، از نعمت اسلام بهره‌مند شدي، در گمراهي و ضلالت نماندي، و از نعمت صحت و سلامت برخوردار شدي و هكذا...
اي قدرنشناس! چه‌طور به خود حق مي‌دهي در برابر مرتبه‌هاي مختلف وجود ی كه نعمت محض‌اند و حضرت حق نصيب‌ات كرده است ی او را ستايش نكني و به دليل نعمت‌هاي متعالي ديگري كه از جنس امكان و عدم اند و به تو داده نشده‌اند ی چرا كه شايستگي آن‌ها را نداشته‌يي ی با حرصي باطل در مقابل خداوند لب به شكايت بگشايي و كفران نعمت كني؟ آيا بي‌انصافي نيست كسي مانند اين‌كه بر فراز مناره‌يي رفته باشد، و در مرتبه بلندي با درجات عالي قرار بگيرد و مقام قابل توجهي به دست آورد و در هر پله با نعمت عظيمي مواجه گردد و با اين حال شكر عطا كننده نعمت را به جا نياورد و بگويد:"چرا نتوانستم به جا‌يي بالاتر از آن مناره صعود كنم؟" و گلايه و آه و ناله سر دهد؟ همه، حتي ديوانگان نيز مي‌فهمند كه چنين كسي تا چه حد بي‌انصافي كرده، و دچار كفران نعمت شده، و دست به چه جنوني مي‌زند.
اي انسان غافل، حريص بي‌قناعت و ناحق شاكي و اهل اسراف و زياده‌روي! به يقين بدان كه قناعت، شكري سودمند است و حرص، كفراني پر خسارت. نيز ميانه‌روي
— 366 —
احترامي‌ست نيكو و مفيد در برابر نعمت؛ و اسراف تحقير نعمت است به بدترين و مضرترين صورت؛ اگر عاقل و خردمند هستي در راه قناعت بكوش و سعي كن قانع باشي. اگر قادر به تحمل نيستي "يا صبور" بگو و صبر بخواه، به حق خود راضي باش و شكايتي مكن. به هوش باش كه شكايتِ چه كسي را در برابر چه كسي مي‌كني؛ پس سكوت اختيار كن. اگر خواهان شكايتي، شكايت نفس‌ات را نزد حضرت حق ببر، زيرا قصور از نفس است.
رمز دوم: هم‌چنان كه در انتهاي واپسين مسأله مكتوب "هجدهم" بيان شد خالق ذوالجلال با فعاليت ربوبي خود به صورت حيرت آور و دهشت انگيزي هستي موجودات را متمادياً تبديل و تجديد مي‌كند؛ در توجيه يكي از حكمت‌هاي اين امر بايد گفت؛ هم‌چنان كه فعاليت و جنبش در مخلوقات از ميل و اشتياق و لذت و محبتي سرچشمه مي‌گيرد، به نحوي كه مي‌توان گفت در هر فعاليت، نوعي لذت وجود دارد، و در واقع هر فعاليت نوعي لذت بوده، و لذت نيز متوجه كمالي‌ست و به عبارت بهتر خود نوعي كمال است. مادام كه فعاليت، بر كمال و لذت و جمالي اشارت دارد و مادام كه واجب الوجود، اين كمال مطلق و كامل ذوالجلال در ذات و صفات و افعال خود جامع تمام كمالات مي‌باشد؛ البته از شفقت مقدس بي‌پايان و محبت منزه بي‌نهايتي برخوردار است كه شايسته وجوب وجود و قدسيت آن ذات واجب الوجود مي‌باشد و با استغنا ذاتي و غناي مطلق او موافقت دارد و مناسب كمال مطلق و تنزه ذاتي‌اش است، البته او داراي شوق مقدس لايزالي‌ست كه ريشه در آن شفقت مقدس و آن محبت منزه دارد. نيز از سرور مقدس بي‌پاياني برخیوردار مي‌باشد كه ناشي از همان شوق مقدس است؛ هم‌چنين ی اگر بتوان گفت ی لذت مقدسي وجود دارد كه ريشه‌اش در سرور مقدس مذكور است، البته همراه لذت مقدس مزبور، در متن فعاليت قدرت او و به لحاظ رحمت بي‌پايانش، استعدادهاي مخلوقات از قوه به فعل در مي‌آيند و كامل مي‌گردند، لذا اگر جايز باشد مي‌توان گفت رضايت مقدس و افتخار قدسيِ بي‌پاياني كه منبعث از رضايت و كمال آفريدگان است و متعلق به ذات رحمان و رحيم مي‌باشد، به صورت بي‌انتها، اقتضاي فعاليتي لايتناهي را دارد؛ هم‌چنين فعاليت بي‌پايان مذكور هم
— 367 —
اقتضاي تبديل و تغيير و تحويل و تخريب بي‌حد و حصري را دارد. تغيير و تبديل مذكور نيز اقتضاي موت و عدم، و زوال و فراق را دارد.
زماني فوايدي كه حكمت بشري در غايات مصنوعات (الهي) نشان مي‌داد در نظرم بسيار بي‌اهميت جلوه كرد، لذا دانستم كه حكمت مزبور راه نافرجامي را مي‌پيمايد؛ به همين دليل است كه پيش‌رفتگان در فلسفه يا گرفتار ضلالت طبيعت شده، يا سوفسطايي مي‌شوند، يا اختيار و علم صانع را انكار مي‌كنند و يا خالق را "موجب بالذات" مي‌نامند.
همان موقع بود كه رحمت الهي، اسم حكيم را به ياري‌ام فرستاد و غايات عظيم مصنوعات را به من نيز نشان داد. دانستم كه هر مصنوع، چنان مكتوب رباني‌ست كه عموم ذي شعوران آن را مطالعه مي‌كنند. درك اين غايت يك سالي كفايتم كرد. آن‌گاه موارد خارق العاده در آفرينش برايم ظهور و بروز يافت؛ لذا غايت مذكور ديگر برايم كافي نبود. هدف بسيار بزرگ ديگري را نشانم دادند. دانستم كه مهم‌ترين غايات در هر مصنوع متوجه صانع آن است؛ و عرضه كمالات صنعت، نقوش اسما، مُرصعات حكمت و مواهب رحمت او در برابر نظرش و آيينه شدن براي جمال و كمالش مهم‌ترين غايت است. اين غايت و هدف مدت‌ها براي من كافي بود، تا اين‌كه معجزات قدرت و شئونات ربوبيت يعني تغيير و تبديل بسيار شتاباني ی كه در متن فعاليت حيرت انگيز صنعت و ايجاد اشيا هست ی برايم ظاهر گرديد. در آن موقع احساس كردم غايت مذكور نيز برايم بسنده نيست. دانستم كه داعي و مقتضايي به عظمت همان غايت نيز لازم است، لذا مقتضيات رمز دوم و غايات موجود در اشارات آتي را نشانم دادند و به يقين دانستم كه "فعاليت قدرت (الهي) در عالم وجود و سير و سيلان اشيا چنان معنادار است كه صانع حكيم به واسطه فعاليت مذكور، انواع كائنات را به سخن وا مي‌دارد." گويا موجودات متحرك و حركات آسمان‌ها و زمين، كلمات سخن آن‌هايند و تحرك نيز تكلم و سخن گفتن است. پس دانستم حركت‌ها و زوال ناشي از فعاليت، در حقيقت تكلم‌هاي تسبيحي هستند؛ و فعاليت موجود در كائنات نيز در واقع سخن گفتن و به سخن وا داشتني خاموش در عالم هستي و انواع آن است.
— 368 —
رمز سوم: اشيا به سمت زوال و عدم نمي‌روند، بلكه از دايره قدرت به دايره علم عبور مي‌كنند و از عالم شهادت به عالم غيب مي‌روند؛ از عالم تغيير و فنا راهي عالم نور و بقا مي‌شوند. جمال و كمال موجود در اشيا از نقطه نظر حقيقت، متعلق به اسماي الهي‌اند و در واقع نقوش و جلوه آن‌هايند. مادام كه اسما مذكور باقي‌اند و جلوه‌هايشان دائمي، ترديدي نيست كه نقش‌هايشان تجدد يافته، و نو و زيبا مي‌شوند. آن‌ها رهسپار عدم و فنا نيستند؛ بلكه صرفاً تعينات اعتباري آن‌ها تغيير يافته و حقيقت‌ها و ماهيات و هويت مثالي‌شان ی كه مدار حُسن و جمال است و مظهر فيض و كمال ی باقي‌ست. حسن و جمال موجود در غير ذي روحان مستقيماً متعلق به اسماي الهي‌ست، افتخار و شرف براي آن‌هاست، و مدح و ثنا به نام آنان است، زيبايي براي آن‌هاست و محبت متوجه آن‌ها مي‌باشد. با تغيير اين آيينه‌ها ضرري به آن‌ها نمي‌رسد. موجود اگر ذي روح باشد و از ذوي العقول به شمار نرود زوال و فراقش عدم و فنا نيست، بلكه با مرگ از وجود جسماني و دغدغه وظيفه حيات رهايي مي‌يابد و ثمره وظايفي را كه كسب كرده است به روحش ی كه باقي‌ست ی مي‌سپارد. لذا ارواح باقيِ چنين موجوداتي در استناد به اسمي از اسماي الهي ادامه مي‌يابد و به سوي سعادتي شايسته خود پيش مي‌رود. حال اگر ذي روحاني كه گفتيم از ذوي العقول باشند، مرگ‌شان در واقع سير و سفري‌ست به سوي سعادت ابدي و عالم بقا كه مدار كمالات مادي و معنوي‌ست، نيز سفري‌ست به منازل و ممالك ديگر آن صانع حكيم مانند عالم برزخ و عالم مثال و عالم ارواح كه از عالم دنيا بسيار زيباترند. آري، مرگ آنان موت و عدم و زوال و فراق نيست، بلكه رسيدن به كمالات است.
نتيجه: مادام كه صانع ذوالجلال، هست و باقي‌ست و صفات و اسمائش دائمي و سرمدي مي‌باشد بي‌شك نقش‌ها و جلوه‌هاي آن اسما در متن بقايي معنوي تجدد يافته و تخريب و فنا، اعدام و زوال نخواهند بود. بديهي‌ست كه انسان به دليل انسانيتش با بيش‌تر موجودات پيوند دارد. از سعادت آن‌ها خرسند و از هلاكت‌شان متألم مي‌شود. او مخصوصاً به واسطه آلام ذي حيات، و به ويژه نوع بشر و باز مخصوصاً به واسطه دردهاي اهل كمالي كه دوست‌شان دارد و تحسين‌شان مي‌كند
— 369 —
احساس درد بيش‌تري مي‌كند و با خشنودي و سرورِ آن‌ها خرسند و شاد مي‌شود. او حتي مانند مادري مهربان راحت و آرامش خود را فداي سعادت آن‌ها مي‌كند.
هر مؤمني بسته به درجه‌‌اش با نور قرآن و سرّ ايمان مي تواند از سعادت و خوشبختي تمام موجودات و بقا و رهايي‌شان از پوچي و از اين لحاظ كه هر كدام‌شان مكتوبات ارزشمند رباني هستند مسعود شود و نورانيتي به قدر دنيا كسب كند. هر كس بسته به مرتبه‌اش مي‌تواند از اين نور استفاده كند.
اگر اهل ضلالت و گمراهي باشد همراه با آلام خويش با هلاكت و فنا و اعدام ظاهري موجودات ديگر و دردهاي ذي روحان متألم مي‌شود. به عبارت ديگر كفر او دنيايش را پر از عدم كرده، و بر سرش آوار مي‌كند و در واقع پيش از رفتن به جهنم، به جهنم مي‌رود.
رمز چهارم: هم‌چنان كه در جاهاي بسياري گفته‌ايم پادشاه، عناوين و صفات مختلفي چون سلطان و خليفه و حاكم و فرمانده دارد كه براساس هر يك از آن‌ها داراي دواير و تشكيلاتي مي‌باشد. اسماي حسناي حضرت حق نيز به همين ترتيب انواع و اقسام تجليات دارد كه قابل شمارش نيست. تنوع و تفاوت مخلوقات از تنوع همين تجليات نشأت مي‌گيرد. هر صاحب جمال و كمالي ذاتاً علاقمند است جمال و كمال خويش را ببيند و به ديگران بنماياند؛ بر همين اساس اسماي گوناگون مزبور نيز چون دائمي و سرمدي‌اند به نام ذات اقدس خواهان ظهور دائمي‌اند، يعني خواهان ديدن نقش‌هاي خود مي‌باشند؛ به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال و بازتاب كمال خود را در آيينه نقش‌هايشان ببينند و به ديگران نشان دهند؛ يعني اقتضاي آن را دارند كه كتاب كبير كائنات و مكتوبات مختلف موجودات، آن به آن نو گردند و همواره از نو پر معني نگاشته شوند؛ يعني اقتضاي نگاشتن هزاران مكتوب مختلف را بر صحيفه‌ واحدي دارند و خواهان آنند كه هر مكتوب را در نظر شهود ذات مقدس و مسماي اقدس اظهار نمايند و در عين حال در معرض مطالعه همه ذي شعوران قرار دهند تا آن را بخوانند. به شعر منطبق بر حقيقت زير توجه كن كه بر حقيقت مذكور اشاره دارد:
— 370 —
كیتابِ عیالمیڭ ياپراقیلرى، أنیواعِ نامیعدود
حیروف ايله كلماتى دخى، أفیرادِ نامیحدود
يازيلمش دسیتگاهِ لیوحِ محیفوظِ حقيقتده
مجسّم لفظِ معنيداردر، عالمده هر موجود.
نیوع‌هیاي بیي‌شیمار، برگ‌هاي كیتاب عیالم‌اند
فردهاي نامحدود، حروف و كلمات اين كتاب‌اند
در نیظام لیوح محیفوظ نوشیته شده اسیت كه
هر موجودي در عالم، لفظ معنادار مُجسمي‌ست.
"تَاَمَّلْ سُطُورَ الْكَائِنَاتِ فَاِنَّهَا مِنَ الْمَلاَِ اْلاَعْلى اِلَيْكَ رَسَائِلُ
در سطر سطر كائنات تأمل كن، زيرا آن‌ها نامه‌هايي هستند كه از مَلَأ اعلي براي تو فرستاده شده‌اند. م.
رمز پنجم: حاوي دو نكته به شرح زير است:
نكته نخست: مادام كه حضرت حق هست، پس همه‌ چيز هست. مادام كه انتساب به حضرت واجب الوجود وجود دارد همه اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد؛ چرا كه هر موجود با نسبت به واجب الوجود و براساس سرّ وحدت با تمام موجودات ارتباط پيدا مي‌كند. پس هر موجودي كه نسبتش را با واجب الوجود بداند يا نسبتش با واجب الوجود دانسته شود، براساس سرّ وحدت با همه موجوداتي كه منسوب به واجب الوجودند مرتبط مي‌شود. به عبارت ديگر هر چيزي از نقطه نظر انتساب مذكور مي‌تواند مظهر انوار بي‌شمار وجود گردد. در آن‌جا از فراق‌ها و زوال‌ها خبري نيست. زيستن در لحظه‌يي سيال، مدار انوار بي‌پايان وجود است.
حال اگر انتساب مورد بحث، نباشد يا دانسته نشود، موجود، مظهر فراق‌ها و زوال‌ها و عدم‌هاي بي‌پايان خواهد شد، زيرا در چنان حالتي، در برابر هر موجودي كه مي‌تواند با او مرتبط گردد، فراق و زوال و افتراقي خواهد داشت. به سخن ديگر عدم‌ها و فراق‌هاي بي‌شماري بر وجود شخصي او بار مي‌شود. بدون نسبتي كه گفتيم حتي اگر يك ميليون سال هم در دايره‌ي وجود بماند به قدر يك لحظه
— 371 —
حيات با نسبت نخواهد بود. اين است كه اهل حقيقت گفته‌اند:"يك لحظه وجود منور سيال بر يك ميليون سال وجود ابتر ترجيح دارد." يعني "يك لحظه وجود منتسب به وجود واجب، بر يك ميليون سال وجود فاقد نسبت مُرجح است." براساس همين سرّ است كه اهل تحقيق گفته‌اند: "انوار وجود نيز در گرو شناخت واجب الوجود است." يعني "در اين حالت، كائنات مملو از فرشتگان و روحانيات و ذي شعوران ی كه غرق انوار وجودند ی ديده خواهد شد؛ در غير اين صورت ظلمات عدم، و آلام فراق و زوال، همه موجودات را احاطه خواهند كرد و دنيا در نظر چنين كسي وحشتكده‌يي خالي و تهي خواهد بود."
آري، هم‌چنان كه هر يك از ميوه هاي يك درخت با همه ميوه‌هاي درخت داراي نسبتي‌ست و اين نسبت موجب دوستي و برادري مي‌شود، مي‌توان گفت كه هر ميوه به تعداد ديگر ميوه‌هاي درخت داراي وجودهاي عارضي‌ست. هر گاه ميوه مذكور از شاخه درخت چيده شود در نسبت با ميوه‌هاي ديگر فراق و زوالي حاصل مي‌گردد. در اين صورت ميوه‌هاي ديگر براي آن در حكم معدوم‌اند. ظلمت عدمي خارجي برايش ايجاد مي‌شود؛ به همين ترتيب از نقطه نظر انتساب به قدرت احد صمد، همه‌ي اشيا براي هر شي‌اي وجود دارد، اما اگر انتسابي در كار نباشد براي هر چيز، به تعداد اشيا، عدم‌هاي خارجي وجود دارد.
لذا براساس اين رمز به عظمت انوار ايمان توجه كن و ظلمات دهشتناك ضلالت و گمراهي را ببين. پس ايمان عنوان حقيقت عاليه‌ي نفس الامر ذكر شده در اين رمز است و فرد مي‌تواند با ايمان از آن استفاده كند. اگر ايمان نباشد؛ هم‌چنان كه هر چيزي براي نابينا و ناشنوا و گنگ و فرد بي‌خرد معدوم مي‌باشد براي فرد بي‌ايمان نيز همه چيز حكم معدوم و امر ظلماني را خواهد داشت.
نكته دوم: دنيا و اشيا سه چهره به شرح زير دارند:
چهره نخست: ناظر بر اسماي الهي‌ست و آيينه آن‌ها مي باشد. زوال و فراق و عدم در اين چهره راهي ندارد و در آن نو شدن و تجدد مطرح است.
چهره دوم: ناظر بر آخرت است و نظر بر عالم بقا دارد و درحكم مزرعه آن است. در اين چهره بحث از حصول ثمرات و ميوه‌هاي باقي‌ست؛ و از خدمت به بقا سخن
— 372 —
گفته مي‌شود؛ اين چهره چيزهاي فاني را حكم باقي مي‌دهد. در اين‌جا نيز به جاي موت و زوال جلوه‌هايي از بقا و حيات موجود است.
چهره سوم: ناظر بر فانيان يعني ناظر بر ماست. معشوقه فانيان و اهل هوس، محل داد و ستد اهل شعور و ادراك، و عرصه آزمايش وظيفه‌داران مي‌باشد. در برابر تلخي‌ها و جراحات حاصل از فنا و زوال و موت و عدم موجود در چهره سوم، صورت باطني آن چون مرهمي از جلوه‌هاي بقا و حيات برخوردار است.
نتيجه: موجودات سيال و مخلوقات متحرك عالم هستي در واقع آيينه‌هايي متحرك و مظاهري متغير براي نو كردن ايجاد و وجود انوار واجب الوجودند.
مقام دوم: شامل يك مقدمه و پنج اشارت است، كه مقدمه حاوي دو مبحث زير مي‌باشد:
مبحث نخست: در هر يك از پنج اشارتي كه بيان مي‌شود براي رصد شئونات ربوبي، تمثيل‌هايي كم نور در حكم دوربيني كوچك براي ديدن ارائه مي‌شود. اين تمثيل‌ها البته حقيقت شئونات ربوبي را در بر نمي‌گيرند، احاطه نمي‌كنند و نمي‌توان آن‌ها را مقياس قرار داد اما مي‌توان به واسطه آن‌ها متوجه شئونات ربوبي شد. در تمثيل‌هايي كه بيان مي‌شود؛ هم‌چنين در رمزهايي كه بيان گرديد، تعبيرات نامناسب با شئونات ذات اقدس، ريشه در نارسايي تمثيل‌ها داشته و دارند.
براي نمونه: معاني لذت و سرور و خرسندي كه براي همه ما معلوم و روشن است قادر به بيان كامل شئونات مقدس نمي‌باشند، ليكن هر كدام آن‌ها عنواني براي ملاحظه و مرصادي براي تفكر هستند. نيز تمثيل‌هاي مذكور با نشان دادن بخش كوچكي از قانون عظيم و محيط ربوبي در مثالي خرد و كوچك، حقيقت آن قانون را در شئونات ربوبيت اثبات مي‌كنند؛ مثلاً مي‌گويند گلي، وجود خويش را از دست مي‌دهد، اما هزاران وجود از خود به جا مي‌گذارد، لذا با آن قانون، ربوبيت عظيمي را نشان مي دهد كه اين قانونِ ربوبيت در همه بهار و حتي در تمام موجودات عالم جريان دارد.
آري، خالق رحيم با همان قانوني كه جامه پرنيان پرنده‌يي را عوض و نو مي‌كند، آن صانع حكيم هر سال لباس كره زمين را هم تغيير داده، و نو مي‌كند. با
— 373 —
همان قانون شكل جهان را نيز در هر عصر و زمانه‌يي تغيير داده، و باز با همان قانون صورت كائنات را در هنگامه قيامت تغيير مي‌دهد.
"خداوند" با هر قانوني كه ذره را چون مولوي به حركت در مي‌آورد، كره زمين را نيز با همان قانون مانند مولوي مجذوب مي‌كند، به سماع وا مي‌دارد و مي‌چرخاند؛ آري، خداوند با همان قانون عوالم را مي‌گرداند و منظومه شمسي را سير مي‌دهد.
"آفريدگار عالم" با همان قانوني كه ذرات سلول‌هاي بدن تو را تجديد و ترميم و تجزيه مي‌كند، باغ تو را نيز هر سال تجديد حيات و بارها در هر فصل نو مي‌نمايد. با همان قانون است كه در فصل بهار سطح زمين را نو كرده، و نقابي تازه بر آن مي‌كشد.
صانع قدير با همان قانون حكيمانه‌يي كه مگس را حيات مي‌بخشد درخت چنار مقابل ديدگان ما را نيز در هر بهار احيا كرده، و با همان قانون كره زمين را در آن بهار زنده مي‌كند و با همان قانون مخلوقات را در حشر بر مي‌خيزاند. قرآن در اشاره به همين سرّ است كه مي فرمايد:
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان: ٢٨)
و خود بدين منوال قياس كن. قوانين ربوبيت فراواني چون موارد ذكر شده وجود دارند كه در ذره تا مجموع عالم جاري‌اند.
به عظمت قوانيني توجه كن كه در فعاليت ربوبي وجود دارند و به وسعت آن‌ها دقت كن و سرّ وحدتي را كه در آن‌هاست ببين و بدان كه هر قانون برهاني بر وحدت است. آري، هر يك از اين قوانين بسيار كثير و بسيار عظيم جلوه‌يي از علم و اراده است؛ علاوه بر اين، قوانين مذكور چون واحد و محيط‌اند وحدانيت و علم و اراده صانع را به صورت قطعي اثبات مي‌كنند. غالب تمثيل‌هاي ذكر شده در بيش‌تر"كلام‌ها" با مثالي جزيي گوشه‌هايي از قوانين مذكور را نشان مي‌دهند و بر وجود همان قانون مورد مدعا اشارت دارند. مادام كه تحقق قانون با تمثيل نشان داده مي‌شود مدعا را چون برهاني منطقي به صورت يقيني اثبات مي‌كند. پس بايد
— 374 —
گفت هر يك از تمثيل‌هاي بيان شده در "كلام‌ها" در حكم برهاني يقيني و حجتي قاطع‌اند.
مبحث دوم: هم‌چنان كه در حقيقت دهم از "دهمين كلام"، بيان شده است درخت هر قدر ميوه و شكوفه كه داشته باشد هر ميوه و شكوفه‌اش به همان ميزان حكمت و غايت دارد. حكمت‌هاي مذكور سه قسم‌اند: قسمي از آن‌ها ناظر بر صانع‌اند و نقش‌هاي اسمائش را نشان مي‌دهند. قسم ديگر ناظر بر ذي شعوران‌اند و در نظر آن‌ها مكتوبات ارزشمند و كلمات بامعنا مي‌باشند. قسم سوم ناظر بر نفس و حيات و بقاي خود هستند و اگر براي انسان مفيد باشند نسبت به منافع انسان داراي حكمت‌هايي هستند. زماني به اين موضوع فكر مي‌كردم كه هر موجود غاياتي چنين كثير دارد؛ مطلب عربي زير به خاطرم رسيد كه بر غايات كلي اشاره دارد و درحكم يادداشتي براي پايه‌هاي اشارات پنج‌گانه آتي است:
وَهذِهِ الْمَوْجُودَاتُ الْجَلِيَّةُ مَظَاهِرُ سَيَّالَةٌ وَمَرَايَا جَوَّالَةٌ لِتَجَدُّدِ تَجَلِّيَاتِ اَنْوَارِ اِيجَادِهِ سُبْحَانَهُ بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ: ٭ اَوَّلاً : مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِى الْجَمِيلَةِ وَالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ ٭ وَثَانِيًا : مَعَ اِنْتَاجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ ٭ وَثَالِثًا : مَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ ٭ وَرَابِعًا : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ ٭ وَخَامِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ
پايه‌هاي اشاراتي كه درباره آن‌ها بحث خواهيم كرد در اين پنج فقره موجود است.
آري، موجودات خصوصاً ذي حياتان داراي حكمت‌ها و غايات پنج‌گانه جداگانه‌يي هستند. همان‌طور كه شاخه‌هاي درختي ميوه دار به ترتيب و تفكيك ميوه مي دهند هر ذي حيات نيز داراي پنج طبقه از غايات و حكمت‌هاست.
اي انسان فاني! اگر مي‌خواهي حقيقت‌ات ی كه در حكم هسته‌يي جزيي‌ست ی به شجره‌يي باقي و پر ثمر تبديل شود و ثمرات و انواع غايات دهگانه‌يي را كه طي پنج
— 375 —
اشارت بيان مي‌كنيم به دست آوري بايد ايمان حقيقي را حاصل كني؛ در غير اين صورت عليرغم محروم ماندن از همه آن‌ها، در درون هسته مذكور محبوس و پوسيده مي‌شوي.
اشارت نخست:
فَاَوَّلاً: بِتَبَدُّلِ التَّعَيُّنَاتِ اْلاِعْتِبَارِيَّةِ مَعَ اِسْتِحْفَاظِ الْمَعَانِى الْجَمِيلَةِ وَالْهُوِيَّاتِ الْمِثَالِيَّةِ
بيان فقره فوق چنين است كه وقتي موجودي هستي را ترك مي‌كند در ظاهر روانه عدم و فنا مي‌گردد، ليكن معناهايي كه افاده مي‌كند باقي مي‌ماند و محفوظ است. هويت مثالي و صورت و ماهيتش نيز در عالم مثال و در الواح محفیوظه ی كه نمونه‌هاي عالم مثال‌اند ی هم‌چنين در قوه حافظه‌ها ی كه نمیونه‌هاي الواح محفوظه‌اند ی باقي مي‌ماند. به عبارت ديگر وجودي صوري را از دست مي‌دهد و صدها وجود معنوي و علمي به دست مي‌آورد. مثلاً حروف چاپخانه‌يي را در نظر بگيريد كه با ترتيب و تنظيمي كه به آن مي‌دهند عامل طبع صفحه‌يي مي‌شود و اين صفحه نيز صورت و هويت خود را به برگه‌هاي متعدد چاپ شده مي‌دهد و به اين ترتيب بعد از نشر معاني‌اش نزد عقول فراوان، نظم و ترتيب حروف مذكور نيز تغيير مي‌كند؛ چرا كه ديگر نيازي به آن شكل از حروف نيست و از طرفي مي‌بايست صفحات ديگري (با وضعيت خاص ديگري) منتشر گردد. موجودات زميني به ويژه نباتات نيز درست به همين ترتيب است و قلم تقدير الهي ترتيب و وضعيت خاصي به آن‌ها مي‌دهد. قدرت الهي آن‌ها را در صفحه بهار ايجاد مي‌كند و بعد از آن‌كه معاني زيبايشان را نماياندند و صورت‌ها و هويت‌هايشان چون عالم مثال وارد دفتر عالم غيب شد حكمت الهي اقتضا مي‌كند كه وضعيت مذكور تغيير كند تا صفحه بهاري كه از نو خواهد آمد نگاشته شود و آن نيز معاني خود را افاده نمايد.
اشارت دوم:
وَثَانِيًا : مَعَ اِنْتَاجِ الْحَقَائِقِ الْغَيْبِيَّةِ وَالنُّسُوجِ اللَّوْحِيَّةِ
اين فقره اشاره دارد كه هر چيز اعم از اين كه جزيي باشد يا كلي، وقتي عالم وجود را ترك كرد مخصوصاً اگر ذي حيات باشد حقايق غيبيه فراواني را نتيجه مي‌دهد؛ علاوه برآن، بر روي لوح مثالي ی كه در دفاتر عالم مثال قرار دارد ی
— 376 —
صورت‌هايي به عدد اطوار حياتي‌اش را ترك مي‌كند و براساس همين صور، سرگذشت حياتي اش را كه بامعناست و مقدرات حياتي نيز ناميده مي‌شود مي‌نگارند تا محل مطالعه موجودات روحاني گردد؛ هم‌چنان كه مثلاً يك گل، عالم وجود را ترك مي‌كند، اما صدها تخم گل را باقي مي‌گذارد و ماهيتش نيز در همان تخم ها باقي مي‌ماند؛ علاوه بر آن هزاران صورت از خود را در لوح‌هاي محفوظ كوچك و در حافظه‌ها ی كه نمونه‌هاي كوچك الواح محفوظ‌اند ی باقي مي‌گذارد و با اطوار حياتي خود كه براي ذي شعوران بيان مي‌كند موجب مي‌گردد تسبيحات رباني و نقوش اسمايي‌اش را مطالعه كنند؛ آن‌گاه مي‌رود؛ به همين ترتيب موسم بهار كه با مصنوعاتي زيبا در گلدان سطح زمين نقاشي مي‌شود چون گلي‌ست كه در ظاهر زوال مي‌يابد و راهي ديار عدم مي‌شود اما واقع اين است كه بهار، حقايق غيبيه‌يي را كه به تعداد تخم‌ها و هويت مثالي‌اي كه به عدد گل‌ها و حكمت‌هاي رباني‌اي كه به تعداد موجوداتش افاده مي‌كند به جاي خود در عالم وجود باقي مي‌گذارد و از ديدگان ما پنهان مي‌شود. نيز با رفتن يك بهار جا براي بهارهاي ديگر كه دوست آن‌اند باز مي‌شود تا بيايند و به وظيفه و مسؤوليت خود عمل كنند. پس بايد گفت بهار مورد بحث يك وجود ظاهري را كنار مي‌گذارد، اما در حقيقت از هزار وجود برخوردار مي‌گردد.
اشارت سوم:
وَثَالِثًا : مَعَ نَشْرِ الثَّمَرَاتِ اْلاُخْرَوِيَّةِ وَالْمَنَاظِرِ السَّرْمَدِيَّةِ
اين فقره بيان مي‌دارد: دنيا دستگاه يا مزرعه‌يي‌ست كه محصولات مناسب با بازار آخرت را توليد مي‌كند. در بسياري از "كلام‌ها" اثبات كرده‌ايم؛ هم‌چنان كه اعمال جن و انس روانه بازار آخرت مي‌شود ساير موجودات دنيا نيز وظايف بي‌شماري براي آخرت به انجام رسانده و محصولات فراواني فراهم مي‌كنند. شايد اصولاً كره زمين براي آن‌ها مي‌چرخد و بتوان گفت به همين دليل در گردش است. اين سفينه رباني مسافتي بيست و چهار هزار ساله را در يك سال طي مي‌كند و پيرامون ميدان حشر در گردش است. براي مثال، اهل بهشت قطعاً آرزو مي‌كنند ماجراهايي را كه در دنيا داشته‌اند به ياد آورده و براي يك‌ديگر نقل كنند. آن‌ها حتماً علاقمندند الواح و تمثال ماجراهاي مذكور را ببينند. شكي نيست كه اگر
— 377 —
آن‌ها الواح و وقايع گذشته خويش در دنيا را بسان پرده سينما مشاهده كنند بسیيار لیذت خواهند برد. حیال كه چنين اسیت بايد گفت براسیاس اشیارت عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ (حجر: ٤٧) بحث درباره ماجراهاي دنيوي و مناظر پيش آمده در زندگي دنيا در بهشت ی كه دار لذت و منزل سعادت است ی در منظره‌هاي سرمدي تحقق خواهد يافت.
به نظر مي‌رسد ظاهر شدن اين موجودات زيبا و سپس ناپديد شدن آن‌ها در يك لحظه و گذر آن‌ها از پي هم، براي تشكيل منظره‌هاي سرمدي، آن‌ها را بسان دستگاه‌هاي يك كارخانه مي‌كند. مثلاً همان‌طور كه اهل تمدن براي ماندگار كردن حوادث فاني و گذرا و به يادگار گذاشتن آن‌ها براي آيندگان، صورت‌هاي زيبا يا غريب امور را ثبت و توسط صنعت سينما به آيندگان مي‌سپارند، و گذشته را در حال و آينده نمايش مي‌دهند و درج مي‌كنند؛ صانع حكيم اين موجودات بهاري و دنيوي نيز غايات متعلق به عالم بقاي آن‌ها را پس از سپري كردن عمر كوتاه‌شان در عالم باقي ثبت مي‌كند؛ البته ثبت وظايف حياتي و معجزات سبحاني‌اي كه در اطوار زندگاني و منظره‌هاي سرمدي و عالم ابدي ايفا مي‌كنند در مناظر سرمدي اقتضاي اسم حكيم و رحيم و ودود مي‌باشد.
اشارت چهارم:
وَرَابِعًا : مَعَ اِعْلاَنِ التَّسْبِيحَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ اِظْهَارِ الْمُقْتَضَيَاتِ اْلاَسْمَائِيَّةِ
اين فقره نيز بيان مي‌دارد كه موجودات با اطوار حياتي خود به طرق گوناگون تسبيحات رباني مي‌گويند. نيز حالاتي كه مستلزم و مقتضاي اسماي الهي‌ست نشان مي‌دهند كه مثلاً اسم رحيم خواهان مهرباني كردن است؛ اسم رزاق اقتضاي رزق و روزي دادن را دارد؛ لازمه اسم لطيف، لطف كردن است؛ به همين صورت تك تك همه اسماي الهي مقتضايي دارند؛ بنابراين هر ذي حياتي با وجود و حيات خود مقتضاي اسماي مذكور را نشان مي‌دهد؛ علاوه بر اين به عدد اعضا و جوارحش صانع حكيم را تسبيح مي‌گويد. براي نمونه انسان ميوه‌هاي نيكو تناول مي‌كند؛ ميوه‌ها در معده او متلاشي شده و در ظاهر محو مي‌شوند و از بين مي‌روند، اما حقيقت اين است كه به جز دهان و معده همه سلول‌هاي بدن لذت و ذوقي همراه با فعاليت و تكاپو مي‌برند؛ هم‌چنين ميوه‌ها مدار حكمت‌هاي فراواني
— 378 —
چون تغذيه‌ي حيات و وجود در سراسر بدن و ادامه حيات مي‌شوند. ميوه‌يي كه انسان مصرف مي‌كند خود نيز از وجود نباتي به حيات انساني ارتقا و ترقي مي‌يابد.
به همين صورت زماني كه موجودات در پس پرده زوال پنهان مي‌شوند تسبيحات بسيار زياد آن‌ها به جاي‌شان باقي مانده، و گذشته از آن، نقوش و مقتضيات بسياري از اسماي الهي را به دست اسماي مذكور مي‌سپارند؛ يعني آن‌ها را به وجودي باقي سپرده آن‌گاه راهي مي‌شوند. اينك مي‌پرسيم اگر وجودي فاني و گذرا از ميان برود و به جاي آن هزاران وجود ناظر بر بقا باقي بماند، آيا مي‌توان افسوس خورد و متأسف شد، آيا مي توان گفت حيف شد و اين مخلوق دوست داشتني چرا از بين رفت؛ آيا مي‌توان شكوه و گلايه‌يي كرد؟ واقعيت اين است كه رحمت و حكمت و محبت كه شامل حال او شده چنين اقتضا مي‌كند و مي‌بايست چنين شود؛ در غير اين صورت براي ممانعت از يك ضرر بايد هزاران فايده را از دست داد؛ كه اين هم در حقيقت نتيجه‌اش هزاران ضرر است. پس اسم‌هاي رحيم و حكيم و ودود با زوال و فراق در تعارض نيستند، بلكه مستلزم و مقتضي آن‌ها مي‌باشند.
اشارت پنجم:
وَخَامِسًا : لِظُهُورِ الشُّؤُنَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَالْمَشَاهِدِ الْعِلْمِيَّةِ
اين فقره بيان مي‌دارد كه "موجودات خصوصاً ذي حياتان در نقل مكان از وجود صوري، موارد باقي فراواني از خود به جا مي‌گذارند و مي‌روند." هم‌چنان كه در رمز دوم بيان داشتيم محبتي بي‌انتها، شفقتي بي‌نهايت، افتخاري لايتناهي، (اگر بتوان گفت) رضايت و سروري مقدس و بي‌كران، و اگر كلام قاصر نباشد لذت مقدسي بي‌پايان و نوعي شادماني پاك و منزه، شايسته و مناسب قدسيت و استغناي كمال ذات واجب الوجود در شئونات ربوبيت او وجود دارد كه آثارشان بالمشاهده ديده مي‌شود. همين شئونات در فعاليت حيرت انگيزي ی كه اقتضايش را دارند ی موجودات را با تغيير و تبديل و به سرعت به سوي زوال و فنا سوق مي‌دهند و متمادياً از عالم شهادت روانه عالم غيب مي‌كنند. مخلوقات موجود تحت جلوه‌هاي شئونات مذكور در سيلاني دائمي و در ميان حركت و جولاني هميشگي در تلاطم‌اند و واويلاي فراق و زوال را به گوش اهل غفلت و ولوله ذكر و
— 379 —
تسبيح را به گوش اهل هدايت مي‌رسانند. براساس اين سرّ، هر موجودي، معاني، كيفيات و حالاتي را كه مدار دائمي ظهور شئونات باقي واجب الوجود خواهند بود در وجود رها نموده و مي‌رود. نيز موجود مزبور اطوار و احوالي را كه در طول زندگاني از سر گذرانده و وجود مفصلي را كه هستي خارجي‌اش را نمايندگي مي‌كند در دواير وجود علمي همانند امام مبين، كتاب مبين و لوح محفوظ ی كه عناوين علم ازلي‌اند ی باقي گذارده، و مي‌رود؛ بنابراين هر موجود فاني وجودي را ترك كرده، و هزاران وجود باقي را كسب و براي ديگران بر جاي مي‌گذارد. براي مثال هم‌چنان كه برخي از مواد عادي را داخل دستگاه كارخانه‌يي بزرگ مي‌ريزند و مي‌سوزانند و اين مواد در ظاهر از بين مي‌روند اما در صافي‌هاي آن كارخانه تبديل به مواد و عناصر شيميايي ارزشمند مي‌شوند؛ به قوت و قدرت و بخار همين مواد است كه چرخ‌هاي كارخانه مزبور به گردش در مي‌آيد، مثلاً منسوجاتي توليد شده، يا كتابي چاپ و منتشر مي‌گردد يا چيزهاي باارزشي چون قند توليد مي‌شود، و هكذا... پس بديهي‌ست كه با سوختن مواد عادي و نابودي ظاهري آن‌ها هزاران چيز ديگر به وجود مي‌آيد، به عبارت ديگر چيزي عادي مي ‌رود و وجودات عالي فراواني را بر جاي مي‌گذارد. در چنين حالتي آيا مي‌توان براي آن ماده عادي افسوس خورد؟ آيا مي‌توان لب به شكايت گشود كه چرا صاحب كارخانه به حال آن ماده عادي ترحم نكرد و آن را سوزاند و چنين ماده دوست داشتني‌اي را از بين برد؟
درست به همين ترتيب است كه وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ (النحل: ٦٠) آفريدگار حكيم و رحيم و ودود به اقتضاي رحمت و حكمت و ودوديت خود كارخانه كائنات را به حركت در مي‌آورد؛ هر وجود فاني را هسته‌يي براي وجودهاي باقي بي‌شمار قرار مي دهد، مدار مقاصد ربانيه‌اش كرده، مظهر شئونات سبحانيه‌اش مي‌كند، به عنوان مُركب قلم تقدير خود برگزيده و ماكو‌يي براي بافتن قدرتش مي‌كند و براي بسياري از غايات متعالي و مقاصد عالي ی كه ما از آن‌ها اطلاعي نداريم ی با فعاليت قدرت خويش كائنات را به حركت و جنبش در مي‌آورد. ذرات را به جولان، موجودات را به سيران، حيوانات را به سيلان، و سيارات را به دوران در مي‌آورد و
— 380 —
كائنات را به سخن وا مي‌دارد و كاري مي‌كند كه آياتش را بي‌صدا بيان كند و بنگارد؛ و از نقطه نظر ربوبيتش مخلوقات زميني چون هوا را براي امر و اراده خود نوعي عرش قرار داد، و عنصر نور را براي علم و حكمتش عرشي ديگر، و آب را عرشي براي احسان و رحمتش، و خاك را نيز به لحاظ حفظ و احيا نوعي عرش كرد. سه مورد از عرش‌هاي مذكور را بر فراز مخلوقات زميني مي‌گرداند.
به يقين بدان! حقيقت درخشاني كه در اين پنج رمز و پنج اشارت نشان داده شد به نور قرآن ديده مي‌شود و با قوت ايمان مي‌توان از آن بهره‌مند شد؛ در غير اين صورت ظلماتي به غايت وحشتناك جاي آن حقيقت باقي را خواهد گرفت. دنيا براي اهل ضلالت پر از فراق‌ها و زوال‌ها و مملو از عدم‌ها مي‌باشد. كائنات براي فرد گمراه حكم جهنمي معنوي را دارد. هر چيز براي او وجودي آني دارد و عدمي بيكران او را در برگرفته است. سراسر گذشته و آينده در نظر او پر از ظلمات عدم است. او فقط در زمان كوتاه و مختصر حال، از نور وجودي حزين بهره‌مند است، اما با سرّ قرآن و نور ايمان مي‌توان از ازل تا ابد نور وجود را مشاهده كرد، با آن مرتبط شد و با آن سعادت ابدي خود را تأمين نمود.
نتيجه: به سبك و شيوه يك شاعر مصري مي‌گوييم:
تا زماني كه نَفَس دريا شود
و قفس شكسته شود
و اين صدا خاموش گردد
ندا سر خواهم داد: يا حق و يا موجود، يا حي و يا معبود،
يا حكيم و يا مقصود، يا رحيم و يا ودود !...
و فرياد سرخواهم داد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ صَادِقُ الْوَعْدِ اْلاَمِينُ.
و مؤمنانه اثبات خواهم كرد:
اِنَّ الْبَعْثَ بَعْدَ الْمَوْتِ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ اِنَّ السَّعَادَةَ اْلاَبَدِيَّةَ حَقٌّ وَ اِنَّ اللّهَ رَحِيمٌ حَكِيمٌ وَدُودٌ وَ اِنَّ الرَّحْمَةَ وَ الْحِیكْمَةَ وَ الْمَحَبَّةَ مُحیِيطَةٌ بِجَمِيیعِ اْلاَشْیيَاءِ وَ شُیؤُنَاتِهَیا
— 381 —
﴿ وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِينَ. وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. سُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ حَدِيقَةَ اَرْضِهِ، مَشْهَرَ صَنْعَتِهِ، مَحْشَرَ خِلْقَتِهِ، مَظْهَرَ قُدْرَتِهِ، مَدَارَ حِكْمَتِهِ، مَزْهَرَ رَحْمَتِهِ، مَزْرَعَ جَنَّتِهِ، مَمَرَّ الْمَخْلُوقَاتِ، مَسِيلَ الْمَوْجُودَاتِ، مَكِيلَ الْمَصْنُوعَاتِ، فَمُزَيَّنُ الْحَيْوَانَاتِ، مُنَقَّشُ الطُّيُورَاتِ، مُثَمَّرُ الشَّجَرَاتِ، مُزَهَّرُ النَّبَاتَاتِ، مُعْجِزَاتُ عِلْمِهِ خَوَارِقُ صُنْعِهِ، هَدَايَاءُ جُودِهِ، بَرَاهِينُ لُطْفِهِ، دَلاَئِلُ الْوَحْدَةِ، لَطَائِفُ الْحِكْمَةِ، شَوَاهِدُ الرَّحْمَةِ، تَبَسُّمُ اْلاَزْهَارِ مِنْ زِينَةِ اْلاَثْمَارِ، تَسَجُّعُ اْلاَطْيَارِ فِى نَسْمَةِ اْلاَسْحَارِ، تَهَزُّجُ اْلاَمْطَارِ عَلَى خُدُودِ اْلاَزْهَارِ، تَزَيُّنُ اْلاَزْهَارِ، تَبَرُّجُ اْلاَثْمَارِ فِى هذِهِ الْجِنَانِ، تَرَحُّمُ الْوَالِدَاتِ عَلَى اْلاَطْفَالِ الصِّغَارِ فِى كُلِّ الْحَيْوَانَاتِ وَ اْلاِنْسَانِ ، تَعَرُّفُ وَدُودٍ، تَوَدُّدُ رَحْمَانٍ، تَرَحُّمُ حَنَّانٍ تَحَنُّنُ مَنَّانٍ لِلْجِنِّ وَ اْلاِنْسَانِ وَ الرُّوحِ وَ الْحَيْوَانِ وَ الْمَلَكِ وَ الْجَانِّ.