— 336 —
مكتوب بيست و دوم
%
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
مبحث اول
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ ﴾
(حجرات:١٠)
﴿ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ ﴾
(فصلت:٣٤)
﴿ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ﴾
(آل عمران:١٣٤)
طرفداري، حسادت و لجاجت كه سبب ايجاد نفاق، جدايي، كينه و عداوت ميان مؤمنان ميشود، از نظر حقيقت و حكمت و اسلام ی كه انسانيت كبريست ی و هم از نگاه حيات شخصي، حيات اجتماعي و حيات معنوي، زشت و مردود و مضر و ظلم بوده، و براي حيات بشري نيز زهر است.
اينك به شرح «شش جهت» از جهتهاي بيشمار اين حقيقت ميپردازيم.
— 337 —
جهت اول: از نظر حقيقت ظلم است.
اي آدم بيانصافي كه با برادر مؤمن خويش كينه و دشمني داري!
اگر در يك خانه يا كشتي باشي و همراه با تو نُه نفر انسان بيگناه و يك جنايتكار باشد، و در اين ميان شخصي سعي كند كشتي را غرق يا آن خانه را به آتش بكشد، معلوم است كه كار او تا چه اندازه ظلم و ستم خواهد بود؛ تو براي آنكه ظالم بودنش را به همه نشان دهي، چنان فرياد خواهي زد كه آسمانها نيز بشنوند.
آري، حتي اگر نُه جنايتكار و تنها يك معصوم در آن باشد، باز هم هيچ يك از قوانين عدالت اجازه غرق آن را نميدهد.
به همين ترتيب، همچون مثال فوق اگر تو نيز در وجود مؤمني كه در حكم يك خانه ربّاني و يك سفينه الهيست، نَه اينكه نُه صفت بلكه بيست صفت معصوم همچون ايمان، اسلاميت و حرمت همسايگي و... را ناديده بگيري، و تنها به خاطر يك صفت جاني كه در وجود اوست و از آن بيزاري، و براي تو مضر و زيانمند است، با كينه و عداوت معناً براي غرق و به آتش كشيدن و تخريب و ويران كردن آن خانهي معنويِ وجود اقدام و آرزو كني؛ مانند كار آن شخص، ظلمي زشت و بيرحمانه خواهد بود.
جهت دوم: از ديد حكمت نيز ظلم است.
زيرا واضح است كه عداوت و محبت همچون نور و ظلمت با يكديگر ضد هستند، و هر دوي آنها از نظر معناي حقيقي نميتوانند كنار هم قرارگيرند.
اگر محبت بنا بر اسبابي كه سبب ترجيح آن شده در قلبي به صورت حقيقي موجود باشد، آن وقت عداوت مجازي شده و شكل دلسوزي به خود ميگيرد. آري، مؤمن برادر مؤمن خويش را دوست دارد و بايد دوست داشته باشد؛ فقط براي بد بودنش دل ميسوزاند، و نه از روي تحكم و زور بلكه با لطف و مهرباني، سعي به اصلاح و تربيت وي مينمايد. به همين دليل در نص حديث شريف گفته شده است: «مؤمني با مؤمن ديگر نبايد بيش از سه روز قهر كند و قطع مكالمه نمايد.»
— 338 —
و اما اگر اسبابِ عداوت غلبه كرده و در قلب او عداوت با حقيقتاش موجود باشد، آن وقت محبت او مجازي شده و صورت ساختگي و ظاهري به خود ميگيرد.
پس اي آدم بيانصاف! اكنون ببين، كه كينه و دشمني با برادر مؤمن خود چه ظلم بزرگيست. زيرا همانگونه كه اگر سنگهاي كوچك و عادي را ازكعبه مهمتر و از «جبل اُحد» بزرگتر بداني، مرتكب نادانيِ زشتي شدهيي؛ همانطور نيز در حاليكه اوصاف اسلامي زيادي چون ايمان كه در حكم حرمت كعبه است و اسلاميت كه بزرگي آن به عظمت اُحد است محبت و اتفاق را ايجاب ميكند؛ ترجيح دادن بعضي نقصها ی كه در حكم سنگهاي عادي هستند ی و سبب عداوت و دشمني نسبت به مؤمن ميشوند به ايمان و اسلاميت، آنقدر بيانصافي و بيعقلي و ظلم بزرگيست كه اگر عقلي در سر داشته باشي متوجه آن خواهي شد!
آري، البته توحيد ايماني، توحيد قلوب را ميخواهد و وحدت اعتقاد نيز وحدت اجتماعي را ايجاب ميكند.
آري، نميتواني داشتن احساس رابطهي دوستانه با كسي كه در پادگاني نظامي همجبهه توست و احساس علاقه به او به خاطر اين كه تحت امر يك فرمانده هستيد، و احساس نسبت برادرانه به او به خاطر اينكه هموطن توست انكار كني. حال اينكه با نور و شعوري كه ايمان به تو داده و به تعداد اسماي الهي كه به تو نشان داده و آموخته است رابطههاي وحدت و اتفاق و مناسبتهاي برادري وجود دارد. به طور مثال:
خالق هر دوي شما يكي و مالكتان يكي و معبودتان يكي و رازقتان يكي... و يكي و يكي تا هزاران يك و يك...
و همچنين پيغمبرتان يكي و دينتان يكي و قبلهتان يكي... و يك و يك تا صدها يك و يك...
و بعد روستايتان يكي و دولتتان يكي و مملكتتان يكي... و يك و يك تا دهها يك و يك...
— 339 —
حال اينكه اين همه يك و يكها وحدت و توحيد، وفاق و اتفاق و محبت و اخوت را ايجاب ميكند؛ و در حالي كه زنجيرهاي معنوياي كه كائنات و سيارهها را به هم مرتبط ميكنند وجود دارد ترجيح دادن چيزهاي بيدوام و بياهميتي كه شبيه تار عنكبوت بوده و سبب جدايي، نفاق، كينه و عداوت ميشود و دشمنيِ حقيقي با برادر مؤمنات و كينه ورزيدن با او؛ اگر قلبت نمرده باشد و شعلههاي عقلات خاموش نشده باشد خواهي فهميد كه چه بيحرمتي به آن رابطهي وحدت و چه تحقيري نسبت به آن اسبابِ محبت و چه ظلم و ستمي در حق آن نسبتهاي برادرانه است.
جهت سوم: با نظر به معناي آيهي شريفه:
﴿ وَلاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ﴾
كه افاده كننده عدالت محض است، در مييابيم:
در حالي كه حقيقت و شريعت و حكمت اسلامي به تو اخطار ميدهد كه كينه و عداوت كردن با مؤمني تنها به سبب يك صفت جاني او كه در واقع در حكم محكوم كردن تمام صفات نيك و پسنديده اوست، ظلم بزرگيست، و به ويژه اخطار ميدهد كه رنجيدن و قطع رابطه با مؤمني به خاطر صفت بد او و گسترش آن دشمني به خويشاوندان وي نيز با صيغه مبالغه آميز
﴿ إِنَّ الإِنسَانَ لَظَلُومٌ ﴾
(ابراهيم:٣٤)
ظلم بزرگي ميباشد، پس چرا تو خود را "حق به جانب" جلوه ميدهي، و ميگويي: "حق با من" است.
از ديد حقيقت بديهايي كه سبب دشمني و شرّ ميشوند، هم چون خاك و خودِ شرّ، كدراند و نبايد به ديگران منعكس و سرايت شوند. البته در اين ميان اگر ديگران از آن درس گرفته و سبب شَر شوند، آن مسألهي ديگريست.
نيز خوبيهايي كه سبب محبت ميشوند مانند خود محبت نوراند، و شأن آنها انعكاس و سرايت را اقتضا دارد، و از اينجاست كه سخن «دوستِ دوست، دوست است» ضربالمثل شده و نيز به اين خاطر ضربالمثلِ «به خاطر يك چشم ميتوان چندين چشم را دوست داشت» وردِ زبان مردم شده است.
پس اي آدم بيانصاف! حال كه حقيقت چنين است، اگر حقيقتبين باشي ميفهمي كه دشمني با خانواده و برادر معصوم و دوست داشتني فردي، به خاطر عدم علاقه به آن شخص، چهقدر خلاف حقيقت است.
— 340 —
جهت چهارم: از نگاه حيات شخصي نيز ظلم است.
به پارهيي از قواعدي كه پايه و اساس اين برهان هستند، گوش فرا ده:
قاعده اول: اگر افكار و روشات را حق دانستي، حق داري بگويي: «روش من بر حق و يا بهتر است.» اما حق نداري بگويي: «تنها روش بر حق، روش من است.» و در اينجا از سِرّ وَ عِينُ الرِّضَا عَن كُلِّ عَيبٍ كَلِيلَةٌ، وَ لَكِّنَ عَينَ السُّخطِ تُبدِيالمَسَاوَيا ميفهميم كه، ديد بيانصاف و فكر كوتاهت نميتواند حَكم باشد، و نميتواند حكم به بطلان و انكار روش ديگران دهد.
قاعده دوم: وظيفه توست كه سخني جز حق نگويي، اما حقِّ گفتن هر سخن حقي را هم نداري. گفتههايت بايد راست باشد، ولي گفتن هر چيز راستي هم درست نيست، زيرا كسي كه هم چون تو نيت خالصي ندارد، بعضاً نصيحت را به گونهيي عنوان ميكند كه باعث ناراحتي شده و موجب واكنش ميشود.
قاعده سوم: اگر قصد دشمني داري، با حس عداوت در قلبت به دشمني برخيز، و سعي به برطرف كردن آن كن، و به دشمني با نفسِ اماره و هواي نفسانيات برخيز، كه بيشتر از هر چيز ديگري برايت ضرر دارد، و براي اصلاحش تلاش كن، و به خاطر نفس پُر ضررت با برادر مؤمن خود دشمني نكن؛ اگر ميخواهي دشمني كني كافران و بيدينان زيادند با آنها دشمني كن.
آري، آنگونه كه صفتي همچون محبت، شايسته محبت است خصلتي همچون عداوت نيز بيش از هر چيز ديگر، خود شايسته عداوت است. اگر خواهان غلبه بر خصمت هستي، در برابر بديهايش خوبي كن، زيرا اگر با بدي جواب دهي، آن وقت خصومت بيشتر خواهد شد، و اگر ظاهراً مغلوب هم شود در دل به تو كينه خواهد داشت و به دشمنياش ادامه خواهد داد. ولي اگر جوابش را با خوبي بدهي، پشيمان شده و با تو دوست ميشود.
طبق حكم:
اِذَا اَنتَ اَكرَمتَ الكَرِيمَ مَلَكتَهُ، وَ اِن اَنتَ اَكرَمتَ اللَّئيمَ تَمَرَّداً
شأن مؤمن آن است كه كريم باشد، با لطف تو رام تو ميشود و اگر ظاهراً فرومايه هم باشد، بدان! كه چون ايمان دارد كريم است. آري، بسيار اتفاق ميافتد كه اگر به
— 341 —
شخصِ بدي "تو خوبي، تو خوبي" گفته شود سبب اصلاح او ميشود و اگر به آدمِ خوبي "تو بدي، تو بدي" گفته شود سببِ به بدي كشاندن او ميشود.
پس حالكه چنين است، قواعد قرآني از قبيل
﴿ وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا ﴾
(فرقان:٧٢)
﴿ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴾
(تغابن:١٤)
را گوش كن. سعادت و سلامت تنها در آن است.
قاعده چهارم: اهل كينه و عداوت، هم به نفس خود و هم به برادر مؤمن خويش و هم به رحمت الهي ستم كرده و تجاوز ميكنند.
زيرا با كينه و عداوت، نفسشان را در عذابي دردناك رها كرده و نفسشان از نعمتهاي رسيده به دشمن در عذاب بوده و در ترسي كه از او دارد درد ميكشد، پس به نفساش ظلم ميكند.
و اگر دشمنياش به خاطر حسادت باشد كه آن، همه و همه عذاب است. زيرا حسد قبل از هر چيز خود حسود را لِه و نابود كرده و ميسوزاند. و در حق كسي كه به او حسادت شده است يا ضررش كم است يا هيچ ضرري ندارد.
چارهي حسادت: حسود بايد به عاقبت چيزهايي كه به خاطرش حسادت ميكند بيانديشد تا متوجه شود حُسن و قدرت و رتبه و ثروتهاي دنيوي كه رقيباش دارد فاني و گذراست و فايدهاش كم است و زحمتاش فراوان. و اگر هم حسادتش به خاطر مزيتهاي اُخرويست، كه البته به آن نميشود حسادتي داشت و اگر به خاطر آنها حسادت كند، دو "حالت" دارد: "يا خود رياكار است، كه ميخواهد، سرمايهي آخرتش را در دنيا نابود كندو يا فكر ميكند كه طرف مقابلش رياكار است كه در اين صورت نيز با او به ناحق برخورد كرده، و در حق او ظلم ميكند."
و نيز از مصيبتهاي رسيده به او شاد و مسرور و از نعمتهاي رسيده به او غمگين ميشود و با قَدَر و رحمت الهي كه در حق او سبب خير و خوبي شده قهر ميكند، انگار قَدَر الهي را به باد انتقاد ميگيرد و به رحمت الهي اعتراض ميكند. بايد بداند آنكه به قَدَر انتقاد كند سر خود را به سندان ميكوبد و به خود ضرر ميرساند و آنكه به رحمت اعتراض كند از رحمت محروم ميماند.
— 342 —
كدام عقل منصفي قبول ميكند و كدام وجدان سالمي ميپذيرد؛ يك سالِ خود را براي چيزي كه ارزش يك روز دشمني ندارد صَرف كينه و دشمني با طرف مقابل خود كند؟ و شايان ذكر است نميتوانيم تمام بديهايي كه از دوستِ مؤمن به تو رسيده را از او بدانيم و او را محكوم كنيم و مقصر بدانيم. زيرا:
اولاً: قَدَر در آن سهمي داشته است پس آن را كنار گذاشته و راضي به قَدَر و رضاي الهي باشيم.
ثانياً: سهم نفس و شيطان را هم كنار گذاشته و نه با عداوت بلكه براي او كه مغلوب نفس شده دلسوزي كرده و با صبر منتظر پشيماني او باشيم.
ثالثاً يك سهم را هم به ضعف و كوتاهي نفسمان كه تا به حال نديدهايم يا نخواستهايم ببينيم بدهيم. و بعد، اگر در مقابلِ سهم خيلي كمي كه باقي ميماند با بخشش و گذشت ی كه به سرعت و بيدردسر دشمن را مغلوب ميكند ی و با رفتاري والا برخورد كني از ظلم و زيان نجات خواهي يافت. در غير اين صورت، اگر مانند جیواهر فیروش يهیودي ی كه سرخوش و ديوانه بوده و تكههاي شيشه و يخ را به بهاي الماس ميخرد ی در مقابل امور دنيوي كم ارزش و زايل و موقتي و بياهميت، با حرص شديد و كينه دائمي و دشمني هميشگي ی كه گويا براي ابد در دنيا كنار هم خواهند ماند ی مقابله كردن با صيغه مبالغه ظلم بزرگيست و يا نوعي ديوانگي و سرخوشيست. پس به عداوت و دشمني و فكر انتقام كه براي حيات شخصي بدين درجه مضر است راهي براي ورود به قلبت ی اگر خودت را دوست داري ی نده، تا به آن وارد نشود و اگر هم راهي به قلبت پيدا كرد به حرفهايش گوش نكن و ببين حافظ شيرازي حقيقتبين چه ميگويد:
دنيا نه متاعيست كه ارزد به نزاعي
يعني: دنيا متاعي نيست كه ارزش نزاع داشته باشد. چون فاني و گذراست بيارزش است. حال كه دنيايي به اين بزرگي چنين است، پس درك ميكني كه كارهاي جزيي دنيا چه قدر بياهميت است. و نيز گفته است:
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
بیا دوسیتان میُرُوَّت بیا دشیمنان مُیدارا
— 343 —
يعني: آسايش و سلامت دو جهان را دو كلمه تفسير كرده و باعث نيل به آن ميشود: مروّت در برابر دوستان و صلح در برابر دشمنان.
و اگر بگويي:" اختيارم در دستم نيست، طبيعتم عداوتخوست، و مرا تحريك كردهاند، نميتوانم دست بكشم." در پاسخ بايد گفت: "اگر سوء خُلق و خصلتهاي بد اثري از خود نشان ندهند و با مسايلي مانند غيبت و آنچه سبب غيبت ميشود همراه نشوند و اگر شخص به قصور خويش پي ببرد ضرري ندارند. مادام كه اختيارت در دست خودت نيست و از كارت نميتواني دست برداري، پس تو با فهميدن قصور خويش و درك اينكه در اين خصلت حق به جانب نيستي ی كه در حكم ندامتي معنوي و توبهيي مخفي و استغفاري ضمنيست ی از شرّ آن نجات پيدا خواهي كرد. در واقع اين بخشِ اين مكتوب را هم به همين دليل نوشتهايم، تا چنين استغفار معنوي را باعث شود و شخص، ناحق را حق تلقي نكند و دشمن بَر حقّش را ناحق اعلام نكند."
حادثهيي تأمل بر انگيز: زماني در نتيجه طرفداري غرضورزانه ديدم كه عالمي متدين عالم صالحي را كه مخالف با فكر سياسي او بود تا درجه تكفير تحقير كرد و با احترام به منافقي كه موافق با افكار او بود به ستايش او پرداخت. من از نتيجه بد اين سياست وحشت كردم و به خود گفتم:
أَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطان و السِّياسَة
و بعد از آن اتفاق، حيات سياسي را ترك كرده از آن دست كشيدم.
جهت پنجم: مضر بودن عناد و جانبداري در زندگي اجتماعي را شرح ميدهد.
اگر گفته شود، در حديث اِختِلافُ اُمَّتي رَحمَةٌ آمده است. اختلاف هم جانبداري را اقتضا ميكند، و هم اينكه بيماريِ طرفداري سبب ميشود مردم مظلوم از شَرّ طبقات ظالم نجات پيدا كنند. زيرا اگر طبقات خواصِ يك بخش و روستا اتفاق كنند و با هم شوند مردم مظلوم را له ميكنند، پس جانبداري سبب ميشود كه مظلوم به طرفي پناه برده و خود را نجات دهد. و هم اينكه حقيقت، از نتيجه تبادل افكار و اختلاف عقول به تمامي آشكار ميشود.
— 344 —
در پاسخ اولين سؤال ميگوييم: منظور از "اختلاف" كه در حديث آمده اختلاف مثبت است. يعني هر كسي بر اصلاح و رواج روش خود تلاش كند، و نه به منظور تخريب و ابطال ديگري، بلكه سعي به تكميل و اصلاح آنها كند. و اما اختلاف منفي كه به معني سعي بر تخريب ديگران از روي غرض و دشمنيست، از نظر حديث مردود است، زيرا افرادي كه غرقِ درگيري با يكديگراند، نميتوانند مثبت حركت كنند.
در پاسخ دومين سؤال ميگوييم: اگر طرفداري به نام حق باشد، ميتواند پناهگاهي براي اهل حق باشد. اما طرفداريهاي امروزه كه از روي غرض و هواي نفسانيست، پناهگاه ناحقان بوده و سبب ايجاد تكيهگاهي براي آنها است. زيرا اگر شيطان نزد فردي كه از روي غرض طرفداري ميكند بيايد و با او هم فكر شود و به او كمك كند، به شيطان رحمت و درود ميفرستد. و بالعكس، اگر در طرف مقابل و مخالف او انساني چون فرشته باشد در حق او حاشا تا حد لعنت فرستادن به ناحق رفتار ميكند.
در پاسخ سومين سؤال ميگوييم: تبادل افكاري كه به نام حق و به حساب حقيقت صورت ميگيرد با وجود اتفاق نظر در مقصد و اساس، در وسايل رسيدن به هدف داراي اختلاف ميباشد پس تمام گوشه و زواياي حقيقت را آشكار كرده و به حق و حقيقت خدمت ميكند. اما تبادل افكاري كه از روي طرفداراي و غرض باشد و به حساب نفس امارهيي باشد كه فرعون شده و به شيوهيي خودخواهانه و شُهرتطلبانه بيان شود، نه تنها بارقهي حقيقت بلكه آتش فتنهها را روشن ميكند. زيرا با وجود لزوم اتفاق در مقصد، در افكار چنين اشخاصي حتي دركره زمين يك نقطه تلاقي يافت نميشود و چون به نام حق و حقيقت نيست بينهايت مفرطانه حركت كرده و سبب جداييهايي ميشوند كه قابل التيام نيست و امروز دنيا شاهد آن است.
در نتيجه اگر قواعد عالي الحُبُّ للهِ، وَ البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ دستور رفتار و حركاتمان قرار نگيرد، دو رويي و جداييها ميدان ميگيرند و يكهتازي ميكنند.
— 345 —
آري، اگر در رفتارهايمان البُغضُ فِي اللهِ، وَ الحُكمُ للهِ نگفته و آن را مدنظر قرار ندهيم اگر چه هدفمان عدالت هم باشد ولي باز هم ظلم ميكنيم.
حادثهيي عبرتآميز: زماني حضرت علي (رض) كافري را به زمين زد و شمشيرش را بلند كرد كه او را بُكشد، در اين زمان، آن كافر آب دهانش را به طرف او پرتاب كرد، و ايشان نيز كافر را رها كرده و او را نكشت. آن كافر به ايشان گفت:
چرا من را نكشتي؟
فرمودند:
تو را براي رضاي خدا ميكشتم، اما تو بر من آب دهان انداختي و من عصباني شدم و هواي نفسم سهمي در كشتن تو يافت و اخلاصم را لكه دار كرد، به اين خاطر تو را نكشتم.
آن كافر به او گفت:
خواستم تو را خشمگين كنم تا زودتر مرا بكشي، حالكه دينتان تا اين اندازه صاف و خالص است بيگمان دين بَر حقيست.
واقعهيي تأملبرانگيز: زماني يك قاضي خواست دست دزدي را قطع كند؛ ناظرِ عادلي كه بر كارش نظارت ميكرد به خاطر عصبانيتي كه در او ديد، او را از وظيفهاش عزل و بركناركرد. زيرا اگر به نام شريعت و به حساب قانون الهي قطع ميكرد بايد دلش برايش ميسوخت و بايد به شكلي دست مجرم را قطع ميكرد كه قلباً عصباني نبوده ولي مهرباني هم نكند پس چون هواي نفسانياش در انجام حكم نقش داشت، مرتكب بيعدالتي شد.
يك حالت اجتماعي تأسفآور و يك درد اجتماعي كه قلب اسلام گريان از آن است: در حاليكه بدويترين قبايل جهان نيز از قاعدهي: "ترك و فراموشيِ دشمني داخلي در هنگام تهاجم و ظهور دشمنان خارجي" كه يك مصلحت اجتماعيست استقبال كرده و به آن عمل نمودهاند؛ پس چه شده است كه مدعيان خدمت به مسلمانان در حاليكه پشت سر هر كدام از آنها دشمناني آماده به هجوم وجود دارد دشمني جزيي و نه چندان مهم خود را فراموش نكرده و زمينه را براي هجوم
— 346 —
دشمنان آماده ميكنند. اين سقوط بوده و وحشتآور است و خيانت به حيات اجتماعي اسلام است.
حكايتي عبرت آميز: در ميان عشاير "حَسَنان" كه از عشاير بدوي بود، دو قبيله وجود داشت كه با هم دشمني ديرينه داشتند؛ و در حاليكه در ميانشان بيش از پنجاه نفر كشته شده بود، اما وقتي قبيلهيي از عشاير "سِيپْكان" يا "حَيْدَران" در مقابل آنها صفآرايي ميكردند آن دو طايفه دشمني ديرينه خود را فراموش كرده و تا هنگام دفع عشاير خارجي دست به دست هم داده و دشمني داخلي خود را به دست فراموشي ميسپردند.
پس اي مؤمنان! آيا تعداد دشمناني كه در حكم قبايل آمادهي تجاوز به طايفه اهل ايمان هستند را ميدانيد؟ تعداد طوايف دشمن ی كه همچون حلقههاي تو در تو هستند ی از صد بيشتر است. اكنون مسلمانان به جاي آنكه در مقابل هر يك از آنها به يكديگر تكيه كرده و دست به دست هم دهند، و وضعيت تدافعي به خود بگيرند، آيا شايسته است با طرفداري غرضورزانه و لجاجت از روي دشمني كه در حكم باز كردن دربهاي حريم اسلاميست، راه هجوم آنان را آسان نمايند؟ حلقههاي تو در توي دشمن كه از اهل ضلالت و الحاد تا دنياي اهل كفر و تا مصيبتها و ترسهاي دنيا ادامه دارد. بيش از هفتاد نوع دشمن كه وضعيتي زيانمند براي هجوم به شما گرفتهاند و پشت سر هم با خشم و حرص به شما نگاه ميكنند. تنها قلعه و سنگر و سلاح شما در مقابل آنها اُخوت اسلاميست. پس بدان و هشيار باش كه چه قدر خلاف وجدان و خلاف مصلحت اسلاميست كه با بهانهها و دشمنيهاي بيارزش اين قلعهي اسلامي را به لرزه در آوري!
در احاديث شريف آمده است كه در آخر الزمان اشخاص مضر و ترسناكي همچون "دجال" و "سفيان" در رأس كفر و نفاق قرار گرفته و از حرص و طمع و جدايي اسلام و افراد بشر استفاده كرده، و با قوّتي كم سبب رواج هرج و مرج بين انسانها ميشوند، و عالم بزرگ اسلام را به اسارت ميگيرند.
اي اهل ايمان! اگر ميخواهيد در ذلت و اسارت قرار نگيريد عاقلانه عمل كنيد و در برابر ظالماني كه از اختلافات شما بهره ميبرند به قلعهي مقدس
— 347 —
﴿ إنَّمَا الْمَؤمِنُونَ أخْوَةً ﴾
داخل شويد و به آن پناه ببريد. در غير اين صورت، نه قادر به حفظ زندگيتان و نه قدرتي براي دفاع از حقوقتان خواهيد داشت. زيرا بديهيست كه يك پسر بچه در هنگام نبرد دو قهرمان ميتواند به راحتي آن دو را بزند و يا سنگ كوچكي ميتواند به راحتي موازنهي دو كوه را روي دو كفهي ترازو به هم بزند، و با آنها بازي كرده، يكي را به بالا و ديگري را به پايين بياندازد.
پس اي اهل ايمان! بدانيد كه نيرويتان در نتيجهي حرص و طرفداري از روي دشمني، از بين ميرود و ممكن است با نيروي كمي سركوب شويد. اگر به حيات اجتماعيتان علاقهمنديد، قاعده عالي
اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا
را دستور حيات خود قرار دهيد، تا از پستيِ دنيوي و بدبختي اخروي نجات پيدا كنيد.
جهت ششم: با دشمني و لجاجت، حيات معنوي و صحت عبوديت به لرزه ميافتد. زيرا "اخلاص" كه واسطهي رهايي و وسيلهي نجات است ضايع ميشود. زيرا معنّد جانبدار ميخواهد در اعمال و كارهاي نيك بر رقيبش برتري يابد، در نتيجه در عملِ خَالِصَاً لِوَجْهِ اللهِ خيلي موفق نخواهد شد و در حكم و معاملاتش طرفداري را ترجيح داده و قادر به اجراي عدالت نخواهد شد. لذا "اخلاص" و "عدالت" كه اساس اعمال و افعال خير است در نتيجهي خصومت و دشمني از دست ميرود. اين بحث خيلي طولانيست ولي چون قابليتِ مقام اين بحث بيشتر از اين نيست، پس به اين اندازه اكتفا ميكنيم.
— 348 —
مبحث دوم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات:٥٨)
﴿ وَكَأَيِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴾
(عنكبوت:٦٠)
اي اهل ايمان! حالكه فهميدهايد عداوت تا چه اندازه زيانآور است بدانيد كه حرص هم به اندازهي عداوت براي حيات اسلامي، بيماري مضر و سهمناكيست. حرص سبب خسران ميشود و بيماري و ذلّت است؛ و محروميت و تهيدستي را در پي دارد. آري، ذلّت و پريشاني ملّت يهود كه بيش از هر ملّتي حريصانه به دنيا هجوم آوردهاند، شاهد قاطع اين ادعاست.
آري، حرص تأثيرات سوءِ خود را در عالم ذيحيات از گستردهترين دايره تا جزييترين فرد نشان ميدهد. و بالعكس، متوكّلانه خواستار رزق شدن، مدارِ آسايش است و در هر موردي حُسنِ تأثير خود را نشان ميدهد. مثلاً درختان ميوهدار و نباتات كه نوعي ذيحياتاند و نيازمند رزق، در مقايسه با حيوانات، چون با توكّل و قناعت در جاي خود ثابتاند و طمع نميكنند، رزقشان شتابان به سوي آنها ميآيد و بيش از حيوانات، فرزندانشان (ميوهها) را تغذيه ميكنند. اما حيوانات با حرص دنبال روزيِ خود هستند، لذا با زحمت و مشقات بسيار ميتوانند رزق خود را به دست آورند.
همچنين، در گسترهي حيات حيواني به نوزادان ی كه با زبان حالِ ضعف و عجز توكل ميكنند ی ارزاق مشروع و كامل و لطيفي از خزانه رحمت داده ميشود، و كسب روزي ناخوش و نامشروع توسط جانوران درندهيي كه حريصانه دنبال روزي خود هستند همه نشان ميدهد كه حرص سببِ محروميت است و توكل و قناعت وسيلهي رحمت.
در گسترهي حيات انساني نيز ؛ ملّت يهود ی كه بيش از هر ملّت ديگري آزمندانه دل در گروي دنيا دارد و كاملاً به حيات دنيوي وابسته است ی به خاطر
— 349 —
ثروت نامشروع حاصل از ربا كه فايدهيي اندك دارد و با زحمت فراوان به دست ميآيد، تنها خزانهداري ميكند و از همهي ملتها سيلي ذلت و پستي و قتل و اهانت ميخورد. اين نشان ميدهد كه حرص معدن ذلّت و خسیارت است. نيز چه بسيار وقايعي نقل شده كه انسان حريص هميشه دچار زيان شده است؛ تا جايي كه اَلْحَرِيصُ خَائِبٌ خَاسِرٌ ضربالمثل شده و در نظر عموم به عنوان حقيقتي فراگير پذيرفته شده است. حال كه چنين است اگر خواهان ثروت هستي، نه با حرص كه با قناعت آن را طلب كن تا به وُفور داده شود.
اهل قناعت و اهل حرص به دو شخصي شبيهاند كه وارد ديوانسراي شخصيتي بزرگ ميشوند. يكي از آن دو صميمانه ميگويد: "هم اينكه مرا به حضور پذيرفته تا از سرماي بيرون نجات يابم كافيست، حتي اگر پايينترين جايگاه را هم به من بدهند، لطفي در حق من است." اما ديگري به نحوي كه گويا حقي دارد و همه مجبور به احترام او هستند مغرورانه ميگويد: "بايد بالاترين جايگاه را به من دهند." او با حرص و ولع وارد ديوانسرا ميشود و چشمانش خيره به جايگاههاي بالاست. اما صاحب ديوانسرا او را بر ميگرداند و در مكان پايين مينشاند. فرد مذكور در حاليكه بايد از او تشكر كند قلباً عصباني ميشود و به انتقاد از صاحبخانه ميپردازد در نتيجه برخورد صاحبخانه نيز با او سرد خواهد بود اما نفر اول با تواضع وارد ميشود و ميخواهد در پايينترين جا بنشيند. صاحب ديوانسرا از رفتار فروتنانهي او خوشنود ميشود و ميگويد: "بفرماييد، در مكاني بالاتر بنشينيد". با گذشت زمان نيز شخص مذكور سپاسگزاري بيشتري كرده، راضيتر ميشود.
آري، دنيا ديوانسراي رحمان است، و سطح زمين سفرهي رحمتيست و درجات ارزاق و مراتب نعمت نيز حكم جايگاه را دارند. هر كس در جزييترين كارها نيز ميتواند تأثيرات سوء حرص را حس كند.
براي مثال: زماني كه دو متكدي چيزي ميخواهند هر كسي احساس ميكند گدايي را كه حريصانه چيزي طلب ميكند دوست ندارد لذا به او كمك نميكند؛ و به داد كسي ميرسد كه ساكت و آرام است.
— 350 —
نيز فرض كن در نيمههاي شب بيخواب شدهيي. در چنين وضعي اگر اصراري در انديشيدن به اين مطلب نداشته باشي شايد خوابت ببرد. اما اگر آزمندانه سعي كني بخوابي يعني بگويي: "بايد بخوابم، بايد بخوابم" نتيجهي آن بيخوابيست و خوابت نخواهد برد.
مثالي ديگر: براي انجام كار مهمي حريصانه منتظر كسي هستي. اگر مدام بگويي: "چرا نيامد، چرا نيامد" در نهايت، حرص صبرت را تمام ميكند و خواهي رفت. پس از لحظهيي شخص مورد نظر ميآيد و نتيجه مهمي را كه منتظرش بودي از دست خواهي داد.
سرّ اين وقايع مهم اين است: همچنان كه توليد گردهيي نان به مراحل مزرعه، خرمن، آسياب و نانوا بستگي دارد، در ترتيب اشيا هم تأنّيِ حكمتي وجود دارد. فرد براساس حرص و طمع با تأنّي حركت نميكند، و پلههاي معنوي را آنچنان كه بايد مورد توجه قرار نميدهد لذا يا از روي پلهها ميپرد و سقوط ميكند و يا به دليل به پايان نرساندن مرحلهيي از مراحل به مقصد نميرسد.
اي برادراني كه با درد معيشت سرگردان و با حرص دنيا مست و سرخوش شدهايد!
حال كه دانستيد حرص تا اين حد مضر است، و سبب بلا ميشود، چرا در راه حرص هر ذلّتي را مرتكب شده و بدون رعايت حلال و حرام هر مالي را قبول ميكنيد و اُمور لازم براي حيات اخروي را فدا ميكنيد؟ تا جايي كه حتي زكات، يكي از اركان اسلام را در راه حرص ترك ميكنيد. زكات سبب بركت زندگي شخصي و دافع بلاهاست. كسي كه زكات نميدهد در هر صورت سرمايهيي به اندازهي زكاتش را از دست ميدهد يا آن را صرف چيزهاي غير ضروري ميكند و يا مصيبتي ميآيد و آن را از چنگاش به در ميبرد.
در پنجمين سال از جنگ جهاني اول در يك رؤياي خياليِ مملو از حقيقت، از من سؤال شد: "علّت گرسنگي و ضررهاي مالي و مشقتهاي جسمي كه به مسلمانان وارد ميشود، چيست؟"
— 351 —
طي همان رؤيا پاسخ داده بودم: حضرت حق، يكدهم بعضي از اموال
يك دهم از درآمد جديد را كه در هر سال به تو ميدهد. (مانند گندم)
و يكچهلمِ قسمي ديگر
يك چهلم آن دسته از مالهاي قديمي كه لااقل، در هر سال به سبب درآمد تجاري و تجديد نسلِ حيواني، دَه عددِ جديد ميدهد.
را كه خود به ما داده، از ما ميخواهد، تا دعاي فقرا را نصيبمان كند و مانع كينه و حسد آنها شود. ليكن ما به سبب آزمندي طمعكار شده و زكاتمان را نميدهيم. حضرت حق نيز، زكات متراكم شده را به ميزان سي از چهل، و هشت از دَه اخذ ميكند.
حضرت حق در هر سال يك ماه گرسنگي از ما ميخواهد. امري كه هفتاد حكمت در آن هست، ولي ما براي هواي نفسمان دل ميسوزانيم و گرسنگي موقت و پُر لذت را تحمل نميكنيم. حضرت حق نيز به عنوان جزا ما را مجبور به گرفتن روزهي پنج سالهيي كرد كه از هفتاد جهت بلاست.
او از ما خواست يك ساعت از بيست و چهار ساعت شبانهروز را صرف تعليمات ربّاني كنيم كه فاضلانه و نوراني و پُر فايده است. ليكن ما سستي كرده، نماز و نياز را ادا نكرديم و همان يك ساعت را نيز چون ساعتهاي ديگر ضايع نموديم. حضرت حق نيز به كفارهي آن را خواندن نوعي نماز و پنج سال تعليم قرار داد.
از خواب برخاستم، تأمل كرده و دانستم در آن رؤياي خيالي، حقيقتي بسيار مهم نهفته است؛ چنانكه در "كلام بيست و پنجم" در موازنهي احكام قرآني با تمدن امروزي اثبات و گفته شد، منشأ همهي فسادهاي اخلاقي و تمام اختلالها در حيات اجتماعي "دو جمله" است:
نخست: «من سير باشم، به من ربطي ندارد كه بقيه از گرسنگي بميرند!»
دوم: «تو كار كن، من بخورم!»
و ادامه اين دو: "مسألهي ربا و تركِ زكات است."
تنها چارهي درمان اين دو بيماري سهمناك اجتماعي، اجراي قاعده عمومي زكات ميباشد، كه وجوب زكات و حرمت رباست. و نيز نه تنها براي يك شخص و جماعتهاي خاص، بلكه مهمترين رُكن براي سعادت حيات نوع بشر حتي
— 352 —
محكمترين ستون براي دوام حيات انسان، زكات است. زيرا بشر دو طبقهي خواص و عوام دارد، چيزي كه مهرباني و احسان خواص بر عوام، و حرمت و اطاعت عوام بر خواص را تأمين ميكند، زكات است. در غير اين صورت، ظلم و تحكم از خواص بر عوام فرود خواهد آمد و در عوام نسبت به ثروتمندان كينه و عصيان پديد ميآيد و كشمكش و اختلاف دائمي و مجادلهيي معنوي در بين دو طبقهي بشريت ايجاد ميشود و بزرگ و بزرگتر شده تا مانند "روسيه" در مبارزه بر سر سعي و سرمايه، دست به يقه ميشوند.
اي اهل كرم و وجدان! و اي اهل سخاوت و احسان! اگر احسان به نام زكات نباشد، "سه ضرر" دارد، و بعضاً بيفايده است: "از آنجا كه چنان احساني را به نام الله نميپردازي، معناً منت ميگذاري و فقير بيچاره را زير بار منت خود اسير ميكني و از دعاي مقبول او محروم ميماني. در حالي كه مأمور توزيع اموال حضرت حق به بندگان او هستي، خود را صاحب مال دانسته و مرتكب كفر نعمت ميشوي."
اما اگر احسان را به نام زكات پرداخت كني، چون براي حضرت حق پرداختهيي، هم ثواب كردهيي و هم شكر نعمت بهجا آوردهيي، و آن انسان محتاج نيز چون مجبور به چاپلوسي در مقابل تو نيست، عزت نفسش نشكسته و دعايش در حق تو مقبول ميشود. آري، احسان و بخششهاي مستحب و يا ديگر اَشكال بخشش كه به اندازه زكات و گاه بيشتر داده ميشود و باعث ايجاد ضررهايي چون ريا، شهرت، منّت و تذليل ميشود كجا؟ و خوبي و احسان به نام زكات و اداي فرايض و كسب ثواب و اخلاص و دعاي مقبول كجا؟
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى قَالَ اَلْمُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِ كَالْبُنْيَانِ الْمَرْصُوصِ يَشُدُّ بَعْضُهُ بَعْضًا وَ قَالَ اَلْقَنَاعَةُ كَنْزٌ لاَ يَفْنَى وَعَلَى آلِهِ وَصَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
٭ ٭ ٭
— 353 —
خاتمه
پيرامون غيبت
بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
آيهيي كه به عنوان مثال در باب نكوهش و منع از غيبت در شعله اوّل از شعاع اوّل در نكته پنجم از "كلام بيست وپنجم" گفته شده بود، با بيان شش شيوه، به گونهيي معجزهوار با ايجاد نفرت از غيبت، ماهيت پليد غيبت را از ديدگاه قرآن نشان داده، و به بيان مطلب ديگري در اين زمينه نيازي باقي نگذاشته است.
آري، بعد از بيان قرآن بياني نميتواند باشد، و احتياجي هم نيست.
﴿ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا ﴾
(حجرات:١٢)
اين آيه بدگويي را در"شش درجه" نكوهش كرده، و در "شش مرتبه" به شدت از غيبت منع ميكند. معني آيه زماني كه متوجه غيبت كنندگان ميشود، به صورت زير است:
معلوم است كه همزه در ابتداي آيه به معني سؤال "آيا" ميباشد، و آن سؤال، در تمام كلمههاي آيه به مانند آب جاري ميشود، پس كلمهي "آيا" در هر كلمه يك حُكم ضمني دارد.
نخست: با همزه ميگويد: آيا عقلي كه محل سؤال و جواب است، در سر نداريد كه چنين امر زشتي را درك نميكنيد؟
دوّم: با لفظ أَيُحِبُّ ميگويد: آيا، قلبتان كه جاي محبت و نفرت است، از بين رفته كه منفورترين چيزها را دوست داريد؟
— 354 —
سوم: با كلمه أَحَدُكُمْ ميگويد: آيا حيات اجتماعي و تمدنتان كه از جامعه جان ميگيرد، نابود شده كه چنين عملي كه حياتتان را مسموم ميكند، ميپذيريد؟
چهارم: با كلام أَن يَأْكُلَ لَحْمَ ميگويد: انسانيتتان چه شده كه همچون جانور برادرتان را با دندان پاره پاره ميكنيد؟
پنجم: با كلمه أَخِيهِ ميگويد: آيا هيچ دلسوزي به همنوع و صلهرحمي نداريد كه چنين به شكلهاي مختلف، شخصيت معنوي مظلومي را كه در حكم برادرتان است با بيانصافي زير دندان ميگيريد؟ آيا هيچ عقل نداريد كه همچون ديوانه اعضاي خود را با دندان گاز ميگيريد؟
ششم: با كلمه مَيْتًا ميگويد: وجدانتان كجاست؟ آيا فطرتتان از بين رفته كه نسبت به برادري كه شايستهترين شخص به احترام است، كاري به اين زشتي چون خوردن گوشت او را انجام ميدهيد؟
پس با توجه به بيان آيه ذكر شده، و با دلالت مختلفِ اين كلمهها نتيجه ميگيريم:
بدگويي و غيبت از نظر عقلي، قلبي، انساني، وجداني و فطرت و مليت سزاوار نكوهش است. پس ببين كه چگونه اين آيه به شكل ايجاز، به نكوهش بدگويي در شش مرتبه و به صورت اعجاز به منع از آن گناه در شش مرتبه فرمان ميدهد.
غيبت سلاح پستيست كه اهل عداوت و حسادت و لجاجت بيشتر از هر چيز ديگري از آن استفاده ميكنند البته دارنده عزت نفس از اين سلاح پست دوري كرده و هرگز از آن استفاده نميكند. همانطور كه شخصي مشهور گفته بود:
اُكَبِّرُ نَفْسِى عَنْ جَزَاءٍ بِغِيْبَةٍ، فَكُلُّ اِغْتِيَابٍ جَهْدُ مَنْ لاَ لَهُ جَهْدٌ
يعني: «نفسم را بالاتر از اين ميبينم كه دشمنم را با غيبت كيفر دهم و خودم را كوچك نميكنم چون غيبت سلاح ضعيفان و ذليلان و اشخاص پست است.»
غيبت آن است كه اگر غيبت شونده حاضر باشد و سخن را بشنود، از آن آزرده شده و رنجيده خاطر شود. اگر راست گفته باشد، البته غيبت است و اگر دروغ
— 355 —
گفته باشد كه هم غيبت است و هم تهمت، و گناهي دو برابر زشتتر از آن را مرتكب شده است.
غيبت تنها در چند مورد خاص زير جايز است: يكي اينكه: به عنوان شكايت به شخص مسؤول گفته تا از او كمك گرفته و آن منكر و ناپسند را از ميان بردارد و حقش را از او بگيرد.
ديگر آنكه شخصي بخواهد با كسي شراكت كند و در آن مورد با تو مشورت نمايد، تو هم بدون غرض و تنها صِرف مصلحت و تنها براي اداي حق مشورت بگويي: "با او شراكت نكن، چون ضرر خواهي كرد." و ديگري، نه اينكه با هدف تحقير و آبروريزي بلكه تنها با هدف معرفي و شناساندن گفته شود: "آن شخص لنگ و سر به هوا به فلان جا رفت." و در نهايت، شخص غيبت شونده آدم فاسقي باشد كه آشكارا گناه ميكند يعني از بديها بدش نيايد و حتي به گناهش افتخار كند و از ظلم كردن لذت ببرد و كارش را آشكارا و بدون هيچ حيايي انجام بدهد.
پس غيبت تنها در اين موارد خاص و آن هم بدون غرض و صرفاً براي حق و مصلحت ميتواند جايز باشد. وگرنه همانطور كه آتش چوب را ميسوزاند و از بين ميبرد، غيبت نيز اعمال صالح را ميبلعد، و نابود ميكند. و اگر غيبت كرد يا با رضايت به آن گوش كرد در آن صورت بايد بگويد:
اَللّهُمَّ اغْفِرْلَنَا وَ لِمَنِ اغْتَبْنَاهُ
سپس در برخورد با شخص غيبت شونده بايد "حلاليت" بطلبد.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي