— 35 —
مكتوب جهارم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
سَلاَمُ اللّه وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ وَ عَلى اِخْوَانِكُمْ لاَسِيَّمَا...الخ
برادران عزيزم! من اينك در چام داغي در منزلگاهي بر فراز يك درخت بزرگ كاج در تپهيي مرتفع هستم. از انسانها وحشت كرده و با وحوش مأنوس شدهام. هر وقت حسرت صحبت با انسانها را بخورم شما را در عالم خيال نزد خويش تصور ميكنم، احوالپرسي كرده و با يادتان آرامش خاطري ميگيرم. اگر مانعي نباشد دوست دارم يكي دو ماه در اينجا تنها بمانم. به بارلا كه برگردم طبق درخواست شما راهي براي يك گفتگوي شفاهي مييابيم كه خود به آن مشتاقتر از شمايم. حالا يكي دو خاطره را كه اينجا بالاي اين درخت به ذهنم خطور كرده، مينويسم.
اول: راز محرمانهييست، اما هيچ رازي را نميتوان از تو پنهان داشت.
همچنان كه بعضي از اهل حقيقت مظهر اسم "ودود" اند و در بالاترين مرتبه با جلوههاي آن اسم و از پنجره موجودات به واجب الوجود مينگرند، به اين برادر هيچ اندر هيچتان نيز وضعيتي داده شده كه هنگام ارائه خدمت قرآني و زماني كه منادي آن خزانه بينهايت است، مدار مظهريت اسم رحيم و اسم حكيم قرار گيرد.
— 36 —
همه "كلامها" مقصود از "كلامها" در اينجا رساله نور ميباشد. م. جلوه مظهريت مذكور است. "كلامها"ي مذكور ان شاء الله مظهر اين سرّ ميباشند:
﴿ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا ﴾
(بقره: ٢٦٩)
دوم: عبارت دلنشيني كه درباره طريق نقشي طريقت نقشبنديه .م. گفتهاند، ناگهان به ذهن خطور كرد:"در طريق نقشبندي لازم آمد چار ترك / ترك دنيا، ترك عقبا، ترك هستي، ترك ترك" و همراه با آن اين فقره طلوع يافت:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
فقر مطلق، عجز مطلق، شكر مطلق، شوق مطلق اي عزيز
آنگاه شعر غني و رنگيني را كه تو نوشتهيي به خاطر آوردم:"به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر... الخ" با اين شعر به ستارگان آسمان نگاه كردم، گفتم اي كاش شاعر بودم و اين شعر را تكميل ميكردم. با اينكه در شعر و نظم استعدادي ندارم، شروع كردم؛ البته شعر و نظمي نسرودم، هر چه به ذهن خطور كرد نوشتم. تو وارث مني، پس اگر خواستي ميتواني آن را منظم كني و ترتيب دهي، اينك آنچه به ذهنام خطور كرد:
به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرينشان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق ميگويند:
هر كدام از ما برهان نور افشانيم بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
ما شاهدان وحدت و قدرتيم...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدانها تزيين شدهاند
ما هزاران چشم تيزبين آسمانيم
كه بر زمين مينگرند و بر بهشت توجه دارند
يعني بر روي زمين كه بوستان و نهالخانه گلهاي بهشت است، معجزات بيشمار قدرت به نمايش گذاشته شده، لذا فرشتگان عالم سماوات، معجزات و امور خارق العادهي مزبور را تماشا ميكنند؛ و ستارگان نيز كه در حكم ديدگان اجرام سماوياند، گويا مانند فرشتگان با ديدن مصنوعات نازنين روي زمين متوجه عالم بهشت ميشوند، و گويا امور خارق العاده و گذراي مذكور را به صورت امور باقي در بهشت ميبينند؛ چشمي بر زمين، و چشمي بر بهشت دارند. منظور اين است كه بر هر دو عالم نظارت دارند.
— 37 —
ما ميوههاي خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا بخش آسمانها
بر شاخسار كهكشانها آويختهايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانهيي هستيم دوّار، آشيانهيي در اوج
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طيارهيي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، داهيهي خلقت و عالَمِ نورِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان ميدهيم
به گوش انساني كه انسان است ميرسانيم
كور باد چشم كسي كه بيدين است؛ كسي كه چهره ما را نميبيند
و سخنمان را نميشنود؛ ما آيههايي هستيم كه حق ميگوييم
مُهرمان يكي، امضايمان يكي، مُسبِّح ربّمان هستيم، عابدانه ذكرش ميگوييم
ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي