مکتوبات
— 284 —

مكتوب بيستم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ
اين عبارت توحيدي ی كه تكرار آن پس از نمازهاي صبح و مغرب فضيلت فراوان دارد و طبق روايتي صحيح حامل اسم اعظم است ی داراي يازده كلمه مي‌باشد. هر كلمه، هم مژده و بشارت مي‌دهد و هم داراي مرتبه توحيد ربوبي‌ست و به لحاظ اسم اعظم، داراي كبرياي وحدت و كمال وحدانيت است. توضيح اين حقايق بزرگ و متعالي را به ساير كلام‌ها ارجاع مي‌دهيم و بنا بر وعده‌‌يي، فعلاً به اختصار فهرستي را مشتمل بر "دو مقام" و يك "مقدمه" به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 285 —
مقدمه
به‌قطع بدان‌ كه عالي‌ترين غايت آفرينش و برترين نتيجه فطرت، ايمان باللهست.
نيز بلندترين مرتبه انسانيت و مرتفع‌ترين مقام بشريت، معرفت الله‌ موجود در ايمان بالله‌‌ست.
درخشان‌ترين سعادت جن و انس، و شيرين‌ترين نعمت آن‌ها نيز محبت اللهي‌‌ست كه در متن معرفت الله وجود دارد.
خالص‌ترين شادي براي روح بشر، و زلال‌ترين خوشحالي براي قلب انسان نيز لذت روحاني‌اي‌ست كه در محبت الله مي‌باشد.
آري، تمام سعادت حقيقي و سرور خالص و نعمت دل‌نشين و لذت زلال در معرفت الله و محبت الله است. اين موارد بدون معرفت و محبت الله ممكن نيست.
كسي كه حضرت حق را مي‌شناسد و دوست مي‌دارد از سعادت و نعمت و انوار و اسرار بي‌پايان، بالقوه يا بالفعل برخوردار است.
كسي كه خدا را نشناسد و دوست نداشته باشد به شقاوت و آلام و اوهام مادي و معنوي بي‌نهايتي مبتلا مي‌شود.
آري، انسان مسكين، بيچاره، بي‌پشتيبان و بي‌صاحب در اين دنياي پريشان، در ميان نوع انسان آواره و در حياتي بي‌ثمر حتي اگر سلطان هم شود چه ارزشي دارد؟
همه مي‌دانند انسان اگر در اين دنياي پريشان فاني، در ميان بني آدم آواره، صاحب خود را نشناسد، و مالك خیود را نيابد تا چه حد بيچاره و سیرگردان خواهد بود؟
او اگر صاحب خود را بيابد و مالك خود را بشناسد مي‌تواند به رحمتش پناه برد و به قدرتش اتكا كند. آن‌گاه دنيايي كه مملو از ترس و وحشت بود به محل گردش و تفريح و تجارت تبديل مي‌شود.
— 286 —

مقام نخست

در هر يك از يازده كلمه اين كلام توحيدي بشارتي هست، و در هر بشارت، شفايي و در هر شفا، لذتي معنوي وجود دارد.
كلمه نخست: در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ اين بشارت مستتر است: روح انساني كه گرفتار نيازهاي بي‌شمار و هدف دشمنان متعدد است در اين كلمه چنان نقطه استمدادي مي‌يابد كه دروازه خزانه رحمت را به رويش مي‌گشايد تا همه حاجاتش برآورده شود و چنان نقطه اتكايي مي‌يابد كه به موجب آن، معبود و آفريدگار خود را ی كه صاحب قدرت مطلق است قدرتي كه او را از شر همه دشمنانش محفوظ مي‌دارد ی معرفي مي‌كند و مي‌شناساند، صاحبش را نشان داده و اعلام مي‌كند كه مالك او كيست؛ و با اين اعلام قلب او از وحشت مطلق، و روحش از حُزن اليم نجات يافته و شادي ابدي و سروري هميشگي را كسب مي‌كند.
كلمه دوم: در كلمه وَحْدَهُ بشارتي شفادهنده و سرشار از سعادت وجود دارد. روح بشر و قلب انسان كه با بيش‌تر انواع موجود در عالم هستي مرتبط است و به دليل همين ارتباط در عمق پريشاني و كشمكش در حال جان دادن مي‌باشد، در كلمه وَحْدَهُ ملجأ و ناجي‌اي مي‌يابد كه قادر است او را از كشمكش و پريشانيِ مذكور برهاند. وَحْدَهُ به لحاظ معنا مي‌گويد: «خدا يكي‌ست. لازم نيست به چيزهاي ديگر مراجعه و خود را خسته كني؛ نيازي نيست در مقابل آنان خود را خوار و ذليل كني و منت آن‌ها را بكشي؛ نبايد تملق آن‌ها را بگويي و در مقابل‌شان سر خم كني؛ لازم نيست پشت سر آن‌ها بيفتي و دچار مشقت شوي؛ از آن‌ها مترس و بر خود ملرز، زيرا سلطان كائنات واحد است؛ كليد هر چيزي نزد او و لگام هر چيز در دست اوست، و هر مشكلي با فرمان او حل مي‌شود. اگر او را بيابي بدان معناست كه هر مطلوبي را يافته و از منت‌ها و ترس‌هاي بي‌منتها نجات يافته‌يي.»
كلمه سوم: لاَ شَرِيكَ لَهُ يعني همان‌طور كه خداوند واحد است و در الوهيت و سلطنت شريكي ندارد، و متعدد بودنش غير ممكن است؛ در ربوبيت و اجرا و ايجاد هم شريكي ندارد. گاه ممكن است سلطان، يگانه باشد و در سلطنت شريكي
— 287 —
نداشته باشد، اما در اجرا، مأموران، شريك او به شمار روند و مانع آن شوند كه هر كسي به حضور او برسد. و مي‌گويند:"نزد ما هم بياييد و به ما مراجعه كنيد." ليكن حضرت حق كه سلطان ازل و ابد است؛ هم‌چنان كه در سلطنت شريكي ندارد در اجراهاي ربوبي خود نيز نيازمند يار و شريك نيست. امر و اراده او و حول و قوت او اگر نباشد هيچ چيزي قادر به مداخله در هيچ كاري نخواهد بود. هر كسي مي‌تواند مستقيماً به او مراجعه كند و چون شريك و ياوري ندارد هيچ كس نمي‌تواند به فرد مراجع بگويد:"ممنوع است؛ كسي اجازه ندارد به حضور او برسد."
كلمه مزبور به روح بشر چنين بشارت مي‌دهد:
هر روح بشري كه ايمان را كسب نمايد بدون هيچ مانعي، بدون هيچ حايل و مداخله‌يي، در هر حالي و با هر خواسته‌يي در هر لحظه‌يي و در هر جا مي‌تواند به حضور آن جميل ذوالجلال و قدير ذوالكمال ی كه ازلي‌ست و ابدي و مالك خزاين رحمت و صاحب دفينه‌هاي سعادت ی برسد و حاجات خود را عرضه بدارد؛ به رحمت او دسترسي يابد و به قدرت او تكيه كند و كمال شادي و سرور را كسب نمايد.
كلمه چهارم: لَهُ الْمُلْكُ يعني مُلك عموماً از آن اوست. تو، هم مُلك اويي هم مملوك او و هم در ملك او كار مي كني. اين كلمه بشارتي شفادهنده مي‌دهد و مي‌گويد:
اي انسان! تو خود را مالك خود مدان، زيرا تو قادر به اداره خويش نيستي؛ اين بار سنگيني‌ست. تو به تنهايي قادر به محافظت نيستي، نمي‌تواني از بلايا مصون بماني و لوازمت را مهيا سازي. پس بيهوده خود را مضطرب مكن، و متحمل عذاب مشو؛ مُلك از آن ديگري‌ست. مالك مذكور هم قدير است هم رحيم؛ بر قدرت او تكيه كن و به رحمت او بدبين مباش. كدورت را رها كن و لذت ببر؛ زحمت را رها كن و صفا را بياب.
نيز مي‌گويد: اين عالم را كه به لحاظ معنا دوست‌اش داري، و با آن مرتبطي و از پريشان حالي‌اش متأثر مي‌شوي و قادر به اصلاح امورش نيستي، مُلك قديري رحيم است. مُلك را به صاحبش تسليم كن و به او واگذار... از صفايش برخوردار شو نه از جفايش. او هم حكيم است هم رحيم. هر طور بخواهد در مُلك خويش تصرف و امورش را
— 288 —
اداره مي‌كند. زماني كه مي‌هراسي مانند ابراهيم حقي بگو: "ببينيم مولا چه مي‌كند، زيباست هر چه مي‌كند"؛ از پنجره‌ها تماشا كن و واردشان مشو.
كلمه پنجم: وَ لَهُ الْحَمْدُ يعني حمد و ثنا و مدح و منت مخصوص و شايسته اوست. يعني نعمت‌ها از آن اوست و از خزانه او بيرون مي‌آيد. خزانه نيز دائمي و هميشگي‌ست. كلمه مذكور چنين بشارت داده و مي‌گويد:
اي انسان! از زوال نعمت، رنج مكش، زيرا خزانه رحمت پاياني ندارد. لذا با فكر كردن به زوال لذت، از الم آن فرياد سر مده، زيرا آن ميوه‌ي نعمت، ثمره رحمتي بي نهايت است. درخت اگر باقي باشد درصورت از بين رفتن ميوه، ميوه جديدي حاصل مي‌شود. در لذت حاصل از نعمت، شاكرانه به التفات رحمتي فكر كن كه صد درجه دل‌نشين‌تر از آن لذت است و به اين ترتيب لذت ات را صد برابر كن.
همان‌طور كه پادشاهي والامقام در لذت سيبي كه به تو هديه مي‌دهد، در واقع التفاتي شاهانه را ی كه لذتش بيش‌تر از صد و شايد هزار سيب مي‌باشد ی به تو احسان كرده مي‌فهماند؛ به‌همين ترتيب با كلمه لَهُ الْحَمْدُ يعني با حمد و شكر، و به عبارت ديگر با احساس اِنعام از نعمت، و شناختن مُنعم و فكر كردن به اِنعام او و انديشيدن به التفات رحمتش و توجه شفقتش و تداوم اِنعامش، دريچه لذتي معنوي كه هزار برابر بيش‌تر از نعمت است را بر رويت مي‌گشايد.
كلمه ششم: يُحْيِى يعني عطا كننده حيات اوست؛ و تداوم بخش حياتِ توأم با رزق هم اوست؛ تأمين كننده لوازم حيات نيز هم اوست؛ غايات عالي حيات از او و نتايج مهم حيات هم ناظر بر اوست و نود و نه درصد ثمرات حيات نيز به او تعلق دارد. كلمه مذكور به بشر عاجز فاني بشارت و ندا مي‌دهد:
اي انسان! لازم نيست تكاليف دشوار حيات را بر دوش بگيري و خود را به زحمت اندازي. با انديشيدن به فناي حيات محزون مشو. با توجه صِرف به ميوه‌هاي بي‌ارزش دنيوي، از آمدنت به اين دنيا پشيمان مشو. نظام حيات در سفينه وجودت نيز متعلق به حيّ قيوم است. مصارف و لوازم مورد نياز را او تأمين مي‌كند. حيات داراي غايات و نتايج بسيار فراواني‌ست و از آن اوست.
— 289 —
تو در اين كشتي صرفاً يكي از خدمه‌هاي ناخدا هستي. وظيفه‌ات را به نيكويي انجام بده، دستمزدت را بگير و لذت ببر. به اين فكر كن كه كشتي حيات تا چه حد ارزشمند است و تا چه ميزان فايده‌هاي نيكو دارد و ذاتي كه صاحب اين كشتي‌ست چه‌قدر كريم و رحيم مي‌باشد، شاد باش و شكر كن و بدان اگر وظيفه‌ات را به درستي و به خوبي انجام دهي تمام نتايج حاصل از سير اين كشتي از جهتي وارد دفتر اعمال تو مي‌شود و زندگاني جاويدي براي تو فراهم مي‌كند و تو را براي هميشه زنده نگاه مي‌دارد.
كلمه هفتم: وَ يُمِيتُ يعني عطا كننده مرگ، اوست، يعني اوست كه به وظيفه زنده بودن خاتمه مي‌دهد، و جاي تو را از دنياي فاني به نقطه‌يي ديگر منتقل كرده و از سختي و مشقت خدمت آزادت مي‌سازد. به عبارت ديگر اوست كه تو را از حيات فاني به حيات باقي و ماندگار منتقل مي‌كند. اين كلمه بر سر جن و انس فرياد كنان مي‌گويد:
بر شما بشارت باد! مرگ، نيستي و از بين رفتن نيست، هيچ شدن نيست، فنا نيست، انقراض و نابودي نيست، خاموش شدن نيست، فراق ابدي نيست، عدم نيست، تصادف نيست، معدوم شدني بي‌فاعل نيست. بر عكس، آزاد و رهیا شدني از سوي فاعلي حكيم و رحیيم بوده، و تبديل جا و مكان است. رفتني‌ست به‌ سیوي سیعادت ابدي، به سیوي وطن اصیلي. آسیتانه وصیالي‌ست به عالم برزخ كه مجمع نود و نه درصد از دوستان و خويشان مي‌باشد.
كلمه هشتم: وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ يعني بالاتر از كمال و حُسن و احساني كه در موجودات تمام عالم ديده مي‌شود و وسيله محبت است مرتبه بي‌منتهايي از جمال و كمال و احسان وجود دارد؛ يك جلوه‌ي جمال معبود لم يزلي كه صاحب اين جمال و كمال و احسان مي‌باشد و محبوب لايزال ازلي و ابدي كه داراي حيات دائمي‌ست بدل از همه محبوبان كافي‌ست، چنان حيات ابدي كه از شائبه زوال و فنا منزه و از عوارض نقص و قصور مبراست. اين كلمه به جن و انس و همه ذي شعوران و همه اهل محبت و عشق اعلام مي‌كند:
بر شما بشارت باد! محبوبي باقي داريد كه زخم فراق‌هاي بي‌پايان از محبوب‌هايتان را مداوا مي كند و بر آن‌ها مرهم مي‌گذارد. مادام كه او هست و باقي‌ست، ديگران هر چه
— 290 —
مي‌خواهند باشند، نگران نباشيد. آن‌چه از حُسن و احسان، و فضل و كمال در محبوب‌هاي شماست و موجب محبت‌تان مي‌شود از پرده‌ هاي بسيار زياد جلوه جمال باقي آن محبوب عبور كرده و سايه‌ي سايه‌يي بسيار ضعيف از اوست. زوال آن‌ها نبايد موجب نگراني و ناراحتي شما گردد، زيرا آن‌ها نوعي آيينه‌اند. تغيير آيينه‌ها شعشعه جلوه جمال را تازه تر و زيباتر مي‌كند. مادام او هست، همه چيز هست.
كلمه نهم: بِيَدِهِ الْخَيْرُ يعني هر خيري در دست اوست. هر كار خيري كه شما مي‌كنيد وارد دفتر او مي‌شود. هر عمل صالحي كه انجام مي‌دهيد نزد او ثبت مي‌شود. اين كلمه، جن و انس را ندا داده و بشارت مي‌دهد و مي‌گويد:
اي بيچارگان! زماني كه به گورستان كوچ كرديد مگوييد:"اي واي! اموال‌مان را از دست داديم، كوشش‌هايمان هدر رفت، اين دنياي زيبا و وسيع را ترك مي‌كنيم و وارد خاكي تنگ و تار مي‌شويم." ناله نكنيد و مأيوس نشويد... زيرا از همه چيز شما محافظت مي‌شود. هر عمل‌تان نوشته شده است. هر خدمتي كه داشته‌ايد ثبت شده است. پاداش خدمت‌هايتان را خواهد داد. ذات ذوالجلالي كه هر خيري در دست اوست و قادر بر انجام هر كار نيكويي مي‌باشد شما را در اختيار خود گرفته، مدتي موقت زير خاك نگاه مي‌دارد. او پس از مدتي شما را به حضور خود مي‌خواند. خوشا به حال شما كه خدمت و مسؤوليت خود را به پايان برديد. مشقت‌هاي‌تان به انتها رسيد و اينك به سوي راحت و رحمت روان هستيد. خدمت و مشقت تمام شد، مي‌رويد كه دستمزد‌تان را دريافت كنيد.
آري، قدير ذوالجلالي كه دانه‌ها و هسته‌ها را ی كه صفحات اعمال و صندوقچه خدمات بهار گذشته‌اند ی محافظت مي‌كند... و در بهار بعد باشكوه بيش‌تر و شايد صد برابر بابركت‌تر از اصل‌شان از آن‌ها نگه‌داري كرده و آن‌ها را مي‌پراكند؛ بي‌شك از نتايج حيات شما نيز به همان ترتيب محافظت خواهد كرد و بسيار زياد به خدمات‌تان پاداش خواهد داد.
كلمه دهم:
﴿ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
يعني او واحد است، احد است و بر انجام هر كاري قادر مي‌باشد. هيچ امري براي او سخت و دشوار نيست. آفرينش بهار مانند خلق يك شاخه گل براي او آسان است. آفريدن بهشت براي او مانند خلق بهار ساده و راحت است. آفريدگان بي‌شمار او كه در هر روز و هر سال و هر عصري نو
— 291 —
به نو خلق‌شان مي‌كند با بي‌نهايت زبان، بر قدرت بي‌منتهايش گواهي مي‌دهند. اين كلمه نيز چنين مژده مي‌دهد:
اي انسان! خدمتي كه كردي و عبوديتي كه به جا آوردي بي‌نتيجه نخواهد بود. براي تو دار مكافات و جايگاهي براي سعادت در نظر گرفته شده است. به جاي اين دنياي فاني، بهشتي ماندگار و ابدي آماده شده است. به وعده خالق ذوالجلالت كه او را عبادت كردي و شناختي ايمان داشته باش و اعتماد كن. خُلف وعده او محال است. در قدرت او به هيچ وجه نقصاني نبوده، و عجز به كارهايش راه نمي‌يابد؛ همان طور كه باغ كوچك تو را خلق كرد بهشت را نيز مي‌تواند براي تو بيافريند و آفريده است و وعده‌اش را به تو داده است؛ و چون وعده‌اش را داده، ترديدي نيست كه تو را وارد آن خواهد كرد.
میادام كه با چشیم خود مي‌بينيم هر سیال انواع و اقسیام حيوانات و نباتات را ی كه تعدادشان بيش از سيصد هزار مي‌باشد ی بر روي زمين در كمال نظم و ترتيب و با سرعت و سهولت كامل حشر مي‌كند و مي‌پراكند نمي‌توانيم ترديد كنيم كه چنين قدير ذوالجلالي در عملي كردن وعده‌اش مقتدر است. نيز مادام كه در هر سال چنان قدير مطلقي نمونه‌هايي از حشر و بهشت را به هزاران صورت خلق مي‌كند؛ هم‌چنين با تمام فرامين آسماني‌اش سعادت ابدي و بهشت را وعده و بشارت مي‌دهد؛ و مادام كه همه اعمال و شئونات او حق و حقيقت و توأم با صدق و جديت است؛ و به گواهي آثارش همه كمالات بر كمال بي‌نهايت او دلالت دارند و گواهي مي‌دهند، و به هيچ وجه نقص و قصوري در او نيست؛ هم‌چنين مادام كه خلف وعده و خلاف و كذب و فريب‌كاري نقص و قصور، و كثيف‌ترين خصلت است، البته و بي‌هيچ شك و ترديدي آن قدير ذوالجلال، آن حكيم ذوالكمال و آن رحيم ذوالجمال وعده‌اش را عملي خواهد كرد، درِ سعادت ابدي را خواهد گشود و شما را اي اهل ايمان به بهشت يعني وطن اصلي پدرتان آدم وارد خواهد نمود.
كلمه يازدهم:
وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ
يعني انسان‌‌هايي كه با وظايف مهم براي تجارت و مأموريت به اين دنيا كه محل آزمون است فرستاده شده‌اند، پس از آن كه تجارت كردند و مسؤوليت‌هايشان را به پايان رساندند و خدمت‌شان را انجام دادند به سوي
— 292 —
خالق ذوالجلال‌شان ی كه آن‌ها را فرستاده بود ی باز مي‌گردند و به حضور مولاي كريم‌شان خواهند رسيد. يعني از اين دار فاني مي‌روند و در دار باقي به حضور كبريايي حضرت حق مشرف مي‌شوند. به سخن ديگر از دغدغه اسباب و حجاب‌هاي ظلماني وسايل رها شده و بي‌هيچ پرده‌يي به مقرّ سلطنت ابدي پروردگار رحيم‌شان خواهند رسيد. هر كسي به طور مستقيم خواهد فهميد كه خالق و معبود و رب و سيد و مالكش كيست و به او خواهد رسيد. اين كلمه فوق همه بشارت‌ها چنين مژده مي‌دهد:
اي انسان! آيا مي‌داني عازم كجا هستي و تو را به كجا مي‌برند؟ هم‌چنان كه در پايان كلام "سي و دوم" بيان شد قرار است وارد دايره رحمت جميل ذوالجلالي شوي و به مرتبه حضورش برسي كه ارزش هزار سال زندگاني سعادتمندانه دنيا از يك ساعت بودن در بهشت او كم‌تر است و ارزش هزار سال زندگاني در آن بهشت نيز كم‌تر از يك ساعت روئيت جمال اوست. حُسن و جمال محبوب هاي مجازي و همه موجودات دنيوي ی كه مبتلا و مفتون و مشتاق‌شان هستيد ی نوعي سايه جلوه جمال و زيبايي نام‌هاي اوست، و همه بهشت با تمام لطايفش يك جلوه از رحمت او و همه اشتياق‌ها و محبت‌ها و انجذاب‌ها و گيرايي‌ها لمعه‌يي از محبت اوست؛ به حضور چنين معبود لم يزل و محبوب لايزالي شرفياب مي‌شويد؛ شما را به بهشت كه محل ضيافت ابدي اوست دعوت كرده‌اند. پس گريان به دروازه قبر وارد نشويد، بخنديد و شادمان باشيد. اين كلمه هم‌چنين بشارت مي دهد:
اي انسان! متوهمانه گمان مكن كه راهي فنا و عدم و پوچي و ظلمات و فراموشي و پوسيدن و متلاشي شدن و مردن در كثرت هستي. شما رو به سوي بقا داريد نه فنا. شما را نه به سوي عدم، كه به سوي وجود دائمي مي برند. شما به طرف نور مي رويد نه تاريكي. به سمت صاحب و مالك حقيقي مي رويد و به پايتخت سلطان ازلي باز مي‌گرديد. قرار نيست در كثرت خفه شويد، بلكه در دايره وحدت تنفس خواهيد كرد. شما رو به وصال داريد نه فراق!...
— 293 —

مقام دوم

(اشارتي‌ست مختصر در بحث اسم اعظم و اثبات توحيد)
كلمه نخست: در لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ توحيد الوهيت و معبوديت هست. به يكي از براهين بسيار قوي اين مرتبه به شرح زير اشاره‌يي مي‌كنيم. در اين عالم مخصوصاً بر روي زمين فعاليت و تحرك منظمي مشاهده مي‌شود؛ هم‌چنين خلاقيتي بسيار حكيمانه را هم مي‌بينيم. به همين ترتيب فتاحيتي با نظم و ترتيب به چشم مي‌خورد؛ يعني صورت‌بندي و شكل‌دهي شايسته هر چيز را به عين ‌اليقين مشاهده مي‌كنيم. نيز وهابيت و احساني بسيار مهربانانه، كريمانه و دل‌سوزانه هم به چشم مي‌خورد. لذا وضعيت و كيفيت مذكور، بالضروره وجوب وجود و وحدت ذات ذوالجلالي را اثبات مي‌كند كه فعال و خلاق و فتاح و وهاب است و موجب مي‌گردد فرد، اين وضع را (به طور ملموس) احساس كند. زوال و نو شدن مداوم موجودات نشان مي‌دهد كه آن‌ها جلوه‌هاي اسماي قدسي صانعي قديرند و سايه انوار اسما و اثر افعال و نقش‌ها و صحيفه‌هاي قلم قَدَر و قدرت او و آيينه‌هاي جمال كمال اويند.
هم‌چنان كه صاحب عالم هستي اين حقيقت عظيم و مرتبه‌ي والاي توحيد مذكور را با همه كتاب‌ها و صُحف مقدس‌اش به نمايش مي‌گذارد تمام اهل حقيقت و كاملين نوع بشر نيز همان مرتبه توحيدي را با تحقيقات و كشفيات خود نشان مي‌دهند. كائنات نيز با تمام فقر و عجزي كه دارد به شهادت معجزات دائمي صنعت الهي و خوارق اقتدار و خزائن ثروت ی كه محل نمايش آنان است ی به همان مرتبه‌ي توحيد اشارت دارد. پس بايد گفت شاهد ازلي با تمام كتب و صُحف خود و اهل شهود با همه تحقيقات و مكاشفات خود و عالم شهادت با تمام احوال منظم و شئونات حكيمانه‌اش همگي در آن مرتبه توحيد اتفاق دارند.
— 294 —
كسي كه آن واحد احد را قبول ندارد يا بايد اله‌هاي بي‌شمار را قبول كند يا هم‌چون سوفسطاييان نادان وجود خود و عالم هستي را انكار نمايد.
كلمه دوم: وَحْدَهُ كلمه‌يي‌ست كه مرتبه‌يي صريح از توحيد را نشان مي‌دهد. با اشاره به برهاني بسيار محكم از آن‌، كه اين مرتبه را نيز به‌طور كامل اثبات مي‌كند مي‌گوييم:
آن‌چه به محض گشودن چشم و ديدن ظاهر عالم هستي نظر ما را جلب مي‌كند نظامي كامل و فراگير و ميزاني حساس و شامل است. همه چيزها را در نظمي دقيق و ميزان و معياري حساس مي‌بينيم. كمي كه بيش‌تر دقت مي‌كنيم متوجه تنظيم و توزيني نو شونده مي‌شويم، يعني متوجه مي‌شويم كه كسي نظام مذكور را با نظم و ترتيب تغيير مي‌دهد و ميزان مزبور را با سنجشي نو مي‌كند. هر چيز را الگويي مي‌يابيم كه ملبس به صورت ‌هاي موزون و منظم بسيار فراواني مي‌شود. بيش‌تر كه توجه مي‌كنيم، مي‌بينيم تحت آن تنظيم و توزين، حكمت و عدالتي هست، و در هر اقدام و حركتي حكمت و مصلحتي مورد نظر است و حق و فايده‌يي دنبال مي‌شود. دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنيم در متن فعاليتي حكيمانه نمودهاي قدرتي را مي‌بينيم و متوجه جلوه‌هاي علمي مي‌شويم كه بر همه چيز كاملاً محيط است و تمام شئونات هر چيزي را در بردارد. در واقع نظام و ميزان موجود در همه موجودات، تنظيم و توزيني عام را به ما نشان مي‌دهد و با درك تنظيم و توزين مذكور نيز پي به وجود حكمت و عدالتي فراگير مي‌بريم و از طريق حكمت و عدالت هم متوجه قدرت و علم مي‌شويم. پس به چشم عقل، قدير كل شي و عليم كل شي‌اي در پس اين پرده‌ها ديده مي‌شود؛ هم‌چنين هنگامي كه به اول و آخر هر چيزي توجه مي‌كنيم مخصوصاً در نوع ذي حياتان، مي‌بينيم آغاز، اصل، ريشه، ميوه و نتايج آن به شكلي‌ست كه گويا اصل و بذر آن‌ها داراي برنامه تعريف شده‌يي‌ست و همه اعضا و جوارح آن موجود را در بر مي‌گيرد. به همين ترتيب به نظر مي‌رسد عصاره تمامِ معناي ذي حيات مذكور در نتيجه و ميوه آن جمع شده و در برگيرنده تاريخچه حيات آن است. گويا هسته كه اصل آن است مجموعه‌يي از قواعد ايجادي‌اش مي‌باشد. ميوه و ثمره‌اش را نيز هم‌چون فهرستي
— 295 —
از اوامر ايجادي‌اش مي‌بينيم. بعد، به ظاهر و باطن آن ذي حيات توجه مي‌كنيم و با تصرفات قدرتي به غايت حكيم و تصويرات و تنظيمات اراده‌يي نافذ روبه‌رو مي‌شويم. يعني قوت و قدرتي ايجاد مي‌كند و امر و اراده‌يي لباس صورت مي‌پوشاند.
به اين ترتيب به ابتداي هر يك از موجودات كه نگاه كنيم معرفي نامه‌ي يك علم را مي‌بينيم، و در آخرش طرح و بيان نامه يك صانع، و در ظاهرش حُله‌ي كاملاً متناسب و هنرمندانه‌ي فاعلي مختار و مريد، و در باطنش دستگاه بسيار منظمِ خالقي قدير را مشاهده مي‌كنيم.
اين وضع و كيفيت بالضروره و بالبداهه اعلام مي‌دارد كه هيچ چيز، هيچ زمان و مكاني نمي‌تواند از قبضه تصرف صانع واحد ذوالجلال بيرون باشد. هر شي، و تمام اشيا با تمام شئونات‌شان، در قبضه تصرف قديري مريد، تدبير مي‌شوند و به واسطه لطف و تنظيم رحماني رحيم، صورت زيبا مي‌يابند و با تزيينات حناني منان، داراي زينت مي‌شوند. آري، عالم هستي و نظم و ميزان و تنظيم و توزيني كه در موجودات هست ذات حكيمي را ی كه بي نظير و يكتا و واحد و احد و قدير و مُريد و عليم است ی به كسي كه در سر داراي شعور و در صورت داراي چشم مي‌باشد در مرتبه وحدانيت نشان مي‌دهد. آري در همه‌ي چيزها وحدت وجود داشته، و وحدت نيز نشان از واحد دارد. براي مثال خورشيد كه به منزله چراغ اين جهان است واحد است. پس مالك اين دنيا هم واحید است. يا مثلاً خیادمان ذي‌حياتان روي زمين يعني هوا و آتش و آب واحدند، لذا كسي كه آن‌ها را استخدام كرده و مُسخر ما نمود نيز واحد است.
كلمه سوم: لاَ شَرِيكَ لَهُ؛ مقام نخست در كلام "سي و دوم" اين كلمه را به غايت محكم و درخشان اثبات كرده است، لذا بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم. بيش از آن نمي‌توان چيزي بيان كرد و اصولاً به بيان و توضيح بيش‌تر هم نيازي نيست و قابل توضيح نيست.
كلمه چهارم: لَهُ الْمُلْكُ يعني از فرش تا عرش؛ از ثري تا ثريا؛ از ذرات تا سيارات؛ از ازل تا ابد؛ همه موجودات، آسمان‌ها و زمين، دنيا و آخرت؛ همه چيز
— 296 —
مُلك اوست. مرتبه عظماي مالكيت در صورت توحيد اعظم از آن اوست. يكي از حجت‌هاي كبراي مرتبه عظماي مالكيت و مقام اعظم توحيد، در زماني دل‌نشين طي خاطره‌يي لطيف و به زبان عربي بر ذهن اين عاجز القا شد. به ياد آن خاطره لطيف، عين عبارات عربي را به شرح زير نوشته، سپس معناي آن را خواهيم آورد:
لَهُ الْمُلْكُ ِلاَنَّ ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ كَهذَا الْعَالَمِ الصَّغِيرِ ٭ مَصْنُوعَا قُدْرَتِهِ مَكْتُوبَا قَدَرِهِ ٭ اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ صَيَّرَهُ مَسْجِدًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ سَاجِداً ٭ اِنْشَاؤُهُ لِذَاكَ صَيَّرَ ذَاكَ مِلْكًا ٭ اِيجَادُهُ لِهذَا صَيَّرَهُ مَمْلُوكًا ٭ صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ تَظَاهَرَتْ كِتَابًا ٭ صِبْغَتُهُ فِى هذَا تَزَاهَرَتْ خِطَابًا ٭ قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ تُظْهِرُ حِشْمَتَهُ ٭ رَحْمَتُهُ فِى هذَا تُنَظِّمُ نِعْمَتَهُ ٭ حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ تَشْهَدُ هُوَ الْوَاحِدُ ٭ نِعْمَتُهُ فِى هذَا تُعْلِنُ هُوَ اْلاَحَدُ ٭ سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ ٭ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ
فراز نخست:
ذَاكَ الْعَالَمَ الْكَبِيرَ... الخ
يعني عالم اكبر كه كائنات ناميده مي‌شود و عالم اصغر كه مثال مُصغّر آن است و انسان خوانده مي‌شود، دلايل وحدانيت آفاقي و انفسي را نشان مي‌دهند كه با قلم قدرت و قَدَر نوشته شده است. آري، نمونه‌ي صنعت منظم كائنات در مقياسي كوچك‌تر در انسان وجود دارد. صنعت در آن دايره كبرا بر صانع واحد گواهي مي‌دهد؛ به همين ترتيب صنعت مختصري كه در مقياس كوچك‌تر در انسان وجود دارد نيز بر همان صانع دلالت دارد و وحدت‌اش را نشان مي‌دهد؛ هم‌چنان كه انسان مكتوب رباني و به غايت معنادار و قصيده‌يي با نظم و ترتيب است كائنات نيز قصيده منظم قَدَري‌ست كه با همان قلم تقدير نگاشته شده با اين تفاوت كه كتابتش در مقياسي بزرگ‌تر انجام شده است. آيا امكان دارد در كار سكه وحدتي كه در سيماي انسان است و با علايم بي‌شمارِ متمايز كننده، ناظر بر تمام انسان‌ها مي‌باشد و در خاتم وحدتي كه بر فراز كائنات است و همه موجودات را دوش به دوش و دست به دست دركنار هم قرار مي‌دهد، چيزي جز واحد احد دخالت داشته باشد؟
فراز دوم: معناي اِبْدَاعُهُ لِذَاكَ... الخ اين است كه صانع حكيم، عالم اكبر را طوري بديع آفريد و آيات كبرايش را طوري بر اين عالم نقش زد كه كائنات را به
— 297 —
مسجدي بزرگ تبديل كرد و انسان را نيز چنان خلق نمود تا با عقل و خردي كه به او عطا كرده در برابر معجزات صنعت و قدرت بديع‌اش سجده‌ي حيرت كند، و چنان كرد كه انسان آيات كبرا را بخواند و كمربسته عبوديت‌اش شود؛ و او را در آن مسجد كبير بر فطرت عبدي ساجد آفريد. آيا امكان دارد معبود حقيقي ساجدان و عابدان اين مسجد كبير كسي جز صانع واحد احد باشد؟
فراز سوم:
اِنْشَاؤُهُ لِذَاكَ... الخ
يعني آن مالكُ الملك ذوالجلال، عالم اكبر مخصوصاً روي كره زمين را با چنان سيمايي خلق و انشا كرد كه شامل دواير متداخل بي‌شماري‌ست؛ و هر دايره در حكم مزرعه‌يي‌ست؛ گاه گاه و فصل فصل و عصر به عصر در آن‌ها كشت كرده و درو نموده، و محصول برداشت مي‌كند. ملك خود را همواره به كار مي‌گيرد و در آن تصرف مي‌كند. ذرات عالم را كه بزرگ‌ترين دايره را تشكيل مي‌دهند نيز مزرعه‌يي قرار داده و محصولاتي به بزرگي كائنات را با قدرت و حكمت در آن مي‌كارد و درو مي‌كند و برداشت مي‌كند. از عالم شهادت روانه عالم غيب كرده، و از دايره قدرت به دايره علم مي‌فرستد. بعد، روي زمين را كه دايره متوسطي‌ست به همان ترتيب مزرعه‌يي قرار داد كه فصل به فصل عالم‌ها و انواع را در آن مي‌كارد و برداشت مي‌كند. محصولات معنوي‌اش را نيز به عوالم غيبي، اخروي، مثالي و معنوي‌ مي‌فرستد. باغي را هم كه دايره كوچك‌تري‌ست باز صدبار، هزار بار با قدرت پُر و با حكمت خالي مي‌كند. از ذي حياتي كه دايره‌يي كوچك‌تر است مثلاً از يك درخت يا از يك انسان، محصولاتي صدبار بزرگ‌تر و بيش‌تر از خودش برداشت مي‌كند. در حقيقت مالك الملك ذوالجلال همه‌ي چيزها، اعم از كوچك و بزرگ يا جزيي و كلي را، چون الگويي خلق كرد و به صدها طريق منسوجات صنعت‌اش را كه منقوش به نقش و نگارهاي نو و تازه‌اند بر آن‌ها مي‌پوشاند و به اين ترتيب جلوه اسما و قدرت معجزاتش را نمايان مي‌سازد. او در ملك خود هر چيز را در حكم صحيفه‌يي ايجاد نمود و در هر صحيفه مكتوبات معنادار خود را به صدها شكل نگاشت؛ آيات حكمت خويش را نمايان ساخت و در اختيار ذي شعوران قرار داد تا آن را بخوانند. عالم اكبر را به شكل مُلك آفريد و در عين حال انسان را به صورتي خلق كرد و چنان ابزار و وسايل و
— 298 —
حواس و احساسات، مخصوصاً نفس و هوا و نياز و اشتها و حرص و ادعايي در اختيارش گذاشت كه در مُلك فراخش حكم مملوكي را گرفت كه نيازمند تمام مُلك مي‌باشد.
آيا جز مالك الملك ذوالجلالي كه همه عوالم از عالم ذرات ی كه عالم بسيار بزرگي‌ست ی تا مگس را مُلك و مزرعه خود قرار داده است و انسان كوچك را براي آن مزرعه بزرگ ناظر و مفتّش و مزرعه‌دار و بازرگان و منادي قرار داده و او را براي خويش مهماني ارجمند و مخاطبي محبوب قرار داده است، امكان دارد كسي ديگر در اين مُلك تصرف كند و سيّد آن مملوك قرار گيرد؟
فراز چهارم: عبارت صَنْعَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است و معنايش چنين مي باشد: صنعت صانع ذوالجلال در عالم اكبر چنان بامعناست كه آن صنعتش به صورت كتابي ظهور يافت و كائنات را در حكم كتابي كبير قرار داد، لذا عقل بشر كتاب‌خانه فن حقيقي حكمت را از آن اخذ كرد و طبق آن نگاشت؛ و آن كتاب حكمت چنان با حقيقت درآميخت و از حقيقت مدد گرفت كه به صورت قرآن حكيم ی كه نسخه‌يي‌ست از كتاب مبين بزرگ ی اعلام شد. نيز هم‌چنان كه صنعت او در كائنات به دليل كمال نظم و انتظامش صورت كتاب گرفت، صبغه و نقش حكمتش در انسان نيز شكوفه خطاب را گشود، يعني صنعت مذكور تا آن‌جا زيبا و حساس و معني‌دار است كه وسايل آن دستگاه ذي حيات مانند گرامافون به سخن آمد و به سخن وا داشته شد. در چنان احسن تقويمي صبغه رباني عطا كرد كه گُلِ بيان و خطاب ی كه معنوي و غيبي و زنده است ی در ذهني مادي و جسماني و جامد شكفت. نيز چنان ابزارهاي متعالي و استعدادي در اختيار قابليت نطق و بيان انسان گذاشت كه در مقام مخاطب سلطان ازلي ظهور و بروزش داد و موجب ترقي او شد. به عبارت ديگر صبغه رباني موجود در فطرت انسان گل خطاب الهي را شكوفاند. آيا امكان دارد كسي جز واحد احد بتواند در صنعت همه موجودات كه به درجه كتاب رسيده و در صبغه موجود در انسان كه به مقام خطاب رسيده دخالتي كند؟ حاشا !...
— 299 —
فراز پنجم: عبارت قُدْرَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است كه چنين معنايي دارد: قدرت الهي در عالم اكبر، حشمت ربوبي خود را نشان مي‌دهد. رحمت رباني نيز در انسان كه عالم اصغر است نعمت‌ها را تنظيم مي‌كند. يعني قدرت صانع، كائنات را از منظر كبريا و جلال به شكل كاخي چنان باشكوه ايجاد مي كند كه با خورشيد چون لامپي بزرگ، ماه هم‌چون مشعل، و با ستارگان مانند شمع هايي تزيين مي‌كند. زمين را مانند سفره‌يي، مزرعه‌يي، باغي، و قالي‌اي قرار داد؛ كوه‌ها را چون مخزن و ستون و قلعه كرد و... همه چيز را در مقياسي بزرگ مانند لوازم آن كاخ عظيم بنا كرد و ربوبيت خويش را بسيار باشكوه به نمايش گذاشت؛ به همين ترتيب از منظر جمال نيز رحمت او انواع نعمت را در اختيار همه ذي روحان حتي كوچك‌ترين ذي‌حيات قرار داده، و امور را به اين شكل تنظيم مي‌كند... لذا همه هستي را از بالا تا پايين با نعمت‌هايش زيور داده، و با لطف و كرم تزيين مي‌كند و جمال رحمتش را در برابر حشمت جلاليه اش با همان زبان‌هاي كوچك در مقابل آن زبان بزرگ ظاهر مي‌سازد. يعني: اجرام عظيمي چون خورشيد و عرش، هنگامي كه به زبان حشمت «يا جليل يا كبير يا عظيم» مي‌گويند، ذي حياتان كوچكي چون مگس و ماهي نيز با زبان رحمت «يا جميل يا رحيم يا كريم» مي‌گويند و نغمات لطيف‌شان را به آن موسيقي كبرا مي‌آميزند و آن را دل‌نشين‌تر مي‌كنند. آيا امكان دارد كسي جز آن جليل ذوالجمال و آن جميل ذوالجلال بتواند در ايجاد اين عوالم اكبر و اصغر دخالتي كند؟ حاشا!...
فراز ششم: عبارت حِشْمَتُهُ فِى ذَاكَ... الخ است كه معنايش چنين مي‌باشد: حشمت ربوبي كه در هيأت مجموعه كائنات ظهور مي‌يابد وحدانيت الهي را اثبات و نمايان مي‌سازد؛ نعمت رباني نيز كه ارزاق منظم تك تك جزئيات ذي حياتان را عطا مي‌نمايد احديت الهي را اثبات و نمايان مي‌كند. واحديت يعني همه‌ي آن موجودات متعلق به يكي‌ست و ناظر بر يكي‌ست و ايجاد يكي‌ست، اما منظور از احديت اين است كه بيش‌تر اسماي خالق كل شي، در هر چيزي تجلي مي‌كند. براي نمونه نور خورشيد از آن حيث كه تمام سطح زمين را در بر مي‌گيرد مثالي‌ست براي واحديت، اما اين كه نور خورشيد، حرارت و هفت رنگ آن با نوعي سايه‌اش در هر
— 300 —
جزء شفاف و قطره‌هاي آب موجود است نمونه‌ي احديت مي‌باشد. تجلي اكثر اسماي صانع (عالم) در هر چيز مخصوصاً در ذي حيات و به ويژه در هر انساني، نشان دهنده احديت است.
اين فراز اشاره دارد: حشمت ربوبيت و ربوبيت الهي كه در كائنات تصرف مي‌كند خورشيد عظيم را براي موجودات روي زمين خادم و منبع روشنايي و گرما قرار داد، و كره زمين را نيز با اين گستردگي گهواره و مأمن و محل داد و ستد آن‌ها كرد، آتش را دوست و آشپزي در هر جا، و ابر را آبكش و مرضعه، كوه‌ها را مخزن و انبار، هوا را وسيله‌يي براي تنفس ذي‌حيات و بادبزني براي مخلوقات، و آب را چون دايه‌يي كه به تازه حيات يافتگان شير مي‌دهد و چون شربت‌دهنده‌يي كه به حيوانات آب حيات مي‌دهد، قرار داد تا وحدانيت الهي را آشكارا نشان دهد. آري، جز آفريننده يكتا چه كسي مي‌تواند خورشيد را خادم مُسخر زمينيان كند؟ جز او كه واحد احد است چه كسي قادر است هوا را در دست گرفته و وظايف گوناگوني بر عهده اش بگذارد و در روي زمين خدمتكاري چست و چابك‌اش كند؟ جز آن واحد احد چه كسي را ياراي آن هست كه آتش را طباخ قرار دهد و كاري كند آتشي به اندازه سر يك كبريت هزاران من از اشيا را فرو برد و هكذا... هر چيز، هر عنصر، و هر يك از اجرام آسماني از نقطه نظر حشمت ربوبي، واحد ذوالجلال را نشان مي‌دهد.
هم‌چنان كه در منظر جلال و حشمت، واحديت مشاهده مي‌شود، در منظر جمال و رحمت نيز نعمت و احسان از احديت الهي خبر مي‌دهد، زيرا در ذي‌حيات و به ويژه در انسان، در درون صنعتي جامع، چنان اعضا و حواسي‌ براي درك انواع بي‌شمار نعمت و قبول و طلب آن وجود دارد كه مظهر جلوه همه اسماي تجلي يافته "الهي" در عالم‌اند و گويي چون نقطه‌يي كانوني با آيينه‌ي ماهيتش همه اسماي حُسني را نشان مي‌دهند و با آن احديت الهي را اعلام مي‌دارند.
فراز هفتم: عبارت سِكَّتُهُ فِى ذَاكَ فِى الْكُلِّ وَاْلاَجْزَاءِ خَاتَمُهُ فِى هذَا فِى الْجِسْمِ وَ اْلاَعْضَاءِ؛ معنايش چنين است: همان‌طور كه صانع ذوالجلال در هيأت مجموعه عالم اكبر سكه كبرايي دارد در هر يك از اجزا و انواع آن نيز سكه وحدتي گذاشته
— 301 —
است. همان‌گونه كه بر جسم و صورت انسان كه عالم اصغر است خاتم وحدانيت زده در هر يك از اعضايش نيز مهر وحدتي دارد. آري، آن قدير ذوالجلال در هر چيزي، اعم از كليات و جزييات، ستارگان و ذرات، سكه وحدتي گذاشته است كه بر وجود او گواهي مي‌دهند. بر هر يك از آن‌ها مُهر وحدانيتي زده است كه بر او دلالت مي كنند. شرح اين حقيقتِ بسيار عظيم در كلام‌هاي "بيست و دوم"، "سي و دوم" و در سي و سه پنجره مكتوب "سي و سوم" به صورت قطعي و درخشان آمده و اثبات شده است، لذا علاقمندان را بدان‌جا ارجاع داده، سخن را در اين‌جا خاتمه مي‌دهيم.
كلمه پنجم: لَهُ الْحَمْدُ يعني كمالات موجود در همه مخلوقات كه موجب مدح و ثنا مي‌شوند از اوست، لذا حمد نيز متعلق به اوست. همه مدح و ثناهايي كه از ازل تا ابد توسط هر كسي نسبت به هركسي صورت گرفته يا خواهد گرفت متعلق به اوست، زيرا نعمت و احسان و كمال و جمال كه سبب مدح شده، و همه چيزهايي كه عامل حمد و سپاس مي‌شوند به او تعلق دارد. آري، براساس اشارات آيه‌هاي قرآن آن‌چه مداوم از سوي همه موجودات به سوي درگاه الهي مي‌رود عبوديت، تسبيح، سجده، دعا و حمد و ثناست؛ اين موارد دائماً راهي درگاه الهي‌اند. در زير به برهان عظيمي اشاره مي كنيم كه حقيقت توحيدي مذكور را اثبات مي‌كند:
وقتي به عالم هستي نگاه مي‌كنيم آن را گلستاني مي‌بينيم كه سقفش با ستارگان علوي زينت يافته و زمين‌اش با موجودات مزيّن تزيين شده است. هر يك از اجرام علوي منظم و نوراني، و موجودات حكيمانه و زينت بخش سفلي در اين گلستان به زبان مخصوص خود مي‌گويند: ما معجزه قدرت قديري ذوالجلال هستيم و بر وحدت خالقي حكيم و صانعي قدير گواهي مي‌دهيم.
وقتي به كره زمين در گلستان عالم نگاه مي‌كنيم آن را باغي مي بينيم تزيين شده با صدها هزار نوع گياه با گل هاي رنگارنگ و با صدها هزار نوع حيوان كه در آن پراكنده‌اند.
— 302 —
همه گياهان تزيين شده و حيوانات زينت يافته در باغ كره زمين با صورت‌هاي منظم و اشكال موزون خود اعلام مي‌كنند كه هر يك از ما معجزه و امري خارق‌العاده از صنعت صانع حكيم، و منادي و گواه وحدانيت (او) هستيم.
سر شاخه‌هاي درختان اين باغ را از نظر مي‌گذرانيم و گل‌ها و ميوه‌هايي را مي‌بينيم كه شكل‌هاي مختلفي دارند و به غايت عليمانه، حكيمانه، كريمانه، لطيفانه و جميلانه ايجاد شده‌اند. همه اين‌ها با يك زبان اعلام مي‌دارند كه ما هداياي معجزه نما و احسان‌هاي حيرت انگيز رحماني ذوالجمال و رحيمي ذوالكمال هستيم.
اجرام و موجودات گلستان عالم هستي، نباتات و حيوانات باغ كره زمين، و شكوفه‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان با رساترين صدا و در مرتبه‌يي عیالي گواهي مي‌دهند و اعلام مي‌كنند كه قدير ذوالجمال، حكيم بي‌مثال و كريم پر احسان ی كه خالق و مُصور و اهدا كننده ماست ی بر انجام هر كاري قادر است. انجام هيچ كاري براي او سخت و دشوار نيست. هيچ چيز نمي‌تواند بيرون از دايره قدرت او قرار گيرد. ذره‌ها و ستاره‌ها نسبت به قدرت او مساوي‌اند. كلي به ميزان جزيي سهل و آسان است. جزء در نزد او به قدر كل ارزشمند است. بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرت او به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است. هر چيز كوچك به اندازه هر چيز بزرگ از صنعت او برخوردار است. بلكه برخي چيزهاي كوچك از نظر صنعت، بزرگ‌تر از بزرگ هم مي‌باشد. همه وقايع زمان گذشته كه حكايت از شگفتي‌هاي قدرت او دارند گواهي مي‌دهند كه آن قدير مطلق بر انجام همه كارهاي شگفت انگيز ممكن در آينده قادر است. ذات قديري كه ديروز را ايجاد كرد، فردا را نيز ايجاد مي‌كند؛ به همين ترتيب خالق گذشته، آينده را نيز به وجود مي‌آورد. صانع حكيمي كه دنيا را آفريد آخرت را هم مي‌آفريند. آري، هم‌چنان كه معبود بالحق فقط و فقط آن قدير ذوالجلال مي‌باشد محمود بالاطلاق نيز هموست. همان‌طور كه عبادت مخصوص اوست حمد و ثنا هم ويژه او مي‌باشد. مگر امكان دارد صانع حكيمي كه آفريننده زمين و آسمان‌هاست انسان را ی كه مهم‌ترين نتيجه خلقت زمين و آسمان‌ها و كامل‌ترين ثمره كائنات است ی به حال
— 303 —
خود رها كند و او را دست‌خوش اسباب و تصادف قرار دهد و حكمت آشكار خود را بيهوده نمايد؟ حاشا!... مگر امكان دارد ذاتي حكيم و عليم درختي را در نهايت دقت تدبير و تصوير كند و با حكمتي بي‌انتها اداره و پرورش دهد و با ميوه آن درخت كه غايت و فايده آن است كاري نداشته باشد و اهميتي به آن ندهد تا به دست شروران افتد و در امور بي‌فايده توزيع گردد و ضايع شود؟ بي‌ترديد توجه نكردن و اهميت ندادن به درخت مذكور غير ممكن است، زيرا توجه و رسيدگي به درخت براي ميوه آن است.
ذي شعور اين كائنات و كامل‌ترين ميوه و نتيجه و غايت‌اش انسان است. مگر ممكن است صانع حكيمِ اين عالم حمد و عبادت و شكر و محبت را كه ثمرات اين ميوه هاي ذي شعور است متوجه ديگران كرده و حكمت آشكارش را عبث نمايد يا قدرت مطلق‌اش را به عجز مبدل كند و يا علم محيط‌اش را به جهل تبديل نمايد؟ صدهزار بار حاشا!
ذي شعور در بناي كاخ اين عالم مدار مقاصد رباني‌ست و نوع انسان تاج سر ذي شعوران است. حال آيا امكان دارد شكر و عبادت انسان در برابر نعمت‌هايي كه از آن‌ها بهره‌مند مي‌شود متوجه كسي ديگري جز صانع كائنات گردد؟ و آن صانع ذوالجلال نيز اجازه دهد شكر و عبادت مذكور ی كه غايت الغايات مي‌باشد ی متوجه كسي ديگر شود؟
آفريننده جهان با انواع نعمت‌هاي خود كاري مي‌كند كه همه ذي شعوران او را دوست داشته باشند، و با بي‌شمار معجزات صنعتش خود را به آن‌ها مي‌شناساند. حال آيا امكان دارد او كاري كند كه شكر و عبادت، حمد و محبت و معرفت و منت‌داري ذي‌ شعوران به اسباب و طبيعت متوجه شود، و به آن‌ها اهميتي ندهد، كاري كند كه حكمت مطلقه‌اش را انكار كنند، و سلطنت ربوبي‌اش را بي‌ارزش سازد؟ صدهزار بار حاشا و كلا !...
مگر ممكن است كسي كه قادر به خلق بهار نيست و همه‌ي ميوه‌ها را نمي‌تواند بيآفريند و همه سيب‌هاي روي زمين را كه مُهر واحدي بر آن‌هاست نمي‌تواند ايجاد كند، سيبي را كه نمونه كوچك آن‌هاست خلق نمايد و به عنوان
— 304 —
نعمت آن را به كسي بخوراند و شكر و سپاس او را كسب كند و از نظر حمد و سپاسگزاري با محمود بالاطلاق مشاركت داشته باشد؟ حاشا !...
زيرا آفريننده يك سيب كسي‌ست كه قادر است همه سيب‌هاي ديگر جهان را خلق كند؛ چرا كه اين‌ها همه مُهر واحدي دارند. همان كسي كه همه سيب‌هاي عالم را مي‌آفريند آفريننده تمام حبوبات و ثمرات دنيا نيز مي‌باشد كه مدار رزق‌اند. پس كسي كه جزيي‌ترين نعمت را به جزيي‌ترين ذي حيات عطا مي‌كند مستقيماً آفريننده عالم هستي‌ست و رزاق ذوالجلال است. لذا شكر و حمد مستقيماً متعلق به اوست؛ بنابراين، حقيقت كائنات همواره با زبان حق مي‌گويد:
لَهُ الْحَمْدُ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ
كلمه ششم: يُحْيِى يعني تنها اوست كه حيات و زندگاني عطا مي‌كند. پس آفريننده هر چيزي نيز اوست، زيرا روح و نور و مايه اصلي و اساس و نتيجه و خلاصه كائنات، حيات است. هر كس كه عطا كننده حيات باشد خالق كائنات هم اوست. عطا كننده حيات بي‌ترديد اوست كه حي و قيوم است.
به برهان اعظم اين مرتبه از توحيد چنين اشاره مي‌كنيم: هم‌چنان كه در كلامي ديگر توضيح داده شده و اثبات گرديده است، لشكر ذي حياتانِ باشكوهي را مي‌بينيم كه در روي زمين چادرهايشان افراشته شده است. آري، به عينه مي‌بينيم كه در هر بهار، لشكري از لشكريان بي‌شمار حي و قيوم از نو به زير سلاح فرا خوانده مي‌شوند و از غيب سر بر مي‌آورند. لشكر مذكور را مي‌بينيم كه شامل بيش از دويست هزار طايفه از نباتات است و بيش از صد هزار نوع از اقوام مختلف ملت‌ حيوانات را در بر مي‌گيرد. لباس و ارزاق و تعليمات و ترخيصات و سلاح‌‌ها و مدت خدمت هر ملت و طايفه‌يي متفاوت است؛ با اين حال فرمانده واحد بزرگي با قدرت و حكمت بي‌پايان و علم و اراده‌ي بي‌انتها و رحمت لايتناهي و خزانه تمام نشدني بدون آن‌كه فردي را فراموش كرده يا اشتباهي كند يا التباس نمايد يا تأخيري ايجاد نمايد... ارزاق و لباس و سلاح آن ملت‌ها و طوايف را ی كه بيش از سيصد هزار هستند ی در كمال نظم و ترتيب با نظم كامل در زمان مشخص و به تفكيك عطا كرده، و آن‌ها را تحت تعليم قرار داده و مرخص مي‌كند؛ فرد بينا اين
— 305 —
حقايق را بالمشاهده مي‌بيند و كسي كه داراي قلب است آن را به عين اليقين تصديق مي كند.
واقعاً آيا ممكن است كسي به غير از صاحب علم محيط و قدرت مطلقي كه بر همه‌ي شئونات لشكر مزبور احاطه دارد و اين لشكر را با تمام لوازمش اداره مي‌كند، بتواند در امر احيا و اداره و تربيت و خورد و خوراك آفريدگان دخالت كند و بتواند دستي در آن برد و سهمي داشته باشد؟ صد هزار بار حاشا!...
آشكار است كه اگر در يك گردان، سربازاني از ده ملت وجود داشته باشد تجهيز هر يك از آنان به قدر يك گردان دشوار خواهد بود، لذا انسان‌هاي ناتوان خواه ناخواه مجبور به تجهيز يكسان آنان شده‌اند. اما خداوند حي و قيوم در لشكر باشكوهش براي ملت‌هايي كه شمارشان بيش از سيصد هزار نوع است تجهيزات حياتي جداگانه‌يي تأمين مي‌كند. اين تجهيزات را نيز به راحتي، بدون مشكل، به طرزي سهل و ساده و به غايت حكيمانه و با نظم و ترتيب عطا مي‌نمايد. او اين لشكر عظيم را بر آن مي‌دارد كه با زباني واحد هُوَ الَّذِى يُحْيِى بگويند و جماعت بزرگ‌شان در مسجد كائنات
﴿ اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لاَ تَاْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَنَوْمٌ ﴾
الي آخر آيه سر دهند.
كلمه هفتم: وَ يُمِيتُ يعني دهنده مرگ اوست. يعني او همان‌طور كه عطا كننده حيات است قبض كننده حيات و دهنده موت نيز هست. آري، مرگ، فقط خاموشي و از بين رفتن نيست كه متوجه اسباب باشد و به طبيعت نسبت داده شود؛ هم‌چنان كه بذري در ظاهر مي‌پوسد و از بين مي‌رود اما در اصل و در باطن براي حيات و جوانه زدن سنبله‌يي مهيا مي‌شود، يعني از حيات جزيي بذر بودنش به حيات كلي سنبله بودن عبور مي‌كند؛ موت نيز در ظاهر از بين رفتن و خاموش شدن ديده مي‌شود، اما در حقيقت عنوان و مقدمه و مبدأيي براي حيات ماندگار و جاودان انسان است. پس قدير مطلقي كه حيات را عطا و اداره مي‌كند ترديدي نيست كه موت را نيز هم اوست كه ايجاد مي‌كند.
به برهان اعظم مرتبه عظماي توحيد در اين كلمه به شرح زير اشاره مي‌كنيم؛ هم‌چنان كه در پنجره "بيست و چهارم" مكتوب "سي و سوم" بيان شده است
— 306 —
موجودات عالم به واسطه اراده الهي سيال‌اند. كائنات به امر رباني سيّار است. مخلوقات به اذن الهي همواره در نهر زمان جاري‌اند؛ آن‌ها از عالم غيب فرستاده شده، و در عالم شهادت ملبس به وجود ظاهري مي‌شوند آن‌گاه با نظم و ترتيب به عالم غيب باريدن مي‌گيرند و نازل مي‌شوند. نيز به امر رباني همواره از آينده مي‌آيند سري به حال مي‌زنند و تنفسي كرده، و به گذشته مي‌ريزند.
سَيَلان مخلوقات در دايره رحمت و احسان، كاملاً حكيمانه انجام مي‌شود، و سيران‌شان نيز در دايره حكمت و نظم، بسيار عليمانه مي‌باشد؛ هم‌چنين جريان‌شان در دايره شفقت و ميزان به غايت رحيمانه، و از سر تا پا با حكمت‌ها و مصلحت‌ها و نتايج و غايات سامان مي‌گيرند. پس قديري ذوالجلال و حكيمي ذوالكمال با قدرت خويش همواره به طوايف موجودات و جزييات موجود در ميان هر طايفه‌يي و عوالم شكل گرفته از آن طوايف حيات مي‌بخشد و آن‌ها را موظف كرده، آن‌گاه با حكمت ترخيص‌شان مي‌كند و مظهر موت قرارشان داده، و به عالم غيب مي‌فرستد. به سخن ديگر آن‌ها را از دايره قدرت راهي دايره علم مي‌كند.
مگر ممكن است ذاتي كه قادر به اداره هيأت مجموعه اين كائنات نيست و حُكمش در همه دوره‌ها و زمان‌ها اعتباري ندارد و قدرتي ندارد كه همه‌ي عالم‌ها را مثل فردي بميراند و زنده كند، كسي كه نتواند بهارها را هم‌چون گلي حيات بخشد و بر سطح زمين بگستراند و بعد با موت آن را بچيند، صاحب موت و ميراندن باشد؟ آري، ضروري‌ست كه موتِ حتي جزيي‌ترين ذي حيات نيز هم‌چون حيات و زندگاني‌اش با قانون و اذن و فرمان و قدرت و علم ذاتي صورت پذيرد كه همه حقايق حيات و انواع موت در اختيار اوست.
كلمه هشتم:
وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ
يعني اين‌كه حيات او دائمي، ازلي و ابدي‌ست. موت و فنا، و عدم و زوال عارض بر او نمي‌شوند، زيرا حيات براي او ذاتي‌ست. آن‌چه ذاتي‌ست زوال نمي يابد. آري، آن‌چه ازلي‌ست بي ترديد ابدي هم هست. آن‌چه قديم است بي شك باقي نيز هست. آن‌چه واجب الوجود است البته سرمدي‌ست. آري، عدم چگونه مي‌تواند عارض حياتي شود كه سراسر عالم وجود با تمام انوارش سايه و ظل او مي‌باشد؟ حياتي كه وجودي واجب لازمه و عنوان آن
— 307 —
است عدم و فنا به هيچ‌وجه نمي‌تواند بر او عارض شود. حياتي كه همه حيات‌هاي ديگر همواره با جلوه او ظهور مي‌يابند و همه حقايق ثابت عالم هستي مستند به اويند، و قيام‌شان به اوست، شكي نيست كه فنا و زوال به هيچ‌وجه نمي‌توانند بر او عارض شوند. آري، حياتي كه پرتوي از جلوه‌اش با عطاي وحدتي به اشياي كثيره‌ي در معرض فنا و زوال، آن‌ها را مظهر بقا مي سازد و از متلاشي شدن نجات مي‌دهد و وجودشان را محافظت و مظهر نوعي بقا مي‌كند؛ يعني حيات، وحدتي به كثرت عطا كرده و آن را ماندگار و جاودان مي‌سازد. همين حيات اگر از ميان برخيزد كثرت مذكور متلاشي شده و فاني مي‌گردد. بي‌ترديد فنا نمي‌تواند به چنين حيات واجبي ی كه لمعات بي‌حد و حصر حياتيه يكي از جلوه‌هايش است ی نزديك شود.
شاهد قاطع اين حقيقت زوال و فناي اين عالم است، يعني موجودات هم‌چنان كه با وجود و حيات‌شان بر حيات و وجوب وجود حيات آن حي لايموت دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند
اين‌كه حضرت ابراهيم (ع) در بحث از موت و حيات در برابر نمرود طلوع و غروب خورشيد را مطرح مي‌كند انتقال از موت و حيات جزيي به موت و حيات كلي‌ست. او درخشان‌ترين و گسترده‌ترين دايره دليل مذكور را نشان مي‌دهد. وگرنه آن‌طور كه گروهي از مفسران گفته‌اند رها كردن دليل خفي و پرداختن به اسباب ظاهر نيست.
به همان ترتيب با موت و زوال خود نيز بر بقاي آن حيات و سرمديتش دلالت كرده و شهادت مي‌دهند، زيرا بعد از زوال يافتن موجودات، از پي آن‌ها موجودات ديگري كه مثل آن‌ها مظهر حيات‌اند به جاي آن‌ها پا به عرصه وجود مي‌گذارند و اين نشان مي‌دهد كه ذي حياتي دائمي هست كه جلوه حياتش را متمادياً تجديد مي‌كند. حباب‌هايي را در نظر بگيريد كه در نهرِ جاري در برابر خورشيد، مي‌درخشند و خاموش مي‌شوند. حباب‌هاي بعدي كه از پس آن‌ها مي‌آيند، همان درخشش را نشان داده و خاموش مي‌شوند. اين درخشش و خاموشي بر وجود خورشيدي دائمي و بلند مرتبه دلالت دارد. به همين ترتيب نيز حيات و ممات موجودات بر سياره زمين كه به نوبت مي‌آيند و مي‌روند بر بقا و دوام ذاتي كه حي و باقي‌ست دلالت دارد.
— 308 —
زبان حال مانند اويس قرني چنين مناجات مي‌كنند:
خداوندا! پروردگار ما تو هستي! چرا كه ما عبد و بنده‌ايم و از تربيت نفس خويش عاجزيم. پس تربيت كننده ما تو هستي!...
خالق و آفريننده هم تو هستي، زيرا ما آفريده‌ايم و خلق مي‌شويم...
رزاق و روزي دهنده هم تو هستي؛ چرا كه ما نيازمند روزي هستيم و دست‌مان به آن نمي‌رسد. پس خالق و روزي دهنده‌ي ما تو هستي...
زيرا ما مملوكيم و كسي جز ما در ما تصرف مي‌كند. پس تو مالك ما هستي...
تو عزيزي، و صاحب عزت و عظمت. ما بر ذلت خويش مي‌نگريم و جلوه‌هايي از عزت در ماست. پس ما آيينه عزت تو هستيم...
نيز غني مطلق تو هستي! چون ما فقيريم و غنايي به ما داده مي‌شود كه دست فقرمان به آن نمي‌رسد. پس غني و عطا كننده تو هستي...
هم‌چنين تو حي باقي هستي؛ چرا كه ما مي‌ميريم. در مرگ و حيات‌مان جلوه حيات دهنده‌يي دائمي را مي‌بينيم. تو باقي هستي! زيرا ما در فنا و زوال‌مان دوام و بقاي تو را مي‌بينيم...
پاسخ دهنده و عطا كننده تويي! چون ما همه موجودات، با زبان حال و قال همواره فرياد مي‌كشيم، طلب و التماس مي‌كنيم. آرزوهاي مان برآورده شده، و به مقصودمان مي‌رسيم. پس تويي جواب دهنده ما و هكذا !...
— 309 —
هر يك از موجودات اعم از كلي و جزيي مانند اويس قرني از نوعي آيينه‌داري به صورت مناجات معنوي برخوردارند و با عجز و فقر و قصورهاي خود قدرت و كمال الهي را اعلام مي‌دارند.
كلمه نهم: بِيَدِهِ الْخَيْرُ يعني همه خيرها در دست او، همه حسنات در دفتر او و همه احسان‌ها در خزانه او مي‌باشد. در اين صورت كسي كه خواهان خير است بايد از او طلب كند و كسي كه در پي نيكي‌ست بايد با التماس از او بخواهد... براي نشان دادن حقيقت اين كلمه به صورت قطعي، به لمعات و علايم يك دليل گسترده از دلايل بي‌شمار علم الهي اشاره مي‌كنيم و مي‌گوييم:
صانعي كه با افعال مشهود خود در اين عالم تصرف كرده، و اقدام به ايجاد مي‌نمايد داراي علمي محيط است. اين علم نيز خاصه‌ي لازمه‌ي ضروري ذات اوست و انفكاكش محال مي‌باشد؛ هم‌چنان كه امكان ندارد ذات خورشيد موجود باشد و روشنايي‌اش وجود نداشته باشد؛ هزاران مرتبه بيش از آن امكان ندارد علم ذات آفريننده اين موجوداتِ داراي نظم و ترتيب از او منفك شود. اين علم محيط هم‌چنان كه لازمه آن ذات است به سبب تعلق نيز براي هر چيزي لازم است، يعني امكان ندارد چيزي پوشيده از او باشد. اشياي روي زمين كه در برابر خورشيد حجابي ندارند غير ممكن است كه خورشيد را نبينند؛ به همين ترتيب و هزاران درجه بيش‌تر، پنهان ماندن اشيا در برابر نور علم آن عليم ذوالجلال محال و غير ممكن است، زيرا حضور وجود دارد، يعني هر چيزي در دايره نظر و در مقابل او و در دايره شهودش قرار داشته و او در همه چيز نفوذ دارد. اگر اين خورشيد جامد، اين انسان عاجز، و اين نورهاي فاقد شعور مانند اشعه ايكس، با اين كه حادث و ناقص و عارضي هستند مي‌توانند هر چيزي كه در برابرشان باشد را ديده و به آن نفوذ كنند؛ لذا شكي نيست كه هيچ چيزي نمي‌تواند در برابر نور علم ازلي ی كه واجب و محيط و ذاتي‌ست ی پنهان بماند و در واقع نمي‌تواند بيرون از آن قرار بگيرد. كائنات علايم و آيات بي‌حد و حصري دارد كه بر اين حقيقت اشارت دارد. از جمله:
— 310 —
تمام حكمت‌هايي كه در همه موجودات ديده مي‌شود بر آن علم اشاره دارند، زيرا انجام كار حكيمانه مستلزم داشتن علم است؛ هم‌چنين همه عنايات و تزيينات بر آن علم اشاره دارند. كسي كه با عنايت و لطف كار مي‌كند البته داناست و براساس دانايي كار را به انجام مي‌رساند. نيز همه موجودات منظم و مرتب كه هر كدام‌شان داراي ميزاني هستند؛ هم‌چنين هيأت‌هاي داراي معيار و ميزان كه هر كدام‌شان داراي نظم و ترتيب مي‌باشند بر آن علم محيط اشاره دارند، زيرا كار منظم با وجود علم و دانايي ممكن است. كسي كه صنعت‌كارانه با سنجش و معيار كار انجام مي‌دهد شكي نيست كه كارش را مستند به علمي محكم به انجام مي‌رساند. مقدارهاي دقيقي كه در همه موجودات ديده مي‌شود، شكل‌هايي كه براساس حكمت و مصلحت طراحي شده‌اند، و اوضاع و هيأت‌هاي داراي ثمر كه با فرمان قضا و پرگار قدر تنظيم گرديده، همه بر وجود علمي محيط دلالت دارند.
آري، اعطاي صورت‌هاي منظم و جداگانه به موجودات، و شكلي مخصوص به همه آفرينندگان كه شايسته مصالح حياتي و هستي آن‌ها باشد با برخورداري از علمي محيط امكان‌پذير مي‌باشد و جز اين ممكن نيست.
هم‌چنين اعطاي روزي همه ذي حياتان در زمان مناسب و هنگامي كه اصلاً فكرش را هم نمي‌كنند و به طرزي كه شايسته هر يك از آن‌ها باشد با وجود علمي محيط ممكن است، زيرا تأمين كننده رزق و روزي بايد نيازمندان به روزي را بشناسد و بداند و از زمان‌ نيازشان آگاهي داشته باشد و احتياجات‌شان را درك كند، تا بتواند روزي‌شان را به طرز شايسته تأمين نمايد.
اجل و مرگِ همه ذي حياتان كه به قانون معيّني، زير عنوان ابهام وابسته است بر وجود علمي محيط صحه مي‌گذارد، زيرا هر چند، وقت مشخص فرا رسيدن اجل افراد در ظاهر معلوم نيست اما به هر حال زمان مرگ طوايف محدود به زماني معين در ميان دو حد است. محافظت از نتيجه و ميوه و هسته‌ي هر چيز براي آن كه در پي مرگ آن چيز، مسؤوليتش را ادامه دهد و بخشش حياتي جديد به آن نشان از همان علم محيط دارد.
— 311 —
تلطيف‌هاي رحمت در حق همه موجودات طوري كه شايسته هر موجود باشد نيز نشان مي‌دهد علمي محيط در رحمتي واسعه وجود دارد، زيرا مثلاً كسي كه اطفال ذي‌حياتان را با شير تغذيه كرده و با باران به گياهان روي زمين كه نيازمندِ آب‌اند كمك مي‌كند ترديدي نيست كه اطفال و كودكان را مي‌شناسد، از نيازهايشان آگاه است، گياهان مذكور را مي‌بيند و مي‌داند كه باران براي آن‌ها لازم است، لذا براي‌شان باران را مي‌فرستد و هكذا... بنابراين جلوه‌هاي بي‌شمار رحمت حكيمانه و عنايت بخش او خبر از وجود علمي محيط مي‌دهد.
اهتمام و تصويرهاي خلاقانه و تزيينات ماهرانه در صنعت‌هاي همه‌ي موجودات نيز نشان‌دهنده علمي محيط است، زيرا در بين هزاران وضعيت محتمل، انتخاب وضعيتي پر صنعت، حكيمانه و منظم و زينت يافته، با وجود علمي عميق امكان‌پذير است. اين طرز انتخاب كه در همه موجودات وجود دارد بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كند.
كمال سهولت در ايجاد و ابداع اشيا نيز بر وجود علمي اكمل دلالت دارد، زيرا آساني در كاري و سهولت در وضعيتي، با درجه علم و مهارت نسبت دارد. فرد هر قدر زياد بداند به همان ميزان كار را باسهولت بيش‌تري انجام مي‌دهد.
براساس همين سرّ وقتي به موجودات ی كه هر كدام‌شان معجزه‌يي در آفرينش‌اند ی نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم با سهولت و راحتي حيرت انگيز، و بي‌دردسر و بي‌دغدغه‌ در زماني كوتاه امّا معجزه‌وار خلق مي‌شوند. معلوم مي‌شود علمي لايتناهي وجود دارد كه اينان چنين سهل و آسان آفريده مي‌شوند و هكذا... هزاران علامت صادقه هم‌چون نشانه‌هاي مذكور وجود دارند كه نشان مي‌دهند ذاتي كه در اين عالم تصرف مي‌كند علم محيطي دارد، و از همه چيز با همه شئوناتشان آگاه است و آن‌گاه مي‌آفريند. مادام كه صاحب اين عالم از چنين علمي برخوردار است شكي نيست كه انسان‌ها و اعمال‌شان را مي‌بيند و مي‌داند كه آن‌ها شايسته و مستحق چه چيزي هستند، لذا به مقتضاي حكمت و رحمت با آن‌ها رفتار مي‌كند و خواهد كرد.
— 312 —
اي انسان! عقل‌ات را به كار انداز و دقت كن! به اين بينديش كه چه ذاتي از تو آگاه است و تو را مي‌ببيند، بدان و هشيار باش!
اگر گفته شود علم به تنهايي كافي نيست اراده هم لازم است؛ اگر اراده نباشد علم كفايت نخواهد كرد.
پاسخ مي‌دهيم: همه موجودات هم‌چنان كه بر وجود علمي محيط دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند، بر اراده‌ي كلي صاحب آن علم محيط نيز دلالت مي‌كنند. به اين ترتيب كه دادن احتمالي معين در بين احتمالات مشوش فراوان به هر چيز مخصوصاً به هر يك از ذي حياتان، و مشخص كردن راهي نتيجه بخش در ميان راه‌هاي فراوان بي‌نتيجه براي او و اعطاي تشخّصي دقيق و منظم به او در حالي كه در ميان امكانات بي‌شمار متردد است از جهات بي‌شماري اراده‌يي كلي را نشان مي‌دهد، زيرا در ميان امكانات و احتمالات فراواني كه وجود هر چيزي را احاطه كرده است و در ميان راه‌هاي بي‌ثمر و بي‌نتيجه و جريان عناصر جامدي كه مدام چون سيل جاري مي‌باشند، صورت موزون و تشخّصي منظم با معياري به غايت حساس، ميزاني بسيار دقيق، نظمي به غايت ظريف و نظامي نازنين عطا مي‌شود، كه بالضروره و بالبداهه و بلكه بالمشاهده نشان مي‌دهد اثر اراده‌يي كلي است، زيرا انتخاب وضعيتي در ميان وضعيت‌هاي بي‌شمار با تخصيص و ترجيح و قصد و اراده ممكن مي‌شود و با عمد و خواست تخصيص مي‌يابد. ترديدي نيست كه تخصيص، اقتضاي مُخصِّصي را دارد. ترجيح مستلزم مُرجِّح است. مُخصِّص و مُرجِّح نيز اراده است. براي مثال ايجاد موجودي چون انسان از قطره‌يي آب، انساني كه در حكم دستگاهي با صدها آلات و ابزار گوناگون است، يا به وجود آوردن پرنده‌يي از تخمي ساده، پرنده‌يي كه صدها عضو مختلف دارد؛ به همين ترتيب خلق درختي از يك دانه، درختي كه به صدها قسمت مختلف تقسيم مي‌شود، همان‌طور كه بر قدرت و علم گواهي مي‌دهند، به غايت قطعي و ضروري بر وجود اراده‌يي كلي در صانع آن‌ها دلالت دارند كه با آن اراده هر چيز آن موجود را به آن تخصيص داده، و به هر جزء و عضو و قسمت‌اش شكلي خاص و وضعيتي مشخص مي‌دهد.
— 313 —
نتيجه: در موجودات و مثلاً در حيوانات، توافق و تشابهي كه در اعضاي مهم به اعتبار نتايج و بنيان‌ها وجود دارد و مهر وحدت يگانه‌يي كه اظهار مي‌دارند به يقين دلالت دارد بر اين‌كه صانع عموم حيوانات يكي‌ست، واحد و احد است. به همين ترتيب تشخصّ‌هاي جداگانه حيوانات و تعيّن و تميّزهاي حكيمانه و جداگانه در سيماي آن‌ها دلالت مي‌كند كه صانع واحد آن‌ها فاعل مختار است و داراي اراده مي باشد، هر آن‌چه را كه بخواهد انجام مي‌دهد و هر آن‌چه را كه نخواهد انجام نمي‌دهد و با قصد و اراده كار مي‌كند. مادام كه به تعداد موجودات و بلكه به عدد شئونات موجودات براي علم الهي و اراده رباني دلالت و شهادت وجود دارد، نفي اراده الهي توسط گروهي از فيلسوفان و انكار قَدَر توسط عده‌يي‌ از اهل بدعت و ادعاي برخي از اهل ضلالت مبني بر عدم اطلاع صانع واحد از جزئيات و اين كه برخي از طبيعت‌گرايان بعضي از موجودات را به طبيعت و اسباب مستند مي‌كنند دروغگويي و فريبي مضاعف به عدد موجودات است و به تعداد شئونات موجودات، ضلالت و جنون مضاعف مي باشد، زيرا تكذيب كننده‌ي بي‌نهايت گواهي صادق، در واقع مرتكب بي نهايت فريبكاري مي‌گردد.
حال قياس كن كسي كه به جاي گفتن "إن شَاءَ الله، إن شَاءَ الله" در برابر اموري كه به واسطه مشيت الهي پديد مي‌آيند دانسته و آگاهانه "طبيعي، طبيعي" بگويد تا چه حد دچار خطا شده و مخالف حقيقت است...
كلمه دهم:
﴿ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
يعني انجام هيچ كاري براي او دشوار نيست. هر قدر كه در دايره‌ي امكان اشيا وجود داشته باشد او مي‌تواند لباس وجود را در نهايت سهولت بر تن‌شان كند. اين كار براي او آن قدر سهل و راحت است كه براساس سرّ
﴿ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا ﴾
گويي فقط امر مي‌كند و كار بلافاصله انجام مي‌گيرد؛ هم‌چنان كه صنعت‌كاري بسيار ماهر به محض اقدام به كاري به طرزي كاملاً سهل و آسان مانند يك دستگاه آن كار را انجام مي‌دهد. براي بيان آن سرعت و مهارت نيز گفته مي‌شود:
كار و صنعت مذكور چنان مُسخر اوست كه گويي با امر او و به محض اين كه دستي برآرَد انجام مي‌شود و صنعت‌ها پديد مي‌آيند. به همين ترتيب آيه
﴿ إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ﴾
— 314 —
به اين نكته اشاره دارد و مي‌فرمايد كه همه چيز در نهايت درجه، مُسخر و مطيع قدرت قدير ذوالجلال اند و قدرت مذكور در نهايت درجه بدون زحمت و با سهولتِ تمام كار را به انجام مي‌رساند. پنج سرّ از اسرار بي‌شمار اين حقيقت عظما را در قالب پنج نكته به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نكته اول: بزرگ‌ترين چيز نسبت به قدرت الهي هم‌چون كوچك‌ترين چيز سهل و آسان است. ايجاد يك نوع با تمام افرادش مانند ايجاد يك فرد، راحت و بدون زحمت مي‌باشد. آفريدن بهشت هم‌چون آفريدن بهار آسان است. به وجود آوردن بهار به اندازه به وجود آوردن يك گل ساده است. در پايان كلام دهم ی كه پيرامون حشر است و سرّ مذكور را توضيح داده و اثبات مي‌كند ی نيز در بيان اساس دوم بحث حشر كه در كلام "بيست و نهم" آمده و مربوط است به ملائكه و بقاي روح و حشر؛ «سرّ نورانيت» ، "سرّ شفافيت"، "سرّ مقابله"، "سرّ موازنه"، "سرّ انتظام"، و «سرّ اطاعت» با شش تمثيل به اثبات رسيده و نشان داده شده است كه خلقت ستارگان در نسبت با قدرت الهي مانند خلقت ذرات ريز، آسان است و ايجاد افراد بي‌شمار مانند ايجاد فقط يك فرد، آسان و بي مشقت مي‌باشد. چون شش سرّ مذكور در دو كلام يادشده اثبات شده است، سخن را در اين‌جا كوتاه مي‌كنيم و علاقمندان را به دو مبحث ذكرشده ارجاع مي‌دهيم.
نكته دوم: دليل قاطع و برهان ساطع بر اين‌كه همه چيز در نسبت با قدرت الهي مساوي مي‌باشد اين است كه با چشم خويش در سخاوت و كثرت لايتناهي موجود در ايجاد حيوانات و نباتات، اتقان و حُسن صنعت بي‌پاياني را مشاهده مي‌كنيم. نيز در اختلاط و آميخته‌گي‌هاي بي‌حد و حصر، بي‌نهايت امتياز و تفريق ديده مي شود؛ هم‌چنين در درون گستردگي و بذل و بخشش بي‌پايان، ارزشمندي بي‌نهايتي را در صنعت و زيبايي بي‌انتهايي را در خلقت مشاهده مي‌كنيم. اين‌ها در عين حال كه بي‌نهايت صنعت‌كارانه بوده، و به زمان و ابزار و آلات بسياري نيازمندند، بسيار آسان و به سرعت ايجاد مي‌شوند. تو گويي اين معجزاتِ صنعت از هيچ و ناگهاني وجود يافته‌اند.
— 315 —
اين فعاليت قدرت كه آن را بالمشاهده در هر فصل بر روي زمين مي‌بينيم به قطع دلالت دارد كه بزرگ‌ترين چيز در نسبت با قدرتي كه منبع همه افعال مي‌باشد به اندازه كوچك‌ترين چيز آسان است و ايجاد و اداره افراد بي‌شمار به اندازه ايجاد يك فرد راحت مي‌باشد.
نكته سوم: در اين عالم، بزرگ‌ترين كل در نسبت با قدرت صانع قديري كه به واسطه تصرفات و افعالِ قابل مشاهده حكم مي‌كند، به اندازه كوچك ترين جزء سهل و ساده است. ايجاد كلي‌اي در برگيرنده افراد كثير به اندازه ايجاد يك جزيي، سهل و آسان است. در عادي‌ترين جزيي نيز مي‌توان بيش‌ترين ارزش صنعت و آفرينش را نشان داد. سرّ حكمت اين حقيقت از سه منبع زير استخراج مي‌شود:
اول: از امداد واحديت
دوم: از يُسر وحدت
سوم: از تجلي احديت
منبع اول يعني امداد واحديت: منظور اين است كه اگر هر شي و تمام اشيا، مُلك ذاتي واحد باشند، به خاطر واحديت مي‌تواند قدرت همه‌ي چيزها را پشت هر چيزي جمع و گرد آورد. در اين صورت همه اشيا را مي‌توان هم‌چون شي‌اي واحد به آساني اداره نمود. براي تقريب اين سرّ به ذهن ، با تمثيلي مي‌گوييم: مثلاً هم‌چنان كه اگر سرزميني، پادشاه واحدي داشته باشد، اين پادشاه به سبب قانون وحدت سلطنت، مي‌تواند قدرت معنوي لشكري را پشت فقط يك سرباز گرد آورد؛ به همين دليل همان يك سرباز قادراست شاهي را به اسارت در آورد و به نام پادشاهش در رتبه‌يي بالاتر از آن شاه حكم براند. پادشاه مذكور به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هم‌چنان كه مي تواند سرباز يا كارگزاري را به كار گيرد همه لشكريان و كارمندانش را نيز مي‌تواند اداره كند. گويا به واسطه سرّ واحديت سلطنت، هر كس و هر چيزي را مي‌تواند به ياري و امداد يك فرد گسيل دارد؛ و هر فردي از افرادش قادرخواهند بود به قدرتي چون قدرت همه افراد استناد كنند و به عبارت ديگر از آن‌ها ياري بگيرند. اگر آن واحديت سلطنت از ميان برود و هرج و مرج شود در آن صورت هر سربازي قدرت بي‌پايان را از دست داده از
— 316 —
مقامي عالي براي نفوذ و تأثيرگذاري سقوط كرده و در مرتبه فردي عادي قرار خواهد گرفت. در اين صورت به خدمت گرفتن و اداره نفرات ديگر به تعداد افراد داراي مشكل خواهد شد.
درست به همين ترتيب؛
﴿ وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ ﴾
صانع عالم هستي چون واحد است اسمايي را كه متوجه همه اشيا مي‌باشند در برابر هر شي گرد مي‌آورد و با صنعتي بي‌انتها به صورت ارزشمندي خلق مي‌كند، و در صورت لزوم با تمام اشيا متوجه فقط يك شي مي‌شود، يا همه چيز را ناظر بر فقط يك چيز كرده، مدد مي‌‌رساند و قدرتمند مي‌كند. نيز همه چيزها را براساس سرّ واحديت هم‌چون شي‌اي واحد ايجاد، و در آن تصرف، و اداره مي‌كند.
براساس سرّ همين امداد واحديت است كه در عالم هستي به رغم فراواني و ارزاني، كيفيتي عالي و برتر در صنعت و قيمت مشاهده مي‌شود.
يُسر وحدت كه منبع دوم است: منظور اموري‌ست كه با يك قانون و توسیط يك دست و براسیاس اصیول وحدت در يك مركز انجام مي‌شود و موجب سیهولتي فوق العاده مي‌گردد. امور اگر به مراكز و قوانين و دست‌هاي متعدد سپرده شود مشكلاتي پديد مي‌آيد. مثلاً اگر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز همه سربازان يك ارتش از يك مركز، براساس يك قانون و با فرمان يك فرمانده انجام شود به اندازه انجام كارهاي يك سرباز آسان خواهد بود، اما اگر وسايل و تجهيزات همان ارتش در كارخانه‌ها و مراكز مختلف توليد شود همه كارخانه‌هاي مورد نياز براي تأمين تجهيزات يك ارتش براي تأمين تجهيزات يك سرباز لازم خواهد بود. پس اگر كار، مستند به وحدت شود انجام كار يك ارتش به قدر يك نفر سهل و آسان مي‌شود. اگر وحدت در كار نباشد يك سرباز در امر كارهاي اساسي مربوط به تجهيز به اندازه يك ارتش مشكل خواهد داشت؛ به همين ترتيب اگر براساس وحدت و به استناد يك مركز، يك قانون و يك ريشه به ميوه‌هاي درختي، ماده حياتي داده شود، ايجاد هزاران ميوه به اندازه ميوه‌يي واحد ساده و آسان مي‌شود. اگر ميوه‌ها به مراكز جداگانه‌يي متصل شده و مواد حياتي آن‌ها از جاهاي مختلفي دريافت
— 317 —
شود، امور هر ميوه به اندازه مسايل كل درخت دشوار و مشكل خواهد شد، زيرا مواد حياتي مورد نياز كل درخت براي ميوه هم لازم خواهد بود.
همانند آن‌چه در دو تمثيل فوق بيان شد وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ صانع كائنات چون واحد احد است كارها را با وحدت پيش مي‌برد و چون كارها را با وحدت پيش مي‌برد امور مربوط به همه‌ي چيزها مانند امور مربوط به يك چيز ساده و سهل مي‌شود. نيز شي واحدي را از نظر صنعت مي‌تواند مانند همه اشيا ارزشمند كند؛ هم‌چنين افراد بي‌شمار را مي‌تواند بسيار ارزشمند ايجاد كرده با زبان فراواني و ارزاني بي‌انتهايي كه مشاهده مي‌كنيم جود مطلق‌اش را به نمايش بگذارد و سخاوت بي‌‌حد و خلاقيت بي‌پايانش را آشكارسازد.
منبع سوم؛ تجلي احديت: منظور اين است كه صانع ذوالجلال چون جسم و جسماني نيست زمان و مكان نمي‌تواند او را مقيد سازد؛ و كَوْن و مكان قادر به مداخله در شهود و حضور او نخواهد بود، و وسايط و اجرام نمي‌توانند در برابر فعل او پرده‌يي بكشند. توجه‌اش تجزي و انقسامي ندارد؛ و چيزي مانع چيزديگر نمي‌شود. افعال بي‌حد و حصرش را چون فعلي واحد انجام مي‌دهد، لذا همان‌طور كه درخت بزرگي را به لحاظ معنا در هسته‌يي مندرج مي‌كند عالمي را نيز در فردي مي‌تواند قرار دهد. همه جهان چون شي‌اي واحد در يد قدرت او تدبير مي‌شود. اين سرّ را در كلام‌هاي ديگر توضيح داده‌ايم، لذا در اين‌جا مي‌گوييم: تصوير و انعكاس خورشيد كه به لحاظ نورانيت تاحدي بي‌قيد مي‌باشد در هر شي درخشنده و جلاداري تمثل مي‌يابد. اگر هزاران و ميليون‌ها آيينه را در مقابل نور خورشيد قرار دهند جلوه مثالي‌اش همان‌طور كه در آيينه‌ي واحدي بدون اين‌كه انقسام يابد منعكس مي‌شود، در همه آيينه‌هاي ديگر نيز بالذّات متبلور مي‌شود و انقسام نمي‌يابد. اگر آيينه استعداد لازم را داشته باشد، خورشيد مي‌تواند با عظمت خود آثارش را در آن نشان دهد. چيزي نمي‌تواند مانع چيزي شود. هزاران چيز مانند يك چيز مي‌شوند و به سادگي ورود به يك‌جا مي‌تواند وارد هزاران جا شود. هر جايي به اندازه‌ي هزاران‌ جا مظهر جلوه خورشيد مي‌شود.
— 318 —
آري، وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين عالم با همه صفاتش ی كه نور است ی و اسماي نوراني‌اش و با سرّ توجه احديت‌اش چنان تجلي‌اي دارد كه در هيچ جا نيست، اما در همه جا حاضر و ناظر است. در توجه‌اش وجود انقسام امكان ندارد. او هم‌زمان و در هر جا و بدون سختي و مزاحمتي هر كاري را كه بخواهد انجام مي‌دهد.
به واسطه سرّ امداد واحديت، و يُسر وحدت، و تجلي احديت است كه وقتي همه موجودات به صنعت يكتا سپرده مي‌شوند انجام امور همه موجودات مذكور مانند انجام امور موجودي واحد، سهل و آسان مي‌شود، لذا هر موجود براساس حُسن صنعت مي‌تواند به ارزشمندي همه موجودات شود؛ هم‌چنان كه باوجود فراواني بي‌نهايت موجودات مي‌توان دقايق بي‌پايان صنعت را در هر فرد مشاهده كرد؛ و اين نشان از حقيقت مزبور دارد. اگر موجودات ياد شده مستقيماً به صانع واحد نسبت داده نشوند آن وقت سامان يافتن امور هر موجودي به ميزان همه موجودات مشكل خواهد داشت و ارزش و بهاي همه موجودات نيز به اندازه قيمت موجودي واحد سقوط خواهد كرد و نزول خواهد يافت. در اين وضع يا چيزي به وجود نمي‌آيد يا اگر به وجود هم بيايد بي‌ارزش خواهد بود و قيمتش به هيچ سقوط خواهد كرد.
براساس همين سرّ است كه سوفسطائيان به عنوان پيش‌قراولان فلسفه از راه حق رخ برتافتند و متوجه طريق كفر و ضلالت شدند و ديدند كه مسير شرك صدهزاربار بيش‌تر از طريق حق و توحيد داراي مشكلات است و بي‌نهايت غيرِ معقول است. اين است كه ناچار منكر وجود همه چيز شدند و از عقل و درايت استعفا دادند.
نكته چهارم: ايجاد بهشت براي قدرت ذات قديري كه با افعال قابل مشاهده خود در كائنات تصرف مي‌كند مانند ايجاد بهار، آسان و ايجاد بهار هم‌چون آفريدن يك گل، سهل و ساده است. محاسن صنعت و لطايف خلقت يك گل نيز مي‌تواند به قدر بهار بالطافت و ارزشمند باشد.
سرّ اين حقيقت، سه چيز است:
— 319 —
سرّ نخست: تجرد توأم با وجوب صانع
سرّ دوم: عدم تقيّد توأم با مباينت ماهيت او
سرّ سوم: عدم تجزي توأم با عدم تحيّز
سرّ نخست: وجوب و تجرد موجب سهولتي بي‌پايان و آساني‌اي بي‌حد و حصر مي‌شود و اين سرّي عميق است. فهم اين مطلب را با ذكر تمثيلي، ساده‌تر مي‌كنيم:
مراتب وجود، مختلف و عوالم وجود نيز جداگانه است؛ به دليل همين جداگانه بودن است كه ذره‌يي رسوخ يافته در وجود از طبقات وجود به قدر كوهي از طبقه خفيف‌ترِ وجود است و آن كوه را در بر مي‌گيرد. مثلاً قوه حافظه كه به قدر خردلي در مغز انسان قراردارد و به عالم شهادت متعلق است وجودي به اندازه‌ي يك كتاب‌خانه را از عالم معنا در خود جاي مي‌دهد. يا آيينه‌يي به اندازه ناخن كه از عالم خارجي‌ست شهر بزرگي از طبقه عالم مثال وجود را در بر مي‌گيرد. آيينه و حافظه مذكور ی كه متعلق به عالم خارج‌اند ی اگر داراي شعور و قوه ايجاد مي‌بودند با توان وجود خارجي‌شان كه ذره‌يي‌ست مي‌توانستند در وجود معنوي و مثالي ياد شده تصرفات و تحولات بي‌حد و حصري اعمال كنند. پس بايد گفت به ميزاني كه وجود، رسوخ مي‌يابد توان و قدرت فزوني مي‌گيرد و چيزي اندك، حكم بسيار مي‌يابد. مخصوصاً بعد از آن‌كه وجود رسوخ كامل يافت اگر مجرد از ماده باشد و مقيد به قيدي هم نباشد جلوه‌يي جزيي از آن قادر به اداره عوالم گوناگوني از ساير طبقات خفيف وجود خواهد بود. وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ صانع ذوالجلال اين كائنات واجب الوجود است، يعني وجود او ذاتي، ازلي، و ابدي‌ست و عدمش ممتنع و زوالش محال است و راسخ‌ترين و اساسي‌ترين و قدرتمندترين و كامل‌ترين طبقه از طبقات وجود مي‌باشد. ساير طبقات وجود نسبت به وجود او درحكم سايه‌يي به غايت ضعيف‌اند. وجود واجب چنان راسخ و منطبق بر حقيقت، و وجود ممكنات آن قدر خفيف و ضعيف است كه بسياري از اهل تحقيق مانند محيي الدين عربي ساير طبقات وجود را اوهام و
— 320 —
خيال دانسته و گفته‌اند: لامَوْجُودَ إلّا هو يعني نسبت به وجود واجب به چيزهاي ديگر نبايد وجود گفت؛ يعني حكم كرده‌اند كه آن‌ها شايسته عنوان وجود نيستند.
وجود حادث و عارضي موجودات، و ثبوت بي‌قدرت و متزلزل ممكنات، در برابر قدرت واجب و ذاتيِ واجب الوجود بي‌شك در نهايت آساني و خفيف بودن است. احياي همه ارواح در حشر اعظم و داوري درباره آنان به اندازه حشر و نشر برگ و گل و ميوه‌‌ها در بهار و باغ و درخت، آسان و سهل است.
سرّ دوم: دليل اين كه مباينت ماهيت و عدم تقيّد سبب سهولت مي‌شود اين است كه: صانع كائنات البته و بي‌ترديد از جنس كائنات نيست. ماهيت او به هيچ ماهيتي شباهت ندارد. پس: موانع و قيود موجود در دايره كائنات مانع او نمي‌شوند و نمي‌توانند در برابر كارهاي او محدوديتي ايجاد كنند. او قادر است به يك‌باره در همه كائنات تصرف كرده آن را بگرداند. اگر تصرفات و افعالي كه در سطح كائنات ديده مي‌شود به كائنات ارجاع شود موجب چنان مشكلات و در هم ريختگي‌هايي مي‌شود كه نه تنها هيچ نظمي باقي نمي‌مانَد بلكه هيچ چيز در عالم وجود باقي نمي‌ماند و حتي نمي‌تواند به وجود آيد. مثلاً هم‌چنان كه اگر استادي و مهارت در ساخت گنبدهاي مقوّس، به سنگ‌هاي آن گنبد، و اداره يك گردان كه مي‌بايست به دست افسري باشد به سربازان نسبت داده شود، يا گنبد و گرداني شكل نمي‌گيرد يا وجودشان توأم با مشكلات و در هم ريختگي بوده و وضع نامنظمي حاصل خواهد شد؛ در حالي كه اگر براي دادن وضعيت به سنگ‌هاي گنبد مذكور كار به استادي كه از جنس سنگ نيست داده شود و اداره سربازان يك گردان نيز به افسري سپرده شود كه به اعتبار درجه و مرتبه حايز مرتبه افسري‌ست، هم صنعت، ساده و آسان مي‌شود و هم تدبير و اداره با سهولت خواهد بود، زيرا سنگ‌ها و سربازها مانع هم مي‌شوند اما استاد و افسر بدون مانعي ناظر بر همه جهات خواهند بود و كار را به نحو درست اداره خواهند كرد.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ ماهيت قدسي واجب الوجود از جنس ماهيت ممكنات نيست؛ و تمام حقيقت‌هاي كائنات شعاع‌هاي اسم حق‌اند كه از اسماي حسناي آن ماهيت مي‌باشد. مادام كه هم ماهيت مقدسه‌اش، واجب الوجود است و هم مجرد
— 321 —
از ماده مي‌باشد و هم مخالف با همه ماهيت‌هاست پس مثل و مثال و نظيري ندارد. البته اداره و پرورش همه كائنات نسبت به قدرت ازلي آن ذات ذوالجلال به اندازه يك بهار و حتي يك درخت سهل و ساده است. ايجاد حشر اعظم و جهان آخرت و بهشت و جهنم مانند احياي دوباره درختان مرده در پاييز ساده و آسان است كه در فصل بهار صورت مي‌گيرد.
سرّ سوم: سرّ اين كه عدم تحيّز لامكاني بودن.م. و عدم تجزي جزء ناپذير بودن.م. موجب بي‌نهايت سهولت مي‌گردد: مادام كه صانع قدير منزه از مكان است بي‌شك با قدرت خويش در همه جا حاضراست؛ و مادام كه تجزي و انقسام ندارد ترديدي نيست كه قادر است در برابر هر چيزي با تمام اسماي خود ناظر و متوجه باشد؛ و مادام كه در همه جا حاضر و متوجه همه چيز است هيچ يك از موجودات و وسايط و اجرام نمي‌توانند مانیع افعال او شده و كارهاي او را به تعويق انیدازند. با فرض اين‌كه لازم باشید (در صورتي كه لزومي ندارد) اشيا هم‌چون سيم‌هاي برق و شاخه‌هاي درخت و شريان‌هاي انسان، وسيله تسهيلات و واسطه وصول حيات و سبب سرعت افعال مي‌شوند، نه تنها بحث به تعويق انداختن و ايجاد تقييد و منع و مداخله موضوعيت نخواهد داشت بلكه حكم تسهيل و تسريع را يافته و وسيله وصل و اتصال نيز خواهند بود. پس معلوم مي‌شود در موضوع اطاعت و انقياد هر چيزي در برابر تصرفات قدرت قدير ذوالجلال، اگر نيازي باشد وسيله سهولت خواهند شد. ولي نيازي نيست.
نتيجه: صانع قدير، هر چيز را بدون سختي و زحمت، و به سرعت و سهولت هم‌چنان‌كه لايق آن چيز است مي آفريند. او كليات را نيز به ميزان جزييات، آسان خلق مي‌كند. جزييات را هم به قدر كليات هنرمندانه مي‌آفريند. آري، همان كسي كه كليات و آسمان‌ها و زمين را مي‌آفريند جزييات و افراد ذي حياتِ در آسمان‌ها و زمين را هم او خلق مي‌كند و كسي جز او قادر به اين كار نيست، زيرا جزييات كوچك مذكور، ميوه و هسته و نمونه كوچك همان كليات‌اند. نيز آفريننده
— 322 —
جزييات ياد شده، عناصر و آسمان‌ها و زمين احاطه كننده جزييات را هم آفريده است، زيرا مي‌بينيم كه جزييات نسبت به كليات هم‌چون هسته يا نسخه‌يي مجمل‌اند. پس عناصر كلي و آسمان‌ها و زمين نيز مي‌بايست تحت اختيار ذاتي باشند كه جزييات مذكور را خلق مي‌كند؛ تا با قواعد حكمت و موازين علم بتواند چكيده و معاني و نمونه‌هاي آن موجودات كلي و محيط را در جزئيات ی كه در حكم نمونه‌هاي كوچك‌اند ی درج كند.
آري، جزئيات از نظر عجايب صنعت و غرايب آفرينش چيزي از كليات كم ندارند، مثلاً گل‌ها كم‌تر از ستاره‌ها نيستند؛ هسته‌ها در مرتبه پايين‌تر از درختان نيستند؛ حتي مي‌توان گفت درخت معنوي‌اي كه نقش قَدَر بوده و در هسته موجود است از درخت موجود در باغ كه صورت تجسم يافته قدرت است شگفت‌انگيزتر مي‌باشد. خلقت انسان نيز از خلقت عالم عجيب‌تر است. اگر با ذرات اثيري روي جوهر فرد، اتم قرآن حكمتي نگاشته شود، مي‌تواند ارزش به مراتب بيش‌تري از قرآن عظيمي ی كه با ستارگان پهنه آسمان‌ها نوشته مي‌شود ی داشته باشد؛ به همين ترتيب جزييات بسيار كوچكي وجود دارند كه به لحاظ معجزه‌ي صنعت از كليات برترند.
نكته پنجم: حكمت‌ها و اسرار موجود در آساني بي‌پايان، سرعت خارق العاده، سرعت بي‌نهايت افعال و سهولت بي‌نهايتي كه در ايجاد مخلوقات مشاهده مي‌شود را در بيانات سابق تا حدودي نشان داديم. وجود اشيا كه با سرعت بي‌نهايت و سهولت بي‌پاياني توأم است چنين انديشه‌يي را نصيب اهل هدايت مي‌كند: نسبت به قدرت ذاتي كه موجودات را مي‌آفريند آفرينش بهشت‌ها به قدر بهارها، بهارها به قدر باغ‌ها، و باغ‌ها به قدر گل‌ها آسان است.
حشر و نشر نیوع بشر براسیاس سرّ‌
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
مانند ميراندن و احياي يك نفر، سهل و آسان است.
— 323 —
به تصريح آيه‌ي
﴿ إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً فَإِذَا هُمْ جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَرُونَ ﴾
زنده كردن همه انسان‌ها در قيامت به آساني آن است كه بخواهيد با نواختن شيپور، نفرات لشكري را كه براي استراحت پراكنده شده اند يك‌جا جمع كنيد.
اين سهولت بي‌نهايت و سرعت بي‌پايان بالبداهه دليل قطعي و برهان يقيني بر كمال قدرت صانع و آسان بودن انجام هر چيزي نسبت به اوست؛ با اين حال اين امر باعث شده اهل ضلالت دچار اشتباه شده ايجاد و تشكيل اشيا با قدرت صانع را ی كه در حد وجوب سهل است ی نپذيرفته و با اين‌كه هزار بار محال است، تصور كنند هر چيز به خودي خود شكل گرفته است.. يعني چون ديده‌اند كه به وجود آمدن برخي چيزها بسيار ساده است تشكيل آن‌ها را تشكّل پنداشته‌اند، يعني اين قبيل چيزها ايجاد نمي‌شوند، بلكه خود به خود وجود مي‌يابند. اينك بيا و شاهد درجات بي‌انتهاي حماقت باش كه دليل قدرتي بي‌نهايت را دليل عدمش مي‌پندارند و دروازه محال‌هاي بي‌پايان را مي‌گشايند، زيرا در آن صورت اوصاف كماليه‌يي چون قدرت بي‌نهايت و علم محيط را كه لازمه صانع عالم است مي‌بايست به ذره‌يي از هر مخلوق داد، تا بتواند خود به خود شكل بگيرد و به وجود آيد.
كلمه يازدهم:
وَ إلَيهِ المَصيرُ
يعني قرار است از دار فاني به دار باقي بازگرديم؛ قرار است راهيِ مقر سلطنتِ ابديِ قديمِ باقي شويم؛ از كثرت اسباب وارد دايره قدرت واحد ذوالجلال شويم؛ به عبارت ديگر از دنيا به آخرت برويم، يعني اين‌كه مرجع شما درگاه اوست؛ ملجأتان رحمت اوست و هكذا...
اين كلمه حقايق فراواني مانند آن‌چه بيان شد در بردارد. در ميان اين حقايق، حقيقتي كه مي‌گويد با سعادت ابدي به بهشت باز خواهيد گشت با دوازده برهان قطعي و يقيني در كلام "دهم" و شش اساس در كلام "بيست و نهم" كه دلايل قاطع متعددي را در بر مي‌گيرند چنان قطعي و محكم اثبات شده است كه به بيان مطلب ديگري نيازي نيست. دو كلام مذكور مانند قطعيت خورشيدي كه امروز غروب مي‌كند و فیردا صبح از نو طلوع خواهد كرد اثبات كرده است كه حيات نيز ی
— 324 —
كه خورشيد معنوي اين جهان است ی بعد از غروبي كه با نابودي جهان صورت مي‌گيرد در صبح حشر براي هميشه طلوع خواهد نمود؛ و گروهي از جن و انس مظهر سعادت ابدي و گروه ديگر گرفتار شقاوت ابدي خواهند شد. مادام كه كلام‌هاي "دهم" و "بيست و نهم" اين حقيقت را به‌طور كامل اثبات كرده‌اند سخن را بدان‌جا ارجاع داده، و فقط مي‌گوييم:
همان‌طور كه در بيان‌هاي پيشين به صورت قطعي اثبات شد صانع حكيم اين جهان و آفريننده مهربان انسان‌ها ی كه داراي علم محيط و بي‌نهايت، اراده كلي بي‌انتها و قدرت مطلقه‌ي بي‌حد و حصر مي‌باشد ی با همه كتاب‌هاي آسماني و دستوراتش، بهشت و سعادت جاودان را به مؤمنان وعده داده، و مادام كه خداوند چنين وعده‌يي داده است ترديدي نيست كه آن را عملي خواهد كرد، زيرا خلف وعده براي او مُحال بوده و عمل نكردن به وعده نيز نقصاني بسيار زشت به‌ شمار مي‌رود و كامل مطلق از نقصان، منزه و مقدس است. عملي نكردن وعده يا ريشه در جهل دارد يا در عجز و ناتواني، اين در حالي‌ست كه تصور جهل و عجز درباره آن قدير مطلق و عليم كل شي، محال است، لذا خلف وعده او نيز محال مي‌باشد.
همه انبيا و اوليا و اصفيا و اهل ايمان و در رأس تمام آن‌ها فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همواره از آن رحيم كريم، سعادت ابديِ وعده داده شده را، با التماس درخواست كرده و مي كنند. آن‌ها اين امر را همراه با تمام اسماي الحسني طلب مي‌كنند، زيرا در رأس همه شفقت و رحمت، عدالت و حكمت، سلطنت و ربوبيت، و اسمايي چون رحمان و رحيم، عادل و حكيم، رب و الله و اكثر اسماي حسنايش مقتضاي دايره آخرت و سعادت ابدي هستند و وجود آن‌ها را لازم مي‌دارند؛ نيز بر تحقق‌شان شهادت داده، و دلالت مي‌كنند؛ هم‌چنان كه در كلام "دهم" اثبات شد همه موجودات با تمام حقايق‌شان بر دار آخرت اشاره دارند؛ هم‌چنين قرآن حكيم ی كه فرمان اعظم است ی با هزاران آيه روشن و برهان صادق قطعي، حقيقت مذكور را نشان و آموزش مي‌دهد. حبيب اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه مايه مباهات نوع بشر است ی با استناد به هزاران معجزه درخشان با تمام توان خود در سراسر زندگي‌اش
— 325 —
حقيقت يادشده را به انسان‌ها آموخت، اثبات كرد، اعلام نمود، ديد و به ديگران نشان داد.
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ بَارِكْ عَلَيْهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ بِعَدَدِ اَنْفَاسِ اَهْلِ الْجَنَّةِ فِى الْجَنَّةِ وَ احْشُرْنَا وَ نَاشِرَهُ وَ رُفَقَائَهُ و َصَاحِبَهُ سَعِيدًا وَ وَالِدِينَا وَ اِخْوَانَنَا وَ اَخَوَاتِنَا تَحْتَ لِوَائِهِ وَارْزُقْنَا شَفَاعَتَهُ وَ اَدْخِلْنَا الْجَنَّةَ مَعَ آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ آمِينَ
﴿ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ٭ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ ﴾
﴿ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ٭ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ٭ يَفْقَهُوا قَوْلِي ﴾
﴿ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ٭ وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 326 —

ضميمه كلمه دهم از مكتوب بيستم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴾
(رعد:٢٨)
﴿ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ ﴾
(زمر:٢٩)
سؤال: در بسياري از جاها گفته‌يي: «در وحدت، بي‌نهايت سهولت هست و كثرت و شرك بي‌نهايت مشكلات دارند. آساني و سهولتي در مرتبه وجوب در وحدت وجود دارد، اما در شرك صعوبتي در مرتبه امتناع هست.» اين در حالي‌ست كه مشكلات و محالاتي كه از آن‌ها بحث مي‌كني در مسأله‌ي وحدت هم وجود دارد. براي مثال مي‌گويي: «ذرات اگر مأمور نبودند بايد در هر ذره علمي محيط قدرتي مطلقه يا مطبعه‌ها و ماشين‌هاي بي‌شمار معنوي قرار مي‌دادند؛ و اين صدها بار محال است.» اما واقع مطلب اين است كه ذرات مذكور حتي اگر مأمور الهي هم باشند باز هم همان مظهريت لازم است... تا بتوانند وظايف منظم و بي‌شمار خود را به انجام برسانند. اين سؤال را پاسخ دهيد.
پاسخ: در بسياري از كلام‌ها توضيح داده و اثبات كرده‌ايم كه اگر كار همه موجودات به صانعي واحد واگذار شود آساني و سهولتي چون رسيدگي به كار فقط يك موجود مطرح خواهد بود، اما اگر امور به اسباب متعدد و به طبيعت نسبت
— 327 —
داده شود مسايل مربوط به يك مگس به اندازه مسايل آسمان ها و مسايل يك گل به قدر يك بهار و يك ميوه به ميزان مسايل يك باغچه، سخت و توأم با مشكلات مي‌شد. اين مسأله در كلام‌هاي ديگر توضيح داده شده و به اثبات رسيده است، لذا شما را بدان‌جا ارجاع مي‌دهم و فقط با سه اشارت، سه تمثيل را به شرح زير بيان مي‌كنم تا در برابر آن حقيقت، اطمينان نفس نصيبت‌تان شود:
تمثيل نخست: براي نمونه ذره شفاف و درخشان كوچكي را در نظر بگيريد كه اگر به حال خود رها شود نمي‌تواند روشناييِ به اندازه سر يك كبريت را در خود جاي دهد و حتي نمي‌تواند براي به وجود آمدن آن منشأ اثر شود. بالذات به اندازه جرم و به مقدار ماهيت‌اش و به قدر ذره‌يي جزيي مي‌تواند نور داشته باشد، اما همين ذره اگر منتسب به خورشيد گردد، ديده بگشايد و متوجه خورشيد شود، مي‌تواند خورشيد با عظمت را با نورانيت و الوان هفتگانه‌اش، با حرارت و حتي مسافتش در خود جاي دهد و مظهر نوعي از تجلي اعظم آن شود. پس اگر ذره ياد شده به حال خود باقي بماند در نهايت مي‌تواند كاركردي به قدر يك ذره داشته باشد، اما اگر همين ذره را مأمور و منسوب و آيينه خورشيد به حساب آوريم مانند خورشيد مي‌تواند برخي از نمونه هاي جزيي كارهاي خورشيد را به نمايش بگذارد.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ هر موجود، و حتي هر ذره‌يي اگر فرض شود خود به خود تشكيل شده، يا به كثرت و شرك و اسباب و طبيعت نسبت داده شود يا بايد داراي علمي محيط و قدرتي مطلق باشد يا مي‌بايست مطبعه‌ها و ماشين‌هاي بي‌شمار معنوي درونش شكل بگيرد، تا بتواند وظايف شگفتي را كه بر عهده‌اش مي‌گذارند به انجام برساند. حال اگر اين قبيل ذرات به واحد احد نسبت داده شوند هر مصنوع و ذره‌يي منتسب به او خواهد بود و حكم مأمور او را خواهد داشت. اين انتساب موجب مي‌شود ذره‌ي مذكور مظهر تجلي گردد. ذره به موجب اين انتساب و مظهريت به علم و قدرت بي‌نهايتي تكيه مي‌دهد و با قدرت آفريننده‌اش و براساس سرّ انتساب و استناد مذكور، كارها و وظايفي ميليون‌ها بار بيش‌تر از قدرت ذاتي خود را به انجام مي‌رساند.
— 328 —
تمثيل دوم: دو برادر را فرض كنيد كه يكي از آن‌ها جسور و داراي اعتماد به نفس و ديگري فرد با غيرت و وطن دوستي‌ست. در زمان وقوع جنگي برادري كه به خود مطمئن بود، بدون انتساب به دولت درصدد برآمد تا كارها را به تنهايي پيش ببرد، پس مجبور شد اسباب و وسايلي را كه موجب توانمندي او مي‌شدند بر پشت خويش حمل كند. لذا تجهيزات و مهماتش را به اندازه قدرت و توان خود مي‌توانست حمل كند. او با توان مختصر و شخصي خود در نهايت توانست با گروهباني از لشكر دشمن مقابله كند و كار بيش‌تري از او برنيامد. برادر ديگر كه آن چنان اطميناني به خود نداشت و خود را ناتوان و فاقد قدرت لازم مي‌دانست، به پادشاه انتساب يافت و در ارتش نام نويسي كرد. با آن انتساب لشكري بزرگ نقطه اتكا و استنادش شد؛ با همّت پادشاه نيروي معنوي ارتشي را پشت سر خويش احساس كرده و وارد جنگ شد. تا اين‌كه با يكي از صاحب منصبان لشكر شكست خورده دشمن روبه‌رو شد و به نام سلطان و پادشاه خود، به او گفت:"تو را اسير مي‌كنم با من بيا" و به اين ترتيب او را به اسارت درآورد و همراه خود آورد. سرّ و حكمت اين قضيه چنين است:
فرد سركش اول، چون مجبور بود تجهيزات و منبع قدرتش را خود حمل كند توانست كاري به غايت جزيي را انجام دهد، اما فرد مأمور چون اجباري درحمل وسايلي كه منشأ قدرتش بود نداشت و بلكه ارتش و پادشاه متكفل كارهايش بودند، لذا همان‌طور كه هر كس مي‌تواند دستگاه تلفنش را با سيمي ناچيز به سيم تلگراف و تلفن وصل كند او نيز با انتسابش، خود را با قدرتي بي‌پايان مرتبط نمود.
وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر هر آفريده و ذره‌يي مستقيماً به واحد احد نسبت داده شود و منسوب به او گردد با قدرتي كه از اين انتساب حاصل مي‌شود و با توان و دستور مولا، مورچه‌يي مي‌تواند قصر فرعوني را بر سرش خراب و ويران كند... پشه‌يي مي‌تواند نمرود را از بين برده روانه جهنم كند... ميكروبي شقي‌ترين ستمگر را سرنگون مي‌كند... هسته درخت كاج كه به قدر دانه گندمي‌ست حكم دستگاه و ماشين درخت كاج به بزرگي كوه را مي‌يابد... و ذره‌يي از هوا مي‌تواند در امور مختلف و شكل گيري هر يك از گل‌ها و ميوه‌ها به صورت منظم نقش ايفا
— 329 —
كند. تمام اين سهولت، بالبداهه از مأموريت و انتساب سرچشمه مي گيرد. اگر كار به بي‌نظمي سپرده شده، و در اختيار اسباب و كثرت قرار گيرد و به خودي خود رها شود و در مسير شرك پيش رود، در آن صورت هر چيز فقط مي تواند به قدر جرم و شعور خود كار انجام دهد.
تمثيل سوم: دو دوست را فرض كنيم كه مي خواهند درباره اوضاع كشوري كه هيچ‌وقت آن را نديده‌اند گزارشي آماري مبتني بر جغرافيا تهيه كنند.
يكي از آن‌ها به پادشاه آن كشور منسوب مي‌شود و وارد اداره تلگراف و تلفن مي‌گردد. با سيمي چند ليره‌اي، دستگاه تلفن خود را به سيم دولت وصل مي‌كند؛ با هر استان تماس مي‌گيرد، خبر مي‌فرستد و اطلاعات كسب مي‌كند و در انتها اثري ماهرانه و بسيار كامل و منظم درباره آمار جغرافيايي مي‌نويسد.
دوست ديگر يا بايد پنجاه سال بگردد و با مشكلات فراوان همه جا را ببيند و از هر واقعه‌يي مطلع شود يا با صرف ميليون‌ها ليره دستگاه تلگراف و تلفني مانند دولت تهيه كند و چون پادشاه داراي تأسيسات تلگراف شود تا بتواند مانند دوست‌اش گزارش كاملي بنويسد.
به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ؛ اگر اداره امور اشيا و مخلوقات بي‌حد و حصر به واحد احد داده شود به واسطه ارتباطي كه برقرار مي‌شود هر چيز يك مظهر خواهد بود؛ و با مظهريت تجلي آن شمس ازلي با قوانين حكمت، قواعد علميه و نواميس قدرت او ارتباط مي‌يابد. آن‌گاه مظهر يكي از جلوه‌هاي رباني مي‌شود و با حول و قوت الهي چشمي خواهد داشت كه با آن همه چيز را مي‌بيند، چهره‌يي خواهد داشت كه رو به هر سو دارد، و سخني خواهد داشت كه در هر چيز نفوذ خواهد كرد. اما اگر اين ارتباط قطع شود شي يا مخلوق مذكور از همه چيز بريده شده و گرفتار محدوديتي در حد جرم‌اش مي‌شود. در اين حال بايد صاحب الوهيتي مطلق گردد تا بتواند كارهاي وضعيت پيشين را به انجام برساند.
نتيجه: در راه وحدت و ايمان، سهولت و راحتي‌اي در مرتبه وجوب هست. در شرك و اسباب نيز مشكلات و صعوبتي در مرتبه امتناع وجود دارد، زيرا واحد يكتا بدون هيچ مشكلي وضعيتي به اشياي كثير داده، و نتيجه‌يي كسب مي‌كند. اگر
— 330 —
وضعيت مذكور و تحصيل نتيجه ياد شده به اشياي كثير سپرده شود وضعيت و نتيجه مذكور فقط با صعوبت بسيار و تحركات فراوان حاصل مي شود. براي مثال ی همان‌طور كه در مكتوب سوم بيان شد ی به حركت درآوردن لشكر ستارگان در ميدان آسمان‌ها تحت فرماندهي شمس و قمر و اعطاي جريان و سيراني باشكوه و تسبيح‌كارانه درهرشب و هر سال به آن‌ها و در نتيجه آن، وضعيت دوست داشتني آسمان و وقوع مصالح بزرگي چون تغيير فصول كه نتيجه علوي و حكمت‌آميز زمين است اگر به وحدت سپرده شود سلطان ازل مأمور و سربازي چون كره زمين را به راحتي براي كسب وضعيت و نتيجه مذكور فرمانده اجرام علوي قرار مي‌دهد. درآن صورت زمين پس از دريافت فرمان از شادي و خرسندي حاصل از مأموريت، چون مولوي به ذكر و سماع بر مي‌خيزد، و با كم‌ترين هزينه‌يي وضعيت مطلوب مذكور حاصل مي‌گردد و نتيجه مهم ياد شده به دست مي‌آيد. اگر به زمين گفته شود: "تو صبر كن، و دخالتي نداشته باش" و تحصيل آن نتيجه و وضعيت هم به آسمان‌ها ارجاع گردد، و از وحدت به كثرت و شرك سپرده شود، مي‌بايست در هر روز و هر سال ميليون ها ستاره را كه هزاران بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند به حركت درآورد و ميلياردها سال مسافت را در بيست و چهار ساعت و در يك سال طي نمود.
نتيجه بحث: قرآن و اهل ايمان، اداره امور مصنوعات بي‌حد و حصر را متوجه صانع واحد مي‌دانند و هر امري را مستقيماً به او نسبت مي‌دهند. اينان در مسيري سهل و آسان در مرتبه وجوب پيش مي‌روند و ديگران را نيز پيش مي‌برند، اما اهل شرك و طغيان، مصنوعي واحد را به اسبابي بي‌حد و حصر نسبت مي‌دهند، لذا در مسيري سخت و دشوار در مرتبه امتناع قرار دارند. به اين ترتيب همه مصنوعات ذكرشده در راه قرآن با مصنوع واحدي در راه ضلالت برابر مي‌شود. حتي صدور تمام اشيا از واحد به مراتب از صدور شي واحد از اشياي بي‌شمار آسان‌تر و سهل‌تر است؛ هم‌چنان كه يك افسر تدبير امور هزار سرباز را هم‌چون يك سرباز به راحتي به انجام مي رساند و اگر تدبير امور يك سرباز به هزار افسر سپرده شود به اندازه هزار نفر مشكلات به وجود مي‌آيد و سبب كشمكش مي‌گردد.
— 331 —
آيه‌ي عظيمه ذيل همين حقيقت را بر سر اهل شرك مي‌كوبد:
﴿ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَّجُلًا فِيهِ شُرَكَاء مُتَشَاكِسُونَ وَرَجُلًا سَلَمًا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْكَائِنَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِينَ وَالْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ اَللّهُمَّ يَا اَحَدُ يَا وَاحِدُ يَا صَمَدُ يَا مَنْ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ يَا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ يَا مَنْ يُحْيِى وَ يُمِيتُ يَا مَنْ بِيَدِهِ الْخَيْرُ يَا مَنْ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْئٍ قَدِيرٌ ٭ يَا مَنْ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ بِحَقِّ اَسْرَارِ هذِهِ الْكَلِمَاتِ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذِهِ الرِّسَالَةِ وَ رُفَقَائَهُ وَ صَاحِبَهَا سَعِيدًا مِنَ الْمُوَحِّدِينَ الْكَامِلِينَ وَ مِنَ الصِّدِّيقِينَ الْمُحَقِّقِينَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الْمُتَّقِينَ آمِينَ ٭ اَللّهُمَّ بِحَقِّ سِرِّ اَحَدِيَّتِكَ اِجْعَلْ نَاشِرَ هذَا الْكِتَابِ نَاشِرًا ِلاَسْرَارِ التَّوْحِيدِ وَ قَلْبَهُ مَظْهَرًا ِلاَنْوَارِ اْلاِيمَانِ وَ لِسَیانَهُ نَاطِقًا بِحَقَائِقِ الْقُرْآنِ
آمِينَِ آمِينَِ آمِينَ