مکتوبات
— 115 —

مكتوب هجدهم

بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(اين مكتوب عبارت از سه مسأله بااهميت است)
نخستين مسأله مهم: اولياي نامداري چون محيي الدين عربي (قدس) صاحب "فتوحات مكيه" و سيد عبدالكريم (قدس) صاحب كتاب مشهور "انسان كامل" از طبقات هفت‌گانه كره زمين و از ارض بيضايي كه در آن سوي كوه قاف قرار دارد و نيز در "فتوحات مكيه" از عجايبي كه "مشمشيه" ناميده مي‌شود بحث مي‌كنند و مي‌گويند "اين‌ها را ديديم." حال بايد پرسيد گفته اينان واقعاً درست است و حقيقت دارد؟ چگونه مي‌تواند درست باشد؛ در صورتي كه مكان‌هاي ياد شده بر روي زمين جايي ندارند. جغرافيا و اصولاً علم نمي‌تواند گفته آن‌ها را قبول كند. اين مطالب اگر درست نباشد آن‌ها چگونه مي‌توانند ولي باشند؟ كسي كه به اين صورت خلاف واقع و حق بگويد چگونه مي‌تواند اهل حقيقت باشد؟
پاسخ: آن‌ها اهل حق و حقيقت‌اند؛ نيز اهل ولايت و شهودند. آن‌چه را كه ديده‌اند، درست ديده‌اند ليكن چون حق نداشته‌اند در خصوص حالت شهود ی كه قابل احاطه نيست ی و تعبير مشاهدات رؤيا گونه‌ي خود حكم صادر كنند، نسبتاً
— 116 —
دچار خطا شده‌اند. كسي كه در حال ديدن رؤياست نمي‌تواند رؤياي خود را تعبير كند؛ به همين ترتيب كساني چون نامبردگان نيز كه اهل كشف و شهودند نمي‌توانند در حال مشاهده، مشاهدات خويش را تعبير كنند. تعبير مشاهدات مذكور بر عهده محققاني‌ست كه وارث نبوت‌اند و "اصفيا" ناميده مي‌شوند. البته آن قسم از اهل شهود نيز وقتي به مرتبه اصفيا رسيدند با ارشاد كتاب و سنت پي به خطاهاي خود مي‌برند و آن‌ها را تصحيح مي‌كنند و كرده‌اند.
حكايت تمثيلي زير را در توضيح حقيقت مذكور بشنو: روزگاري دو شبان كه اهل دل بودند مي‌زيستند. آن‌ها شير دوشيدند و آن را در كاسه‌يي چوبي كنار خود گذاشتند. ني خود را كه "كاوال" مي‌ناميدند نيز روي همان كاسه شير گذاشتند. يكي از آن‌ها مي‌گويد خوابم مي‌آيد، و مي‌خوابد. مدتي را در خواب به‌سر مي‌برد. ديگري به او نگاه مي‌كند و مي‌بيند چيزي مانند مگس از بيني‌اش بيرون آمد به كاسه شير نگاهي كرد سپس از يك سوي ني وارد و از سوي ديگرش خارج شد؛ آن‌گاه داخل سوراخي در زير يك بوته گون ناپديد شد. مدتي بعد، همان چيز دوباره بازگشت؛ از داخل ني گذشت وارد بيني فردي شد كه در خواب بود؛ و او نيز بيدار شد. وقتي از خواب بيدار شد رو به دوستش گفت: "عجب خوابي ديدم رفيق." دوستش مي‌گويد: "خير است ان شاء الله، چه خوابي ديدي؟" مي‌گويد:"دريايي از شير ديدم كه پلي شیگفت انگيز بر رويش بود. پل سر پوشيده بود و پنجره‌هايي داشت. از آن پل عبور كردم. جنگل بلوطي ديدم با شاخه‌هاي نوك تيز. همان‌جا متوجه غاري شدم؛ داخل آن رفتم و گنجي پر از طلا ديدم. فكر مي‌كني تعبير اين خواب چيست؟"
دوستش مي‌گويد:"درياي شيري كه ديدي همين كاسه‌ي چوبي‌ست. پل هم همين ني خودمان است. جنگل بلوطي هم كه درختانش داراي شاخه‌هاي نوك تيز بود اين گون است. غار هم اين سوراخ كوچك است. حالا بلند شو كلنگ را بياور تا گنج را هم نشانت دهم." كلنگ را مي‌آورد و زير گون را مي‌كَنند و گنجي به دست مي‌آورند كه هر دوي آن‌ها را در دنيا خوشبخت مي‌كند.
— 117 —
آن‌چه را شبان خفته در خواب ديد درست بود. او درست ديده بود. اما چون در حال خواب فاقد احاطه بر امور بود حق تعبير نداشت و چون قادر به تفكيك عوالم مادي و معنوي از يك‌ديگر نبود حكمش نسبتاً اشتباه بود كه گفت: من دريايي واقعي و مادي ديدم. اما مرد بيدار چون قادر به تفكيك عالم مثال از عالم مادي بود حق داشت رؤياي او را تعبير كند و بگويد:"آن‌‌چه در عالم رؤيا ديدي درست است، اما دريا، درياي واقعي نيست؛ كاسه شيرمان را در عالم خيال دريا پنداشته‌يي و ني را نيز پل ديده‌يي و هكذا..." پس بايد گفت تفكيك عالم مادي از عالم روحاني لازم است. در صورت امتزاج اين دو، احكام‌شان اشتباه ديده مي‌شود. براي نمونه فرض كن اتاق كوچكي داري كه هر چهار ديوارش را با آيينه پوشانده‌اند. وقتي وارد اين اتاق محدود و كوچك مي‌شوي آن را به وسعت ميداني بزرگ خواهي ديد. حال اگر بگويي اتاقم را به وسعت يك ميدان ديدم. درست گفته‌يي، اما اگر حكم كني كه "اتاق من به اندازه يك ميدان وسيع است" خطا خواهد بود، زيرا عالم مثال را به عالم حقيقي در آميخته‌يي.
پس تصويرهايي كه برخي از اهل كشف بدون سنجش براساس ميزان كتاب و سنت درباره طبقات هفت‌گانه كره زمين بيان كرده‌اند صرفاً عبارت از وضعيتي مادي از نظر جغرافيا نيست. براي مثال گفته‌اند: "يك طبقه از زمين متعلق به جن و عفريت است و به اندازه هزاران سال وسعت دارد." در حالي كه زمين ما را مي‌توان در يكي دو سال دور زد و گنجايش چنان طبقات عجيبي را ندارد. ليكن اگر زمين را چون دانه‌ي درخت كاج فرض كنيم در عالم معنا و مثال و برزخ و ارواح، درخت مثاليِ تمثل و تشكل يافته از آن نسبت به دانه اولي بسيار بزرگ خواهد بود، لذا برخي از اهل شهود در سير روحاني خود تعدادي از طبقات زمين را در عالم مثال بسيار فراخ مي‌بينند و مشاهده مي‌كنند كه در فاصله‌يي هزاران ساله قرار دارند. آن‌چه آن‌ها مي‌بينند درست است، ليكن چون عالم مثال به عالم مادي شباهت دارد دو عالم مذكور را امتزاج يافته و در هم مي‌بينند و چنان تعبير مي‌كنند كه ديديم. آن‌ها پس از بازگشت به عالم صحو (هوشياري) مشهودات نگاشته شده خود را چون فاقد ميزان بوده خلاف حقيقت تلقي مي‌كنند؛ هم‌چنان
— 118 —
كه ديدن وجود مثالي سرا و باغي بزرگ در آيينه‌يي كوچك امكان‌پذير است وجود مثالي و حقايق معنوي نيز با مسافتي هزار ساله و وسعتي هزاران ساله در عالم مادي امكان‌پذير مي‌باشد.
خاتمه: از اين مسأله دانسته مي‌شود كه درجه شهود در مرتبه‌يي بسيار پايين‌تر از درجه ايمان به غيب قرار دارد، يعني مكاشفاتِ فاقد احاطه‌ي برخي از اهل ولايت ی كه صرفاً بر شهودشان استناد مي‌كنند ی در سطح پايين‌تري از احكام مبتني بر حقايق ايماني محققين و اصفيا ی كه وارث نبوت‌اند ی قرار دارد؛ چرا كه حقايق بيان شده توسط آنان غيبي اما زلال، محيط و درست است و نه بر شهود كه بر قرآن و وحي استوار است. پس بايد گفت ميزان همه حال‌ها و مكاشفه‌ها و ذوق‌ها و مشاهدات كتاب و سنت است و معيار نيز فرامين قدسي كتاب و سنت و قوانين واردات (قلبي) اصفيا‌ي محققين مي‌باشد.
دومين مسأله مهم: سؤال: بسياري مسأله وحدت وجود را بالاترين مقام مي‌دانند. حال آن‌كه در ميان صحابه كه داراي ولايت كبري بودند و در رأس‌شان خلفاي اربعه؛ نيز در ميان ائمه اهل بيت و خمسه آل عبا كه در رأس آن‌ها هستند هم‌چنين در ميان مجتهدان و تابعان و در رأس آن‌ها امامان چهارگانه، مشرب وحدت وجود به صورتي كه گفته مي‌شود به صراحت وجود نداشته است. آيا اخلاف آنان پيشرفت بيش‌تري كرده و طريق كامل‌تري يافته‌اند؟
پاسخ: حاشا! هيچ كس توان آن را ندارد كه از اصفيايي كه نزديك‌ترين ستاره‌ها به شمس رسالت و نزديك‌ترين ورثه اويند پيش‌تر برود. مسير اصلي متعلق به آنان است.
وحدت وجود، مشرب، حال و مرتبه‌يي ناقص است. ليكن چون لذت‌بخش و دل‌نشين است بسياري از كساني كه در سير و سلوك بدان مرتبه مي‌رسند علاقه‌يي به بيرون آمدن از آن ندارند، همان‌جا مي‌مانند و آن را مرتبه پاياني مي‌پندارند.
اگر صاحب اين مشرب داراي روحي باشد كه از ماديات و واسطه‌ها مجرد شده و پرده اسباب را به سويي نهاده و مظهر شهودي استغراقي شده باشد، وحدت
— 119 —
وجودي حالي نه علمي، و نشأت گرفته از وحدت شهود نه وحدت وجود، مي‌تواند كمال و مقامي براي او ايجاد كند. چنين شخصي حتي مي‌تواند به حساب خداوند تا درجه‌ي انكار كائنات هم پيش برود؛ در غير اين صورت اگر غرق در اسباب و گرفتار ماديات باشد و دم از وحدت وجود بزند ممكن است به حساب كائنات تا انكار خداوند پيش برود.
آري، مسير اصلي، راه صحابه و تابعين و اصفياست.
عبارت حَقَائِقُ اْلاَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ قاعده‌ي كلي آن‌ها مي‌باشد و حضرت حق براساس آيه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ شبيه هيچ چيز نيست. خداوند منزه از تحيّز و تجزي (داشتن جا و جزء) است. ارتباط او با موجودات بر مبناي خالقيت مي‌باشد. موجودات چنان كه وحدت وجوديان مي‌گويند عبارت از اوهام و خيالات نيستند. همه‌ي چيزهايي كه ديده مي‌شوند نيز آثار حضرت حق‌اند. "همه اوست" غلط است؛ انديشه درست اين است كه گفته شود "همه از اوست." اين‌طور نيست كه هر چيزي او باشد، بلكه همه چيزها از اويند. زيرا "حادث"‌ ها نمي‌توانند عين "قديم" شوند. سعي مي‌كنيم اين مسأله را با دو تمثيل زير تفهيم كنيم:
تمثيل اول: فرض كنيد پادشاهي هست كه براساس اسم حاكم عادلِ خويش اداره عدليه‌يي دارد و اين عدليه جلوه‌يي از آن اسم است. اسم ديگر او خليفه است و اداره‌يي هم تحت عنوان مشيخت و رسيدگي به امور علمي مظهر اين اسم مي‌باشد. اسم ديگر او فرمانده كل است و با اين اسم در دواير نظامي فعال بوده، و لشكر، مظهر اين اسم است. حال اگر كسي مدعي شود: "پادشاه مذكور فقط حاكم عادل است و اداره‌يي جز دايره عدليه وجود ندارد." ناچار مي‌بايست اوصاف و احوال علمايي را كه در دايره مشيخت هستند به صورت اعتباري و نه حقيقي بر كاركنان عدليه تطبيق كرد و به طرزي ظلي و خيالي در درون دايره عدليه اداره مشيختي تبعي و خيالي را تصور نمود؛ هم‌چنين احوال پادشاه و مراوداتش با دايره‌ي نظامي را نيز به صورت فرضي مي‌بايست در ميان كارگزاران عدليه تصور كرد و يك اداره نظامي غير حقيقي را اعتبار نمود و هكذا... در اين حال اسم حقيقي پادشاه و حاكميت راستين او از اسم حاكمِ عادل نشأت مي‌گيرد و عبارت
— 120 —
از همان حیاكميتي‌ست كه در عیدليه وجود دارد. اسیم‌هايي چون خليفه و فرمانده كل و سلطان هم اعتباري‌اند نه حقيقي. اين در حالي‌ست كه ماهيت پادشاهي و حقيقت سلطنت به صورت حقيقي اقتضاي همه اسما را دارد. اسم‌هاي حقيقي نيز مستلزم دواير حقيقي‌ست و اقتضاي آن را دارد.
لذا سلطنت الوهيت به طور حقيقي اقتضاي بسياري از اسماي مقدسي چون "رحمان، رزاق، وهاب، خلاق، فعال، كريم و رحيم" را دارد. اسماي حقيقي مذكور نيز اقتضاي آيينه‌هاي حقيقي را دارند. حال كه وحدت وجوديان لامَوْجُودَ إلّا هو مي‌گويند در واقیع حقيقت اشيا را تا میرتبه خيال تنزل مي‌دهند. اسیم‌هاي "واجب الوجود و موجود و واحد و احد" حضرت حق جلوه‌ها و دواير حقيقي دارند. اين آيينه‌ها و دواير حتي اگر حقيقي هم نباشند و خيالي و عدمي باشند ضرري براي اسماي مذكور نخواهند بود. اگر در آيينه‌ي وجودِ حقيقي رنگِ وجود نباشد، زلال و درخشان‌تر مي‌شود، اما در آن صورت تجلي اسمايي چون "رحمان، رزاق، قهار، جبار و خلاق" اعتباري خواهد بود نه حقيقي؛ در حالي كه اسماي مذكور مانند اسم موجود حقيقت‌اند و نمي‌توانند سیايه باشند؛ اصيل‌اند و نمي‌توانند تبعي باشند. پیس صیحابه و اصفياي مجتهیدين و ائمه اهل بيت وقتي مي‌گويند: حَقَائِقُ اْلاَشْيَاءِ ثَابِتَةٌ منظورشان اين است كه حضرت حق با تمام اسماي خود به صورت حقيقي تجلياتي دارد. همه اشيا به واسطه ايجاد او داراي وجود عارضي هستند. اين وجود نيز گرچه نسبت به وجود واجب الوجود سايه‌يي‌ست بسيار ضعيف و بي‌ثبات اما وهم و خيال هم نيست. حضرت حق با اسم خلاق خود افاضه وجود مي‌كند و آن را تداوم مي بخشد.
تمثيل دوم: فرض كنيم چهار آيينه قدي چهار ديوار اتاقي را پوشانده باشد. اتاق هر قدر هم كه با سه آيينه‌ي ديگر در هر يك از آيينه‌ها ارتسام مي‌يابد و ديده مي‌شود، اما هر كدام از آيينه‌ها با توجه به رنگ و هيأت‌شان اشيا را در درون خود منعكس نموده و در حكم اتاقي مثالي مي‌شوند. حالا دو نفر وارد اتاق مذكور مي‌شوند و يكي از آن‌ها به يكي از آيينه‌ها نگاه مي‌كند و مدعي مي‌شود كه همه چيز در اين آيينه جمع است. وقتي او را از آيينه‌هاي ديگر و صورت‌هاي موجود در
— 121 —
آن‌ها آگاه مي‌كنند شنيده‌هايش را كه حالا تغيير كرده، حقيقت آن محدودتر شده و تصويرِ تصوير اتاق است در گوشه كوچكي از آيينه مذكور تطبيق مي‌دهد و مي‌گويد: "من چنين مي‌بينم پس حقيقت همين است." نفر دوم به او مي‌گويد:"بله تو مي‌بيني و هر آن‌چه را هم مي‌بيني حقيقت دارد، اما در نفس الامر، صورت حقيقيِ حقيقت چنان نيست كه تو مي‌بيني. آيينه‌هاي ديگري نيز مانند آيينه‌يي كه تو بدان دقت و توجه كرده‌يي وجود دارند كه مانند آن‌چه ديده‌يي كوچك و سايه‌ي سايه نيستند."
به همين ترتيب هر يك از اسماي الهي نيز خواهان وجود آيينه‌هاي جداگانه‌يي هستند. مثلاً اسم‌هاي "رحمان و رزاق" چون حقيقي و اصل‌اند موجودات شايسته خود و نيازمند رزق و مرحمت را طلب مي‌كنند؛ هم‌چنان كه رحمان، ذي روحان واقعي نيازمند رزق را در دنياي حقيقي طلب مي‌كند، رحيم نيز طالب بهشتي چنان حقيقي‌ست. اگر صرفاً اسم‌هاي "موجود، واجب الوجود و واحد احد" را حقيقي دانسته و اسم‌هاي ديگر را سايه‌هايي در درون آن‌ها بپنداريم در حق اسماي مذكور ظلم خواهد بود.
براساس اين سرّ است كه جاده‌ي كبرا، مسير صحابه و اصفيا و تابعين و ائمه مجتهدين و ائمه اهل بيت است كه صاحب ولايت كبري و اولين طبقه شاگردان بي‌واسطه قرآن هستند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ

مسأله سوم: مسأله مهمي‌ست كه با عقل و حكمت نمي‌توان آن را حل كرد

﴿ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ ﴾
(رحمن: ٢٩)
فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ
(بروج: ١٦)
سؤال: حكمت و راز اين فعاليت حيرت انگيزي كه همواره در كائنات ديده مي‌شود چيست؟ به چه دليل متحرك‌ها از حركت باز نمي‌مانند و همواره در چرخش و حركت‌اند؟
— 122 —
پاسخ: توضيح اين حكمت نيازمند هزار صفحه مطلب است. پس، از بيان تفصيلي آن صرف‌نظر كرده، مختصر آن را در دو صفحه خواهيم گنجاند.
اگر كسي مسؤوليت فطري يا وظيفه اجتماعي خود را انجام داده، و براي انجام آن نيز جديت به خرج دهد، آنان كه متوجه هستند خواهند دانست كه دو عامل موجب انجام وظيفه او شده است:
عامل اول: مصالح، ثمرات و فايده‌هاي مترتب بر وظيفه كه به آن "علت غايي" مي‌گويند.
عامل دوم: محبت، اشتياق و لذتي موجب شده است كه وظيفه مذكور را با شور و هيجان انجام بدهد، از آن نيز به "داعي و مقتضي" تعبير مي‌كنند.
براي مثال خوردن غذا را در نظر بگيريد. لذت و اشتياق ناشي از اشتهاست كه انسان را به خوردن غذا سوق مي‌دهد؛ هم‌چنين نتيجه غذا خوردن تغذيه بدن و تداوم زندگاني‌ست. به همين ترتيب وَلِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلَىَ فعاليت لايتناهي، حيرت‌آور و دهشت انگيزي كه در عالم مشاهده مي‌شود در استناد به دو قسم از اسماي الهي و به سبب دو حكمت واسعه است كه هر كدام از اين حكمت‌ها هم بي‌نهايت‌اند:
حكمت اول: اسماي حسناي حضرت حق تجليات گوناگوني دارد كه به حد و حساب نمي‌آيد. تنوع مخلوقات از گوناگوني تجليات مذكور سرچشمه مي‌گيرد و اسماي مزبور نيز ظهور دائمي را طالب‌اند، يعني خواهان نشان دادن نقش‌هاي‌شان مي‌باشند. به عبارت ديگر علاقمندند جلوه جمال‌شان را در آيينه‌‌‌ي نقش‌هاي‌شان ببينند و نشان دهند، يعني مي‌خواهند كتاب كائنات و مكتوبات موجودات را لحظه به لحظه نو كنند و نو به نو مطالب معنادار بنويسند و هر مكتوب را علاوه بر ذات مقدس و مسماي اقدس در معرض مطالعه همه ذي شعوران بگذارند تا ببينند و بخوانند.
سبب و حكمت دوم: هم‌چنان كه فعاليت موجود در مخلوقات از اشتها، اشتياق و لذتي سرچشمه مي‌گيرد؛ بي‌شك در هر فعاليتي نيز لذتي وجود دارد و حتي هر فعاليت خود نوعي لذت است؛ در واجب الوجود نيز به طرزي كه شايسته‌اش است
— 123 —
و متناسب با استغناي ذاتي و غناي مطلقش مي‌باشد و با كمال مطلقش هم‌خواني دارد، شفقتي مقدس و بي‌انتها و همين‌طور محبتي مقدس و بي‌پايان وجود دارد. نيز شوق مقدسي هست كه از شفقت و محبت مقدسي كه گفتيم سرچشمه مي‌گيرد. باز سرور مقدسي وجود دارد كه ريشه‌اش در همان شوق مقدس است. از آن سرور مقدس نيز (اگر بيانش جايز باشد) لذت مقدس بي‌انتهايي وجود مي‌يابد. ترحم بي‌پاياني نيز در آن لذت مقدس هست كه موجب (اگر بيانش جايز باشد) رضايت مقدس و افتخار بي‌نهايتي مي‌شود كه از رضايت و كمال مخلوقات بر مي‌آيد كه ريشه در فعاليت مخلوقات درون قدرت و از قوه به فعل آمدن استعدادهاي‌شان و تكامل يافتن آن‌ها دارد و از آنِ ذات رحمان رحيم مي‌باشد. اين رضايت مقدس و افتخار بي‌نهايت به صورت لايتناهي فعاليتي بي‌حد و حصر را اقتضا دارد.
فلسفه و علم و حكمت از اين مطلب آگاهي ندارند به همين علت طبيعت فاقد شعور و تصادف كور و اسباب جامد را در اين فعاليتِ به غايت عليمانه، حكيمانه و بصيرانه دخيل دانسته، گرفتار ظلمات گمراهي شده و نور حقيقي را نيافته‌اند.
﴿ قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ ﴾
﴿ رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى كَاشِفِ طِلْسِمِ كَائِنَاتِكَ بِعَدَدِ ذَرَّاتِ الْمَوْجُودَاتِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ مَا دَامَ اْلاَرْضُ وَ السَّموَاتُ
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي