— 16 —
لمعه دوم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ اِذْ نَادى رَبَّهُ اَنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ﴾
(انبياء:٨٣)
اين مناجاتِ قهرمان صبر، حضرت ايوب (ع) تجربه شده و مؤثر است، ليكن ما با اقتباس از آيه، در مناجات خود بايد بگوييم:
﴿ رَبِّ اِنِّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَاَنْتَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ﴾
خلاصه داستان مشهور حضرت ايوب (ع) بدين قرار است:
ايوب (ع) با اينكه مدتهاي مديد دچار جراحات و زخمهاي فراوان بود چون به پاداش عظيم بيماري خود ميانديشيد، در كمال صبر آن را تحمل كرد. آنگاه كرمهايي كه در زخمهايش ايجاد شده بودند قلب و زبانش را در برگرفتند. چون به قلب و زبان كه محل ذكر و معرفت الهي هستند سرايت كردند او نگران از اينكه ممكن است در وظيفه بندگياش خللي ايجاد كنند، با هدف عبوديت الهي - نه آسايش شخصي - در مناجات خويش گفت: "پروردگارا! ضرر و خسران گرفتارم كرده و در ذكر لساني و عبوديت قلبيام خلل ايجاد ميكند." حضرت حق نيز مناجات خالص، بيپيرايه و بيغرضي را كه براي خدا بود، كاملاً خارقالعاده اجابت كرد، و سلامت كامل نصيبش نمود و او را مظهر انواع مرحمت خويش قرار داد. اين لمعه «پنج نكته» به شرح زير دارد:
— 17 —
نكته اول
در مقابل جراحتهاي ظاهري حضرت ايوب (ع) ما دچار بيماريهاي باطني، روحي و قلبي شدهايم. اگر وضعيت درونيمان آشكار گردد و درونمان بر برونمان منعكس شود، خواهيم ديد كه بيش از حضرت ايوب جراحت داريم و بيمار هستيم. زيرا هر گناهي كه انجام ميدهيم و هر شبههيي كه وارد مغزمان ميشود جراحتهايي در قلب و روحمان پديد ميآورد. زخمهاي حضرت ايوب (ع) زندگاني كوتاه دنيوياش را تهديد ميكرد، اما جراحات معنوي، حيات ابدي دور و دراز ما را تهديد ميكند. ما هزار بار بيشتر از حضرتش نيازمند مناجات ايوبيه هستيم. مخصوصاً همانطور كه كرمهاي زاييده از زخم هاي آن حضرت به قلب و زبان او سرايت كرد، زخمهاي حاصل از معاصي و وسوسهها و شبهههاي نشأت يافته از زخمهاي مزبور (نعوذ بالله) به باطن قلبمان نيز كه محل ايمان است نفوذ كرده و به باورهايمان آسيب ميزند و با سرايت به ذوق روحاني زبان كه ترجمان ايمان است به شكل نفرت انگيزي ما را از ذكر دور ميكند و به سكوتمان وا ميدارد.
آري، گناه با نفوذ به قلب به تدريج آن را سياه كرده، و چنان دچار قساوتش ميسازد كه جايي براي نور ايمان در آن باقي نماند. در هر معصيت راهي منتهي به كفر هست. اگر گناه با استغفار و به سرعت از بين نرود نه به شكل كرم بلكه در هيبت ماري معنوي نيش خود را وارد قلب آدمي ميكند.
براي مثال كسي كه مخفيانه مرتكب گناهي شرمآور ميشود و نميخواهد كسي از آن آگاه گردد، طبيعيست كه پذيرش وجود فرشتگان و امور روحاني برايش بسيار ثقيل خواهد بود؛ و با كوچكترين نشانهيي درصدد انكارشان بر ميآيد.
يا مثلاً فردي را تصور كنيد كه مرتكب گناه بزرگي ميشود؛ گناهي كه نتيجهاش جهنم است. اگر او با آگاه شدن از تهديدات جهنم، بهواسطه استغفار در مقابلش سپر بهدست نگيرد، چون با تمام وجود آرزومند است جهنمي وجود نداشته باشد، با كوچكترين شبهه و نشانهيي جسارت نموده، و جهنم را انكار خواهد كرد.
يا فرد ديگري را تصور كنيد كه نمازهاي واجبش را نميخواند و به وظيفه بندگياش عمل نميكند. او كه با مختصر پرخاش رييسش به دليل انجام ندادن وظيفهيي كوچك، مكدر ميشود، در مقابل اوامر مكرر سلطان ازل و ابد و در انجام
— 18 —
واجبات سستي و تنبلي ميكند و از اين بابت احساس كلافگي به او دست ميدهد. با تمام وجود و به لحاظ معنا ميگويد: "اي كاش وظيفه عبوديتي در كار نبود." از اين خواست و آرزو انكاري پديد ميآيد كه بوي عداوت معنوي الهي را ميدهد. اگر شبههيي در خصوص وجود الهي وارد قلب انسان شود فرد به مثابه دليل قطعي به آن تمايل مييابد و دروازه بزرگ هلاكت به روياش گشوده ميشود. اين بدبخت نميداند كه بهواسطه انكار و در مقابل زحمتي به غايت ناچيز كه از وظيفه عبوديت سرچشمه ميگيرد، هدف مشقات معنوي ميليونها برابر بيشتر و عجيبتر از آن زحمت قرار گرفته است، از نيش پشهيي گريخته و نيش ماري را قبول ميكند؛ و هكذا...
در قياس با سه مثال بالا، سرّ
﴿ بَلْ رَانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ﴾
(مطففين: ١٤) را بايد ادراك نمود.
نكته دوم
چنانكه در كلام بيست و ششم در خصوص سرّ قَدَر بيان شد انسانها به سه وجه زير هنگام مصيبت و بيماري حق شكايت و گلايه ندارند:
وجه اول: حضرت حق جامه وجود را كه بر تن انسان كرده است مظهر صنع خويش ميسازد. او انسان را الگويي قرار داده است و جامه وجود را براساس همين مدل ميبُرد، اندازه گيري ميكند، تغيير ميدهد و به اينترتيب جلوههاي اسماي خود را نمايان ميسازد. همچنان كه اسم "شافي" خواهان بيماريست اسم رزاق هم اقتضاي گرسنگي را دارد؛ و هكذا...
مَالِكُ المُلْكِ يَتَصَرَّفُ فِي مُلْكِهِ كَيْفَ يَشاءُ
وجه دوم: زندگاني بهواسطه مصايب و بيماريهاست كه صفا و كمال و قوّت و ترقي مييابد، نتيجه ميدهد و تكامل مييابد و وظيفه حياتي را به جا ميآورد. زندگي در بستر استراحتِ يكنواخت بيش از وجودي كه خير محض است به عدم كه شر محض است نزديك ميباشد و رو بهسوي آن دارد.
وجه سوم: دار دنيا عرصه آزمايش و محل خدمت است؛ جاي لذت و دستمزد و پاداش گرفتن نيست. مادام كه (دنيا) دار خدمت و محل عبوديت است بيماريها و مصايب به شرط ديني نبودن و صبر كردن كاملاً موافق خدمت و عبوديت مذكور بوده، و آن را تقويت ميكند؛ و از آنجا كه گذر هر ساعت را در حكم يك روز عبادت قرار
— 19 —
ميدهند بايد سپاسگزار بود نه اينكه شكوه و گلايه كرد.
آري، عبادت دو نوع است:
نوعي از آن مثبت و نوع ديگر منفيست.
قسم مثبت عبادت آشكار است.
اما در قسم منفي آن، فردي كه دچار بيماريها و مصايب شده است، ضعف و ناتواني خود را حس ميكند، به پروردگار رحيمش پناه برده و به او توجه كرده، و به او ميانديشد و با التماس به او، عبوديتي خالص را انجام ميدهد. ريا وارد چنين عبوديتي نميشود؛ خالص است. اگر او صبر كند، به پاداش مصيبت بينديشد و شكرگزاري كند، هر ساعت از عمرش حكم يك روز عبادت را خواهد داشت و عمر كوتاهش طولاني خواهد شد. در مواردي حتي هر دقيقه از عمر فرد، حكم يك روز عبادت را مييابد.
من زماني به سبب بيماري سخت يكي از برادران اخرويام به نام حافظ احمد مهاجر بسيار نگران بودم. اين حقيقت بر قلبم خطور كرد كه "به او تبريك بگو؛ هر دقيقه از عمر او حكم يك روز عبادت را دارد." او در عين صبر، شكر ميكرد.
نكته سوم
همانطور كه در يكي دو كلام بيان كردهايم اگر كسي به زندگاني گذشته خود بينديشد قلباً و لساناً يا "آه" ميكشد يا "اوه" ميگويد، يعني يا اظهار تأسف ميكند يا الحمدلله ميگويد. آنچه موجب اظهار تأسف ميشود دردهاي معنوي ناشي از زوال و فراق لذتهاي زمان گذشته است، زيرا زوال لذت، درد و الم است. لذتي گذرا گاه موجب درد و المي دائمي ميشود. انديشيدن، درد و الم مذكور را آشكار ميسازد و موجب تأسف خوردن ميشود، اما لذت دائمي و معنوي كه از زوال آلامِ گذراي حيات پيشين حاصل ميگردد موجب ميشود فرد الحمدلله بگويد. فرد اگر به همراه اين حالت فطري به ثواب و پاداش اخروي فكر كرده و به اين بينديشد كه عمر كوتاهش بهسبب مصيبت در حكم عمري طولاني قرار ميگيرد، بيش از صبر شكر خواهد كرد. او بايد بگويد:
اَلْحَمْدُلِله عَلي كُلِّ حَالٍ سِوَي الكُفْرِ وَ الضَّلَالِ
بر اساس سخني مشهور "عمر مصيبت طولانيست." آري، زمان مصيبت
— 20 —
طولانيست، البته طولاني بودن آن طبق آنچه در عرف مردم پنداشته ميشود به دليل فشارها و سختيها نيست؛ طولانيست بدين سبب كه مثل عمري طولاني نتايج حياتي حاصل ميكند.
نكته چهارم
چنانكه در مقام نخست كلام بيست و يكم بيان شده است انسان اگر قدرت صبري را كه حضرت حق به او عطا كرده صرف اوهام نكند، براي روبهرو شدن با هر مصيبتي برايش كافي خواهد بود، ليكن با تحكم وهم، غفلت انسان و توهم باقي بودن حيات فانيست كه فرد قدرت صبر را صرف گذشته و آينده ميكند و براي رويارويي با مصايب زمان حاضر صبر او كفايت نميكند؛ لذا شكوه و گلايه سر ميدهد. تو گويي (نعوذ بالله) شكايت حضرت حق را نزد انسانها ميبرد. غير منصفانه و ديوانهوار لب به شكوه و گلايه ميگشايد و بيتابي ميكند، زيرا هر روز سپري شده اگر مصيبت بوده باشد مشقتاش گذشته و راحتياش باقي مانده است، يعني درد آن پشت سر گذاشته شده و لذت حاصل از زوال آن باقي مانده، و سختيهايش سپري شده و ثواب آن باقي مانده است. لذا از اين وضع نبايد شكايتي داشت، بلكه بايد از جان و دل سپاسگزاري كرد، نبايد با آنها قهر كرد بر عكس بايد محبت نمود. عمر فاني گذشتهي او بهسبب مصيبت، حكم حياتي سعادتمندانه را مييابد. انديشه وهمانگيز درباره آلام ايام گذشته، و صرف بخشي از صبر خويش در برابر آن، ديوانگيست.
همچنين انديشه درباره بيماري يا مصايب روزهاي آيندهيي كه هنوز نيامدهاند و بيصبري و گلايه كردن در اين خصوص حماقت است. چه احمقانه است كسي بگويد "فردا و پس فردا گرسنه و تشنه خواهم شد" و امروز مدام نان بخورد و آب بنوشد. به همين ترتيب به مصايب و بيماريهاي ايام آتي كه امروز خبري از آنها نيست بينديشد و از هم اكنون غصه آنها را بخورد، و بيصبري كند؛ در حالي كه هيچ اجباري نيست به خود ستم روا دارد؛ اين كار چنان بلاهتيست كه موجب سلب هر گونه شايستگي و استحقاق شفقت و مرحمت ميگردد.
نتيجه: چنانكه شُكر موجب فزوني نعمت ميشود، شكوه و گلايه نيز مصيبت را
— 21 —
افزايش ميدهد و شايستگي مرحمت را سلب ميكند.
سال نخست جنگ جهاني اول فرد عزيزي دچار بيماري سختي شده بود. نزدش رفتم. گلايه دردآميزي كرد و به من گفت: "صد شب است كه سر بر بالين نگذاشته و نخوابيدهام." بسيار رنجيده خاطر شدم.
در يك لحظه نكتهيي به خاطرم آمد و گفتم: "برادر من! صد شبانه روز پر مشقت گذشتهات اينك در حكم صد شبانه روز مملو از شاديست. نبايد با فكر كردن به روزهاي گذشته شكوه كني، بلكه با نگاه به ايام گذشته شُكر كن. روزهاي آينده هم كه هنوز نيامدهاند؛ به رحمت پروردگارت اعتماد كن؛ در حالي كه ضربه نخوردهيي گريه مكن، بيجهت مهراس و بر عدم، رنگ وجود مزن. به زمان فعلي بينديش؛ قدرت صبري كه در تو هست براي زمان فعلي كافيست. همچون فرمانده ديوانهيي مباش كه با الحاق نيروي جناح چپ دشمن به نيروي جناح راست او قدرت جديدي نصيبش ميشود و با اينكه جناح راست نيروهاي دشمن مستقر در جناح چپش هنوز نيامدهاند، نيروهاي خود را در جهات چپ و راست ميپراكند، و موجب ضعف مركز ميشود و دشمن با كمترين نيرويي مركز را از بين ميبرد."
گفتم: "برادرجان! تو چنين مكن؛ همه نيرويات را بر زمان حال متمركز كن. به رحمت الهي و پاداش اخروي و به اينكه عمر كوتاه و فانيات را طولاني و باقي كردهاي بينديش. به جاي اين گلايه درد آميز، شكري شادمانه كن".
او نيز با سروري كامل گفت: "الحمدلله، بيماريام از ده به يك كاهش يافت."
نكته پنجم
شامل سه مسأله به شرح زير است:
مسأله اول: اصل مصيبت و مصيبت مُضر آن است كه متوجه دين گردد. همواره بايد از مصيبت ديني به درگاه الهي پناه برد و فرياد برآورد، اما مصايب غيرديني در حقيقت مصيبت نيستند؛ نوعي هشدار رحماني محسوب ميشوند، و همانطور كه اگر گوسفندان وارد مزرعه كسي شوند چوپان به سويشان سنگ پرتاب ميكند، و گوسفندان به اينترتيب حس ميكنند اخطاري به آنها داده ميشود تا از كاري مُضر
— 22 —
دوري كنند، لذا با رضايت باز ميگردند؛ به همين صورت نيز مصايب ظاهري متعددي هست كه هر كدامشان اخطار و هشدار الهي بهشمار ميروند؛ نوعي كفارة الذنوباند كه غفلت را از بين ميبرند و با يادآوري ناتواني و ضعف بشر به نوعي آرامش بخشاند.
مصيبت اگر از نوع بيماري باشد - چنانكه پيشتر بيان شد - مصيبت نيست بلكه نوعي التفات ربانيست، تطهير است. در روايت است: "همچنان كه با تكاندن درختي سرسبز و پربار، ميوههايش ميريزد؛ گناهان فردي كه از تب نوبه ميلرزد نيز ميريزد."
حضرت ايوب (ع) در مناجاتاش براي آسايش نفس خويش دعا نكرد؛ او براي عبوديت خود درخواست شفا كرد زماني كه بيماري مانع ذكر لساني و تفكر قلبياش شده بود.
ما با مناجات او به عنوان اولين مقصد ميبايست شفاي زخمهاي معنوي و روحيمان را كه نتيجه گناهان است مسألت كنيم.
براي بيماريهاي مادي زماني كه مانع عبوديت شوند ميتوانيم به خدا پناه ببريم، آن هم نه به صورت معترضانه و شكوهآميز بلكه متضرعانه و مستمندانه. مادام كه از ربوبيت او خرسنديم ميبايست به هر آنچه از نقطهنظر ربوبيت به ما داده است نيز راضي باشيم.
آخ و اوخ كردن و شاكي بودن به نحوي كه بوي اعتراض به قضا و قدرش را داشته باشد نوعي انتقاد به تقدير و متهم كردن رحيم بودن اوست. كسي كه به قَدَر انتقاد ميكند گويي سر خود بر سندان ميكوبد و ميشكند. او كه رحمت (الهي) را متهم ميكند از رحمت محروم ميماند. اگر با دستي كه شكسته شده درصدد انتقام برآيند ترديدي نيست كه قطع شدنش را تسريع خواهند كرد؛ به همين صورت كسي كه گرفتار مصيبتي شده است اگر معترضانه به شكوه و گلايه بپردازد مصيبت را مضاعف خواهد كرد.
مسأله دوم: مصيبتهاي مادي را اگر بزرگ ببينيم بزرگ و اگر كوچك ببينيم كوچك ميشوند، مثلاً انسان شبها خيالاتي ميكند كه اگر به آنها اهميت دهد بيشتر شده؛ و اگر توجهي به آنها نكند غايب ميشوند. اگر با زنبورهايي كه هجوم آوردهاند سر و كله بزنيد بيشتر حمله ميكنند، اما اگر كاري با آنها نداشته باشيد
— 23 —
پراكنده ميشوند و ميروند؛ به همين ترتيب اگر به مصايب مادي نيز اهميت فوقالعادهيي داده شود بيشتر ميشوند. چنين مصيبتهايي بهسبب كنجكاوي زياد از پيكر عبور كرده، و در قلب ريشه دوانده و مصيبت معنوي را نيز نتيجه ميدهند و با استناد به آن ادامه مييابند.
هر گاه كسي كنجكاوي مذكور را بهواسطه توكل و رضا به قضاي الهي از بين ببرد، مصيبت مادي كم و كمتر ميشود و مانند بريده شدن ريشه يك درخت، خشك شده از بين ميرود. براي بيان اين حقيقت زماني گفته بودم:
اي بيچاره! آه و فغان را رها كن و از (شر) بلا (بر خدا) توكل كن
زيرا بدان! كه آه و فغان بلاي اندر خطاي اندر بلاست
اگر بداني بلا دهنده كيست درخواهي يافت كه بلا، صفاي اندر عطاي اندر بلاست
و اگر نداني، بدان! كه تمام دنيا براي تو جفاي اندر پليدي اندر بلا خواهد بود
وقتي جهاني پر از بلا در سر داري چرا براي بلايي ناچيز آه و فغان سر ميدهي؟ بيا و توكل كن.
با توكل، بر چهره بلا لبخند بزن، تا بلا نيز متبسم شود. بلا اگر بخندد كوچك ميشود و تغيير مييابد.
همچنان كه در مبارزه، با خنديدن در برابر دشمني سر سخت ميتوان عداوت را به مصالحه و خصومت را به دوستي تبديل نمود، دشمني نيز كوچك و كوچكتر شده، و از بين ميرود، روبهرو شدن متوكلانه با مصيبت نيز همينطور است.
مسأله سوم: هر زمان حكمي دارد. در زمانه فعلي كه زمانه غفلت است مصيبت تغيير شكل داده است. بلا در برخي دورههاي زماني و در بعضي از افراد بلا نيست لطف الهيست.
من در زمانه كنوني ساير مصيبت ديدگان بيمار را (به شرط اينكه مصيبت ضرري براي دين نداشته باشد) سعادتمند ميدانم، لذا نگران مقابله با اين نوع مصايب نيستم و اين وضع حس دلسوزي به آنها را در من ايجاد نميكند، زيرا هرگاه جوان بيماري نزدم آمده است، ديدهام كه نسبت به همقطارانش در انجام وظايف ديني و توجه به آخرت برتر است. از همينجا در مييابم كه انواع بيماري براي چنين افرادي مصيبت
— 24 —
نيست، نوعي لطف الهيست، زيرا بيماري مزبور حيات دنيوي، فاني و كوتاه مدت او را دچار زحمت ميكند، ليكن براي زندگاني جاودان او مفيد است و حكم نوعي عبادت را دارد. اگر او سلامت يابد با سرخوشي حاصل از جواني و سرگرميهاي نامشروع زمانه قادر به محافظت از حالت انتباه حاصل از بيماري نخواهد بود و غرق سفاهت خواهد شد.
خاتمه
حضرت حق براي نشان دادن قدرت بيحد و رحمت بيمنتهايش، در انسان عجزي بيحد و فقري بينهايت قرار داد. نيز براي نشان دادن نقوش بيشمار اسماء خود انسان را چون دستگاهي در چنان صورتي آفريد كه از جهات مختلف گرفتار آلام گوناگون ميگردد، و در عين حال از جهات گوناگون قادر به اخذ لذايذ است. در اين دستگاه انساني صدها وسيله و ابزار وجود دارد كه الم و لذت و وظيفه و پاداش هر كدامشان جداگانه است. اسماي الهي كه در انسان اكبر يعني عالم تجلي نموده است در انسان نيز كه عالم اصغر است كلاً جلوههايي دارد. امور نافعي چون صحت و عافيت و لذايذ انسان را به شكرگويي وا ميدارد و دستگاه وجودي او را از جهات گوناگون به سمت وظايف خود سوق ميدهد. انسان به كارخانه شُكر تبديل ميشود؛ به همين ترتيب با مصايب، بيماريها، آلام و دردها، و ساير عوارض مُهيج، چرخهاي ديگر دستگاه مذكور را به هيجان و حركت در ميآورد و معدن عجز و ضعف و فقر را كه در وجود آدمي قرار داده شده به كار مياندازد. به او وضعيتي ميدهد كه نه با يك زبان كه با زبان هر عضوي از خدا مدد جويد و به او پناه ببرد. گويي انسان با عارضههاي مذكور به قلم متحركي تبديل ميشود كه هزاران قلم جداگانه را در بر ميگيرد. در صحيفه حيات يا در لوح مثالياش مقدرات زندگاني خويش را مينگارد و آن را اعلاميهيي براي اسماي الهي ميكند، حكم قصيده منظومه سبحانيهيي مييابد و وظيفه فطري خود را ايفا ميكند.