— 25 —
لمعه سوم
اين لمعه تا حدودي با ذوق و احساس آميخته است. از آنجا كه گوش هيجانات ذوق و احساس چندان بدهكار قواعد عقلي و موازين فكري نيست و آنها را مراعات نميكند، لذا لمعه سوم را نبايد با موازين منطق سنجيد.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ اِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَاِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴾
(قصص:٨٨)
دو جمله
يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي* يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي
كه بيانگر معناي آيه فوق ميباشند دو حقيقت مهم را نشان ميدهند. اين است كه برخي از زعماي نقشبنديان ختمه مخصوصي از اين دو جمله براي خود تهيه ديده و آن را "ختمه نقشيه مختصر" ناميدهاند. حال كه اين دو جمله بيانگر معناي آن آيه عظيم ميباشند ما چند نكته از دو حقيقت مهم آن را به شرح زير بيان ميكنيم:
نكته نخست
در حقيقت يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي همچون عمل جراحي، قلب را از ماسوي تجريد و ارتباطش را با آن قطع ميكند؛ به اينترتيب كه انسان به اعتبار ماهيت جامعاش با بيشتر موجودات ارتباط دارد. نيز در ماهيت جامع انسان، قابليت بينهايت محبت قرار داده شده است. اين است كه انسان نسبت به همهي موجودات احساس محبتآميزي دارد. او دنياي بسيار بزرگ را همچون خانه خويش و بهشت ابدي را مانند باغ و بوستان خود دوست دارد. اين در حاليست كه موجودات مورد علاقه انسان به يك
— 26 —
منوال نميمانند و در حال رفتناند. او همواره از فراق در رنج است. محبت بيحد او مدار رنج و عذابي معنوي و بينهايت ميشود. قباحت و قصور حاصل از تحمل رنج و عذاب مذكور متعلق به اوست، زيرا استعداد بيحد و حصر محبت كه در قلب اوست به وي داده شده، تا به ذاتي توجه كند كه مالك جمال باقي بينهايت است. انسان محبت مذكور را به خطا صرف موجودات فاني ميكند و مرتكب قصور ميشود و مجازات قصور را نيز با رنج فراق متحمل ميگردد.
تبرّي از اين قصور و قطع علاقه به محبوبهاي فاني از اين نظر كه او پيش از آنكه محبوبها او را ترك گويند آنها را ترك ميكند افاده حصر محبت به محبوب باقي دارد و معناييست كه از جمله نخست يعني يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي نتيجه ميشود و معنياش اين است كه باقي حقيقي فقط و فقط تو هستي. ماسوي فاني است. آنچه فانيست البته نميتواند مدار علاقه به محبتي باقي و عشقي ازلي و ابدي و قلبي كه براي ابد آفريده شده گردد، يعني "مادام كه محبوبهاي بيشمار فاني هستند، مرا رها ميكنند و ميروند پيش از آنكه آنها تركم كنند من با گفتن يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي آنها را رها ميكنم. فقط تو باقي هستي و ميدانم كه با بقاي توست كه موجودات بقا مييابند و به اين مسأله معتقدم. اين است كه با محبت تو آنها محبوب ميشوند؛ وگرنه لايق علاقه قلبي نيستند." در اين حالت قلب از محبوبهاي بيشمار صرفنظر ميكند. مُهر فاني بودن را بر حُسن و جمالشان ميبيند و علاقه قلبي به آنها را قطع ميكند؛ كه اگر چنين نكند به تعداد محبوبهايش زخم معنوي بر ميدارد.
جمله دوم يعني يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي مرهم و ترياق آن زخمهاي بيشمار ميشود. منظور از يَا بَاقِي اين است: "مادام كه تو هستي، كافيست؛ هر چيز را كفايت ميكني؛ مادام كه تو هستي، هر چيز هست".
آري، حُسن و احسان و كمال كه در موجودات سبب محبت است در واقع اشارتيست بر حُسن و احسان و كمال باقي حقيقي؛ و سايههاي ضعيف آن محسوب ميشوند كه از پس پردههاي متعدد ديده ميشوند. و سايهِ سايههاي جلوه اسماي حسني ميباشند.
— 27 —
نكته دوم
در فطرت انسان عشق شديدي به بقا وجود دارد. او حتي در هر چيز مورد علاقهاش به سبب قوّه واهمه، نوعي بقا را توهم ميكند و آن گاه آن را دوست ميدارد. هرگاه به زوال آن چيز بينديشد يا خبر آن را بشنود عميقاً ناراحت شده، و داد و فرياد ميكند. همه فريادهايي كه ريشه در فراق دارند ترجمان گريستنهاييست كه از عشق به بقا سرچشمه ميگيرد. اگر توهم بقا نباشد او نميتواند ابراز محبت كند. حتي ميتوان گفت يكي از اسباب وجودي عالم بقا و جنت ابدي آرزوي قدرتمند بقاست كه از عشق شديد به جاودانگي حاصل ميگردد كه در ماهيت انسان وجود دارد و در واقع دعايي عام و فطري براي بقاست. باقي ذوالجلال اين آرزوي فطري شديد و اين دعاي عمومي قوي و مؤثر را پذيرفته و براي انسانهاي فاني، عالمي باقي آفريده است.
مگر ممكن است فاطر كريم و خالق رحيم خواسته جزيي معده كوچك و دعايي را كه براي بقاي موقت با زبان حال ادا ميكند با آفريدن انواع بيشمار غذاهاي لذيذ برآورده سازد و خواسته شديد نوع بشر را كه برآمده از نيازي بزرگ و فطريست، دعايي كلي، دائمي، منطبق بر حق و حقيقت، و داير بر بقا كه با زبان حال و قال بيان ميگردد را اجابت نكند؟ حاشا! صدهزار بار حاشا! امكان ندارد نپذيرد؛ اين به هيچوجه برازنده حكمت و عدالت و رحمت و قدرت او نيست.
مادام كه انسان شيفته بقاست، بيترديد همه كمالات و لذايذش نيز تابع بقاست و مادام كه بقا مخصوص باقي ذوالجلال است؛ و مادام كه اسماء ذات باقي، باقيست و آيينههاي ذات باقي رنگ و حكم باقي را ميگيرند و مظهر نوعي بقا ميشوند، پس لازمترين كار و مهمترين وظيفه انسان داشتن ارتباط و علاقه به آن باقي و اتصال به اسماء اوست، زيرا هر چه در راه ذات باقي صرف شود مظهر نوعي بقا خواهد شد. لذا يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِيِ دوم نمايانگر اين حقيقت است، كه با مداواي زخمهاي معنوي بيشمار انسان، آرزوي بسيار شديد او به بقا را كه در فطرت دارد بهواسطه آن برآورده ميكند.
— 28 —
نكته سوم
تأثيرات زمان بر فنا و زوال اشيا در اين جهان بسيار متفاوت است. احكام موجودات نيز كه همچون دواير متداخل درون هماند از نقطهنظر زوال جداگانه است. همانطور كه دايرههاي شمارنده ثانيهها و دقايق و ساعات و روزها در ساعت شبيه هماند، اما در سرعت با يكديگر تفاوت دارند، در انسان نيز دواير جسم و نفس و قلب و روح متفاوتند، مثلاً بقا و حيات و وجود جسم ممكن است در يك روز يا يك ساعت قابل تصور و گذشته و آينده آن معدوم باشد اما در همان حال دايره وجود و حيات قلب روزها پيش از همان روز و روزهاي پس از آن گسترده ميباشد. دايره عظيمه روح از سالها پيش و سالها بعد داخل در دايره حيات و وجودش است.
بنابراين استعداد، و از نظر معرفت الهي و محبت رباني و عبوديت سبحاني و مرضيات رحماني كه مدار حيات قلبي و روحيست، عمر فاني، عمري باقي را دربرميگيرد و عمري ابدي و باقي را نتيجه ميدهد و حكم عمر جاويدان و لايموت را ميگيرد. آري، يك ثانيه در راه محبت، معرفت و رضاي باقي حقيقي به اندازه يك سال است؛ در غير اين صورت يك سال يك ثانيه ميشود. ثانيهيي در راه او لايموت و به اندازه سالهاست. صدسال اهل غفلت براي دنيا در حكم يك ثانيه است. سخن مشهوري هست؛ ميگويند:
سِنَةُ الفِرَاقِ سَنَةٌ و سَنَةُ الوِصَالِ سِنَةٌ
يعني يك ثانيه فراق به قدر يك سال طولانيست و يك سال وصال به قدر ثانيهيي كوتاه است، اما من كاملاً بر عكس اين مطلب را ميگويم: وصال يعني حتي يك ثانيه وصال لِوَجه الله در دايره رضاي باقي ذوالجلال نه فقط يك سال بلكه پنجره دائمي وصال است و يك سال در فراق آميخته با غفلت و ضلالت نه هزار سال، كه در حكم يك ثانيه است. سخن زير مشهورتر از سخن پيشين است:
أرْضُ الفَلَاتِ مَعَ الاَعْدَاءِ فِنْجَانٌ * سَمُّ الخِيَاطِ مَعَ الاَحْبَابِ مَيْدَانٌ
و حكم ما را تأييد ميكند.
يكي از معاني صحيح سخن مشهور پيشين اين است: وصال موجودات فاني مادام كه فانيست هر قدر طولاني هم كه باشد باز كوتاه است. يك سالش چون ثانيهيي سپري ميشود و خيالي حسرتآميز و رؤيايي تأسفبار ميشود. قلب انساني كه
— 29 —
خواهان بقاست اگر سالي در وصال باشد تنها در ثانيهيي شايد ذرهيي ذوق كسب كند. ثانيه فراق نيز يك سال نيست، بلكه سالهاست، زيرا عرصه فراق فراخ است. فراق براي قلبي كه خواهان بقاست اگر حتي يك ثانيه هم باشد به قدر سالها آسيب و زيان در بردارد، زيرا فراقهاي بيپايان را يادآوري ميكند. براي محبتهاي مادي و سفلي، گذشته و آينده مملو از فراق است.
به همين دليل ميگوييم: اي انسانها! آيا ميخواهيد عمر فاني، كوتاه و بيفايده خود را باقي، طولاني و مفيد و پر ثمر كنيد؟ مادام كه چنين خواستهيي اقتضاي انسانيت است پس عمر خود را صرف راه باقي حقيقي كنيد، زيرا هر آنچه متوجه باقي شود مظهر تجلي بقا ميشود. مادام كه انسان به شدت خواهان عمري طولانيست روشن است كه عاشق بقاست و مادام كه چارهيي براي تبديل عمر فاني به عمر باقي وجود دارد و به لحاظ معنا اين امكان هست كه عمر خويش را طولاني كنيم بيشك انساني كه انسانيتاش سقوط ننموده است در جستجوي آن چاره بر خواهد آمد و براي به فعليت در آوردن آن امكان خواهد كوشيد و بهسوي موفقيت حركت خواهد نمود. چاره مورد نظر اين است: "براي خدا كار كنيد؛ براي خدا ديدار كنيد؛ براي خدا تلاش كنيد." در دايره رضاي لِلّٰه، لِوَجهِ الله و لِاَجلِ الله حركت كنيد. در آن صورت هر دقيقه عمرتان حكم سالها را خواهد داشت.
در اشاره به همين حقيقت، نص قرآن نشان ميدهد كه شبي چون ليلة القدر در حكم هزار ماه است كه عبارت از هشتاد و اندي سال ميشود؛ به همين ترتيب زمان معراج نيز كه دقايقي بيش نبوده و بر اساس سرّ "بسط زمان" كه قاعدهيي مُحقق در ميان اهل ولايت و حقيقت است حكم سالهاي زيادي را داشته و اشاره به حقيقت مذكور است، وجود آن را اثبات ميكند و بر وقوع بالفعل آن صحه ميگذارد. مدت چند ساعته معراج وسعت و احاطه و درازايي به قدر هزاران سال دارد، زيرا (پيامبر) از طريق معراج وارد عالم بقا شد. چند دقيقه از عالم بقا هزاران سال اين دنيا را در بر ميگيرد. رويدادهاي مبتني بر "بسط زمان" كه در ميان اولياء الله به وفور وقوع يافته نيز بر همين حقيقت استوار است. روايت كردهاند كه برخي از اوليا در يك دقيقه كار يك روز را انجام ميدادهاند. بعضي از آنها در يك ساعت وظايف يك سال را انجام دادهاند. برخي در يك دقيقه قرآن را ختم
— 30 —
ميكردهاند. چنين كساني كه اهل صدق و حقيقت هستند بيترديد آگاهانه به كذب و دروغ تنزل نمييابند. نيز مشاهده عيني حقيقت "بسط زمان" همانطور كه آيه قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا اَوْ بَعْضَ يَوْمٍ (كهف: ١٩) و آيه وَلَبِثُوا فِى كَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا (كهف:٢٥) نشان از "طي زمان" دارند، آيه وَاِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَاَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ (حج:٤٧) نيز "بسط زمان"را نشان ميدهد. توسط آنها كه با تواتري مكرر و بيشمار نقل شده نميتواند مورد ترديد واقع شود. نوعي از "بسط زمان" كه مورد تأييد هر كس ميباشد در عالم رؤيا مشاهده ميشود. گاه براي ديدن خوابي كه انسان ميبيند و حالاتي كه از سر ميگذراند و سخناني كه در عالم رؤيا بيان ميكند و لذتهايي كه ميبرد يا دردهايي كه تحمل ميكند در عالم بيداري به روز يا روزها نياز است.
نتيجه: اگر چه انسان فانيست ليكن براي بقا خلق شده است و به عنوان آيينهيي براي ذاتي باقي آفريده شده و موظف به انجام كارهاييست كه ثمرات باقي در بردارد و به او صورتي داده شده تا بتواند مدار نقشها و جلوههاي اسما باقي ذاتي باقي گردد. در اين حال وظيفه حقيقي و سعادت چنين انساني اين است كه با تمام اعضا و جوارح و تواناييهايش در دايره رضايت آن باقي سرمدي به اسما او در آويزد و با توجه به او در راه ابد طي طريق نمايد؛ همانگونه كه زباناش يَا بَاقِي اَنتَ البَاقِي ميگويد قلب و روح و عقل و همه لطايف (وجودياش) نيز ميبايست چنين بگويند:
هُوَ البَاقِي، هَوَ الاَزَلِيُّ الاَبَدِي، هُوَ السَّرمَدِي، هَوَ الدَّائِمُ، هُوَ المَطْلوبُ، هُوَ المَحْبُوبُ، هُوَ المَقْصُودُ، هُوَ المَعْبُودُ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيم ﴾
﴿ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا ﴾