— 83 —
لمعه سيزدهم
(حكمة الاستعاذه)
موضوع اين لمعه سرّ اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ ميباشد.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَقُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ ﴾
(مؤمنون: ٩٧- ٩٨)
بحث سرّ استعاذه از شيطان در "سيزده اشارت" نگاشته خواهد شد. قسمي از آنها به صورت پراكنده در برخي رسالهها مانند كلام بيست و ششم بيان و اثبات گرديده است، به همين دليل در اينجا به اجمال بحث ميشود.
اشارت نخست: سؤال: با اينكه شياطين از لحاظ ايجاد در كائنات هيچ دخالتي ندارند و حضرت حق با رحمت و عنايتش حامي اهل حق است، نيز زيباييها و محاسن جذاب حق و حقيقت مؤيد و مشوق اهل حق است، و پستيهاي كريه گمراهي موجب تنفر از اهل ضلالت ميشود، حكمت پيروزيهاي مكرر حزب شيطان چيست؟ و چه سرّيست كه اهل حق همواره از شرّ شيطان به حضرت حق پناه ميبرند؟
پاسخ: حكمت و سرّ مطلب فوق چنين است: اكثريت مطلق ضلالت و شر، منفي و تخريب و عدمي و بهم ريختن است، ولي اكثريت مطلق هدايت و خير مثبت و وجودي و مرمت و بازسازيست. همه ميدانند ساختماني را كه بيست نفر
— 84 —
در بيست روز بنا كردهاند يك نفر ميتواند در يك روز ويران كند. آري، با اينكه حيات انسان با وجود همه اعضاي اساسي و شرايط حياتي او ادامه مييابد، اما يك ستمگر با اينكه مرگ خاص قدرت خالق ذوالجلال است، با قطع عضو بدن فردي او را مظهر مرگ ميكند كه نسبتش با حيات، عدميست. اين است كه التَّخريبُ اَسْهَل حكم ضرب المثل يافته است.
براساس اين سرّ است كه اهل ضلالت با تواني ضعيف گاه بر اهل حق كه بسيار نيرومندند پيروز ميشوند. ليكن اهل حق چنان قلعه محكمي دارند كه تا هر وقت در آن باشند دشمنان قادر به نزديك شدن به آن نخواهند بود و غلطي نميتوانند بكنند. اگر موقتاً هم ضرري برسانند بر اساس سرّ لِلْمُتَّقِينَ ضرر مذكور با ثواب و منفعتي ابدي جبران ميشود. آن قلعه متين و آن حصن حصين نيز شريعت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و سنت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
اشارت دوم: سؤال: آفرينش شياطين كه شرّ محضاند، و مسلط كردنشان بر اهل زمانه، و كافر شدن و به جهنم رفتن بسياري از انسانها بهواسطه وجود شياطين، در ظاهر امر بسيار عجيب و كريهيست. رحمت و جمال جميل علي الاطلاق و رحيم مطلق و رحمن بالحق چگونه به اين مصيبت دهشتناك و پستي بيحد اجازه بروز ميدهد و با آن موافقت ميكند؟
اين مسأله به ذهن بسياري خطور كرده و خيليها آن را پرسيدهاند.
پاسخ: در وجود شيطان توأم با شرهاي جزيي، مقاصد خيريه كلي و كمالات انساني فراواني هست. آري، به مراتبي كه از دانه تا يك درخت بزرگ وجود دارد توجه كنيد؛ در استعداد ماهيت انسان، مراتبي بيش از آن وجود دارد؛ از ذره تا شمس درجات هست. بروز اين استعدادها البته نيازمند حركت است، اقتضاي معاملهيي را دارد. به حركت درآمدن و ترقي و پيشرفت در آن معامله نيز با مجاهده امكان پذير است. مجاهده مذكور نيز با وجود شياطين و چيزهاي مُضر امكان پذير ميشود؛ وگرنه مقام انسانها نيز مانند فرشتگان ثابت ميماند. در آن صورت نوع انسان فاقد صنوفي كه در حكم هزاران نوع است ميشد. ترك هزاران خير براي اينكه مانع شرّي جزيي شويم با حكمت و عدالت منافات دارد؛ اگر چه بيشتر انسانها به دليل وجود شيطان
— 85 —
گرفتار ضلالت ميشوند، ليكن اهميت و قيمت در غالب مواقع ناظر بر كيفيت است و به كميت يا توجه كمي دارد يا اصلاً توجهي ندارد. فردي را در نظر بگيريد كه هزار و ده دانه دارد. فرض كنيد او دانهها را زير خاك مظهر معاملهيي شيميايي كند (در خاك بكارد) و ده دانه تبديل به درخت شده و هزار دانه ديگر از بين برود. سودي كه ده دانهي درخت شده نصيب آن فرد ميكند بيترديد ضرر و زيان هزار دانه از بين رفته را به صفر ميرساند. به همين ترتيب منفعت و شرف و ارزشي كه با ده انسان كامل كه بهواسطه مجاهده با نفس و شياطين مانند ستارگان موجب افتخار نوع انسان ميشوند و به آنها روشنايي ميبخشند نصيب انسانها ميگردد، بيترديد ضرري را كه اهل ضلالت سفلي - كه در حد نوع حشرات هستند، - با كافر شدنشان متوجه انسان ميكنند به صفر ميرساند و از مقابل ديدگان محو ميكند؛ اين است كه رحمت و حكمت و عدالت الهي اجازه ميدهد شيطان وجود داشته باشد و شياطين امكان تسلط داشته باشند.
اي اهل ايمان! زره شما در برابر اين دشمنان عجيب، تقواييست كه در نظام قرآن حاصل شده باشد؛ سنگرتان سنت سَنيّه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است و سلاحتان نيز پناه بردن به استعاذه و استغفار و حفاظت الهيست.
اشارت سوم: سؤال: شكواهاي بزرگ و تأكيد فراوان و تهديدات بسيار شديدي كه عليه اهل ضلالت در قرآن حكيم هست در ظاهر عقل با بلاغت متناسب و عادلانه قرآن و اعتدال و درستياش تناسب ندارد. گويي در برابر فردي ناتوان، لشكرهايي فراهم ميآورد و براي يك حركت جزيي او چنان تهديدش ميكند كه گويي مرتكب هزاران جنايت شده است. او را با اينكه مفلس است و در عالم مُلك هيچ سهمي ندارد در موقعيت شريكي متجاوز مينشاند و از وي گلايه ميكند. سرّ و حكمت اين مطلب چيست؟
پاسخ: سرّ و حكمت مطلب فوق اين است: شياطين و پيروانشان چون در ضلالت سلوك ميكنند با حركتي كوچك قادر به ايجاد خرابيهاي فراواني هستند و با كاري اندك خسارات زيادي بر حقوق مخلوقات وارد ميكنند؛ همچنان كه فردي با اندك حركتي يا با ترك مسؤوليتي كوچك ميتواند در كشتي بزرگ
— 86 —
تجاري سلطان موجب ضرر و زيان و ابطال نتيجه كارها و حاصل تلاش همه موظفان مرتبط با كشتي شود به همين دليل صاحب ذي شأن آن كشتي به حساب همه رعايايش كه مرتبط با كشتياند از آن فرد عاصي شكايتها كرده و تهديدهاي دهشتناكي ميكند و با در نظر گرفتن نتايج وحشتناك آن حركت - نه خود آن حركت كوچك - و نه براي خودش كه صاحب والا مقاميست بلكه به نام حقوق رعيت، او را محكوم به مجازاتي شديد ميكند.
به همين ترتيب سلطان ازل و ابد نيز در برابر خطاها و نافرمانيهاي به ظاهر كوچك حزب شيطان كه اهل ضلالتاند و همراه اهل هدايت در كشتي كره زمين بهسر ميبرند و با عصيانشان به حقوق بسياري از مخلوقات تجاوز ميكنند و باعث ابطال نتايج وظايف عالي موجودات ميگردند، شكايات عظيم ميكند و بر تهديدات وحشتناك و خرابيهايشان تأكيدات فراوان دارد؛ و اين حكمت محض در عين بلاغت است و با آن كاملاً متناسب و موافق ميباشد. اين امر مطابق مقتضاي حال است كه تعريف و اساس بلاغت ميباشد و از مبالغه كه اسراف كلام است منزه ميباشد. آشكار است اگر كسي در برابر دشمناني چنين وحشتناك، كه با حركتي ناچيز خرابيهاي بسيار ايجاد ميكنند به قلعهيي پناه نبرد نابود خواهد شد.
اينك اي اهل ايمان! آن قلعه پولادين و سماوي، قرآن است؛ وارد آن شويد و نجات يابيد.
اشارت چهارم: اهل تحقيق و اصحاب كشف اتفاق نظر دارند كه عدم، شرّ محض و وجود، خير محض است. آري، خير و محاسن و كمالات در اكثريت مطلق موارد به وجود استناد داده ميشوند و به آن رجوع ميكنند. حتي اگر به صورت منفي و عدمي نيز باشند اساسشان ثبوتي و وجوديست. اساس و مايه اصلي همه پستيها مانند ضلالت و شرّ و مصايب و معاصي و بلايا، عدم و نفي است. بدي و پستي آنها زاده عدم است؛ گرچه در صورت ظاهر مثبت و وجودي هم ديده شوند اساسشان عدمي و نفي است. بالمشاهده ثابت است كه وجود چيزي مانند يك ساختمان با موجوديت اجزايش تقرر مييابد، در حالي كه از بين رفتن و عدم و انهدام آن بهواسطه يكي از اركانش حاصل ميشود؛ همچنين وجود نيازمند
— 87 —
علتيست كه موجود باشد. به سببي تحقق يافته استناد مييابد، اما عدم را به چيزهاي عدمي استناد ميدهند. چيزي عدمي ميتواند علت يك چيز معدوم شود.
بنابراين دو قاعده است كه با وجود آثار مخرب و عجيب شيطان انس و جن در عالم، و انواع كفر و ضلالت و شرّ و مهالكشان، در كار ايجاد و آفرينش ذرهيي دخالت نداشته و سهم شراكتي در ملك الهي ندارند. آنها امور فوق را با قدرت و توان انجام نميدهند، يعني در واقع كارهايشان را با ترك و تعطيل كردن انجام ميدهند نه با توان و عملي كردن. با انجام ندادن خير، شرها را عملي ميكنند، يعني شرّ ميشوند، زيرا مهالك و شرّ از نوع تخريباند و لازم نيست علتشان قدرتي موجود و ايجادي فاعل باشد. با يك امر عدمي و از بين رفتن يكي از شرايط، خرابيهاي بزرگ حاصل ميشود.
به دليل ظاهر نشدن اين سرّ در عالم مجسويان است كه آنها در عالم به يك خالق خير به نام "يزدان" و يك خالق شرّ به نام "اهريمن" معتقدند. خداي موهوم شرّي كه آنها اهريمن مينامند همان شيطان مشخصيست كه با اختياري جزيي و كسبي بيايجاد سبب شرور ميگردد.
هان اي اهل ايمان! در برابر خرابيهاي عجيب شياطين، مهمترين سلاح و ابزار بازسازي، استغفار، و پناه بردن به حضرت حق با ذكر اَعُوذُ بِاللّهِ است؛ قلعه شما نيز سنت سَنيّه است.
اشارت پنجم: زماني به اين موضوع بسيار ميانديشيدم كه حضرت حق پاداش بزرگي چون بهشت و مجازات وحشتناكي چون جهنم را در كتابهاي آسماني به بشر نشان ميدهد و در كنار آن او را تا اين حد تهديد و تشويق ميكند، هشدار ميدهد و بر حذر ميدارد اما اهل ايمان با اين حال و با وجود اسباب بيشمار هدايت و راه راست، مغلوب دسيسههاي ضعيف و پست و بدون پاداش حزب الشيطان ميشوند. چگونه ممكن است ايمان داشت و براي تهديدهاي شديد حضرت حق اهميتي قائل نشد؟ چگونه ممكن است ايمان فرد از بين نرود و براساس سرّ
﴿ اِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا ﴾
(نساء: ٧٦) فريب دسيسههاي واقعاً
— 88 —
ضعيف شيطان را بخورد و نافرماني كند؟ حتي يكي از دوستانم با اينكه صدها درس حقيقت را از من شنيده و قلباً تصديق كرده بود و نسبت به من هم بيش از حد حُسن ظن داشت و با من مرتبط بود گرفتار توجهات رياكارانه و بيارزش فردي فاسد و فاقد قلب شد و در وضعيتي بر له او و عليه من قرار گرفت. گفتم: فسبحان اللّه مگر ممكن است انسان تا اين حد سقوط كند؟ گفتم عجب انسان دور از حقيقتيست، و با غيبت كردن او مرتكب معصيت شدم.
آنگاه حقيقت موجود در اشارات پيشين نمايان شد و بسياري از نقاط تاريك را روشن نمود. در آن زمان بهواسطه آن نور، خداي را سپاس، دانستم ترغيبها و تشويقهاي عظيم قرآن حكيم دقيقاً بهجا بوده و اينكه اهل ايمان فريب دسايس شيطان را ميخورند به دليل بيايماني يا ضعف ايمان آنها نيست و كسي كه مرتكب گناه كبيره شده كافر نميشود و معتقدان مذهب معتزله و قسمي از پيروان مذهب خارجي كه ميگويند: "مرتكب گناهان كبيره كافر ميشود يا در جايي بين ايمان و كفر ميماند" به خطا رفتهاند؛ و همچنين آن دوست بيچارهام كه صدها درس حقيقت را فداي توجهي از توجهات حريفي كرد آنچنان كه فكر ميكردم دچار سقوط و پستي وحشتناك نشده بود. حضرت حق را شكر كردم و از آن ورطه نجات يافتم، زيرا همچنان كه در گذشته گفتيم شيطان بهواسطه مختصر امر عدمي، انسان را گرفتار مهالك ميكند. نفس انسان نيز همواره گوش به فرمان شيطان است. قوه شهويه و غضبيه او نيز در حكم دو ابزار ناقله و قابله براي دسايس شيطاني هستند.
به همين سبب است كه دو اسم "غفور" و "رحيم" از اسماي حضرت حق با تجلي اعظم متوجه اهل ايمان ميگردد؛ و در قرآن حكيم نيز نشان ميدهد كه مهمترين احسان به پيامبران مغفرت است و آنها را دعوت به استغفار ميكند. خداوند با تكرار كلمه قدسي
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
در ابتداي هر سوره و با دستوري مبني بر بيان آن در همه كارهاي مبارك، رحمت واسعه خود را كه عالم را احاطه كرده ملجاء و مأوا نشان ميدهد و با فرمان فَاسْتَعِذْ كلمهي اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ را سنگر قرار ميدهد.
— 89 —
اشارت ششم: يكي از خطرناكترين دسيسههاي شيطان خلط تخيل و تصديق كفر در برخي افراد حساس و ساده دل است. تصور ضلالت را چون تصديق ضلالت نشان ميدهد و در عالم خيال به پستترين خاطرات درباره افراد مقدس و امور منزه جان ميبخشد. امكان ذاتي را به صورت امكان عقلي نشان ميدهد و صورت شكي منافي يقيني كه فرد در ايمانش دارد ايجاد ميكند. آنگاه فرد حساس بيچاره متوهمانه خود را در ضلالت و كفر ميپندارد و گمان ميكند يقيني كه در ايمان داشت زايل گرديده، لذا دچار يأس و نااميدي ميگردد و بهواسطه اين يأس اسير شيطان ميشود. شيطان نيز يأس و رگ ضعف و خلط مبحث مذكور را فراوان به كار ميگيرد؛ تا جايي كه فرد مزبور ديوانه ميشود يا با گفتن "هر چه بادا باد" سر از ضلالت و گمراهي در ميآورد.
در برخي رسالهها بيان كردهايم كه ماهيت اين دسيسه شيطان تا چه حد بياساس است و در اينجا به اختصار بحث خواهيم كرد، همچنان كه تصوير مار در آيينه قادر به نيش زدن نيست يا تمثال و تصوير آتش نميسوزاند و عكس مردار موجب ناپاكي نميگردد؛ بههمين ترتيب نيز عكس شرك و كفر در آيينه فكر يا خيال و سايههاي ضلالت و تخيل سخنان نفرت انگيز و ناسزا موجب تخريب اعتقاد نميشود و ايمان را تغيير نميدهد و ادب محترمانه را نميشكند، زيرا قاعده مشهوري است كه همچنان كه تخيل ناسزا، ناسزا نيست تخيل كفر هم كفر نيست و بههمين ترتيب تخيل ضلالت هم ضلالت نميباشد. موضوع شك در ايمان و احتمالات برآمده از امكان ذاتي نيز منافي يقين نيست و آن را از بين نميبرد. اين از قواعد مقرر در علم اصول دين است كه:
اِنَّ اْلاِمْكَانَ الذَّاتِىَّ لاَ يُنَافِى الْيَقِينَ اْلعِلْمِىَّ
براي مثال ما يقين داريم كه درياي بارلا مملو از آب است و در جاي خود باقيست. اين در حاليست كه در ذات (درياي مذكور) اين امكان هست كه در لحظه كنوني خشكيده باشد و خشك شدن اين دريا از ممكنات است. تا زماني كه اين امكان ذاتي از نشانه و امارهيي نشأت نگيرد نميتوان براساس يك امكان ذهني شك كرد. چرا كه باز هم از قواعد مقرر در علم اصول دين است كه:
لاَ عِبْرَةَ ِلْلاِحْتِمَالِ الْغَيْرِ النَّاشِىءِ عَنْ دَلِيلٍ
يعني
— 90 —
"احتمال ذاتي فاقد اماره نميتواند به عنوان امكان ذهني ايجاد شبهه كند و اهميتي داشته باشد." فرد بيچارهيي كه با اين دسيسه شيطان مواجه ميگردد گمان ميكند يقين خويش را به حقايق ايماني بهواسطه چنين امكانات ذاتي از دست ميدهد، مثلاً به اعتبار بشر بودن، امكانهاي ذاتي متعددي درباره حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به ذهن او خطور ميكند كه هيچ ضرري براي جزم و يقين ايمان ندارد، اما او ميپندارد كه دارد و واقعاً متضرر ميشود.
شيطان گاهي بهواسطه وسوسهيي كه در قلب دارد درباره حضرت حق سخنان نامربوطي بيان ميكند. فرد در اين صورت گمان ميكند قلباش دچار گمراهي و ضلالت شده كه به چنين چيزهايي ميانديشد. اين است كه بر خود ميلرزد؛ در حالي كه لرزيدن و ترسيدن و عدم رضايت او دليل است كه آن سخنان و انديشهها از قلب نشأت نميگيرد بلكه وسوسه شيطان است يا از سوي شيطان القاء ميشود.
يكي دو لطيفه در ميان لطايف انساني هست كه من موفق به تشخيصشان نشدهام، گوششان به اختيار و اراده بدهكار نيست و زير بار مسؤوليت هم نميروند. لطايف مذكور گاه حكم ميكنند، به حق بياعتنايند و مرتكب خطاهايي ميشوند. در آن لحظه شيطان به فرد تلقين ميكند كه "شايستگي تو با حق و ايمان موافقتي ندارد كه چنين بياختيار وارد امور باطل ميشوي. تقديرت تو را محكوم به شقاوت كرده است." لذا فرد بيچاره مذكور مأيوس و نااميد شده دچار هلاكت ميشود.
پناهگاه مؤمن در برابر دسيسههاي پيشين شيطان، حقايق ايماني و محكمات قرآنيست كه براساس اصول محققين اصفيا حدودش مشخص گرديده است. در مورد وسوسههاي بيان شدهي شيطان نيز بايد استعاذه كرد و اهميتي به آنها نداد، زيرا به ميزان اهميتي كه بدان داده شود جلب توجه ميكند، بزرگ ميشود و متورم ميگردد. مرهم و پادزهر اين گونه زخمهاي معنوي مؤمن، سنت سَنيّه است.
اشارت هفتم: سؤال: ائمه معتزله ايجاد شرّ را شرّ تلقي ميكنند، لذا خلقت كفر و ضلالت را به خداوند نسبت نميدهند و به اينترتيب گويي خداوند را تقديس ميكنند. آنها با اين نظر كه "بشر خود خالق افعال خويش است" دچار
— 91 —
گمراهي و ضلالت ميشوند. آنها ميگويند: "فرد مؤمني كه مرتكب گناه كبيره شده باشد ايمان خود را از دست ميدهد، زيرا اعتقاد داشتن به حضرت حق و تصديق جهنم با انجام گناه مذكور قابل جمع نيست. كسي كه در دنيا به دليل ترس از حبسي به غايت ناچيز مراقب است هيچ كار خلاف قانوني انجام ندهد اگر براي عذاب ابدي جهنم و غضب خالق اهميتي قايل نباشد و مرتكب معاصي كبيره گردد معلوم است كه بيايمان است".
پاسخ: جواب شقّ اول اين است: چنان كه در رساله قَدَر توضيح داده شد خلق شرّ، شرّ نيست؛ بلكه كسب شرّ، شرّ است، زيرا خلق و ايجاد، ناظر بر نتايج عام است. وجود يك شرّ مقدمه نتايج خير فراوانيست، لذا آفرينش شرّ مذكور به اعتبار نتايج، خير ميشود و حكم خير را خواهد داشت. براي مثال آتش صد نتيجه خير دارد و برخي انسانها كه بهسبب استفاده سوء از اراده و اختيار، آتش را براي خود شرّ ميكنند نميتوانند بگويند "خلق آتش شرّ است." به همين ترتيب در حالي كه خلق شياطين نتايج حكيمانه فراواني چون ترقي انساني را در بردارد فردي كه با استفاده سوء از اراده و اختيار و كسب غلط، مغلوب شيطان ميشود نميتواند بگويد "خلقت شيطان شرّ است." او با كسب خويش شرّ را براي خود كسب ميكند. آري، كسب نيز چون مباشرت جزييست مظهر نتيجه شرّ خصوصي شده و كسب شرّ مزبور، شرّ ميشود، ليكن خلق و ايجاد چون ناظر بر نتايج عام است ايجاد شرّ، شرّ نيست بلكه خير است.
معتزله به دليل عدم درك اين سرّ و با اعتقاد به اينكه "خلق شرّ، شرّ است و خلق امر نكوهيده، نكوهيده است." براي تقديس حضرت حق ايجاد شرّ را منتسب به او نميدانند و به همين دليل گرفتار گمراهي ميشوند. آنها به تأويل اين ركن ايماني ميپردازند كه: وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّه
اما پاسخ شق دوم سؤال كه «مرتكب گناه كبيره چگونه ميتواند مؤمن بماند؟» اين است كه اولاً در اشارات پيشين خطاي آنها به صورت قطعي دانسته شد و نيازي به تكرار باقي نماند، ثانياً نفس انسان همانطور كه درهمي لذت حاضر و نقد را بر يك من لذت نسيه ترجيح ميدهد، از ترس يك سيلي نقد نيز بيش از
— 92 —
يك سال عذابي كه قرار است در آينده متحمل شود اكراه دارد. اگر احساسات بر انسان غلبه يابد كاري با محاكمه عقل نخواهد داشت. براساس هوس و وهم حكم ميكند و كمترين و بياهميتترين لذت نقد را بر پاداشي بسيار بزرگ در آينده ترجيح ميدهد؛ و از فشاري اندك اما نقد بيشتر اكراه خواهد داشت تا عذاب بزرگي كه در آينده نصيبش خواهد شد، زيرا توهم و هوس و احساس قادر به ديدن آينده نيستند، و بلكه آن را انكار نيز ميكنند. نفس نيز اگر ياريشان دهد عقل و قلب كه محل ايمان است ساكت ميشوند و شكست ميخورند.
پس، انجام كباير از بيايماني سرچشمه نميگيرد، بلكه به دليل غلبه احساس و هوس و وهم و شكست عقل و قلب وقوع مييابد.
نيز همان گونه كه از اشارات پيشين دانسته شد، راه پستي و هوسها چون از جنس خراب كردناند به غايت سهل ميباشند. شياطين انسي و جني انسانها را خيلي زود بدان سو سوق ميدهند. براساس نص حديث، نوري از عالم بقا به اندازه بال يك پشه، چون ابديست با كل لذت و نعمتي كه انسان در مدت عمرش در دنيا كسب ميكند برابر است و بسيار حيرتآور است كه با اين حال برخي انسانهاي بيچاره لذت اين دنياي فاني را كه به اندازه بال پشهييست بر لذات عالم بقا ترجيح ميدهند و از پي شيطان ميروند.
به دليل همين سرّ است كه قرآن حكيم با تكرارها و اصرارها و تهديدها و تشويقهاي مكرر مؤمنان را به سوي خير و پرهيز از گناه سوق ميدهد.
ارشادهاي شديد و مكرر قرآن حكيم زماني موجب شد چنين بينديشم كه اخطارها و تذكّرهاي متعدد، انسانهاي مؤمن را بيثبات و دور از حقيقت نشان ميدهد، يعني (فكر ميكردم) وضعيتي را نصيب انسان ميكند كه برازنده شرف او نيست، زيرا در حالي كه يك فرمان آمر كافيست تا مأمور اطاعت كند اگر فرمان واحد ده بار تكرار شود جداً موجب رنجيدگي خاطر مأمور خواهد شد. ميگويد اگر به من بدبين هستي بدان كه من خائن نيستم. ليكن قرآن حكيم به مؤمنان خالص مصرانه و مكرر فرمان ميدهد. زماني كه اين فكر ذهنم را مشغول كرده بود دو سه دوست صادق داشتم. براي آنكه گرفتار شياطين انسي نشوند بارها به آنها تذكر
— 93 —
ميدادم و يادآوري ميكردم. آنها نه ميگفتند "مگر به ما بدبين هستي" و نه رنجيده خاطر ميشدند. من البته در دل ميگفتم "با اين تذكرات هميشگي آنها را ميرنجانم و به بيصداقتي و بيثباتي متهمشان ميكنم." سپس حقيقتي كه در اشارات پيشين توضيح داده شد و اثبات گرديد نمايان شد. در آن موقع بود كه به سبب حقيقت مذكور دانستم قرآن حكيم اصرارها و تكرارها را كاملاً مطابق مقتضاي حال و به جا و بدون زيادهروي و حكيمانه و بدون اتهام مطرح ميكند و همه آنها عين حكمت و بلاغت محض ميباشند، در آنجا دليل رنجيده نشدن دوستانم را دانستم.
خلاصه حقيقت مزبور چنين است: شياطين چون (انسان را) بهسوي تخريب و ويراني سوق ميدهند، لذا با عملي اندك مرتكب شرهاي زيادي ميشوند. اين است كه راهيان مسير حق و هدايت نيازمند احتياط فراوان، مراقبت شديد، تذكرات هميشگي و ياري فراوان هستند. بههمين دليل حضرت حق در جهت همان تكرارها با هزار و يك اسم خود ياري را تقديم اهل ايمان ميكند و هزاران دست مرحمتآميزش را براي يارياش دراز ميكند. غرور و عزت او را نميشكند، بلكه از آن محافظت ميكند. ارزش انسان را پايين نميآورد و او را تحقير نميكند، بلكه شرّ شيطان را بزرگ جلوه ميدهد.
اينك اي اهل حق و هدايت! چاره رهايي از دسيسههاي مذكور شيطان انس و جن اين است كه مذهب اهل سنت و جماعت را كه اهل حقاند تكيهگاه خويش كن و به قلعه محكمات قرآن معجز البيان پناه ببر و سنت سَنيّه را راهنماي خويش قرار بده تا سلامت را بيابي ...!
اشارت هشتم: سؤال: در اشارات پيشين ثابت كرديد كه راه ضلالت چون راه تخريب و تجاوز و سهولت است بسياري در آن طي طريق ميكنند، اما در رسالههاي ديگر با دلايل قطعي اثبات كردهايد كه مسير كفر و ضلالت چنان دشوار و توأم با مشكلات است كه در واقع كسي نبايد وارد آن ميشد و اين راه اصولاً راه قابل سلوكي نيست، و گفتهايد كه مسير ايمان و هدايت آن قدر آشكار و ساده است كه همه ميبايست وارد آن ميشدند.
— 94 —
پاسخ: كفر و ضلالت بر دو قسم است: قسمي از آن با اينكه عملي و فرعيست نفي و انكار احكام ايمان ميباشد؛ اين طرز از ضلالت آسان بوده، و نپذيرفتن حق است، نوعي ترك كردن و عدم است، نوعي عدم قبول است. اين قسم است كه در رسالهها سهل و آسان نشان داده شده است.
قسم دوم اما عملي و فرعي نيست بلكه حكمي اعتقادي و فكريست. باز كردن راهي نه در جهت نفي ايمان بلكه در ضديت با آن است. اين قبول باطل است، اثبات عكس حق است. اين قسم فقط نفي و نقيض ايمان نيست، ضد ايمان است. عدم قبول نيست كه ساده باشد بلكه قبول عدم است و با اثبات آن عدم است كه پذيرفته ميشود. بر اساس قاعده اَلْعَدَمُ لاَ يُثْبَتُ اثبات عدم البته كار سادهيي نيست. كفر و ضلالتي كه در ساير رسالهها توأم با مشكلات و صعوبتي در حد امتناع نشان داده شده، اين قسم است. كسي اگر ذرهيي شعور داشته باشد نبايد سالك اين طريق شود. ضمناً در اين مسير چنان كه در رسالهها بهطور قطعي ثابت شده است آن قدر دردهاي كُشنده و تاريكيهاي وحشتناكي هست كه اگر كسي ذرهيي عقل داشته باشد طالب آن نخواهد شد.
اگر گفته شود: پس چگونه است كه بيشتر انسانها وارد اين راه ميشوند كه پر از درد و الم و ظلمات است؟
پاسخ ميدهيم: آنها در اين راه افتادهاند و نميتوانند از آن بيرون بيايند. عاقبت را نميتوانند ببينند و به آن فكر هم نميكنند و چون قواي نباتي و حيواني بر لطايف انساني آنها غلبه دارد خواهان رهايي از آن هم نيستند و خود را با لذتي نقد و گذرا تسلي ميدهند.
سؤال: اگر گفته شود در ضلالت چنان درد و واهمه دهشتناكي هست كه كافر ميبايست نه تنها از زندگي لذت نبرد كه حتي نبايد زنده بماند. او زير بار اين درد بايد جان بدهد و از اين واهمه بايد قالب تهي كند، زيرا به اعتبار انسان بودن، مشتاق چيزهاي بيشمار و شيفته حيات است؛ با اين حال وقتي بهسبب كفر، موت را همواره در مقابل چشمان خود نابودي ابدي و فراقي لايزال ميبيند و زوال موجودات و درگذشت خويشان و همه محبوبانش را به
— 95 —
صورت نابودي و مفارقت ابدي مشاهده ميكند چگونه ميتواند زندگاني كند و از زنده بودن لذت ببرد؟
پاسخ: او با مغالطه شيطاني عجيبي خود را فريب داده و زندگاني كرده، و گمان ميكند لذتي صوري ميبرد، با تمثيلي مشهور به ماهيت او اشاره ميكنيم:
ميگويند به شتر مرغ گفتند "تو بال داري؛ پرواز كن!" او هم بالها را زير بدنش گذاشت و گفت: "من شترم" و پرواز نكرد، اما بعد در دام شكارچي افتاد. شترمرغ براي اينكه شكارچي او را نبيند سرش را زير سنگ ريزهها ميكند، اما بدن بزرگش را بيرون و هدف شكارچي قرار داده بود.
بعد به او ميگويند: "مادام كه ميگويي شتر هستم، پس لااقل بار ببر!" شترمرغ بالهايش را ميگشايد و ميگويد: "من پرندهام" و به اينترتيب از زحمت بار بردن خلاص ميشود، سپس بدون حامي و غذا هدف هجوم شكارچيها قرار ميگيرد. كافر هم درست مانند اين حيوان، در برابر اعلامهاي آسماني قرآن، كفر مطلق را رها كرده و كفر مشكوكي را اختيار ميكند. اگر به او گفته شود: "مادام كه موت و زوال را نيستي ابدي ميداني چوبه دار براي اينكه خودت را به دار بيآويزي در مقابل چشمانت است ... كسي كه هميشه چشم بر چوبه دار دارد چگونه ميتواند زندگاني كند؟ چگونه ميتواند لذت ببرد؟ او در اينجا با سهميكه از نورانيت فراگير و رحمت عام قرآن دارد ميگويد: "موت نابودي نيست، احتمال بقا در آن وجود دارد." يا مانند همان شترمرغ سر در سنگ ريزههاي غفلت ميكند تا اجل و قبر او را نبينند و زوال اشيا بهسويش تير نيندازند!
نتيجه: (كافر) وقتي به سبب كفر مشكوك مانند شترمرغ موت و زوال را نيستي و نابودي دانست، خبرهاي قطعي قرآن و كتابهاي آسماني درباره ايمان به آخرت احتمالي نصيب او ميكند. كافر به اين احتمال در ميآميزد و متحمل آن درد و الم وحشتناك نميشود. آنگاه اگر به او گفته شود: "مادام كه قرار است راهي عالم باقي شد براي زيستني زيبا در آن عالم ميبايست مشقت تكاليف ديني را تحمل كرد." از جهت شك كفرياش ميگويد: "ممكن است چنان عالميوجود نداشته باشد؛ چرا بايد براي عالميكه ممكن است نباشد تلاش كنم؟" يعني او
— 96 —
براساس حكم قرآني و احتمال بقايي كه ميدهد از آلام نيستي ابدي خلاص ميشود و به سبب احتمال عدميكه كفر مشكوك ايجاد ميكند مشقت تكاليف ديني متوجه او ميگردد؛ اين است كه در برابر آن به احتمال كفر در ميآويزد و از آن زحمت رهايي مييابد. از اين نقطهنظر كافر گمان ميكند در اين زندگاني بيش از مؤمن لذت ميبرد، زيرا بهسبب احتمال كفر از زحمت تكاليف ديني خلاص ميشود و با جهت احتمال ايماني نيز متحمل آلام ابدي نميشود؛ در حالي كه حكم اين مغلطه شيطاني به غايت سطحي، بيفايده و موقتيست.
قرآن حكيم در خصوص كفار نيز نوعي جهت رحمت دارد كه تا حدودي موجب ميشود حيات دنيوي براي آنها جهنم نشود و با دادن نوعي شك به آنها موجب ميشود با ترديد زندگي كنند؛ وگرنه در اين دنيا هم ميبايست متحمل عذاب جهنمي معنوي ميشدند كه يادآور جهنم آخرت ميبود و در آن صورت مجبور به انتحار ميگشتند.
اينك اي اهل ايمان! با اعتماد و ايمان تحت حمايت قرآن قرار گيريد كه شما را از نيستي ابدي و جهنمهاي دنيوي و اخروي ميرهاند؛ و به زيبايي و در حالت تسليم وارد دايره سنت سَنيّه شويد تا از شقاوت دنيا و عذاب آخرت نجات يابيد.
اشارت نهم: سؤال: اهل هدايت كه حزباللهاند، و در رأسشان انبيا و در صدر آنها فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام از عنايت و رحمت الهي و امدادهاي سبحاني فراوان برخوردار بودهاند؛ به چه دليل بارها مغلوب اهل ضلالت كه حزب الشيطاناند شدند. اصرار منافقان مدينه بر ضلالت و وارد نشدنشان به حيطه هدايت به چه دليل بود و چه حكمتي داشت؟ درحالي كه با نبوت و رسالتِ چون خورشيد درخشان خاتم الانبيا و ارشاد او كه بهواسطه اعجاز قرآن تأثيري چون اكسير اعظم داشت فاصله زيادي نداشتند و در معرض حقايق قرآني كه جاذبهاش بيش از جاذبه عمومي عالم است قرار داشتند.
پاسخ: براي پاسخ به اين سؤال عجيب كه دو شق دارد لازم است مبنايي ژرف بيان گردد.
— 97 —
خالق ذوالجلال اين عالم دو قسم نام دارد؛ جمالي و جلالي. اقتضاي اسماء جمالي و جلالي اين است كه احكامشان را با تجليات مختلف بروز دهند. خالق ذوالجلال اضداد را در عالم با يكديگر ميآميزد، در مقابل هم قرار ميدهد، و وضعيت متجاوز و مدافع به آنها ميدهد و به اينترتيب صورت نوعي مبارزه سودمند و حكيمانه به موضوع ميدهد، لذا اضداد را داخل حدود يكديگر ميكند و موجب به ميدان آمدن اختلافات و تغييرات ميگردد و با اين كار عالم هستي را تابع قانون تغيير و تحول و قاعده ترقي و تكامل ميكند؛ به همين دليل است كه قانون مبارزه مذكور را در نوع انسان - كه ثمره جامع شجره آفرينش است - به شكل عجيبتري قرار داده و درِ مجاهدهيي را كه مدار ترقي انسانيست گشوده و براي اينكه حزب الشيطان بتواند در برابر حزب الله وارد عرصه شود جهازاتي در اختيارشان گذاشته است.
به سبب همين سرّ دقيق است كه پيامبران به كرّات در برابر اهل ضلالت شكست خوردهاند؛ و اهل ضلالت كه در نهايت عجز و ضعفاند در مقابله با اهل حق كه به لحاظ معنا بسيار توانمندند موقتاً پيروز ميشوند و مقاومت ميكنند. سرّ حكمت اين مقاومت عجيب آن است كه در ضلالت و كفر هم عدم و ترك هست كه بسيار سهل است، و نيازمند حركت نميباشد؛ هم تخريب و ويراني هست كه فوقالعاده سهل و آسان است و اندك حركتي برايش كافيست؛ هم تجاوز هست كه با مختصر عملي به بسياري خسارت وارد كرده، و از نظر ترساندن ديگران و از جهت فرعونيت مقامي نصيب آنها ميكند. نيز آزادي و لذتجويي و تطمين قواي نباتي و حيواني انسان مطرح است - قوايي كه عاقبت را نميبيند و مبتلا به ذوق نقد است - كه لطايف انساني چون عقل و قلب را از وظايف انساني و عاقبتانديشي باز ميدارد. مسلك قدسي اهل هدايت و در رأس آنها اهل نبوت و در صدرشان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه حبيب ربِّ العالمين است هم وجوديست هم ثبوتي؛ و بر مباني مهمي مانند اصلاح، حركت، رعايت درست حدود، عاقبت انديشي، عبوديت، شكستن فرعونيت و لجام گسيختگي نفس اماره استوار ميباشد و بدين سبب است كه منافقان زمان پيامبر كه در مدينه بودند چشمان خود را چون خفاشان در برابر
— 98 —
آن خورشيد درخشان بستند و در مقابل آن جاذبه عظيم به قوه دافعهاي شيطاني دل خوش كرده و در ضلالت باقي ماندند.
اگر گفته شود: مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حبيب رب العالمين است و آن چه در دست و زبان دارد حقيقت است؛ و قسمي از لشكريانش ملائكه و فرشتگاناند؛ و قادر است با مشتي آب لشكري را سيراب كند؛ و با چهار مشت گندم و گوشتي به اندازه گوشت يك بزغاله ضيافتي ميدهد و هزار نفر را سير ميكند؛ و با پرتاب مشتي خاك به سوي چشمان لشكريان كفر موجب ميشود به چشم هر نفرشان مشتي خاك ريخته شود و پا به فرار بگذارند؛ فرماندهي رباني كه هزار معجزه از اين دست داشته چگونه است كه در انتهاي (نبرد) اُحد و ابتداي (جنگ) حُنين شكست ميخورد؟
پاسخ: رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي نوع بشر به عنوان مقتدا و امام و راهنما فرستاده شده است تا نوع انسان قوانين و قواعد زندگاني شخصي و اجتماعي را از او فرا گرفته و به اطاعت از قوانين مشيت حكيم ذوالكمال مأنوس شود و موافق قوانين حكمتش حركت نمايد. اگر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در زندگاني شخصي و اجتماعي خويش دائماً به معجزات و امور خارقالعاده استناد ميكرد در آن صورت نميتوانست امام مطلق و راهنماي اكبر باشد.
به دليل همين سرّ است كه گاه براي قبولاندن مدعياتش و شكستن انكار منكران در صورت لزوم معجزاتي ظاهر ميكرد. او در ساير اوقات بيش از ديگران از فرامين الهي اطاعت كرده است. به همين ترتيب بيش از همه، قوانين عادات الله را كه براساس حكمت رباني و مشيت سبحاني پايه گذاري شده بود مراعات ميكرد و از آنها پيروي مينمود. در مقابله با دشمن زره بر تن ميكرد و دستور ميداد "سنگر بگيريد!" مجروح ميشد، زحمت ميكشيد تا مراعات و اطاعتش از قانون حكمت الهي و شريعت فطري كبري در عالم را نشان دهد.
اشارت دهم: مهمترين دسيسه ابليس اين است: كاري ميكند كساني كه قبولش دارند درصدد انكارش برآيند. در زمانه كنوني مخصوصاً كساني كه اذهانشان به فلسفههاي مادي آلوده شده است در اين مسألهي بديهي ترديد دارند؛ لذا در مقابله با اين دسيسه شيطان يكي دو مطلب به شرح زير بيان ميكنيم:
— 99 —
اولاً: در ميان انسانها ارواح خبيثهي داراي جسد، بالمشاهده وجود دارند كه وظيفه شيطان را انجام ميدهند؛ همين طور در ميان جنها نيز با همان قطعيت ارواح خبيثهيي منتها بدون بدن (مادي) هستند. آنها اگر بدن مادي ميداشتند مانند همين انسانهاي شرير ميشدند. نيز اگر اين شيطانهاي انسي ميتوانستند از جامه بدن مادي بيرون آيند همان ابليسهاي جني ميشدند. حتي مبتني بر همين قضيه است كه مذهبي باطل حكم كرده است: "ارواح خبيثهي به غايت شرير كه صورت انسان دارند، بعد از مردن شيطان ميشوند." آشكار است اگر چيزي كه اعلاست فاسد شود فسادش از فاسد شدن چيزي كه در مرتبه پايينتري از آن است بيشتر خواهد بود، مثلاً اگر شير و ماست فاسد شوند خورده ميشوند، اما اگر روغن فاسد شود ديگر قابل خوردن نيست گاه همچون زهر ميشود؛ به همين ترتيب انسان كه محترمترين مخلوقات و اعلاترين آنهاست اگر فاسد شود فسادش از حيوان فاسد بيشتر خواهد بود. مانند حشراتي كه از بوي تعفن لذت ميبرند يا مانند مارهايي كه از نيش زدن لذت ميبرند از شرارتها و اخلاقهاي خبيث در باتلاق ضلالت لذت ميبرد و به آنها افتخار ميكند و از جنايات و خساراتي كه در ظلمات ظلم و ستم هست حظّ ميكند و ماهيت شيطاني مييابد. آري يك دليل قطعي بر وجود شيطان جني، وجود شيطان انسيست.
ثانياً: صدها دليل قطعي كه در كلام بيست و نهم براي اثبات وجود روحاني و فرشتگان بيان شد، همه، وجود شياطين را نيز اثبات ميكنند. اين بخش از بحث را بدان كلام ارجاع ميدهيم.
ثالثاً: وجود ملائك كه در حكم مُمَثِّل قوانين امور خير در كائناتاند طبق نظر تمام اديان ثابت است؛ به همين ترتيب وجود شياطين و ارواح خبيثه كه مُمَثِّل و مباشر امور شرّ هستند به عنوان مدار قوانين آن امور از نقطهنظر حكمت و حقيقت قطعيست. حتي در امور شرّ وجود پردهيي ذي شعور بيشتر لازم است، زيرا همچنان كه در ابتداي كلام بيست و دوم گفته شد از آنجا كه همه موفق به ديدن زيبايي حقيقي هر چيز نميشوند براي اعتراض نكردن به خالق ذوالجلال به دليل شرّها و نقصانهاي ظاهري، و زير سؤال نبردن رحمتش، و
— 100 —
انتقاد نكردن از حكمتش و براي جلوگيري از گلايههاي غيرمنصفانه، واسطهيي ظاهري را پرده و حجاب قرار ميدهد تا اعتراض و انتقاد و گلايه متوجه آن گردد و كاري با خالق كريم و حكيم مطلق نداشته باشند؛ همانطور كه براي آسوده كردن حضرت عزرائيل از قهر و طعن بندگاني كه وفات ميكنند بيماريها را پردهيي قرار ميدهد در مقابل اجل؛ حضرت عزرائيل (ع) را نيز پرده و حجابي قرار داد براي قبض ارواح، تا گلايههايي كه بر توهم بيرحمانه بودن آن حالات استوار است متوجه حضرت حق نگردد. باز همين طور براي اينكه اعتراض و انتقادهايي كه با قطعيت بيشتري از شرارتها و فسادها سرچشمه ميگيرند متوجه خالق ذوالجلال نشود، حكمت رباني وجود شيطان را لازم دانست.
رابعاً: همچنان كه انسان عالم صغير است عالم نيز انسان كبير است. اين انسان صغير چكيده و خلاصه آن انسان كبير ميباشد. اصل نمونههايي كه در انسان هست بالضروره بهصورت بزرگتر ميبايست در انسان اكبر هم باشد، مثلاً همانطور كه وجود قوه حافظه در انسان دليل قطعي بر وجود لوح محفوظ در عالم است، در گوشهيي از قلب انسان وسيله وسوسهانگيزي به نام لُمّه شيطاني هست، نيز انسان لساني شيطاني دارد كه براساس تلقينهاي قوه واهمه سخن ميگويد، قوه واهمهيي كه فاسدكننده است و حكم شيطاني كوچك را دارد و ضد اختيار و مخالف خواستههاي انسان حركت ميكند؛ اين را همه به صورت حسي و حدسي در نفس خود ميبينند و دليل قطعي بر وجود شياطين بزرگ در عالم است.
لمّه شيطاني و قوه واهمه گوشي و زباني هستند كه وجود شخص شرور خارجي را كه در يكي ميدمد و ديگري را به سخن وا دارد احساس ميكنند.
اشارت يازدهم: قرآن حكيم به طرز اعجازآميزي بيان ميدارد كه كائنات از شرّ اهل ضلالت خشمگين ميشود و عناصر كلي بر ميآشوبند و عموم موجودات به غليان ميآيند. با توفاني كه براي قوم نوح رخ داد هجوم ارض و سماوات را نشان ميدهد و برآشفتن عنصر باد را با انكار قوم عاد و ثمود، غليان دريا و عنصر آب را در برابر قوم فرعون، غيظ عنصر خاك را در مقابل قارون، و بر اساس سرّ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ (ملك:٨) خشم و عصبانيت جهنم را در آخرت و در مقابل
— 101 —
اهل كفر، و برآشفتن همه موجودات را در برابر اهل كفر و ضلالت نشان ميدهد و به طرز بسيار شگفتآور و اعجازآميزي اهل ضلالت و نافرماني را سرزنش ميكند.
سوال: چرا اعمال بياهميت و معاصي شخصي چنين انسانهاي كم مقداري موجب خشم كائنات ميگردد؟
پاسخ: همچنان كه در برخي رسالهها و اشارتهاي پيشين اثبات گرديد كفر و ضلالت تجاوزي عجيب و جنايتيست كه با همه موجودات ارتباط پيدا ميكند، زيرا يكي از نتيجههاي اعظم آفرينش جهان هستي عبوديت انساني و ابراز ايمان و اطاعت در برابر ربوبيت الهيست. در حالي كه اهل كفر و ضلالت نتيجه اعظم مذكور را - كه علت غايي و سبب بقاي موجودات است - با انكار كفرآميز خويش رد ميكنند، به همين دليل به حقوق عموم مخلوقات تجاوز مي نمايند، لذا مرتكب انكار اسماي الهي ميشوند كه در آيينه آفريدگان تجلي يافته و ارزش مخلوقات را در جهت آيينه داريشان متعالي ميسازند؛ بنابراين (كفر و ضلالت) كم اهميت تلقي كردن اسماء قدسيست و در عين حال با كاهش قدر و منزلت همه مخلوقات نوعي تحقير قطعي در حق آنهاست. همچنين درحالي كه هر يك از مخلوقات در رتبه يك مأمور رباني و مسؤول انجام وظيفهيي عالي هستند، كفر آنها را به سقوط كشانده و به منزله آفريدهيي جامد و فاني و بيمعنا نشان ميدهد و به اينترتيب در مقابل حقوق تمام مخلوقات نوعي تحقير بهشمار ميرود.
ضلالت بسته به انواعي كه دارد بيش يا كم به حكمت رباني در آفرينش جهان هستي و مقاصد سبحاني در بقاي عالم ضرر ميرساند، لذا كائنات در برابر اهل عصيان و ضلالت به خشم ميآيد، موجودات بر ميآشوبند و مخلوقات عصباني ميشوند.
اي انسان درماندهيي كه جِرم و جسمت كوچك، جُرم و ظلمات بزرگ و عيب و ذنبت عظيم است! اگر خواهان رهايي از خشم كائنات، نفرت مخلوقات و عصبانيت موجودات هستي بدان كه چاره آن وارد شدن به دايره قدسي قرآن حكيم و تبعيت از سنت سَنيّه مبلّغ قرآن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است. وارد شو و پيروي كن!
— 102 —
اشارت دوازدهم: چهار سؤال و جواب به شرح زير است:
سؤال اول: چگونه ممكن است عذابي بيحد و حصر و جهنمي لايتناهي در برابر گناهان محدود حياتي محدود عدالت تلقي شود؟
پاسخ: از اشارات پيشين به ويژه اشارت يازدهم به يقين دانسته شد كه جنايت كفر و ضلالت، جنايتي بيمنتها و تجاوزي بيحد و حصر به حقوق است.
سؤال دوم: در شريعت گفته شده است "جهنم مجازات عمل است ليكن بهشت با فضل الهي ميسور است." سرّ حكمت اين مطلب چيست؟
پاسخ: در اشارات قبل تبيين گرديد كه انسان با ارادهي محدودِ بيايجاد، و كسبي جزيي، و شكل دادن به امري عدمي يا اعتباري، و ثبوت آن، سبب تخريبات و شرور عجيبي ميشود؛ و از آنجا كه هواي نفس او مدام به شرارتها و ضررها تمايل دارد، هموست كه مسؤوليت سيئات حاصل از همان كسب كوچك را متحمل ميشود. چرا كه نفس او خواست و او نيز با كسب خويش به موضوع سببيت داد. و از آنجا كه شرّ عدميست، عبد، فاعل آن شد. حضرت حق نيز خلق نمود. شكي نيست كه او در نتيجه مسؤوليت جنايتي بيحد و حصر، مستحق تحمل عذابي بيانتهاست، اما حسنات و خيرات، مادام كه وجودياند، كسب انساني و اراده محدود انسان نميتواند علت موجده آنها شود. در آن صورت انسان فاعل حقيقي نميتواند باشد و نفس امارهاش نيز طرفدار حسنات نيست و رحمت الهي خواهان آنهاست، و قدرت رباني ايجادشان ميكند. انسان صرفاً با ايمان و خواست و نيت ميتواند صاحب (حسنات) شود و پس از صاحب شدن هم حسنات مذكور ناظر بر نعمتهاي گذشته است و شكريست در برابر نعماتي مانند وجود و ايمان و نعمتهاي الهي بيشماري كه قبلاً به او داده شده است. بهشتي هم كه با وعده الهي عطا خواهد شد به سبب فضل رحماني داده ميشود. در ظاهر پاداش اما در حقيقت، فضل است. پس سبب در سيئات، نفس است كه بالذات مستحق مجازات ميباشد. در حسنات نيز سبب منبعث از حق است؛ علت نيز همين طور منبعث از حق است، ليكن انسان (حسنات) را با ايمان به دست ميآورد، نميتواند بگويد: "پاداشت را ميخواهم" اما ميتواند بگويد: "در انتظار فضلات هستم."
— 103 —
سؤال سوم: از بيانات سابق دانسته ميشود كه سيئات چون با تجاوز و گسترش، تعدد مييابند يك سيئه را بايد هزار نوشت، اما حسنه چون وجوديست و به لحاظ ماده قبول تعدد نميكند و با ايجاد عبد و خواسته نفس صورت نميپذيرد نبايد اصلاً نوشته شود يا حداكثر يك حسنه، بايد نوشته شود. حال چرا سيئه، يك نوشته ميشود و حسنه ده و گاه هزار؟
پاسخ: حضرت حق كمال رحمت و جمال رحيميت خود را بدان صورت نشان ميدهد.
سؤال چهارم: موفقيتي كه اهل ضلالت كسب ميكنند و قدرتي كه بروز ميدهند و غلبه آنها بر اهل هدايت نشان ميدهد كه آنها متكي به نيرو و حقيقتي هستند، يعني يا اهل هدايت داراي ضعفاند يا آنها از حقيقتي برخوردار ميباشند؟
پاسخ: حاشا ... نه آنها از حقيقت برخوردارند و نه اهل هدايت ضعيفاند، ليكن قسمي از عوام كوته نظر بيخرد مردد شده، وسوسه نموده و در عقايدشان ايجاد خلل ميكنند، زيرا ميگويند: "اگر اهل حق كاملاً داراي حق و حقيقت بودند نبايد تا اين اندازه مغلوب و ذليل ميشدند؛ چرا كه حقيقت نيرومند است. براساس قاعده مبنايي اَلْحَقُّ يَعْلُو وَلاَ يُعْلَى عَلَيْهِ قدرت در حق است. اگر اهل ضلالتي كه پيروزمندانه با اهل حق مقابله ميكنند قدرت حقيقي نداشتند و فاقد نقطه اتكايي بودند نبايد تا اين حد پيروزي و موفقيت بهدست ميآوردند."
پاسخ: در اشارات پيشين به يقين ثابت شد كه شكست اهل حق به دليل ناتواني يا غيرحقيقي بودنشان نيست و غلبه اهل ضلالت نيز به دليل توان و قدرت و اينكه نقطه اتكايي دارند نميباشد؛ باز، به سبب اثبات قطعي در همان اشارات، پاسخ اين سؤال مجموع اشارات گذشته است، لذا در اينجا به دسيسههايشان و قسمي از سلاحهاي مورد استفاده آنها اشاره ميكنيم.
من خود بارها مشاهده كردهام كه ده نفر از اهل فساد نود نفر اهل صلاح را شكست ميدادند. با حيرت كنجكاو شدم و با تحقيق و بررسي به قطع دريافتم كه غلبه آنها زاييده توان و قدرت نيست بلكه ريشه در مواردي چون فساد، پستي،
— 104 —
تخريب، استفاده از اختلاف اهل حق، ايجاد تفرقه در بين آنها، بهدست گرفتن نقاط ضعف آنها، تلقين كردن، تحريك احساسات نفساني و اغراض شخصي، به كار انداختن استعدادهاي منفي در وجود انسان كه در حكم معادن مُضر ميباشند، نواختن رياكارانه فرعونيتِ نفس به نام شأن و شرف، و تخريبات ظالمانه كه موجب هراس همه است، دارد. آنها با دسيسههاي شيطاني مشابهاند كه موقتاً بر اهل حق غلبه ميكنند، اما با سرّ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ و براساس قاعدهي اَلْحَقُّ يَعْلُو وَلاَ يُعْلَى عَلَيْهِ غلبه موقتي آنها - كه از نظر منفعت برايشان بياهميت است - جهنم را نصيب آنان و بهشت را نصيب اهل حق ميكند.
در ضلالت، ناتوانان قدرتمند ديده ميشوند و بيارزشها شهرت مييابند؛ و به همين دليل است كه انسانهاي شهرت طلب و فخرفروش و رياكار براي اينكه با اندك چيزي قدرتشان را نشان دهند و به لحاظ ترساندن و ضرر رساندن موقعيتي كسب كنند به مخالفت با اهل حق ميپردازند. اين كار را ميكنند تا ديده شوند؛ تا نظرها را به خود جلب كنند، تا تخريباتي كه نه از توان و قدرت بلكه از ترك و سستي مايه ميگيرد به آنها نسبت داده و از آنها بحث شود؛ همچنان كه يكي از ديوانگان چنين شهرتي سجده گاه را ملوث كرد تا همه درباره او سخن بگويند، حتي از او با لعن و نفرين ياد كردند اما رگ شهرت پرستي چنين شهرت لعنتآميزي را در نگاهش خوش نشان داد و حكايت او ضرب المثل شد.
اي انسان درماندهيي كه براي بقا خلق شدهيي اما مبتلاي عالم فنايي! به سرّ آيهي فَمَا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمَاءُ وَ اْلاَرْضُ (دخان:٢٩) دقت كن، گوش فرا بده! ببين چه ميگويد؛ با مفهوميصريح ميفرمايد: آسمانها و زمين كه با انسان مرتبطاند در مرگ اهل ضلالت بر جنازه آنها نميگريند. يعني از مرگ آنان خشنود ميشوند. "و با مفهوم اشاري ميگويد: آسمانها و زمين با مرگ اهل هدايت بر جنازهشان ميگريند؛ خواهان فراق آنها نيستند." زيرا تمام هستي با اهل ايمان مرتبط و از آنان خشنود است. آنها آفريدگار جهان هستي را با ايمان شناختهاند، به همين دليل قدر و ارزش كائنات را ميدانند، حرمتش را نگاه ميدارند و به آن احترام ميگذارند؛ همچون اهل ضلالت نيستند كه جهان هستي را تحقير كنند و با آن عداوت ضمني داشته باشند.
— 105 —
اي انسان، بينديش! تو در هر صورت خواهي مُرد. اگر تابع نفس و شيطان باشي همسايگان و خويشاوندانت شادمان خواهند شد كه از شرّ تو نجات يافتهاند، اما اگر
اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
گفته و تابع قرآن و حبيب رحمان باشي در آن صورت آسمانها و زمين و موجودات، هر كس، و نسبت به درجه تو از فراقات متأثر شده و به لحاظ معنا خواهند گريست. آنان با برگزاري ماتمي عالي و تشييع جنازهيي باشكوه اشاره خواهند داشت كه در عالم بقا كه از درِ قبر واردش خواهي شد نسبت به درجه و مرتبهات حُسن استقبالي هست.
اشارت سيزدهم: شامل سه نقطه به شرح زير است:
نقطه اول: از دسايس بسيار بزرگ شيطان اين است كه انسانهايي با دل كوچك، عقلي اندك و كوته فكر را در جهت عظمت حقايق ايماني ميفريبد، و ميگويد: "گفته ميشود ذاتي واحد همه ذرات و سيارات و نجوم و ساير موجودات را با تمام شرايطشان در تدبير ربوبيتش ميگرداند و اداره ميكند، چگونه ميتوان چنين مسألهي به غايت عجيبي را باور كرد؟ چنين چيزي چگونه بر دل مينشيند؟ عقل چگونه ميتواند آن را بپذيرد؟" و به اين صورت در نقطه عجز انساني حس انكار را بيدار ميكند.
پاسخ: سرّي كه اين دسيسه شيطاني را خنثي ميكند اَللّهُ اَكْبَر است. پاسخ حقيقي آن هم اَللّهُ اَكْبَرُ است. آري، تكرار فراوان اَللّهُ اَكْبَرُ در شعاير اسلامي براي از بين بردن همين دسيسه است، زيرا توان اندك، قدرت ضعيف و انديشه محدود انسان حقايق بزرگ لايتناهي را با نور اَللّهُ اَكْبَرُ ميبيند و تصديق ميكند و با نيروي اَللّهُ اَكْبَرُ حامل آن حقايق ميشود و آنها را در دايره اَللّهُ اَكْبَرُ جاي ميدهد و خطاب به قلبش كه دچار وسوسه شده است ميگويد: تدبير و اداره كاملاً منظم اين عالم بالمشاهده ديده ميشود. اينجا دو طريق هست:
طريق اول: ممكن، ليكن بسيار عظيم و خارق العاده است. اساساً چنين اثر خارق العادهيي با خلقتي خارقالعاده و با طريقي بسيار عجيب امكان مييابد. آن
— 106 —
طريق نيز با ربوبيت ذاتي احد و صمد، و اراده و قدرت او كه وجودش به تعداد موجودات و حتي ذرات شاهد دارد، امكان مييابد.
طريق دوم: راه شرك و كفر است كه هيچ جهت امكاني ندارد، در حد امتناع مشكلات دارد، و به هيچوجه معقول نيست، زيرا همانگونه كه در رسالههاي متعدد مانند مكتوب بيستم و كلام بيست و دوم به صورت قطعي ثابت گرديده است: در آن صورت در هر موجودي كه در عالم هست و حتي در هر ذرهيي لازم است الوهيت مطلقه، علم محيط و قدرتي لايتناهي وجود داشته باشد، تا نظم و نظام بيمنتها و ميزان به غايت دقيق و نقوش آفرينشي كه به تفكيك و امتياز، كامل و مزين شده و در موجودات بالمشاهده ديده ميشود، هستي يابند.
نتيجه: اگر ربوبيت كبريايي و باعظمت كه كاملاً شايسته و بهجاست، نبود، انسانها ميبايست راههاي نامعقول و ممتنع را دنبال ميكردند. فرار از عظمتي كه لايق و لازم است و وارد شدن به محال و امتناع را حتي شيطان هم نميتواند پيشنهاد كند.
نقطه دوم: يكي ديگر از دسيسههاي مهم شيطان اين است كه نميگذارد انسان به كوتاهيهاي خود اعتراف كند تا راه استغفار و استعاذه بسته شود. انانيت نفس، انسان را تحريك ميكند تا همچون وكيل مدافع از خود دفاع كرده و خود را منزه از تقصيرات بداند. آري، نفسي كه گوش به فرمان شيطان دارد علاقهيي به ديدن قصور خويش ندارد؛ اگر هم ببيند از صد راه به تأويل آن ميپردازد. بر اساس سرّ
وَ عَيْنُ الرِّضَا عَنْ كُلِّ عَيْبٍ كَلِيلَةٌ
چون با نظر رضا به نفس خود نگاه ميكند عيب خود را نميبيند و چون عيب خود را نميبيند اعتراف نميكند، استغفار نميكند، استعاذه نميكند، و مسخره شيطان ميشود. در حالي كه پيامبر عالي مقاميچون حضرت يوسف (ع) ميگفت:
﴿ وَمَا اُبَرِّئُ نَفْسِى اِنَّ النَّفْسَ َلاَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّى ﴾
چگونه ميتوان به نفس اعتماد كرد؟ كسي كه نفس خود را متهم كند ميتواند قصور خويش را ببيند؛ و كسي كه به قصورش اعتراف كند استغفار ميكند، كسي كه استغفار كند استعاذه ميكند و استعاذه كننده از شرّ شيطان
— 107 —
نجات مييابد. نديدن قصور، قصوري بزرگتر از خود قصور است؛ و اعتراف نكردن به قصور نقصان بزرگيست. فرد اگر قصور خود را ببيند، آن قصور از قصور بودن در ميآيد و اگر اعتراف كند استحقاق عفو را خواهد داشت.
نقطه سوم: از دسيسههاي شيطان كه موجب فساد در حيات اجتماعي انسان ميشود اين است كه فقط با يك سيئه مؤمن همه حسنات او را ميپوشاند. بيانصافهايي كه به اين دسيسه شيطان توجه ميكنند به عداوت با مؤمن ميپردازند؛ در حالي كه حضرت حق وقتي در حشر با ميزان اكبر خود و با عدالت مطلق اعمال مكلفين را ميسنجد بر غالبيت حسنات بر سيئات و مغلوبيت سيئات حكم ميكند. نيز اسباب سيئات فراوان است و وجودشان سهل، لذا گاهي تنها با يك حسنه سيئات زيادي را ميپوشاند، پس در اين دنيا ميبايست براساس عدالت الهي رفتار كرد. اگر خوبيهاي فردي به لحاظ كمي و يا كيفي نسبت به بديهايش بيشتر باشد او مستحق محبت و احترام است. بايد بهواسطه يك حسنه باارزش به بسياري از سيئات با نظر عفو نگاه كرد. اين در حالي است كه انسان به دليل رگ ستمگري كه در نهاد خود دارد و بهواسطه تلقين شيطان صد حسنه يك فرد را به دليل فقط سيئهيي فراموش ميكند، به دشمني با برادر مؤمنش پرداخته و مرتكب معاصي ميگردد. به آن ميماند كه اگر پر مگسي را مقابل چشم بگيريد، جلوي ديدن كوهي را ميگيرد و نميگذارد ديده شود. انسان نيز به همين ترتيب با رگ غرض با سيئهيي به قدر بال مگس حسناتي به اندازه كوه را مخفي ميدارد، فراموش ميكند، به عداوت ميپردازد و ابزاري براي فساد در حيات اجتماعي انسانها ميشود.
شيطان با دسيسه ديگري شبيه به همين دسيسه فكر انسان را به فساد ميكشاند و صحت انديشه در قبال حقايق ايماني را به بيراهه ميبرد و در درستي فكر اخلال ايجاد ميكند، توضيح مطلب چنين است:
شيطان درصدد بر ميآيد، كه حكم صدها دليل اثباتي را درباره يك حقيقت ايماني با تنها نشانهيي كه بر نفياش دلالت ميكند از بين ببرد؛ در حالي كه طبق قاعده مقرر "يك دليل اثباتكننده بر بسياري از دلايل نفيكننده ترجيح دارد." حكم مثبت يك شاهد در يك دعوا و اختلاف، بر صد نظر نفي كننده ترجيح دارد.
— 108 —
با تمثيل زير به حقيقت مذكور بنگر:
يك كاخ، صدها در بسته دارد. با باز شدن فقط يك در، ميتوان وارد آن كاخ شد و در اين صورت درهاي ديگر هم باز خواهد شد. اگر همه درها باز و يكي دو تا از آنها بسته باشند نميتوان گفت امكان ورود به كاخ وجود ندارد.
حقايق ايماني هم مانند همين كاخاند. هر دليل يك كليد است، اثبات ميكند و دري باز ميشود. با بسته ماندن فقط يك در نميتوان از حقايق ايماني مذكور صرفنظر كرد و درصدد انكار برآمد، اما شيطان بنابر برخي اسباب و عوامل دري را نشان ميدهد كه به سبب غفلت يا جهالت بسته مانده است و همه دلايل اثباتي را در نظر فرد محو ميكند، فريب ميدهد و ميگويد: "وارد اين كاخ نميتوان شد، اصلاً شايد كاخ نباشد، داخل آن چيزي نيست."
اينك اي انسان بيچارهيي كه گرفتار دسيسههاي شيطان شدهيي! اگر خواهان سلامت حيات ديني و شخصي و اجتماعي و صحت فكر و درستي نظر و سلامت قلبي هستي رفتار و افكارت را با ميزان محكمات قرآني و ترازوي سنت سَنيّه بسنج و قرآن و سنت سَنيّه را همواره راهنماي خود قرار بده و
اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بگو و به حضرت حق پناه ببر.
سيزده اشارت ذكر شده، سيزده كليد است. دروازه حصن حصين و قلعه متين آخرين سوره قرآن را كه تفصيل و معدن
اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
است با سيزده كليد مزبور باز كن، وارد شو و سلامت بياب!
اَستَعيِذُ بِاللهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
﴿ قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ٭ مَلِكِ النَّاسِ ٭ اِلهِ النَّاسِ ٭ مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ٭ الَّذِى يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ ﴾