لمعات
— 110 —

لمعه چهاردهم

شامل دو مقام است، مقام نخست پاسخ دو پرسش به شرح زير مي‌باشد:
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
برادر عزيز و صديقم رأفت بيگ!
پاسخ سؤالي كه درباره ثور و حوت پرسيده بودي در برخي رساله‌ها هست. پاسخ چنين سؤالاتي در سومين بخش كلام بيست و چهارم تحت عنوان دو اصل و در قالب دوازده قاعده مهم بيان شده است. قاعده‌هاي مزبور هر يك محكي براي تأويلات مختلف مرتبط با احاديث نبوي و پايه‌هايي براي دفع اوهامي‌ هستند كه متوجه احاديث مي‌كنند. متأسفانه فعلاً احوالي‌‌ هست كه جز واردات قلبي، مانع پرداختن به اشتغالات علمي ‌مي‌شوند؛ به همين دليل نمي‌توانم متناسب با سؤال‌تان پاسخ دهم. اگر واردات قلبيه‌يي باشد بالاجبار مشغول مي‌شوم. بعضي اوقات به سؤالاتي كه با واردات قلبي هم‌زمان مي‌شوند پاسخ داده مي‌شود، دلگير نشويد، اين است كه نمي‌توانم سؤال‌هاي شما را به شايستگي پاسخ دهم. با اين حال به سؤال اين بارتان پاسخ كوتاهي خواهم داد.
در سؤال اين بارتان مي‌گوييد: "روحانيون مي‌گويند زمين بر گاو و ماهي قرار دارد، اما دانش جغرافيا مي‌بيند كه زمين معلق و چون ستاره‌يي در حال گردش است، نه ماهي‌اي هست و نه گاوي؟"
— 111 —
پاسخ: طبق روايت صحيحي كه سندش را به كساني چون ابن عباس (رض) نسبت مي‌دهند، از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پرسيدند: "دنيا روي چه چيزي‌ست؟" و ايشان مي‌فرمايد: عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ؛ طبق روايتي يك‌بار مي‌گويد: عَلَى الثَّوْرِ و بار ديگر مي‌فرمايد: عَلَى الْحُوتِ. قسمي ‌از محدثان اين حديث را با حكايات خرافاتي كه از گذشته‌ها نقل مي‌شده و مأخوذ از اسرائيليات ا‌ست منطبق مي‌دانند. مخصوصاً برخي از علماي مسلمان شده بني اسرائيل حكايت‌هاي مربوط به ثور و حوت را كه در كتاب‌هاي سابق ديده بودند بر حديث تطبيق داده و معناي آن را به طرز عجيبي برگرداندند. فعلاً درباره سؤال‌تان سه اساس و سه وجه به اجمال بيان مي‌شود:
اساس اول: دانسته‌هاي قسمي ‌از علماي بني اسرائيل بعد از مسلمان شدن آن‌ها وارد عالم اسلام شد و به اسلام تعلق يافت. اين در حالي بود كه معلومات پيشين آن‌ها با خطاهايي آميخته بود، خطاهاي مذكور البته متعلق به آنان است نه اسلام.
اساس دوم: به مرور زمان كه تشبيه‌ها و تمثيل‌ها از خواص به عوام انتقال مي‌يافت يعني از دست علم بيرون آمده و در اختيار جهل قرار مي‌گرفت حقيقت تلقي مي‌شد، مثلاً كودك كه بودم ماه گرفت، به مادرم گفتم: "ماه چرا چنين شد؟" او گفت: "مار ماه را بلعيده است." گفتم: "اما هنوز ديده مي‌شود." گفت: "مارهاي آسمان مانند شيشه‌اند؛ هر چه را كه در شكم‌شان باشد مي‌توان ديد." اين خاطره دوران كودكي را بسياري از اوقات به ياد مي‌آوردم؛ مي‌انديشيدم و مي‌گفتم: "خرافه‌يي تا اين حد دور از حقيقت چگونه در زبان آدم‌هايي جدي چون مادرم رواج دارد؟" تا اين‌كه علم افلاك را مطالعه كردم و ديدم كساني مانند مادرم، در واقع تشبيهي را حقيقت تلقي مي‌كرده‌اند، زيرا هنگامي‌كه دايره‌ي عظيمي‌كه مدار درجات خورشيدي‌ست و «منطقة البروج» ناميده مي‌شود بر روي دايره مايل قمر كه مدار منازل قمريه است قرار بگيرد هر يك از آن دو دايره شكل دو قوس پيدا مي‌كند كه علماي فلكيات براي‌شان تشبيه لطيفي به كار برده و آن‌ها را تِنّينَين كه نام دو مار بزرگ است ناميده‌اند.
نقطه‌هاي تقاطع دو دايره مذكور را يكي رأس به معناي سر و ديگري را ذَنَب به معناي دُم خوانده‌اند. وقتي قمر به رأس و شمس به ذَنَب آمد به اصطلاح فلكيون حَيْلُولَتِ اَرض وقوع مي‌يابد، يعني كره زمين دقيقاً در ميان آن‌ها قرار مي‌گيرد، در
— 112 —
آن زمان است كه ماه گرفتگي حاصل مي‌گردد. در گذشته تشبيه مي‌كردند و مي‌گفتند "قمر وارد دهان تِنّينَين شد."
اين تشبيه عالي و علمي‌ وقتي وارد فرهنگ عوام شد به مرور زمان تبديل به مار بزرگي گرديد كه ماه را مي‌بلعد، لذا دو فرشته بزرگ به نام‌هاي ثور و حوت با يك تشبيه لطيف قدسي و اشاره‌اي معنادار چنين تسميه يافته‌اند. نكته قدسي وقتي از زبان عالي نبوت وارد زبان عموم مي‌گردد، تشبيه تبديل به حقيقت مي‌شود و گويي صورت گاوي بي‌اندازه بزرگ و ماهي‌اي دهشتناك مي‌گيرد.
اساس سوم: قرآن همان‌طور كه داراي متشابهات است، مسايل بسيار عميق و ژرف را نيز با تمثيل و تشبيه به عوام مي‌آموزد؛ به همين صورت حديث هم متشابهات دارد و حقايق به غايت ژرف را با تشبيهات مأنوس بيان مي‌دارد. براي مثال چنان كه در يكي دو رساله بيان كرده‌ايم در يكي از اوقات در حضور نبوي صداي بسيار مهيبي شنيده شد، فرمود: "اين صداي سنگي بود كه هفتاد سال غلت مي‌خورد و همين حالا به اعماق جهنم افتاد." چند دقيقه بعد كسي آمد و گفت: "منافق مشهوري كه هفتاد سال داشت، مُرد." يعني حقيقت تمثيل به غايت بليغ پيامبر را اعلام كرد.
اينك در پاسخ به سؤال تو سه وجه بيان مي‌شود:
وجه اول: چهار ملائكه‌يي را كه حاملان عرش و سماوات خوانده مي‌شوند و نام يكي از آن‌ها "نَسر" و ديگري "ثور" است، حضرت حق براي نظارت بر سلطنت ربوبي‌اش در عرش و سماوات تعيين كرد و به همين ترتيب براي كره زمين كه برادر كوچك آسمان‌ها و دوست سيارات است نيز دو ملك ناظر و حامل تعيين نمود. نام يكي از آن دو "ثور" و ديگري "حوت" است. سرّ ناميدن آن‌ها به اين اسم آن است كه زمين بر دو قسم است: قسمي‌آب و قسم ديگر خاك. آن‌چه موجب شكوه و شادماني آب مي‌شود ماهي‌ست، و آن چه قسم خاك را باشكوه مي‌كند زراعت به عنوان مدار حيات انسان‌هاست كه به‌واسطه گاو صورت مي‌گيرد و وابسته به گرده گاو است. دو ملك موكل كره زمين هم فرمانده و هم ناظر‌اند؛ لذا مي‌بايست با طائفه ماهي و نوع گاو وجه اشتراك و مناسبتي داشته باشند. وَالْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ‌؛ ممكن است دو ملك
— 113 —
مذكور در عوالم ملكوت و مثال به صورت ثور و حوت تمثلاتي داشته باشند.
آري، كره زمين چون سفينه‌يي رباني در درياي بي‌كران آسمان (اتمسفر) و بر اساس نص حديث مزرعه‌يي يا نهالستاني براي آخرت است؛ فرشته‌يي كه زمين، اين سفينه عظيم بي‌جان و فاقد ادراك را با امر الهي و با نظم و حكمت پيش مي‌برد و ناخدايي آن را مي‌كند "حوت" ناميده‌اند و به فرشته‌يي كه با اذن الهي بر آن مزرعه نظارت دارد "ثور" گفته‌اند و آشكار است اين نام‌ها، چه نام‌هاي بامسما و مناسبي هستند.
در اشاره به همين مناسبت و آن نظارت و دو نوع مخلوق بااهميت كره زمين است كه زبان معجز البيان نبوي با ايما و اشاره گفته است: اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ؛ و به اين‌ترتيب حقيقتي را كه حاوي مسايلي بسيار عميق و به قدر كتابي گسترده است، با يك جمله كوتاه و به غايت زيبا بيان نموده است.
وجه دوم: براي نمونه اگر گفته شود: "اين دولت و سلطنت بر چه چيز استوار است؟" در پاسخ گفته مي‌شود: عَلَى السَّيْفِ وَ الْقَلَمِ يعني استواري آن را به شجاعت و قوت شمشير سرباز و درايت و عدالت قلم كارگزار نسبت مي‌دهند؛ به همين صورت كره زمين نيز مادام كه جايگاه موجودات است و فرماندهان موجودات نيز انسان‌اند؛ قسم اعظم مدار معيشت انسان‌هاي ساحل نشين از ماهي تأمين مي‌شود و زندگي غير ساحل نشينان نيز با زراعت بر گرده گاو است و يكي از عوامل مهم تجارتش نيز ماهي‌ست. بي‌ترديد همان‌طور كه دولت بر شمشير و قلم استوار است مي‌توان گفت كره زمين هم بر گاو و ماهي استوار است، زيرا وقتي گاو كار نكند و ماهي ميليون‌ها تخم را به يك‌باره در آب رها نسازد انسان قادر به زندگي نخواهد بود، حيات سقوط مي‌كند و آفريدگار حكيم نيز زمين را نابود مي‌كند.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در پاسخي بسيار معجزانه و عالي و حكيمانه گفته است: اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ و اين حقيقت دامنه‌دار را كه حيات نوع انساني تا چه حد با حيات جنس حيواني ارتباط دارد با دو كلمه ياد داده است.
وجه سوم: دانش نجوم قديم، خورشيد را متحرك مي‌دانست. هر سي درجه خورشيد را يك برج مي‌ناميدند. اگر ستاره‌هايي را كه در آن برج‌ها هستند با خطوطي فرضي به يك‌ديگر مرتبط كنيم و وضع واحدي حاصل گردد برخي آن را به صورت
— 114 —
اسد (شير)، برخي ديگر ميزان به معناي ترازو، يا ثور به معناي گاو، يا حوت به معناي ماهي نشان داده‌اند. بنابر مناسبت ذكر شده اسم‌هاي مذكور را بر برج‌هاي ياد شده گذاشته‌اند، اما از نظر دانش امروزي نجوم، خورشيد متحرك نيست. لذا برج‌ها خالي و بي‌كار و معطل مانده‌اند. به عوض خورشيد، كره زمين در حركت است. در اين حال به جاي برج‌هاي خالي و معطل مانده و دايره‌هاي بي‌كار، بايد در مدار سالانه زمين همان دايره‌ها را در مقياسي كوچك تشكيل داد. به اين‌ترتيب بروج سماوي در مدار سالانه زمين تمثل مي‌يابند، در نتيجه كره زمين در هر ماه در سايه و موقعيت مثالي يكي از برج‌هاي سماوي قرار مي‌گيرد. گويي مدار سالانه زمين حكم آيينه‌يي را مي‌يابد كه برج‌هاي سماوي در آن تمثل مي‌يابند.
با اين توجيه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام هم‌چنان كه پيش‌تر بيان شد يك‌بار فرمود: عَلَى الثَّوْرِ و بار ديگر عَلَى الْحُوتِ. آري، به نحوي كه شايسته زبان معجز البيان نبوت است به حقيقتي كه قرن‌ها بعد آشكار خواهد شد بسيار عميق اشاره كرده و يك‌بار عَلَى الْحُوتِ گفته است؛ چرا كه كره زمين در زمان پرسش مذكور در موقعيت مثالي برج ثور بوده است. يك ماه بعد كه دوباره از او سؤال كردند در پاسخ گفت: عَلَى الْحُوتِ؛ زيرا در آن زمان كره زمين در ظل برج حوت بوده است. (پيامبر) در اشاره به اين حقيقت والا كه قرار بود در آينده ادراك شود، با ايما به گردش و حركتي كه وظيفه كره زمين است، و اين‌كه برج‌هاي سماوي به اعتبار (ثابت بودن) خورشيد معطل و بي‌مسافر مي‌شوند، و قرار داشتن برج‌هاي حقيقي متحرك در مدار سالانه كره زمين، و اين‌كه كره زمين در برج‌هاي مزبور موظف است و در گردش، به رمز گفته است:
اَلاَرْضُ عَلَى الثَّوْرِ وَالْحُوتِ"؛ "وَاللّهُ اَعْلَمُ بِالصَّوَابِ
حكايت‌هاي عجيب و نامعقولي كه در برخي كتاب‌هاي اسلامي ‌درباره ثور و حوت مطرح شده و برخي افراد بي‌توجه آن را حديث پنداشته و به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نسبت داده‌اند يا اسرائيليات بوده، يا تمثيل، يا تأويل برخي محدثان.
﴿ ‌رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا اِنْ نَسِينَا اَوْ اَخْطَاْنَا ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 115 —
سؤال دوم: درباره آل عبا‌ست.
برادرم! فقط حكمتي از حكمت‌هاي بي‌شمار سؤال‌تان در باره آل عبا كه بي‌پاسخ مانده بود بيان مي‌شود.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام عباي مباركي را كه بر تن داشت روي حضرت علي (رض)، حضرت فاطمه (رض) و حضرت حسن (رض) و حضرت حسين (رض) كشيد و با آيه‌ي
﴿ ‌لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا‌ ﴾
(احزاب: ٣٣) براي‌شان دعا كرد. اين مطلب اسرار و حكمت‌هايي دارد. از اسرارش بحثي نمي‌كنيم. صرفاً يكي از حكمت‌هايش كه به وظيفه رسالت مربوط مي‌شود چنين است:
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با نظر آينده‌نگر و غيب آشناي نبوت مي‌ديد كه سي چهل سال بعد در ميان صحابه و تابعين فتنه‌هاي مهمي ‌سر برآورده و خونريزي خواهد شد. مشاهده كرده بود كه سه تن از آنان كه زير عبايش هستند از ممتازترين شخصيت‌هاي آن دوره خواهند بود. او براي تطهير و تبرئه حضرت علي (رض) در نظر امت، و براي تسليت و تعزيت حضرت حسين (رض) و تبريك گفتن به حضرت حسن (رض) و اعلام فايده عظيمش براي امت و بيان شرف او با مصالحه‌يي كه انجام داد و فتنه مهمي‌ را از بين برد، و اعلام اين‌كه ذريه حضرت فاطمه، طاهر و مُشرّف و شايسته عنوان اهل بيت خواهد بود، عباي مذكور را كشيد تا آن چهار نفر و خودش عنوان "خمسه آل‌عبا" گيرند.
آري، اگر چه حضرت علي (رض) خليفه بر حق بود، اما خون‌هاي ريخته شده مهم بود و بر حسب وظيفه‌ي رسالت، برائت او مي‌بايست اعلام و در نظر امت تبرئه مي‌شد، لذا رسول اكرم ‌ عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به اين صورت او را تبرئه مي‌كند و خوارج را كه او را تخطئه مي‌كردند، گمراه مي‌دانستند و انتقاد مي‌كردند و طرفداران متجاوز امويان را به سكوت مي‌خواند. بله، تفريط طرفداران افراطي خوارج و امويان در حق حضرت علي (رض) و گمراه خواندن او، و افراط‌ها و بدعت‌هاي شيعيان بعد از حادثه به غايت فجيع و جگرسوز حضرت حسين(رض) و اعلان تبري آن‌ها از شيخين، براي اهل اسلام بسيار زيان‌آور بوده است.
رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام همان‌طور كه با موضوع عبا و دعاي مذكور، حضرت علي (رض) و
— 116 —
حضرت حسين(رض) را از اتهام و مسؤوليت رهانيد و امت را از سوء ظن نسبت به آن‌ها نجات داد، به حضرت حسن (رض) به دليل مصالحه‌يي كه كرد، و نيكي‌اش در حق امت، از نقطه‌نظر وظيفه رسالت تبريك مي‌گويد، نيز اعلام مي‌كند كه نسل مبارك حضرت فاطمه (رضي الله عنها) در عالم اسلام عنوان اهل بيت داشته و شرافتي عالي به‌دست خواهد آورد و ذريه حضرت فاطمه (رض) مانند والده حضرت مريم كه گفت:
﴿ اُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ‌ ﴾
(آل عمران:٣٦) مُشرّف خواهد شد.
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ اْلاَبْرَارِ وَعَلَى اَصْحَابِهِ الْمُجَاهِدِينَ الْمُكْرَمِينَ اْلاَخْيَارِ" آمِينَ
— 117 —
مقام دوم
شامل شش سرّ از اسرار بي‌شمار بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مي‌باشد.
يادآوري: عقل خاموشم از دور متوجه نور درخشاني در نقطه رحمت بسمله شد. خواستم آن را با يادداشت كردن، براي نفس خويش ثبت كنم و با بيست، سي سرّ، دور آن نور دايره‌يي بكشم، شكارش كنم و براي خود نگاه دارم. افسوس كه تاكنون موفق به انجام كامل خواسته‌ام نشده‌ام، تعدادشان از بيست، سي به پنج، شش رسيد.
وقتي مي‌گويم "اي انسان" مراد نفس خودم است.
با آن‌كه ‌اين درس، خاص نفس خودم است، اما با اين قصد كه ممكن است براي كساني كه به لحاظ روحي با من مناسباتي دارند و نفوس‌شان هشيارتر از نفس من است مورد استفاده قرار گيرد آن را تحت عنوان "مقام دوم لمعه چهاردهم" به تأييد برادران دقيقم ارجاع مي‌دهم.
اين درس بيش از عقل متوجه قلب و بيش از دليل ناظر بر ذوق است.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌قَالَتْ يَا اَيُّهَا اْلمَلَؤُا اِنِّى اُلْقِىَ اِلَىَّ كِتَابٌ كَرِيمٌ ٭ اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمنَ وَ اِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴾
(نمل: ٣٠-٢٩)
در اين مقام چند سرّ به شرح زير بيان مي‌شود:
سرّ اول: يكي از جلوه‌هاي
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
را چنين ديدم: در سيماي كائنات، سيماي زمين و سيماي انسان سه خاتم ربوبيت هست كه متداخل‌اند و نمونه يك‌ديگر را نشان مي‌دهند:
اول: خاتم كبراي الوهيت است كه از تعاون، همبستگي، همكاري، و رسيدگي به امور يك‌ديگر كه در هيأت مجموعه كائنات وجود دارد بروز مي‌يابد و بِسْمِ اللَّهِ ناظر بر آن است.
— 118 —
دوم: خاتم كبراي رحمانيت كه از تشابه، تناسب، نظم، انسجام، لطف و مرحمت موجود در سيماي كره زمين و تدبير و تربيت و اداره نباتات و حيوانات تظاهر مي‌يابد و
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
ناظر بر آن است.
سوم: خاتم علياي رحيميّت است كه از لطايف رأفت و دقايق شفقت و شعاع‌هاي مرحمت الهي در سيماي ماهيت جامع انسان نمايان مي‌شود و الرَّحِيمِ در
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
ناظر بر آن است. پس
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
عنوان قدسي سه خاتم احديتي‌ست كه در صحيفه عالم سطري نوراني را تشكيل مي‌دهد؛ و ريسمان قوي آن و خط‌ درخشان آن مي‌باشد.
يعني
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
از بالا نازل مي‌شود و يك سر آن به انسان كه ثمره كائنات و نسخه كوچك عالم است متصل مي‌باشد، فرش را به عرش پيوند مي‌دهد و راهي مي‌شود براي معراج انسان به عرش.
سرّ دوم: قرآن معجز البيان براي ممانعت از سردرگمي ‌عقول در واحديتي كه در كثرت مخلوقات بي‌شمار ظهور مي‌يابد دائماً جلوه احديت را در واحديت نمايان مي‌سازد، يعني مثلاً همان‌طور كه خورشيد با روشنايي خود بر اشياي بي‌شماري احاطه دارد و براي ملاحظه ذات خورشيد در مجموع انوارش به تصوري به غايت فراخ و نظري محيط نياز هست، (خداوند) براي اين‌كه ذات خورشيد را فراموش نكنيم عكس آن را در هر چيز براق نشان‌مان مي‌دهد و هر چيز براق نسبت به قابليتي كه دارد همراه جلوه ذاتي خورشيد خواص ديگر آن مانند نورانيت و حرارت را نيز نمايان مي‌كند؛ به همين ترتيب هر شي براق همان‌طور كه متناسب با شايستگي‌اش خورشيد را با تمام صفات نشان مي‌دهد هر يك از كيفيات خورشيد هم‌چون روشنايي، حرارت و رنگ‌هاي هفت‌گانه در نور آن نيز همه‌ي اشياي مقابلش را در احاطه خود مي‌گيرد. به همين صورت (و بر مبناي)
﴿ ‌وَ ِللّهِ الْمَثَلُ اْلاَعْلى‌ ﴾
‌‌(- اميدوارم - در تمثيل خطا نكرده باشم) احديت و صمديت الهي در همه چيزها به ويژه در ذي حياتان خصوصاً در آيينه ماهيت انسان با تمام اسمائش جلوه‌يي دارد؛ و از لحاظ وحدت و واحديت نيز هر اسم او كه مرتبط با موجودات است بر همه موجودات محيط مي‌باشد، لذا براي ممانعت از نابودي عقول در واحديت و براي اين‌كه قلوب ذات اقدس را فراموش نكنند همواره خاتم احديت مندرج
— 119 —
در واحديت را در معرض نظر قرار مي‌دهد؛ و
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
است كه سه گره‌ي مهم آن خاتم را ارائه مي‌دهد.
سرّ سوم: آن‌چه موجب سرور اين عالم مي‌شود بالمشاهده رحمت است؛ و آن‌چه موجب درخشندگي اين موجودات در ظلمت مي‌شود، باز بالبداهه رحمت است؛ و آن‌چه مخلوقات را تربيت مي‌كند مخلوقاتي كه در متن نيازهاي بي‌شمار دست و پا مي‌زنند، باز هم بالبداهه رحمت است، آن چه موجب مي‌شود همه كائنات هم‌چنان كه درخت با تمام وجود خود متوجه ميوه‌اش است، به انسان توجه داشته باشد و در هر سوي به او بنگرد و به ياري‌اش بشتابد بالبداهه رحمت است. رحمت است كه بالمشاهده فضاي لايتناهي و عالم خالي و تهي را پر مي‌كند، و به آن نور و شكوه مي‌بخشد، نيز بالبداهه رحمت است كه انسان فاني را نامزد جاودانگي مي‌كند و دوست و مخاطب ذاتي ازلي و ابدي قرار مي‌دهد.
اي انسان! مادام كه رحمت چنين حقيقت نيرومند، گيرا، دوست داشتني، ياري‌كننده و محبوبي‌ست،
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
بگو، بدان حقيقت بيآويز و از وحشت مطلق و آلام نيازهاي بي‌شمار رها شو؛ خود را به تخت (سلطنت) آن سلطان ازل و ابد نزديك كن و با شفقت و شفاعت و شعاع‌هاي نوري آن رحمت، مخاطب و خليل و دوست آن سلطان شو!
آري، جمع آوردن انواع عوالم در دايره حكمت پيرامون انسان و با كمال انتظام و عنايت در خدمت حاجات او قرار دادن بالبداهه يكي از اين دو حالت است: يا هر يك از انواع عوالم به خودي خود انسان را مي‌شناسند، از او اطاعت مي‌كنند و به ياري‌اش مي‌شتابند؛ (اين مطلب علاوه‌ بر اين‌كه صدها‌ بار از عقل و خرد دور است محال‌هاي زيادي را هم نتيجه مي‌دهد. لازمه‌اش اين است كه قدرت قدرتمندترين سلطان مطلق در عاجز مطلقي چون انسان وجود داشته باشد.) يا اين‌كه معاونت مذكور به‌واسطه علم و دانايي قديري مطلق كه در آن سوي پرده اين عالم است صورت مي‌پذيرد. انواع عالم‌ها نه تنها انسان را نمي‌شناسند بلكه دليلي هستند بر اين شناسايي و دانستن ذاتي كه انسان را مي‌شناسد و بر او مرحمت مي‌كند.
اي انسان! عقل خود را به كار بند. مگر ممكن است ذات ذوالجلال كه همه
— 120 —
مخلوقات را متوجه تو مي‌كند، و موجب مي‌شود دستان‌شان را براي معاونت به‌سويت بگشايند و در برابر نيازهايت لبيك گويند، خود، تو را نداند، نشناسد و نبيند؟ او تو را مي‌داند و با رحمتش اين اطلاع را اعلام مي‌كند. تو نيز او را بشناس و با احترام اعلام كن كه او را مي‌شناسي و به جد درياب آن‌چه كائنات بزرگ را مُسخر مخلوق خرد و فاني، ضعيف مطلق، عاجز مطلق، و فقير مطلقي چون تو كرده و به ياري‌ات وا داشته، حقيقت رحمت است كه در برگيرنده حكمت و عنايت و علم و قدرت مي‌باشد. البته رحمتي چنين، خواهان شكري كلي و خالص و حرمت و احترامي‌ جدي و بي‌شائبه است. اينك
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
را كه عنوان و ترجمان آن شكر خالص و حرمت بي‌شائبه است بر زبان‌آور و آن را وسيله‌يي براي وصول بدان رحمت و شفيعي در درگاه آن رحمان قرار بده.
آري، وجود و تحقق رحمت به قدر خورشيد آشكار است. درست مانند نقشي مركزي كه به‌واسطه نظم تارها و پودها حاصل مي‌گردد، تارهاي نوراني امتداد يافته از تجلي هزار و يك اسم الهي نيز، در دايره كبراي اين عالم نقش شفقت و خاتم رحيميت را چنان در درون خاتم رحمت و سيماي كائنات درج و چنان خاتم عنايتي نسج مي‌كند كه خود را درخشان‌تر از خورشيد به عقول مي‌نماياند.
رحمن ذوالجلال كه شمس و قمر، عناصر و معادن، نباتات و حيوانات را هم‌چون تار و پود نقشي بسيار بزرگ با شعاع‌هاي نوري اسماي هزار و يك‌گانه تنظيم مي‌كند و خادم حيات قرار مي‌دهد؛ او كه شفقت خويش را با شفقت به غايت دلنشين و فداكارانه همه مادران كه نباتي و حيواني‌ست ظاهر مي‌سازد و ذي الحيات را مُسخر حيات انساني مي‌كند و از اين طريق اهميت انسان را نشان داده و نقش اعظم بسيار دلنشين و زيباي ربوبيت الهي را نمايان مي‌سازد و تابناك‌ترين رحمتش را به ظهور مي‌رساند البته در مقابل استغناء مطلق خود، رحمت را براي انسان و ذي حياتي كه در نياز مطلق به‌سر مي‌برد شفيع مقبولي قرار داده است.
اي انسان! اگر انسان هستي
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
بگو و شفيع مذكور را بياب!
آري آن‌چه هيچ يك از چهارصد هزار گروه مختلف و جداگانه نباتي و حيواني
— 121 —
بر روي زمين را فراموش نمي‌كند و بدون سردرگمي ‌همه آن‌ها را همواره و هميشه در كمال نظم و با حكمت و عنايت تربيت و اداره مي‌كند و بر سيماي كره زمين خاتم احديت را وضع مي‌نمايد، بالبداهه و بلكه بالمشاهده رحمت است و وجود اين رحمت هم‌چنان كه به اندازه وجود موجودات روي زمين قطعي‌ست، تحققش نيز به تعداد آن موجودات دليل دارد. همان‌طور كه بر روي زمين چنين خاتم رحمت و سكه احديتي وجود دارد، در سيماي ماهيت معنوي انسان هم سكه رحمت مشابهي هست كه از خاتم مرحمت بر سيماي كره زمين و سكه عظماي رحمت بر سيماي كائنات كم‌تر نيست. گويي جامعيتي دارد كه در حكم نقطه كانوني تجلي هزار و يك اسم (الهي) مي‌باشد.
اي انسان! آيا اصلاً امكان دارد ذاتي كه اين سيما را به تو داده و چنين سكه رحمت و خاتم احديتي را در آن وضع نموده است تو را به حال خود رها كند، اهميتي به تو ندهد، به حركاتت توجهي نداشته باشد، تمام كائنات را كه متوجه تو‌ست عبث و بيهوده آفريده باشد و درخت آفرينش را بي‌ارزش و با ميوه‌هايي پلاسيده و خراب بيآفريند؟ و كاري كند رحمت و حكمتش را كه به‌ هيچ‌وجه ‌‌نمي‌توان در وجودش شبهه‌يي داشت و فاقد هر گونه نقصاني‌ست و هم‌چون خورشيد ظاهر است و چون نور ديده مي‌شود انكار كنند؟ حاشا ...
اي انسان! بدان كه براي رسيدن به عرش آن رحمت، معراجي هست. آن معراج
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
است. اگر مي‌خواهي ميزان اهميت اين معراج را بداني به ابتداي صد و چهارده سوره قرآن معجز البيان و آغاز همه كتاب‌هاي مبارك و مبداء تمام كارهاي خير بنگر. قطعي‌ترين حجت بر ميزان عظمت بسمله اين است كه مجتهدان بزرگي چون امام شافعي (رض) گفته‌اند: "بسمله با اين‌كه آيه واحدي‌ست، اما در قرآن صد و چهارده مرتبه نازل شده است."
سرّ چهارم: تجلي واحديت در كثرت بي‌انتها صرفاً با گفتن ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ براي هر كس كفايت نمي‌كند. انديشه پريشان مي‌شود. قلبي لازم است به وسعت كره زمين تا در فراسوي وحدتي كه در مجموع عالم است، ذات احديت را ملاحظه كند و ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌ بگويد. بنابر همين سرّ است كه خاتم احديت را در
— 122 —
جزييات به صورت ظاهر نشان مي‌دهد و براي نشان دادن خاتم احديت در هر نوع و اين‌كه همه ذات احدي را ملاحظه كنند، خاتم احديتي را در خاتم رحمانيت بروز مي‌دهد تا همه بدون سختي در هر مرتبه ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌ گفته و مستقيماً ذات اقدس را مورد خطاب قرار داده و متوجه شوند.
قرآن حكيم براي بيان اين سرّ عظيم است كه هنگام بحث از دايره اعظم كائنات مثلاً در سخن از آفرينش ارض و سماوات به يك‌باره از كوچك‌ترين دايره و دقيق‌ترين امر جزيي سخن مي‌گويد تا خاتم احديت را به صورت ظاهر نشان دهد. مثلاً در بحث از خلقت زمين و آسمان‌ها سخن از انسان، صداي انسان و دقايق نعمت و حكمت در سيمايش را مطرح مي‌كند تا انديشه پراكنده نشود، قلب احساس خفگي نكند و روح معبود خود را مستقيماً بيابد. براي نمونه آيه‌ي:
﴿ ‌وَمِنْ ايَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ‌ ﴾
(روم: ٢٢ )
حقيقت مذكور را به صورت اعجاز‌آميزي نشان مي‌دهد.
آري، خاتم‌هاي وحدت در آفريدگان بي‌شمار و كثرتي بي‌انتها، هم‌چون دواير متداخل از بزرگ‌ترين تا كوچك‌ترين خاتم انواع و مراتبي دارند؛ ليكن وحدت مذكور هر چه‌قدر هم كه باشد باز وحدتي در كثرت است و خطاب حقيقي را كاملاً تأمين نمي‌كند؛ از اين رو لازم است در فراسوي وحدت، خاتم احديت وجود داشته باشد، تا كثرت را به ذهن متبادر نكند و مستقيماً در برابر ذات اقدس راهي به قلب بگشايد. به همين ترتيب براي جلب نظرها به سوي خاتم احديت و جذب قلوب، خاتم رحيميت و سكه‌ي رحمت را كه نقشي به غايت جذاب، نوري بسيار درخشان، حلاوتي بسيار دلنشين، جمالي به غايت دوست داشتني و حقيقتي بسيار قدرتمند است بر فراز آن سكه احديت قرار داد.
آري، قدرتِ آن رحمت است كه نظر ذي شعوران را جلب مي‌كند، به‌سوي خود مي‌كشد، به سكه احديت مي‌رساند و موجب مي‌شود ذات احديت را مشاهده كنند و مظهر خطاب حقيقي موجود در آيه‌ي ‌اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌ واقع گردند.
از آن‌جا كه بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ خلاصه (سوره) فاتحه و چكيده اجمالي قرآن است عنوان و ترجمان سرّ عظيم مذكور شده است. كسي كه اين عنوان را در
— 123 —
دست داشته باشد مي‌تواند در طبقات رحمت رفت و آمد كند، نيز كسي كه بتواند اين ترجمان را به سخن وا دارد اسرار رحمت را فرا مي‌گيرد و انوار رحيميت و شفقت‌اش را مي‌بيند.
سرّ پنجم: در حديث شريفي آمده است كه: اِنَّ اللّهَ خَلَقَ اْلاِنْسَانَ عَلَى صُورَةِ الرَّحْمنِ (او كما قال) بعضي ‌از اهل طريقت اين حديث شريف را به طرز شگفت‌آوري كه تناسبي با عقايد ايمانيه ندارد تفسير كرده‌اند. حتي بعضي ‌از آنان كه اهل عشق‌اند به سيماي معنوي انسان با نظر صورت رحمان نگاه كرده‌اند. از آن‌جا كه بين قسم كثير اهل طريقت، سُكر، و بيش‌تر اهل عشق، استغراق و التباس متداول است ممكن است در تلقي‌هاي مخالف با حقيقت معذور باشند، اما آن‌هايي كه عاقل‌اند معاني آنان را كه منافي اساس عقايد است نمي‌پذيرند؛ كه اگر بپذيرند خطا كرده‌اند.
آري، ذات اقدس الهي كه تمام عالم را چون كاخ و سرايي با نظم اداره مي‌كند و ستارگان را همانند ذرات، حكيمانه و به آساني تدبير مي‌نمايد و مي‌گرداند و ذرات ريز را مانند مأموراني در استخدام خود دارد، شريك و نظير و ضد و همانندي ندارد و براساس سرّ
﴿ ‌لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ‌ ﴾
(شوري: ١١) صورت و مثل و مثال و شبيهي هم نمي‌تواند داشته باشد.
با سرّ
﴿ ‌وَلَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلى فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ ﴾
(روم: ٢٧) با مَثل و تمثيل به شئونات و صفات و اسمائش نگاه مي‌شود، پس مَثل و تمثيل در نقطه‌نظر شئوناتش وجود دارد.
يكي از مقاصد فراوان حديث شريف مذكور اين است كه انسان در صورتي مي‌باشد كه اسم رحمان را كاملاً نشان مي‌دهد. آري، هم‌چنان كه پيش‌تر بيان كرديم اسم رحمان كه از شعاع نوراني هزار و يك اسم، ساطع مي‌شود در سيماي كائنات مشاهده مي‌گردد؛ و با بي‌شمار تجلي ربوبيت مطلقه الهي ظهور يافته و در سيماي عرصه زمين نشان داده مي‌شود، و هم‌چنين جلوه كامل اسم رحمان را نيز در مقياسي كوچك، مانند سيماي زمين و كائنات در صورت جامع انسان نمايان مي‌سازد؛ هم‌چنين اشارت است كه مظاهري چون انسان و ذي حياتان كه دليل‌ها و آيينه‌هاي ذات رحمان رحيم‌اند، دلالت‌شان بر آن ذات واجب الوجود آن قدر قطعي و واضح و آشكار است كه
— 124 —
به تمثال و تصوير خورشيد در آيينه‌يي صافي مي‌ماند. در اشاره به درخشندگي و وضوح بازتابندگي آيينه با اشاره گفته مي‌شود "آن آيينه، خورشيد است." به همين ترتيب وقتي گفته مي‌شود "در انسان، صورت رحمان وجود دارد." در واقع در اشاره به وضوح دلالت و كمال مناسبتش گفته شده و مي‌شود. قسم معتدل وحدت وجودي‌ها مبتني بر اين سرّ و به منظور عنواني براي وضوح اين دلالت و كمال اين مناسبت است كه گفته‌اند: "لَا مَوجُودَ اِلّا هُو"
اَللّهُمَّ يَا رَحْمنُ يَا رَحِيمُ بِحَقِّ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اِرْحَمْنَا كَمَا يَلِيقُ بِرَحِيمِيَّتِكَ وَ فَهِّمْنَا اَسْرَارَ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَانِيَّتِكَ. آمِينَ
سرّ ششم: اي انسان بيچاره‌يي كه در عجز بي‌منتها و فقر بي‌انتها غوطه وري! براي اين‌كه دريابي رحمت وسيله‌يي تا چه حد ارزشمند و شفاعت‌كننده‌يي تا چه حد مقبول است، بدان، رحمت وسيله‌يي براي رسيدن به چنان سلطان ذوالجلالي‌ست كه ستارگان و ذرات همراه هم در لشكر او در كمال نظم و اطاعت خدمت مي‌كنند؛ و آن ذات ذوالجلال و آن سلطان ازل و ابد مستغني‌ست و داراي استغناي مطلق مي‌باشد. او غني علي الاطلاقي‌ست كه به‌ هيچ‌‌وجه ‌‌به عالم و موجودات نيازي ندارد. تمام كائنات تحت امر و اراده و هيبت و عظمت او در نهايت اطاعت قرار دارد و در برابر جلالش در ذلت به‌سر مي‌برد. رحمت تو را ‌اي انسان! به حضور آن مستغني علي الاطلاق و سلطان سرمدي درآورده و دوست و مخاطب او مي‌كند و وضعيت بنده‌يي محبوب نصيبت مي‌سازد، اما هم‌چنان كه تو نمي‌تواني به آفتاب برسي و فاصله زيادي با آن داري و به‌هيچ‌وجه ‌‌قادر نيستي نزديكش شوي؛ و اين نور خورشيد‌ست كه تصوير و جلوه آن را به‌واسطه آيينه‌ات به دستت مي‌دهد، به آن ذات اقدس و آن شمس ازل و ابد نيز چنان دوريم كه امكان نزديك شدن به او را نداريم، ليكن نور رحمتش او را به ما نزديك مي‌كند.
اينك ‌اي انسان! يابنده اين رحمت، به خزانه نوري دست پيدا مي‌كند كه ابدي و جاودان است. چاره‌ي يافتن آن خزانه، سنت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و تبعيت از اوست، اويي كه درخشان‌ترين مثال و مُمثّل و بليغ‌ترين لسان و اعلام ‌كننده رحمت است، و در قرآن با عنوان رحمة ‌للعالمين از او ياد مي‌شود؛ وسيله براي رسيدن به رحمة ‌للعالمين
— 125 —
نيز كه رحمت مجسم است صلوات مي‌باشد. آري، معناي صلوات، رحمت است. صلوات نيز كه براي آن ذي حياتِ مجسمِ رحمت، دعاي رحمت است وسيله وصل به رحمة‌‌للعالمين مي‌باشد. حال، تو صلوات را براي رسيدن به آن رحمة ‌للعالمين و او را نيز وسيله براي رحمت رحمان قرار بده. صلوات كثير عموم امت به معناي رحمت، در حق پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه رحمة ‌للعالمين است به صورت درخشاني ثابت مي‌كند كه رحمت تا چه حد هديه‌يي الهي و ارزشمند و چه دايره گسترده‌يي از آن است.
نتيجه: ذات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام قيمتي‌ترين جواهر خزانه رحمت و حاجب آن است‌، و اصلي‌ترين كليد آن نيز
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴾
مي‌باشد، آسان‌ترين كليدش نيز صلوات است.
اَللّهُمَّ بِحَقِّ اَسْرَارِ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَرْسَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ كَمَا يَلِيقُ بِرَحْمَتِكَ وَ بِحُرْمَتِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ اَصْحَابِهِ اَجْمَعِينَ وَ ارْحَمْنَا رَحْمَةً تُغْنِينَا بِهَا عَنْ رَحْمَةِ مَنْ سِوَاكَ مِنْ خَلْقِكَ. آمِينَ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾