لمعات
— 227 —

لمعه بيست و سوم

رساله طبيعت
رساله حاضر انديشه كفرآميزي را كه ممكن است از طبيعت سربرآورد، از بين مي‌برد به شكلي كه هيچ‌گاه جان نگيرد؛ و سنگ زيرين كفر را زير و زبر مي‌كند.
تذكر
واقعيت مسيري كه منكران از طبيعيون طي مي‌كنند، در اين بيانيه تحت عنوان ٩ محال كه متضمن دست كم ٩٠ محال مي‌باشد بيان مي‌گردد و نشان داده مي‌شود كه تا چه حد پليد و دور از خرد و خرافه مي‌باشد. چون محال‌هاي مذكور در رساله‌هاي ديگر تا حدودي توضيح داده شده است، در اين جا براي رعايت اختصار به برخي از موارد نپرداخته‌ايم. لذا در يك لحظه به ذهن متبادر مي‌شود "چگونه ممكن است اين فيلسوفان عقلگراي مشهور چنين خرافه آشكار و تا اين حد روشن را پذيرفته و در آن مسير طي طريق كنند؟"
آري، آن‌ها نتوانسته‌اند چهره دروني مسلك خويش را ببينند. حقيقت مسلك آن‌ها و لازمه و مقتضاي آن به عنوان خلاصه‌ي مذهب غيرمعقول،
دليل تأليف رساله حاضر مقابله با تضعيف بي‌اساس حقايق ايمانيه و مقابله با هجوم به قرآن و آناني‌ست كه هرآن چه را عقل بي‌خرد قادر به درك آن نيست خرافه مي‌خوانند. حمله به قرآن خشم شديدي را در قلبم (قلمم) ايجاد كرد و موجب شد سيلي‌هاي محكم و شديدي بر ملحدان و مذاهب باطل آن‌ها وارد گردد؛ وگرنه شيوه رساله نور رعايت وقار و متانت و استفاده از سخن ملايم است.
كريه و ناپاك‌شان در ابتداي هر "محال" نوشته شده است و من حاضرم آن را براي كساني كه شبهه دارند با براهين كاملاً بديهي و قطعيِ مفصّل بيان و اثبات كنم.
— 228 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌قَالَتْ رُسُلُهُمْ اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ﴾
(ابراهيم:١٠)
آيه كريمه فوق با استفهام انكاري اعلام مي‌دارد كه در خصوص حضرت حق شكي نمي‌توان داشت و نبايد داشت؛ و نشان مي‌دهد كه وجود و وحدانيت الهي در مرتبه بداهت است.
پيش از توضيح اين سرّ، تذكري بايد بدهيم:
در سال ١٣٣٨ به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقه‌‌يي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان - كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود - و سمپاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه آيه كريمه مذكور وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي به من تفهيم كرد. از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه مي‌توانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در نسخه عربي رساله نور نوشتم و در مطبعه يني گون در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي مي‌دانند كم و شمار آنان كه اين قبيل مطالب برايشان اهميت داشته باشد نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان مي‌كرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بي‌ديني گسترش يافت و قدرت بيش‌تري گرفت. برهان ياد شده را ناچار به تركي بيان مي‌كنم. بخش‌هايي از آن برهان در رساله‌هاي ديگر به طور كامل توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا به اختصار نوشته مي‌شود. برهان‌هاي تقسيم بندي شده در رسايل ديگر در اين برهان تاحدودي جمع شده و هر كدام‌شان به منزله جزيي از اين برهان تلقي مي‌گردند.
— 229 —
مقدمه
اي انسان! بدان، واژه‌هايي هست كه از دهان انسان‌ها خارج مي‌شوند و بوي بي‌ديني مي‌دهند و اهل ايمان نا آگاهانه از آن‌ها استفاده مي‌كنند. سه مورد از مهم‌ترين آن‌ها را در زير بيان مي‌كنيم.
اول: "اَوْجَدَتهُ الَاسبَابُ يعني اسباب اين شي را ايجاد مي‌كند.
دوم: تَشَكَّلَ بنَفسِهِ يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد، وجود مي‌يابد و به آخر مي‌رسد.
سوم: اِقتَضَتْهُ الطَّبيعَهُ يعني طبيعي‌ست، به اقتضاي طبيعت وجود يافته است.
آري، موجودات هستند و هستي آن‌ها را نمي‌توان انكار كرد. هر موجودي نيز هنرمندانه و با حكمت به وجود مي‌آيد؛ به همين ترتيب موجودات چون قديم نيستند لاجرم حادث محسوب مي‌شوند.
حال اي ملحد! در‌باره اين موجود، مثلاً اين حيوان يا بايد بگويي اسباب عالم آن را ايجاد كرده است، يعني به واسطه اجتماع اسباب وجود يافته، يا اين‌كه به خودي خود موجود شده است، يا به اقتضاي طبيعت يعني تحت تأثير طبيعت، هستي مي‌يابد و يا اين‌كه با قدرت قديري ذوالجلال ايجاد مي‌شود.
به لحاظ عقلي جز اين چهار راه، راه ديگري وجود ندارد. اگر سه راه اول به يقين اثبات گردد كه محال و باطل و ممتنع و امكان ناپذير مي‌باشد، بالضروره و بالبداهه راه چهارم كه طريق وحدانيت است بي‌شك و شبهه‌‌يي اثبات مي‌گردد.
اما راه اول كه مي‌گويد وجود مخلوقات و شكل گيري اشيا به واسطه اجتماع اسباب عالم صورت مي‌گيرد، از محالات فراواني كه در اين بحث وجود دارد فقط سه مورد آن را به شرح زير ذكر مي‌كنيم:
— 230 —
محال اول
در يك داروخانه صدها شيشه حاوي مواد متفاوت با هم وجود دارد. فرض كنيم از داروهاي موجود در اين داروخانه مي‌خواهند معجوني ذي‌حيات تهيه كنند، يعني قرار است پادزهري عالي و در عين حال برخوردار از حيات از آن‌ها به وجود آيد. فرض كنيم آمديم و در آن داروخانه تعداد زيادي از آن معجون يا پادزهر ذي حيات را ديديم و هر كدام‌شان را مورد بررسي قرار داديم.
مي‌بينيم از هر كدام از شيشه‌ها به ميزاني خاص مثلاً به قدر دو دِرهَم واحد وزن در گذشته، به سنگيني سه گرم. م. از اين، سه چهار درهم از آن، شش هفت درهم از آن يكي و هكذا مقادير مختلفي از هر كدام برداشته شده است. مي‌دانيم كه از يك شيشه مثلاً اگر يك درهم يا بيش‌تر يا كم‌تر اخذ شده باشد معجون داراي حيات نخواهد شد، يعني نمي‌تواند از حيثيت حيات برخوردار گردد. از هر شيشه ماده‌‌يي به اندازه مشخص برداشته شده كه اگر ذره‌‌يي كم‌تر يا بيش‌تر شود پادزهر خاصيت خود را از دست مي‌دهد. تعداد شيشه‌ها بيش از پنجاه عدد است و از هر يك به ميزان مشخص و جداگانه‌‌يي دارو برداشته شده است.
آيا اصلاً امكان و احتمال دارد كه داروهاي اخذ شده از شيشه‌ها كه به مقدارهاي مختلف بوده است، با واژگوني شيشه‌ها پس از واقعه‌‌يي عجيب يا هوايي توفاني و ريخته شدن محتويات‌شان به همان ميزان مورد نظر حاصل شده و داروها به خودي خود دور هم جمع شوند و معجونِ مورد نظر را به وجود آورند؟ آيا بي‌پايه‌تر، باطل‌تر و محال‌تر از اين، چيزي هست؟ حتي حمار اگر دچار خريتي مضاعف گردد و بعد انسان شود باز هم اين فكر را قبول نخواهد كرد و خواهد گريخت.
همه ذي حياتان هم‌چون مثال مذكور بي‌شك معجون يا تركيبي برخوردار از حيات مي‌باشند. هر نباتي مانند پادزهري داراي حيات است كه از اجزا و مواد متعددي تشكيل شده و با ميزان و مقياسي بسيار دقيق از مواد اخذ شده تركيب گرديده است. همين گياه اگر به اسباب نسبت داده شده و گفته شود "اسباب آن
— 231 —
را ايجاد كرده‌اند"، مانند همان معجوني كه ادعا شد با واژگوني شيشه‌هاي داروخانه وجود يافته است دور از عقل، محال و باطل خواهد بود.
نتيجه اين‌كه در داروخانه بزرگ عالم، مواد حياتي كه براساس قضا و قدر حكيم ازلي اخذ مي‌گردند با حكمتي لايتناهي و علمي بي‌پايان و اراده‌‌يي كه همه چيز را شامل مي‌شود مي‌توانند وجود يابند. بيچاره‌‌يي كه خلقت را كار اسباب و طبايع و عناصر كلي مي‌داند كه نابينايند و ناشنوا و مانند سيل در جريان؛ مانند ديوانه‌‌يي‌ست كه بر اثر هذيان، مي‌گويد آن پادزهر عجيب به خودي خود از داخل شيشه‌ها بيرون آمده و وجود يافته است. او احمق‌تر از احمقي‌ست كه در حال مستي به سر مي‌برد. آري، كفرگويي مذكور در حقيقت هذياني احمقانه، نا‌بخردانه، و ابلهانه است.
محال دوم
اگر همه چيزها به جاي قدير ذوالجلالي كه واحد احد است به اسباب نسبت داده شوند بايد بسياري از اسباب و عناصر عالم در وجود هر ذي حياتي دخالت كنند؛ در حالي كه در وجود مخلوق كوچكي چون پشه، اجتماع اسباب متباين و متضاد براي ايجاد نظمي كامل و ميزاني حساس و پيوندي تمام چنان محال آشكاري‌ست كه اگر كسي به اندازه بال پشه داراي شعور باشد خواهد گفت: "اين محال و غير ممكن است."
آري، جسم بسيار كوچك پشه با بيش‌تر عناصر و اسباب عالم مرتبط است و حتي فشرده و خلاصه عالم است. اگر خلقت پشه به قدير ازلي نسبت داده نشود، اسباب مادي همواره مي‌بايست در هستي آن حضور داشته باشند و حتي در درون جسم كوچكش باشند. مثلاً بايد وارد سلول چشم‌اش شوند كه نمونه كوچكي از جسم‌اش است، زيرا اگر سبب، مادي باشد بايد همراه و در درون مُسَبَّب باشد. حال در سلول چشمي كه بند انگشتان ظريف‌تر از سوزن دو پشه هم جا نمي‌گيرد، بايد قبول كرد اركان و عناصر و طبايع عالم به طور مادي حضور دارند و با مهارت هم كار مي‌كنند. ابله‌ترين سوفسطايي هم از پذيرش چنين عقيده‌‌يي شرم مي‌كند.
— 232 —
محال سوم
براساس قاعده قطعي اَلْوَاحِدُ لايَصْدُرُ اِلّا عَنِ الْوَاحِدِ اگر موجودي داراي وحدت باشد بي‌ترديد از واحد صادر شده است. به ويژه اين‌كه آن موجود اگر از نظمي كامل و ميزاني دقيق برخوردار بوده و مظهر حياتي جامع باشد، به يقين مي‌توان دانست كه دست‌هاي متعددي كه باعث اختلاف و كشمكش مي‌شوند در آفرينشش دخيل نبوده‌اند؛ بلكه خالقي بسيار قدرتمند و حكيم آن را آفريده است؛ اسباب طبيعي، بي‌حد و حصر، بي‌جان، جاهل، متجاوز، فاقد ادراك، نابينا، ناشنوا و آشفته‌اند و نابينايي و ناشنوايي‌شان در راه‌هاي مملو از امكانات بي‌شمار و به واسطه اجتماع و اختلاط فزوني مي‌يابد؛ با اين حال نسبت دادن موجود برخوردار از وحدت و انسجام و نظم به آن‌ها از پذيرش يك‌باره صد امر محال نيز از عقل و خرد دورتر است.
قطع نظر از اين امر محال، اسباب مادي به واسطه مباشرت و تماس تأثير خود را مي‌گذارند؛ در حالي كه تماس اسباب طبيعي با ظاهر موجودات ذي حيات صورت مي‌گيرد، اما به روشني مشاهده مي‌كنيم باطن ذي حياتان كه براي اسباب مادي قابل دسترسي و تماس نيست، بسيار منظم‌تر، لطيف‌تر و از نظر صُنع، كامل‌تر از ظاهر آن‌ها مي‌باشد. موجودات بسيار كوچك يا حيوانات كوچكي كه اسباب مادي با تمام ابزار و وسايل‌شان به هيچ وجه قادر به تصرف در باطن آن‌ها نيستند، و با ظاهر آن‌ها نيز تماس كاملي نمي‌توانند داشته باشند؛ گاه از نظر صُنع بيش از مخلوقات بزرگ شگفتي آفرين‌اند و از نظر آفرينش داراي صورتي بديع هستند؛ نسبت دادن آن‌ها به اسباب كور و ناشنوا و متضاد با هم، اسباب بزرگ و دور و بي‌جان و جاهل و عظيم، فقط در صورتي امكان پذير است كه فرد، صد درجه نابينا و ناشنوا باشد.
كلمه دوم: تَشَكَّلَ بِنَفْسِهِ؛ يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد. اين عبارت نيز محالات فراواني دارد و از جهات متعددي باطل و محال است، به عنوان نمونه سه مورد از محالاتش را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 233 —
محال اول
اي منكر معاند! منيّت چنان موجب حماقت تو شده است كه سفارش مي‌كني صد امر محال را به يك‌باره بپذيرند. تو موجود هستي نه ماده‌‌يي بسيط و بي‌روح و بي‌تغيير. مدام در حال تجدد و نو شدني؛ هم‌چون ماشيني منظم و دقيق يا مانند كاخي فوق‌العاده كه همواره در تحول است. ذرات هميشه در وجود تو در حال كارند. وجود تو مخصوصاً در مناسبات مربوط به رزق و به ويژه در ارتباط با بقاي نوعي با كائنات مرتبط است و داد و ستد دارد. ذرات فعال در وجود تو براي جلوگيري از تخريب اين مناسبت و براي ممانعت از نابودي اين ارتباط دقت مي‌كنند و با احتياط كامل گام بر مي‌دارند. گويي نظر بر تمام كائنات دارند و مناسبات تو را در سراسر كائنات مشاهده كرده و خود را با آن تنظيم و هماهنگ مي‌كنند. تو با حواس ظاهري و باطني خويش و نسبت به وضعيت فوق‌العاده ذرات وجودي‌ات استفاده مي‌كني.
تو اگر ذرات موجود در وجودت را مأموران كوچكي نداني كه براساس قانون قدير ازلي حركت مي‌كنند و اگر قبول نداشته باشي كه لشكر يا نوك قلم تقدير او (هر ذره نوك يك قلم) يا نقطه‌هاي قلم قدرت اويند (هر ذره يك نقطه)، در آن صورت هر ذرّه‌ي فعّال مثلاً در چشم تو بايد چنان چشمي داشته باشد كه اولاً بتواند هر سوي پيكر جسماني‌ات را ببيند، در ثاني سراسر كائنات را كه با آن در ارتباط هستي زير نظر داشته باشد و گذشته و آينده و نسل و اصل و سرچشمه عناصر وجودي و منبع و معدن رزق و روزي‌ات را بداند و بشناسد و به اندازه صد نابغه عقل و خرد داشته باشد. قائل شدن علم و شعوري صد برابر بيش‌تر از آن‌چه افلاطون داشت براي ذرات وجودي هم‌چون تويي كه بهره‌‌يي ولو اندك از عقل ندارد، ديوانگي و كاري عبث است.
محال دوم
وجود تو به كاخي با عظمت مي‌ماند با هزار گنبد؛ سنگ‌ها در هر گنبد، بي‌ستون، سر بر شانه هم نهاده، معلق‌اند. وجود تو البته از اين كاخ هزاران بار
— 234 —
عجيب‌تر است، زيرا سراي وجود تو دائماً در كمال دقت و نظم نو مي‌شود. قطع نظر از روح كه امر بسيار فوق‌العاده‌‌يي‌ست و قلب و لطايف معنوي، هر يك از اعضاي بدنت در حكم خانه‌‌يي با گنبدي زيبا‌ست. ذرات مانند سنگ‌هاي به كار رفته در گنبد، در كمال هماهنگي و تناسب در كنار هم، بنايي فوق‌العاده، هنري شگفت انگيز و معجزات قدرتمندانه‌‌يي چون چشم و زبان را به نمايش مي‌گذارند.
در صورتي كه هريك از اين ذرات، مأمور فرمانبر گرداننده اين عالم نباشند، هر ذره مي‌بايست حاكم مطلق و در عين حال محكوم مطلق همه ذرات بدن باشد؛ بايد شبيه تك تك آن‌ها بوده و در عين حال از نظر حاكميت بايد با آن‌ها تضاد داشته باشد. هم‌‌چنين مي‌بايست مصدر و منبع اكثر صفاتي باشد كه مختص واجب الوجود است، نيز كاملاً مقيد و در عين حال كاملاً مطلق باشد؛ نسبت دادن مصنوع واحد و منظمي كه براساس سرّ وحدت تنها مي‌تواند اثر يك واحد احد باشد، به ذرات بي‌شمار، مطلبي‌ست كه اگر كسي اندك بهره‌‌يي از شعور برده باشد درك خواهد كرد محالي آشكار و روشن مي‌باشد.
محال سوم
وجود تو اگر با قلم قدير ازلي كه واحد احد است مكتوب نشود و تابع و منسوب اسباب و طبيعت باشد، لازم مي‌آيد قالب‌هاي طبيعت براي سلول‌هاي وجودت گرفته تا هزاران شي‌ مركب - مانند دايره‌هاي تو‌ در ‌تو - وجود داشته باشد. زيرا مثلاً همين كتابي كه در دست داريد اگر مكتوب باشد، قلمي واحد همه آن را با استناد به علم كاتبش خواهد نوشت؛ اما اگر مكتوب نباشد و به قلم او سپرده نشود و بگويند خود به خودي به وجود آمده است يا آن را به طبيعت نسبت دهند، در آن صورت مانند كتاب چاپ شده، براي هر حرفش قلمي فلزي لازم است تا منتشر گردد. همان طور كه در چاپخانه به تعداد حروف، قالب‌هاي فلزي وجود دارد و به واسطه آن‌هاست كه حروف در كتاب موجود مي‌شوند؛ در آن صورت در مقابل فقط يك قلم، به تعداد حروف بايد قلم‌ها وجود داشته باشد. ممكن است در بين حروف، درون حرف بزرگي با قلمي ريز صفحه‌‌يي با خطي ريز نگاشته شود - كما اين‌كه چنين مواردي پيش مي‌آيد - در اين
— 235 —
صورت براي حرفي، هزاران قلم لازم است. اگر (مخلوق مورد نظر) مانند جسم تو داراي وضعيتي منظم و تو‌‌ در‌ تو باشد. مي‌بايست در هر دايره براي هر جزيي به تعداد همه مركب‌ها قالب داشته باشيم؛ بنابراين اگر اين مطلب را هم كه صدها بار محال است، ممكن بداني، مي‌بايست حروف فلزي هنرمندانه و منظم و قالب‌ها و قلم‌هاي دقيق را، باز هم به قلم واحدي واگذار كرد؛ در غير اين صورت براي ساختن قلم‌ها، قالب‌ها و حروف فلزي مورد نياز، به تعداد خودشان قلم و قالب و حروف لازم خواهد بود، زيرا آن‌ها هم مصنوعات ساخته شده و منظمي هستند؛ و هكذا تسلسل به همين شكل ادامه خواهد يافت.
اينك تو نيز درياب! چنين انديشه‌‌يي به تعداد ذرات وجودت با محالات و مسايل بيهوده آميخته است. اي انكار كننده معاند! شرم كن و دست از اين گمراهي بردار.
كلمه سوم: اقتَضَتْهُ الطَّبِيعَةُ، يعني اقتضاي طبيعت است، طبيعت به وجود مي‌آورد. اين حُكم محال‌هاي فراواني دارد كه به عنوان نمونه سه مورد آن را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
محال اول
اگر صنعت و ايجاد بصيرانه و حكيمانه‌‌يي كه در موجودات، مخصوصاً ذي حيات مشاهده مي‌شود به قلم تقدير و قدرت شمس ازلي نسبت داده نشود، و آن را از طبيعت و قدرت كور و كر و فاقد انديشه بدانيم طبيعت بايد براي ايجاد، در هر چيز، ماشين‌ها و چاپخانه‌هاي معنوي بي‌شماري داشته باشد، يا در هر چيز، قدرت و حكمتي قرار دهد كه قادر به خلق و اداره كائنات باشد. جلوه‌ها و بازتاب خورشيد در قطعات كوچك آبگينه بر روي زمين يا در قطره‌ها ديده مي‌شود، اگر اين خورشيدهاي كوچك مثالي كه با انعكاس به وجود آمده‌اند تنها به خورشيد اصلي موجود در آسمان نسبت داده نشوند بايد در خرده شيشه كوچكي كه به اندازه سر يك كبريت هم نيست، وجود خارجي خورشيدي طبيعي، فطري، در ظاهر كوچك اما به لحاظ معنا بزرگ و عميق، و داراي ويژگي‌هاي مربوطه را
— 236 —
بپذيريم و ناچار قبول كنيم كه به تعداد ذرات تشكيل دهنده شيشه‌ها، خورشيدهاي طبيعي وجود دارد. درست مانند همين مثال، اگر موجودات و ذي حياتان را مستقيماً به تجلي اسماي شمس ازلي نسبت ندهيم، در هر موجود مخصوصاً در هر ذي حياتي بايد طبيعت و نيرويي داراي قدرت و اراده بي‌پايان و علم و حكمتي لايتناهي وجود داشته باشد كه در حقيقت به معني پذيرش وجود پروردگاري در آن‌هاست. اين طرز تلقي باطل‌ترين محالات و بي‌پايه‌ترين فكر در عالم است. كسي كه صُنع خالق كائنات را به طبيعتي موهوم، بي‌اهميت و بي‌ادراك نسبت مي‌دهد نشان مي‌دهد كه از حيوان صد بار حيوان‌تر و بي‌ادراك‌تراست.
محال دوم
اگر موجودات كاملاً متوازن و با نظمي را كه براساس حكمت و صُنع آفريده شده‌اند به قديري لايتناهي و ذاتي حكيم نسبت ندهيم و ايجاد آن‌ها را از طبيعت بدانيم، طبيعت بايد در هر تكه خاكي، ماشين‌ها و مطبعه‌هايي به تعداد تمام چاپخانه‌ها و كارخانه‌هاي اروپا داشته باشد؛ تا اين كه آن تكه خاك بتواند منشأ و محل رشد و نمو گل‌ها و ميوه‌ها گردد، زيرا بالفعل مشاهده مي‌شود همه گل‌هايي كه دانه‌هايشان به نوبت در گلدان نهاده مي‌شود شكل و شمايلي كاملاً متفاوت از يك‌ديگر مي‌يابند. اگر (آفرينش موجودات را) به قدير ذوالجلال نسبت ندهيم در هر گلدان و براي هر گل، بايد ماشيني طبيعي، معنوي و جداگانه تدارك ببينيم؛ در غير اين صورت گلي به وجود نمي‌آيد، زيرا ماده دانه‌ها نيز مانند نطفه‌ها و تخم‌ها يكي‌ست، يعني، عبارت است از مخلوطي بي‌شكل و نامنظم و خمير مانندي از هيدروژن و اكسيژن و كربن و ازت، و از طرف ديگر چون هوا، آب، حرارت، و نور، بسيط و بي‌ادراك‌اند و در برابر هر چيز چون سيل جريان مي‌يابند، براي آن‌كه گل‌هاي بي‌شماري وجود يابند و جداگانه و منظم و هنرمندانه سر از خاك برآورند بالبداهه و بالضروره بايد در خاكي كه در آن كاسه يا گلدان است به لحاظ معنا به قدر اروپا، مطبعه‌ها و كارخانه‌هايي معنوي و در مقياسي كوچك وجود داشته باشد تا اين مقدار پارچه ذي حيات و منسوجاتي با هزاران نقش تهيه گردد.
— 237 —
حال، ميزان انحراف انديشه كفرآميز طبيعيون از دايره عقل را خود قياس كن و احمق‌هاي سرخوش به ظاهر انسان را ببين كه گمان كرده‌اند طبيعت آفريننده است. اينان ادعا مي‌كنند دانا و خردمندند، و تو ببين كه تا چه حد از عقل و دانش دورند و انديشه‌‌يي بي‌پايه، ممتنع و غيرممكن را مسلك خويش قرار داده‌اند، بر آن‌ها ريشخند بزن و بر رويشان خدو انداز.
اگر بگويي: در صورتي كه خلقت موجودات به طبيعت نسبت داده شود چنين محال‌هاي عجيبي حاصل مي‌گردد و مشكلاتي در حد امتناع رخ مي‌نمايد، حال اگر به ذات احد و صمد نسبت داده شود مشكلات مزبور چگونه از ميان مي‌رود؟ و امتناعي صعب چگونه به وجوبي سهل تبديل مي‌شود؟
پاسخ: در اولين مورد محال هم‌چنان كه ديديم جلوه انعكاسي خورشيد با كمال سهولت و بدون مشقت، فيض و تأثيرش را از كوچك‌ترين ذره جامد گرفته تا سطح دريايي بزرگ، با خورشيدهاي مثالي و در غايت سهولت نشان داد؛ حال اگر ارتباط جلوه انعكاسي مزبور با خورشيد قطع شود در آن صورت بايد بپذيريم كه وجود خارجي خورشيد طبيعي و بالذات در هر ذره كوچك، با صعوبتي در حد امتناع امكان‌پذير است؛ به همين ترتيب اگر وجود هر موجودي مستقيماً به ذات احد و صمد نسبت داده شود، سهولتي در حد وجوب، با آساني و با انتساب و تجلي، احتياجات هر موجود را برايش تأمين مي‌كند. اين نسبت اگر قطع شود و آن مأموريت اگر رها گردد و هر موجودي به خود يا طبيعت نسبت داده شود، با صدها هزار مشكل و سختي در حد امتناع مي‌بايست پذيرفت آن‌چه به جانداري چون پشه كه خلاصه‌‌يي از عالم هستي‌ست حيات بخشيده و ماشين فوق‌العاده وجودش را به كار انداخته طبيعت كوري‌ست كه از قدرت و حكمت برخوردار مي‌باشد و كائنات را خلق كرده و اداره مي‌كند. اين نيز نه يك بار كه هزاران بار محال است.
نتيجه: هم‌چنان‌كه قائل شدن شريك براي ذات واجب الوجود، ممتنع و محال است؛ قبول مداخله ديگران در ربوبيت او و ايجاد اشيا نيز مانند شريك ذات، ممتنع و محال است.
— 238 —
همان‌طور كه مشكلات محال دوم در رساله‌هاي متعدد اثبات شده است، اگر وجود همه چيزها به واحد احد نسبت داده شود، آفرينش همه آن‌ها چون خلق تنها يك چيز، سهل و آسان خواهد بود، اما اگر به اسباب و طبيعت نسبت داده شود، خلقت فقط يك چيز، مانند آفرينش همه موجودات دشوار خواهد شد؛ اين مطلب با براهين متعدد و قطعي به اثبات رسيده است. خلاصه يكي از برهان‌ها اين است: اگر كسي به لحاظ نظامي يا مأموريت به پادشاه انتساب يابد به موجب توان و قدرت حاصل از آن قادر به انجام كارهايي مي‌شود كه صد هزار بار از توان شخصي‌اش بيش‌تر است و حتي ممكن است به نام پادشاه متبوع‌اش، پادشاه ديگري را به اسارت در آورد، زيرا قدرت و امكانات مورد نياز كارهايي كه مي‌كند و آثاري كه به جا مي‌گذارد از خودش نيست و اجباري هم نيست كه از خودش باشد. به سبب انتساب مذكور است كه خزانه پادشاهي و لشكر سلطان كه نقطه اتكاي او مي‌باشد حامل آن قدرت و جهازات است. پس كارهايي كه آن فرد انجام مي‌دهد مي‌تواند شاهانه بوده و آثاري كه از خود به جا مي‌گذارد، مي‌تواند مانند كار يك لشكر تأثيرات بزرگ داشته باشد؛ همان‌طور كه مور با مأموريتي كه داشت توانست كاخ فرعون را خراب كند و پشه به دليل انتسابش (به خداوند) نمرود را به درك واصل مي‌كند. با همين انتساب است كه دانه درخت كاج كه به اندازه دانه گندم است، همه لوازم مورد نياز درخت كاج را تأمين مي‌كند.
آري اگر انتساب مطرح باشد دانه از قَدَر الهي دستور مي‌گيرد و مظهر امور خارق‌العاده‌‌يي مي‌گردد. اگر در انتساب فوق، انقطاع حاصل شود خلقت آن دانه بيش از آفرينش درخت بزرگ كاج نيازمند جهازات، قدرت، و صنعت خواهد بود، زيرا درخت كاج در كوهستان كه اثر مجسم قدرت است با تمام اعضا و جهازات بايد در درخت معنوي مندرج در دانه كه اثر قدر الهي‌ست موجود باشد. چرا كه كارخانه توليد كننده آن درخت بزرگ همين دانه است. درخت مقدر در دانه به واسطه قدرت (الهي) در خارج ظهور مي‌يابد و صورت جسماني درخت كاج حاصل مي‌گردد.
حال اگر اين انتساب قطع شود و مأموريت آن فرد به پايان برسد، مجبور است ملزومات كارهايي كه مي‌خواهد انجام دهد و قدرت لازم براي آن را خود داشته باشد؛ در اين صورت به ميزان قدرت اندك و مهمات مختصرش خواهد
— 239 —
توانست كاري بكند. كارهايي را كه در وضعيت نخست با سهولت تمام به انجام مي‌رساند، حالا اگر از او بخواهند انجام دهد، لازم است از قدرت لشكري بزرگ برخوردار باشد و كارخانه اسلحه سازي سلطان را با خود حمل كند. دلقك‌هايي كه براي خنداندن ديگران داستان‌ها و افسانه‌هاي عجيب نقل مي‌كنند نيز از تصور اين مطلب شرم مي‌كنند.
نتيجه: نسبت دادن هر موجودي به واجب الوجود داراي سهولتي در حد وجوب است، اما نسبت دادن به طبيعت مشكلاتي در حد امتناع دارد و از دايره عقل بيرون است.
محال سوم
دو مثال را كه در توضيح اين مطلب در رساله‌هاي ديگر آمده است، اين‌جا بيان مي‌كنيم:
مثال اول: فردي بدوي وارد كاخي مي‌شود كه در صحرايي برهوت ساخته شده و با تمام آثار مدنيت تزيين گرديده است؛ نگاه مي‌كند؛ هزاران اشياي منظم و زيبا را در آن‌جا مي‌بيند، و بر اثر وحشت و حماقت مدعي مي‌شود كسي از بيرون مداخله‌‌يي نداشته و يكي از اشياي داخل كاخ موجب پيدايش و ايجاد آن و تمام وسايلش شده است. به هر چيز كه نگاه مي‌كند عقل حيرت زده‌اش نمي‌پذيرد كه آن چيز سازنده همه اين‌ها باشد. آن‌گاه دفترچه‌‌يي را مي‌بيند كه برنامه سازماني، فهرست اموال و مقررات مديريت كاخ در آن نوشته شده است. دفترچه نيز چنان بي‌دست و بي‌چشم و بي‌ابزار است كه مانند اشياي ديگر نمي‌تواند موجد و تزيين كننده كاخ باشد، اما او درمانده و ناچار دفترچه را كه مي‌تواند عنوان قوانين علمي را نيز داشته باشد، نسبت به مجموع اشياي ديگر مناسب‌تر مي‌بيند و مي‌گويد: "همين دفترچه است كه كاخ را ايجاد كرده و وسايل داخلش را تنظيم و تزيين نموده و هر چيز را سر جاي خود گذاشته است." و به اين ترتيب حيرت خود را مبدل به هذيان بي‌خردان و سرخوشان مي‌كند.
درست مانند همين مثال، انساني بدوي كه از انديشه طبيعيون جانبداري
— 240 —
مي‌كند و ره به سوي انكار الوهيت دارد، وارد كاخ اين عالم مي‌شود كه كامل‌تر و منظم‌تر از كاخ مثالي‌ست و همه جوانبش مملو از حكمت‌هاي اعجازآميز است. بي‌آن كه بينديشد اين عالم اثر صُنع ذات واجب الوجودي‌ست كه خارج از دايره ممكنات مي‌باشد، و با اِعراض از حق، با مجموعه‌‌يي از قوانين و عادات الهي كه به خطا و اشتباه نام "طبيعت" بر آن نهاده‌اند و خلاصه‌‌يي از آفرينش ربّاني‌ست مواجه مي‌شود؛ طبيعتي كه در دايره ممكنات در حكم لوحي براي نوشتن و پاك كردن‌هاي مقدرات الهي‌ست، طبيعتي كه به مثابه دفتري براي ثبت تغيير و تبديل قوانين قدرتمندانه الهي و اجراي آن‌ها‌ست. مي‌انديشد:"حال كه اين چيزها نيازمند علتي هستند؛ هيچ چيز مناسبت‌تر از اين دفتر (طبيعت) به نظر نمي‌رسد. گرچه عقل به هيچ وجه نمي‌پذيرد دفتري چنين بي‌چشم و ناتوان و بي‌ادراك از پس خلقتي كه كار ربوبيت مطلق است و اقتضاي قدرتي بي‌حد و حصر را دارد برآيد؛ اما از آن‌جا كه من صانع قديم را قبول ندارم مناسب‌تر اين است كه بگويم همين دفتر (طبيعت) همه چيز را خلق كرده و مي‌كند."
ما نيز مي‌گوييم: اي احمقِ سرخوشي كه درس حماقت از احمق الحمقاء گرفته‌يي! سر از باتلاق طبيعت بيرون كن، پشت سرت را ببين، و بر صانع ذوالجلالي نظر كن كه همه موجودات از ذرات تا سيارات با زبان‌هاي گوناگون بر وجودش شهادت مي‌دهند و به او اشاره دارند؛ جلوه‌ي نقاش ازلي را ببين كه كاخ عالم را آفريد و برنامه آن را در دفتري (طبيعت) نوشت؛ به فرمانش نظر كن، قرآنش را بشنو... و خود را از هذيان‌ها نجات ده!
مثال دوم: فردي بدوي وارد محوطه يك پادگان مي‌شود. حركات منظم نظامياني را مي‌بيند كه دسته جمعي در حال آموزشند. با حركت يك نفر؛ يك گروهان، يك گردان و يك هنگ بر مي‌خيزد، مي‌نشيند و بعد به راه مي‌افتد. مي‌بيند كه با دستور آتش يك نفر، همه آن‌ها شروع به تيراندازي مي‌كنند. او با عقل بدوي و عقب مانده‌اش نمي‌تواند معني دستورات فرمانده را كه براساس نظام حكومتي و قوانين پادشاهي صورت مي‌گيرد، بفهمد؛ لذا آن را انكار مي‌كند و چنين تخيل مي‌كند كه سربازان با طنابي به هم ديگر بسته شده‌اند. به طناب
— 241 —
خيالي‌اش مي‌انديشد كه چه قدر خارق‌العاده است و متحير مي‌شود، سپس مي‌رود و در آدينه‌‌يي وارد مسجد بزرگي مانند اياصوفيا مي‌شود. مي‌بيند جماعت مسلمان با صداي يك نفر بر مي‌خيزند، خم مي‌شوند، سجده مي‌كنند و مي‌نشينند. چون از شريعت - كه عبارت است از مجموع قوانين آسماني - و از دستورات معنوي صاحب شريعت چيزي نمي‌داند، خيال مي‌كند نمازگزاران با طناب و پيوندي مادي به يك‌ديگر متصل‌اند و اين طناب عجيب آن‌ها را به بند كشيده و به دلخواه خود به حركت در مي‌آورد. آن‌گاه با چنين انديشه مسخره‌‌يي كه وحشي‌ترين جانوران به صورت انسان را نيز به خنده وا مي‌دارد خارج مي‌شود و مي‌رود.
آري، درست مانند اين مثال، منكري طبيعت گرا كه وحشت محض است به اين عالم كه پادگان باعظمت لشكريان بي‌شمار سلطان ازل و ابد مي‌باشد، و اين كائنات كه مسجد زيباي آن معبود ازلي‌ست، وارد مي‌شود. هر يك از قوانين معنوي نظام كائنات را كه از حكمت آن سلطان ازلي سرچشمه مي‌گيرد، مادي تصور مي‌كند و با خيال اين‌كه هر يك از احكام و دستورات معنوي و قوانين اعتباري سلطنت ربوبي و شريعت فطري و كبراي آن معبود ازلي كه داراي وجود علمي‌ست، موجوداتي خارجي و مادي مي‌باشند، به جاي قدرت الهي درصدد اقامه همان قوانيني بر مي‌آيد كه ريشه در آن علم و كلام دارند و صرفاً داراي وجود علمي مي‌باشند، آن‌گاه امر ايجاد را به آن‌ها نسبت مي‌دهد و نام "طبيعت" بر آن‌ها مي‌گذارد و قوّتي را كه جلوه‌‌يي از قدرت ربّاني‌ست "قدير" تلقي مي‌كند. وحشت چنين مطلبي هزار بار بيش‌تر از آن چيزي‌ست كه در مثال مذكور بود.
نتيجه اول: براي امر موهوم و دور از حقيقتي كه طبيعيون "طبيعت" مي‌نامند، اگر حقيقت خارجي قائل شويم نهايتاً مي‌تواند صُنع خالق باشد نه اين كه آن را صانع بدانيم. نقش است نه نقاش. حُكم است نه حاكم. شريعتي فطري‌ست نه شارع. پرده عزتي‌ست مخلوق، نمي‌تواند خالق باشد. فطرتي منفعل است نمي‌تواند فاعلي فاطر باشد. قانون است نه قدرت، نمي‌تواند قادر باشد. معيار و مقياس است نمي‌تواند مصدر واقع شود.
نتيجه دوم: موجودات هستند و چنان‌كه در ابتداي يادداشت شانزدهم بيان
— 242 —
شد به تقسيم عقلي براي هستي موجودات جز چهار راه متصور نيست. از چهار قسم مذكور، بطلان سه مورد و هر مورد با سه امرِ محال ظاهر به صورت قطعي اثبات گرديد. البته قسم چهارم نيز كه راه وحدت بود بالضروره و بالبداهه اثبات مي‌گردد. آيه
﴿ اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ﴾
در ارتباط با راه چهارم، بي‌هيچ شك و شبهه‌‌يي و به يقين الوهيت ذات واجب الوجود را نشان مي‌دهد و مشخص مي‌كند كه همه چيز به طور مستقيم از يد قدرت او صادر مي‌شود و آسمان‌ها و زمين در قبضه تصرف اويند.
اي بيچاره‌ي اسباب پرست و عبادت كننده طبيعت! مادام كه طبيعتِ هر چيز مانند خود آن چيز، مخلوق است، زيرا به وجود آمده و حادث مي‌باشد؛ و علت ظاهري آن نيز مانند هر معلولي، مصنوع است؛ و وجود هر چيز نيازمند ابزار و جهازات بسيار زيادي‌ست؛ پس قدير مطلقي هست كه طبيعت و علت مذكور را مي‌آفريند؛ و او چه نيازي دارد كه وسايل عاجز را در ربوبيت و آفرينش، شريك خود گرداند؟ حاشا! او علت و معلول را مستقيماً و همراه با هم مي‌آفريند و براي ظهور جلوه‌هاي اسماء و حكمت خود، با ترتيب و تنظيمي، مقارنت و سببيتي ظاهري به اشيا مي‌دهد و اسباب و طبيعت را پرده و حجاب قدرت خويش مي‌كند تا مرجع قصورها و نامهرباني‌ها و نواقص ظاهري شوند و عزت او مخدوش نگردد.
آيا اين ساده‌تر است كه يك ساعت ساز، چرخ دنده‌هاي ساعتي را بسازد و آن‌ها را تنظيم كند يا اين‌كه دستگاه شگفت انگيزي در داخل چرخ دنده‌ها تعبيه كند و بعد، ساختن ساعت را به دستگاه بي‌جان مزبور بسپارد؟ آيا اين خارج از دايره امكان نيست؟ به عقل بي‌انصافت رجوع كن، خود قضاوت نما؛ يا مثلاً كاتبي مركب و كاغذ و قلم مي‌آورد؛ آيا اين ساده‌تر است كه خود با وسايل مذكور كتابي بنويسد يا اين‌كه با مشقت و سختي بيش‌تر دستگاهي براي نوشتن بسازد كه مخصوص همان كتاب باشد و بعد به دستگاه فاقد ادراك بگويد "حالا تو بنويس" و خودش هم دخالتي نكند؟ كدام آسان‌تر است؟ آيا صدبار مشكل‌تر از نوشتن نيست؟
اگر بگويي: آري، ايجاد دستگاهي كه كتاب مي‌نويسد صدبار دشوارتر از آن كتاب
— 243 —
است؛ اما در دستگاه مذكور از اين نظر كه واسطه نگارش نسخه‌هاي متعدد كتاب مي‌شود احتمالا سهولتي وجود دارد.
در پاسخ بايد گفت: نقاش ازلي با قدرت لايتناهي خود تجليات بي‌نهايت اسمايش را همواره نو مي‌كند تا در اشكال مختلف به ظهور برساند، لذا تَشخُّص و صورت‌هاي خاص اشيا را به نحوي خلق كرده است كه هيچ مكتوب صمداني و هيچ كتاب ربّاني هم‌چون كتاب‌هاي ديگر نمي‌باشد. براي افاده معاني جداگانه مي‌بايست صورت‌هاي جداگانه‌‌يي در كار باشد. اگر چشم داشته باشي به سيماي انسان بنگر و ببين كه از زمان حضرت آدم (ع) تاكنون و بلكه تا ابد، اين چهره كوچك با اين كه اعضاي اصلي آن مشابه اعضاي اصلي چهره‌هاي ديگر است اما هر چهره نسبت به چهره‌هاي ديگر قطعاً علامت و ويژگي خاصي دارد. اين است كه هر چهره كتاب جداگانه‌‌يي‌ست. ليكن تنظيم صُنع، مستلزم نگارش و تأليف و ترتيب جداگانه‌‌يي‌ست و براي تأمين مواد لازم و قرار دادن آن در جاي مناسب و درج هر چيز مورد نياز براي وجود، دستگاه كاملاً جداگانه‌‌يي لازم است. اگر بر فرض محال طبيعت را يك مطبعه بدانيم؛ تنظيم امور انتشار يعني قرار دادن انتظام معّينش در قالب، از مسايل اصلي يك چاپخانه خواهد بود؛ حال ايجاد مواد موجود در بدن ذي حياتان كه صدبار مشكل‌تر از ايجاد نظم و قالب بندي معين در مطبعه است، و جمع آوري اين مواد از نقاط مختلف عالم با ميزاني مخصوص و سر و سامان دادن منظم به آن‌ها و در اختيار مطبعه قرار دادنشان باز هم نيازمند قدرت و اراده قدير مطلقي خواهد بود كه آن مطبعه را ايجاد كرده است؛ به اين ترتيب احتمال و فرض مطبعه بودن طبيعت كاملاً بي‌معنا و بيهوده است.
صانع ذوالجلال و قادر كل شي مانند آن‌چه در مثال كتاب و ساعت بود، اسباب را خلق كرد، مسببات را نيز خلق مي‌كند. او با حكمت خويش مسببات را به اسباب پيوند مي‌دهد. جلوه‌‌يي از شريعت فطري كبراي الهي را كه عبارت است از قوانين عادة الله - براي تنظيم حركات كائنات - تعيين كرده؛ و در مقابل آن جلوه در اشياء، طبيعت اشيا را فقط به عنوان آينه و معكسي، با اراده‌ي خويش تعيين كرده است. و وجهي از طبيعت مزبور را كه مظهر وجود خارجي‌ست با قدرت خويش ايجاد كرد و اشيا را در متن طبيعت آفريد و در يك‌ديگر آميخت. آيا
— 244 —
پذيرش اين حقيقت كه كاملاً معقول و نتيجه براهين بي‌شمار است، آسان است (در حد وجوب لازم نيست؟)، يا اين‌كه بگوييم ماده بي‌جان، بي‌ادراك، مخلوق، مصنوع، و بسيطي كه شما سبب و طبيعت مي‌ناميد، همه جهازات و وسايل بي‌شمار و مورد نياز براي هستي موجودات را در اختيارشان مي‌گذارد و از آن‌ها مي‌خواهد كارهاي حكيمانه و بصيرانه را خود انجام ‌دهند؟ آيا اين امر ممتنع و خارج از دايره امكان نيست؟ مطلب را به انصاف عقل بي‌انصاف تو ارجاع مي‌دهيم.
طبيعت پرست و منكر(حق) مي‌گويد: حال كه مرا به انصاف مي‌خواني بايد بگويم: اعتراف مي‌كنم راه خطايي كه تاكنون طي كرده‌ايم، مسلكي بوده است بي‌نهايت پست، و صدبار محال و زيان‌بار. كسي كه از حداقل شعور بهره مند باشد با نظر به تحقيقات سابق شما در مي‌يابد كه نسبت دادن وجود به اسباب و طبيعت امري ممتنع و محال بوده و نسبت مستقيم هر چيز به واجب الوجود واجب و ضروري‌ست، لذا با گفتن اَلْحَمدُللهِ عَلَي الايمان ايمان مي‌آورم.
شبهه اول: خالق بودن حضرت حق را قبول مي‌كنم، اما پذيرفتن اين‌كه برخي اسباب جزيي در ايجاد چيزهاي بي‌اهميت دخالت دارند و مدح و ثناي آن‌ها چه ضرري مي‌تواند براي سلطنت ربوبي داشته باشد؟ مگر ممكن است سلطنت (حق) دچار نقصان گردد؟
پاسخ: هم چنان كه در برخي رساله‌ها به طور قطعي اثبات كرده‌ايم شأن حاكميت طرد مداخله است. جزيي‌ترين حاكم يا مأمور نيز دخالت حتي پسرش را در قلمرو حكومتي خود نمي‌پذيرد. برخي پادشاهان ديندار (با اين‌كه خليفه بوده‌اند) فرزندان بي‌گناهشان را با توهم مداخله در حاكميت به قتل مي‌رسانده‌اند. اين‌ها نشان مي‌دهد كه "قانون رد مداخله" تا چه حد حكمي اساسي در حاكميت است. از وجود دو مدير در يك ناحيه بگيريد تا وجود دو پادشاه در يك كشور، استقلال در حاكميت، "قانون منع اشتراك" را اقتضا دارد؛ اين قاعده با هرج و مرج‌هاي فراوان قدرت خود را در تاريخ بشر نشان داده است. سايه‌‌يي از حاكميت و آمريت را در انسان‌هاي درمانده و نيازمند ياري ببين كه چگونه با مداخله سر ناسازگاري دارد و دخالت ديگران را بر نمي‌تابد و در حاكميت خويش اشتراك نمي‌پذيرد و در موقعيت و مقام خود با نهايت
— 245 —
جديت از استقلالش محافظت مي‌كند، سپس آن را در ذات ذوالجلال با حاكميت مطلقه‌يي در درجه‌ي ربوبيت و آمريت مطلقه‌يي در درجه‌ي الوهيت و استقلال مطلقه‌يي در درجه‌ي احديت و استغناي مطلقه‌يي در درجه‌ي قادريت مطلق مقايسه كن؛ و درياب كه رد مداخله و منع اشتراك و طرد شريك براي آن حاكميت تا چه حد مقتضايي لازم، واجب و ضروري‌ست.
شبهه دوم: اگر بعضي از اسباب، مرجع برخي عبوديت‌ها در دسته‌‌يي از جزييات باشند چه نقصاني متوجه عبوديت مخلوقات از ذرات تا سيارات مي‌شود كه رو به سوي ذات واجب الوجودي دارند كه معبود مطلق است؟
پاسخ: آفريننده حكيم، كائنات را به مثابه درختي آفريد و ذي شعوران را كامل‌ترين ميوه آن و جامع‌ترين ميوه در ميان ذي شعوران را نيز انسان قرار داد. حال خداوند كه حاكم مطلق و آمر مستقل است، خدايي كه واحد و احد است و كائنات را آفريده تا خود را بشناساند، تا دوستش داشته باشند، آيا ممكن است انسان را كه ميوه كائنات است و شكر و عبادت را كه عالي‌ترين ميوه انسان مي‌باشد، شكر و عبادتي را كه مهم‌ترين ثمره حيات انسان بلكه غايت فطرت و نتيجه خلقت اوست، به دستان ديگري بسپارد؟ آيا ممكن است نتيجه خلقت و ثمره كائنات را در ضديت كامل با حكمت‌اش، بيهوده و عبث كند؟ حاشا و كلا... آيا ممكن است رضايت دهد عبادت بندگانش را به ديگران دهند به طرزي كه حكمت و ربوبيت‌اش دچار انكار گردد؟ آيا خداوند چنين اجازه‌‌يي مي‌دهد؟
— 246 —
نيز خداوندي كه با افعال خويش نشان مي‌دهد در پي معرفي خود است و مي‌خواهد او را دوست بدارند، آيا ممكن است شكرگزاري و احساس دِين و دوستي و بندگي كامل‌ترين مخلوقش را به اسباب ديگر داده و موجب فراموشي خويش گردد تا مقاصد عاليه‌اش در كائنات را انكار كنند؟ اي دوستي كه از طبيعت پرستي دست برداشتي، تو بگو!
(طبيعت پرست معترف به خطا) مي‌گويد: الحمدلله دو شبهه من حل شد، در خصوص وحدانيت الهي و اين‌كه معبود بالحق اوست و جز او كسي شايسته پرستش نيست دو دليل محكم و روشن بيان كردي كه لازمه انكار آن‌ها تكبري بزرگ چون انكار خورشيد و روز روشن است.
— 247 —
خاتمه
فردي كه مسلك كفرآميز طبيعت گراي خود را رها كرده و ايمان آورده بود گفت: خدا را شكر شبهه‌‌يي برايم باقي نماند، اما چند سؤال موجب كنجكاويم مي‌شود:
سؤال اول: از تنبل‌ها و تارك الصلات‌ها مي‌شنويم كه مي‌گويند: حضرت حق چه نيازي به عبادت‌هاي ما دارد كه در قرآن با تأكيد تهديدمان مي‌كند كه هر كس ترك عبادت كند مجازات مي‌شود و با جزايي چون جهنم عذاب خواهد شد. آيا شايسته است قرآن صحيح و معتدل و عادل با يك خطاي جزيي چنين شديد برخورد كند؟
پاسخ: آري، حضرت حق نه فقط به عبادت تو بلكه به هيچ چيز نيازي ندارد، اما تو محتاج عبادتي، زيرا به لحاظ معنا بيماري. ما در رساله‌هاي متعدد ثابت كرده‌ايم كه عبادت براي امراض معنوي چون ترياق و پادزهر است. چه قدر بي‌معناست فرد بيمار خطاب به حكيم مشفقي كه اصرار مي‌كند داروهاي نافع استعمال كند، بگويد "تو چه نيازي به اين مطلب داري كه تا اين حد به من اصرار مي‌كني؟"
اما در اين ‌باره كه دليل تهديدات شديد و مجازات‌هاي وحشتناك قرآن در خصوص ترك عبادت چيست، بايد گفت همان‌طور كه يك پادشاه براي محافظت از حقوق رعيت، فردي را كه با خطاي خود به حقوق رعيتش تجاوز مي‌كند به شدت مجازات مي‌نمايد؛ كسي كه ترك نماز و عبادت مي‌كند نيز در حقيقت نسبت به حقوق موجودات كه در حكم رعيت سلطان ازل و ابد مي‌باشند تجاوزي مهم نموده، ستمي معنوي روا مي‌دارد، زيرا كمال موجودات با تسبيح و عبادت در چهره رو به خالقشان نمايان مي‌گردد. فردي كه ترك عبادت مي‌كند عبادت موجودات را نمي‌بيند و نمي‌تواند ببيند و اصولاً آن را انكار مي‌كند. در آن صورت موجوداتي را كه از نظر عبادت و تسبيح مقامات عالي دارند و هر يك از آن‌ها در
— 248 —
حكم مكتوبي صمداني و آيينه‌‌يي براي اسماي ربّاني هستند، تحقير كرده و وضعيت آن‌ها را بي‌اهميت، و خودشان را بي‌مسؤوليت و بي‌روح و پريشان قلمداد مي‌كند. او چنين موجوداتي را تحقير كرده، و كمالات‌شان را ناديده مي‌انگارد و به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
آري، هر كس كائنات را با آيينه خويش مشاهده مي‌كند. حضرت حق انسان را براي عالم به صورت مقياس و ميزان آفريده است. عالمي خاص از اين عالم به هر انسان داده شده كه رنگ آن نسبت به اعتقاد قلبي انسان مشخص مي‌شود. مثلاً انساني كه مأيوس و ماتم زده است و مي‌گريد، موجودات را گريان و مأيوس مي‌بيند و كسي كه شاد و خوشحال است و به سبب مژده‌‌يي كه به او داده‌اند شادمان مي‌خندد، عالم را شاد و خرم و خندان مي‌بيند؛ كسي كه متفكرانه و جدي عبادت مي‌كند و تسبيح مي‌گويد عبادت و تسبيح حقيقتاً موجود مخلوقات را به واسطه مرتبه‌‌يي از كشف مشاهده مي‌كند. و كسي كه بر اثر انكار و غفلت عبادت را ترك گفته است موجودات را مخالف، بر خطا و در ضدّيت با حقيقت كمالاتشان توهم كرده، و به لحاظ معنا به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
تارك الصلات مذكور، به نفس خود از اين لحاظ كه مخلوق خداست و مالكيتي بر آن ندارد نيز ستم مي‌كند. مالكش براي گرفتن حق مخلوق خود از نفس اماره او، به شدت تهديدش مي‌كند.
او عبادت را به عنوان نتيجه خلقت و غايت فطرت ترك نموده است، لذا كاري كه مي‌كند در حكم تجاوز به حكمت الهي و مشيت ربّاني‌ست. اين است كه مجازات مي‌شود.
حاصل كلام: ترك كننده عبادت، هم به خود ظلم مي‌كند (چون نفسش عبد و مملوك حضرت حق است) و هم در برابر حقوق كمالات كائنات، مرتكب تجاوز و ظلم مي‌شود. آري، هم چنان‌كه كفر تحقير موجودات است، ترك عبادت نيز انكار كمالات عالم هستي است؛ و چون در حكم تجاوز به حكمت الهي‌ست چنين كسي مستحق تهديدهاي دهشتناك و مجازات‌هاي شديد مي‌باشد.
براي بيان اين استحقاق و حقيقت مذكور است كه قرآن معجز البيان به صورت
— 249 —
اعجاز آميزي لحن مزبور را بر مي‌گزيند و چون حقيقت بلاغت است با مقتضاي حال مطابقت مي‌كند.
سؤال دوم: كسي كه از طبيعت صرف‌نظر كرد و به سوي ايمان آمد مي‌گويد:
حقيقت بزرگي‌ست كه هر موجود در هر مقام و شرايطي تابع مشيت الهي و قدرت ربّاني‌ست؛ اين حقيقت آن قدر عظيم است كه ذهن محدود ما گنجايش آن را ندارد. فراواني گسترده كه با چشمان خود مي‌بينيم و سهولت بي‌نهايتي كه در خلقت و ايجاد اشيا وجود دارد. و در مسير وحدت، در ايجاد اشيا، سهولت و آساني بي‌نهايتي هست، در آياتي مانند:
﴿ ‌مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان: ٢٨)
﴿ وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌ ﴾
(نحل: ٧٧)
به صراحت از سهولتي در نهايت درجه آن بحث مي‌شود؛ اين‌ها نشان مي‌دهند كه حقيقت بزرگ مذكور، مقبول‌ترين و معقول‌ترين مسأله است. سرّ و حكمت اين سهولت چيست؟
پاسخ: در بيان
﴿ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴾
(هود:٤) كه كلمه دهم از مكتوب بيستم است سرّ مزبور كاملاً واضح، قطعي و قانع كننده بيان گرديده است. خصوصاً در ذيل آن مكتوب با وضوح ثابت شده است كه همه موجودات وقتي به صانع واحد نسبت داده شوند، خلقت‌شان چون آفرينش يكي از موجودات سهل و آسان خواهد بود. حال اگر اين نسبت به واحد احد داده نشود، آفرينش فقط يك موجود، چون خلقت همه موجودات دشوار مي‌شود و ايجاد يك دانه صعوبت يك درخت را خواهد داشت. اگر ايجادها به صانع حقيقي نسبت داده شود آفرينش كائنات به سهولت آفرينش يك درخت سهل و آسان خواهد بود و درخت چون دانه، بهشت چون بهار و بهار چون يك شاخه گل. بذل و بخشش فراواني كه به سادگي قابل مشاهده است و اين‌كه كثيري از افراد يك نوع به سهولت يافت مي‌شود و خلق موجودات مصنوع و با ارزش آن هم با سهولتِ تمام و با سرعت، دلايل فراواني دارد كه مدار سهولت مذكورند و حكمت و راز آن را نشان مي‌دهند و ما در رسايل ديگر به آن‌ها پرداخته‌ايم؛ لذا در اين‌جا فقط به دو نمونه، آن هم به اختصار اشاره‌‌يي مي‌كنيم.
— 250 —
مثلاً اگر صد سرباز را تحت امر افسري واحد قرار دهند بسيار سهل‌تر است از اين‌كه يك سرباز را به صد افسر بسپارند؛ به همين ترتيب وقتي تجهيزات نظامي ارتشي به يك قانون، يك كارخانه، و تحت امر يك پادشاه داده شود به طور معمول و از نظر كميّت به اندازه امور تجهيزاتي يك سرباز، سهل و ساده خواهد بود؛ حال اگر تجهيزات نظامي يك سرباز را به مراكز متعدد بسپارند يا متوجه كارخانه‌هاي متعدد كنند و به فرماندهان گوناگون ارجاع دهند از نظر كمّي مشكل تجهيزات يك ارتش را خواهد داشت، زيرا در آن صورت براي تجهيز فقط يك سرباز به كارخانه‌هاي مورد نياز يك ارتش احتياج خواهد بود.
يا درختي را در نظر بگيريد كه به سبب سرّ وحدت، مواد حياتي‌اش در يك ريشه در يك مركز و با يك قانون تأمين مي‌گردد؛ لذا مشاهده مي‌شود كه خلقت اين درخت با آن كه هزاران ميوه مي‌دهد به اندازه آفرينش يك ميوه سهل و ساده است. اگر جهت حركت از وحدت به سوي كثرت باشد و مواد حياتي لازم براي هر ميوه از جاهاي مختلف تأمين شود، هر ميوه به اندازه درختي مشكل خواهد داشت. شايد دانه نيز كه خلاصه و نمونه‌‌يي از درخت است به اندازه درخت مشكل ساز شود، زيرا تمام مواد حياتي مورد نياز يك درخت براي يك دانه نيز لازم خواهد شد.
صدها مثال ديگر مانند همين چند مثال نشان مي‌دهند خلقت هزاران موجودي كه در وحدت، بي‌نهايت سهل و ساده آفريده مي‌شوند، از خلقت موجودي واحد كه در شرك و كثرت به سر مي‌برد به مراتب آسان‌تر است. در رساله‌هاي ديگر اين حقيقت را مانند وضوح دو ضرب در دو مساوي‌ست با چهار، اثبات كرده‌ايم، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط راز بسيار مهمي را از منظر سهولت و آساني در علم و قَدَر الهي و قدرت ربّاني بيان مي‌كنيم:
اولاً تو يك موجود هستي، اگر خود را به قدير ازلي واگذار كني تو را به سرعت شعله‌ور شدن كبريتي، از هيچ، از عدم، با فرماني و با قدرت بي‌نهايتش در آني مي‌آفريند؛ و اگر خود را به او وا نگذاري و به اسباب مادي و طبيعت نسبت دهي در آن صورت چون خلاصه و ميوه و فشرده مختصر كائنات هستي، و براي آفريدنت مي‌بايست عالم هستي و همه عناصر را از غربالي ظريف بگذرانند و با مقياس‌هايي
— 251 —
دقيق مواد وجودي تو را از سراسر عالم جمع آوري كنند. چون اسباب مادي صرفاً جمع آوري و تركيب مي‌كند. همه عاقلان تصديق مي‌كنند كه اسباب مادي آن‌چه را در خود ندارند نمي‌توانند به وجود آورند. اين است كه براي ايجاد جسم يك ذي حيات كوچك مجبورند عناصر تشكيل دهنده‌اش را از سراسر عالم جمع آوري كنند.
اينك درياب كه در وحدت و توحيد تا چه حد سهولت و در شرك و گمراهي تا چه حد مشكلات وجود دارد.
ثانياً در علم سهولتي بي‌پايان وجود دارد، توضيح مطلب اين است:
قَدَر، نوعي از علم است كه در حكم قالب مخصوص و معنوي هر چيز، مقدار مشخصي تعيين مي‌كند. مقدار قَدَري، براي وجود آن شي در حكم يك طرح يا يك الگو مي‌باشد.
هنگامي كه قدرت دست به ايجاد مي‌زند، در نهايت سهولت براساس مقدار قَدَري تعيين شده ايجاد مي‌كند. اگر شي مزبور به قدير ذوالجلالي كه صاحب علم ازلي، لايتناهي و محيط است نسبت داده نشود؛ هم‌چنان‌كه پيش از اين گفتيم، نه تنها هزاران مشكل كه محال‌هاي فراوان آشكار مي‌گردد، زيرا اگر مقدار قَدَري و علمي ناديده گرفته شود لازم مي‌شود هزاران قالب مادي و خارجي در بدن حيواني بسيار كوچك به كار گرفته شود.
سهولت بي‌نهايتي را كه در وحدت وجود دارد و مشكلات فراواني را كه در شرك و ضلالت هست درياب و توجه كن كه آيه:
﴿ وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌ ﴾
چه حقيقت درست، واقعي و متعالي را بيان مي‌دارد.
سؤال سوم: راه يافته‌‌يي كه پيش‌تر دشمن بود و اينك دوست شده است مي‌گويد: فيلسوفان بسيار مشهور زمانه ما مي‌گويند: از عدم نه چيزي به وجود مي‌آيد و نه چيزي از بين مي‌رود. صرفاً تركيب و تحليلي‌ست كه دستگاه عالم هستي را به كار مي‌اندازد.
پاسخ: مشهورترين فيلسوفاني كه با نور قرآن به موجودات نگاه نمي‌كنند ديده‌اند كه وجود يافتن موجودات به واسطه طبيعت و اسباب (همان طور كه
— 252 —
پيش از اين اثبات كرده‌ايم) داراي مشكلاتي در حد امتناع مي‌باشد، لذا به دو گروه تقسيم شدند:
گروهي از آن‌ها سوفسطايي شدند، دست از عقل كه ويژگي انسان است شستند و از حيوانات نيز پست‌تر شده و وجود عالم هستي را انكار نمودند. آن‌ها حتي منكر وجود خود شدند و اين نظر را سهل‌تر از قائل شدن فاعليت اسباب و طبيعت يافتند، لذا با انكارخود و كائنات دچار جهل مطلق گرديدند.
گروه دوم ديدند اعتقاد به فاعليت اسباب و طبيعت در مسير ضلالت، مثلاً ايجاد يك پشه يا يك دانه مشكلات فراواني وجود دارد و اين امر نيازمند اقتداري بيرون از دايره‌ي عقل است، به همين دليل ناچار به انكار مسأله‌ي ايجاد مي‌پردازند و مي‌گويند "از نيست، هست حاصل نمي‌شود" و عدم را نيز محال مي‌دانند و مي‌گويند "هست، نيست نمي‌شود" اين دسته از فيلسوفان در توهم خود به وضعيتي اعتباري به صورت تركيب و تحليل و آميختگي و تجمع قائلند كه بر اثر تصادف و حركت ذرات حاصل مي‌شود.
حال بيا و كساني را مشاهده كن كه در پست‌ترين سطح حماقت و جهالت هستند و خود را عاقل‌ترين افراد گمان كرده‌اند. اين حقيقت را درياب كه ضلالت، انسان را تا چه حد مسخره و پست و نادان مي‌كند و از آن عبرت بگير!
حضرت حق سالانه چهارصد هزار نوع را به يك‌باره بر روي زمين خلق مي‌كند، خدايي كه زمين و آسمان‌ها را در شش روز آفريد، قدرتي ازلي كه در هر بهار، در شش هفته، عالمي زنده، بر اساس صنعت، و حكيمانه‌تر از پيش ايجاد مي‌كند. موجودات علميه‌يي كه طرح و مقدارشان در دايره‌ي علم ازلي معيّن گرديده، و فاقد وجود خارجي‌اند، به‌ سهولت تمام توسط قدرت ازلي وجود خارجي مي‌يابند، مثل ماليدن مادّه‌يي سحرآميز بر كاغذيي كه با مركب نامريي نوشته شده و مشخص شدن نوشته‌هاي آن. ناممكن دانستن اين مطلب از قدرت ازلي حق، و انكار آفرينش، به مراتب احمقانه‌تر و جاهلانه‌تر از طرز فكر گروه اول يعني سوفسطاييان است. اين بيچارگان و عاجزان مطلق چيزي جز اراده‌‌يي محدود در اختيارشان نيست؛ و چون نفس فرعوني‌شان قادر به نابودي و از بين بردن چيزي
— 253 —
نمي‌باشد و چون نمي‌توانند ذره يا ماده‌‌يي را از هيچ و عدم، موجود كنند، و اسباب و طبيعت نيز كه مورد اعتمادشان است قادر به ايجاد چيزي نمي‌باشد، احمقانه مي‌گويند: "وجود از عدم حاصل نمي‌شود، و موجود نيز هيچ‌گاه معدوم نمي‌شود." و اين چنين مي‌خواهند قدير مطلق را هم شامل اين قاعده باطل و خطا كنند.
آري، قدير مطلق دو نوع "ايجاد" مي‌كند: يكي با اختراع و ابداع است، يعني از هيچ و نيستي موجود مي‌كند و هر چيز لازم براي اين موجود را نيز از هيچ ايجاد مي‌كند و در اختيارش مي‌گذارد. نوع ديگر با انشاء و براساس صنعت‌گري‌ست، يعني براي حكمت‌هايي دقيق چون نشان دادن كمال حكمت و جلوه‌هاي اسماء خود، قسمي از موجودات را از عناصر عالم انشاء مي‌كند، و ذرات و مواد را كه تابع اوامرش هستند به واسطه قانون رزاقيّت به سوي آن‌ها گسيل مي‌دارد و در آن‌ها به كار مي‌گيرد.
آري، قادر مطلق به دو صورت، يعني ابداع و انشاء ايجاد مي‌كند. نيست كردن هست، و هست كردن نيست، سهل‌ترين، ساده‌ترين، عمومي‌ترين و دائمي‌ترين قانون اوست. خداوند قدرتي‌ست كه در هر بهار تمام احوال و كيفيات اشكال و صفات و ذرات سيصد هزار نوع از مخلوقات را از نيست هست مي‌كند؛ كسي كه در مورد چنين پروردگاري بگويد "قادر به هست كردن معدوم نيست" خود بايد معدوم شود!
فردي كه طبيعت را رها كرده، و وارد حيطه حقيقت شده بود مي‌گويد: "حضرت حق را به رقم همه ذرات، شكر و حمد و ثنا مي‌گويم كه كمال ايمان را كسب كردم، و از اوهام و ضلالت نجات يافتم و شبهه‌‌يي هم برايم باقي نماند."
الحَمدُلله علي دَين الاسلامِ و كَمَال الايمان
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾