— 217 —
لمعه بيست و دوم
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
اين رساله كوچكم را كه شامل مسايل كاملاً خصوصيست و آن را بيست و دو سال پيش كه در ناحيه بارلاي شهر اسپارتا بودم خاص محرمترين و خاصترين و خالصترين برادرانم نوشتهام، از آن نظر كه نشان از ارتباط با ملت و دولت اسپارتا دارد به والي عادل و دادگستري و انتظامات اسپارتا تقديم ميكنم. اگر مناسب ديده شد با حروف جديد يا قديم در چند نسخه تايپ شود تا آنان نيز كه ٢٥، ٣٠ سال است مترصد و در جستجوي رازهايم هستند بدانند هيچ راز پنهاني نداريم و بدانند كه مخفيترين رازمان همين رساله است.
سعيد نورسي
اشارات ثلاثه
اين بخش مسأله سوم يادداشت هفدهم لمعه هفدهم بود؛ به دليل شدت و شمول سؤالات مطرح شده در آن و قوت و درخشندگي پاسخها به عنوان بيست و دومين لمعه مكتوب سي و يكم وارد لمعات شد. لمعات بايد براي اين لمعه جايي باز كنند. مخصوص است و خاص محرمترين و خالصترين و صادقترين برادرانمان ميباشد.
— 218 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللّهَ بَالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا ﴾
(طلاق:٣)
اين مسأله «سه اشارت» را به شرح زير در بر ميگيرد:
اشارت اول: سؤال مهميست درباره شخص من و رساله نور.
خيليها ميگويند: با اينكه تو كاري به دنياي اهل دنيا نداري چرا آنها مدام در امور آخرتي تو دخالت ميكنند؟ در حالي كه قانون هيچ دولتي با تارك الدنياها و منزويان كاري ندارد.
پاسخ: پاسخ سعيد جديد به اين سؤال سكوت است. سعيد جديد ميگويد: "پاسخ مرا تقدير الهي بدهد!" با اين حال ذهن و فكر سعيد قديم كه بالاجبار و به رسم امانت نزد اوست ميگويد: مقامات دولتي اسپارتا و مردم اين ولايت بايد پاسخ اين سؤال را بدهند، زيرا دولتمردان و مردم اين ولايت بيش از من با معناي نهفته در اين سؤال مرتبطند. وقتي قرار است دولتي با هزاران نفر كارگزار و ملتي با صدها هزار نفر جمعيت به جاي من فكر كنند و از من دفاع نمايند چه لزومي دارد من با مدعيان گفتگو كنم و به دفاع از خود برخيزم. من نُه سال است كه در اين ولايتم و رفته رفته، بيش از پيش به دنيايشان پشت ميكنم. هيچ حالي از احوالاتم نيز پوشيده نيست. پنهانترين و خصوصيترين رسالههايم به دست دولتمردان و برخي نمايندگان رسيده است. اگر دخالتهاي دنيوي ميداشتم و موجب دلهره و نگراني اهل دنيا ميشدم و فكر و اقدامي در جهت بر هم زدن امور ميداشتم (چرا) دولتمردان اين ولايت و مناطق اطراف با اينكه نُه سال مشغول تحقيق دقيق بودهاند و من نيز بدون هيچ ابايي اسرارم را براي كساني كه نزدم ميآمدند بيان ميكردم، سكوت نموده و دخالتي نكردند. اگر اقدام ناپسندي ميكردم كه براي سعادت و آتيه ملت و وطن مُضر ميبود، همه مقامات از استاندار تا رييس پاسگاه روستا در طول نُه سال گذشته مسؤول بودند. آنها براي نجات خودشان از
— 219 —
مسؤوليت مجبورند در مقابل كساني كه در برخورد با من كاه را كوه ميكنند، كوه را كاه كرده و به دفاع از من برخيزند، لذا پاسخ اين سؤال را به آنها ميسپارم.
اما دليل آنكه ملت اين ديار عموماً مجبورند بيش از من، از من دفاع كنند اين است: نُه سال است كه ما با صدها رساله در اين ولايت فعاليت كرده و بر حيات ابدي و نيروي ايمان و سعادت زندگاني مردم مبارك آنكه دوست و برادرمان هستند بالفعل و آشكارا تأثير گذاشتهايم. بهواسطه رسالههاي مذكور هيچ دغدغه و ضرري متوجه احدي نشده و هيچ قصد مغرضانه سياسي و دنيوي نيز مشاهده نگرديده است. الحمدلله ولايت اسپارتا بهواسطه رساله نور بركت شام شريف در زمان گذشته و بركت دانشگاه الازهر را كه مدرسه شناخته شده جهان اسلام است نصيب اين منطقه نموده و مقام مباركي را در جهت قوت ايمان و صلابت دين برايش حاصل كرده است. قوت ايمان در اين ديار بر لاقيدي غلبه يافته و شوق عبادت بر لااباليگري حاكم شده است. اسپارتا به بركت رساله نور در ميان همه ولايات ديگر موقعيت ديندارانه بالايي يافته است، لذا همه مردم اين ولايت حتي بيدينان، مجبور به دفاع از من و رساله نور هستند. حق جزيي و بياهميت درماندهيي چون من كه مسؤوليت خويش را به پايان رسانده و الحمدلله هزاران شاگرد به جاي او مشغول فعاليتاند، در برابر حقوق بسيار باارزش آنان در دفاع، ميلي به دفاع از خود نميگذارد. كسي كه هزاران نفر آماده دفاع از مدعياتش ميباشند قاعدتاً نبايد به دفاع از خود برخيزد.
اشارت دوم: پاسخيست به يك سؤال انتقادي
اهل دنيا ميگويند چرا از ما قهر كردهيي؟ سكوت كردي و يكبار هم مراجعت ننمودي. از ما به شدت گلايه مندي و ميگويي "به من ظلم ميكنيد." در صورتي كه ما قائل به اصلي هستيم و بر اساس اقتضاي زمانه براي خود موازيني داريم و تو عمل به اين موازين را قبول نميكني. كسي كه به قانون عمل كند ظالم نيست، اما كسي كه زير بار قانون نرود عصيان كرده است. از جمله در زمانه آزادي و در دوره جمهوريت كه به تازگي آغاز كردهايم، و در مقطعي كه قانون برچيدن (انواع) سلطه و زورگويي حكم قانون اساسي ما را يافته است، از وضع فعلي و حكايت زندگاني سابقت ميتوان
— 220 —
دريافت كه توجه عامه مردم را گاه با ادعاي عالم بودن و گاه با زاهد بودن بهسوي خود جلب كرده و درصدد به دست آوردن مقامي اجتماعي و ايجاد قدرتي بيرون از دايره نفوذ دولت هستي. ممكن است در اثناي زور مداريهاي مستبدانهي (به تعبير امروز) بورژواها، اين وضع مورد استقبال قرار بگيرد، اما قوانين كامل سوسياليسم و بولشويسم كه با بيداري و حاكميت طبقه عوام ما به ظهور رسيده و بيش از چيزهاي ديگر به كار ما ميآيد، موجب شد قوانين سوسياليسم را بپذيريم اما قبول وضعيت تو براي ما سنگين و با اصولمان در تضاد است، لذا حق شكوه و گلايه از فشاري كه بر تو وارد ميكنيم نداري.
پاسخ: راهي كه در حيات اجتماعي انسانها گشوده ميشود اگر موافق با قانون فطري كائنات حركت نكند در امور خير، و ترقي و پيشرفت موفق نخواهد شد و تمام حركتش به حساب شرّ و تخريب نوشته ميشود. مادام كه در موافقت با قانون فطرت الزام وجود دارد ترديدي نيست كه قانون مساوات مطلق را با تغيير فطرت بشر و از ميان برداشتن حكمت اساسي موجود در آفرينش نوع بشر ميتوان عملي كرد. آري، من به لحاظ نسب و از نظر زندگاني متعلق به طبقه عوام هستم، از نظر مشرب و انديشه نيز از كساني هستم كه مكتب "مساوات حقوق" را قبول دارند؛ همچنين از كساني هستم كه با سرّ عدالت برآمده از شفقت و اسلام از گذشته تاكنون با استبداد و زورگوييهاي طبقه خاصي كه بورژوا ناميده ميشود مخالفت داشتهام، اين است كه با تمام توان طرفدار عدالت كامل و مخالف ظلم و زور و ستم و استبداد هستم.
اما فطرت و سرّ حكمت نوع بشر با قانون مساوات مطلق در تضاد است، زيرا فاطر حكيم براي آنكه كمال قدرت و حكمت خويش را نمايان سازد كاري ميكند از چيزي اندك، محصولاتي فراوان بهدست آيد؛ نيز در صفحهيي كتابهاي فراوان نوشته شود و با يك چيز به وظايف مختلف عمل شود، اين است كه با نوع بشر نيز وظايف هزاران نوع را عملي ميسازد.
براساس همين سرّ عظيم است كه حضرت حق نوع انسان را بر فطرتي آفريد كه هزاران نوع را نتيجه دهد و به تعداد هزاران نوع ديگر حيوانات، طبقات نمايان سازد. براي قوا، لطايف و حواس نوع بشر مانند ساير حيوانات محدوديتي لحاظ نشده و آن را
— 221 —
آزاد گذاشتهاند. به او استعداد سير در مقامات بيانتها عطا گرديده است، لذا در عين حال كه يك نوع است از حكم هزاران نوع برخوردار ميباشد، به همين سبب خليفه زمين، نتيجه كائنات و سلطان ذي حيات شده است.
مهمترين مايه و منبع قوت تنوع نوع انساني، فضيلت مؤمنانه حقيقي توأم با مسابقه است. از ميان برداشتن فضيلت با تغيير ماهيت بشر، خاموش شدن عقل، مردن قلب و نابودي روح او ممكن است. آري، من به جاي سخن كامل زير:
با ظلم و بيداد نميتوان آزادي را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن ادراك را از آدميت بگيري
كه شايسته است بر چهره غدار اين زمانه كه حامل استبدادي وحشتناك در زير پوشش آزاديست كوبيده شود، و به اشتباه آن را متوجه شخص مهمي ميكنند كه مستحق سيلي نيست؛ ميگويم:
با ظلم و بيداد نميتوان حقيقت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن قلب را از آدميت بگيري
يا اين كه:
با ظلم و بيداد نميتوان فضيلت را از بين برد
اگر ميتواني سعي كن وجدان را از آدميت بگيري
تا آن را بر چهره اين عصر زنند.
آري، فضيلت مؤمنانه مدار ستمگري نيست و نميتواند موجب استبداد شود. ظلم كردن و ستمگري بيفضيلتي است. به ويژه مهمترين مشرب اهل فضيلت، آميختن به حيات اجتماعي بشر با عجز و فقر و تواضع است. خداوند را سپاس كه عمرمان بر مدار اين مشرب طي شد و ميشود. من چنين ادعاي غرور آميزي نميكنم كه داراي فضيلتم، ليكن از باب بيان نعمت الهي و به نيت سپاسگزاري ميگويم:
حضرت حق به فضل و كرمش، فضيلت تلاش در راه علوم ايماني و قرآني و درك آن را احسان فرموده است. اين احسان الهي را الحمدلله در تمام زندگانيام بهواسطه توفيق الهي صرف منفعت و سعادت ملت مسلمان كرده و همچنان كه هيچ گاه عامل سلطه و ستم قرار ندادهام، از حُسن قبول خلق و توجه مردم نيز كه مطلوب اكثر اهل
— 222 —
غفلت است بنا به سرّي مهم نفرت داشتهام و از آن گريزانم. بيست سال از زندگاني گذشتهام به همين دليل ضايع شد، لذا چنين چيزهايي را به حال خود مُضر ميدانم، البته اين را نشانهيي براي مقبوليت رساله نور ميدانم؛ به همين دليل آنها (مردم) را از خود نميرنجانم.
اينك اي اهل دنيا! با اينكه هيچگاه متعرض دنيايتان نشده و با اصولتان به هيچوجه كاري نداشتهام و به گواهي نُه سال از زندگيام كه در اسارت گذشت هيچ قصد و آرزويي براي پرداختن دوباره به دنيا ندارم، (چگونه ادعا ميكنيد) از گذشته فردي مستبد و همواره مترصد فرصت بودهام و انديشههايم استبدادي و تحكمآميز است، و به موجب كدام قانون محدوديتها و فشارهاي فراوان بر من وارد ميكنيد؟ كدام مصلحت چنين چيزي را ايجاب كرده است؟ در حالي كه هيچ دولتي در جهان اجازه چنين برخوردهاي فرا قانوني را كه مورد تأييد هيچ كس نيست نميدهد؛ رفتارهاي ناپسند اعمال شده در حق من، نه تنها موجب رنجش و آزردگي خاطر من شده كه در صورت اطلاع، نوع بشر را نيز نگران و حتي تمام كائنات را دلگير ميكند!
اشارت سوم: سؤالي جنونآميز و فريبنده
برخي از حكمرانان ميگويند تو در اين كشور زندگي ميكني؛ در حالي كه گردن نهادن به قوانين جمهوري لازم است چرا در پرده انزوا خود را از قوانين مذكور بينياز ميكني؟ براي نمونه مزيت و فضيلتي خارج از مسؤوليت و قانون دولت را از آن خود دانسته و بدان طريق بر بخشي از ملت تسلط يافته نفوذ خود را اعمال ميكني و اين با موازين جمهوريت كه مستند بر اساس مساوات ميباشد در تضاد است. تو چرا با اينكه مسؤوليت نداري كاري ميكني ديگران دستت را ببوسند؟ چرا فخر فروشانه رفتار ميكني تا ديگران اطاعتت كنند؟
پاسخ: آنان كه موظف به اعمال قانون هستند پيش از ديگران خود بايد به قانون عمل كنند. اگر عمل به قانوني را كه خودتان به آن عمل نميكنيد از ديگران بخواهيد، بدانيد كه پيش از هر كس ديگري اين خودتان هستيد كه به قاعده و قانونتان ضربه ميزنيد و با آن مخالفت ميكنيد، چون از من ميخواهيد به قانون مساوات مطلق عمل كنم ميگويم:
— 223 —
هر گاه سربازي در موقعيت اجتماعي يك ژنرال قرار بگيرد و از توجه و احترامي كه ملت براي آن ژنرال قائل است برخوردار گردد و مانند او مظهر حرمت و احترام (ديگران) شود، يا اينكه ژنرال مزبور مانند آن سرباز، يك نظامي عادي شود و وضعي معمولي بيابد و جز زمان انجام وظيفه هيچ اهميت ديگري برايش باقي نماند؛ يا فرض كنيم يك فرمانده تيزهوش ارتش كه موجب پيروزي لشكريان شده است در توجه و حرمت و احترام عامه مردم با سربازي كند ذهن مساوي قرار داده شود؛ شما در آن صورت به حكم قانون مساواتتان ميتوانيد به من چنين بگوييد: "به خودت استاد مگو، اجازه مده به تو احترام بگذارند؛ فضيلت خود را انكار كن؛ به خدمتكارت خدمت كن و با گدايان رفيق شو!"
اگر بگوييد اين حرمت و مقام و توجه مخصوص زمانيست كه در حال انجام وظيفه است و خاص مسؤولان ميباشد، اما تو فرد بيمسؤوليتي هستي و نميتواني مانند مسؤولان مورد احترام و توجه ملت قرار بگيري.
به شما خواهم گفت: اگر انسان فقط عبارت از جسد بود و بدون مردن همواره در اين جهان ميماند و اگر درِ قبر مسدود ميشد و مرگ از ميان ميرفت و آنگاه وظيفه و مسؤوليت صرفاً متوجه سربازان و مأموران دولتي ميگرديد ممكن بود سخن شما معنايي داشته باشد، اما مادام كه انسان فقط عبارت از جسد نيست و براي تغذيه جسد، قلب و زبان و عقل و مغز را به آن نميخورانند و آنها را از بين نميبرند، پس آنها هم نيازمند اداره شدن هستند.
و مادام كه در قبر مسدود نميشود و نگراني از روبهرو شدن با آن سوي عالم قبر مهمترين مسأله هر كسيست بيشك وظايف مستند به اطاعت و احترام ملت منحصر به وظايف و مسؤوليتهاي اجتماعي و سياسي و نظامي مرتبط با حيات دنيوي مردم نيست.
آري، دادن تذكره (گذرنامه .م) به مسافران براي انجام سفر يك وظيفه است، اما دادن تذكره به مسافران عالم ابدي و روشن نمودن راه ظلماني آنها نيز وظيفهييست كه هيچ وظيفه ديگري بدان اهميت نيست. انكار چنين وظيفهيي فقط در صورتي امكان پذير است كه مردن را انكار كنيم و شهادت سي هزار شاهد را قبول نداشته باشيم كه هر روز با جنازههايشان بر اعتقاد اَلْمَوْتُ حَقٌّ مُهر تأييد ميزنند.
— 224 —
مادام كه وظايفي معنوي مستند بر حاجات معنويِ ضروري وجود دارد، و مهمترين آن وظايف، ايمان و فراگيري و تقويت آن ميباشد كه گذرنامه سياحت در طريق ابد، چراغ قوهي دل در برزخ ظلمات و كليد سعادت هميشگيست. البته اهل معرفتي كه وظيفه مذكور را بهجا ميآورند نعمت الهي و فضيلت ايماني عطا شده به آنها را ناديده نميگيرند و مرتكب كفران نعمت نميشوند تا به مرتبه سفيهان و فاسقان سقوط كنند و خود را با سفاهت به بدعتهاي مراتب پست بيالآيند. اين دليل انزواييست كه شما نميپسنديد و آن را مخالفت با مساوات ميپنداريد.
توأم با اين حقيقت، مورد خطاب من شما نيستيد؛ شمايي كه مرا با شكنجه آزار دادهايد، شما متكبراني كه در انانيت و غرور و در شكستن قانون مساوات تا مرتبه فرعونيت پيش رفتهايد؛ از رعايت تواضع در برابر متكبران، گمان ذلت ميرود؛ پس نبايد در برابرشان تواضع كرد؛ لذا خطاب من به اهل انصاف و تواضع و عدل است؛ به آنها ميگويم:
خدا را شكر! من بر قصور و عجز خويش واقفم، نه تنها خواهان مقام متكبرانهي احترامآميزي فوق مسلمانان نيستم بلكه همواره با مشاهده قصور بيپايانم و با اذعان بر هيچ بودنم با استغفار آرامش يافته و از مردم به جاي احترام درخواست دعا ميكنم. فكر ميكنم همه دوستان از اين اخلاق من با اطلاعاند. ليكن اين قدر هست كه احتمالاً عزت و وقار علمي مقتضي مقام خدمت به قرآن حكيم و تدريس حقايق ايماني در اثناي خدمت و زمان درس را به حساب حقايق مزبور و شرف قرآن حفظ نموده و براي سر خم نكردن در برابر اهل ضلالت از وضعيت عزتمندانه فوق موقتاً برخوردار بوده باشم. به گمانم در حد قوانين اهل دنيا نيست كه قادر به مخالفت با اين مطالب باشد.
شيوه رفتاري حيرتانگيز: بديهيست كه اهل معارف در همه جا در مطالب علمي و معرفتي به ارزيابي ميپردازند، يعني علم و معرفت را هر جا و نزد هر كس كه ببينند به اعتبار مسلكشان نسبت به او اظهار دوستي و احترام ميكنند. حتي اگر استادي از سوي دولت خصم به اين كشور بيايد اهل معارف در احترام به علم و معرفت او به ديدارش ميروند و حرمت او را نگاه ميدارند.
— 225 —
اين در حاليست كه عاليترين مجلس علمي انگلستان وقتي پاسخ شش سؤال را در ششصد كلمه از مشيخت اسلامي درخواست نموده بود، اهل معرفتي كه مورد بياحترامي معرفت پيشهگان اين ديار قرار دارد با شش كلمه به آن شش سؤال پاسخ داد و مورد تقدير قرار گرفت. او با علم و معرفت حقيقي به معارضه با مهمترين معيار اجانب و اساسيترين قاعده حكمايشان پرداخت و بر آنها غلبه يافت. او با قوت معرفت و علميكه از قرآن اخذ كرده است به مقابله فيلسوفان اروپايي رفت و شش ماه پيش از انقلاب حريت، علما و حوزويان را در استانبول به مناظره دعوت كرد و بيآن كه خود سؤالي بپرسد بيكم و كاست به سؤالاتشان پاسخهاي درست داد.
سعيد جديد ميگويد: من سخناني را كه سعيد قديم در اينجا با افتخار بيان كرده است قبول ندارم، چون در اين رساله سخن را به او سپردهام نميتوانم ساكتش كنم، سكوت ميكنم تا در مقابل خودخواهيها اندكي انانيت به خرج دهد.
چنين كسي كه تمام زندگي خود را صرف سعادت ملت نموده، صدها رساله نوشته و به زبان اين ملت كه تركيست منتشر كرده و آنان را آگاه نموده است، او كه اهل معرفت است و هموطن و همكيش و دوست و برادر، بيش از ديگران از سوي بعضي از منسوبان اداره معارف و تعدادي از روحانيون رسمي تحت فشار قرار ميگيرد، و نسبت به او دشمني و بياحترامي ميكنند.
در برابر چنين وضعيتي چه بايد گفت؟ اين تمدن است؟ ارزش قائل شدن براي تعليم و تربيت است؟ وطن دوستيست؟ اهميت دادن به مليت است؟ قدر جمهوريت را دانستن است؟ حاشا و حاشا! هيچ؛ هيچ كدام اينها نيست. تقدير الهيست تا همان اهل معرفت از همان جا كه اميدوار است شاهد دوستي باشد عداوت ببيند تا به دليل حرمت و احترام گرفتار رياي علمي نگردد و در كسب اخلاص موفق شود.
خاتمه
بيان مطلبي كه از نظر خودم حيرتانگيز و موجب شُكر است: در انانيت اهل دنياي كاملاً مغرور، چنان حساسيتي هست كه اگر مبتني بر شعور
— 226 —
ميبود رفتاري در حد كرامت يا نبوغي فوقالعاده ميشد. منظورم اين است كه انانيت رياكارانهيي را كه نفس و عقلم در وجود من حس نميكنند انانيت آنها با ميزان حساسيت حس ميكنند و با شدت تمام در برابر انانيتي كه من آن را حس نميكنم ميايستند. من در اين هشت نُه سال، هشت نُه بار تجربه كردهام؛ بعد از رفتارهاي ظالمانه آنها با من، همواره به قَدَر الهي انديشيده و با گفتن اينكه "چرا خداوند اينان را بر من مسلط گردانيده است؟" در جستجوي دسيسههاي نفسم برآمدهام. هر بار نيز دانستهام كه نفسم فارغ از درك و شعور بهطور فطري به سمت انانيت تمايل يافته و يا دانسته و آگاهانه من را فريب داده است. در آن صورت نيز همواره گفتهام قَدَر الهي در متن ظلم ظالمان با من به عدل رفتار كرده است.
مثلاً تابستان امسال دوستان مرا سوار اسب زيبايي كردند و به گردشگاهي رفتم. بيتأمل، در نفسم خواهان لذتي پر غرور شدم؛ آنگاه اهل دنيا چنان سخت در مقابل خواستهام ايستادند كه نه تنها آن خواستهي پنهان، بلكه بسياري از تمايلات ديگرم را از بين بردند. حتي اينبار بعد از ماه رمضان و به دنبال كرامت غيبي و التفات امامي مقدس و بزرگ كه در گذشته در حق ما داشته است؛ در ميان حُسن ظن و حرمت و احترام ديدار كنندگان و تقوا و اخلاص برادران، نفسم بدون اطلاع من با افتخار و زير پوشش سپاسگزاري درصدد انانيتي رياكارانه برآمد. در آن لحظه اهل دنيا با حساسيت بيپايانشان كه ذرهيي از رياكاري را نيز قادرند تشخيص دهند به سراغم آمدند. من حضرت حق را شكر ميگويم كه ظلم آنها واسطه اخلاص من گرديد.
﴿ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ ٭ وَاَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُرُونِ ﴾
(مؤمنون: ٩٨ - ٩٧)
اَللَّهُمَّ يَا حَافِظُ يَا حَفيظُ يَا خَيرَ الحَافِظينَ، اِحْفِظْنِي وَ اِحْفِظْ نَاشِرَ رُفقائَهُ مِنْ شَرِّ النَّفْسِ و الشَّيطانِ وَ مِنْ شَرِّ الجِنَّ وَ الإنْسَانِ وَ مِنْ شَرِّ اَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ اَهلِ الطُّغيَانِ آمين آمين آمين
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾