لمعات
— 189 —

لمعه بيستم

(در باب اخلاص)
نكته‌ي اول از مسأله‌ي دوم از پنج مسأله‌ي يادداشت هفدهم از لمعه‌ي هفدهم بود، كه بنا به اهميت آن "لمعه‌ي بيستم" شد.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌اِنَّا اَنْزَلْنَا اِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ فَاعْبُدِ اللّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّينَاَلاَ ِللّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ‌ ﴾
هَلَكَ النَّاسُ اِلاَّ الْعَالِمُونَ وَهَلَكَ الْعَالِمُونَ اِلاَّ الْعَامِلُونَ وَهَلَكَ الْعَامِلُونَ اِلاَّ الْمُخْلِصُونَ وَالْمُخْلِصُونَ عَلَى خَطَرٍعَظِيمٍ
(او كما قال) آيه و حديث فوق هر دو نشان مي‌دهند، اخلاص چه اساس مهمي‌ در اسلام است. اينك از نكات بي‌شمار اخلاص تنها «پنج نقطه» را به اختصار بيان مي‌كنيم:
يادآوري: اين حُسن طالعي‌ست براي شهر مبارك اسپارتا كه موجب شكران مي‌باشد: اختلافات رقابتي اهل تقوا، اهل طريقت و اهل علمِ اين شهر نسبت به آن‌چه در جاهاي ديگر ديده مي‌شود وجود ندارد. اگر چه محبت حقيقي و همبستگي لازم آن‌چنان كه بايد ميان‌شان نيست، اما مخالفت و رقابت مُضر نيز نسبت به مناطق ديگر بسيار كم است.
— 190 —
نقطه اول
يك سؤال مهم و دهشتناك:
چرا در حالي كه اهل دنيا و اهل غفلت و حتّي اهل ضلالت و اهل نفاق بي‌هيچ‌گونه رقابتي متحد مي‌شوند، اهل حق و اهل وفاق يعني اصحاب ديانت و نيز اهل علم و اهل طريقت با يك‌ديگر اختلاف و رقابت مي‌كنند؟ در حالي كه درست اين است اهل وفاق، اتفاق كنند، و لازم است اهل
نفاق اختلاف ورزند، پس چرا حق، ناحق شده، و اين دو جاي خود را عوض كرده‌اند؟
پاسخ: "هفت سبب" از اسباب بي‌شمار اين حادثه‌ي رُعب انگيز و دردناك و ناخوشايند كه اهل حمّيت را به گريه مي‌اندازد، به شرح زير بيان مي‌كنيم:
سبب اول:
همان‌طور كه اختلاف اهل حق از فقدانِ حقيقت ناشي نمي‌شود، اتفاق اهل غفلت نيز از حقيقت نيست بلكه وظايف خاص و مأموريت‌هاي ويژه‌ي هر گروه از طوايف و جماعت و جمعيت‌هاي اهل دنيا و اهل سياست و اهل مكتب و ديگر طبقات اجتماع، معين و در جاي خود مشخص است. پاداش و اُجرت مادي كه در مقابل خدمات محوله و براي تأمين معيشت دريافت مي‌دارند، و پاداش معنوي از قبيل حبّ جاه و شأن و شرف كه از توجّهِ مردم به آن نايل مي‌آيند، معين و در جاي خود مشخص است
تذكر: توجه مردم خواسته نمي‌شود بلكه داده مي‌شود. داده هم بشود نبايد به آن دل خوش كرد؛ در غير اين صورت اخلاص از بين مي‌رود و فرد دچار ريا مي‌گردد. (خواستن) توجه و اقبال مردم اگر با نيت به دست آوردن‌ شأن و شرف باشد نه تنها پاداش و اجرت به حساب نمي‌آيد بلكه عتاب و مجازاتي‌ست كه به دليل بي‌اخلاصي حاصل مي‌گردد. توجه مردم و شأن و شرف به ضرر اخلاص است كه حيات عمل صالح ميباشد، و هم‌چون لذت جزيي و گذرايي‌ست كه تا دروازه قبر ماندگاري دارد و در آن سوي قبر شكل ناپسندي چون عذاب قبر مي‌گيرد؛ لذا به جاي اين‌كه خواهان توجه مردم باشيم مي‌بايست از آن بترسيم و بگريزيم. شهرت‌پرستان و آنان كه در پي شأن و شرف مي‌دوند به هوش باشند!
بنابراين عامل مشتركي كه سبب مزاحمت و نزاع و رقابت شود، وجود ندارد، از
— 191 —
اين رو هر چند كه مسلك آنان ناپسند و باطل است، اما مي‌توانند با يك ديگر اتفاق كنند.
اما وظيفه‌ي اهل دين و اصحابِ علم و اربابِ طريقت بُعد عمومي ‌دارد و پاداش معجّل آن معين و مشخص نشده، و سهم و حصه‌ي هر فرد در مقام اجتماعي و توجّه مردم و حُسن قبول معلوم نيست؛ براي احراز يك مقام نامزدهاي بسياري وجود دارد، و دست‌هاي بي‌شماري به سوي پاداش و اُجرت مادي و معنوي دراز مي‌شود، لذا از اين‌جا مزاحمت و رقابت متولد شده، و وفاق را به نفاق، و اتفاق را به اختلاف تبديل مي‌كند.
آري، مرهم و داروي اين مرض مدهش، اخلاص است؛ يعني حق پرستي را به نفس پرستي ترجيح داده و مقام حق بر مقام نفس و انانيت غالب آمده و مشمول سرّ ‌اِنْ اَجْرِىَ اِلاَّ عَلَى اللّهِ‌ (سبا: ٤٧) شده، و خود را مستغني از پاداش مادي و معنوي مردم بداند،
خصلت ايثار صحابه را كه مظهر ثناي قرآني‌ست بايد راهنماي خود قرار داد، يعني بايد در پذيرش هديه و صدقه، ديگري را بر خود ترجيح داد، و بي‌آن كه خواهان منفعت ماديِ حاصل از خدمت ديني باشيم و قلباً آن را طلب كنيم، چنين چيزي را صرفاً احسان الهي دانسته و خود را زير دِين مردم قرار ندهيم و اصولاً در برابر خدمت ديني چيزي دريافت نكنيم. زيرا در دنيا در مقابل خدمت ديني نبايد چيزي خواست تا اخلاص از بين نرود. هر چند حق چنين افراديست كه امت معيشت‌شان را تأمين كنند. زكات هم به آن‌ها تعلق مي‌گيرد اما نبايد آن را طلب كنند، بلكه به آن‌ها داده مي‌شود. وقتي هم كه داده شد نبايد تصورشان اين باشد كه دستمزد خدمت من است. فرد بايد در حد امكان با قناعت بكوشد و آنان را كه بر نفس خويش استحقاق دارند ترجيح دهد و مظهر سرّ ‌وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ‌ شده، با رهايي از اين خطر مهلك اخلاص را به دست آورد.
و مشمول سرّ ‌وَمَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاَغُ‌ شود؛ يعني بداند، حُسنِ قبول و حُسنِ تأثير و توجهِ مردم وظيفه و احسان حضرت حق بوده، و وظيفه او تنها تبليغ است، و به اين امور نيازي نيست و به آن مكلف نميباشد و تنها در اين صورت موفق به اخلاص مي‌شود؛ در غير اين صورت اخلاص از دست خواهد رفت.
— 192 —
سبب دوم:
همبستگي اهل ضلالت از ذلّت است و اختلاف اهل هدايت از عزّت؛ يعني اهل غفلت كه همان اهل دنيا و اهل ضلالت‌اند چون به حق و حقيقت استناد نمي‌كنند، ضعيف و ذليل بوده و به سبب ذلّت‌شان به كسب نيرو محتاج‌اند، و اين احتياج ايجاب مي‌كند با صميميت، با ديگران اتفاق و معاونت كنند. حتي با اين‌كه مسلك‌شان در راه ضلالت است، با اين حال همبستگي خود را حفظ مي‌كنند، گويا در آن ناحقي يك حق‌پرستي، در آن ضلالت يك اخلاص، در آن بي‌ديني يك تعصب به بي‌ديني و در آن نفاق يك وفاق را كسب كرده، و در هدف‌شان موفق مي‌شوند. چون يك اخلاصِ صميمانه، حتي در راهِ شرّ هم باشد بي‌نتيجه نمي‌ماند. آري، هر كس هر چه را با اخلاص بخواهد خدا به او مي‌دهد.
آري، مَنْ طَلَبَ وَ جَدَّ وَجَدَ قاعده‌يي منطبق بر حقيقت است؛ كليت آن فراگير است و گستردگي‌اش مشرب ما را نيز شامل مي‌شود.
اما اهل هدايت و ديانت و اهل علم و طريقت چون به حق و حقيقت استناد مي‌كنند، و در طريقِ حق، هر فرد تنها به پروردگارش نظر ميكند و به توفيق مِن الله اعتماد نموده و حركت مي‌كند، بنابراين در مسلكي كه برگزيده معناً احساس عزّت مي‌كند و اگر هم ضعفي حس كرد، به جاي انسان‌ها به پروردگارش مراجعه كرده از او مدد مي‌خواهد. به همين سبب به خاطر اختلافِ در مشرب، در برابر كساني كه با ظاهر مشرب وي مخالف‌اند نياز و احتياجش به اتفاق را حس نكرده، نميبيند؛ حتي اگر خودكامه بوده و صاحب منيّت باشد خود را بَر حق و مخالف‌اش را ناحق گمان نموده، به جاي همبستگي و محبت، اختلاف و رقابت ايجاد مي‌شود و اخلاص را از بين برده وظيفه‌اش را زير و زِبَر مي‌كند.
بنابراين تنها چاره‌ي نجات از نتيجه‌هاي وخيم اين سبب مدهش "نُه امر" به شرح زير است:
1. حركتِ مثبت است، يعني با محبتي كه به مسلك خود دارد حركت كند و عداوتِ با مسلك‌هاي ديگر و ناقص شمردن آنان در فكر و عملش جايي نداشته باشد و خود را مشغول آن‌ها نكند.
— 193 —
٢. در دايره‌ي اسلام در برخورد با تمام مشرب‌ها، هر مشربي كه باشد به رابطه‌هاي بيشمار وحدت كه مدار ِمحبّت و اخوّت و اتّفاق‌اند، فكر كرده و با همبستگي ...
٣. صاحب هر مسلك بَر حقي انصاف را راهنماي خود قرار دهد، يعني بدون اين‌كه در مسلك ديگران دخالت كند حق دارد بگويد: "مسلك من بَر حق است، يا بهتر است." اما نبايد به عنوان اشاره به بطلان و بدي ديگر مسلك‌ها بگويد: "تنها مسلك بَر حق، مسلك من است." يا "فقط مشرب من خوب است."
٤. به اين بينديشد كه همبستگي با اهل حق سبب توفيق الهي و مدار حفظ عزّت در دين است.
٥. در زماني كه اهل ضلالت و ناحقان به سبب داشتن يكپارچگي، با نبوغ و ذكاوت شخصيت معنوي و نيرومندي - كه به شكل جماعت است - هجوم ميآورند، اهل حق بايد بدانند در برابر آن شخص معنوي، نيرومندترين مقاومت فردي نيز مغلوب مي‌شود؛ پس بايد به اتّفاق يك‌ديگر شخصيت معنوي و نيرومندي ايجاد كرده، تا در برابر شخصيت معنوي و رُعب‌آور ضلالت از حقانيت محافظت كنند.
٦. و براي نجات حق از هجوم و يورش باطل ...
٧. نفس و منيّت خود را
٨. و عزّتاش را كه به اشتباه مي‌پنداشت،
٩. و احساسات بي‌ارزش و ميل به رقابتاش را ترك كرده، اخلاص را به دست آورده و وظيفه‌ي خود را به حق ايفا كند.
حتي براساس حديث صحيح دينداران حقيقي عيسوي در آخر الزمان با اهل قرآن متحد شده و در مقابل الحاد كه دشمن مشترك‌شان است مي‌ايستند. در زمانه كنوني نيز اهل ديانت و حقيقت نه تنها با هم‌دينان و هم‌كيشان و برادران خود مي‌بايست صميمانه متحد شوند، بلكه در برخورد با روحانيون واقعاً متدين مسيحي نيز موارد اختلاف برانگيز را موقتاً بايد كنار گذاشته، مدار نزاع و مناقشه قرار نداده و در برابر بي‌دينان متجاوز كه دشمن مشترك آن‌هايند، متحد شوند.
— 194 —
سبب سوم:
اختلاف اهل حق از فقدانِ همّت و از فرومايگي، و اتفاق اهل ضلالت از علوّ ِهمّت نيست. بلكه اختلاف اهل هدايت به سبب استفاده‌ي نادرست از علوّ همّت، و اتفاق اهل ضلالت نيز به خاطر عجز و ضعفيست كه از بي‌همّتي آنان ناشي مي‌شود.
حرصِ ثواب - كه از نقطه‌نظر اُخروي يك خصلت ممدوحه است - و قانع نشدن در انجام وظيفه‌هاي اُخروي، اهل هدايت را به استفاده‌ي نادرست از بلند همّتي، در نتيجه به اختلاف و رقابت سوق مي‌دهد. يعني فرد به خود مي‌گويد: "من اين ثواب را به دست آورم، من اين انسان‌ها را ارشاد كنم، به حرف من گوش دهند." و در برابر برادر واقعي و كسي كه به‌راستي محتاج محبّت و معاونت و اخوّت و كمك اوست، آماده‌ي رقابت شده و مي‌گويد: "چرا شاگردانم نزد او مي‌روند؟ براي چه شاگردان او از من بيش‌تر است؟" و بدين ترتيب انانيتاش فرصت يافته و او را به سوي خصلتي ناپسند يعني به حبّ ِجاه سوق مي‌دهد و درهاي اخلاص را بسته و درهاي ريا را باز مي‌كند.
آري، داروي اين خطا و اين زخم و اين مرضِ روحاني و مدهش اين است:
رضاي حضرت حق در اخلاص است، در كثرتِ اتباع و موفقيت بيش‌تر نيست. چون اين امر در حيطه‌ي وظايف الهي بوده و خواستني نيست، بلكه بخششي از جانب اوست كه گاهي اعطا ميگردد. آري، گاهي يك كلمه سبب نجات و مدار رضا مي‌شود، پس اهميت كميت نبايد مد نظر قرار گيرد، چون گاهي ارشاد تنها يك نفر به اندازه‌ي ارشاد هزار نفر باعث كسب رضاي الهي مي‌شود. نيز اخلاص و حق‌پرستي ايجاب مي‌كند كه خواهان منفعت مسلمانان باشيم، حال از هر كجا و از طرف هر كه مي‌خواهد باشد؛ و الّا، افكار "از من درس بگيرد، تا ثواب آن براي من باشد" تنها يك مكر و حيله‌ي نفس و انانيت است.
اي انساني كه حرص ثواب داري، و به اعمال اُخروي قانع نيستي! بعضي از پيغمبران با آن‌كه ‌پيروان‌شان چند نفر بيش نبودند پاداشي بي‌نهايت در برابر وظيفه‌ي مقدس پيامبري دريافت نمودند. پس هُنر در كثرت ‌اتباع نيست بلكه دركسب رضاي الهي‌ست. تو كه هستي كه چنين با حرص و طمع مي‌گويي:"هر كس به من گوش دهد" وظيفه‌ات را از ياد برده و در وظيفه‌ي الهي دخالت مي‌كني؟ پذيرفتن ديگران و
— 195 —
نيز جمع كردن افراد نزد تو وظيفه‌ي خداوند است، وظيفه خود را انجام بده و در وظيفه‌ي خداوند دخالت مكن.
هم‌چنين كساني كه گفتارهاي حق و حقيقت را مي‌شنوند و باعث كسب ثواب گوينده‌اش مي‌شوند تنها انسان‌ها نيستند، بلكه كائنات از مخلوقات ذي‌شعور و روحانيون و ملائك پر است، آن‌ها همه جا را فرا گرفته‌‌اند. بنابراين اگر خواهان ثواب بسيار هستي اخلاص را اساس كار قرار ده و تنها به رضاي الهي فكر كن، تا افرادِ (كلمات) يعني سخنان پُر بركتي كه از دهان تو خارج مي‌شوند در هوا با اخلاص و نيت ِصادق حيات يافته و زنده شده و به گوش ‌ذيشعوران بيشمار برسند و به آنان نور بخشيده و براي تو ثواب كسب كنند. زيرا مثلاً وقتي ‌‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ مي‌گويي اين كلام تبديل به ميليون‌ها كلام بزرگ و كوچك ‌‌‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌ شده و به اذن الهي بر ذرات هوا نوشته مي‌شوند. البته چون در كار نقاش حكيم عبث و اسراف نيست، او گوش‌هاي بسياري را براي شنيدن اين كلمات مبارك خلق كرده است. اگر اين كلمات، در هوا با اخلاص و نيت صادق زنده شوند بسان ثمرهيي لذت بخش به گوش روحانيون وارد مي‌شوند؛ اما اگر رضاي الهي و اخلاص به كلمات درون ذرات هوا حيات نبخشد شنيده نخواهند شد، و تنها ثواب لفظي را دارد كه از دهان خارج شده است. به قاريان قرآني كه از زيبايي صداي خود گله‌مندند و از كمي‌ شنوندگان شكوه مي‌كنند هشدار ميدهيم.
سبب چهارم:
اختلاف مبتني بر رقابت اهل هدايت از فقدان تفكر در عاقبت كار نيست و از كوته نظري آنان ناشي نمي‌شود، نيز همبستگي صميمانه‌ي اهل ضلالت از عاقبت انديشي و بلند نظري آنان نيست.
اهل هدايت تحت تأثير حق و حقيقت، و به دور از احساسات كوركورانه نفس، و با اين‌كه پيرو تمايلات دور انديشانه‌ي قلب و عقل هستند، اما چون از درستي و اخلاص خود محافظت نميكنند، نميتوانند آن مقام والا را حفظ كرده، و دچار اختلاف مي‌شوند. اما اهل ضلالت تحت تأثير نفس و هواي نفس، نيز به اقتضاي احساساتي كور - كه
— 196 —
عاقبت را نديده و لذتي گذرا و ناچيز را به خروارها لذت آينده ترجيح مي‌دهند - براي منفعتي فوري، و لذتي حاضر به شدت اتفاق مي‌كنند. آري، نفس‌پرستان فرومايه و فاقد قلب حول منفعت و لذت نقد و دنيوي، صميمانه حلقه‌ي اتّفاق و اتّحاد مي‌بندند.
اهل هدايت با بهره‌گيري از دستورات والاي عقل و قلب متوجه ثمرات اُخروي و كمالاتي هستند كه متعلق به آينده و آخرت است؛ در حالي كه شايسته است با استقامتي اساسي و با اخلاصي كامل، فداكارانه اتّحاد و اتّفاق كنند؛ از انانيت خود دست نكشيده و به سبب افراط و تفريط، اتّفاق را كه امري برتر و منبع قوّت است، از دست داده و اخلاص را از بين برده و به وظيفه‌ي اخروي ضربه مي‌زنند، در نتيجه رضاي الهي براي آنان به آساني به دست نخواهد آمد.
مرهم و داروي اين بيماري مهم اين است: بايد با سرّ اَلحُبُّ فِي اللّه به رفاقت با افرادي كه در طريق حق حركت مي‌كنند افتخار كرده و در پشت سر آنان حركت كند و شرف امامت را به دوستان سپرده و با احتمال اين‌كه سالك راه حق هر كه باشد از او بهتر است از انانيت دست بكشد، و اين گونه اخلاص را به دست آورد. نيز بايد بداند كه انجام اندك عمل مخلصانه بر خروارها عمل بدون اخلاص ترجيح دارد و بايد تابعيت را به پيشوايي به سبب مسؤوليت و خطرش ترجيح دهد تا از اين بيماري رهايي يافته و اخلاص را كسب كند و اين‌گونه حق وظيفه‌ي اخروي‌اش را ادا كند.
سبب پنجم:
همان‌طور كه اختلاف و عدم همبستگي اهل هدايت از ضعف آنان نيست، اتّفاق محكم و يكپارچه‌ي اهل ضلالت نيز از قدرت آنان نيست؛ بلكه اهل هدايت ايمان كاملي دارند كه براي آن‌ها نقطه‌ي اتكاست، و از آن نقطه‌ي اتكا نيرويي به دست مي‌آيد كه عدم اتفاق آنان از آن نيرو سرچشمه مي‌گيرد. ولي اهل ضلالت چون در قلبشان نقطه اتكايي ندارند اتفاق آنان از ضعف و عجزشان نشأت مي‌گيرد. آري، ضعيفان چون نيازمند اتّفاق‌اند پس اتفاقي محكم و يكپارچه دارند، و نيرومندان چون نيازشان را بهطور كامل حس نمي‌كنند در اتّفاق ضعيف‌اند. براي مثال، شير بر عكس روباه چون نيازمند اتّفاق و همبستگي نيست زندگي فردي دارد، ولي بزهاي كوهي
— 197 —
براي محافظت از خود در برابر گرگ‌ها، دسته تشكيل مي‌دهند. پس نتيجه مي‌گيريم كه جمعيت و شخص معنوي افراد ضعيف، قوي‌ست؛ و جمعيت و شخص معنوي افراد قوي، ضعيف است.
شديدترين و مؤثرترين و از جهتي قوي‌ترين كميته در ميان كميته‌هاي اقوام اروپايي، كميته حقوق و آزادي جنس لطيف و ضعيف و ظريف يعني زنان در آمريكاست؛ نيز در ميان ملت‌ها هم كميته ارامنه كه ضعيف و اندكاند. اين‌ها با وضعيت فداكارانه و نيرومندشان ادعاي ما را تأييد مي‌كنند.
به عنوان اشاره‌يي لطيف به اين سرّ و نكتهيي ظريف از قرآن كريم كه مي‌فرمايد:
﴿ ‌وَ قَالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدِينَةِ‌ ﴾
با اين‌كه مخاطب، جمعيت مؤنث بوده و در حالي كه جمعيت مؤنث، دو برابر مؤنث‌تر است، فعل مذكر قَال را به كار مي‌برد؛ نيز در ‌قَالَتِ اْلاَعْرَابُ‌ نيز براي جمعيت مذكر فعل مؤنث قَالَتِ را به كار مي‌برد و در ضمن اشاره‌يي لطيف نشان مي‌دهد: جمعيت ضعيف و حليم و لطيف نسوان، نيرومند و سرسخت و خشن شده، و نوعي مردانگي كسب مي‌كند، پس به درستي ايجاب مي‌كرد فعل مذكر را در ‌وَ قَالَ نِسْوَةٌ به كار ببرد.
و مردان قوي نيز به ويژه مردان بدوي عرب، چون به قدرت خود مي‌باليدند پس جمعيتشان ضعيف شده و چون در كردارشان احتياط كردند و نرم شدند، نوعي ويژگي زنانه يافتند، به همين سبب فعل مؤنث در ‌قَالَتِ اْلاَعْرَابُ‌ در جاي مناسب خود به كار رفته است.
آري، اهل حق با توكّل و تسليمي كه نقطه‌ي اتكايي نيرومند بوده و از ايمان بالله بوده به دست مي‌آيد، احتياج خود را به ديگران نگفته و از كسي معاونت و ياري نمي‌خواهند، و اگر هم بخواهند با جديت به آن‌ها متوسل نمي‌شوند. اما اهل دنيا چون در اُمور دنيوي از نقطه‌ي اتكاي حقيقي غافل شده‌اند، ضعيف و عاجز شده و به شدت نيازشان به ياريدهندگان را حس ميكنند؛ بنابراين با صميميت بلكه فداكارانه اتّفاق مي‌كنند.
پس اهل حق چون به نيروي حق نهفته در اتحاد و همبستگي فكر نكرده و جوياي آن نبوده‌اند، دچار اختلافي شده‌اند كه نتيجه‌يي جز ناحقي و ضرر ندارد، و اهل
— 198 —
ضلالتي كه باطلند به سبب عجزشان نيروي نهفته در اتفاق را حسّ مي‌كنند، بنابراين اتحاد را كه وسيله‌ي مهمي ‌براي رسيدن به مقاصد است به دست آورده‌اند.
پس مرهم و داروي بيماريِ به ناحق اختلاف براي اهل حق اين است: نَهيِ الهي در آيهي
﴿ ‌وَلاَ تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ‌ ﴾
(انفال:٤٦) و امر الهي در آيه‌ي
﴿ عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى‌ ﴾
(مائده:٢) كه براي حيات اجتماعي بسيار با حكمت است را قاعده‌ي حركت قرار داده، و بيانديشيم كه اختلاف چه قدر براي اسلام مضر بوده و تا چه اندازه غلبه‌ي اهل ضلالت بر اهل حق را آسان مي‌كند، و با كمال ضعف و عجز، با فداكاري و صميميت به قافله‌ي اهل حق بپيونديم و شخصيت خود را فراموش كرده و خود را از ريا و خودنمايي رها نموده، اخلاص را به دست آوريم.
سبب ششم:
همان‌طور كه اختلاف اهل حق از نامردي و فقدان همّت و حميت نيست، همبستگي صميمانه‌ي غافلان اهل دنيا و اهل ضلالت در امور دنيوي نيز از مردانگي و همّت و حميت آنان نيست، بلكه اكثريت اهل حق با تفكر در فوايد اُخروي، همت و حميت و مردانگي خود را در اين مسائل مهم و فراوان تقسيم مي‌كنند؛ و چون سرمايه‌ي حقيقي يعني وقت‌شان را به يك مسأله منحصر نمي‌كنند، در نتيجه اتحادشان با هم مسلكان خود استحكامي ندارد، زيرا براي آنان مسأله‌ها فراوان و دايره‌ي وظايف نيز وسيع است. اما غافلان اهل دنيا چون تنها به حيات دنيوي فكر مي‌كنند خود را به شديدترين صورت و با تمام احساسات و با روح و جان به امور حيات دنيوي مشغول مي‌كنند، از اين رو با افرادي كه در اين كار به او كمك مي‌كنند پيوندي محكم برقرار كرده و در مسائلي كه در حقيقت پشيزي نمي‌ارزند و اهل حق براي آنها ارزش ده پول سياه هم قائل نيستند با هم متحد مي‌شوند؛ اهل دنيا هم‌چون يهودي الماس فروش كه ديوانه شده و به تكه شيشه‌هاي يك ريالي پنج تومان مي‌دهد، وقت باارزش و گران‌بهاي خود را صَرف مسائل بي‌ارزش مي‌كنند. البته اين قدر بها دادن و داشتن چنين احساس شديدي حتي اگر در راه باطل باشد چون از اخلاصي صميمي ‌سرچشمه مي‌گيرد، موفقيت‌آميز بوده و بر اهل حق غلبه مي‌كند. و
— 199 —
اهل حق تحت تأثير اين غلبه به ذلّت و محكوميت و تصنّع و ريا افتاده، و اخلاص‌شان را از دست مي‌دهند؛ در نتيجه مجبور مي‌شوند براي آن عدّه از اهل دنيا كه نامرد و بي‌همت و حميت هستند، چاپلوسي كنند.
اي اهل حق! و ‌اي حق پرستِ اهل شريعت و اهل حقيقت و اهل طريقت! در برابر بيماري خطرناك اختلاف، كوتاهي يك‌ديگر را نديده و چشمان‌تان را بر عيب‌هاي هم‌ديگر ببنديد، و خود را با ادبِ فرقاني:
﴿ ‌وَاِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا‌ ﴾
(فرقان: ٧٢) ادب كرده، و در برابر هجوم دشمنان خارجي مناقشه را ترك گفته، و نجات اهل حق از سقوط و ذلّت را اولين و مهم‌ترين وظيفه‌ي اُخروي تلقي كنيد، و اخوّت، محبّت و تعاون را كه صدها آيه و حديث نبوي با تأكيد بر آن امر مي‌كنند، انجام داده، و با تمام احساس با پيوندي بسيار محكم‌تر از اهل دنيا با هم مسلك و هم‌دين خود متحد شويد، يعني گرفتار اختلاف نشويد.
هم‌چنين نگوييد به جاي آن‌كه ‌وقت‌ام را صرف مسائل كوچكي چون اين موضوع كنم، زمان بسيار ارزشمندم را به چيزهاي باارزشي چون ذكر و فكر صرف مي‌كنم و در همبستگي ضعف ايجاد ننماييد. زيرا در اين جهاد معنوي مسائلي را كه كوچك تصور مي‌كنيد ممكن است بسيار بزرگ باشند؛ همان‌طور كه گاهي يك ساعت نگهباني در شرايط مهم و خاص در حكم يك سال عبادت است، يك روز با ارزش تو نيز كه صرف مسائل كوچك مي‌شود، در اين زمان كه زمانه‌ي مغلوب شدن اهل حق است و در مسائل مربوط به مجاهده‌ي معنوي مي‌تواند هم چون يك ساعت آن فرد نگهبان قيمت والايي بيابد، و اين گونه يك روز، تبديل به هزار روز مي‌شود.
مادام كه كار لوجه الله است، نبايد به كوچكي و بزرگي و با ارزش و بي‌ارزش بودن آن نگريست، در طريق اخلاص و رضاي الهي ذرّه، مانند ستاره است؛ و نبايد به ماهيت وسيله توجه كرد بلكه نتيجه‌ي آن را بايد ديد. حال كه نتيجه‌ي آن رضاي الهيست و مايه‌ي آن نيز اخلاص است پس كوچك نيست، بزرگ است.
سبب هفتم:
همان‌طور كه اختلاف و رقابت اهل حق و حقيقت از حسادت و حرص دنيا
— 200 —
نيست، اتحاد اهل دنيا و اهل غفلت نيز از جوانمردي و والا ‌مقامي ‌نيست؛ بلكه چون اهل حقيقت، همّت و مقام والا و رقابت سالم را كه در طريق حق پسنديده است، حفظ نكرده و به سبب دخالت نا‌اهلان و تا حدودي سوء استفاده آنان به اختلاف و رقابت بر سَر آن گرفتار شدند، در نتيجه هم به خود و هم به جماعت اسلامي ‌ضررهاي زيادي ‌رساندند؛ اما اهل غفلت و اهل ضلالت براي از دست ندادن منفعتي كه مفتون آنند، و براي جدا نشدن از دوستان و رؤسايي كه به خاطر منفعت‌شان مي‌پرستند، به سبب ذلّت و نامردي و فقدان حميت‌شان با تمام دوستان خود حتي اگر پست و خائن و مضر باشند خالصانه اتحاد كرده، و با شريكاني كه دنبال منافع خود هستند، به هر شكل ممكن صميمانه اتفاق مي‌كنند، و از نتايج اين صميميت به خوبي بهره مي‌برند.
پس ‌اي اهل حق و اصحاب حقيقت كه به مصيبت و اختلاف گرفتاريد!
چون در اين زمانه‌ي مصيبت، اخلاص را از دست داده و رضاي الهي را تنها غايت مقصد نكرده‌ايد، سبب شكست و ذلّت اهل حق شده‌ايد. در امور ديني و اُخروي نبايد رقابت، غبطه، حسد و حسادت در كار باشد، و از منظر حقيقت نمي‌توانند باشند. زيرا حسد و حسادت از آنجا بر ميخيزد كه دستان زيادي به طرف يك چيز دراز شده، و چشمان زيادي به يك مقام دوخته شده، و معده‌هاي بسياري خواهان يك تكه‌نان ميشوند و به سبب مزاحمت و مناقشه و مسابقه، غبطه و حسادت را بَر مي‌انگيزد. چون در دنيا افراد بسياري طالب يك چيز هستند و به سبب اين‌كه دنيا محدود و گذرا‌ست و آرزوهاي بي‌شمار انسان را برآورده نمي‌كند، رقابت را بر‌ مي‌انگيزد؛ ولي شايان ذكر است كه در آخرت، احسان بهشتي به مسافت پانصد سال
سؤال مهمي از يك شخص مهم:
در روايت آمده است به شخصي ‌در بهشت، بهشتي پانصد ساله داده مي‌شود. وسعت عقل دنيوي چگونه مي‌تواند گنجايش چنين حقيقتي را داشته باشد؟
پاسخ: همان‌طور كه در اين دنيا هر كس دنيايي خصوصي و موقت به اندازه دنيا دارد و عمود آن نيز حيات اوست و با حواس ظاهري و باطني خويش از دنياي خود برخوردار مي‌شود و مي‌گويد: "خورشيد چراغ و ستارگان شمع‌هاي من‌اند." و همان‌طور كه وجود ذيروحان و مخلوقات ديگر نه تنها مانع مالكيت او نمي‌شود بلكه زينت بخش دنياي خصوصي وي و موجب سرور آن مي‌گردد؛ به همان ترتيب ولي هزاران مرتبه عاليتر، براي هر مؤمن علاوه بر باغ‌ خاصاش با هزاران قصر و حوري، بهشتي خصوصي به گستردگي پانصد سال از بهشت عام وجود دارد كه با حواساش كه نسبت به درجه و مرتبه‌اش ترقي يافته به طرزي كه شايسته بهشت و ابديت است از آن بهره‌مند مي‌شود. اشتراك ديگران در مالكيت و بهره‌مندي او نقصاني ايجاد نمي‌كند بلكه آن را نيرومندتر ساخته و بهشت ويژه و فراخش را زينت مي‌بخشد.
آري، هم چنان كه انسان ‌در اين دنيا با دهان و گوش و چشم و ذوق و هوش و حواس ديگرش ساعتي از باغي، روزي از تفرجگاهي، ماهي از شهري، و سالي از محلي خوش آب و هوا بهره‌مند مي‌شود، به همان ترتيب بهره‌يي را كه به زور در طي يك ساعت، قوه شامه و ذائقه‌اش در اين ديار فاني از باغي مي‌برد در آن ديار باقي از يك باغ يك‌ساله خواهد برد. نيز بهره‌يي را كه قوه باصره و سامعه در تفرجگاهي يك ساله در اين دنيا به زور مي‌تواند كسب كند از سياحت در تفرجگاه پانصد ساله آن‌جا به طرزي كه شايسته آن ديار زيبا و باشكوه است كسب مي‌كند. هر مؤمن با حواساش كه نسبت به مرتبه و ثواب و حسناتي كه در دنيا كسب كرده ترقي يافته، لذت ميبرد و مستفيض مي‌شود.
و هم اعطاي هفتاد هزار قصر و حوري به هر فرد و نيز
— 201 —
كمال رضايت اهل بهشت از سهم خود، اشاره دارد و نشان مي‌دهد كه در آخرت چيزي براي رقابت وجود ندارد و رقابت هم ممكن نيست. پس حال كه چنين است رقابت بر سر اعمال صالح نيز كه نظر به آخرت دارد ممكن نيست، و جايي براي حسادت هم وجود ندارد.
حسود يا ريا كار است كه در ظاهر اعمال صالح به دنبال منافع دنيويست، يا اين‌كه صادق جاهل است و نمي‌داند عمل‌ صالح نظر به كجا دارد و نيز درك نمي‌كند اخلاص، روح و اساس عمل صالح است، و با سعي بر رقابت، نوعي عداوت در برابر اولياي الهي را بر دوش خود حمل كرده، و با اين كار وسعت رحمت الهي را متهم مي‌كند. در باب تأييد اين حقيقت واقعه‌يي را ذكر مي‌كنم:
يكي از دوستان قديمي‌ام با شخصي دشمني داشت، نزد او دشمنش را با عمل صالح و حتي با مقام ولايت توصيف كردند، او حسادتي نكرد و ناراحت هم نشد. سپس فرد ديگري به او گفت: "دشمن تو فردي شجاع و نيرومند است." در آن لحظه متوجه
— 202 —
شديم، در وجود او حسادت و حس رقابت شديدي بر انگيخته شد. به او گفتيم: "تو به ولايت و صلاحيت كه قدرت و مقامي‌ در حكم مرواريدهاي حيات ابدي‌‌ست حسادت نكردي، اما به قدرت‌ دنيوي و شجاعتي كه در گاو نر و درندگان نيز يافت مي‌شود و نسبت به ولايت و صلاحيت مانند تكه‌هاي شيشه در مقابل الماس است حسادت كردي." گفت: "هر دوي ما، چشمان‌مان را به يك نقطه و يك مقام دوخته‌ايم؛ پله‌هاي ترقي براي رسيدن به آن‌جا قدرت و جسارت است، به اين دليل حسادت كردم، مقام‌هاي اُخروي فراوان‌اند، او در حالي كه در اين‌جا دشمن من است، در آن‌جا برادر عزيز و صميمي ‌من خواهد بود."
اي اهل حقيقت و طريقت! خدمت به حق، به حمل و حفظ خزانه‌يي بزرگ و سنگين مي‌ماند، و كساني كه آن خزانه را بر دوش خود حمل ميكنند از ياري دستان نيرومندي كه در حمل آن كمك ‌كنند، خوشحال شده و راضي ميشوند.
حسادت به كنار؛ در حالي كه بايد با محبتي صميمانه و با افتخار افراد تازه‌واردي را كه كمك و نيرو و تأثير بيش‌تري از ما دارند تشويق كرد، پس چه شده كه با ديد رقابت به آن برادران واقعي و ياوران فداكار نگاه مي‌شود؛ در صورتي كه با اين كار اخلاص را از دست مي‌دهيم. شما به اين‌ ترتيب در وظيفه‌تان متهم مي‌شويد، و از ديد اهل ضلالت با اتهامهايي كه از شما و مسلك‌تان بسيار پستتر است، مانند كسب دنيا از طريق دين، و تأمين معيشت از طريق علم حقيقت و رقابت در راه حرص و طمع روبهرو مي‌شويد.
تنها چاره‌ي اين مرض آن است كه نفس خود را متهم كرده، و به جاي طرفداري از نفس، مدام از هم مسلك رقيب خود جانب‌داري كنيم.
شايان ذكر است در بين علماي فنّ آداب و علم مناظره قاعده‌يي منصفانه و بر حق رايج است كه مي‌گويد: «اگر فرد در مناظره بر سر مسأله‌يي، از بَر حق بودن سخن خود جانب‌داري كرده و از اينكه سخناش درست از آب درآمده خوشحال شود، و از اينكه سخن خصم ناحق و اشتباه بوده خشنود گردد، بي‌انصاف است.» او در اين صورت ضرر مي‌كند، به آن دليل كه وقتي در آن مناظره حق به جانب او شد از مسائلي بيخبر است آگاه نميگردد، بلكه احتمال دارد مغرور شده و ضرر
— 203 —
هم بكند. امّا اگر حق در دستان خصم ظاهر شود، بي ‌آن‌كه ضرر كند، مسائلي را كه از آن آگاه نيست، آموخته، و از آن سود برده، و از غرور نفس رهايي مي‌يابد. پس حق‌پرست منصف براي حق، خاطر نفس را مي‌شكند، حتي اگر حق را در دست دشمن ببيند، با رضايت قبول مي‌كند و از آن جانبداري كرده، و بدان خرسند مي‌شود.
پس اگر اهل دين، اهل حقيقت، اهل طريقت، اهل علم اين قاعده را راهنماي خود قرار‌ دهند، اخلاص را به دست خواهند آورد، و در وظيفه‌ي اُخروي خود موفق مي‌شوند، و با رحمت الهي از اين سقوط اسفناك و مصيبت حال حاضر نجات مي‌يابند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾