— 176 —
لمعه نوزدهم
رسالهي ميانهروي
(درباره ميانهروي، قناعت و اسراف و تبذير است.)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا ﴾
اين آيهي كريمه با امر قطعي به ميانهروي و نهي صريح از اسراف، درس بسيار مهمي از حكمت ميدهد، اين مسأله "هفت نكته" به شرح زير دارد:
نكته اول
خالق رحيم در برابر نعمتهايي كه به نوع بشر داده خواهان شكر است، و اسراف ضد شكر و در برابر نعمت تحقيري زيانآور است؛ ولي ميانهروي، احترامي سودمند در برابر نعمتهاست. آري، ميانهروي هم شكري معنويست، هم احترام به رحمت الهي موجود در نعمتها؛ نيز قطعاً سبب بركت بوده و پرهيزيست براي بدن كه عامل صحت و سلامتيست و انسان را از ذلت گدايي معنوي رهانده و سبب عزت او ميشود. همچنين در حس كردن لذت موجود در نعمتها و چشيدن لذت نعمتهايي كه در ظاهر فاقد لذتاند، نقش نيرومند و مؤثري دارد؛ اما اسراف، چون مخالف حكمتهاي ذكر شده است، از نتايج نامطلوبي برخوردار است.
— 177 —
نكته دوم
فاطر حكيم وجود انسان را به صورت قصري كامل و شهري منتظم آفريد، حس چشايي دهان را دربان و اعصاب و رگها را مانند سيمهاي تلفن و تلگراف به عنوان وسيلهي مخابرهي قوهي ذائقه با معده كه در مركز بدن است قرار داد. رگها، از مادهيي كه وارد دهان ميشود، خبر ميدهند، اگر مورد نياز معده و بدن نباشد، مانعاش ميشوند. مادهيي كه وارد دهان ميشود گاه علاوه بر اينكه منفعتي براي بدن ندارد، مضر و تلخ نيز هست، لذا آن را به سرعت از دهان بيرون مياندازد.
پس حال كه حس چشايي دربان است و معده در ادارهي جسم حاكم و سرور ميباشد، هدايايي كه به آن قصر و شهر آورده شده و به حاكم آن داده ميشود اگر ارزش "صد" داشته باشد تنها "پنج" آن - و آن هم به شكل اَنعام - به دربان تعلق ميگيرد و بيش از آن ممكن نيست؛ تا دربان مغرور نشود و از حدود خود بيرون نرود و وظيفهاش را فراموش نكند و اخلالطلباني را كه اَنعام بيشتري ميدهند، به درون قصر وارد نكند.
اينك با توجه به سرّ ذكر شده دو لُقمه را تجسم ميكنيم، لقمهيي از مواد مُغذي چون پنير و تخممرغ با ارزش چهل ريال و لقمهيي ديگر باقلوايي اعلا با ارزش صد تومان، اين دو قبل از ورود به دهان از ديد بدن تفاوتي نداشته و با هم مساويند، و بعد از گذشتن از گلو باز هم از نظر غذايي براي بدن مساوي بوده و حتي گاهي پنير چهل ريالي تغذيه مناسبتري محسوب ميشود، اما از لحاظ لذت حس چشايي تفاوتي چند ثانيهيي وجود دارد؛ اينك خود مقايسه كنيد تنها به خاطر چند ثانيه لذت، ترجيح صد تومان به چهل ريال چه اسراف بيفايده و زيانمنديست. اگر در حالي كه هديهي حاكم قصر چهل ريال است به دربان اَنعامي نُه برابر بيشتر داده شود؛ دربان از حدود خود تجاوز كرده ميگويد: "من حاكم هستم." و كسي كه لذت و اَنعام بيشتري به او دهد اجازه ورود ميدهد و به اين ترتيب باعث اخلال در كار بدن شده و سوزشي در معده به بار ميآورد، و انسان را مجبور ميكند بگويد: "به دادم برسيد، دكتر بياوريد تا سوزش معدهام را تسكين دهد."
— 178 —
آري، ميانهروي و قناعت، رفتاري موافق با حكمتِ الهيست. شخص با قناعت و ميانهروي حس چشايي را در حكم حاجب بدن ميبيند، و مناسب با وظيفهاش اَنعام ميدهد؛ اما اسراف و زيادهروي رفتاري بر ضد اين حكمت است، لذا فرد بهسرعت سيلي ميخورد و معدهاش به هم ريخته و اشتهاي واقعي خود را از دست ميدهد و اشتهاي كاذب و ساختگي كه از تنوع در غذا حاصل ميشود موجب هضم نشدن غذا و بيماري انسان ميشود.
نكته سوم
در نكته دوم گفته شد قوهي ذائقه دربان است. آري، براي اهل غفلت و انسانهايي كه روحشان تعالي نيافته و در مسلك شكر پيشرفت نكردهاند، قوهي ذائقه در حكم حاجب و دربان است. لذا براي لذت بردناش نبايد به اسرافها و بهايي چند برابر رو آورد؛ اما براي آنانكه در حقيقت اهل شكر و اهل حقيقت و اهل دلاند - همانطور كه در موازنهي "كلام ششم" بيان شد - حس چشايي در حكم ناظر و بازرس مطبخ رحمت الهيست. قوهي ذائقه با سنجش و شناخت انواع نعمتهاي الهي به وسيلهي ميزانهايي به تعداد طعامها، شكري معنوي را به بدن و معده اِخبار ميكند. لذا صرفاً به بدني مادي نظر ندارد، بلكه متوجه قلب، روح و عقل نيز هست، پس حكمي و مقامي برتر و والاتر از معده دارد.
به شرط اسراف نكردن و صرفاً براي اداي وظيفهي شكر و احساس و شناخت نعمتهاي الهي، و به شرط مشروع بودن لذتها و طوري كه سبب ذلت و گدايي نشود، ميتوان دنبال تجربه آنها بود؛ و براي آنكه از زباني كه حس چشايي را با خود حمل ميكند در شكر استفاده كرد، ميتوان طعامهاي لذيذ را ترجيح داد.
رويداد و كرامتي غوثيه را نقل ميكنيم كه بر حقيقت مذكور اشاره دارد: روزگاري تنها فرزند پيرزني دوست داشتني نزد حضرت غوث اعظم شيخ گيلاني (قدس سره) تربيت ميشد. روزي پيرزن به حجرهي فرزندش رفت و او را در حالي ديد كه تكه ناني سياه و خشك ميخورد و به سبب رياضت ضعيف شده است.
— 179 —
شفقت مادري به غليان آمد و متأثر شد، سپس براي گلايه نزد حضرت غوث رفت. حضرت غوث را ديد كه در حال خوردن مرغ سرخ شدهييست، با حالت دوست داشتنياش گفت:
حضرت استاد! فرزند من از گرسنگي در حال مردن است، شما مرغ ميخوريد!
حضرت غوث خطاب به مرغ گفت:
قُم بِاذنِ اللّه؛
استخوانهاي مرغ سرخ شده گرد آمدند و مرغ زنده شد و از بشقاب بيرون جهيد. اين حادثه به صورت تواتر معنوي توسط اشخاص معتمد و موثق بسياري به عنوان كرامت حضرت غوث - كه به داشتن كراماتِ خارقالعاده مشهور است - نقل گرديده است؛ آنگاه حضرت غوث گفت:
هر گاه فرزندت به اين مرتبه رسيد، او نيز مرغ بخورد.
معناي گفته حضرت غوث اين است كه هر وقت فرزند تو توانست روح خود را بر بدن، قلب را بر نفس، و عقل را بر معده حاكم كند، و لذت را براي شُكر بخواهد، او نيز ميتواند چيزهاي لذيذ بخورد.
نكته چهارم
نظر به سرّ حديث شريف لاَيَعُولُ مَنِ اقْتَصَدَ يعني كسي كه ميانهروي كند درد معيشت خانواده را نخواهد كشيد؛ نتيجه ميگيريم: فرد ميانهرو به لحاظ معيشت زحمت و رنج خانواده را خيلي متحمل نخواهد شد. آري، دلايل قطعي بيحد و حسابي وجود دارد كه ميانهروي به يقين، سببِ بركت و عامل حُسنِ معيشت ميشود. از جمله: من با توجه به تجربيات شخصيام و شهادت كساني كه به من خدمت كرده و دوست من بودهاند ميگويم: به سبب ميانهروي بعضاً ده برابر بركت ديدهام و دوستانام نيز شاهد بودهاند؛ حتي نُه سال پيش (اكنون سي سال است) بعضي از رؤسا كه همراه با من به شهر بوردور تبعيد شده بودند، براي آنكه از بيپولي به تهيدستي و خواري دچار نشوم بسيار كوشيدند زكاتشان را به من بقبولانند؛ به آن رؤساي ثروتمند گفتم:
— 180 —
"با آنكه پول چنداني ندارم، اما قناعت و ميانهروي را بلدم و به قناعت عادت كردهام، لذا از شما ثروتمندترم." و پيشنهادشان را كه مكرر و با اصرار زياد مطرح كرده بودند نپذيرفتم. دو سال بعد از آن واقعه بعضي از آنان كه زكاتشان را به من پيشنهاد كرده بودند به سبب رعايت نكردن ميانهروي بدهكار شدند؛ خدا را شكر، به بركت قناعت و ميانهروي، در مدت هفت سال بعد از آن واقعه آن پول اندك برايم كفايت كرد و سبب شد جلوي ديگران سر خم نكرده و نيازمند خلق نشوم، و قاعده "بي نيازي از مردم" كه يكي از موازين زندگيام است رعايت شود.
آري، كسي كه ميانهروي نميكند نامزد دچار شدن به خواري و گدايي معنوي و فقر است. در زمانه كنوني پولي كه سبب اسراف است بسيار گران تمام ميشود؛ بعضاً در مقابل آن حيثيت و ناموس رشوه داده شده و گاهي نيز مقدسات ديني فروخته ميشود تا آن پول بد يُمن به دست آيد؛ يعني با دادن صد تومان ضرر معنوي، جنسي مادي و صد ريالي به دست ميآيد. اگر انسان ميانهروي پيشه ساخته و به حاجات ضروري خود بسنده كرده و حصر نظر نمايد، نظر به سرّ آيهي
﴿ اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات:٥٨) و نظر به صراحت
﴿ مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلاَرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا ﴾
(هود:٦) از جاي غيرقابل انتظاري، تا حدي كه زنده بماند، رزقاش را مييابد؛ چون آيه ذكر شده متعهد اين امر است.
آري، رزق دو نوع است:
نوع اول: رزق حقيقي كه فرد با آن زنده ميماند و با حكم آيات ذكر شده، اين نوع رزق تحت تعهّد ربّانيست؛ اگر اراده بشر دخالتي نداشته باشد رزق ضروري را در هر صورت ميتواند بيابد و مجبور به فدا كردن دين و ناموس و عزت خود نخواهد شد.
نوع دوم: رزق مجازيست. به سبب استعمالها حاجات غيرضروري حكم ضروري يافته و فرد به واسطهي بلاي چشم و هم چشمي معتاد به آنها شده و نميتواند آن را ترك كند. چون اين نوع رزق تحت تعهّد ربّاني نميباشد به دست آوردن آن به ويژه در اين زمان، بسيار گران تمام ميشود. فرد در ابتدا با فدا كردن عزت و قبول ذلت خود، معناً با تكدي تا جايي پيش ميرود كه حاضر ميشود پاي
— 181 —
انسانهاي پست و رذل را ببوسد؛ و گاه با فدا كردن مقدسات ديني - كه نور حيات ابدي او ميباشند - آن مال بد يُمن و بيبركت را به دست ميآورد. بهويژه در اين زمانهي فقر و احتياج شديد، تألميكه به واسطهي حس نوع دوستي اهل وجدان نسبت به درد افراد گرسنه و محتاج پديد ميآيد، لذت مالي را كه از راه غيرمشروع بهدست ميآيد از بين ميبرد؛ در چنين زمانهي عجيبي بايد در خصوص اموالي كه در آن شبهه است، به حد ضرورت اكتفا كرد.
البته نظر به سرّ اِنَّ الضَّرُورَةَ تُقَدَّرُ بِقَدْرِهَا اگر ضرورت و اجبار در كار باشد از مال حرام تا حد نياز ميتوان كسب كرد، ولي بيش از آن را نميتوان؛ آري، انسان مضطر و ناچار نميتواند از گوشت مردار به حد سير شدن بخورد، بلكه مجاز است در حدي كه از مردن نجات يابد از آن استفاده كند. همچنين در حضور افراد گرسنه نميتوان با كمال لذت بسيار خورد.
واقعهيي كه دلالت ميكند ميانهروي و قناعت سبب عزت و كمال است:
روزگاري، حاتمِ طايي كه در دنيا به بخشش و سخاوت مشهور بود، ضيافتي مهم برپا كرد. او بعد از آنكه مهماناناش را با هداياي فراوان بدرقه كرد، براي گشت و گذار به صحرا رفت؛ پيرمرد فقيري را ديد كه باري از بوته خار بر پشت دارد، خارها بر بدن پيرمرد فرو ميرفتند و بدنش را خونين ميكردند. حاتم به او گفت:"حاتمطايي، ضيافتي مهم برپا كرده و به مهمانان هدايايي ميدهد؛ تو نيز به آنجا برو و در عوض اين بوته خار كه پنج سكه بيش نميارزد، پانصد سكه هديه دريافت كن" پيرمرد قانع به او گفت: "من اين بار پر از خار را با عزت بر دوش ميكشم و بلند ميكنم، و منت حاتم طايي را نميكشم." بعدها از حاتم طايي سؤال شد:
"تو چه كسي را جوانمردتر و عزيزتر از خود ميشناسي؟"
گفت:
"پيرمرد قناعت پيشهيي را كه در صحرا با وي برخورد كردم؛ او را عزيزتر، والا مقامتر و جوانمردتر از خود ديدم."
— 182 —
نكته پنجم
حضرت حق از كمال كرماش، لذت نعمتهايش را به فقيرترين انسان همچون ثروتمندترين انسان و به تهيدست نيز همچون پادشاه ميچشاند. آري، لذتي كه يك فقير به واسطهي گرسنگي و قناعت از خوردن يك تكه نان خشك و سياه ميبرد، از لذتي كه پادشاه و فردي ثروتمند بهخاطر دلزدگي و بياشتهايي حاصل از اسراف از خوردن بهترين شيريني باقلوا ميبرد، به مراتب بيشتر است. جاي حيرت است كه برخي انسانهاي مسرف و ولخرج به كساني كه مقتصد و قانعاند تهمت خسيس بودن ميزنند، حاشا!...
ميانهروي، عزت و سخاوت است؛ و خسّت و ذلت، باطن و درونِ مردانگيِ ظاهري اهل اسراف و تبذير است. در سالي كه اين رساله به تأليف رسيد در حجرهام در اسپارتا واقعهيي پيش آمد كه اين حقيقت را تأييد ميكند، آن واقعه به شرح زير است:
به رغم قاعده و اصول زندگيام، يكي از طلبهها به اصرار ميخواست دو كيلو و نيم عسل را به عنوان هديه به من بدهد. هر چه اصولام را يادآوري كردم متوجه نشد. به ناچار به نيت خوراندن آن عسل به سه برادري كه نزد من بودند و به اين قصد كه آنها بدون شيريني نمانند و در ماه مبارك شعبان و رمضان با رعايت ميانهروي طي سي، چهل روز از آن بخورند و كسب ثوابي هم براي فردي كه عسل را هديه داد باشد، گفتم: "آن را بگيريد." من خود نيز يك كيلو عسل داشتم. آن سه برادر، گرچه از افراد درست و علاقمند به ميانهروي بودند امّا با نيت احسان و نوازش نفس يكديگر و ترجيح دادن بر خويش كه از جهتي خصلت والايي به شمار ميآيد، قناعت و ميانهروي را فراموش كردند و در مدت سه شب، دو كيلو و نيم عسل را تمام كردند. با تبسم به آنها گفتم: "ميخواستم با آن عسل سي، چهل روز كامتان را شيرين كنم، شما سي روز را سه روز كرديد، نوش جان!" البته من يك كيلو عسل خود را با رعايت قناعت مصرف كردم و تمام شعبان و رمضان هم از آن خوردم، نيز خدا را شكر به هر يك از برادرانام هنگام افطار قاشقي عسل داده و سبب ثواب مهمي شدم.
كساني كه احوال مرا ديدهاند ممكن است آن رفتار را خسّت تلقي كنند و رفتار برادرانام را در آن سه شب جوانمردي تصور كنند؛ اما از نقطهنظر حقيقت ديديم كه
— 183 —
در پشت آن خساست ظاهري، عزت والا، بركت بزرگ و ثواب عظيمي نهفته بود، و در پُشت پردهي آن جوانمردي و اسراف، اگر دست نكشيده بودند گدايي و حالتي پستتر از خسّت، همچون نگاه منتظرانه و طمعكارانه به دست غير حاصل ميشد.
نكته ششم
ميانهروي و قناعت تفاوت زيادي با خسيس بودن دارد؛ همانطور كه تواضع خصلت پسنديدهييست و به لحاظ معنا جدا از خواري - كه از اخلاق سيئه ميباشد - بوده ولي از نظر ظاهر شبيه به آن است؛ و همانگونه كه وقار، خصلت پسنديدهييست كه به لحاظ معنا جدا از نظر صورت شبيه به تكبر - كه از خصلتهاي ناپسند به شمار ميرود - ميباشد؛ به همين ترتيب قناعت نيز كه از اخلاق عاليهي پيامبري بوده و اساس نظام حكمت الهي در كائنات ميباشد با خسّت - كه تركيبي از فرومايگي و بُخل و حرص و طمع كاريست - هيچ مناسبتي نداشته، و تنها در صورت، شباهت دارند.
واقعهيي كه اين حقيقت را تأييد ميكند: روزي حضرت عبدالله بن عمر كه از عَبادله سبعهي مشهور و مهمترين و بزرگترين فرزند فاروق اعظم، خليفه رسول الله حضرت عمر بوده و يكي از ممتازترين علماي صحابه، در بازار و هنگام خريد و فروش، بر سر معاملهيي چهل سكهيي به سبب قناعت و ميانهروي و براي حفظ امنيت و استقامت - كه اساس تجارت است - به شدت به مناقشه ميپردازد. در اين حين صحابه ديگري او را ميبيند و مناقشه فرزند حضرت عمر اين خليفه ذيشأن روي زمين را بُخلي عجيب توهم كرده به تعقيب او ميپردازد تا از احوالاش آگاه گردد؛ ميبيند به خانهي مبارك خود وارد شد؛ در كنار درِ خانه فقيري بود كمي با او صحبت كرد، آنگاه وارد منزل شد. سپس از درِ ديگر خانه بيرون آمد و فقير ديگري را آنجا ديد نزد او نيز كمي صحبت كرد و از وي نيز جدا شد و رفت. صحابه كه از دور شاهد ماجرا بود كنجكاو شد، نزد فقيران رفت و از آنان سؤال كرد: "امام نزد شما ايستاد و چه كرد؟" هر كدام از آنان گفتند: "به من صد سكه طلا داد"؛ آن صحابه گفت: "سبحان الله! در بازار براي چهل سكه به
— 184 —
آن شكل مناقشه ميكرد و اينجا دويست سكه را بدون آنكه كسي باخبر شود، با رضاي كامل ميدهد!" و به فكر فرو رفت؛ رفت و او را ديد، به او گفت: "اي امام! مشكلام را حل كن، تو در بازار چنين و در خانهات چنان كردي!" در پاسخ به او گفت: "آنچه در بازار ديدي از قناعت و كمال عقل، و حفظ امنيت و صداقت كه اساس و روح خريد و فروش است سرچشمه ميگيرد و خسّت نيست؛ و آنچه در خانهام ديدي از شفقت قلب و كمال روح نشأت ميگيرد، نه آن خسّت است و نه اين اسراف."
امام اعظم با اشاره بر اين سرّ گفتهاند:
لاَ اِسْرَافَ فِى الْخَيْرِ كَمَا لاَ خَيْرَ فِى اْلاِسْرَافِ
يعني همانطور كه در خير و احسان (براي آنان كه مستحق هستند) اسراف نيست، در اسراف نيز هيچ خيري نيست.
نكته هفتم
اسراف، حرص را به بار ميآورد و از حرص سه نتيجه زير حاصل ميگردد:
نتيجه نخست: بيقناعتيست؛ نبود قناعت نيز اشتياق به سعي و تلاش را در انسان از بين ميبرد و به جاي شكر وسيلهي شكوا شده، و باعث تنبلي ميشود؛ در نتيجه انسان مال مشروع، حلال و اندك را ترك كرده و در پي مال نامشروع و بيزحمت بر ميآيد، و در اين راه نه تنها عزّت بلكه حيثيتاش را نيز فدا ميكند.
با عدم رعايت قناعت، تعداد مصرف كنندگان افزوده ميشود و شمار توليدكنندگان كاهش مييابد. در چنين حالتي چشم همه به دولت دوخته ميشود و صنعت و تجارت و كشاورزي كه مدار حيات اجتماعيست دچار نقص ميگردد. ملت نيز در اين حالت عقب ميماند سقوط ميكند و دچار فقر ميشود.
نتيجه دوم: خسارت و زيان است. در نتيجه حرص، شخص مقصود خويش را از دست داده و در معرض رفتار سرد ديگران قرار ميگيرد، و از سهولت و همكاري در كار محروم ميماند. حتي مصداق ضرب المثلِ اَلْحَرِيصُ خَائبٌ خَاسِرٌ يعني حرص، سبب زيان و ناكاميست ميشود. تأثيرات حرص و قناعت در عالم ذيحيات به صورت قاعدهيي بسيار گسترده در جريان است. از جمله ين موارد به چند مورد اشاره ميكنيم:
— 185 —
همانطور كه قناعت فطريِ درختانِ محتاج به رزق، رزق را به سوي آنان ميفرستد، شتاب حيوانات به همراه حرص و درون مشقت و نقصان به سوي رزق، نيز ضرر بزرگ حرص و منفعت عظيم قناعت را نشان ميدهد.
همچنين، قناعت همهي نوزادان ضعيف كه با زبان حالشان بيان ميشود، غذايي لطيف چون شير را از جاي غيرقابل انتظاري براي آنان تأمين ميكند، نيز هجوم همراه با حرص درندگان به رزق نقصان و ملوّثشان، ادعاي ما را به روشني اثبات ميكند.
قانع بودن ماهيان فربه، اساس رزق كاملي براي آنان ميشود، اما حيوانات باهوشي چون روباه و ميمون كه حريصانه دنبال رزقاند، روزي خود را به اندازهي كافي نيافته، نحيف و ضعيف ميمانند؛ كه اين نشان ميدهد حرص تا چه حد سبب مشقت و قناعت تا چه حد سبب آسايش ميباشد.
همچنين ملت يهود كه رزق خود را با حرص و ربا و حيله و به همراه ذلت و بيچارگي و به طرز نامشروع كسب ميكنند تنها به اندازهي نياز ضروري زندگي به دست ميآورند؛ ولي صحرانشينان يعني بدويان با وجود قناعت، زندگي با عزت و رزق كافي دارند؛ اين مطلب نيز بار ديگر ادعاي ما را به طور قطعي ثابت ميكند.
همچنين عالمان
پادشاه عادل ايران انوشيروان وزير عادلي به نام بزرگمهر داشت كه به دانايي مشهور بود، از او سؤال شد: "چگونه است، علما در درگاه اُمرا حاضرند، اما اُمرا در پيشگاه علما ديده نميشوند، حال آنكه علم از امارت برتر است؟" پاسخ داد: "اين از علم علما و از جهل اُمراست." يعني اُمرا به دليل جهلشان ارزش علم را نميدانند تا به حضور علما رفته و جوياي علم باشند، اما علما، از معرفتشان به آن سبب كه ارزش دارايي خود را ميدانند، در درگاه اُمرا جستجو ميكنند. پس بزرگمهر، حرص را كه نتيجهي ذكاوت علما بوده، و سبب فقر و ذلت آنان شده، با ظرافت و مهارت خاصي تأويل كرده، و به شيوايي پاسخ داده است. (خسرو)
و اديبان
واقعهيي كه بحث مذكور را تأييد ميكند: در فرانسه به اديبان بهخاطر مهارت در گدايي كردن، وثيقهي گدايي داده ميشود. (سليمان رشدي)
گاه به سبب حرصي كه زاييده ذكاوتشان است به فقر مبتلا شدهاند، نيز ثروتي كه افراد بسيار نادان و ناتوان با وجود قناعت فطريشان
— 186 —
كسب كردهاند به قطع ثابت ميكند كه رزق حلال در نسبت با عجز و فقر به دست ميآيد، به توان و اختيار نيست. حتي رزق حلال با توان و اختيار رابطهي معكوس دارد، زيرا با زياد شدن توان و اختيار كودكان رزق آنان كم شده و از آنان دورتر گشته و سختتر به دست ميآيد. نظر به سرّ حديث اَلْقَنَاعَةُ كَنْزٌ لاَ يَفْنَى قناعت، گنجينهي حسنِ معيشت و آسايش حيات ميباشد، اما حرص، معدن خسارت و ناداريست.
نتيجه سوم: حرص اخلاص را از بين ميبرد و عمل اُخروي را لكهدار ميكند، زيرا اگر اهل تقوايي حريص باشد، خواهان توجه ديگران است. آن كس كه توجه ديگران را مد نظر داشته باشد، اخلاصِ تام را به دست نميآورد. اين نتيجه بسيار با اهميت است و جاي توجه فراوان دارد.
نتيجه: اسراف، عدم رعايت قناعت را نتيجه ميدهد، و بيقناعتي، اشتياق به كار را كم ميكند و سبب تنبلي ميشود و درِ شكوا و گلايه را در زندگي باز كرده و دائماً سبب شِكوه ميشود.
آري، از همهي انسانهاي مسرف، گلايه ميشنوي، حتي اگر ثروتمند هم باشند باز هم زبانشان گلايهمند است، اما از انسان فقير ولي قانع، فقط شكر ميشنوي.
همچنين اخلاص را از بين برده، درِ ريا را باز ميكند. عزت آدمي را از او گرفته، راه گدايي را نشاناش ميدهد. اما اقتصاد و ميانهروي قناعت را نتيجه ميدهد و نظر به سرّ حديث عَزَّ مَنْ قَنَعَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ قناعت، عزت را در پي دارد و سعي و تلاش را افزون ميكند، اشتياق را افزايش داده آدمي را به كار و تلاش وا ميدارد؛ زيرا براي مثال فرد قانع با كار و تلاش در يك روز و با قناعت در مزدي كه دريافت كرده است، روز دوم را نيز كار خواهد كرد، اما فرد اسرافكننده چون قناعت نميكند، روز دوم كار نميكند، و اگر هم كار كند، در كارش بياشتياق است؛ همچنين، قناعتي كه از ميانهروي به دست ميآيد، درِ شكر را باز كرده و درِ شكوا را ميبندد. چنين فردي هميشه شاكر است و به واسطهي قناعت، از انسانها بينياز شده و در جستجوي توجه مردم نيست؛ در نتيجه درِ اخلاص باز شده و درِ ريا بسته خواهد شد.
خسارتهاي وحشتناك اسراف و عدم ميانهروي را در عرصهيي گسترده مشاهده كردم:
— 187 —
نُه سال پيش به شهر مباركي رفتم. زمستان بود و نتوانستم منابع ثروت آن شهر را ببينم. مُفتي شهر - خداوند بيامرزدش - چند باري به من گفت: "اهالي شهر ما فقيرند." سخن او احساساتام را برانگيخت و تا پنج شش سال دلام براي اهالي آن شهر ميسوخت. هشت سال بعد، در فصل تابستان دوباره به آن شهر رفتم؛ باغهاي آنجا را ديدم، سخن مرحوم مفتي را به ياد آوردم، گفتم: سبحان الله! محصولات اين باغ بيش از نياز اين شهر است و بايد اهالي اين شهر بسيار ثروتمند باشند. تعجب كردم. از خاطرهيي مبتني بر حقيقت كه هيچ گاه مرا فريب نداد و همواره در درك حقيقت راهنمايم بوده است، دريافتم: به خاطر اسراف و رعايت نكردن ميانه روي، بركت از اين شهر رفته بود و به همين سبب آن مرحوم با وجود اين همه منابع ثروت ميگفت: "اهالي شهر ما فقيرند" آري، به تجربه ثابت شده است كه دادن زكات و رعايت ميانهروي و قناعت سبب بركت مال ميشود و اسراف و ندادن زكات نيز سبب بيبركتيست كه وقايع بسياري نشانگر آن ميباشد.
ابوعليسينا نابغه مشهور و افلاطونِ فيلسوفان اسلام، كه شيخ حكيمان و استاد فيلسوفان است، آيهي
﴿ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا ﴾
را تنها در علمِ طب، اينگونه تفسير كرده است:
جَمَعْتُ الطِّبَّ فِى الْبَيْتَيْنِ جَمْعًا وَ حُسْنُ الْقَوْلِ فِى قَصْرِ الْكَلاَمِ: فَقَلِّلْ اِنْ اَكَلْتَ وَ بَعْدَ اَكْلٍ تَجَنَّبْ وَ الشِّفَاءُ فِى اْلاِنْهِضَامِ وَ لَيْسَ عَلَى النُّفُوسِ اَشَدُّ حَالاً مِنْ اِدْخَالِ الطَّعَامِ عَلَى الطَّعَام
يعني علمِ طب را در دو جمله خلاصه ميكنم؛ زيبايي كلام دركوتاهي آن است: هنگام غذا خوردن كم بخور، و بعد از غذا تا چهار پنج ساعت چيزي مخور، شفا در هضم غذاست. يعني به اندازهيي بخور كه به راحتي هضم شود، سنگينترين و خستهكنندهترين حالت براي نفس و معده، غذا خوردن پياپي و پشت سر هم است.
— 188 —
مناسبتي كه جاي حيرت و عبرت است:
رسالهي ميانهروي توسط پنج شش نفر - كه سه نفر از آنها فاقد سواد بودند - در مكانهاي مختلف و از روي نسخههاي متفاوت نوشته شد و در حالي كه آنان از هم دور بودند و خط آنان نيز با هم متفاوت بود، بدون آنكه به حرف "الف" توجه كنند، در نسخههايي كه نوشته بودند، بدون محاسبه دعا "الفها" در "پنجاه و يك" و با محاسبه دعا در عدد "پنجاه و سه" توافق داشتند، كه با تاريخ تأليف رساله ميانهروي و استنساخ آن به رومي "پنجاه و يكم" و به تاريخ عربي "پنجاه و سه" همخواني داشتند؛ اين امر بيشك اتفاقي تصادفي نبوده و اشاره دارد به اينكه بركت ميانهروي و قناعت تا حد كرامت پيش رفته است. شايسته است كه امسال به نام سال اقتصاد و ميانهروي نامگذاري گردد زيرا ميانهروي امروز بر همه كس واجب است.
آري، گذشت زمان، (دو سال بعد) اين كرامت اقتصادي را اثبات نمود؛ وقتي كه مردم در زمان جنگ جهاني دوم، كه گرسنگي و ويراني و اسراف همه جا را فرا گرفته بود، مجبور به ميانهروي شدند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾