عصای موسی
— 15 —

عصاي موسي

بخش نخست
(ثمره‌‌يي از زندان دنيزلي)
اين بخش، دفاعيه‌يي از رساله نور در برابر بي‌ديني و كفر مطلق است. دفاعيه حقيقي ما در اين حبس نيز همين نوشته است؛ زيرا صرفاً در اين راه تلاش مي‌كنيم.
اين رساله، ثمره و خاطره‌‌يي از زندان دنيزلي و حاصل دو روز جمعه مي‌باشد.
سعيد نورسي
— 17 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ‌ ﴾
(يوسف: ٤٢)
براساس اعلام و سرّ آيه فوق، يوسف (ع) پير زندانيان است، و زندان نوعي مدرسه يوسفيه به شمار مي‌رود. حال كه براي دومين بار تعداد زيادي از طلبه‌هاي رساله نور وارد اين مدرسه مي‌شوند، بي‌ترديد لازم است خلاصهيي از بخشهاي رساله نور كه با حبس و زندان مرتبطاند، در اين مدرسه ی كه به منظور تربيت گشوده شده ی مطالعه و تدريس شود، تا تربيت و آموزش كامل صورت گيرد. اينك پنج، شش مورد از آن خلاصه‌ها را به شرح زير بيان مي‌كنيم:

مسأله نخست

چنان كه توضيح مطلب در گفتار چهارم نيز آمده است، آفريدگارمان سرمايه زندگانيِ بيست و چهار ساعتهي شبانه روز را به ما احسان مي‌كند تا به كمك آن هر چه براي حيات دنيوي و اخروي لازم است تأمين گردد. ما اگر بيست و سه ساعت از شبانه روز را صرف حيات دنيوي ی كه بسيار كوتاه است ی كنيم و يك ساعت را، كه براي نمازهاي فرض پنجگانه كافي‌ست، صرف حيات اخروي ی كه بسيار طولاني‌ست ی نكنيم چه اشتباه خلاف عقلي كرده‌ايم، زيرا در آن صورت دچار فشارهاي قلبي و روحي، به عنوان مكافات آن خطا خواهيم شد و بر اثر چنين وضعي، اخلاق‌مان را از دست داده و عمر را با نااميدي سپري كرده، و به اين ترتيب به جاي كسب تربيت، در جهت عكس آن حركت كردهايم؛ فكرش را بكنيد كه با چنين وضعي تا چه حد ضرر خواهيم كرد.
— 18 —
اگر ساعتي را صرف پنج نوبت نماز فرض كنيم، هر يك ساعت حبس و مصيبت، گاه معادل يك روز عبادت مي‌شود و يك ساعتِ فاني، حكم ساعاتِ باقي را مي‌يابد و يأس‌ها و فشارهاي روحي و قلبي تا حدودي از بين مي‌روند، و زندان كفاره‌‌يي مي‌شود براي هر آن‌چه موجب حبس گرديده بود و تربيت را، كه هدف اصلي از زنداني شدن است، نتيجه مي‌دهد، و اين آزمون و درس نافعي‌ست كه سبب گفتگويي دل‌نشين و آرامش بخش با دوستان مصيبت ديده مي‌شود.
چنان كه در گفتار چهارم بيان گرديد، هزار نفر در قرعهكشي بليت‌هاي بخت‌آزمايي شركت مي‌كنند تا يك نفر بتواند مثلاً هزار ليره به دست آورد؛ آن‌ها هفت، هشت، ده ليره از بيست و چهار ليره خود را خرج قمار بخت‌آزمايي مي‌كنند، اما حاضر نيستند يك ليره از آن بيست و چهار ليره را صرف خريد بليت خزانهي جواهیرات ابدي ‌كنند؛ اين در حالي‌ست كه احتمیال برنده شدن هزار ليیره در قرعهكشي بخت‌آزمايي دنيوي يك در هزار است، چرا كه هزار نفر در اين امر سهيم‌اند؛ اما در بخت‌آزمايي مُقیدّرات اخروي بشیر، احتمال سیود براي اهل ايمیان ی كه برخوردار از حُسن عاقبت مي‌باشند ی نهصد و نود و نه از هزار است. اين را صد و بيست و چهار هزار پيامبر خبر داده‌اند و مُخبران صادقي از اوليا و اصفيايي كه شمارشان از حد بيرون است، با كشف و شهود تصديق و تأييد كرده‌اند. حال با توجه به نكات ذكر شیده، مقايسه كنيد هجوم به سوي قرعهكشي از نوع اول و پشت كردن به مورد دوم چه قدر با مصلحت ناسازگار است.
مديران زندان، زندانبانان و حتي كارگزاران امور كشور و محافظان آسايش ملت، در اين مسأله مي‌بايست از اين درس رساله نور راضي و خرسند باشند، زيرا بر اساس تجربيات مكرر مشاهده شده است كه اداره و انضباط هزار فرد متديني كه همواره به ياد محبس جهنم هستند، آسان‌تر از رسيدگي به امور ده فرد تارك نماز و بي‌اعتقادي‌ست كه صرفاً به حبس دنيوي مي‌انديشند و چيزي از حرام و حلال نمي‌دانند و گاه نيز به رفتارهاي لاابالي‌گري خو كرده‌اند.
— 19 —

خلاصه مسأله دوم

همان‌طور كه در بخش "راهنماي جوانان" از رساله نور به خوبي توضيح داده شده، مرگ چنان قطعي و آشكار است كه به شب شدن روز، و فرا رسيدن زمستان پس از پاييز مي‌ماند كه به يقين با آن مواجه خواهيم شد؛ هم‌چنان كه اين زندان به طور متمادي براي وارد شوندگان و خارج شوندگان مسافرخانه‌‌يي‌ موقت است، روي زمين هم كاروانسراييست براي قافله‌هايي كه با عجله در حركت‌اند تا شبي در آن اتراق كنند و فردا به حركت‌شان ادامه دهند. مرگ كه ساكنان هر شهر را بارها به گورستان انتقال داده است بي‌ترديد درخواست زيادي از حيات دارد.
رساله نور، معماي اين حقيقت دهشتناك را حل نموده و كشف كرده است كه خلاصه كوتاهي از آن، چنين است:
مادام كه نمي‌توان مرگ را از ميان برداشت و دروازه گور بسته نمي‌شود، بزرگ‌ترين مسأله و نگراني اصلي انسان، يافتن چاره‌‌يي براي نجات از دست جلاد اجل و سلول انفرادي قبر است. آري، اين موضوع چاره دارد و رساله نور با سرّ قرآن آن را به بداهت دو ضرب در دو مساوي با چهار، قاطعانه اثبات كرده است، كه خلاصه آن چنين است:
مرگ، يا اعدام ابدي‌ست؛ يعني چوبه داري‌ست كه فرد را با خويشاوندان و دوستانش از بين مي‌برد، يا برگه رخصتي‌ست براي عبور به عالمي ديگر كه باقي‌ست؛ يعني سندي ايماني براي ورود به سراي سعادت و خوشبختي؛ و قبر نيز يا سلول انفراديِ تاريك و چاهي بي‌انتهاست، يا دري‌ست كه ما را از محبس دنيا به سوي مهمان‌سرا و گلستاني نوراني و جاودان مي‌رساند. اين حقيقت را "راهنماي جوانان" با تمثيلي اثبات كرده است.
براي مثال، در حياط اين زندان، چوبه‌هاي اعدامي متكي به ديوار براي به دار آويختن قرار داده‌اند و پشت آن ديوار، مراسم قرعه كشي بزرگي هست كه همه عالميان در آن مشاركت دارند. عدم مشاركت ما، پانصد نفري كه در اين زندان
— 20 —
هستيم، بدون استثنا غيرممكن است و همه ما را يكي يكي به ميدان خواهند برد. ممكن است بگويند: "بيا، گواهي اعدامت را بگير و بالاي چهارپايه برو" يا "برگه حبس انفرادي هميشگي را بگير و از اين دري كه باز است عبور كن." و شايد بگويند: "مژده! بليط بخت آزمايي‌ات برنده ميليون‌ها سكه طلا شده است، بيا و آن را بگير!" و بدين ترتيب در همه جا اين خبر را با صداي بلند اعلام ميكنند.
ما هم به چشم خود مي‌بينيم كه همه به نوبت به سوي چوبه دار مي‌روند؛ گروهي اعدام مي‌شوند و گروهي ديگر چوبه دار را نردباني مي‌كنند و خود را به پشت ديوار، همان‌جا كه مراسم بختآزمايي‌ست، مي‌رسانند؛ اين را مأموراني بزرگ و جدي با قطع و يقين به ما مي‌گويند؛ طوري كه گويي خود شاهد آن بوده‌ايم. در همين اثنا دو هيأت وارد زندان ما مي‌شوند؛ قافله‌‌يي كه ساز و شراب و شيريني‌ها و باقلواهاي به ظاهر لذيذ در دست دارند و سعي مي‌كنند از آن‌ها به ما نيز بخورانند، اما خوراكي‌هايشان زهرآگين است و شياطين انسي آن‌ها را مسموم كرده‌اند. جماعت و هيأت دوم، تربيت نامه و غذاهاي حلال و نوشيدني‌هاي دل‌نشين در دست دارند كه به ما اهدا مي‌كنند، و آنها به اتفاقِ هم و خيلي جدي و قطعي مي‌گويند: "اگر هداياي گروه اول را ی كه به منظور امتحان به شما پيشنهاد شده ی قبول كنيد و بخوريد، مانند كساني كه مي‌بينيد بالاي دار مي‌روند، شما هم به دار آويخته خواهيد شد؛ اما اگر هداياي ما را، كه به فرمان حاكم اين ديار برايتان آورده‌ايم، به جاي هداياي آنان بپذيريد و ادعيه و اذكاري را كه در كتاب‌ها و تربيت‌نامه‌هايمان است بخوانيد، از به دار آويخته شدن نجات خواهيد يافت. بدانيد و چون مشاهده روز باور كنيد كه در آن مراسم بخت آزمايي، به لطف و احسان شاهانه، هر كدام‌تان برنده يك ميليون سكه طلا خواهيد شد. اما اگر آن شيريني‌هاي حرام و شبهه‌ناك و مسموم را بخوريد، تا رفتن به سوي چوبه دار هم درد آن سم را خواهيد كشيد. اين مسأله را فرامين مذكور و همگي ما با يقين، به شما خبر مي‌دهيم."
مطابق اين تمثيل، در پشت چوبه‌ي دارِ اجل ی كه هميشه جلوي چشمان‌مان است ی مراسم بخت آزمايي مقدرات نوع بشر وجود دارد. طبق اخبیاري كه به
— 21 —
دستمان رسيده، در اين مراسم به احتمال صد در صد براي اهل ايمان و طاعت (به شرط حُسن عاقبت)، بليط خزانه‌‌يي جاودان و بي‌پايان فراهم خواهد بود؛ و همچنين به احتمال نود و نه درصد براي آنان كه بي‌اعتقاد و فاسق بوده و مشغول بيبند و باري و كارهاي حرام، به شرط توبه نكردن، نيستي هميشگي (براي آنان كه معتقد به آخرت نيستند) يا سلول انفراديِ تاريك و ابدي (براي آنان كه بقاي روح را قبول دارند اما به لهو و لعب مي‌پردازند) تدارك ديده شده، و همچنين آمده است كه افراد مذكور برگه شقاوت ابدي را دريافت خواهند كرد. اين موضوع را در ابتدا صد و بيست و چهار هزار پيامبر (ع) ، كه نشانه تصديق در دست دارند و معجزات فراوان داشته‌اند، خبر داده‌اند؛ همچنين بيش از صد و بيست و چهار ميليون اولياء (قدَّسَ اَللّه اَسرَارهُم) در پي خبر پيامبران، سايه و اثر اخبار مزبور را با كشف و ذوق مشاهده نموده، تصديق و تأييد كرده‌اند؛ و ميلياردها محقق
تنها يكي از آن محققان، رساله نور است. اجزا و بخش‌هاي متعدد اين رساله، كه بيست سال است معاندترين فيلسوفان و متمردترين زنديقان را به سكوت كشانده، در دسترس است كه همه مي‌توانند آن را بخوانند و كسي هم اعتراضي نمي‌كند.
و مجتهد و صديقي كه آمده‌اند و رفته‌اند، خبر اين دو گروه از مشاهير بشري را به مدد عقل، و با براهين قطعي و حجت‌هاي قوي، و با فكر و منطق به طور يقيني، اثبات و تصديق نموده‌اند. به واسطه اين سه گروه بزرگ و عاليِ جامعه بشري ی كه چهره‌هاي تابانِ نوع انسان و اهل حقيقت‌اند و چون خورشيد و ماه و ستارگان مي‌درخشند و در موقعيت فرماندهي قدسي بشر قرار دارند ی خبر مذكور، به اجماع و تواتر به ما رسيده است. حال به وضعيت كسي كه به اين سخنان توجهي نمي‌كند و به صراط مستقيم، كه آنان نشان مي‌دهند و رو به سوي سعادت دارد، نمي‌رود و به احتمال نود و نه درصدِ خطر توجهي ندارد نظري ميافكنيم؛ همين فرد در حالت عادي اگر يك نفر بگويد در راهي كه مي‌روي خطري هست، از آن راه اجتناب خواهد كرد و راهي هر چند طولاني‌تر را برخواهد گزيد. به هر حال وضع او چنين خواهد بود:
كوتاه‌ترين و سهل‌ترين راه را، كه مخبران بي‌شمار با قاطعيت و يقين از آن خبر داده‌اند و صد در صد به بهشت و سعادت ابدي منتهي مي‌شود، رها كرده و
— 22 —
دشوارترين و طولاني‌ترين و بدترين راهي را كه به احتمال نود و نه درصد به محبس جهنم و شقاوت دائمي منتهي مي‌شود انتخاب مي‌كند؛ بيچاره‌‌يي كه حتي در دنيا نيز كوتاه‌ترين راه را براساس خبر احتمالاً دروغ كسي، و با احتمال يك در‌صد خطر و مثلاً يك ماه حبس رها كرده و راه طولاني‌ترِ بدون منفعتي را فقط با اين توجيه كه بي‌خطر است انتخاب مي‌كند، مانند ديوانه‌هاي سرمست، به اژدهاياني كه در دوردست ديده مي‌شوند و راه را بر او خواهند گرفت اهميتي نمي‌دهد و مشغول مگس‌ها مي‌شود و چنان اهميتي به آن‌ها مي‌دهد كه عقل و قلب و روح و انسانيت خود را از دست مي‌دهد.
اين واقعيتِ مطلب است؛ ما زندانيان براي گرفتن انتقام كامل از اين مصيبت زندان، بايد هداياي هيأت دوم را بپذيريم؛ همان‌طور كه لذت يك دقيقه انتقام يا چند دقيقه يا چند ساعتِ عيش و نوش باعث شد ما دچار اين مصيبت شويم و دو سه سال يا ده پانزده سال در زندان بمانيم و دنيا برايمان زندان شود، بايد در ضديت و مخالفت با اين مصيبت، يكي دو ساعت از زمان حبس را تبديل به عبادت يكي دو روزه كنيم، و مجازات دو سه ساله خود را با هداياي متبرك آن قافله مبارك، تبديل به عمري بيست سي ساله و ماندگار نماييم، و ده يا بيست سال حبس‌مان را وسيله‌‌يي قرار دهيم براي خلاصي از ميليون‌ها سال حبس در زندان جهنم. در برابر گريه دنياي فاني، بايد بر لبان حيات اخروي‌مان لبخند بنشانيم و به اين ترتيب از مصيبتي كه گرفتارش شده‌ايم انتقام بگيريم. بايد زندان را محلي براي تربيت شدن بدانيم و براي وطن و ملت‌مان افرادي مفيد، مطمئن، و با تربيت شويم. مأموران و مديران و مسئولان زندان هم كساني را كه گمان مي‌كنند جاني و شقي و لاابالي و قاتل و تبهكار و مُضر به حال وطن هستند، بايد طلبه‌هايي ببينند كه در آموزشگاه مباركي مشغول فعاليت‌اند و بايد با افتخار خداوند را شكر بگويند.
— 23 —

مسأله سوم

خلاصیه‌ي حیادثه‌‌يي عبرت انگيز كه تفصيل آن در "راهنماي جوانان" آمده، چنين است:
زماني در "عيد جمهوريت" كنار پنجره سلولم در زندان "اسكي شهير" نشسته بودم. دختران دانش آموز در حياط دبيرستان مقابل، مي‌خنديدند و مي‌رقصيدند. در يك آن، وضعيت پنجاه سال بعد آن‌ها همچون سينمايي معنوي بر من آشكار شد. ديدم چهل پنجاه تن از آن دختران دانشآموز كه تعدادشان پنجاه شصت نفر بود در قبر خاك مي‌شوند و عذاب مي‌كشند. ده نفر از آن‌ها را ديدم كه هفتاد هشتاد ساله و بسيار زشت شده‌اند، و چون در جواني مراقب عفت خود نبوده‌اند از نگاه‌هايي كه انتظار محبت دارند نفرت مي‌بينند. اين‌ها را با قطع و يقين مشاهده كردم، و به حال و روز رقت بارشان گريستم. تعدادي از دوستان زنداني صداي گريستن‌ام را شنيدند، آمدند و جوياي موضوع شدند، گفتم: "فعلاً مرا به حال خود رها كنيد و برويد."
آري، آن‌چه ديدم حقيقت است نه خيال؛ چنان كه پس از تابستان و پاييز نوبت زمستان فرا مي‌رسد، در ادامه تابستان جواني و پاييز سالمندي نيز زمستان قبر و برزخ قرار دارد. اگر به همان شكلي كه حوادث پنجاه سال پيش را به وسيله صنعت سينما در حال حاضر به نمايش مي‌گذارند، مي‌توانستند رويدادهاي پنجاه سال بعد را هم نشان دهند و وضعيت پنجاه شصت سال بعدِ اهل ضلالت و گمراهي را در مقابل ديدگان‌شان به نمايش بگذارند، آن‌گاه با لعن و نفرين به خنديدن‌ها و لذت‌هاي نامشروع‌شان مي‌گريستند.
— 24 —
در حالي كه من مشغول مشاهده مذكور در زندان اسكي شهير بودم، فردي معنوي، كه مروج گمراهي و ضلالت بود، همچون شيطاني انسي در مقابلم ظاهر شد و گفت: "ما دوست داريم همه نوع لذت حيات را بچشيم و به ديگران بچشانيم، با ما كاري نداشته باش."
من هم در پاسخ گفتم:
حال كه مرگ را به قيمت ذوق و لذت، فراموش كرده‌‌يي و به ضلالت و گمراهي پرداخته‌يي، يقين بدان كه طبق حكم ضلالت تو، تمام زمان گذشته مرده و معدوم است؛ و چون گورستان ترسناكي‌ست كه در درونش جنازهها پوسيده‌اند. دردها و مصيبت‌هايي كه بر اثر مرگ ابديِ دوستانِ فراوان، و فراق‌هاي بي‌شمار، به دليل وابستگي‌هاي انساني و مسير گمراهي، بر سرت و بر قلب‌ات ی اگر نمرده باشد ی ريخته، لذت‌هاي سرمستانه و حقيرت را از بين مي‌برد؛ و به همين صورت زمان آينده را نيز به سبب بي‌اعتقادي، برايت معدوم و تاريك و مرده و ترسناك مي‌كند. همچنين، چون گردن بيچاره‌هايي كه از آن‌جا آمده و در عالم وجود سر بر آورده و وارد زمان فعلي مي‌شوند با ساطور اجل بريده و به عالم نيستي پرتاب مي‌گردد، لذا به موجب گرايش به عقل، مدام نگراني‌هاي دردآور بي‌شماري را بر وجود بي‌ايمانت تحميل كرده، و لذت‌هاي جزيي و سفيهانه‌ات را زير و زبر مي‌كند.
اگر ضلالت و فسق و فجور را رها كني و وارد دايره ايمان تحقيقي و راه مستقيم شوي، با نور ايمان خواهي ديد كه زمان سپري شده‌ي گذشته، معدوم و چون گورستاني كه همه چيز را مي‌پوساند، نيست، بلكه عالمي نوراني‌ست كه موجود است و تبديل به آينده مي‌شود و به منزله دالاني‌ست كه ارواح باقي براي ورود به دار السعادت آينده در آن انتظار مي‌كشند؛ گذشته نه تنها دردآور نيست، بلكه بسته به قوت ايمان، نوعي از لذت معنوي بهشت را در دنيا مي‌چشاند، و آينده نيز نه تنها منزلگاهي ظلماني و وحشتناك نيست، بلكه اگر با چشم ايمان نگاه كنيم كاخ‌هاي سعادت ابدي را مشاهده خواهيم كرد كه در آن‌ها ضيافت و نمايشگاه‌هاي احسانِ رحمانِِ رحيمِ ذوالجلالِ و الاكرام برپا شده است؛ رحمانِ رحيمي كه صاحب كرم و
— 25 —
رحمت بي‌حد ‌و ‌حصر بوده، و بهار و تابستان را به‌سان سفره‌يي پر از نعمت‌هاي متعدد قرار داده است. فرد مؤمن با ذوق و شهود ايماني، كشش رفتن به آن‌جا را در خود حس كرده، و به نسبت ايمانش مي‌تواند نوعي از لذت‌هاي عالم باقي را احساس كند. پس لذت حقيقي و عاري از درد و الم، صرفاً در ايمان و با ايمان حاصل مي‌گردد.
ايمان در اين دنيا نيز هزاران فايده و نتيجه را نصيب انسان مي‌كند؛ ما به مناسبت بحث حاضر فقط يك فايده و لذت ايمان را، كه در قالب تمثيلي در حاشيه "راهنماي جوانان" آمده است، به شرح زير بيان مي‌كنيم:
فرض كن فرزندت ی كه بسيار دوست‌اش داري ی در حال احتضار و جان دادن است و تو با يأس و نااميدي به فراق دردآور و هميشگي او مي‌انديشي. در همان حال طبيبي چون حضرت خضر يا لقمان حكيم وارد مي‌شود و معجوني چون پادزهر به او مي‌خوراند و فرزند دوست داشتني و عزيز تو چشم مي‌گشايد و از مرگ نجات مي‌يابد، چه قدر خوشحال و شادمان مي‌شوي؟
به همين ترتيب، ميليون‌ها انسان محبوب را، كه مانند فرزند تو دوست داشتني هستند و گمان مي‌كني در گورستان زمان گذشته پوسيده شده و در حال نابودي مي‌باشند، در نظر بگير؛ ناگهان حقيقت ايمان مانند لقمان حكيم، نورانيتي از دريچهي قلب به سوي گورستاني كه بر اثر توهم گمان مي‌رود عدم خانه‌‌يي بزرگ است، ميتاباند؛ تمام مرده‌ها زنده مي‌شوند و با زبان حال به شما مي‌گويند: "ما نمرده‌ايم و نخواهيم مرد و دوباره با شما ديدار خواهيم كرد." و شما حظ و لذت وافري مي‌بريد. ايمان با دادن چنين لذت‌هايي در اين دنيا ثابت مي‌كند كه حقيقت ايمان هم‌چون هسته‌‌يي‌ست كه در صورت تجسم، بهشتي خاص از آن حاصل مي‌شود و شجره طوباي آن مي‌گردد.
اين‌ها را به همان كسي كه مروج گمراهي بود گفتم، اما او كه اهل عناد بود گفت: حداقل براي اين‌كه مانند حيوان، حيات‌مان را با كيف و لذّت سپري كنيم، به سرگرمي و سرخوشي پرداخته و به اين مسائل ظريف نمي‌انديشيم.
— 26 —
در پاسخ گفتم: تو نمي‌تواني مانند حيوان باشي، زيرا حيوان گذشته و آينده ندارد؛ نه از گذشته متأسف و متألم مي‌شود و نه نگراني و هراس از آينده است. حيوان تمام و كمال در پي كام جويي‌ست، به راحتي زندگي مي‌كند، مي‌خوابد و شكر خالق‌اش را مي‌گويد. حتي حيواني كه براي ذبح بر زمين خوابانده مي‌شود، چيزي احساس نمي‌كند. فقط هنگامي كه چاقو گلويش را مي‌برد، مي‌كوشد حس كند، آن احساس هم طي مي‌شود و حيوان از آن درد هم رهايي مي‌يابد. يكي از رحمت‌ها و مهرباني‌هاي بزرگ خداوند همين است كه اجازه نمي‌دهد كسي از غيب مطلع باشد، و هم او آن‌چه را بر سر انسان مي‌آيد مي‌پوشاند و پنهان مي‌كند؛ مخصوصاً اين قضيه در مورد حيوانات بي‌گناه به شكل كامل‌تري وجود دارد.
ليكن اي انسان! گذشته و آينده تو با خروج نسبي از عالم غيب ی به‌خاطر داشتن عقل ی موجب مي‌شود از راحتي مخصوص حيوان، كه ريشه در ستر غيب دارد، كاملاً محروم شوي. تأسف‌هاي مرتبط با گذشته، فراق‌هاي دردآلود، و ترس‌ها و نگراني‌هاي مرتبط با آينده، لذت‌هاي جزيي تو را به مرتبه هيچ تنزل مي‌دهد و از لحاظ لذت، تو را صد برابر بيش‌تر از حيوان به سقوط مي‌كشاند.
مادام حقيقت اين است، يا دست از عقل بشوي و حيوان شو و نجات پيدا كن يا عقلت را با ايمان بياميز و گوش به قرآن بده و حتي در اين دنياي فاني نيز لذت‌هايي صد برابر بيش‌تر از حيوان به دست آور. اين مطالب را به او گفتم و مجبور به سكوتش كردم.
باز هم آن گمراه رو به من كرد و گفت:
حداقل مانند بي‌دينان اجنبي زندگي مي‌كنيم.
جواب دادم:
تو نميتواني مانند بي‌دينان اجنبي هم شوي، زيرا آن‌ها اگر پيامبري را انكار ‌كنند به پيامبران ديگري مؤمن هستند؛ حتي اگر هيچ پيامبري را هم قبول نداشته باشند، خداوند را باور دارند. اگر خدا را هم قبول نداشته باشند ممكن است سجايايي داشته باشند كه میدار كمیالات‌شان قرار ‌گيرد. اما اگر مسلماني، پيامبر آخر‌ الزمان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را ی كه خاتم رسل و بزرگ‌ترين آن‌هاست و دين و
— 27 —
دعوت‌اش عام است ی انكار كند و از دايره فرمانبردارياش خارج گردد، هيچ پيامبر ديگر و حتي خدا را قبول نخواهد داشت؛ زيرا همه پيامبران، خدا و كمالات را به واسطه خاتم الانبيا پذيرفته ‌است، و اين‌ها بدون او در قلباش باقي نخواهند ماند. اين است كه از گذشته تاكنون صاحبان هر ديني وارد اسلام شده‌اند، اما هيچ مسلماني نمي‌تواند به‌طور حقيقي، يهودي، مجوسي يا نصراني شود؛ بي‌شك بي‌دين مي‌شود، اخلاق‌اش فاسد و تبديل به عنصري مُضر براي وطن و ملت مي‌گردد. اين موضوع را برايش ثابت كردم و هيچ دست‌آويزي براي شخص متمرد و معنّد باقي نماند، لذا برخاست و به جهنم رفت.
اينك اي هم‌درسان من در اين مدرسه يوسفيه! مادام كه حقيقت همين است كه گفته شد، و رساله نور بيست سال است آن را قطعي و آشكار چون خورشيد اثبات مي‌نمايد، و سركشي متمردان و معاندان را در هم شكسته و آنان را وارد جرگه ايمان مي‌كند، ما نيز به عنوان كساني كه از ايمان و صراط مستقيم به عنوان سالم‌ترين و آسان‌ترين و نافع‌ترين مسير براي دنيا و آينده و آخرت و وطن و ملت‌ پيروي مي‌كنند، بايد اوقات فراغت خود را به جاي آن‌كه صَرف خيالات بيهوده كنيم به خواندن سوره‌هايي از قرآن بپردازيم كه با آن آشنايي داريم، و معاني آيات مذكور را از دوستاني كه در اين زمينه آگاهي دارند فرا گرفته و نمازهاي فرض قضا شده‌مان را به‌جا آوريم، و با استفاده از خوي و خصلت‌هاي نيك يك‌ديگر، اين زندان را به بوستان مباركي براي پرورش نهال‌هاي خوش طينت تبديل كنيم؛ با چنين اعمال صالحه‌‌يي، بايد بكوشيم تا مدير و مسؤولان زندان را، ‌كه چون مأموران عذاب جهنم بر سر جانيان و قاتلان هستند، به مأموران و استادان درستكار و راهنمايان مهرباني تبديل كنيم كه در مدرسه يوسفيه بهشتياني را تربيت مي‌كنند و خود را موظف به نظارت بر تربيت آنان مي‌دانند.
— 28 —

مسأله چهارم

باز توضيح اين مطلب در "راهنماي جوانان" آمده است زماني از سوي برادراني كه به من خدمت مي‌كردند سؤال شد:
پنجاه روز است درباره اين جنگ هولناك جهاني، كه كره زمين را به هرج و مرج كشانده و با مقدرات اسلام نيز ارتباط دارد، چيزي نمي‌پرسي و كنجكاوي نشان نمي‌دهي (امروز هفت سال از آن زمان مي‌گذرد و همان حال ادامه دارد)؛
مطلب داخل پرانتز مربوط به سال ١٩٤٦ است.
اين در حالي‌ست كه عده‌‌يي از متدينان و عالمان، مسجد و جماعت را رها كرده و به شنيدن اخبار و مطالب راديو مي‌شتابند؛ مگر حادثه‌‌يي بزرگ‌تر از اين متصور است؟ يا نكند پرداختن به اين موضوع مناسب نيست و ضررهايي دارد؟
در پاسخ گفتم:
سرمايه‌ي عمر، بسيار اندك و كارهاي لازم، بسيار زياد است. براي هر انسان دايره‌هاي متداخل، مانند دايره قلب و معده، دايره پيكر و خانه، دايره محله و شهر، دايره وطن و زادگاه و دايره كره زمين و نوع بشر تا دايره ذي‌حيات و دنيا وجود دارد. ممكن است هر انسان در هر دايره نوعي وظيفه داشته باشد؛ اما بزرگ‌ترين و مهم‌ترين و دائمي‌ترين وظيفه در كوچك‌ترين دايره قرار دارد. نيز ممكن است كوچك‌ترين و گذراترين وظيفه، گاهي در بزرگ‌ترين دايره قرار داشته باشد. با اين قياس، وظايف ممكن است با بزرگي و كوچكي دواير نسبت عكس داشته باشند. اما دايره بزرگ به سبب جاذبه‌‌يي كه دارد، ممكن است باعث شود فرد خدمت لازم و مهمي را رها نموده و به امور آفاقي بي‌معنا مشغول گردد و سرمايه زندگاني را در جاي نامناسبي هدر دهد؛ يعني عمرِ با ارزشش را با امور بي‌اهميت به فنا دهد. كسي كه درگيري‌هاي اين جنگ را با كنجكاوي پي مي‌گيرد، گاه به لحاظ قلبي به
— 29 —
طرفداري از يك طرف مي‌پردازد و به طور طبيعي ممكن است ظلم و ستم آن طرف را مثبت ببيند و به اين ترتيب شريك ظلم او شود.
پاسخ نكته اول اين است: براي هر كس، به خصوص مسلمانان، چنان دعوا و حادثه‌‌يي وجود دارد كه از اين جنگ جهاني، بزرگ‌تر و از اين دعوايي كه براي حكومت بر دنيا بر پا شده، مهم‌تر مي‌باشد. هر كس اگر به اندازه (دولتهاي) آلمان و انگليس قدرت و ثروت داشته و در عين حال از بهره عقل نيز برخوردار باشد، بي‌شك آن را صرف موفقيت و پيروزي در همان راه مي‌كند.
اما درباره آن دعوا بايد گفت: صد هزار تن از مشاهير انساني و ستارگان و مرشدان بي‌شمار بشري، به اتفاق و مُستند به هزاران عهد و قرارِ صاحب و متصرف كائنات، خبر داده‌اند و عده‌‌يي از آنان نيز با چشم خود ديده‌اند كه:
هر كسي در مقابل ايمان با دعواي به دست آوردن يا از دست دادن مُلك و مزرعه‌‌يي دائمي و باقي ی كه داراي قصرها و باغ‌هايي به اندازه روي زمين است ی مواجه مي‌باشد؛ انسان اگر وثيقه ايمان را به درستي تحصيل نكند دعواي مذكور را از دست خواهد داد، و در عصر كنوني بسياري از مردم به سبب طاعون ماديت، آن مزرعه و ملك را از دست مي‌دهند. در جايي، يك نفر از اهل كشف و شهود در حين سكراتِ (برخي از انسانها) مشاهده كرده بود، از چهل مورد درگذشتگان فقط چند نفر در اين دعوا موفق بوده‌اند، بقيه بازنده بوده‌اند. آيا اگر سلطنت دنيا را هم به فرد بازنده بدهند جاي خالي آن دعواي از دست رفته را پر خواهد كرد؟
ما شاگردان رساله نور معتقديم، صرف نظر كردن از خدماتي كه موجب موفقيت در آن دعوا مي‌شود، و رها كردن وكيل زبردستي كه به احتمال نود درصد مانع شكست در آن مي‌گردد، و مشغول شدن به كارهاي بيهودهي دنيوي با تصور ابدي بودن در دنيا، كار كاملاً نابخردانه‌‌يي‌ست؛ لذا اگر عقل و خرد هر يك از ما صد برابر هم بيش‌تر شود، باز معتقديم بايد صرف انجام همين وظيفه ايماني گردد.
— 30 —
اي دوستان جديد من در مصيبت زندان! شما مانند دوستان قديمي من رساله نور را نديده‌ايد، من آن‌ها و هزاران شاگرد ديگر رساله نور را گواه مي‌گيرم و مي‌گويم و ثابت مي‌كنم و ثابت كرده‌ام كه:
رساله نور، وكيل موفق اين راه است كه توانسته تا نود درصد در اين دعواي بزرگ موفقيت كسب كند و در طول بيست سال، وثيقه و برات و گواهي آن را كه عبارت است از "ايمان تحقيقي"، در اختيار بيست هزار نفر بگذارد؛ رساله‌‌يي كه از معجزه معنوي قرآن حكيم سرچشمه مي‌گيرد و در زمانه كنوني، وكيل درجه يك اين راه محسوب مي‌شود. هجده سال است دشمنان من، ماديون و بي‌دينان، با دسيسه‌هاي بي‌رحمانه عليه من، توانسته‌اند برخي از اركان حكومت را اغفال كنند و براي نابودي ما اين بار نيز مانند گذشته ما را محبوس و زنداني نمايند اما با اين حال از صد و سي جزء قلعه پولادين رساله نور فقط توانستهاند از يكي دو قسمت اشكال بگيرند. تو گويي كسي كه در صدد انتخاب وكيل است كافي‌ست رساله نور را در اختيار داشته باشد.
نترسيد، رساله نور هرگز ممنوع نمي‌شود. رساله‌هاي مهم نور، به استثناي دو سه مورد، آزادانه در ميان نمايندگان و مسئولان اصلي دولت جمهوري دست به دست مي‌شود. ان ‌شاء الله زماني فرا مي‌رسد كه مديران و مأموران سعادتمند، براي اين‌كه زندان‌ها را به محلي براي اصلاح واقعي تبديل كنند، رساله‌هاي نور را هم‌چون غذا و علاج در بين زندانيان توزيع خواهند كرد.
— 31 —

مسأله پنجم

چنان كه در "راهنماي جوانان" توضيح داده شده است، دوران جواني بي‌ترديد سپري خواهد شد؛ با همان قطعيتي كه تابستان جاي خود را به پاييز و زمستان مي‌دهد و روز تبديل به غروب و شب مي‌شود، جواني نيز به پيري و مرگ مبدل مي‌گردد. اگر فرد، جواني گذرا و فاني خود را در دايره‌ي استقامت، با عفت و خيرات سپري كند به موجب آن و بر اساس بشارتِ تمام فرامين آسماني، جوانيِ ماندگاري به دست خواهد آورد.
هر فرد جوان خردمندي براساس تجربه تأييد خواهد كرد كه اگر جواني با فسق و فجور سپري شود، مانند قتلي كه به دليل يك دقيقه خشونت، ميليون‌ها دقيقه حبس را باعث ميشود، لذت‌ها و سرخوشي‌هاي شباب نيز در راه نامشروع، علاوه بر مجازات دنيوي و گناهان و افسوس‌هايي كه ريشه در مسئوليت‌هاي آخرت و عذاب قبر و زوال آن لذت دارد، در متن همين لذت‌ها بيش از لذت، درد و الم وجود دارد. مثلاً در محبت نامشروع به جنس مخالف، لذت جزئي با عوارض فراواني چون الم حسادت، الم فراق و الم پاسخ نگرفتن از طرف مقابل همراه است كه حكم عسلي زهرآگين را مي‌يابد. فرد به سبب بيماري‌هايي كه با استفادهي بد از جواني پديد مي‌آيد، روانه‌ي بيمارستان‌ها مي‌شود و به دليل زياده‌روي‌هايش سر از زندان در مي‌آورد، و به دليل مشكلاتي كه از تغذيه نادرست و وظيفه نشناسي قلب و روح بروز مي‌يابد، بايد او را در ميخانه‌ها و مراكز عيش و عشرت يا قبرستان‌ها جستجو كرد. اگر مي‌خواهي اين مطلب برايت ثابت شود به بيمارستان‌ها و زندان‌ها و ميخانه‌ها و قبرستان‌ها برو و در آن‌جا سؤال كن؛ البته با واويلاها و تأسف‌ها و گريستن‌هايي مواجه خواهي شد كه بيش‌ترشان بر اثر سيلي‌هاي مجازات گونهي لذت‌هاي نامشروع، و زياده‌روي‌ها و استفاده نادرست جوانان از جواني‌شان حاصل شده است.
— 32 —
همه كتاب‌ها و فرامين آسماني و در رأس آن‌ها قرآن، با آيات قطعي خبر و بشارت داده‌اند كه جواني اگر در مسير استقامت طي شود، نعمت الهي بسيار زيبا و شيرين، و وسيلهي خير نيرومند و دلنشين خواهد بود و در آخرت، جوانيِ بسيار درخشان و ماندگاري را نتيجه مي‌دهد.
مادام كه حقيقت اين است و دايره حلال براي كسب لذت كافي‌ست، و مادام كه ساعتي لذت در دايره حرام گاه موجب يك سال و گاه ده سال زندان مي‌شود، البته به عنوان سپاسگزاري در مقابل نعمت جواني، لازم و بلكه الزم است نعمت دلنشين جواني را صرف پاكدامني و درستي كرد.
— 33 —

مسأله ششم

(اشاره‌ي مختصري‌ست به برهاني از هزاران برهان كلي درباره ركن "‌ايمان به الله" كه توضيح آن و جهتهاي بيشمار و قطعي آن در بسياري از قسمت‌هاي رساله نور آمده است.)
در "كاستامونو" عده‌‌يي از دانش آموزان دبيرستان نزد من آمدند و گفتند: "خالق‌مان را به ما بشناسان؛ معلمهاي ما درباره خدا چيزي نمي‌گويند."
گفتم: هر فني كه تحصيل مي‌كنيد با زبان خاص خود همواره از خداوند بحث مي‌كند و آفريدگار را مي‌شناساند؛ به جاي سخن معلمهايتان، سخن آنان را بشنويد.
براي مثال، در هر قوطي موجود در داروخانه‌‌يي مجهز، معجون‌ها و پادزهرهاي حيات‌بخشي هست كه با موازين حساس و فوق ‌العاده‌‌يي اخذ و حاصل گرديده است؛ اين امر از وجود داروسازي حكيم، كيمياگر و بسيار ماهر خبر مي‌دهد.
به همين ترتيب، معجون‌ها و پادزهرهاي حيات‌بخشي در قوطي‌هاي چهارصد هزار نوع نبات و حيوان در داروخانه كره زمين وجود دارد كه وقتي آن‌ها را با مقياس دانش پزشكي رايج، و نسبت به داروخانه‌هاي موجود مي‌سنجيم، مي‌بينيم تا چه حد بزرگ‌تر و كامل‌تر‌ند. اين امر، داروسازِ داروخانه بزرگ كره زمين يعني حكيم ذوالجلال را حتي به نابينايان هم آشكارا نشان داده و مي‌شناساند.
و نيز، همان‌طور كه كارخانه‌‌يي خارق العاده، هزاران نوع پارچه را از ماده‌‌يي يكسان توليد مي‌كند و بي‌ترديد بر وجود كارخانه‌دار و تكنيسيني ماهر دلالت دارد، دستگاه ربّاني متحركي كه كره زمين ناميده مي‌شود و داراي صدها هزار بخش است كه در رأس هر يك از آن‌ها صدها هزار كارخانه كامل وجود دارد، به همان نسبت كه از كارخانه ساخته دست انسان بزرگ‌تر و كامل‌تر است در مقايسه با دانش مكانيك كه تحصيل كرده‌ايد از استاد و صاحب كره زمين خبر مي‌دهد و او را معرفي كرده و مي‌شناساند.
— 34 —
باز براي نمونه، دكان‌ها و انبارهايي كه در آن‌ها از اطراف، هزار و يك نوع رزق و روزي كامل فراهم آمده و به شكل منظمي در آن‌ها جاي داده شده است، بي‌ترديد بر وجود مأمور فوق ‌العاده‌ي ارزاق و تغذيه، و صاحب و مدير آن دلالت دارد.
اين انبارِ رحمانيِ مواد غذايي و اين سفينه سبحاني كه كره زمين ناميده مي‌شود در يك سال در دايره‌‌يي بيست و چهار هزار ساله در حال چرخش منظم بوده و صد هزار طايفه را ی كه هر كدام نيازمند رزق و روزي جداگانه مي‌باشند ی در خود جاي داده است و با چرخش خود فصل‌ها را پديد ‌آورده و بهار را چون واگني بزرگ پر از هزاران طعام گوناگون مي‌كند و نزد ذي‌حياتان بيچاره‌‌يي ‌آورده كه ارزاق‌شان در زمستان به پايان رسيده است. اين دكان و انبار ربّاني با انواع و اقسام جهازات و اموال و بسته‌هاي كنسرو مانند، به همان نسبت كه از كارخانه مذكور بزرگ‌تر است، با مقياسِ دانشِ تغذيه كه خوانده‌ايد يا خواهيد خواند و به همان درجه و با همان قطعيت، بر صاحب و متصرف و مدبّر كره زمين دلالت دارد، او را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند.
ارتشي را تصور كنيد كه از چهارصد هزار ملت تشكيل شده و فرمانده آن ارتش به شكل معجزه گونه‌‌يي ارزاق مورد نياز، سلاح و لباس لازم و آموزش و ترخيص هر ملت را كاملاً دقيق و جداگانه تأمين مي‌كند، يعني به تنهايي انواع و اقسام ارزاق، سلاح، لباس و وسايل مورد نياز تك تك ملت‌ها را بدون اين‌كه فراموش كند يا دچار حيرت گردد در اختيارشان مي‌گذارد. شكي نيست كه چنين لشكر و اردوگاهي بر آن فرمانده فوق ‌العاده دلالت دارد و موجب مي‌شود ديگران با تقدير، او را دوست بدارند.
درست به همان ترتيب، در لشكر سبحاني جديدي كه سربازانش در هر بهار در اردوگاه روي زمين از نو سلاح به دست مي‌گيرند، فرمانده بزرگ و واحدي را تصور كنيد كه انواع و اقسام لباس، غذا، سلاح، تعليم و ترخيص چهار‌صد هزار نوع نبات و حيوان را با كامل‌ترين شكل و با نظم و ترتيب بي ‌آن‌كه يكي از آن‌ها را فراموش كند يا دچار حيرت شود تأمين مي‌كند؛ اردوگاه بهارِ كره زمين، به همان نسبت كه بزرگ‌تر و كامل‌تر از ارتش و اردوگاه انساني‌ست و با مقياس دانش نظامي كه شما
— 35 —
تحصيل خواهيد نمود، حاكم و پروردگار و مدبّر و فرمانده اقدس كره زمين را با حيرت و تقديس به انسان‌هاي دقيق و خردمند معرفي كرده و موجب مي‌شود با تحميد و تسبيح او را دوست بدارند.
شهري فوق‌العاده زيبا را تصور كنيد كه در آن ميليونها لامپ الكتريكي قادرند حركت كرده و بدون آنكه ماده اشتعالشیان تمام شود به هر طرف بروند؛ آن لامپها و كارخانه سازندهشان بدون ترديد و بالبداهه بر سازنده و اداره كننده آن لامپها و مؤسس كارخانه و كسي كه سازندهي مواد اشتعال آن‌هیا‌ست، يعني بر برقكاري ماهر و استادي كه اعجاز مي‌كند، دلالت دارد و او را توأم با حيرت‌ها و تقديرها، به ديگران مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند.
به همين ترتيب، در شهر اين عالم، تعدادي از ستارگاني كه چراغ‌هاي بام جهان هستند، طبق نظريه‌هاي دانش ستاره شناسي ی كه خوانده‌ايد ی هزار بار بزرگ‌تر از كره زمين‌اند و هفتاد بار سريعتر از گلوله توپ حركت مي‌كنند؛ با اين حال نظم خود را از دست نمي‌دهند، با هم برخورد نمي‌كنند، خاموش نمي‌شوند و مواد اشتعال آن‌ها هم تمام نمي‌شود. طبق نظر علم نجوم براي تداوم درخشش خورشيد، كه يك ميليون بار بزرگ‌تر از زمين است و يك ميليون سال بيش‌تر از زمين عمر كرده و در مهمان‌خانه‌ي رحماني چون چراغ و بخاري‌ست، هر روز به اندازه درياهاي كره زمين، سوخت و به ميزان كوه‌هايش، زغال يا هزار برابر زمين، هيزم لازم است تا خاموش نشود. در شهر باشكوه كائنات، لامپ‌هاي الكتريكي سراي دنيا با شعاع‌هاي نورشان، قدرت و سلطنتي لايزال را نشان مي‌دهند كه خورشيد و ستارگان عظيمي چون خورشيد را بدون هيزم و امثال آن مشتعل مي‌كند و اجازه نمي‌دهد خاموش شوند، و آنها را با هم و به سرعت حركت ميدهد و نمي‌گذارد برخوردي با هم داشته باشند؛ به راستي چراغ‌هاي درخشان كاخ اين دنيا و اداره امر آن‌ها، تا چه حد از مثالي كه زديم بزرگ‌تر و كامل‌تر است؟ به همان ميزان و با مقياس درسي كه شما در رشته برق خوانده يا خواهيد خواند، با شاهد گرفتن آن ستارگان، سلطان، مدبر، صانع و روشن كننده اين نمايشگاه بزرگ كائنات را
— 36 —
مي‌شناساند و موجب مي‌شود با تسبيح و تقديس او را دوست بدارند و پرستش كنند.
باز مثلاً كتابي را تصور كنيد كه در هر سطرش كتابي با خط بسيار ريز و ظريف نوشته شده و در هر كلمه‌اش نيز با خط بسيار كوچك سوره‌‌يي از قرآن نگاشته شده باشد؛ اين كتاب و مجموعه عجيب كاملاً بامعنا، كه همه مسائل آن تأييد كننده‌ي هم هستند و نشان از مهارت و تواناييِ كاملِ كاتب و مؤلف‌اش دارد، بي‌ترديد و به روشني روز از نويسنده و مصنف‌اش و كمالات و هنر او حكايت دارد و موجب مي‌شود ديگران با گفتن ما شاء الله و بارك الله از او تقدير كنند.
درست به همين ترتيب، در اين كتاب كبير كائنات، كه روي زمين فقط به مثابه يك صفحه آن است و بهار فقط يكي از فرم‌هاي آن به شمار مي‌رود، با چشم خويش مي‌بينيم كه قلمي، سيصد هزار نوع طائفه نباتي و حيواني را ی كه هر يك در حكم كتابي جداگانه‌اند ی با هم و در درون هم، بي‌خطا و اشتباه و بي‌آن كه در هم بريزند، مي‌نويسد؛ و گاه در كلمه‌ي منظم و كاملي چون درخت، قصيده‌يي و در نقطه‌يي چون دانه، فهرست كامل يك كتاب را مي‌نگارد. اين مجموعه‌ي كائنات و اين قرآن كبيرِ مجسم عالم كه بي‌نهايت معنادار بوده و هر كلمه‌ي آن داراي حكمت‌هاي فراواني‌ست، به نسبت بزرگي و كمال و معنايي كه در مقايسه با كتاب ذكر شده دارد و به مقياس دانش حكمة الاشياء و فن قرائت و كتابت كه در دانشگاه فرا مي‌گيريد، و با چشمهاي دوربينشان، نقّاش و كاتبِ كتابِ عالم وجود و كمالات بي‌حدش را مي‌شناساند و با عبارت‌ "اَللّهُ اَكْبَرُ"‌ معرفي كرده و با تقديس "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌" تعريف مي‌كند و با ثناي "‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌" موجب مي‌شود او را دوست بدارند. در مقايسه با اين فنون، هر فني از صدها فن ديگر، با مقياس فراگير، آيينه خاص، چشم دوربين و نظر عبرت انگيز خود، خالق ذوالجلال اين كائنات را با نام‌هايش مي‌شناساند و صفات و كمالات‌اش را معرفي مي‌كند.
به آن جوانان گفتم: براي تدريس حجت مذكور ی كه برهاني عظيم و درخشان در وحدانيت مي‌باشد ی قرآن معجز البيان مكرراً با آيات زير آفريدگارمان را به ما معرفي مي‌كند:
﴿ ‌رَبُّ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ؛ ‌خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ‌ ﴾
— 37 —
آن‌ها نيز اين مطلب را كاملاً پذيرفته و با تأييد گفتند: "خداوند را بي‌نهايت شُكر، كه درسي قدسي و عين حقيقت فرا گرفتيم و خداوند از شما راضي باشد."
من هم گفتم: انسان ماشين ذي‌حياتي‌ست كه با هزاران نوع درد متألم ميشود و با هزاران نوع لذت متلذذ مي‌گردد. اين مخلوق بيچاره به رغم عجز بينهايتش دشمنان مادي و معنوي بي‌شماري داشته و با وجود فقر بينهايتش، نيازهاي ظاهري و باطني بي‌شماري دارد. او كه مدام در معرض سيلي‌هاي زوال و فراق است، به يك‌باره با‌ايمان، عبوديت و انتساب به پادشاه ذوالجلال، در برابر تمام دشمنان، نقطه اتكا و براي برآوردن حاجات‌اش، نقطه استمدادي مي‌يابد. هم‌چنان كه هر كس بهوسيلهي شرف و افتخار و مقام كسي كه بدان منسوب است احساس فخر مي‌كند، انسان نيز در صورتي كه به چنين پادشاه قدير و رحيمي ‌ايمان آورد و خود را به او منتسب نمايد و با بندگي و عبوديت به خدمت‌اش در آيد و اعلام مرگ و نابودي اجل را در مورد خويش به جواز رهايي و نجات تبديل نمايد، چه قدر سپاسگزار شده و خود را مديون مي‌داند و تا چه حد مي‌تواند افتخار تشكر آميز داشته باشد؟ شما بگوييد.
همان‌طور كه به آن جوانان دبيرستاني گفتم، به زندانيان مصيبت زده هم مي‌گويم: كسي كه خداوند را بشناسد و از او اطاعت كند، حتي اگر در زندان هم باشد خوشبخت و سعادتمند است. اما فراموش كننده او حتي اگر در كاخ‌ها هم باشد، زنداني و بدبخت است. مظلومي سعادتمند در حالي كه اعدام مي‌شد به ظالمان بدبخت مي‌گويد:
"من اعدام نمي‌شوم، بلكه در حال ترخيص براي رفتن به سوي سعادت هستم و من با ديدن شما كه محكوم به اعدام ابدي هستيد كاملاً از شما انتقام مي‌گيرم." آن‌گاه با گفتن "لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" با شادي روح خود را تسليم مي‌كند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 38 —

مسأله هفتم

(ثمره يك روز جمعه در زمان حبس دنيزلي‌)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ﴾
(نحل: ٧٧)
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان: ٢٨)
﴿ فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴾
(روم:٥٠)
درسي را كه زماني در "كاستامونو" به درخواست دانش آموزان و در پاسخ به اين تقاضا كه «خالق‌مان را به ما بشناسان» ، به زبان علوم مدرسهيي به آن‌ها داده بودم و سابق بر اين در مسأله ششم آمده بود، زندانياني هم كه در زندان دنيزلي مي‌توانستند با من در تماس باشند، مطالعه كردند و به دليل پذيرش كامل ايماني، نسبت به آخرت اشتياقي حس نمودند و خطاب به من گفتند: "آخرت‌مان را هم به‌طور كامل به ما بشناسان تا نفس‌مان و شياطين زمان ما را از راه به در نكنند و ديگر وارد چنين زندان‌هايي نشويم". بنا به درخواست طلبه‌هاي زندانيِ رساله نور در "دنيزلي" و آنان كه مسأله ششم را مطالعه كرده بودند، بيان خلاصه‌‌يي از ركن آخرت هم لازم آمد، لذا در خلاصه‌‌يي كوتاه از رساله نور مي‌گويم:
چنان كه در مسأله ششم خالق‌مان را از زمين و آسمانها جويا شديم و آن‌ها با زبان علوم، آفريدگار را به روشني خورشيد به ما شناساندند، اينك به همان ترتيب آخرت‌مان را ابتدا از پروردگاري كه مي‌شناسيم، سپس از پيامبرمان، بعد
— 39 —
قرآن، بعد ساير پيامبران و كتاب‌هاي مقدس و آن‌گاه از فرشتگان سپس از كائنات خواهيم پرسيد.
در مرتبه اول، آخرت را از خداوند مي‌پرسيم؛ او نيز با همه رسولاني كه فرستاده است و با همه فرامين و اسما و صفات خويش مي‌فرمايد: "بله، آخرت وجود دارد و شما را به آنجا ميفرستم." گفتار دهم با دوازده حقيقت قطعي و روشن، پاسخ قسمي از اسماي (الهي) درباره آخرت را اثبات و تشريح كرده است. به دليل اين كه توضيح مذكور كفايت مي‌كند، در اين‌جا صرفاً اشاره‌‌يي بسيار كوتاه به اين موضوع خواهيم داشت:
مادام هيچ سلطنتي نيست كه به اطاعت كنندگانش پاداش ندهد و نافرمانان را به مجازات نرساند، بي‌ترديد سلطنتي سرمدي ی كه در مرتبه ربوبيت مطلق است ی به كساني كه با ايمان به آن منتسباند و با طاعات، تسليم فرامين‌اش هستند پاداش مي‌دهد، و براي آنان كه سلطنتِ با عزت مذكور را با كفر و عصيان انكار مي‌كنند مجازات خواهد داشت. لذا نام‌هاي «رَبُّ العالمين» و «سلطان الديّان» جواب داده و مي‌گويند پاداش و مجازات فوق، متناسب با آن رحمت و جمال و آن عزت و جلال خواهد بود.
با چشم خود به روشني روز و آشكاري خورشيد مي‌بينيم كه رحمتي عام و شفقت و كرمي محيط، روي زمين را فرا گرفته است؛ براي مثال رحمت مذكور در هر بهار، همه درختان و نباتات ميوه‌دار را چون حوريان بهشتي مي‌پوشاند و مزين مي‌كند و انواع ميوه‌ها را در دستان‌شان قرار مي‌دهد و آن‌ها نيز خطاب به ما مي‌گويند: بفرماييد بگيريد و بخوريد يا توسط حشره‌‌يي زهردار، عسل شيرين و شفابخش را به ما مي‌خوراند، و به واسطه حشره‌‌يي بي‌دست، حرير نرم را براي ما مهيا كرده و بر ما مي‌پوشاند. به همين ترتيب در مُشتي هسته و دانه، هزاران مَن طعام براي ما نگاه داشته و براي احتياط در آن انبارهاي كوچك ذخيره نموده است. صاحب رحمت و شفقتي كه چنين مي‌كند بي‌هيچ ترديدي انسان‌هاي مؤمن دوست داشتني و منت پذير و اهل پرستش را كه اين‌گونه نازنينانه تغذيه مي‌كند نابود نمي‌سازد، بلكه براي اين‌كه آنان را مظهر رحمت‌هاي درخشان‌تري كند، از
— 40 —
وظيفه حيات دنيوي رها مي‌سازد. اين پاسخي‌ست كه نام‌هاي "رحيم و كريم" به سؤال ما مي‌دهند و مي‌گويند: ‌اَلْجَنَّةُ حَقٌّ‌
نيز ما با چشمان خويش مي‌بينيم در همه مخلوقات و در تمام روي زمين، دست حكيمانه‌‌يي در كار است و امور چنان بر اساس مقياس‌هاي عدالت در جريان است كه عقل بشر قادر به انديشه فوق آن نيست؛ مثلاً حكمت ازلي‌ست كه تمام تاريخچه حيات و حوادث مربوط به آن را در قوه حافظه، كه يكي از هزاران عضو بدن انسان و به اندازه هسته‌‌يي كوچك است، نگاشته و آن را به صورت كتابخانه‌‌يي درآورده و براي محاكمه انسان در حشر و به عنوان سندي كوچك در نشر دفتر اعمال او با سرّ يادآوري هميشگي، به دست هر انسان مي‌دهد و در جيب مغزش قرار مي‌دهد؛ هم‌چنين عدالتي سرمدي‌ست كه اعضا را در همه مخلوقات با ميزان‌هايي بسيار حساس قرار مي‌دهد. از ميكروب تا كرگدن، از مگس تا سيمرغ و از يك بوته گل تا بوته گل بهار، كه ميلياردها بلكه تريلياردها شكوفه مي‌دهد. عدالتي كه در همه اين موارد، تناسب را با مقياس‌هايي به دور از اسراف به كار مي‌بندد و آفريده‌ها را با توازن و نظم و جمال، چون شاهكاري هنري مي‌آفريند، و حقوق حياتي هر ذي حياتي را در كمال ميزان ادا مي‌كند، و خوبي‌ها را نتيجه خوب و بدي‌ها را نتيجه بد مي‌دهد، و با سيلي‌هايي كه از زمان آدم (ع) تاكنون بر طاغيان و ستمگران زده، خود را آشكارا نشان داده است. بدون هيچ شبههيي همان‌طور كه تصور خورشيد بدون روز امكان ندارد، حكمت ازلي و عدالت سرمدي مورد بحث نيز نمي‌تواند بدون آخرت باشد و اجازه نمي‌دهد ظالمان و مظلومان به واسطه مرگ به يك شكل بروند؛ چنين ناحقي و بي‌عدالتي خوفناك و بي‌عاقبتيِ دور از حكمت، به هيچ وجه امكان ندارد. اين پاسخ قطعي را نام‌هاي "حكيم، حكم، عدل و عادل" به سؤال ما مي‌دهند.
وقتي تأمين حاجات همه مخلوقات و جانداران بيرون از دايره توانايي آن‌ها قرار دارد و قادر به برآوردن آن‌ها نيستند، و وقتي نيازهاي خود را با زبان استعداد فطري و احتياج ضروري كه نوعي دعاست طلب مي‌كنند، اين نيازها از سوي دستي غيبي كه بسيار رحيم و سميع و با شفقت است برآورده مي‌گردد. معمولاً از هر ده دعاي
— 41 —
انسان‌ها، كه امري اختياري‌ست و مخصوصاً در ميان خواص و انبيا، شش هفت دعا خلاف عادات شناخته شده، مستجاب مي‌گردد و از اين‌جا به يقين دانسته مي‌شود كه سميع و مجيبي در پشت پرده هست كه آه هر دردمند و نيايش هر نيازمندي را مي‌شنود. او متوجه كوچك‌ترين نيازهاي خُردترين ذي‌حيات است و آه پنهانش را مي‌شنود و با مهرباني در عمل به او پاسخ مي‌دهد و خشنودش مي‌كند. دعاي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دعاي بقاي اخروي نوع بشر را ی به عنوان مهم‌ترينِ مخلوقات ی شامل مي‌شود؛ دعايي كه عمومي‌ست و با عموم كائنات و اسما و صفات الهي مرتبط است و مهم‌ترين دعا محسوب مي‌شود؛ همه‌ي پيامبران به عنوان فرماندهان و ستارگان نوع انسان نيز با ايشان همراه شده و به اين دعا "آمين آمين" مي‌گويند؛ افراد متديّن امت او نيز هر روز با گفتن چند صلوات به دعاي او "آمين" مي‌گويند، و حتي تمامي مخلوقات در دعاي او شريك شده و خطاب به خداوند مي‌گويند:"بله، خداوندا خواسته‌اش را عطا فرما؛ ما نيز همان را مي‌خواهيم". در چنين شرايطي كه رد نشدني مي‌باشد، دعاي مربوط به بقاي اخروي حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام (از اسباب بي‌شمار لازمه حشر) به درگاه خدايي كه ايجاد آخرت برايش مانند ايجاد بهار آسان است، به تنهايي براي ايجاد آخرت و بهشت كافي‌ست. اين مطالب را نام‌هاي «مجيب و سميع و رحيم» در پاسخ سؤال ما مطرح مي‌كنند.
نام‌هاي «محيي، مميت، حي، قيّوم، قدير و عليم» در پاسخ سؤال ما از خالق‌مان، چنين پاسخ مي‌دهند: به همان روشني كه روز نشان دهنده خورشيد است، در مردن‌ها و زنده شدن‌هاي كلي روي زمين كه به واسطه تغيير فصل‌ها صورت مي‌گيرد، قطعاً تصرف كننده‌‌يي در پشت پرده هست كه كره بزرگ زمين را با نظم و ميزاني به سادگي يك باغچه و حتي يك درخت مي‌آفريند، بهار با عظمت را به سهولت ايجاد يك گل و زيبايي موزون آن پديد مي‌آورد، و سيصد هزار گروه از نباتات و حيوانات را كه هر كدام در حكم كتابي هستند و نمونه‌هايي از حشرها و نشرهاي بي‌حد و حصر، بر روي زمين كه هم چون صفحه‌‌يي‌ست از كتابي بزرگ، مي‌نگارد؛ قلم قدرتي كه موجودات را در عين به هم آميختگي، از هم ممتاز
— 42 —
مي‌كند و در عين شباهت، بي‌خطا و سهو و اشتباه به كامل‌ترين و منظم‌ترين و بامعناترين شكل مي‌نويسد. او در متن اين عظمت، با رحمتي بي‌منتها و حكمتي بي‌پايان عمل مي‌كند و كائنات عظيم را چون خانه‌‌يي فرش شده و مُزين، مُسخر انسان كرده و او را خليفه روي زمين قرار مي‌دهد و امانت كبرايي را كه كوه و آسمان و زمين از قبولش سر باز زدند، بر عهده‌اش مي‌گذارد و او را به نوعي، فرمانده ذي‌حياتان قرار داده و گرامي‌اش داشته و مُشرّف به خطابات و مصاحبت‌هاي سبحاني ‌خويش مي‌كند و به او مقامي فوق العاده مي‌بخشد. خداوند در تمام فرامين سماوي، سعادت ابدي و بقاي اخروي را به شكل قطعي عهد كرده و به انسان وعده داده است؛ او بي‌هيچ ترديدي سراي سعادت را ی كه ايجادش براي او به قدر خلق بهار ساده است ی براي انسان‌هاي مُشرّف و مُكرّم مهيا خواهد كرد و حشر و قيامت را خواهد آورد.
آري، قدرتي را در نظر بگيريد كه در هر بهار ريشه همه درختان و گياهان را به همان شكلي كه بود، احيا و نمونه حشر و نشر سيصد هزار نوع حيواني و نباتي را ايجاد مي‌كند. حال اگر هزار سالي را كه هر يك از امت‌هاي محمد و موسي عَليهِما الصّلاةُ و السَّلام سپري كرده‌اند در عالم خيال مقابل هم قرار دهيم و به آن بنگريم، خواهيم ديد قدرت مذكور، هزار نمونه حشر و نشر و هزار دليل براي آن را در ظرف دو هزار بهار
هر يك از بهارهاي سابق مرده‌اند و قيامتشان بر پا شده است و بهار پيش‌رو براي‌شان در حكم حشر مي‌باشد.
نشان داده است. بنابراين حشر جسماني را دور از چنين قدرتي ديدن، هزار مرتبه بي‌خردي و نابينايي‌ست.
مادام صد و بيست و چهار هزار پيامبر ی كه مشاهير نوع بشرند ی متفق القول، سعادت ابدي و بقاي اخروي را مُستند به هزاران عهد و وعده حضرت حق، اعلام كرده‌اند و با معجزه‌هايشان نشان داده‌اند كه درست مي‌گويند، و رقم بي‌شماري از اهل ولايت با كشف و ذوق، همان حقيقت را تأييد مي‌كنند، بي‌ترديد حقيقت مذكور چون خورشيد تابان ظاهر مي‌گردد و كسي كه در اين امر ترديد كند ديوانه است.
— 43 —
آري، نظرات و ديدگاه‌هاي يك يا دو نفر كه در فن يا هنري متخصص‌اند درباره آن فن يا هنر، بر نظر هزاران شخص ديگري كه در آن امر تخصصي ندارند، ولو در فنون ديگر عالم و متخصص باشند، صائب است؛ آن‌ها به راحتي قادرند فكر مخالف‌شان را باطل كنند. براي مثال در مسأله‌‌يي مانند "اثبات هلال ماه رمضان در يوم الشك"يا اين ادعا كه "نارگيل كه شبيه كنسرو شير است در روي زمين باغ‌هايي دارد"، دو نفر اثبات كننده بر هزار انكار كننده غلبه مي‌كنند و در ادعاي خود موفق مي‌شوند؛ زيرا كسي كه در پي اثبات اين مطلب است، كافي‌ست يك نارگيل يا جاي آن را نشان دهد و به راحتي نظر خود را بر كرسي نشاند، اما انكار كننده مجبور است براي اثبات ادعاي خود تمام نقاط زمين را بگردد و نشان دهد كه در هيچ كجاي عالم چنين چيزي وجود ندارد. به همين ترتيب، كسي كه از بهشت و دار السعادت خبر مي‌دهد و وجود آن را اثبات مي‌كند، كافي‌ست اثري از آن و مانند فيلم‌هاي سينمايي، سايه و رشحه‌‌يي از آن را كشفاً نشان دهد، اما كسي كه در پي نفي وجود بهشت است تمام كائنات و زمان‌ها را از ازل تا به ابد بايد از نظر بگذراند و آن را به ديگران نيز نشان دهد تا موفق به انكار موضوع شود. به دليل همين سرّ مهم است كه: "نفي و انكارهايي كه نظر به جاي خاصي ندارند و مانند حقايق ايماني سراسر عالم وجود را مورد نظر قرار مي‌دهند ی به شرط اين‌كه ذاتاً محال نباشند ی اثبات نمي‌شوند". اهل تحقيق بر اين امر اتفاق نظر دارند و آن را به عنوان يك قاعده اساسي پذيرفته‌اند.
با توجه به اين حقيقت قطعي، با اظهار نظر يك مخبر صادق افكار مخالف هزاران فيلسوف در مسائل ايماني، شبهه و وسوسه‌‌يي ايجاد كند؛ با اين حال صد و بيست هزار اثبات كننده، اعم از متخصصان و مخبران صادق و بيشمار اهل حقيقت و اصحابِ تحقيقِ متخصص و اثبات كننده، در اركان ايمانيه اتفاق نظر دارند؛ لذا مردد شدن به واسطه انكار چند فيلسوف ی كه عقل‌شان به چشم‌شان است، و قلبي ندارند و دور از معنويت و بينايي هستند ی نهايت حماقت و ديوانگي‌ست.
به روشني روز با چشمان خود، در نفس و اطراف‌مان رحمتي فراگير، حكمتي عام و عنايتي دائم را مشاهده مي‌كنيم و آثار و جلوه‌هاي يك سلطنت ربوبي و
— 44 —
مقتدر، و عدالت عاليه‌‌يي دقيق، و اجرائيات جلاليِ با عزتي را مي‌بينيم. حكمتي كه حتي به تعداد ميوه‌ها و شكوفه‌هاي يك درخت، حكمت‌هايي در آن درخت قرار داده، و رحمتي كه به هر يك از انسان‌ها به تعداد جهازات و حس‌ها و قوايشان، احسان‌ها و انعام‌هايي معطوف داشته است؛ عدالتي عزيز و باعنايت كه بر ملت‌هاي سركشي چون قوم نوح و هود و صالح (ع) و قوم عاد و ثمود و فرعون سيلي زده، و از حقوق كوچك‌ترين جاندارها محافظت كرده و مي‌كند. آيه‌ي زير با ايجازي عظيم مي‌گويد:
﴿ ‌وَ مِنْ ايَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَ اْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ اْلاَرْضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ‌ ﴾
(روم: ٢٥)
همانطور كه سربازان مطيعي كه در دو پادگان مي‌خوابند و بر مي‌خيزند، به دنبال فراخوان فرمانده و با شنيدن صداي شيپور، فوراً اسلحه به دست مي‌گيرند و آماده انجام وظيفه مي‌شوند؛ به همين ترتيب، آسمان‌هاي عظيم و كره زمين، مانند دو پادگان تحت امر سلطان ازلي‌اند و با دميدن حضرت اسرافيل (ع) در صور و فراخوان او، كساني كه در اين دو پادگان به خواب مرگ رفته‌اند بي‌درنگ جامه جسد بر تن كرده و به سرعت خارج مي‌شوند. سلطنت ربوبي در هر بهار، همين وضع را به نمايش مي‌گذارد؛ آرميدگان در پادگان زمين با صداي شيپورِ فرشته رعد بر مي‌خيزند و بر عظمت بي‌انتهاي او گواهي مي‌دهند؛ البته و بدون هيچ ترديدي، چنان كه در گفتار دهم ثابت كرده‌ايم، خواسته‌هاي كاملاً قطعي آن رحمت، حكمت، عنايت، عدالت و سلطنت سرمدي، با عدم تحقق آخرت و حشر و نشر معطل مي‌ماند و (در صورتي كه حشري در كار نباشد) آن جمال رحمت بي‌منتها جاي خود را به نامهرباني كريه و بي‌نهايت مي‌دهد، و آن كمال حكمت بي‌حد و حصر، مبدل به بيهودگي ناقص و اسراف‌هايي بي‌فايده مي‌شود، و عنايتي كاملاً دلنشين، تبديل به اهانت‌هايي كاملاً تلخ مي‌گردد، و آن عدالت حقاني بسيار دقيق، به ظلم‌هايي بسيار شديد تبديل مي‌گردد و آن سلطنت سرمدي كاملاً قدرتمند و با حشمت، سقوط مي‌كند و با محقق نشدن حشر، همه حشمت‌اش از ميان مي‌رود و كمالات ربوبي‌اش
— 45 —
با عجز و نقصان لكه‌دار مي‌شود؛ نه، به هيچ‌وجه امكان ندارد و هيچ عقلي چنين احتمالي نمي‌دهد، محال محض است و بيرون از دايره امكان، باطل و ممتنع است.
چگونه ممكن است خداوند انساني را كه به ناز پرورانده و عقل و دل در اختيارش نهاده تا مشتاق سعادت ابدي و بقاي دائمي در آخرت شود، براي هميشه نيست و نابود كند؟ اين بي‌رحميِ ظالمانه‌‌يي‌ست؛ چگونه ممكن است اعضا و استعدادهاي انساني را كه فقط در مغزش صدها حكمت و فايده قرار داده است با مرگي بي‌عاقبت، به طرز بي‌فايده و بي‌نتيجه و دور از حكمت، كاملاً هدر دهد؟ اين امر خلاف حكمت است و با عملي نشدن هزاران وعده و وعيد ی حاشا ی نشان از عجز و جهل او خواهد داشت؛ هر ذي‌شعوري در مي‌يابد كه اين مطلب، با سلطنت باحشمت او و كمال ربوبيت‌اش در تضاد است. عنايت و عدالت را در قياس با اين مطالب تطبيق ده ...
سؤالي را كه درباره آخرت از خالق‌مان پرسيديم، نام‌هاي «رحمان، حكيم، عدل، كريم، و حاكم» با حقيقت مذكور پاسخ داده و آخرت را بي‌شك و شبهه به روشني خورشيد اثبات مي‌كنند.
ما با چشم خود مي‌بينيم چنان حافظيت محيط و باعظمتي حكم مي‌راند كه صورت‌هاي متعدد هر رويداد و هر چيز جانداري، و دفتر وظايف فطري و صحيفه اعمالشان را ی كه مربوط به تسبيحاتشان با زبان حال در برابر اسماي الهي‌ست ی در الواح مثالي و هسته‌ها و بذرها و قوه‌هاي حافظهشان ی كه نمونه‌هاي كوچكي از لوح محفوظ مي‌باشند ی و مخصوصاً در قوه حافظه‌‌يي كه در مغز انسان است و بزرگ‌ترين و در عين حال كوچك‌ترين كتابخانه به شمار مي‌رود، و در ساير آيينه‌هاي بازتاب دهنده مادي و معنوي قيد كرده، مي‌نويساند و ضبط كرده تحت محافظت قرار ميدهد. آن‌گاه زماني كه فصلش فرا برسد همه آن نوشته‌هاي معنوي را به صورت مادي به ما مي‌نماياند و با قوت ميليون‌ها مثال و دليل و نمونه، عجيب‌ترين حقيقت مربوط به حشر را كه در آيه‌ي
﴿ ‌وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ‌ ﴾
(تكوير:١٠) آمده در بهار، كه گلي از قدرت اوست، در بزرگ‌ترين گل خود با ميلياردها زبان به كائنات اعلام مي‌كند، و مي‌گويد تمام اشيا و ذي‌حياتان و در رأسشان نوع انسان
— 46 —
براي اعدام شدن و فنا و سقوط در عدم و محو شدن در پوچي آفريده نشده‌اند و با قدرت اثبات مي‌كند كه انسان خلق شده است تا با ترقي به بقا برسد و با تصفيه تداوم يابد و با استعدادهايش به وظيفه سرمدي بپردازد.
آري، در هر بهار مشاهده مي‌كنيم گياهان بي‌شماري كه در قيامت فصل پاييز در گذشته‌اند، هر درخت، هر ريشه، هر دانه، و هر بذري در حشر بهار، آيه‌ي
﴿ ‌وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ‌ ﴾
سر مي‌دهند و معناي آن را به زبان خود و طبق وظيفه‌‌يي كه سال‌هاي پيشين بر عهده داشته‌اند، تفسير مي‌كنند و بر آن حافظيتِ با عظمت گواهي مي‌دهند؛ و چهار حقيقت بزرگ آيهي
﴿ ‌هُوَ اْلاَوَّلُ وَ اْلاخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ‌ ﴾
(حديد:٣) را در همه چيز نشان مي‌دهند و حافظيت را در بالاترين درجه و حشر را به سادگي و قطعيت بهار، به ما مي‌آموزاند.
به اين ترتيب، جلوه‌هاي اين چهار اسم از جزيي‌ترين تا كلي‌ترين، جريان مي‌يابد؛ مثلاً دانه كه منشأ درخت است، مظهر اسم "اْلاَوَّلُ" مي‌شود و به قوطي جامع و كوچكي مي‌ماند كه برنامه به غايت كامل درخت، و جهازات بي‌نقصان ايجاد آن، و تمام شرايط شكل گيري‌اش را در بردارد و عظمت حافظيت را اثبات مي‌كند.
ميوه درخت نيز كه مظهر اسم "اْلاخِرُ" است با هسته خود كه چون صندوقچه‌‌يي، فهرست همه وظايف فطري درخت و ليست كاركردها و دستورالعمل‌هاي حياتِ ثانويه‌اش را در بردارد، به عالي‌ترين شكل بر حافظيت گواهي مي‌دهد.
صورت جسماني درخت نيز كه مظهر اسم "الظَّاهِرُ" است حُلّه و لباس موزون و هنرمندانه‌‌يي در بر دارد كه با نقوش و زينت‌ها و نشان‌هاي برّاق جداگانه تزيين شده است؛ گويي لباس هفتاد رنگ حوريان است و عظمت قدرت و كمال حكمت و جمال رحمت را در متن حافظيت در مقابل ديدگان نشان مي‌دهد.
دستگاه دروني درخت هم كه آيينه اسم "الْبَاطِنُ‌" است هم چون كارخانه، دستگاه و كيمياخانه‌‌يي كامل و منظم و اعجازآميز است و مانند يك مخزن ارزاق است كه هيچ شاخه و ميوه و برگي را بدون غذا نمي‌گذارد و در متن حافظيت، كمال قدرت و عدالت، و جمال رحمت و حكمت را چون خورشيد اثبات مي‌كند.
— 47 —
درست به همان شكل، كره زمين نيز از لحاظ فصول سالانه، درختي‌ست؛ تمام دانه‌ها و بذرهايي كه با تجلي اسم "اْلاَوَّلُ" در فصل پاييز نزد حافظيت به امانت سپرده مي‌شوند، مجموعه فرامين الهيِ مربوط به درخت روي زمين‌اند كه چادر بهار بر تن كرده و ميلياردها شاخ و برگ و ميوه و گل مي‌دهند، و ليست دستورالعمل‌هايي هستند كه ريشه در تقدير الهي دارد، و صحيفه‌‌يي كوچك و دفتر خدماتي هستند كه شامل وظايف انجام شده در تابستان گذشته مي‌شوند. اين امر في البداهه نشان مي‌دهد كه حافظ ذوالجلال و الاكرامي با قدرت و عدالت و حكمت و رحمت بي‌منتها، فعلي را انجام داده است.
و «آخر» درخت سالانه زمين نيز اين است كه در پاييز دوم همه وظيفه‌هايي را كه به انجام رسانده و تمام تسبيحات فطري كه در برابر اسماي الهي بر زبان آورده و همه صحايف اعمالي را كه در حشیر بهیار آتي قابل نشرند داخل قوطي‌هاي بسيار كوچك و ذرّه مانند قرار مي‌دهد و تسليم دست حكمت حفيظ ذوالجلال مي‌كند و به اين ترتيب اسم "‌هُوَ‌ الآخِرُ" را با بي‌نهايت زبان بر روي كائنات مي‌خواند.
و "ظاهر" اين درخت زمين نيز اين است كه سيصد هزار نوع گل كلي و مختلف را مي‌شكوفاند، كه نشانه‌ها و نمونه‌هاي سيصد هزار حشر است، و با گستردن خوان رحمانيت و رزاقيت و رحيميت و كريميت بي‌انتها، ذي‌حياتان را ضيافتي مي‌دهد و با زباني به تعداد ميوه‌ها و گل‌ها و طعام‌ها اسیم "‌هُوَ‌ الظّاهِرُ" را ذكر مي‌كند، و میدح و ثنا مي‌گويد و حقيقتِ
﴿ ‌وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ‌ ﴾
را چون روز نمايان مي‌سازد.
اما "باطن" اين درختِ با حشمت چنان ديگ و دستگاهي‌ست كه ماشين‌هاي دقيق و كارخانه‌هاي منظم بي‌شمار را در كمال دقت و ترتيب به كار مي‌اندازد؛ دستگاهي كه از دانه‌‌يي به اندازه يك دِرهَم، هزار مَن غذا مي‌پزد و به گرسنگان مي‌رساند، و با چنان نظم و دقتي كار مي‌كند كه اجازه نمي‌دهد ذره‌‌يي تصادف وارد كار شود. اسم "هُوَ الباطِنُ" را درون و باطن زمين به صدهزار شكل، هم‌چون برخي فرشتگان كه با صدهزار زبان تسبيح مي‌گويند، اعلام و اثبات مي‌كند.
— 48 —
زمين به لحاظ حيات سالانه‌اش همان‌طور كه درختي‌ست و حافظيت را در چهار اسم مذكور تبلور مي‌دهد و با آن كليدي براي باب حشر مهيا مي‌سازد، درست به همان شكل، به لحاظ حيات دهري و دنيوي‌اش باز هم درخت باشكوهي‌ست كه ميوه‌هايش به بازار آخرت فرستاده مي‌شود؛ و آن‌چنان مظهر، آيينه و راهي به آخرت براي چهار اسم مذكور مي‌گردد كه عقل ما براي درك گستردگي و بيان آن كفايت نمي‌كند، بنابراين فقط مي‌گوييم:
هم‌چنان كه عقربه‌هاي يك ساعت هفتگي ی كه شمارنده ثانيه‌ها و دقايق و ساعات و روزها مي‌باشد ی به هم شبيه‌اند و اثبات كننده يك‌ديگر مي‌باشند، و بينندهي حركت ثانيه‌ها مجبور به تأييد حركت ساير چرخ دنده‌هاست، به همان ترتيب، روزهیا كه شمارندهي ثانيه‌هاي اين دنيا هستند، دنيايي كه ساعت بزرگ خالیق ذوالجلالِ ارض و سمیاوات است، و سال‌هیا كه دقیايق آن را محاسبه مي‌كنند، و اعصاري كه ساعات اين دنيا را نشیان مي‌دهند، و ادواري كه نشیانگر روزهیاي آن مي‌باشند، شبيه هم‌اند و يك‌ديگر را اثبات مي‌كنند. وقتي در خصوص مسألهي حشر از خالق‌مان سؤال مي‌كنيم، اسم‌ "حفيظ" و اسم‌هاي
﴿ ‌هُوَ اْلاَوَّلُ وَ اْلاخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ‌ ﴾
براساس حقيقت مذكور پاسخ مي‌دهند كه نشانه‌هاي بي‌شماري خبر مي‌دهند همانطور كه به قطعيت، بهار پس از زمستان و صبح پس از شب فرا ميرسد، بعد از زمستان ظلماني دنياي فاني نيز بهاري باقي و صبحي سرمدي فرا خواهد رسيد.
مادام با چشمان‌مان مي‌بينيم و با عقل و خردمان ادراك مي‌كنيم كه:
انسان، آخرين و جامع‌ترين ثمره درخت كائنات است؛
و به لحاظ حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، هسته اصلي آن است؛
و آيت الكبراي قرآن كائنات مي‌باشد؛
و آيت الكرسي حامل اسم اعظم آن؛
و عزيزترين مسافر سراي كائنات؛
و فعال‌ترين مأموري كه اجازه تصرف در ساير ساكنان اين سراي را دارد؛
— 49 —
و مأمور نظارت بر كشت و زرع‌ها و دخل و خرج‌ها در باغ و مزرعه محلات زميني شهر كائنات است؛
و مسئول‌ترين و پر سر و صداترين ناظر آن‌كه به صدها فن و هزاران صنعت مجهز شده است؛
و بازرس و خليفه‌‌يي كه در شهر زمينِ كشور كائنات، تحت نظر و توجه دقيق پادشاه ازل و ابد است؛
و متصرفي‌ست كه حركات كلي و جزيي او ثبت مي‌گردد؛
او كه امانت كبرايي را كه زمين و آسمان و كوه‌ها از حمل آن سرباز زدند بر دوش كشيد، و دو راه عجيب در مقابلش گشوده شد: راهي براي تبديل شدن به بدبخت‌ترينِ ذي‌حياتان، و راهي براي سعادتمندترين آن‌ها گشتن، عبدي كلي و مكلف به عبوديتي بسيار گسترده؛
مظهر اسم اعظم سلطان كائنات و آيينه جامع تمام اسما‌ او، و باشعورترين مخاطب خاص بيانات و خطاب‌هاي سبحاني، و نيازمندترين ذي‌حيات در ميان ذي‌حياتان كائنات؛
ذي‌حيات بيچاره‌‌يي كه با وجود فقر و عجز بي‌حد و حصرش، از مقاصد و اميال بي‌منتها و دشمنان فراوان و امور زيان‌باري برخوردار است، كه او را آزار مي‌دهند؛
و از نظر استعداد، غني‌ترين؛ موجودي كه از لحاظ لذت‌هاي زندگاني، متألم‌ترين است و لذت‌هايش آلوده به سخت‌ترين دردها مي‌باشد؛
موجودي كه بيش از ديگران مشتاق و نيازمند بقا، و شايسته و لايق آن است، و با ادعيه فراوان تداوم حيات و سعادت ابدي را درخواست و التماس مي‌كند، و اگر تمام لذت‌هاي دنيا به او داده شود تأمين كننده خواست او براي بقا نيست؛
موجودي كه اعجوبه آفرينش، و از معجزات خارق ‌العاده قدرت صمداني‌ست، و ذات عطاكننده احسان را در حد پرستش دوست دارد، و موجب مي‌شود آن ذات را دوست بدارند و خود نيز دوست داشته مي‌شود؛
موجودي كه در برگيرنده همه كائنات است، و تمام اعضاي انساني او شهادت مي‌دهند كه براي رفتن به ابديت خلق شده است؛
— 50 —
انساني كه با حقايق بيست‌گانه كلي، به اسم حقِ حضرت حق دل مي‌بندد و اعمالش با نام حفيظ «حفيظِ ذوالجلال» ، كه جزيي‌ترين نيازهاي كوچك‌ترين ذي‌حياتان را مي‌بيند و نيازهايش را مي‌شنود و عملاً استجابت مي‌كند، همواره ثبت مي‌گردد، و افعال مرتبط با كائنات او توسط كرام الكاتبين آن نام، نگاشته مي‌شود؛ او كه بيش از هر چيز ديگر مظهر آن نام، و در كانون توجه‌اش قرار مي‌گيرد؛ البته و بدون هيچ ترديدي به حكم حقيقت‌هاي بيست‌گانه مذكور، حشر و نشري برايش هست و پاداش خدمات گذشته و مجازات كوتاهي‌هايش را به واسطه اسم "حق" خواهد ديد، و براساس اسم "حفيظ"، براي هر عمل كوچك و بزرگِ ثبت شده‌اش به حساب كشيده شده و بازخواست خواهد شد، و در دار بقا دروازه‌هاي ضيافتكده سعادت ابدي يا محبس شقاوت دائمي به رويش گشوده مي‌شود. افسري كه در اين دنيا فرماندهيِ طايفه‌هاي فراواني را بر عهده داشته، با آن‌ها آميخته و گاه آن‌ها را بر هم زده، اين‌طور نيست كه زير خاك رود و چنان بخوابد كه گويي هيچ‌گاه بيدار نمي‌شود و در خصوص اعمالش بازخواست نخواهد شد و پنهان خواهد ماند.
در غير اين صورت، چگونه ممكن است حكمتي كه صداي مگسي را مي‌شنود و با عطاي حق حيات‌اش، بالفعل به او پاسخ مي‌دهد، دعاي كسي را كه به زبان حقايق بيست‌گانه مذكور بيان مي‌شود و در عرش و فرش طنين‌انداز مي‌گردد، نشنود و (نداي) حقوق انسانيِ بي‌شمار مربوط به بقا را كه قدرتي چون رعد و برق دارد، ناديده بگيرد و همه آن را ضايع كند؟ حكمتي كه براساس گواهي نظم موجود در بال مگس، حتي به قدر بال مگسي اسراف نمي‌كند، چگونه ممكن است همه آن استعدادهاي مرتبط با حقايق مذكور و افعال و آرزوهاي امتداد يافته تا ابد، و بسياري از حقايق و روابط موجود در كائنات را كه تغذيه كننده خواسته‌ها و استعدادهاي مزبورند، كاملاً هدر دهد؟ اين مطلب چنان نكوهيده و غيرمنصفانه و غيرممكن است كه همه موجودات شهادت دهنده بر نام‌هاي حق و حفيظ و حكيم و جميل و رحيم، آن را رد مي‌كنند و مي‌گويند "صد بار محال و به هزار وجه ممتنع است".
— 51 —
نام‌هاي «حق، حفيظ، حكيم، جميل، و رحيم» در پاسخ سؤال ما از خالق‌مان در خصوص حشر مي‌گويند: "همان‌طور كه ما حق و حقيقتيم و مانند تحقق موجوداتي كه بر ما گواهي مي‌دهند، حشر حق و قطعي‌ست".
نيز مادام كه ... (باز هم مي‌خواستم در اين خصوص بنويسم، اما از آن‌جا كه مطلب چون خورشيد عيان است، به همين مقدار اكتفا نمودم.)
در قياس با مثال‌ها و مادام‌هاي پيشين، هم‌چنان كه هر يك از اسم‌هاي صدگانه بلكه هزارگانه حضرت حق، كه ناظر بر كائنات است، با آيينه‌ها و جلوه‌هاي خود در موجودات، مسمايشان را بالبداهه اثبات مي‌كنند، درست به همان ترتيب، حشر و آخرت را نشان مي‌دهند و آن را با قطعيت ثابت مي‌كنند.
نيز در پاسخ سؤالي كه از خالق‌مان مي‌كنيم، هم‌چنان كه پروردگار با تمام فرامين و همه كتاب‌هايي كه نازل كرده و بيش‌تر اسم‌هايش كه مسّما به آنهاست، جوابي قدسي و قطعي مي‌دهد، به همان ترتيب، با فرشتگان‌اش و به زبان آن‌ها به طرز ديگري بيان مي‌دارد:
"صدها حادثه متواتر وجود دارد كه نشان مي‌دهد شما از زمان آدم (ع) به بعد، هم با ارواح و هم با ما (فرشتگان) ديدار كرده‌ايد و نشانه‌ها و دلايل بي‌شماري دال بر وجود ما و عبوديت ارواح وجود دارد، و اين را كه در سرسراها و برخي دواير آخرت مي‌گرديم، در ديدار با فرماندهان شما هماهنگ با هم، گوشزد كرده‌ايم و هم‌چنان يادآوري مي‌كنيم. البته و بي‌ترديد سرسراها و دواير عالي و باقي مذكور و منازل و كاخ‌هاي مُزين و فرش شده آن سو‌تَرِ آن‌ها، در انتظار اسكان مهمانان بسيار ارزشمندي هستند، و اين را با يقين به شما مي‌گوييم."
نيز مادام كه آفريدگارمان، محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، را بزرگ‌ترين معلم و كامل‌ترين استاد و بهترين راهنما، كه نه خطا مي‌كند و نه ديگران را به خطا مي‌اندازد، برايمان تعيين كرده و به عنوان آخرين پيام آور فرستاده است، ما هم براي ترقي و تكامل از مرتبه علم اليقين به مراتب عين اليقين و حق اليقين، پيش از هر چيز لازم است سؤالي را كه از خالق‌مان پرسيديم از استادمان بپرسيم، زيرا او به موجب هزاران معجزه از جانب خداوند، كه هر كدام نشانه تصديق اويند،
— 52 —
خود يكي از معجزات قرآن محسوب شده و اثبات مي‌كند كه قرآن حق و گفتار حق مي‌باشد. به همين ترتيب نيز قرآن با چهل نوع اعجاز ثابت مي‌كند كه معجزه اوست و او رسول خدا و بر حق است؛ هر دوي آن‌ها مدعي حقيقت حشر شده و آن را اثبات نموده‌اند؛ يكي در طول زندگاني خويش به عنوان زبان عالم شهادت و همراه با تأييد همه انبيا و اوليا، و ديگري به عنوان زبان عالم غيب و همراه با تصديق تمام فرامين آسماني و حقايق كائنات، حقيقت حشر را با هزاران آيه ادعا و اثبات كرده‌اند؛ لذا حشر داراي قطعيتي چون روز و نور خورشيد است. آري، معماي عجيب، ترسناك و بيرون از دايره‌ي عقلي چون حشر، فقط و فقط با دروس اين دو استاد حل و فصل مي‌شود.
دليل اين‌كه پيامبرانِ دوره‌هاي قبل، توضيحاتي چون مطالب قرآن را در اختيار امت‌هايشان قرار نداده‌اند، آن است كه مقاطع زماني مذكور دوره بدويت و طفوليت بشر بوده است، و توضيح در دروس ابتدايي ‌اندك است.
نتيجه: مادام كه بيش‌تر نام‌هاي حضرت حق مقتضي آخرت هستند بي‌ترديد همه حجت‌هاي دلالت كننده بر اين اسما، از جهتي بر تحقق آخرت نيز دلالت دارند.
مادام كه فرشتگان خبر مي‌دهند كه دواير عالم بقا و آخرت را ديده‌اند، همه دلايل تأييد كننده وجود و عبوديت ملائكه و ارواح و روحانيها، بالضروره بر وجود آخرت نيز دلالت مي‌كنند.
و مادام كه پس از توحیيد، میهم‌ترين و اساسي‌تیرين و دائمي‌ترين مدعاي محیمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در سراسر زندگي، آخرت بوده است، بي‌شك تمام معجزات و حجت‌هاي دلالت كننده بر نبوت و صدق او، از جهتي بر تحقق و وقوع آخرت دلالت دارد. هم چنين مادام كه يك چهارم قرآن مربوط به موضوع حشر و آخرت است، و با هزار آيه از آن خبر مي‌دهد و مي‌كوشد آن را اثبات نمايد، بي‌شك همه حجت‌ها و دليل‌ها و براهين دلالت كننده بر حقانيت قرآن، بر وجود آخرت و تحقق و ظهور آن دلالت دارند و گواهي مي‌دهند.
حال بنگر و ببين اين ركن ايماني تا چه حد محكم و قطعي‌ست.
— 53 —

خلاصه‌‌يي از مسأله هشتم

در مسأله هفتم موضوع حشر را بايد از مقامات زيادي سؤال مي‌كرديم، اما پاسخي كه آفريدگارمان با اسماي خود به ما داد، چنان يقين و باور محكمي نصيب‌مان كرد كه نيازي به سؤال و جواب‌هاي ديگر باقي نماند و به همان اكتفا كرديم. اينك در مسأله هشتم بهطور خلاصه يك صدم فوايد و نتايجي كه ايمان به آخرت براي سعادت اخروي و دنيوي تأمين ميكند، بيان مي‌گردد. در قسمت مربوط به سعادت اخروي، با وجود توضيح قرآن معجز البيان، به بيان مطالب ديگر نيازي باقي نماند، پس موضوع را به قرآن حواله كرده و توضيح و تبيين قسمت مربوط به سعادت دنيوي را نيز به رساله نور ميسپاريم و طي خلاصه‌‌يي كوتاه از صدها نتيجه مربوط به حيات شخصي و حيات اجتماعيِ انسان فقط سه، چهار مورد را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
نخستين فايده‌‌
اين فايده كه ناظر بر حيات شخصيست بيان ميدارد كه انسان برخلاف ساير حيوانات، همان‌طور كه به خانه خود وابستگي دارد، به دنيا نيز وابسته است؛ و چنان‌كه با خويشاوندان خود مناسباتي دارد، با نوع بشر نيز مناسباتي جدي و فطري دارد؛ و همان‌طور كه در دنيا خواهان بقاي موقتي خويش است، عاشقانه علاقمند بقا در جهان ابدي نيز مي‌باشد؛ و همان‌گونه كه براي تأمين غذاي مورد نياز معده‌اش تلاش مي‌كند فطرتاً مجبور است سفره‌ها و غذاهايي را به گستردگي دنيا ی بلكه امتداد يافته تا ابد ی براي نياز عقل و قلب و روح و انسانيت مهيا كند و در اين راه تلاش مي‌كند؛ و آنچنان درخواست و مطالباتي دارد كه هيچ چيز جز سعادت ابدي جوابگوي آن‌ها نيست. همان‌طور كه در گفتار دهم اشاره شده است، زماني در خردسالي از خيال‌ خود سؤال كردم: "دوست داري سلطنت دنيا و عمري يك ميليون ساله به تو بدهند، اما بعد از آن معدوم شوي و چيزي از تو باقي نماند، يا
— 54 —
اين‌كه خواهان وجودي باقي اما معمولي همراه با مشقت هستي؟" ديدم خواهان مورد دوم است، و در برابر مورد اول آهي كشيد و گفت: "خواهان بقا هستم، حتي اگر در جهنم باشد".
مادام كه لذت‌هاي دنيوي قوه خيال را ی كه يكي از خدمت‌گزاران ماهيت انساني‌ست ی راضي نمي‌كند، بي‌شك ماهيت كاملاً جامع انسان به طور فطري با ابديت مرتبط است. انسان در عين وابستگي به اميال و آرزوهاي لايتناهي، سرمايه‌‌يي جز اختيار جزئي و فقر مطلق ندارد؛ حال ايمان به آخرت براي چنين انساني، هم‌چون ميوه و فايده‌‌يي، چنان خزانه‌‌يي كافي و وافي و غني، و چنان مدار سعادت، لذت، استمداد، مرجع و تسلي در برابر غصه‌هاي بي‌حد دنياست كه اگر براي به دست آوردن آن زندگاني دنيا را فدا كند، باز هم كم است.
فايده دوم
اين فايده و ثمره نيز ناظر بر حيات شخصيست، نتيجه‌‌يي بسيار مهم است كه در مسأله سوم توضيح داده شده و در "راهنماي جوانان" به صورت حاشيه آمده است.
آري، نگراني اصلي هر انسان، كه به لحاظ فكري هميشه او را به خود مشغول مي‌دارد، كيفيت ورود به عدمخانه‌‌يي به نام قبرستان است كه دوستان و خويشاوندانش قبلاً وارد آن شده‌اند. انسان بيچاره‌‌يي كه روح خود را فداي فقط يكي از دوستانش مي‌كند، وقتي به هزاران و بلكه ميليون‌ها و ميلياردها تن از دوستانش فكر مي‌كند كه در مفارقتي ابدي معدوم شده و از بين رفته‌اند، دچار مصيبتي دردناك‌تر از عذاب جهنم مي‌شود، و در همان لحظه، ايمان به آخرت در مقابل او پديدار مي‌گردد و چشمان‌اش را مي‌گشايد و پرده را بالا مي‌زند، و به او مي‌گويد: "نگاه كن"؛ و او با ايمان نگاه مي‌كند، آن‌گاه مشاهده مي‌كند و متوجه لذتي روحاني مي‌شود كه خبر از لذت بهشت مي‌دهد؛ متوجه مي‌شود كه دوستان‌اش از مرگ ابدي و پوسيده شدن و از بين رفتن نجات يافته و در عالمي نوراني و پر از سرور
— 55 —
حتي منتظر او هستند. در رساله نور اين نتيجه با دليل‌هايي توضيح داده شده است، لذا به آن اكتفا كرده و سخن را كوتاه مي‌كنيم.
فايده سوم
اين فايده هم كه مربوط به حيات شخصيست بيان ميدارد كه تفوُّق و برتري انسان نسبت به ساير ذي‌حياتان به اعتبار سجاياي عالي، استعدادهاي جامع، عبوديت‌هاي كلي و دواير گسترده وجودي اوست. اين در حالي‌ست كه همين انسان به مقياس و معيار زمان حاضر ی كه زمان كوتاه فشرده شده‌‌يي در ميان آينده و گذشته‌ي تاريك، مرده و معدوم مي‌باشد ی سجايايي چون حميت، محبت، اخوت و انسانيت را كسب مي‌كند. مثلاً پدر، برادر، همسر، ملت و وطن خويش را كه از قبل نمي‌شناخته و بعد از مفارقت نيز هيچ‌گاه آن‌ها را نخواهد ديد، دوست مي‌دارد و به آن‌ها خدمت مي‌كند. در چنين روابطي او (بدون ايمان به آخرت) به ندرت موفق به كسب اخلاص و صداقت مي‌شود و به همان نسبت نيز كمالات و سجايايش كوچك مي‌گردد. نه تنها به عنوان برترين موجود در ميان حيوانات، بلكه در زماني كه به لحاظ عقلي بيچاره‌ترين و در حال سقوط مي‌باشد، ايمان به آخرت به مدد او مي‌رسد. زمان تنگي چون قبر (زمان حال) را به زمان گسترده‌‌يي مُبدل مي‌سازد كه گذشته و آينده را در بر مي‌گيرد، و دايره وجودي به بزرگي دنيا و بلكه به گستردگي ازل تا ابد را به نمايش مي‌گذارد.
او پدر خويش را، به اين سبب كه مناسبت پدري‌اش در عالم ارواح و دار سعادت ادامه خواهد يافت، و برادرش را، از اين لحاظ كه رابطه‌ي اخوت‌اش تا ابد دوام خواهد يافت، و همسرش را، از اين حيث كه در بهشت نيز زيباترين رفيق اوست، دوست داشته، ياري مي‌رساند و احترام ‌گذاشته، مهرباني مي‌كند. در آن دايره فراخ و عظيم حيات، خدمت‌هاي با ارزش و مهمِ مربوط به مناسبات وجودي را وسيله امور بي‌ارزش دنيا و منافع و اغراض جزئي نمي‌سازد. او موفق به برخورداري از صداقت جدي و اخلاصي صميمانه مي‌شود، و كمالات و خصلت‌هايش به همان نسبت و مطابق درجه و مرتبه‌اش ارتقا مي‌يابد و انسانيت‌اش متعالي مي‌گردد.
— 56 —
انساني كه در لذت حيات از گنجشگي عقب مي‌ماند، فوق همه حيوانات، سعادتمندترين و برگزيده‌ترين مسافر كائنات شده و مقبول‌ترين و محبوب‌ترين عبد صاحب كائنات مي‌گردد. اين نتيجه نيز در رساله نور با دلايل متعدد توضيح داده شده است، لذا به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم.
فايده چهارم
اين فايده ناظر بر حيات اجتماعي انسان است. خلاصه نتيجه‌‌يي كه در شعاع نهم از رساله نور بيان گرديده چنين است:
كودكان، كه يك چهارم جمعيت نوع بشر را تشكيل مي‌دهند، با ايمان به آخرت مي‌توانند انساني زندگي كنند و حامل استعدادهاي انساني باشند، در غير اين صورت بايد در متن نگراني‌هايي دردناك، براي تسكين و فراموشي خويش، با وسايل كودكانه سرگرم شوند و زندگي بي‌فايده‌‌يي داشته باشند؛ زيرا مرگ‌هاي گاه و بي‌گاهِ كودكان مانند او در پيراموناش، در روح ضعيف و قلب ظريف او، كه در آينده آرزوهاي دور و درازي خواهد داشت و در ذهن لطيفاش چنان تأثيري مي‌گذارد كه عقل و حيات را براي اين بيچاره، وسيله عذاب و شكنجه مي‌كند؛ در همان موقع او براساس آموزه‌هاي ايمان به آخرت، به‌ جاي دلهره و نگراني‌ها ی كه با بازي با اسباب‌بازي‌ها، خود را در برابر آن‌ها محافظت مي‌كرد ی نوعي سرور و راحتي احساس مي‌كند و مي‌گويد: «برادر يا دوست‌ام از دنيا رفت و تبديل به پرنده بهشتي شد، و بيش‌ از ما لذت مي‌برد و به گشت و گذار مي‌پردازد؛ مادرم از دنيا رفت اما مشمول رحمت الهي گرديد، او باز هم مرا در بهشت به آغوش خواهد گرفت و دوست خواهد داشت، و من نيز مادر مهربانم را دوباره خواهم ديد». و به اين ترتيب مي‌تواند به گونه‌‌يي كه شايسته انسانيت است، زندگي كند.
سالمندان نيز، كه يك چهارم جمعيت انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند، در قبال به پايان رسيدن عمرشان و اين‌كه به زودي در خاك دفن خواهند شد و دنياي زيبا و دوست داشتني‌شان را ترك خواهند نمود، محتاج تسلي و آرامشي هستند كه آن را صرفاً در ايمان به آخرت مي‌توانند بيابند؛ وگرنه پدران محترم و مهربان، و مادران
— 57 —
مشفق و فداكار متحمل چنان دغدغه‌هاي قلبي و تلاطم‌هاي روحي مي‌شوند كه دنيا برايشان زنداني حسرت بار، و زندگي عذابي پر از شكنجه مي‌گردد؛ اما ايمان به آخرت به آن‌ها مي‌گويد:
«نگران نباشيد، شما داراي جوانيِ ابدي خواهيد شد؛ حياتي درخشان و آتي، و عمري بي‌پايان در انتظار شماست؛ با فرزندان و خويشاونداني كه از دست داده‌ايد با شادماني ديدار خواهيد كرد و همه خوبي‌هايي كه كرده‌ايد محفوظ است و پاداش آن‌ها را خواهيد گرفت.»
ايمان به آخرت چنان آرامش و سروري به آن‌ها مي‌دهد كه اگر هركدام‌شان صد برابر پيرتر هم شوند، مأيوس نخواهند شد.
جوانان، كه يك سوم نوع بشر را تشكيل مي‌دهند و هوس‌هايشان در غليان و مغلوب احساسات و بي‌پروا هستند و از عقل خويش در هر زمان بهره نمي‌برند، اگر ايمان به آخرت را از دست بدهند و يادي از عذاب جهنم نكنند، در زندگي اجتماعي اموال و عزت افراد آبرومند و آسايش و حيثيت ضعفا و سالمندان به خطر مي‌افتد. برخي از اين جوانان براي يك دقيقه لذت، خوشبختي خانواده‌ي سعادتمندي را از بين مي‌برند و چون حيواني درنده مي‌شوند و در چنين زندان‌هايي چهار پنج سال عذاب مي‌كشند. حال اگر ايمان به آخرت به فرياد اينان برسد خيلي زود عقل‌شان را به كار مي‌گيرند.
چنين جواني با خود مي‌گويد: «هر چند مأموران مخفي دولت مرا نمي‌بينند و ميتوانم خود را از چشم آن‌ها پنهان كنم، اما فرشتگانِ پادشاهي ذوالجلال، كه زنداني چون جهنم دارد، مرا مي‌بينند و بدي‌هايم را ثبت مي‌كنند. من به حال خود رها نشده‌ام و مسافري مكلف هستم، و من هم مانند آنان پير و ضعيف خواهم شد». و ناگهان در او نسبت به كساني كه مي‌خواهد به آنان ظلم و تجاوز كند، حس مهرباني و احترام ايجاد ميگردد.
اين معنا نيز همراه با براهيني در رساله نور توضيح داده شده است، لذا به همين مختصر اكتفا مي‌كنيم.
— 58 —
همچنين اگر ايمان به آخرت به داد مصيبت ديدگاني چون ما، بيماران و مظلومان و فقرا و محبوسان محكوم به جزاهاي سنگين ی كه بخش مهمي از جمعيت انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند ی نرسد، زندگي برايمان تبديل به عذابي پر از شكنجه خواهد شد. مرگ هر لحظه با اخطار بيماري، در مقابل ديدگان فرد بيمار قرار مي‌گيرد؛ مظلومي كه نتوانسته است انتقام خود را از ظالمي بستاند و ناموس خويش را نجات دهد، در مقابل تحقير مغرورانه فرد ستمگر قرار مي‌گيرد؛ و فرد بيچاره‌‌يي كه در مصايب بزرگ بي‌هيچ دليلي اموال و اولاد خود را از دست داده است، به يأس دردآوري مبتلا مي‌گردد؛ و افرادي به دليل يكي دو دقيقه يا يكي دو ساعت لذت، مجبور مي‌شوند اين چنين پنج يا ده سال عذاب زندان را تحمل كنند. دنيا براي چنين بيچارگاني زندان، و زندگي عذابي همراه با شكنجه خواهد بود. حال اگر ايمان به آخرت به داد اينان برسد جاني مي‌گيرند و سختي‌ها و يأس‌هیا و نگراني‌هیا و خشیمهاي‌شان براي انتقام، نسبت به مرتبه ايمیان‌شان، تا حدودي، و گاه كاملاً زائل مي‌گردد.
حتي مي‌توانم بگويم اگر ايمان به آخرت به داد من و تعدادي از دوستان‌ام، كه بي‌سبب در زندان هستيم و با مصائب دهشتناكي مواجه مي‌باشيم، نمي‌رسيد، مقاومت حتي براي يك روز، تأثيري چون مرگ مي‌داشت و مجبورمان مي‌كرد دست از زندگي بشوييم، اما خداوند را بي‌نهايت سپاس، كه دردها و مصايب بسياري از برادران را، كه چون جان دوست‌شان دارم، به دوش كشيدم و براي از دست دادن هزاران رساله نور، يعني كتابهاي بسيار ارزشمند و زيبا و تزئين يافتهام كه چون چشمان خويش به آن‌ها علاقهمندم، تأسف‌ها خوردم؛ و در حالي كه در گذشته قادر به تحمل كوچك‌ترين بي‌احترامي و زورگويي نبودم، حال قسم مي‌خورم و به شما اطمينان مي‌دهم كه نور و قدرت حاصل از ايمان به آخرت، چنان صبر و تحمل و تسلي و متانتي به من داد، و چنان شوقي براي كسب جايزه‌‌يي بزرگ در امتحاني پر منفعت و مجاهدانه عطايم كرد، كه چنان‌كه در ابتداي اين رساله گفته‌ام، خود را در مدرسه‌‌يي پر از خير و زيبايي، و شايسته عنوان "مدرسه يوسفيه" يافته‌ام. اگر بيماري‌هاي گاه و بي‌گاه و حساسيت‌ها و ملاحظاتي كه ريشه در سالمندي دارد،
— 59 —
نبود، به‌طور كامل و با خيال راحت بيش از پيش به درس‌هايم مي‌پرداختم. به هر حال به مناسبت اين مقام، از موضوع خارج شديم؛ مرا ببخشيد!
خانه انسان، دنياي كوچك او و شايد بهشت كوچكش را تشكيل مي‌دهد؛ اگر ايمان به آخرت، حكمران سعادتخانه آدمي نباشد، افراد خانهي مزبور به نسبت مهرباني و محبت و دلبستگي‌هايشان، با نگراني‌هاي دردناكي مواجه مي‌شوند و عذاب مي‌بينند؛ بهشت‌شان تبديل به جهنم مي‌شود و با تفريحات و سرگرمي‌هاي موقت، عقل خود را فريب داده و از كار مي‌اندازند؛ مانند شتر مرغي كه شكارچي را مي‌بيند اما نمي‌تواند فرار يا پرواز كند و سرش را زير شن‌زار مي‌كند تا ديده نشود. انسان نيز سر در غفلت فرو مي‌برد تا مرگ و نيستي و فراق، او را نبيند، ديوانه‌وار درصدد چاره‌‌يي موقت بر مي‌آيد تا حواس خويش را پرت كند؛ مثلاً مادر وقتي مي‌بيند فرزندش ی كه حاضر است روح‌اش را فدايش كند ی در خطر است، از ترس بر خود مي‌لرزد، و آنان كه نمي‌توانند پدر و برادران خود را از بلايايي كه هر آن به سراغ‌مان مي‌آيند، نجات دهند همواره نوعي حزن و ترس را احساس مي‌كنند. در قياس با همين مطلب در زندگي دنيوي پر دغدغه و متغير، زندگي خانوادگيِ به ظاهر سعادتمند، به دلايل گوناگون سعادت خود را از دست مي‌دهد و حتي قرابت و مناسبت در يك زندگي محدود و مختصر، موجب حصول صداقت حقيقي و اخلاص صميمانه و خدمت و محبتي خالصانه نمي‌گردد، لذا اخلاق به همان نسبت دچار افت مي‌شود و حتي سقوط مي‌كند.
حال اگر ايمان به آخرت وارد خانه مذكور شود، مناسبت و شفقت و قرابت و محبت اعضاي خانواده، نه با معيار زماني محدود بلكه با مقياس تداوم مناسبات در جهان آخرت و توأم با سعادت ابدي، موجب حرمتي صميمانه مي‌شود؛ افراد يك‌ديگر را دوست مي‌دارند، به هم محبت مي‌كنند، رفتارشان صادقانه مي‌شود و دنبال عيب‌جويي از هم بر نمي‌آيند؛ به اين ترتيب اخلاق تعالي مي‌يابد، و سعادت و انسانيت حقيقي در آن خانه شروع به ظهور و بروز مي‌كند.
اين مطلب نيز با برهان‌هايي در رساله نور بيان گرديده است، لذا به همين مقدار اكتفا مي‌شود.
— 60 —
هر شهر نيز براي اهالي‌اش در حكم خانه است؛ اگر ايمان به آخرت در ميان اعضاي اين خانواده بزرگ حكم‌فرما نباشد، به جاي اخلاص و صميميت و فضيلت و حميت و فداكاري و رضاي الهي و ثواب اخروي ی كه اساس اخلاق نيكوست ی ، غرض، منفعت طلبي، تقلب، غرور و تكبر، رفتارهاي ساختگي، ريا، رشوه و فريب رواج مي‌يابد، و هرج و مرج و وحشت زير پوشش آسايش و انسانيت ظاهري، حكم‌فرما شده و زندگاني شهري مذكور مسموم مي‌شود. كودكان به بازيگوشي، جوانان به مستي و سر خوشي، قدرتمندان به ظلم و سالمندان به گريستن مي‌پردازند.
به همين قياس، شهر هم خانه‌‌يي و وطن نيز خانهي خانواده‌‌يي ملي‌ست. اگر ايمان به آخرت در اين خانه‌هاي بزرگ حكم‌فرما گردد، در آن زندگاني، احترام صميمانه، مهربانيِ‌ جدي و محبت و كمك‌ بي‌اجرت، خدمت‌ و معاشرت ‌بي‌حيله، احسان و فضيلت بي‌ريا و بزرگي و فضل دور از منيّت ظهور مي‌يابد.
«ايمان به آخرت» به هر كودكي مي‌گويد: "بهشت هست، بازيگوشي را رها كن" و با دروس قرآني موجب وقار آن‌ها مي‌شود؛
به هر جواني مي‌گويد: "جهنم هست، سرمستي را رها كن" و موجب مي‌شود عقل‌شان را به كار اندازند؛
به ظالم مي‌گويد: "عذاب شديد هست، سيلي خواهي خورد" و موجب مي‌شود در مقابل عدالت سر خم كند؛
به هر سالمندي مي‌گويد: "سعادتي اخروي و دائمي و عالي‌تر از همه خوشبختي‌هايي كه از كف داده‌يي، و جوانيِ باقي و سرشار از شادابي در انتظار توست، بكوش آن‌ها را به دست آوري" و به اين ترتيب گريستن‌اش ‌ را تبديل به خنده مي‌كند.
به همين قياس، «ايمان به آخرت» حُسن تأثيرش را بر هر گروه و دسته‌‌يي، چه كوچك و چه بزرگ، نشان مي‌دهد و نور افشاني مي‌كند.
جامعه شناسان و روان شناسان كه با زندگاني اجتماعي نوع بشر سر و كار دارند به هوش باشند! اگر هزاران فايده ايمان به آخرت با همين چند نمونه‌‌يي كه اشاره
— 61 —
كرديم قياس گردد، به يقين ثابت خواهد شد كه مدار سعادت هر دو جهان و هر دو حيات انسان، فقط ايمان است.
در گفتار بيست و هشتم رساله نور و رساله‌هاي ديگر آن، به شبهات ضعيفي كه در خصوص جسماني بودن حشر وجود دارد پاسخ‌هاي محكمي داده‌ايم، لذا در اين‌جا با اشاره مختصري مي‌گوييم:
جسمانيت، جامع‌ترين آيينه اسماي الهي‌ست؛ و غني‌ترين مقاصد الهي و مركز فعّال اهداف الهي در خلقت كائنات، در جسمانيت مي‌باشد. و باز جسمانيت است كه رنگارنگ‌ترين و متنوع‌ترين احسان‌هاي الهي را در بر مي‌گيرد، و بيش‌ترين بذرهاي سپاس و نيايش بشر كه در برابر آفريننده و به زبان نياز ادا مي‌گردد، نيز در جسمانيت است. همچنين متنوع‌ترين هسته‌هاي عوالم معنوي و روحاني نيز در جسمانيت قرار دارد.
به همين ترتيب، چون صدها حقيقت كلي در جسمانيت تمركز يافته است، خالق حكيم براي اين‌كه جسمانيت را بر روي زمين افزايش و گسترش دهد و مظهر حقايق مذكور گرداند، با چنان فعاليتي سريع و شگفت انگيز، لباس وجود را قافله قافله بر موجودات مي‌پوشاند و روانه نمايشگاه (زمين) كرده، سپس گروهي را ترخيص مي‌كند و گروهي ديگر را روانه مي‌سازد. به اين شكل كارخانه جهان هستي را به طور متمادي به كار وا مي‌دارد. محصولات جسماني را مي‌بافد، و زمين را نهالستاني براي آخرت و بهشت مي‌كند، و حتي براي رضايت معده جسماني انسان، دعايي را كه معده با زبان حال براي بقا مي‌كند با دقت تمام مي‌شنود، مي‌پذيرد و عملاً پاسخ مي‌دهد؛ بدين سبب است كه هزاران نوع غذاي لذيذ و نعمت‌هاي بسيار ارزشمند را با تنوع بي‌شمار به جسمانيت عرضه مي‌كند؛ اين امر بالبداهه و بي‌هيچ ترديدي نشان مي‌دهد كه بيش‌ترين و متنوع‌ترين لذات بهشت در آخرت، جسماني‌ست؛ و مهم‌ترين نعمت‌ها در دارالسعادت آخرت، كه مورد اُنس و علاقهي همه مي‌باشد، نعمت‌هاي جسماني‌ست.
آيا اصلاً احتمال و امكان دارد قدير رحيم و عليم كريم، دعاي اين معده عادي براي بقا را ی كه با زبان حال ادا مي‌شود ی بپذيرد و معجزه‌وار با طعام‌هاي ماديِ فراوان بر آن
— 62 —
منت بگذارد و هر لحظه با قصد و با عمل و بدون هيچ تصادفي پاسخ‌اش را بدهد، اما خواسته‌هاي كلي، متعالي، و دائمي نوع انسان را كه مهم‌ترين نتيجه كائنات و خليفه او بر روي زمين و برگزيده و پرستنده خالق است و با معده كبراي انسانيت مطرح مي‌گردد، بي‌پاسخ بگذارد، و به دعاهاي بي‌شمار او براي برخورداري از لذت‌هاي جسماني در دار بقا توجهي نكند، لذتهايي كه فطرتاً خواهان آن بوده و به آنها عادت كرده است، و با حشر جسماني عملاً به آن دعاها پاسخ ندهد و براي ابد بر او منت نگذارد؟ مثل اين است كه صداي مگسي را بشنود، اما قادر به شنيدن صداي رعد و برق نباشد! يا اين‌كه به تجهيزات يك سرباز عادي، با كمال دقت و اهميت توجه كند، اما وضع ارتش برايش مهم نباشد! اين صد در صد محال و باطل است.
آري، براساس صراحت قطعي آيه‌ي
﴿ ‌وَ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ اْلاَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اْلاَعْيُنُ‌ ﴾
(زخرف:٧١)، انسان آن دسته از لذات جسماني را كه در اين دنيا بيش‌تر با آن‌ها مأنوس بوده و نمونه‌هايش را چشيده است به گونه‌‌يي كه شايسته بهشت باشد، خواهد ديد و خواهد چشيد؛ و پاداش عبادات خاص و سپاسگزاري‌هاي خالصِ اعضا و جوارحي چون زبان، چشم و گوش در بهشت، با لذت‌هاي جسماني خاصِ همان اعضا داده خواهد شد. قرآن معجیز البيان چنان صريح از لذت‌هاي جسماني ياد مي‌كند كه امكان ندارد بر اساس تأويل‌هاي ديگر، معناي ظاهري را قبول نكرد.
بنابراين، نتيجه و ثمرات ايمان به آخرت نشان مي‌دهد، چنان كه حقيقت و نيازهاي معده به عنوان يكي از اعضاي بدن انسان بر وجود غذاها دلالت قطعي دارد، به همين ترتيب، حقيقت انسان و كمالات و نيازهاي فطري و خواسته‌هاي ابدي و استعدادهايي كه خواهان فوايد و نتايج مذكورِ ايمان به آخرت مي‌باشند، به صورت قطعي بر آخرت و بهشت و لذت‌هاي باقي جسماني و تحقق آن‌ها دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. به همين ترتيب، حقيقت كمالات كائنات و آيات تكويني معنادار آن، و تمام حقايق انسانيِ مرتبط با حقايق مذكور، بر وجود دار آخرت و تحقق آن و فرا رسيدن حشر و گشايش بهشت و جهنم دلالت مي‌كنند و شهادت مي‌دهند. اين مطلب در بخش‌هاي مختلف رساله نور، مخصوصاً در گفتار دهم، (دو مقام از) گفتار بيست و هشتم، گفتار بيست و نهم، شعاع نهم و رساله مناجات با براهيني به طرز
— 63 —
روشن و آشكار و به دور از شبهه، ثابت گرديده است كه خواننده را به آنها ارجاع مي‌دهيم و اين مطلب طولاني را در همين جا به پايان مي‌رسانيم.
بيانات قرآني در خصوص جهنم، آن قدر واضح و آشكار است كه نيازي به توضيحات ديگر باقي نمي‌ماند، منتها خلاصه‌ي دو سه نكته را كه از بين برنده يكي دو شبهه ضعيف مي‌باشد بيان مي‌كنيم و خواننده را براي آگاهي از تفصيل موضوع به رساله نور ارجاع مي‌دهيم.
نكته اول
انديشه جهنم با هراس‌اش، لذت ثمرات پيشين ايمان را از بين نمي‌برد، زيرا رحمت بي‌حد ربّاني به كسي كه مي‌ترسد مي‌گويد: "از دروازه توبه وارد شو و به سوي من بيا تا وجود جهنم نه تنها براي تو وحشتناك نباشد، بلكه موجب درك لذات بهشت گردد، و انتقام تو و مخلوقات بي‌شماري را كه به حقوق‌شان تجاوز شده، بگيرد و موجب شادماني شما گردد".
اگر غرق ضلالت و گمراهي شده‌‌يي و قادر به نجات خود نيستي، باز هم وجود جهنم هزار بار بهتر از اعدام ابدي‌ست، و براي كافران نيز نوعي مرحمت است؛ زيرا انسان و حتي حيواناتِ داراي نوزاد، از خوشي و سعادت بستگان و فرزندان و خويشان خود لذت مي‌برند و به نوعي احساس سعادت مي‌كنند. در چنين حالتي تو اي ملحد! به اعتبار ضلالت و گمراهي‌ات يا به واسطه اعدام ابدي، وارد عدم خواهي شد يا وارد جهنم مي‌شوي. عدم نيز كه شرّ محض است، هزاران بار بيش‌تر از جهنم روح و قلب تو و ماهيت انساني‌ات را به آتش مي‌كشاند، زيرا عدم، همه كساني را كه دوست‌شان داري و همه خويشاوندان و اصل و نَسَبت را كه به سعادت‌شان خوشحال و خرسندي، به همراه تو نيست و نابود مي‌كند؛ چرا كه اگر جهنم نباشد بهشت هم نخواهد بود. همه چيز با كفر تو، در عدم سقوط مي‌كند؛ تو اگر وارد جهنم شوي و در دايره وجود بماني، دوستان و خويشاوندانات يا در بهشت سعادتمندند يا در دايره وجودي‌شان به جهتي مظهر مرحمت‌ها مي‌گردند، پس به نظر مي‌رسد لازم است طرفدار وجود جهنم باشي. عليه جهنم بودن به معني طرفداري از عدم است
— 64 —
كه معناي ديگرش طرفداري از هيچ و پوچ شدن سعادت دوستان بي‌شمارت مي‌باشد.
آري، جهنم نيز اقليميست موجود، با جلال و جبروت و دهشتناك كه وظيفه محبس عادلانه و حكيمانه‌ي حاكم ذوالجلالِ دايره وجود را بر عهده دارد، دايره‌ي وجودي كه خير محض است. جهنم علاوه بر ايفاي نقش زندان و محبس، وظايف گوناگون و فراوان ديگري هم دارد، همچنين حكمت‌هاي بي‌شمار و خدمت‌هاي مربوط به عالم بقا متوجه جهنم است، و مسكن موجودات بسياري چون فرشتگان جهنم مي‌باشد.
نكته دوم
نه تنها وجود جهنم و عذاب شديدش با رحمت بي‌حد و حصر، عدالت حقيقي و حكمت متوازن و معتدل ضديتي ندارد، بلكه رحمت و عدالت و حكمت، اقتضاي وجود جهنم را دارند. در دايره عدالت، مجازات ظالمي كه حقوق هزاران بي‌گناه را زير پا مي‌گذارد، يا كشتن جانوري كه صدها حيوان مظلوم را دريده است، رحمتي بر مظلومان به شمار مي‌رود. بخشيدن آن ظالم يا رها كردن آن جانور، لطفي بي‌مورد و در حقيقت ظلم و نامهرباني در حق آن بيچارگان است. به همين ترتيب كافر مطلق، كه اهل جهنم است، هم با كفر و انكار خويش به حقوق اسماي الهي تجاوز مي‌كند و هم با تكذيبِ شهادت موجوداتي كه بر اسماي حق گواهي مي‌دهند به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند، و با انكار وظايف متعالي و تسبيح‌وار مخلوقات در برابر اسماي الهي، حقوق‌شان را ناديده مي‌گيرد و با تكذيبِ مقابله و آيينه‌داري عابدانه آن‌ها در برابر ظهور ربوبيت الهي ی كه غايت خلقت جهان و يكي از دلايل وجود و بقاي آن است ی مرتكب نوعي تجاوز مي‌گردد؛ اين امر چنان جنايت و ظلم عظيمي‌ست كه به هيچ وجه قابل عفو و بخشش نيست، و شامل تهديد آيه‌ي
﴿ ‌اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ‌ ﴾
(نساء: ٤٨)
مي‌گردد. نبردن او به جهنم، در واقع مرحمتي بي‌مورد است و نسبت به مدعيان بي‌شماري كه به حقوق‌شان تعرض شده، نامهرباني بي‌پاياني محسوب مي‌شود.
— 65 —
همان‌گونه كه مدعيان مذكور خواهان وجود جهنم هستند، به يقين عزت جلال و عظمت كمال نيز جهنم را طلب مي‌كنند.
آري، اگر يك عاصي لاابالي و كسي كه به حقوق رعيت تجاوز مي‌كند به حاكم صاحب عزتي بگويد: "قادر نيستي مرا دستگير و زنداني كني" و به اين صورت عزت او را ناديده بگيرد، قطعاً اگر در شهر زنداني هم نباشد، براي آن بي‌ادب محبسي مي‌سازد و او را زنداني مي‌كند. به همين ترتيب، كافر مطلق هم با كفر خود، عزت جلال حق را به شدت ناديده مي‌گيرد و با انكار، عظمت قدرت‌اش را زير سؤال مي‌برد و با تجاوز خويش، با كمال ربوبيت‌اش ضديت مي‌كند، البته حتي اگر اسباب موجبه و حكمت‌هاي وجودي جهنم ی كه به موجب وظايف گوناگونِ آن مطرح است ی نبود، آفريدن يك جهنم و انداختن چنين كافراني به درون آن، با شأن آن عزت و جلال تقابلي نداشت.
ماهيت كفر نيز نشان از جهنم دارد؛ آري، اگر ماهيت ايمان تجسم يابد با لذايذش مي‌تواند صورت بهشتي خصوصي را بگيرد و از اين منظر، از بهشت خبرهاي نهان دهد. به همين ترتيب چنان كه در رساله نور با دلايل متعدد ثابت نموده و در مسائل مطرح شده نيز اشاره كرده‌ايم، كفر و مخصوصاً كفر مطلق، نفاق و ارتداد چنان آلام وحشتناك و ظلماني و عذابي معنوي دارند كه اگر تجسم يابند براي فرد مرتد، جهنمي خصوصي خواهند شد و بدين لحاظ از جهنم بزرگ خبر نهان مي‌دهند. حقايق اين جهان كه به مثابه نهالستاني‌ست، در آخرت سنبله‌هايي خواهند داد، لذا اين هسته زهرآلود، كه بر آن درخت زقوم اشاره دارد، مي‌گويد: «من مايه‌‌يي از آنم و ميوه من نمونه‌‌يي خاص از آن درخت زقوم براي بدبختي‌ست كه مرا در قلب خود حمل مي‌كند».
مادام كه كفر تجاوزي‌ست به حقوق لايتناهي، بي‌شك جنايتي بي‌منتها به شمار مي‌رود، و فرد را مستحق عذابي بي‌منتها نيز مي‌كند. و مادام قتلي كه در يك دقيقه صورت مي‌گيرد موجب پانزده سال (قريب هشت ميليون دقيقه) حبس و تحمل همين مدت عذاب مي‌شود و از نظر عدالت بشري نيز امر پذيرفته شده و مطابق مصلحت و حقوق عمومي‌ست، پس ترديدي نيست كه يك كفر معادل هزار قتل مي‌شود، و مي‌توان گفت يك دقيقه كفر مطلق، قريب هشت ميليارد دقيقه عذاب در
— 66 —
پي خواهد داشت و اين با موازين عدالت موافقت دارد. كسي كه عمر خود را در كفر سپري كند مستحق حدود دو ترليون و هشتصد و هشتاد ميليارد دقيقه عذاب مي‌گردد و مظهر راز
﴿ ‌خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا‌ ﴾
مي‌شود.
بگذريم؛ توضيحات اعجاز آميز قرآن حكيم درباره بهشت و جهنم، و حجّت‌هاي رساله‌ نور به ‌عنوان تفسير بر آمده از آن در خصوص وجود بهشت و جهنّم، نيازي به بيان ديگر باقي نمي‌گذارد:
﴿ ‌وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ﴾
(آل عمران: ١٩١)
﴿ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا ٭ اِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقَامًا ﴾
(فرقان: ٦٦ - ٦٥)
در بسياري از آيات چون آيات فوق و بر زبان همه پيامبران و اهل حقيقت و در صدر آن‌ها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بيش‌ترين دعا اين بوده است:
خَلِّصنَا مِنَ النَّارِ؛ نَجِّنَا مِنَ النّارِ؛ اَجِرنَا مِنَ النّارِ؛
و دعاي «ما را از جهنم حفظ فرما» ، از جهنّمي كه براساس وحي و شهود براي آنان قطعيت يافته است، نشان مي‌دهد كه بزرگ‌ترين مسأله نوع بشر نجات از جهنم است، و يكي از حقايق بسيار مهم، عظيم و دهشتناك كائنات، جهنم مي‌باشد كه بعضي از اهل كشف و شهود و تحقيق آن را مشاهده مي‌كنند و آثار و سايه‌هايي از آن را مي‌بينند و از ترس آن فرياد بر مي‌آورند كه: «ما را از آن برهان».
آري، آميختگي و تقابل خير و شر، لذت و درد، نور و ظلمت، حرارت و برودت، زيبايي و زشتي و هدايت و گمراهي در اين كائنات، به خاطر حكمت بسيار بزرگي‌ست؛ زيرا اگر شر نباشد خير شناخته نمي‌شود؛ درد و الم نباشد لذت درك نخواهد شد؛ نور بي‌ظلمت اهميتي نخواهد داشت؛ درجات حرارت و گرما براساس سردي محقق مي‌گردد؛ با زشتي، يك حقيقت زيبايي، تبديل به هزار حقيقت شده و هزاران مرتبه از زيبايي وجود مييابد؛ بدون جهنم، بسياري از لذات بهشت پنهان مي‌ماند؛ بر همين قياس مي‌توان گفت كه هر چيز از جهتي با ضد خود شناخته مي‌شود، لذا حقيقتي واحد مي‌شكفد و حقايق فراواني را پديد مي‌آورد.
— 67 —
مادام كه اين موجوداتِ در هم آميخته، از دار فاني عازم دار بقا هستند، شكي نيست به همان صورت كه چيزهايي چون خير و لذت و نور و زيبايي و ايمان رو به سوي بهشت دارند، موارد مضري چون شرّ و الم و ظلمت و زشتي و كفر نيز به جهنم ميريزند، و سيلاب‌هاي همواره خروشان كائنات وارد اين دو حوض مي‌شوند و ميايستند.
خوانندگان را به نكات پر رمز و راز قسمت پاياني گفتار با كرامت بيست و نهم ارجاع مي‌دهيم و به همين مقدار اكتفا مي‌كنيم:
اي دوستان هم‌درس من در اين مدرسه يوسفيه!
راه آسان نجات از محبس وحشتناك ابدي اين است كه از همين زندان دنيوي استفاده كنيم و به موازات رهايي از گناهاني كه در اين‌جا بالضروره امكان انجام‌اش را نداريم، از گناهان پيشين توبه كرده و با اداي فرايض، هر ساعت از عمرمان را كه در حبس مي‌گذرد به يك روز عبادت تبديل كنيم. موقعيت فعلي بهترين فرصت است تا از حبس ابدي رها شده و وارد بهشت شويم؛ اگر اين فرصت را از دست بدهيم، آخرت‌مان نيز مانند دنياي‌مان گريان خواهد شد و مستوجب سيلي
﴿ ‌خَسِرَ الدُّنْيَا وَ اْلاخِرَةَ‌ ﴾
خواهيم شد.
نگارش اين مقام توأم با فرا رسيدن عيد قربان بود
تخيل كرده، احساس نمودم و مطمئن شدم كه "اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ"‌هايي كه يك پنجم نوع بشر يعني سيصد ميليون نفر از انسان‌ها در اين عيد سر مي‌دهند و همه با هم"اَللّهُ اَكْبَرُ"‌ مي‌گويند، و اين‌كه گويا كره بزرگ زمين به نسبت بزرگي‌اش اين كلمه قدسيه‌ي "اَللّهُ اَكْبَرُ"را به گوش سيارات ديگر كه دوستان آسماني‌اش هستند مي‌رساند، و "اَللّهُ اَكْبَرُ" گفتن هماهنگ بيش از بيست هزار حاجي در عرفات و روز عيد، به نوعي بازتاب كلام "اَللّهُ اَكْبَرُ" رسول ‌اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در هزار و سيصد سال پيش همراه با خاندان و اصحاب‌اش است كه بر زبان رانده‌اند و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به آن امر فرموده است؛ البته اين امر در برابر تجليِ كلي عنوانِ با عظمت
— 68 —
"ربّ الأرض و ربّ العالمين" ربوبيت الهي، با عبوديتي گسترده و كلي رخ مي‌نمايد.
آن‌گاه به اين فكر كردم كه آيا اين كلام قدسي با مسأله ما مناسبتي دارد يا نه؟ در يك لحظه به ذهن‌ام خطور كرد كه كلمات فراوان جزئي و كلي مانند شعايري چون "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌" ، "‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌" و "لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" و در رأس آن‌ها همين كلام "اَللّهُ اَكْبَرُ"، كه عنوان باقيات صالحات را دارند بر تحقق و اخطار مسأله ما اشاره مي‌كنند.
براي مثال، يكي از وجوه معنايي "اَللّهُ اَكْبَرُ"اين است كه قدرت و علم حضرت حق بزرگ‌تر و فوق هر چيزي‌ست، هيچ چيز خارج از دايره علم او نيست و نمي‌تواند از تصرف قدرت او بگريزد و خلاصي يابد، او از هر چيزي كه مي‌ترسيم بزرگ‌تر است؛ يعني قدرت او بزرگ‌تر از وقوع حشر، نجات ما از عدم و عطاي سعادت ابدي‌ست، و از هر چيز عجيب و بيرون از دايره‌ي عقل بزرگ‌تر است كه براساس صراحت قطعي آيه
﴿ ‌مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ‌ ﴾
(لقمان:٢٨) حشر و نشر نوع بشر، هم‌چون آفرينش نفسي واحد براي او آسان است. به اعتبار همين معناست كه مردم در برابر مصايب و مقاصد بزرگ، «الله بزرگ است، الله بزرگ است» را چون ضرب المثلي به كار مي‌برند تا خود را تسلي دهند و آن را نقطه قوت و استناد خويش قرار دهند.
آري، همان‌طور كه در گفتار نهم گفتيم، اين كلمه همراه با دو همتايش، هسته و خلاصه نماز را، كه فهرست همه عبادات است، تشكيل مي‌دهد؛ بنابراين اين سه حقيقت بزرگ يعني "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌ ،‌‌ ‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌ و‌ اَللّهُ اَكْبَرُ" كه در نماز و تسبيحات تكرار مي‌شوند، معناي نماز را تقويت مي‌كنند. نيز سه حقيقت بزرگ مذكور، به سؤالات ناشي از حيرت و لذت و هيبت كه از امور فوق‌العاده عجيب و زيبا و بزرگ نشأت مي‌يابد، پاسخ مي‌دهد؛ سؤالاتي كه مدار حيرت و شكر و عظمت و كبريايي‌ست كه انسان در كائنات با آن مواجه مي‌شود.
در بخش پاياني گفتار شانزدهم به تفصيل چنين گفته‌ايم: همان‌طور كه يك سرباز عادي در مراسم عيد، همراه با يك ارتشبد ارتش به حضور پادشاه شرفياب مي‌شود و
— 69 —
در ساير مواقع نيز به واسطه مقام افسر مافوق‌اش پادشاه را مي‌شناسد، هر فرد در موسم حج نيز تا حدودي هم‌چون اوليا، شروع به شناخت حضرت حق با عنوان "ربّ الأرض و ربّ العالمين" مي‌كند، زماني كه دريچه مراتب كبريايي به سوي قلب‌اش گشوده شد، با تكرار "اَللّهُ اَكْبَرُ"براي سؤالات حيرت انگيز، روح‌بخش و مكرري كه بر روح‌اش استيلا يافته، پاسخ مناسب را مي‌يابد.
در قسمت پاياني لمعه سیيزدهم نيز توضیيح داده‌ايم كه‌ "اَللّهُ اَكْبَرُ"، مهیم‌ترين دسيسه‌هاي شياطين را ريشه كن مي‌كند و در اين ارتباط پاسخ‌هاي قطعي مي‌دهد؛ همان‌طور كه "اَللّهُ اَكْبَرُ"، به سؤالات ما در‌باره آخرت پاسخ‌هاي كوتاه اما بسيار محكم مي‌دهد، "‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌" نيز حشر را گوشزد مي‌كند و به ما مي‌گويد: "تصور معناي من بدون آخرت ممكن نيست، زيرا همه حمد و سپاس‌ها از ازل تا ابد، از هر كس و خطاب به هر كس، مخصوص اوست. در رأس همه نعمت‌ها، صرفاً سعادت ابدي‌ست كه مي‌تواند به نعمت‌ها جنبه حقيقي ‌دهد و تمام موجودات را از مصايب بي‌شمار عدم رهايي ‌بخشد و معادل معناي كلي من باشد".
آري، هر مؤمن، روزانه پس از نمازها به موجب شرع، دست كم بيش از صد و پنجاه مرتبه "‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ، ‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌" مي‌گويد؛ عبارتي كه معناي آن حمد و شكري بي‌حد و حصر و فراگير را از ازل تا ابد افاده مي‌كند و فقط و فقط، پيش پرداختي براي بهاي سعادت ابدي و بهشت است و منحصر و مخصوص به نعمت‌هاي دنيوي آلوده به دردهاي فاني و گذرا نمي‌باشد. (فرد شاكر) به اين موارد از اين لحاظ كه وسيله‌‌يي براي نعمت‌هاي ابدي مي‌شوند، مي‌نگرد و شكر مي‌كند. كلمه قدسيهي "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌" نيز با معناي تنزيه و تقديسِ حضرت حق از عيب و نقصان، ظلم و عجز، نامهرباني و نياز و فريب و همه نواقصي كه با جمال و جلال و كمالش مخالف است، بر سعادت ابدي و دار الآخرتي كه مدار حشمت جلال و جمال و كمال سلطنت اوست، و بهشتي كه در آخرت هست، اشاره دارد و ما را به آن سو رهنمون مي‌گردد؛ و‌گرنه همان‌طور كه قبلاً ثابت كرديم، در صورتي كه چيزي به نام سعادت ابدي وجود نداشته باشد سلطنت، كمال، جلال، جمال و رحمت او با عيب و نقص لكه‌دار مي‌شود.
— 70 —
"بِسْمِ اللَّهِ"، "لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" و ساير كلمات مبارك نيز مانند همان سه كلمه قدسي، هر يك هسته اركان ايماني و هم‌چون عصاره گوشت يا شكر كه امروزه آن را كشف كرده‌اند اصل اركان ايماني و حقايق قرآني‌اند، و آن سه چنان‌كه هسته اصلي نمازند، هسته و مغز قرآن نيز هستند و در ابتداي بعضي از سوره‌هاي درخشان قرآن چون برليان مي‌درخشند؛ همچنين سه كلمه مذكور هسته اصلي حقايق و معادن و پايه‌هاي حقيقي رساله نور نيز هستند كه بسياري از الهامات مربوط به آن در حين تسبيحات (بعد از نماز) شروع گرديده است. اوراد مذكور در مسير و جهت ولايت احمديه و عبوديت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در چنان دايره ذكري، در تسبيحات بعد از نماز ورد طريقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام‌اند؛ بيش از صد ميليون مؤمن هنگام نماز با هم در آن حلقه كبراي ذكر، تسبيح به دست مي‌گيرند و سي و سه مرتبه "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌" سي و سه مرتبه "‌اَلْحَمْدُ ِللّهِ‌" و سي و سه مرتبه "اَللّهُ اَكْبَرُ" مي‌گويند.
آري، حتماً دريافته‌ايد كه تكرار سي و سه مرتبهي هر يك از اين سه كلمه مبارك ی كه قبلاً بيان كرديم و زبده و خلاصه و هسته قرآن و ايمان و نماز مي‌باشند ی بعد از هر نماز و در چنين حلقه ذكر باشكوهي، تا چه حد ارزشمند و موجب ثواب است.
همان‌طور كه مسأله نخستِ اين رساله در آغاز، درس مفيدي مربوط به نمیاز بود، پايان آن نيز، بدون اين‌كه تأملي كرده باشم و ظاهراً خارج از اختيار من، درس با اهميتي درباره تسبيحات نماز شد؛ "اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلَى اِنْعَامِهِ".
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 71 —

مسأله نهم

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌اٰمَنَ الرَّسُولُ بِمَا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ‌ . . . ﴾
(بقره: ٢٨٥)
يك سؤال شگفت انگيز معنوي، و حالي كه از ظهور نعمتي الهي و با عظمت حاصل شده بود موجب گرديد نكته‌‌يي مفصل و كلي درباره آيه‌ي اجمع، اعلي و اكبر فوق بيان شود.
به لحاظ معنا بر روح‌ام الهام شد: چرا كسي كه يكي از حقايق جزئي ايماني را انكار كند كافر مي‌شود و كسي كه آن را قبول نداشته باشد مسلمان نيست؟ اين در حالي‌ست كه لازم است ايمان به خدا و آخرت هم‌چون خورشيد، آن ظلمت و تاريكي را از ميان بردارد؛ هم چنين چرا كسي كه ركن و حقيقت ايمانيا‌ي را انكار كند مرتد مي‌شود، و دچار كفر مطلق مي‌گردد و كسي كه آن را قبول نكند از اسلام خارج خواهد شد؟ در حالي كه اگر همان فرد اركان ديگر ايمان را باور داشته باشد بايد او را از كفر مطلق نجات دهد.
جواب: ايمان چنان حقيقتي وحداني‌ست كه از شش ركن حاصل مي‌گردد و قبول تفريق نمي‌كند؛ چنان كلي‌ست كه قابل انقسام نيست و چنان كلي‌يي‌ست كه قبول جزء نمي‌كند؛ زيرا هر ركن ايماني با حجت‌هاي اثبات كننده خود، ساير اركان ايماني را اثبات مي‌كند؛ هر كدام از آن‌ها براي ديگري حجتي عظيم و بسيار قدرتمند‌ند. پس انديشه باطلي كه نمي‌تواند موجب تزلزل همه اركان و دليل‌هايشان شود، در حقيقت نخواهد توانست يك ركن و حتي يك حقيقت را ابطال و انكار كند. چنين انديشه‌‌يي حداكثر مي‌تواند تحت پوشش عدم قبول، چشم بر بندد و راه كفر عنادآميزي در پيش
— 72 —
گيرد و رفته رفته سر از كفر مطلق در آورد. دارنده چنين انديشه‌‌يي، انسانيت خود را از دست مي‌دهد و وارد جهنم مادي و معنوي مي‌شود. همانگونه كه در "رساله ثمره" با اشاراتي مجمل در اثبات حشر گفتيم: ساير اركان ايماني نيز حشر را اثبات ميكنند؛ در اين مقام نيز با عنايت حضرت حق و با اشاراتي به غايت مختصر اين نكته اعظم را طي شش نقطه به شرح زير بيان خواهيم كرد:
نقطه اول
"ايمان به الله" با حجت‌هاي خود، هم ساير اركان و هم ايمان به آخرت را اثبات مي‌كند؛ اين مطلب طي مسأله هفتم در رساله ثمره به خوبي توضيح داده شده است. آري، سلطنت ربوبيتي ازلي و باقي و حاكميت الوهيتي ابدي و دائمي را در نظر بگيريد كه كائنات لايتناهي را چون قصر، شهر و مملكتي با تمام لوازم مورد نيازش اداره مي‌كند و در دايره ميزان و نظم، آن را به حركت در مي‌آورد و با حكمت‌هايش متحول مي‌كند، و ذرات و سيارات و مگس‌ها و ستارگان را هم‌چون لشكري بانظم، توأم با هم تجهيز و تدبير مي‌كند و در دايره امر و اراده‌اش همواره طي رزمايشي متعیالي با تعليم و تعيين وظيفه به فعاليت و سير و حركت وا مي‌دارد و در مراسم افتتاحيه و سياحت عبوديت‌كارانه شركت مي‌دهد؛ حال آيا ممكن است و اصلاً احتمال دارد اين سلطنت ابدي، سرمدي، باقي و دائمي، دار آخرت را كه مَقرّي باقي و مداري دائمي و مظهري سرمدي‌ست، نداشته باشد؟ هيچ عقل و خردي اين را قبول مي‌كند؟ هزار مرتبه حاشا!
پس سلطنت و ربوبيت حضرت حق ی چنان كه در مسأله هفتم بيان شد ی و غالب اسما و حجت‌هاي وجوب وجودش، بر آخرت گواهي مي‌دهند و اقتضاي آن را دارند. ببين كه اين قطب ايماني چه نقطه استناد محكمي دارد، آن را ادراك كن و طوري باور كن كه گويي آن را مي‌بيني.
همان‌گونه كه ايمان به الله بدون آخرت امكان‌پذير نيست، بدون ايمان به انبيا نيز ممكن نيست؛ طبق آن‌چه در گفتار دهم با اشارات موجز بيان شد الله و معبود بالحقي براي ظهور الوهيت و معبوديت‌اش كائنات را چون كتاب صمداني مجسمي
— 73 —
خلق كرد؛ كتابي كه هر صفحه آن، به اندازه يك كتاب و هر سطرش، به اندازه يك صفحه اِفاده معنا مي‌كند؛ و آن را هم‌چون قرآن سبحانيِ جسماني قرار داد كه هر يك از آيات تكويني و هر كلمه‌ و حتي هر نقطه و حرف‌اش در حكم يك معجزه است؛ هم‌چنين آن را چون مسجدي رحماني‌ و با شكوه آفريد كه درون آن با آيات بي‌شمار و نقوش پر معنا تزيين شده و در هر گوشه‌اش دسته و گروهي به نوعي مشغول عبادت‌هاي فطري خود مي‌باشند؛ پس چگونه امكان دارد و عقل چگونه مي‌پذيرد كه اساتيد و مفسراني را به عنوان رسول نفرستد تا معاني آن كتاب كبير را درس دهند و آيات آن قرآن صمداني را تفسير كنند؟ آيا امكان دارد خداوند براي كساني كه در آن مسجد با عظمت به اشكال مختلف عبادت مي‌كنند، اماماني را تعيين نكند؟ و براي آن اساتيد، مفسران و امامان، اوامري صادر نكند؟ حاشا، صد هزار بار حاشا!
صانع رحيم و كريم، كائنات را ضيافت‌كده و نمايشگاه و محل گشت و گذار قرار داد، و انواع و اقسام نعمت‌هاي لذيذ و مصنوعات باستاني و خارق‌العاده و بي‌حد و حصر خويش را در آن چيد تا جمال رحمت و حُسن شفقت و كمال ربوبيت خود را به موجودات نشان دهد و آن‌ها را به سپاسگزاري و حمد فرا بخواند؛ آيا ممكن است و عقل مي‌پذيرد كه در اين ضيافت‌كده، با مخلوقات ذي‌شعور خود سخن نگويد و در مقابل نعمت‌هايي كه عطا كرده است، وظيفه عبوديت و سپاسگزاري در قبال ظهور رحمت و محبوبيت‌‌‌اش را به واسطه رسولان‌اش يادآوري نكند؟ حاشا، هزاران بار حاشا!
صانعي كه صنعت خود را دوست دارد و علاقهمند است مورد پسند ديگران قرار گيرد، و حتي با در نظر گرفتن هزاران ذوقِ دهان مايل است مورد تقدير و تحسين قرار بگيرد، صانعي كه عالم را با صنايع باستاني تزيين نموده و مي‌خواهد با هر صنعتي، خود را معرفي كند و جمال معنوي خويش را بنماياند تا دوست‌اش بدارند، مگر امكان دارد با بزرگان جامعه‌ي بشري سخن نگويد، بشري كه به‌مثابه فرماند‌ه‌ي ذي‌حياتان مي‌باشد، و آن‌ها را رسول خود قرار ندهد؟ آيا ممكن است صنايع جميل
— 74 —
او، بدون مدح و ستايش بمانند و حُسن فوق‌العاده اسمائش، بي‌تحسين مانده و شناساندن و ميل به دوست داشته شدنش، بي‌پاسخ بماند؟ حاشا، صدهزار بار حاشا!
متكلم عليمي كه درخواست‌ها و دعاهاي موجودات را ی كه با زبان حال و براي استجابت نيازهاي فطري‌شان ادا مي‌گردد ی در زمان مناسب و به طرزي كه نشان دهنده قصد و اراده و اختيار اوست، با نعمت‌هاي بي‌شمار و احسان لايتناهي عملاً و حالاً به شكلي صريح و آشكار پاسخ مي‌گويد، مگر ممكن است و عقل مي‌پذيرد كه با كوچك‌ترين موجود عملاً و حالاً سخن بگويد و دردش را درمان نمايد و به واسطه احسانش درخواست او را بشنود و نيازش را بر آورده سازد و بداند، اما با رؤساي معنوي انسان‌ها، كه منتخب و نتيجه كائنات‌‌اند و خليفه او بر روي زمين و فرمانده اكثر مخلوقات ارض، ديدار نكند؟ آيا امكان دارد او همان‌طور كه با همه ذي‌حياتان عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، با انسان قولاً و كلاماً سخن نگويد و فرامين و صُحُف و كتاب‌هايش را براي آنان نفرستد؟ حاشا، بي‌نهايت حاشا!
پس ايمان به الله، با قطعيت و با دلايل بي‌شمار "وَ بِكُتُبِهِ وَ رُسُلِه" يعني ايمان به پيامبران و كتاب‌هاي مقدس را اثبات مي‌كند.
آيا امكان دارد و عقل مي‌پذيرد كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مخلوق منتخب و رسول اكمل و بزرگترين پيامبر خداوند نباشد؟ زيرا محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در برابر خدايي كه با تمام آفريده‌هايش خود را معرفي مي‌كند و موجب مي‌گردد تا دوستاش بدارند و عملاً و حالاً از او سپاسگزاري كنند، غوغايي در كائنات به راه انداخته، و با حقيقت قرآن صانع ذوالجلال را به طرز اكمل شناخته و شناسانده، دل بدو سپرده و موجب شده است ديگران نيز آن صانع را دوست بدارند، حمد او را گفته و موجب شده است ديگران نيز سپاسگزاري‌اش كنند، كسي كه با "سُبْحَانَ اللَّهِ، اَلْحَمْدُ لِلَّهِ، اللَّهُ أَكْبَرُ"هايش زمين را طوري به سخن وا داشته است كه سماوات نيز بشوند، و در طول هزار و سيصد سال به لحاظ كميّت يك پنجم، و به لحاظ كيفيت و انسانيت نيمي از نوع بشر را همراه خود كرده و در برابر تمام جلوههاي ربوبي آن خالق، با عبوديتي كلي و گسترده به شيوهيي كه برّ و بحر را به جذبه وا دارد مقابله كرده است، كسي كه در برابر تمام مقاصد الهي، با سوره‌هاي
— 75 —
قرآن، كائنات و اعصار را مورد خطاب قرار داده و به آن‌ها تعليم داده است و منادي سورههاي مذكور بوده است، و شرف و قيمت و وظيفه نوع انسان را اعلام كرده، و با هزاران معجزه مورد تأييد قرار گرفته است.
پس حقيقت "‌اَشْهَدُ أن لَا إِلَهَ إِلّا اللّه" با تمام دليل‌ها و حجت‌هايش،‌ حقيقت "‌‌‌‌‌اَشْهَدُ‌‌ ‌أنَّ‌ مُحَمَّداً رَّسُولُ اللّهِ" را اثبات مي‌كند.
و آيا ممكن است صانع اين جهان، آفريدگانش را با صدهزار زبان به گفتگو با يك‌ديگر بخواند و سخن آن‌ها را بشنود و بداند، و خود سخن نگويد؟ حاشا!
آيا عقل مي‌پذيرد كه خداوند، مقاصد الهي خود در كائنات را، با فرماني اعلام نكند؟ و براي پاسخِ حقيقي به سه سؤال عام و دهشت‌انگيز كه "مخلوقات از كجا مي‌آيند؟" و "به كجا مي‌روند؟" و "چرا قافله قافله از پي هم مي‌آيند و پس از مدتي درنگ، مي‌روند؟" كتابي چون قرآن را نفرستد و معماي كائنات را نگشايد؟ حاشا!
آيا ممكن است قرآن معجز البياني كه سيزده قرن را روشنايي بخشيده و در هر ساعت صد ميليون نفر، با كمال احترام آن را بر زبان مي‌رانند، و با قدسيت خويش بر قلب ميليون‌ها حافظ نگاشته مي‌شود، كلام آن متكلم ازلي و آن صانع سرمدي نباشد؟ حاشا و صدهزار بار حاشا و كلا! كتابي كه از لحاظ كيفيت قسم اعظم نوع بشر را با قوانين خود اداره مي‌كند و نفوس و ارواح و قلوب و عقول‌شان را تربيت و تزكيه و تصفيه مي‌كند و تعليم مي‌دهد، و معجزه بودن‌اش در رساله نور به چهل وجه اثبات شده، و در مكتوب باكرامت و خارق‌العاده نوزدهم بيان گرديده است كه اعجازش را به نوعي به هر يك از طوايف و طبقات چهل‌گانه مردم نشان مي‌دهد، كتابي كه حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با هزاران معجزه‌اش يكي از معجزات آن بوده و بدين‌ترتيب اثبات مي‌گردد كه به حق كلام الله مي‌باشد.
پس ايمان به الله با تمام حجت‌هايش اثبات مي‌كند كه قرآن، كلام الله است.
نيز آيا ممكن است سلطان ذوالجلالي كه پهنه زمين را همواره از ذي‌حياتان پر و خالي مي‌كند و براي اين‌كه خود را بشناساند و ديگران عبادت و تسبيح‌اش كنند جهان را به وجود ذي‌شعوران زينت داد، آسمان‌ها و ستارگان را خالي و تهي رها نمايد، و مردمان مناسب آن‌ها را نيافريند و در كاخ‌هاي آسماني ساكن نكند؟ و
— 76 —
سلطنت ربوبي‌اش را در بزرگ‌ترين مملكت خود، بي‌خدمه و بي‌شكوه، بدون مأمور و نماينده و ياور و ناظر و تماشاگر و عابد و رعيت رها كند؟ حاشا، به تعداد ملائك حاشا!
آيا به هيچ وجه ممكن است حاكمِ حكيم و عالمِ رحيمي كه كائنات را بسان كتابي نوشت، و تاريخچه حيات هر درخت را در هسته‌هايشان مندرج كرد، و وظايف حياتي هر گل و گياهي را در بذرهايشان نگاشت، و موجب شد سرگذشت حيات هر ذي‌شعوري در قوه حافظه آن‌ها، كه به كوچكي دانه خردل است، به دقت نوشته شود، و در سراسر مُلك و دواير سلطنت‌اش، هر عمل و حادثه‌‌يي را با عكس‌هاي متعدد ثبت و محافظت كرد، و بهشت و جهنم و صراط و ميزان اكبر را براي تجلي و تحقق حكمت و رحمت و عدالت‌اش، كه يكي از مهم‌ترين پايه‌هاي ربوبيت‌اش است، آفريد، اعمال و افعال مرتبطِ انسان با كائنات را براي مجازات و پاداش ثبت نكند و بدي‌ها و خوبي‌هايشان را در الواح قَدَر ننويسد؟ حاشا، به تعداد حروف نگاشته شده در لوح محفوظ قَدَر حاشا!
پس حقيقت ايمان به الله با حجت‌هايش، حقيقت‌هاي ايمان به ملائكه و ايمان به تقدير را به صورت قطعي اثبات مي‌كند؛ و همان‌طور كه خورشيد روز را مي‌نماياند و روز خورشيد را، اركان ايمان يك‌ديگر را اثبات مي‌كنند.
نقطه دوم
ادعیاي همه صُیحُف و كتاب‌هیاي آسمیاني و در رأس‌شیان قیرآن، و همه پيامبران (ع) و در رأس‌شان محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، بر پنج شش محور استوار است كه همواره براي درس دادن آن‌ها و اثبات‌شان مي‌كوشند. تمام حجت‌ها و دلايلي كه بر نبوت و صدق مدعاي آن‌ها گواهي مي‌دهند ناظر بر همين محورها هستند و بر حقانيت‌شان مي‌افزايند. محورهاي مذكور عبارتند از ايمان به الله و ايمان به آخرت و ايمان به ساير اركان.
— 77 —
تفكيك اركان شش‌گانه ايمان از يك‌ديگر ممكن نيست؛ هر يك از آن‌ها اثبات كننده اركان ديگر است، و اركان ديگر را اقتضا دارد. شش ركن مذكور چنان كل و كلي‌يي هستند كه تجزيه نمي‌پذيرند و انقسام‌شان غيرممكن است؛ هم‌چون درخت طوبي كه ريشه‌اش در آسمان‌هاست و هر شاخه و ميوه و برگ اين درخت بزرگ متكي به حيات كلي و لايتناهي آن مي‌باشد؛ كسي كه نتواند چنين حياتي را كه چون خورشيد ظاهر و پر قدرت است، انكار كند قطعاً حيات يك برگ متصل به آن را نيز نمي‌تواند انكار كند؛ در غير اين‌ صورت آن درخت به تعداد شاخه‌ها و برگ‌ها و ميوه‌هايش، آن فرد منكر را تكذيب و به سكوت وا خواهد داشت. ايمان نيز با اركان شش‌گانه‌اش همين منوال را دارد.
در ابتداي اين مقام قصد داشتيم اركان شش‌گانه ايمان را طي شش نقطه، و هر نقطه را با پنج نكته، كه در مجموع سي و شش نكته مي‌شد، بيان كنيم. مرادم اين بود كه به سؤال دهشتناكي كه در ابتدا مطرح كردم پاسخ تفصيلي بدهم، اما اشكالاتي پيش آمد كه اجازه اين كار را به من نداد. گمان مي‌كنم نقطه اول مقياس بسنده‌‌يي‌ست، لذا نيازي به توضيح بيش‌تر براي دانايان نيست. دانسته شد كه اگر مسلماني يكي از حقايق ايمانيه را انكار كند، دچار كفر مطلق مي‌شود، زيرا برخلاف اجمالي كه در اديان ديگر هست، در اسلام توضيح و تفصيل كامل داده شده و اركان با يك‌ديگر پيوند محكمي دارند. مسلماني كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را نمي‌شناسد و او را قبول ندارد، خداوند را با صفات‌اش نمي‌شناسد و از آخرت ناآگاه است. ايمان فرد مسلمان متكي به چنان حجت‌هاي محكم، استوار و بي‌شماري‌ست كه هيچ عذري براي انكار باقي نمي‌ماند، بهطوري كه گويي عقل گزيري از پذيرش مطلب ندارد.
نقطه سوم
زماني "اَلْحَمْدُ لِلّه" بر زبان راندم و درصدد نعمتي بر آمدم كه معادل معناي گسترده و بي‌حد و حصرش باشد، در يك لحظه جمله زير به خاطرم آمد:
اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلَى اْلاِيمَانِ بِاللّهِ وَعَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَعَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ
وَعَلَى صِفَاتِهِ وَاَسْمَائِهِ حَمْدًا بِعَدَدِ تَجَلِّيَاتِ اَسْمَائِهِ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ
ديدم كاملاً معادل آن است؛ به اين ترتيب كه : . . . . .
— 79 —

مسأله دهم

گُل امير داغ
نام روستاييست.
(پاسخي‌ست محكم به اعتراضات مربوط به تكرارهاي موجود در قرآن)
برادران صديق و عزيزم!
گرچه اين مسأله به دليل اوضاع پريشانم در هم ريخته و بي‌نظم شد، اما زير آن عبارات مشوش، نوعي اعجاز قطعي ارزشمند يافتم. متأسفانه موفق به بيان مطلب نشدم و به رغم نارسايي عبارات، از آن لحاظ كه موضوع مربوط به قرآن است، به سان صدفيست كه گوهري درخشان، متعالي و قدسي را در برگرفته و عبادتي متفكرانه به شمار مي‌رود. پس نه به جامه ژنده‌اش، كه به الماسي كه در اختيار دارد بنگريد. درصورتي كه مناسب باشد آن را "مسأله دهم" بناميد، وگرنه آن را نامه‌‌يي در پاسخ به نامه‌هاي تبريك‌تان بدانيد. در ضمن، متن حاضر را در يكي دو روز از ايام ماه رمضان در حالي كه بسيار بيمار بودم و قادر به غذا خوردن هم نبودم و وضعيت‌ام آشفته بود، در حالت اجبار و كاملاً مجمل و كوتاه نوشتم، طوري كه حجت‌هاي متعدد و حقايق فراواني را در هر كدام از جمله‌ها درج نموده‌ام. با اين حال معذورم بداريد.
به عنوان مسأله دهم از ثمره زندان دنيزلي، گل كوچك و منوري‌ست براي امير داغ و اين رمضان شريف، كه با بيان حكمتي از تكرارهاي قرآني، اوهام زهرآگين و عفونت زده اهل ضلالت را از بين مي‌برد.
برادران صديق و عزيزم!
— 80 —
در رمضان شريف، حين تلاوت قرآن معجز البيان، هنگام برخورد با هر يك از سي و سه آيه‌‌يي كه در شعاع اول آورده‌ام، كه اشاره است به رساله نور، ديدم صفحه و برگ و قصه هر كدام از آن آيات از اين نظر كه براي رساله نور و شاگردانش حصه‌‌يي از قصه است، درجه‌يي متوجه ماست. به ويژه همان‌گونه كه آيه نور در سوره نور با ده انگشت به رساله نور اشاره دارد، آيه ظلمت نيز در پشت همان صفحه، كاملاً ناظر بر معارضان رساله نور است. بنابراين احساس كردم مقام مذكور گويي از جزيي بودن خارج شده و كليت كسب نموده است و در اين عصر، رساله نور و شاگردانش فردي از افراد آن كلي هستند.
آري، خطاب قرآن از مقام فراگير ربوبيت عامه‌ي متكلم ازلي، و نيز از مقام گسترده ذاتي كه به نام نوع بشر و حتي سراسر كائنات مورد خطاب قرار گيرد، و از مقام بسيار وسيع ارشاد بني آدم و نوع بشر در همه اعصار، و از مقام والا و محيطِ قوانين داير بر تدبير تمامي مخلوقات و ربوبيت خالق كائنات، و از مقام (قوانين داير بر) دنيا و آخرت و زمين و آسمان‌ها و ازل و ابد، وسعت و علويت و احاطه كسب مي‌كند؛ كه به ‌سبب اين علويت و وسعت و احاطه، چنان اعجاز و شمول از خود نشان مي‌دهد كه مرتبه ساده و ظاهري آن، ادراك بسيط طبقه عوام را به‌ عنوان وسيع‌ترين قشر مورد خطابِ دروس قرآني، نوازش مي‌دهد و در عين حال طبقات برتر را نيز بهره‌مند مي‌سازد. گويي اين‌طور نيست كه سهم اندكي از كل ماجرا يا درس عبرتي از حكايتي تاريخي مطرح باشد، بلكه فرماني كلي‌ست كه براي خطاب به همه اعصار و همه طبقات، نو به نو نازل مي‌شود؛ مخصوصاً با تكرار فراوان "‌اَلظَّالِمِينَ اَلظَّالِمِينَ‌"، و بيان شديد مصايب زميني و آسماني، كه جزاي تهديدها و ستمگري‌هايشان است، ما را متوجه ظلم‌هاي عجيب اين عصر و عذاب‌هايي كه بر سر فرعون و قوم عاد و ثمود آمد، مي‌كند، و با يادآوري نجات انبيايي چون ابراهيم و موسي (ع)، به مظلومان اهل ايمان تسلي مي‌دهد.
قرآن معجز البيان، زمان‌ها و قرن‌ها و اعصار گذشته، كه در نظر غافلان و گمراهان، عدم‌ستاني وحشتناك و دهشت‌انگيز و گورستاني نابود شده و دردناك مي‌باشد، را به صورت صفحه‌هاي عبرت‌‌انگيز و عوالمي عجيب، زنده، موجود و داراي روح، و در ارتباط با ما چون مملكتي ربّاني، همانند آن‌چه در پرده سينما ديده
— 81 —
مي‌شود، نشان داده و گاه ما را به گذشته مي‌برد و گاه گذشته را نزد ما مي‌آورد؛ و با نشان دادنش به هر عصر و طبقه‌‌يي، با اعجازي متعالي تعليم مي‌دهد. قرآن عظيم الشأن با همان اعجاز، كائنات را كه در نظر گمراهان، جامد و پريشان و بي‌روح، و وحشت‌كده‌‌يي بزرگ و در حال غلتيدن ميان فراق و زوال است به صورت كتابي صمداني، شهري رحماني، و نمايشگاه صنع ربّاني، نشان مي‌دهد و با زنده كردن همان چيزهاي جامد و موظف كردن‌شان، به سخن گفتن با يك‌ديگر و ياوري هم وا مي‌دارد و به اين ترتيب، به نوع بشر و جن و مَلك، درس حقيقي و نوراني حكمت مي‌دهد. قرآن امتيازات قدسي بسياري مانند موارد زير دارد:
در هر حرف قرآن ده، صد و گاه هزار و هزاران ثواب وجود دارد.
اگر تمام جن و انس جمع آيند، نخواهند توانست مانند قرآن را بياورند.
قرآن با تمام فرزندان آدم (ع) و تمام كائنات، دقيقاً در مقام خودشان سخن مي‌گويد.
همواره در قلب ميليون‌ها حافظ با ذوق، نقش مي‌بندد.
به رغم تكرارهاي فراوانش، خسته كننده نيست.
با داشتن جملات پيچيده، در ذهن لطيف و بسيط كودكان نيز به صورت كامل جاي مي‌گيرد.
نزد بيماران و كساني كه با شنيدن كم‌ترين سخني متأثر مي‌شوند و كساني كه در سكرات مرگ به سر مي‌برند، چون آب زمزم، گوارا به نظر مي‌رسد.
قرآن سعادت هر دو جهان را نصيب شاگردان خود مي‌كند و به موجب رعايت دقيق مرتبه اُميّت ترجمان، مقصود حضرت رسول عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد. بي‌‌ آن‌كه به تكلف و تصنع و تظاهر ميدان دهد، سلاست فطري و نزول مستقيم‌اش از آسمان را درس ميدهد، و با حكمت نوازش ادراك بسيطِ طبقه عوام ی كه اكثر مردم را تشكيل ميدهند ی با تنزّلات كلامي، مقصود سخن‌گفتن حق در حد فهم بشر مي‌باشد. بيش‌تر از هر چيزي ظاهرترين و بديهي‌ترين صفحات چون ارض و سما را مي‌گشايد، و در زير آن پرده‌هاي امور عادي، معجزات خارق‌العاده قدرت و سُطور
— 82 —
حكمت معنادارش را تعليم مي‌دهد، و بدين طريق در لطف و ارشاد، اعجازي نيكو به نمايش مي‌گذارد.
قرآن خود را كتاب دعا، دعوت، ذكر و توحيد نيز معرفي مي‌كند كه اقتضاي تكرار دارند و به موجب اين راز، با تكرارهاي زيبا و دل‌نشين‌اش در جمله‌‌يي يا قصه‌‌يي، معاني متعدد و فراواني را به مخاطبان از طبقات گوناگون، تفهيم مي‌كند. در حادثه‌‌يي جزئي و عادي، به بي‌اهميت‌ترين و جزئي‌ترين چيزها نيز با نظر مرحمت مي‌نگرد و اعلام مي‌كند كه همين مطالب در دايره تدبير و اراده حق قرار دارند، و با بيان اين راز، كوچك‌ترين حوادث مربوط به صحابه در زمان تأسيس اسلام و شكل‌گيري شريعت را مورد توجه قرار مي‌دهد و در عين حال داراي قوانين كلي نيز هست. همچنين حوادث جزئي زمان تأسيس اسلام و شريعت كه عمومي هستند را از آن نظر كه دانه‌هايي هستند و ميوه‌هاي مهمي از آن‌ها حاصل مي‌شود، بيان ميدارد. و بدين ترتيب توسط موارد بالا به نوعي اعجازش را نشان ميدهد.
آري، قرآن با توجه به لزوم تكرار و تكرّر احتياج، در مدّت بيست سال، به‌عنوان جواب براي سؤال‌هاي مكرر، به بسياري از طبقات مختلف و جداگانه درس داده، و اثبات مي‌كند كه تمام جزئيات و كلّيّات، از ذرّات گرفته تا ستارگان، در تصرف يك ذات قرار دارد، و اوست كه كائنات با عظمت را تكه‌تكه كرده و در قيامت شكل آن را عوض مي‌كند، و دنيا را از ميان برداشته و آخرت عظيم را به‌جاي آن قرار مي‌دهد، و غضب الهي و حدّت الهي را به‌حساب نتيجه‌ي خلقت كاينات‌ در مقابل ظلم نیوع بشر ی كه عناصر و زمين و آسمان‌ها و كائنات را به‌ خشم مي‌آورد ی نشان مي‌دهد، و در زمان تأسيس انقلابي دهشتناك و گسترده و فوق‌العاده، با تكرار بعضي جملات، كه به اندازه‌ي هزاران نتيجه قوت دارند، و تكرار بعضي آيات، كه نتايج دلايل بي‌شماري مي‌باشند، نه تنها قصوري مرتكب نمي‌شود بلكه خبر از اعجازي قوي و بلاغتي عالي، و فصاحت و سلاستي كاملاً مطابق مقتضاي حال دارد.
مثلاً عبارت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ كه يك آيه است، ١١٤ مرتبه در قرآن تكرار مي‌شود؛ آيهي مذكور چنان كه در لمعه چهاردهم رساله نور بيان شده، حقيقتي‌ست كه فرش را به عرش پيوند مي‌دهد، كائنات را روشنايي مي‌بخشد و هر
— 83 —
كسي در هر لحظه بدان محتاج است. اين عبارت اگر ميليون‌ها بار هم تكرار گردد، باز هم نيازمند آنيم؛ نه اين‌كه مانند نان هر روز به آن نيازمند باشيم، بلكه هم‌چون هوا و نور هر لحظه محتاج و مشتاق آن هستيم.
مثال ديگر، آيه‌ي
﴿ ‌اِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ‌ ﴾
است، كه در سوره "شعرا" هشت بار تكرار مي‌شود. با ذكر نجات پيامبران و عذاب قوم‌شان، آيه‌‌يي كه قوّت هزاران حقيقت را دارد، به حساب نتيجه كائنات و ربوبيت عامه، تكرار مي‌گردد. عزت ربّاني، عذاب قوم ظالم و رحيميت الهي، نجات انبيا را اقتضا دارد؛ حال اگر آيه فوق با هدف تعليم، هزاران بار هم تكرار شود، چون بلاغتي عالي و موجز و معجزه‌وار است، باز هم احتياج و اشتياق به آن وجود دارد.
يا در سوره "الرحمن" كه آيه‌ي
﴿ ‌فَبِاَىِّ الاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‌ ﴾
(رحمن: ١٣) و در سوره "مرسلات" كه آيه‌ي
﴿ ‌وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ‌ ﴾
(مرسلات: ١٥) تكرار مي‌شود، كفر و ظلم جن و نوع بشر را يادآوري مي‌كند كه كائنات را به غليان آورده و موجب حدّت زمين و آسمان‌ها مي‌گردد و نتايج خلقت جهان را تخريب مي‌سازد، و با انكار و تحقير، به مقابله با حشمت سلطنت الهي مي‌پردازد. آري، اين دو آيه كه كفر و كفران و تجاوز آن‌ها به حقوق تمام مخلوقات را به همه اعصار و زمين و آسمان‌ها هشدار داده، فرياد مي‌كند، و با هزاران حقيقت مشابه مرتبط است و درسي عمومي‌ست، از قوت هزاران مسأله برخوردار مي‌باشد و اگر هزاران بار هم تكرار شود چون بلاغتي‌ست داراي اعجازي شكوهمند و ايجازي زيبا، باز هم بدان نياز است.
نمونه ديگر، مناجات نبوي "جوشین كبير" است كه نوعي مناجات حقيقيه‌ي قرآني و بر آمده از قرآن، و در واقیع به نیوعي خلاصهي آن است؛ و عبارت
‌سُبْحَانَكَ يَا لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ خَلِّصْنَا وَ اَجِرْنَا وَ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ
صد بار در آن تكرار مي‌شود. در اين تكرار از آن نظر كه از سه وظيفه‌ي بزرگي چون "توحيد" به عنوان بزرگ‌ترين حقيقت كائنات، و "تقديس و تسبيح" به عنوان مهم‌ترين وظايف مخلوقات در برابر ربوبيت، و "رهايي از شقاوت ابدي" ی كه از دهشتناك‌ترين مسائل نوع انسان و لازم‌ترين نتيجه عجز و عبوديت انسیان مي‌باشد ی ياد مي‌شود، اگر هزاران بار هم تكرار شود، باز ناچيز است.
— 84 —
تكرارهاي قرآني ناظر بر چنين مباني متيني‌ست. مانند عباداتي چون تسبيحات نماز كه تكرارشان سنت محسوب مي‌شود. حتي گاه در صفحه‌‌يي، به اقتضاي مقام و نياز تفهيم و بلاغت بيان، حقيقت توحيد را تا بيست مرتبه صريحاً يا ضمناً تكرار كرده، بيان مي‌دارد و نه تنها موجب ملال نمي‌شود، بلكه شوق و حلاوت و قوّت را زياد مي‌كند. در رساله نور با دلايل كافي بيان شده است كه تكرارهاي قرآني تا چه حد به‌جا و مناسب و مطابق بلاغت است.
سوره‌هاي مكي و مدني قرآن معجز البيان، از نقطه نظر بلاغت و از لحاظ اعجاز و تفصيل و اجمال با هم متفاوت‌اند؛ سرّ حكمت آن اين است كه مخاطبان و معارضان صف اول قرآن در مكه، اُمّيّون و مشركان قريش بوده‌اند، لذا به لحاظ بلاغت، نياز به اسلوبي عالي و محكم، و اجمالي مقنع و اطمينان بخش و موجز بوده، و براي تثبيت حقايق نيز، نياز به تكرار بوده است. به همين دليل سوره‌هاي مكي، اغلب اركان ايمان و مراتب توحيد را با ايجازي اعجازآميز و قوي و عالي بيان و تكرار نموده، مبدأ و معاد و خدا و آخرت را نه در يك صفحه و يك آيه و يك جمله و يك كلمه، بلكه گاه در يك حرف با هيأت‌هايي چون تقديم و تأخير يا تعريف و تنكير يا حذف و ذكر، آن‌چنان با قوت اثبات مي‌كند كه بزرگان نابغه علم بلاغت نيز حيرت مي‌كنند. رساله نور و مخصوصاً "گفتار بيست و پنجم" - كه چهل نوع اعجاز قرآن را اجمالاً اثبات مي‌كند ی به همراه آن‌چه در ذيل آن بيان گرديده، و نيز رساله نور عربي به نام تفسير "اشارات الاعجاز" ی كه وجه اعجازي موجود در نظم (قرآن) را به طرز خارق العاده‌يي بيان و اثبات مي‌كند ی (همگي) نشان مي‌دهند كه سوره‌ها و آيات مكي در بلاغت، داراي عالي‌ترين اسلوب و در ايجاز، داراي عالي‌ترين اعجاز مي‌باشند.
اما مخاطبان و معارضان صف اول سوره‌ها و آيات مدني، اهل كتابي چون يهود و نصاري بودند كه خدا را قبول داشتند، لذا ضرورتي در بيان اركان ايمان و اصول متعالي دين در برابر اهل كتاب، به نحوي كه تناسب با بلاغت و ارشاد، و تطابق با مقام و حال داشته و ساده و واضح و تفصيلي باشد، وجود نداشت؛ به همين دليل
— 85 —
طرح جزئيات احكام شرعي و اسباب و ريشه‌هاي قوانين كلي كه مدار اختلاف بود، لازم مي‌نمود. پس سوره‌ها و آيات مدني غالباً با اسلوبي ساده اما تفصيلي، و همراه با توضيح با شيوه بي‌نظيري كه خاص قرآن است، در چارچوب حوادثي كه پديد مي‌آمد بيان مي‌گرديد، و مشتمل بود بر خلاصه‌‌يي محكم، خاتمه، دليل و عبارتي توحيدي و اسمائي و اخروي كه موجب كلي شدن حادثه جزئي شرعي و انتسابش به ايمان به الله مي‌گرديد. لذا مقام مذكور را نوراني ميكند، تعالي مي‌بخشد و صورت كلي به آن مي‌دهد.
در نور دوم از شعله دوم گفتار بيست و پنجم رساله نور درباره عبارات خلاصه يا خاتمه‌هايي چون:
﴿ ‌اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ٭ اِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ٭ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ٭ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ ﴾
كه در پايان اكثر آيات افاده توحيد و آخرت را دارند، درباره بلاغت و ويژگي و سلاست و نكات آن‌ها توضيحاتي داده شده و ده نكته و مزيت از مزاياي فراوان‌شان بيان گرديده، و براي معاندان نيز اثبات شده است كه همين عبارات كوتاه معجزات بزرگي هستند.
آري، قرآن در بيیان جزئيات شرعي و قوانين اجتماعي، نظر مخاطب را در يك آن، به نقاط كلي متعالي جلب مي‌كند، اسلوب ساده‌اش را به شيوه‌‌يي عالي مبدل مي‌سازد، و مخاطب را از درس شريعت به درس توحيد رهنمون مي‌گرداند، و به اين ترتيب نشان مي‌دهد كه قرآن، كتاب شیريعت و احكام و حكمت است و در عين حال، كتاب عقيده و ايمان و ذكر و فكر و دعا و دعوت نيز هست؛ و در هر مقام، مقاصد ارشادي و قرآني فراواني را تعليم مي‌دهد، و جدا از طرز بلاغتي كه در آيات مكي هست جزالتي نوراني و اعجاز آميز را ظاهر مي‌سازد. گاه در دو كلمه مثلاً "‌رَبُّ الْعَالَمِينَ‌" و "رَبُّكَ‌"؛ كلمه‌ي "رَبُّكَ ‌"درس احیديت و كلمیه‌ي "‌رَبُّ الْعَالَمِينَ‌"درس واحديت مي‌دهد و در متن احديت، افاده واحديت مي‌كند. حتي در يك جمله، همان‌طور كه ذره‌‌يي را در مردمك چشم ديده و گنجانده است، خورشيد را با همان آيه و همان ابزار، در مردمك ديده آسمان قرار مي‌دهد و در
— 86 —
آسمان چشمي مي‌نهد. مثلاً بعد از آيه‌ي:‌
﴿ خَلَقَ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضَ‌ ﴾
(حديد: ٤) و در انتهاي عبارت
﴿ ‌يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ ﴾
(حديد: ٦) مي‌فرمايد:
﴿ ‌وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ‌ ﴾
(حديد: ٦)؛ يعني در آفرينش شگفت انگيز زمين و آسمان‌ها، خطورات قلب را نيز مي‌داند و آن را تدبير مي‌كند. لذا با اين طرز بياني كه ساده و در مرتبه امّيّت بود و محاوره‌‌يي كه بسيط و جزيي بود و ميزان فهم عوام را در نظر داشت، تبديل به گفتگويي متعالي، جذّاب، عمومي و ارشاد كننده مي‌شود.
يك سؤال مهم: گاهي حقيقتي مهم به اين دليل كه توسط نظرهاي سطحي تشخيص داده نمي‌شود، و در بعضي مقام‌ها (به اين دليل كه) از حادثه‌يي عادي و جزئي، خلاصه‌يي توحيدي و عالي يا دستوري كلي بيان مي‌گردد، مناسبت ديده نمي‌شود، (و آن را) متوهمانه نقصان مي‌نامند؛ مثلاً ذكر قاعدهي به غايت متعاليِ
﴿ ‌وَ فَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ‌ ﴾
(يوسف: ٧٦) در داستان حضرت يوسف (ع) كه مي‌خواست برادرش را با حيله نزد خود نگه دارد، ظاهراً با بلاغت مناسبتي ندارد، سرّ و حكمت اين چيست؟
پاسخ: در هر يك از سوره‌هاي طولاني يا متوسط كه خود به منزله قرآني كوچك هستند و در بسياري از صفحات و مقام‌هاي قرآن فقط يكي دو مقصد دنبال نميگردد؛ و چون ماهيت قرآن كتاب ذكر و ايمان و فكر بوده، و در عين حال كتاب‌هاي متعددي در شريعت و حكمت و ارشاد را در بر مي‌گيرد و داراي دروس فراوان و جداگانه‌‌يي مي‌باشد، و از آنجا كه به نوعي قرائت كتاب كبير كائنات هست، در بيان احاطه ربوبيت الهي بر همه چيز و تجليات باشكوهش، البته در هر موقعيت حتي گاه در يك صفحه مقاصد متعددي را تعقيب كرده و در خصوص معرفت الله و مراتب توحيد و حقايق ايمان، به ما درس‌ها مي‌دهد، و در موقعيتي ديگر مثلاً به مناسبتي در ظاهر ضعيف، درس ديگري مي‌گشايد و مناسبات محكمي را به مناسبت ضعيف پيشين الحاق مي‌كند؛ به اين ترتيب، مناسبت مورد بحث كاملاً مطابق آن مطلب بوده و مرتبه بلاغت‌اش ارتقا مي‌يابد.
— 87 —
سؤال دوم: اين‌كه قرآن در هر سوره، صفحه و هر موقعيتي به صراحت يا ضمني يا به اشاره، آخرت و توحيد و مكافات و مجازات بشر را هزاران بار اثبات كرده و گوشزد مي‌كند، چه حكمتي دارد؟
پاسخ: در دايرهي امكان و در درون انقلابهايي كه مربوط به سرگذشت كائنات ميباشد، براي تعليم عظيم‌ترين مسأله از مهم‌ترين و بزرگ‌ترين و شگفت انگيزترين مسائل مربوط به وظايف انسان، كه مدار سعادت و شقاوت ابدي‌اش ميباشد، انساني كه امانت كبري و مسئوليت خلافت زمين را بر دوش مي‌كشد، و به منظور برطرف نمودن شبهات بي‌شمار و انكارهاي شديد و از ميان برداشتن عنادها و قبولاندن انقلابات دهشتناك مذكور و مسائل ضروري و لازم بشر كه به بزرگي همان انقلاب‌هاست، اگر قرآن مسائل مذكور را نه فقط هزاران بار بلكه ميليون‌ها مرتبه يادآوري كند، باز هم زياده‌روي نخواهد بود؛ مباحث مزبور با ميليون‌ها بار تكرار در قرآن خوانده مي‌شود و به هيچ وجه ملال آور نيست و انسان همواره بدان‌ها نيازمند است. مثلاً حقيقت بشارت سعادت ابدي كه در آيهي
﴿ ‌اِنَّ الَّذِينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهَارُ ﴾
﴿ خَالِدِينَ فِيهَا اَبَدًا‌ ﴾
بيان مي‌گردد انسان بيچاره و دنيا و نزديكانش را از اعدام ابديِ حقيقت موت ی كه هر لحظه خود را به او مينماياند ی رهانيده و سلطنت ابدي را نصيباش ميكند؛ لذا حتي اگر يك ميليارد بار تكرار گردد و به اندازه كائنات به آن اهميت داده شود، باز هم اسیراف نخیواهد بیود و ارزشاش را از دست نخواهد داد. آري، قیرآن معجزالبياني كه مي‌كوشد چنين مسائلِ با ارزشي را تعليم دهد و در حين تأسيس انقلاب‌هاي دهشتناك، كه كائنات را مانند يك خانه دچار تغيير و تحوّل كرده و صورت آن را تخريب مي‌كند، سعي در اقناع و باوراندن و اثبات مسائل مذكور دارد، شكي نيست كه به صورت صريح يا ضمني يا به اشاره، نظرها را هزاران بار به مسائل مذكور جلب مي‌كند و اين امر نه تنها اسراف و زياده‌روي نيست، بلكه در
— 88 —
حكم حاجاتي ضروري چون نان و دارو و هوا و نور است و موجب تازگي احسان او مي‌گردد. يا مثلاً حكمت اين‌كه قرآن آيات تهديد آميزي چون
‌اِنَّ الْكَافِرِينَ، فِى نَارِ جَهَنَّمَ‌ ٭ ‌اَلظَّالِمِينَ و لَهُمْ عَذَابٌ اَلِيمٌ‌
را با شدت و حدّت تمام و مكرر ذكر مي‌كند، چنان‌كه در رساله نور به صورت قطعي اثبات شده است، اين است كه كفر بشر، چنان تجاوزي به حقوق كائنات و بيش‌تر آفريدگان است كه آسمان‌ها و زمين را خشمگين كرده و عناصر را به حدّت وا مي‌دارد تا به وسيله طوفان‌ها بر آن ظالمان سيلي بزنند.
براساس صراحت آيه‌ي:
﴿ ‌اِذَا اُلْقُوا فِيهَا سَمِعُوا لَهَا شَهِيقًا وَهِىَ تَفُورُ ٭ تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ‌ ﴾
(مُلك: ٨-٧)
جهنم به ظالمان اهل انكار چنان خشم مي‌گيرد كه نزديك است بر اثر اين خشم بشكافد. حكمت سلطان كائنات اقتضا مي‌كند كه در برابر چنين جنايت عام و تجاوز بزرگي، بدون لحاظ كوچكي و بي‌اهميتي بشر، در مقابله با بزرگي جنايتي ظالمانه و وحشتِ تجاوزي كافرانه، اهميت حقوق رعاياي خويش و پستي بي‌نهايت ظلم و كفر منكران را نشان دهد. پس اگر در فرمان خود، جنايت مذكور و سزايش را با حدّت و شدت فراوان، نه هزار بار بلكه ميليونها و ميلياردها بار، تكرار كند، اين نه اسراف ا‌ست و نه قصور. بيش از هزار سال است كه صدها ميليون انسان هر روز چنين آياتي را با كمال اشتياق و بدون آن‌كه موجب ملال‌شان شود و از سر نياز، تلاوت مي‌كنند.
آري، هر روز و همیواره عالَمي براي هر كس مي‌گذرد و درهاي عالم جديدي بر او گشوده مي‌شود. او براي روشنايي هر يك از عیوالم گذرا، با تكرار هزاران بارهي "لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" از سر نياز و با شور و اشتياق، بر هر يك از آن پرده‌ها و عالم‌هاي متغيّر، چراغ "لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" مي‌آويزد. به همين ترتيب، براي اين‌كه پرده‌هاي گذرا و كثير و عوالم سيّاري را كه مدام در حال نو شدن هستند، تاريك و ظلماني نكند و صورت‌هايي را كه در آيينه حيات‌اش بازتاب مي‌يابند، زشت نسازد و وضعيتهاي مسافرگونه‌‌يي را كه مي‌تواند شاهدي به نفع باشد، عليه خود در نياورد و براي اين‌كه مجازات آن جنايات، و تهديدهاي شديد پادشاه ازلي كه عناد معاندان را در هم
— 89 —
مي‌شكند، در ياد داشته باشد، قرآن مي‌خواند تا از طغيان نفس‌اش رهايي يابد. قرآن اين موضوع را به طرز اعجازآميزي بارها تكرار مي‌كند، حتي شيطان هم از باطل توهم كردن تهديدات شديد و قوي و تكراري قرآني، ابا دارد، لذا عذاب جهنم براي منكراني كه گوش‌شان به اين مطالب بدهكار نيست، عين عدالت است.
مثالِ ديگر داستان موسي (ع) و ساير انبياست كه مثل عصاي موسي حكمت‌ها و فوايد فراوان دارد و در قرآن بارها تكرار مي‌شود. داستان مذكور نبوت همه پيامبران را حجتي بر حقانيت رسالت احمديه، نشان داده و ميگويد كسي كه قادر به انكار همه آن‌ها نباشد، از نقطه نظر حقيقت رسالت آن حضرت را نيز نمي‌تواند انكار كند. بر اساس اين حكمت و اين‌كه هر كسي قادر به تلاوت همه قرآن در هر زماني نيست و اصولاً موفق به اين امر نمي‌شود، لذا براي اينكه هر سوره طولاني يا متوسط در حكم قرآني كوچك قرار گيرد، داستان‌هاي ذكر شده را چون اركان مهم ايمان تكرار مينمايد، و اين نه تنها اسراف و زياده‌روي نيست بلكه بلاغتي اعجاز آميز است؛ به اين ترتيب قرآن تعليم مي‌دهد كه پديده محمديه، بزرگ‌ترين حادثه تاريخ بني آدم و عظيم‌ترين مسأله كائنات است.
آري، در قرآن عالي‌ترين مقام به ذات احمديه اختصاص يافته و ركن "‌مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ‌" با در بر گرفتن چهار ركن ايماني، معادل ركن"لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ" قرار گرفته است، كه معلوم مي‌شود رسالت محمديه بزرگ‌ترين حقيقت كائنات، و ذات احمديه اشرف همه مخلوقات است، و مقام قدسي و شخصيت معنويِ كلي پيامبر، كه از آن به حقيقت محمديه تعبير مي‌شود، درخشان‌ترين خورشيد دو جهان است. نشانه‌ها و حجت‌هاي فراواني بر شايستگي او براي اين مقام به يقين در رساله نور بيان و اثبات شده است، كه يك نمونه از هزاران نمونه آن چنين است:
براساس قاعده‌ي "اَلسَّبَبُ كَالْفَاعِلِ"، نمونه‌‌يي از كارهاي نيكويي كه امت در همه زمان‌ها انجام مي‌دهد در دفتر حسنات پيامبر ثبت مي‌گردد. او با نوري كه آورد، به تمام حقايق كائنات روشنايي بخشيد و به اين ترتيب نه تنها بر جن و انس و مَلَك و ذي‌حياتان، كه بر كائنات و سماوات و ارض منت نهاد. ما در مقابل چشمان خود مي‌بينيم كه دعاي نباتات براساس زبان استعدادشان و دعاي حيوانات
— 90 —
براساس زبان احتياجات فطري آن‌ها، پذيرفته مي‌شود. به گواهي همين امر، صالحان امتاش با ميليون‌ها و بلكه ميلياردها دعاي فطري و پذيرفته شده، روزانه دعاهاي رحمت، تحت عنوان صلوات و سلام، نثار آن ذات مي‌كنند. آن‌ها بهره‌هاي معنوي خويش را پيش از همه، نثار روح ايشان مي‌كنند. نيز در هر حرف قرآني، كه در مجموع سيصد هزار حرف دارد، و توسط آحاد امت قرائت مي‌شود، از ده تا صد تا هزار حسنه و ثمره وجود دارد، لذا فقط به سبب قرائت قرآن، انوار بي‌منتهايي در دفتر اعمال پيامبر ثبت مي‌گردد. علام الغيوب دانسته و مشاهده كرده است كه حقيقت محمديه، كه شخصيت معنوي ذات احمدي‌ست، در آينده حكم شجره طوباي جنت را خواهد داشت، لذا چنين اهميت عظيمي را در قرآن به او نسبت داده، و در فرمان خويش اعلام كرده كه مظهر شفاعت ‌او شدن به‌وسيله‌ي تبعيت از او و پيروي از سنت‌اش، مسأله بسيار مهم انساني‌ست؛ و اما از شخصيت بشري او و وضعيت انساني او در بدايت، كه هسته شجره باشكوه طوبي‌ست، گهگاهي ياد مي‌كند.
از آن‌جا كه حقايق تكرار شده در قرآن داراي چنين ارزش‌هايي هستند، فطرت پاك و سالم گواهي مي‌دهد كه تكرارات فوق از معجزاتي معنوي، محكم و گسترده برخوردارند. خلاف اين مطلب زماني‌ست كه فرد بر اثر طاعون ماديت، دچار بيماري قلب و وجدان شده باشد... كه در آن صورت شامل قاعده‌ي زير مي‌گردد:
قَدْ يُنْكِرُ الْمَرْءُ ضَوْءَ الشَّمْسِ مِنْ رَمَدٍ * وَ يُنْكِرُ الْفَمُ طَعْمَ الْمَاءِ مِنْ سَقَمٍ
— 91 —

دو حاشيه در حكم خاتمه‌‌يي بر مسأله دهم

حاشيه اول: دوازده سال پيش از تأليف اين رساله، شنيدم كه بد‌ترين و معاندترين زنديق، سوء قصدش را نسبت به قرآن در قالب ترجمه آن آغاز كرده و گفته است: "بگذار ترجمه شود تا همه بدانند چه در چنته دارد"، يعني طرح مغرضانه‌‌يي در پيش گرفته بود و مثلاً خواسته بود ديگران به جاي قرآن، ترجمه‌اش را بخوانند و تكرارهاي غير ضروري قرآن را ببينند. اما حجت‌هیاي خدشه‌ناپذير رساله نور، با يقين اثبات كرده است كه برگردان حقيقي قرآن غيرممكن است و هيچ زبان ديگري قادر به حفظ مزايا و نكات قرآن، كه به زبان عربي يعني لسان نحوي‌‌ست، نمي‌باشد. با ترجمه‌هاي عادي و جزئيِ بشر نمي‌توان تعابير و كلمات جامع و اعجازآميز قرآني را ی كه هر حرف‌اش از ده تا هزار ثواب دارد ی منتقل كرده و ترجمه مذكور را به جاي قرآن در مساجد قرائت كرد. لذا رساله نور با انتشار خويش در همه جا، طرح وحشتناك مورد اشاره را عقيم گذاشت، اما منافقاني كه از آن زنديق درس مي‌گرفتند، باز به نام شيطان، خواستند هم‌چون كودكان نادان با تلاش‌هاي احمقانه و ديوانه‌وار، خورشيد قرآن را با فوت كردن خاموش كنند. گمان مي‌كنم بر اساس اين حكمت بود كه در حالت روحي سخت و آزار دهنده و حساسي، "مسأله دهم" بر من القا شد تا آن را بنگارم. چون با ديگران ديداري نداشتم قادر به درك حقيقت حال نيستم.
حاشيه دوم: پس از آزادي از زندان دنيزلي، در طبقه بالاي هتل مشهور شهر نشسته بودم. درختان انبوه سپيدار در باغ‌هاي زيباي مقابل به چشم مي‌خورد كه شاخ و برگ‌هايشان به نحوي كه گويي در حلقه ذكرند، به شكل بسيار لطيف، با نوازش باد و با حركاتي جذاب و گيرا در رقص بودند. اين منظره بر قلب‌ام، كه بر اثر تنهايي و مفارقت دوستان، محزون و غمگين بود، تأثير گذاشت. به يك‌باره پاييز و زمستان به ذهن‌ام خطور كرد و غفلتي بر من مستولي شد. دلم براي سپيدارهاي نازنين و موجودات ديگري كه با كمال ذوق و شوق جلوه نمايي مي‌كردند چنان به رحم آمد، كه چشمان‌ام پر از اشك شد.
— 92 —
فراق‌ها و عدم‌هايي را كه زير پرده تزيين شده كائنات بود، احساس كردم و با يك دنيا حزن و اندوهِ حاصل از فراق‌ها و زوال‌ها، مواجه شدم. در يك لحظه نوري كه حقيقت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام آورده بود به دادم رسيد و غم و اندوه فراوان را به شادي و نشاط تبديل كرد. آن نور مانند هر كس و هر اهل ايمان ديگري، ميليون‌ها فيض نصيب‌ام كرده بود اما من به دليل ياري و تسلياي كه در آن لحظه و در آن وضعيت نصيب‌ام گرديد، تا ابد مديون ذات محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شدم. مطلب از اين قرار بود:
غفلتي كه در ابتدا بر من چيره شد، موجودات نازنين را در نظرم بي‌مسئوليت و بي‌نتيجه جلوه داد، طوري كه احساس كردم در فصلي ظاهر مي‌شوند و حركات‌شان نه بر اثر ذوق و شوق، كه از وحشت فراق و عدم است؛ احساس كردم به وادي عدم سقوط مي‌كنند. اين حس مانند هر كس ديگري احساسات مرا نيز، كه عشق بقا و حب محاسن و محبت وجود و شفقت جنسيه و علاقه به زندگي را مي‌فهميدم، چنان جريحه‌دار كرد كه به نظرم آمد دنيا چون جهنمي‌ست و عقل ابزاري براي عذاب؛ در اين‌جا نوري كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي بشر به ارمغان آورده بود، حجاب را كنار زد و من ديدم هر يك از آن درختان سپيدار به جاي نيستي و عدم و پوچي و بي‌مسئوليتي و بيهودگي و فراق و فنا، به تعداد برگ‌هايشان داراي حكمت و معنا هستند، و همان‌طور كه در رساله نور اثبات كرده‌ايم، از سه قسم نتيجه و وظيفه برخوردارند:
قسم اول مربوط به اسماي صانع ذوالجلال است؛ مثلاً فرض كنيد استادي ماشين فوق‌العاده‌‌يي بسازد، در اين صورت هر كه به ارزش آن پي ببرد ما شاء الله و بارك الله خواهد گفت. ماشين مذكور نيز با به نمايش گذاشتن مقاصد و نتايج ساخته شدنش، در حقيقت با زبان حال به سازنده خود تبريك مي‌گويد و او را تمجيد مي‌كند. همه ذي‌حياتان و اشيا نيز مانند همان ماشين هستند و با تبريك گفتن‌هايشان، سازنده خود را تمجيد مي‌كنند.
اما قسم دومِ حكمت‌هاي مورد بحث، متوجه نظر ذي‌حياتان و ذي‌شعوران است؛ هر يك، موردي براي مطالعه و هم‌چون كتاب معرفت مي‌شوند، معاني خود را در
— 93 —
اذهان ذي‌شعوران، و صورت‌هايشان را در قوه حافظه آن‌ها و الواح مثالي و دفاتر عالم غيب و دايره وجود قرار داده، و عالم شهادت را ترك گفته و به عالم غيب منتقل مي‌شوند؛ يعني وجود صوري را رها كرده و وجودهاي متعدد معنوي و غيبي و علمي را به دست مي‌آورند.
آري، مادام كه خدا هست و علم‌اش همه چيز را در احاطه خود دارد، مواردي چون عدم، نيستي، هيچي، نابود شدن و فنا، حقيقتاً در دنياي فردي كه اهل ايمان است، جايي ندارد، اما دنياي كافران پر است از عدم و فراق و هيچي و از بين رفتن. ضرب المثل زير كه زبانزد عام است حقيقت مذكور را تعليم مي‌دهد:
«هر كس كه خدا را دارد همه چيز دارد و هر كس كه خدا را ندارد هيچ چيز ندارد و خود هيچ است.»
نتيجه: ايمان، چنان‌كه در زمان مرگ، انسان را از اعدام ابدي مي‌رهاند، به همان ترتيب دنياي خصوصي هر كس را نيز از اعدام و ظلمات فنا نجات مي‌دهد. كفر نيز به ويژه اگر كفر مطلق باشد، همان انسان و دنياي خصوصي‌اش را به واسطه مرگ نابود مي‌كند و موجب سقوط او به ظلمات جهنم مي‌شود و لذت‌هاي زندگي‌اش را به زهر تلخ تبديل مي‌كند. آنان كه حيات دنيوي را بر آخرت ترجيح مي‌دهند هوشيار باشند! بيايند براي اين مسأله چاره‌‌يي پيدا كنند و يا وارد قلمرو ايمان گردند و از اين خسارات وحشتناك رهايي يابند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
برادرتان كه مشتاق شما و محتاج دعاهايتان است
سعيد نورسي
— 94 —

نامیه‌‌يي كه خسیرو به منیاسبتِ

مسأله دهم براي استادش نوشته است
استاد و سرور بسيار محبوبام!
حضرت حق را بي‌نهايت سپاس كه «گُل امير داغ» كه "مسأله دهم ثمره دنيزلي" نام گرفته است، به دست‌مان رسيد؛ اضطراب دو ماههي دوري و بي‌خبري را كم نمود، زندگيِ دوباره‌‌يي نصيب قلب‌مان كرد، و نسيمي خوش و تازه به ارواح‌مان ارزاني داشت. آن نوشته، محاسن تكرار در آيات باشكوه و عزيز و پر از رحمت و شفقت قرآن را برشمرده، لزوم و اهميت حكمتِ تكرارهاي آن را شرح داده و دفاعيه جانانه‌‌يي از رساله نور است. با استشمام اين گل، كه الحق شايسته كمال تقدير و تحسين است، اشتياق روح‌مان تعالي يافت. هم‌چنان كه ثمره (دنيزلي) با نُه مسأله مندرج در آن، در عوض فشار نُه ماه حبس، وسيله بزرگي براي آزادي ما شد و زيبايي‌اش را بدين صورت نشان داد، گُل آن نيز كه دهمين مسأله‌اش است، مطالب فوق‌العادهيي در اعجاز پر از ايجاز قرآن نشان داده و به همين نسبت زيبايي‌اش را به نمايش مي‌گذارد.
آري، استاد محبوب‌ام! هم‌چنان كه لطافت و جمال فوق‌العادهي گل اجازه نظر به خارهاي آن را نمي‌دهد، اين گل نوراني نيز فشارهاي نُه ماه زندان را از ياد ما بُرد، طوري كه گويي چنين چيزي وجود نداشته است. اين گل نوراني طوري نگاشته شده كه كسي از مطالعه‌اش سير نمي‌شود، عقول را شگفت زده مي‌كند و به دليل زيبايي‌هايي كه دارد ی به ويژه در مقابله با اهانت به قرآن، اهانتي كه با ترجمه‌ي قرآن قصد عادي سازي قرآن را در نظر مردم داشت ی با نشان دادن ارزش دقيق تكرارها، عُلويت قرآن را كه به اندازه
— 95 —
تمام دنيا ارزشمند است، در ميان مي‌گذارد. نو بودن قرآن معجز البياني كه سالكانش در همه اعصار با متانتي فوق ‌العاده بدان دست مي‌يازند و به امر و نهي‌هايش كاملاً گردن مي‌نهند، به نحوي ثابت شده كه گويي به تازگي نازل گرديده است. قرآن در همه زمان‌ها ظالمان را مكرر و به طرز وحشتناك و شديدي تهديد مي‌كند و به همين ترتيب بارها نسبت به مظلومان اظهار لطف و رحمت و مهرباني دارد؛ مخصوصاً تهديداتي كه متوجه ظالمان عصر كنوني ماست و نمونه‌اش ديده نشده است، گويي از شش، هفت سال پيش با جهنّمي آسماني، كه تمثيلي از فَزَع اكبر
فزع اكبر: قيامت
مي‌باشد، موجب فرياد و فغان‌شان شده است. و نيز وجود طلبه‌هاي رساله نور در رأس فرد كلي مظلومان اين عصر، در حقيقت اين طلاب را هم مانند نجاتي كه به انبياي امت‌هاي پيشين داده شده بود، مظهر نجات‌هاي فردي و عام بسيار بزرگ قرار داده، و نشان مي‌دهد كه بي‌ديناني كه معارض آنانند، با عذابي جهنمي سيلي مي‌خورند. گلي كه با دو حاشيه لطيف و زيبا خاتمه مي‌يابد طلبه فقيرتان، خسرو، را با چنان سرور عظيمي به سوي شكر بي‌حد و حصر سوق داد كه شادي و نشاط حاصل از مشاهده اين گل زيبا را هيچ گاه در طول عمرم احساس نكرده بودم؛ اين را چنان كه به استاد محبوب‌ام عرض كرده بودم، به برادران‌ام نيز به كّرات گفته‌ام. حضرت حق از شما استاد محبوب كه بار سنگين و بزرگي بر دوش ضعيف و نحيف‌تان تحميل شده، تا ابد راضي باشد و با تخفيف اين سنگيني، تا ابد رخسارتان را بشاش فرمايد؛ آمين!
آري، استاد محبوب‌ام! ما از خدا، از قرآن، از حبيب ذي‌شأن، از رساله نور و از شما كه منادي قرآن هستيد، براي هميشه راضي خواهيم بود و از انتساب‌مان به شما به هيچ وجه پشيمان نيستيم. در وجودمان قصد حتي ذره‌‌يي انجام كار بد نيست؛ ما فقط خواستار خدا و رضاي او هستيم و روز به روز در متن رضاي او، اشتياق وصلش را در قلب‌مان محكم‌تر مي‌كنيم. ما بدون استثنا همه كساني را كه به ما بدي كرده و مي‌كنند، به حضرت حق سپرده و مي‌بخشيم؛ و در عوض به همه حتي به كساني كه به ما ظلم كردهاند نيز خوبي مي‌كنيم، و اين امر به عنوان
— 96 —
يك شعار اسلام در قلب طلبه‌هاي نور جاي گرفته است، و حضرت حق را بي‌نهايت سپاس مي‌گوييم كه اين خصلت را بدون خواست ما، بر همگان اعلام مي‌دارد.
شاگرد سرا پا تقصيرتان
خسرو
— 97 —

مسأله يازدهم

(ابتداي مسأله يازدهم ثمره، شامل نتايجي چون بهشت، سعادت ابدي، و رؤيت الله ميباشد كه از ميوه‌هاي بي‌شمار، كلي و جزئي شجره قدسي ايمان محسوب ميشوند و صدها نمونه آن در رساله نور بيان گرديده و با دلايل متقن به اثبات رسيده است. توضيح مطلب را به "سراج النور" ارجاع مي‌دهيم و بدون آن‌كه متعرض اركان كلي آن شويم، فقط چند نمونه از ثمرات خصوصي، و جزئي از جزء و جزءهاي موضوع بيان مي‌گردد.)
نخست: روزي در دعايي كه معنايش چنين است گفتم: «پروردگارا مرا به حرمت و شفاعت جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل، و عزرائيل، از شر جن و انس محافظت فرما». وقتي نام عزرائيل را كه موجب ترس و وحشت همه است، بر زبان آوردم احساس شيرين، دوست داشتني و آرامش بخشي به من دست داد. گفتم "اَلْحَمْدُ لِلَّهِ" و به جد شروع به دوست داشتن عزرائيل كردم. ايمان به ملائكه يكي از اركان ايماني‌ست؛ ما نيز به ثمره‌يي جزئي از ثمرات بسيارِ ايمان به عزرائيل، به عنوان يكي از ملائكه، اشاره‌ي مختصري مي‌كنيم:
نمونهي دوم: با ارزش‌ترين دارايي انسان كه دست و پايش در ارتباط با آن به لرزه مي‌افتد، روح اوست. براي جلوگيري از ضايع شدن و نابودي و بلاتكليفي روح، سپردن آن به دستاني قدرتمند و امين، سروري عميق نصيب‌ام كرد. فرشتگاني را به ياد آوردم كه اعمال انسان را ثبت مي‌كنند؛ ديدم مانند همين ميوه چه ثمرات دلپذيري دارند.
نمونهي سوم: هر كس براي ماندگاري سخن يا فعل با ارزش خود، مشتاقانه از طريق كتابت، شعر و حتي فيلم و سينما نسبت به حفظ آن تلاش ميكند؛ مخصوصاً اگر افعالي مطرح باشد كه در بهشت، ثمراتي باقي به بار آورد كه در اين صورت فرد علاقهمندتر مي‌شود. احساس "كراماً كاتبين" كه بر دوش انسان قرار
— 98 —
گرفتهاند و اعمال و افعال انسان را براي نشان دادن در مناظر ابدي و كسب مكافات دائمي، ثبت مي‌كنند، در نظرم چنان شيرين و دلچسب آمد كه قادر به بيانش نيستم.
آن‌گاه كه اهل دنيا موجب انزوايم از همه جوانب زندگي اجتماعي، كتاب‌ها، دوستان، خدمتكاران و همه كارهايي كه باعث آرامش‌ام مي‌شد، گرديدند، و زماني كه تحت فشار وحشت غربت بودم و دنياي پوچ بر سرم آوار مي‌شد، يكي از ثمرات بي‌شمار ايمان به ملائكه به دادم رسيد؛ كائنات و دنيايم را شادمان و پر از فرشتگان و روحانيون كرد، و موجب شد دنياي من با شادي لبخند بزند. در همان موقع نشانم دادند كه دنياي اهل ضلالت، مملو از وحشت و پوچي و گريستن است.
قوه خيال‌ام در همان حال كه به سبب لذت حاصل از ثمره مزبور شاد و مسرور بود، ميوه مشابهي از ميوه‌هاي فراوان ايمان به همه پيامبران را مزه مزه كرد. در يك لحظه احساس كردم همراه همه انبياي گذشته زيسته‌ام، ايمان و تصديق‌ام نسبت به آن‌ها، زمان‌هاي سابق را روشنايي بخشيد و ايمان‌ام را وسعت و كليت داد. همچنين بر ادعاهاي پيامبر آخر الزمان‌مان در‌باره ايمان، گواهي داد و شياطين را مجبور به سكوت كرد.
ناگهان سؤالي بر قلب‌ام خطور كرد كه پاسخ قطعي آن در «لمعه‌ي حكمةُ الاستعاذه» آمده است. سؤال اين بود: "در حالي كه نتايج و منافع ثمرات و حسنات به غايت دلنشيني مانند اين ميوهي ذكر شده، و توفيقات و عنايات مهربانانه ارحم الراحمين، اهل هدايت را ياري كرده و قوت و نيرو مي‌دهند، چرا اهل ضلالت در اغلب اوقات چيره مي‌شوند و گاه بيست نفر از آن‌ها موجبات پريشاني صد نفر از اهل هدايت را فراهم مي‌كنند؟"؛ آري، سؤالي بدين معنا از من پرسيده شد. در چنين انديشه‌‌يي بودم كه به ياد تأكيدهاي قرآن و ياري جناب حق و ملائكه، كه در برابر دسيسه‌هاي بسيار ضعيف شيطان نصيب اهل ايمان مي‌گردد، افتادم. با توجه به شرح مُدَلَّل و بيان حكمت قطعي اين موضوع در رساله نور، اشاره بسيار مختصري به پاسخ سؤال مذكور مي‌كنيم:
— 99 —
آري، گاه در برابر تلاش پنهاني فردي آواره و تخريبگر در آتش زدن قصري، صدها نفر از آن محافظت مي‌كنند؛ انگار كه صد نفر قصد آتش زدن قصر مذكور را دارند؛ حتي ممكن است از دولت و پادشاه كمك گرفته شود و به اين ترتيب قصر مذكور پا بر جا بماند. وجودِ آن قصر به وجود همه شرايط، اركان و اسباب لازم بستگي دارد، اما از بين رفتن و تخريب آن، با از بين رفتن فقط يكي از شرايط، واقع مي‌گردد، يعني با كبريت كشيدن فردي آواره مي‌سوزد و از بين مي‌رود. به همين ترتيب است كه شياطين انس و جن با كمترين كاري كه انجام مي‌دهند، موجب تخريب‌هاي بزرگ و آتش سوزي‌هاي معنوي وحشتناكي مي‌شوند. ريشه و اساس همه بدي‌ها و معاصي و شرور، عدم و نابودي‌ست، و زير صورت وجود، عدم و تخريب، مخفي‌ست. شياطين و شرور انسي و جني در استناد به اين نقطه با قدرتي بسيار اندك در برابر قدرتي بي‌حد و حصر مي‌ايستند و اهل حق و حقيقت را همواره مجبور به فرار و التجا به سوي درگاه حضرت حق مي‌كنند؛ و قرآن نيز بر حمايت از آنان هميشه تأكيد مي‌كند و اسماي نود و نه گانه الهي را در اختيارشان مي‌گذارد و دستور اكيد مي‌دهد كه در برابر دشمنان ثابت قدم باشند.
با اين پاسخ، به يك‌باره نشانه‌هاي حقيقتي عظيم، و اساس مسأله‌‌يي بزرگ و شگفت انگيز به ترتيب زير ديده شد:
هم‌چنان كه بهشت محصولات تمام عالم وجود را در بردارد و بذرهاي رسيده دنيا را به صورت دائمي مي‌پروراند، جهنم نيز براي نشان دادن نتايج بسيار دردناك عوالم ترسناك و بي‌حد و حصر عدم و پوچي، محصولات عدمي را تهيّه مي‌كند، و كارخانه وحشتناك جهنم علاوه بر ساير وظايفي كه دارد، كائناتِ عالم وجود را از زشتي‌هاي عالم عدم پاك و منزه مي‌كند. فعلاً نمي‌خواهيم باب اين مسأله وحشتناك را بگشاييم، ان شاء الله بعداً توضيح داده خواهد شد.
همچنين، جزئي از ثمره ايمان به ملائكه و نمونه‌‌يي در ارتباط با نكير و منكر چنين است:
در عالم خيال وارد قبرم شدم كه مانند هر كس ديگري بايد وارد آن مي‌شدم؛ در حالي كه در قبرِ تاريك و سرد، كه به سلولي انفرادي مي‌ماند، تنها و بي‌كس غرق
— 100 —
نااميدي و وحشت و تنهايي مطلق بر خود مي‌لرزيدم، ناگهان دو دوست عزيز از طايفه نكير و منكر رخ نمودند و به سويم آمدند و شروع به گفتگو با من كردند. قلب‌ام و قبرم وسعت يافتند و نوراني و گرم شدند، و دريچه‌هايي به سوي عالم ارواح گشوده شد. از آن‌چه اكنون در عالم خيال مي‌ديدم و قرار بود در آينده واقعاً به سرم آيد، از جان و دل شاد شدم و شكر گفتم.
يكي از طلاب علوم ديني كه صرف و نحو مي‌خوانده، از دنيا مي‌رود. در قبر نكير و منكر از او مي‌پرسند: "‌‌مَنْ رَبُّكَ‌ ‌؟" يعني "پروردگار تو كيست؟". او كه گمان مي‌كرده هم‌چنان در مدرسه است، براساس علم نحو در پاسخ مي‌گويد:"‌‌مَنْ، مبتدا و رَبُّكَ‌، خبر آن است؛ اين مطلب آساني‌ست، سؤالات سخت‌تري بپرسيد." به اين ترتيب، آن فرشتگان و ارواح حاضر و ولي‌اي را كه در آن‌جا كشف القبور كرده و شاهد ماجرا بوده است، به خنده وا مي‌دارد و رحمت الهي را نيز به تبسم مي‌آورد و از عذاب نجات مي‌يابد. به همين ترتيب، مرحوم "حافظ علي"، از شهداي قهرمان رساله نور، در حالي كه در زندان با كمال اشتياق مشغول نوشتن و مطالعه رساله ثمره بود، از دنيا رفت، و در قبر به فرشتگاني كه مأمور سؤالاند مانند جلسه دادگاه با حقايق رساله ثمره جواب داد. من و طلاب رساله نور نيز مانند او سؤالات آنان را در آينده به شكل حقيقي، و در حال حاضر به لحاظ معنا، بر اساس حجت‌هاي قوي و درخشان رساله نور پاسخ داده و ان‌ شاء الله آن‌ها را به تصديق و تحسين و تبريك وا خواهيم داشت.
نمونه‌ي جزئي ديگري كه ايمان به ملائكه، مدار سعادت دنيوي‌ست:
كودك معصومي كه درس از علم فقه گرفته بود به كودك ديگري كه در كنارش بود و براي درگذشت برادرش شيون مي‌كرد، گفت: «گريه نكن، شكر كن... برادر تو همراه فرشتگان به سوي بهشت رفت، در آن‌جا گشت و گذار مي‌كند و بيش از ما لذت مي‌برد، مانند فرشتگان بال خواهد زد، او حالا مي‌تواند همه جا را ببيند.» و به اين ترتيب گريه او را به تبسم و شادي تبديل كرد. من نيز مانند همان كودكي كه مي‌گريست، در اين زمستان حزين و وضعيت اليمي كه دارم، خبر بسيار دردناك درگذشت دو نفر را شنيدم؛ يكي از آن‌ها برادر زاده‌ام،
— 101 —
مرحوم "فؤاد"، بود كه در مكتب‌هاي معتبر و عالي، مقام اول را كسب ‌كرد و به نشر حقايق رساله نور نيز اشتغال داشت، ديگري همشيره مرحومه‌ عالم‌ام به نام "خانم" بود، كه به سفر حج رفت و در حين سكرات، مشغول طواف شده و درگذشت. مرگ اين دو نفر از خويشان‌ام، هم‌چون درگذشت مرحوم "عبدالرحمن" كه شرح آن در رساله سالمندان آمده است، مرا گريه انداخت اما با نور ايمان و به لحاظ قلبي و معنوي، ديدم كه "فؤاد" بي‌گناه و آن "خانم" صالحه به جاي انسان‌ها با فرشتگان و حوريان دوست شده‌اند، و از مهالك و معاصي دنيوي نجات يافته‌اند. به جاي آن غم و اندوه شديد، شادي بزرگي احساس كردم، به آن‌ها و به پدر فؤاد يعني برادرم عبدالمجيد، و به خودم تبريك گفتم و شكر خداي ارحم الراحمين را به جا آوردم. اين مطلب را به نيت دعاي رحمت براي آن دو مرحوم نوشتم و ثبت كردم.
تمام موازين و موازنه‌هاي مندرج در رساله نور، ثمرات ايمان را كه مدار سعادت دنيوي و اخروي‌ست، بيان مي‌كند. ثمرات و فوايد بزرگ و كلي مذكور، در اين دنيا موجب سعادت حيات و لذت عمر ميشوند، لذا از اين جهت، ايمانِ هر مؤمن برايش سعادت ابدي را نتيجه خواهد داد، بلكه در آخرت به صورت سعادت، سنبله ميدهد و به آن صورت خواهد شكفت. پنج ثمره از ثمرات كلي و بسيار فراوان مذكور، تحت عنوان "ثمره معراج"، در بخش پاياني گفتار سي و يكم، و پنج ثمره ديگر در شاخه پنجم گفتار بيست و چهارم، به عنوان نمونه نوشته شده است. در آغاز گفته بوديم همان‌طور كه هر يك از اركان ايمان داراي ثمراتي جداگانه، بسيار زياد و بي‌نهايت مي‌باشند، ثمره‌‌يي از ثمرات فراوان مجموعه آنها، "بهشت برين"، ثمره ديگر "سعادت ابدي" و باز ثمره ديگر و بلكه دلچسب‌ترين‌شان "رؤيت الهي"‌ست. در موازنه بخش پاياني گفتار سي و دوم، قسمي از ثمرات ايمان كه مدار سعادت دو جهان است، به وضوح توضيح داده شده است. يكي از دلايلي كه نشان ميدهد ثمرات با ارزشِ ركن "ايمان به قَدَر" در اين دنيا نيز وجود دارد، جملهي "‌مَنْ آمَنَ بِالْقَدَرِ اَمِنَ مِنَ الْكَدَرِ" است كه در بين مردم به صورت ضرب المثل در آمده است. يعني كسي كه به تقدير الهي ايمان داشته باشد از غم و غصه نجات
— 102 —
مي‌يابد. در پايان رساله قَدَر، با تمثيل زيباي ورود دو مرد به باغ قصري شاهانه، ثمره كلي ايمان به قَدَر بيان شده است. من حتي در زندگي خودم به سبب هزاران تجربه دريافته و دانسته‌ام كه اگر ايمان به قَدَر الهي نباشد، سعادت حيات دنيوي از بين مي‌رود. در مصيبت‌هاي دردناك، هرگاه از زاويه ايمان به قَدَر نگاه مي‌كردم، مي‌ديدم درد مصيبت به مقدار زيادي كاهش مييابد، و از اين كه چگونه مي‌توان بدون ايمان به قَدَر الهي، زندگي كرد حيرت ميكردم.
در مقام دوم گفتار بيست و دوم، به يكي از ثمرات كلي ركن ايمان به ملائكه چنين اشاره شده است: عزرائيل (ع) در مناجاتي خطاب به حضرت حق مي‌گويد: «در انجام وظيفه قبض ارواح، بندگانت از من دلخور مي‌شوند و گلايه خواهند كرد.» در پاسخ به او گفته مي‌شود: «بيماري‌ها و مصايب را در برابر انجام وظيفه تو، پرده‌‌يي قرار مي‌دهم تا شكايت بندگانم از آن‌ها باشد و چيزي متوجه تو نشود.» وظيفه عزرائيل (ع) نيز پرده‌‌يي مانند همين پرده‌هاست تا شكايتهاي بي‌جا متوجه حضرت حق نگردد، زيرا هر كسي قادر به مشاهده حكمت، رحمت، جمال و مصلحتي كه در مرگ وجود دارد نيست، ظاهر را مي‌بينند و لب به اعتراض مي‌گشايند و شروع به گلايه مي‌كنند. براي آن‌كه چنين شكايت‌هاي نابجايي متوجه رحيم مطلق نگردد، حكمت اين است كه عزرائيل (ع) پرده و حجاب باشد.
به همين ترتيب، وظيفه همه ملائك و بلكه همه اسباب ظاهري، آن است كه پرده‌‌يي در برابر عزت ربوبي شوند، تا عزت و تقدس قدرت الهي و احاطه رحمت‌اش در چيزهايي كه زيبايي آن‌ها ديده نمي‌شود و حكمت‌هايشان دانسته نمي‌شود، محفوظ بماند و آماج اعتراض‌ها واقع نگردد، و مباشرت قدرت در چيزهاي بي‌ارزش و بي‌ترحم و فرومايه در ظاهر ديده نشود؛ وگرنه رساله نور با دلايل بي‌شمار اثبات كرده است كه خاتم توحيد نشان از آن دارد كه هيچ سببي تأثير حقيقي ندارد و در ايجاد نيز فاقد قابليت لازم است. آفريدن يا ايجاد كردن خاص اوست و اسباب، پرده‌‌يي بيش نيستند. ذي‌شعوراني چون فرشتگان به سبب اختيارات جزئي‌شان، جز نوعي خدمت فطري كه كسب ناميده مي‌شود، آن هم بدون امكان ايجاد، و عملي جز عبوديت چيزي ديگر در اختيار ندارند.
— 103 —
آري، عزت و عظمت خواهان اين هستند كه اسباب، در نظر عقل پرده‌دار دست قدرت حق باشند، ولي توحيد و احديت مي‌خواهند كه اسباب، دست خود را از تأثير حقيقي كوتاه كنند.
پس هم‌چنان كه ملائكه و اسباب ظاهري، در امور وجودي و خير به كار گرفته مي‌شوند تا قدرت ربانيه را در چيزهايي كه زيبايي‌هايشان ديده و دانسته نمي‌شود، از ظلم و قصور محافظت كنند و هر يك وسيله‌‌يي براي تقديس و تسبيح الهي به شمار مي‌روند، به همان ترتيب، كاربرد شياطين انس و جن و مواد مُضر در امور شرّ و عدمي نيز قدرت سبحاني را از ظلم و ستم و اعتراضات نابجا و شكايت‌ها مي‌رهاند، و به تقديس و تسبيح ربّاني و منزه و مبرّا بودنش از هر گونه قصوري كه ممكن است در كائنات باشد، خدمت مي‌كند، زيرا همه نقصان‌ها از عدم و نداشتن قابليت و تخريب و انجام ندادن وظيفه ی كه هر يك از اين‌ها نوعي مسأله عدمي‌ست ی و از افعال عدمي كه فاقد وجودند، سر‌چشمه مي‌گيرند. اين حجاب‌هاي شيطاني و مبتني بر شرّ، مرجع آن نقصان‌ها قرار مي‌گيرند و بالاستحقاق اعتراض‌ها و شكايتها را به سوي خود جلب مي‌كنند، و به اين ترتيب وسيله‌‌يي براي تقديس حضرت حق مي‌شوند. در واقع در امور عدمي و تخريبي و شرّي، نيازي به قوّت و اقتدار نيست؛ كاري كوچك و قوّتي جزئي بلكه انجام ندادن وظيفه، كافي‌ست تا گاهي موجب عدم‌ها و تخريب‌هاي بزرگ گردد. فاعلان امور شر گمان مي‌رود كه مقتدرند، در حالي كه جز عدم تأثيري ندارند و خارج از كسبي جزئي، قدرتي ندارند، لذا چون امور شرّ مزبور ريشه در عدم دارند پس شروران فاعلان حقيقي‌اند. آن‌ها مستحق آن‌اند كه اگر ذي‌شعورند، مجازات را متحمل شوند . پس شروران در سيئات، فاعل‌اند، اما در حسنات و امور خير و اعمال صالحه كه وجودياند، نيكان، فاعلان و مؤثران حقيقي نيستند بلكه آن‌ها قابل‌اند و فيض الهي را مي‌پذيرند و پاداش‌شان نيز صرفاً فضلي الهي‌ست لذا قرآن حكيم مي‌فرمايد:
﴿ ‌مَا اَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا اَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ‌ ﴾
(نسا: ٧٩)
نتيجه: در حالي كه كائناتِ وجود و عوالم بي‌شمار عدم در تقابل با يك‌ديگر نتايجي چون بهشت و جهنم را حاصل مي‌كنند، و همه عوالم وجود
— 104 —
"اَلْحَمْدُ لِلَّهِ ، اَلْحَمْدُ لِلَّهِ" و تمام عوالم عدم "سُبْحَانَ اللَّهِ ، سُبْحَانَ اللَّهِ" سر مي‌دهند و در حالي كه با قانون مبارزه‌‌يي فراگير، ملائكه با شياطين و خيرهیا با شیرّها در مبارزه‌اند و اين ‌رو در رويي تا مبارزهي الهام و وسوسه در اطراف قلب نيز كشيده مي‌شود، به يك‌باره يكي از ثمرات ايمان به فرشتگان تجلي مي‌يابد، و مسیأله را حل كرده و عالم ظلماني را نوراني و درخشان مي‌كند؛ نوري از انوار آيه مباركه‌ي
﴿ اَللّهُ نُورُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ ﴾
را نشان‌مان مي‌دهد و شيريني اين ثمره را به ما مي‌چشاند.
در گفتار بيست و نهم ی كه داراي كرامت الف‌ها‌ست ی و نيز در گفتار بيست و چهارم، به يكي ديگر از ثمرات كلي اين مطلب اشاره مي‌شود و وجود ملائكه و وظايف آن‌ها به وضوح اثبات مي‌گردد. آري، حشمت ربوبيِ مهربانانهيي كه مي‌خواهد خود را در هر سوي كائنات، در هر چيز كلي و جزئي، و در هر نوعي معرفي كند تا او را بشناسند و دوست داشته باشند، طبيعي‌ست كه در مقابل آن حشمت و مرحمت و معرفي و دوست داشتن بايد با عبوديتي گسترده، فراگير و مبتني بر معرفت و شعور، و توأم با شكر و تقديس مواجه شود؛ اين امري لازم و قطعي‌ست. اين وظيفه را فقط و فقط ملائكهي بي‌شمار هستند كه مي‌توانند به حساب جمادات فاقد شعور و اركان عظيم كائنات انجام دهند، و فقط آن‌ها هستند كه مي‌توانند اجرائيات حكيمانه و باشكوه سلطنت ربوبي را در هر سو، در زمين و آسمان، در عمق زمين و بيرون آن، نمايندگي كنند.
براي مثال، قوانين بي‌روح فلسفه، خلقت زمين و وضعيت فطري آن را بسيار ظلماني و وحشت انگيز نشان مي‌دهند؛ در حالي كه به واسطه اين ثمره، زمين به طرز مأنوس و نوراني، بر گُرده دو مَلَك به نام‌هاي "ثور" و "حوت" قرار دارد يعني تحت نظارت آن‌هاست، و ماده‌‌يي اخروي و حقيقي به نام "صَخرَت" به عنوان سنگ بناي باقي كره زميني‌ كه فاني مي‌باشد و به عنوان اشاره‌‌يي‌ به اين كه قسمي از زمين در آتيه به بهشتِ باقي منتقل خواهد شد، از بهشت آورده شده و براي ملائكه‌‌يي چون ثور و حوت نقطه استناد قرار گرفته است؛ بر اين اساس از پيامبران قديم بني اسرائيل رواياتي هست و از ابن عباس نيز روايت شده است. متأسفانه اين معناي
— 105 —
قدسي و اين تشبيه، به مرور زمان در نظر عوام، حقيقت تلقي شده و شكلي غير منطقي به خود گرفته است. فرشتگان همان‌طور كه در هوا گشت و گذار مي‌كنند، در خاك و سنگ و مركز زمين نيز حضور دارند، لذا آن‌ها و كره‌ي زمين نيازي به سنگ و ماهي و گاو جسماني ندارند كه بر رويشان قرار بگيرند.
يا مثلاً كره زمين، كه به تعداد سرهاي انواع مخلوقات موجود در آن و به تعداد زبان افراد انواع مذكور و همين طور به تعداد اعضا و برگ‌ها و ميوه‌هاي آن افراد، تسبيح مي‌گويد، بي‌شك براي اين‌كه آن عبوديت باشكوه و فطري و فاقد شعور را دانسته و آگاهانه نمايندگي و تقديم درگاه الهي كند، به فرشته موكّلي نياز دارد كه داراي چهل هزار سر باشد، هر سر، چهل هزار زبان داشته باشد، و با هر زبان چهل هزار تسبيح بگويد؛ اين مطلب را كه عين حقيقت است، مخبر صادق خبر داده است. فرشتگاني چون جبرئيل (ع) كه مناسبات ربّاني را به مهم‌ترين نتيجه آفرينش كائنات يعني انسان، تبليغ و اظهار مي‌كند، و اسرافيل و عزرائيل (ع) كه اجرائيات الهي و خاص آفريدگار هم‌چون زنده كردن، حيات بخشيدن و آماده ساختن براي مرگ را ی كه در عالم ذي‌حياتان موارد وحشتناك و با حشمتي به شمار مي‌روند ی نمايندگي مي‌كنند و با عبوديت تمام بر آن‌ها نظارت دارند، و هم چنين ميكائيل (ع) كه بر احسان‌هاي رحماني در رزق و روزي به عنوان جامع‌ترين، گسترده‌ترين و لذت ‌بخش‌ترين امور رحمت در دايره حيات نظارت دارد و شكر و سپاس‌هاي فاقد شعور را با شعور و معرفت نمايندگي مي‌كند، ماهيت‌هاي بسيار عجيبي دارند و بقاي روح و وجودشان مقتضاي سلطنت و حشمت ربوبي‌ست. وجود آن‌ها و هر يك از طوائف مخصوص آن‌ها، به اندازه وجود حشمت و سلطنتي كه در كائنات چون خورشيد ظاهر است، قطعي و يقيني مي‌باشد. بنابراين، مسائل ديگرِ مربوط به ملائكه را بايد با همين مطالب قياس نمود.
آري، قدير ذوالجلال و الجمالي كه بر روي كره زمين چهارصد هزار نوع ذي‌حيات آفريد، و حتي از متعفن‌ترين و ساده‌ترين مواد، بسياري از ذي‌روحان را خلق كرد و هر سو را به وجود آنان مبارك گرداند، و طوري تدبير نمود كه آن حيوانات كوچك در مقابل صنعت معجزات‌اش به زبان خويش
— 106 —
"ما شاء اللّه، بارك اللّه، سبحان اللّه" بگويند و در برابر احسان‌هاي رحمت‌اش "اَلْحَمْدُ ِللّه، وَالشُّكْرُ ِللّهِ، اَللّهُ اَكْبَرُ" بر زبان آورند، البته و بدون هيچ شك و شبهه‌يي، ساكنان و روحانيوني دائماً در عبوديت و به دور از عصيان و گردنكشي، و مناسب با آسمان‌هاي بزرگ خلق نموده و سماوات را به وجودشان مبارك گردانده و خالي رها ننموده است. بسيار بيش‌تر از انواع حيوانات، انواع جداگانه‌يي از ملائكه‌‌ آفريد كه قسمي از آن‌ها بسيار كوچك‌اند و سوار بر دانه‌هاي برف و باران با زبان خود صنعت و رحمت الهي را تقدير مي‌كنند، قسمي ديگر سوار بر ستارگان سيار و در حال گشت و گذار در فضاي كائنات، در برابر عظمت و عزت و حشمت ربوبي، تكبير و تهليل سر مي‌دهند و به اين ترتيب عبوديت‌شان را به عالم اعلام مي‌دارند. آري، از زمان آدم (ع) تاكنون، همه كتاب‌ها و اديان سماوي بر وجود ملائكه و عبوديت‌شان اتفاق نظر داشته‌اند؛ نيز روايت‌هاي فراوان و متواتري مبني بر وقوع گفتگو و محاوره با فرشتگان در تمام اعصار وجود داشته است. اين مطالب، وجود ملائك و اين‌كه با ما در ارتباط هستند را مانند وجود مردم آمريكا كه نديده‌ايم، برايمان به صورت قطعي ثابت مي‌كند.
اينك بيا و با نور ايمان به دومين ثمره كلي بنگر و آن را بچش، و ببين چگونه سرتاسر كائنات را مُزين ساخته، زيبا نموده و تبديل به بزرگ‌ترين مسجد و معبد پهناوري كرده است، و در برابر نمايش سرد و بي‌جان و تاريك و وحشتناك فن و فلسفه، عالمي دلنشين، مأنوس، نوراني، باشعور و زنده را نشان مي‌دهد و جلوه‌‌يي از لذت حيات باقي را نسبت به درجات اهل ايمان در همين دنيا نيز به آن‌ها مي‌چشاند.
تتمه: هم چنان كه در هر سوي كائنات با سرّ وحدت و احديت، عين قدرت، عين اسم، عين حكمت، و عين صنعت وجود دارد، و وحدت و تصرف و ايجاد و ربوبيت و خلاقيت و قدسيت آفريدگار با زبان حالِ هر آفريده‌ي جزئي و كلي اعلام مي‌شود، به همان ترتيب، فرشتگان را در همه جا خلق كرد و تسبيحاتي را كه هر مخلوق به زبان حال و بدون ادراك بيان مي‌دارد، توسط ملائكه با زباني مبتني بر عبوديت به انجام مي‌رساند. فرشتگان به هيچ وجه بر خلاف فرامين الهي حركتي
— 107 —
نمي‌كنند، جز عبوديتي خالص خَلق و ايجادي ندارند، و بي‌فرمان الهي در هيچ كاري دخالتي ندارند، آن‌ها حتي بدون رخصت قادر به شفاعت نيز نيستند. ملائكه به تمام معنا مظهر سرّ ‌بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ (انبيا: ٢٦)، وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ‌ (نحل: ٥٠) هستند.
— 108 —

خاتمه

اشاره مختصري‌ست بر حقيقتي مفصل كه يكي از معجزات غيبي و آشكار سوره
﴿ ‌قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ﴾
را نشان مي‌دهد؛ اشارتي كه پس از مغرب، ناگهان و بي‌اختيار بر قلب‌ام الهام شد كه شامل نكته‌‌يي اعجاز آميز و به غايت مهم مي‌باشد.
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ٭ مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ٭ وَ مِنْ شَرِّ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ ٭‌ ‌وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ ٭ وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ ﴾
صرفاً به لحاظ معناي اشارهيي، در اين سوره عظيم و خارق‌العاده، به پيامبر و امت او فرمان داده مي‌شود: «از شرور و شياطين انسي و جني، كه در كائنات به حساب عوالم عدمي فعال‌اند، خود را حفظ كنيد.» اين فرمان همه اعصار را شامل مي‌شود و با معناي اشارهيي كه دارد، دوران عجيبِ روزگار ما را بيش‌تر از ادوار ديگر، آشكارا مورد خطاب قرار مي‌دهد و خدمت‌گزاران قرآن را به استعاذه فرا مي‌خواند. اين معجزه غيبي با پنج اشاره به طور خلاصه بيان مي‌شود:
هر يك از آيات اين سوره معاني فراواني دارد؛ اين‌كه با معناي اشارهيي، در پنج جمله آن، چهار بار كلمه "شَرِّ" تكرار مي‌شود، و به همراه مناسبتي معنوي و قوي، به چهار شيوه از شرور و انقلابات و مبارزات بي‌نظير مادي و معنوي چهارگانهي دهشت انگيز و طوفاني اين عصر با تاريخ‌هايش اشاره مي‌شود و در معنا فرمان داده مي‌شود كه «از اين موارد دوري ‌كنيد» ، بي‌ترديد ارشادي غيبي‌ست كه شايسته اعجاز قرآن مي‌باشد.
— 109 —
مثلاً، ‌قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ در ابتداي سوره، بر اساس حساب ابجد و جفر مطابق است با تاريخ ١٣٥٢ يا ١٣٥٤ كه اشاره دارد بر مقدمات وقوع جنگ جهاني دوم به سبب جنگ (جهاني) اول و به ‌وسيله‌ حرص و حسد گستره نوع بشر. اين آيه به لحاظ معنا به امت محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌گويد: «وارد اين جنگ نشويد و به خدايتان پناه ببريد.» و در معنايي رمزي نيز به شاگردان رساله نور كه خدمت‌كاران قرآن هستند، با توجهي ويژه خبر مي‌دهد كه در تاريخ مذكور از زندان "اسكي شهير" و شرّي وحشتناك نجات يافته و طرح نابود كردن‌شان عقيم خواهد ماند، لذا به زبان رمز به آن‌ها امر مي‌كند كه استعاذه كنيد.
باز آيه مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ بدون شمارش تشديد، مي‌شود ١٣٦١؛ كه اشاره‌‌يي‌ست به خسارات ظالمانه و بي‌رحمانه اين جنگ بي‌نظير با تاريخ‌هاي هجري و رومي؛ و در عين حال با معنايي رمزي، به شاگردان نور كه با تمام توان‌شان در راه خدمت به قرآن تلاش مي‌كنند، اشاره دارد كه از طرح گسترده نابودي و بلايي اليم و وحشتناك و زندان "دنيزلي" نجات مي‌يابند؛ با اشاره پنهان به آن‌ها مي‌گويد: «خود را از شرّ خلق محافظت كنيد».
نمونه ديگر، عبارت النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ است (تشديدها شمرده نمي‌شوند)، كه مي‌شود ١٣٢٨؛ اگر "ل" را كه همراه تشديد هست به حساب آوريم عدد ١٣٥٨ اشاره‌يي‌ست به سال ١٣٥٨، زماني كه غدّاران اجنبي با حرص و حسد، و با فكر نابود كردن نتايج انقلاب آزادي خواهانه‌ي ما ی كه به نفع قرآن بود ی سلطنت (عثماني) را تغيير داده و با راه اندازي جنگ‌هاي بالكان و ايتاليا و (جنگ‌هاي جهاني) اوّل و دوّم، شرارت‌هاي مادّي و معنوي خود را با دميدن افكار سحرگونه و زهرآلود ديپلمات‌هاي‌شان از طريق راديو، در اذهان هر كسي جاي دادند، و طرح‌هاي پنهان خود را به نقاط حساس مقدّرات بشر تلقين كردند. عدد مذكور با تاريخ به ميدان آمدن امور شرّي كه مقدمات نابودي وحشيانه پيشرفت‌هاي هزار ساله تمدن را فراهم مي‌آورد، توافق كرده و كاملاً مطابق معناي النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ است.
به همين ترتيب مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ (بدون در نظر گرفتن تشديد و تنوين) معادل رقم ١٣٤٧ است؛ كه در اين تاريخ به موجب اجبار معاهدات اجنبي،
— 110 —
بحران عجيبي در اين وطن صورت گرفت، و به‌سبب تحكم فلسفه، در ميان اين ملت ديندار تحولات مهمي ايجاد شد، و در عين حال با معناي اشاري‌اش، با تاريخ حسادت‌ها و رقابت‌هیاي وحشتناك دولت‌هیا ی كه موجب وقوع جنگ جهاني دوم گرديد ی كاملاً توافق كرده و به لحاظ معنا مطابقت مي‌كند. بي‌شك اين امر لمعه‌‌يي از اعجاز غيبي اين آيه است.
يادآوري:
هر آيه معاني متعددي دارد، و نيز هر معنايي، كلي‌ست و در هر دوره‌‌يي افرادي را شامل مي‌شود. در اين بحث صرفاً معناي اشارهيي آيات كه متوجه دوره كنوني ماست، مدنظر است. در برابر معناي كلي آيه، عصر و زمانه ما يكي از افراد آن به شمار مي‌رود، ليكن به سبب خصوصياتي كه كسب كرده است، موجب مي‌شود كه آيه به تاريخ آن حادثه بنگرد. من چهار سال است كه نه مي‌دانم و نه پرسيده‌ام كه اين جنگ در چه مرحله‌يي‌ست يا چه نتايجي داشته، و آيا صلح شده است يا نه؛ لذا هيچ گاه به اين سوره قدسي از آن منظر مراجعه نكردم تا بدانم چه قدر به زمانه ما و به اين جنگ اشاره دارد؛ و‌گرنه در بخش‌هاي مختلف رساله نور مخصوصاً در رسائل رموزات ثمانيه بيان و اثبات گرديده است كه اين خزانه چه اسرار فراوان ديگري دارد. بحث را در اين‌جا كوتاه مي‌كنم و شما را به كتاب مذكور ارجاع مي‌دهم.
پاسخ سؤالي كه ممكن است به ذهن خطور كند:
در اين لمعه اعجازي، به مناسبتي بسيار ظريف و لطيف و به سبب رمز و اشاره است كه در مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ابتداي آيه هم "مِنْ" و هم "شَرِّ" را در محاسبه آورده‌ايم، و در وَ مِنْ شَرِّ حَاسِدٍ اِذَا حَسَدَ پاياني، فقط "مِنْ" را حساب نموده و "شَرِّ" را ناديده گرفته‌ايم، نيز در وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ‌ هر دوي آن‌ها را به حساب نياورده‌ايم، زيرا در خلق و ايجادها، جز شر، خيرهايي هم هست و همه شرها متوجه هر كسي نمي‌شود، و به عنوان اشارهي رمزي بر اين موضوع "مِنْ" كه معناي
— 111 —
"بعضي" را مي‌دهد، و "شَرِّ" وارد اين مطلب شده است، اما وقتي كه حسود، حسد مي‌ورزد، كاملاً شرّ است و لزومي به مفهوم "بعضي" نيست. در رمیز النَّفَّاثَاتِ فِى الْعُقَدِ كه گفتيم شامل ديپلمات‌هاي ساحري مي‌شود كه براي منافع‌شان، آتش به كره زمين مي‌دمند و هر چه مي‌كنند براي تخريب و نابودي‌ست، لذا لزومي به واژه "شَرِّ" نمي‌ماند، زيرا همه كارهايشان "شَرِّ" است.
حاشيه‌‌يي بر يك نكته اعجازي اين سوره
هم‌چنان كه اين سوره با چهار جمله از پنج جمله خود با معناي اشارهيي چهار انقلاب و طوفان بزرگ شرارت‌انگيز عصر ما را در نظر دارد، با چهار مرتبه تكرار "مِن شَرِّ" (تشديد حساب نمي‌شود) در واقع با چهار معناي اشارهيي و در مقام جفر، به وحشتناك‌ترين فتنه عالم اسلام يعني حمله چنگيز و هلاكو و عصر فروپاشي دولت عباسي نظر دارد و بر آن تأكيد مي‌كند. آري، "شَرِّ" بدون تشديد معادل ٥٠٠ است و "مِن" ٩٠؛ و بسياري از آياتِ ناظر بر آينده، در واقع هم به دوره‌هاي گذشته و هم زمانه فعلي ما نظر دارند. امام علي (ع) و غوث اعظم (قدس) نيز كه از آينده خبر داده‌اند، با توجه به آن عصر و دوره فعلي ما خبیر داده‌انید. "غَاسِقٍ" در‌ غَاسِقٍ اِذَا وَقَبَ معادل ١١٦١ و "اِذَا وَقَبَ" ٨١٠ است؛ لذا اين آيه به شرارت‌هاي مهم مادي و معنوي آن روزگاران اشاره دارد نه زمانه فعلي. جمع اين دو رقم، ١٩٧١ ميلادي مي‌شود و خبر از شرّي وحشتناك در آن تاريخ مي‌دهد. اگر سي سال بعد محصول بذرهاي فعلي اصلاح نشود، بي‌شك بايد منتظر سيلي‌هاي دهشت‌انگيزي بود.
— 112 —

لاحقه‌‌يي بر حاشيه مسأله يازدهم

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
حساب (ابجدي) عبارات پاياني آيت الكرسي، به ترتيب زير است:
﴿ ‌لاَ اِكْرَاهَ فِى (الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ) مِنَ الْغَىِّ ﴾
عبارت داخل پرانتز ميشود: ١٣٥٠.
﴿ (فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ)‌ ﴾
مساويست با ١٩٢٨ يا ١٩٢٩.
﴿ وَيُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ ﴾
مساويست با ٩٤٦؛ مطابق نام رساله نور.
﴿ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى ﴾
مساويست با ١٣٤٧.
﴿ لاَ انْفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ‌ ‌عَلِيمٌ ٭ (اَللّهُ) (وَلِىُّ الَّذِينَ امَنُوا) ﴾
دو عبارت داخل پرانتز اگر با هم خوانده شود ١٠١٢، در غير اين صورت، ٩٤٥ (يكي از تشديدها محاسبه نمي‌شود).
﴿ يُخْرِجُهُمْ مِنَ (الظُّلُمَاتِ) اِلَى النُّورِ‌ ﴾
عبارت داخل پرانتز: ١٣٧٢ (بدون تشديد).
﴿ وَالَّذِينَ كَفَرُوا اَوْلِيَاؤُهُمُ (الطَّاغُوتُ) ﴾
عبارت داخل پرانتز: ١٤١٧.
﴿ (يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ اِلَى) الظُّلُمَاتِ‌ ﴾
عبارت داخل پرانتز: ١٣٣٨ (تشديد محاسبه نمي‌شود).
﴿ اُولئِكَ اَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴾
عبارت داخل پرانتز: ١٢٩٥ (با محاسبه تشديد).
بر قلب‌ام اخطار شد كه در آيات فوق، علاوه بر اين‌كه دو بار با نام رساله نور و طرز مجاهده و زمان تحقّق و تأليف و تكامل آن تطابق كاملي وجود دارد، با تاريخ كوشش كافران، كه با جنگ ١٢٩٣ مي‌خواستند نور عالم اسلام را خاموش كنند، و همچنين با زمان معاهدات وحشتناكي كه به واسطه جنگ جهاني اول (١٣٣٨) تنظيم شد و عملاً درصدد انتقال از نور به ظلمات بودند، كاملاً مطابق است. آيات
— 113 —
مزبور همين‌طور با ذكر مواجهه مكرر نور و ظلمات، در اين مجاهدت معنوي با معناي اشارهيي، از نوري ياد مي‌كند كه برخاسته از نور قرآن است و نقطه اتكاي اهل ايمان خواهد شد.
من هم مجبور شدم بنويسم، سپس ديدم مناسبت معناي آيات مذكور با اوضاع زمانه ما آن قدر زياد است كه حتي اگر هيچ نشانه توافقي وجود نداشته باشد، چون مربوط به همه زمان‌هاست مطمئن شدم قطعاً با زبان اشارهيي با ما نيز گفتگو مي‌كند.
آري، اولاً، جمله
﴿ ‌لاَ اِكْرَاهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ ﴾
براساس حساب ابجد و جفر، بر تاريخ ١٣٥٠ انگشت مي‌نهد و با معناي اشارهيي مي‌گويد: هر چند در آن تاريخ در پي جدايي دين از دنيا، آزادي وجدان ی كه با اكراه و اجبار در دين و مجاهده‌ي ديني و جهاد با سلاح براي دين مخالف است ی به‌ عنوان قانون اساسي حكومت‌ها و يك اصل سياسي، مورد قبول واقع شده و حكومت به جمهوري لائيك تبديل خواهد شد، امّا در مقابل آن، يك جهاد ديني معنوي با شمشير ايمان تحقيقي صورت خواهد گرفت. آري، عبارت فوق با نشان دادن لمعه‌‌يي از اعجاز، خبر مي‌دهد كه نوري برخاسته از قرآن، هدايت و ارشاد و حق و حقيقتِ دين را با براهين محكم در مقابل ديدگان ظاهر كرده و تبيين و تبيّن مي‌نمايد.
آيات فوق تا كلمه "خَالِدُونَ" نشانه پنهاني‌ست كه با مواجهه مكرر نور و ظلمات، و ايمان و تاريكي‌ها ی كه منبع و اصل همه موازنه‌هاي رساله نور است ی به مبارزه و جهاد معنوي در تاريخ مذكور، و قهرمان بزرگ آن يعني "رساله نور" اشاره دارد؛ رساله‌‌يي كه صدها طلسم ديني را مي‌گشايد و شمشير الماس آن، نيازي به شمشيرهاي مادي ديگر باقي نمي‌گذارد.
آري، بي‌نهايت سپاس كه بيست سال است رساله نور بالفعل نمايانگر اين اخبار غيبي و لمعه اعجازي بوده است، و به دليل همين سرّ اعظم است كه شاگردان رساله نور در سياست دنيا، جرياناتش و مجادلات مادي آن دخالتي ندارند و برايش اهميتي قائل نيستند و مرتبه خود را تا آن حد تنزل نمي‌دهند. همچنين شاگردان حقيقي رساله نور به بدترين دشمن خود و در مقابل تجاوزات تحقيرآميزش
— 114 —
مي‌گويند: "اي بيچاره! من سعي مي‌كنم تو را از نابودي هميشگي برهانم و از پايين‌ترين و دردناك‌ترين درجه حيوانيت فاني به سعادت باقي انسانيت انتقال دهم،‌ اما تو براي نابودي و از بين بردن من تلاش مي‌كني. لذات تو در اين دنيا بسيار ناچيز و كوتاه، و مجازات‌ات در آخرت بسيار زياد و طولاني‌ست. مرگ من آزاد شدن است، برو! من خود را به تو مشغول نمي‌كنم، هر چه مي‌خواهي بكن!".
شاگردان رساله نور از دشمن ظالم عصباني نيستند، براي او دل مي‌سوزانند، به او مهرباني مي‌كنند و به اميد نجات او، براي اصلاح‌اش تلاش مي‌كنند.
ثانيیًا، با دقیت به دو عبیارت قدسیي:
‌وَ يُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ و ‌بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى مي‌بينيم كه با مناسبت معنوي قوي، اولي بر اساس حساب ابجد و جفر، بر نام "رسالةُ النور" و دومي به لحاظ معنا و جفر، بر تحقق و تكامل و فتوحات درخشان آن به‌طور كامل مطابقت دارد، و اين نشانه با معناي رمزي خبر مي‌دهد كه "رسالةُ النور" در زمانه فعلي و در حال حاضر، يك "عُرْوَةُالْوُثْقي" است، يعني ريسمان و حبل الهي بسيار محكم ا‌ست و كسي كه دست در آن آويزد و بدان متوسل شود، نجات مي‌يابد.
ثالثاً، عبارت ‌اَللّهُ وَلِىُّ الَّذِينَ امَنُوا‌ به لحاظ معنا و بر اساس حساب جفر، اشاره‌‌يي رمزي به رساله نور دارد، به اين شكل: .....
(در اين مقام پرده فرو آمد و به ادامه نگارش اجازه داده نشد، پس به زمان ديگري موكول مي‌شود.) *
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
(*): دليل اين‌كه اجازه داده نشد قسم باقي اين نكته در اين لحظه نوشته شود، ارتباطي‌ست كه تا حدودي با دنيا و سياست داشت، و ما از نگاه به اين عرصه منع شده‌ايم. آري، ‌اِنَّ اْلاِنْسَانَ لَيَطْغى‌ ناظر به اين طاغوت است و به آن توجه مي‌دهد.
سعيد نورسي
— 115 —

بخشي از نامه خسرو، قهرمان رساله نور، كه

درباره‌ي مسأله يازدهم "ثمره" نوشته است:
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ
استاد و سرور بسيار ارزشمند، محبوب و عزيزمان!
"ثمره" كه با نُه مسأله‌اش حاوي مطالب مفيدي براي مملكت و ملت است، در زمانه‌‌يي ترسناك، و در ميان عاصيان سرمست و دشمناني خطرناك، به شكلي حيرتافزا به نجات شاگردانش اكتفا نكرده، بلكه با مباحث مسأله‌هاي دهم و يازدهم‌اش، طلبه‌هاي رساله نور را در طي طريق حق تشويق مي‌كند و از احوال قبر، مكاني كه حقيقتاً عازم‌اش هستند و يادش لرزه بر اندام هر كسي مي‌اندازد، و به ويژه براي اهل غفلت منزلي بسيار ترسناك و دردآور و عذاب دهنده در زير خاك است، آگاه مي‌نمايد و موجب مي‌شود فرشتگاني را كه قرار است ببينند و با آن‌ها گفتگو كنند، دوست بدارند و با آن مكان بيش‌تر مأنوس شوند. نيز وحشت فوق‌العاده درباره قبر را كه نخستين منزل ترسناك انسان پس از مردن است، تعديل مي‌كند و باعث مي‌شود انسان نفس راحتي بكشد. به‌ويژه اين رساله براي كساني مانند من كه نتوانسته آن عالم نوراني را ببينند، در حكم چراغ درخشاني‌ست كه شعاع‌هاي آن، فاصله‌هاي هزاران ساله را روشن مي‌كند. اين رساله چون بوستاني نمونه و پُر گل است كه همواره بايد آن را استشمام كرد. آري، ما به استاد محبوب‌مان عرض
— 116 —
مي‌كنيم، هم‌چون طلبه‌‌يي كه هر روز در برابر استاد درس پس مي‌دهد، فيوضاتي را كه از رساله نور كسب مي‌نماييم همواره خدمت استاد عزيزمان عرضه مي‌داريم، ليكن استاد محبوب ما فعلاً بيانات خويش را به‌حال تعطيل در آورده‌اند.
استاد عزيزم!
حقيقت رساله نور، و زيبايي‌ رساله "ثمره" و فيض حاصل از گل‌ آن، مرا رهين منت خود ساخته و باعث گشته تا به نام وطن خويش كمي راجع به آن سخن بگويم. اثر مذكور هم‌چنين به قلب بسياري كه چون من سخن مي‌گويند، حيات بخشيده است. حال، گام‌هايي كه در محيط‌مان به سوي رساله نور برداشته مي‌شود و دستاني كه به سويش دراز مي‌شوند، با يازدهمين گل رساله ثمره، متانت بيش‌تري كسب كرده، پيشرفت نموده و به فعاليت مي‌پردازند.
طلبه بسيار حقيرتان
خسرو
— 117 —

مطلب زير مكتوبي‌ست كه به مناسبت تبريك ماه رمضان، به نام همه طلبه‌هیاي رسیاله نور در اسپارتا نوشته و در سيزده بند تنظيم شیده است.

بِاسْمِه سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
اي كه براي سلامت جهان اسلام در دنيا و آخرت، به واسطه فيض قرآن و حقيقت رساله نور و همت شاگردان صادق، با چشمان مبارك خويش به جاي اشك، خون مي‌گرييد؛ و در بحبوحه پر دغدغه و توفاني فتنه آخرُ الزمان، بيش از حضرت ايوب (ع) گرفتار بيماري‌ها و دردهاييد؛ و با نور قرآن و براهين رساله نور و تلاش شاگردان، امراض مادي و معنوي عالم اسلام را مانند لقمان حكيم مداوا مي‌كنيد؛ و اي كسي كه با كرامات عَلَويه و غوثيه و به موجب سي و سه آيه از آيات قرآن، ثابت كرديد كه اجزاي نوري كه در دستان مبارك خود داريد حق و حقيقت است؛ و اي كسي كه با حال بيماري و سالمندي و زار و نحيف و ضعيف و ترحم انگيز خود، بيش از هر كس ديگري تا حد فدا كردن جان خويش نگران جهان اسلام هستيد، و براي كساني كه درصدد آزارتان هستند، با حقيقت قرآن و براهين رساله نور و صداقت و راستي طلبه‌هاي نور، دعاي خير مي‌كنيد و پاسخ‌شان را به نيكي مي‌دهيد؛ خود و طلبه‌هايتان به سبب انتشار آيت الكبري، از آثار مهم‌تان، مصيبت ديديد و زنداني شديد، و شما تحت ارشادات قرآن و دروس رساله نور و اشتياق شاگردان، زندان را به مدرسه يوسفيه تبديل نموديد و آن را آموزشگاهي كرديد و موجب شديد همه ناآگاهاني كه در بين ما بودند در آن آموزشگاه قرآن را ختم كنند و آزاد شوند؛ و در آن مصيبت، با نيروي قدسي قرآن و تسلي رساله نور و تحمل برادران، با آن‌كه ضعيف و سالمند بوديد، همه دردها و مصائب‌مان را به دوش كشيديد و با رساله‌هاي "ثمره" و"دفاعيات" كه تحرير نموديد، به واسطه اعجاز قرآن معجز البيان و براهين محكم رساله نور و اخلاص شاگردان و به اذن الهي، درهاي زندان را گشوديد و موجب آزادي محبوسان شديد و آن روز را براي ما
— 118 —
و براي عالم اسلام عيد كرديد، و حقيقتاً اثبات نموديد كه رساله‌هاي نور، "‌نُورٌ عَلى نُورٍ‌" است و حق كتابت و مطالعهي آزادانه‌اش را تا قيامت كسب نموديد؛ و اثبات كرديد كه عالم اسلام، با غذاي قدسي قرآن عظيم الشأن و طعام اخروي رساله نور و اشتهاي شاگردان، هم‌چون نان و آب و هوا به اين رساله‌ها محتاج است و هزاران فرد با خواندن و نوشتن اين رساله‌ها مؤمنانه از دنيا مي‌روند؛ اي كه طلاب خود را هيچ كجا مغلوب و شرم‌سار نمي‌كنيد، و امروز با دروس قرآن آسماني و اساسهاي رساله نور و ذكاوت شاگردان و هم‌چنين با مسأله‌هاي دهم و يازدهم و گل‌هاي رساله ثمره، عطش قلوب‌مان را كه شب و روز در آتش فراق‌تان مي‌سوزد، با مسائل و گل‌هاي مبارك آن چون آب حيات و شراب كوثر فرو مي‌نشانيد و به سوي شادي و سرور سوق مي‌دهيد؛ اي كه مرگ را بر اساس وعده و وعيدهاي قطعي قرآن عظيم الشأن و كشف قطعي رساله نور و مشاهده شاگردان درگذشته و مشاهدات صاحبان كشف القبور از آنان، در نظر اهل ايمان نجات از نابودي ابدي و تذكره‌‌يي براي رهايي از نااميدي خوانديد؛ مرگي را كه جهانيان بيش از هر چيز ديگر از آن واهمه دارند، اثبات كرديد كه زيباترين سفر براي رفتن به سوي عالم نور است و در عين حال براي كفار و منافقان چيزي جز نابودي هميشگي نيست. اي كه با اخبار قطعي قرآن معجز البيان ی تحت تصديق چهل وجه اعجازيش و هزاران معجزه احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ی و با حجّت‌هاي رساله نور برآمده از آن (قرآن)، كه معاند‌ترين دشمنان را مغلوب مي‌كند، و با نشانه‌ها و تجربه‌ها و اعتقادات فراوان شاگردان رساله نور، اثبات نموديد كه گور تنگ و سرد و تاريك و ترسناك، براي مؤمنان، مأوايي در بهشت و دري به بوستان جنت است و براي كفار و زنديقان منافق، دالاني از جهنم و پر از مار و عقرب؛ و دو فرشته نكير و منكر كه به آن‌جا مي‌آيند، مونس و رفيقي براي رهروان طريق حق و حقيقت‌اند؛ اي كسي كه طلبه‌هاي رساله نور را از صنف طلّاب علوم دانسته و با درگذشت مرحوم شهيد قهرمان "حافظ علي"، كشف نموديد كه آنان سؤالات نكير و منكر را با رساله نور پاسخ مي‌دهند، و از درگاه رحمت الهي مسیألت كرديد كه زندههايمان نيز پاسخ‌هیاي لازم را بر اساس رساله نور دهند. اي كه نشان داديد قرآن براي هر طبقه از طبقات چهلگانه (بشر) داراي معجزه است و كلام ازلي‌ست كه ناظر بر كل كائنات است، و اين را در
— 119 —
رساله‌هاي معجزات قرآني و رساله رموزات ثمانيه‌ي رساله نور ی كه تفسير قرآن است ی اثبات كرديد؛ و با عنايت به غيرت و حميّت فوق‌العاده برادران و شاگرداني چون سركاتبان كارگاه نور، با نگارشي كه از زمان عصر سعادت تاكنون كسي اين چنين قادر به انجام اعجازآميز آن نبوده است، به "خسرو" كاتب قهرمان رساله نور، گفتيد "بنويس"، و قرآني همانند آنچه ‌كه در لوح محفوظ نوشته شده، نوشته شد؛ و به صورتي بي‌نظير و زيبا و خارق‌العاده، كه نظير آن نه ديده شده و نه شنيده شده، تعريف و اثبات كرديد كه قرآن عظيمُ الشأن، حقاً كلام الله است و در مرتبه بالاتري از همه كتاب‌هاي آسماني ديگر قرار دارد و از همه آن‌ها با فضيلت‌تر است و در يك فاتحه آن، هزاران فاتحه و در يك سوره اخلاص‌اش، هزاران اخلاص هست، و با هر حرف‌اش، ده و صد و هزار و هزاران ثواب و حسنه نصيب انسان مي‌شود. با نشان دادن معجزات قرآن معجزُ البيان كه از هزار و سيصد سال تاكنون ادامه داشته، و با شكست دادن مخالفان آن، و با دلايل آشكار همان‌طور كه چشم، نور را تشخيص مي‌دهد، و با قلم‌هاي الماس شاگردان رساله نوري كه تاكنون همتايش ديده نشده، با "بيست و پنجمين گ" و ضمايم‌اش كه عالم را تحت فرمان خود مي‌خواند و متمردترين و معاندترين افراد را وادار به سكوت مي‌كند، به چهل وجه، اعجاز قرآن را اثبات نموديد؛ هم‌چنين ثابت كرديد كه حضرت پيغمبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، رسول بر حق است و افضل صد و بيست و چهار هزار پيامبر پيشين، و سيد آنان است و هزاران معجزه او را در رساله‌‌يي به نام "معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام" به شكل نيكويي بر ‌شمرديد، و نيز با توجه به اين‌كه قرآن عظيمُ الشأن، رحمةُ العالمين بودن رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را در كائنات اعلام كرده، رساله نور هم از ابتدا تا انتها اين مطلب را با براهين اثبات مي‌كند و همواره بيان مي‌دارد كه افعال و احوال رسول اكرم بايد نمونه همه باشد، زيرا مطمئن‌ترين و كامل‌ترين رهبر و هدايت كننده، اوست و اين را حتي به نابينايان نيز ابلاغ مي‌كند. هنگام انتشار رساله نور در آناتولي و شهرهاي خاص همواره بلايا دفع، و زمان ممانعت از انتشارش با مصايب مواجه مي‌شده‌اند، و شاگردان رساله نور به رغم مواجهه با مشكلات واقعاً سنگين و با كمال متانت به خدمت‌ و ارتباطشان ادامه داده و از سنت سَنيّه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام پيروي كرده‌اند، گوشزد كرده‌ايد كه اين كار تا چه حد سودمند و
— 120 —
نافع است؛ و گفتهايد تبعيت از سنت رسول در زمانه فعلي پاداش صد شهيد را دارد، و همان‌طور كه صدقه دافع قضا و بلاست، رساله نور هم بيست سال است كه قضا و بلايي را كه ممكن بود آناتولي را گرفتار كند دفع كرده است؛ اين را به عين اليقين اثبات كرده‌ايد، اي استاد ارجمند و سرور گرامي ما!
اينك رفع توقيف رساله نور، شما استاد محبوب و بعد ما طلبه‌هیاي عاجز و گناهكار، سپس عالم اسلام را بسيار شیاد و خرسند كرد، طوري كه امروز دومين عيد بزرگ‌مان به‌ شمار مي‌رود؛ اين عيد شريف را به استاد عزيزمان تبريك مي‌گوييم، و عيد سوم‌تان يعني رمضان مبارك و ليلةُ القدرتان را گرامي مي‌داريم. از خداوند مي‌خواهيم اَمثال اين اعياد را فراوان فرمايد و از تقصيرات ما قاصران درگذرد. همه دوستان خدمت شما سلام رسانده و بر دستان مبارك‌تان بوسه مي‌زنيم و از سرور گرامي خود التماس دعا داريم.
طلبه‌هاي نور در اسپارتا و حومه
عدم قبول متواضعانه مطالب اين نامه كه صد بار بيش از حد و حدود من است، كفران نعمت و ناديده گرفتن حُسن ظن همه شاگردان عزيز است، در عين حال پذيرش آن نيز ممكن است موجب غرور و منيت و تكبر گردد، لذا تصويري از اين مكتوب مفصل را كه كاتب رساله نور به نام همه شاگردان نگاشته، به‌علاوه سيزده ‌بندي را كه اضافه كرده‌ام، براي‌تان ارسال مي‌كنم تا هم شكر و سپاسگزاري كرده باشم و هم دچار غرور و كفران نعمت نشده باشم. آن را تحت عنوان "نامه‌‌يي از طلبه‌هاي رساله نور در اسپارتا و حومه" در پايان مسأله يازدهم رساله ثمره قرار دهيد.
وقتي مشغول جرح و تعديل و نگارش اين نامه بودم، كبوتري دو مرتبه بر پنجره كناري اتاق‌ام نشست. مي‌خواست داخل بيايد، اما سر "جيلان" را ديد و نيامد. چند دقيقه بعد كبوتر ديگري به همين شكل آمد و در آن‌جا نشست، باز هم كاتب را ديد و وارد نشد. گفتم: حتماً مانند آن قُمري و گنجشك اول بشارت دهنده است، يا از اين‌كه نامه‌هاي متعددي مانند اين نامه را مي‌نويسيم آمده است تا مباركي جرح و تعديل‌هاي اين نامه را تبريك بگويد.
سعيد نورسي