عصای موسی
— 122 —

عصاي موسي

بخش دوم
رساله حُجَّةُ اللهُ البَالِغَه
(شامل يازده حجت ايمانيه مي‌باشد)
همان‌گونه كه هيأت كارشناسي آنكارا اين رساله را بسيار تقدير كردند، اين بار نيز سبب مهمي براي برائت ما گرديد؛ هم‌چنين حجت قاطعه و برهان باهره‌‌يي قوي، متعالي، و بسيار بُرنده‌يي‌ست كه كفر مطلق را درهم مي‌شكند.
سعيد نورسي
— 124 —

نخستين حُجّت ايمانيه

آيت الكبري
مشاهدات مسافري‌ست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال مي‌كند
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَ اْلاَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا‌ ﴾
(اسرا: ٤٤)
در بسياري از آيات قرآن مانند آيه معظم فوق، براي معرفي آفريدگار كائنات ابتدا از "سماوات" ياد مي‌شود، كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن مي‌نگرند و با ذوق و شوق به مطالعه آن مي‌پردازند؛ لذا مناسب است ما هم با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به شهر اين دنيا و مسافرخانه‌اش مي‌گذارد، در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان‌خانه‌‌يي بسيار كريمانه و نمايشگاهي پر از صنعت و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت‌آور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه مي‌شود، و در حالي كه به شدت كنجكاوِ دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب
— 125 —
كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز چهره آسمان براي او جلب توجه مي‌كند كه مُزيّن به نور است و چنين مي‌گويد: "به من نگاه كن، آن‌چه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه مي‌كند و ظهور ربوبيت را مي‌بيند كه:
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آن‌ها هزار مرتبه بزرگ‌تر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرامِ بزرگ، هفتاد برابر بيش‌تر از گلوله توپ، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است و بدون آن‌كه سقوط كنند يا با يك‌ديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوق‌العاده، همراه هم مي‌گرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بي‌شماري را چون چراغ‌هايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه اجرامِ بزرگ را بدون آن‌كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود، اداره مي‌كند و بي‌آن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسئوليت ماه و خورشيد را بر عهده آن‌ها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آن‌ها را در فاصله بي‌نهايت دوري كه ارقام محاسبات‌اش حتي در دايره دو قطب نمي‌گنجد، در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوه‌‌يي يكسان، و در يك صورت و با يك فطرت، همراه هم و بي‌كم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بي‌آن كه تجاوزي كنند، مطيع قانون قرار مي‌دهد و بدون آن‌كه اجازه دهد لكه‌‌يي بر پهنه آسمان بنشيند، آن را درخشان و نوراني و پاكيزه مي‌دارد، و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير مي‌كند، و با گردش زمين صورت‌هاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار مي‌دهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احیاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و موجوديت ظاهرتر از موجوديت آسمان او، بالمشاهده گواهي مي‌دهد. اين است كه در نخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:
— 126 —
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّیوْظِيفِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ
آن‌گاه فضا كه محشر عجايب است و «جَوّ سماء» خوانده مي‌شود، با مسافري كه به دنيا قدم گذاشته، گفتگوي رعدآميزي مي‌كند و فرياد بر مي‌آورد: "به من نگاه كن! آن‌چه را با كنجكاوي در پي‌اش بودي و نيز كسي كه تو را بدين جا فرستاده، با من مي‌تواني بشناسي و بيابي". مسافر به چهرهي ابرو در‌ هم كشيده اما مهربانش چشم مي‌دوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را مي‌شنود و مي‌بيند:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلّق است، به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانه‌‌يي بوستان زمين را آبياري كرده و اهالي زمين را با آب حيات سيراب مي‌كند، و از دما يعني شدت حرارت زيستن مي‌كاهد و بنا بر نياز به ياري در هر سو مي‌شتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ، با انجام وظايف متعددي چون آن‌چه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان مي‌شود، از ديده نهان مي‌گردد و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري مي‌روند، طوري كه هيچ اثري از آن باقي نمي‌ماند؛ سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت، در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه، دوباره جمع مي‌شود و پهنه آسمان را پر مي‌كند و گوش به امر فرمانده، منتظر مي‌ماند.
مسافر آن‌گاه باد را كه در جوّ هواست، مي‌نگرد و هوا را مي‌بيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است، طوري كه گويا هر ذره‌‌يي از ذراتِ به ظاهر فاقد ادراكِ هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان كائنات است و آن‌ها را در‌ مي‌يابد و به هيچ يك از آن‌ها بي‌توجهي نمي‌كند، و با اتكا به قدرت فرمانده، كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام مي‌دهد كه گويي براي تنفس تمام ذي‌حياتان و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصواتِ مورد نياز ذي‌حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات، خدمات و وظايف كلي بر عهده دارد و در اين راه
— 127 —
توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته مي‌شود.
بعد به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند در آن قطرات لطيف و زلال و دل‌نشيني كه از هيچ و از خزانه رحمتي غيبي فرستاده مي‌شود، چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطره‌هاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران را "رحمت" ناميده‌اند.
سپس رعد و برق را مي‌نگرد و به صداي آن‌ گوش فرا مي‌دهد؛ مي‌بيند كه مشغول خدمت‌رساني‌هاي عجيب و غريبي هستند.
آن‌گاه چشم بر مي‌كشد و به عقل خويش رجوع مي‌كند و چنين زمزمه مي‌كند: ابر بي‌جان و بي‌شعوري كه چون پنبه‌ي زده شده است، شكي نيست كه چيزي از ما نمي‌داند و اين‌طور نيست كه به ما رحم كرده و به خودي خود به ياري‌مان بشتابد؛ ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نمي‌شود و از ديده پنهان نمي‌گردد؛ مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً قدير و رحيم حركت مي‌كند، بي‌آن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان مي‌شود و آن‌گاه به يك‌باره ظاهر مي‌گردد، شروع به انجام وظيفه خود مي‌كند و با فرمان سلطاني كاملاً فعّال و باشكوه و متعالي و داراي تجلي بسيار و با اتكا به قدرت او، گه‌گاهي پهنه آسمان دنيا را پر و خالي مي‌كند و آن را به شكل تخته سياهي كه نوشته‌هايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده، تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در‌ مي آورد. ابر، با تدبير حاكم مدبّري كه به غايت اهل لطف است و دوسیت‌دار احسیان و پرورش و بسيار اهیل كرم، بر باد مي‌نشيند و خیزاين كوهآساي باران را نيز بر خود مي‌نشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند مي‌رساند. گويا به آن‌ها ترحم مي‌كند، مي‌گريد و با قطرات اشك خود، آن‌ها را با گُل‌ها مي‌خنداند، از شدت گرماي خورشيد مي‌كاهد و اسفنج‌وار بر بوستان‌هايشان آب مي‌پراكند، و چهره زمين را مي‌شويد و پاكيزه مي‌دارد.
مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش مي‌گويد: صدها هزار احسان و ياري و كار حكيمانه و رحيمانه پر از صنعتي را مي‌بينم كه با صورت ظاهري
— 128 —
و به دست هواي جامد و بي‌جان و بي‌ادراك و بي‌قرار و طوفاني و پر از سر و صدا و بي‌هدف و همواره در تلاطم و بي‌بهره از ثبات، حاصل مي‌گردد. اين امر به طور بديهي اثبات مي‌كند باد پر كار، اين خدمتكار همواره فعال، به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركت‌اش بر اساس فرمانِ آمري به غايت قدير و عليم و بسيار حكيم و كريم صورت مي‌گيرد. گويا هر ذره‌ي آن بر انجام هر كاري آگاه است و هم‌چون سربازي كه دستور فرمانده خود را مي‌فهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آن‌ها، و باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حيات‌شان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتي‌هاي بادي، و مخصوصاً در رساندن اصوات و گفتگوها با تلفن و تلگرافِ بي‌سيم و راديو، فعال است؛ و علاوه بر خدمات عام و كليِ مذكور، مي‌بينيم كه ذرّات هواي متشكل از دو عنصر بسيطِ چون ازت و اكسيژن، در حالي كه عين يك‌ديگرند كاملاً منظم، در هزاران صنعت ربّانيِ روي زمين، توسط دست حكمت به كار برده مي‌شوند. بر اساس تصريح آيه‌ي
﴿ ‌وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ اْلاَرْضِ‌ ﴾
(بقره: ١٦٤)
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي است، باد را به كار مي‌گيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني مي‌گردد، و با تسخير ابرها نيز امور رحماني بي‌شماري را حاصل مي‌گرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد مي‌كند.
او آن‌گاه به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند باران به تعداد دانه‌هايش، سود و منفعت و به تعداد قطراتش، جلوه‌هاي رحماني و به تعداد رشحاتش، حكمت دارد. آن قطرات دلنشين و لطيف و مبارك، بسيار منظم و زيبا آفريده مي‌شوند، مخصوصاً تگرگ‌هاي فصل تابستان آن قدر با نظم و انتظام فرود مي‌آيند و فرستاده مي‌شوند كه بادهاي شديد توفان‌زا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آن‌ها نيست؛ بادها باعث برخورد قطره‌ها با يك‌ديگر نشده و موجب به وجود آمدن توده‌هاي زيان‌بار نمي‌گردند. اين آب كه در بسياري از امورِ حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد، از تركيب دو عنصر بسيط و جامد و در ظاهر فاقد ادراك
— 129 —
هيدروژن و اكسيژن حاصل مي‌گردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد؛ با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه مي‌كند و در صنايع گوناگون به كار گرفته مي‌شود. بي‌ترديد بايد گفت، باران كه صورت مجسم رحمت الهي‌ست، در خزانه غيبيِ رحمت خداوند رحمان رحيم به وجود مي‌آيد و با نزول خود آيه زير را عملاً تفسير مي‌كند:
﴿ ‌وَ هُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ‌ ﴾
(شوري: ٢٨)
آن‌گاه به صداي رعد گوش فرا مي‌دهد و برق را مي‌بيند. مشاهده مي‌كند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات: ‌وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ‌ (رعد: ١٣) ‌يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِاْلاَبْصَارِ‌ (نور: ٤٣)
را عملاً تفسير مي‌كنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت مي‌دهند.
آري، فضا را به يك‌باره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن، و با نور و آتشي فوق‌العاده، ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبه‌اند، به مثابه تلمبه‌‌يي براي آب و برف و تگرگ، با جرقه‌يي روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبي‌ست كه بر سر انسان غافل ضربه مي‌زند و هشدار مي‌دهد و مي‌گويد: «سر بر افراز، و به كارهاي ذات فعّال و قدرتمندي بنگر كه مي‌خواهد خود را بشناساند! همان‌طور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نمي‌توانند تصادفي باشند؛ هر يك از آن‌ها شتابان در پي ايفاي وظيفه‌‌يي حكيمانه‌اند و از سوي تدبير كننده‌‌يي حكيم به كار گرفته شده‌اند».
مسافر كنجكاو، گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را مي‌شنود و مي‌گويد: "آمَنْتُ بِاللَّه"
در دومين مرتبه مقام نخست، بيانِ
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْیرِيفِ وَ التَّنْیزِيلِ وَ التَّیدْبِيرِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَیمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ
— 130 —
نشان دهندهي مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّي‌ست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي‌ام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي، و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه ی در هر يك از رساله‌ها بعضي از مراتب ی بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم.
سپس كره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است، مي‌گويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟ بيا تا آن‌چه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم؛ به مسئوليت‌هاي من بنگر و صفحات مرا بر خوان!". او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه زمين همانند عارف مجذوب يعني مولوي، با دو حركت خويش دايره‌‌يي را كه مدار حصول فصل‌ها و سال‌ها و روزهاست، در اطراف حشر اعظم رسم مي‌كند و صد هزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و لوازم‌شان در خود جاي داده، و چون سفينه‌‌يي ربّاني و باشكوه و مُسخر در درياي فضا در كمال نظام و موازنه مي‌گرداند و حول خورشيد سياحت مي‌كند.
بعد به صفحات‌اش نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي مي‌كند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آن، كه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است، مي‌پردازد. مي‌بيند صورت افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع، از ماده‌‌يي بسيط، به شكل بسيار منظمي مي‌شكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مي‌يابد؛ و مي‌بيند دانهي برخي از آن‌ها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز درآمدن تكثير، و بسيار مدبرانه اداره مي‌شوند، و به شكل مشفقانه‌‌يي تغذيه شده و غذاي خود را مي‌خورند؛ و آن‌گاه انواع بي‌شمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ، كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ و از خاك خشك و از ريشه‌ها و دانه‌هايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب، پرورش مي‌يابند. هر بهار چون واگني، هزاران نوع خوردني و لوازم را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل مي‌گيرد و در اختيار ذي‌حيات قرار مي‌دهد؛ مخصوصاً كنسروهاي
— 131 —
شير در بسته ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال مي‌شود و سينه‌هاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين مي‌گردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات مي‌كند جلوه‌‌يي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصه اين‌كه صفحه حيات بخش بهار، با نشان دادن صدها هزار نمونه از حشر اعظم، آيه‌ي:
﴿ ‌فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴾
(روم: ٥٠)
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير مي‌كند. اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان مي‌دارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگي‌شان، "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" مي‌گويند.
آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيست‌گانهي صفحه‌‌يي از صفحات بزرگ كره زمين، كه بيش از بيست صفحه است، به معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر و براي بيان آن‌ها، در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ
مسافر انديشمند هم‌چنان صفحات را مطالعه مي‌كند و ايمانش كه كليد سعادت، است قوي‌تر مي‌شود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنوي‌ست، فزوني مي‌يابد، و حقيقت ايمان به الله كه معدن و اساس همه كمالات است، درجه‌‌يي ديگر تقويت مي‌يابد و لذات و ذوق‌هاي معنوي فراواني نصيب‌اش مي‌گرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك مي‌كند؛ لذا در همان
— 132 —
حال كه به درس‌هاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فیرا مي‌داد، جملهي هَل مِن مَزيد (ق:٣٠) را تكرار مي‌كند و در عين حال ذكر مجذوبانه و پر جوش و خروش درياها و رودخانه‌هاي بزرگ را مي‌شنود و صداي حزين و گوش نواز آن‌ها را ادراك مي‌كند كه با زبان حال و قال مي‌گويند: "به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن." او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند درياها جاندارانه و مدام در حال تلاطم‌اند و با حالات ريزش و پراكندگي و چيرگي كه در فطرت‌شان هست، زمين را در احاطه خود گرفته‌اند و همراه با كره زمين، بسيار با سرعت و در يك سال، دايره‌‌يي بيست و پنج هزار ساله را در مي‌نوردند و با اين حال نه متلاشي مي‌شوند، نه مي‌ريزند و نه به اراضي و خاك همسايه تجاوزي مي‌كنند. معلوم مي‌شود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت مي‌شوند، مي‌گردند و در جاي خود باقي مي‌مانند.
او آن‌گاه متوجه درون درياها مي‌شود و مي‌بيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و مزين و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع حيوان در آن به شكل دقيقي جريان دارد؛ غذا و جيره‌شان را مي‌بيند كه از شن و ماسه‌‌يي ساده و آبي تلخ توليد مي‌شود، و آن‌چنان عالي‌ست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي مي‌گردد كه آن‌ها را اداره و غذايشان را تأمين مي‌كند.
مسافر سپس به رودها مي‌نگرد و مي‌بيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آن‌ها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات مي‌كند همه رودها و چشمه‌ها و نهرها و رودخانه‌هاي بزرگ، از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه مي‌گيرند و جاري مي‌شوند. ميزان ذخيره و مصرف به حدي‌ست كه حتي روايت شده است: «چهار نهر از بهشت سرچشمه مي‌گيرد» ، يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند، از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري مي‌شوند. براي مثال، رود مبارك نيل كه شن‌زار مصر را به بهشت تبديل مي‌كند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده مي‌شود، همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مي‌يابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش
— 133 —
ماه برداشت مي‌شود در يك‌جا جمع و منجمد گردد، از كوه مذكور بزرگ‌تر خواهد شد؛ در حالي كه انبار و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نمي‌شود. مقدار آبي كه وارد نيل مي‌شود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقهي گرم و تشنه بودن خاك، ناچيز است و بي‌شك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته مي‌شود نيل مبارك به صورت فوق عادت زمين، از بهشتي غيبي سرچشمه مي‌گيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را بامعنا و حقيقتي زيبا ثابت مي‌سازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق درياگونهي رودخانه‌ها و درياها را مي‌بيند و شهادت‌شان را مشاهده مي‌كند و پي مي‌برد كه آن‌ها با قدرتي به نسبت بزرگيِ همه درياها، ذكر "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات درياها، بر اين شهادت، گواه نشان مي‌دهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاست كه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعِ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ
آن‌گاه كوه‌ها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر مي‌برد، به خود مي‌خوانند و به او مي‌گويند: "صفحات ما را هم بخوان" او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند وظايف كلي و خدمات عام كوه‌ها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت مي‌كند. مثلاً مي‌بيند كوه‌ها به امر الهي از دل زمين سر بر مي‌آورند و دگرگوني و غضب و هيجان‌هاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ مي‌دهد، به بيرون هدايت مي‌كنند و موجب آرامش آن مي‌شوند؛ زمين با فوران كوه‌ها و منافذي كه در آن‌ها هست، تنفس مي‌كند و از تكان‌هاي زيان‌بار و زلزله‌هاي خانمان‌سوز نجات مي‌يابد و راحتي و آرامش ساكنان خود را در چرخش خويش از بين نمي‌برد. همان‌طور كه ستون‌ها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكان‌هاي شديد مي‌شود و تعادل آن را حفظ مي‌كند، كوه‌ها
— 134 —
نيیز براي كشتي زميین، ستون‌هايي پر از خیزانه‌اند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجز البيان هم‌چون آيات زير آمده است:
‌وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا (نباء:٧)، وَاَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ (حجر: ١٩)، وَالْجِبَالَ اَرْسيهَا‌ (نازعات:٣٢)
به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز ذي‌حيات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوه‌ها ذخيره و نگهداري مي‌شود كه توجه بدان، بالبداهه اثبات مي‌كند كه خدمتكاران و خزائن و انبار قديري با قدرتي بي‌نهايت و حكيمي با حكمتي بي‌پايان مي‌باشند. مسافر، وظايف و حكمت‌هاي فراوان كوه‌ها و صحراها را با همين دو مورد قياس مي‌كند و با عموم حكمت‌هاي صحراها و كوه‌ها، گواهي و ذكر توحيدي آن‌ها يعني "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوّت و ثبات كوه‌ها و وسعت و بزرگي صحراها مي‌شنود و مي‌بيند و "آمَنْتُ بِاللَّه" مي‌گويد.
براي بيان همين معناست كه در مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارَى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَیاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَیاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِیعَةِ الْعَیامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ
آن‌گاه مسیافر در حالي كه در كوه‌ها و صحراها انديشمندانه سير مي‌كند، دريچهي دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده مي‌شود. او را به داخل مي‌خوانند و مي‌گويند: "داخل شو و و دنياي ما را هم بگرد و نوشته‌هاي ما را نيز بخوان". او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند كه مجلس باشكوه و مزيّنِ تهليل و توحيد، و حلقه ذكر و شُكر تشكيل داده‌اند. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مي‌يابد كه در حال گفتن "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده مي‌كند كه بر گفتن "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" از سوي تمام گياهان و درختان ثمره‌‌دار، با زبان برگ‌هاي فصيح و موزون‌شان، و سخن شكوفه‌هاي با جزالت و تزيين شده‌شان، و كلمات ميوه‌هاي بليغ و منظم‌شان، شهادت مي‌دهند:
— 135 —
حقيقت اول: حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي با هدف، به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آن‌ها احساس مي‌شود و در مجموعِ آن‌ها نيز هم‌چون نور درخشان خورشيد به چشم مي‌خورند.
حقيقت دوم: تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچ وجه تصادفي بودن‌اش امكان‌پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افراد بي‌شمار مذكور كه به روشني روز ديده مي‌شوند، نشان مي‌دهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم مي‌باشند.
حقيقت سوم: صورت مخلوقات بي‌شمار مذكور كه صدهزار نوع و در شكل و اندازه‌هاي گوناگون مي‌باشند، بسيار دقيق، موزون و زيبا، از دانه‌هاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل مي‌گردد؛ از دانه‌هايي بسيط و بي‌جان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك. فتح و گشودن صورت عموم افراد آن دويست هزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بي‌خطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است؛ و شاهداني به عدد موجودات و ميوه‌ها و برگ‌ها و گل‌هاي بهاري، حقيقت مذكور را اثبات مي‌كنند. مسافر به اين حقيقت پي مي‌برد و "اَلحَمدُللّهِ عَلي نِعمَة الايمان" را بر زبان جاري مي‌سازد.
براي بيان همين حقايق و گواهي‌هاست كه در مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْیمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُیوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَیايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْیدُودَةِ مِینْ نُیوَاتَاتٍ وَ حَبَّیاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَعْیدُودَةٍ
— 136 —
آن‌گاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي ايماني، ذوق و شوق‌اش فزوني مي‌يابد، در حالي كه از باغ بهار، دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش مي‌آيد، با عالم طيور و حيوانات مواجه مي‌گردد. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت‌بين و انديشه آشنا به معرفت او گشوده مي‌شود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختلف و با انواع و اقسام زبان‌ها، او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام و طايفه پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" مي‌گويند و با اين بيان روي زمين را به ذكرخانه و مجلس باشكوه تهليل تبديل كرده‌اند؛ هر كدام‌شان در حكم قصيده‌‌يي ربّاني، كلمه‌‌يي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني، صانع خويش را توصيف مي‌كنند و حمد و ثنا مي‌گويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات، گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيق‌اند. مسافر آن‌گاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت قطعي داشت بر اين‌كه آن‌ها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس مي‌گويند و بر وحدانيت‌اش گواهي مي‌دهند:
حقيقت اول: حقيقت احيا و اهداي روح، كه به بيست جهت نشان دهنده‌ي جلوه‌ي اراده و علم و حكمت مي‌باشد، و حقايقي چون ايجاد حكيمانه از هيچ، و خلق و انشاي عليمانه و با‌ اختيار، و ابداع صانعانه ی كه به هيچ وجه انتساب آن‌ها به تصادف سرسري و قدرت كور و طبيعت بي‌شعور ممكن نيست ی برهان باهري‌ست كه به تعداد ذي‌روحان، شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفت‌گانه و وحدانيت‌اش دارند.
حقيقت دوم: مخلوقات بي‌شمار به لحاظ صورت با هم متفاوت‌اند و از نظر شكل، مزيّن و به لحاظ مقدار و كميّت، داراي ميزان و از نظر ظاهر، داراي انتظام‌اند. از تفاوت‌ها و زيبايي‌ها و صورت‌هاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و محكم حاصل مي‌گردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علم‌اش همه چيز را فرا گرفته است، نمي‌تواند صاحبِ فعلي فراگير و حكيمانه و هزاران شكل خارق‌العاده باشد، و هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
— 137 —
حقيقت سوم: فتح و گشايش منتظم و با موازنه و بدون خطاي صورت‌هاي حيوانات بي‌شماري ی كه به صدها هزار شكل‌اند و هر يك معجزه‌يي از حكمت ی از تخم‌ها و تخمك‌هاي محدود و محصور و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوت و شبيه يك‌ديگرند، چنان حقيقت درخشاني‌ست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي مي‌دهند.
مسافر بر اساس اين سه حقيقت، در مي‌يابد كه انواع مختلف حيوانات چنان "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" مي‌گويند و گواهي مي‌دهند كه گويا زمين نيز هم‌چون انساني كبير به نسبت بزرگي خود "لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" مي‌گويد و آن را به گوش اهل سماوات مي‌رساند. براي افاده معناي همين حقايق است كه در مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيْوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَآلاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بَيْضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَحْدُودَةٍ
سپس مسافر انديشمند براي اين‌كه در مراتب بي‌پايان معرفت الهي و لذت‌هاي معنوي و انوار بي‌انتهاي آفرينش پيش‌تر برود، علاقمند مي‌شود وارد عالم انسان‌ها و دنياي بشر گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت مي‌كنند و او نيز وارد مي‌شود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذاشته را مشاهده مي‌كند و مي‌بيند عموم انبيا (ع) كه نوراني‌ترين و كامل‌ترينِ نوع بشر هستند، همه با هم ذكر "‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كننده‌شان، دم از توحيد مي‌زنند و براي اين‌كه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك درآورند، به آن‌ها
— 138 —
درسي همراه با دعوت به ايمان الهي مي‌دهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو مي‌زند و شروع به فرا گرفتن درس مي‌كند و مي‌بيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعالي‌ترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به نشانه تصديق هست كه خالق كائنات به آنها عطا كرده، و براساس اِخبار هر يك از آن‌ها، امت و طايفه‌‌يي عظيم از انسان‌هیا او را تأييد نموده و ايمان آورده‌اند. مسافر مي‌انديشد حقيقتي كه بر اساس اجماع و اتفاق نظر صد هزار انسان‌ جدي و درست، تأييد و تصديق مي‌گردد حتماً مي‌بايست بسيار محكم و قطعي باشد، و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نموده‌اند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه اندازه مرتكب جنايت مي‌شوند و مستحق چه عذاب بي‌پاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مي‌يابد و مي‌انديشد كه گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محق‌اند، و اين چنين يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان، بر او نمايان مي‌گردد.
آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيب‌شان شده و فعلاً در حكم تصديقشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضين‌شان وارد شده و نشان‌دهنده حقانيت آن‌هاست، هم‌چنين كمالات شخصياي كه بر حق بودن‌شان دلالت دارد و همين‌طور تعليمات منطبق بر حقيقت آن‌ها، نيز قوت ايمان‌ و جدّيت و فداكاريشان كه گواهي‌ست بر درست بودن راه‌شان، و صُحُف و كتاب‌هاي قدسي كه در دست دارند و هم‌چنين پيروان و شاگردان‌شان كه با پيروي از آن‌ها به كمالات و حقيقت و نور واصل شده‌اند، و بر درست بودن راه انبيا دلالت دارند، علاوه بر اين‌ها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در مسائل مبتني بر اثبات، و همچنين تساند و تطابق و توافقشان در اثبات، چنان حجت قدرتمندي‌ست كه هيچ شبهه و ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچ كس ياراي مقیابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين‌كه تصديق و تأييد عمیوم انبيا (ع) از اركان ايمان به شمار مي‌رود، دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي‌ست؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.
— 139 —
در بيان درس همين مسافر است كه در مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اْلاَنْبِيَیاءِ بِقُیوَّةِ مُعْجِیزَاتِهِمُ الْبَاهیِرَةِ الْمُصَیدِّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ
مسافر طالب پس از آن‌كه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران (ع) خارج ميشد كه علما ی يعني آنان كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبران (ع)اند ی و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده مي‌شوند، او را به مدرسه خود فرا خواندند؛ او نيز وارد شد و ديد: هزاران نابغه و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذره‌‌يي شبهه در آن‌ها نيست، در صدد اثبات مسائل ايماني و در رأس آن‌ها، وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آن‌ها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايماني و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند، چنان حجتي‌ست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموع‌شان، و داشتن برهاني به قدر برهان همه آن‌ها، مي‌توان به مصاف‌شان رفت؛ وگرنه منكران فقط با جهالت و انكار خويش و لجاجت بر مسائل منفي غيرقابل اثبات است كه مي‌توانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند (كسي كه چشم خود را مي‌بندد فقط براي خودش روز را شب مي‌كند). مسافر ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر و محترم مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند، نخواهند توانست ذره‌‌يي تزلزل در او به وجود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت، در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيیعِ اْلاَصْیفِيَاءِ بِقُیوَّةِ بَرَاهِينِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُتَّیفِقَةِ
— 140 —
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين اليقين، بسيار مشتاق شده است تا انوار و اذواق را مشاهده كند، در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي بزرگ برخورد مي‌كند كه از تركيب زوايا و تكيه‌هاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر مي‌باشد. (به ناگاه) متوجه هزاران و ميليون‌ها نفر از مرشدان قدسي مي‌شود كه در جاده‌ي كبراي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي رسيدن به حقيقت تلاش مي‌‌كنند، و در سايه‌ي معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حقيقت و عين اليقين رسيده‌اند. او را به درون درگاه دعوت مي‌كنند، او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت، در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق "‌‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ" مي‌گويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام مي‌دارند.
مانند شناخت خورشيد با هفت رنگ موجود در نورش؛ با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اسماي حسني، رنگ‌هاي نوراني متعدد و طريقت‌هاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلك‌ها و مشرب‌هاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مي‌يابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقت‌ها و مشرب‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند، بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود بر آن مهر تأييد زده‌اند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر مي‌باشد. او مي‌بيند كه اجماع انبيا (ع) و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا، و مجموع اين وحدت نظر سه‌گانه، ظاهرتر و درخشان‌تر از روشني روز است كه نشان‌دهنده خورشيد مي‌باشد. به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه مي‌گيرد ، در مرتبه دهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ اْلاَوْلِيَاءِ بِكَشْفِيَّاتِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ
— 141 —
آن‌گاه مسافر دنيا كه مي‌داند بزرگ‌ترين و مهم‌ترين كمال انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفتُ الله و ايمان بالله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايف‌اش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت مي‌گردد؛ لذا سر بر مي‌دارد و به آسمان مي‌نگرد و خطاب به عقل خويش مي‌گويد:
«حال كه با ارزش‌ترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حيات‌اند، و مادام كه با ارزش‌ترين ذي‌حياتان، دارندگان روح‌اند و با ارزش‌ترين ذي روح نيز ذي شعوران‌اند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير مداوم ذي‌حياتان در هر قرن و هر سالي پر و خالي مي‌شود، ترديدي نمي‌توان داشت كه آسمان باشكوه و مزين نيز اهالي و ساكنان خاص خود را دارد كه از ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران مي‌باشند؛ و مانند تمثُّلِ حضرت جبرئيل (ع) در حضور پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مشاهده‌اش توسط صحابه، حوادثي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمان‌هاي قديم نقل و روايت مي‌شود. اي كاش من هم مي‌توانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آن‌ها در چه فكري هستند، زيرا مهم‌ترين سخنان در‌باره خالق كائنات، از آنان است.» مسافر در اين فكر بود كه به يك‌باره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقهمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه، به مسائل ايماني نازل شده به واسطه ما بر پيامبران و در صدر همه آن‌ها حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن معجزُ البيان، ايمان آورده‌ايم. نيز تمام ارواح طيبه‌‌يي كه از ما بوده‌اند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسان‌ها ديده شده‌اند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار كائنات و بر وحدت و صفات قدسي‌اش شهادت داده و مطابق و موافق يك‌ديگر خبر داده‌اند و اين خبرهاي بي‌شمار مطابق هم، چون خورشيد درخشان راه را به تو نشان مي‌دهند."
مسافر گفته آن‌ها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و از زمين راه آسمان‌ها را پيش گرفت.
— 142 —
در اشاره‌‌يي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، در مرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْمَلئِكَةِ الْمُتَمَثِّلِينَ ِلاَنْظَارِ النَّاسِ وَ الْمُتَكَلِّمِينَ مَعَ خَوَاصِّ الْبَشَرِ بِاِخْبَارَاتِهِمُ الْمُتَطَابِقَةِ الْمُتَوَافِقَةِ
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آن‌كه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبانشان و لسان حال‌شان درس گرفت، و در حالي كه آرزو داشت مطالعه‌‌يي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقل‌هاي منوّر و مستقيم و قلب‌هاي نوراني و سليم را ديد كه به رويش گشوده مي‌شود؛ عقلها و قلبهايي كه همه انسان‌ها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند. مسافر ديد كه آنها در ميانه عالم غيب و شهادت، برزخ انساني‌اند، و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقاط صورت مي‌گيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راه مشترك‌تان كه از اين مسير به سوي حقيقت مي‌رود، كوتاه‌تر است؛ نه مانند درسي كه از زبان‌هايِ راه‌هاي ديگر فرا گرفتيم، بلكه بايد اتّصاف ايماني‌ عقول و قلوب مذكور و كيفيت و رنگ‌هايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم." شروع به مطالعه كرد و ديد:
همه‌ي عقول نوراني و مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيف‌هايي موافق با هم دارند، و در يقين نيز از ثباتي كامل بهره‌مند مي‌باشند؛ بنايشان بر حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند كه قابل انقطاع نيست. پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسله‌‌يي نوراني و محكم‌اند و هيچ گاه در هم نمي‌ريزند و هم‌چون پنجره‌‌يي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده مي‌شوند.
— 143 —
مسافر همچنين ديد كه همه آن قلب‌هاي سليم و نوراني كه مسلك‌هايشان دور از هم و مشرب‌هايشان با هم متفاوت بود، در اركان ايماني داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطمينان بخش، و جذب كننده مي‌باشند و در توحيد هيچ‌گونه اختلافي با يك‌ديگر ندارند.
دانست اين قلب‌هاي نوراني واصل و متمثّل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينه‌‌يي جامع و صمداني در برابر حقيقت‌اند، در حكم پنجره‌هايي هستند كه به سوي شمس حقيقت باز مي‌شوند؛ احساس كرد همه آن‌ها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه هم‌چون دريا، آيينه‌داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آن‌ها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچ‌گاه خطا نمي‌كند و موجب خطاي ديگران نيز نمي‌شود؛ زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد، و‌هم و فكري عاري از حقيقت، و نيز صفتي بي‌اصل و اساس، همه چشم‌هاي تيزبينِ تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يك‌باره فريب دهد و موجب خطاي آن‌ها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود كائنات را انكار مي‌كنند هم راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد مي‌كنند. همراه با عقل و قلب خود، "آمَنْتُ بِاللَّه" گفت. اين است كه به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني، در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ الْعُقُولِ الْمُسْتَقِيمَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِاِعْتِقَادَاتِهَا الْمُتَوَافِقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يَقِينَاتِهَا الْمُتَطَابِقَةِ مَعَ تَخَالُفِ اْلاِسْتِعْدَادَاتِ وَ الْمَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْقُلُوبِ السَّلِيمَةِ النُّورَانِيَّةِ بِكَشْفِيَّاتِهَا الْمُتَیطَابِقَةِ وَ بِمُشَیاهَدَاتِهَا الْمُتیَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ الْمَسَیالِكِ وَ الْمَشَیارِبِ‌
— 144 —
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مي‌نگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اين‌كه بداند سخن عالم غيب چيست، با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين مي‌انديشيد: ذاتي كه در عالم جسمانيِ شهادت، با اين تعداد از مخلوقات زيبا و پر از صنعت‌اش مي‌خواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمت‌هاي دلنشين و دلپذيرش مي‌خواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بي‌شمار ماهرانه و اعجازآميز مي‌خواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و تكلّم با عمل و كاملاً ظاهر مي‌خواهد و به زبان حال بيان مي‌دارد، قطعاً و بي‌ترديد در پس پرده غيب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، قولاً و با تكلّم نيز مطالب را بيان مي‌دارد و خود را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از طرف عالم غيب او را از تجليّات‌اش بشناسيم، در اين حال قلب‌اش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند، همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني مي‌كند. شهادتي محكم‌تر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توحيد، از طرف علامُ الغيوب به وسيلهي حقيقت وحي و الهام، اعلان مي‌گردد. خود و وجود و وحدت خود را فقط به شهادت مخلوقاتاش محصور نمي‌كند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن مي‌گويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهي‌ست و همان‌طور كه معناي كلام‌اش او را مي‌شناساند، تكلُّم‌اش نيز او را با صفات‌اش معرفي مي‌كند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق صد هزار پيامبر (ع) در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آورده‌اند و تواتري كه در اين‌باره وجود دارد، نيز با دلايل و معجزات كتاب مقدس و صحف آسماني كه رهبر و مقتداي اكثريت نوع بشر بوده و ثمره وحي، و وحي مشهودند، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهي‌ست؛ آن‌گاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه مي‌كند:
اول: التَّنَزُّلاتُ الالهِيَّةُ اِلي عُقُولِ البَشَرِ يعني با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي‌ست. آري، مداخله پروردگار با كلامش در گفتگوي
— 145 —
ذي‌روحاني كه آن‌ها را به نطق وا داشته و سخنان‌شان را مي‌داند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم: كسي كه كائنات را با تمام هزينه‌هاي بي‌حد و حصر، و از سر تا پا به شكل اعجاز‌آميزي آفريد تا خود را بشناساند، و با هزاران زبان كمالات خويش را عيان مي‌كند تا او را دوست بدارند، بي‌ترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود برخواهد آمد.
سوم: انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنين‌ترين و مشتاق‌ترين آن‌هاست. خداوند همان‌طور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان مي‌دهد، با كلام خويش نيز پاسخ مي‌دهد و اين‌ شأن خالقيت اوست.
چهارم: صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از تظاهرات درخشان آن مي‌باشد، بي‌شك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم: ذاتي كه نگراني آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است، مخلوقاتي كه دوست داشتني‌ترين، با محبت‌ترين و نگران‌ترين و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاقِ يافتن صاحب و مالك خويشاند، چنين ذاتي بي‌شك براي شناساندن وجود خود به آن‌ها، از تكلم نيز بهره مي‌برد و اين از مقتضيات الوهيت است.
مسافر دانست وحي سماوي و عام، كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخ‌هاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيم‌هاي صمداني‌ست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد، و اين دلالت چنان حجتي‌ست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكم‌تر است.
مسافر آن‌گاه متوجه الهامات شد و ديد: الهام‌هاي صادق گرچه از وجهي به وحي مي‌مانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار مي‌روند، اما با وحي دو تفاوت دارند:
— 146 —
اول: وحي كه متعالي‌تر از الهام است، اغلب به واسطه فرشتگان است، ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت مي‌گيرد. براي مثال، پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتي‌ست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقه‌‌يي گسيل مي‌دارد؛ آن نماينده او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا مي‌كند و آن‌گاه فرمان به اطلاع عموم رسانده مي‌شود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصي‌اش با يكي از خدمتكاران و يا رعايايش ی كه با او مناسبت خاص و معامله‌يي جزئي دارد ی انجام مي‌دهد.
همان‌گونه كه سلطان ازل، گاه با عنوان پروردگار تمام عالم‌ها و آفريننده كائنات، از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفه‌ي وحي را انجام مي‌دهند، مكالماتي دارد، از آن حيث هم كه پروردگار و خالق هر فرد و هر ذي‌حياتي‌ست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد، با آن‌ها مكالمه مي‌كند.
تفاوت دوم: وحي سايه‌‌يي ندارد، زلال و صافي‌ست، و خاص خواص است؛ اما الهام سايه‌دار است، با رنگ‌ها در مي‌آميزد، و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسان‌ها و الهام به حيوان‌ها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود، زمينه‌‌يي براي تكثير كلمات ربّاني‌ست؛ كلماتي كه به اندازه‌ي قطرات درياهاست.
مسافر در اين‌جا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
﴿ ‌لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى‌ ﴾
(كهف: ١٠٩)
آن‌گاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد و ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مي‌يابد:
اول: آن‌چه "تَودُّدِ الهي" ناميده مي‌شود، يعني آن‌كه خداوند همان‌طور كه عملاً و فعلاً كاري مي‌كند كه مخلوقاتش دوستش بدارند، در قول و صحبت و
— 147 —
حضور نيز باعث مي‌شود دوست‌اش بدارند، و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم: اجابت قولي از پشت پرده نيز هم‌چون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش، از شئونات رحيميت است.
سوم: همان‌طور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شده‌اند، بالفعل ياري مي‌كند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتن‌هاي اوست، نيز به بندگانش مدد مي‌رساند و اين از لوازم ربوبيت است.
چهارم: خداوند كاري مي‌كند تا آفريدگان ذي‌شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاق‌اند، مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، و حمايت و حضور و وجود او را بالفعیل احساس كنند. به همين ترتيب از پشت پردهي نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده مي‌شود، و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصي‌ست، و با در نظر داشتن ظرفيت او، از راه قلب و به شكل قولي نيز كاري مي‌كند تا وجود و حضورش را احساس كنند؛ و اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهيت و رحمت ربوبيت‌ است.
مسافر اين‌ها را دريافت و آن‌گاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان‌طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات مي‌داشت، و اگر هفت رنگ‌اش هفت صفت او مي‌شد، قطعاً با شعاع‌ها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار مي‌شد، و انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكه‌هاي شيشه، قطره يا حباب و حتي در ذرات شفاف، طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آن‌ها بنا بر قابليت هر كدام‌شان مي‌بود، و گواهي همه آن‌ها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده ميگشت و مشخص ميشد ‌كه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نمي‌گردد، سخن واحد مي‌گويد و كلامي از او مزاحم سخن ديگرش نمي‌شود . . . درست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته مي‌شود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل و ابد، و خالق ذوالجمال و ذي‌شأن همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي
— 148 —
مي‌يابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگر باز نمي‌دارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نمي‌شود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نمي‌دارد و آن‌ها را در هم نمي‌آميزد. تمام آن جلوه‌ها و سخن گفتن‌ها و الهام‌ها، يك به يك و با هم و به اتفاق بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد، در چهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَلْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الاِلْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ الاِلهِيَّةِ وَ للْاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُیودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويش‌ام، بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات، و حتي به اعتراف دشمنانش كامل‌ترين آن‌ها، و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستيم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام باز گرديم. لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد؛ دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه حضور آن حضرت، دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و
— 149 —
اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه، استاد و حاكم جهان كرد.
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم، سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين جا فقط اشاره كوتاهي به نُه دليل زير خواهيم داشت:
دليل اول: در اين شخص پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حتي به اعتراف دشمنانش، همه خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است، و بر اساس صراحتي كه در آيات:
‌وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمى‌ وجود دارد و به نص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه، با اشارهي انگشت او، ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند، چشمان‌ همه‌ي آن‌ها پر از خاك شده و مجبور به فرار مي‌شوند؛ و براي سپاهيان تشنه لبش، آبي چون چشمهي كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند. بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: «شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار، قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بي‌اخلاقان است، شود».
دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست؛ فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيرند و تصديق مي‌كنند؛ فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين كلام، تحت عنوان معجزات قرآني، با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است. وجيزه مذكور، رساله
— 150 —
مشهوري‌ست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقي‌ست، نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند، و اين غيرممكن است.
دليل سوم: ايشان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن‌چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن، يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و بر اساس حقيقت، با دقت با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است، نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.
همچنين اسلامِ حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان و معلم و مرشد عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواح‌شان بوده، نمي‌تواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دين‌اش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي،‌ ظريف‌ترين اسرار عبادت را به دقت رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست، و در يك كلام، مبتديانه ولي به كامل‌ترين شكل، ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند، پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند، اين نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. اگر كسي ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از نود و نُه قسمت دعاي
— 151 —
جوشن كبير توضيح داده شده است ی ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق، چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد، و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش جهان برخوردار است كه با وجود آن‌كه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه رؤساي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد، و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.
مسافر دانست صاحب چنين شريعت بي‌نظير، اسلام بي‌مانند، عبوديت خارق‌العاده، دعاي فوق‌العاده، دعوت جهان پسندانه و ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد، در نتيجه عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
دليل چهارم: همان‌طور كه اجماع انبيا (ع) دليل محكمي بر وجود و وحدانيت الهيست، همچنين بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز شهادتي محكم است؛ زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء (ع) مي‌باشد، به شكل كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارد. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از
— 152 —
بيست مورد از اشارات بشارت‌دهنده كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها، در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال هم، يعني با نبوت و معجزات‌شان، نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است، تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.
دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند، همواره بر توحيد شهادت داده‌اند. به همين ترتيب، همگي آن‌ها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند؛ آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نمیوده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.
دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيه‌‌يي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهيه‌يي را كشف نمود و به ديگران آموخت كه با آن تعليم، ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغه‌ي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را كه اساسي‌ترين سخن پيامبر بود، به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند؛ نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت، بالاتفاق شهادت داده‌اند؛ و شهادت‌شان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمت‌اش فقط يك برهان بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات، در ميان خلق مشهورترين، محترم‌ترين،
— 153 —
نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به‌ شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت، در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع آشكار و پنهان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و بر اساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم: همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود، مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاش‌اش كه داراي قدرت تصرف مي‌باشد، دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به منادي‌اي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند، و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد، و نتايج موجود در حركات مسئولانه‌ي آن را به ديگران بياموزد، و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند، و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام مي‌دهد، پي برد و دانست كه او عالي‌ترين مأمور صادق آفريننده‌ي كائنات است.
دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شده‌اند، مي‌خواهد كمال هنر و صنعت‌كاري خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميل‌اش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند، و به سبب نعمت‌هاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه و حمايت‌گرانه‌ي آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و انواع ذوق‌ها نيز در آن لحاظ مي‌گردد، علاقهمند است خلق در قبال ربوبيت‌اش، عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند. خداوند با
— 154 —
تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خود را ظاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و بدي و بدان را ازاله كرده و ظالمان و دروغگويان را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد. بنابراين بايد گفت بي‌ترديد در پس پرده كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و خادم مقاصد مذكور اوست؛ كسي‌ كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف، و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد، و از سوي خالق نيز به او مدد رسانيده و توفيق داده مي‌شود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند، پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست و حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند. حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اصولي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماي او شهادت مي‌دهد و همّ و غم او، اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان، همان شخصي‌ست كه "حبيب الله" خوانده مي‌شود، و سه اجماع بزرگي هست كه نه فريب مي‌خورند و نه فريب مي‌دهند و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند:
اول: اجماع و تصديق جماعت نورانياي كه با نام آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه
— 155 —
ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند؛ اوليايي هم‌چون امام علي (ع) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود، بر يقين‌ام اضافه نخواهد شد." يا غوث اعظم (قدس سره) كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجودِ با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.
دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت مي‌زيستند، و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها، در حيات اجتماعي و سياسي استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را فداي راه پيامبرشان كردند.
سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند، و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزئي نيست، بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت، گشت و گذاري كرد؛ آن‌چه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده، اشار‌ه‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِآتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَیارِ وَ بِتَوَافُیقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَیائِرِ النَّوَّارَةِ
— 156 —
آن‌گاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اين‌كه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پي‌اش بوديم چيست، بايد به سراغ مشهورترين و درخشان‌ترين كتاب كه قرآن معجز البيان ناميده مي‌شود، برويم كه در همه زمان‌ها منكران خود را به تحدي مي‌خواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آن‌جا كه در زمانه فعلي مي‌زيست، ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو اعجاز معنوي قرآن به شمار مي‌رود. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه، تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است. و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا مجاهدانه منتشر مي‌سازد و هيچ كس ياراي مقابله با آن را ندارد، ثابت مي‌كند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسماني‌ست و نمي‌تواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين گفتار و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور، كه تنها حجتي از صدها حجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات مي‌كند كه هر مخاطبي نه تنها نمي‌تواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند، بلكه در برابر اثبات آن متحير مي‌ماند و با تقدير از آن، لب به سپاسگزاري مي‌گشايد. مسافر، اثبات وجه اعجازي قرآن و اين‌كه كلام حق خداوند است را به رسالهي نور ارجاع داد و تنها با اشارهي مختصري در عظمت كتابُ الله، به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
نقطه اول: همان‌طور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايق‌اش كه دليل بر حقانيت‌اش است، يكي از معجزات محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود، يكي از معجزات قرآن و حجت قاطعي‌ست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم: قرآن در اين دنيا به همراه تبديل حيات اجتماعي انسان‌ها، در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي‌شان چنان انقلاب نوراني و سعادتمندانه و پر از حقيقتي ايجاد نموده و اداره كرده و تداوم
— 157 —
بخشيده كه در هر دقيقه‌ي چهارده قرن گذشته، شش هزار و ششصد و شصت و شش آيه آن با كمال احترام، حداقل توسط صد ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسان‌ها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوب‌شان گرديده است. قرآن موجب ترقي و رشد ارواح، نورانيت و استقامت عقول، و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بي‌ترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارق‌العاده و معجزه است.
نقطه سوم: قرآن از زمان ظهور تاكنون، داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده مي‌شد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مي‌نگاشتند، سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه مي‌گفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند".
نيز اديبي بدوي هنگامي كه آيه ‌فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ‌ (حجر: ٩٤) را شنيد، به سجده افتاد، به او مي‌گويند: "مگر مسلمان شده‌يي؟" و او پاسخ مي‌دهد: "نه، من به بلاغت اين آيه سجده كردم."
هزاران امام نابغه و اديب متفنّن و چهرههاي درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري، متفق القول نظر داده‌اند كه: "بلاغت قرآن، فوق طاقت بشر و دست نايافتني‌ست."
قرآن هم‌چنين از آن زمان به بعد همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آن‌ها به طرزي كه غرورشان را از بين مي‌برد، گفته است: "يا سوره‌‌يي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد." با اين حال بليغان معاند عصر نزول، با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولاني‌تر يعني به خطر انداختن جان و مال‌شان را اختيار كردند، و اين ثابت مي‌كند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليون‌ها كتاب به زبان عربي نوشته‌اند، و اين كتاب‌ها با تلاقي افكار پيشرفت هم كرده و در دسترس‌اند. اما هيچ يك از اين كتاب‌ها به قرآن نمي‌رسد،
— 158 —
و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست، و در مرتبه آن‌ها قرار ندارد." طبيعي‌ست كه قرآن يا بايد پايين‌تر از كتاب‌هاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آن‌ها؛ هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نمي‌تواند بگويد قرآن پايين‌تر از همه آن كتاب‌هاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتاب‌هاي ديگر است.
فردي آيه
﴿ ‌سَبَّحَ ِللّهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ ﴾
را قرائت كرد و گفت: "چيزي كه حكايت از خارق ‌العاده بودن بلاغت‌اش كند، نمي‌بينم". به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو." او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم، پريشان، ظلماني، بي‌روح و بدون شعور و وظيفه‌اند، و در فضايي خالي و بي‌حد و حدود و در دنيايي بي‌قرار و فاني به سر مي‌برند. ناگهان حين شنيدن اين آيه از زبان قرآن، مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنه‌يي به نمايش گذاشت و (چهره‌ي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي براي ذي‌شعوران تمامي اعصار شد. آيه مذكور نشان مي‌دهد كه كائنات در حكم مسجد كبيري‌ست و خداوند عموم مخلوقات و در رأس همه، آسمان‌ها و زمين را به گونهيي زنده زندهوار به ذكر و تسبيح وا داشته، و هر يك را با جوش و خروش، به انجام وظيفه مشغول نموده و به آن‌ها وضعيتي پر از سرور و خرسندي مي‌بخشد. اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد. و بدين ترتيب حكمتي از هزاران حكمتِ تداومِ شكوه سلطنت كتاب خدا با كمال احترام و بدون وقفه در طول چهارده قرن را دريافت.
نقطه چهارم: حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين، كه بالاخره موجب ستوه مي‌شود، نه تنها فرد قاري را بيزار نمي‌كند بلكه براي هر كس كه دلمرده و بي‌ذوق نباشد، حلاوت بيش‌تري را ايجاد مي‌كند. اين امر از زمان‌هاي گذشته تاكنون براي همه، امر مسلّمي بوده و
— 159 —
به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و طراوت و جواني و غرابتي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش، و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، نه تنها اين تازگي‌ را حفظ كرده بلكه گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس مي‌كرده‌اند كه گويي قرآن آن‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد. همه گروههاي علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره تعداد زيادي از اين كتاب را نزد خود داشته و از اسلوب بيان آن پيروي نموده‌اند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيان‌اش را همواره محفوظ داشته است.
نقطه پنجم: يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه و يك بال اين كتاب آسماني بر حقيقت انبياي سابق استوار است و آن‌ها را تصديق و تأييد مي‌كند؛ آنان هم بالاتفاق و به زبان حال قرآن را تأييد مي‌كنند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات قرآن محسوب شده، و حيات خود را از آن مي‌گيرند، و تكاملي مبتني بر حيات داشته‌اند، نشان مي‌دهند كه شجره مباركه‌شان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت مي‌باشد؛ همچنين همه طريقت‌هاي برحق ولايت و همه علوم حقيقي اسلام كه زير بال دوم كتاب الله باليده‌اند، گواهي هستند بر اين‌كه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت، امر خارق‌العاده بي‌مثل و مانندي‌ست.
نقطه ششم: شش جهت قرآن نوراني‌ست و صدق و حقانيت‌اش را نشان مي‌دهد. آري، ستون‌هاي حجت و برهانِ تحت قرآن، لمعات اعجاز آميزِ فوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه در جلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استناد وراي قرآن مي‌باشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بي‌منتهايي كه در جانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و كشش و تسليم صميمي وجدان‌هاي پاك و قلب‌هاي سليم كه در جانب چپ آن قرار دارد، اثبات مي‌كنند كه قرآن قلعه‌‌يي آسماني و زميني، خارق‌العاده، محكم و غيرقابل هجوم است. با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زده‌اند و اين‌كه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا
— 160 —
كرده‌اند، ابتدا متصرف كائنات مي‌باشد؛ كسي كه دائماً اظهار زيبايي‌ها و حمايت از خوبي‌ها و درستي‌ها و امحاي فريب‌كاران و مفتريان را در كائنات دستور‌العملي براي فعاليت قرار داده، و با دادن مقبول‌ترين و والاترين و حاكمانه‌ترين مقام حرمت و مرتبه‌ي موفقيت به قرآن، آن را امضاء و تصديق مي‌كند. همچنين پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز به‌عنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اين‌كه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب به‌سر مي‌بُرد، و بيش از همه به آن معتقد بوده و احترام مي‌گذاشت، و با‌ توجه به اين‌كه ساير كلام‌هايش شبيه به قرآن نبوده و به آن نمي‌رسد، بر حقانيت قرآن امضا مي‌زند؛ و با وجود اُمّي بودن، حوادث حقيقي كَوني گذشته و آينده را به‌طور اطمينان‌بخش و غيبي با قرآن بيان مي‌كند؛ كسي كه از او زير نظر چشمان تيزبين اطرافيانش هيچ‌گونه خطايي ديده نشد و با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اين‌كه كلام مبارك خالق رحيم‌اش مي‌باشد، مهر تأييد مي‌زند.
يك پنجم نوع بشر و بلكه بخش اعظم آن در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با كشش و دينداري و حقيقت‌پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا مي‌دهند. علاوه بر اين، بر اساس گواهي بسياري از نشانه‌ها و وقايع و كشفيات، حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قرآن، چون پروانه، حق‌پرستانه گرد او جمع مي‌شوند، و اين تأييد ديگري‌ست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيع‌ترين مقام و مرتبه قرار دارد.
عموم طبقات نوع بشر، از نادان‌ترين و عوام‌ترين‌شان تا داناترين و عالم‌ترين آن‌ها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ مي‌كنند و عميق‌ترين حقايق الهي را در مي‌يابند، و مجتهدان بزرگِ صدها دانش اسلامي و علوم ديگر، مخصوصاً شريعت كبري، و گروه‌هايي چون محققان نابغه اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخ‌هاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج مي‌كنند، و اين نشان مي‌دهد كه قرآن معدن حقيقت و منبع حق است.
— 161 —
همچنين آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است)، به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشته‌اند، با اين‌كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفت‌گانه‌‌يي‌ست كه بلاغت فقط يكي از آن‌هاست، از آوردن فقط يك سوره مشابه ناتوان ماندهاند. بلاغت پيشه‌گان مشهور و دانشمندان نابغه‌‌يي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بوده‌اند، به هيچ وجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كرده‌اند. اين نكته نيز نشان مي‌دهد قرآن معجزه الهي‌ست و فوق طاقت بشر مي‌باشد.
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام، با پاسخ به اين سؤال‌ها روشن مي‌شود: كلام چه كسي‌ست؟ خطاب به چه كساني‌ست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا از اين لحاظ هيچ كلامي نمي‌تواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن سخن و خطاب خالق و پروردگار همه جهان‌هاست و مكالمه‌‌يي‌ست كه به هيچ وجه نمي‌توان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود. اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسان‌ها و بلكه همه موجودات، مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر مي‌باشد. قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد، و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت قرار گيرد. قرآن مسائل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش كائنات و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بردارد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است، بيان مي‌دارد و تبيين مي‌كند. قرآن معجزُ البيان، هر سوي كائنات كبير را چون نقشه، ساعت يا خانه‌‌يي به نمايش مي‌گذارد و با چرخاندن‌اش، صانع و آفريدگارش را به انسان مي‌شناساند. بي‌شك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نمي‌توان به درجه اعجاز آن دست يافت.
هزاران عالم هوشمندِ دقيق و متفنّن، كه قرآن را تفسير كرده‌اند و بعضي سي، چهل، يا هفتاد جلد تفسير نگاشته‌اند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كرده‌اند كه قرآن حاوي مزيّت‌هاي بي‌شمار، نكته‌ها، خاصيت‌ها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسائل و خبرهاي غيبي‌ست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله
— 162 —
مجموعه رسايل نور، مزيت و نكته‌‌يي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رسالهي معجیزات قرآنيیه و مقیام دوم گفتار بيستم، بسياري از امور خارق العاده تمدن بشري، چون قطار و هواپيما را از قرآن استخراج مي‌كند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده مي‌شود و اشارات قرآنيِ مربوط به رساله نور و نيروي الكتريسته را بيان مي‌دارد؛ يا هشت رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان مي‌دهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست؛ يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه اثبات مي‌كند؛ و هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و نوري از انوارش را اظهار مي‌دارد. اين‌ها تأييدي‌ست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزه‌‌ و خارق‌العاده است، و لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب مي‌باشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي با عظمت‌اش، چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دستكم ده ثواب و حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجه مي‌دهد. حتي هر يك از حروف برخي آيات و سوره‌ها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه مي‌دهد و در اوقات مبارك، نورانيت و ثواب و ارزش هر حرف ده‌ها و صدها برابر مي‌شود. مسافر جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتي‌ست، به واسطه اجماع سوره‌ها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسما و صفاتِ تنها يك واجب الوجود، چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه مي‌گيرد.
به عنوان اشاره‌ي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت، در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:
— 163 —
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُیودِهِ فِى وَحْدَتِهِ الْقُرْآنُ الْمُعْجِزُ الْبَيَانِ اَلْمَقْبُولُ الْمَرْغُوبُ ِلاَجْنَاسِ الْمَلَكِ وَ اْلاِنْسِ وَ الْجَانِّ اَلْمَقْرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِى كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ اْلاِحْتِرَامِ بِاَلْسِنَةِ مِآتِ مِلْيُونٍ مِنْ نَیوْعِ اْلاِنْسَانِ الدَّائِمُ سَلْطَنَتُهُ الْقُیدْسِيَّةُ عَلَى اَقْطَارِ اْلاَرْضِ وَ اْلاَكْوَانِ وَ عَلَى وُجُوهِ اْلاَعْصَیارِ وَ الزَّمَانِ وَ الْجَارِى حَاكِمِيَّتُهُ الْمَعْنَوِيَّةُ النُّیورَانِيَّةُ عَلَى نِصْیفِ اْلاَرْضِ وَ خُمْسِ الْبَشَرِ فِى اَرْبَعَةَ عَشَرَ عَصْرًا بِكَمَالِ اْلاِحْتِشَامِ .. وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ الْقُیدْسِيَّةِ السَّیمَاوِيَّةِ وَ بِاِتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّیورَانِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ وَ بِتَوَافُقِ اَسْیرَارِهِ وَ اَنْوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ
آن‌گاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعه‌‌يي فاني و گذرا، عالمي بزرگ و مُلك ماندگاري به اندازه‌ي دنيا را نصيب انسان درمانده مي‌كند، و لوازم حيات جاودانه را در اختيار اين موجود فاني مي‌گذارد، و فرد بيچاره‌‌يي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات مي‌دهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش مي‌گشايد، و پي برد كه قيمتي‌ترين سرمايه انساني، ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت و براي كسب مرتبه ديگري از مراتب بي‌حد ايمان به هيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درس‌هايي را كه از اركان و اجزاي آن گرفته‌ايم تكميل و منوّر سازيم." آن‌گاه با دوربيني گسترده و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود، نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منتظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و پر از نظم ديده مي‌شود. همه سوره‌ها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب، و باب‌ها و فصل‌ها و صفحات و سطرهاي آن، و محو و اثبات‌هاي معنادار و تغيير و تحوّل‌هاي حكيمانه هميشگي‌اش، بالاجماع و بالبداهه بر وجود و موجوديت عليم و قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه همهي جوانب هر چيزي را مي‌بيند و مناسبات هر شيء را با اشياي ديگر مي‌داند و مي‌سنجد، دلالت دارد. دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و مشتملات و ورودي و خروجي‌هايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بي‌مانند و خالقي متعالي
— 164 —
دلالت مي‌كند؛ آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بي‌منتها و تغييرات مصلحتي و تجديد‌هاي حكيمانه كار مي‌كند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كائنات، اين شهادت بزرگ كائنات را به شرح زير اثبات ميكند:
حقيقت نخست: با حدوث و امكان مرتبط است، كه مورد نظر علماي نابغه اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان مي‌باشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رسانده‌اند؛ آن‌ها گفته‌اند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن، دست‌خوش تغيير و تبديل مي‌گردد، پس فاني و حادث است و نمي‌تواند قديم باشد، و حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را احداث كند، و مادام كه در ذات هر چيز سببي (براي به وجود آمدن يا عدمش) وجود نداشته باشد، به لحاظ وجودي يا عدمي مساويست و بي‌شك نمي‌تواند واجب و ازلي باشد؛ نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل ی كه باطل و محال است ی قادر به ايجاد يك‌ديگر نيستند، بي‌ترديد موجوديت واجب الوجود لازم مي‌آيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد، و همه چيز جز او، مي‌بايد ممكن و ماسوايش مخلوق‌اش باشد."
آري، حقيقت "حدوث"، كائنات را در سيطره خود دارد، بيش‌تر موارد آن را چشم مي‌بيند و قسم ديگرش را عقل در مي‌يابد. در مقابلِ چشمان‌مان هر سال در فصل پاييز جهان را مي‌بينيم كه مي‌ميرد، و صدها هزار نوع نبات و حيوانات كوچك كه هر كدام‌شان داراي افراد بي‌شمار و در حكم كائناتي برخوردار از حيات هستند، نيز همراه عالم مي‌ميرند؛ اما اين مردن چنان با نظم و ترتيب است كه هسته‌ها و تخم‌ها را به عنوان مدار حشر و نشر، معجزات حكمت و رحمت، و حقايق خارق‌العاده‌ي قدرت و علم، در فصل بهار به جاي خود رها مي‌كند، تا دفتر اعمال و برنامه‌ي وظايفي را كه به انجام رسانده‌اند، بدان‌ها بسپارند و تحت حمايت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت بگذارند و خود سپس وفات ‌كنند. همان درختان و ريشه‌ها و قسمي از حيوانات كوچك كه مرده بودند، در فصل بهار به عنوان صد هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم، به همان شكل احيا مي‌شوند و جان مي‌يابند، و قسمي از آن‌ها نيز طوري‌ست كه مشابه‌شان در همان جاي سابق ايجاد و احيا مي‌شود. موجودات بهار گذشته، صفحات
— 165 —
اعمال و وظايف خود را منتشر مي‌كنند و به آگاهي مي‌رسانند و مثالي از آيه ‌وَ اِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير: ١٠) را به نمايش مي‌گذارند.
به لحاظ هيأت مجموعه، در هر پاييز و هر بهار، عالَمي بزرگ مي‌ميرد و عالَمي جديد به وجود مي‌آيد. مردن و حدوث مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردن‌ها و حادث شدن‌ها همه با ميزان و انتظام در تمام انواع مزبور صورت مي‌گيرد؛ گويا دنيا مسافرخانه‌‌يي‌ست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن مي‌شوند و عالَم‌هاي مسافر و دنياهاي سيار به سويش مي‌آيند و وظايف خويش را به انجام مي‌رسانند و آن‌گاه مي‌روند.
وجوب وجود و قدرت بي‌انتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات، و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و ميزان و موازنه و نظم و انتظام احداث و ايجاد مي‌كند و آن‌ها را براي مقاصد ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار مي‌گيرد و رحيمانه به خدمت وا مي‌دارد، براي عقول، بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. مسائل حدوث را به رساله نور و كتاب‌هايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشته‌اند ارجاع داده و اين بحث را در اين‌جا به پايان مي‌بريم.
اما دايره‌ي "امكان": اين امر نيز كائنات را در احاطه و سيطره خود دارد؛ زيرا مي‌بينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزئي، بزرگ يا كوچك، از عرش تا فرش، و همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه بر اساس مصلحت به آن‌ها داده شده، به دنيا فرستاده مي‌شوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين، آن هم در متن امكاناتي بي‌حد و حصر‌...، پوشاندن صورتي معين و متفاوت و منقّش به آن، با امكان‌ها و احتمال‌هايي به عدد صورت‌ها...، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسان‌اش در تلاطم است...، هم‌چنين قرار دادن صفت‌هاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريده‌‌يي كه ميان امكان‌ها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است...، نيز اعطاي جوارح ياري‌دهنده و كيفيت‌هاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راه‌ها و
— 166 —
اَشكال بي‌شمار را دارد و مي‌تواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بي‌هدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزئي و به تعداد امكان‌هاي وضعيت و ماهيت و هويت و هيأت و صورت و صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالت‌ها و شهادت‌هايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح، تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بي‌حد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند، و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگ‌ترين كارها مانند كوچك‌ترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت، و درخت را مانند دانه‌‌يي به سهولت خلق مي‌كند. اين دلالت‌ها و اشارات و شهادت‌ها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل مي‌دهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در گفتار بيست و دوم و سي و دوم و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و اين بحث بلند را در اين‌جا به اتمام مي‌رسانيم.
حقيقت دوم: كه ريشه در هيأت مجموعه‌ي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب مي‌گردد:
در متن اين تحولات و انقلاب‌هاي پي‌در‌پي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدمات‌شان هستند، و اگر ذي‌حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، حقيقت تعاون كه خارج از قدرت‌شان مي‌باشد، مشاهده مي‌گردد. براي مثال، در كائنات مي‌بينيم كه عناصر به مدد ذي‌حياتان فرستاده مي‌شوند، و مخصوصاً ابرها را مي‌بينيم كه به مدد نباتات مي‌شتابند و نباتات نيز به ياري حيوانات، و حيوانات هم به كمك انسان ارسال مي‌شوند. در پستان‌ها شيري چون آب كوثر ديده مي‌شود كه براي تغذيه نوزادان اعطا مي‌گردد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي‌حياتان قرار دارند، از جايي كه اصلاً فكرش را نمي‌توان كرد به آن‌ها داده مي‌شود؛ حتي ذرات طعام نيز به بازسازي سلول‌هاي بدن مي‌شتابند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت مي‌گيرند، نشان از
— 167 —
حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش مي‌گذارد.
آري، ياري رسانندگان جامد و فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يك‌ديگر كمك مي‌كنند، بي‌ترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و مهرباني است، اين كار را انجام مي‌دهند.
تعاون عمومي كه در كائنات جاري و ساري‌ست، و موازنه‌ي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت مي‌گيرد، و تزيين كه سيماي آراسته آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دل‌نشين گل‌ها را با قلمي مزين آرايش كرده است، و تنظيم كه بر كهكشان و منظومه شمسي تا ميوه‌هايي مانند ذرت و انار حكم مي‌راند، و وظيفه نهادن كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است، شهادتي به بزرگي حقايقي چون وظيفه دادن، تنظيم، تزيين و موازنه‌ي موجود در عالم است كه بال دوم شهادت كاينات را تشكيل مي‌دهند. رساله نور اين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اين‌جا به اشاره‌‌يي مختصر بسنده مي‌كنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيه‌‌يي كه مسافر جهانگرد ما از كائنات گرفت، در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُیودِ الْمُمْتَنِعُ نَظِيرُهُ اَلْمُمْكِنُ كُلُّ مَاسِوَاهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ هذِهِ الْكَائِنَاتُ الْكِتَابُ الْكَبِيرُ الْمُجَسَّمُ وَ الْقُرْآنُ الْجِسْمَانِىُّ الْمُعَظَّمُ وَ الْقَصْرُ الْمُزَيَّنُ الْمُنَظَّمُ وَ الْبَلَدُ الْمُحْتَشَمُ الْمُنْتَظَمُ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ وَ آيَاتِهِ وَ كَلِمَاتِهِ وَ حُرُوفِهِ وَ اَبْوَابِهِ و فُصُولِهِ وَ صُحُفِهِ وَ سُطُورِهِ وَ اِتِّفَاقِ اَرْكَانِهِ وَ اَنْوَاعِهِ وَ اَجْزَائِهِ وَ جُزْئِيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ وَ وَارِدَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحُدُوثِ وَ التَّغَيُّرِ وَ اْلاِمْكَانِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ عُلَمَاءِ عِلْمِ الْكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقِيقَةِ تَبْدِيلِ صُورَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ تَجْدِيدِ حُرُوفِهِ وَ كَلِمَاتِهِ بِالنِّظَامِ وَ الْمِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّعَاوُنِ وَ التَّجَیاوُبِ وَ التَّسَیانُدِ وَ التَّیدَاخُلِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ الْمُحَافَظَةِ فِى مَوْجُیودَاتِهِ بِالْمُشَیاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ
— 168 —
آن‌گاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار دنيا بر آمده بود، از مراتب هجده‌گانه عبور كرد و با معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رسيده، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي نمود و به روح خويش گفت: "از ابتداي سوره شريفهي فاتحه تا كلمه ‌اِيَّاكَ ، از مدح و ثناي غايبانه، نوعي حضور (الهي) حاصل گشته و مخاطب خطاب اِيَّاكَ شديم، حال مي‌بايست جستجوي غايبانه را رها كرده و مستقيماً آن‌چه را كه در جستجويش هستيم، از همان مورد جستجو بپرسيم؛ سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همه چيزهیاست. آري، آن‌چه مُظهر همه چيز است خود را از همهي چيزها بيش‌تر ظاهر مي‌كند، بنابراين هم‌چنان‌ كه خورشيد را به‌وسيله شعاع‌هاي نوراني‌اش مي‌بينيم و مي‌شناسيم، مي‌توانيم با اسماي حسني و صفات قدسيِ خالق‌مان، بسته به ميزان ظرفيت‌، براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راه‌هاي بي‌شمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه، و دو حقيقت از حقايق بي‌حد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان مي‌كنيم:
حقيقت اول: ديده شدن حقيقتِ فعاليت مستولي‌‌ست كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده، محيط، دائمي، منتظم، دهشتناك، زميني و آسماني را از حالي به حالي در مي‌آورد و موجب تبديل و تجديد آن‌ها مي‌شود؛ و احساس حقيقتِ ظهورِ ربوبيّت است كه در متن حقيقت فعاليت حكمتمدار و همه جانبه مذكور به روشني احساس مي‌شود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت است كه از هر جهت رحمت مي‌فشاند.
به سبب همين فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس مي‌شود؛ و به وسيلهي اين افعال ربّانيِ مدبّرانه و مربّيانه و از پس پرده آن، اسماي الهي را كه تجليات‌اش در همه چيز وجود دارد، مي‌توان در درجه احساس كردن آشكارا دانست.
— 169 —
از اسماي حُسنايي كه با جمال و جلال تجلي مي‌يابند، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه و در پس پرده آن‌ اسما، در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين و حتي حق اليقين ادراك مي‌شود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بي‌نهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشن‌تر از آن، به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك مي‌شود؛ زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانه‌‌يي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي مي‌كند؛ به همين ترتيب نيز افعال خوشنويسي و ساختن خانه‌هاي شكيل، نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور مي‌دهد؛ اين نام‌ها نيز به‌ طور بديهي، صنعت و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد مي‌آورد، و اين صفات و صنعت در هر حال و بالبداهه وجود ذاتي را لازم مي‌دارد كه موصوف و صانع و مسما و فاعل باشد؛ و همان‌طور كه فعل بي‌فاعل و اسم بي‌مسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنا بر حقيقت و قاعده مذكور، چون كتاب‌ها و مكتوباتِ پر محتوا يا كاخ‌ها و عمارت‌هاي بيشماري‌ست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است، و هر يك از آن‌ها به هزاران وجه بر افعال بي‌منتهاي ربّاني و رحماني اشارات بي‌حد و حصر كرده و بر تجليات بي‌حد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشأ افعال مذكورند، شهادت‌هاي بي‌پايان دارند، و بر تجليات بي‌منتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند، اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازلي‌ست و موصوف و سرچشمه هفت صفت محيط و قدسي مذكور مي‌باشد، گواهي مي‌دهند. همه محاسن، زيبايي‌ها، ارزش‌ها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور، بر كمال و زيبايي‌هاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماي الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آن‌ها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي مي‌دهند.
— 170 —
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مي‌يابد، با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و هم‌چنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و مي‌شناساند. حقيقت بروز الوهيت كه در تظاهر حقيقت ربوبيت است و بالبداهه احساس مي‌شود، نيز همراه با جلوه‌هاي رحيمانه و كريمانه اسماي حسني و تجليات جمالي و جلالي هفت صفت ثبوتيه (يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام) خود را مي‌شناساند و معرفي مي‌كند.
آري، چنان‌كه صفت "كلام"، ذات اقدس را با وحي و الهام مي‌شناساند، صفت "قدرت" نيز به واسطه آثارِ داراي صنعت، كه هر يك در حكم كلمات مُجسّم‌اند، ذات اقدس را معرفي مي‌كند و سراسر كائنات را در ماهيت يك فرقان جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف مي‌كند.
صفت "علم" نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت مي‌گيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي مي‌كند.
صفت "حيات" هم به همين ترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرت‌اند، و مانند همه حال‌ها و صورت‌هاي منتظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت مي‌كنند، و هم‌چون همه دليل‌هايي كه معرفي كننده ساير صفات‌اند، همراه با دلايل صفت حيات، بر تحقق اين صفت دلالت مي‌كند؛ و خود حيات نيز با تمام دلايل مذكور، همه جانداران را كه آيينههاي آن مي‌باشند، گواه مي‌گيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي مي‌كند، و سراسر كائنات را براي اين‌كه همواره نشان دهنده نقش‌ها و جلوه‌هاي نو و جداگانه باشد، به آيينه‌ي اكبري تبديل مي‌كند كه متشكل از آيينه‌هاي بي‌شماري بوده و همواره تحول مي‌يابد و نو مي‌گردد. به همين قياس، هر يك از صفات شنيدن و ديدن و در اختيار گرفتن و سخن گفتن، به اندازه كائنات ذات اقدس را معرفي كرده و مي‌شناسانند.
— 171 —
صفات مذكور همان‌طور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند، بر وجود و تحقق حيات و اين‌كه ذات ذوالجلال داراي حيیات است و حي مي‌باشید نيیز بالبیداهه اشاره ميكنند؛ زيرا دانستن، علامت حيات است؛ شنيدن، نشانه زنده بودن است؛ ديدن، خاص زندگان است؛ اراده با حيات معنا مي‌يابد؛ اقتدارِ اختياري، صرفاً در صاحبان حيات يافت مي‌شود، و تكلم نيز كار جانداراني‌ست كه داراي علم مي‌باشند.
از نكات بيان شده در مي‌يابيم كه صفت "حيات" داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است، و در معرفي وجود خود و وجود موصوف‌اش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهان‌هاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است، لذا در اين‌جا به قطره‌‌يي از درياي مذكور اكتفا مي‌شود.
حقيقت دوم: تكلم الهي‌ست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيه‌ي
﴿ ‌لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّى‌، ﴾
كلام ‌الهیي لايتناهي‌ست؛ و ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت مي‌كند، سخن گفتن اوست؛ پس اين حقيقت به صورت بي‌منتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي مي‌دهد.
دو شهادت محكم اين حقيقت را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع مي‌دهيم كه با ملاحظه موضوع وحي و الهام، بيان گرديده است؛ و شهادت گسترده‌ي اين مورد را نيز به بحث كتاب‌هاي مقدس آسماني در مرتبه دهم، و شهادت روشن و جامع ديگرش را هم به بحث قرآن معجزُ البيان در مرتبه هفدهم ارجاع مي‌دهيم. انوار و اسرار آيه معظمه:
﴿ شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لاَ اِلٰهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‌ ﴾
(آل عمران: ١٨)
كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز، و شهادت‌اش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر مي‌كند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد، در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:
— 172 —
لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْيَا وَ لَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلَى اَلَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اَلذَّاتُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ الْقُدْسِيَّةِ الْمُحِيطَةِ وَ جَمِيعِ اَسْمَائِهِ الْحُسْنَى اَلْمُتَجَلِّيَّةِ بِاِتِّفَاقِ جَمِيعِ شُؤُنَاتِهِ وَ اَفْعَالِهِ الْمُتَصَرِّفَةِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ فِى تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ فِى دَوَامِ الْفَعَّالِيَّةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ بِفِعْلِ اْلاِيجَادِ وَ الْخَلْقِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدْرَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّقْدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ بِاِخْتِيَارٍ وَ حِكْمَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْظِيمِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ بِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اَسْرَارِ ی شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِیلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْیطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَیزِيزُ الْحَیكِيمُ
(اين "آيت الكبري" كه شامل سي و سه مرتبه مي‌باشد، همراه با مقدمه‌ي فوق ‌العاده‌اش به صورت مستقل نشر گرديده است؛ لذا در اين‌جا بخشي از آن درج شده است.)
— 173 —

حجت ايمانيه دوم

(موقف نخست از گفتار سي و دوم)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌لَوْ كَانَ فِيهِمَا الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا‌ ﴾
‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ‌ ‌وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ‌
يكي از شب‌هاي ماه رمضیان گفته بودم در هر يك از جملات يازده‌گانه كلام توحيدي فوق، بشارتي و مرتبه‌‌يي از مراتب توحيد وجیود دارد، و از مراتب مذكور صرفاً معناي "لاَ شَرِيكَ لَهُ" را در قالب محاوره‌‌يي تمثيلي و مناظره‌‌يي فرضي طیوري كه براي عیوام قابل درك باشد با تبديل لسیان حال به لسیان قال بيان كرده بودم. به درخواست برادراني كه به من خدمت كرده‌اند، و به تقاضاي رفقاي مسجدي‌ام گفتگوي مزبور را مي‌نويسم. بدين ترتيب كه:
شخصي را به عنوان نماينده همه شريك‌هايي كه عموم اهل شرك و كفر و ضلالت هم‌چون طبيعت‌پرستان، اسباب‌پرستان و مشركان متوهمانه قبول دارند، فرض مي‌كنيم؛ اين شخص مي‌خواهد پروردگار چيزي از موجودات عالم باشد و ادعا مي‌كند مالك حقيقي‌ست.
— 174 —
مدعي مذكور در وهله اول با ذره كه كوچك‌ترين موجود عالم است رو به رو مي‌شود. به زبان طبيعت و فلسفه به ذره مي‌گويد كه رب و مالك اوست. ذره نيز با زبان حقيقت و حكمت ربّاني مي‌گويد:
"من وظايف بي‌شماري دارم. وارد مخلوقات مختلف مي‌شوم و كاري مي‌كنم. تو آيا از چنان علم و قدرتي برخوردار هستي كه مرا در همه‌ي آن وظايف به‌كار گماري؟
ذرات بسيار زيادي كه تعدادشان قابل شمارش نيست چون من وجود دارند، ما همراه با يك‌ديگر گشته و كارهايمان را با هم انجام مي‌دهيم.
آري، هر چيز متحرك از ذرات تا سيارات با خاتم صمديتي كه در خود دارد بر وحدت دلالت مي‌كند؛ و با حركات خويش هر كجا كه در‌آيد آن را به نام وحدت ضبط و وارد ملك مالك خود مي‌كند. مخلوقاتي كه فاقد حركت‌اند از نباتات تا نجوم ثوابت، هر يك در حكم مُهر وحدانيت‌اند، و مكان خويش را چون مكتوبي از مكتوبات صانع خود مي‌نمايانند. پس هر نبات و ميوه‌‌يي مُهر وحدانيت و سكه وحدت است و مكان و موطن خويش را به نام وحدت و به عنوان مكتوبي از صانع خويش نشان مي‌دهد. خلاصه اين‌كه هر چيزي با حركت خود همه چيزها را به نام وحدت ضبط مي‌كند، پس بايد گفت آن‌كه همه ستاره‌ها را در اختيار ندارد نمي‌تواند ذره‌‌يي را پروردگار باشد.
تو آيا از چنان حكم و اقتداري برخوردار هستي كه همه ذرات مانند مرا زير فرمان خود قرار دهي و به كار بگيري؟
نيز اگر بتواني مالك حقيقي و متصرف موجوداتي مانند گلبلول‌هاي سرخ شوي كه من ذره‌‌يي از اجزايشان هستم مي‌تواني ادعا كني پروردگار من هستي و مي‌تواني موجوديت مرا به كسي جز حضرت حق نسبت دهي؛ در غير اين صورت بايد ساكت شوي!
تو همان‌طور كه پروردگار من نيستي دخالتي هم نمي‌تواني داشته باشي؛ زيرا در وظايف و حركات امثال من چنان نظم دقيقي وجود دارد كه تا كسي از حكمت بي‌منتها و دانشي محيط بر همه چيز برخوردار نباشد نمي‌تواند دخالتي كند. اگر دخالت كند همه چيز را بر هم خواهد زد. كسي چون تو بي‌جان و عاجز و نابينا كه
— 175 —
دو دستش در سيطره دو نابيناي ديگر چون تصادف و طبيعت است به هيچ‌وجه نمي‌تواند در اين موارد دخالتي كند."
مدعي طبق قول ماديون گفت:"پس مالك خود باش؛ چرا سخن از كوشش به حساب ديگري مي‌كني؟"
ذره در پاسخ گفت:"اگر عقلي به بزرگي خورشيد داشتم و از دانشي فراگير چون شعاع‌هاي نور خورشيد برخوردار بودم و قدرتي شامل مانند گرماي آن داشتم و از حواسي محيط مانند هفت رنگ موجود در روشنايي خورشيد برخوردار بودم، اگر در هر موجودي كه در آن كار مي‌كنم، و در هر جايي كه از آن مي‌گذرم فرماني نافذ، و چشمي بينا كه متوجه هر چيز است داشته باشم؛ شايد مانند تو حماقت مي‌كردم و مدعي مي‌شدم كه مالك خويشم، حالا زودتر از اين‌جا برو كه از من خيري به تو نخواهد رسيد."
نماينده شريك‌ها وقتي از ذره مأيوس شد با اين اميد كه ممكن است بتواند از گلبول‌هاي سرخ فايده‌‌يي نصيب خود كند با يكي از آن‌ها رو به رو شد و به نام اسباب و با زبان طبيعت و فلسفه رو به او گفت: "من مالك و پروردگار تو هستم."
گلبول سرخ يعني همان موجود گرد و سرخ رنگ با زبان حقيقت و حكمت الهي مطالب زير را مي‌گويد و او را طرد مي‌كند:
من تنها نيستم، اگر مي‌تواني مالك همه اَمثال من شوي كه مأموريت و خاتم و برنامه‌‌‌مان در لشكر خون، مشابه هم است، و اگر از چنان حكمت دقيق و قدرت عظيمي برخوردار هستي كه بتواني مالك همه سلول‌هاي بدن گردي كه ما در آن‌ها جريان داريم و با كمال حكمت خدمتگزارشان مي‌باشيم، اين توانايي را نشان بده! اگر قادر به اين كار باشي ممكن است ادعايت معنايي بيابد، اما ابلهي چون تو با طبيعت ناشنوا و قدرت كوري كه ادعاي در اختيار داشتنش را مي‌كني نه تنها نمي‌تواند مالك چيزي شود، بلكه به اندازه ذره‌‌يي دخالت هم نمي‌تواند بكند.
زيرا نظم موجود در ما چنان دقيق است كه فقط ذات بيناي هر چيز، شنواي هر چيز، داناي هر چيز و قادر بر انجام هر كار مي‌تواند بر ما حكم براند. پس خاموش باش!
— 176 —
وظيفه من آن قدر مهم و نظمم چنان كامل و دقيق است كه زمان پاسخ دادن به سخنان درهم و پريشان تو را ندارم.
آن‌گاه مدعي كه نتوانسته بود او را فريب دهد از آن‌جا مي‌رود و با منزلگاه‌هاي كوچكي كه در بدن، سلول ناميده مي‌شوند مواجه مي‌شود. با زبان طبيعت و فلسفه مي‌گويد:"نتوانستم ذره و گلبول سرخ را مجاب كنم. اميدوارم تو سخنم را درك كني، زيرا تو مانند منزلي بسيار كوچك از چند چيز ساخته شده‌يي. من قادر به ايجاد تو هستم. مُلك حقيقي و مصنوع من شو."
سلول به زبان حكمت و حقيقت پاسخ مي‌دهد:
من گرچه موجود بسيار كوچكي هستم، اما از وظايف بسيار بزرگ و مناسبات بسيار ظريفي برخوردارم. ارتباطاتي با هيأت جامع و همه سلول‌هاي بدن دارم. از جمله در ارتباط با شراين و شاهرگ‌ها، عصب‌هاي محركه و حساس، قواي جاذبه، دافعه، مولده و مصوِّره در بدن وظايف عميق و مهمي بر عهده دارم، اگر قدرت و علمي داري كه مي‌تواني كل بدن، همه رگ‌ها و عصب‌ها و قوا را به وجود آورده، كار تنظيم‌شان را تدبير نموده و آن‌ها را به كار بگيري؛ و اگر از چنان حكمت فراگير و قدرت نافذي برخوردار هستي كه بتواني در من و همه سلول‌هاي بدن كه از نظر صُنع و كيفيت مشابه هم هستيم، تصرفي كني، آن را نشان بده! در آن صورت است كه مي‌تواني ادعا كني من قادر به ايجاد تو هستم؛ وگرنه از اين‌جا دور شو! گلبول‌هاي سرخ براي من غذا مي‌آورند و گلبول‌هاي سفيد نيز با امراضي كه به من حمله‌ور مي‌شوند مقابله مي‌كنند. كارهاي زيادي دارم، مرا مشغول مكن!
در ضمن كسي چون تو عاجز و بي‌جان و ناشنوا و نابينا به هيچ وجه قادر به دخالت در امور ما نيست، زيرا ما از چنان نظم دقيق و ظريف و كاملي
صانع حكيم بدن انسان را هم‌چون شهري در غايت نظم و ترتيب آفريده است. قسمي از رگ‌ها در بدن نقش تلفن و تلگراف را ايفا مي‌كنند. قسم ديگري از آن‌ها در حكم لوله‌هاي آب‌اند و مدار انتقال خون كه براي بدن چون آب حيات است مي‌شوند. در خون نيز دو نوع گلبول خلق شده است: يك نیوع آن را گلبول سیرخ مي‌نامند كه با قانوني الهي ارزاق را به سیلول‌ها مي‌رسانند. (مانند بازرگانان و مأموران توزيع ارزاق) نوع ديگر، گلبول‌هاي سفيد هستند كه نسبت به ديگر گلبول‌ها در اقليت مي‌باشند. وظيفه آن‌ها اين است كه در مواجه با دشمناني چون بيماري‌ها هم‌چون سرباز مقابله كنند. وقتي وارد عمل مي‌شوند مانند درويش مولوي با دو حركت دَوَراني به سرعت وضع عجيبي به خود مي‌گيرند. مجموعه خون نيز دو وظيفه عمومي دارد: نخست بازسازي سلول‌هاست و دومي جمع آوري سلول‌هاي از كار افتاده و پاك سازي بدن. دو نوع رگ به نام‌هاي شاه رگ و شريان هست كه يكي از آن‌ها خون صاف را منتقل مي‌كند و در واقع مجراي آن است، ديگري مجراي خون آلوده‌‌يي‌ست كه ناخالصي‌ها را جمع مي‌كند. نوع دوم خون را به شُش‌ها يعني مركز تنفس مي‌رساند.
صانع حكيم دو عنصر خلق كرده و در هوا قرار داده است، ازت و اكسيژن. وقتي هنگام تنفس اكسيژن با خون تماس پيدا مي‌كند كربن را كه موجب آلودگي خون مي‌شود چون كهیربا به سیوي خود جذب مي‌كند، آن دو با هم تركيب شده و به ماده‌‌يي زهرآگين به نام دي اكسيد كربن كه حالتي بخار مانند دارد تبديل مي‌شوند. اين حالت هم حرارت غريزي را تأمين مي‌كند و هم موجب تصفيه خون مي‌شود، زيرا صانع حكيم مناسبت شديدي را كه در كيميا "عشق كيمياوي" ناميده مي‌شود، به اكسيژن و كربن عطا كرده است؛ لذا اين دو عنصر هنگام نزديك شدن به هم براساس قانون الهي مذكور به هم مي‌آميزند. از نظر علمي اثبات شده است كه از تركيب حرارت حاصل مي‌شود، زيرا تركيب و امتزاج نوعي احتراق است. حكمت اين مطلب چنين است: ذرات و اتم‌هاي اين دو عنصر هر يك حركات جداگانه‌‌يي دارند؛ در زمان امتزاج، هر دو اتم يعني اتمي از اين عنصر و اتمي از عنصر ديگر با هم تركيب مي‌شوند، يعني حركتي مبتني بر يك حركت مطرح است، حركت ديگر معلق مي‌ماند. پيش از امتزاج و تركيب دو حركت مطرح بود، اما حالا دو ذرّه تبديل به يك ذرّه مي‌شوند. دو ذرّه حالا ديگر از يك حركت برخوردار هستند. حركت ديگر براساس قانون صانع حكيم تبديل به حرارت مي‌شود. اساساً اين يك قانون و قاعده است كه:"حرارت از حركت توليد مي‌شود." براساس همين راز است كه حرارت غريزي در بدن انسان، با اين امتزاج كيميايي تأمين مي‌شود و چون كربن خون اخذ مي‌شود، صاف و پاكيزه مي‌گردد. اين است زماني كه نفس وارد بدن مي‌شود هم آب حيات وجود را تميز مي‌كند و هم آتش حيات را شعله‌ور مي‌سازد. وقتي هم كه از بدن خارج مي‌گردد ثمره‌‌يي چون كلمه را كه از معجزات قدرت الهي‌ست نتيجه مي‌دهد...
فَسُبْحَانَ مَنْ تَحَيَّرَ فِى صُنْعِهِ الْعُقُولُ.
— 177 —
برخوردار هستيم كه اگر حكيم مطلق، قدير مطلق و عليم مطلقي نباشد كه بر ما حكمراني كند تمام نظم و ترتيب‌مان به هم مي‌ريزد.
— 178 —
مدعي بعد از آن‌كه اين بار هم مأيوس شد، با بدن يك انسان مواجه گرديد. باز هم براساس زبان ابلهانه فلسفه و طبيعت كور طبق قول طبيعيون مي‌گويد:"من مالك تو هستم، من تو را به وجود آورده‌ام يا سهمي در وجود تو دارم."
بدن انسان با زبان حقيقت و حكمت، و لسانِ حال نظمِ وجودي خود، پاسخ مي‌دهد: "اگر از قدرت و علمي برخیوردار هستي كه بتواني بر بدن همه‌ي انسیان‌ها ی كه امثال من هستند، و مهر قدرت و طرّه فطرتي يكسان بر روي همه‌ي ماست ی حقيقتاً تصرف كني، و اگر از ثروت و حاكميتي برخوردار هستي كه بتواني مالك مخزن ارزاق من از آب و هوا تا نباتات و حيوانات شوي، و اگر صاحب قدرت بي‌نهايت و حكمت بي‌منتهايي هستي كه لطايف معنوي، فراخ و متعالي مانند روح، قلب و عقل را در ظرف تنگ و بي‌مقدار و محدودي چون من قرار دهي و با كمال دانايي به كار بگيري و موجب طاعات و عباداتم گردي، آن را ظاهر كن و نشان بده، و آن‌گاه بگو من تو را خلق كرده‌ام؛ و‌گرنه ساكت شو! نيز به گواهي نظم دقيقي كه در وجود من هست و مُهر وحدتي كه بر چهره‌ام زده‌اند، صانع من ذاتي‌ست كه بر انجام هر كاري قدير و بر هر چيزي عليم است، همه چيز را مي‌بيند و همه چيز را مي‌شنود. درمانده‌‌يي چون تو نمي‌تواند در صُنع او ذره‌‌يي دخالت كند."
وكيل همه شريك‌ها مي‌بيند در بدن هم قادر به دخالتي نيست. با نوع انسان مواجه مي‌شود، از درون مي‌گويد:"شايد در ميان اين جماعت پراكنده و در هم و بر هم همان‌طور كه شيطان در افعال اختياري و امور اجتماعي‌شان دخالت مي‌كند من هم در احوال وجودي و فطري‌شان دستي ببرم، دخالتي كنم و جايي بيابم؛ در آن صورت خواهم توانست بر بدن و سلول‌هاي بدن كه مرا طرد كردند حكم برانم."
لذا باز هم با زبان طبيعت ناشنوا و فلسفه سرگردان به نوع بشر گفت:"شما بسيار آشفته و متفرق ديده مي‌شويد، من رب و مالك شما هستم يا حداقل در اين باب سهمي دارم."
آن‌گاه نوع انسان با زبان حق و حقيقت و زبان حكمت و نظم مي‌گويد: اگر داراي چنان قدرت و حكمتي هستي كه بتواني لباسي را كه از تار و پودهاي رنگارنگ و از انواع صدها هزار حيوانات و نباتات و نوع ما با كمال حكمت دوخته شده و بر تن
— 179 —
كره‌ي زمين پوشانيده شده تهيه كني و قاليچه پر نقش و نگاري را كه از امتزاج صدها هزار نوع ذي‌حيات ايجاد و بر سطح زمين گسترده شده به وجود آوري و هر از چندي در نهايت حكمت آن را بازسازي و تجديد كني؛ و اگر داراي قدرتي محيط و حكمتي عالم شمول هستي كه بتواني در كره‌ي زمين كه ما ميوه‌هاي آنيم و در كائنات هسته‌هاي آن محسوب مي‌شويم تصرف كني و مواد مورد نياز ما در حيات را در نهايت حكمت و ميزان از نقاط دور و نزديك عالم تهيه كني؛ و اگر داراي چنان اقتداري هستي كه بتواني امثال ما در گذشته و آينده را با سكه قدرتي واحد كه بر چهره داريم بيافريني، ممكن است بتواني ادعاي ربوبيت مرا كني؛ در غير اين صورت ساكت شو! با ديدن آشفتگي‌هاي موجود در نوع من گمان مبر مي‌تواني دخالتي در آفرينش‌ام داشته باشي، زيرا نظم در نهايت كمال است. آشفتگي‌هايي كه مي‌بيني و برداشت آشفتگي از آن مي‌كني، براساس كتاب تقدير قدرت الهي استنساخي در كمال نظم است. وجود نظم كامل در حيوانات و نباتات كه از ما در حد بسيار پايين‌تري قرار دارند و در حقيقت تحت نظارت ما هستند نشان از آن دارد كه در هم آميختگي‌هاي موجود در ما نوعي كتابت است.
مگر ممكن است تار و پودي كه به شكل هنرمندانه در سرتاسر قاليچه ديده مي‌شود توسط كسي جز استاد قاليباف صورت گرفته باشد؟ و مگر ممكن است به وجود آورنده ميوه كسي جز به وجود آورنده درخت باشد؟ و مگر ممكن است به وجود آورنده هسته كسي جز صانع و خالق جسم داراي هسته باشد؟
چشمان تو كور است. معجزات قدرت را در صورتم و خوارق فطرت در ماهيت ما را نمي‌بيني، اگر مي‌ديدي، مي‌فهميدي كه صانع من كسي‌ست كه هيچ چيز از ديده او پنهان نيست، و انجام هيچ كاري براي او دشوار نيست. آفرينش ستاره‌ها به اندازه آفرينش ذرات براي او آسان است. او بهار را به سهولت خلقت يك گل مي‌آفريند. او ذاتي‌ست كه فهرستي از كائنات بزرگ را در كمال نظم و ترتيب در ماهيت من قرار داده است.
آيا درمانده و نابينا و ناشنوايي چون تو مي‌تواند در كار چنان صانع و ذاتي دخالت كند؟ پس ساكت شو و از اين‌جا برو!
— 180 —
و او را از خود مي‌راند. مدعي راه خود را مي‌گيرد و مي‌رود و به پيراهن پر نقش و نگار و زيبايي كه بر زمين پوشانده شده و قاليچه وسيعي كه بر روي زمين گسترده است، به نام اسباب و به زبان طبيعت و فلسفه مي‌گويد: "قادر به تصرف در تو هستم، من مالك توام يا سهمي در مالكيتت دارم."
آن‌گاه پيراهن و قاليچه
اما اين قاليچه داراي حيات است و از اهتزاري منظم برخوردار مي‌باشد. نقوش آن همواره در كمال حكمت و نظم متحول مي‌گردد تا جلوه‌هاي مختلف نساجش را يك به يك نمايان سازد.
به نام حق و حقيقت و به زبان حكمت به مدعي مي‌گويد:"اگر آن‌چنان قدرت و هنري داري كه بتواني همه قاليچه‌ها و پيراهن‌هايي كه داراي نقش‌ و ‌نگار جداگانه و با حكمت و منتظم مي‌باشند را كه طي سال‌ها و قرن‌ها بر زمين پوشانده شده و بعد، به شكل منظمي بيرون آورده و بر طناب گذشته آويخته و دوباره در زمان‌هاي بعدي پوشانيده شده، و در دايره‌ي تقدير با كمال نظم طراحي و برنامه‌ريزي گرديده، و در مسير آينده قرار گرفته را خلق كني؛ و اگر داراي دو دست معنوي حكمت و قدرتي باشي كه از ازل تا ابد را در بر بگيرد و قادر به انجام خلقت زمين تا تخريب آن شوي، و اگر از حكمت و اقتداري برخوردار هستي كه همه افراد تار و پود مرا بيافريني و در كمال انتظام و حكمت بازسازي و تجديد كني؛ و اگر بتواني كره زمين را كه ما را در بر مي‌كند و از ما چون چادري و پوششي برخوردار مي‌شود خلق كني مي‌تواني ربوبيت مرا مدعي شوي؛ وگرنه، بيرون رو! اين‌جا جايي نداري.
سكه وحدت و طغراي احديت ما ايجاب مي‌كند كسي كه مي‌خواهد صاحب‌مان باشد و در امورات‌مان دخالت كند بايد تمام كائنات را در قبضه تصرف خويش داشته باشد، قادر به ديدن همه موجودات و شئونات‌شان در آن واحد باشد، كارهاي بي‌شمار را با هم به انجام برساند، همه جا حاضر و ناظر و منزه از مكان بوده، و داراي حكمت و علم و قدرت بي‌نهايت باشد."
آن‌گاه مدعي رفت و با خود گفت:"شايد بتوانم كره زمين را فريب دهم و در آن‌جا موقعيتي بيابم." لذا خطاب به كره زمين
خلاصه، ذره، مدعي را به گلبول‌هاي سرخ ارجاع مي‌دهد، گلبول‌هاي سرخ به سلول، سلول به بدن انسان، بدن انسان به نوع انسان، نوع انسان به جامه‌‌يي كه از انواع ذي‌حيات بافته شده و زمين در بر كرده است، لباس زمين نيز به كره زمين، كره زمين به خورشيد، خورشيد نيز به تمام ستارگان حواله مي‌دهد. هر يك از آن‌ها مي‌گويند: "برو، اگر توانستي موجودي را كه فوق من است تسخير كني بيا و براي تسخير من بكوش. تا آن را مغلوب نسازي نمي‌تواني مرا به دست آوري." پس كسي كه سخن‌اش بر تمام ستارگان كارگر نيفتد نمي‌تواند ربوبيت‌اش را حتي بر ذره‌‌يي ديكته كند.
باز به نام اسباب و زبان طبيعت
— 181 —
مي‌گويد: "با اين گردش ديوانه‌وارت معلوم مي‌شود صاحبي نداري؛ پس مي‌تواني از آنِ من شوي."
كره زمين نيز به نام حق و به زبان حقيقت با صدايي رعد آسا به او مي‌گويد: "ياوه مگو! چگونه ممكن است من بي‌صاحب باشم و حركاتم ديوانه‌وار باشد؟ آيا لباس من و كوچك‌ترين نقطه‌‌يي در لباس من و حتي بندي را بي‌نظم و ترتيب، بي‌حكمت و فاقد هنر ديده‌‌يي كه مرا بي‌صاحب مي‌خواني و حركتم را بي‌هدف توصيف مي‌كني؟ تو اگر بتواني مالك حقيقي دايره‌ي بزرگي باشي كه من براساس حركت سالانه‌ام تقريباً در هر سال مسافتي بيست و پنج هزار ساله
اگر تقريباً نيمي از قطر دايره‌‌يي ١٨٠ ميليون كيلومتر باشد، خود دايره تقريباًَ معادل مسافتي ٢٥ هزار ساله مي‌شود.
را در آن طي مي‌كنم و در كمال نظم و حكمت خدمتِ خود را به جا مي‌آورم؛ و اگر از حكمتي بي‌نهايت و قدرتي لايزال برخوردار هستي كه بتواني همه دايره‌هايي را كه ده سياره برادرم هم‌چون من موظف به كاري هستند و دور آن‌ها در گردشند خلق كني و خورشيد را كه امام ماست و ما به واسطه جاذبه رحمت به آن وابسته‌ايم ايجاد كني و من و ستارگان سيار را چون قلاب سنگ دور آن بگرداني و در كمال نظم و حكمت به كار بگيري، مي‌تواني ادعاي ربوبيت مرا داشته باشي؛ وگرنه از اين‌جا دور شو و برو! من مشغول انجام وظايف‌ام هستم.
در ضمن، نظم فوق‌العاده و حركات دهشت انگيز و امور حكيمانه در ما، نشان مي‌دهد كه استادمان ذاتي‌ست كه همه موجودات از ذرات تا ستارگان و خورشيدها مانند سربازان فرمانبردار، مطيع و مُسخر اويند. او حكيم ذوالجلال و حاكم
— 182 —
مطلقي‌ست كه به همان سادگي كه درخت را با ميوه‌هايش تنظيم و تزيين مي‌كند، خورشيد را نيز با سيارات هماهنگ مي‌سازد."
مدعي كه مي‌بيند در زمين هم جايي نمي‌تواند بيابد، مي‌رود و با ديدن خورشيد نزد خود مي‌گويد:"شي‌ بسيار بزرگي‌ست. شايد در درون‌اش نقبي يافته و راهي بزنم و زمين را نيز مُسخر خود گردانم." به نام شرك و با زبان شيطانيِ فلسفه هم‌چون مجوسيان مي‌گويد:"تو يك سلطان هستي، مالك خويشي و به دلخواه در هر چيز تصرف مي‌كني."
خورشيد به نام حق و زبان حقيقت و حكمت الهي سرزنش‌كنان به او مي‌گويد: "حاشا! صدهزار بار حاشا و كلّا! من مأموري مُسخر و چراغداري در مهمان‌سراي سرورم هستم. قادر نيستم مالك حقيقي يك مگس، حتي بال يك مگس باشم، زيرا در وجود مگس چنان گوهرهاي معنوي و صنايع بديع چون گوش و چشم هست كه در دكان ما يافت نمي‌شود، يعني خارج از دايره اقتدار من است."
مدعي باز مي‌گردد و با زبان فرعوني فلسفه مي‌گويد: "حال كه مالك و صاحب خويش نيستي حتماً خدمتكار هستي، پس به نام اسباب، از آن مني."
آن‌گاه خورشيد به نام حق و حقيقت و با زبان عبوديت مي‌گويد: "من از آن ذاتي مي‌توانم باشم كه به وجود آورنده همه ستارگان بزرگ مانند من است، كسي كه همه ستارگان عُلوي امثال مرا با كمال حكمت در آسمان‌هايش جا مي‌دهد و با كمال حشمت آن‌ها را به گردش در مي‌آورد و در كمال زيبايي زينت مي‌كند."
مدعي آن‌گاه نزد خود گفت: "شمار ستارگان فراوان است و بسيار پراكنده و در هم و بر هم ديده مي‌شوند، شايد در ميان آن‌ها به نام موكلان‌ام چيزي به دست بياورم." و وارد جمع ستارگان شد. به نام اسباب و به حساب شرك‌شان و به زبان فلسفه طغيان‌گر هم‌چون صائبيان ستاره‌پرست گفت: "شما بسيار متفرق و پراكنده‌ايد و تحت فرمان حاكمان متعددي قرار داريد."
در آن لحظه ستاره‌‌يي از طرف ستارگان ديگر گفت: تو چه قدر نادان و بي‌خرد و احمق و كوري كه خاتم وحدت و طغراي احديت را در چهره ما نمي‌بيني و درك نمي‌كني. تو اطلاعي از نظامات عالي و قوانين عبوديت ما نداري و ما را فاقد نظم
— 183 —
مي‌پنداري. ما آفريده و خدمتكار ذاتي هستيم كه واحد و احد است و درياي ما يعني آسمان‌ها، و شجره ما يعني كائنات، و مسير ما يعني فضاي لايتناهي عالم را در قبضه تصرف خود دارد. ما شاهداني نوراني چون رشته لامپ‌هايي هستيم كه كمال ربوبيت او را نشان مي‌دهيم؛ برهان‌هايي درخشان هستيم كه سلطنت ربوبيت او را اعلام مي‌داريم. هر يك از طوايف ما خادماني تابانند كه در دايره سلطنت او و در منازلي اعم از عُلوي و سفلي و دنيوي و اخروي و برزخي عظمت سلطنت او را نشان مي‌دهند.
آري، هر يك از ما معجزه قدرت واحد احد و ميوه شكيل شجره خلقت و برهان نورانيِ وحدانيت و منزلي و طيّاره‌‌يي و مسجدي براي هر كدام از فرشتگان و چراغي و خورشيدي براي عوالم عُلوي، و شاهدي بر سلطنت ربوبيت و زينتي و كاخي و گلي براي فضاي عالم و ماهيِ نوراني درياي سماوات و چشم زيباي آسمان
ما اشاراتي هستيم كه به مصنوعات عجيب حضرت حق نگاه مي‌كنيم و ديگران را نيز به تماشاي آنان فرا مي‌خوانيم، يعني به نظر مي‌رسد سماوات با چشمان بي‌شمار، مخلوقات عجيب الهي را در زمين تماشا مي‌كنند. منظور اين است كه ستارگان نيز مانند فرشتگان آسمان، زمين را كه محشر عجايب و غرايب است مي‌بينند و ذي‌شعوران را نيز با دقت به تماشا مي‌خوانند.
هستيم و به همين ترتيب در آرامش هيأت مجموعه‌ي ما سكوت، و در حكمت، حركت، و در حشمت، زينت، و در نظم، حُسن خلقت و در توازن، كمال صنعت مشاهده مي‌شود؛ لذا با زبان‌هاي مختلف وحدت، احديت، صمديت، و اوصاف جمال و جلال و كمال صانع ذو الجلال‌مان را به سراسر كائنات اعلام مي‌كنيم؛ تو به اين دليل كه خادماني چون ما در نهايت خلوص، طهارت، اطاعت و سر سپردگي را متهم به تفرقه و پراكندگي، بي‌نظمي، بي‌مسئوليتي و حتي بي‌صاحب بودن مي‌كني مستحق سيلي هستي!
در اين ميان ستاره‌‌يي چون رجم شيطان سيلي محكمي بر چهره مدعي فرود آورد، طوري كه او را رهسپار جهنم نمود.
— 184 —
و طبيعت همراهش را
ليكن طبيعت پس از سقوط، توبه كرد. دانست كه وظيفه اصلي‌اش قبول و انفعال است نه اثرگذاري و فعل. دانست كه براي قدر الهي به مثابه دفتر است ی البته دفتري متناسب با تغيير و تبدُّل ی و براي قدرت رباني نوعي طرح و برنامه، و براي قدير ذو الجلال نوعي شريعت فطري و نوعي مجموعه قوانين. با كمال عجز و انقياد به وظيفه عبوديتش پرداخت و "فطرت الهي" و "صُنع رباني" نام گرفت.
راهي پرتگاه‌هاي اوهام كرد، و تصادف را درون چاه عدم، و شريك‌ها را به ظلمات محال بودن و امتناع، و فلسفه‌يي را كه عليه دين بود به اعماق اسفل السافلين انداخت.
ستاره مذكور همراه ستارگان ديگر فرمان قدسي:
﴿ ‌لَوْ كَانَ فِيهِمَا الِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا‌ ﴾
( انبيا:٢٢)
را سر دادند و اعلام كردند از بال مگسي تا ستارگان آسمان، حتي به اندازه پر مگسي جايي براي شرك نيست و كسي نمي‌تواند دخالتي داشته باشد.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلَّ وَ سَلِّم عَلي سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سِرَاجِ وَحدَتِكَ في كَثرَةِ مَخلوُقَاتِكَ و دَلّالِ وَحیدانيَّتِكَ في مَشیهَر كَائِیناتِكَ وَ عَیليَ اِلهِ و صَیحبِهِ اَجیمَعين
— 185 —
ضميمه مختصري براي موقف نخست
فَستَمِع آية:
﴿ ‌اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا . . . ﴾
الي اخر الآيه. (ق:٦)
ثُمَّ انْظُرْ اِلَى وَجْهِ السَّمَاءِ كَيْفَ تَرَى سُكُوتًا فِى سُكُونَةٍ حَرَكَةً فِى حِكْمَةٍ تَلَئْلاُءً فِى حِشْمَةٍ تَبَسُّمًا فِى زِينَةٍ مَعَ اِنْتِظَامِ الْخِلْقَةِ مَعَ اِتِّزَانِ الصَّنْعَةِ تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَئْلُؤُ نُجُومِهَا تُعْلِنُ ِلاَهْلِ النُّهَى سَلْطَنَةً بِلاَ اِنْتِهَاءٍ
﴿ ‌اَفَلَمْ يَنْظُرُوا اِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَ زَيَّنَّاهَا . . . ﴾
الي اخر الآيه. (ق:٦)
عبارت زير گويي ترجمه آيه فوق است:
ثُمَّ اُنظُر اِلي وَجهِ السَّماءِ كَيْفَ ‌تَري سُكُوتاً في سُكُونَةٍ.
يعني آيه كريمه نظر دقيق را متوجه پهنه زيبا و مُزين آسمان مي‌كند تا با دقت نظر بتوان سكوت را در متن آرامشي فوق‌العاده مشاهده كرد و درك نمود كه آسمان وضع مذكور را تحت فرمان و تسخير قديري مطلق اخذ كرده است؛ در غير اين صورت اگر اجرام دهشتناك آسماني و كرات بزرگ به حال خود رها شده بودند با سرعت فوق‌العاده خود غوغايي به پا مي‌كردند و گوش كائنات را كر مي‌نمودند. در چنان زلزله و هرج و مرجي، آشفته بازاري مي‌شد كه كائنات را نابود مي‌كرد. تصور كنيد بيست گاوميش با هم حركت كنند، چه ولوله و هرج و مرجي به پا مي‌شود. اين در حالي‌ست كه دانش ستاره شناسي مي‌گويد ستارگاني وجود دارند كه هزار مرتبه از كره زمين بزرگ‌ترند و هفتاد بار سريع‌تر از گلوله توپ حركت مي‌كنند. حال بايد ميزان قدرت و تسخير صانع ذوالجلال و قدير ذوالكمال و مرتبه انقياد و اطاعت ستارگان نسبت به او را از سكوتي كه اجرام در آرامش خود از آن برخوردارند، دريابي و ادراك كني.
— 186 —
"حَرَكَةً فِى حِكْمَةٍ" آيه فرمان مي‌دهد با نظر به پهنه آسمان، حركتي در متن حكمت را مشاهده كنيم. آري، حركات واقعاً عجيب و عظيم آسماني در حكمتي كاملاً دقيق و فراگير رخ مي‌دهد. صنعت‌كاري كه چرخ‌هاي كارخانه را براساس حكمتي مي‌گرداند طبعاً به نسبت بزرگي و نظم كارخانه، ميزان دانايي و مهارت خود را نشان مي‌دهد؛ به همين ترتيب ميزان قدرت و حكمت قدير ذوالجلالي كه به خورشيد بزرگ و سيارات وضعيتي چون كارخانه مي‌دهد و كرات واقعاً عظيم را چون قلاب سنگ و چرخ‌هاي كارخانه در گرد آن مي‌چرخاند، به همان نسبت در مقابل ديدگان ظهور مي‌يابد.
"تَلَئْلاُءً فِى حِشْمَةٍ تَبَسُّمًا فِى زِينَةٍ" يعني پهنه سماوات داراي درخششي در حشمت و تبسّمي در زينت مي‌باشد؛ كه نشان مي‌دهد سلطنت صانع ذوالجلال تا چه حد عظيم است و صُنع او چه قدر زيباست. تعداد زياد لامپ‌ها و چراغ‌ها در روزهاي آتش‌بازي و چراغاني نشان از ميزان حشمت حاكميت دارد و درجه كمال در پيشرفت‌هاي مدني را گوشزد مي‌كند؛ به همين صورت آسمان پهناور نيز با ستارگان زيبا و باشكوهش نشان از كمال سلطنت و جمال صُنع صانع ذوالجلال دارد.
"مَعَ اِنْتِظَامِ الْخِلْقَةِ مَعَ اِتِّزَانِ الصَّنْعَةِ" مي‌گويد انتظام مخلوقات پهنه آسمان و موزونيت مصنوعات را در ميزان‌هاي دقيق ببين و بدان كه صانع آن‌ها تا چه حد قدير و تا چه حد حكيم است.
آري، هم چنان كه چرخاندن اجرام كوچك و مختلف و گرداندن‌شان براي انجام وظايف و فرستادن هر يك با ميزاني خاص در راهي معين توسط ذاتي، درجه اقتدار و حكمت او و ميزان اطاعت و فرمانبرداري اجرام از او را نشان مي‌دهند؛ سماوات عظيم نيز با بزرگي دهشتناك خود و با ستارگان بي‌‌شمار، و ستارگان نيز با عظمت فوق ‌العاده و حركت شديد خود و با عدم سرپيچي از حدودشان حتي به قدر ذره‌‌يي و ثانيه‌يي، و رها نكردن وظايف‌شان حتي به قدر يك عاشره دقيقه، نشان مي‌دهند كه صانع ذو‌الجلال‌شان با چه ميزان دقيق و مخصوصي ربوبيت خويش اجرا مي‌كند.
— 187 —
مشابه اين آيه در سوره عمّ و در آيات ديگر نيز به تسخير شمس و قمر و نجوم اشاره مي‌كند كه:
تَشَعْشُعُ سِرَاجِهَا تَهَلْهُلُ مِصْبَاحِهَا تَلَئْلُؤُ نُجُومِهَا تُعْلِنُ ِلاَهْلِ النُّهَى سَلْطَنَةً بِلاَ اِنْتِهَاءٍ
يعني با قرار دادن چراغي چون خورشيد بر سقف مُزين آسمان كه روشنايي و حرارت مي‌دهد و ماه چون گويي‌ست از نور براي كتابت مكتوبات صمداني با خطوط شب و روز بر صفحات زمستان و تابستان؛ و نشاندن ماه در گنبد آسمان چون عقربه‌‌يي بر ساعت كبراي زمان، مانند عقربه درخشان ساعت‌هاي بزرگي كه بر مناره‌هاي عظيم يا برج‌هاي مرتفع نصب مي‌كنند؛ و با قرار دادن هلال‌هاي متفاوت و متعدد در شب‌هاي گوناگون در آسمان، كه گويا براي هر شب، هلالي جداگانه است؛ و آن‌گاه با گرد آوردن دوباره آن‌ها براي خويش، در منازلش در كمال ميزان و با محاسبه دقيق آن‌ها را به حركت در مي‌آورد؛ خداوند با ستارگاني كه در گنبد آسمان مي‌درخشند و تبسم مي‌كنند پهنه آسمان را تزيين مي‌كند؛ همه اين‌ها البته از شعاير سلطنت ربوبي و لايزال او و از اشارات الوهيتي باشكوه براي نشان دادن او به ذي‌شعوران است و متفكران را به ايمان و توحيد دعوت مي‌كند.
صفحه رنگين كتاب كائنات را ببين
و ببين كه خامه زرين قدرت چه چيز تصوير كرده است
براي دارندگان چشم دل، هيچ نقطه تاريكي باقي نمانده است
گويا خداوند آيات را با نور نگاشته است
ببين چه حكمت اعجازآميزي‌ست كه سيماي كائنات همه عقل را حيرتزده مي‌كند
و فضاي كائنات را ببين كه چه تماشاگه والايي‌ست
به ستارگان گوش فرا ده و خطبه شيرين‌شان را بشنو
و ببين نامه نوراني حكمت چه تقرير كرده است
همه با هم زبان گشوده، به لسان حق مي‌گويند:
هر كدام از ما برهان نور افشانيم بر وجود صانع
بر حشمت سلطاني قدير ذوالجلال
— 188 —
ما شاهدان وحدت و قدرتيم...
و چون فرشتگان، در سير معجزات نازنيني هستيم كه
روي زمين بدان‌ها تزيين شده‌اند
ما هزاران چشم تيزبين آسمانيم
كه بر زمين مي‌نگرند و بر بهشت توجه دارند
ما هزاران ميوه‌ خوش طعمي هستيم
كه با دست حكمت جميلي ذوالجلال
از طوباي خلقت تا بخش آسمان‌ها
بر شاخسار كهكشان‌ها آويخته‌ايم
هر يك از ما براي اهل سماوات مسجدي هستيم سيار
خانه‌يي هستيم دوّار، آشيانه‌يي در اوج
مصباحي درخشان، و كشتي بزرگ و طياره‌يي
ما هر كدام، معجزه قدرت، خارقه صنعت خالقانه
نادره حكمت، داهيه‌ي خلقت و عالَمِ نورِ
قدير ذوالكمال و حكيم ذوالجلال هستيم
به اين صورت با صد هزار زبان، صد هزار برهان نشان مي‌دهيم
به گوش انساني كه انسان است مي‌رسانيم
كور باد چشم كسي كه بي‌دين است؛ كسي كه چهره ما را نمي‌بيند
و سخن‌مان را نمي‌شنود؛ ما آيه‌هايي هستيم كه حق مي‌گوييم
مُهرمان يكي، امضايمان يكي، مُسخّر ربّمان هستيم، عابدانه ذكرش مي‌گوييم
ما مجذوبي منسوب به حلقه كبراي كهكشانيم
— 189 —

حجت ايمانيه سوم

(لمعه بيست و سوم)
رساله حاضر انديشه كفرآميزي را كه از طبيعت سر در مي‌آورد، از بين مي‌برد به شكلي كه هيچ‌گاه جان نگيرد؛ و سنگ زيرين كفر را زير و زبر مي‌كند.
تذكر
واقعيت مسيري كه منكران از طبيعيون طي مي‌كنند، در اين يادداشت تحت عنوان ٩ محال كه متضمن دست كم ٩٠ محال مي‌باشد بيان مي‌گردد و نشان داده مي‌شود كه تا چه حد پليد و دور از خرد و خرافه مي‌باشد. چون محال‌هاي مذكور در رساله‌هاي ديگر تا حدودي توضيح داده شده است، در اين‌جا براي رعايت اختصار به برخي از موارد نپرداخته‌ايم. لذا در يك لحظه به ذهن متبادر مي‌شود "چگونه ممكن است اين فيلسوفان عقل‌گراي مشهور چنين خرافه آشكار و تا اين حد روشن را پذيرفته و در آن مسير طي طريق كنند؟". آري، آن‌ها نتوانسته‌اند چهره دروني مسلك خويش را ببينند. حقيقت مسلك آن‌ها و لازمه و مقتضاي آن به عنوان خلاصه‌ي مذهب غير معقول،
دليل تأليف رساله حاضر مقابله با تضعيف بي‌اساس حقايق ايمانيه و مقابله با هجوم به قرآن و آناني‌ست كه هر آن‌چه را عقل بي‌خرد قادر به درك آن نيست خرافه مي‌خوانند. حمله به قرآن خشم شديدي را در قلب‌ام (قلم‌ام) ايجاد كرد و موجب شد سيلي‌هاي محكم و شديدي بر ملحدان و صاحبان مذاهب باطل ی كه از حق روي برگردانده‌اند ی وارد گردد؛ وگرنه شيوه رساله نور رعايت ادب و ظرافت و استفاده از سخن ملايم است.
كريه و ناپاك‌شان در ابتداي هر "محال" نوشته شده است و من حاضرم آن را براي كساني كه شبهه دارند با براهين كاملاً بديهي و قطعيِ مفصّل بيان و اثبات كنم.
— 190 —
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌قَالَتْ رُسُلُهُمْ اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ ﴾
(ابراهيم:١٠)
آيه كريمه فوق با استفهام انكاري اعلام مي‌دارد كه در خصوص «حضرت حق شكي نمي‌توان داشت و نبايد داشت» و نشان مي‌دهد كه وجود و وحدانيت الهي در مرتبه بداهت است.
پيش از توضيح اين سرّ، تذكري بايد بدهيم:
در سال ١٣٣٨هی.ق به آنكارا رفتم. ديدم انديشه كفرآميز زندقه‌‌يي براي نفوذ به عالم فكري قوي اهل ايمان ی كه از غلبه لشكر اسلام بر يونان، در نشاط و سرور بود ی و سم‌پاشي و تخريب آن، با دسيسه و فريب فعال است. گفتم "اي واي كه اين اژدها به اركان ايمان صدمه خواهد زد!" در آن لحظه آيه كريمه مذكور وجود و وحدانيت الهي را كاملاً بديهي به من تفهيم كرد. از آيه استمداد كردم و برهاني قوي و مأخوذ از قرآن حكيم را كه مي‌توانست سر آن زنديق را به سنگ كوبد در رساله‌يي عربي نوشتم و در مطبعه "يني گون" در آنكارا منتشر كردم. افسوس كه چون تعداد كساني كه عربي مي‌دانند كم و شمار آنان كه با اهميت به اين مسائل مي‌نگرند نادر است؛ رساله مذكور كه برهاني قوي را در نهايت اجمال و اختصار بيان مي‌كرد تأثير چنداني بر جاي نگذاشت. متأسفانه انديشه بي‌ديني گسترش يافت و قدرت بيش‌تري گرفت. به ناچار تا حدودي برهان ياد شده را به تركي بيان مي‌كنم. بخش‌هايي از آن برهان در رساله‌هاي ديگر به‌طور كامل توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا به اختصار نوشته مي‌شود. برهان‌هاي تقسيم‌بندي شده در رسايل ديگر در اين برهان تاحدودي جمع شده و هر كدام‌شان در حكم جزيي از اين برهان قرار مي‌گيرند.
— 191 —
مقدمه
اي انسان! بدان، واژه‌هاي دهشتناكي هست كه از دهان انسان‌ها خارج مي‌شوند و بوي بي‌ديني مي‌دهند و اهل ايمان ناآگاهانه از آن‌ها استفاده مي‌كنند. سه مورد از مهم‌ترين آن‌ها را در زير بيان مي‌كنيم.
اول:" اَوْجَدَتْهُ اْلاَسْبَابُ" يعني اسباب اين شي را ايجاد مي‌كند.
دوم:" تَشَكَّلَ بِنَفْسِهِ" يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد، وجود مي‌يابد و به آخر مي‌رسد.
سوم:" اِقْتَضَتْهُ الطَّبِيعَةُ" يعني طبيعي‌ست، طبيعت اقتضا كرده و وجود مي‌دهد.
آري، موجودات هستند و هستي آن‌ها را نمي‌توان انكار كرد. هر موجودي نيز با صنعت و با حكمت به وجود مي‌آيد؛ به همين ترتيب موجودات چون قديم نيستند لاجرم حادث مي‌باشند. حال اي ملحد! در‌باره اين موجود، مثلاً اين حيوان يا بايد بگويي اسباب عالم آن را ايجاد كرده است، يعني به واسطه اجتماع اسباب وجود يافته، يا اين‌كه به خودي خود موجود شده است، يا به اقتضاي طبيعت يعني تحت تأثير طبيعت، هستي مي‌يابد و يا اين‌كه با قدرت قديري ذوالجلال ايجاد مي‌شود.
به لحاظ عقلي جز اين چهار راه، راه ديگري وجود ندارد. اگر سه راه اول به يقين اثبات گردد كه محال و باطل و ممتنع و امكان ناپذير مي‌باشد، بالضروره و بالبداهه راه چهارم كه طريق وحدانيت است بي‌شك و شبهه‌‌يي اثبات مي‌گردد.
اما راه اول كه مي‌گويد وجود مخلوقات و شكل‌گيري اشيا به واسطه اجتماع اسباب عالم صورت مي‌گيرد، از محالات فراواني كه در اين بحث وجود دارد فقط سه مورد آن را به شرح زير ذكر مي‌كنيم:
محال اول: در يك داروخانه صدها شيشه حاوي مواد متفاوت با هم وجود دارد. فرض كنيم از داروهاي موجود در اين داروخانه مي‌خواهند معجوني ذي‌حيات تهيه كنند، قرار است پادزهري عالي و در عين حال برخوردار از حيات از آن‌ها به وجود آيد. فرض كنيم آمديم و در آن داروخانه تعداد زيادي از آن معجون و پادزهر ذي‌حيات را ديديم و هر كدام‌شان را مورد بررسي قرار داديم.
— 192 —
مي‌بينيم از هر كدام از شيشه‌ها به ميزاني خاص مثلاً به قدر دو دِرهَم واحد وزن در گذشته، به سنگيني سه گرم. م. از اين، سه چهار درهم از آن، شش هفت درهم از آن يكي و هكذا... مقادير مختلفي از هر كدام برداشته شده است. مي‌دانيم كه از يك شيشه مثلاً اگر يك درهم يا بيش‌تر يا كم‌تر اخذ شده باشد معجون داراي حيات نخواهد شد، يعني نمي‌تواند خاصيت خويش را نشان دهد. هم‌چنين آن پادزهر داراي حيات را بررسي نموديم و فهميديم كه از هر شيشه ماده‌‌يي به اندازه مشخص برداشته شده كه اگر ذره‌‌يي كم‌تر يا بيش‌تر شود پادزهر خاصيت خود را از دست مي‌دهد. تعداد شيشه‌ها بيش از پنجاه عدد است و از هر يك به ميزان مشخص و جداگانه‌‌يي دارو برداشته شده است.
آيا اصلاً امكان و احتمال دارد كه داروهاي اخذ شده از شيشه‌ها كه به مقدارهاي مختلف بوده است، با واژگوني شيشه‌ها پس از تصادفي عجيب يا هوايي توفاني و ريخته شدن محتويات‌شان به همان ميزان مورد نظر حاصل شده و داروها به خودي خود دور هم جمع شوند و معجونِ مورد نظر را به وجود آورند؟ آيا بي‌پايه‌تر، باطل‌تر و محال‌تر از اين، چيزي هست؟ حتي حمار اگر دچار خريتي مضاعف گردد و بعد انسان شود باز هم اين فكر را قبول نخواهد كرد و خواهد گريخت.
همه ذي‌حياتان هم‌چون مثال مذكور بي‌شك معجون يا تركيبي برخوردار از حيات مي‌باشند. هر نباتي مانند پادزهري داراي حيات است و از اجزا و مواد متعددي كه با ميزان و مقياسي بسيار دقيق اخذ شده تركيب گرديده است. حال اگر به اسباب و عناصر نسبت داده شوند و گفته شود "اسباب آن را ايجاد كرده‌اند"، مانند همان معجوني كه ادعا شد با واژگوني شيشه‌هاي داروخانه وجود يافته است دور از عقل، محال و باطل خواهد بود.
نتيجه اين‌كه در داروخانه بزرگ عالم، مواد حياتي كه براساس قضا و قدر حكيم ازلي اخذ مي‌گردند با حكمتي لايتناهي و علمي بي‌پايان و اراده‌‌يي كه همه چيز را شامل مي‌شود مي‌توانند وجود يابند. بيچاره‌‌يي كه خلقت را كار اسباب و طبايع و عناصر كلي مي‌داند كه نابينايند و ناشنوا و مانند سيل در جريان؛ مانند
— 193 —
ديوانه‌‌يي‌ست كه بر اثر هذيان، مي‌گويد آن پادزهر عجيب به خودي خود از داخل شيشه‌ها بيرون آمده و وجود يافته است. او احمق‌تر از احمقي‌ست كه در حال مستي به سر مي‌برد. آري، كفرگويي مذكور در حقيقت هذياني احمقانه، نا‌بخردانه، و ابلهانه است.
محال دوم: اگر همه چيزها به جاي قدير ذوالجلالي كه واحد احد است به اسباب نسبت داده شوند بايد بسياري از اسباب و عناصر عالم در وجود هر ذي‌حياتي دخالت كنند؛ در حالي كه در وجود مخلوق كوچكي چون مگس، اجتماع اسباب متباين و متضاد براي ايجاد نظمي كامل و ميزاني حساس و پيوندي تمام، چنان محال آشكاري‌ست كه اگر كسي به اندازه بال مگس داراي شعور باشد خواهد گفت: "اين محال و غير ممكن است."
آري، جسم بسيار كوچك مگس با بيش‌تر عناصر و اسباب عالم مرتبط است و حتي فشرده و خلاصه عالم است. اگر خلقت مگس به قدير ازلي نسبت داده نشود، اسباب مادي مذكور مي‌بايست بالذاته در هستي آن حضور داشته باشند و حتي در درون جسم كوچكش باشند. مثلاً بايد وارد سلول چشمش شوند كه نمونه كوچكي از جسمش است، زيرا اگر سبب، مادي باشد بايد همراه و در درون مُسَبَّب باشد. حال در سلول چشمي كه بند انگشتان ظريف‌تر از سوزن دو مگس هم جا نمي‌گيرد، بايد قبول كرد اركان عالم و عناصر و طبايع به‌طور مادي حضور دارند و با مهارت هم كار مي‌كنند. ابله‌ترين سوفسطايي هم از پذيرش چنين عقيده‌‌يي شرم مي‌كند.
محال سوم: براساس قاعده‌ي قطعي "‌اَلْوَاحِدُ لاَ يَصْدُرُ اِلاَّ عَنِ الْوَاحِدِ‌" اگر موجودي داراي وحدت باشد بي‌ترديد از واحد صادر شده است. به ويژه اين‌كه آن موجود اگر از انتظامي كامل و ميزاني دقيق برخوردار بوده و مظهر حياتي جامع باشد، به يقين مي‌توان دانست كه دست‌هاي متعددي كه باعث اختلاف و كشمكش مي‌شوند در آفرينش‌اش دخيل نبوده‌اند؛ بلكه از دست خالقي بسيار قدرتمند و حكيم خارج شده است؛ اسباب طبيعي، بي‌حد و حصر، بي‌جان، جاهل، متجاوز، فاقد ادراك، نابينا، ناشنوا و آشفته‌اند و نابينايي و ناشنوايي‌شان در راه‌هاي
— 194 —
مملو از امكانات بي‌شمار و به واسطه اجتماع و اختلاط فزوني مي‌يابد؛ با اين حال نسبت دادن موجود واحد و موزون و منتظم به آن‌ها از پذيرش يك‌باره صد امر محال نيز از عقل و خرد دورتر است.
قطع نظر از اين امر محال، اسباب مادي به واسطه مباشرت و تماس تأثير خود را مي‌گذارند؛ در حالي كه تماس اسباب طبيعي با ظاهر موجودات ذي‌حيات صورت مي‌گيرد، اما به روشني مشاهده مي‌كنيم باطن ذي‌حياتان كه براي اسباب مادي قابل دسترسي و تماس نيست، بسيار منظم‌تر، لطيف‌تر و از نظر صنعت، كامل‌تر از ظاهر آن‌ها مي‌باشد. موجودات بسيار كوچك يا حيوانات كوچكي كه اسباب مادي با تمام ابزار و وسايل‌شان به هيچ وجه قادر به تصرف در باطن آن‌ها نيستند، و با ظاهر آن‌ها نيز تماس كاملي نمي‌توانند داشته باشند؛ گاه از نظر صنعت بيش از مخلوقات بزرگ شگفتي آفرين‌ و به لحاظ آفرينش داراي صورتي بديع‌تر هستند؛ نسبت دادن آن‌ها به اسباب كور و ناشنوا و متضاد با هم، اسباب بزرگ و دور و بي‌جان و جاهل و زمخت، فقط در صورتي امكان‌پذير است كه فرد، صد درجه نابينا و هزار درجه ناشنوا باشد.
كلمه دوم:" تَشَكَّلَ بِنَفْسِهِ"؛ يعني به خودي خود شكل مي‌گيرد. اين عبارت نيز محالات فراواني دارد و از جهات متعددي باطل و محال است، به عنوان نمونه سه مورد از محالاتش را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
محال اول: اي منكر معاند! منيّت‌ات چنان موجب حماقت تو شده است كه سفارش مي‌كني صد امر محال را به يك‌باره بپذيرند. تو موجود هستي ماده‌‌يي بسيط و جامد و بي‌تغيير نيستي. هم‌چون ماشيني منظم و دقيق يا مانند كاخي فوق‌العاده كه همواره در تحول است، مدام در حال تجدد و نو شدني. ذرات هميشه در وجود تو در حال كارند. وجود تو مخصوصاً در مناسبات مربوط به رزق و به ويژه در ارتباط با بقاي نوعي با كائنات مرتبط است و داد و ستد دارد. ذرات فعال در وجود تو براي جلوگيري از تخريب اين مناسبت و براي ممانعت از نابودي اين ارتباط دقت مي‌كنند و با احتياط كامل گام بر مي‌دارند. گويي نظر بر تمام كائنات دارند و مناسبات تو را در سراسر كائنات مشاهده كرده و خود را با آن تنظيم و
— 195 —
هماهنگ مي‌كنند. تو با حواس ظاهري و باطني خويش و نسبت به وضعيت فوق‌العاده ذرات وجودي‌ات استفاده مي‌كني.
تو اگر ذرات موجود در وجودت را مأموران كوچكي نداني كه براساس قانون قدير ازلي حركت مي‌كنند و اگر قبول نداشته باشي كه لشكر يا نوك قلم تقدير او (هر ذره نوك يك قلم) يا نقطه‌هاي قلم قدرت اويند (هر ذره يك نقطه)، در آن صورت هر ذرّه‌ي فعّال مثلاً در چشم تو بايد چنان چشمي داشته باشد كه اولاً بتواند هر سوي پيكر جسماني‌ات را ببيند، در ثاني سراسر كائنات را كه با آن در ارتباط هستي زير نظر داشته باشد و گذشته و آينده و نسل و اصل و سرچشمه عناصر وجودي و منبع و معدن رزق و روزي‌ات را بداند و بشناسد و به اندازه صد نابغه عقل و خرد داشته باشد. قائل شدن علم و شعوري صد برابر بيش‌تر از آن‌چه افلاطون داشت براي ذرات وجودي هم‌چون تويي كه بهره‌‌يي ولو اندك از عقل ندارد، ديوانگي و كاري عبث است.
محال دوم: وجود تو به كاخي با عظمت مي‌ماند با هزار گنبد؛ سنگ‌ها در هر گنبد، بي‌ستون، سر بر شانه هم نهاده، معلق‌اند. وجود تو البته از اين كاخ هزاران بار عجيب‌تر است، زيرا سراي وجود تو دائماً در كمال دقت و نظم نو مي‌شود. قطع نظر از روح و قلب و لطائف معنوي كه امر بسيار فوق‌العاده‌‌يي‌ هستند، هر يك از اعضاي بدنت در حكم خانه‌‌يي با گنبدي زيبا‌ست. ذرات مانند سنگ‌هاي به كار رفته در گنبد، در كمال هماهنگي و تناسب در كنار هم، بنايي فوق‌العاده، هنري شگفت انگيز و معجزات قدرتمندانه‌‌يي چون چشم و زبان را به نمايش مي‌گذارند.
در صورتي كه هر يك از اين ذرات، مأمور فرمانبر گرداننده اين عالم نباشند، هر ذره مي‌بايست حاكم مطلق و در عين حال محكوم مطلق همه ذرات بدن باشد؛ بايد شبيه تك تك آن‌ها بوده و در عين حال از نظر حاكميت بايد با آن‌ها تضاد داشته باشد؛ هم‌چنين مي‌بايست مصدر و منبع اكثر صفاتي باشد كه مختص واجب الوجود است، نيز كاملاً مقيد و در عين حال كاملاً مطلق باشد؛ نسبت دادن مصنوع واحد و منظمي كه براساس سرّ وحدت تنها مي‌تواند اثر يك واحد احد باشد، به ذرات
— 196 —
بي‌شمار، مطلبي‌ست كه اگر كسي اندك بهره‌‌يي از شعور برده باشد درك خواهد كرد محالي آشكار و روشن مي‌باشد.
محال سوم: وجود تو اگر با قلم قدير ازلي كه واحد احد است مكتوب نشود و مطبوع و منسوب اسباب و طبيعت باشد، لازم مي‌آيد قالب‌هاي طبيعت براي سلول‌ وجودت تا هزاران شي‌ مركب ی مانند دايره‌هاي تو‌ در ‌تو ی وجود داشته باشد. زيرا مثلاً همين كتابي كه در دست داريد اگر مكتوب باشد، قلمي واحد همه آن را با استناد به علم كاتبش خواهد نوشت؛ اما اگر مكتوب نباشد و به قلم او سپرده نشود و بگويند خود به خودي به وجود آمده است يا آن را به طبيعت نسبت دهند، در آن صورت مانند كتاب چاپ شده، براي هر حرفش قلمي فلزي لازم است تا منتشر گردد. همان‌طور كه در چاپخانه به تعداد حروف، قالب‌هاي فلزي وجود دارد و به واسطه آن‌هاست كه حروف در كتاب موجود مي‌شوند؛ در آن صورت در مقابل فقط يك قلم، به تعداد حروف بايد قلم‌ها وجود داشته باشد. ممكن است در بين حروف، درون حرف بزرگي با قلمي ريز صفحه‌‌يي با خطي ريز نگاشته شود ی كما اين‌كه چنين مواردي پيش مي‌آيد ی در اين صورت براي حرفي، هزاران قلم لازم است. اگر (مخیلوق مورد نظر) مانند جسیم تو داراي وضعيتي منظیم و تو‌ در تو باشد، مي‌بايست در هر دايره براي هر جزيي به تعداد همه مركب‌ها قالب داشته باشيم؛ بنابراين اگر اين مطلب را هم كه صدها بار محال است، ممكن بداني، مي‌بايست حروف فلزي هنرمندانه و منظم و قالب‌ها و قلم‌هاي دقيق را، باز هم به قلم واحدي واگذار كرد؛ در غير اين صورت براي ساختن قلم‌ها، قالب‌ها و حروف فلزي مورد نياز، به تعداد خودشان قلم و قالب و حروف لازم خواهد بود، زيرا آن‌ها هم ساخته شده‌اند و منتظم و داراي صنعت هستند؛ و هكذا تسلسل به همين شكل ادامه خواهد يافت.
اينك تو نيز درياب! چنين انديشه‌‌يي به تعداد ذرات وجودت با محالات و مسائل بيهوده آميخته است. اي انكار كننده معاند! تو هم شرم كن و دست از اين گمراهي بردار.
كلمه سوم:" اِقْتَضَتْهُ الطَّبِيعَةُ"، يعني اقتضاي طبيعت است، طبيعت به وجود مي‌آورد. اين حُكم محال‌هاي فراواني دارد كه به عنوان نمونه سه مورد آن را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 197 —
محال اول: اگر صنعت و ايجاد بصيرانه و حكيمانه‌‌يي كه در موجودات، مخصوصاً ذي‌حيات مشاهده مي‌شود به قلم تقدير و قدرت شمس ازلي نسبت داده نشود، و آن را از طبيعت و قدرت كور و كر و فاقد انديشه بدانيم طبيعت بايد براي ايجاد، در هر چيز، ماشين‌ها و چاپخانه‌هاي معنوي بي‌شماري داشته باشد، يا در هر چيز، قدرت و حكمتي قرار دهد كه قادر به خلق و اداره كائنات باشد. زيرا جلوه‌ها و بازتاب خورشيد در قطعات كوچك آبگينه بر روي زمين يا در قطره‌ها ديده مي‌شود، اگر اين خورشيدهاي كوچك مثالي كه با انعكاس به وجود آمده‌اند تنها به خورشيد اصلي موجود در آسمان نسبت داده نشوند بايد در خرده شيشه كوچكي كه به اندازه سر يك كبريت هم نيست، وجود خارجي خورشيدي طبيعي، فطري، در ظاهر كوچك اما به لحاظ معنا بزرگ و عميق، و داراي ويژگي‌هاي مربوطه را بپذيريم و ناچار قبول كنيم كه به تعداد ذرات تشكيل دهنده شيشه‌ها، خورشيدهاي طبيعي وجود دارد. درست مانند همين مثال، اگر موجودات و ذي‌حياتان را مستقيماً به تجلي اسماي شمس ازلي نسبت ندهيم، در هر موجود مخصوصاً در هر ذي‌حياتي بايد طبيعت و نيرويي داراي قدرت و اراده بي‌پايان و علم و حكمتي لايتناهي وجود داشته باشد كه در حقيقت به معني پذيرش وجود پروردگاري در آن‌هاست. اين طرز تلقي باطل‌ترين محالات و بي‌پايه‌ترين فكر در عالم است. كسي كه صنعت خالق كائنات را به طبيعتي موهوم، بي‌اهميت و بي‌ادراك نسبت مي‌دهد نشان مي‌دهد كه از حيوان صد بار حيوان‌تر و بي‌ادراك‌تراست.
محال دوم: اگر موجودات كاملاً متوازن و با نظمي را كه براساس حكمت و صنعت آفريده شده‌اند به قديري لايتناهي و ذاتي حكيم نسبت ندهيم و ايجاد آن‌ها را از طبيعت بدانيم، طبيعت بايد در هر تكه خاكي، ماشين‌ها و مطبعه‌هايي به تعداد تمام چاپ‌خانه‌ها و كارخانه‌هاي اروپا داشته باشد؛ تا اين‌كه آن تكه خاك بتواند منشأ و محل رشد و نمو گل‌ها و ميوه‌ها گردد، زيرا بالفعل مشاهده مي‌شود يك كاسه خاك كه دانه‌هاي همه نوع گل به نوبت در آن نهاده مي‌شود قابليتي دارد كه مي‌تواند به آن‌ها شكل و شمايلي كاملاً متفاوت از يك‌ديگر دهد. اگر به قدير ذوالجلال نسبت ندهيم در خاك آن كاسه، بايد براي هر گل ماشيني طبيعي،
— 198 —
معنوي و جداگانه تدارك ببينيم؛ در غير اين صورت گلي به وجود نمي‌آيد، زيرا ماده دانه‌ها نيز مانند نطفه‌ها و تخم‌ها يكي‌ست، يعني، عبارت است از مخلوطي بي‌شكل و نامنظم و خمير مانندي از هيدروژن و اكسيژن و كربن و ازت، و از طرف ديگر چون هوا، آب، حرارت، و نور، بسيط و بي‌ادراك‌اند و در برابر هر چيز چون سيل جريان مي‌يابند، براي آن‌كه گل‌هاي بي‌شماري وجود يابند و جداگانه و منظم و هنرمندانه سر از خاك بر آورند بالبداهه و بالضروره بايد در خاكي كه در آن كاسه يا گلدان است به لحاظ معنا به قدر اروپا، مطبعه‌ها و كارخانه‌هايي معنوي در مقياسي كوچك وجود داشته باشد تا اين مقدار پارچه ذي‌حيات و منسوجاتي با هزاران نقش بافته شود.
حال، ميزان انحراف انديشه كفرآميز طبيعيون از دايره عقل را خود قياس كن و احمق‌هاي سرخوش به ظاهر انسان را ببين كه گمان كرده‌اند طبيعت آفريننده است. اينان ادعا مي‌كنند دانا و خردمندند، و تو ببين كه تا چه حد از عقل و دانش دورند و انديشه‌‌يي بي‌پايه، ممتنع و غيرممكن را مسلك خويش قرار داده‌اند، بر آن‌ها ريشخند بزن و بر رويشان خدو انداز.
اگر بگويي: در صورتي كه خلقت موجودات به طبيعت نسبت داده شود چنين محال‌هاي عجيبي حاصل مي‌گردد و مشكلاتي در حد امتناع رخ مي‌نمايد، حال اگر به ذات احد و صمد نسبت داده شود مشكلات مزبور چگونه از ميان مي‌رود؟ و امتناعي صعب چگونه به وجوبي سهل تبديل مي‌شود؟
پاسخ: در اولين مورد محال هم چنان كه ديديم جلوه انعكاسي خورشيد با كمال سهولت و بدون مشقت، فيض و تأثيرش را از كوچك‌ترين ذره شيشه گرفته تا سطح دريايي بزرگ، با خورشيدهاي مثالي و در غايت سهولت نشان داد؛ حال اگر ارتباط جلوه انعكاسي مزبور با خورشيد قطع شود در آن صورت بايد بپذيريم كه وجود خارجي خورشيد طبيعي و بالذات در هر ذره كوچك، با صعوبتي در حد امتناع امكان‌پذير است؛ به همين ترتيب اگر وجود هر موجودي مستقيماً به ذات احد و صمد نسبت داده شود، سهولتي در حد وجوب، با آساني و با انتساب و جلوه، احتياجات هر موجود را برايش تأمين مي‌كند. اگر اين نسبت قطع شود و آن
— 199 —
مأموريت رها گردد و هر موجودي به خود يا طبيعت نسبت داده شود، آن‌گاه با صدها هزار مشكل و سختي در حد امتناع مي‌بايست فرض كرد: آن‌چه به جانداري چون مگس كه خلاصه‌‌يي از كائنات است حيات بخشيده و ماشين فوق‌العاده وجودش را به كار انداخته طبيعت كوري‌ست كه از قدرت و حكمت برخوردار مي‌باشد و كائنات را خلق كرده و اداره مي‌كند. اين نيز نه يك‌بار كه هزاران بار محال است.
نتيجه: هم‌چنان‌كه قائل شدن شريك براي ذات واجب الوجود، ممتنع و محال است؛ قبول مداخله ديگران در ربوبيت او و ايجاد اشيا نيز مانند شريك ذات، ممتنع و محال است.
همان‌طور كه مشكلات محال دوم در رساله‌هاي متعدد اثبات شده است، اگر وجود همه چيزها به واحد احد نسبت داده شود، آفرينش همه آن‌ها چون خلق تنها يك چيز، سهل و آسان خواهد بود، اما اگر به اسباب و طبيعت نسبت داده شود، خلقت فقط يك چيز، مانند آفرينش همه موجودات دشوار خواهد شد؛ اين مطلب با براهين متعدد و قطعي به اثبات رسيده است. خلاصه يكي از برهان‌ها اين است: اگر كسي به لحاظ نظامي يا مأموريت به پادشاه انتساب يابد به موجب قدرت حاصل از آن قادر به انجام كارهايي مي‌شود كه صد هزار بار از توان شخصي‌اش بيش‌تر است و حتي ممكن است به نام پادشاه متبوع‌اش، شاه ديگري را به اسارت در آورد، زيرا قدرت و امكانات مورد نياز كارهايي كه مي‌كند و آثاري كه به جا مي‌گذارد خود حمل نمي‌كند و اجباري هم نيست كه حمل كند. به سبب انتساب مذكور است كه خزانه پادشاه و لشكر سلطان كه نقطه اتكاي او مي‌باشد حامل آن قدرت و جهازات است. پس كارهايي كه آن فرد انجام مي‌دهد مي‌تواند شاهانه بوده و آثاري كه از خود به جا مي‌گذارد، مي‌تواند مانند كار يك لشكر تأثيرات بزرگ داشته باشد؛ همان‌طور كه مور با مأموريتي كه داشت توانست كاخ فرعون را خراب كند و مگس به دليل انتساب‌اش (به خداوند) نمرود را به دَرَك واصل مي‌كند. با همين انتساب
— 200 —
است كه دانه آن درخت بزرگ كه به اندازه دانه گندم است، همه لوازم مورد نياز آن درخت را تأمين مي‌كند.
آري اگر انتساب مطرح باشد دانه از قَدَر الهي دستور مي‌گيرد و مظهر امور خارق‌العاده‌‌يي مي‌گردد. اگر در انتساب فوق، انقطاع حاصل شود خلقت آن دانه بيش از آفرينش درخت بزرگ كاج نيازمند جهازات، قدرت، و صنعت خواهد بود، زيرا درخت كاج در كوهستان كه اثر مجسم قدرت است با تمام اعضا و جهازات بايد در درخت معنوي مندرج در دانه كه اثر قدر الهي‌ست موجود باشد. چرا كه كارخانه توليد كننده آن درخت بزرگ همين دانه است. درخت مقدر در دانه به واسطه قدرت(الهي) در خارج ظهور مي‌يابد و صورت جسماني درخت كاج حاصل مي‌گردد.
حال اگر اين انتساب قطع شود و مأموريت آن فرد به پايان برسد، مجبور است ملزومات كارهايي كه مي‌خواهد انجام دهد و قدرت لازم براي آن را بر دوش خود حمل كند؛ در اين صورت به ميزان قدرت اندك و مهمات مختصرش خواهد توانست كاري بكند. كارهايي را كه در وضعيت نخست با سهولت تمام به انجام مي‌رساند، حالا اگر از او بخواهند انجام دهد، لازم است از قدرت لشكري بزرگ برخوردار باشد و كارخانه اسلحه‌سازي سلطان را با خود حمل كند. دلقك‌هايي كه براي خنداندن ديگران داستان‌ها و افسانه‌هاي عجيب نقل مي‌كنند نيز از تصور اين مطلب شرم مي‌كنند.
نتيجه: نسبت دادن هر موجودي به واجب الوجود داراي سهولتي در حد وجوب است، اما نسبت دادن آن از جهت ايجاد به طبيعت مشكلاتي در حد امتناع دارد و از دايره عقل بيرون است.
محال سوم: دو مثال را كه در توضيح اين مطلب در رساله‌هاي ديگر آمده است، اين‌جا بيان مي‌كنيم:
مثال اول: فردي بدوي وارد كاخي مي‌شود كه در صحرايي برهوت ساخته شده و با تمام آثار مدنيت تزيين و تكميل گرديده است؛ نگاه مي‌كند؛ هزاران اشياي داراي صنعت و منتظم را در آن‌جا مي‌بيند، و بر اثر بدويت و حماقت مي‌گويد كسي از بيرون مداخله‌‌يي نداشته و يكي از اشياي داخل كاخ موجب پيدايش و ايجاد آن و تمام وسايل‌اش شده است. لذا شروع به جستجو مي‌كند. به هر چيز كه نگاه مي‌كند
— 201 —
عقل حيرت‌زده‌اش نيز نمي‌پذيرد كه آن چيز سازنده همه اين‌ها باشد. آن‌گاه دفترچه‌‌يي را مي‌بيند كه برنامه سازماني، فهرست اموال و مقررات مديريت كاخ در آن نوشته شده است. دفترچه نيز چنان بي‌دست و بي‌چشم و بي‌ابزار است كه مانند اشياي ديگر نمي‌تواند موجد و تزيين كننده كاخ باشد، اما او درمانده شده و به ناچار دفترچه را كه مي‌تواند عنوان قوانين علمي را نيز داشته باشد، با مجموع اشياي آن كاخ مرتبط مي‌بيند و مي‌گويد: "همين دفترچه است كه كاخ را ايجاد كرده و وسايل داخلش را تنظيم و تزيين نموده و هر چيز را سر جاي خود گذاشته است." و به اين ترتيب بدويت خود را مبدل به هذيان بي‌خردان و سرخوشان مي‌كند.
درست مانند همين مثال، انساني بدوي كه انديشه طبيعيون را داراست و ره به سوي انكار الوهيت دارد، وارد كاخ اين عالم مي‌شود كه كامل‌تر و منظم‌تر از كاخ مثالي‌ست و همه جوانب‌اش مملو از حكمت‌هاي اعجازآميز است. بي ‌آن‌كه بينديشد اين عالم اثر صنعت ذات واجب الوجودي‌ست كه خارج از دايره ممكنات مي‌باشد، با اِعراض از او، با مجموعه‌‌يي از قوانين و عادات الهي كه به خطا و اشتباه نام "طبيعت" بر آن نهاده‌اند و فهرستي از آفرينش ربّاني‌ست مواجه مي‌شود؛ طبيعتي كه در دايره ممكنات در حكم لوحي براي نوشتن و پاك كردن‌هاي مقدرات الهي‌ست، طبيعتي كه به مثابه دفتري براي ثبت تغيير و تبديل قوانين قدرتمندانه الهي و اجراي آن‌ها‌ست. سپس مي‌گويد:"حال كه اين چيزها نيازمند علتي هستند؛ هيچ چيز مناسبت‌تر از اين دفتر (طبيعت) به نظر نمي‌رسد. گر چه عقل به هيچ ‌وجه نمي‌پذيرد دفتري چنين بي‌چشم و ناتوان و بي‌ادراك از پس خلقتي كه كار ربوبيت مطلق است و اقتضاي قدرتي بي‌حد و حصر را دارد بر‌آيد؛ اما از آن‌جا كه من صانع قديم را قبول ندارم مناسب‌تر اين است كه بگويم همين دفتر (طبيعت) همه چيز را خلق كرده و مي‌كند."
ما نيز مي‌گوييم: اي احمقِ سرخوشي كه درس حماقت از احمق الحمقا گرفته‌يي! سر از باتلاق طبيعت بيرون كن، پشت سرت را ببين، و بر صانع ذوالجلالي نظر كن كه همه موجودات از ذرات تا سيارات با زبان‌هاي گوناگون بر وجودش شهادت مي‌دهند و به او اشاره دارند؛ جلوه‌ي نقاش ازلي را ببين كه كاخ عالم را
— 202 —
آفريد و برنامه آن را در دفتري (طبيعت) نوشت؛ به فرمانش نظر كن، قرآنش را بشنو... و خود را از هذيان‌ها نجات ده!
مثال دوم: فردي بدوي وارد محوطه يك پادگان با شكوه مي‌شود. حركات منظم نظامياني را مي‌بيند كه دسته جمعي در حال آموزش‌اند. با حركت يك نفر؛ يك گروهان، يك گردان و يك هنگ بر مي‌خيزد، مي‌نشيند و بعد به راه مي‌افتد. مي‌بيند كه با دستور آتش يك نفر، همه آن‌ها شروع به تيراندازي مي‌كنند. او با عقل بدوي و عقب مانده‌اش نمي‌تواند معني دستورات فرمانده را كه براساس نظام حكومتي و قوانين پادشاهي صورت مي‌گيرد، بفهمد؛ لذا آن را انكار مي‌كند و چنين تخيل مي‌كند كه سربازان با طنابي به هم ديگر بسته شده‌اند. به طناب خيالي‌اش مي‌انديشد كه چه قدر خارق‌العاده است و متحير مي‌شود، سپس مي‌رود و در آدينه‌‌يي وارد مسجد بزرگي مانند اياصوفيه مي‌شود. مي‌بيند جماعت مسلمان با صداي يك نفر بر مي‌خيزند، خم مي‌شوند، سجده مي‌كنند و مي‌نشينند. چون از شريعت ی كه عبارت است از مجموع قوانين آسماني ی و از دستورات معنوي صاحب شريعت چيزي نمي‌فهمد، خيال مي‌كند نمازگزاران با طناب و پيوندي مادي به يك‌ديگر متصل‌اند و اين طناب عجيب آن‌ها را به بند كشيده و به دلخواه خود به حركت در مي‌آورد. آن‌گاه با چنين انديشه مسخره‌‌يي كه وحشي‌ترين جانوران به صورت انسان را نيز به خنده وا مي‌دارد خارج مي‌شود و مي‌رود.
آري، درست مانند اين مثال، منكري طبيعت‌گرا كه بدوي محض است به اين عالم كه پادگان باعظمت لشكريان بي‌شمار سلطان ازل و ابد مي‌باشد، و اين كائنات كه مسجد زيباي آن معبود ازلي‌ست، وارد مي‌شود. هر يك از قوانين معنوي نظام كائنات را كه از حكمت آن سلطان ازلي سرچشمه مي‌گيرد، مادي تصور مي‌كند و با خيال اين‌كه قوانين اعتباري سلطنت ربوبي و هر يك از احكام و دستورات معنوي و صرفاً داراي وجود علميِ شريعت فطري و كبراي آن معبود ازلي، موجوداتي خارجي و مادي مي‌باشند، به جاي قدرت الهي درصدد اقامه همان قوانيني بر مي‌آيد كه ريشه در آن علم و كلام دارند و صرفاً داراي وجود علمي مي‌باشند، آن‌گاه امر ايجاد را به آن‌ها نسبت مي‌دهد و نام "طبيعت" بر آن‌ها مي‌گذارد و قوّتي را كه جلوه‌‌يي
— 203 —
از قدرت ربّاني‌ست "قديري مستقل" و قدرت تلقي مي‌كند. وحشت چنين مطلبي هزار بار بيش‌تر از آن چيزي‌ست كه در مثال مذكور بود.
نتيجه: براي امر موهوم و دور از حقيقتي كه طبيعيون "طبيعت" مي‌نامند، اگر حقيقت خارجي قائل شويم نهايتاً مي‌تواند صنعت خالق باشد نه اين‌كه آن را صانع بدانيم. نقش است نه نقاش. حُكم است نه حاكم. شريعتي فطري‌ست نه شارع. پرده عزتي‌ست مخلوق، نمي‌تواند خالق باشد. فطرتي منفعل است نمي‌تواند فاعلي فاطر باشد. قانون است نه قدرت، نمي‌تواند قادر باشد. مسطر (خط‌كش) است نمي‌تواند مصدر واقع شود.
نتيجه: موجودات هستند و چنان‌كه در ابتداي يادداشت شانزدهم بيان شد به تقسيم عقلي براي هستي موجودات جز چهار راه متصور نيست. از چهار قسم مذكور، بطلان سه مورد و هر مورد با سه امرِ محال ظاهر به صورت قطعي اثبات گرديد. البته قسم چهارم نيز كه راه وحدت بود بالضروره و بالبداهه اثبات مي‌گردد. آيهي
﴿ ‌اَفِى اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ ﴾
در ارتباط با راه چهارم، بي‌هيچ شك و شبهه‌‌يي و به يقين الوهيت ذات واجب الوجود را نشان مي‌دهد و مشخص مي‌كند كه همه چيز به‌طور مستقيم از يد قدرت او صادر مي‌شود و آسمان‌ها و زمين در قبضه تصرف اويند.
اي بيچاره‌ي اسباب‌پرست و عبادت كننده طبيعت! طبيعتِ هر چيز مانند خود آن چيز، مخلوق است، زيرا داراي صنعت بوده و در حال تجدد است. و علت ظاهري آن نيز مانند هر معلولي، مصنوع است؛ و وجود هر چيز نيازمند ابزار و جهازات بسيار زيادي‌ست؛ پس قدير مطلقي هست كه طبيعت و علت مذكور را مي‌آفريند؛ و او چه نيازي دارد كه وسايل عاجز را در ربوبيت و آفرينش، شريك خود گرداند؟ حاشا! او علت و معلول را مستقيماً و همراه با هم مي‌آفريند و براي ظهور جلوه‌هاي اسما و حكمت خود، با ترتيب و تنظيمي، مقارنت و سببيتي ظاهري به اشيا مي‌دهد و اسباب و طبيعت را پرده و حجاب قدرت خويش مي‌كند تا مرجع قصورها و نامهرباني‌ها و نواقص ظاهري شوند؛ و به اين صورت عزّت خويش را محافظت مي‌كند.
— 204 —
آيا اين ساده‌تر است كه يك ساعت‌ساز، چرخ دنده‌هاي ساعتي را بسازد و ساعت را با آن‌ها تنظيم كرده سامان دهد يا اين‌كه دستگاه شگفت انگيزي در داخل چرخ دنده‌ها تعبيه كند و بعد، ساختن ساعت را به دستگاه بي‌جان مزبور بسپارد؟ آيا اين خارج از دايره امكان نيست؟ به عقل بي‌انصافت رجوع كن، خود قضاوت نما؛ يا مثلاً كاتبي مركب و كاغذ و قلم بياورد؛ آيا اين ساده‌تر است كه خود با وسايل مذكور كتابي بنويسد يا اين‌كه با مشقت و سختي بيش‌تر دستگاهي براي نوشتن درون آن وسايل بسازد كه مخصوص همان كتاب بوده و داراي صنعتي بيش‌تر از خود كتاب باشد و بعد به دستگاه فاقد ادراك مذكور بگويد "حالا تو بنويس" و خودش هم دخالتي نكند؟ كدام آسان‌تر است؟ آيا صدبار مشكل‌تر از نوشتن نيست؟
اگر بگويي آري، ايجاد دستگاهي كه كتاب مي‌نويسد صدبار دشوارتر از آن كتاب است؛ اما در دستگاه مذكور از اين نظر كه واسطه نگارش نسخه‌هاي متعدد كتاب مي‌شود احتمالا سهولتي وجود دارد.
در پاسخ بايد گفت: نقاش ازلي با قدرت لايتناهي خود تجليات بي‌نهايت اسمايش را همواره نو مي‌كند تا در اشكال مختلف به ظهور برساند، لذا تَشخُّص و صورت‌هاي خاص اشيا را به نحوي خلق كرده است كه هيچ مكتوب صمداني و هيچ كتاب ربّاني هم‌چون كتاب‌هاي ديگر نمي‌باشد. براي افاده معاني جداگانه مي‌بايست صورت‌هاي جداگانه‌‌يي در كار باشد.
اگر چشم داشته باشي به سيماي انسان بنگر و ببين كه از زمان حضرت آدم (ع) تاكنون و بلكه تا ابد، اين چهره كوچك با اين‌كه اعضاي اصلي آن مشابه اعضاي اصلي چهره‌هاي ديگر است اما هر چهره نسبت به چهره‌هاي ديگر قطعاً علامت و ويژگي خاصي دارد. اين است كه هر چهره كتاب جداگانه‌‌يي‌ست. فقط براي تنظيم صنعت، مستلزم نگارش و تأليف و ترتيب جداگانه‌‌يي‌ست و براي تأمين مواد لازم و قرار دادن آن در جاي مناسب و درج هر چيز مورد نياز براي وجود، دستگاه كاملاً جداگانه‌‌يي لازم است. اگر بر فرض محال طبيعت را يك مطبعه بدانيم؛ تنظيم امور انتشار يعني قرار دادن انتظام معّين‌اش در قالب، از مسائل اصلي يك چاپ‌خانه خواهد بود؛ حال ايجاد مواد موجود در بدن ذي‌حياتان كه صدبار
— 205 —
مشكل‌تر از ايجاد نظم و قالب بندي معين در مطبعه است، و جمع آوري اين مواد از نقاط مختلف عالم با ميزاني مخصوص و سر و سامان دادن منظم به آن‌ها و در اختيار مطبعه قرار دادنشان باز هم نيازمند قدرت و اراده قدير مطلقي خواهد بود كه آن مطبعه را ايجاد كرده است؛ به اين ترتيب احتمال و فرض مطبعه بودن طبيعت كاملاً بي‌معنا و بيهوده است.
صانع ذوالجلال و قادر كل شي مانند آن‌چه در مثال كتاب و ساعت بود، اسباب را خلق كرد، مسببات را نيز خلق مي‌كند. او با حكمت خويش مسببات را به اسباب پيوند مي‌دهد. جلوه‌‌يي از شريعت فطري كبراي الهي را كه عبارت است از قوانين عادة الله، براي تنظيم حركات كائنات تعيين كرده؛ و در مقابل آن جلوه در اشيا، طبيعت اشيا را فقط به عنوان آينه و معكسي، با اراده‌ي خويش تعيين كرده است. و وجهي از طبيعت مزبور را كه مظهر وجود خارجي‌ست با قدرت خويش ايجاد كرد و اشيا را در متن طبيعت آفريد و در يك‌ديگر آميخت. آيا پذيرش اين حقيقت كه كاملاً معقول و نتيجه براهين بي‌شمار است، و در حد وجوب لازم است، آسان‌تر است؟ يا اين‌كه بگوييم ماده بي‌جان، بي‌ادراك، مخلوق، مصنوع، و بسيطي كه شما سبب و طبيعت مي‌ناميد، همه جهازات و وسايل بي‌شمار و مورد نياز براي هستي موجودات را در اختيارشان مي‌گذارد و از آن‌ها مي‌خواهد كارهاي حكيمانه و بصيرانه را خود انجام ‌دهند؟ آيا اين امر ممتنع و خارج از دايره امكان نيست؟ مطلب را به انصاف عقل بي‌انصاف تو ارجاع مي‌دهيم.
طبيعت‌پرست و منكر مي‌گويد: حال كه مرا به انصاف مي‌خواني، اعتراف مي‌كنم راه خطايي كه تاكنون طي كرده‌ايم، مسلكي بوده است بي‌نهايت پست، و صدبار محال و زيان‌بار. كسي كه از حداقل شعور بهره‌مند باشد با نظر به تحقيقات سابق شما در مي‌يابد كه نسبت دادن وجود به اسباب و طبيعت امري ممتنع و محال بوده و نسبت مستقيم هر چيز به واجب الوجیود واجب و ضروري‌ست، لذا با گفتن "اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَي الايِمَان" ايمان مي‌آورم.
اما شبهه‌يي دارم: خالق بودن حضرت حق را قبول مي‌كنم، اما پذيرفتن اين‌كه برخي اسباب جزيي در ايجاد چيزهاي بي‌اهميت دخالت دارند و مدح و ثناي آن‌ها
— 206 —
چه ضرري مي‌تواند براي سلطنت ربوبي داشته باشد؟ مگر ممكن است سلطنت (حق) دچار نقصان گردد؟
پاسخ: هم‌چنان كه در برخي رساله‌ها به‌طور قطعي اثبات كرده‌ايم شأن حاكميت طرد مداخله است. حتي جزيي‌ترين حاكم يا مأمور دخالت پسرش را در قلمرو حكومتي خود نمي‌پذيرد. برخي پادشاهان ديندار (با اين‌كه خليفه بوده‌اند) فرزندان بي‌گناهشان را با توهم مداخله در حاكميت به قتل مي‌رسانده‌اند. اين‌ها نشان مي‌دهد كه "قانون رد مداخله" تا چه حد حكمي اساسي در حاكميت است. از وجود دو مدير در يك ناحيه بگيريد تا وجود دو پادشاه در يك كشور، استقلال در حاكميت، "قانون منع اشتراك" را اقتضا دارد؛ اين قاعده با هرج و مرج‌هاي فراوان و عجيب قدرت خود را در تاريخ بشر نشان داده است. سايه‌‌يي از حاكميت و آمريت را در انسان‌هاي درمانده و نيازمند ياري ببين كه چگونه با مداخله سر ناسازگاري دارد و دخالت ديگران را بر نمي‌تابد و در حاكميت خويش اشتراك نمي‌پذيرد و در موقعيت و مقام خود با نهايت تعصب از استقلالش محافظت مي‌كند، سپس آن را در ذات ذوالجلال با حاكميت مطلقه‌يي در درجه‌ي ربوبيت و آمريت مطلقه‌يي در درجه‌ي الوهيت و استقلال مطلقه‌يي در درجه‌ي احديت و استغناي مطلقه‌يي در درجه‌ي قادريت مطلق مقايسه كن؛ و درياب كه رد مداخله و منع اشتراك و طرد شريك براي آن حاكميت تا چه حد مقتضايي لازم، واجب و ضروري‌ست.
قسم دوم شبهه‌ات: اگر بعضي از اسباب، مرجع برخي عبوديت‌ها در دسته‌‌يي از جزييات باشند چه نقصاني متوجه عبوديت مخلوقات از ذرات تا سيارات مي‌شود كه رو به سوي ذات واجب الوجودي دارند كه معبود مطلق است؟
پاسخ: آفريننده حكيم، كائنات را به مثابه درختي آفريد و ذي‌شعوران را كامل‌ترين ميوه آن، و جامع‌ترين ميوه در ميان ذي‌شعوران را انسان قرار داد. حال خداوند كه حاكم مطلق و آمر مستقل است، خدايي كه واحد و احد است و كائنات را آفريده تا خود را بشناساند، تا دوستش داشته باشند، آيا ممكن است انسان را كه ميوه كائنات است و شكر و عبادت را كه عالي‌ترين ميوه انسان مي‌باشد، شكر و عبادتي را كه مهم‌ترين ثمره حيات انسان بلكه غايت فطرت و نتيجه خلقت اوست،
— 207 —
به دستان ديگري بسپارد؟ آيا ممكن است نتيجه خلقت و ثمره كائنات را در ضديت كامل با حكمت‌اش، بيهوده و عبث كند؟ حاشا و كلا... آيا ممكن است رضايت دهد عبادت بندگانش را به ديگران دهند به طرزي كه حكمت و ربوبيت‌اش دچار انكار گردد؟ آيا خداوند چنين اجازه‌‌يي مي‌دهد؟
نيز خداوندي كه با افعال خويش نشان مي‌دهد بي‌نهايت در پي معرفي خود بوده و مي‌خواهد او را دوست بدارند، آيا ممكن است شكرگزاري و احساس دِين و محبت و بندگي كامل‌ترين مخلوقش را به اسباب ديگر داده و موجب فراموشي خويش گردد تا مقاصد عاليه‌اش در كائنات را انكار كنند؟ اي دوستي كه از طبيعت‌پرستي دست برداشتي، تو بگو!
او مي‌گويد: الحمدلله دو شبهه‌ي من حل شد، در خصوص وحدانيت الهي و اين‌كه معبود بالحق اوست و جز او كسي شايسته پرستش نيست دو دليل محكم و روشن بيان كردي كه لازمه انكار آن‌ها تكبري بزرگ چون انكار خورشيد و روز روشن است.
— 208 —

خاتمه

فردي كه مسلك كفرآميز طبيعت‌گراي خود را رها كرده و ايمان آورده بود گفت: خدا را شكر شبهه‌‌يي برايم باقي نماند، اما چند سؤال موجب كنجكاويم مي‌شود:
سؤال اول: از تنبل‌ها و تارك الصلات‌هاي زيادي مي‌شنويم كه مي‌گويند: حضرت حق چه نيازي به عبادت‌هاي ما دارد كه در قرآن با شدت و اصرار تهديدمان مي‌كند كه هر كس ترك عبادت كند مجازات مي‌شود و با جزايي چون جهنم عذاب خواهد شد. آيا شايسته است قرآن صحيح و معتدل و عادل با يك خطاي جزيي چنين شديد برخورد كند؟
پاسخ: آري، حضرت حق نه فقط به عبادت تو بلكه به هيچ چيز نيازي ندارد، اما تو محتاج عبادتي، زيرا به لحاظ معنا بيماري. ما در رساله‌هاي متعدد ثابت كرده‌ايم كه عبادت براي زخم‌هاي معنوي چون ترياق و پادزهر است. چه قدر بي‌معناست فرد بيمار خطاب به حكيم مشفقي كه اصرار مي‌كند داروهاي نافع مخصوص آن بيماري استعمال كند، بگويد "تو چه نيازي به اين مطلب داري كه تا اين حد به من اصرار مي‌كني؟"
اما در اين‌باره كه دليل تهديدات شديد و مجازات‌هاي وحشتناك قرآن در خصوص ترك عبادت چيست، بايد گفت همان‌طور كه يك پادشاه براي محافظت از حقوق رعيت، فردي را كه با خطاي خود به حقوق رعيتش تجاوز مي‌كند به شدت مجازات مي‌نمايد؛ كسي كه ترك نماز و عبادت مي‌كند نيز در حقيقت نسبت به حقوق موجودات كه در حكم رعيت سلطان ازل و ابد مي‌باشند تجاوزي مهم نموده، ستمي معنوي روا مي‌دارد، زيرا كمال موجودات با تسبيح و عبادت در چهره رو به خالق‌شان نمايان مي‌گردد. فردي كه ترك عبادت مي‌كند عبادت موجودات را نمي‌بيند و نمي‌تواند ببيند و اصولاً آن را انكار مي‌كند. در آن صورت موجوداتي را كه از نظر عبادت و تسبيح مقامات عالي دارند و هر يك از آن‌ها در حكم مكتوبي
— 209 —
صمداني و آيينه‌‌يي براي اسماي ربّاني هستند، تحقير كرده و وضعيت آن‌ها را بي‌اهميت، و خودشان را بي‌مسئوليت و بي‌روح و پريشان قلمداد مي‌كند. او چنين موجوداتي را تحقير كرده، و كمالات‌شان را ناديده مي‌انگارد و به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
آري، هر كس كائنات را با آيينه خويش مشاهده مي‌كند. حضرت حق انسان را براي عالم به صورت مقياس و ميزان آفريده است. عالمي خاص از اين عالم به هر انسان داده شده كه رنگ آن نسبت به اعتقاد قلبي انسان مشخص مي‌شود. مثلاً انساني كه مأيوس و ماتم زده است و مي‌گريد، موجودات را گريان و مأيوس مي‌بيند و كسي كه شاد و خوشحال است و به سبب مژده‌‌يي كه به او داده‌اند شادمان مي‌خندد، عالم را شاد و خرم و خندان مي‌بيند؛ به همين ترتيب، كسي كه متفكرانه و جدي عبادت مي‌كند و تسبيح مي‌گويد عبادت و تسبيح حقيقتاً موجود و قطعي مخلوقات را تا حدودي كشف كرده مشاهده مي‌كند. و كسي كه بر اثر انكار يا غفلت عبادت را ترك گفته است موجودات را مخالف، بر خطا و در ضدّيت با حقيقت كمالات‌شان توهم كرده، و به لحاظ معنا به حقوق‌شان تجاوز مي‌كند.
تارك الصلاة مذكور، به نفس خود از اين لحاظ كه بنده خداست و مالكيتي بر آن ندارد ستم مي‌كند. مالكش براي گرفتن حق بنده خود از نفس اماره او، به شدت تهديدش مي‌كند. او عبادت را به عنوان نتيجه خلقت و غايت فطرت ترك نموده است، لذا كاري كه مي‌كند در حكم تجاوز به حكمت الهي و مشيت ربّاني‌ست. اين است كه مجازات مي‌شود.
حاصل كلام: ترك كننده عبادت، هم به خود ظلم مي‌كند (چون نفس‌اش عبد و مملوك حضرت حق است) و هم در برابر حقوق كمالات كائنات، مرتكب تجاوز و ظلم مي‌شود. آري، هم‌چنان‌ كه كفر تحقير موجودات است، ترك عبادت نيز انكار كمالات كائنات است؛ و چون در حكم تجاوز به حكمت الهي‌ست چنين كسي مستحق تهديدهاي دهشتناك و مجازات‌هاي شديد مي‌باشد.
— 210 —
براي بيان اين استحقاق و حقيقت مذكور است كه قرآن معجز البيان به صورت اعجاز آميزي لحن مزبور را بر مي‌گزيند و چون حقيقت بلاغت است با مقتضاي حال مطابقت مي‌كند.
سؤال دوم: كسي كه از طبيعت صیرف‌نظر كرد و به سوي ايمان آمد مي‌گويد: حقيقت بزرگي‌ست كه هر موجود از تمام جهات و در هر شأن و عمل و امورش تابع مشيت الهي و قدرت ربّاني‌ست؛ اين حقيقت آن قدر عظيم است كه ذهن محدود ما گنجايش آن را ندارد. فراواني گسترده كه با چشمان خود مي‌بينيم و سهولت بي‌نهايتي كه در خلقت و ايجاد اشيا وجود دارد. و در مسير وحدت، در ايجاد اشيا، سهولت و آساني بي‌نهايتي هست، در آياتي مانند:
﴿ ‌مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقیمان: ٢٨)
﴿ وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌ ﴾
(نحل: ٧٧)
به صراحت از سهولتي در نهايت درجه‌ي آن بحث مي‌شود؛ اين‌ها نشان مي‌دهند كه حقيقت بزرگ مذكور، مقبول‌ترين و معقول‌ترين مسأله است. سرّ و حكمت اين سهولت چيست؟
پاسخ: در بيان ‌وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ كه كلمه دهم از مكتوب بيستم است سرّ مزبور كاملاً واضح، قطعي و قانع كننده بيان گرديده است. خصوصاً در ذيل آن مكتوب با وضوح بيش‌تري ثابت شده است كه همه موجودات وقتي به صانع واحد نسبت داده شوند، امور‌شان چون امور يكي از موجودات سهل و آسان خواهد بود. حال اگر اين نسبت به واحد احد داده نشود، آفرينش فقط يك موجود، چون خلقت همه موجودات دشوار مي‌شود و ايجاد يك دانه، صعوبت يك درخت را خواهد داشت. اگر ايجادها به صانع حقيقي نسبت داده شود آفرينش كائنات به سهولت آفرينش يك درخت سهل و آسان خواهد بود و درخت چون دانه، بهشت چون بهار و بهار چون يك شاخه گل. بذل و بخشش و ارزاني فراواني كه به سادگي قابل مشاهده است و اين‌كه تعداد زيادي از افراد يك نوع به سهولت يافت مي‌شود و موجودات با ارزش و داراي صنعت و منتظم با سهولتِ تمام و با سرعت خلق
— 211 —
مي‌شوند، دلايل فراواني دارد كه مدار سهولت مذكورند و حكمت و راز امور فوق را نشان مي‌دهند و ما در رسايل ديگر به آن‌ها پرداخته‌ايم؛ لذا در اين‌جا فقط به دو نمونه، آن هم به اختصار اشاره‌‌يي مي‌كنيم. مثلاً اگر صد سرباز را تحت امر افسري واحد قرار دهند بسيار سهل‌تر است از اين‌كه يك سرباز را به صد افسر بسپارند؛ به همين ترتيب وقتي تجهيزات نظامي ارتشي به يك قانون، يك مركز، يك كارخانه، و تحت امر يك پادشاه داده شود به طور معمول و از نظر كميّت به اندازه امور تجهيزاتي يك سرباز، سهل و ساده خواهد بود؛ حال اگر تجهيزات نظامي يك سرباز را به مراكز متعدد بسپارند يا متوجه كارخانه‌هاي متعدد كنند و به فرماندهان گوناگون ارجاع دهند از نظر كمّي مشكل تجهيزات يك ارتش را خواهد داشت، زيرا در آن صورت براي تجهيز فقط يك سرباز به كارخانه‌هاي مورد نياز يك ارتش احتياج خواهد بود.
يا درختي را در نظر بگيريد كه به سبب سرّ وحدت، مواد حياتي‌اش در يك ريشه در يك مركز و با يك قانون تأمين مي‌گردد؛ لذا مشاهده مي‌شود كه خلقت اين درخت با آن‌كه هزاران ميوه مي‌دهد به اندازه آفرينش يك ميوه سهل و ساده است. اگر جهت حركت از وحدت به سوي كثرت باشد و مواد حياتي لازم براي هر ميوه از جاهاي مختلف تأمين شود، هر ميوه به اندازه درختي مشكل خواهد داشت. شايد يك هسته نيز كه فهرست و نمونه‌‌يي از درخت است به اندازه درخت مشكل ساز شود، زيرا تمام مواد حياتي مورد نياز يك درخت براي يك دانه نيز لازم خواهد شد.
صدها مثال ديگر مانند همين چند مثال نشان مي‌دهند خلقت هزاران موجودي كه در وحدت، بي‌نهايت سهل و ساده آفريده مي‌شوند، از خلقت موجودي واحد كه در شرك و كثرت به سر مي‌برد به مراتب آسان‌تر است. در رساله‌هاي ديگر اين حقيقت را مانند وضوح دو ضرب در دو مساوي‌ست با چهار، اثبات كرده‌ايم، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط راز بسيار مهمي را از منظر سهولت و آساني در علم و قَدَر الهي و قدرت ربّاني بيان مي‌كنيم:
اولاً تو يك موجود هستي، اگر خود را به قدير ازلي واگذار كني تو را به سرعت شعله‌ور شدن كبريتي، از هيچ، از عدم، با فرماني و با قدرت بي‌نهايتش در آني
— 212 —
مي‌آفريند؛ و اگر خود را به او وا نگذاري و به اسباب مادي و طبيعت نسبت دهي در آن صورت چون خلاصه و ميوه و فهرست مختصر كائنات هستي، و براي آفريدنت مي‌بايست كائنات و همه عناصر را از غربالي ظريف بگذرانند و با مقياس‌هايي دقيق مواد وجودي تو را از سراسر عالم جمع آوري كنند. چون اسباب مادي صرفاً جمع‌‌آوري و تركيب مي‌كند. همه عاقلان تصديق مي‌كنند كه اسباب مادي آن‌چه را كه در خود ندارند نمي‌توانند به وجود آورند. اين است كه براي ايجاد جسم يك ذي‌حيات كوچك مجبورند عناصر تشكيل دهنده‌اش را از سراسر عالم جمع‌آوري كنند.
اينك درياب كه در وحدت و توحيد تا چه حد سهولت و در شرك و گمراهي تا چه حد مشكلات وجود دارد.
ثانياً در علم سهولتي بي‌پايان وجود دارد، توضيح مطلب اين است:
قَدَر، نوعي از علم است كه در حكم قالب مخصوص و معنوي هر چيز، مقدار مشخصي تعيين مي‌كند. مقدار قَدَري، براي وجود آن شي در حكم يك طرح يا يك الگو مي‌باشد. هنگامي كه قدرت دست به ايجاد مي‌زند، در نهايت سهولت براساس مقدار قَدَري تعيين شده ايجاد مي‌كند. اگر شي مزبور به قدير ذوالجلالي كه صاحب علم ازلي، لايتناهي و محيط است نسبت داده نشود؛ هم‌چنان‌كه پيش از اين گفتيم، نه تنها هزاران مشكل كه محال‌هاي فراوان آشكار مي‌گردد، زيرا اگر مقدار قَدَري و علمي ناديده گرفته شود لازم مي‌شود هزاران قالب مادي و خارجي در بدن حيواني بسيار كوچك به كار گرفته شود. سهولت بي‌نهايتي را كه در وحدت وجود دارد و مشكلات فراواني را كه در شیرك و ضلالت هست درياب و توجه كن كه آيهي
﴿ اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ‌ ﴾
چه حقيقت درست، واقعي و متعالي را بيان مي‌دارد.
سؤال سوم: هدايت يافته‌‌يي كه پيش‌تر دشمن بود و اينك دوست شده است مي‌گويد: فيلسوفان بسيار افراطي زمانه ما مي‌گويند: از عدم نه چيزي به وجود مي‌آيد و نه چيزي از بين مي‌رود. صرفاً تركيب و تحليلي‌ست كه دستگاه كائنات را به كار مي‌اندازد.
— 213 —
پاسخ: مشهورترين فيلسوفاني كه با نور قرآن به موجودات نگاه نمي‌كنند ديده‌اند كه وجود يافتن موجودات به واسطه طبيعت و اسباب (همان‌طور كه پيش از اين اثبات كرده‌ايم) داراي مشكلاتي در حد امتناع مي‌باشد، لذا به دو گروه تقسيم شدند:
گروهي از آن‌ها سوفسطايي شدند، دست از عقل كه ويژگي انسان است شستند و از حيوانات احمق نيز پست‌تر شده و وجود كائنات را انكار نمودند. آن‌ها حتي منكر وجود خود شدند و اين نظر را سهل‌تر از قائل شدن فاعليت اسباب و طبيعت يافتند، لذا با انكارخود و كائنات دچار جهل مطلق گرديدند.
گروه دوم ديدند اعتقاد به فاعليت اسباب و طبيعت در مسير ضلالت، مثلاً ايجاد يك مگس يا يك دانه مشكلات فراواني وجود دارد و اين امر نيازمند اقتداري بيرون از دايره‌ي عقل است، به همين دليل ناچار به انكار مسأله‌ي ايجاد مي‌پردازند و مي‌گويند "از نيست، هست حاصل نمي‌شود" و عدم را نيز محال مي‌دانند و مي‌گويند "هست، نيست نمي‌شود" اين دسته از فيلسوفان در توهم خود به وضعيتي اعتباري به صورت تركيب و تحليل و پراكندگي و تجمع قائلند كه بر اثر تصادف و حركت ذرات حاصل مي‌شود.
حال بيا و كساني را مشاهده كن كه در پست‌ترين سطح حماقت و جهالت هستند و خود را عاقل‌ترين افراد گمان كرده‌اند. اين حقيقت را درياب كه ضلالت، انسان را تا چه حد مسخره و پست و نادان مي‌كند و از آن عبرت بگير!
حضرت حق سالانه چهارصد هزار نوع را به يك‌باره بر روي زمين خلق مي‌كند، خدايي كه زمين و آسمان‌ها را در شش روز آفريد، قدرتي ازلي كه در هر بهار، در شش هفته، عالمي زنده، براساس صنعت، و حكيمانه‌تر از پيش ايجاد مي‌كند. موجودات علميه‌يي كه طرح و مقدارشان در دايره‌ي علم ازلي معيّن گرديده، و فاقد وجود خارجي‌اند، به‌ سهولت تمام توسط قدرت ازلي وجود خارجي مي‌يابند، مثل ماليدن مادّه‌يي سحرآميز بر كاغذيي كه با مركب نامريي نوشته شده و مشخص شدن نوشته‌هاي آن. ناممكن دانستن اين مطلب از قدرت ازلي حق، و انكار آفرينش، به مراتب احمقانه‌تر و جاهلانه‌تر از طرز فكر گروه اول يعني سوفسطاييان است. اين
— 214 —
بيچارگان و عاجزان مطلق چيزي جز اراده‌‌يي محدود در اختيارشان نيست؛ و چون نفس فرعوني‌شان قادر به نابودي و از بين بردن چيزي نمي‌باشد و چون نمي‌توانند ذره يا ماده‌‌يي را از هيچ و عدم، موجود كنند، و اسباب و طبيعت نيز كه مورد اعتمادشان است قادر به ايجاد چيزي از عدم نمي‌باشد، از روي حماقت مي‌گويند: "وجود از عدم حاصل نمي‌شود، و موجود نيز هيچ‌گاه معدوم نمي‌شود." و اين چنين مي‌خواهند قدير مطلق را هم شامل اين قاعده باطل و خطا كنند.
آري، قدير ذوالجلال دو نوع "ايجاد" مي‌كند: يكي با اختراع و ابداع است، يعني از هيچ و نيستي موجود مي‌كند و هر چيز لازم براي اين موجود را نيز از هيچ ايجاد مي‌كند و در اختيارش مي‌گذارد. نوع ديگر با انشاء و براساس صنعت‌گري‌ست، يعني براي حكمت‌هايي دقيق چون نشان دادن كمال حكمت و جلوه‌هاي اسماي خود، قسمي از موجودات را از عناصر عالم انشاء مي‌كند، و ذرات و مواد را كه تابع اوامرش هستند به واسطه قانون رزاقيّت به سوي آن‌ها گسيل مي‌دارد و در آن‌ها به كار مي‌گيرد.
آري، قادر مطلق به دو صورت، يعني ابداع و انشاء ايجاد مي‌كند. نيست كردن هست، و هست كردن نيست، سهل‌ترين، ساده‌ترين، عمومي‌ترين و دائمي‌ترين قانون اوست. قدرتي وجود دارد كه در هر بهار به جز ذرات سيصد هزار نوع از ذي‌حياتان، تمام احوال و كيفيات و اشكال و صفات‌شان را از نيست هست مي‌كند؛ كسي كه در مقابل قدرتي بگويد "قادر به هست كردن معدوم نيست" خود بايد معدوم شود!
فردي كه طبيعت را رها كرده، و وارد حيطه حقيقت شده بود مي‌گويد: "حضرت حق را به رقم همه ذرات، شكر و حمد و ثنا مي‌گويم كه كمال ايمان را كسب كردم، و از اوهام و ضلالت نجات يافتم و شبهه‌‌يي هم برايم باقي نماند."
اَلْحَمْدُ للّهِ عَلي دِين الاسْلامِ و كَمَال الايمان
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 215 —

حجت ايمانيه چهارم

نكته دوم لمعه‌ي سي‌ام
﴿ ‌وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ‌ ﴾
(حجر: ٢١)
نكته‌يي از آيه فوق و يك اسم اعظم، يا جلوه‌يي از اسم عدل ی كه نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم است ی مانند نكته اول در زندان اسكي‌شهير در دور دست‌ها مشاهده گرديد، براي تفهيم و توضيح آن باز هم به طريق تمثيل مي‌گوييم:
اين جهان سرايي‌ست كه گويي شهري در آن واقع است كه همواره بر اثر تخريب و تعمير در حال دگرگوني‌ست. باز در آن شهر، مملكتي هست كه بر اثر جنگ‌ها و مهاجرت‌ها مدام در غليان مي‌باشد، در آن مملكت نيز عالمي‌هست كه هميشه با مرگ و حيات دست به گريبان مي‌باشد.
بر اين سرا، شهر، مملكت و عالم، چنان موازنه، ميزان و توزين حيرت‌انگيزي حاكم است كه با تأمل در آن آشكارا ثابت مي‌شود، كه تحولات و دخل و خرج‌هاي بي‌حد و حصري كه در شمار نامتناهي موجودات مشاهده مي‌شود، براساس ميزان ذاتي يگانه، اندازه‌گيري و سنجيده مي‌شود، و اوست كه در هر لحظه و آني جهان هستي را مي‌بيند و از نظر مي‌گذراند. اگر فقط يكي از ماهيان با هزار تخم، و در نباتات فقط يكي از گل‌ها چون گل خشخاش با بيست هزار تخم، و اسبابي كه با هجوم انقلاب‌ها و عناصر جاري هم‌چون سيل، با فشار و با شدت هر چه تمام، خواهان بر هم زدن موازنه موجود بر هستي و استيلا بر آن هستند به حال خود رها مي‌شدند، و كارشان به تصادف بي‌هدف و قدرت كور و بدون ميزان، و طبيعت بي‌شعور و ظلماني سپرده مي‌شد، تعادل بين اشيا و موازنه موجود در هستي چنان
— 216 —
به هم مي‌ريخت كه در عرض يك سال و شايد يك روز هرج و مرج همه جا را مي‌گرفت، مثلاً دريا پر مي‌شد از مواد در هم بر هم، و متعفن مي‌شد، هوا بر اثر گازهاي مضر، مسموم مي‌شد، سطح زمين نيز به مزبله و منجلاب و قتل‌گاهي تبديل مي‌شد كه جهان احساس خفگي مي‌كرد.
از سلول‌هاي حيوان و گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون و تحولاتي كه در ذرات هست، و تناسبي كه در اندام‌هاي بدن وجود دارد بگير تا ورودي و خروجي ‌درياها و چشمه‌هاي زيرزميني و تولد و مرگ حيوانات و نباتات، و تخريبات و تعميرات پاييز و بهار، تا نوع حركات و فوايد عناصر و ستارگان، و تحول و مجادله و تقابلي كه در موت و حيات، نور و ظلمت و برودت و حرارت هست؛ اين‌ها با چنان ميزان حساس و مقياس ظريفي تنظيم و ترتيب داده شده‌اند كه عقل و خرد انسان هيچ چيز را در حقيقت اضافي و بيهوده نمي‌بيند. حكمت انسان نيز نظمي‌كامل و دقيق، و توازني زيبا را در همه چيز مي‌بيند و نشان مي‌دهد. بلكه حكمت انسانيه خود نمود و ترجماني از همان نظم و توازن است.
حال بيا و به توازن موجود بين خورشيد و دوازده سياره مختلف بنگر. آيا اين موازنه هم‌چون خورشيد به وضوح نشانگر ذات ذوالجلالي نيست كه عدل است و قدير؟ مخصوصاً توجه داشته باش كه سفينه ما يعني كره زمين نيز كه يكي از همان سيارات است در عرض يك سال گرد دايره‌يي بيست و چهار هزار ساله مي‌گردد و سياحت مي‌كند، و به رغم سرعتي كه دارد هيچ يك از اشياي چيده شده بر روي زمين را نمي‌لرزاند، به هم نمي‌ريزد و به فضا پرتاب نمي‌كند. اگر سرعت زمين مقداري كم يا زياد مي‌شد ساكنان خود را به هوا پرتاب مي‌كرد و در فضا نابودشان مي‌نمود، و موازنه زمين اگر يك دقيقه حتي يك ثانيه بر هم مي‌خورد سراسر دنياي ما به هم مي‌ريخت و احتمالاً زمين با سيارات ديگر برخورد مي‌كرد و قيامتي بر پا مي‌شد.
موازنه رحيمانه موجود در تغذيه و زندگي و حيات و ممات چهار صد هزار نوعِ نباتي و حيواني بر روي زمين، هم‌چنان كه نور نشان‌دهنده خورشيد است نشانگر ذات يگانه عدل و رحيم است.
— 217 —
اگر از افراد آن ملت‌هاي بي‌حد و حصر، فردي را در نظر بگيريم، خواهيم ديد، كه اعضا و جوارح و حواس او با چنان موازنه‌ي دقيقي در تناسب و توازن هستند كه آشكارا نشانگر صانع عدل و حكيم مي‌باشند.
سلول‌هاي بدن هر حيواني و رگ‌ها و گلبول‌هاي موجود در خون و ذرات موجود در گلبول‌هاي آن، چنان موازنه دقيق و حساس و عجيبي دارند كه موجب مي‌شود بالبداهه اثبات گردد كه خالق عدل و حكيمي‌ هست كه مهار همه چيز به دست او و كليد همه چيز نيز در اختيار اوست و هيچ چيز مانع هيچ چيز نمي‌شود. با ميزان و قانون و نظام خالقي عدل و حكيم كه اداره‌ي هر چيز به دست اوست همه آفريده‌هاي هستي هم‌چون شي واحدي به سادگي تحت تربيت و اداره‌اش قرار دارد.
كسي كه موازنه‌ي اَعمال انس و جن در محكمه كبراي حشر و در ميزانِ عدالت اعظم را بعيد دانسته و بدان ايمان نمي‌آورد، اگر به موازنه اكبري كه در اين دنيا هست و با چشمان خود آن را مي‌بيند، دقت كند استعبادي برايش باقي نخواهد ماند.
اي انسانِ بدبختِ مُسرفِ پليد، اي ناپاك! دستورالعمل همه موجودات و همه كائنات براي حركت، ميانه‌روي و نظافت و رعايت عدالت است و تا وقتي تو اين حقيقت را ناديده بگيري، به دليل مخالفت با همه موجودات، مورد خشم و نفرت آن‌ها قرار مي‌گيري، دل به چه بسته‌يي كه با ظلم و بي‌نظمي ‌و اسراف و پليدي خود، آن‌ها را خشمگين مي‌كني؟
آري، حكمت عامه‌ي كائنات ی كه از جلوه‌هاي اعظم اسم حكيم است ی بر مدار ميانه‌روي و عدم اسراف حركت مي‌كند و به ميانه‌روي نيز فرمان مي‌دهد.
نيز عدالت تامه‌يي كه در كائنات هست و از جلیوه‌هاي اعظم اسم عدل مي‌باشد تدبير موازنه همه موجودات را به دست دارد و انسیان را به عدالت فرمان مي‌دهد. در آيات هفتم تا نهم سوره رحمن به چهار مرتبه و چهار نوع ميزان اشاره مي‌شود:
﴿ ‌وَ السَّمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ ٭ اَلاَّ تَطْغَوْا فِى الْمِيزَانِ ٭ وَ اَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تُخْسِرُوا ﴾
(رحیمن:٧ ی ٩)
— 218 —
اين‌كه در آيات مذكور كلمه ميزان چهار بار تكرار شده است، نشان‌دهنده درجه عظمت ميزان در كائنات و اهميت فوق العاده آن مي‌باشد. آري، همان‌طور كه در هيچ چيز عالم، اسراف و زياده‌روي نشده است، در هيچ آفريده‌يي هم ظلم و عدم توازن حقيقي وجود ندارد.
تنظيف و نظافت ی كه ريشه در جلوه اعظمي ‌از اسم قدوس دارد ی تمام موجودات كائنات را پاك و زيبا مي‌كند. در هيچ چيز، ناپاكي و پليدي حقيقي مشاهده نمي‌شود، به شرط اين‌كه دست آلوده بشر با آن‌ها تماسي نداشته باشد.
از حقايق قرآني و اصول اسلامي‌ درياب كه عدالت، ميانه‌روي و پاكيزگي در زندگاني بشر تا چه حد اصولي مي‌باشند؛ و بدان! كه احكام قرآن تا چه حد با كائنات مرتبط بوده و تا چه ميزان در جهان هستي ريشه دوانده و آن را در بر گرفته است؛ و بدان! كه از بين بردن آن حقايق مانند از بين بردن كائنات و تغيير صورت آن، غير ممكن است.
در حالي كه صدها حقيقت در برگيرنده چون رحمت، عنايت و حافظيت همانند سه نور اعظم مذكور، مقتضي و مستلزم حشر و آخرتند، مگر ممكن است حقايق فراگير و پر قدرتي چون رحمت، عنايت، عدالت، حكمت، ميانه‌روي، و نظافت ی كه حاكم بر كائنات و همه موجودات هستندی با نبود حشر و آخرت، به نامهرباني و ظلم و بي‌حكمتي و اسراف و ناپاكي و بيهودگي تبديل شوند؟
حاشا! صد هزار بار حاشا! رحمت و حكمتي كه از حق حيات مگسي رحيمانه محافظت مي‌كند آيا ممكن است با برپا نكردن حشر، حقوق حياتي ذي‌شعوران و بي‌نهايت حقوق موجودات عالم را ضايع گرداند؟ و اگر جايز باشد بايد گفت آيا ممكن است حشمت ربوبيّه‌يي كه در رحمت و شفقت و عدالت و حكمت، بي‌نهايت دقيق و حساس است، و سلطنت الوهيتي كه اين عالم را با صنايع بديع و نعمت‌هاي بي‌حد و حصر تزيين نمود تا كمالات خود را بنماياند و خود را بشناساند تا ديگران دوست‌اش داشته باشند، اجازه خواهد داد حشري در كار نباشد و مخلوقات و كمالات خود او به هيچ انگاشته شود و در معرض انكار قرار گيرد؟ حاشا! بديهي‌ست كه چنان جمال مطلقي اجازه چنين قبح مطلقي را نخواهد داد.
— 219 —
آري، كسي كه در پي انكار آخرت است ابتدا بايد دنيا را با تمام حقايق‌اش انكار كند؛ وگرنه جهان با تمام حقيقت‌هايش با صدهزار زبان او را تكذيب كرده و كاذب بودن او را در دروغي كه مي‌گويد صدهزار بار ثابت خواهد نمود. در گفتار دهم با دلايل قطعي ثابت شده است كه وجود آخرت هم‌چون وجود دنيا قطعي‌ست و ترديدي در آن نيست.
— 220 —

حجت ايمانيه پنجم

سیومين نكیته‌يي كه بر نیور سیوم از
انوار شش‌گانه اسم اعظم اشارت دارد
﴿ ‌اُدْعُ اِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ‌ ﴾
(نحل: ١٢٥)
نكته‌يي از آيه فوق و جلوه‌يي از «اسم حَكَم» به عنوان اسم اعظم يا نوري از انوار شش‌گانه اسم اعظم در ماه مبارك رمضان مشاهده شد. نكته سوم كه شامل پنج نقطه است فقط با هدف اشاره‌يي به آن، با عجله نوشته شد و به شكل پيش‌نويس باقي ماند، كه به شرح زير مي‌باشد:
نقطه اول از سومين نكته: همان‌طور كه در گفتار دهم اشاره شد، تجلي اعظم اسم حَكم، كائنات را همانند كتابي مي‌نُمايد كه هر صفحه‌اش حاوي صدها كتاب و هر سطرش در برگيرنده صدها صفحه و هر كلمه‌اش داراي صدها سطر و هر حرف آن داراي صد‌ها واژه و هر نقطه آن شامل فهرست مختصري از كتاب است. صفحات و سطرها و نقطه‌هاي اين كتاب به صدها شكل، نقّاش و كاتب آن را به وضوح نشان مي‌دهد به نحوي كه مشاهده كتاب كائنات، صدها برابر بيش از آن‌كه وجود كتاب را اثبات كند وجود كاتب و يگانگي آن را اثبات مي‌كند، زيرا "حرف" در حالي كه وجود خود را به اندازه "حرفي" بيان مي‌دارد، به ميزان سطري از نويسنده‌اش خبر مي‌دهد.
آري، روي زمين يكي از صفحات اين كتاب بزرگ است، و انواع و اقسام نباتات و حيوانات را همانند كتاب‌هاي متعددي مي‌توان با هم و دورن هم و در يك زمان،
— 221 —
بي‌هيچ خطايي و در نهايت كمال با چشم مشاهده كرد كه در فصل بهار در صفحه مذكور نگاشته شده‌اند.
سطري از اين صفحه، باغي‌ست، و به تعداد گل‌ها و درختان و گياهان اين باغ، قصائد منظوم و تو در تويي را كه بدون خطايي نوشته شده‌اند، با چشم مي‌بينيم.
كلمه‌يي از آن سطر، درختي‌ست كه براي ميوه دادن، شكوفه و برگ زده است. اين كلمه به تعداد ميوه‌ها و گل‌ها و برگ‌هاي موزون و زيبا و منظم‌اش، از لطايف معناداري در مدح و ثناي حَكم ذوالجلال برخوردار است.
همين درخت مانند هر درخت شكوفه زده‌ي ديگري، گويا قصيده‌يي منظوم در مدح آفريننده‌اش سر داده است.
نيز گويي حَكم ذوالجلال با هزاران چشم خواهان تماشاي آثار عجيب و حيرت‌انگيزي‌ست كه خود در گستره زمين در معرض ديد ديگران گذارده است.
هم‌چنين گويي درخت براي آن‌كه هداياي مُرصع و نشان‌ها و علائمي ‌را كه آن سلطان ازلي در اختيارش نهاده است در بهیار ی كه عيد خاص و زمان شیكوفايي اوست ی در معرض ديد پادشاه قرار دهد، شكل تزيين شده، موزون، منظم و معناداري يافته است و چنان شكل حكيمانه‌يي به آن داده شده كه در هر گل و ميوه‌اش دلايل و وجوه متعدد تو در تويي بر وجود نقاش آن و اسمايش گواهي مي‌دهند.
براي مثال در هر گل و ميوه‌يي ميزاني هست، ميزاني درون انتظام، انتظامي ‌در تنظيم و توزيني مدام نو شونده، توزين و تنظيمي‌ غرق در زينت و صنعت، و زينت و صنعتي با رايحه‌هاي معني‌دار و طعم‌هاي حكيمانه؛ اين است كه هر گل به تعداد همه گل‌هاي آن درخت بر حَكم ذوالجلال اشاره دارد.
در اين درخت كه چون كلمه‌يي‌ست، و ميوه‌اش در حكم حرفي، هسته‌يي به مثابه نقطه‌يي هست كه هم‌چون صندوقچه‌ي كوچكي فهرست كاملي از درخت و برنامه‌هايش را در بردارد. به اين ترتيب و بر همين قياس، همه سطرها و صفحات كتاب كائنات به واسطه تجلي اسم حَكم و حكيم، نه تنها هر صفحه، بلكه هر سطر و هر كلمه و هر حرف و هر نقطه‌اش چنان معجزه‌يي‌ست كه اگر تمام اسباب جمع شوند نمي‌توانند نقطه‌يي نظير آن را ايجاد كنند، و با آن به معارضه برخيزند.
— 222 —
آري، هر يك از آيات تكويني قرآن عظيم كائنات، به تعداد نقطه‌ها و حروف آن آيه، حاوي معجزاتي‌ست، كه تصادف يا طبيعت بي‌شعور و بي‌نظم و بي‌غايت يا قدرت كور به هيچ‌وجه نمي‌توانند در نظم و ترتيب خاص و بي‌نهايت حكيمانه و بصيرانه آن دخل و تصرف داشته باشند كه اگر دخالت داشتند اثرات بي‌نظمي در آن مشاهده مي‌شد؛ ولي در طبيعت هيچ بي‌نظمي ‌و به هم ريختگي ديده نمي‌شود.
نقطه دوم از سومين نكته: شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول: چنان‌كه در گفتار دهم بيان گرديد قاعده‌يي اساسي‌ست كه جمالي در نهايت كمال و كمالي در نهايت جمال بخواهد خود را ببيند و بروز دهد و به ديگران بنماياند. بنا بر همين قاعده اصولي عام است كه نقاش ازليِ كتاب كبير كائنات، براي آن‌كه با اين كائنات و هر صفحه آن و با هر سطر و حتي با هر حرف و نقطه‌اش خود را بشناساند و كمالات خويش را به ديگران بفهماند و جمال خويش را ظاهر كند تا ديگران دوست‌اش داشته باشند، با زبان‌هاي متعددِ همه موجودات اعم از جزيي و كلي، جمالِ كمال و كمالِ جمال خويش را مي‌شناساند و موجب مي‌شود دوستش داشته باشند.
حال‌ اي انسان غافل! حاكمِ حَكمِ حكيمِ ذوالجلال و الجمال بر آن است تا با هر يك از آفريدگانش و با شيوه‌هاي بي‌شمار و درخشان، خود را به تو بشناساند و تو او را دوست داشته باشي؛ بدان و آگاه باش! اگر در برابر خواست او براي معرفي‌اش، او را مؤمنانه نشناسي و با عبوديت خود نتواني كاري كني كه او تو را دوست داشته باشد، خسارت و جهالت بي‌حد و حصري در انتظارت خواهد بود.
مسأله دوم از نقطه دوم: در مُلك صانع قدير و حكيم كائنات جايي براي اشتراك نيست، همه چيز در نهايت انتظام است از اين‌رو شرك‌پذير نيست. اگر دستان متعددي در كاري دخالت كنند، كار به هم خواهد خورد، و اگر مملكتي دو پادشاه داشته باشد، و شهري دو والي و روستايي دو كدخدا، طبيعي‌ست كه امور آن مملكت يا شهر يا روستا در هم خواهد ريخت؛ به همين ترتيب هر فردي كه كم‌ترين مسئوليتي داشته باشد دخالت ديگران در مسئوليت‌اش را نمي‌پذيرد.
— 223 —
اين‌ها نشان مي‌دهند كه اساسي‌ترين ويژگي حاكميت، بي‌ترديد استقلال و فرديت است، به عبارت ديگر وحدت، لازمه نظم و فرديت، لازمه حاكميت است.
مادام كه سايه‌ي موقتي از حاكميت، در انساني كه عاجز و نيازمند معاونت است، اين چنين مداخله‌ي (غير) را رد مي‌كند، بي‌ترديد حاكميتي مطلق و حقيقي (در درجه‌ي ربوبيّت) نزد قدير مطلق دخالت و مداخله را به شدت رد خواهد كرد. چون اگر ذره‌يي دخالت در كار بود، نظمي ‌باقي نمي‌ماند.
در حقيقت كائنات طوري آفريده شده است كه در آن براي آفريدن هسته‌يي، قدرتي لازم است كه توانايي خلق درختي را داشته باشد؛ و براي خلق درختي، قدرتي لازم است كه توان آفريدن كائنات را داشته باشد؛ و اگر در جهان هستي شريكي باشد كه دخالت كند، در موجوديت كوچك‌ترين هسته نيز سهيم خواهد شد، زيرا هسته، نمونه‌يي از آن خواهد بود. در آن صورت دو ربوبيتي كه در اين عالم بزرگ جاي نمي‌گيرند بايد در هسته‌يي يا ذره‌يي جاگير شوند؛ و اين دورترين و بي‌معناترين محال در ميان محالات و خيالات باطل است. شرك و كفر مقتضي عجز قادر مطلق (حتي در هسته‌يي) است، قادري كه احوال عام و كيفيات كائنات عظيم را در ميزان عدل و نظام حكمت خويش نگاه مي‌دارد. آگاه باش! كه شرك و كفر تا چه حد خلاف و خطا و دروغ است و توحيد تا چه ميزان حق و حقيقت مي‌باشد و "اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَي الايمَان" بگو.
نقطه سوم: صانع قدير با اسم حَكم و حكيم خود هزاران عالم منتظم را در متن اين جهان گنجانده است. او در درون اين عوالم، انسان را مدار و مركز قرار داد. انساني كه بيش‌تر از همه‌ي (موجودات) مظهر و مدار حكمت‌هاي موجود در كائنات مي‌باشد و مهم‌ترين فوايد و حكمت‌هاي اين كائنات ناظر بر اوست در دايره انسان نيز "رزق" حكم مركزي يافته است؛ در عالم انساني غالب حكمت‌ها و مصلحت‌ها متوجه همين "رزق"‌اند و با آن ظهور مي‌يابند. تجلي اسم حكيم به واسطه وجود شعور در انسان و ذوق در رزق، آشكارا مشاهده مي‌گردد؛ و هر فن از فنون بي‌شماري كه به واسطه شعور انساني كشف مي‌شود، در نوعي از انواع موجود در كائنات مُعرف جلوه‌يي از اسم حَكم مي‌باشد.
— 224 —
براي نمونه اگر از دانش پزشكي درباره چيستي كائنات سؤال شود چنين پاسخ خواهد داد:"داروخانه بزرگي‌ست در بالاترين حد كمال و نظم، داروخانه‌يي كه انواع داروها در آن به شكل كامل و منظمي‌ وجود دارد."
اگر از دانش شيمي ‌پرسيده شود كه كره زمين چيست؟ پاسخ خواهد داد:"كيميا خانه‌يي‌ست در غايت كمال و نظم"
فن مكانيك خواهد گفت:"كارخانه‌يي‌ست كامل و بي‌نقص."
فن زراعت خواهد گفت:"باغي در حد كمال؛ مزرعه‌يي پر محصول و منظم كه مناسب كشت همه نوع حبوبات است."
فن تجارت پاسخ خواهد داد: "نمايشگاهي به غايت منتظم و بازاري پر رونق كه اجناسش داراي صنعت‌هاي فراوان است."
فن تغذيه و اعاشه خواهد گفت: "انبار منتظمي كه همه نوع ارزاق در آن يافت مي‌شود."
فن طباخي خواهد گفت: "مطبخي رباني و مخزني ‌رحماني‌ست كه صدها هزار طعام لذيذ در كمال نظم در آن حاصل مي‌گردد."
فن نظامي‌ خواهد گفت: "زمين اردوگاهي‌ست كه هر فصل بهار مسلح مي‌شود و بر زمين چادرهايي مي‌زنند. با اين‌كه چهار صد هزار ملّت از ملل مختلف در اين اردوگاه به‌سر مي‌برند، اما ارزاق و البسه و سلاح و تعليمات و ترخيص آن‌ها جداگانه و در كمال نظم و ترتيب، بي‌آن كه يكي از آن‌ها فراموش يا اشتباه شود، به امر و قدرت و لطف فرماندهي واحد و از خزانه او در نهايت نظم اداره مي‌شود."
اگر از فن برق و الكتريسيته سؤال شود كه اين عالم چيست خواهد گفت: "سقف كاخي كه آن را كائنات مي‌ناميم با چراغ‌هاي برقي بي‌نهايت منظم و متعادل و بي‌حد و حصري تزيين شده است، با چنان نظم و ميزان عجيبي كه چراغ‌هاي سماويِ هزاران بار بزرگ‌تر از كره زمين و در رأس همه آن‌ها خورشيد، با اين‌كه مدام روشن‌اند و نور افشاني مي‌كنند، هيچ‌گاه موازنه خود را از دست نمي‌دهند، منهدم نمي‌شوند، و موجب آتش‌سوزي نمي‌گردند. با اين‌كه خرج و مصرف‌شان بي‌حد و حصر است سوخت‌شان و ماده اشتعال‌شان از كجا مي‌آيد؟ چرا پايان نمي‌پذيرد؟ چرا معادله سوختن در اين‌جا به
— 225 —
پايان نمي‌رسد؟ حتي اگر به چراغ كوچكي درست و منظم رسيدگي نشود خاموش خواهد شد. حكمت و قدرت حكيم ذوالجلال را ببين كه خورشيد را كه ی با توجه به علم نجوم ی از زمين يك ميليون مرتبه بزرگ‌تر است و يك ميليون سال بيش‌تر از آن عمر كرده است،
اگر حساب كنيم خورشيدي كه كاخ جهان را گرما و روشني مي‌بخشد، چقدر هيزم و زغال و يا روغن سوخت لازم دارد، براساس يافته‌هاي دانش نجوم، بايد بگوييم معادل يك ميليون كره زمين به هيزم، و به اندازه هزاران دريا به روغن سوخت احتياج است. اينك بينديش و در برابر حشمت و حكمت و قدرت قدير ذوالجلالي كه خورشيد را بدون هيزم و سوخت همواره روشن نگاه مي‌دارد به تعداد ذرات موجود در خورشيد ماشاء الله و بارَكَ اللَّه بگو.
بدون زغال و روغن، افروخته مي‌دارد و خاموش نمي‌كند؛ تسبيح خداي گو؛ به تعداد عاشرات دقايقي كه از مدت عمر خورشيد مي‌گذرد "ماشاء الله، بارك الله و لا اله الا الله" بگو.
بي‌ترديد اين چراغ‌هاي آسماني داراي نظم بي‌نهايت حيرت‌انگيزي هستند و با دقت فراوان از آن‌ها مراقبت مي‌شود. به نظر مي‌رسد مخزن بخار اجرام آتشين آسماني كه بزرگ‌اند و بي‌شمار، و همه قنديل‌هاي نوراني، چون جهنمي ‌دائمي‌‌ست كه حرارتش هيچ‌گاه پايان نمي‌پذيرد و گرمايي بي‌نور به آن‌ها ارزاني مي‌كند؛ گويا كارخانه مركزي و موتور آن چراغ‌هاي برقي، بهشتي هميشگي‌ست كه به آن‌ها نور و روشنايي مي‌دهد، كه فروزش آن‌ها با نظم هميشگي و به‌واسطه تجلي اعظم اسم حَكم و حكيم ادامه مي‌يابد.
به همين ترتيب و بر همين قياس و براساس گواهي قطعي فنون انساني، جهان بر مبناي مصالح و حكمت‌هاي بي‌شمار و در متن نظم و ترتيبي بي‌نقص تزيين يافته است؛ و نظم حكيمانه‌يي را كه با تدبيرهاي خارق العاده و فراگيرش به كائنات ارزاني داشته در مقياسي كوچك در درون يك هسته و در متن كوچك‌ترين موجود زنده قرار داده است. آشكار و بديهي‌ست كه تداوم منظم غايات و حكمت‌ها و فوايد، با اختيار و اراده و قصد و مشيت ممكن است و لاغير. اين كار، كار اسباب و عوامل و طبيعت بي‌اختيار و بي‌اراده و بي‌قصد و بي‌شعور نيست؛ آن‌ها مداخله‌يي نمي‌توانند در اين كار داشته باشند.
— 226 —
پس نظم و حكمت بي‌نهايتي كه در همه موجودات عالم ديده مي‌شود، وجود فاعلي مختار و صانعي حكيم را نشان داده و اقتضا دارد؛ و انكار و عدم قبول او جهالت و جنون غيرقابل وصفي‌ست. آري، اگر در دنيا امر حيرت‌انگيزي وجود داشته باشد، همين انكار است. حكمت‌ها و نظم بي‌شماري كه در خلايق عالم هست بر وجود و يگانگي او گواهي مي‌دهند، و اين را نابيناترين نادان هم مي‌داند كه نديدن و نشناختن او تا چه حد جهالت و نابينايي‌ست، حتي مي‌توانم بگويم سوفسطائياني كه در زمره اهل كفرند و به دليل انكار وجود كائنات، احمق پنداشته مي‌شوند، عاقل‌ترين‌اند، زيرا با قبول وجود كائنات، انكار خدا و خالق جهان امكان ندارد؛ اين است كه شروع به انكار كائنات كردند، حتي منكر خود نيز شدند و با گفتن "هيچ چيز نيست" دست از عقل و خرد شستند و زير پرده‌ي عقل، از بي‌خردي فراوان منكران ديگر رهايي يافته و درجه‌يي به عقل نزديك شدند.
نقطه چهارم: همان‌طور كه در گفتار دهم بيان گرديد، اگر صانعي حكيم و استادي ماهر، هر سنگ كاخي را با حساسيت زياد و صدها حكمت بنا كند اما براي آن كاخ سقفي قرار ندهد و موجب تخريب آن شود به معناي ضايع كردن حكمت‌هايي خواهد بود كه در بناي آن كاخ به كار گرفته است و اين امر از نظر هيچ ذي‌شعوري پذيرفتني نيست؛ به همين ترتيب حكيم مطلقي كه براساس كمال حكمت خود قادر است در هسته‌يي به اندازه يك درهم، صدها فايده و غايت و حكمت را قرار دهد، غير ممكن است براي اين‌كه از درختي بزرگ فايده‌يي به اندازه يك درهم، و ميوه‌يي خرد تحصيل كند و در پي هدفي حقير، مصارف فراواني هزينه كند، و مرتكب كارهاي مُسرفانه و بي‌خردانه‌يي گردد كه كاملاً با حكمت خويش در تضاد است و مخالفت دارد؛ درست به همين صورت، چگونه ممكن است صانع حكيمي‌كه در هر يك از موجودات اين قصر كائنات صدها حكمت نهاده و هر كدام از آن‌ها را با صدها وظيفه مسؤول قرار داده و حتي در هر درخت به تعداد ميوه‌هايش حكمت‌هايي قرار داده و به تعداد شكوفه‌هايش به آن وظيفه داده است، قيامت و حشر را در نظر نگيرد و با اين كار همه حكمت‌ها و مسئوليت‌هاي بي‌حد و حصر را بي‌معنا و عبث و پوچ و بي‌فايده و ضايع كند؟ اين
— 227 —
امر همان‌گونه كه عجزي‌ست در كمالِ قدرتِ قادرِ مطلق، نشان از بيهودگي و بي‌فايدگي بي‌نهايت در كمالِ حكمتِ آن حكيمِ مطلق دارد؛ اين موضوع، زشتي بي‌انتهايي‌ست در حق جمالِ رحمت آن رحيم مطلق، و ظلم ‌عظيمي‌ست بر كمالِ عدالت آن عادل مطلق؛ به عبارت ديگر، انكار حكمت، رحمت و عدالتي‌ست كه در كائنات ديده مي‌شود، و در واقع عجيب‌ترين محالي‌ست كه امور باطل بي‌شماري درون آن وجود دارد.
گمراهان بيايند و ببينند در چه ضلالتي قرار گرفته‌اند؛ ضلالتي كه تاريكي و ظلمتي دهشت انگيز دارد، و داراي چاهي‌ست كه لانه ماران و عقربان است، و هم‌چون قبرشان كه وارد آن خواهند شد و تصورش مي‌كنند مي‌باشد؛ آگاه باشند كه ايمان به آخرت راهي‌ست زيبا و نوراني چون بهشت، و ايمان بياورند.
نقطه پنجم: شامل دو مسأله به شرح زير مي‌باشد:
مسأله اول: صانع ذوالجلال به اقتضاي اسم حكيم خود در هر چيز، ساده‌ترين صورت، كوتاه‌ترين راه، آسان‌ترين شيوه و مفيدترين شكل را برگزيده است و اين نشان مي‌دهد كه فطرت فاقد اسراف و بيهودگي و بي‌فايدگي‌ست. اسراف با اسم حكيم در تضاد است و ميانه‌روي، قاعده اساسي و لازمه آن مي‌باشد.
اي انسان مُسرف و افراطي! بدان كه با رعايت نكردن اساسي‌ترين قاعده جهان هستي يعني ميانه‌روي، تا چه حد در مخالفت با حقيقت حركت كرده‌يي، پس قاعده مبنايي و گسترده‌يي را كه آيه‌ي
﴿ ‌كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا‌ ﴾
(اعراف:٣١) مي‌آموزد، درك نما و بدان و عمل كن.
مسأله دوم: مي‌توان گفت اسم حَكم و حكيم آشكارا و واضح بر رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام دلالت دارد و آن را لازم مي‌دارد.
آري، وقتي كتابي به غايت معنادار باشد، قطعاً معلمي‌لازم است تا آن را درس بدهد. نيز جمالي به غايت زيبا آيينه‌يي لازم دارد تا خود را در آن ببيند و بنماياند؛ هم‌چنين هنري در اوجِ كمال، نيازمند كسي‌ست كه آن را به ديگران بشناساند. بي‌ترديد چنين كتاب بزرگ كائنات كه در هر حرف‌اش صدها معنا و حكمت نهفته است، بايد در ميان نوع انسان كه مخاطب آن است راهبري اكمل و معلمي ‌اكبر
— 228 —
داشته باشد تا حكمت‌هاي قدسي و حقيقي كتاب را به ديگران بياموزد، و از وجود حكمت‌هاي مندرج در كائنات ياد كند، و وسيله ظهور مقاصد رباني در خلقت عالم و حصول آن گردد؛ و كمال صنعت و جمال اسماي خالق را كه اظهار آن با اهميت تمام در سراسر هستي اراده شده است به ديگران بياموزد و آيينه‌داري كند. خالق نيز به‌واسطه موجودات مي‌خواهد دوست داشته شود و در مقابل، خواهان واكنش مخلوقات ذي‌شعور خويش است، لذا بايد كسي به نام ذي‌شعوران مذكور در برابر ظهورات ربوبي، عبوديتي گسترده داشته باشد با ولوله‌ي تشهير و تقديس كه در آسمان‌ها و زمين طنين انداز مي‌شود و برّ و بحر را به جذبه در مي‌آورد، نظر خلايق را متوجه صانع مخلوقات كند. او مي‌بايست با درس‌هیا و تعاليم قدسي خیود و با قرآن عظيم الشأن ی كه توجه همه‌ي اهیل عقل را به خیود جلب مي‌كند ی مقاصد الهي آن صانع حكم و حكيم را به بهترين وجه نشان دهد. وجود چنين شخصي كه به كامل‌ترين صورت مخاطب ظهور تمام حكمت‌ها و تجلي جمال و جلال او قرار گيرد، هم‌چون وجود خورشيد براي اين عالم لازم و ضروري‌ست. كسي كه چنين عمل مي‌كند و آن مسئوليت‌ها را به كامل‌ترين شكلي به انجام مي‌رساند، بالمشاهده رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است. همان‌طور كه نور مستلزم خورشيد است و روز مستلزم نور و روشنايي؛ حكمت‌هاي موجود در عالم هستي نيز مستلزم رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
پس همان‌طور كه اسم حكيم با تجلي اعظم خود در بالاترين درجه، مقتضي رسالت احمديه است، هر يك از اسماء الحسني مانند الله، رحمان، رحيم، ودود، مُنعم، كريم، جميل و رب نيز در كائنات با تجلي قابل شهودي در بالاترين درجه و مرتبه‌ي قطعي مستلزم رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
براي نمونه، رحمت واسعه كه تجلي اسم رحمان است با او كه رحمة للعالمين است ظهور مي‌يابد، نيز حب الهي و تعرّف رباني كه تجلي اسم ودود است با او كه حبيب رب العالمين است نتيجه مي‌دهد و بازتاب مي‌يابد؛ و همه زيبايي‌ها كه يكي از تجليات اسم جميل مي‌باشند، يعني جمال ذات، جمال اسما، جمال صنعت و جمال مصنوعات، در آيينه احمديه روئيت مي‌شوند و ظهور مي‌يابند؛ به همين
— 229 —
ترتيب تجليات حشمت ربوبيت و سلطنت الوهيت با رسالت ذات احمديه ی كه منادي سلطنت ربوبيت است ی دانسته مي‌شود، مشاهده مي‌گردد، ادراك مي‌شود و تصديق مي‌گردد؛ هم‌چنين بيش‌تر اسماء الحسني مانند همين مثال‌ها برهان‌هاي واضحي در اثبات رسالت احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشند.
نتيجه مادام كائنات موجود است و نمي‌توان آن را انكار نمود، حقايق قابل مشاهده‌يي چون حكمت، عنايت، رحمت، جمال، نظام، ميزان، و زينت ی كه در حُكم الوان كائنات، زينت‌ها، روشنايي‌ها، درخشاني‌ها، صفت‌ها، زندگي‌ها و روابط‌ آن مي‌باشند ی به هيچ وجه قابل انكار نخواهند بود. حال كه انكار اين صفات و افعال امكان ندارد موصوف آن صفات و فاعل آن افعال و خورشيد آن انوار يعني ذات واجب الوجود، خداي حكيم، كريم، رحيم، جميل، حَكم، و عدل نيز به هيچ وجه قابل انكار نخواهد بود؛ كه البته رسالت كسي كه مدار ظهور صفات و افعال مذكور مي‌باشد و شايد مدار كمال آن‌ها و مدار تحقق‌شان، راهبر بزرگ، معلم اكمل، منادي اعظم، كشاف طلسم كائنات، آيينه صمداني و حبيب رحماني يعني محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز غير قابل انكار خواهد بود. رسالت او مانند انوار عالم حقيقت و حقيقت كائنات، درخشان‌ترين نور جهان وجود است.
عَلَيهِ و عَلي آلهِ و صَحبِهِ الصَّلاةُ و السَّلامُ بِعَددِ عاشرِاتِ الايَّامِ و ذَرّاتِ الاَنامِ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 230 —

حجت ايمانيه ششم

(حقيقت نهم از گفتار دهم)
(باب إحيا و إماته و جلوه اسم حيّ قيّوم و مُحيي و مُميت)
آيا ممكن است ذاتي كه زمين بزرگ را پس از مردن و خشك شدن احيا نموده، و در اين احيا بيش از سيصد هزار نوع از انواع مخلوقات را كه هر يك از آنان هم چون شگفتيِ حشر و نشرِ بشر، شگفت انگيز است، برانگيخته، و بدين گونه قدرت‌اش را نشان داده است، و در اين حشر و نشر، با تفريق و جدا كردن هر موجودي از موجود ديگر با وجود در هم آميختگي آن‌ها، گستردگي احاطه‌ي علم خويش را نشان داده، و با وعده حشر و نشر در همه‌ي فرامين آسماني‌اش، نگاه همه‌ي بندگان را به سوي سعادت ابدي برگردانده است، و موجودات را به گونه‌يي آفريده، كه دست به دست، دوش به دوش و پا به پاي هم ايستاده‌اند، و با قرار دادن آنان در چارچوب امر و اراده خويش و با ايجاد پيوند دوستي و همكاري در بين همه‌ي موجودات و مطيع كردن آن‌ها براي يك‌ديگر، عظمت ربوبيّت خود را نشان داده است، و بشر را به صورت جامع‌ترين، لطيف‌ترين، زيبا‌ترين، نازدار‌ترين و نيازمندترين ميوه‌ي درخت كائنات آفريده، و هر چيز را مسخّر او كرده، و او را به عنوان مخاطب خود برگزيده، و بدين گونه اهميت و جايگاه والاي انسان را نشان داده است، آيا ممكن است، چنين قديرِ رحيم و عليمِ حكيمي قيامت را نياورد، و حشر را بر پا ندارد، و بشر را دوباره زنده نكند؟ يا اين‌كه از انجام اين كار، عاجز و ناتوان باشد؟ و محكمه‌ي كبري را نگشايد، و بهشت و جهنم را خلق نكند؟ حاشا و كلا!
— 231 —
آري، متصرّف ذي‌شأن هستي در اين زمين محدود و گذرا، در هر عصر و هر سال و هر روز، مثال‌ها، نمونه‌ها و اشاره‌هاي زيادي از حشر اكبر و ميدان قيامت را ايجاد مي‌كند.
براي مثال: ما در بهار مي‌بينيم كه ظرف پنج، شش روز بيش از سيصدهزار نوع از انواع حيوانات و نباتات كوچك و بزرگ را حشر و نشر مي‌كند، و برخي از حيوانات و ريشه‌هاي همه‌ي درختان و گياهان را "عيناً" احيا نموده، و دوباره بر مي‌گرداند، و ديگران را هم كاملاً شبيه به عين‌شان ايجاد مي‌كند. با آن كه بذرها از لحاظ مادّه تفاوت اندكي با يك‌ديگر دارند، و كاملاً آميخته با هم‌اند، اما با كمال امتياز و تشخُّص و با سرعت و وسعت و سهولت در ظرف شش روز يا شش هفته با انتظام و سنجش دقيق احيا مي‌شوند.
آيا ممكن است براي ذاتي كه قادر به انجام چنين كارهايي‌ست، مشكل باشد و نتواند آسمان‌ها و زمين را در شش روز خلق و انسان را با يك صيحه‌ي آسماني حشر كند؟! حاشا!
اگر نويسنده‌ي معجزه‌‌گري پيدا شود، و سيصد هزار كتابي را كه حروف آن پاك شده، يا از بين رفته است، فقط در يك صفحه، بدون بر هم زدن و بدون اشتباه و كم و كسري، به صورت بي‌نهايت زيبايي در ظرف يك ساعت بنويسد، و به تو گفته شود، كه "اين نويسنده ميتواند كتاب تو را كه در آب افتاده است، و تأليف خود اوست، براي بار ديگر و در مدت يك دقيقه از حفظ بنويسد." آيا ميتواني ترديد كني و بگويي: "خير، نمي‌تواند، باور نميكنم!"
يا اين‌كه يك پادشاه معجزه‌گر براي نشان دادن قدرت‌اش يا به خاطر پند و عبرت مردم يا براي تفريح و سرگرمي، با يك اشاره، كوه‌ها را بر كند، و شهرها را تغيير دهد، و دريا را به بيابان تبديل كند، و تو شاهد اين صحنه‌ها باشي، و در اين هنگام ببيني كه صخره‌ي بزرگي به درّه سقوط نموده، و راه را به روي مهمانان آن پادشاه بسته است، و شخصي آمده، و به تو گويد: "اين پادشاه با يك اشاره، سنگ را هر چند بزرگ هم باشد، از سر راه مهمانانش بر خواهد داشت، و آن‌ها را در نيمه راه تنها نخواهد گذاشت." و تو در جواب بگويي: "خير بر نمي‌دارد، يا اين‌كه نمي‌تواند بردارد!" چنين پاسخ‌هايي البته حماقت و ديوانگي‌ست.
— 232 —
يا اين‌كه فرمانده‌‌يي بتواند، در يك روز، از نو، همه‌ي افراد يك لشكر بزرگ را گرد هم آورد، و به تو بگويند:"او قادر است، با يك شيپور، سربازان در حال استراحت و پراكنده يك گردان كوچك را جمع كند، و تحت لواي نظامي‌اش قرار دهد." اما تو بگويي: "من باور نمي‌كنم!" آن‌گاه خواهي فهميد، كه اين جواب نشان ديوانگي و حماقت است.
اگر اين سه مثال را درك كرده باشي، بيا و ببين، كه نقاش ازلي پيش چشمان ما صفحه‌ي سفيد زمستان را ورق ميزند، و برگ‌هاي سبز و خرم بهار و تابستان را مي‌گشايد، و در صفحه‌ي روي زمين، بيش از سيصد هزار نوع از انواع مختلف مخلوقاتش را با قلمِ قدرت و قَدر، به زيباترين صورت ممكن مي‌نويسد، كه با وجود در هم آميختگي، باز هم در هم نمي‌آميزند، و همه را با هم مي‌نويسد، و هيچ يك مانع و مزاحم نوشتن ديگري نمي‌شود، و با آن‌كه شكل و صورت هر كدام جدا و متفاوت است، اما هيچ خطا و سهوي رخ نمي‌دهد، و اشتباهي در نوشتن به وجود نمي‌آيد.
آري، آيا كسي مي‌تواند، در مورد ذات حكيمِ حفيظي كه برنامه‌ي روحِ بزرگ‌ترين درخت را درون هسته‌ي كوچكي محافظت نموده است، سؤال كند و بگويد: او چگونه روح مردگان را محافظت مي‌كند؟
آيا مي‌توان در مورد ذات قديري كه كره‌ زمين را با سرعت چشمگيري ی به سادگي گرداندن قلاب سنگ ی در مدارش به گردش در آورده است، اين سؤال را مطرح كرد و گفت: او چگونه زمين را از راه مهماناني كه رهسپار آخرت‌اند، بر خواهد داشت، و متلاشي خواهد كرد؟!
آيا ممكن است، ذات ذوالجلالي كه لشكر تمام ذراتِ اجساد را از نيستي، و از نیو به وجیود آورده، و تمام ذرات اجسیادشان را در گیردان‌هاي اين لشیكر با كمال نظم و با فیرمان "‌كُنْ فَيَكُونُ‌" ثبت نموده و جا داده است و لشكرهاي مجهز و بزرگي را پديد آورده است، مورد سؤال واقع شود و گفته شود چگونه مي‌تواند ذرّات اساسي و اجزاي اصلي باقي‌مانده از اجسادي را كه هم‌چون يك لشكر يك‌ديگر را شناخته‌اند، و تحت آن نظام در آمده‌اند، با صيحه‌‌يي جمع كند، و گردهم آورد؟
— 233 —
با چشم خود نقش‌هاي بسياري از نمونه‌ها و مثال‌ها و علايم حشر را ی كه شبيه حشر بهار است ی در هر دوره و عصري، حتي در تبديل شب و روز، و در به وجود آمدن ابرها سپس زدودن آن‌ها از فضا، مشاهده مي‌كني.
اگر خود را در هزار سال پيش تصور كني، سپس گذشته و آينده را كه دو بال زمان‌اند، روبه‌روي هم قرار دهي، آنگاه مثال‌هاي حشر و نمونه‌هاي قيامت را به تعداد عصرها و روزها خواهي ديد. اگر با وجود اين همه مثال و نمونه، باز هم معاد جسماني را دور از عقل بداني، و با استبعاد آن را انكار كني، بي‌شك خواهي فهميد، كه انكار حشر، چه حماقت و ناداني بزرگي‌ست!
ببين! فرمان اعظم (قرآن كريم) در مورد حقيقت مذكور چه مي‌فرمايد:
﴿ ‌فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴾
(روم: ٥٠)
نتيجه: هيچ چيز مانع وقوع حشر نمي‌شود، بلكه همه چيز مقتضي و خواستار آن‌اند. آري، ذاتي كه زمين پهناور را كه محشر عجايب است، چون حيواني بسيار ساده مي‌ميراند، و زنده مي‌كند، و آن را گهواره‌‌‌يي آرام و كشتي زيبايي براي انسان و حيوان قرار داده، و خورشيد را چراغ نور افشان و گرمابخش اين مهمان‌سرا ساخته، و سيّارات را هواپيماي فرشتگانش قرار داده است، بي‌شك، چنين ربوبيّت شكوهمند و سرمدي و چنين حاكميت معظّم و محيط را فقط بر پايه‌ي امور اين دنياي زودگذر، بي‌دوام، بي‌قرار، بي‌اهميت، متغير، بي‌بقا و ناقص، بنا و منحصر نخواهد كرد.
حتماً دياري در آخرت وجود دارد، كه دائمي، برقرار، بي‌زوال و شكوهمند است، البته شايسته‌ي اوست؛ و مملكتي باقي و ماندگار دارد، كه ما را به خاطر آن، به كار و تلاش وا مي‌دارد و به آن سو فرا مي‌خواند، و ما را به آن‌جا منتقل مي‌سازد، و بر اين امر، همه‌ي برگزيدگان داراي ارواح نيّره (پيامبران) و همه‌ي اقطاب داراي قلوب منوّره و همه‌ي صاحبان عقول نوراني كه از ظاهر به حقيقت نفوذ نموده، و به قُرب و حضور الهي مشرف شده‌اند، گواهي مي‌دهند، و به اتفاق، ابلاغ مي‌دارند كه پروردگار متعال پاداش و كيفري را آماده نموده است، و همواره از وعده‌هاي مكرر و تهديدهاي شديد او خبر مي‌دهند.
— 234 —
خلف وعده هرگز نمي‌تواند در جلال قدسي او جايي داشته باشد، زيرا هم ذلّت است، و هم تذلّل. خلف وعده يا از عفو و گذشت ناشي مي‌شود يا از عجز و ناتواني، حال آن‌كه كفر جنايت مطلقي‌ست،‌
آري، از آن‌جا كه "كفر"، ارزش موجودات را پايين آورده، و آنان را به بي‌معنايي متهم مي‌سازد، توهين و تحقيري در حق همه‌ي كائنات است. و از آن‌جا كه جلوه‌هاي اسماي الهي را در آيينه‌هاي موجودات انكار مي‌كند، تحقيري‌ست، در برابر همه‌ي اسماي حسناي الهي. و از اين لحاظ كه شهادت موجودات را بر وحدانيت الهي رد مي‌كند، تكذيبي‌ست، در حق همه‌ي مخلوقات؛ از اين‌رو، استعداد و توانمندي‌هاي انسان را به گونه‌‌يي فاسد مي‌سازد كه قدرت پذيرفتن خير و صلاح را از او سلب مي‌كند؛ علاوه بر اين، "كفر" ظلمي عظيم است، چون تجاوزي‌ست، در حق تمام مخلوقات و همه‌ي اسماي حسناي الهي.
پس حفاظت و پاسداري از اين حقوق و ناتوان بودن نفس كافر از پذيرفتن خير، سبب محروم ماندن او از عفو و بخشش مي‌شود، و آيه‌ي
﴿ ‌اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ ﴾
نيز همين معني را مي‌رساند.
و سزاوار عفو و بخشش نمي‌باشد.
قدير مطلق نيز، از عجز و ناتواني منزّه و مقدّس است. گواهان و خبر دهندگان هم با آن‌كه در مسلك و مشرب و مذهب‌شان اختلاف دارند، اما در اساس اين مسأله كاملاً متفق‌اند، و از لحاظ كثرت به درجه‌ي تواتر و از لحاظ كيفيت، به قوّت اجماع رسيده‌اند، و از نظر جايگاه و منزلت هم ستارگان و نورديده‌ي بشريت هستند، و عزيزان يك ملّت و از حيث اهميت نيز در اين مسأله اهل تشخيص و اهل اثبات‌اند.
مي‌دانيم، در علم و صنعت، حكم دو متخصص بر هزاران غير متخصص ترجيح دارد، و در خبر نيز دو ثابت كننده، بر هزاران نفي كننده ترجيح داده مي‌شود، براي مثال: دو نفر كه از ثبوت رؤيت هلال رمضان خبر مي‌دهند، انكار هزاران منكر را نقش بر آب مي‌سازند.
نتيجه اين‌كه در دنيا، خبري راست‌تر، مدعايي محكم‌تر و حقيقتي آشكارتر از اين وجود ندارد. پس بي‌شك دنيا مزرعه‌‌يي‌ست، محشر نيز خرمن‌گاه، و جنت و جهنم، هركدام مخزني.
— 235 —

حجت ايمانيه هفتم

(پنجره هفدهم از مكتوب سي و سوم)
﴿ ‌اِنَّ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ َلايَاتٍ لِلْمُؤْمِنِينَ‌ ﴾
(جاثيه: ٣)
در تابستان هنگام تماشیاي روي زمين مي‌بينيم: سخاوتي بي‌نهايت و جودي مطلق ی كه اقتضاي آشفتگي در ايجاد اشيا را دارد و موجب بي‌نظمي مي‌گردد ی در غايت انسجام و نظم مشاهده مي‌شود. بنگر و گياهاني را ببين كه روي زمين را تزيين مي‌كنند.
سرعت مطلق در ايجاد اشيا نيز كه اقتضاي زمختي و بدشكلي و عدم توازن را دارد، در كمال توازن ديده مي‌شود. بنگر و تمام ميوه‌هايي را كه چهره زمين را تزيين مي‌كنند ببين.
كثرت مطلق هم اقتضاي بي‌ارزش بودن و زشتي را دارد، اما در كمال حُسن و صُنع ديده مي‌شود. بنگر و همه گل‌هايي را كه سيماي زمين را آرايش مي‌كنند ببين.
سهولت مطلق در ايجاد اشيا نيز سادگي و دوري از صنعت‌گري را اقتضا دارد، اما در اوج صناعت و مهارت و جديت ديده مي‌شود. بنگر و همه دانه‌ها و بذرها را به دقت ببين كه در حكم بسته‌هاي كوچك حاوي تاريخچه حيات، برنامه و جعبه جهازات گياهان و درخت‌ها مي‌باشند.
دوري و بُعد مطلق اقتضاي اختلاف و فراق را دارد، اما مشاهده مي‌شود كه در همبستگي مطلقي قرار دارد. بنگر و انواع حبوبات را ببين كه در سراسر زمين كشت و زرع مي‌شود.
— 236 —
كمال اختلاط اقتضاي در هم ريختگي و آشفتگي را دارد، اما بر عكس، در اوج امتياز و تفكيك مشاهده مي‌شود. اينك به بذرهايي توجه كن كه در هم و آميخته در زمين كاشته مي‌شوند و به اعتبار ماده شبيه هم‌اند، اما در زمان سنبل دادن كاملاً متفاوتند؛ به موادي دقت كن كه وارد درخت مي‌شوند و به شكل كاملاً متفاوتي به برگ و گل و ميوه تبديل مي‌گردند؛ غذاهاي مختلف را ببين كه وارد معده انسان مي‌شوند و براي تغذيه اعضاي مختلف بدن و سلول‌ها در كمال امتياز از يك‌ديگر تفكيك مي‌شوند؛ كمال قدرت را در كمال حكمت مشاهده كن.
بذل و بخشش فراوان و ارزاني زياد، بي‌اهميتي و بي‌ارزشي را اقتضا دارد، اما از نظر مصنوعات روي زمين و از نظر صنعت، بي‌نهايت با ارزش و گران قيمت ديده مي‌شود. در صنايع عجيب بي‌حد و حصر و بر سفره رحماني روي زمين، فقط انواع توت‌ها را ببين كه در حكم آب نبات‌هاي قدرت واحدند. كمال رحمت را در كمال صنعت ببين.
در عين ارزشمندي فراوان، ارزاني بي‌نهايت؛ و در ارزاني بي‌نهايت؛ امتياز و تفكيك توأم با آميزش و اختلاط؛ و در درون امتياز و تفكيك بي‌حد و حصر، بي‌نهايت شباهت و موافقت توأم با بُعد و دوري؛ در تشابه فراوان، بي‌نهايت افعال جدي توأم با سهولت و آساني؛ و در افعال بي‌نهايت زيبا، عدم اسراف كاملاً موزون و متوازن همراه با سرعت و شتاب مطلق؛ در عدم اسراف بي‌پايان، حُسن صنعتي بي‌نهايت و توأم با فراواني و كثرت؛ و در بي‌نهايت حُسن صنعت، نظم مطلق همراه با سخاوت بي‌پايان در سراسر روي زمين مشاهده مي‌شود و همان‌طور كه روز، نور را نشان مي‌دهد و نور، خورشيد را؛ بر وجوب وجود و كمال قدرت و جمال ربوبيت و وحدانيت و احديت قدير ذوالجلال، حكيم ذوالكمال، و رحيم ذوالجمال شهادت مي‌دهد. همه اينان نشان از سرّ "‌لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنى‌" دارند.
اينك اي نادان غافل معاند منكر درمانده! اين حقيقت عظما را چگونه مي‌تواني تفسير كني؟ اين كيفيت عالي و بي‌نهايت معجزه را با چه چيز مي‌تواني توضيح دهي؟ اين صنايع بي‌اندازه عجيب را به چه چيز مي‌تواني نسبت دهي؟ پنجره‌‌يي چنين بزرگ، به گستردگي روي زمين را با كدامين پرده غفلت مي‌تواني بپوشاني؟
— 237 —
تصادف مورد نظر تو كجا و رفيق مورد اطمينان و بي‌ادراك‌ات، كه در ضلالت مورد استناد تو بوده و نام طبيعت بر آن نهاده‌‌يي، كجا؟ آيا مداخله تصادف در اين امور صدها بار محال نيست؟ آيا نسبت دادن يك هزارم چنين كارهاي شگفت‌انگيزي به طبيعت، هزاران بار محال نيست؟ نكند طبيعت عاجز و بي‌روح در متن هر چيز، بي‌نهايت چاپخانه و دستگاه از جنس همان چيز دارد؟
— 238 —

حجت ايمانيه هشتم

مناجات
حجت ايمانيه هشتم هم‌چنان‌ كه بر وجوب وجود و وحدانيت دلالت دارد، با دلايل قطعي بر احاطه ربوبيت و عظمت قدرت‌اش نيز دلالت مي‌كند، و احاطه حاكميت و شمول رحمت‌اش را نيز اثبات كرده و بر آن دلالت دارد؛ هم‌چنين احاطه حكمتش و شمول علم‌اش را بر تمام اجزاي كائنات اثبات مي‌كند.
خلاصه اين‌كه هر يك از مقدمه‌هاي حجت ايمانيه هشتم داراي هشت نتيجه مي‌باشد. در اين مبحث، هر كدام از مقدمات هشت‌گانه، هشت نتيجه را با دلايل خود اثبات مي‌كند، و از اين نظر حجت ايمانيه هشتم داراي مزاياي عالي‌ست.
سعيد نورسي
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌اِنَّ فِى خَلْقِ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ وَ اخْتِلاَفِ الَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِى تَجْرِى فِى الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا اَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَاَحْيَا بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَ السَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ اْلاَرْضِ َلايَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴾
(بقیره: ١٦٤)
— 239 —
يا الهي، يا ربي!
من از دريچه ايمان و با تعليم و نوري كه از قرآن و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام و با راهنمايي اسم حكيم، مي‌بينم هيچ حركت و چرخشي در آسمان‌ها نيست كه با نظم خود بر موجوديت تو اشاره و دلالت نداشته باشد.
هيچ يك از اجرام سماوي نيست كه با انجام وظيفه بي‌سر و صدايش و در عين سكوت و ايستادن‌اش بدون هيچ ستوني، بر ربوبيت و وحدت تو اشارت و شهادت نداشته باشد.
هيچ ستاره‌‌يي نيست كه با خلقت موزون، وضع منتظم، تبسم نوراني و با مُهر شباهت‌اش به ستارگان ديگر، بر شكوه الوهيتِ وحدانيت تو اشاره نداشته باشد و گواهي ندهد.
هيچ سياره‌‌يي از دوازده سياره نيست كه با حركت حكيمانه و تسليم فرمانبرانه و مسئوليت منظم و اقمار مهمش، بر وجوب وجود تو گواهي ندهد و بر سلطنت الوهيتت اشاره نداشته باشد.
آري، آسمان‌ها با ساكنين‌شان چنان‌كه جداگانه گواهي مي‌دهند، با هيأت مجموعه خود نيز به‌طور بديهي مي‌گويند: اي آفريدگاري كه زمين و آسمان‌ها را خلق كردي، گواهي‌هاي آشكاري بر وجوب وجود تو هست؛ اي كه ذرّات را با تركيبات منظم‌اش تدبير و اداره مي‌كني و اين سيّارات را با اقمار منظم‌شان به حركت در مي‌آوري و مطيع امر خود قرار مي‌دهي، اينان چنان محكم بر وحدت و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند كه براهيني نوراني و دلايلي درخشان به عدد ستارگان آسمان، شهادت آن‌ها را تأييد مي‌كنند.
آسمان‌هاي صاف و پاكيزه و زيبا با اجرام فوق‌العاده عظيم و شتابان، با نشان دادن وضعيت ارتش يا نيروي درياييِ باشكوهِ يك سلطنت كه با چراغ‌هايي زيور يافته‌اند، بر شكوهمندي ربوبيّتت و عظمت قدرتت كه ايجاد كننده هر چيزي‌ست، دلالت ظاهر دارند، و بر وسعت بي‌نهايت حاكميتت كه آسمان لايتناهي را در احاطه خود دارد و بر گستردگي بي‌انتهاي رحمتت كه هر ذي‌حياتي را شامل مي‌گردد، با قوت تمام اشاره مي‌كنند، و بر احاطه همه جانبه علمت و شمول
— 240 —
حكمتت كه متعلق به همه امور و كيفيات مخلوقات آسماني‌ست و همه آن‌ها را در اختيار خود دارد و امورشان را تنظيم مي‌كند، بي‌هيچ ترديدي شهادت مي‌دهند. اين شهادت و دلالت مانند ستارگان كه كلمه شهادت آسمان‌ها و دلايل نوراني مجسّم‌اند، كاملاً ظاهر و آشكار مي‌باشد.
ستارگان عرصه و دريا و فضاي آسمان‌ها هم‌چون سربازان گوش به فرمان، كشتي‌هاي منتظم، هواپيماهاي خارق العاده و چراغ‌هاي شگفت‌انگيز، شكوه و جلال سلطنت الوهيت تو را نمايان مي‌سازند. وظايف خورشيدمان در زمين ی به‌عنوان يك ستاره از نفرات آن لشكر ی و ساير سيّارات منظومه‌ي شمسي، دلالت و اخطار مي‌كنند كه بعضي از ستارگانِ هم‌چون خورشيد نظر به عالم آخرت دارند و نه تنها بدون وظيفه نيستند بلكه خورشيدهاي عوالم باقي‌اند.
اي واجب الوجود! اي واحد احد!
اين ستارگان شگفت انگيز، اين خورشيدهاي عجيب، و اين ماه‌ها در مُلك تو و در سماوات تو، تحت فرمان و با قوَّت و قدرتت و با تدبير و اداره تو به تسخير در آمده، امورشان تنظيم شده و وظيفه‌‌يي بر عهده گرفته‌اند. همه آن اجرام عُلوي، خالقي را تسبيح مي‌گويند كه آن‌ها را آفريده، به چرخش در آورده و اداره مي‌كند؛ او را تكبير مي‌گويند و با لسان حال "‌سُبْحَانَ اللّهِ‌" و "اَللّهُ اَكْبَرُ" سر مي‌دهند. من نيز با تمام تسبيحات آنان، تو را تقديس مي‌كنم.
اي قدير ذوالجلالي كه به دليل شدت ظهورت پنهان، و به دليل عظمت كبريايت در خفا قرار داري؛ اي قادر مطلق!
با درسي كه از قرآن حكيم گرفتم و تحت تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، دريافته‌ام هم چنان‌كه آسمان‌ها و ستارگان بر موجوديت و وحدت تو گواهي مي‌دهند، فضاي لايتناهي نيز با ابرها و رعدها و برق‌ها و وزش‌ها و بارش‌هايش بر وحدت و وجوب وجودت شهادت مي‌دهند.
— 241 —
آري، ابر بي‌جان و بي‌ادراك، باران را كه آب حيات است، به سوي ذي‌حياتان نيازمند گسيل مي‌دارد و اين با رحمت و حكمت تو انجام مي‌گيرد؛ تصادف آشفته نمي‌تواند دخالتي داشته باشد.
صاعقه كه كامل‌ترين نوع برق است، به فوايد روشنايي اشاره دارد و ما را به استفاده از آن تشويق مي‌كند، و قدرت تو را در فضا به خوبي نشان مي‌دهد.
رعد نيز كه آمدن باران را بشارت مي‌دهد و آسمان پهناور را به سخن وا مي‌دارد و با سر و صداي تسبيحات خود، آن را به لرزه در مي‌آورد، با لسان قال سخن مي‌گويد و تو را تقديس مي‌كند و بر ربوبيتت گواهي مي‌دهد.
بادها هم، وظايف بسياري چون رسانيدن لازم‌ترين نياز ذي‌حياتان ی كه از نظر استفاده بسيار آسان بوده ی يعني نَفَس دادن و راحتي رساندن به نفوس را بر عهده دارند. آن‌ها پهنه آسمان را گويي بر اساس حكمتي تبديل به لوح محو و اثبات مي‌كنند و آن را به صورت تخته‌‌يي در مي‌آورند كه كسي چيزي روي آن مي‌نويسد و معنا را رسانده و بعد پاك مي‌كند. بادها به اين ترتيب بر فعاليت قدرتت اشاره دارند و بر وجودت گواهي مي‌دهند. نيز رحمتي كه به موجب مرحمت تو از ابرهاي فشرده به سوي ذي‌حياتان منتقل مي‌گردد با قطراتي موزون و منظم، كلمه‌وار بر وسعت رحمت و شفقت فراگيرت گواهي مي‌دهد.
اي متصرِّف فعّال و اي فيّاض متعال!
ابر و برق و رعد و باد و باران كه بر وجوب وجود تو يك به يك شهادت مي‌دهند، با اين‌كه از نظر كيفيت از هم دور و از نظر ماهيت مخالف يك‌ديگرند، در هيأت مجموعه‌شان به سبب يگانگي و همراهي و آميختگي با هم و همياري در وظايفِ هم، با قوت تمام بر وحدت و يگانگي‌ات اشاره دارند؛ و بر شكوهمندي ربوبيتت كه پهنه آسمان را محشر شگفت انگيزي قرار داده و در روزهايي آن را چندين بار پر و خالي مي‌كند، دلالت دارند؛ و بر عظمت قدرتت كه آسمان گسترده را چون لوحي براي نوشتن و اسفنجي پر آب نمود تا زمين را با آن آبياري كند، اشاره دارند؛ و به همين صورت بر وسعت بي‌نهايت حاكميت و رحمتت كه به تمام
— 242 —
مخلوقات روي زمين و آن سوي پرده آسمان نظر دارد و آن را اداره و به تمام امورشان رسيدگي مي‌كند، دلالت مي‌كنند.
هوايي كه در فضاست با چنان وظايف حكيمانه و ابر و باران با چنان فوايد عليمانه‌‌يي به كار گرفته شده‌اند كه اگر علمي محيط و حكمتي شامل بر هر چيز نبود، چنان چيزي امكان نداشت.
اي فعّالٌ لِما يُريد!
قدرت تو كه همواره با فعاليت‌ات در جوُ آسمان، نمونه‌‌يي از حشر و قيامت را نشان مي‌دهد، و در يك ساعت، تابستان را به زمستان و زمستان را به تابستان تبديل مي‌سازد، و عالمي را مي‌آورد و عالم ديگري را روانهي غيب مي‌كند، اشاره بر اين حقيقت دارد كه دنيا را مبدّل به آخرت خواهد كرد و شئونات سرمدي را در آخرت نشان‌مان خواهد داد.
اي قدير ذوالجلال!
هوايي كه در جوّ آسمان است همراه با ابر و باران و رعد و برق همه در تملّك تو‌اند، مُسخر امر و قوت و قدرت تو‌اند و تو هر كدام‌شان را موظّف به كاري كرده‌يي. اين مخلوقات آسماني كه به لحاظ ماهيت از هم دورند، امركننده و حكمكننده خود را كه فرامين سريع و آني و پر شتاب او، آن‌ها را به اطاعت مي‌خواند، تقديس مي‌كنند و رحمتش را حمد و ثنا مي‌گويند.
اي خالق ذوالجلال ارض و سماوات!
با تعليم قرآن حكيمت و درسي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام، ايمان آوردم و دانستم: همچنان كه آسمان با ستارگانش و هر آن‌چه در فضا هست بر وجوب وجود و يگانگي و وحدت تو گواهي مي‌دهند، به همين ترتيب زمين هم با تمام مخلوقات و احوالش، بر موجوديت تو و وحدتت به تعداد موجودات گواهي مي‌دهد و اشاره مي‌كند.
— 243 —
آري، هيچ تحولي در زمين و هيچ تغيير و تبديلي در پوشش درختان و حيوانات كه سالانه اتفاق مي‌افتد (جزيي يا كلي) نيست كه با نظم خود بر وجود و وحدت تو اشاره نكند.
هيچ حيواني نيست كه با رزق رحيمانه‌‌يي كه به نسبت ضعف و نيازش مي‌دهي و جهازاتي كه حكيمانه با توجه به نيازهاي زيستي‌اش در اختيارش مي‌گذاري، بر هستي و يگانگي تو گواهي ندهد.
هيچ يك از نباتات و حيواناتي كه در بهار و در مقابل ديدگان‌مان خلق مي‌شوند نيست كه با صنعت عجيب و زيورهاي لطيف و تشخُّص كامل و نظم و ترتيب خود، معرّف تو نباشند.
نباتات و حيواناتي كه روي زمين را پر كرده‌اند و از عجايب و معجزات قدرت تو هستند از تخم‌ها و تخمك‌ها، قطره‌ها و حبّه‌ها و دانه‌هاي كوچك و هسته‌هايي محدود كه ماده اصلي آن‌ها واحد و مشابه هم است، به صورت كامل، زيبا، داراي صفت مشخصه، و بدون هيچ خطايي آفريده مي‌شوند؛ اين امر چنان شهادتي‌ست بر وحدت و حكمت و وجود صانع حكيم و قدرت لايزال او كه از دلالت نور بر وجود خورشيد محكم‌تر و روشن‌تر است.
هيچ عنصري اعم از هوا، آب، نور، آتش و خاك نيست كه به رغم عدم ادراك، وظايف خود را كامل و با آگاهي به انجام نرساند، و با وجود سادگي و خصلت استيلاجويانه و بي‌نظم بودن، به نحوي كه در هر جا پراكنده مي‌شوند، ميوه‌ها و محصولاتي كاملاً منظم و متنوع از خزانه غيب نياورد؛ اينان همه بر يگانگي و هستي تو گواهي مي‌دهند.
اي فاطر قدير! اي فتّاح علّام! اي فعّال خلّاق!
همان‌طور كه زمين با تمام سكنه‌اش بر واجب الوجود بودن خالقش گواهي مي‌دهد، با مُهري كه بر چهره خود و سكنه‌اش دارد، بر وحدت و احديت تو اي واحد احد، اي حنّان منّان، اي وهّاب رزّاق گواهي مي‌دهد، و با يكي بودن و با هم بودن و در درون هم بودن و هم ياري‌شان نيز از لحاظ يگانگي اسما و افعال ربوبيِ ناظر بر آن‌ها، به درجه بداهت بر وحدت و احديت تو به تعداد موجودات گواهي
— 244 —
مي‌دهند. زمين چون اردوگاه و نمايشگاه و آموزشگاهي‌ست كه در آن تمام امكانات مورد نياز چهار‌صد هزار گونه حيوانات و نباتات جداگانه و منتظم عطا مي‌شود؛ اين امر بر شكوه ربوبيت و احاطه قدرت تو دلالت دارد؛ به همين ترتيب‌، رزق همه ذي‌حياتان بيشمار به تفكيك و در زمان معين از خاكي خشك و بسيط، رحيمانه و كريمانه عطا مي‌شود؛ نيز همه افراد بي‌شمار مذكور در تسخير كاملِ اوامرِ ربّاني‌اند و از او اطاعت مي‌كنند؛ اين‌ها نشانگر شمول رحمت و احاطه حاكميتت بر همه چيزها‌ست.
اداره‌ي قافله مخلوقاتي كه در زمين تحول مي‌يابند، و تناوب مرگ و حيات آن‌ها و تدبير و اداره كليه امور حيوانات و نباتات نيز بر علمي دلالت دارد كه به همه چيز تعلق مي‌يابد و نشان از حكمتي بي‌پايان دارد كه بر همه چيز حكم مي‌راند، و اين گواهي‌ست بر محيط بودن علم و حكمت تو.
انسان نيز كه قادر به تصرّف در موجودات مي‌باشد و در مدتي كوتاه بر روي زمين وظايف بي‌شماري را انجام مي‌دهد، با استعداد و وسايل معنوي‌اي تجهيز شده است كه گويي قرار است براي زماني بسيار طولاني زندگي كند. البته و بي‌ترديد عمر كوتاه و غمانگيز و زندگي آميخته با دلتنگي‌هاي انسان در اين دنياي پر بلا و فاني، موجب شده است كه آموزشگاه و اردوگاه و نمايشگاه موقت زمين، گنجايش اين مقدار از اهميت، هزينه‌هاي فراوان، تجليّات بي‌پايان ربوبي، خطاب‌هاي سبحاني بي‌حد و حصر و احسان‌هاي الهي فراوان را نداشته باشد. به همين خاطر انسان براي عمري ديگر كه ابدي‌ست و دار سعادتي كه باقي‌ست، آفريده شده است؛ و اين مطلب بر احسان‌هاي اخروي عالم بقا اشارت دارد و بر آن گواهي مي‌دهد.
اي خالق كل شي!
تمام مخلوقات روي زمين در مُلك تو، در زمين تو، با حول و قوّت تو و با قدرت و اراده و علم و حكمت تو اداره مي‌شوند و مُسخّر تو هستند. آن ربوبيتي كه فعاليتش بر روي زمين مشاهده مي‌گردد چنان احاطه و شمولي دارد، و نحوه اداره و تدبير و تربيت او چنان كامل و حساس است، و افعالش در هر سو چنان واحد و توأم و مشابه است، كه نشان مي‌دهد ربوبيت و تصرّفي در حكم كلي‌اي كه انقسامش
— 245 —
غيرممكن بوده و كلّي كه قبول جزء نمي‌كند، وجود دارد. زمين با تمام سكنه‌اش با زبان‌هاي بي‌شمار، ظاهرتر از لسان قال، خالق خود را تقديس مي‌كند و تسبيح مي‌گويد، و با لسان حالِ نعمت‌هاي بي‌نهايت‌اش، رزّاق ذوالجلال را حمد و ثنا و مدح مي‌گويد.
اي ذات اقدسي كه به دليل شدت ظهور و عظمت كبريا پنهان هستي!
با تمام تقديس‌ها و تسبيح‌هاي زمين، تو را از نقصان و عجز و شريك پاك و منزّه مي‌كنم و با تمام تحميدات و ثناهايش، تو را مدح و ستايش مي‌گويم.
اي ربُّ البَرِّ و البحر!
با درسي كه از قرآن و تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام گرفته‌ام، دانستم: همان‌طور كه آسمان‌ها و فضا و زمين بر يگانگي و هستي تو شهادت مي‌دهند، درياها و نهرها و چشمه‌ها و رودها بر وجوب وجود و وحدت تو به‌طور بديهي گواهي مي‌دهند.
آري، هيچ موجودي و حتي هيچ قطره‌‌يي در درياها كه مانند ديگ بخار منبع عجايب دنياي ما هستند، يافت نمي‌شود كه با وجود و نظم و منافع و وضع خود خالقش را نشناساند.
همه مخلوقات عجيبي كه روزي‌شان در ميان دانه‌هاي ساده شن يا در آبي معمولي بدان‌ها داده مي‌شود، يا حيوانات دريايي كه خلقت‌شان آكنده از نظم است، به ويژه نوعي از آن‌ها كه با ميليون‌ها تخمي كه مي‌گذارد درياها را به وجد مي‌آورد، با نوع آفرينش و وظيفه‌‌يي كه بر عهده دارند و با نشو و نما و تدبير و تربيت‌شان، به آفريدگار اشاره مي‌كنند و بر رزاق گواهي مي‌دهند. هم‌چنين در دريا هيچ گوهر زيبا، باشكوه، و گران‌بهايي نيست كه با خلقت جميل و فطرت جذاب و خاصيت نافع خود، تو را نشناسد و نشناساند.
آري، آن‌ها يك به يك گواهي مي‌دهند و در هيأت مجموعه نيز همگي با هم، آميخته در هم، با مُهر خلقت و وحدتي كه دارند و سهولتي كه در آفرينش آن‌ها هست و تعداد واقعاً كثيرشان، بر يگانگي تو شهادت مي‌دهند. كره‌ي زمين را به
— 246 —
همراه خشكي‌ها و نيز درياهايش كه اين خشكي‌ها را احاطه كرده، معلّق نگاه داشته و بدون آن‌‌كه بريزند و متلاشي شوند به دور خورشيد گردانده، و خاك را استيلا نداده، و از شني ساده و آب، حيوانات و جواهر متنوع و منتظم را خلق كرده، و ارزاق و ساير امور را به‌طور كلي و كامل اداره نموده و تدبيرشان را كرده؛ و ديده نشدن جنازه‌هاي فراوان، در حالي كه ايجاب مي‌كند روي سطح دريا را احاطه كرده باشند، همه به تعداد موجودات، بر هستي تو و واجب الوجود بودنت اشاره دارند و گواهي مي‌دهند.
هم‌چنان كه دلالت اينان بر شكوه سلطنت ربوبي و عظمت قدرت‌ات كه بر همه چيز احاطه دارد، بسيار آشكار است، ستارگان عظيم و منتظم فوق آسمان‌ها تا ماهي‌هاي بسيار ريزي كه در اعماق درياها با انتظامي خاص روزي داده مي‌شوند، بر گستردگي‌هاي بي‌منتهاي رحمت و حاكميت‌ات كه شامل هر چيزي شده و بر آن‌ها حكم مي‌راند گواهي مي‌دهند، و با انتظام و فايده و حكمت‌هايي كه دارند و با ميزان و موازنه خود بر علم تو كه بر هر چيز محيط است و بر حكمتت كه شامل همه چيزهاست، اشاره مي‌كنند.
وجود درياي رحمت تو براي مسافران مهمان‌سراي دنيا و مُسخر بودنش براي انساني كه در سير و سياحت است و با كشتي از آن بهره مي‌برد، اشاره است بر مسافراني كه شبي را در توقف‌گاهي مي‌مانند و ذاتي در همان يك شب، هداياي فراوان دريايي به آن‌ها اكرام مي‌كند؛ و نيز اشاره است به اين‌كه او در مقر سلطنت ابدي‌اش چنان درياهاي رحمت ابدي دارد كه اين‌ها نمونه‌هاي كوچك و فاني آن مي‌باشند. وجود كاملاً شگفت‌انگيز درياها در اطراف زمين و رسيدگي دقيق به امور مخلوقات موجود در آن‌ها، بالبداهه نشان مي‌دهد كه فقط با قوت و قدرت و اراده و تدبير توست كه در مُلكَت مسخر فرمان تو‌اند و با لسان حال خويش خالق‌شان را تقديس كرده و "اَللّهُ اَكْبَرُ" مي‌گويند.
— 247 —
اي قدير ذوالجلالي كه كوه‌ها را براي سفينه زمين، ستون‌هايي توأم با خزاين قرار دادي!
با تعليمي كه از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم گرفتم، دانستم: درياها همان‌طور كه با تمام شگفتي‌هايشان تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند، كوه‌ها نيز با حكمت‌ها و خدماتي چون كاستن از تأثيرات زلزله، كه موجب سكونت زمين ‌شده و با بيرون راندن تلاطم داخلي، سكوت و آرامشش را تأمين مي‌كنند، و با رهايي زمين از استيلاي درياها، تصفيه هوا از گازهاي مضرّ، تأمين ذخيره آب، و نگهداري و محافظت از معادن مورد نياز ذي‌حياتان، تو را مي‌شناسند و مي‌شناسانند.
آري، انواع سنگ‌هاي موجود در كوه‌ها و اقسام مختلف موادي كه علاج بيماري‌هاي گوناگون مي‌باشند، و مواد متعدد معدني كه مورد نياز ذي‌حياتان مخصوصاً انسان است، و گروه نباتات كه كوه‌ها و صحراها را با گل‌هايشان تزيين مي‌كنند و با ميوه‌هايشان به وجد مي‌آورند، همه و همه با حكمت‌هايي كه تصادف بودن‌شان غير ممكن است، با نظم خود و با حُسن خلقت و فوايدشان و به ويژه با تشابه ظاهري كه برخي مواد معدني مانند نمك، جوهر ليمو، سولفات و زاج دارند اما طعم‌شان بسيار متفاوت است، مخصوصاً انواع مختلف گياهان كه از خاكي ساده و معمولي حاصل مي‌شوند و گل‌ها و ميوه‌هاي گوناگوني مي‌دهند، اين‌ها همه بالبداهه بر وجوب وجود صانعي كه بينهايت قدير و حكيم و رحيم و كريم است، شهادت مي‌دهند و در عين حال با هيأت مجموعه خود نيز با نقاطي هم‌چون وحدتِ سرپرستي، وحدتِ تدبير و مواردي هم‌چون همراهي و يكساني و ارزاني و سهولت و سرعتِ در آفرينش و كثرت موجود در منشأ و مسكن و خلقت و صنعت، بر وحدت و احديت آن صانع اشاره مي‌كنند.
هر يك از انواع مصنوعات موجود در سطح كوه‌ها و درون‌شان، در هر نقطه‌‌يي از زمين، در لحظه‌‌يي واحد ايجاد مي‌شوند؛ به گونه‌‌يي يكسان، دور از خطا، در غايت كمال و سرعت، بدون آن‌كه كار يكي مانع ديگري شود، در عين آميختگي با ساير انواع، بدون اين‌كه به هم بياميزند، ايجاد مي‌شوند و اين دلالت دارد بر شكوه ربوبيت
— 248 —
تو و عظمت قدرتي كه انجام هيچ كاري برايش گران نيست. به همين ترتيب، پوشاندن سطح و درون كوه‌ها با درختان و گياهان و مواد معدني موزون، طوري كه جوابگوي نيازهاي بي‌شمار همه آفريدگان ذي‌حيات روي زمين و حتي امراض متنوع آن‌ها يا ذوق‌ها و تمايلات گوناگون‌شان باشد، و مُسَخَّر كردن اين نعمت‌ها براي نيازمندان، بر رحمت گسترده و بي‌منتهاي تو و وسعت بي‌نهايت حاكميت‌ات دلالت دارد. وجود موادي كه در طبقات زيرين خاك در تاريكي و به صورت مختلط، پنهان است و با دانايي و بينايي و بدون خطا و به شكل منظم نسبت به نيازها ظاهر مي‌گردند، بر احاطه علمي تو كه بر هر چيز تعلق مي‌يابد و شمول حكمت‌ات كه تنظيم كننده همه امور است و همه چيز را در بر مي‌گيرد دلالت دارد، و احضار داروها و ذخيره‌سازي مواد معدني، اشاره و دلالت آشكاري‌ست بر محاسن تدابيرِ كريمانه و رحيمانه ربوبيت‌ات و لطايف محتاطانه عنايت‌ات.
كوه‌هاي بزرگ براي مهماناني كه در مهمان‌سراي اين جهان مسافرند، انبارهاي عظيم ذخايري جهت تأمين نيازها و احتياجات‌شان در آينده هستند؛ مخازن كاملِ بسياري از گنجينه‌هاي مورد نياز كه ممكن است به كارشان آيد؛ لذا اشارتي و بلكه دلالت يا شهادتي هستند بر اين‌كه صانعي چنين كريم و مهمان‌نواز، حكيم و مهربان، قدير و دوستدار پرورش، قطعاً براي مهماناني كه بسيار دوستشان دارد، در عالم ابدي داراي احسان‌هاي ابدي و خزاين جاودان است. در برابر كوه‌هاي اين جهان، در آن‌جا ستارگان چنين وظيفه‌‌يي را بر عهده دارند.
اي قادر كل شي!
كوه‌ها و مخلوقات موجود در آن، در ملك تو و با قوت و قدرت و علم و حكمت تو مُسخّر و انباشته شده‌اند. آن‌ها خالق‌شان را كه چنين تسخيرشان كرد و بدان‌ها وظيفه داد، تقديس مي‌كنند و تسبيح‌اش مي‌گويند.
اي خالق رحمن و اي ربّ رحيم!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم فرا گرفتم، دانستم: همان‌طور كه فضا و زمين و آسمان و كوه و دريا با مخلوقات و مشتملات‌شان تو
— 249 —
را مي‌شناسند و مي‌شناسانند، تمام درختان و گياهان روي زمين نيز با برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هايشان بالبداهه تو را مي‌شناسند و معرفي مي‌كنند.
برگ درختان و گياهان كه در حركتِ ذكريهي جذبه‌دارانه‌ي خويش‌اند، و گل‌هايشان كه با زيبايي خود، اسماي صانع را توصيف و تعريف مي‌كنند، و ميوه‌هايشان كه بر اثر لطافت و تجلي مرحمت خندان‌اند، غير ممكن است ناشي از تصادف باشند؛ نظمي در صنعتي متعالي، ميزاني در نظم، زينتي در ميزان، نقش‌هايي در زينت، رايحه‌هايي دلنشين و جداگانه در نقش‌ها، و طعم‌هاي مختلف ميوه‌ها در رايحه‌ها، بالبداهه بر وجوب وجود صانعي بي‌نهايت كريم و رحيم شهادت مي‌دهند. به همين ترتيب، موارد مذكور در هيأت مجموعه خود و با نقاطي هم‌چون وحدت و همبستگي در كل زمين، تشابه و مشابهت در سكّه خلقت، تناسب در تدبير و اداره امور، موافقت در افعال ايجاديِ متعلّق به مخلوقات و اسماي ربّاني، اداره افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع مذكور به يك‌باره و بدون آن‌كه خطايي صورت گيرد، همه بالبداهه بر وحدت و احديّت صانع واجب الوجود شهادت مي‌دهند.
چنان‌كه آن‌ها بر وجوب وجود و يگانگي‌ات شهادت مي‌دهند، اعاشه و اداره‌ي افراد بي‌شمار لشكر ذي‌حياتان ی كه متشكل از چهارصد هزار ملت مختلف بر روي زمين است ی و ايجاد بي‌نقص‌شان بدون خطا و هرج و مرج، بر شكوه وحدانيت ربوبيتت و عظمت قدرتت كه موجب آفرينش بهار به آساني خلق يك گل مي‌گردد و به همه چيز تعلق مي‌يابد، دلالت دارد. به همين ترتيب به وسعت بي‌نهايت رحمتت كه انواع و اقسام خوراكي‌ها را در هر سوي زمين پهناور براي بي‌شمار حيوان و انسان تأمين مي‌كند، اشاره كرده و جريان امور بي‌حد و حصر و اِنعام‌ها و اداره‌ها و اعاشه‌ها و افعالي كه در نهايت نظم و ترتيب به انجام مي‌رسند و اين‌كه همه چيز حتي ذرات كوچك، مطيع و مُسخّر اوامر و اجرائيات مذكور هستند، به يقين بر وسعت بي‌انتهاي حاكميت‌ات دلالت دارند. اين‌كه همه‌ي امور مربوط به شاخ و برگ و ريشه و ميوه و گل درختان و گياهان با بينايي و دانايي، و ناظر بر فوايد و مصالح و حكمت‌ها به انجام مي‌رسد، مطلبي‌ست كه كاملاً آشكارا بر علم محيط تو و شمول حكمت‌ات بر هر چيز دلالت دارد و با انگشتان بي‌شمار بدان
— 250 —
اشاره مي‌كند؛ و نيز بر جمال صنعت تو كه در غايت كمال است و كمال نعمتت كه در ‌نهايت جمال قرار دارد، با زبان‌هاي بي‌شمار ثنا و مدح مي‌گويند.
در اين سرسراي گذرا و مهمانكدهي فاني، در مدتي كوتاه و عمري اندك، احسان‌ها و نعمت‌هاي با ارزش و اكرام‌ها و پذيرايي‌هايي كه با دستان درختان و گياهان صورت مي‌گيرد، همه اشاره‌ دارند و گواهي مي‌دهند كه ذات رحيم و كريم قدرتمندي كه در اين‌جا چنين با محبت به مهمانانش رسيدگي مي‌كند، تمام احسان‌ها و ضيافت‌ها را براي شناساندن خود و براي اين‌كه بندگان، او را دوست بدارند اعمال مي‌دارد؛ اما براي جلوگيري از عكس مطلب و براي اين‌كه آفريدگانش نگويند: "نعمت‌هايش را به ما چشاند، اما قبل از اين‌كه تناول كنيم ما را از بين برد" و باعث نشوند ديگران نيز چنين بيانديشند، و براي اين‌كه سلطنت الوهيت‌اش هم‌چنان باعظمت بماند و منكر رحمت بي‌منتهايش نشوند و اجازه انكارش را به ديگران نيز ندهند و براي اين‌كه دوستان‌اش را به سبب محروميت، تبديل به دشمن نكند، قطعاً در جهاني ماندگار و دياري باقي براي بندگانش كه تا ابد در آن‌جا اسكان‌شان داده، از خزاين ابدي رحمت در جنات ابدي‌اش درختان پر ثمر و نباتات پرگل ابدي و متناسب با بهشت فراهم كرده است. بنابراين آن‌چه در اين جهان ديده مي‌شود نمونه‌هايي براي نشان دادن به مشتريان ابدي‌ست.
درختان و گياهان همگي با كلمات برگ و گل و ميوه‌هايشان تو را تقديس مي‌كنند و تسبيح و تحميد مي‌گويند. هر يك از آن كلمات نيز جداگانه تو را تقديس مي‌كنند؛ به ويژه ميوه‌ها به صورتي بديع در حالي كه گوشت آن‌ها بسيار متفاوت، صنعت‌شان شگفت‌انگيز و دانه‌هايشان فوق‌العاده است، چون طَبَق‌هاي خوراكي به دست درختان داده شده و بر سر گياهان گذاشته مي‌شوند و به منظور ارسال براي ذي‌حياتان مهمان، تسبيحات‌شان كه به لسان حال بود، در حالت ظهور به مرتبه لسان قال در مي‌آيد. همه آن‌ها در ملك تو و با قوت و قدرت تو، با اراده و احسان تو و با حكمت و رحمت تو مُسخر شده‌اند و مطيع همه اوامرت هستند.
— 251 —
اي صانع حكيم و اي خالق رحيم! اي كه بر اثر شدت ظهور پنهان هستي و به دليل كبرياي عظمت‌ات مستور شده‌يي!
به زبان همه برگ‌ها و گل‌ها و ميوه‌هاي درختان و گياهان و به تعداد تمام آن‌ها، تو را از قصور و عجز و داشتن شريك تقديس مي‌كنم و حمد و ثنايت مي‌گويم.
اي فاطر قدير! اي مدبّر حكيم! اي مربّي رحيم!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ گرفتم؛ دانستم و ايمان آوردم: كه درختان و گياهان تو را مي‌شناسند و به همين ترتيب صفات قدسي و اسماي حسناي تو را به ديگران مي‌شناسانند. نيز هر يك از انسان‌ها و حيوان‌ها به عنوان گروهي از ذي‌حياتان كه داراي روح مي‌باشند، با اعضاي داخلي و خارجي موجود در بدن خود كه مانند ساعت‌هاي كاملاً دقيق و منظم كار مي‌كنند و به كار گرفته مي‌شوند، و با جوارح و حواسي كه با نظمي بسيار پيچيده و ظريف، و ميزاني كاملاً حساس و با فايده‌هايي بسيار مهم در وجودشان قرار داده شده، و با اعضايي كه با آفرينشي كاملاً ماهرانه در پيكرشان نهاده شده و با جلدهايي در غايت حكمت و موازنه‌‌يي بسيار دقيق خلق شده‌اند، بر وجوب وجود تو و تحقق صفاتت گواهي مي‌دهند؛ زيرا قدرت كور و طبيعت بي‌ادراك و تصادف سرگردان نمي‌تواند در صنعتي تا اين‌حد ظريف و آگاهانه و عالمانه و حكمتي چنين مدبِّرانه و در اوج توازن دخالتي كند؛ نه، آفرينش نمي‌تواند كار آن‌ها باشد، اين امكان ندارد. اين‌كه مخلوقات به خودي خود آفريده شده باشند نيز صدبار محال در محال است؛ زيرا در آن صورت هر ذره از وجود انسان بايد هر چيزِ دخيل در شكل‌گيري جسدش را بداند و حتي مي‌بايست از همه چيزهاي مرتبط با او در جهان خبر داشته باشد، آن را ببيند و داراي دانش و قدرتي فراگير (هم‌چون علم و قدرت اله) باشد؛ در آن صورت تشكيل بدن انسان به او سپرده مي‌شود، و مي‌توان گفت به خودي خود موجود مي‌شود.
وحدت تدبير و اداره، و وحدتِ نوعيه و جنسيه‌ي هيأت مجموعه‌ (ي انسان و حيوان)، و يگانگي خاتم فطرتي كه در مشابهت نقاطي چون گوش و چشم و دهان مشاهده مي‌گردد، و اتحاد در مُهر حكمتي كه در سيماي افراد هر نوع ديده مي‌شود
— 252 —
و نيز همبستگي‌اي كه در اعاشه و ايجاد وجود دارد، هيچ ‌يك از چنين كيفياتي نيست مگر اين‌كه بر وحدت تو شهادت قطعي مي‌دهد. در هر يك از موارد ذكر شده، تجلّي تمام اسماي ناظر بر كائنات را مي‌توان مشاهده كرد كه بر احديت موجود در واحديت‌ات اشاره دارد.
انسان‌ها و صدها هزار نوع از حيواناتي كه بر روي زمين پراكنده‌اند، چون لشكري منظم و مطيع و مجهز و تحت فرمان كه كوچك‌ترين تا بزرگ‌ترين‌شان را شامل مي‌شود، از فرامين دقيق ربوبي تبعيت مي‌كنند و بدين ترتيب بر شكوه ربوبيت دلالت دارند؛ نيز با اين‌كه كثير و بسيار با ارزش و در غايت كمالاند، وجود يافتن‌شان سريع است، و در عين حال كه از بي‌نهايت صنعت برخوردار مي‌باشند، آفريدن‌شان بسيار سهل است. آن‌ها با چنين حقايقي بر عظمت قدرت تو دلالت دارند و بر رحمت گسترده‌ات اشاره دارند؛ كه رزق ميكروب تا كرگدن و كوچك‌ترين مگس تا بزرگ‌ترين پرنده را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب تأمين مي‌كني، و هر كدام‌شان هم‌چون سربازي مطيع به وظيفه فطري خود عمل مي‌كنند، و روي زمين در هر بهار به جاي همه آن‌هايي كه در فصل پاييز مرخص شده بودند، اردوگاهي براي آن لشكر مي‌شود و همه از نو زير پرچم قرار مي‌گيرند، كه همگي اين موارد بر وسعت بي‌نهايت حاكميت‌ات دلالت دارند. هر يك از حيوانات به عنوان نسخه‌‌يي كوچك و نمونه‌‌يي مختصر از كائنات، با علمي به غايت عميق و حكمتي به غايت دقيق خلق شده‌اند، به نحوي كه اجزاي تركيبي آن‌ها در هم نمي‌آميزد و شكل و ظاهر هر كدام‌شان جدا جدا، عاري از خطا و دور از هر گونه سهوي و بدون نقصان ايجاد مي‌گردد. اين امر به تعداد موجودات مزبور بر اين دلالت مي‌كند ‌كه علم تو بر هر چيز احاطه دارد و حكمت‌ات همه چيزها را شامل مي‌شود. هر يك از آن‌ها با خلقت زيبا و هنرمندانه خود، معجزه صنعت و نمونه خارق‌العاده‌‌يي از حكمت تو مي‌باشند و بر كمال حُسین صنعت ربّاني ی كه علاقه وافري بدان داري و خواهان ديده شدنش هستي ی و بر زيبايي كامل آن اشاره دارد. و هر يك از آن‌ها مخصوصاً نوزادانِ به غايت دوست داشتني، با تغذيه
— 253 —
دلنشين‌شان از لحاظ تأمين خواسته‌ها و نيازهاي‌شان، اشارات بي‌شماري بر جمالِ به غايت زيبايِ عنايت تو محسوب مي‌شوند.
اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الامين! اي مالك يوم الدين!
با تعليم رسول اكرم‌ات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و ارشاد قرآن حكيم‌ات دانستم: كه برگزيده‌ترين نتيجه كائنات، حيات است و برگزيده‌ترين خلاصه حيات، روح است و برگزيده‌ترين قسم ذي‌روحان، ذي‌شعوران است و جامع ذي‌شعوران، انسان است، و سراسر كائنات نيز مُسخَّر حيات است و براي آن در حركت است. ذي‌حياتان، مُسخر ذي‌روحان‌اند و براي آنان به دنيا آورده مي‌شوند، و ذي‌روحان مُسخر انسان‌ها هستند و آن‌ها را ياري مي‌كنند. انسان‌ها فطرتاً آفريدگار خويش را بسيار دوست دارند و آفريدگارشان نيز آن‌ها را دوست دارد و علاقهمند است كه به هر وسيلهيي كاري كند كه او را دوست داشته باشند. استعداد انسان و عوامل معنوي او ناظر بر جهاني ابدي و حياتي جاودان است. قلب و ادراك انسان با تمام توان خواهان بقاست و زبانش با دعاهاي بي‌شمار براي جاودانگي نزد خالق خود التماس مي‌كند. البته و در هر حال او انسان‌هايي را كه دوست دارند و دوست داشته مي‌شوند، و محبوب و مُحب‌اند، نمي‌ميراند مگر اين‌كه حياتي دوباره به آن‌ها بدهد؛ آن‌ها را براي محبتي ابدي آفريده است و در واقع نمي‌بايست آن‌ها را با عداوتي ابدي برنجاند. حكمت او ادامه حيات سعادتمندانه آن‌ها را در عالم ابدي ديگر اقتضا مي‌كند، و براي همين انسان را به اين دنيا فرستاده‌اند تا تلاش كند و شايستگي عالم ابدي را به دست آورد. انسان با تجلّي اسماي جلوه‌گر بر او در اين دنياي فاني و كوتاه مدت، آيينهي اسماي مذكور در عالم بقا مي‌شود و اين اشاره است بر اين نكته كه انسان مظهر تجليّات ابدي اسما خواهد شد.
آري، دوست صادقِ آن‌چه جاودانه است، جاودان خواهد شد، و آيينهي ذي‌شعورِ (خدايِ) باقي، لازم است باقي شود.
از روايات صحيحه دانسته مي‌شود كه روح حيوانات باقي خواهد ‌ماند، و در برخي موارد خاص، حيواناتي مانند هدهد و مور سليمان (ع)، ناقه صالح (ع)، و سگ اصحاب كهف به لحاظ روحي و جسميِ توأمان به عالم باقي مي‌روند و هر نوع (از
— 254 —
حيوانات)، جسدي خواهند داشت تا گاه گاهي از آن استفاده شود؛ علاوه بر روايات، اقتضاي حكمت و حقيقت و رحمت و ربوبيت نيز همين است.
اي قدير قيّوم!
تمام ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران در ملك تو‌‌‌ هستند و فقط با قوت و قدرت و اراده و تدبير و رحمت و حكمت توست كه تسخير فرامين ربوبيتت هستند و با وظايف فطري مسئول قرار داده شده‌اند. قسمي از آن‌ها نيز نه به دليل قدرت و توانايي انسان، كه به سبب ضعف و عجز فطري او و نيز به موجب رحمت‌ات مُسخّر انسان قرار داده شده‌اند. آن‌ها با لسان حال و قال، صانع و معبود خود را از قصور و داشتن هر گونه شريك تقديس مي‌كنند و با حمد و سپاس براي نعمت‌هايش، هر يك عبادت خاص خود را به جا مي‌آورند.
اي ذات اقدسي كه به سبب شدت ظهور، پنهان هستي و به سبب عظمت كبريايت در حجاب قرار داري!
نيت مي‌كنم با تسبيح همه ذي‌روحان، تو را تقديس كنم و بگويم:
‌سُبْحَانَكَ يَا مَنْ جَعَلَ مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ
يا رَبَّ العالمين! يا اِلهَ اَلاوَّلينَ وَ الآخَرينَ!
يا رَبَّ السَماواتِ وَ الارضين!
با تعليم رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درسي كه از قرآن حكيم‌ات فرا گرفتم دانستم و ايمان آوردم: چنان كه آسمان، فضا، زمين، برّ و بحر، درخت، گياه و حيوان با تمام افراد و اجزا و ذرات‌شان تو را مي‌دانند و مي‌شناسند و بر هستي و يگانگي‌ات گواهي مي‌دهند و بر آن دلالت و اشارت دارند، انبيا و اوليا و اصفيا نيز به‌واسطه الهامات و كشفيات و مشاهدات و استخراجات قلبي و عقلي، با قطعيتي به قوّت صدها اجماع و تواتر، بر وجوب وجود و وحدانيت و احديت تو گواهي داده و از آن خبر مي‌دهند، و با معجزات و كرامات و براهين يقيني، خبر خود را اثبات
— 255 —
مي‌كنند؛ آنان كه خلاصه نوع بشرند و بشر نيز خلاصه ذي‌حيات و ذي‌حيات هم خلاصه‌يي از كائنات مي‌باشد.
آري، در قلبها، هيچ يك از خاطرات غيبيه كه ناظر بر ذات هشدار دهنده از وراي پردهي غيب باشد، و هيچ الهام صادقه ناظر بر ذات الهام كننده، و هيچ اعتقاد يقيني كه به صورت حق اليقين و كاشف اسماي حسني و صفات قدسيه‌ات باشد، و هيچ قلب نوراني كه به واسطه عين اليقين، انوار واجب الوجود را در انبيا و اوليا مشاهده كند، و هيچ خرد منوّري وجود ندارد كه آيات وجوبي آفريننده همه موجودات و براهين وحدت او را در اصفيا و صديقين با علم اليقين تصديق نكند و بر وجوب وجود و صفات قدسيه‌ات و وحدت و احديت و اسماي حسناي تو شهادت ندهد، دلالت نكند و اشارتي نداشته باشد؛ به ويژه معجزات روشني كه خبرهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را به عنوان زبده و رئيس و امام همه انبيا و اوليا و اصفيا و صديقين تصديق مي‌كنند. و نيز هيچ يك از حقايق عاليه كه بيانگر حقانيت او مي‌باشند، و هيچ يك از آيات توحيدي و قاطع قرآن معجزُ البيان كه خلاصه خلاصه همه كتاب‌هاي حقيقي و مقدس مي‌باشند، و هيچ يك از مسائل قدسي مرتبط با مسائل ايماني در قرآن نيست كه بر وجوب وجود تو و صفات قدسي‌ات و وحدت و احديت و اسما و صفات‌ات گواهي ندهد و دلالت و اشاره نكند!
صدها هزار مخبر صادق با استناد به معجزات و كرامات و حجّت‌هايشان، بر وجود و يگانگي تو گواهي مي‌دهند، و در عين حال با اجماع و اتفاق نظر از درجه حشمت ربوبيت‌ات ی كه از اداره كليات امور عرش اعظمِ محيط بر همه چيز، تا اطلاع و شنيدن و اداره كردن جزئي‌ترين و پنهاني‌ترين خطورات و آرزوها و دعا‌هاي قلب را در بر ميگيرد ی خبر مي‌دهند، و از درجه‌ي عظمت قدرت‌ات كه در همه چيز جريان دارد، خبر مي‌دهند و آن را اثبات مي‌كنند؛ قدرتي كه در برابر ديدگان ما اشياي مختلف و بي‌شمار را به يك‌باره مي‌آفريند، به نحوي كه هيچ كاري مانع كار ديگر نمي‌گردد و بزرگ‌ترين چيز به سهولت خلق كوچك‌ترين مگس، آفريده مي‌شود.
— 256 —
آن‌ها با معجزات و حجّت‌هاي خود، از وسعت بي‌نهايت حاكميت او خبر داده، و اثبات مي‌كنند كه خداوند با رحمت بي‌نهايت گسترده‌اش، كائنات را براي ذي‌روح مخصوصاً انسان، سرايي كامل قرار داد و بهشت و سعادت ابدي را براي جن و انس حاضر نمود، و رسيدگي به احوال كوچك‌ترين جاندار را فراموش ننمود و براي تلطيف و جلب اطمينان ناتوان‌ترين قلب‌ها كوشيد. هم چنين انواع مخلوقات از ذرّات تا سيّارات را مطيع امر خود ساخت، آن‌ها را مُسخّر نمود و به هر يك وظيفه‌‌اي داد. نيز كائنات را در حكم كتاب بزرگي قرار داد كه به تعداد اجزايش داراي رساله است، و در كتاب مبين و امام مبين كه دفاتر لوح محفوظ به شمار مي‌روند، سرگذشت همه موجودات را قيد نمود و برنامه و فهرست همه درخت‌ها را در دانه‌هايشان قرار داد و تاريخچه حيات ذي‌شعوران را با نظم و ترتيب و بي‌هيچ خطايي در حافظه‌ها نهاد؛ اين‌ها همگي بر محيط بودن علم او بر همه چيز اشاره دارند. همچنين در هر موجود حكمت‌هاي فراوان قرار داد؛ از يك درخت به تعداد ميوه‌هايش نتيجه حاصل نمود، و در وجود هر جانداري به تعداد اعضا و بلكه به تعداد اجزا و سلول‌هايش، مصالحي قرار داد، زبان انسان را در وظايف گوناگوني به كار گرفت و علاوه بر آن، به تعداد طعم غذاها ميزان‌هايي در آن قرار داد. آن‌ها با اجماع و به اتفاق شهادت مي‌دهند و دلالت و اشارت دارند كه حكمت قدسي او همه چيز را شامل مي‌شود؛ تجلّي اسماي جمالي و جلالي‌اش كه نمونه‌هاي آن در اين دنيا مشاهده مي‌شود، به درخشان‌ترين وجه تا ابدالآباد ادامه خواهد يافت؛ و احسان‌هاي او كه نظايرش در اين جهان فاني رؤيت مي‌گردد، به صورت درخشان در دار سعادت استمرار و بقا خواهد داشت؛ و مشتاقاني كه موافق به ديدار اين امور در دنيا شوند، در جهان آخرت نيز همراه و رفيق آن‌ها خواهند بود.
در رأس همه، رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با استناد به صدها معجزه روشن، و قرآن حكيم با آيات قاطع خود، و نيز انبيا كه اصحاب ارواح نيّره‌اند و اوليا كه اقطاب قلوب نوراني‌اند و اصفيا كه ارباب عقول منوّره‌اند، با استناد به صحف و كتاب‌هاي مقدس و وعد و وعيدهايت كه مكرّر بيان شده، و با اعتماد به صفات و شئونات قدسي‌ات چون جمال و جلال و حكمت و عنايت و رحمت و قدرت و عزّت جلال و سلطنت ربوبيت‌ات و با اعتقاد علم اليقيني و كشفيات و
— 257 —
مشاهدات‌شان، سعادت ابدي را به جن و انس بشارت مي‌دهند و اعلام مي‌دارند، و با ايمان گواهي مي‌دهند كه جهنم براي اهل ضلالت مهياست.
اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال و اي صاحب عزّت و عظمت و جلال!
تو صدهزار بار مقدس‌تر و بي‌نهايت منزّه و متعالي‌تر از آن هستي كه اهل ضلالت و كفر را، كه دوستان صادق و وعده‌ها و صفات و شئونات تو را تكذيب مي‌كنند و حشر را انكار مي‌كنند، تأييد كني! آن‌ها مقتضيات قطعي سلطنت ربوبيتت و دعاهاي فراوان و درخواست‌هاي بي‌شمار بندگان مقبولت را رد مي‌كنند؛ بندگاني كه تو آن‌ها را دوست مي‌داري و آن‌ها نيز با تبعيّت از تو موجب خرسندي‌ات مي‌شوند. گمراهان با كفر و عصيان و انكار وعده‌ات، تو را تكذيب مي‌كنند و متعرّض عظمت كبرياي تو و عزت جلالت مي‌شوند، و به حيثيت الوهيت تو اهانت مي‌كنند و شفقت ربوبيتت را متأثر مي‌كنند. عدالت و جمال و رحمت لايتناهي‌ات را از چنين ظلم و وقاحت بي‌پاياني تقديس مي‌كنم! مي‌خواهم آيه
﴿ ‌سُبْحَانَهُ وَ تَعَالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا‌ ﴾
(اسرا: ٤٣) را به تعداد ذرّات وجودم بر زبان آورم! رسولان راستگو و واسطه‌هاي راست كردار سلطنت‌ات، به صورت حق اليقين، عين اليقين و علم اليقين بر خزائن رحمت و ذخاير احسانت در عالم بقا و تجلّي خارق‌العاده و جميل اسماي زيبايت ی كه همگي در جهان آخرت ظهور مي‌كنند ی شهادت و بشارت مي‌دهند و اشاره مي‌كنند. آن‌ها با ايمان به بزرگ‌ترين شعاع اسم "حق"، كه همين حقيقت بزرگ حشريه مي‌باشد، به بندگانت درس مي‌دهند؛ اسم حقي كه حامي و منبع و مرجع همه حقايق است.
اي ربّ الانبياء و الصدّيقين!
همه آن‌ها در ملك تو و با فرمان و قدرت و اراده و تدبير و علم و حكمت تو مُسخّر و موظف‌اند، و با تقديس و تكبير و تحميد و تهليل، كره زمين را به محل عظيمي براي ذكر و كائنات را به مسجد بزرگي تبديل كرده‌اند.
يا ربّي! يا ربّ السماوات و الارضين! يا خالِقي و يا خالِقِ كُلِّ شي!
— 258 —
به حقِّ رحمت و حاكميت و حكمت و اراده و قدرتت، كه آسمان‌ها را با ستارگان، زمين را با هر چه دارد، و مخلوقات را با تمام كيفيات‌شان مُسخّر خود كرده‌يي، نفس‌ام را مُسخّر من گردان! مطلوب‌ام را مُسخّرم كن! براي خدمت به قرآن و ايمان، قلب انسان‌ها را مُسخّر رساله نور گردان! ايمان كامل و حُسن عاقبت نصيب من و برادران‌ام كن! هم‌چنان كه دريا را مُسخّر حضرت موسي (ع)، آتش را مُسخّر حضرت ابراهيم (ع)‌، كوه و آهن را مُسخّر حضرت داوود (ع)، جنّ و انس را مُسخّر حضرت سليمان (ع) و شمس و قمر را مُسخّر حضرت محمّد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نمودي، عقول و قلوب را مُسخّر رساله نور گردان! من و طلبه‌هاي رساله نور را از شرّ نفس و شيطان و عذاب قبر و آتش جهنم محافظت فرما، و فردوس برين را نصيب‌مان كن! آمين، آمين، آمين!
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ وَ اخِرُ دَعْويهُمْ اَنِ الْحَمْدُ ِللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ‌ ﴾
اين درس را از قرآن و جوشن كبير، كه از مناجات نبوي‌ست، فرا گرفته بودم. اگر در ارائه‌ي آن به عنوان عبادتي متفكرانه به درگاه پروردگار مهربانم قصوري مرتكب شده باشم، قرآن و جوشن كبير را شفيع قرار مي‌دهم و از رحمت‌اش طلب عفو مي‌كنم.
سعيد نورسي
— 259 —

حجت ايمانيه نهم

مقدمه حشريه شعاع نهم
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
‌فَسُبْحَانَ اللّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ ٭ وَ مِنْ ايَاتِهِ اَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ اِذَا اَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ ٭ وَ مِنْ ايَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا اِلَيْهَا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فِى ذلِكَ َلايَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ٭ وَ مِنْ ايَاتِهِ خَلْقُ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ وَ اخْتِلاَفُ اَلْسِنَتِكُمْ وَ اَلْوَانِكُمْ اِنَّ فِى ذلِكَ َلايَاتٍ لِلْعَالِمِينَ ٭وَ مِنْ ايَاتِهِ مَنَامُكُمْ بِالَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ ابْتِغَاؤُكُمْ مِنْ فَضْلِهِ اِنَّ فِى ذلِكَ َلايَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ ٭ وَ مِنْ ايَاتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَيُحْيِى بِهِ اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ فِى ذلِكَ َلايَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ٭ وَ مِنْ ايَاتِهِ اَنْ تَقُومَ السَّمَاءُ وَ اْلاَرْضُ بِاَمْرِهِ ثُمَّ اِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ اْلاَرْضِ اِذَا اَنْتُمْ تَخْرُجُونَ ٭ وَ لَهُ مَنْ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ كُلٌّ لَهُ قَانِتُونَ ٭ وَ هُوَ الَّذِى يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ اَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلى فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ ‌وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
(روم: ٢٧ ی ١٧)
— 260 —
ك نكته‌ي اكبر و يك حجّت اعظمِ اين آيات آسماني كه قطب و محوري از‌ ايمان را نشان مي‌دهند، و اين براهين قدسي كه حشر را ثابت مي‌كنند، در اين "شعاع نهم" بيان خواهد شد.
اين يك عنايتِ لطيف ربّاني‌ست كه سعيد قديمي
"سعيد قديمي" لقبي‌ست كه استاد نورسي قبل از پرداختن به تأليف رسايل نور (١٩٢٦) و قبل از بر دوش گرفتن وظيفه‌ي نجات ايمان مردم و الهام شدن رسايل نور از فيض قرآن كريم، بر خود اطلاق نموده است. م.
سي‌سال پيش در پايان يكي از آثارش به نام "محاكمات" كه مقدمه‌يي بر تفسير قرآن بود، چنين نوشت:
مقصد دوم
تفسير و بيانگر دو آيه از قرآن است كه به حشر اشاره دارد.
اما با اين جمله: نَخُو بِسْمِ‌ اللَّهِ الرَّحْمَینِ الرَّحِيمِ آغاز نمود، توقف كرد و بيش از آن نتوانست بنويسد.
به تعداد دلايل و نشانه‌هاي حشر، خالق رحيم‌ام را شكر مي‌كنم و حمد او را به زبان مي‌آورم كه بعد از سي‌سال توفيق بيان آن تفسير را نصيب من كرد. بدين‌گونه، تقريباً ده سال پيش مرا به تفسير يكي از آن دو آيه كه عبارت است از:
﴿ ‌فَانْظُرْ اِلى اثَارِ رَحْمَتِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ‌ ﴾
(روم: ٥٠)
موفق نمود، كه در نتيجه‌ي آن، «گفتار دهم» و «گفتار بيست و نهم» نگاشته شد و اين دو گفتارِ انعام شده از سوي خداوند، تفسير آن آيه و دو دليل بسيار قوي و روشن آن است، و منكران را به سكوت وا مي‌دارد.
پس از آن‌كه حدود ده سال از بيان آن دو دژ مستحكم و نفوذناپذير حشر سپري شد، باز پروردگار سبحان لطف نموده و تفسير آيه‌ي دوم يعني آياتِ اكبر آغازين اين بحث را در قالب اين رساله اكرام كرد.
اين شعاع نهم شامل "نُه مقام عالي" با يك "مقدمه‌ي مهم" است.
— 261 —
مقدّمه
اين مقدّمه شامل دو نقطه است كه نخست از فوايد روحي بسيار زياد عقيده‌ي حشر و از نتايج حياتي آن فقط يك نتيجه‌ي جامع را به اختصار بيان نموده است؛ و اظهار مي‌دارد كه عقيده به حشر چه قدر براي زندگي انسان به ويژه زندگي اجتماعي او لازم و ضروري‌ست. در ادامه از بين حُجّت‌هاي بسيار زياد عقيده و ‌ايمان به حشر، فقط يك حجّت كلّي را به اجمال نشان داده، و بيان مي‌دارد كه عقيده به حشر چنان امري بديهي‌ست كه شك و ترديدي به آن راه ندارد.
نقطه‌ي اول: در اين مورد كه ‌ايمان به آخرت ، مهمترين اساس زندگي اجتماعي و فردي انسان و پايه‌ي كمالات و خوشبختي اوست، به عنوان مقياس و نمونه از ميان صدها دليل، به چهار دليل زير به طور مشروح اشاره خواهيم كرد:
دليل اول: كودكاني كه تقريباً نيمي از بشريت را تشكيل مي‌دهند، فقط با تفكر بهشت مي‌توانند در برابر مرگ و مير‌ها ی كه براي‌شان بسيار وحشت‌آور و سوزناك به نظر مي‌رسد ی مقاومت نمايند و تحمّل آن را داشته باشند، و در پيكر نحيف و ظريف‌شان به يك نيروي معنوي دست يابند، و با تفكر بهشت، درهاي اميد را به روي روح و طبيعت‌شان كه ضعيف است و تاب مقاومت ندارد و به اندك چيزي مي‌گريد، بگشايند و با اميدواري و خوشحالي به زندگي‌شان ادامه دهند.
براي مثال: كودك با ياد بهشت به خود مي‌گويد: "برادر يا دوست عزيزم مُرد و به يكي از پرنده‌هاي بهشتي تبديل شد، و اكنون در بهشت در حال تفريح است و بهتر از ما زندگي مي‌كند." در غير اين صورت، مرگ كودكان هم سن خود و بزرگسالاني كه همه روزه در اطرافشان به وقوع مي‌پيوندد، مقاومت و نيروي معنوي اين بيچارگان ضعيف و ناتوان را زير و زبر كرده و همراه با چشمان‌شان، روح و قلب و عقل و ساير لطايف آنان را چنان به گريه مي‌انداخت كه يا محو و نابود شده، يا حيواني ديوانه‌ و بدبخت مي‌شدند.
— 262 —
دليل دوم: سالخوردگان كه از جهتي نيمي از بشريت را شامل مي‌شوند، فقط با "ايمان به آخرت" مي‌توانند در برابر قبري كه در لبه‌ي آن قرار دارند، صبر و تحمّل نمايند؛ و در برابرِ به خاموشي گراييدن شعله‌ي زندگي‌شان ی كه بسيار به آن علاقه‌مندند ی و بسته شدن دَرِ دنياي زيباي‌شان، فقط با همين‌ ايمان مي‌توانند آرامش و تسلّي يابند؛ و در روح زود رنج و كودك گونه‌ي خويش در مقابل يأس و نااميدي اليم و ترسناك برخاسته از مرگ و زوال، فقط با اميد به زندگي جاودانه‌ي آخرت مي‌توانند مقابله نمايند. اما اگر ‌ايمان به آخرت نمي‌بود، اين پدران و مادران دلسوز و گرامي ی كه سزاوار شفقت و مهرباني هستند و به شدت به آرامش و استراحت قلبي نياز دارند ی چنان واويلاي روحي و دغدغه‌ي قلبي احساس مي‌كردند كه دنيا براي‌شان زنداني تيره و تار شده، و زندگي نيز به عذابي سخت مبدّل مي‌شد.
دليل سوم: جوانان، محور زندگي اجتماعي انسان‌ها را تشكيل مي‌دهند؛ آن‌چه جلوي تجاوز و ظلم و ويرانگري‌هاي احساساتِ در جوش و خروش و نفس و هواي افراطي‌ اين جوانان را مي‌گيرد و زندگي اجتماعي خوب و مفيدي را تأمين مي‌كند، فقط فكر جهنم است. اگر ترس از جهنم نمي‌بود، بنا بر قاعده‌ي اَلْحُكْمُ لِلْغَالِب ، اين جوانان مست و مدهوش در پي برآوردن هوس‌هاي‌شان، دنيا را براي بيچارگان و ضعيفان و درماندگان جهنم كرده و جايگاه بلند انسانيت را به حيوانيت پست مبدّل مي‌كردند.
دليل چهارم: در زندگي دنيوي انسان، جامع‌ترين مركز و اساسي‌ترين محور، زندگي خانوادگي‌ست؛ خانواده براي سعادت دنيوي، يك بهشت و پناهگاه و تحصن‌گاه به شمار مي‌رود، و خانه‌ي هر كسي، دنياي كوچك اوست. زندگي و سعادتِ آن خانه و خانواده، با احترام صميمانه و جدّي و وفادارانه، و با مهربانيِ حقيقي و مشفقانه و فداكارانه تأمين مي‌گردد؛ و اين حرمتِ حقيقي و مهرباني صميمي، با فكر و عقيده‌ي پيوند و رابطه‌ي برادريِ ابدي، و رفاقت دائمي و همراهي سرمدي در يك زمان بي‌نهايت و زندگي نامحدود، و نيز با تداوم رابطه‌ي پدري و فرزندي و برادري و دوستي به وجود مي‌آيد.
— 263 —
براي مثال: اين‌جاست كه يك شوهر به خود مي‌گويد: "همسرم در يك عالم ابدي و در يك زندگي ماندگار، دوست هميشگي و شريك زندگي من است، با آن كه پير و در هم شكسته شده، اما مهم نيست، چون يك زيبايي ابدي دارد و خواهد آمد، پس من به خاطر اين دوستي دائمي از هيچ فداكاري و مهرباني دريغ نخواهم كرد." بدين طريق، اين مرد مي‌تواند با همسر پيرش به مثابه يك حوري زيبا، با محبت و شفقت و مهرباني رفتار كند؛ در غير اين صورت، دوستي‌اي كه پس از يكي دو ساعت رفاقت گذرا و ظاهري به فراق و جدايي ابدي منجر ‌شود، بي‌شك دوستي صوري و موقت و بي‌بنيادي‌ست و حاصلي جز رقّت جنسي‌اي مانند حيوان، و مهرباني مجازي و احترام ساختگي ندارد. علاوه بر آن، هم‌چون حيوان، منافع و ساير هوس‌هاي ديگر ی كه بر او غالب‌اند ی آن مهرباني و احترام را مغلوب خود ساخته، و بدين‌گونه بهشت دنيوي را به جهنم ابدي تبديل مي‌كنند.
بدين‌ ترتيب، از صدها نتيجه‌ي ‌ايمان به حشر، يك نتيجهي آن به زندگي اجتماعي انسان برمي‌گردد، و هرگاه با چهار دليل مذكور از صدها جهت و فايده‌ي همين يك نتيجه، موارد ديگر مقايسه شود، خواهيد فهميد كه تحقق و وقوع حقيقت حشر به اندازه‌ي اثبات حقيقت والاي انسان و نيازهاي كلّي او قطعي‌ست؛ حتي واضح‌تر و روشن‌تر از دلالت گرسنگي موجود در معده انسان بر وجود غذاها، بر آن دلالت مي‌كند و شهادت داده و تحقق خود را نشان مي‌دهد. و اگر نتايج اين حقيقت حشر از زندگي انسان‌ها سلب شود، ماهيت بسيار مهم و عالي و ذي‌حيات انساني، به مثابه‌ي لاشهي گنديده و متعفّني خواهد شد كه پناهگاه ميكروب‌ها و آلودگي‌هاست.
اينك، جامعه‌شناسان و سياستمداران و علماي اخلاق كه با اداره امور و اخلاق و مسائل اجتماعي بشر سر و كار دارند، گوش خود را تيز كنند، بيايند و بگويند كه اين خلأ را با چه چيزي پُر خواهند كرد؟ و اين زخم‌هاي عميق را با چه چيزي معالجه خواهند نمود؟
— 264 —
نقطه‌ي دوم: از براهين بي‌شمار حقيقت حشر، به اختصار به بيان برهاني مي‌پردازيم كه از شهادت ساير اركان ايماني به حقيقت حشر سرچشمه مي‌گيرد. بدين‌گونه كه: همه‌ي معجزات حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه به رسالت او دلالت دارند، و همه‌ي دلايل نبوّت و براهين حقّانيت ايشان، همگي به تحقق حقيقت حشر گواهي داده و آن را ثابت ميكنند؛ زيرا دعوت آن حضرت عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام در طول حيات مباركش، پس از توحيد بر مسأله‌ي حشر تمركز يافته است. همه‌ي معجزات و حجت‌هاي او كه ساير پيامبران را تصديق نموده و به تصديق‌شان وا داشته، به همين حقيقت يعني حشر شهادت مي‌دهند، و كلمه‌ي شهادت "بِرُسُلِهِ" و نيز كلیمه‌ي شیهادت "و كُتُبِهِ" كه گواهي ادا شده‌ي "بِرُسُلِهِ" را به درجه‌ي بداهت ارتقا مي‌بخشد، شاهد همين حقيقت مي‌باشند؛ بدين‌گونه:
پيیش از همه، قیرآن معجزُ ‌البيان با همه‌ي معجزه‌ها، حجّت‌ها و حقايقش ی كه حقیانيت قرآن را ثابت مي‌كنند ی بر وقوع حشیر گواهي داده و آن را به اثبات مي‌رساند، زيرا يك سوم قرآن و شروع اكثر سوره‌هاي كوتاه، به حشر اختصاص دارد. يعني قرآن كريم با هزاران آيه‌اش، يا "صريح" يا با "اشاره"، از همين حقيقت خبر داده و آن را به وضوح ثابت كرده و نشان مي‌دهد. براي مثال:
‌اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ (تكوير: ١) يَا اَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ اِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ (حج:١) اِذَا زُلْزِلَتِ اْلاَرْضُ زِلْزَالَهَا (زلزله:١) اِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ (انفطار:١) اِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ (انشقاق:١) عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ (نبأ:١) هَلْ اَتيكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ (غاشيه:١)
پس قرآن كريم با انواع اين آيات در آغاز سي چهل سوره، با قاطعيت تمام نشان مي‌دهد كه مسأله‌ي حشر، مهم‌ترين و ضروري‌ترين حقيقت هستي‌ست، و با آيات ديگرش نيز به بيان دلايل گوناگون آن حقيقت مي‌پردازد و اقناع مي‌كند.
— 265 —
با وجود اين‌كه تنها يك اشاره‌ي آيهيي‌ از قرآن حقايق "علمي" و "كَوني" بسيار زيادي را در جلوي چشمان‌مان در علوم اسلامي به بار نشانده، حال آيا امكان دارد اين مسأله حشر ی كه با هزاران مدعا و شهادت اين كتاب، به تابندگي خورشيد ظهور كرده ی عاري از حقيقت باشد و انكار شود؟ آيا انكار آن هم‌چون انكار خورشيد و حتي انكار كائنات غير ممكن نبوده و صد درجه محال و باطل نيست؟!
آيا ممكن است هزاران سخن و وعده و تهديد پادشاهِ با عزّت و با قدرتي، دروغ و عاري از حقيقت باشد؛ در حالي كه گاهي صرفاً به خاطر اين‌كه يك اشاره‌ي پادشاه بي‌ارزش نشده و دروغ واقع نشود، لشكري به حركت در مي‌آيد و وارد جنگ مي‌شود.
اينك سلطاني معنوي و ذي‌شأن را در نظر بگيريد كه طي سيزده قرن و بي‌توقف، بر ارواح و عقول و قلوب و نفوس بي‌شماري بر اساس حق و حقيقت حكم كرده و تربيت و اداره نموده است؛ با آن‌كه فقط يك اشاره‌ي او براي اثبات چنين حقيقتي كافي‌ست، اما او با هزاران بار شرح و توضيحات واضح و آشكار، اين حقيقت را نشان داده و ثابت كرده است. پس آيا كسي كه اين حقيقت روشن را درك نمي‌كند، جاهلي احمق نيست؟ آيا عذاب او در جهنم عين عدالت نخواهد ‌بود؟
علاوه بر اين، تمام صحف آسماني و كتب مقدس‌اش كه بر عصر و زمان خاصي حكمراني مي‌كردند، نيز با قبول قطعي حشر بر آن مهر تأييد زده و آن را تصديق مي‌كنند؛ حقيقت حشري كه قرآن ی به عنوان حكمران آينده و عموم زمان‌ها ی با تفصيل و ايضاح و تكرار، آن را بيان كرده و اثبات مي‌كند. كتب مقدس گذشته با توجه به زمان و عصرشان، حقيقت مزبور را كوتاه و مختصر و در پرده اما با قدرت بيان كرده، و بر ادعاي قرآن هزاران مهر و امضاي تصديق مي‌زنند.
به مناسبت اين بحث، متني كه در آخر "رساله‌ي مناجات" آمده است، در اين‌جا درج مي‌شود. اين متن، حجت حشريه‌ي نيرومند و تأثيرگذار و مختصري‌ست كه اوهام را مي‌زدايد و شهادت ساير اركان ايماني به‌ويژه‌ي شهادت "رُسُل" و "كُتُب" را در حق ركن "ايمان بِاليَوم الآخر" به صورت مناجات ذكر مي‌كند.
— 266 —
اي ربّ رحيم من!
با تعليم از رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و درس از قرآن حكيم دريافتم كه همه‌ي كتاب‌هاي مقدّس و پيامبران، و در رأس‌شان قرآن كريم و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، به اجماع و اتفاق شهادت داده و دلالت مي‌كنند و اشاره مي‌نمايند كه تجليات اسماي جلالي و جمالي‌ات ی كه آثار آن در اين دنيا و در هر طرف ديده مي‌شود ی با تابش و درخشش بيش‌تري براي هميشه دوام خواهد يافت؛ و لطف و احسان‌هايي كه جلوه‌هاي رحيمانه و نمونه‌هاي آن در اين عالم فاني ديده ميشود، با شعشعه‌ي بيش‌تري در دارِ سعادت استمرار خواهد داشت و باقي خواهد ماند؛ و مشتاقاني كه در اين زندگي كوتاه دنيوي آن جلوه‌ها را با اشتياق و ذوق ديده‌اند و با محبّت همراهي و رفاقت كرده‌اند، در آخرت نيز همراهي خواهند نمود و رفيق خواهند بود، و براي هميشه در كنار آن‌ها خواهند ماند.
نيز همه‌ي پيامبراني كه صاحب ارواح نوراني‌اند، و همه‌ي اوليايي كه اقطاب قلوب منوّر‌اند، و همه صديقاني كه معدن عقل‌هاي نوراني و هوشمند هستند، و در رأس‌شان رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن حكيم، با استناد به صدها معجزه‌ي باهر و آيات قاطع‌شان، و با تكيه به هزاران وعده و تهديد مكرّر تو در تمامي صحف آسماني و كتب مقدس، و با اعتماد بر عزّت جلال و سلطنت ربوبيت تو و صفات و شئون مقدسي هم‌چون قدرت و رحمت و عنايت و حكمت و جلال و جمال تو كه مقتضي آخرت‌اند، و بنابر مشیاهده‌ها و كشفيات بي‌حیدّ و حساب‌شان ی كه از آثار و تراوشات آخرت خبر مي‌دهند ی و بنا بر ‌ايمان و عقيده‌ي جازم‌شان كه در درجه‌ي "علم اليقين و عين اليقين" است، بشريت را به سعادت ابدي مژده مي‌دهند و اعلام مي‌دارند كه براي اهل ضلالت جهنّمي وجود دارد و براي اهل هدايت جنّتي آماده شده است، و با‌ايماني راسخ اين را شهادت مي‌دهند.
اي قدير حكيم! اي رحمان رحيم! اي صادق الوعد الكريم! اي قهّار ذوالجلال كه صاحب عزّت و عظمت و جلال هستي!
تو هزاران بار مقدّس و منزّه و برتر از آن هستي كه باعث شوي اين همه دوستان صادق و اين همه وعده‌ها و صفات و شئوناتت دروغ‌گو شوند و آن‌ها را تكذيب كني؛
— 267 —
و آن‌چه را سلطنت ربوبيّت تو به صورتي قطعي اقتضا مي‌كند، رد نمايي و انجام ندهي؛ و دعا و ادعاي بي‌پايان بندگان صالحت را كه دوست‌شان داري و آن‌ها هم با‌ تصديق و اطاعت از تو، خود را محبوب تو قرار داده‌اند، اجابت نكني و حاضر به شنيدن نشوي! آري، تو هزاران بار پاك‌تر و برتر از آن هستي كه اهل ضلالت و اهل كفر را در انكار حشر تصديق نمايي؛ همان كفّاري كه با كفر و عصيان و با تكذيبِ وعده‌هايت، بر عظمتِ كبريايي تو تجاوز نموده و باعث تجاوز به عزّتِ جلال تو شدند، و حيثيتِ الوهيّت تو را به بازي گرفتند و شفقتِ ربوبيّت تو را رنجيده كردند.
ما عدالت بي‌پايان و جمال بي‌حد و رحمت بي‌كرانت را از چنين ظلم‌ها و زشتي‌هاي بي‌شماري تقديس مي‌كنيم.
ما با تمام وجود ‌ايمان داريم كه صدها هزار انبيیا و اصفيا و اوليايي كه نماينده‌ي صادق و دعوتگران راستگو و بر حق سلطنت تو هستند، با "حق اليقين" و "عين اليقين" و "علم اليقين" بر گنجينه‌هاي اخروي رحمت‌ات و بر خزاين احسان‌هايت در عالم بقا و بر جلوه‌هاي زيباي اسماي حسنايت ی كه در دار سعادت به شكل كاملي ظهور خواهد كرد ی شهادت مي‌دهند؛ و اين شهادت‌شان حق و حقيقت است، و اشارات‌شان درست و واقعي و به جاست، و بشارت‌شان صادق و واقعي‌ست. آن‌ها با‌ايمان به اين‌كه اين حقيقت بزرگ (حشر)، بزرگ‌ترين شعاع اسم "حق" است و اين اسم هم، مرجع و خورشيد و حامي همه‌ي حقايق است، با دستور تو بندگانت را در دايره‌ي حق درس داده و اين مسأله را به عنوان يك حقيقت تام تعليم مي‌دهند.
يا رب! به حق و حرمت تعليم و درس اين‌ اشخاص، به ما و به همه‌ي طلّاب رسايل نور، ايمان اكمل و حسن عاقبت نصيب بفرما، و ما را مظهر شفاعت‌شان بگردان! آمين!
آري، همه‌ي دلايل و حجّت‌هايي كه حقّانيت قرآن كريم بلكه همه‌ي كتاب‌هاي آسماني را ثابت كرده، و همه‌ي معجزه‌ها و برهان‌هايي كه نبوت حبيبُ الله عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بلكه همه‌ي انبيا را ثابت مي‌كنند، به نوبه‌ي خود بزرگ‌ترين ادّعاي آن‌ها را كه تحقق آخرت است، ثابت مي‌سازند و بر آن دلالت مي‌كنند. بدين سان،
— 268 —
اكثر دلايل و حجت‌هايي كه بر وجود و وحدتِ واجب الوجود شهادت مي‌دهند، به نوبه‌ي خود بر موجوديت و گشايش دار سعادت و عالم بقايي كه بزرگ‌ترين مدار و مظهر ربوبيّت و الوهيّت است، گواهي مي‌دهند؛ زيرا آن‌گونه كه در مقامات آينده بيان و اثبات خواهد شد، هم موجوديت و هم عموم صفات و نيز بيش‌تر اسم‌هاي ذات واجب الوجود و اوصاف و شئون مقدس او هم‌چون ربوبيت، الوهيّت، رحمت، عنايت، حكمت و عدالت به درجه‌ي لزوم، مقتضي آخرت‌اند و به درجه‌ي وجوب، مستلزم عالم باقي‌اند و به درجه‌ي ضرورت، حشر و نشر را براي مكافات و مجازات مي‌خواهند. آري، مادام كه يك الله ازلي و ابدي وجود دارد، پس به حتم آخرتي كه مدار سرمدي سلطنت الوهيّت اوست، وجود دارد... و وقتي در اين كائنات و در موجودات زنده‌ي آن، ربوبيّت مطلقي در نهايت شكوه و حكمت و شفقت متجلّي‌ست و ديده مي‌شود، پس به حتم، دار سعادتي ابدي وجود خواهد داشت كه شكوهِ ربوبيت را از سقوط، و حكمت آن را از بيهودگي، و شفقتش را از فريب و پيمان‌شكني، مصون بدارد؛ پس چنين سراي سعادتي وجود دارد، و سعادتمندان به ‌آن‌جا خواهند رفت.
مادام كه اين همه اِنعام، احسان، لطف، كرم، عنايت و رحمت، جلوي چشمان‌مان پيدا و آشكار است، و موجوديت يك ذات رحمانِ رحيم را در پشت پرده‌ي غيب، به عقل‌هايي كه خاموش نشده و به قلب‌هايي كه نمرده است، نشان مي‌دهد، پس قطعاً زندگي ماندگاري وجود دارد و وجود خواهد داشت كه انعام را از تمسخر، احسان را از فريب، عنايت را از دشمني، رحمت را از عذاب و لطف و كرم را از اهانت، پاك و بري كرده، و احسان را احسان و نعمت را نعمت مي‌كند.
مادام كه قلمِ قدرتي در فصل بهار و در صفحه‌ي تنگ زمين، صدهزار كتاب را بدون اشتباه و درون هم مي‌نويسد و پيش چشمان‌مان بدون خستگي كار مي‌كند، و صاحب آن قلم، صد هزار بار عهد نموده و وعده داده است: "كتابي لايموت، زيبا و آسان‌تر از اين كتابِ در هم آميخته و متداخلِ بهار را در جايي وسيع‌تر و زيباتر از اين صفحه‌ي تنگ زمين خواهم نوشت و شما را به خواندن آن وادار خواهم كرد."، و در تمام فرامين‌اش از آن كتاب بحث مي‌كند، پس بي‌ترديد اصل آن كتاب نوشته
— 269 —
شده است و حاشيه‌هاي آن هم با حشر و نشر نوشته خواهد شد و نامه‌ي اعمالِ همگان در آن به ثبت خواهد رسيد.
و مادام كه اين زمين به لحاظ داشتن كثرتِ مخلوقات و به لحاظ اين‌كه مسكن و منشأ و كارخانه و نمايشگاه و محشر صدها هزار نوع از انواع مختلف صاحبان حيات و دارندگان روح است كه میدام در حیال تغييراند، اهميت والايي كسیب نموده و به منزله‌ي قلب، مركز، خلاصه، نتيجه و سبب خلقت كیل هستي قیرار گیرفته اسیت، و حتي به‌رغیم كوچیكي‌اش باز هیم در همه‌ي فیرامين آسیماني رَبُّ السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ‌ گفته شده و معادل آسمان‌هاي وسيع تلقي مي‌گردد.
مادام كه بني آدم بر تمام اين زمين حكم مي‌راند و بر بيش‌تر مخلوقاتش تصرّف مي‌كند، و با تسخير اكثر موجودات ذي‌حيات آن، آن‌ها را به دور خود جمع نموده و اكثر مصنوعات آن را بر اساس معيار هوس‌ها و در چارچوب نيازهاي فطري‌اش تنظيم و تزيين كرده و به نمايش مي‌گذارد، و برخي از نوع‌هاي باستاني آن را فهرست‌وار در جاهاي خاص، به گونه‌يي مرتّب كرده و مي‌آرايد كه نه فقط نگاه انس و جن، بلكه توجه و تقدير و تحسين اهل آسمان‌ها و سراسر هستي و حتي نگاه تحسين برانگيز مالك هستي را جلب مي‌كند، و بدين سبب اهميتي بزرگ و ارزشي والا كسب نموده و بدين حيث با علم و مهارت‌هايش نشان مي‌دهد حكمتِ آفرينش اين هستي و بزرگ‌ترين نتيجه و ارزشمندترين ثمره آن و خليفه‌ي روي زمين است، و از جهت دنيا نيز چون آفريده‌هاي خارق‌العاده‌ي آفريدگار هستي را با زيبايي و جذّابيت خاصي تنظيم كرده و به نمايش مي‌گذارد، با اين‌كه عصيانگر و كافر است، امّا عذاب عصيان و كفرش به بعد موكول شده، و به خاطر اين خدمت‌اش به او مهلت داده شده تا در اين دنيا بماند و به موفقيت دست يابد.
مادام بني آدمي كه داراي چنين ماهيتي‌ست به اعتبار آفرينش و سرشت، بسيار ضعيف و عاجز بوده و به همراه عجز و فقرش داراي احتياجات و دردهاي بي‌شماري‌ست، امّا متصرّفي بسيار قدرتمند و حكيم و مهربان وجود دارد كه مافوق قدرت و اختيار انسان، زمين بزرگ را به صورت مخزني براي انواع معادن مورد نياز و انباري براي هر گونه غذا و دكّاني براي هر نوع جنس دلخواه او قرار داده، و اين
— 270 —
چنين متوجه انسان است و او را تغذيه كرده و همه خواسته‌هايش را بر آورده مي‌كند.
و مادام پروردگاري كه حقيقتش چنين است، انسان را دوست مي‌دارد و خودش را هم محبوب و دوست انسان‌ها قرار مي‌دهد، باقي‌ست و عالم‌هاي باقي دارد و هر كار را بر اساس عدالت اجرا نموده و امور را با حكمت انجام مي‌دهد، و شُكوه سلطنت و سرمديتِ حاكميت اين آفريدگار ازلي در زندگي كوتاه دنيوي و در عمر كوتاه بشر و در زميني كه موقت و فاني‌ست، نمي‌گنجد. هم‌چنين ظلم‌ها و نافرماني‌هاي بسيار بزرگي نيز كه انسان مرتكب مي‌شود و منافي نظم كائنات و مخالف عدالت و توازن و حُسنِ جمالِ زيباي آن است، در اين دنيا بدون كيفر مي‌ماند و جزاي توهين، انكار و كفرش را در برابر ولي نعمت‌اش ی كه او را با نعمت و شفقت پرورده است ی نمي‌بيند، و ستمگرِ ظالم در رفاه و آرامش به زندگي ادامه مي‌دهد و مظلومان و درماندگان نيز با مشكلات فراوانِ زندگي دست و پنجه نرم مي‌كنند؛ براساس اين واقعيت‌ها، ماهيتِ عدالت مطلقي كه آثار آن در سراسر هستي مشاهده مي‌شود، هرگز نمي‌پذيرد كه ستمگرانِ ظالم و ستمديدگانِ نااُميد، پس از مرگ زنده نشوند و همه با هم مساوي و براي هميشه به كام مرگ فرو روند. اين با عدالتِ مطلق در تضاد است، و البته خداوند چنين اجازه‌يي نخواهد داد.
مادام كه مالك هستي، زمين را از هستي و انسان را در زمين برگزيد و جايگاه بسيار والا و اهميت بزرگي به او داد، به همين ترتيب بين انسان‌ها نيز انبيا و اوليا و اصفيا را ی كه همگام با مقاصدِ ربوبيت حركت نموده و خود را با‌ايمان و تسليم، محبوب مالك هستي كرده‌اند ی برگزيد و دوست و مخاطب خود قرار داد، و با معجزه‌ها و ياري‌ها گرامي داشت و دشمنان‌شان را با سيلي‌هاي آسماني عذاب داد؛ البته در بين اين محبوبان گرامي و دوست داشتني نيز حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام را كه امام و مايه‌ي فخر و مباهات آن‌هاست، برگزيد و نيمي از كره‌ي پراهميّت زمين و يك پنجم جمعيت انسان صاحب قدر را در طول قرن‌هاي متمادي به نور او منوّر ساخت؛ طوري كه گويي هستي براي او آفريده شده باشد، همه‌ي اهداف و غايت‌هاي خلقت، با او و با دين و قرآن او ظهور مي‌يابد و آشكار مي‌گردد.
— 271 —
شايسته است كه او در برابر خدمات بزرگ و ارزشمند و نامحدودش ی كه به وسعت يك زندگي چند ميليون ساله مي‌باشد ی در زماني نامحدود، پاداش خويش را دريافت نمايد، اما به او عمر كوتاهي به مدت شصت و سه سال كه توأم با مشكلات و مجاهدت‌ها بود داده شد؛ آيا احتمال دارد يا مي‌توان پذيرفت كه او با دوستانش دوباره زنده و محشور نگردد؟ و اكنون نيز روحش زنده نباشد و زندگي نكند؟ و با اعدام ابدي نابود گردند؟ صدهزار بار حاشا و ابدا! آري، همه‌ي كائنات و حقيقت عالم خواستار دوباره زنده شدن او هستند، و حيات او را از صاحبِ هستي مي‌طلبند.
مادام رساله‌‌ "آيت الكبري" كه "شعاع هفتم" است، با سي و سه "اجماعِ عظيم" كه هر اجماع آن قدرت و صلابت كوه را دارد، ثابت نموده است كه هستي، حاصل دست واحدي بوده و ملك ذات يگانه‌يي‌ست، و اجماع‌هاي مذكور وحدت و احديّت خداوند را كه محور كمالات اوست آشكارا نشان مي‌دهند، و بيان مي‌دارند كه با وحدت و احديّت، همه هستي به منزله‌ي سربازان گوش به فرمان و مأموران مسخّرِ آن ذات واحد مي‌شوند، با ظهیور آخرت، كمالات او از سقوط مصون مانده، و عدالتِ مطلقش از تمسخر ِستم ِمطلق در امان مي‌ماند، و حكمت فراگيرش از اتهام بيهودگي سفيهانه مبرّا مي‌شود، و رحمتِ گسترده‌اش از تعذيب براي سرگرمي نجات يافته، و عزّتِ قدرتش از عجزِ ذلّت‌بار نجات مي‌يابد و قداست و پاكيزگي خود را حفظ مي‌كند. پس قطعاً و بدون ترديد، بنابر اقتضاي حقايق هشت بند ذكر شده از حقايق ايمان به الله، قيامت بر پا خواهد شد و حشر و نشر به وقوع خواهد پيوست و دارِ مجازات و مكافات گشوده خواهد شد، تا اهميت و مركزيّت زمين و اهميت و ارزش انسان تحقق يابد؛ و عدالت و حكمت و رحمت و سلطنت متصرّف حكيمي كه خالق و پروردگار انسان و زمين است، مقرر شود؛ و دوستان مذكور حقيقي و مشتاقِ پروردگار باقي، از فنا و اعدام ابدي نجات يابند، و از بين آنان بزرگ‌ترين و گرامي‌ترين‌شان پاداشِ خدمات قدسي و ارزنده‌‌ي خود را ی كه كل هستي را شاد و خرسند ساخته ی دريافت نمايد؛ و كمالاتِ سلطان سرمدي از نقص و قصور، قدرتش از عجز و درماندگي، حكمت‌اش از سفاهت، و عدالت‌اش از ظلم منزّه، مقدّس و مبرّا گردد.
— 272 —
نتيجیه: حال كه خداوند وجود دارد، پس بي‌شك آخرت هم موجود است...
و آن‌گونه كه سه ركن مذكور ‌ايماني با همه‌ي دلايل‌شیان‌ ی كه اثبات‌كننده‌ي آنند ی به حشر گواهي داده و دلالت مي‌كنند، دو ركن ديگر ‌ايماني زير:
وَ بِمَلئِكَتِهِ وَ بِالْقَدَرِ خَيْرِهِ وَ شَرِّهِ مِنَ اللّهِ تَعَالَى
نيز مستلزم حشرند، و با قوّت كامل، بر عالم باقي شهادت داده و دلالت مي‌كنند؛ بدين گونه كه:
همه‌ي دلايل، مشاهدات و مكالماتِ بي‌پايان كه بر وجود فرشتگان و وظيفه عبوديت‌شان دلالت دارند، به نوبه‌ي خود بر موجوديت عالم ارواح و عالم غيب و عالم بقا و عالم آخرت و دار سعادت و بهشت و جهنمي كه در آينده با جن و انس آباد خواهد شد، دلالت مي‌كنند؛ زيرا فرشتگان مي‌توانند با اجازه‌ي الهي اين عوالم را ببينند و وارد آن‌ها شوند، لذا فرشتگان مقرّبي هم‌چون حضرت جبرئيل (ع) كه با بشر ديدار نموده است، بالاتفاق از موجوديت عوالم مذكور و گردش و سياحت‌شان در آن‌ها خبر مي‌دهند. پس آن‌گونه كه ما قاره‌ي آمريكا را نديده‌ايم اما با اعتماد به خبر كساني كه از آن‌جا آمده‌اند موجوديت آن را بديهي مي‌دانيم، لازم است در پرتو خبرهاي فرشتگان ی كه قوّت صد "تواتر" را دارد ی به همان بداهت، به عالم بقا و دارِ آخرت و جنّت و جهنم ‌ايمان آوريم؛ البتّه ‌ايمان داريم و باور مي‌كنيم.
تمام دلايلي كه در گفتار "بيست وششم" يعني "رساله قَدَر" براي اثبات ركن "ايمان به قَدَر" آمده است، به نوبه‌ي خود بر حشر و نشرِ صحف و موازنه اعمال در ميزان اكبر نيز دلالت دارند؛ چرا كه ما در برابر چشمان خود مي‌بينيم كه مقدّرات هر چيز در لوحه‌هاي نظام و ميزان يادداشت مي‌شود، و سرگذشت زندگي هر موجود زنده‌يي در قوّه‌ي حافظه و در بذرها و هسته‌هاي‌شان و در الواحِ مثاليِ ديگر نوشته مي‌شود، و دفترهاي اعمال هر ذي‌روح به ويژه انسان در الواح محفوظ ثبت و ضبط مي‌گردد، پس بي‌شك چنين قَدَر محيط و تقدير حكيمانه و ثبت دقيق و كتابتِ حفيظانه فقط مي‌تواند به خاطر مكافات و مجازاتي دائمي باشد كه در يك محكمه‌ي كبري و در نتيجه‌ي يك محاكمهي عام داده مي‌شود؛ در غير اين صورت اين ثبت و ضبطِ گسترده و بسيار دقيق و ظريف، كاملاً بي‌معني و بي‌فايده مي‌مانَد
— 273 —
و منافي حكمت و حقيقت خواهد بود. يعني اگر حشري در كار نباشد، همه‌ي معاني قطعي اين كتاب كائنات كه با قلم ِقَدر نوشته شده، بر هم مي‌خورد و چنين چيزي به هيچ وجه ممكن نيست، و اين احتمال مانند انكار موجوديت اين هستي، محال است و هذياني بيش نيست.
نتيجه: پنج ركن ‌ايمان با همه‌ي دلايل مربوط به آن‌ها، به وقوع و موجوديت حشر و نشر و وجود آخرت و گشوده شدن درهاي آن دلالت مي‌كنند و وجود آن را طلب كرده و بر وقوعش گواهي مي‌دهند. پس براي برخوردار بودن حشر از چنين پايه‌هاي خلل‌ناپذير و براهين بزرگي كه بيان كننده عظمتِ حقيقت حشر است، حدوداً يك سوم قرآن معجز البيان را مباحث حشر و آخرت تشكيل داده است، و قرآن آن را پايه و مبناي همه‌ي حقايق‌اش قرار مي‌دهد، و نيز همه مطالب را بر اساس آن استوار مي‌كند.
(پايان مقدمه)
مقام نخست از مقامات نه‌گانهي مرتبط با طبقات نه‌گانهي براهين حشر كه در آيه‌ي بيان شده در ابتداي مبحث، اشاره اعجاز آميزي به آن شده است:
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ فَسُبْحَانَ اللّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ ٭ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِى السَّموَاتِ وَ اْلاَرْضِ وَ عَشِيًّا وَ حِينَ تُظْهِرُونَ ٭ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَ كَذلِكَ تُخْرَجُونَ ﴾
برهان آشكار و حجت قاطع ذكر شده در آن، ان‌ شاء الله توضيح داده خواهد شد...
— 274 —

حجت ايمانيه دهم

(مقام نخست از مكتوب بيستم)
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِى وَ يُمِيتُ وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ‌
اين عبارت توحيدي ی كه تكرار آن پس از نمازهاي صبح و مغرب فضيلت فراوان دارد و طبق روايتي صحيح، حامل اسم اعظم است ی داراي يازده كلمه مي‌باشد. هر كلمه، هم مژده و بشارت مي‌دهد و هم داراي مرتبه توحيد ربوبي‌ست و به لحاظ اسم اعظم، داراي كبرياي وحدت و كمال وحدانيت است. توضيح اين حقايق بزرگ و متعالي را به ساير گفتار‌ها ارجاع مي‌دهيم و بنا بر وعده‌‌يي، فعلاً به اختصار فهرستي را مشتمل بر "دو مقام" و يك "مقدمه" به شرح زير بيان مي‌كنيم:
— 275 —
مقدمه
به‌قطع بدان‌ كه عالي‌ترين غايت آفرينش و برترين نتيجه فطرت، ايمان بالله ست.
نيز بلندترين مرتبه انسانيت و مرتفع‌ترين مقام بشريت، معرفت الله‌ موجود در ايمان بالله‌‌ست.
درخشان‌ترين سعادت جن و انس، و شيرين‌ترين نعمت آن‌ها نيز محبت اللهي‌‌ ست كه در متن معرفت الله وجود دارد.
خالص‌ترين شادي براي روح بشر، و زلال‌ترين خوشحالي براي قلب انسان نيز لذت روحاني‌اي‌ ست كه در محبت الله مي‌باشد.
آري، تمام سعادت حقيقي و سرور خالص و نعمت دل‌نشين و لذت زلال در معرفت الله و محبت الله است. اين موارد بدون معرفت و محبت الله ممكن نيست.
كسي كه حضرت حق را مي‌شناسد و دوست مي‌دارد از سعادت و نعمت و انوار و اسرار بي‌پايان، بالقوه يا بالفعل برخوردار است.
كسي كه خدا را نشناسد و دوست نداشته باشد به شقاوت و آلام و اوهام مادي و معنوي بي‌نهايتي مبتلا مي‌شود.
آري، انسان مسكين، بيچاره، بي‌پشتيبان و بي‌صاحب در اين دنياي پريشان، در ميان نوع انسان آواره و در حياتي بي‌ثمر حتي اگر سلطان هم شود چه ارزشي دارد؟
همه مي‌دانند انسان اگر در اين دنياي پريشان فاني، در ميان بني آدم آواره، صاحب خود را نشناسد، و مالك خیود را نيابد تا چه حد بيچاره و سیرگردان خواهد بود؟
او اگر صاحب خود را بيابد و مالك خود را بشناسد مي‌تواند به رحمتش پناه برد و به قدرتش اتكا كند. آن‌گاه دنيايي كه مملو از ترس و وحشت بود به محل گردش و تفريح و تجارت تبديل مي‌شود.
— 276 —
مقام نخست
در هر يك از يازده كلمه اين كلام توحيدي بشارتي هست، و در هر بشارت، شفايي و در هر شفا، لذتي معنوي وجود دارد.
كلمه نخست: در "‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ" اين بشارت مستتر است: روح انساني كه گرفتار نيازهاي بي‌شمار و هدف دشمنان متعدد است در اين كلمه چنان نقطه استمدادي مي‌يابد كه دروازه خزانه رحمت را به رويش مي‌گشايد تا همه حاجاتش برآورده شود و چنان نقطه اتكايي مي‌يابد كه به موجب آن، معبود و آفريدگار خود را ی كه صاحب قدرت مطلق است قدرتي كه او را از شر همه دشمنانش محفوظ مي‌دارد ی معرفي مي‌كند و مي‌شناساند، صاحبش را نشان داده و اعلام مي‌كند كه مالك او كيست؛ و با اين اعلام قلب او از وحشت مطلق، و روحش از حُزن اليم نجات يافته و شادي ابدي و سروري هميشگي را كسب مي‌كند.
كلمه دوم: در كلمه "وَحْدَهُ" بشارتي شفادهنده و سرشار از سعادت وجود دارد. روح بشر و قلب انساني كه با بيش‌تر انواع موجود در عالم هستي مرتبط است و به دليل همين ارتباط در عمق پريشاني و كشمكش در حال جان دادن مي‌باشد، در كلمه "وَحْدَهُ" ملجأ و ناجي مي‌يابد كه قادر است او را از كشمكش و پريشاني مذكور برهاند. "وَحْدَهُ" به لحاظ معنا مي‌گويد: "خدا يكي‌ست. لازم نيست به چيزهاي ديگر مراجعه و خود را خسته كني؛ نيازي نيست در مقابل آنان خود را خوار و ذليل كني و منت آن‌ها را بكشي؛ نبايد تملق آن‌ها را بگويي و در مقابل‌شان سر خم كني؛ لازم نيست پشت سر آن‌ها بيفتي و دچار مشقت شوي؛ از آن‌ها مترس و بر خود ملرز، زيرا سلطان كائنات واحد است؛ كليد هر چيزي نزد او و لگام هر چيز در دست اوست، و هر مشكلي با فرمان او حل مي‌شود. اگر او را بيابي بدان معناست كه هر مطلوبي را يافته و از منت‌ها و ترس‌هاي بي‌منتها نجات يافته‌يي."
كلمه سوم:" لاَ شَرِيكَ لَهُ" يعني همان‌طور كه خداوند واحد است، در الوهيت و سلطنت نيز شريكي ندارد، و متعدد بودنش غير ممكن است؛ در ربوبيت و اجرا و
— 277 —
ايجاد هم شريكي ندارد. گاه ممكن است سلطان، يگانه باشد و در سلطنت شريكي نداشته باشد، اما در اجرا، مأموران، شريك او به شمار روند و مانع آن شوند كه هر كسي به حضور او برسد. و مي‌گويند:"نزد ما هم بياييد و به ما مراجعه كنيد." ليكن حضرت حق كه سلطان ازل و ابد است؛ هم‌چنان كه در سلطنت شريكي ندارد در اجراهاي ربوبي خود نيز نيازمند يار و شريك نيست. امر و اراده او و حول و قوت او اگر نباشد هيچ چيزي قادر به مداخله در هيچ كاري نخواهد بود. هر كسي مي‌تواند مستقيماً به او مراجعه كند و چون شريك و ياوري ندارد هيچ كس نمي‌تواند به فرد مراجع بگويد: "ممنوع است؛ كسي اجازه ندارد به حضور او برسد."
كلمه مزبور به روح بشر چنين بشارت مي‌دهد:
هر روح بشري كه ايمان را كسب نمايد بدون هيچ مانعي، بدون هيچ حايل و مداخله‌يي، در هر حالي و با هر خواسته‌يي در هر لحظه‌يي و در هر جا به حضور آن جميل ذوالجلال و قدير ذوالكمال ی كه ازلي‌ست و ابدي و مالك خزاين رحمت و صاحب دفينه‌هاي سعادت ی برسد و حاجات خود را عرضه بدارد؛ به رحمت او دسترسي يابد و به قدرت او تكيه كند و كمال شادي و سرور را كسب نمايد.
كلمه چهارم:" لَهُ الْمُلْكُ" يعني مُلك عموماً از آن اوست. تو، هم مُلك اويي هم مملوك او و هم در ملك او كار مي كني. اين كلمه بشارتي شفادهنده مي‌دهد و مي‌گويد: اي انسان! تو خود را مالك خود مدان، زيرا تو قادر به اداره خويش نيستي؛ اين بار سنگيني‌ست. تو به تنهايي قادر به محافظت نيستي، نمي‌تواني از بلايا مصون بماني و لوازمت را مهيا سازي. پس بيهوده خود را مضطرب مكن، و متحمل عذاب مشو؛ مُلك از آن ديگري‌ست. مالك مذكور هم قدير است هم رحيم؛ بر قدرت او تكيه كن و به رحمت او بدبين مباش. كدورت را رها كن و لذت ببر؛ زحمت را رها كن و صفا را بياب.
نيز مي‌گويد: اين عالم را كه به لحاظ معنا دوست‌اش داري، و با آن مرتبطي و از پريشان حالي‌اش متأثر مي‌شوي و قادر به اصلاح امورش نيستي، مُلك قديري رحيم است. مُلك را به صاحبش تسليم كن و به او واگذار ... از صفايش برخوردار شو نه از جفايش. او هم حكيم است هم رحيم. هر طور بخواهد در مُلك خويش تصرف و
— 278 —
امورش را اداره مي‌كند. زماني كه مي‌هراسي مانند ابراهيم حقي بگو: «ببينيم مولا چه مي‌كند، زيباست هر چه مي‌كند» ؛ از پنجره‌ها تماشا كن و واردشان مشو.
كلمه پنجم:" وَ لَهُ الْحَمْدُ"يعني حمد و ثنا و مدح و منت مخصوص و شايسته اوست. يعني نعمت‌ها از آن اوست و از خزانه او بيرون مي‌آيد. خزانه نيز دائمي و هميشگي‌ست. كلمه مذكور چنين بشارت داده و مي‌گويد: اي انسان! از زوال نعمت، رنج مكش، زيرا خزانه رحمت پاياني ندارد. لذا با فكر كردن به زوال لذت، از الم آن فرياد سر مده، زيرا ميوه آن نعمت، ثمره رحمتي بي نهايت است. درخت اگر باقي باشد درصورت از بين رفتن ميوه، ميوه جديدي حاصل مي‌شود. در لذت حاصل از نعمت، شاكرانه به التفات رحمتي فكر كن كه صد درجه دل‌نشين‌تر از آن لذت است و به اين ترتيب لذت‌ات را صد برابر كن.
اگر پادشاهي والا مقام سيبي به تو هديه دهد، در واقع التفاتي شاهانه را به تو احسان داشته است كه لذت‌اش از صد و شايد هزار سيب هم بيش‌تر باشد؛ به‌همين ترتيب با كلمه‌ي "لَهُ الْحَمْدُ"‌ يعني با حمد و شكر، و به عبارت ديگر با احساس انعام از نعمت و شناختن مُنعم و فكر كردن به انعام او و التفات رحمت‌اش و توجه شفقت‌اش و تداوم انعامش، دريچه لذتي معنوي كه هزار برابر بيش‌تر از نعمت است بر رويت گشوده مي‌شود.
كلمه ششم:" يُحْيِى" يعني عطا كننده حيات اوست؛ و تداوم بخش حيات توأم با رزق هم اوست؛ تأمين كننده لوازم حيات نيز هموست؛ غايات عالي حيات از او و نتايج مهم حيات هم ناظر بر اوست و نود و نه درصد ثمرات حيات نيز به او تعلق دارد. كلمه مذكور به بشر عاجز فاني بشارت و ندا مي‌دهد:
اي انسان! لازم نيست تكاليف دشوار حيات را بر دوش بگيري و خود را به زحمت اندازي. با انديشيدن به فناي حيات محزون مشو. با توجه صرف به ميوه‌هاي بي‌ارزش دنيوي، از آمدنت به اين دنيا پشيمان مشو. نظام حيات در سفينه وجودت نيز متعلق به حي قيوم است. مصارف و لوازم مورد نياز را او تأمين مي‌كند. حيات داراي غايات و نتايج بسيار فراواني‌ست و از آن اوست.
— 279 —
تو در اين كشتي صرفاً يكي از خدمه‌هاي ناخدا هستي. وظيفه‌ات را به نيكويي انجام بده، دستمزدت را بگير و لذت ببر. به اين فكر كن كه كشتي حيات تا چه حد ارزشمند است و تا چه ميزان فايده‌هاي نيكو دارد و ذاتي كه صاحب اين كشتي‌ست چه‌قدر كريم و رحيم مي‌باشد، شاد باش و شكر كن و بدان اگر وظيفه‌ات را به درستي و به خوبي انجام بدهي تمام نتايج حاصل از سير اين كشتي از جهتي وارد دفتر اعمال تو مي‌شود و زندگاني جاويدي براي تو فراهم مي‌كند و تو را براي هميشه زنده نگاه مي‌دارد.
كلمه هفتم:" وَ يُمِيتُ"‌ يعني عطا كننده مرگ، اوست، يعني اوست كه به وظيفه زنده بودن خاتمه مي‌دهد، و جاي تو را از دنياي فاني به نقطه‌يي ديگر منتقل كرده و از سختي و مشقت خدمت آزادت مي‌سازد. به عبارت ديگر اوست كه تو را از حيات فاني به حيات باقي و ماندگار منتقل مي‌كند.
اين كلمه بر سر جن و انس فرياد كنان مي‌گويد: بر شما بشارت باد! مرگ، نيستي و از بين رفتن نيست، هيچ شدن نيست، فنا نيست، انقراض و نابودي نيست، خاموش شدن نيست، فراق ابدي نيست، عدم نيست، تصادف نيست، معدوم شدني بي‌فاعل نيست. بر عكس، آزاد و رهیا شدني از سوي فاعلي حكيم و رحیيم بوده، و تبديل جا و مكان است. رفتني‌ست به‌ سیوي سیعادت ابدي، به سیوي وطن اصیلي. آسیتانه وصیالي‌ست به عالم برزخ كه مجمع نود و نه درصد از دوستان و خويشان مي‌باشد.
كلمه هشتم:" وَ هُوَ حَىٌّ لاَ يَمُوتُ"‌ يعني بالاتر از كمال و حُسن و احساني كه در موجودات تمام عالم ديده مي‌شود و وسيله محبت است مرتبه بي‌منتهايي از جمال و كمال و احسان وجود دارد؛ يك جلوه‌ي جمال معبود لم يزلي كه صاحب اين جمال و كمال و احسان مي‌باشد و محبوب لايزال ازلي و ابدي كه داراي حيات دائمي‌ست بدل از همه محبوبان كافي‌ست، چنان حيات ابدي كه از شائبه زوال و فنا منزه و از عوارض نقص و قصور مبراست. اين كلمه به جن و انس و همه ذي‌شعوران و همه اهل محبت و عشق اعلام مي‌كند:
— 280 —
بر شما بشارت باد! محبوبي باقي داريد كه زخم فراق‌هاي بي‌پايان از محبوب‌هايتان را مداوا مي‌كند و بر آن‌ها مرهم مي‌گذارد. مادام كه او هست و باقي‌ست، ديگران هر چه مي‌خواهند باشند، نگران نباشيد. آن‌چه از حُسن و احسان، و فضل و كمال در محبوب‌هاي شماست و موجب محبت‌تان مي‌شود از پرده‌‌هاي بسيار زياد جلوه جمال باقي آن محبوب عبور كرده و سايه‌ي سايه‌يي بسيار ضعيف از اوست. زوال آن‌ها نبايد موجب نگراني و ناراحتي شما گردد، زيرا آن‌ها نوعي آيينه‌اند. تغيير آيينه‌ها شعشعه جلوه جمال را تازه‌تر و زيباتر مي‌كند. مادام او هست، همه چيز هست.
كلمه نهم:" بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ‌"‌ يعني هر خيري در دست اوست. هر كار خيري كه شما مي‌كنيد وارد دفتر او مي‌شود. هر عمل صالحي كه انجام مي‌دهيد نزد او ثبت مي‌شود. اين كلمه، جن و انس را ندا داده و بشارت مي‌دهد و مي‌گويد: اي بيچارگان! زماني كه به گورستان كوچ كرديد مگوييد:"اي واي! اموال‌مان را از دست داديم، كوشش‌هايمان هدر رفت، اين دنياي زيبا و وسيع را ترك مي‌كنيم و وارد خاكي تنگ و تار مي‌شويم." ناله نكنيد و مأيوس نشويد... زيرا از همه چيز شما محافظت مي‌شود. هر عمل‌تان نوشته شده است. هر خدمتي كه داشته‌ايد ثبت شده است. پاداش خدمت‌هايتان را خواهد داد. ذات ذوالجلالي كه هر خيري در دست اوست و قادر بر انجام هر كار نيكويي مي‌باشد شما را در اختيار خود گرفته مدتي موقت را زير خاك نگاه مي‌دارد. او پس از مدتي شما را به حضور خود مي‌خواند. خوشا به حال شما كه خدمت و مسئوليت خود را به پايان برديد. مشقت‌هاي‌تان به انتها رسيد و اينك به سوي راحت و رحمت روان هستيد. خدمت و مشقت تمام شد، مي‌رويد كه دستمزد‌تان را دريافت كنيد.
آري، قدير ذوالجلالي كه دانه‌ها و هسته‌ها را ی كه صفحات اعمال و صندوقچه خدمات بهار گذشته‌اند ی محافظت مي‌كند ... و در بهار بعد باشكوه بيش‌تر و شايد صد برابر بابركت‌تر از اصل‌شان از آن‌ها نگه‌داري كرده و آن‌ها را مي‌پراكند؛ بي‌شك از نتايج حيات شما نيز به همان ترتيب محافظت خواهد كرد و بسيار زياد به خدمات‌تان پاداش خواهد داد.
— 281 —
كلمه دهم:" وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ‌"‌ يعني او واحد است، احد است و بر انجام هر كاري قادر مي‌باشد. هيچ امري براي او سخت و دشوار نيست. آفرينش بهار مانند خلق يك شاخه گل براي او آسان است. آفريدن بهشت براي او مانند خلق بهار ساده و راحت است. آفريدگان بي‌شمار او كه در هر روز و هر سال و هر عصري نو به نو خلق‌شان مي‌كند با بي‌نهايت زبان، بر قدرت بي‌منتهايش گواهي مي‌دهند. اين كلمه نيز چنين مژده مي‌دهد:
اي انسان! خدمتي كه كردي و عبوديتي كه به جا آوردي بي‌نتيجه نخواهد بود. براي تو دار مكافات و جايگاهي براي سعادت در نظر گرفته شده است. به جاي اين دنياي فاني، بهشتي ماندگار و ابدي آماده شده است. به وعده خالق ذوالجلالت كه او را عبادت كردي و شناختي ايمان داشته باش و اعتماد كن. خُلف وعده او محال است. در قدرت او به هيچ وجه نقصاني نبوده، و عجز به كارهايش راه نمي‌يابد؛ همان‌طور كه باغ كوچك تو را خلق كرد بهشت را نيز مي‌تواند براي تو بيافريند و آفريده است و وعده‌اش را به تو داده است؛ و چون وعده‌اش را داده، ترديدي نيست كه تو را وارد آن خواهد كرد.
مادام كه با چشم خود مي‌بينيم هر سال انواع و اقسام حيوانات و نباتات را ی كه تعدادشان بيش از سيصد هزار مي‌باشد ی بر روي زمين و در كمال نظم و ترتيب و با سرعت و سهولت كامل حشر مي‌كند و مي‌پراكند نمي‌توانيم ترديد كنيم كه چنين قدير ذوالجلالي در عملي كردن وعده‌اش مقتدر است.
نيز مادام كه در هر سال چنان قدير مطلقي نمونه‌هايي از حشر و بهشت را به هزاران صورت خلق مي‌كند؛
هم‌چنين مادام كه با تمام فرامين آسماني‌اش سعادت ابدي و بهشت را وعده و بشارت مي‌دهد؛
و مادام كه همه اعمال و شئونات او حق و حقيقت و توأم با صدق و جديت است؛ و به گواهي آثارش همه كمالات بر كمال بي‌نهايت او دلالت دارند و گواهي مي‌دهند، و به هيچ وجه نقص و قصوري در او نيست؛
— 282 —
هم‌چنين مادام كه خلف وعده و خلاف و كذب و فريب‌كاري نقص و قصور، و كثيف‌ترين خصلت است، البته و بي‌هيچ شك و ترديدي آن قدير ذوالجلال، آن حكيم ذوالكمال و آن رحيم ذوالجمال وعده‌اش را عملي خواهد كرد، درِ سعادت ابدي را خواهد گشود و شما را اي اهل ايمان به بهشت يعني وطن اصلي پدرتان آدم وارد خواهد نمود.
كلمه يازدهم:" وَ اِلَيْهِ الْمَصِيرُ‌"‌ يعني انسان‌‌هايي كه با وظايف مهم براي تجارت و مأموريت به اين دنيا كه محل آزمون است فرستاده شده‌اند، پس از آن‌كه تجارت كردند و مسئوليت‌هايشان را به پايان رساندند و خدمت‌شان را انجام دادند به سوي خالق ذوالجلال‌شان ی كه آن‌ها را فرستاده بود ی باز مي‌گردند و به حضور مولاي كريم‌شان خواهند رسيد.
يعني از اين دار فاني مي‌روند و در دار باقي به حضور كبريايي حضرت حق مشرف مي‌شوند. به سخن ديگر از دغدغه اسباب و حجاب‌هاي ظلماني وسايل رها شده و بي‌هيچ پرده‌يي به مقرّ سلطنت ابدي پروردگار رحيم‌شان خواهند رسيد. هر كسي به طور مستقيم خواهد فهميد كه خالق و معبود و رب و سيد و مالكش كيست و به او خواهد رسيد. اين كلمه فوق همه بشارت‌ها چنين مژده مي‌دهد:
اي انسان! آيا مي‌داني عازم كجا هستي و تو را به كجا مي‌برند؟ هم‌چنان كه در پايان گفتار "سي و دوم" بيان شد قرار است وارد دايره رحمت جميل ذوالجلالي شوي و به مرتبه حضورش برسي كه ارزش هزار سال زندگاني سعادتمندانه دنيا از يك ساعت بودن در بهشت او كم‌تر است و ارزش هزار سال زندگاني در آن بهشت نيز كم‌تر از يك ساعت روئيت جمال اوست.
حُسن و جمال محبوب‌هاي مجازي و همه موجودات دنيوي ی كه مبتلا و مفتون و مشتاق‌شان هستيد ی نوعي سايه جلوه جمال و زيبايي نام‌هاي اوست، و همه بهشت با تمام لطايف‌اش يك جلوه از رحمت او و همه اشتياق‌ها و محبت‌ها و انجذاب‌ها و گيرايي‌ها لمعه‌يي از محبت اوست؛ به حضور چنين معبود لم يزل و محبوب لايزالي شرفياب مي‌شويد؛ شما را به بهشت كه محل ضيافت ابدي اوست دعوت كرده‌اند. پس گريان به دروازه قبر وارد نشويد، بخنديد و شادمان باشيد.
— 283 —
اين كلمه هم‌چنين بشارت مي‌دهد:
اي انسان! متوهمانه گمان مكن كه راهي فنا و عدم و پوچي و ظلمات و فراموشي و پوسيدن و متلاشي شدن و مردن در كثرت هستي. شما رو به سوي بقا داريد نه فنا. شما را نه به سوي عدم كه به سوي وجود دائمي مي‌برند. شما به طرف نور مي‌رويد نه تاريكي. به سمت صاحب و مالك حقيقي مي‌رويد و به پايتخت سلطان ازلي باز مي‌گرديد. قرار نيست در كثرت خفه شويد در دايره وحدت تنفس خواهيد كرد. شما رو به وصال داريد نه فراق!...
— 284 —

حجت ايمانيه يازدهم

گفتار بيست و دوم
مقام نخست
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌وَ يَضْرِبُ اللّهُ اْلاَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ﴾
(ابراهيم: ٢٥)
﴿ ‌وَ تِلْكَ اْلاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴾
(حشیر: ٢١)
زماني دو نفر در استخري آب تني كردند. آن‌ها تحت تأثير حالت فوق العاده‌ از خود بي‌خود شدند. وقتي چشم گشودند ديدند آن‌ها را به عالم عجيبي برده‌اند. چنان عالمي كه از نظر كمالِ نظم و ترتيب در حكم قصبه يا شهر يا كاخي بود. با شگفتي تمام به اطراف نگاه كردند و ديدند از جهتي عالم عظيمي ديده مي‌شود؛ در جهت ديگر كشوري با نظم و ترتيب؛ و در يك جهت ديگر شهري كامل، هم‌چنين در جهتي ديگر كاخي ديده مي‌شد كه جهاني را در بر مي‌گرفت. به گشت و گذار و سياحت در آن عالم شگفت‌انگيز پرداختند. عده‌يي از مخلوقات را ديدند كه به طرز خاصي سخن مي‌گويند و اين‌ها زبان‌شان را در نمي‌يابند. از ايما و اشاره‌هاي‌شان مي‌توان فهميد كه سرگرم كارهاي مهمي هستند و مسؤوليت‌هاي بااهميتي را انجام مي‌دهند.
— 285 —
يكي از آن دو به رفيق‌اش گفت:"اين جهان شگفت‌انگيز حتماً مدبري دارد؛ اين ديار مرتب و منظم بي‌شك داراي مالكي‌ست؛ براي اين شهر بسيار عالي حتماً صاحبي هست، و اين كاخ پر از صنعت سازنده ماهري دارد. ما بايد بكوشيم و او را بشناسيم، زيرا چنين به نظر مي‌رسد كه آورنده ما به اين‌جا هموست. اگر او را نشناسيم چه كسي كمك‌مان خواهد كرد؟ از اين مخلوقات عاجزي كه زبان‌شان را نمي‌دانيم و حرف ما را گوش نمي‌كنند چه انتظاري مي‌توانيم داشته باشيم؟ هم‌چنين ذاتي كه جهاني بس فراخ را به صورت كشوري ايجاد كرد و چون شهري درآورد و نماي كاخ به آن داد و سراسرش را پر از چيزهاي خارق العاده كرد، و با انواع تزيينات تزيين نمود، و با معجزات عبرت‌انگيز احاطه كرد؛ شكي نيست كه از ما و همه كساني كه به اين‌جا مي‌آيند خواسته‌يي دارد. بايد او را بشناسيم و لازم است بدانيم كه از ما چه مي‌خواهد."
ديگري گفت: "باور نمي‌كنم كسي آن‌چنان كه تو مي‌گويي باشد و به تنهايي كل اين عالم را اداره كند."
دوست‌اش در پاسخ گفت: "اگر درصدد شناخت او نباشيم و در اين امر بي‌تفاوت باشيم، هيچ سودي ندارد، اما اگر ضرري داشته باشد، بسيار زياد خواهد بود. اگر براي شناخت او بكوشيم دشواري ناچيزي خواهد داشت و اگر سودي داشته باشد سود فراواني خواهد بود. لذا بي‌تفاوت بودن در قبال او، كار خردمندانه‌يي نيست."
آن فرد بي‌توجه و بي‌تفاوت گفت:"من همه آرامش و لذت‌ام را در اين مي‌بينم كه به او فكر نكنم. به چنين مسائلي كه ذهن‌ام گنجايش آن را ندارد نخواهم پرداخت. همه اين چيزها را كه مي‌بيني امور تصادفي و در هم بر همي هستند. كارها به خودي خود پيش مي‌رود. چه ربطي به من دارد؟"
رفيق عاقل‌اش گفت:"اين گردنكشي تو، من و شايد بسياري ديگر را دچار بلا خواهد كرد. گاه بي‌ادبي كسي موجب ويراني كشوري مي‌شود."
رفيق لاابالي و بي‌قيد اين بار گفت:"يا با قطعيت به من ثابت كن كه اين شهر بزرگ مالك و صانع واحدي دارد، يا با من كاري نداشته باش."
— 286 —
دوست‌اش در پاسخ گفت:"مادام كه در عناد و لجبازي به مرتبه جنون رسيده‌يي و با لجبازي‌ات ما و همه كشور را گرفتار قهر و عذاب خواهي كرد با دوازده برهان به تو نشان مي‌دهم كه اين عالم چون كاخ و اين قصبه‌ي چون شهر، يك سازنده بيش ندارد و او نيز فقط و فقط همان است كه همه چيز را تحت اداره خود دارد. او كه هيچ نقيصه‌يي ندارد. سازنده‌يي كه ما او را نمي‌بينيم اما او ما و همه چيزهاي ديگر را مي‌بيند و صدايشان را مي‌شنود. او كه همه كارهايش اعجاز و فوق العاده است؛ كسي كه همه مخلوقاتِ مشهود ما كه زبان‌شان را نمي‌دانيم مأموران‌اش هستند."
برهان نخست: بيا و هر سو را بنگر، و به همه امور توجه كن! دستي پنهاني در همه امور دخالت دارد. زيرا چيزي به كوچكي هسته‌يي كه به قدر درهمي توان ندارد، اشاره است به دانه‌هايي كه درختان را در درون خود حمل مي‌كنند. هزاران مَن بار را حمل مي‌كند. چيزي كه ذره‌يي ادراك ندارد
اشاره است به نباتات پر ثمري چون درخت انگور كه به خودي خود ارتفاع نمي‌گيرند و تحمل سنگيني ميوه‌هاي‌شان را ندارند؛ و شاخه‌هاي لطيف خود را بر درختان ديگر مي‌آويزند و خود را بار آن‌ها مي‌كنند.
كارهاي به غايت حكيمانه‌يي انجام مي‌دهد. معلوم مي‌شود اين‌ها به خودي خود كار نمي‌كنند و موجود قدرتمند پنهاني هست كه آن‌ها را به كار وا مي‌دارد. اگر چنين نمي‌بود هر يك از كارهاي انجام شده در شهري كه مي‌بينيم، مي‌بايست معجزه، و هر شي بايد فوق العاده معجزه‌كار مي‌بود؛ و اين نيز سفسطه است.
برهان دوم: بيا و به آن‌چه دشت‌ها و ميدان‌ها و منزل‌ها را مزين كرده توجه كن. در هر كدام‌شان چيزهايي هست كه از آن ذات پنهان خبر مي‌دهند. هر كدام چون طغرا و مُهري از آن ذات غيبي خبر مي‌دهند. حال مقابل ديدگانت را ببين، و درياب كه با مختصري پنبه چه مي‌كند.
اشاره است به بذر. مثلاً دانه بسيار كوچك خشخاش، هسته زردآلو كه به قدر درهمي‌ست، تخم خربزه، برگ‌هاي بافته‌يي كه از چوخا زيباترند، گل‌هاي زردتر و سفيدتر از پاتيس، ميوه‌هايي شيرين‌تر از آب نبات و لطيف‌تر و لذيذتر و خوشمزه‌تر از كباب و كنسرو را از خزانه رحمت مي‌آورند و به ما تقديم مي‌كنند.
بنگر كه از مختصري پنبه چند توپ
— 287 —
چوخا پارچه‌يي پشمي. و پاتيس پارچه‌يي ساخته شده از پنبه. و پارچه گلدار حاصل مي‌شود؛ علاوه بر آن چه‌قدر آب نبات و شيريني گرد خوشمزه ساخته مي‌شود؛ طوري كه اگر هزاران نفر چون ما آن‌ها را بپوشند و ميل كنند كفايت‌شان مي‌كند. همين طور ببين اين آهن و خاك و آب و زغال و مس و نقره و طلا را چگونه در كف غيبي خويش گرفت و به صورت تكه گوشتي درآورد اشاره است به خلق جسم حيواني از عناصر و ايجاد ذي‌حيات از نطفه. نگاه كن و ببين ... اي آدم بي‌خرد! اين كارها خاص ذاتي‌ست كه سراسر اين شهر با تمام اجزايش تحت معجزه قدرت او پابرجاست و رام هر خواسته اوست.
برهان سوم: بيا و به اين صنايع عتيقه‌ي متحرك نگاه كن.
اشاره است به حيوان‌ها و انسان‌ها. زيرا حيوان چكيده مختصر اين عالم است و ماهيت انساني مثال مُصغر اين كائنات مي‌باشد، لذا هر آن‌چه در عالم وجود دارد نمونه‌يي از آن در انسان موجود است.
هر كدام‌شان چنان وجود يافته‌اند كه گويي نسخه كوچكي از اين كاخ باعظمت‌اند. هر آن‌چه در اين كاخ موجود است در آن مصنوعات متحرك خرد و كوچك يافت مي‌شود. مگر ممكن است كسي جز سازنده اين كاخ بتواند آن را در متن مصنوعي كوچك درج كند؟ نيز مگر امكان دارد دستگاه و مصنوعي به كوچكي يك قوطي، در حالي كه تمام عالم را در خود دارد سرگرم انجام كاري تصادفي يا عبث و بيهوده باشد؟
بنابراين، هر مصنوع و دستگاه عتيقه‌ي قابل مشاهده‌يي كه وجود دارد در حكم مُهري‌ست براي همان ذات پنهان؛ يا در حكم منادي و مبلغي‌ست براي او. آن‌ها با لسان حال مي‌گويند:"ما صنعت ذاتي هستيم كه قادر است جهان‌مان را چون خودِ ما با تمام سهولت و آساني ايجاد كند."
برهان چهارم: اي دوست لجباز! بگذار مطلب جالب‌تري برايت بگويم. در اين كشور همه كارها و امور دچار تحول شده و مي‌شود. هيچ چيز ثابت نيست. دقت كن و به همين جمادات، مثلاً قوطي‌هاي بي‌احساسي كه مي‌بينيم توجه داشته باش. هر
— 288 —
يك از آن‌ها صورت وضعيت حاكم مطلقي به خود گرفته‌اند. تو گويي هر چيز بر همه اشيا حكم مي‌راند. براي نمونه همين دستگاهي را ببين كه در كنارمان است.
دستگاه، به درختان ثمره‌دار اشاره دارد، زيرا گويي با صدها كارخانه و وسيله‌يي كه در شاخه‌هاي ظريف‌شان حمل مي‌كنند، برگ‌ها، گل‌ها و ميوه‌هاي حيرت انگيزي را بافته، تزيين كرده، مي‌پزند و به ما تقديم مي‌دارند. در حالي كه درختان بزرگي مانند كاج و قطران بساط‌شان را بر روي سنگ خشكي پهن كرده و مي‌كوشند و به حيات‌شان ادامه مي‌دهند.
گويي فرمان مي‌دهد و هر آن‌چه براي كاركردش و تزيينات و نقش و نگارش لازم است از راه هاي دور به سويش مي‌شتابند. آن‌جا را ببين! آن جسم بي ادراك
به حبوبات، دانه‌ها و تخمك‌هاي ريز مگس‌ها اشاره دارد. براي مثال، يك مگس بر برگ درخت راشي تخم‌ريزي مي‌كند. آن درخت بزرگ نيز به يك‌باره برگ‌هايش را براي تخم‌ها تبديل به رحم مادر، گهواره و مخزني پُر از غذايي چون عسل مي‌كند. در اين صورت بايد گفت درخت بي‌ميوه مذكور در واقع ميوه‌هاي ذي‌روحي ثمر مي‌دهد.
گويي اشاره‌يي مي‌كند و بزرگ‌ترين اجسام را به خدمت خود درآورده و در كارهايش به فعاليت وا مي‌دارد. موارد ديگر را هم به همين نحو قياس كن. به نظر مي‌رسد هر چيز، همه آفرينش‌ها در اين عالم مسخر كرده است. اگر ذات پنهاني را كه گفتيم، قبول نداشته باشي، تمام هنرها و صنعت‌ها و كمالات او در سنگ و خاك و حيوان و مخلوقات شبيه آدم اين شهر را مي‌بايست تك‌تك به همان چيزها نسبت دهي، يعني بايد به جاي ذات واحد معجزنمايي كه عقل او را دور مي‌بيند، خلقت را به ميلياردها وجود معجزنما چون او نسبت دهي، وجودهايي در ضديت با هم، و در عين حال شبيه به يك‌ديگر، وجودهايي كه مي‌بايست در درون هم باشند تا نظم و ترتيب موجود از بين نرود و اوضاع به هم نريزد. اين در حالي‌ست كه در چنين كشور بزرگي اگر فقط دو دست در كار اداره امور بود همه چيز به هم مي‌ريخت، زيرا وجود دو مدير در يك روستا، دو فرماندار در يك شهر، يا دو پادشاه در يك اقليم اوضاع را به هم مي‌ريزد. با اين حال چگونه ممكن است حاكم‌هاي مطلق بي‌شماري در كنار هم داشته باشيم؟
— 289 —
برهان پنجم: اي رفيق من كه گرفتار وسوسه‌يي! بيا و در نقوش اين كاخ باعظمت دقت كن و تزيينات سراسر اين شهر را از نظر بگذران، به تنظيمات اين مملكت نگاه كن و در صنعت‌هاي موجود در سراسر اين عالم بينديش! ببين اگر قلم ذات پنهاني كه داراي معجزات و هنرهاي بي‌شماري است، نگردد و تمام نقوش ياد شده به ساير اسباب بي‌ادراك، تصادف كور، و طبيعت كر نسبت داده شود هر قطعه سنگ و هر علف اين مملكت مي‌بايست نقاشي معجزنما و كاتبي خارق العاده باشند؛ طوري كه بتوانند در هر حرف هزار كتاب بنويسند و در هر نقش، ميليون‌ها هنر درج كنند، زيرا اگر در نقش روي سنگ‌هیا نظر كني
اشاره است به انسان كه ثمره درخت آفرينش بوده، و به ميوه‌يي كه چكيده و برنامه درخت‌اش را حمل مي‌كند، زيرا قلم قدرت، اجمال هر آن‌چه را در كتاب كبير عالم نگاشته در ماهيت انساني قرار داده است. قلم قدر هر چه را در درختي به بزرگي كوه نوشته در ميوه كوچك‌اش به قدر ناخن نيز قرار داده است.
نقیوش سراسر كاخ را در هر يك از آن‌ها خیواهي ديد، تمیام قوانين تنظيمي كشیور را در آن‌ها مشاهده خواهي كرد و پي به برنامه تشكيلاتي تمام مملكت خواهي برد. معلوم مي‌شود نقاشي اين نقوش، چون خلق تمام اين مملكت، امر خارق‌ العاده‌يي‌ست. پس هر نقش، و هر صنعت بيانيه و مُهري از آن ذات پنهان است.
مادام حرفي نيست مگر آن‌كه نشان از كاتب‌اش داشته باشد، نقشي هنرمندانه نيز امكان ندارد نقاش خود را معرفي نكند ... چگونه ممكن است كاتبي كه كتاب بزرگي را در حرفي مي‌نگارد، و نقاشي كه در يك نقش هزاران نقش و نگار مي‌آفريند با كتاب و نقوش خود شناخته نشود ...!
برهان ششم: بيا! مي‌خواهيم قدم بر اين دشت وسيع بگذاريم.
شاره است به سطح زمين در بهار و تابستان؛ كه صدها هزار طايفه از مخلوقات متفاوت، در درون هم آفريده شده و بر سطح زمين نگاشته مي‌شوند و بدون غلط، و بي كم و كاست در نهايت نظم و ترتيب متحول مي‌گردند. در فصول ياد شده هزاران سفره رحماني گشوده و جمع مي‌شوند و دوباره سفره‌هاي جديد و نو ... هر درخت در حكم فروشنده‌يي و هر بوستان در حكم مخزني پر از اغذيه.
آن‌جا كوه مرتفعي هست. مي‌خواهيم بالاي آن كوه برويم تا اطراف كاملاً ديده شود.
— 290 —
دوربين‌هاي مجهزي را هم كه مسافت‌هاي دور را نشان مي‌دهند همراه خواهيم برد، زيرا در اين ديار شگفت‌انگيز اتفاقات عجيب و در هر ساعت وقايعي رخ مي‌دهد كه فكرش را هم نمي‌كنيم. خوب نگاه كن! اين كوه‌ها و دشت‌ها و شهرها به يك‌باره تغيير مي‌كنند، آن هم چه تغييراتي... طوري كه ميليون‌ها پديده‌ي تو در تو، به صورت كاملاً منظمي تغيير مي‌كنند؛ تحولات بسيار عجيبي رخ مي‌دهد، گويي ميليون‌ها قطعه پارچه متنوع در درون هم بافته مي‌شوند. ببين! همه چيزهاي گل‌داري كه با آن‌ها مأنوس بوديم و آن‌ها را مي‌شناختيم، غيب شدند و چيزهاي ديگري كه به لحاظ ماهيت به آن‌ها شباهت دارند اما در صورت متفاوت‌اند با نظم و ترتيب جايگزين شدند. تو گويي اين دشت‌ها و كوه‌ها هر يك چون صفحه‌‌يي هستند كه در متن آن‌ها هزاران كتاب‌ جداگانه نوشته مي‌شوند و جالب است كه بدون هيچ خطا و كم و كاستي نگاشته مي‌شوند. چنين كارهايي صدها بار محال است كه به خودي خود رخ دهند. آري، هزارها بار محال است كه اين امورِ بي‌نهايت هنرمندانه و دقيق، به خودي خود رخ دهند؛ آن‌ها بيش از خودشان، صانع‌شان را نشان مي‌دهند. خالق امور مذكور، چنان ذات معجزه‌گري‌ست كه هيچ كاري برايش سخت و دشوار نيست. نگارش هزار كتاب، براي او مانند نگارش يك حرف، سهل و آسان است.
با اين حال به هر سو بنگر! و ببين كه هر چيز را چنان حكيمانه در جاي خود مي‌نهد، و چنان كريمانه هر لطفي را به شايسته اش عطا مي‌كند، و نيز چنان با احسان، پرده‌ها و درهاي عمومي را مي‌گشايد كه خواسته هر كسي را برآورده مي‌سازد. چنان با سخاوت سفره‌هايي مي‌گسترد كه تمام انسان‌ها و حيوانات و طوايف اين ديار براساس لياقت‌شان و حتي با توجه به اسم و رسمِ فرد فردشان، تك‌تك داراي خان نعمت مي‌شوند. آيا در دنيا محال‌تر از اين وجود دارد كه در اموري كه مشاهده مي‌كنيم چيزهاي تصادفي وجود داشته باشد؟ يا اموري عبث و
— 291 —
بي‌فايده باشند؟ يا دستان متعددي در وقوع‌شان دخالت كنند؟ يا سازنده آن‌ها بر انجام هر كاري توانا نباشد؟ يا هر چيز مُسخر او نباشد؟ پس اي دوست! اگر مي‌تواني، در مقابل اين مطلب بهانه‌يي بياب!
برهان هفتم: بيا اي دوست! اينك از جزييات مذكور درگذريم و به وضعيت متقابل اجزاي اين جهان حيرت انگيز ی كه به صورت قصري‌ست ی دقت كنيم. ببين! در اين عالم، امور كلي و دگرگوني‌هاي فراگير چنان با نظم و ترتيب انجام مي‌گيرد كه گويي همه سنگ‌ها و خاك‌ها و درخت‌ها و هر چيز موجود در اين قصر، هر يك، چون فاعل مختاري نظر بر نظام‌هاي كلي جهان حاضر دارند و حركت‌شان را نسبت به آن تنظيم مي‌كنند. چيزهايي كه از هم بسيار دورند به ياري هم مي‌شتابند. ببين! كاروان شگفت انگيزي از غيب به راه افتاده، مي‌آيد. كاروان نباتات و اشجار كه حامل ارزاق همه حيوانات‌اند. مركب‌هاي آن شبيه درختان و نباتات و كوه‌هاست. طبقي از ارزاق بر سر دارند. ببين! ارزاق حيوانات مختلفي را مي‌آورند كه در اين سوي‌اند. باز هم ببين! آن چراغ بزرگ را بر آن گنبد ببين با چراغ برقي بزرگ به خورشيد اشاره دارد. كه علاوه بر تأمين روشنايي براي آنان، طعا‌م‌شان را به خوبي مي‌پزد، فقط همه طعام‌هايي كه قرار است پخته شوند با ريسماني از سوي دست غيبي منظور از طعامي كه به ريسمان بسته شده، ميوه‌هاي لذيذي‌ست كه به شاخه‌هاي ظريف درخت وصل مي‌باشد. در مقابل آن گرفته مي‌شود. اين طرف را هم ببين! حيوانات كوچك و نحيف و بيچاره و ضعيف و بي‌رمق را هم ببين! كه چگونه در برابر آن‌ها دو مخزن مملو از غذاي لطيف اشاره است به سينه‌هاي مادر. قرار داده شده است؛ مخازني كه به چشمه مي‌مانند و كافي‌ست مخلوقات ناتوان مذكور دهان بر آن‌ها نهند.
خلاصه: همه اشياي اين عالم طوري به هم مدد مي‌رسانند كه گويي ناظر بر يك‌ديگرند. چنان دست در دست هم مي‌گذارند كه گويا هم‌ديگر را مي‌بينند. براي تكميل كار يك‌ديگر دوش به دوش هم‌اند و پشت به پشت هم مي‌كوشند. همه امور
— 292 —
را بر همين قياس بسنج، و بدان كه اين موارد با شمارش به پايان نمي‌رسد. همه اين احوال با قطعيتي چون دو ضرب‌در دو نشان مي‌دهند كه همه چيز مُسخر سازنده اين قصر شگفت انگيز يعني صاحب اين عالم عجيب است. كار و فعاليت هر چيزي به نام اوست، و همه چون سرباز، فرمانبر اويند. هر چيزي با قدرت و فرمان او به حركت در مي‌آيد و با حكمت‌اش تنظيم مي‌گردد. هر چيزي با كرم اوست كه ياري كرده، و به‌واسطه رحمت اوست كه به ديگري مدد مي‌رساند؛ در واقع به مدد رساندن وا داشته مي‌شود. اي دوست! اگر مي‌تواني در اين‌باره سخني بگو!
برهان هشتم: بيا، اي دوست بي‌خردم كه چون نفس من خود را خردمند پنداشته‌يي! نمي‌خواهي صاحب اين قصر باشكوه را بشناسي! در حالي كه هر چيزي نشان از او دارد، به او اشاره مي‌كند و بر وجودش گواهي مي‌دهد. چگونه گواهي همه اين امور را تكذيب مي‌كني؟ به يك‌باره وجود اين قصر باشكوه را هم تكذيب كن و بگو جهاني نيست، شهر و مملكتي نيست. وجود خودت را هم تكذيب كن و از ميان برخيز. يا اين‌كه عاقل شو، و به سخنان من گوش فرا ده! توجه داشته باش كه در اين قصر و مملكت، عناصر و مواد معدني ثابتي هست كه آن را احاطه نموده‌اند.
عناصر و مواد معدني اشاره است به عنصرهاي هوا، آب، نور و خاك كه وظايف منظم بسياري دارند و با اذن رباني به مدد هر چيزي مي‌شتابند و با فرمان الهي وارد هر جا شده، ياري رسانده، و لوازم حيات را فراهم مي‌كنند. ذي‌حيات را سيراب نموده، و منشأ شكل‌گيري مصنوعات الهي و نقش و نگار آن‌ها شده و مولد و گهواره آن‌ها مي‌گردند.
گويي هر چه در اين عالم حاصل مي‌شود از مواد مذكور تشكيل يافته است. طبيعي‌ست كه مواد ياد شده به هر كسي كه تعلق داشته باشند مصنوعات ساخته شده از آن‌ها نيز متعلق به همان كس است. مزرعه از آن هر كس كه باشد محصولات هم مال اوست. دريا مال هر كس كه باشد هر آن‌چه در دريا يافت مي‌شود نيز به او تعلق دارد؛ همين‌طور به آن‌چه بافته شده و به آن‌چه چون پارچه‌هاي پر نقش و نگار در هم تنيده شده توجه كن؛ و ببين كه از ماده واحدي شكل گرفته‌اند. آورنده ماده مذكور و احضار كننده آن و كسي كه آن را به صورت ريسماني قرار داد بي‌شك و به طور بديهي واحد است، زيرا چنين كاري قبول
— 293 —
اشتراك نمي‌كند. پس همه اشياي پر از صنعت نسج شده، از آن اوست. نيز ببين و توجه داشته باش جنس همه چيزهاي بافته و توليد شده، در هر سوي اين شهر و ديار يافت مي‌شود؛ با ابناي جنس‌شان است كه در هر سو پراكنده شده و با هم و درون هم و به يك شيوه، و در يك لحظه حصول و نسج مي‌يابند. معلوم مي‌شود همه اين كارها، كار ذات واحدي‌ست و با يك فرمان انجام مي‌پذيرند؛ وگرنه همبستگي و موافقتي چنين در يك آن، به يك شيوه، يك كيفيت و در هيأتي واحد محال است. پس هر يك از اين موارد مملو از صنعت، در حكم اعلاميه‌يي هستند براي آن ذات پنهان؛ و نشان از او دارند.
گويي هر پارچه گل دار، هر دستگاه هنرمندانه و هر لقمه لذيذي، سكه و مُهر و خاتم و نشاني از آن ذات معجزنما مي‌باشد؛ هر يك از آن‌ها با لسان حال مي‌گويند: من هنر هر كس كه هستم، صندوق‌ها و دكان‌هايي هم كه در آن به‌سر مي‌برم تحت مالكيت اويند.
هر تصوير پر نقش و نگاري مي‌گويد: هر آن كس كه مرا خلق كرده، ماده اوليه‌ام را نيز آفريده است.
هر لقمه غذاي دلنشيني مي‌گويد: هر كس كه مرا آماده كرده و پخته، ديگي را نيز كه درآنم به‌وجود آورده است.
هر دستگاهي (در عالم خلقت) مي‌گويد: هر آن كس كه مرا ساخته، تمام نمونه‌هايم را نيز ی كه در هر سوي اين ديار پراكنده شده ی ايجاد كرده است؛ اوست كه در همه جاي اين شهر و ديار، ما را مي‌پرورد. معلوم مي شود مالك اين شهر و ديار نيز اوست. در آن صورت همو كه مالك سراسر اين مملكت و اين قصر (باشكوه) است مي‌بايست مالك ما هم باشد. مثلاً براي اين كه كسي مالك فانوسقه يا دگمه‌يي مخصوص به حكومت باشد مي‌بايست مالك همه كارخانه‌هايي نيز باشد كه سازنده آن‌هاست؛ تا به اين ترتيب مالك حقيقي آن‌ها باشد؛ در غير اين صورت به آن فرد شبه نظامي كه دهان‌اش چفت و بستي ندارد مي‌گويند "اين از اموال حكومت است"؛ آن را از او مي‌گيرند و مجازات‌اش مي‌كنند.
— 294 —
نتيجه: همچنان كه عناصر اين شهر و ديار، موادي محيط بر اين مملكت مي‌باشند، مالك اين مواد و عناصر نيز بايد ذات واحدي باشد كه مالكيت تمام اين كشور را در اختيار دارد؛ به همين ترتيب تمام هنرها و صنايع موجود در كشور نيز از آن‌جا كه شبيه هم‌اند و مُهر واحدي را اظهار مي‌دارند، پس تمام مصنوعات موجود در كشور نشان مي‌دهند كه هنر ذات يگانه‌يي هستند كه بر هر چيز حكم مي‌راند.
پس اي رفيق! مادام كه در اين مملكت يعني در اين قصر باشكوه نشان وحدتي مشاهده مي‌شود، حتما مُهر و سكه‌ي وحدت هم وجود دارد؛ زيرا برخي امور با وجود يگانگي داراي احاطه‌اند. برخي امور اگر متعدد هم باشند اما چون به يك‌ديگر شباهت دارند و همه جا هستند وحدت نوعيه‌يي را به نمايش مي‌گذارند. وحدت هم (به طور طبيعي) نشان از واحدي دارد. پس لازم است سازنده و مالك و صاحب و صانع آن‌ها ذات واحدي باشد. با اين حال به اين مطلب توجه داشته باش كه ريسماني ضخيم از پرده غيب بيرون مي‌آيد.
با ريسمان ضخيم، به درخت ميوه‌دار، با هزاران ريسمان، به شاخه‌ها، و با الماس و نشان و هداياي بر سر ريسمان‌ها، به اقسام گل‌ها و انواع ميوه‌ها اشاره دارد.
بعد، هزاران بند و ريسمان ديگر از آن امتداد مي‌يابند. به سر هر كدام از اين ريسمان‌ها نگاه كن؛ الماس‌ها و نشانه‌ها و احسان‌ها و هدايايي را به آن آويخته‌اند. به هر كس به فراخور حال‌اش هديه‌يي مي‌دهد. آيا مي‌داني نشناختن ذاتي كه از پس پرده عجيب غيب چنين عطايا و هدايايي را در اختيار مخلوقات قرار مي‌دهد و عدم تشكر از او تا چه حد ديوانگي‌ست؟ زيرا اگر او را نشناسي به ناچار بايد بگويي "اين بندها و ريسمان‌ها، الماس‌ها و هدايايي را كه برخود دارند، خود توليد مي‌كنند، و در اختيار ديگران مي‌گذارند." در آن صورت بايد به هر ريسمان صفت پادشاهي داد. ليكن ما در برابر چشمان‌مان مي‌بينيم كه دستي غيبي ريسمان‌هاي مذكور را هم خلق مي‌كند و هداياي ياد شده را بر آن‌ها مي‌آويزد؛ بنابراين، همه چيزها در اين قصر، بيش از خود، آن ذات معجزنما را نشان مي‌دهند. اگر او را نشناسي مجبور به انكار اين
— 295 —
چيزها هستي، و در آن صورت به مرتبه‌يي صد درجه پايين‌تر از مرتبه حيوان سقوط خواهي كرد.
برهان نهم: اي دوست بي فكر! تو صاحب اين قصر را نمي‌شناسي و در پي شناختن‌اش هم نيستي، زيرا وجود چنين ذاتي را بعيد مي‌داني. انديشه‌ات گنجايش حالات و هنرنمايي‌هاي عجيب او را ندارد، لذا به سوي انكار منحرف مي‌شوي. اين در حالي‌ست كه استبعاد واقعي، مشكلات اصلي، دشواري‌هاي حقيقي و سختي‌هاي دهشتناك در نشناختن اوست، زيرا اگر او را بشناسيم خلقت سراسر اين كاخ يا اين عالم، چون موجود واحدي به راحتي و سهولت صورت مي‌گيرد و موجب پيدايش فراواني و ارزاني موجود مي‌گردد. اگر او را نشناسيم يا چنين ذاتي در كار نباشد، هر چيزي مانند كليت اين كاخ دچار سختي و مشكلات خواهد شد، زيرا همه چيزها چون همين كاخ، هنرمندانه‌اند. در آن صورت نه از ارزاني خبري خواهد بود و نه از فراواني. ديگر حتي موردي از همه اين چيزهايي كه مي‌بينيم به دست هيچ كدام‌مان نمي‌رسيد. تو فقط به همين كنسرو شيريني نگاه كن كه بر سر آن ريسمان قرار دارد.
كنسرو اشاره است به هداياي رحمت الهي و كنسروهاي قدرت‌اش، چون هندوانه، خربزه، انار و نارگيل كه به‌سان قوطي شير است.
اين كنسرو را ی كه قيمت فعلي‌اش چهل پاراست ی اگر در مطبخ معجزنما و پنهان او توليد نمي‌شد به صد ليره هم نمي‌توانستيم تهيه كنيم.
آري، ريشه همه استبعادها و مشكلات و صعوبت‌ها و هلاكت‌ها و شايد محال بودن‌ها در نشناختن اوست. زيرا براساس قانوني مشخص و از مركزي واحد از طريق ريشه است كه به درخت حيات داده مي‌شود، و ايجاد هزاران ميوه چون به وجود آوردن يك ميوه سهل و آسان مي‌گردد؛ حال اگر ميوه‌هاي آن درخت با مراكز مختلف و ريشه‌هاي گوناگون و قوانين مختلف ارتباط داشته باشند، حصول هر يك از ميوه‌ها به اندازه يك درخت، مشكلات خواهد داشت؛ به همين ترتيب اگر تمام تجهيزات يك ارتش در مركزي مشخص و كارخانه‌يي واحد و براساس قانوني يگانه توليد شود، به لحاظ كميت به قدر تهيه تجهيزات يك سرباز آسان خواهد بود. اگر
— 296 —
تجهيزات هر يك از سربازها را در مكان‌هاي مختلف تهيه يا خريداري كنند، براي تأمين تجهيزات هر كدام از آن‌ها مي‌بايست به تعداد كارخانه‌هاي لازم جهت تهيه تجهيزات كل ارتش، كارخانه داشت.
درست مانند همين دو مثال؛ اگر در اين كاخ با نظم و ترتيب، در اين شهر كامل، در اين كشور پيشرفته، و در اين جهان باشكوه، خلق همه چيزها به ذاتي واحد نسبت داده شود كار چنان سهل و ساده خواهد بود كه موجب ارزاني و فراواني و سخاوت بي‌نهايتي مي‌شود كه در حال مشاهده اش هستيم؛ در غير اين صورت هر چيز چنان گران قيمت و توأم با سختي و مشقت مي‌شود كه اگر دنيا را هم بپردازيد يك مورد از آن‌ها را نمي‌توانيد به دست آوريد.
برهان دهم: بيا اي رفيقي كه تا حدودي به انصاف آمده‌يي! ما پانزده روز است كه اين‌جا هستيم.
اشاره است به پانزده سالگي كه سن تكليف است.
اگر نظام‌هاي اين عالم را ندانيم و پادشاهش را نشناسيم شايسته عقوبت خواهيم بود. عذري باقي نمانده است. پانزده روزي كه گويا مهلت‌مان داده‌اند با ما كاري ندارند. ما البته رها شده و بلاتكليف نيستيم. ما نمي‌توانيم در ميان اين همه آفريده‌ي موزون و لطيف و عبرت‌انگيزي كه هنرمندانه و با ظرافت‌اند چون حيوان رفتار كنيم و موجب تخريب عالم شويم؛ چنين اجازه‌يي به ما نمي‌دهند. ترديد نكن كه عقوبت مالك عظيم اين مملكت وحشتناك خواهد بود.
ميزان قدرت و شكوه آن ذات (واحد) را از اين‌جا دريابيد: او امور اين جهان عظيم را چون قصري مي‌گرداند و چون گنجه‌يي تنظيم مي‌كند. اين مملكت پهناور را چون خانه‌يي بي آن‌كه چيزي را از قلم اندازد اداره مي‌كند. خوب نگاه كن؛ هم‌چون پر و خالي كردن ظرفي، هر از گاهي اين قصر، اين مملكت، و اين شهر را در كمال نظم و ترتيب پر مي‌كند و با كمال حكمت تهي مي‌سازد؛ همين طور دستي غيبي انواع و اقسام سفره‌ها را مانند باز و بسته كردن سفره‌يي واحد، در تمام
— 297 —
اين مملكت پهناور
منظور از سفره‌ها، اشاره است به روي زمين در تابستان؛ كه صدها سفره جديد رحماني، جدا جدا، از مطبخ رحمت بيرون آمده، روي زمين را مي‌پوشانند و بعد از مدتي عوض مي‌شوند. هر بوستان، ديگي‌ست و هر درخت اهدا كننده.
بر مي‌چيند و مي‌گستراند و به اين ترتيب غذاهاي متنوعي را به نوبت فراهم نموده و مي‌خوراند. سفره‌يي را جمع و سفره ديگري را مي‌گشايد. تو نيز مي‌بيني و اگر فرد عاقلي باشي درخواهي يافت كه در متن آن حشمت دهشت انگيز، كرمي سخاوتمندانه و بي‌پايان وجود دارد.
نيز بنگر و ببين! هم‌چنان كه همه چيزها بر يگانگي و سلطنت آن ذات غيبي گواهي مي‌دهند، تحولات و دگرگوني‌هايي كه پي در پي مي‌آيند و از پس پرده‌هايي واقعي ظهور مي يابند و محو مي‌شوند بر دوام و بقاي آن ذات (واحد) گواهي مي‌دهند، زيرا اسباب و دلايل اشيايي كه زوال مي‌يابند همراه خودشان ناپديد مي‌گردند. اين در حالي‌ست كه از پس آنان چيزهاي منتسب به آن‌ها تكرر مي‌يابند. معلوم مي‌شود آثار مذكور متعلق به آن‌ها نبوده و به كسي تعلق دارند كه بي‌زوال است. مانند حباب‌هاي رودخانه‌يي كه مي‌روند و در پي‌شان حباب‌هاي ديگر مي‌آيند و چون آن‌ها مي‌درخشند؛ لذا دانسته مي‌شود آن‌چه موجب درخشندگي آن‌ها مي‌گردد صاحب درخششي دائمي و عالي‌ست. به همين ترتيب دگرگوني سريع اين امور، و هم رنگي آن‌ها كه از پس‌شان مي‌آيند، نشان مي‌دهد جلوه و نقش و آيينه و هنر ذات يگانه‌يي هستند كه بي‌زوال و ابدي‌ست.
برهان يازدهم: بيا اي دوست! اينك برهاني قطعي به قوت ده برهان پيشين را نشان‌ات خواهم داد. بيا، مي‌خواهيم سوار كشتي‌اي شويم،
كشتي به تاريخ، و جزيره نيز به عصر سعادت اشاره دارد. در ساحل ظلماني اين عصر بايد از جامه‌يي كه مدنيت بي‌ميم بر قامت‌مان دوخته است به در آييم، وارد درياي زمان شويم، سوار بر كشتي تاريخ و سِيَر، خود را به جزيره عصر پيامبر و جزيرة العرب برسانيم و فخر عالم را در رأس امور ببينيم؛ در اين صورت خواهيم دانست كه او چنان برهان درخشاني براي توحيد است كه تمام سطح زمين و زمان گذشته و آينده را روشنايي مي‌بخشد و تاريكي كفر و ظلمت را از بين مي‌برد.
در دوردست جزيره‌يي هست، مي‌خواهيم به آن‌جا برويم. زيرا كليدهاي اين جهان طلسم شده آن جاست.
— 298 —
همه نگاه بر آن جزيره دارند و منتظر چيزهايي از آن‌جا هستند و دستورهايي از آن‌جا مي‌گيرند. اينك بدان سو مي‌رويم. و اينك رسيده‌ايم. اجتماع بزرگي هست؛ آن سو را ببين. بزرگان اين كشور همه جمع‌اند و گويا مجلس مهمي برپا شده است. خوب توجه كن. اين جمعيت عظيم رييسي دارد. بيا جلوتر برويم. بايد آن رييس را بشناسيم.
ببين! كه بيش از هزار نشان درخشان دارد؛ نزد اهل تحقيق بالغ بر هزار معجزه احمديه موجود است. چه‌قدر با اقتدار سخن مي‌گويد؛ مصاحبت‌اش چه‌قدر دلنشين است؛ ظرف اين پانزده روز، من تا حدي بيانات اينان را دريافتم. تو نيز از من بياموز. ببين او درباره سلطان معجزنماي اين كشور بحث مي‌كند. مي‌گويد آن سلطان ذي‌شأن مرا به سوي شما فرستاد. ببين چنان كارهاي خارق العاده‌يي انجام مي‌دهد كه شبهه‌يي باقي نمي‌ماند مأمور مخصوص آن پادشاه است. توجه داشته باش سخنان اين فرستاده را نه تنها مخلوقات اين جزيره، كه به صورتي خارق العاده تمام ساكنان اين كشور مي‌شنوند. همه از دور و نزديك تلاش مي‌كنند سخنان او را بشنوند. نه تنها انسان‌ها كه حيوانات نيز، و حتي كوه‌ها را ببين، كه مطيع فراميني هستند كه او آورده است، و از جاي خود حركت مي‌كنند. اين درخت‌ها به همان سو مي‌روند كه او اشاره مي‌كند. او از هر جا كه بخواهد آب استخراج مي‌كند. حتي انگشت‌اش را تبديل به سرچشمه آب كوثر كرده و از آن به ديگران آب حيات مي‌نوشاند. بر فراز گنبد بلند اين كاخ، چراغ بزرگ را ببين،
چراغ بزرگ، ماه است كه با اشاره او دو نيم شد. طبق بيان مولانا جامي "او كه اُمّي بود و هيچ گاه نوشته‌يي ننوشت، با قلم انگشت، الفي بر صفحه آسمان نگاشت و يك چهل را دو پنجاه كرد"، يعني ماه پيش از دو نيم شدن، شبيه "م" است كه ارزش عددي آن چهل است. اما بعد از دو نيمه شدن تبديل به دو هلال شد كه شبيه دو "ن" بود. ارزش عددي "ن" نيز پنجاه است."
كه با اشاره او دو نيم شده، و معلوم مي‌شود اين كشور با تمام موجودات‌اش از مأموريت او آگاه است. گويي مي‌دانند كه او درست‌ترين و خاص‌ترين ترجمان آن ذات غيبي معجزنماست، مبلغ سلطنت اوست، كشاف طلسم‌هايش است و در تبليغ اوامرش فرستاده اميني مي‌باشد. لذا نصايح‌اش را شنيده و از او پيروي مي‌نمايند. همه آنان
— 299 —
كه پيرامون او هستند و عقل و خردي دارند در برابر هر سخن‌اش اعتراف مي‌كنند كه "بله، بله درست است." و او را تأييد و تصديق مي‌كنند. در اين مملكت كوه ها و درختان و بزرگ‌ترين چراغ نوراني كه همه جا را روشن مي‌كند
چراغ بزرگ نوراني، خورشيد است. در رويدادي زمين از شرق روي بازگرداند و خورشيد دوباره ديده شد. امام علي (رض) كه پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر دامان‌اش غنوده بود و به اين دليل نماز عصر خود را نخوانده بود، بنا بر معجزه فوق، نماز خويش را به جا آورد.
در مقابل اشارات و اوامر او سر تعظيم فرو مي‌آورند و مي‌گويند:"آري آري، هر آن‌چه مي گويي درست است."
اينك اي دوست سرگشته! آيا ممكن است در بيانات فردي بسيار جدي، نوراني و شكوهمند كه داراي هزار نشان خاص از گنجينه منحصر به‌فرد آن پادشاه مي‌باشد و گفته هايش مورد تأييد كامل سرشناسان اين مملكت است، حيله يا وجه خلافي وجود داشته باشد، خاصه اين‌كه از آن ذات معجزنما مي‌گويد و اوصاف او را ذكر و فرامين‌اش را تبليغ مي‌كند. اگر امكان خلاف حقيقت در اين موضوع وجود داشته باشد بايد حقيقت و وجود اين كاخ، اين چراغ‌هاي (فروزان) و اين جماعت را تكذيب نمود. اگر مي‌تواني در برابر اين حقيقت انگشت اعتراض نشان بده؛ و ببين كه انگشت‌ات چگونه با قوت برهان بريده مي‌شود و به چشم‌ات فرو مي‌رود.
برهان دوازدهم: بيا اي برادري كه تا حدودي عاقل شده‌يي! برهان ديگري نشان‌ات مي‌دهم به قوت يازده برهان پيشين. نگاه كن و اين فرمان نوراني را ببين كه از عالم بالا نازل مي‌شود و همه با حيرت يا از سر حرمت با دقت متوجه‌اش هستند.
منظور از فرمان نوراني، قرآن است و مهر و خاتم روي آن هم اشاره به اعجاز قرآن مي‌باشد.
همان فردي كه گفتيم داراي هزار نشان و علامت است در كنارش ايستاده و معناي آن را براي همه بيان مي‌كند. شيوه‌هاي بياني اين فرمان چنان درخشان است كه نظر تحسين آميز هر كس را جلب مي‌كند. چنان مسائل جدي و بااهميتي را بيان مي‌دارد كه همه مجبور به شنيدن‌اش مي‌شوند. زيرا يكايك شئونات و افعال و اوامر و اوصاف ذاتي را بيان مي‌دارد كه همه جاي اين مملكت را
— 300 —
اداره مي‌كند و اين كاخ را ايجاد نموده و تمام شگفتي‌ها را خلق كرده است؛ هم‌چنان كه در هيأت عمومي فرمان مذكور، خاتم عظيمي هست، نگاه كن و در هر سطر و هر جمله‌اش مُهر غيرقابل تقليدي را ببين كه وجود دارد، و بر معاني و حقايق و اوامر و حكمت‌هايي كه بيان مي‌دارد نيز شيوه خاص‌اش ی كه چون خاتمي معنوي‌ست ی مشاهده مي‌گردد.
خلاصه: فرمان اعظم ياد شده، آن شخصيت بزرگ را به وضوح خورشيد نشان مي‌دهد و كسي كه نابينا نباشد آن را خواهد ديد.
اي دوست! اگر عاقل شده باشي، همين قدر كافي‌ست ... اينك اگر سخني داري بيان كن.
آن فرد لجباز گفت:"من در برابر براهين تو فقط مي‌گويم خدا را شكر كه باور كردم. نيز به درخشاني خورشيد و روشنايي روز باور و قبول كردم كه اين مملكت مالك ذوالكمال واحد، و اين جهان يك صاحب ذوالجلال، و اين قصر باشكوه يك صانع ذوالجمال دارد. خداوند از تو خشنود باد! كه من را از عناد و جنون پيشين رهاندي. هر يك از برهان‌هايي كه بيان داشتي به تنهايي براي نشان دادن اين حقيقت كافي بود. اما هر برهاني كه ذكر مي‌شد موجب گشايش دريچه‌هاي محبت، پرده‌هاي شناخت و طبقات معرفتِ دلنشين‌تر، نيكوتر، نوراني‌تر، زيباتر و پر رونق‌تر مي‌گرديد، لذا منتظر ماندم و شنيدم."
اين داستان تمثيلي كه بر حقيقت عظماي توحيد و ايمانِ "آمَنتُ بَاللَّهِ" اشارت داشت به اتمام رسيد. در سايه فضل رحمان، فيض قرآن، و نور ايمان، از خورشيد حقيقي توحيد، در برابر دوازده برهان ذكر شده در داستان تمثيلي فوق، دوازده لمعه و يك مقدمه را بيان مي‌داريم.
وَ مِنَ اللّهِ التَّوْفِيقُ وَ الْهِدَايَةُ
— 301 —
بِاسْمِه سُبْحَانَهُ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
اَلسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اَبَدًا دَائِمًا
قرآن كريم كه خورشيد معنويِ آسمانِ عالم وجود است و هيچ‌گاه غروب نمي‌كند، براي وا داشتن ديگران به مطالعه‌ي آيات تكويني كتاب كبير موجودات، و نشان دادن ماهيت آن، انوار خود را كه در حكم شعاع‌هايش مي‌باشد منتشر كرده و با تنوير عقل بشر، صراط مستقيم را مي‌شناساند. هر كسي در عالم بشريت، مقاصد آفرينش، آمال فطري و غايت و مقصد خويش را با نور آن خورشيد هدايت مي‌بيند و در مي‌يابد. آنان ‌كه مظهر تجلي هدايت آن نور مي‌شوند به نسبت قابليت قلب خويش آيينه‌داري‌اش كرده و قرابت مي‌يابند. ماهيت اشيا و حيات به واسطه آن نور ظهور يافته و صرفاً با همين نور است كه مي‌توان آن‌ها را ديد، ادراك كرد و شناخت. قرآن كريم كه انوار هدايت معنوي خورشيد ازلي را تمثيل مي‌نمايد، مشاهده حق و حقيقت را با چشم عقل و قلب امكان‌پذير مي‌كند، آنان ‌كه از نور قرآن دورند در ظلمت به سر مي‌برند، زيرا همه چيز را با نور مي‌توان ديد، درك كرد و دانست. شخص معنوي رساله‌‌ نور كه در عصر ما مسمّا به نام نور است، مظهر تجلي نور قرآن كريم، خورشيد سرمدي و معنوي حقيقت مذكور شده است.
در مقابل كساني كه خواهان رهايي از ظلمت نيستند و داراي طبيعتي خفاش گونه‌اند، كساني كه به خواب غفلت رفته‌‌اند و روز را شب مي‌پندارند، شيفتگان ماديات و آنان ‌كه عقل‌شان در چشمان‌شان است، و كساني كه بينايي خود را در ظلمت از دست داده و راه را به خطا رفته‌‌اند نورهايي هستند مانند نورافكن كه انوارشان را به حقايق ايماني متوجه كرده و صراط مستقيم را به آنان ‌كه ديدگان‌شان هنوز سويي دارد نشان مي‌دهند. آن نورها با شمشير الماسين بر سر كافران و منكران مي‌زنند و مي‌گويند:
— 302 —
«يا دست از عقل بشوييد و حيوان شويد، يا با به كار گرفتن عقل و خرد، جايگاه انساني خويش را بيابيد.»
از ‌آن‌جا كه علم نور است با بيان مختصر يكي دو دليل نشان مي‌دهيم كه رساله نور بر نور بودن علم و دانش واقف است:
اولاً: بايد خاطر نشان كنيم كه رساله نور فقط قرآن كريم را استاد خود قرار داده است نه كتاب‌هاي ديگر و به اعتبار خدمت به اين كتاب، نيازي به بيان مطلبي درباره مقبوليت‌اش نيست. ما فقط براي بيان ميزان ارزش آن در نظر ارباب معرفت مي‌گوييم: رساله نور پيچيده‌ترين مسائل را كه هيچ عالمي تاكنون از عهده توضيح كامل‌شان بر نيامده، به ساده‌ترين شكل تبيين نموده است؛ طوري كه از عوام گرفته تا خواص هر كس به قدر استعداد خود آن را مي‌فهمد. رساله نور اين قبيل مطالب را كاملاً قانع كننده و بدون هيچ شبهه‌‌يي توضيح داده و اثبات نموده است. چنين خصوصيتي تقريباً در آثار هيچ يك از علما وجود ندارد.
ثانياً: همه جزوه‌هاي رساله نور تفسير بعضي از آيات قرآن كريم‌اند و به وضوح نشان مي‌دهند كه در هر موردي درخشش معنوي قرآن مي‌باشند.
ثالثاً: رساله نور به ژرف‌ترين نيازهاي انسان‌ با دلايل و براهين علمي، پاسخ‌هاي قطعي مي‌دهد. براي مثال اثبات مي‌كند كه ذره‌‌يي كوچك چگونه با لسان حال و قال ترجمان وجود خدا، آخرت و اركان ديگر ايمان است. با اين‌كه مشهورترين فيلسوفان عالم اسلام مانند ابن سينا، فارابي و ابن رشد در اين نوع مسائل همه موجودات را دليل نشان مي‌دهند، رساله نور حقايق مذكور را از زبان يك ذره يا يك دانه اثبات مي‌كند. اكنون اگر امكان نشان دادن قدرت علمي رساله نور به آن‌ها وجود داشت، قطعاً زانو مي‌زدند و شروع به درس گرفتن از اين رساله مي‌كردند.
رابعاً: رساله نور معارفي را كه انسان‌ها در طول ساليان دراز موفق به كسب آن نشده بودند در مدتي كوتاه و به شكل عصاره‌هاي خلاصه شده، بيان نموده است.
خامساً: رساله نور موجب تحصيل رضاي الهي‌ست كه غايت اصلي علم مي‌باشد، و به هيچ شكلي علم را ابزاري براي كسب منافع دنيوي قرار نمي‌دهد و همواره در پي انجام وظيفه‌‌يي متعالي زيرِ عنوان خدمت به انسانيت بوده است.
— 303 —
سادساً: رساله نور ثمره انديشه‌‌يي قوي، قدسي، مؤمنانه و ترجمان موجودات به لسان حیال و قیال است؛ در عين حیال حقیايق ايمیاني را در مرتبه علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين به ظهور مي‌رساند.
سابعاً: رساله نور در اصل مجموعه‌‌يي از تمام علوم است. گويي پارچه زيبايي‌ست كه تار و پودش از علم مي‌باشد. مجموعه‌‌يي از كلمات قصار است كه تاكنون توسط ارباب دانش بيان نشده و نشانگر وقوف مؤلف‌اش بر همه علوم مي‌باشد، به عنوان مثال چند نمونه را در زير ذكر مي‌كنيم و به آنان ‌كه خواهان رسيدن به نتيجه‌ي مطلوبي در اين زمينه مي‌باشند توصيه مي‌كنيم مستقيماً به درياي رساله نور مراجعه كنند:
١. همان كسي كه چشم پشه را خلق كرد خورشيد را هم خلق كرده است.
٢. همان كسي كه معده‌ي كك را تنظيم نمود، منظومه شمسي را نيز تنظيم كرده است.
٣. براي ايجاد يك ذره، قدرتي لايتناهي لازم است كه قادر به خلق تمام كائنات باشد، زيرا هر حرف اين كتاب كبير كائنات مخصوصاً هر يك از حروف جاندار، متوجه و ناظر بر همه‌ي جملات‌اش است
٤. طبيعت مطبعه مثالي‌ست، طابع نيست؛ نقش است، نقاش نيست؛ قابل (پذيرنده) است، فاعل نيست؛ مسطر (خط كش) است، مصدر نيست؛ نظام است، ناظم نيست؛ قانون است، قدرت نيست؛ شريعت ارادي‌ست، حقيقت خارجي نيست.
٥. روح نيز مانند قوانين ثابت، دائمي و فطري، از عالم امر و صفت اراده آمده و قدرت، وجود حسي را بر تن‌اش نموده و سيال لطيفي را صدف آن جوهر قرار داده است.
هزاران جمله‌ي قصار مانند اين‌ها در رساله نور موجود است.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
از طلاب دانشگاهي رساله نور
مصطفي حلمي