شعاعات
— 118 —

شعاع هفتم

آيتُ الكبري
بيان اهداف و يك يادآوري مهم
هر كسي نمي‌تواند همه مطالب اين رساله مهم را درك كند، البته بدون سهم هم نمي‌ماند. كسي كه وارد باغ بزرگي مي‌شود دست‌اش به همه ميوه‌ها نمي‌رسد اما همان مقدار كه دست‌اش مي‌رسد نيز برايش كافي‌ست. در آن باغ نه فقط براي او بلكه براي كساني كه دستان‌شان دراز است نيز سهم‌هايي هست.
درك مطالب اين رساله به پنج دليل زير مشكل است:
اول: من مشاهدات خود را متناسب با فهم خود و براي خودم نوشته‌ام. اين رساله را مانند كتاب‌هاي ديگر متناسب با فهم و تلقي ديگران ننوشته‌ام.
دوم: از آن‌جا كه بيش‌تر مطالب، مربوط به توحيد حقيقي‌ست كه با تجلي اسم اعظم نوشته شده، مسائل، به غايت گسترده و عميق و بعضاً بسيار طولاني‌ست، لذا همه نمي‌توانند به يك‌باره بر تمام موضوعات آن احاطه يابند.
سوم: از آن‌جا كه هر مسأله حقيقتي بزرگ و مفصل است؛ براي اجتناب از جزء جزء كردن حقيقت، گاه يك صفحه يا يك برگ كتاب، يك جمله را تشكيل مي‌دهد. براي بيانِ فقط يك دليل مقدمات فراوني ذكر مي‌شود.
چهارم: چون در اكثر موارد، هر كدام از مسائل داراي دليل‌ها و حجت‌هاي متعددي مي‌باشند، ساختن برهاني واحد از ده و گاه بيست دليل، مسأله را تفصيل مي‌دهد و براي ادراك‌هاي خُرد قابل فهم نخواهد بود.
— 119 —
پنجم: با اين‌كه به‌واسطه فيض ماه مبارك رمضان مظهر انوار اين رساله شدم اما چون اين رساله در زماني كه به دلايل گوناگون پريشان حال بوده و به چند بيماري مبتلا بودم با عجله نوشته شد، به همان مُسَوّدهي نخست اكتفا گرديد؛ هم‌چنين چون زمان نوشتن احساس مي‌كردم اين كار به اراده و اختيار خودم انجام نمي‌گيرد، تنظيم و اصلاح متن را طبق نظر خود دُرست نديدم، لذا وضعيتي يافت كه تا حدودي ادراك را سخت مي‌كند. نيز قسمت‌هاي عربي فراواني در آن به كار رفته است؛ طوري كه تمام "مقام اول" چون به عربي بود از اين كتاب خارج گرديد و به شكل مستقلي نوشته شد.
با وجود پنج دليل مذكور كه سبب قصور و دشواري‌ست، اين رساله از چنان اهميتي برخوردار است كه امام علي (رض) در كرامات غيبيه‌اش آن را "آيتُ ‌الكبري" و "عصاي موسي" ناميده است. نگاه امام به اين رساله از رساله‌هاي نور، خاص است؛
آري، حادثه دنيزلي خبري را كه امام علي (رض) درباره آيت الكبري داده است، كاملاً دقيق تصديق مي‌كند، زيرا انتشار مخفيانه اين رساله باعث زنداني شدن ما شد و غلبه حقيقت بسيار قوي و قدسي آن، دليل مهم تبرئه و آزادي ما گرديد، و كرامت غيبي امام علي (رض) را در مقابل چشم همه نشان داد و استجابت دعاي او درباره ما را كه فرمود:"وَ بِالْآيةِ الْكُبْري اَمّنّي مِنَ الفَجَتِ" اثبات نمود.
اين رساله توجه او را جلب كرده است. رساله "آيت الكبري" كه تفسير حقيقي "الآية الكبري" است به تعبير حضرت امام (رض) كه آن را "عصاي موسي" نيز خواند كتاب "شعاع هفتم" است.
"شعاع هفتم" شامل يك مقدمه و دو مقام است. مقدمه، چهار مسأله مهم را در بر مي‌‌گيرد؛ مقام اول قسم عربي تفسير آيت كبري، و مقام دوم هم برهان‌ها، ترجمه و معناي آن را بيان مي‌دارد.
مقدمهي پيش رو بيش از حد لازم توضيح داده شده و تا حدودي نيز طولاني گرديده است؛ و اين بدون اختيار من بوده، حتماً لازم بوده كه نوشته شدنش را به اين شكل خواسته‌اند. شايد هم برخي اين مطلب مفصل را مختصر ببينند.
سعيد نورسي
— 120 —

مقدمه

﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَاْلاِنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُونِ ﴾
بر اساس سرّ اين آيهي عظما، حكمت و غايت فرستاده شدن انسان به اين دنيا، شناخت خالق كائنات، ايمان آوردن به او و عبادت كردن اوست. مسئوليت فطري انسان و فريضه ذمّي‌ او، معرفتُ الله و ايمان به الله و تصديق وجود و وحدت او با اذعان و يقين است.
آري، همه كمالات و چيزهاي ديگر جز ايمان به الله و معرفت الله ی كه اصلي‌ترين پايه و كليد حيات ابدي هستند ی و نيز وسايل مورد نياز آن، نسبت به انسان بيچاره‌يي كه فطرتاً خواهان حيات دائمي و زندگي جاودان است و آرزوهاي بي‌حد و آلام بي‌انتهايي دارد، در حد پايين‌تري قرار دارد و بسياري از آن‌ها حتي ارزشي ندارند. اين حقيقت با براهين قوي در رساله نور به اثبات رسيده است، لذا موضوع را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا فقط «دو ورطه» را كه يقين مؤمنانه را در اين عصر به لرزه در مي‌آورد در قالب «چهار مسأله» بيان مي‌كنيم.
چاره نجات از ورطه اول دو مسأله به شرح زير است:
مسأله نخست: همان‌طور كه در لمعه‌ي سيزدهم مكتوب سي و يكم به تفصيل اثبات گرديده است، در مسائل عمومي، نفي در مقابل اثبات ارزشي ندارد
— 121 —
و قوت آن بسيار ناچيز است. براي مثال، در خصوص رؤيت هلال ماه در ابتداي ماه مبارك رمضان، اگر دو فرد عامي با شهادت خود ظهور هلال را اثبات كنند و هزاران نفر از اشراف و عالمان بگويند: "ما هلال را رؤيت نكرديم" و آن را نفي كنند؛ نفي آن‌ها ارزش و قدرتي ندارد، زيرا در اثبات، اجماع و استناد و قدرت دادن به يك‌ديگر هست؛ اما در نفي، يك نفر باشد يا هزار نفر، تفاوتي نمي‌كند، هر كس به حال خود تنها مي‌ماند؛ چرا كه اثبات كننده، نظر به خارج دارد و طبق نفس الامر حكم مي‌كند، مثلاً چنان كه در مثال ذكر شده‌، اگر كسي بگويد "ماه در آسمان است"، دوست‌اش انگشت به آن سو بر مي‌گرداند و آن‌ها اتفاق نظر مي‌يابند و قوي مي‌شوند. اما در نفي و انكار، فرد به نفس الامر نگاه نمي‌كند، نمي‌تواند هم نگاه كند، زيرا اين قاعده مشهوري‌ست كه: «نفي‌اي كه خاص نيست و نظر بر جاي مخصوصي ندارد قابل اثبات نمي‌باشد». مثلاً من اگر بگويم "چيزي در دنيا هست" و آن را اثبات كنم و در مقابل تو بگويي "نيست"؛ همان چيزي كه با يك اشاره من، به راحتي مي‌توان آن را اثبات كرد، تو براي نفي آن يعني عدم آن بايد تمام جهان را جستجو كني، بررسي كني و به ديگران نشان دهي و حتي مي‌بايست هر سوي زمان‌هاي گذشته را نيز مورد بررسي و مشاهده قرار دهي، آن وقت است كه مي‌تواني بگويي: "نيست؛ وقوع نيافته است".
مادام كه نفي و انكار كنندگان به نفس الامر نمي‌نگرند و با نگاه به نفس و عقل و چشمان خويش حكم صادر مي‌كنند، بي‌ترديد نمي‌توانند به يك‌ديگر قوت دهند و به هم كمك نمي‌كنند، زيرا پرده‌ها و دلايلي كه مانع ديدن و فهميدن‌اند، جدا جدا هستند؛ هر كس مي‌تواند بگويد: «من نمي‌بينم؛ نزد من و به اعتقاد من وجود ندارد». وگرنه نمي‌تواند بگويد:"در واقعيت نيست"؛ اگر بگويد ی مخصوصاً در مسائل مربوط به ايمان كه ناظر بر تمام كائنات است ی دروغي به بزرگي جهان خواهد بود و نميتواند راست بگويد و صحت آن را تأييد كند.
خلاصه، در اثبات نتيجه يگانه است، واحد است، تساند وجود ندارد، اما در نفي واحد نيست متعدد است. با تعدد قيدهايي مانند «نزد من و در نظر من» يا «به اعتقاد من» ، نتايج نيز متعدد مي‌شوند و تساند ايجاد نمي‌گردد.
— 122 —
از اين نقطه نظرِ مبتني بر حقيقت است كه كثرت و ازدياد ظاهري منكران و كافرانِ مخالف ايمان، ارزشي ندارد؛ در حالي كه نمي‌بايست موجب كوچك‌ترين ترديد در ايمان و يقين مؤمن گردد، نفي و انكار فيلسوفان اروپايي در عصر حاضر موجب شك و ترديد عده‌يي از مفتونان بدبخت‌شان شده، يقين‌شان را ازاله كرده و سعادت ابدي آن‌هیا را از بين برده است؛ و باعث شده موت و مردن و اجل را كه روزانه به سي‌ هزار نفیر از انسان‌هیا خیود را اثبیات مي‌كند، از معنیاي "ترخيص" ی پايان يافتن مسئوليت ی بيرون آورده و به نيستي ابدي تبديل كنند. قبر كه دهانه‌اش هيچ‌گاه بسته نمي‌شود همواره نابودي مُنكر را به او گوشزد مي‌كند و به اين ترتيب زندگاني لذت بخش‌اش را با دردهاي اليم، زهرآگين مي‌سازد. اينك درياب كه ايمان، حيات زندگاني و چه نعمت بزرگي‌ست!
مسأله دوم: در مسأله‌يي كه مربوط به فن يا صنعتي‌ست و مدار مناقشه شده، سخن كساني ی كه بيرون از آن فن يا صنعت هستند ی هر قدر كه بزرگ و صنعتكار و عالم هم باشند اعتباري نخواهد داشت و حُكم‌شان حجت نخواهد بود؛ آن‌ها را نمي‌توان داخل در اجماع علماي فن مزبور دانست. براي مثال حُكم و نظر مهندسي بزرگ در كشف يك بيماري و معالجه آن، به اندازه نظر يك پزشك معمولي اعتبار ندارد. به ويژه سخن منكرانهي بزرگ‌ترين فيلسوفي كه غرق ماديات شده و به تدريج از معنويات فاصله مي‌گيرد و با نور بيگانه مي‌گردد و عقلش در چشم‌اش است، ارزشي ندارد و نمي‌توان آن را در معنويات مطمح نظر قرار داد.
سخن فيلسوفاني كه در مسائل پراكنده مادي و جزئي‌ترين مسائل فرعيِ كثرت غرق‌اند، و سر از جنون درآورده و در حال خفه شدن هستند، در برابر اتفاق نظر صدها هزار تن از اهل حقيقت هم‌چون شيخ گيلاني در مسائل توحيدي و قدسي و معنوي چه ارزشي مي‌تواند داشته باشد؟ اوليايي چون شيخ گيلاني كه بر زمين بود و عرش اعظم را مي‌ديد، از نبوغي قدسي و خارق العاده برخوردار بود، و نود سال در معنويات فعاليت و ترقي كرد و حقايق ايماني را به صورت علم اليقين و عين اليقين و حتي حق اليقين كشف نمود؛ آيا انكارها و اعتراض‌هاي فيلسوفان مذكور هم‌چون وز وز پشه در مقابل صداي رعد بي‌تأثير نيست و آيا به گوش خواهد رسيد؟
— 123 —
ماهيت كفري كه به ضديت با حقايق اسلامي مي‌پردازد و با آن مبارزه مي‌كند، انكار و جهل و نفي است. اگر به صورت اثباتي و وجودي هم ديده شود، معنايش عدم و نفي است، اما ايمان علم است، وجودي‌ست، اثبات است، حُكم است. هر مسأله‌ي منفي آن نيز عنوان و پرده يك حقيقت مثبت است. اگر اهل كفر كه در برابر ايمان مبارزه مي‌كنند با مشكلات فراوان در راه اثبات و قبولاندن اعتقادات منفي خود به صورت قبول عدم و تصديق عدم تلاش كنند، كفر مزبور را مي‌توان از جهتي دانشي غلط و حكمي خطا به‌شمار آورد؛ وگرنه عدم قبول و انكار و عدم تصديق كه انجام آن بسيار آسان است جهل مطلق و نداشتن حكم است.

خلاصه اين كه اعتقاد كفرآميز دو قسم است:

قسم اول: آن‌كه نگاهي به حقايق اسلامي ندارد، تصديقي خطا، اعتقادي باطل، پذيرشي غلط و حكمي ظالمانه و خاص خود است. اين قسم از بحث ما خارج است؛ با ما كاري ندارد و ما هم با آن كاري نداريم.
قسم دوم: اعتقادي كه با حقايق ايماني مخالفت و مبارزه مي‌كند، اين نيز دو قسم است:
اول: عدم قبول است؛ فقط، تصديق نكردن اثبات است، اين نيز جهل و عدم برخورداري از حُكم و امري سهل است؛ و بيرون از بحث ما مي‌باشد.
دوم: قبول عدم است، قلباً عدم خود را قبول دارد، اين قسم نيز يك حُكم، يك اعتقاد و يك التزام است و براي همين التزام مجبور است نفي خود را اثبات كند.
نفي نيز بر دو قسم است:
قسم اول: مي‌گويد: "در موقعيتي خاص و جهتي ويژه وجود ندارد". اين قسم نيز قابل اثبات است و خارج از بحث ما قرار دارد.
قسم دوم: نفي و انكار مسائل عام، محيط، قدسي و ايماني‌ست كه ناظر بر جهان و كائنات و آخرت و اعصار مي‌باشد. اين نفي نيز چنان كه در مسأله نخست بيان كرديم به هيچ وجه قابل اثبات نيست. براي اثبات چنين نفي‌هايي به نظري نياز است كه كائنات را در احاطه خود داشته باشد، آخرت را ببيند، و هر سوي زمان بي انتها را ملاحظه نمايد.
— 124 —
ورطه دوم و چاره نجات از آن هم شامل دو مسأله زير است:
مسأله اول: عقولي كه در نقطه عظمت و كبريا و بي‌كرانگي، به سبب غفلت، معصيت يا غرق شدن در ماديات محصور و محدود مي‌شوند، نمي‌توانند بر مسائل عظيم احاطه يابند، لذا با غروري علمي به سمت انكار منحرف شده و نفي مي‌كنند. آن‌ها نمي‌توانند مسائل ايماني بسيار گسترده، عميق و فراگير را در عقل‌هايشان كه خشكيده و به لحاظ معنا فشرده است و در قلب‌هايشان كه فاسد شده و در عرصه معنويات مُرده‌اند، بگنجانند؛ به همين سبب خود را به ميان كفر و ضلالت پرتاب مي‌كنند و خفه مي‌شوند.
آن‌ها اگر بتوانند به دقت، چهره داخلي كفر و ماهيت ضلالت خويش را ببينند مشاهده خواهند كرد كه در برابر عظمت شايسته و لازم و معقولي كه در ايمان هست، صد برابر محال و امتناع و عدمِ امكان در درون و زير پرده كفر وجود دارد.
رساله نور اين حقيقت را با صدها معيار و مقايسه هم‌چون دو ضرب در دو كه مي‌شود چهار، به صورت قطعي اثبات نموده است. براي نمونه، فردي كه وجوب وجود حضرت حق و ازليت و صفات فراگيرش را به دليل عظمت آن نمي‌تواند قبول كند، با نسبت دادن وجوب وجود و ازليت و صفات الوهيت (حق) به موجودات بي‌شمار و شايد ذرات بي‌منتها مي‌تواند كفر خود را باور كند؛ يا اين‌كه مانند سوفسطاييان احمق مي‌بايست با نفي و انكار خود و وجود جهان هستي، دست از عقل بشويد. تمام حقايق ايماني و اسلامي به همين ترتيب، شأن و شئون خود را با استناد به عظمتي كه مقتضايشان است از محالات دهشتناك كفري كه در مقابل‌شان قرار دارد و خرافات وحشتناك و ناداني‌هاي ظلماني‌اش نجات داده و با كمال اذعان و تسليم در قلب‌هاي سليم و عقول راست انديش مي‌نشانند.
اعلان هميشگي و مُكرر عظمت كبريايياش با اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ ، اَللهُ اكبَرُ در بيش‌تر شعیائر اسلامي مانند اذان و نمیاز، هم‌چنين حیديث قدسي اَلْعَظَمَةُ اِزَارِى وَ الْكِبْرِيَاءُ رِدَائِى و نيز جیزء هشتاد و ششم مناجیات جوشن كبير ی كه دعاي به غايت عارفانه‌يي در مناجات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام
— 125 —
و به شرح زير است ی نشان مي‌دهد كه عظمت و كبريا پرده‌يي لازم و ضروريست:
«يَا مَنْ لاَ مُلْكَ اِلاَّ مُلْكَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْصِى الْعِبَیادُ ثَنَیائَهُ * يَا مَنْ لاَ تَصِفُ الْخَلاَئِقُ جَلاَلَهُ * يَا مَنْ لاَ تَنَالُ اْلاَوْهَامُ كُنْهَهُ * يَا مَنْ لاَ يُدْرِكُ اْلاَبْصَارُ كَمَالَهُ * يَا مَنْ لاَ يَبْلُغُ اْلاَفْهَامُ صِفَاتَهُ *يَا مَنْ لاَ يَنَالُ اْلاَفْكَارُ كِبْرِيَائَهُ * يَا مَنْ لاَ يُحْسِنُ اْلاِنْسَانُ نُعُوتَهُ * يَا مَنْ لاَ يَرُدُّ الْعِبَادُ قَضَائَهُ *يَا مَنْ ظَهَرَ فِى كُلِّ شَىْءٍ آيَاتُهُ»
«سُبْحَانَكَ يَا لاَ اِلهَ اِلاَّ اَنْتَ اْلاَمَانُ اْلاَمَانُ نَجِّنَا مِنَ النَّارِ»
— 126 —

آيتُ الكبري

مشاهدات مسافري‌ست كه درباره آفريدگار خويش از كائنات سؤال مي‌كند
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ تُسَبِّحُ لَهُ السَّموَاتُ السَّبْعُ وَاْلاَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ وَ اِنْ مِنْ شَيْءٍ اِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا ﴾
(اسرا: ٤٤)
در بسياري از آيات قرآن مانند آيه معظم فوق، براي معرفي آفريدگار كائنات ابتدا از «سماوات» ياد مي‌شود، كه همه، چون صحيفه توحيد همواره با حيرت به آن مي‌نگرند و با ذوق و شوق به مطالعه آن مي‌پردازند؛ لذا مناسب است ما هم با آن آغاز كنيم.
آري، مسافري كه قدم به شهر اين دنيا و مسافرخانه‌اش مي‌گذارد، در صورتي كه چشمان خود را بگشايد با مهمان‌خانه‌‌يي بسيار كريمانه و نمايشگاهي پر از صنعت و اردوگاه و تعليمگاهي در اوج شكوه و تماشاگهي به غايت شوق انگيز و حيرت‌آور و مطالعهگاهي معنادار و حكيمانه مواجه مي‌شود، و در حالي كه به شدت كنجكاوِ دانستن و شناختن سلطان اين مملكت با شكوه و مؤلف اين كتاب كبير و صاحب اين مسافرخانه زيباست، پيش از هر چيز چهره آسمان براي او جلب توجه مي‌كند كه مُزيّن به نور است و چنين مي‌گويد: "به من نگاه كن، آن‌چه را در جستجويش هستي به تو معرفي خواهم كرد!" و مسافر نگاه مي‌كند و ظهور ربوبيت را مي‌بيند كه:
— 127 —
صدها هزار جرم آسماني را كه قسمي از آن‌ها هزار مرتبه بزرگ‌تر از زمين ماست و سرعت برخي از آن اجرامِ بزرگ، هفتاد برابر بيش‌تر از گلوله توپ، بدون ستون بر فراز آسمان نگاه داشته است و بدون آن‌كه سقوط كنند يا با يك‌ديگر برخوردي داشته باشند و با سرعتي فوق‌العاده، همراه هم مي‌گرداند؛ ربوبيتي كه ستارگان بي‌شماري را چون چراغ‌هايي بدون سوخت و همواره روشن، مدام در حال نور افشاني قرار داده است؛ ربوبيتي كه انبوه اجرامِ بزرگ را بدون آن‌كه اِخلال و سر و صدايي ايجاد شود، اداره مي‌كند و بي‌آن كه موجب سرپيچي اين آفريدگان بسيار بزرگ شود وظايفي چون مسئوليت ماه و خورشيد را بر عهده آن‌ها نهاده و به كار گرفته است؛ ربوبيتي كه آن‌ها را در فاصله بي‌نهايت دوري كه ارقام محاسبات‌اش حتي در دايره دو قطب نمي‌گنجد، در زماني معين و با نيرويي واحد و با شيوه‌‌يي يكسان، و در يك صورت و با يك فطرت، همراه هم و بي‌كم و كاست در تصرف خود دارد، و حاملان آن قواي متجاوز را بي‌آن كه تجاوزي كنند، مطيع قانون قرار مي‌دهد و بدون آن‌كه اجازه دهد لكه‌‌يي بر پهنه آسمان بنشيند، آن را درخشان و نوراني و پاكيزه مي‌دارد، و با رزمايشي چون رزمايش ارتشي منظم آن را تدبير مي‌كند، و با گردش زمين صورت‌هاي حقيقي و خيالي رزمايش عظيم مذكور را هر شب و هر سال چون پرده سينما در مقابل ديدگان تماشاگران قرار مي‌دهد.
حقيقتي مركب از تسخير و تدبير و اداره و تنظيم و تنظيف و موظف كردن در متن فعاليت ربوبيت مزبور، بر عظمت و احیاطه خالق آسمان و وجوب وجود و وحدت او و موجوديت ظاهرتر از موجوديت آسمان او، بالمشاهده گواهي مي‌دهد. اين است كه در نخستين مرتبه مقام اول گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ السَّموَاتُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ وَ التَّنْظِيمِ وَ التَّنْظِيفِ وَ التَّیوْظِيفِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ»
آن‌گاه فضا كه محشر عجايب است و «جَوّ سماء» خوانده مي‌شود، با مسافري كه به دنيا قدم گذاشته، گفتگوي رعدآميزي مي‌كند و فرياد بر مي‌آورد: "به من
— 128 —
نگاه كن! آن‌چه را با كنجكاوي در پي‌اش بودي و نيز كسي كه تو را بدين جا فرستاده، با من مي‌تواني بشناسي و بيابي". مسافر به چهرهي ابرو در‌ هم كشيده اما مهربانش چشم مي‌دوزد و صداي مدهوش كننده اما بشارت آميزش را مي‌شنود و مي‌بيند:
ابري كه در ميان زمين و آسمان معلّق است، به طرز كاملاً حكيمانه و رحيمانه‌‌يي بوستان زمين را آبياري كرده و اهالي زمين را با آب حيات سيراب مي‌كند، و از دما يعني شدت حرارت زيستن مي‌كاهد و بنا بر نياز به ياري در هر سو مي‌شتابد. همين ابر سهمناك و بزرگ، با انجام وظايف متعددي چون آن‌چه گفته شد، مانند ارتشي منظم كه با فرمان امير خود در يك لحظه آشكار يا پنهان مي‌شود، از ديده نهان مي‌گردد و گويي همه اجزايش براي استراحت به كناري مي‌روند، طوري كه هيچ اثري از آن باقي نمي‌ماند؛ سپس، وقتي دستور "آماده براي باران" را گرفت، در عرض يك ساعت و شايد چند دقيقه، دوباره جمع مي‌شود و پهنه آسمان را پر مي‌كند و گوش به امر فرمانده، منتظر مي‌ماند.
مسافر آن‌گاه باد را كه در جوّ هواست، مي‌نگرد و هوا را مي‌بيند كه با وظايفي به غايت حكيمانه و كريمانه به كار گرفته شده است، طوري كه گويا هر ذره‌‌يي از ذراتِ به ظاهر فاقد ادراكِ هوا، گوش به فرمان اوامر سلطان كائنات است و آن‌ها را در‌ مي‌يابد و به هيچ يك از آن‌ها بي‌توجهي نمي‌كند، و با اتكا به قدرت فرمانده، كارها را طوري با نظم و ترتيب انجام مي‌دهد كه گويي براي تنفس تمام ذي‌حياتان و براي انتقال حرارت و نور و مواردي چون الكتريسيته و اصواتِ مورد نياز ذي‌حياتان و براي واسطه شدن در امر تلقيح نباتات، خدمات و وظايف كلي بر عهده دارد و در اين راه توسط دستي غيبي به شكل كاملاً آگاهانه و عليمانه و حيات بخشي به كار گرفته مي‌شود.
بعد به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند در آن قطرات لطيف و زلال و دل‌نشيني كه از هيچ و از خزانه رحمتي غيبي فرستاده مي‌شود، چنان هدايا و وظايف رحماني وجود دارد كه گويا رحمت، تجسم يافته و به صورت قطره‌هاي باران از خزانه ربّاني جاري شده است؛ اين است كه باران را "رحمت" ناميده‌اند.
— 129 —
سپس رعد و برق را مي‌نگرد و به صداي آن‌ گوش فرا مي‌دهد؛ مي‌بيند كه مشغول خدمت‌رساني‌هاي عجيب و غريبي هستند.
آن‌گاه چشم بر مي‌كشد و به عقل خويش رجوع مي‌كند و چنين زمزمه مي‌كند: ابر بي‌جان و بي‌شعوري كه چون پنبه‌ي زده شده است، شكي نيست كه چيزي از ما نمي‌داند و اين‌طور نيست كه به ما رحم كرده و به خودي خود به ياري‌مان بشتابد؛ ترديدي نيست كه بدون فرمان ظاهر نمي‌شود و از ديده پنهان نمي‌گردد؛ مطمئناً به امر فرماندهي كاملاً قدير و رحيم حركت مي‌كند، بي‌آن كه ردي از خود به جاي بگذارد پنهان مي‌شود و آن‌گاه به يك‌باره ظاهر مي‌گردد، شروع به انجام وظيفه خود مي‌كند و با فرمان سلطاني كاملاً فعّال و باشكوه و متعالي و داراي تجلي بسيار و با اتكا به قدرت او، گه‌گاهي پهنه آسمان دنيا را پر و خالي مي‌كند و آن را به شكل تخته سياهي كه نوشته‌هايي از حكمت روي آن نگاشته شده سپس پاك شده، تبديل كرده و به صورت لوح محو و اثبات يا حشر و قيامت در‌ مي آورد. ابر، با تدبير حاكم مدبّري كه به غايت اهل لطف است و دوسیت‌دار احسیان و پرورش و بسيار اهیل كرم، بر باد مي‌نشيند و خیزاين كوهآساي باران را نيز بر خود مي‌نشاند و به جاهايي كه نيازمند آن هستند مي‌رساند. گويا به آن‌ها ترحم مي‌كند، مي‌گريد و با قطرات اشك خود، آن‌ها را با گُل‌ها مي‌خنداند، از شدت گرماي خورشيد مي‌كاهد و اسفنج‌وار بر بوستان‌هايشان آب مي‌پراكند، و چهره زمين را مي‌شويد و پاكيزه مي‌دارد.
مسافر كنجكاو خطاب به عقل خويش مي‌گويد: صدها هزار احسان و ياري و كار حكيمانه و رحيمانهي پر از صنعتي را مي‌بينم كه با صورت ظاهري و به دست هواي جامد و بي‌جان و بي‌ادراك و بي‌قرار و طوفاني و پر از سر و صدا و بي‌هدف و همواره در تلاطم و بي‌بهره از ثبات، حاصل مي‌گردد. اين امر به طور بديهي اثبات مي‌كند باد پر كار، اين خدمتكار همواره فعال، به خودي خود حركتي ندارد، بلكه حركت‌اش بر اساس فرمانِ آمري به غايت قدير و عليم و بسيار حكيم و كريم صورت مي‌گيرد. گويا هر ذره‌ي آن بر انجام هر كاري آگاه است و هم‌چون سربازي كه دستور فرمانده خود را مي‌فهمد و گوش به فرمان اوست، مطيع اوامر ربّاني جاري در هواست؛ در تأمين مواد لازم براي تنفس حيوانات و زندگاني آن‌ها، و
— 130 —
باروري گياهان و رشد و نمو و ادامه حيات‌شان، و حركت ابرها و تدبير امورشان، و سير و سياحت كشتي‌هاي بادي، و مخصوصاً در رساندن اصوات و گفتگوها با تلفن و تلگرافِ بي‌سيم و راديو، فعال است؛ و علاوه بر خدمات عام و كليِ مذكور، مي‌بينيم كه ذرّات هواي متشكل از دو عنصر بسيطِ چون ازت و اكسيژن، در حالي كه عين يك‌ديگرند كاملاً منظم، در هزاران صنعت ربّانيِ روي زمين، توسط دست حكمت به كار برده مي‌شوند. بر اساس تصريح آيه‌ي
﴿ وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَاْلاَرْضِ ﴾
(بقره: ١٦٤)
فقط و فقط پروردگار ذوالجلال و الاكرامي كه واجب الوجود و قادر بر انجام هر كاري و عالِم بر هر چيزي است، باد را به كار مي‌گيرد و موجب ظهور هزاران جلوه ربّاني مي‌گردد، و با تسخير ابرها نيز امور رحماني بي‌شماري را حاصل مي‌گرداند و هوا را به صورت فعلي ايجاد مي‌كند.
او آن‌گاه به باران نگاه مي‌كند و مي‌بيند باران به تعداد دانه‌هايش، سود و منفعت و به تعداد قطراتش، جلوه‌هاي رحماني و به تعداد رشحاتش، حكمت دارد. آن قطرات دلنشين و لطيف و مبارك، بسيار منظم و زيبا آفريده مي‌شوند، مخصوصاً تگرگ‌هاي فصل تابستان آن قدر با نظم و انتظام فرود مي‌آيند و فرستاده مي‌شوند كه بادهاي شديد توفان‌زا هم قادر به از بين بردن تعادل و انتظام آن‌ها نيست؛ بادها باعث برخورد قطره‌ها با يك‌ديگر نشده و موجب به وجود آمدن توده‌هاي زيان‌بار نمي‌گردند. اين آب كه در بسياري از امورِ حكيمانه مانند اين قبيل موارد كاربرد دارد، از تركيب دو عنصر بسيط و جامد و در ظاهر فاقد ادراك هيدروژن و اكسيژن حاصل مي‌گردد و در حيات موجودات نقش اساسي دارد؛ با شعور و حكمت، هزاران خدمت ارائه مي‌كند و در صنايع گوناگون به كار گرفته مي‌شود. بي‌ترديد بايد گفت، باران كه صورت مجسم رحمت الهي‌ست، در خزانه غيبيِ رحمت خداوندِ رحمان رحيم به وجود مي‌آيد و با نزول خود آيه زير را عملاً تفسير مي‌كند:
﴿ وَهُوَ الَّذِى يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَيَنْشُرُ رَحْمَتَهُ ﴾
(شوري: ٢٨)
— 131 —
آن‌گاه به صداي رعد گوش فرا مي‌دهد و برق را مي‌بيند. مشاهده مي‌كند كه اين دو حادثه عجيب آسماني محتواي آيات:
﴿ وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ ﴾
(رعد: ١٣)،
﴿ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِاْلاَبْصَارِ ﴾
(نور: ٤٣)
را عملاً تفسير مي‌كنند و خبر بارش باران را به نيازمندان بشارت مي‌دهند.
آري، فضا را به يك‌باره و از هيچ، با صدايي مهيب به سخن وا داشتن، و با نور و آتشي فوق‌العاده، ظلمات آن را با روشنايي پر كردن، و ابرها را كه مانند كوهي از پنبه‌اند، به مثابه تلمبه‌‌يي براي آب و برف و تگرگ، با جرقه‌يي روشن كردن، اوضاع حكيمانه و غريبي‌ست كه بر سر انسان غافل ضربه مي‌زند و هشدار مي‌دهد و مي‌گويد: «سر بر افراز، و به كارهاي ذات فعّال و قدرتمندي بنگر كه مي‌خواهد خود را بشناساند! همان‌طور كه تو رها شده و يله نيستي، اين حوادث نيز نمي‌توانند تصادفي باشند؛ هر يك از آن‌ها شتابان در پي ايفاي وظيفه‌‌يي حكيمانه‌اند و از سوي تدبير كننده‌‌يي حكيم به كار گرفته شده‌اند».
مسافر كنجكاو، گواهي آشكار و متعالي حقيقتي مركب از تسخير ابر، تصريف باد، نزول باران و تدبير اوضاع جوي را مي‌شنود و مي‌گويد: آمَنْتُ بِاللّٰه
در دومين مرتبه مقام نخست، بيانِ
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ الْجَوُّ بِجَمِيعِ مَا فِيهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّصْیرِيفِ وَ التَّنْیزِيلِ وَ التَّیدْبِيرِ الْوَاسِیعَةِ الْمُكَیمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ» ،
نشان دهندهي مشاهدات مسافر مذكور از اوضاع جوّي‌ست.
دوست داشتم سي و سه مرتبه توحيدي ذكر شده در مقام نخست را كمي توضيح دهم، اما به دليل نامساعد بودن حال و وضعيت فعلي‌ام، مجبور به بيان مختصر براهين و ترجمه آن شدم. اين سي و سه مرتبه در سي، و بلكه صد رساله از مجموعه نور با دلايل و به شكل جداگانه ی در هر يك از رساله‌ها بعضي از مراتب ی بيان شده است، لذا تفصيل مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم.
سپس كره زمين با زبان حال خود خطاب به آن مسافر انديشمند كه با سياحت فكري مأنوس شده است، مي‌گويد: "تو را به فضا و آسمان و هوا چه كار؟ بيا تا آن‌چه در جستجويش هستي به تو معرفي كنم؛ به مسئوليت‌هاي من
— 132 —
بنگر و صفحات مرا بر خوان!". او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه زمين همانند عارف مجذوب يعني مولوي، با دو حركت خويش دايره‌‌يي را كه مدار حصول فصل‌ها و سال‌ها و روزهاست، در اطراف حشر اعظم رسم مي‌كند و صد هزار نوع از جانداران را به همراه ارزاق و لوازم‌شان در خود جاي داده، و چون سفينه‌‌يي ربّاني و باشكوه و مُسخر در درياي فضا در كمال نظام و موازنه مي‌گرداند و حول خورشيد سياحت مي‌كند.
بعد به صفحات‌اش نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه صفحات هر باب با هزاران آيه، پروردگار زمين را معرفي مي‌كند. چون وقت لازم براي مطالعه همه صفحات را ندارد، تنها به يكي از صفحات آن، كه مربوط به زنده شدن و تدبير امور جانداران در فصل بهار است، مي‌پردازد. مي‌بيند صورت افراد بي‌شمارِ صد هزار نوع، از ماده‌‌يي بسيط، به شكل بسيار منظمي مي‌شكفد و بسيار مهربانانه رشد و نمو مي‌يابد؛ و مي‌بيند دانهي برخي از آن‌ها به شكل كاملاً اعجاز انگيزي بال و پر گشوده و با به پرواز درآمدن تكثير، و بسيار مدبرانه اداره مي‌شوند، و به شكل مشفقانه‌‌يي تغذيه شده و غذاي خود را مي‌خورند؛ و آن‌گاه انواع بي‌شمار و مختلف رزق و روزي خوشمزه و لذيذ، كاملاً رحيمانه و رزاقانه از هيچ و از خاك خشك و از ريشه‌ها و دانه‌هايي شبيه به هم و به سختي استخوان و قطرات آب، پرورش مي‌يابند. هر بهار چون واگني، هزاران نوع خوردني و لوازم را از خزانه غيب با نظم تمام تحويل مي‌گيرد و در اختيار ذي‌حيات قرار مي‌دهد؛ مخصوصاً كنسروهاي شير در بسته ارزاق مذكور كه براي كودكان تأمين و ارسال مي‌شود و سينه‌هاي مادران مهربان كه منبع شيري شيرين و دلنشين مي‌گردد، چنان آميخته با شفقت و مرحمت و حكمت است كه بالبداهه اثبات مي‌كند جلوه‌‌يي از رحمت و احسان مشفقانه و مربيّانهي خدايي رحمان و رحيم است.
خلاصه اين‌كه صفحه حيات بخش بهار، با نشان دادن صدها هزار نمونه از حشر اعظم، آيه‌ي:
﴿ فَانْظُرْ اِلَى آثَارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِى اْلاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا اِنَّ ذلِكَ لَمُحْيِى الْمَوْتَى وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
(روم: ٥٠)
— 133 —
را به صورت مجسم و بسيار درخشاني تفسير مي‌كند. اين آيه هم معاني صفحه مزبور را به شكل معجزه آسايي بيان مي‌دارد.
مسافر دريافت كه همه صفحات زمين به نسبت قوّت و بزرگي‌شان، لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند.
آري، به گواهي مختصر فقط وجهي از وجوه بيست‌گانهي صفحه‌‌يي از صفحات بزرگ كره زمين، كه بيش از بيست صفحه است، به معناي مشاهدات مسافر از وجوه صفحات ديگر و براي بيان آن‌ها، در مرتبه سوم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اْلاَرْضُ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ مَا عَلَيْهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّرْبِيَةِ وَ الْفَتَّاحِيَّةِ وَ تَوْزِيعِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الرَّحْمَانِيَّةِ وَ الرَّحِيمِيَّةِ الْعَامَّةِ الشَّامِلَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَاهَدَةِ»
مسافر انديشمند هم‌چنان صفحات را مطالعه مي‌كند و ايمانش كه كليد سعادت، است قوي‌تر مي‌شود، و معرفت او نيز كه كليد ترقي و پيشرفت معنوي‌ست، فزوني مي‌يابد، و حقيقت ايمان به الله كه معدن و اساس همه كمالات است، درجه‌‌يي ديگر تقويت مي‌يابد و لذات و ذوق‌هاي معنوي فراواني نصيب‌اش مي‌گرداند و به اين ترتيب كنجكاوي او را به شدت تحريك مي‌كند؛ لذا در همان حال كه به درس‌هاي كامل و قطعي زمين و آسمان و هوا گوش فیرا مي‌داد، جملهي هَلْ مِنْ مَزِيدٍ (ق:٣٠) را تكرار مي‌كند و در عين حال ذكر مجذوبانه و پر جوش و خروش درياها و رودخانه‌هاي بزرگ را مي‌شنود و صداي حزين و گوش نواز آن‌ها را ادراك مي‌كند كه با زبان حال و قال مي‌گويند: «به ما هم بنگر و ما را هم مطالعه كن». او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند درياها جاندارانه و مدام در حال تلاطم‌اند و با حالات ريزش و پراكندگي و چيرگي كه در فطرت‌شان هست، زمين را در احاطه خود گرفته‌اند و همراه با كره زمين، بسيار با سرعت و در يك سال، دايره‌‌يي بيست و پنج هزار ساله را در مي‌نوردند و با اين حال نه متلاشي مي‌شوند، نه مي‌ريزند و نه به اراضي و خاك همسايه تجاوزي مي‌كنند. معلوم
— 134 —
مي‌شود تحت فرمان ذاتي به غايت عظيم و قدرتمند محافظت مي‌شوند، مي‌گردند و در جاي خود باقي مي‌مانند.
او آن‌گاه متوجه درون درياها مي‌شود و مي‌بيند گذشته از گوهرهاي بسيار زيبا و مزين و منظم، تولد و مرگ و اداره و تغذيه هزاران نوع حيوان در آن به شكل دقيقي جريان دارد؛ غذا و جيره‌شان را مي‌بيند كه از شن و ماسه‌‌يي ساده و آبي تلخ توليد مي‌شود، و آن‌چنان عالي‌ست كه بالبداهه موجب اثبات وجود قدير ذوالجلال و رحيم ذوالجمالي مي‌گردد كه آن‌ها را اداره و غذايشان را تأمين مي‌كند.
مسافر سپس به رودها مي‌نگرد و مي‌بيند وظايف و منافع و ورودي و خروجي آن‌ها چنان حكيمانه و رحيمانه است كه بالبداهه اثبات مي‌كند همه رودها و چشمه‌ها و نهرها و رودخانه‌هاي بزرگ، از خزانه رحمت رحمان ذوالجلال و الاكرام سرچشمه مي‌گيرند و جاري مي‌شوند. ميزان ذخيره و مصرف به حدي‌ست كه حتي روايت شده است: «چهار نهر از بهشت سرچشمه مي‌گيرد» ، يعني چون كاملاً فوق اسباب ظاهري هستند، از خزانه بهشتي معنوي و منبع فيضي غيبي و جاودان جاري مي‌شوند. براي مثال، رود مبارك نيل كه شن‌زار مصر را به بهشت تبديل مي‌كند، در جنوب از كوهي كه جبل القمر خوانده مي‌شود، همواره چون دريايي كوچك و هميشگي جريان مي‌يابد. اگر مقدار آبي كه از اين نهر در شش ماه برداشت مي‌شود در يك‌جا جمع و منجمد گردد، از كوه مذكور بزرگ‌تر خواهد شد؛ در حالي كه انبار و قطعه زميني كه از كوه مذكور به اين آب اختصاص داده شده، يك ششم آن هم نمي‌شود. مقدار آبي كه وارد نيل مي‌شود نيز با توجه به بارش اندك در آن منطقهي گرم و تشنه بودن خاك، ناچيز است و بي‌شك قادر به تنظيم موازنه لازم نيست، لذا گفته مي‌شود نيل مبارك به صورت فوق عادت زمين، از بهشتي غيبي سرچشمه مي‌گيرد؛ اين امر، روايت ذكر شده را بامعنا و حقيقتي زيبا ثابت مي‌سازد.
مسافر به اين ترتيب يك هزارم حقايق درياگونهي رودخانه‌ها و درياها را مي‌بيند و شهادت‌شان را مشاهده مي‌كند و پي مي‌برد كه آن‌ها با قدرتي به نسبت بزرگيِ همه درياها، ذكر ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان جاري كرده و به تعداد مخلوقات
— 135 —
درياها، بر اين شهادت، گواه نشان مي‌دهند. در مقام شهادت عام رودها و درياهاست كه در مرتبه چهارم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ جَمِيعِ الْبِحَارِ وَ اْلاَنْهَارِ بِجَمِيعِ مَا فِيهَا بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّسْخِيرِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ»
آن‌گاه كوه‌ها و صحراها مسافري را كه در سياحت فكري به سر مي‌برد، به خود مي‌خوانند و به او مي‌گويند: "صفحات ما را هم بخوان" او نيز نگاه مي‌كند و مي‌بيند وظايف كلي و خدمات عام كوه‌ها آن قدر حكيمانه و عظيم است كه عقول را دچار حيرت مي‌كند. مثلاً مي‌بيند كوه‌ها به امر الهي از دل زمين سر بر مي‌آورند و دگرگوني و غضب و هيجان‌هاي زمين را كه بر اثر انقلابات داخلي رخ مي‌دهد، به بيرون هدايت مي‌كنند و موجب آرامش آن مي‌شوند؛ زمين با فوران كوه‌ها و منافذي كه در آن‌ها هست، تنفس مي‌كند و از تكان‌هاي زيان‌بار و زلزله‌هاي خانمان‌سوز نجات مي‌يابد و راحتي و آرامش ساكنان خود را در چرخش خويش از بين نمي‌برد. همان‌طور كه ستون‌ها در كشتي موجب حفاظت آن در مقابل تكان‌هاي شديد مي‌شوند و تعادل آن را حفظ مي‌كنند، كوه‌ها نيیز براي كشتي زميین، ستون‌هايي پر از خیزانه‌اند؛ اين معنا در بسياري از آيات قرآن معجز البيان هم‌چون آيات زير آمده است:
وَ الْجِبَالَ اَوْتَادًا ‌(نباء:٧)، وَاَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ (حجر: ١٩)، وَالْجِبَالَ اَرْسَيهَا ‌(نازعات:٣٢).
به همين ترتيب، هر نوع آب و منبع و معدن و مواد و داروي مورد نياز ذي‌حيات، آن قدر حكيمانه و مدبّرانه و كريمانه و با احتياط در درون كوه‌ها ذخيره و نگهداري مي‌شود كه توجه بدان، بالبداهه اثبات مي‌كند كه خدمتكاران و خزائن و انبار قديري با قدرتي بي‌نهايت و حكيمي با حكمتي بي‌پايان مي‌باشند. مسافر، وظايف و حكمت‌هاي فراوان كوه‌ها و صحراها را با همين دو مورد قياس مي‌كند و با عموم حكمت‌هاي صحراها و كوه‌ها، گواهي و ذكر توحيدي آن‌ها يعني لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ را مخصوصاً با توجه به ذخاير احتياطي، به قوّت و ثبات كوه‌ها و وسعت و بزرگي صحراها مي‌شنود و مي‌بيند و آمَنْتُ بِاللّٰه مي‌گويد.
براي بيان همين معناست كه در مرتبه پنجم مقام نخست گفته شده است:
— 136 —
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ جَمِيعُ الْجِبَالِ وَ الصَّحَارَى بِجَمِيعِ مَا فِيهَا وَ عَلَيْهَا بِشَیهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَیاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدِّخَارِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ نَشْرِ الْبُذُورِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ التَّدْبِيرِ اْلاِحْتِيَیاطِيَّةِ الرَّبَّانِيَّةِ الْوَاسِیعَةِ الْعَیامَّةِ الْمُنْتَظَمَةِ الْمُكَمَّلَةِ بِالْمُشَیاهَدَةِ»
آن‌گاه مسیافر در حالي كه در كوه‌ها و صحراها انديشمندانه سير مي‌كند، دريچهي دنياي درختان و گياهان به رويش گشوده مي‌شود. او را به داخل مي‌خوانند و مي‌گويند: "داخل شو و و دنياي ما را هم بگرد و نوشته‌هاي ما را نيز بخوان". او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند كه مجلس باشكوه و مزيّنِ تهليل و توحيد، و حلقه ذكر و شُكر تشكيل داده‌اند. مسافر از زبان حال همه نباتات و درختان در مي‌يابد كه در حال گفتن ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ هستند. او سه حقيقت كلي و بزرگ را مشاهده مي‌كند كه بر گفتن ‌لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ از سوي تمام گياهان و درختان ثمره‌‌دار، با زبان برگ‌هاي فصيح و موزون‌شان، و سخن شكوفه‌هاي با جزالت و تزيين شده‌شان، و كلمات ميوه‌هاي بليغ و منظم‌شان، شهادت مي‌دهند:
حقيقت اول: حقيقت و معناي امتنان و احساني اختياري و اِكرام و اِنعامي با هدف، به صورت كاملاً آشكار در هر يك از آن‌ها احساس مي‌شود و در مجموعِ آن‌ها نيز هم‌چون نور درخشان خورشيد به چشم مي‌خورند.
حقيقت دوم: تمييز و تفريقي حكيمانه و با هدف كه به هيچ وجه تصادفي بودن‌اش امكان‌پذير نيست، و حقيقت و معناي تصوير و تزييني رحيمانه و اختياري در انواع و افراد بي‌شمار مذكور كه به روشني روز ديده مي‌شوند، نشان مي‌دهند كه نقوش و آثار پروردگاري حكيم مي‌باشند.
حقيقت سوم: صورت مخلوقات بي‌شمار مذكور كه صدهزار نوع و در شكل و اندازه‌هاي گوناگون مي‌باشند، بسيار دقيق، موزون و زيبا، از دانه‌هاي محدود و معدود و مشابه هم حاصل مي‌گردد؛ از دانه‌هايي بسيط و بي‌جان و شبيه هم يا با تفاوتي اندك. فتح و گشودن صورت عموم افراد آن دويست هزار نوع به شكل منظم و در عين حال متفاوت، جداگانه، متعادل، جاندار، حكيمانه، بي‌خطا و اشتباه، حقيقتي ظاهرتر از خورشيد است؛ و شاهداني به عدد موجودات و ميوه‌ها
— 137 —
و برگ‌ها و گل‌هاي بهاري، حقيقت مذكور را اثبات مي‌كنند. مسافر به اين حقيقت پي مي‌برد و
«اَلحَمدُلِلّٰهِ عَلي نِعمَة الايمان»
را بر زبان جاري مي‌سازد.
براي بيان همين حقايق و گواهي‌هاست كه در مرتبه ششم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ اْلاَشْجَارِ وَ النَّبَاتَاتِ الْمُسَبِّحَاتِ النَّاطِقَاتِ بِكَلِمَاتِ اَوْرَاقِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ اَزْهَارِهَا الْمُزَيَّنَاتِ الْجَزِيلاَتِ وَ اَثْمَارِهَا الْمُنْتَظَمَاتِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اْلاِنْعَامِ وَ اْلاِكْرَامِ وَ اْلاِحْسَانِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ وَ التَّصْوِيرِ بِاِرَادَةٍ وَ حِكْیمَةٍ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُیوَرِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُزَيَّنَاتِ الْمُتَبَیايِنَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْیدُودَةِ مِینْ نُیوَاتَاتٍ وَ حَبَّیاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَعْیدُودَةٍ»
آن‌گاه مسافر كنجكاو دنيا كه در حال سير و سياحت در عالم انديشه است و در اثر ترقي ايماني، ذوق و شوق‌اش فزوني مي‌يابد، در حالي كه از باغ بهار، دسته گل معرفت و ايماني به اندازه بهار چيده و پيش مي‌آيد، با عالم طيور و حيوانات مواجه مي‌گردد. دروازه اين عالم نيز بر عقل حقيقت‌بين و انديشهي آشنا به معرفت او گشوده مي‌شود. حيوانات با صدها هزار نوع صداي مختلف و با انواع و اقسام زبان‌ها، او را به درون خواندند و گفتند: "بفرماييد داخل!" او نيز وارد شد و ديد: همه انواع و اقسام و طايفه پرندگان و حيوانات با هم و به زبان حال و قال لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ ‌‌ مي‌گويند و با اين بيان روي زمين را به ذكرخانه و مجلس باشكوه تهليل تبديل كرده‌اند؛ هر كدام‌شان در حكم قصيده‌‌يي ربّاني، كلمه‌‌يي سبحاني و حرفي بامعنا و رحماني، صانع خويش را توصيف مي‌كنند و حمد و ثنا مي‌گويند. اعضا و جوارح و قوا و حواس آن پرندگان و حيوانات، گويا كلماتي آهنگين و منظوم، و سخناني كامل و دقيق‌اند. مسافر آن‌گاه سه حقيقت بزرگ و كلي را مشاهده كرد كه دلالت قطعي داشت بر اين‌كه آن‌ها آفريدگار و روزي دهنده خود را شكر و سپاس مي‌گويند و بر وحدانيت‌اش گواهي مي‌دهند:
— 138 —
حقيقت اول: حقيقت احيا و اهداي روح، كه به بيست جهت نشان دهنده‌ي جلوه‌ي اراده و علم و حكمت مي‌باشد، و حقايقي چون ايجاد حكيمانه از هيچ، و خلق و انشاي عليمانه و با‌ اختيار، و ابداع صانعانه كه به هيچ وجه انتساب آن‌ها به تصادف سرسري و قدرت كور و طبيعت بي‌شعور ممكن نيست، برهان باهري‌ست كه به تعداد ذي‌روحان، شواهدي بر وجوب وجود ذات حيّ قيّوم و صفات هفت‌گانه و وحدانيت‌اش دارند.
حقيقت دوم: مخلوقات بي‌شمار به لحاظ صورت با هم متفاوت‌اند و از نظر شكل، مزيّن و به لحاظ مقدار و كميّت، داراي ميزان و از نظر ظاهر، داراي انتظام‌اند. از تفاوت‌ها و زيبايي‌ها و صورت‌هاي متعدد، اين حقيقت بزرگ و محكم حاصل مي‌گردد كه: هيچ چيز جز خدايي كه بر انجام هر چيزي قادر است و علم‌اش همه چيز را فرا گرفته است، نمي‌تواند صاحبِ فعلي فراگير و حكيمانه و هزاران شكل خارق‌العاده باشد، و هيچ امكان و احتمالي جز اين وجود ندارد.
حقيقت سوم: فتح و گشايش منتظم و با موازنه و بدون خطاي صورت‌هاي حيوانات بي‌شماري كه به صدها هزار شكل‌اند و هر يك معجزه‌يي از حكمت، از تخم‌ها و تخمك‌هاي محدود و محصور و قطرات آب موسوم به نطفه كه مثل هم يا داراي اندكي تفاوت و شبيه يك‌ديگرند، چنان حقيقت درخشاني‌ست كه اَسناد و دلايلي به تعداد همه حيوانات بر آن گواهي مي‌دهند.
مسافر بر اساس اين سه حقيقت، در مي‌يابد كه انواع مختلف حيوانات چنان لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند و گواهي مي‌دهند كه گويا زمين نيز هم‌چون انساني كبير به نسبت بزرگي خود لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويد و آن را به گوش اهل سماوات مي‌رساند. براي افاده معناي همين حقايق است كه در مرتبه هفتم مقام نخست گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيعِ اَنْوَاعِ الْحَيْوَانَاتِ وَ الطُّيُورِ الْحَامِدَاتِ الشَّاهِدَاتِ بِكَلِمَاتِ حَوَاسِّهَا وَ قُوَاهَا وَ حِسِّيَّاتِهَا وَ لَطَائِفِهَا الْمَوْزُونَاتِ الْمُنْتَظَمَاتِ الْفَصِيحَاتِ وَ بِكَلِمَاتِ جِهَازَاتِهَا وَ جَوَارِحِهَا وَ اَعْضَائِهَا وَآلاَتِهَا الْمُكَمَّلَةِ الْبَلِيغَاتِ بِشَهَادَةِ
— 139 —
عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الاِيجَادِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاْلاِرَادَةِ وَ حَقِيقَةِ التَّمْيِيزِ وَ التَّزْيِينِ بِالْقَصْدِ وَ حَقِيقَةِ التَّقدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ بِالْحِكْمَةِ مَعَ قَطْعِيَّةِ دَلاَلَةِ حَقِيقَةِ فَتْحِ جَمِيعِ صُوَرِهَا الْمُنْتَظَمَةِ الْمُتَخَالِفَةِ الْمُتَنَوِّعَةِ الْغَيْرِ الْمَحْصُورَةِ مِنْ بَيْضَاتٍ وَ قَطَرَاتٍ مُتَمَیاثِلَةٍ مُتَشَیابِهَةٍ مَحْصُیورَةٍ مَحْدُودَةٍ"
سپس مسافر انديشمند براي اين‌كه در مراتب بي‌پايان معرفت الهي و لذت‌هاي معنوي و انوار بي‌انتهاي آفرينش پيش‌تر برود، علاقمند مي‌شود وارد عالم انسان‌ها و دنياي بشر گردد. ابتدا پيامبران او را به داخل دعوت مي‌كنند و او نيز وارد مي‌شود. او پيش از هر چيز منزل زمان گذاشته را مشاهده مي‌كند و مي‌بيند عموم انبيا عليهم السلام كه نوراني‌ترين و كامل‌ترينِ نوع بشر هستند، همه با هم ذكر لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ بر زبان دارند و با نيروي معجزات فراوان و درخشان و تأييد كننده‌شان، دم از توحيد مي‌زنند و براي اين‌كه انسان را از مرتبه حيوانيت به درجه ملائك درآورند، به آن‌ها درسي همراه با دعوت به ايمان الهي مي‌دهند. او نيز در آن مدرسه نوراني زانو مي‌زند و شروع به فرا گرفتن درس مي‌كند و مي‌بيند: در دست هر يك از اين اساتيد كه نامدارترين و متعالي‌ترين افراد نوع بشر هستند، معجزاتي به نشانه تصديق هست كه خالق كائنات به آنها عطا كرده، و براساس اِخبار هر يك از آن‌ها، امت و طايفه‌‌يي عظيم از انسان‌هیا او را تأييد نموده و ايمان آورده‌اند. مسافر مي‌انديشد حقيقتي كه بر اساس اجماع و اتفاق نظر صد هزار انسان‌ جدي و درست، تأييد و تصديق مي‌گردد حتماً مي‌بايست بسيار محكم و قطعي باشد، و اگر گمراهان چنين حقيقتي را كه مخبران صادق با معجزات فراوان آن را تأييد نموده‌اند، منكر شوند، تا چه حد بر خطا خواهند بود و تا چه اندازه مرتكب جنايت مي‌شوند و مستحق چه عذاب بي‌پاياني خواهند بود. او اين حقايق را در مي‌يابد و مي‌انديشد كه گروندگان به چنين حقيقتي تا چه حد محق‌اند، و اين چنين يكي از مراتب بزرگ قداست ايمان، بر او نمايان مي‌گردد.
آري، انبيا علاوه بر معجزات فراواني كه از جانب حضرت حق نصيب‌شان شده و فعلاً در حكم تصديقشان است، نيز بلاياي آسماني كه بر معارضين‌شان وارد شده و نشان‌دهنده حقانيت آن‌هاست، هم‌چنين كمالات شخصياي كه بر حق
— 140 —
بودن‌شان دلالت دارد و همين‌طور تعليمات منطبق بر حقيقت آن‌ها، نيز قوت ايمان‌ و جدّيت و فداكاريشان كه گواهي‌ست بر درست بودن راه‌شان، و صُحُف و كتاب‌هاي قدسي كه در دست دارند و هم‌چنين پيروان و شاگردان‌شان كه با پيروي از آن‌ها به كمالات و حقيقت و نور واصل شده‌اند، و بر درست بودن راه انبيا دلالت دارند، علاوه بر اين‌ها، اجماع و اتفاق نظر اين مخبران صادق در مسائل مبتني بر اثبات، و همچنين تساند و تطابق و توافقشان در اثبات، چنان حجت قدرتمندي‌ست كه هيچ شبهه و ترديدي در آن نيست و در دنيا هيچ كس ياراي مقیابله با آن را ندارد. مسافر از مطالب مذكور و از اين‌كه تصديق و تأييد عمیوم انبيا عليهم السلام از اركان ايمان به شمار مي‌رود، دانست كه تصديق مزبور منبع قدرت بزرگي‌ست؛ لذا از دروس آنان فيض ايماني فراواني كسب كرد.
در بيان درس همين مسافر است كه در مرتبه هشتم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ اْلاَنْبِيَیاءِ بِقُیوَّةِ مُعْجِیزَاتِهِمُ الْبَاهیِرَةِ الْمُصَیدِّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ»
مسافر طالب پس از آن‌كه از نيروي ايمان، ذوق حقيقي والايي كسب نمود، از مجلس پيامبران عليهم السلام خارج ميشد كه علما ی يعني آنان كه با دلايل متقن و قطعي و با علم اليقين در كار اثبات مدعيات پيامبران عليهم السلام اند ی و آن دسته از محققان مجتهد و متبحر كه اصفيا و صديقين ناميده مي‌شوند، او را به مدرسه خود فرا خواندند؛ او نيز وارد شد و ديد: هزاران نابغه و صدها هزار محقق تيزبين و والا مرتبه با تحقيقات عميق خود كه ذره‌‌يي شبهه در آن‌ها نيست، در صدد اثبات مسائل ايماني و در رأس آن‌ها، وجوب وجود و وحدت هستند. آري، با وجود اختلاف در استعدادها و مسالك آن‌ها، اتفاق نظرشان در اصول و اركان ايماني و استنادات برهاني، يقيني و قدرتمند، چنان حجتي‌ست كه صرفاً با برخورداري از ذكاوت و درايت مجموع‌شان، و داشتن برهاني به قدر برهان همه آن‌ها، مي‌توان به مصاف‌شان رفت؛ وگرنه منكران فقط با جهالت و انكار خويش و لجاجت بر مسائل منفي غيرقابل اثبات است كه مي‌توانند در برابرشان چشم بر هم بگذارند و خودي نشان بدهند (كسي كه چشم خود را
— 141 —
مي‌بندد فقط براي خودش روز را شب مي‌كند). مسافر ما در اين مدرسه گسترده و باشكوه دريافت كه نور ساطع شده از اساتيد متبحر و محترم مذكور، نيمي از زمين را بيش از هزار سال نوراني كرده است. او از چنان نيروي معنوي برخوردار شد كه اگر همه منكران جمع شوند، نخواهند توانست ذره‌‌يي تزلزل در او به وجود آورند.
به سبب اشاره كوتاه به درسي كه مسافر در مدرسه مورد بحث فرا گرفت، در نهمين مرتبه مقام نخست چنين گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ جَمِيیعِ اْلاَصْیفِيَاءِ بِقُیوَّةِ بَرَاهِينِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُتَّیفِقَةِ»
بعد، مسافر انديشمند كه به واسطه قوت و ظهور فزاينده ايمان و ترقي از مرتبه علم اليقين به عين اليقين، بسيار مشتاق شده است تا انوار و اذواق را مشاهده كند، در بازگشت از مدرسه، به تكيه و خانقاهي نوراني و پر فيض به وسعت صحرايي بزرگ برخورد مي‌كند كه از تركيب زوايا و تكيه‌هاي كوچك تشكيل گرديده، و محل ارشاد و ذكر مي‌باشد. (به ناگاه) متوجه هزاران و ميليون‌ها نفر از مرشدان قدسي مي‌شود كه در جاده‌ي كبراي محمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام براي رسيدن به حقيقت تلاش مي‌‌كنند، و در سايه‌ي معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حقيقت و عين اليقين رسيده‌اند. او را به درون درگاه دعوت مي‌كنند، او نيز وارد مي‌شود و مي‌بيند:
مرشدان اهل كشف و كرامت، در استناد به مكاشفه و شهود و كرامات خود همه بالاتفاق لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ مي‌گويند و وجوب وجود و وحدت ربانيه را به كائنات اعلام مي‌دارند.
مانند شناخت خورشيد با هفت رنگ موجود در نورش؛ با هفتاد رنگ، بلكه به تعداد اسماي حسني، رنگ‌هاي نوراني متعدد و طريقت‌هاي مختلفِ منطبق بر حقيقت، و مسلك‌ها و مشرب‌هاي گوناگونِ مطابق حق، از نور شمس ازلي تجّلي مي‌يابند. داهيان مقدس و عارفان نوراني كه در اين طريقت‌ها و مشرب‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند، بر حقيقتي واحد اتفاق كرده و با اجماع خود بر آن مهر
— 142 —
تأييد زده‌اند. مسافر ما به عين اليقين مشاهده كرد كه حقيقت مذكور تا چه حد ظاهر و باهر مي‌باشد. او مي‌بيند كه اجماع انبيا عليهم السلام و اتفاق نظر اصفيا و توافق اوليا، و مجموع اين وحدت نظر سه‌گانه، ظاهرتر و درخشان‌تر از روشني روز است كه نشان‌دهنده خورشيد مي‌باشد. به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به درسي كه مسافر از خانقاه مي‌گيرد ، در مرتبه دهم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ اْلاَوْلِيَاءِ بِكَشْفِيَّاتِهِمْ وَ كَرَامَاتِهِیمُ الظَّاهِیرَةِ الْمُحَیقَّقَةِ الْمُصَیدَّقَةِ»
آن‌گاه مسافر دنيا كه مي‌داند بزرگ‌ترين و مهم‌ترين كمال انساني و حتي منبع و اساس تمام كمالات انساني يعني محبت الله، ريشه در معرفتُ الله و ايمان بالله دارد، با تمام نيرو و با بهره بردن از همه لطايف‌اش، خواهان ترقي در گستره ايمان و ظهور و بروز معرفت مي‌گردد؛ لذا سر بر مي‌دارد و به آسمان مي‌نگرد و خطاب به عقل خويش مي‌گويد:
"حال كه با ارزش‌ترين چيز در عالم، حيات است و موجودات اين عالم مُسخر حيات‌اند، و مادام كه با ارزش‌ترين ذي‌حياتان، دارندگان روح‌اند و با ارزش‌ترين ذي روح نيز ذي شعوران‌اند، و مادام كه به دليل همين ارزشمندي، كره زمين براي تكثير مداوم ذي‌حياتان در هر قرن و هر سالي پر و خالي مي‌شود، ترديدي نمي‌توان داشت كه آسمان باشكوه و مزين نيز اهالي و ساكنان خاص خود را دارد كه از ذي‌حياتان و ذي‌روحان و ذي‌شعوران مي‌باشند؛ و مانند تمثُّلِ حضرت جبرئيل (ع) در حضور پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و مشاهده‌اش توسط صحابه، حوادثي از صحبت و ديدار با فرشتگان اتفاق افتاده كه به صورت تواتر از زمان‌هاي قديم نقل و روايت مي‌شود. اي كاش من هم مي‌توانستم با اهل آسمان ديدار و گفتگو داشته باشم و بدانم كه آن‌ها در چه فكري هستند، زيرا مهم‌ترين سخنان در‌باره خالق كائنات، از آنان است". مسافر در اين فكر بود كه به يك‌باره ندايي آسماني شنيد:
"حال كه علاقهمند به گفتگو و درس گرفتن از ما هستي، بدان! ما پيش از همه، به مسائل ايماني نازل شده به واسطه ما بر پيامبران و در صدر همه آن‌ها
— 143 —
حضرت محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و قرآن معجزُ البيان، ايمان آورده‌ايم. نيز تمام ارواح طيبه‌‌يي كه از ما بوده‌اند و تَمَثُّل يافته و به چشم انسان‌ها ديده شده‌اند، همه بدون استثنا بر وجوب وجود آفريدگار كائنات و بر وحدت و صفات قدسي‌اش شهادت داده و مطابق و موافق يك‌ديگر خبر داده‌اند و اين خبرهاي بي‌شمار مطابق هم، چون خورشيد درخشان راه را به تو نشان مي‌دهند".
مسافر گفته آن‌ها را دريافت و نور ايمانش درخشيد و از زمين راه آسمان‌ها را پيش گرفت.
در اشاره‌‌يي كوتاه به درسي كه مسافر از ملائكه گرفت، در مرتبه يازدهم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْمَلئِكَةِ الْمُتَمَثِّلِينَ ِلاَنْظَارِ النَّاسِ وَ الْمُتَكَلِّمِينَ مَعَ خَوَاصِّ الْبَشَرِ بِاِخْبَارَاتِهِمُ الْمُتَطَابِقَةِ الْمُتَوَافِقَةِ»
مسافر مشتاق و بسيار كنجكاو پس از آن‌كه از طوايف خاص عالم شهادت، جسمانيت و ماديت، به زبانشان و لسان حال‌شان درس گرفت، و در حالي كه آرزو داشت مطالعه‌‌يي در عالم غيب و برزخ داشته باشد و سياحت و پژوهشي در عالم حقيقت كند، دروازه عقل‌هاي منوّر و مستقيم و قلب‌هاي نوراني و سليم را ديد كه به رويش گشوده مي‌شود؛ عقلها و قلبهايي كه همه انسان‌ها از آن برخوردارند و هسته مركزي وجود انسان به عنوان ميوه و ثمره عالم است، و به رغم كوچكي، امكان انبساط به ميزان كائنات را دارند. مسافر ديد كه آنها در ميانه عالم غيب و شهادت، برزخ انساني‌اند، و تماس و رابطه دو عالم با هم، نسبت به انسان، در همان نقاط صورت مي‌گيرد. اين بود كه خطاب به عقل و قلب خويش گفت: "بياييد! راه مشترك‌تان كه از اين مسير به سوي حقيقت مي‌رود، كوتاه‌تر است؛ نه مانند درسي كه از زبان‌هايِ راه‌هاي ديگر فرا گرفتيم، بلكه بايد اتّصاف ايماني‌ عقول و قلوب مذكور و كيفيت و رنگ‌هايشان را مورد مطالعه قرار داده و استفاده كنيم". شروع به مطالعه كرد و ديد:
— 144 —
همه‌ي عقول نوراني و مستقيم در عين برخورداري از استعدادهاي به غايت مختلف و مذاهبي مخالف و دور از هم، در ايمان و توحيد، اعتقادي راسخ و توصيف‌هايي موافق با هم دارند، و در يقين نيز از ثباتي كامل بهره‌مند مي‌باشند؛ بنايشان بر حقيقتي ثابت و لايتغير است و ريشه در حقيقتي متين دارند كه قابل انقطاع نيست. پس انديشيد: اجماع عقول و قلوب در ايمان و وجوب و توحيد، چون سلسله‌‌يي نوراني و محكم‌اند و هيچ گاه در هم نمي‌ريزند و هم‌چون پنجره‌‌يي رو به سوي نور هستند كه به سمت حقيقت گشوده مي‌شوند.
مسافر همچنين ديد كه همه آن قلب‌هاي سليم و نوراني كه مسلك‌هايشان دور از هم و مشرب‌هايشان با هم متفاوت بود، در اركان ايماني داراي كشفيات و مشاهداتي منطبق بر هم، اطمينان بخش، و جذب كننده مي‌باشند و در توحيد هيچ‌گونه اختلافي با يك‌ديگر ندارند.
دانست اين قلب‌هاي نوراني واصل و متمثّل، كه هر يك عرش كوچكي براي معرفت ربّاني و آيينه‌‌يي جامع و صمداني در برابر حقيقت‌اند، در حكم پنجره‌هايي هستند كه به سوي شمس حقيقت باز مي‌شوند؛ احساس كرد همه آن‌ها با هم، آيينه بسيار بزرگي هستند كه هم‌چون دريا، آيينه‌داري خورشيد را بر عهده دارند. اجماع و اتفاق آن‌ها در وجوب وجود و وحدت، رهبر و راهنمايي كامل، و مرشدي اكبر است كه هيچ‌گاه خطا نمي‌كند و موجب خطاي ديگران نيز نمي‌شود؛ زيرا به هيچ وجه احتمال و امكان ندارد، و‌هم و فكري عاري از حقيقت، و نيز صفتي بي‌اصل و اساس، همه چشم‌هاي تيزبينِ تا اين حد كنجكاو و راسخ را به يك‌باره فريب دهد و موجب خطاي آن‌ها گردد.
مسافر دانست حتي سوفسطائيان احمقي كه وجود كائنات را انكار مي‌كنند هم راضي به داشتن عقلي پوسيده و مريض كه چنين احتمالي را بدهد، نيستند و آن را رد مي‌كنند. همراه با عقل و قلب خود، آمَنْتُ بِاللَّه گفت. اين است كه به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفت ايماني و استفاده مسافر از عقول مستقيم و قلوب نوراني، در مرتبه دوازدهم و سيزدهم مقام نخست گفته شده است:
— 145 —
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ الْعُقُولِ الْمُسْتَقِيمَةِ الْمُنَوَّرَةِ بِاِعْتِقَادَاتِهَا الْمُتَوَافِقَةِ وَ بِقَنَاعَاتِهَا وَ يَقِينَاتِهَا الْمُتَطَابِقَةِ مَعَ تَخَالُفِ اْلاِسْتِعْدَادَاتِ وَ الْمَذَاهِبِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الْقُلُوبِ السَّلِيمَةِ النُّورَانِيَّةِ بِكَشْفِيَّاتِهَا الْمُتَیطَابِقَةِ وَ بِمُشَیاهَدَاتِهَا الْمُتیَوَافِقَةِ مَعَ تَبَايُنِ الْمَسَیالِكِ وَ الْمَشَیارِبِ‌»
سپس مسافري كه از نزديك به عالم غيب مي‌نگريست و مشغول سياحت در عقل و قلب بود، براي اين‌كه بداند سخن عالم غيب چيست، با كنجكاوي شروع به گشودن دريچه آن كرد. به اين مي‌انديشيد: ذاتي كه در عالم جسمانيِ شهادت، با اين تعداد از مخلوقات زيبا و پر از صنعت‌اش مي‌خواهد خود را بشناساند، و با اين همه نعمت‌هاي دلنشين و دلپذيرش مي‌خواهد او را دوست بدارند، و با اين همه آثار بي‌شمار ماهرانه و اعجازآميز مي‌خواهد كمالات پنهان خود را آشكار كند، ذاتي كه اين مطالب را بيش از قول و تكلّم با عمل و كاملاً ظاهر مي‌خواهد و به زبان حال بيان مي‌دارد، قطعاً و بي‌ترديد در پس پرده غيب قرار دارد. البته و به هر حال، او كه عملاً و حالاً سخن مي‌گويد، قولاً و با تكلّم نيز مطالب را بيان مي‌دارد و خود را مي‌شناساند و موجب مي‌شود او را دوست بدارند. پس مسافر گفت بايد از طرف عالم غيب او را از تجليّات‌اش بشناسيم، در اين حال قلب‌اش وارد شد و با ديده عقل مشاهده كرد:
حقيقت وحي با بروزي بسيار قدرتمند، همواره در هر سوي عالم غيب حكمراني مي‌كند. شهادتي محكم‌تر از شهادت كائنات و مخلوقات بر وجود و توحيد، از طرف علامُ الغيوب به وسيلهي حقيقت وحي و الهام، اعلان مي‌گردد. خود و وجود و وحدت خود را فقط به شهادت مخلوقاتاش محصور نمي‌كند. خود با زباني شايسته كلام ازلي سخن مي‌گويد. كلام او نيز كه در هر جا با علم و قدرت خويش حاضر و ناظر است، لايتناهي‌ست و همان‌طور كه معناي كلام‌اش او را مي‌شناساند، تكلُّم‌اش نيز او را با صفات‌اش معرفي مي‌كند.
آري، مسافر با ملاحظه اتفاق صد هزار پيامبر عليهم السلام در نقطه مظهريت وحي الهي و خبرهايي كه آورده‌اند و تواتري كه در اين‌باره وجود دارد، نيز با دلايل و معجزات
— 146 —
كتاب مقدسهاي و صحف آسماني كه رهبر و مقتداي اكثريت نوع بشر بوده و ثمره وحي، و وحي مشهودند، دانست كه تحقق و ثبوت حقيقت وحي بديهي‌ست؛ آن‌گاه فهميد كه حقيقت وحي پنج حقيقت قدسي را به شرح زير افاده و افاضه مي‌كند:
اول: التَّنَزُّلاتُ الالهِيَّةُ اِلي عُقُولِ البَشَرِ يعني با توجه به عقل و فهم بشر سخن گفتن، نوعي تنزّل الهي‌ست. آري، مداخله پروردگار با كلامش در گفتگوي ذي‌روحاني كه آن‌ها را به نطق وا داشته و سخنان‌شان را مي‌داند، از مقتضيات ربوبيت است.
دوم: كسي كه كائنات را با تمام هزينه‌هاي بي‌حد و حصر، و از سر تا پا به شكل اعجاز‌آميزي آفريد تا خود را بشناساند، و با هزاران زبان كمالات خويش را عيان مي‌كند تا او را دوست بدارند، بي‌ترديد با سخنان خود نيز در پي معرفي خود برخواهد آمد.
سوم: انسان حقيقي منتخب موجودات و نيازمندترين و نازنين‌ترين و مشتاق‌ترين آن‌هاست. خداوند همان‌طور كه عملاً در برابر مناجات و شكر و سپاس انسان عكس العمل نشان مي‌دهد، با كلام خويش نيز پاسخ مي‌دهد و اين‌ شأن خالقيت اوست.
چهارم: صفت مكالمه كه يكي از ملزومات ضروري علم و حيات و از تظاهرات درخشان آن مي‌باشد، بي‌شك در ذاتي كه حامل حياتي سرمدي و علمي فراگير است، به صورت سرمدي و فراگير خواهد بود.
پنجم: ذاتي كه نگراني آينده و محبت و پرستش را در كنار فقر و احتياج و عجز و اشتياق به مخلوقات عاجز و فقير خود عطا نموده است، مخلوقاتي كه دوست داشتني‌ترين، با محبت‌ترين و نگران‌ترين و در نقطه استناد از همه نيازمندتر، و مشتاقِ يافتن صاحب و مالك خويشاند؛ چنين ذاتي بي‌شك براي شناساندن وجود خود به آن‌ها، از تكلم نيز بهره مي‌برد و اين از مقتضيات الوهيت است.
مسافر دانست وحي سماوي و عام، كه در برگيرنده حقايقي چون تنزُّل الهي، تعرُّف رباني، پاسخ‌هاي رحماني، گفتگوهاي سبحاني و تفهيم‌هاي صمداني‌ست، بالاجماع بر وجود و وحدت واجب الوجود دلالت دارد، و اين دلالت چنان
— 147 —
حجتي‌ست كه از دلالت پرتوهاي نوراني خورشيد در يك نيمروز بر وجود خورشيد، محكم‌تر است.
مسافر آن‌گاه متوجه الهامات شد و ديد: الهام‌هاي صادق گرچه از وجهي به وحي مي‌مانند و نوعي مكالمه ربّاني به شمار مي‌روند، اما با وحي دو تفاوت دارند:
اول: وحي كه متعالي‌تر از الهام است، اغلب به واسطه فرشتگان است، ولي الهام غالباً بدون واسطه صورت مي‌گيرد. براي مثال، پادشاهان دو نوع سخن و فرمان دارند، يك نوع وقتي‌ست كه پادشاه از حيث حاكميت عمومي و شكوه سلطنت، نماينده خود را به سوي والي منطقه‌‌يي گسيل مي‌دارد؛ آن نمايندهي او براي نشان دادن عظمت حاكميت و اهميّت فرمان پادشاه، گاه به همراه واسطه، اجتماعي برپا مي‌كند و آن‌گاه فرمان به اطلاع عموم رسانده مي‌شود. نوع دوّم، نه با عنوان عمومي سلطان و پادشاه، بلكه صحبتي خصوصي كه با تلفن شخصي‌اش با يكي از خدمتكاران و يا رعايايش ی كه با او مناسبت خاص و معامله‌يي جزئي دارد ی انجام مي‌دهد.
همان‌گونه كه سلطان ازل، گاه با عنوان پروردگار تمام عالم‌ها و آفريننده كائنات، از طريق وحي و الهامات فراگير كه وظيفه‌ي وحي را انجام مي‌دهند، مكالماتي دارد، از آن حيث هم كه پروردگار و خالق هر فرد و هر ذي‌حياتي‌ست، به صورتي خاص و البته از پشت پرده و با توجه به قابليت افراد، با آن‌ها مكالمه مي‌كند.
تفاوت دوم: وحي سايه‌‌يي ندارد، زلال و صافي‌ست، و خاص خواص است؛ اما الهام سايه‌دار است، با رنگ‌ها در مي‌آميزد، و عام است. الهام انواع فراواني چون الهام به ملائك، الهام به انسان‌ها و الهام به حيوان‌ها دارد؛ بنابراين، الهام با انواع خود، زمينه‌‌يي براي تكثير كلمات ربّاني‌ست؛ كلماتي كه به اندازه‌ي قطرات درياهاست.
مسافر در اين‌جا دانست كه با تفسير وجهي از آيه زير مواجه است:
﴿ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى ﴾
(كهف: ١٠٩)
— 148 —
آن‌گاه متوجه ماهيت و حكمت و شهادت الهام شد و ديد: ماهيت و حكمت و نتيجه الهام از چهار نور زير تركيب مي‌يابد:
اول: آن‌چه "تَودُّدِ الهي" ناميده مي‌شود، يعني آن‌كه خداوند همان‌طور كه عملاً و فعلاً كاري مي‌كند كه مخلوقاتش دوستش بدارند، در قول و صحبت و حضور نيز باعث مي‌شود دوست‌اش بدارند، و اين مقتضاي رحمانيت و ودود بودن است.
دوم: اجابت قولي از پشت پرده نيز هم‌چون پاسخ فعلي به دعاي بندگانش، از شئونات رحيميت است.
سوم: همان‌طور كه در برابر تضرع و ناله و طلب كمك آن دسته از آفريدگانش كه دچار بلايا و گرفتاري شده‌اند، بالفعل ياري مي‌كند، با نوعي كلام چون الهام كه نوعي از سخن گفتن‌هاي اوست، نيز به بندگانش مدد مي‌رساند و اين از لوازم ربوبيت است.
چهارم: خداوند كاري مي‌كند تا آفريدگان ذي‌شعورش كه عاجز و ضعيف و فقير و نيازمند و بسيار مشتاق‌اند، مالك و حامي و مدبّر و حافظ خود را بيابند، و حمايت و حضور و وجود او را بالفعیل احساس كنند. به همين ترتيب از پشت پردهي نوعي مكالمه ربّاني كه الهامات صادقه ناميده مي‌شود، و به وجهي خاص كه متوجه مخلوق مخصوصي‌ست، و با در نظر داشتن ظرفيت او، از راه قلب و به شكل قولي نيز كاري مي‌كند تا وجود و حضورش را احساس كنند؛ و اين مقتضاي واجب و ضروري شفقت الوهيت و رحمت ربوبيت‌ است.
مسافر اين‌ها را دريافت و آن‌گاه متوجه گواهي الهام شد و ديد: همان‌طور كه مثلاً خورشيد اگر شعور و حيات مي‌داشت، و اگر هفت رنگ‌اش هفت صفت او مي‌شد، قطعاً با شعاع‌ها و تجليات نوري خود از نوعي قدرت تكلم برخوردار مي‌شد، و انعكاس و تصوير خورشيد در اشياي شفاف مانند آيينه يا هر چيز براق ديگر يا تكه‌هاي شيشه، قطره يا حباب و حتي در ذرات شفاف، طبيعتاً نوعي گفتگو و استجابت حاجات آن‌ها بنا بر قابليت هر كدام‌شان مي‌بود، و گواهي همه آن‌ها بر وجود خورشيد به عيان مشاهده ميگشت و مشخص ميشد ‌كه هيچ كاري مانع كار ديگر خورشيد نمي‌گردد، سخن واحد مي‌گويد و كلامي از او مزاحم سخن
— 149 —
ديگرش نمي‌شود... درست به همين ترتيب، بالبداهه دانسته مي‌شود كه مكالمه شمس سرمدي، سلطانِ ذوالجلال ازل و ابد، و خالق ذوالجمال و ذي‌شأنِ همه موجودات، مانند علم و قدرت او كلي و محيط است و نسبت به قابليت اشيا تجلي مي‌يابد؛ به نحوي كه هيچ درخواستي او را از درخواست ديگر باز نمي‌دارد، هيچ كاري مانع انجام كار ديگر توسط او نمي‌شود، و هيچ خطابي او را از خطاب ديگر باز نمي‌دارد و آن‌ها را در هم نمي‌آميزد. تمام آن جلوه‌ها و سخن گفتن‌ها و الهام‌ها، يك به يك و با هم و به اتفاق بر احديت و وحدت و وجوب وجود و حضور آن شمس ازلي دلالت مي‌كنند و گواهي مي‌دهند. مسافر اين حقايق را با علمُ اليقيني قريب به عينُ اليقين دانست.
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معرفتي كه مسافر كنجكاو از عالم غيب دريافت كرد، در چهاردهمين و پانزدهمين مراتب مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِجْمَاعُ جَمِيعِ الْوَحْيَاتِ الْحَقَّةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّنَزُّلاَتِ اْلاِلهِيَّةِ وَ لِلْمُكَالَمَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ وَ لِلتَّعَرُّفَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ وَ لِلْمُقَابَلاَتِ الرَّحْمَانِيَّةِ عِنْدَ مُنَاجَاةِ عِبَادِهِ وَلْلاِشْعَارَاتِ الصَّمَدَانِيَّةِ لِوُجُودِهِ لِمَخْلُوقَاتِهِ وَ كَذَا دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اِتِّفَاقُ الالْهَامَاتِ الصَّادِقَةِ الْمُتَضَمِّنَةِ لِلتَّوَدُّدَاتِ الالهِيَّةِ وَ للْاِجَابَاتِ الرَّحْمَانِيَّةِ لِدَعَوَاتِ مَخْلُوقَاتِهِ وَ لِلاِمْدَادَاتِ الرَّبَّانِيَّةِ لاِسْتِغَاثَاتِ عِبَادِهِ وَ لِلاِحْسَاسَاتِ السُّبْحَانِيَّةِ لِوُجُیودِهِ لِمَصْنُوعَاتِهِ»
آن مسافر جهان، سپس خطاب به عقل خويش گفت: حال كه به واسطه موجودات اين عالم در پي مالك و خالق خويش‌ام، بي‌شك بايد پيش از هر چيز با هم به سراغ مشهورترين اين موجودات، و حتي به اعتراف دشمنانش كامل‌ترين آن‌ها، و بزرگ‌ترين فرمانده، نامدارترين حاكم، سخنورترين و عاقل‌ترين موجود عالم كه چهارده قرن با قرآن و فضايل خويش زمين و زمان را نوراني كرده است، يعني محمد عربي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام برويم، او را زيارت كنيم و آن‌چه را در جستجويش هستيم از او بپرسيم؛ بايد به صدر اسلام برويم. لذا همراه عقل خود وارد سال‌هاي اوليه ظهور اسلام گرديد؛ دوران مذكور را ديد كه حقيقتاً به واسطه
— 150 —
حضور آن حضرت، دوران سعادتمندي بشر بوده است، زيرا بدوي‌ترين و اُمّي‌ترين قوم را به واسطه نوري كه آورده بود در زماني كوتاه، استاد و حاكم جهان كرد.
خطاب به عقل خويش گفت: ما پيش از هر چيز بايد تا حدودي ارزش اين شخصيت فوق‌العاده عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام و حقانيت سخنانش و درستي خبرهايي را كه آورده است، بدانيم، سپس درباره آفريدگارمان از او سؤال كنيم. از دلايل قطعي بي‌شماري كه مسافر به دست آورد ما در اين جا فقط اشاره كوتاهي به نُه دليل زير خواهيم داشت:
دليل اول: در اين شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام حتي به اعتراف دشمنانش، همه خوي و خصلت‌هاي پسنديده جمع است، و بر اساس صراحتي كه در آيات:
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ و وَمَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللّهَ رَمَى وجود دارد و به نص قطعي و گاه به تواتر، صدها معجزه به دست او ظهور مي‌يابد. براي نمونه، با اشارهي انگشت او، ماه دو نيم مي‌شود؛ با مشتي خاك كه به سوي لشكر خصم پرتاب مي‌كند، چشمان‌ همه‌ي آن‌ها پر از خاك شده و مجبور به فرار مي‌شوند؛ و براي سپاهيان تشنه لبش، آبي چون چشمهي كوثر از ميان پنج انگشتش جاري مي‌سازد تا به اندازه كافي از آن بنوشند. بالغ بر سيصد مورد از اين معجزات را در مكتوب نوزدهم در رساله‌‌يي خارق‌العاده و با كرامت تحت عنوان معجزات احمديه عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با دلايل متقن و يقيني بيان كرده‌ايم، لذا مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: «شخصيتي با چنين اخلاق و كمالات حسنه و با اين همه معجزه آشكار، قطعاً راست گفتار است و امكان ندارد مرتكب خطا و دروغ و حيله كه كار بي‌اخلاقان است، شود».
دليل دوم: فرمان صاحب كائنات است كه در دست اوست؛ فرماني كه در هر عصر بيش از سيصد ميليون نفر آن را مي‌پذيرند و تصديق مي‌كنند؛ فرماني كه قرآن عظيم الشأن است و به هفت وجه، كتابي خارق‌العاده مي‌باشد. ما در بيست و پنجمين گفتار، تحت عنوان معجزات قرآني، با دلايل قوي اثبات كرده‌ايم كه قرآن به چهل دليل معجزه و كلام خالق كائنات است. وجيزه مذكور، رساله مشهوري‌ست كه خورشيدي از رساله نور است و چون موضوع در آن‌جا به تفصيل
— 151 —
بيان گرديده، مسافر با ارجاع بدان‌جا گفت: آن ذات عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه مُبلّغ و ترجمان چنين فرمان حقي‌ست، نمي‌تواند با دروغ، نسبت به فرمان مرتكب جنايت شود و به صاحب فرمان خيانت كند، و اين غيرممكن است.
دليل سوم: ايشان عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام با چنان شريعت و اسلام و عبوديت و دعا و دعوت و ايماني به ميدان آمده است كه نظيري ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. كامل‌تر از آن‌چه او آورده است نه وجود داشته و نه وجود خواهد داشت، زيرا شريعتي كه در شخصيت آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام ظهور يافته و در طول چهارده قرن، يك پنجم نوع بشر را به طرز عادلانه و بر اساس حقيقت، با دقت با قوانين بي‌شمار خود اداره نموده است، نمي‌تواند مشابه و نظيري داشته باشد.
همچنين اسلامِ حاصل از احوال و اقوال و افعال شخصيِ آن ذات اُمّي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام، از آن نظر كه در هر عصر رهبر و مرجع سيصد ميليون انسان و معلم و مرشدِ عقول‌شان و روشنايي بخش و صفادهنده قلوب‌شان و مربي و پاك كننده نفوس‌شان و مدار پيشرفت و معدن رشد ارواح‌شان بوده، نمي‌تواند مثل و مانندي داشته باشد، و نداشته است.
به همين ترتيب، شخصي كه در تمام عبادات موجود در دين‌اش بهترين است و خود او بيش از ديگران داراي تقواست و از خدا مي‌ترسد و همواره در مجاهده و دغدغه‌هاي دائمي،‌ ظريف‌ترين اسرار عبادت را به دقت رعايت مي‌كند و مقلّد كسي نيست، و در يك كلام، مبتديانه ولي به كامل‌ترين شكل، ابتدا و انتها را در هم مي‌آميزد و به انجام مي‌رساند، پس چنين كسي نظيري نخواهد داشت و نداشته است.
او كه در جوشن كبير به عنوان دعايي از هزاران دعا و مناجات، و با چنان معرفت رباني، در چنان درجه والايي پروردگارش را توصيف مي‌كند كه از آن زمان تاكنون هيچ يك از اهل معرفت و ولايت با عقايد و افكارشان به آن مرتبه از معرفت و توصيف نرسيده‌اند، نشان مي‌دهد كه او در دعا نيز بي‌نظير است. اگر كسي ابتداي رساله مناجات را ی جايي كه يك قسمت از نود و نُه قسمت دعاي جوشن كبير توضيح داده شده است ی ببيند و در معناي فقط يك بند آن دقت كند قطعاً اعتراف خواهد كرد كه اين دعا نيز مثل و مانندي ندارد.
— 152 —
او در تبليغ رسالت و دعوت خلق به سوي حق، چنان متانت و ثبات و جسارتي نشان داده است كه صاحبان دولت‌ها و دين‌هاي بزرگ و حتي قوم و قبيله و عموي خود او نيز به دشمني شديد با وي پرداختند؛ با اين حال ذره‌‌يي به راه خود شك نكرد و ترسي به دل راه نداد و يكه و تنها با دنيا رو به رو شد، و پيروزي نيز به دست آورد و اسلام را در رأس عالم قرار داد. اين‌ها نشان مي‌دهد كه در تبليغ و دعوت نيز هيچ كس مانند او نبوده و نخواهد بود.
در ايمان نيز از چنان نيرو و يقين خارق‌العاده و ظهوري اعجازآميز و اعتقادي متعالي و روشنايي بخش جهان برخوردار است كه با وجود آن‌كه حاكمان آن زمان با تمام افكار و عقايدشان، حكيمان با تمام حكمت‌شان و همه رؤساي روحاني با تمام علوم‌شان، معارض و مخالف و منكر او بودند، هيچ شبهه و ترديد و ضعف و وسوسه‌‌يي متوجه يقين و اعتقاد و اعتماد و اطمينان او نگرديد، و اصحاب و اهل ولايت كه تحت تعليمات او در معنويات و مراتب ايمان رشد و ترقي مي‌كردند همواره از درجات ايمان او فيض مي‌بردند و او را در بلندترين قله ايمان مي‌يافتند. اين امر نشان مي‌دهد كه ايمان او هم بي‌نظير است.
مسافر دانست صاحب چنين شريعت بي‌نظير، اسلام بي‌مانند، عبوديت خارق‌العاده، دعاي فوق‌العاده، دعوت جهان پسندانه و ايمان اعجازآميزي هيچ گاه دروغ نمي‌گويد و كسي را فريب نمي‌دهد، در نتيجه عقل او نيز اين حقيقت را تصديق نمود.
دليل چهارم: همان‌طور كه اجماع انبيا عليهم السلام دليل محكمي بر وجود و وحدانيت الهيست، همچنين بر درستي و رسالت آن شخص عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز شهادتي محكم است؛ زيرا تاريخ نشان مي‌دهد همه صفات قدسي و وظايف و معجزاتي كه مدار نبوت و صدق انبياء عليهم السلام مي‌باشند، به شكل كامل‌تر در شخصيت پيامبر اسلام وجود دارند. آن‌ها در تورات و انجيل و زبور و صُحُف خويش به زبان قال، آمدن پيامبر اسلام را خبر و ظهور او را به انسان‌ها بشارت داده‌اند. بيش از بيست مورد از اشارات بشارت‌دهنده كتاب‌هاي مقدس و آشكارترين آن‌ها، در مكتوب نوزدهم به خوبي بيان و اثبات گرديده است.
— 153 —
مسافر دانست آن‌ها به همين ترتيب با زبان حال هم، يعني با نبوت و معجزات‌شان، نبي اسلام را كه در مسلك و وظيفه پيامبري، كامل‌ترين و پيشروترين است، تصديق و مكتب آسماني‌اش را تأييد مي‌كنند. و همان‌طور كه با لسان قال و اجماع، بر وحدانيت دلالت دارند با زبان حال و متفق القول نيز بر صداقت پيامبر اسلام گواهي مي‌دهند.
دليل پنجم: هزاران تن از اوليا كه با پيروي از دستورات و تعاليم پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام به حق و حقيقت و كمالات رسيده و از كرامات و مكاشفات و مشاهدات برخوردار شده‌اند، همواره بر توحيد شهادت داده‌اند. به همين ترتيب، همگي آن‌ها با اتفاق نظر بر صداقت و رسالت استادشان صحه گذاشته‌اند؛ آن‌ها قسمي از اخبار او از عالم غيب را به واسطه نور ولايت مشاهده كرده و عموم خبرها را با نور ايمان ادراك نمیوده و با علم اليقين يا عين اليقين يا حق اليقين بدان اعتقاد يافته‌اند. مسافر در اين‌جا متوجه درجه حقانيت و صداقت استاد اوليا شد كه چون خورشيد رخ مي‌نمايد.
دليل ششم: پيامبر به رغم اُمّي بودن، حقايق قدسيه‌‌يي آورد و علوم عاليه‌‌يي بنيان نهاد و معرفت الهيه‌يي را كشف نمود و به ديگران آموخت كه با آن تعليم، ميليون‌ها تن از اصفياي مدقِّق و محققين صادق و حكيمان نابغه‌ي مؤمن كه در مراتب علمي به مقامات والايي رسيده‌اند، توحيد را كه اساسي‌ترين سخن پيامبر بود، به اتفاق و با براهين محكم اثبات و تصديق كرده‌اند؛ نيز بر حقانيت اين استاد اعظم و معلم بزرگ و انطباق سخنانش با حقيقت، بالاتفاق شهادت داده‌اند؛ و شهادت‌شان به روشني روز، دليلي بر رسالت و صدق اوست. براي مثال، رساله نور با صد قسمت‌اش فقط يك برهان بر صداقت و راستي پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام است.
دليل هفتم: طايفه عظيمي كه آل و اصحاب پيامبر ناميده مي‌شوند و پس از انبيا در فراست و درايت و كمالات، در ميان خلق مشهورترين، محترم‌ترين، نامدارترين، ديندارترين و صاحب نظرترين افراد به‌ شمار مي‌روند، با كمال كنجكاوي و نهايت دقت و جديت، در پي درك و فهم همه حالات و افكار و اوضاع آشكار و پنهان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام بر آمده و نتيجه گرفته‌اند كه او در
— 154 —
عالم هستي راستگوترين و متعالي‌ترين فردي‌ست كه حق مي‌گويد و بر اساس حقيقت عمل مي‌كند؛ آن‌ها بالاجماع و بالاتفاق اين امر را تصديق كرده و با قدرت بدان ايمان آورده‌اند. مسافر دريافت گواهي آنان هم‌چون روز است كه بر روشنايي خورشيد دلالت دارد.
دليل هشتم: همان‌طور كه هر كاخ، كتاب، نمايشگاه و تماشاگهي بر ايجاد كننده و مدير و مدبّرش دلالت دارد، عالم هستي نيز به واسطه تصوير و تقدير و تدبيرهايي كه در آن اعمال مي‌شود، مانند همان كاخ و كتاب و نمايشگاه و تماشاگه بر صانع و كاتب و نقاش‌اش كه داراي قدرت تصرف مي‌باشد، دلالت مي‌كند؛ به همين ترتيب به منادي‌اي متعالي، كشافي درستكار، استادي محقق و معلمي صادق نياز است كه در هر حال وجود داشته باشد تا مقاصد الهي آفرينش عالم هستي را بداند، و حكمت‌هاي ربّاني در تحولات كائنات را تعليم دهد، و نتايج موجود در حركات مسئولانه‌ي آن را به ديگران بياموزد، و ارزش ماهيت و كمال موجوداتش را بيان كند، و معاني آن كتاب كبير را به آگاهي مردم برساند. لذا مسافر يك بار ديگر به حقانيت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام كه چنين وظايفي را از هر كس ديگري بهتر انجام مي‌دهد، پي برد و دانست كه او عالي‌ترين مأمور صادق آفريننده‌ي كائنات است.
دليل نهم: خداوند با مخلوقات خود كه در اوج حكمت و صنعت آفريده شده‌اند، مي‌خواهد كمال هنر و صنعت‌كاري خويش را بنماياند و با بي‌نهايت آفريده‌ي زيبا و جميل‌اش خود را بشناساند تا او را دوست بدارند، و به سبب نعمت‌هاي فراوان و با ارزش و لذيذ، شكر و سپاس او را به‌جا آورند. او با تربيت عمومي مشفقانه و حمايت‌گرانه‌ي آن‌ها و با اِطعام و ضيافت‌هاي ربّاني كه حتي ظريف‌ترين اشتها و انواع ذوق‌ها نيز در آن لحاظ مي‌گردد، علاقهمند است خلق در قبال ربوبيت‌اش، عبادتي خالصانه توأم با سپاسگزاري داشته باشند. خداوند با تصرفات عظيم و باشكوهي مانند تبديل فصل‌ها و ايجاد شب و روز و اختلاف آن‌ها، و اعمال خلاقانه، حكيمانه و شگفت انگيز، الوهيت خود را ظاهر مي‌گرداند و خواهان ايمان و تسليم و انقياد و اطاعت بندگان در برابر آن است. او همواره از خوبي و خوبان حمايت مي‌كند و بدي و بدان را ازاله كرده و ظالمان و دروغگويان
— 155 —
را با سيلي‌هاي سماوي از بين مي‌برد. بنابراين بايد گفت بي‌ترديد در پس پرده كسي هست كه مي‌خواهد حقانيت و عدالت خود را بروز دهد. البته و در هر حال در كنار آن ذات غيبي، بايد پيامبري چون محمد قريشي عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام باشد كه محبوب‌ترين مخلوق و درستكارترين بنده او، و خادم مقاصد مذكور اوست؛ كسي‌ كه طلسم و معماي آفرينش عالم را كشف، و همواره به نام آفريدگار حركت مي‌كند و از او طلب ياري و موفقيت دارد، و از سوي خالق نيز به او مدد رسانيده و توفيق داده مي‌شود.
مسافر خطاب به عقل خويش گفت: حال كه اين نُه حقيقت بر صدق نبي دلالت دارند، پس او مدار شرف بني آدم و مايه مباهات عالم هستي‌ست و حقيقتاً شايسته است كه او را "فخر عالم" و "شرف بني آدم" بنامند. حشمت و سلطنت معنوي قرآن معجز البيان، اين فرمان رحمان كه در دستان اوست و بر نيمي از جهان استيلا دارد، و كمالات شخصي و خصايل متعالي او نشان مي‌دهد كه مهم‌ترين ذات در عالم، اوست و مهم‌ترين سخنان درباره خالق نيز از اوست.
اينك بيا و بنگر! به استناد قدرت صدها معجزه قطعي و ظاهر، و هزاران حقيقت اصولي كه در دين او وجود دارد، اساس همه گفته‌ها و غايت زندگاني او بر وجود واجب الوجود، و وحدت و صفات و اسماي او شهادت مي‌دهد و همّ و غم او، اثبات و اعلام واجب الوجود است.
پس خورشيد معنوي اين عالم و درخشان‌ترين برهان آفريدگارمان، همان شخصي‌ست كه "حبيب الله" خوانده مي‌شود، و سه اجماع بزرگي وجود دارد كه نه فريب مي‌خورند و نه فريب مي‌دهند و شهادت او را تأييد و تصديق و امضا مي‌كنند:
اول: اجماع و تصديق جماعت نورانياي كه با نام آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام شهرت يافته و شامل هزاران تن از اوليا و اقطاب بزرگ مي‌شود، اوليايي كه ديده غيب بين و نظرهاي قاطع داشتند؛ اوليايي هم‌چون امام علي (رض) كه فرمود: "اگر پرده غيب گشوده شود، بر يقين‌ام اضافه نخواهد شد". يا غوث اعظم كه بر زمين بود و عرش اعظم و وجودِ با عظمت اسرافيل را تماشا مي‌كرد.
دوم: تصديق و تأييد مؤمنانه و قدرتمند جماعتي كه "صحابه" ناميده مي‌شوند؛ همان‌ها كه در محيطي فاقد سواد و معلومات زندگي مي‌كردند، مردماني
— 156 —
بدوي كه دور از حيات اجتماعي و افكار سياسي و فاقد كتاب بودند و در ظلمت و تاريكي عصر فترت مي‌زيستند، و در مدتي اندك به جايي رسيدند كه براي مدني‌ترين و عالم‌ترين و مترقي‌ترين ملت‌ها و حكومت‌ها، در حيات اجتماعي و سياسي استاد و راهنما و نماينده سياسي و حاكم عادل شدند و شرق تا غرب را جهان پسندانه اداره كردند؛ جماعت شناخته شده‌‌يي كه بالاتفاق جان و مال و پدر و عشيرت‌شان را فداي راه پيامبرشان كردند.
سوم: تصديق بالاتفاق و در حد علم اليقينِ جماعت عظماي عالمان محقق و متبحر امت او كه تعدادشان بي‌شمار است و در هر عصر هزاران تن از آنان وجود دارند، و در فنون مختلف پيشرو هستند و در مسلك‌هاي مختلف فعاليت مي‌كنند.
پس مسافر گفت: شهادت پيامبر بر توحيد، امري شخصي و جزئي نيست، بلكه عمومي و كلي و محكم است و اگر همه شياطين گرد هم آيند به هيچ وجه توان رويارويي با او را نخواهند داشت.
مسافر دنيا و رهرو عرصه حيات با عقل خويش در عصر سعادت، گشت و گذاري كرد؛ آن‌چه در مرتبه شانزدهم مقام نخست گفته شده، اشار‌ه‌ي مختصري‌ست بر درسي كه او از آن مدرسه نوراني كسب كرد:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ فَخْرُ الْعَالَمِ وَ شَرَفُ نَوْعِ بَنِى آدَمَ بِعَظَمَةِ سَلْطَنَةِ قُرْآنِهِ وَ حَشْمَةِ وُسْعَةِ دِينِهِ وَ كَثْرَةِ كَمَالاَتِهِ وَ عُلْوِيَّةِ اَخْلاَقِهِ حَتَّى بِتَصْدِيقِ اَعْدَائِهِ وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِقُوَّةِ مِآتِ مُعْجِزَاتِهِ الظَّاهِرَةِ الْبَاهِرَةِ الْمُصَدِّقَةِ الْمُصَدَّقَةِ وَ بِقُوَّةِ آلاَفِ حَقَائِقِ دِينِهِ السَّاطِعَةِ الْقَاطِعَةِ بِاِجْمَاعِ آلِهِ ذَوِى اْلاَنْوَارِ وَ بِاِتِّفَاقِ اَصْحَابِهِ ذَوِى اْلاَبْصَیارِ وَ بِتَوَافُیقِ مُحَقِّقِى اُمَّتِهِ ذَوِى الْبَرَاهِينِ وَ الْبَصَیائِرِ النَّوَّارَةِ»
آن‌گاه مسافر مشتاق و خستگي ناپذير كه دانسته بود غايت حيات در اين عالم، و روح حيات، ايمان است، خطاب به قلب خويش گفت: براي اين‌كه بدانيم سخن و كلام شخصيتي كه در پي‌اش بوديم چيست، بايد به سراغ مشهورترين و درخشان‌ترين كتاب كه قرآن معجز البيان ناميده مي‌شود، برويم كه در همه زمان‌ها منكران خود را
— 157 —
به تحدي مي‌خواند، اما ابتدا بايد اثبات كنيم كه اين كتاب، كتاب آفريدگارمان است. بدين سان مسافر شروع به تحقيق در اين باره كرد.
جهانگرد از آن‌جا كه در زمانه فعلي مي‌زيست، ابتدا به رساله نور مراجعه كرد كه لمعه و پرتو اعجاز معنوي قرآن به شمار مي‌رود. او متوجه شد كه تمام صد و سي رساله اين مجموعه، تفسير اساسي آيات فرقان و نكات و نورانيت آن است. و دانست همين كه رساله نور در عصري مملو از الحاد و عناد، حقايق قرآني را در همه جا مجاهدانه منتشر مي‌سازد و هيچ كس ياراي مقابله با آن را ندارد، ثابت مي‌كند كه استاد و مرجع و منبع و خورشيد آن يعني قرآن، كتابي آسماني‌ست و نمي‌تواند كلام بشر باشد. حتي بيست و پنجمين گفتار و قسمت پاياني مكتوب نوزدهم از رساله نور، كه تنها حجتي از صدها حجت آن است، به چهل وجه معجزه بودن قرآن را چنان اثبات مي‌كند كه هر مخاطبي نه تنها نمي‌تواند انتقاد و اعتراضي بر آن وارد كند، بلكه در برابر اثبات آن متحير مي‌ماند و با تقدير از آن، لب به سپاسگزاري مي‌گشايد. مسافر، اثبات وجه اعجازي قرآن و اين‌كه كلام حق خداوند است را به رساله نور ارجاع داد و تنها با اشاره مختصري در عظمت كتابُ الله، به مطالعه چند نقطه زير پرداخت:
نقطه اول: همان‌طور كه قرآن با تمام معجزات و با تمام حقايق‌اش كه دليل بر حقانيت‌اش است، يكي از معجزات محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام مي‌باشد، محمد عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز با تمام معجزات و دلايل نبوت و كمالات علمي خود، يكي از معجزات قرآن و حجت قاطعي‌ست بر اين كه قرآن كلام خداست.
نقطه دوم: قرآن در اين دنيا به همراه تبديل حيات اجتماعي انسان‌ها، در نفوس و قلوب و ارواح و عقول و حيات شخصي و اجتماعي و سياسي‌شان چنان انقلاب نوراني و سعادتمندانه و پر از حقيقتي ايجاد نموده و اداره كرده و تداوم بخشيده كه در هر دقيقه‌ي چهارده قرن گذشته، شش هزار و ششصد و شصت و شش آيه آن با كمال احترام، حداقل توسط صد ميليون انسان قرائت شده و موجب تربيت انسان‌ها و تزكيه نفوس و تصفيه قلوب‌شان گرديده است. قرآن موجب ترقي و رشد ارواح، نورانيت و استقامت عقول، و حيات و سعادت زندگاني بشر است. بي‌ترديد چنين كتابي مثل و مانند ندارد و خارق‌العاده و معجزه است.
— 158 —
نقطه سوم: قرآن از زمان ظهور تاكنون، داراي چنان بلاغتي بوده است كه بر قصايد مشهورترين شاعران عصر كه معلقات سبعه ناميده مي‌شد و آن را با طلا بر ديوار كعبه مي‌نگاشتند، سايه افكند؛ طوري كه دختر لبيد هنگام پايين آوردن قصيده پدرش از ديوار كعبه مي‌گفت: "در برابر آيات قرآن، هيچ ارزشي براي اين قصيده باقي نماند".
همچنين اديبي بدوي هنگامي كه آيه فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ (حجر: ٩٤) را شنيد، به سجده افتاد، به او مي‌گويند: "مگر مسلمان شده‌يي؟" و او پاسخ مي‌دهد: "نه، من به بلاغت اين آيه سجده كردم".
هزاران امام نابغه و اديب متفنّن و چهرههاي درخشان علم بلاغت مانند عبدالقاهر جرجاني، سكاكي و زمخشري، متفق القول نظر داده‌اند كه: "بلاغت قرآن، فوق طاقت بشر و دست نايافتني‌ست".
قرآن هم‌چنين از آن زمان به بعد همواره اديبان و بليغان مغرور و خودخواه را به معارضه خوانده و با نشانه گرفتن رگ خودخواهي آن‌ها به طرزي كه غرورشان را از بين مي‌برد، گفته است: "يا سوره‌‌يي مشابه قرآن بياوريد يا هلاكت و ذلت دنيا و آخرت را بپذيريد". با اين حال بليغان معاند عصر نزول، با رها كردن معارضه يعني راه كوتاهِ آوردن فقط يك سوره، راه طولاني‌تر يعني به خطر انداختن جان و مال‌شان را اختيار كردند، و اين ثابت مي‌كند كه طي طريق در آن راه كوتاه غيرممكن بوده است.
دوستداران قرآن به شوق تشبُّه به آن، و دشمنان قرآن به قصد مقابله و انتقاد، تاكنون ميليون‌ها كتاب به زبان عربي نوشته‌اند، و اين كتاب‌ها با تلاقي افكار پيشرفت هم كرده و در دسترس‌اند. اما هيچ يك از اين كتاب‌ها به قرآن نمي‌رسد، و اگر يك فرد عامي نيز به آيات قرآن گوش فرا دهد خواهد گفت: "قرآن شبيه هيچ كدام از اين كتاب‌ها نيست، و در مرتبه آن‌ها قرار ندارد". طبيعي‌ست كه قرآن يا بايد پايين‌تر از كتاب‌هاي مذكور باشد يا بالاتر از همه آن‌ها؛ هيچ فرد، هيچ كافر و حتي هيچ احمقي نمي‌تواند بگويد قرآن پايين‌تر از همه آن كتاب‌هاست، پس بايد گفت بلاغت قرآن فوق بلاغت همه كتاب‌هاي ديگر است.
— 159 —
فردي آيه
﴿ سَبَّحَ لِلّٰهِ مَا فِى السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ﴾
را قرائت كرد و گفت: "چيزي كه حكايت از خارق ‌العاده بودن بلاغت‌اش كند، نمي‌بينم". به او گفتند: "تو هم مانند همان جهانگرد، عازم دوره صدر اسلام شو و آيه را در آن زمان بشنو". او نيز در عالم خيال، خود را در آن زمان و پيش از نزول قرآن تجسم كرد. ديد موجودات عالم، پريشان، ظلماني، بي‌روح و بدون شعور و وظيفه‌اند، و در فضايي خالي و بي‌حد و حدود و در دنيايي بي‌قرار و فاني به سر مي‌برند. ناگهان حين شنيدن اين آيه از زبان قرآن، مشاهده كرد كه اين آيه بر روي كائنات و سيماي دنيا چنان صحنه‌يي به نمايش گذاشت و (چهره‌ي كائنات) را چنان نوراني كرد، كه اين نطق ازلي و اين فرمان سرمدي درسي براي ذي‌شعوران تمامي اعصار شد. آيه مذكور نشان مي‌دهد كه كائنات در حكم مسجد كبيري‌ست و خداوند، عموم مخلوقات و در رأس همه آسمان‌ها و زمين را به گونهيي زندهوار به ذكر و تسبيح وا داشته، و هر يك را با جوش و خروش، به انجام وظيفه مشغول نموده و به آن‌ها وضعيتي پر از سرور و خرسندي مي‌بخشد. اين بود كه پي به درجه بلاغت آيه برد و آيات ديگر قرآن را در قياس با همان آيه مشاهده نمود و ديد زمزمه بلاغت قرآن بر نيمي از زمين و يك پنجم نوع بشر استيلا دارد. و بدين ترتيب حكمتي از هزاران حكمتِ تداومِ شكوه سلطنت كتاب خدا با كمال احترام و بدون وقفه در طول چهارده قرن را دريافت.
نقطه چهارم: حلاوت قرآن چنان مبتني بر حقيقت است كه تكرارهايش برخلاف تكرار هر چيزِ دلنشين، كه بالاخره موجب ستوه مي‌شود، نه تنها فرد قاري را بيزار نمي‌كند بلكه براي هر كس كه دلمرده و بي‌ذوق نباشد، حلاوت بيش‌تري را ايجاد مي‌كند. اين امر از زمان‌هاي گذشته تاكنون براي همه، امر مسلّمي بوده و به شكل ضرب المثل در آمده است. نيز چنان تازگي و طراوت و جواني و غرابتي دارد كه به رغم گذشت چهارده قرن از نزولش، و سهولتي كه در به دست آوردن اين كتاب آسماني وجود دارد، نه تنها اين تازگي‌ را حفظ كرده بلكه گويي همين حالا نازل شده است، و مردمان هر عصر اين طراوت را طوري احساس مي‌كرده‌اند كه گويي قرآن آن‌ها را مورد خطاب قرار مي‌دهد. همه گروههاي علمي براي استفاده از قرآن در همه اوقات، همواره تعداد زيادي از اين كتاب را نزد خود داشته
— 160 —
و از اسلوب بيان آن پيروي نموده‌اند؛ با اين حال قرآن اسلوب و روش مذكور و غرابت موجود در طرز بيان‌اش را همواره محفوظ داشته است.
نقطه پنجم: يك بال قرآن در گذشته است و بال ديگرش در آينده؛ ريشه و يك بال اين كتاب آسماني بر حقيقت انبياي سابق استوار است و آن‌ها را تصديق و تأييد مي‌كند؛ آنان هم بالاتفاق و به زبان حال قرآن را تأييد مي‌كنند. به همين صورت، اوليا و اصفيايي كه ثمرات قرآن محسوب شده، و حيات خود را از آن مي‌گيرند، و تكاملي مبتني بر حيات داشته‌اند، نشان مي‌دهند كه شجره مباركه‌شان داراي حيات و فيض است و مبتني بر حقيقت مي‌باشد؛ همچنين همه طريقت‌هاي برحق ولايت و همه علوم حقيقي اسلام كه زير بال دوم كتاب الله باليده‌اند، گواهي هستند بر اين‌كه قرآن عين حق، مجمع حقايق و در جامعيت، امر خارق‌العاده بي‌مثل و مانندي‌ست.
نقطه ششم: شش جهت قرآن نوراني‌ست و صدق و حقانيت‌اش را نشان مي‌دهد. آري، ستون‌هاي حجت و برهانِ تحت قرآن، لمعات اعجاز آميزِ فوق آن، هداياي مرتبط با سعادت دو عالم كه در جلو و هدف قرآن قرار دارد، حقايق وحي آسماني كه نقطه استناد وراي قرآن مي‌باشد، تصديق مُدلَّلِ عقول مستقيم بي‌منتهايي كه در جانب راست قرآن هست و اطمينان جدي و كشش و تسليم صميمي وجدان‌هاي پاك و قلب‌هاي سليم كه در جانب چپ آن قرار دارد، اثبات مي‌كنند كه قرآن قلعه‌‌يي آسماني و زميني، خارق‌العاده، محكم و غيرقابل هجوم است. با توجه به شش مقام مذكور، از كساني كه بر صادق و عين حق بودن قرآن مهر تأييد زده‌اند و اين‌كه كلام بشر نبوده و اشتباه در آن جايي ندارد را امضا كرده‌اند، ابتدا متصرف كائنات مي‌باشد؛ كسي كه دائماً اظهار زيبايي‌ها و حمايت از خوبي‌ها و درستي‌ها و امحاي فريب‌كاران و مفتريان را در كائنات دستور‌العملي براي فعاليت قرار داده، و با دادن مقبول‌ترين و والاترين و حاكمانه‌ترين مقام حرمت و مرتبه‌ي موفقيت به قرآن، آن را امضاء و تصديق مي‌كند. همچنين پيامبر اسلام عَليهِ الصَّلاةُ و السّلام نيز به‌عنوان منبع و ترجمان قرآن، و با توجه به اين‌كه در هنگام نزول (قرآن) در وضعيت شبيه به خواب به‌سر مي‌بُرد، و بيش از همه به آن معتقد بوده و احترام مي‌گذاشت، و با‌ توجه به اين‌كه ساير كلام‌هايش شبيه به
— 161 —
قرآن نبوده و به آن نمي‌رسد، بر حقانيت قرآن امضا مي‌زند؛ و با وجود اُمّي بودن، حوادث حقيقي كَوني گذشته و آينده را به‌طور اطمينان‌بخش و غيبي با قرآن بيان مي‌كند؛ كسي كه از او زير نظر چشمان تيزبين اطرافيانش هيچ‌گونه خطايي ديده نشد و با تمام قوايش به تمام احكام قرآن ايمان آورده و تصديق كرده و هيچ چيزي باعث تزلزل او نشد. بدين ترتيب او بر حقانيت قرآن و اين‌كه كلام مبارك خالق رحيم‌اش مي‌باشد، مهر تأييد مي‌زند.
يك پنجم نوع بشر و بلكه بخش اعظم آن در مقابل همه ديدگان، با قرآن ارتباطي توأم با كشش و دينداري و حقيقت‌پرستي و محبت دارند و به آيات الهي آن مشتاقانه گوش فرا مي‌دهند. علاوه بر اين، بر اساس گواهي بسياري از نشانه‌ها و وقايع و كشفيات، حتي جن و ملك و موجودات روحاني نيز هنگام تلاوت قرآن، چون پروانه، حق‌پرستانه گرد او جمع مي‌شوند، و اين تأييد ديگري‌ست بر اين نكته كه قرآن در سراسر عالم از مقبوليت برخوردار است و در رفيع‌ترين مقام و مرتبه قرار دارد.
عموم طبقات نوع بشر، از نادان‌ترين و عوام‌ترين‌شان تا داناترين و عالم‌ترين آن‌ها، همه از دروس قرآني سهم خود را اخذ مي‌كنند و عميق‌ترين حقايق الهي را در مي‌يابند، و مجتهدان بزرگِ صدها دانش اسلامي و علوم ديگر، مخصوصاً شريعت كبري، و گروه‌هايي چون محققان نابغه اصول دين و علم كلام، همه نيازهاي مرتبط با علم خويش و پاسخ‌هاي مورد نظرشان را از قرآن استخراج مي‌كنند، و اين نشان مي‌دهد كه قرآن معدن حقيقت و منبع حق است.
همچنين آن دسته از اديبان عرب كه از نظر ادبي در مراتب بسيار بالايي هستند (منظور اديبان غير مسلمان است)، به رغم احتياجي كه تا امروز به معارضه داشته‌اند، با اين‌كه اعجاز قرآن داراي وجوه هفت‌گانه‌‌يي‌ست كه بلاغت فقط يكي از آن‌هاست، از آوردن فقط يك سوره مشابه ناتوان ماندهاند. بلاغت پيشه‌گان مشهور و دانشمندان نابغه‌‌يي كه تا امروز پا به عرصه هستي گذاشته و درصدد كسب شهرت به واسطه معارضه بوده‌اند، به هيچ وجه قادر به مقابله با وجه اعجازي قرآن نبوده و ناچار سكوت كرده‌اند. اين نكته نيز نشان مي‌دهد قرآن معجزه الهي‌ست و فوق طاقت بشر مي‌باشد.
— 162 —
آري بلاغت، برتري و ارزش هر كلام، با پاسخ به اين سؤال‌ها روشن مي‌شود: كلام چه كسي‌ست؟ خطاب به چه كساني‌ست؟ و چرا بيان شده است؟ لذا از اين لحاظ هيچ كلامي نمي‌تواند مشابه كلام قرآن گردد و به مرتبه آن برسد، زيرا قرآن سخن و خطاب خالق و پروردگار همه جهان‌هاست و مكالمه‌‌يي‌ست كه به هيچ وجه نمي‌توان تقليد و تصنع را در آن احساس نمود. اين كتاب بر فردي نازل شده است كه به نام همه انسان‌ها و بلكه همه موجودات، مبعوث گرديده و نامدارترين و مشهورترين مخاطب نوع بشر مي‌باشد. قدرت و وسعت ايمان او موجب پيدايش اسلام عزيز شد، و باعث گرديد به مقام قاب قوسين برسد و مظهر خطاب صمديت قرار گيرد. قرآن مسائل مربوط به سعادت دو جهان و نتايج آفرينش كائنات و مقاصد ربّاني موجود در آن را در بردارد و ايمان فراخ و عالي مخاطب مذكور را كه حامل حقيقت اسلام است، بيان مي‌دارد و تبيين مي‌كند. قرآن معجزُ البيان، هر سوي كائنات كبير را چون نقشه، ساعت يا خانه‌‌يي به نمايش مي‌گذارد و با چرخاندن‌اش، صانع و آفريدگارش را به انسان مي‌شناساند. بي‌شك آوردن مشابه چنين كتابي امكان ندارد و نمي‌توان به درجه اعجاز آن دست يافت.
هزاران عالم هوشمندِ دقيق و متفنّن، كه قرآن را تفسير كرده‌اند و بعضي سي، چهل، يا هفتاد جلد تفسير نگاشته‌اند، با سند و دليل بيان داشته و اثبات كرده‌اند كه قرآن حاوي مزيّت‌هاي بي‌شمار، نكته‌ها، خاصيت‌ها، اسرار، معاني عالي و كثيري از انواع مسائل و خبرهاي غيبي‌ست؛ به ويژه هر كدام از صد و سي رساله مجموعه رسايل نور، مزيت و نكته‌‌يي از قرآن را با براهين قطعي به اثبات رسانده و مخصوصاً رسالهي معجیزات قرآنيیه و مقیام دوم گفتار بيستم، بسياري از امور خارق العاده تمدن بشري، چون قطار و هواپيما را از قرآن استخراج مي‌كند؛ يا شعاع اول كه "اشارات قرآني" ناميده مي‌شود و اشارات قرآنيِ مربوط به رساله نور و نيروي الكتريسته را بيان مي‌دارد؛ يا هشت رساله كوچك به نام "رموزات ثمانيه" كه نشان مي‌دهد حروف قرآني تا چه حد دقيق و اسرارآميز و بامعناست؛ يا رساله كوچك ديگري كه اعجاز آيه پاياني سوره فتح را از نظر اخبار غيبي به پنج وجه اثبات مي‌كند؛ و هر جزء رساله نور به همين ترتيب حقيقتي از حقايق قرآن و
— 163 —
نوري از انوارش را اظهار مي‌دارد. اين‌ها تأييدي‌ست بر اين نكته كه قرآن مثل و مانندي ندارد، و معجزه‌‌ و خارق‌العاده است، و لسان عالم غيب در عالم شهادت، و كلام علام الغيوب مي‌باشد.
به دليل مزايا و خواص مذكورِ مورد اشاره قرآن در شش نكته، شش جهت و شش مقام است كه حاكميت نوراني باشكوه و سلطنت قدسي با عظمت‌اش، چهره اعصار را درخشان نموده و نماي روي زمين را هزار و سيصد سال است كه روشنايي بخشيده و با كمال حرمت و احترام تا امروز ادامه يافته است. به دليل همان خواص است كه هر حرف قرآن دستكم ده ثواب و حسنه دارد و ده ثمره ماندگار نتيجه مي‌دهد. حتي هر يك از حروف برخي آيات و سوره‌ها صد ميوه و ثمره و شايد هزار و شايد بيش از آن نتيجه مي‌دهد و در اوقات مبارك، نورانيت و ثواب و ارزش هر حرف ده‌ها و صدها برابر مي‌شود. مسافر جهانگرد ما وقتي دانست كه به اين ترتيب قرآن چنين امتيازات قدسي دارد، خطاب به قلب خويش گفت:
قرآني كه از هر نظر داراي چنين معجزاتي‌ست، به واسطه اجماع سوره‌ها، اتفاق آيات، توافق اسرار و انوار، و تطابق آثار و ثمراتش بر وجود و وحدت و اسما و صفاتِ تنها يك واجب الوجود، چنان شهادتِ اثباتي دارد كه گواهي و شهادت همه اهل ايمان از آن سرچشمه مي‌گيرد.
به عنوان اشاره‌ي اجمالي به درس توحيد و ايمان كه مسافر از قرآن فرا گرفت، در مرتبه هفدهم نخستين مقام گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّٰهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ اَلْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُیوبِ وُجُیودِهِ فِى وَحْدَتِهِ الْقُرْآنُ الْمُعْجِزُ الْبَيَانِ اَلْمَقْبُولُ الْمَرْغُوبُ ِلاَجْنَاسِ الْمَلَكِ وَ اْلاِنْسِ وَ الْجَانِّ اَلْمَقْرُوءُ كُلُّ آيَاتِهِ فِى كُلِّ دَقِيقَةٍ بِكَمَالِ اْلاِحْتِرَامِ بِاَلْسِنَةِ مِآتِ مِلْيُونٍ مِنْ نَیوْعِ اْلاِنْسَانِ الدَّائِمُ سَلْطَنَتُهُ الْقُیدْسِيَّةُ عَلَى اَقْطَارِ اْلاَرْضِ وَ اْلاَكْوَانِ وَ عَلَى وُجُوهِ اْلاَعْصَیارِ وَ الزَّمَانِ وَ الْجَارِى حَاكِمِيَّتُهُ الْمَعْنَوِيَّةُ النُّیورَانِيَّةُ عَلَى نِصْیفِ اْلاَرْضِ وَ خُمْسِ الْبَشَرِ فِى اَرْبَعَةَ عَشَرَ عَصْرًا بِكَمَالِ اْلاِحْتِشَامِ .. وَ كَذَا شَهِدَ وَ بَرْهَنَ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ الْقُیدْسِيَّةِ السَّیمَاوِيَّةِ وَ بِاِتِّفَاقِ آيَاتِهِ النُّیورَانِيَّةِ اْلاِلهِيَّةِ وَ بِتَوَافُقِ اَسْیرَارِهِ وَ اَنْوَارِهِ وَ بِتَطَابُقِ حَقَائِقِهِ وَ ثَمَرَاتِهِ وَ آثَارِهِ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ»
— 164 —
آن‌گاه مسافرِ طريق حيات كه دريافته بود ايمان به جاي خانه و مزرعه‌‌يي فاني و گذرا، عالمي بزرگ و مُلك ماندگاري به اندازه‌ي دنيا را نصيب انسان درمانده مي‌كند، و لوازم حيات جاودانه را در اختيار اين موجود فاني مي‌گذارد، و فرد بيچاره‌‌يي را كه در انتظار چوبه دار اجل است از مرگ ابدي نجات مي‌دهد و درهاي خزانه سرمدي را به رويش مي‌گشايد، و پي برد كه قيمتي‌ترين سرمايه انساني، ايمان است، خطاب به نفس خويش گفت: "بايد پيش رفت و براي كسب مرتبه ديگري از مراتب بي‌حد ايمان به هيأت مجموعه كائنات رجوع كرد و سخنان آن را شنيد. بايد درس‌هايي را كه از اركان و اجزاي آن گرفته‌ايم تكميل و منوّر سازيم". آن‌گاه با دوربيني گسترده و فراگير كه از قرآن به دست آورده بود، نگاه كرد و ديد: كائنات چنان معنادار و منتظم است كه چون كتابي سبحاني و مجسم، قرآني ربّاني و جسماني، سرايي صمداني و تزيين شده و شهري رحماني و پر از نظم ديده مي‌شود. همه سوره‌ها و آيات و كلمات و حتي حروف اين كتاب، و باب‌ها و فصل‌ها و صفحات و سطرهاي آن، و محو و اثبات‌هاي معنادار و تغيير و تحوّل‌هاي حكيمانه هميشگي‌اش، بالاجماع و بالبداهه بر وجود و موجوديت عليم و قدير كل شي، مصنّف، نقاش ذوالجلال و كاتب ذوالكمالي كه همهي جوانب هر چيزي را مي‌بيند و مناسبات هر شيء را با اشياي ديگر مي‌داند و مي‌سنجد، دلالت دارد. دانست كه كائنات با انواع و اركان و اجزا و جزئيات و سكنه و مشتملات و ورودي و خروجي‌هايش، بر موجوديت و وحدت صانعي بي‌مانند و خالقي متعالي دلالت مي‌كند؛ آفريدگاري كه با قدرتي لايتناهي و حكمتي بي‌منتها و تغييرات مصلحتي و تجديد‌هاي حكيمانه كار مي‌كند. گواهي دو حقيقت بزرگ و فراگير و مناسب با عظمت كائنات، اين شهادت بزرگ كائنات را به شرح زير اثبات ميكند:
حقيقت نخست: با حدوث و امكان مرتبط است، كه مورد نظر علماي نابغه اصول دين و علم كلام و حكماي مسلمان مي‌باشد و آن را با براهين متعدد به اثبات رسانده‌اند؛ آن‌ها گفته‌اند:
"مادام كه عالَم و همه چيز آن، دست‌خوش تغيير و تبديل مي‌گردد، پس فاني و حادث است و نمي‌تواند قديم باشد، و حال كه حادث است پس بايد صانعي باشد تا آن را احداث كند، و مادام كه در ذات هر چيز سببي (براي به وجود آمدن يا عدمش)
— 165 —
وجود نداشته باشد، به لحاظ وجودي يا عدمي مساويست و بي‌شك نمي‌تواند واجب و ازلي باشد؛ نيز مادام كه با براهين قطعي اثبات شده است اشيا با دور و تسلسل ی كه باطل و محال است ی قادر به ايجاد يك‌ديگر نيستند، بي‌ترديد موجوديت واجب الوجود لازم مي‌آيد؛ واجب الوجودي كه نظيرش ممتنع است، و محال است كه مانندي داشته باشد، و همه چيز جز او، مي‌بايد ممكن و ماسوايش مخلوق‌اش باشد".
آري، حقيقت "حدوث"، كائنات را در سيطره خود دارد، بيش‌تر موارد آن را چشم مي‌بيند و قسم ديگرش را عقل در مي‌يابد. در مقابلِ چشمان‌مان هر سال در فصل پاييز جهان را مي‌بينيم كه مي‌ميرد، و صدها هزار نوع نبات و حيوانات كوچك كه هر كدام‌شان داراي افراد بي‌شمار و در حكم كائناتي برخوردار از حيات هستند، نيز همراه عالم مي‌ميرند؛ اما اين مردن چنان با نظم و ترتيب است كه هسته‌ها و تخم‌ها را به عنوان مدار حشر و نشر، معجزات حكمت و رحمت، و حقايق خارق‌العاده‌ي قدرت و علم، در فصل بهار به جاي خود رها مي‌كند، تا دفتر اعمال و برنامه‌ي وظايفي را كه به انجام رسانده‌اند، بدان‌ها بسپارند و تحت حمايت حافظ ذوالجلال و نزد حكمت او به امانت بگذارند و خود سپس وفات ‌كنند. همان درختان و ريشه‌ها و قسمي از حيوانات كوچك كه مرده بودند، در فصل بهار به عنوان صد هزار نمونه و دليل و مثال براي حشر اعظم، به همان شكل احيا مي‌شوند و جان مي‌يابند، و قسمي از آن‌ها نيز طوري‌ست كه مشابه‌شان در همان جاي سابق ايجاد و احيا مي‌شود. موجودات بهار گذشته، صفحات اعمال و وظايف خود را منتشر مي‌كنند و به آگاهي مي‌رسانند و مثالي از آيه وَاِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (تكوير: ١٠) را به نمايش مي‌گذارند.
به لحاظ هيأت مجموعه، در هر پاييز و هر بهار، عالَمي بزرگ مي‌ميرد و عالَمي جديد به وجود مي‌آيد. مردن و حدوث مذكور از چنان نظم و ترتيبي برخوردار است كه مردن‌ها و حادث شدن‌ها همه با ميزان و انتظام در تمام انواع مزبور صورت مي‌گيرد؛ گويا دنيا مسافرخانه‌‌يي‌ست كه عوالم داراي حيات، ساكن آن مي‌شوند و عالَم‌هاي مسافر و دنياهاي سيار به سويش مي‌آيند و وظايف خويش را به انجام مي‌رسانند و آن‌گاه مي‌روند.
وجوب وجود و قدرت بي‌انتها و حكمت لايتناهي ذات ذوالجلالي كه عوالم برخوردار از حيات، و كائناتِ داراي وظيفه را در اين دنيا با كمال علم و حكمت و
— 166 —
ميزان و موازنه و نظم و انتظام احداث و ايجاد مي‌كند و آن‌ها را براي مقاصید ربّاني و اهداف الهي و خدمات رحماني قديرانه به كار مي‌گيرد و رحيمانه به خدمت وا مي‌دارد، براي عقول، بالبداهه و به روشني خورشيد قابل مشاهده است. مسائل حدوث را به رساله نور و كتاب‌هايي كه پژوهشگران علم كلام نگاشته‌اند ارجاع داده و اين بحث را در اين‌جا به پايان مي‌بريم.
اما دايره‌ي "امكان": اين امر نيز كائنات را در احاطه و سيطره خود دارد؛ زيرا مي‌بينيم همه چيزها اعم از كلي يا جزئي، بزرگ يا كوچك، از عرش تا فرش، و همه موجودات از ذرات تا سيارات، با ذات خاص خود و صورت معين، شخصيت ممتاز، صفات ويژه و كيفيات حكيمانه و جوارحي كه بر اساس مصلحت به آن‌ها داده شده، به دنيا فرستاده مي‌شوند. دادن اين خصوصيات به ذات و ماهيتي معين، آن هم در متن امكاناتي بي‌حد و حصر‌...، پوشاندن صورتي معين و متفاوت و منقّش به آن، با امكان‌ها و احتمال‌هايي به عدد صورت‌ها...، نيز اعطاي شخصيتي شايسته و ممتاز به موجودي كه در ميان امكاناتي به تعداد هم جنسان‌اش در تلاطم است...، هم‌چنين قرار دادن صفت‌هاي خاص و موافق و مطابق با مصلحت در آفريده‌‌يي كه ميان امكان‌ها و احتمالاتي به تعداد انواع و مراتب صفات، نامتعين و عاري از صورت است...، نيز اعطاي جوارح ياري‌دهنده و كيفيت‌هاي حكيمانه به مخلوقي كه امكان قرار گرفتن در راه‌ها و اَشكال بي‌شمار را دارد و مي‌تواند در عمق امكانات و احتمالات فراوان متحير و سرگردان و بي‌هدف بماند، به تعداد همه ممكنات كلي و جزئي و به تعداد امكان‌هاي وضعيت و ماهيت و هويت و هيأت و صورت و صفتِ هر ممكني، اشارات و دلالت‌ها و شهادت‌هايي هست كه بايد واجب الوجودي تخصيص دهنده، مُرجِّح، تعيين كننده و به وجود آورنده باشد؛ واجب الوجودي كه داراي قدرت بي‌حد و حصر و حكمت لايتناهي باشد و هيچ چيز و هيچ فعلي از چشم او پنهان نماند، و انجام هيچ كاري برايش دشوار نباشد و انجام بزرگ‌ترين كارها مانند كوچك‌ترين كارها برايش سهل و آسان باشد؛ واجب الوجودي كه بهار را مانند يك درخت، و درخت را مانند دانه‌‌يي به سهولت خلق مي‌كند. اين دلالت‌ها و اشارات و شهادت‌ها، همگي از حقيقت امكان حاصل شده و يكي از دو بال شهادت بزرگ كائنات را تشكيل مي‌دهد. دو بال و دو حقيقت شهادت كائنات در اجزاي رساله نور و مخصوصاً در گفتار بيست و دوم و سي و دوم
— 167 —
و مكتوب بيستم و سي و سوم كاملاً توضيح داده شده و ثابت گرديده است، لذا مطلب را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و اين بحث بلند را در اين‌جا به اتمام مي‌رسانيم.
حقيقت دوم: كه ريشه در هيأت مجموعه‌ي كائنات دارد و بال دوم شهادت كلي محسوب مي‌گردد:
در متن اين تحولات و انقلاب‌هاي پي‌در‌پي، مخلوقات خواهان حفظ وجود و به انجام رسانيدن وظايف و خدمات‌شان هستند، و اگر ذي‌حيات باشند، سعي در حفظ حيات خويش دارند. در اين محافظت و مراقبت، حقيقت تعاون كه خارج از قدرت‌شان مي‌باشد، مشاهده مي‌گردد. براي مثال، در كائنات مي‌بينيم كه عناصر به مدد ذي‌حياتان فرستاده مي‌شوند، و مخصوصاً ابرها را مي‌بينيم كه به مدد نباتات مي‌شتابند و نباتات نيز به ياري حيوانات، و حيوانات هم به كمك انسان ارسال مي‌شوند. در پستان‌ها شيري چون آب كوثر ديده مي‌شود كه براي تغذيه نوزادان اعطا مي‌گردد؛ به همين ترتيب بسياري از حاجات و ارزاق كه خارج از توانايي ذي‌حياتان قرار دارند، از جايي كه اصلاً فكرش را نمي‌توان كرد به آن‌ها داده مي‌شود؛ حتي ذرات طعام نيز به بازسازي سلول‌هاي بدن مي‌شتابند. اين امور كه به واسطه تسخير ربّاني و استخدام رحماني صورت مي‌گيرند، نشان از حقيقت تعاوني دارند كه مستقيماً ربوبيت عام و رحيمانه رب العالمين را در اداره سراسر عالم به نمايش مي‌گذارد.
آري، ياري رسانندگان جامد و فاقد شعور و شفقت كه با مهرباني و خردمندانه به يك‌ديگر كمك مي‌كنند، بي‌ترديد با قدرت و رحمت و فرمان پروردگار ذوالجلالي كه در غايت حكمت و مهرباني است، اين كار را انجام مي‌دهند.
تعاون عمومي كه در كائنات جاري و ساري‌ست، و موازنه‌ي عام و محافظتي فراگير كه در سيارات تا ذرات و جهازات و اعضاي بدن جانداران با كمال نظم و ترتيب صورت مي‌گيرد، و تزيين كه سيماي آراسته آسمان و گستره زيباي زمين تا چهره دل‌نشين گل‌ها را با قلمي مزين آرايش كرده است، و تنظيم كه بر كهكشان و منظومه شمسي تا ميوه‌هايي مانند ذرت و انار حكم مي‌راند، و وظيفه نهادن كه خورشيد و ماه و عناصر و ابرها تا زنبور عسل را مأمور كاري نموده است، شهادتي به بزرگي حقايقي چون وظيفه دادن، تنظيم، تزيين و موازنه‌ي موجود در
— 168 —
عالم است كه بال دوم شهادت كاينات را تشكيل مي‌دهند. رساله نور اين شهادت عظيم را به اثبات رسانده است، لذا ما در اين‌جا به اشاره‌‌يي مختصر بسنده مي‌كنيم.
در اشاره كوتاه به درس ايمانيه‌‌يي كه مسافر جهانگرد ما از كائنات گرفت، در مرتبه هجدهم مقام نخست چنين گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُیودِ الْمُمْتَنِعُ نَظِيرُهُ اَلْمُمْكِنُ كُلُّ مَاسِوَاهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ هذِهِ الْكَائِنَاتُ الْكِتَابُ الْكَبِيرُ الْمُجَسَّمُ وَ الْقُرْآنُ الْجِسْمَانِىُّ الْمُعَظَّمُ وَ الْقَصْرُ الْمُزَيَّنُ الْمُنَظَّمُ وَ الْبَلَدُ الْمُحْتَشَمُ الْمُنْتَظَمُ بِاِجْمَاعِ سُوَرِهِ وَ آيَاتِهِ وَ كَلِمَاتِهِ وَ حُرُوفِهِ وَ اَبْوَابِهِ و فُصُولِهِ وَ صُحُفِهِ وَ سُطُورِهِ وَ اِتِّفَاقِ اَرْكَانِهِ وَ اَنْوَاعِهِ وَ اَجْزَائِهِ وَ جُزْئِيَّاتِهِ وَ سَكَنَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ وَ وَارِدَاتِهِ وَ مَصَارِفِهِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحُدُوثِ وَ التَّغَيُّرِ وَ اْلاِمْكَانِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ عُلَمَاءِ عِلْمِ الْكَلاَمِ وَ بِشَهَادَةِ حَقِيقَةِ تَبْدِيلِ صُورَتِهِ وَ مُشْتَمِلاَتِهِ بِالْحِكْمَةِ وَ اْلاِنْتِظَامِ وَ تَجْدِيدِ حُرُوفِهِ وَ كَلِمَاتِهِ بِالنِّظَامِ وَ الْمِيزَانِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ التَّعَاوُنِ وَ التَّجَیاوُبِ وَ التَّسَیانُدِ وَ التَّیدَاخُلِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ الْمُحَافَظَةِ فِى مَوْجُیودَاتِهِ بِالْمُشَیاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ»
آن‌گاه مسافر مشتاق و كنجكاو كه قدم در دنيا گذاشته و در جستجوي آفريدگار دنيا بر آمده بود، از مراتب هجده‌گانه عبور كرد و با معراجي ايماني كه به عرش حقيقت رسيده، از معرفت غايبانه به مقام حضور و خطاب ترقي نمود و به روح خويش گفت: از ابتداي سوره شريفهي فاتحه تا كلمه إيّاكَ، از مدح و ثناي غايبانه، نوعي حضور (الهي) حاصل گشته و مخاطب خطاب إيّاكَ ‌ّ شديم، حال مي‌بايست جستجوي غايبانه را رها كرده و مستقيماً آن‌چه را كه در جستجويش هستيم، از همان مورد جستجو بپرسيم؛ سراغ خورشيد را بايد از خود خورشيد گرفت كه مُظهر همهي چيزهیاست. آري، آن‌چه مُظهر همه چيز است خود را از همهي چيزها بيش‌تر ظاهر مي‌كند، بنابراين هم‌چنان‌ كه خورشيد را به‌وسيله
— 169 —
شعاع‌هاي نوراني‌اش مي‌بينيم و مي‌شناسيم، مي‌توانيم با اسماي حسني و صفات قدسيِ خالق‌مان، بسته به ميزان ظرفيت‌، براي شناخت او بكوشيم.
صرفاً دو راه از راه‌هاي بي‌شمار اين مقصد، و دو مرتبه از مراتب فراوان آن دو راه، و دو حقيقت از حقايق بي‌حد و حصر و تفصيلات دور و دراز آن دو مرتبه را به اجمال و اختصار در اين رساله به شرح زير بيان مي‌كنيم:
حقيقت اول: ديده شدن حقيقتِ فعاليت مستولي‌‌ست كه كائنات را در برگرفته و همه موجوداتِ قابل مشاهده، محيط، دائمي، منتظم، دهشتناك، زميني و آسماني را از حالي به حالي در مي‌آورد و موجب تبديل و تجديد آن‌ها مي‌شود؛ و احساس حقيقتِ ظهورِ ربوبيّت است كه در متن حقيقت فعاليت حكمتمدار و همه جانبه مذكور به روشني احساس مي‌شود، و دانستن بالضروره حقيقت بروز الوهيت در متن حقيقت ظهور ربوبيت است كه از هر جهت رحمت مي‌فشاند.
به سبب همين فعاليت دائميِ حكيمانه و حاكمانه است كه در پس پرده، افعال فاعلي قادر و عليم، بالمشاهده احساس مي‌شود؛ و به وسيلهي اين افعال ربّانيِ مدبّرانه و مربّيانه و از پس پرده آن، اسماي الهي را كه تجليات‌اش در همه چيز وجود دارد، مي‌توان در درجه احساس كردن آشكارا دانست.
از اسماي حُسنايي كه با جمال و جلال تجلي مي‌يابند، و در پس پرده آن‌ اسما، وجود و تحقق صفات سبعه قدسيه در مرتبه علم اليقين، و شايد عين اليقين و حتي حق اليقين ادراك مي‌شود.
اين هفت صفت قدسي نيز به شهادت تمام آفريدگان، به شكلي بي‌نهايت داراي حيات، قدرت، علم، شنوايي، بينايي، اراده، و تكلم تجلي يافته و به واسطه آن، موجوديت موصوفي واجب الوجود، مسمايي واحد و احد، و فاعلي فرد و صمد، بالبداهه، بالضروره، و به علم اليقين، ظاهرتر از خورشيد و روشن‌تر از آن، به ديده ايماني كه در قلب است مشاهده و ادراك مي‌شود؛ زيرا كتابي زيبا و پرمحتوا يا خانه‌‌يي شكيل، بالبداهه افعال كتابت و خانه سازي را تداعي مي‌كند؛ به همين ترتيب نيز افعال خوشنويسي و ساختن خانه‌هاي شكيل، نام خوشنويس و معمار را به اذهان خطور مي‌دهد؛ اين نام‌ها نيز به‌ طور بديهي، صنعت و صفت معماري و خوشنويسي را به ياد مي‌آورد، و اين صفات و صنعت در هر حال و بالبداهه وجود ذاتي را لازم مي‌دارد كه موصوف و صانع و مسما و
— 170 —
فاعل باشد؛ و همان‌طور كه فعل بي‌فاعل و اسم بي‌مسما ممكن نيست، صفت بدون موصوف و هنر بدون هنرمند نيز امكان ندارد.
سراسر كائنات با تمام موجوداتش بنا بر حقيقت و قاعده مذكور، چون كتاب‌ها و مكتوباتِ پر محتوا يا كاخ‌ها و عمارت‌هاي بيشماري‌ست كه با قلم تقدير نگاشته شده و با چكش قدرت بنا گرديده است، و هر يك از آن‌ها به هزاران وجه بر افعال بي‌منتهاي ربّاني و رحماني اشارات بي‌حد و حصر كرده و بر تجليات بي‌حد و حصر هزار و يك اسم الهي كه منشأ افعال مذكورند، شهادت‌هاي بي‌پايان دارند، و بر تجليات بي‌منتهاي هفت صفت سبحاني كه منبع اسماي مذكورند، اشاره كرده، و بر وحدت و وجوب وجود ذات ذوالجلالي كه ابدي و ازلي‌ست و موصوف و سرچشمه هفت صفت محيط و قدسي مذكور مي‌باشد، گواهي مي‌دهند. همه محاسن، زيبايي‌ها، ارزش‌ها و كمالات موجود در تمام موجودات مزبور، بر كمال و زيبايي‌هاي قدسي لايق و موافق افعال رباني، اسماي الهي، صفات صمداني و شئونات سبحاني دلالت كرده، و همه آن‌ها با هم و بالبداهه بر جمال و كمال قدسي ذات اقدس گواهي مي‌دهند.
حقيقت ربوبيت كه در حقيقت فعاليت ظهور مي‌يابد، با شئوناتي چون خلق و ايجاد و صُنع و ابداعِ مبتني بر علم و حكمت، و تصرفاتي چون تقدير و تصوير و تدبير و گرداندن مبتني بر نظام و ميزان، و هم‌چنين با تحول و تبديل و تنزيل و تكميل مبتني بر قصد و اراده، و نيز اطعام و انعام و اكرام و احسان مبتني بر شفقت و رحمت، خود را نشان داده و مي‌شناساند. حقيقت بروز الوهيت كه در حقيقت تظاهر ربوبيت است و بالبداهه احساس مي‌شود، نيز همراه با جلوه‌هاي رحيمانه و كريمانه اسماي حسني و تجليات جمالي و جلالي هفت صفت ثبوتيه (يعني حيات، علم، قدرت، اراده، سمع، بصر و كلام) خود را مي‌شناساند و معرفي مي‌كند.
آري، چنان‌كه صفت "كلام"، ذات اقدس را با وحي و الهام مي‌شناساند، صفت "قدرت" نيز به واسطه آثارِ داراي صنعت، كه هر يك در حكم كلمات مُجسّم‌اند، ذات اقدس را معرفي مي‌كند و سراسر كائنات را در ماهيت يك فرقان جسماني نشان داده و قدير ذوالجلال را توصيف و تعريف مي‌كند.
— 171 —
صفت "علم" نيز به مقدار همه مصنوعاتِ داراي حكمت و نظم و ميزان، و به تعداد همه مخلوقاتي كه اداره و تدبير و تزيين و تمييزشان با علم صورت مي‌گيرد، موصوف خود يعني ذات اقدس واحد را معرفي مي‌كند.
صفت "حيات" هم به همين ترتيب مانند همه آثاري كه معرفي كننده قدرت‌اند، و مانند همه حال‌ها و صورت‌هاي منتظم و حكيمانه و موزون و تزيين يافته كه بر وجود علم دلالت مي‌كنند، و هم‌چون همه دليل‌هايي كه معرفي كننده ساير صفات‌اند، همراه با دلايل صفت حيات، بر تحقق اين صفت دلالت مي‌كند؛ و خود حيات نيز با تمام دلايل مذكور، همه جانداران را كه آيينههاي آن مي‌باشند، گواه مي‌گيرد و به اين ترتيب ذات حي قيّوم را معرفي مي‌كند، و سراسر كائنات را براي اين‌كه همواره نشان دهنده نقش‌ها و جلوه‌هاي نو و جداگانه باشد، به آيينه‌ي اكبري تبديل مي‌كند كه متشكل از آيينه‌هاي بي‌شماري بوده و همواره تحول مي‌يابد و نو مي‌گردد. به همين قياس، هر يك از صفات شنيدن و ديدن و در اختيار گرفتن و سخن گفتن، به اندازه كائنات ذات اقدس را معرفي كرده و مي‌شناسانند.
صفات مذكور همان‌طور كه بر وجود ذات ذوالجلال دلالت دارند، بر وجود و تحقق حيات و اين‌كه ذات ذوالجلال داراي حيیات است و حي مي‌باشید نيیز بالبیداهه اشاره ميكنند؛ زيرا دانستن، علامت حيات است؛ شنيدن، نشانه زنده بودن است؛ ديدن، خاص زندگان است؛ اراده با حيات معنا مي‌يابد؛ اقتدارِ اختياري، صرفاً در صاحبان حيات يافت مي‌شود، و تكلم نيز كار جانداراني‌ست كه داراي علم مي‌باشند.
از نكات بيان شده در مي‌يابيم كه صفت "حيات" داراي هفت مرتبه دليل به ميزان كائنات است، و در معرفي وجود خود و وجود موصوف‌اش براهيني دارد، و به همين دليل است كه اساس و منبع همه صفات و مصدر و مدار اسم اعظم قرار داده شده است. رساله نور حقيقت نخست را با برهان‌هاي محكم اثبات نموده و تا حدودي توضيح داده است، لذا در اين‌جا به قطره‌‌يي از درياي مذكور اكتفا مي‌شود.
حقيقت دوم: تكلم الهي‌ست كه ريشه در صفت كلام دارد.
براساس راز موجود در آيه‌ي‌
﴿ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ، ﴾
كلام ‌الهیي لايتناهي‌ست؛ و ظاهرترين علامتي كه بر وجود يك ذات دلالت مي‌كند، سخن گفتن اوست؛ پس اين حقيقت به صورت بي‌منتها بر موجوديت و وحدت متكلم ازلي گواهي مي‌دهد.
— 172 —
دو شهادت محكم اين حقيقت را به مراتب چهاردهم و پانزدهم اين رساله ارجاع مي‌دهيم كه با ملاحظه موضوع وحي و الهام، بيان گرديده است؛ و شهادت گسترده‌ي اين مورد را نيز به بحث كتاب‌هاي مقدس آسماني در مرتبه دهم، و شهادت روشن و جامع ديگرش را هم به بحث قرآن معجزُ البيان در مرتبه هفدهم ارجاع مي‌دهيم. انوار و اسرار آيه معظمه:
﴿ شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَالْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴾
(آل عمران: ١٨)
كه حقيقت مذكور را اعجاز آميز، و شهادت‌اش را توأم با شهادت حقايق ديگر ذكر مي‌كند، گويا براي مسافر ما كافي و وافي بوده است كه موجب گرديد نتواند جلوتر برود.
به عنوان اشاره‌‌يي مختصر به معناي درسي كه مسافر از اين مقام قدسي اخذ كرد، در مرتبه نوزدهم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ لَهُ اْلاَسْمَاءُ الْحُسْنَى وَ لَهُ الصِّفَاتُ الْعُلْيَا وَ لَهُ الْمَثَلُ اْلاَعْلَى اَلَّذِى دَلَّ عَلَى وُجُوبِ وُجُودِهِ فِى وَحْدَتِهِ اَلذَّاتُ الْوَاجِبُ الْوُجُودِ بِاِجْمَاعِ جَمِيعِ صِفَاتِهِ الْقُدْسِيَّةِ الْمُحِيطَةِ وَ جَمِيعِ اَسْمَائِهِ الْحُسْنَى اَلْمُتَجَلِّيَّةِ بِاِتِّفَاقِ جَمِيعِ شُؤُنَاتِهِ وَ اَفْعَالِهِ الْمُتَصَرِّفَةِ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ فِى تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ فِى دَوَامِ الْفَعَّالِيَّةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ بِفِعْلِ اْلاِيجَادِ وَ الْخَلْقِ وَ الصُّنْعِ وَ اْلاِبْدَاعِ بِاِرَادَةٍ وَ قُدْرَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّقْدِيرِ وَ التَّصْوِيرِ وَ التَّدْبِيرِ وَ التَّدْوِيرِ بِاِخْتِيَارٍ وَ حِكْمَةٍ وَ بِفِعْلِ التَّصْرِيفِ وَ التَّنْظِيمِ وَ الْمُحَافَظَةِ وَ اْلاِدَارَةِ وَ اْلاِعَاشَةِ بِقَصْدٍ وَ رَحْمَةٍ وَ بِكَمَالِ اْلاِنْتِظَامِ وَ الْمُوَازَنَةِ وَ بِشَهَادَةِ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ اَسْرَارِ ی شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ وَ الْمَلئِكَةُ وَ اُولُوا الْعِیلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْیطِ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَیزِيزُ الْحَیكِيمُ»
— 173 —
يادآوري
هر يك از حقايق شهادت دهنده مراتب نوزده‌گانه باب اول از مقام دوم كه ذكر آن پيش‌تر رفت، هم‌چنان كه با تحقق و وجودشان بر وجوب وجود دلالت مي‌كنند، با محيط بودن‌شان نيز بر وحدت و احديت دلالت مي‌كنند، ليكن از آن‌جا كه در وهله اول و به صراحت اثبات كننده‌ي وجودند، دلايل وجوب وجود به‌شمار رفتهاند.
باب دوم از مقام دوم نيز از آن لحاظ كه در وهله اول و به صراحت، وحدت ‌و در درون آن، وجود را اثبات مي‌كند، براهين توحيد ناميده مي‌شود؛ وگرنه هر دوي آن‌ها هر دو را اثبات مي‌كنند. براي اشاره به تفاوت‌شان در باب اول جمله‌ي «بِشَهَادَةِ عَظَمَة اِحَاطَةِ حَقيقَةٍ» و در باب دوم نيز در اشاره به ظهور وحدت كه گويي مشاهده مي‌شود، جمله «بِمُشَاهَدَةِ عَظَمَة اِحَاطَة حَقيقَة» تكرار مي‌شود.
در نظر داشتم مراتب باب دوم آتي را مانند باب نخست توضيح دهم، ولي به دليل ممانعت برخي شرايط، مجبور به رعايت اختصار و اجمال هستم، لذا بيان كافي و وافي آن را به رساله نور ارجاع مي‌دهم.
— 174 —

باب دوم

(درباره براهين توحيدي‌ست)
(مسافر دنيا كه براي ايمان، به اين جهان فرستاده شده و با تفكّر به سير و سياحت در تمام كائنات مي‌پردازد و از همهي چيزها سراغ آفريننده‌اش را مي‌گيرد و او را در همه جا جستجو مي‌كند و پروردگار خويش را در مرتبه حق اليقين در نقطه وجوب وجود مي‌يابد، خطاب به عقل و خرد خويش گفت: "بيا؛ براي تماشاي براهين وحدت پروردگارمان كه واجب الوجود است دوباره به همراه هم به سير و سياحت خواهيم پرداخت".
با هم رفتند ... در منزل اول ديدند چهار حقيقت قدسي كه كائنات را در استيلاي خود دارند خواهان لزوم وحدت در درجه بداهت هستند.)
حقيقت اول: "الوهيت مطلق" است.
اين كه هر طائفه از نوع بشر، به نوعي از عبادت فطري اشتغال دارند و خدمات ساير ذي‌حياتان بلكه خدمت فطري جمادات نيز در حكم نوعي عبادت بوده و هر يك از عطايا و نعمت‌هاي مادي و معنوي در كائنات از طرف معبوديتي، وسيله‌يي هستند براي پرستش و شكرگزاري، و حمد و عبادت را لازم مي‌دارند؛ و اين‌كه همه نزولات غيبي و ظهورات معنوي هم‌چون وحي و الهامات، معبود بودن پروردگاري واحد را اعلام مي‌كنند؛ البته و بالبداهه محقق بودن الوهيتي مطلق و حكمفرما بودنش را اثبات مي‌كنند. مادام كه چنين حقيقت الوهيتي وجود دارد، بي‌شك نمي‌تواند قبول اشتراك كند، زيرا آنان كه با شكرگزاري و عبادت پاسخ الوهيت يعني معبوديت را مي‌دهند، ثمرات ذي‌شعورند كه در انتهاي شجره كائنات قرار دارند. اين‌كه ديگران ذي شعوران مزبور را خرسند كنند و زير دِين خود
— 175 —
درآورند و رويشان را به سوي خود برگردانند و كاري كنند معبود حقيقي‌شان را كه به دليل ديده نشدن به سرعت قابل فراموش شدن است، فراموش كنند، با ماهيت الوهيت و مقاصد قدسي آن، چنان در ضديت است كه الوهيت مذكور به هيچ وجه چنين اجازه‌يي نمي‌دهد. به همين دليل است كه قرآن بارها و به شدت شرك را رد و مشركان را تهديد به جهنم مي‌كند.
حقيقت دوم: "ربوبيت مطلق" است.
آري، تصرفي عام، حكيمانه و رحيمانه كه در تمام كائنات به ويژه در ذي‌حياتان و مخصوصاً در تربيت و تغذيه آن‌ها، در هر سو به طرزي واحد و غيرمنتظره، با هم و در درون هم، از سوي دستي غيبي اعمال مي‌گردد، بي‌شك تراوش و نورانيت ربوبيتي مطلق است و برهاني قطعي بر تحقق آن مي‌باشد؛ مادام كه ربوبيت مطلقي وجود دارد، قطعاً شرك و اشتراك را نمي‌پذيرد، زيرا ربوبيت، مقاصد و اهداف مهمي چون اظهار جمال، اعلام كمالات، بروز صنعت‌هاي ارزشمند و نشان دادن هنرهاي مخفي خود دارد كه همه در جزئيات و ذي‌حياتان تمركز و اجتماع يافته است، لذا شريكي با دخالت سرخود در جزئي‌ترين شي و كوچك‌ترين ذي‌حيات، اهداف مذكور را از بين مي‌برد و موجب تخريب مقاصد ياد شده مي‌گردد، نيز باعث مي‌شود ذي‌شعوران از غايت مذكور و كسي كه آن‌ها را اراده كرده است روي برگردانده و متوجه اسباب گردند، و اين مسأله چون در مخالفت و عداوت كامل با ماهيت ربوبيت است، طبيعتاً چنين ربوبيت مطلقهيي به هيچ‌وجه به شرك اجازه عرض اندام نمي‌دهد. اين‌كه قرآن با تقديس‌ها و تسبيح‌ها و آيات و كلمات كثير و حتي حروف و هيأتهاي خود همواره و هميشه به سوي توحيد ارشاد مي‌كند ريشه در همين سرّ عظيم دارد.
حقيقت سوم: "كمالات" است.
آري، تمام حكمت‌هاي متعالي اين كائنات، زيبايي‌هاي فوق ‌العاده، قوانين عادلانه و غايات حكيمانه‌ي آن به وضوح بر وجود حقيقت كمالات دلالت دارد؛ مخصوصاً بر كمالات آفريدگاري كه كائنات را از هيچ آفريده و آن را از هر نظر به صورت زيبا و اعجاز آميز اداره مي‌كند و نيز بر كمالات انسان كه آيينه ذي‌شعور آن خالق است به وضوح گواهي مي‌دهد.
— 176 —
مادام حقيقت كمالات، وجود دارد؛ و كمالاتِ خالقِ ايجاد كننده‌ي كائنات در متن كمالات، مُحقق است؛ و مادام كه كمالات انسان به عنوان مهم‌ترين ثمره كائنات، خليفه زمين و مهم‌ترين مصنوع و محبوب آفريدگار، حق و حقيقت است؛ بي‌ترديد شرك كه وانمود مي‌كند عالمي را كه با چشم خود مملو از حكمت و كمال مي‌بينيم، بازيچه تصادف بوده و نتيجه‌يي ندارد و بين فنا و نابودي دست و پا مي‌زند، و محلي‌ست براي بازي‌هاي طبيعت، و مذبحي ظالمانه براي ذي‌حياتان، و مكان حزن و اندوه دهشتناك ذي شعور؛ و نيز انسان را كه كمالات او به‌واسطه آثارش ظاهر است، به عنوان بيچاره‌ترين و درمانده‌ترين موجود به پست‌ترين درجه حيواني مي‌رساند، و كمالات خالقي را كه به گواهي همه موجودات ی كه آيينه كمالات اويند ی قدسي و بي‌نهايت است، پنهان مي‌سازد و بر رويش پرده مي‌كشد و نتيجه فعاليت و خلاقيت‌اش را ابطال مي‌كند، نمي‌تواند وجود داشته باشد و فاقد حقيقت است.
ضديت شرك با كمالات الهي، انساني و عالم هستي و تخريباتي كه در كمالات اين عرصه‌ها ايجاد مي‌كند، در مقام نخست رسالهي "شعاع دوم" كه مربوط است به سه ثمره توحيد، با دلايل قوي و قطعي اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و سخن را به اتمام مي‌رسانيم.
حقيقت چهارم: "حاكميت" است.
آري، كسي كه با توجه گسترده به عالم بنگرد آن را مملكتي بسيار باشكوه و پرجنب و جوش يا شهري خواهد ديد كه اداره‌اش كاملاً حكيمانه و حاكميت‌اش به غايت قدرتمندانه است. او هر چيز و هر نوعي را با وظيفه و مسئوليتي مُسخر مي‌بيند.
براساس تمثيل در برگيرندهي معناي نظامي آيه‌ي
﴿ وَ لِلّٰهِ جُنُودُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ ﴾
(فتح:٤)
بايد گفت: قوانين شاهانه، احكام آمرانه و اوامر تكويني حاكمانه‌يي كه در جنود رباني، از ارتش ذرات و لشكر نباتات و گردان حيوانات تا سپاه ستارگان، از مأموران بسيار كوچك تا سربازان بسيار بزرگ در جريان است، بالبداهه بر وجود حاكميتي مطلق و آمريتي كلي دلالت مي‌كنند.
— 177 —
مادام كه حقيقت حاكميتي مطلق وجود دارد روشن است كه شرك نمي‌تواند حقيقتي داشته باشد، زيرا براساس حقيقت قطعي آيه‌ي‌
﴿ لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ اِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتَا ﴾
(انبياء: ٢٢)
اگر دست‌هاي متعدد، مستبدانه در كاري دخالت كنند آن را به هم خواهند ريخت. اگر در مملكتي دو پادشاه، حتي در ناحيه‌يي دو مدير وجود داشته باشد نظم از بين مي‌رود و هرج و مرج خواهد شد؛ در حالي كه از بال مگس تا چراغ‌هاي آسمان و از سلول‌هاي بدن تا بروج سيارات (در كائنات) چنان نظمي حاكم است كه شرك ذره‌يي نمي‌تواند در آن دخالت داشته باشد.
هم‌چنين حاكميت مقام عزت است؛ و قبول رقيب، منافي عزت آن است. آري، انسان كه به دليل عجزش نياز به ياوران بسيار دارد براي حاكميتي جزئي، ظاهري و موقت برادر و فرزند خود را با بي‌رحمي به قتل مي‌رساند؛ اين نشان مي‌دهد كه حاكميت رقيب نمي‌پذيرد. اگر عاجزي چون انسان براي حاكميتي جزئي، بدان شكل عمل كند، بي‌ترديد قادر مطلقي كه مالك تمام عالم هستي‌ست به هيچ وجه امكان ندارد كس ديگري را در حاكميت قدسي‌اش كه مدار ربوبيت و الوهيت حقيقي و كلي اوست شريك بگرداند و اجازه چنين چيزي را بدهد.
اين حقيقت در مقام دوم شعاع دوم و در بسياري از جاهاي ديگر رساله نور با دلايل قوي اثبات شده است، لذا خواننده را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم. مسافر ما با مشاهده اين چهار حقيقت، در مرتبه شهود به وحدانيت الهي پي برد و ايمان‌اش درخشيدن گرفت؛ و با تمام توان گفت: لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ لَا شَرِيكَ
به عنوان اشاره‌يي مختصر به درسي كه مسافر در منزل مزبور فرا گرفت، در باب دوم مقام نخست گفته شده است:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ وَ وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ تَبَارُزِ اْلاُلُوهِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ تَظَاهُرِ الرُّبُوبِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمُقْتَضِيَّةِ لِلْوَحْدَةِ وَ كَذَا... مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْكَمَالاَتِ النَّاشِيَةِ مِنَ الْوَحْدَةِ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْحَاكِمِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ الْمَانِعَةِ وَ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ»
— 178 —
آن‌گاه مسافر بي‌قرار خطاب به قلب خويش گفت: اين كه اهل ايمان مخصوصاً اهل طريقت همواره لاَ اِلهَ اِلاَّ هُو مي‌گويند و تكرار مي‌كنند، از توحيد ياد مي‌كنند و آن را اعلام مي‌دارند نشان مي‌دهد كه توحيد مراتب متعددي دارد.
توحيد، مهم‌ترين و شيرين‌ترين و متعالي‌ترين وظيفه قدسي، فريضه فطري و عبادت ايماني‌ست. پس بيا براي يافتن مرتبه‌يي ديگر، دروازه منزل ديگري از اين عبرتكده را بگشاييم، زيرا توحيد حقيقي كه در پي‌اش هستيم معرفتي نيست كه صرفاً عبارت از تصور باشد؛ چرا كه در علم منطق اين تصديق است كه مقابل تصور، و بسيار ارزشمندتر از معرفت تصوري‌ست، نتيجه برهان است و علم ناميده مي‌شود.
توحيد حقيقي چنان حُكم و تصديق و اذعان و قبولي‌ست كه فرد با هر چيزي مي‌تواند پروردگارش را بيابد و در هر چيزي مي‌تواند راهي را كه به آفريدگارش منتهي مي‌شود ببيند، و هيچ چيز مانع احساس حضور خداوند نمي‌شود؛ در غير اين صورت براي يافتن پروردگارش هميشه و هر زمان بايد پرده كائنات را بدرد و بگشايد، لذا گفت: «به پيش!» و دروازهي كبريا و عظمت را به صدا درآورد. وارد منزل افعال و آثار و عالم ايجاد و ابداع شد و ديد: پنج حقيقت محيط، بر عالم هستي استيلا يافته و حُكم مي‌رانند و بالبداهه توحيد را اثبات مي‌كنند:
حقيقت اول: حقيقت كبريا و عظمت است. اين حقيقت در دومين مقام شعاع دوم و در بخش‌هاي متعدد رساله نور همراه با براهيني توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا همين مقدار مي‌گوييم كه: ذاتي كه ستارگان را با هزاران سال فاصله از هم، در آن واحد و با شيوه‌يي يكسان ايجاد نموده و در آن‌ها تصرف مي‌كند؛ ذاتي كه افراد بي‌شمار گلي واحد را در شرق و غرب و جنوب و شمال زمين در زمان واحد و به صورت واحد مي‌آفريند و صورتگري مي‌كند؛
﴿ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ فِى سِتَّةِ اَيَّامٍ ﴾
(هود: ٧) يعني ذاتي كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد و رويدادي بسيار عجيب، گذشته و غيبي را با حادثه‌يي حاضر و در برابر چشم‌ها اثبات مي‌كند و در رويداد مشابه و عجيب ديگري در فصل بهار و بر روي زمين بيش از صد هزار مثال براي حشر اعظم نشان مي‌دهد، و بيش از دويست هزار نوع طايفه نباتات و قبايل حيوانات را در پنج شش
— 179 —
هفته به وجود مي‌آورد و در كمال نظم و ترتيب بدون خطا و نقصان و اشتباه، با هم و در درون هم اداره مي‌كند و مي‌پروراند و تغذيه مي‌كند و متمايز مي‌گرداند و مُزيّن مي‌كند.
همچنين بر اساس صراحت آيه‌ي
﴿ يُولِجُ الَّيْلَ فِى النَّهَارِ وَ يُولِجُ النَّهَارَ فِى الَّيْلِ ﴾
(حديد: ٦) ذاتي كه با گرداندن زمين، صفحات شب و روز را ايجاد مي‌كند و مي‌گرداند و رويدادهاي روزانه را ثبت مي‌كند و تغيير مي‌دهد، در همان حال، پنهان‌ترين و جزئيترين مسائلي را كه بر قلب‌ها خطور مي‌كند مي‌داند و با اراده خود اداره مي‌كند. از آن‌جا كه هر يك از افعال مذكور فعلي واحد است فاعل‌شان نيز كه بالضروره فاعل ذوالجلال‌ است واحد و قادر مي‌باشد و چنان كبريا و عظمتي دارد كه در هيچ جا و در هيچ چيز و به هيچ وجه، امكان و احتمالي براي هيچ نوع شركي باقي نمي‌گذارد؛ آن را از ريشه قطع مي‌كند؛ مادام كه چنين كبريا و عظمت قدرتي هست و كبرياي مذكور در نهايت كمال قرار دارد و بر هر چيزي محيط است؛ به هيچ‌ وجه امكان ندارد به شرك اجازه عرض اندام دهد؛ شركي كه به قدرت مزبور، عجز و نياز، به كبرياي مزبور نقصان، به كمال مزبور كمبود، به احاطه مزبور قيد، و به بي‌كرانگي مزبور محدوديت نسبت مي‌دهد. هيچ عقلي كه فطرت خود را از دست نداده باشد چنين چيزي را قبول نمي‌كند.
بنابراين شرك به دليل اهانت به كبريا و عزت جلال و عظمت آن، چنان جنايتي‌ست كه قرآن معجز البيان با تهديدي بزرگ مي‌فرمايد به هيچ وجه قابل عفو نيست:
﴿ اِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ ﴾
(نساء: ٤٨)
حقيقت دوم: ظهور افعال رباني به صورت اطلاق و احاطه و بي كرانگي‌ست كه تصرفات آن در كائنات مشاهده مي‌شود. آن‌چه افعال مذكور را تحديد و مُقيد مي‌كند، صرفاً حكمت و اراده، و قابليت مظاهر مي‌باشد؛ و تصادف سرسري و طبيعت فاقد شعور و قدرت كور و اسباب جامد و عناصر بي‌قيدي كه در همه جا پراكنده‌اند و همه چيز را به هم مي‌ريزند قادر نيستند در افعالي كه به غايت منتظم و حكيمانه و بصيرانه و داراي حيات، و مرتب و محكم‌اند دخالتي داشته
— 180 —
باشند. آن‌ها به فرمان و اراده و قوت فاعل ذوالجلال به عنوان پرده‌ي ظاهريِ قدرت مورد استفاده قرار مي‌گيرند.
سه نمونه از مثال‌هاي بي‌شمار اين موضوع: در يكي از صفحات سوره نحل، در سه آيه متصل به هم به سه فعل اشاره مي‌شود؛ ما از نكات بي‌شمار اين سه فعل فقط سه نكته را به شرح زير بيان مي‌كنيم:
آيه اول:
﴿ وَ اَوْحَى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا... ﴾
(نحل: ٦٨)
آري، زنبور عسل براساس غريزه و وظيفه‌يي كه بر عهده دارد چنان معجزه قدرت حق است كه سوره بزرگ نحل به اسم آن نامگذاري شده است. زيرا نگاشتن برنامه كامل وظيفه مهم زنبور در مغز اين دستگاه بسيار كوچك توليد عسل، قرار دادن لذيذترين غذاها در بطن بسيار كوچك‌اش و به عمل آوردن آن، هم‌چنين جا دادن زهر در نيش كوچك زنبور، زهري كه توانايي كشتن و نابود كردن اعضاي ذي‌حيات را دارد بي‌آن‌كه به جسم و اعضاي كوچك خود ضرري برساند، عالمانه است و در نهايت دقت؛ و در غايت حكمت و اراده و با نظم و تعادلي كامل صورت گرفته است، لذا چيزهايي مانند تصادف و طبيعت بي ادراك و بي نظم و ترتيب، قطعاً نمي‌توانند دخالتي داشته باشند.
آري، اين فعل رباني و صنعت الهي كه به سه جهت اعجاز آميز بوده، در زنبور عسل‌هاي بي‌شمارِ روي زمين با حكمت واحد، با دقت و توجه واحد، با نظم واحد و در لحظه واحد و به طرزي واحد ظهور و احاطه مي‌يابد و اين بالبداهه وحدت را اثبات مي‌كند.
آيه دوم:
﴿ وَ اِنَّ لَكُمْ فِى اْلاَنَْعَامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِى بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ ﴾
(نحل: ٦٦)
اين آيه فرماني عبرت انگيز است. آري، قرار دادن شير خالص، پاكيزه، زلال، مُغذي، دلچسب و سفيد در پستان مادران كه كارخانه توليد شيرند مخصوصاً در حيوان‌هاي ماده‌يي چون گاو و شتر و بز و گوسفند، آن هم در ميان خون و
— 181 —
قاذورات و كاملاً بر خلاف آن‌ها، بدون آن كه قاطي و آلوده شود يا چيزي را آلوده كند، و مهم‌تر از شير، قراردادن شفقتي دلنشين، شيرين، لذت بخش، باارزش و فداكارانه در قلب‌هايشان براي فرزندان‌شان؛ بي‌ترديد مستلزم چنان رحمت، حكمت، علم، قدرت، اختيار و دقتي‌ست كه به هيچ وجه نمي‌تواند كار تصادف‌هاي پرتلاطم، عناصر به هم زننده و قدرت‌هاي كور باشد.
ايجاد كاملاً اعجاز آميز و حكيمانهي اين فعل الهي و صنعت رباني در قلوب و سينه‌هاي بي‌شمار صدها هزار نوع مادر بر روي زمين، و تجلي و تصرف و خلق و احاطه آن در يك لحظه، به يك شكل، با حكمت و دقتي واحد، بالبداهه وحدت را اثبات مي‌كند.
آيه سوم:
﴿ وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَاْلاَعْنَابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا اِنَّ فِى ذلِكَ َلآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ ﴾
(نحل: ٦٧)
اين آيه نظرها را به سوي خرما و انگور جلب مي‌كند و مي‌گويد: «در اين دو ميوه، نشانه و دليل و حجت بزرگي براي اثبات توحيد در نظر خردمندان وجود دارد». آري، انگور و خرما هم غذا و خوراك‌اند، هم فاكهه و ميوه‌اند، و هم مي‌توان از آن‌ها غذاهاي لذيذ تهيه كرد؛ به علاوه، درخت خرما و انگور كه در شن‌زار و زمين خشك قادر به ادامه حيات مي‌باشند معجزه‌ي قدرت و خارقه‌ي حكمت و كارخانه قند شيرين و دستگاه توليد شربت عسل هستند، نيز چنان آفريده‌هاي حكيمانه و دقيقي مي‌باشند كه از حساس‌ترين نظم و كامل‌ترين ترتيب برخوردارند، لذا كسي كه اندك عقلي داشته باشد مجبور است بگويد: "سازنده آن‌ها بي‌ترديد مي‌بايست ذاتي باشد كه كائنات را آفريده است". زيرا مثلاً ساقه انگوري كه به اندازه يك انگشت است و آن را در مقابل چشم‌مان مي‌بينيم، بيست خوشه دارد كه در هر كدام صدها دانه انگور هم‌چون محفظه‌هايي پر از شربت شيرين وجود دارد؛ بر هر دانه‌ي انگور لباسي ظريف و زيبا و لطيف و رنگارنگ پوشانده‌اند و در قلب نرم و لطيف‌اش هسته‌هايي با پوششي سخت و دروني چون مغز گردو نهاده‌اند كه در حُكم قوه حافظه و برنامه و تاريخچه حيات آن است؛
— 182 —
هم‌چنين در اين ميوه، عسلي چون آب كوثر و شيريني‌اي چون حلواي بهشتي وجود دارد. جالب است كه انگورهاي تمام روي زمين با همين دقت و حكمت و با صنعت خارق‌العاده‌ي واحد، در زمان واحد و به شيوه واحد خلق مي‌شوند و اين بي‌ترديد و بالبداهه نشان مي‌دهد كه: فاعل اين كار آفريننده كائنات است و چنين فعلي كه اقتضاي قدرتي بي‌نهايت و حكمتي بي‌انتها را دارد صرفاً فعل اوست.
آري، قدرت‌ها و طبايع و اسباب كور و سرسري و بي‌انتظام و فاقد شعور و بي‌هدف و استيلاجو و هرج و مرج طلب نمي‌توانند در اين نظم دقيق و صنعت ماهرانه و ترتيب بسيار حكيمانه، دستي ببرند و دخالتي در آن داشته باشند. اينان صرفاً در مفعوليت و قبول و پرده‌‌داري، به امر رباني به كار گرفته مي‌شوند؛ بنابراين همانند سه نكته‌ي سه حقيقتي كه بر توحيد دلالت دارند سه آيه ياد شده بر آنها اشاره دارند، تصرفات و جلوه‌هاي بي‌شمار افعال رباني به اتفاق، بر يك واحد احد و بر وحدت يك ذات ذوالجلال گواهي مي‌دهند.

حقيقت سوم:

ايجاد موجودات است؛ به ويژه نباتات و حيوانات كه در كثرت مطلق و نظم مطلق در عين سرعت مطلق ايجاد ميشوند، نيز آفرينش آن‌ها در غايت حُسن صنعت، مهارت، اتقان و نظم در عين سهولت مطلق بوده و با ارزشمندي و امتياز كامل در عين فراواني مطلق و اختلاط مطلق خلق ميشوند.

آري، انجام كار در نهايت درجه فراواني و سرعت، و آساني و سهولت در عين هنرمندي و مهارت و دقت و نظم، نيز انجام فعلي بسيار ارزشمند و ممتاز در عين فراواني و در هم تنيدگيِ بسيار، در حالي كه به كار ديگري سرايت نكند و با سرايت فعل ديگري مواجه نشود و اجازه نفوذ چيز ديگري را ندهد، فقط و فقط با چنان قدرت ذات واحدي امكان پذير است كه انجام هيچ كاري براي قدرت او سخت و دشوار نباشد و ايجاد ستارگان نزد قدرت مزبور هم‌چون آفريدن ذرات باشد و خلق بزرگ‌ترين‌ها مانند خلق كوچك‌ترين‌ها، و آفريدن نوعي كه افراد بي‌شمار دارد مانند آفريدن فقط يك فرد، و ايجاد يك كل باعظمت و محيط مانند يك جزءِ خاص و ناچيز، و احياي كره‌ي بزرگ زمين و جان بخشيدن دوباره به آن مانند احياي يك درخت، و خلق درختي به اندازه كوه، مانند خلق
— 183 —
هسته‌يي به اندازه ناخن، آسان و سهل و راحت باشد؛ تا بتواند كارهايي را كه در مقابل چشمان‌مان انجام مي‌شود به انجام برساند.
لذا با بيان و حل و كشف و اثبات اين مهم‌ترين راز اين مرتبه توحيد و كلمه توحيد و سومين حقيقت مذكور، يعني اين كه بزرگ‌ترين كل مانند كوچك‌ترين امر جزئي باشد، و بيش‌ترين و كم‌ترين تفاوتي نداشته باشند، و با كشف حكمت حيرت انگيز و طلسم عظيم آن و معمايي كه بيرون از فهم عقل است، و با درك مهم‌ترين اساس اسلام و عميق‌ترين مدار ايمان و بزرگ‌ترين پايه توحيد، طلسم قرآن گشوده مي‌شود و پنهان‌ترين و ناشناخته‌ترين معماي آفرينش عالم كه فلسفه را نيز از ادراك آن ناتوان كرده است، دانسته مي‌شود.
پروردگار مهربان‌ام را صدهزار بار به عیدد حروف رسالةُ النور ، شكر و سپاس كه رسالةُ النور اين طلسم شگفت و اين معماي غريب را حل و كشف و اثبات نمود؛ اين مطلب به ويژه در اواخر مكتوب بيستم در بحث
﴿ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
(ملك:١) هم‌چنين در بحث "فاعل، مقتدر است" در گفتار بيست و نهم كه مربوط به موضوع حشر مي‌باشد، نيز در اثناي اثبات قدرت الهي در مراتب اَللهُ اكبَرُ كه در لمعه عربي بيست و نهم قرار دارد، با براهين قطعي و با استحكامي هم چون دو ضرب در دو مي‌شود چهار، اثبات گرديده است.
لذا ضمن ارجاع توضيح به بخش‌هاي ياد شده، خواستم اساس و دلايل گشودن اين راز را چون فهرستي به اجمال بيان كنم و به سيزده سرّ به عنوان سيزده مرحله اشاره نمايم. سرّهاي اول و دوم را نوشتم اما متأسفانه دو مانع بزرگ مادي و معنوي مرا فعلاً از بيان باقي آن‌ها منصرف كردند.
سرّ اول: اگر شيئي ذاتي باشد ضدش نمي‌تواند عارض آن ذات گردد؛ چرا كه اجتماع ضدَّين لازم مي‌آيد، كه آن هم محال است؛ بنابراين سرّ، مادام كه قدرت الهي، ذاتي‌ست و لازمِ ضروري ذات اقدس مي‌باشد، بي‌ترديد عجز كه ضد آن قدرت است ممكن نيست عارض آن ذات قادر گردد؛ و مادام كه وجودِ مراتب در شي، با تداخل ضدش در درون آن ممكن است، مثلاً مراتب قوي و ضعيف بودن نور با دخالت تاريكي امكان بروز مي‌يابد، يا مراتب كم و زياد شدن حرارت با دخالت سرما، و همين طور مقادير شدت و نقصان قدرت با دخالت و ممانعت مقاومت امكان بروز
— 184 —
مي‌يابد؛ بي‌ترديد قدرت ذاتيِ مذكور (قدرت ذات اقدس) مراتبي ندارد. او همه اشيا را هم چون شيئي واحد ايجاد مي‌كند. مادام كه در قدرت ذاتيِ مذكور مراتبي وجود ندارد و امكان ضعف و نقصان نمي‌تواند وجود داشته باشد، شكي نيست كه هيچ مانعي قادر به ممانعت از او نيست و هيچ ايجادي برايش دشوار نخواهد بود؛ و مادام كه هيچ كاري براي او دشوار نيست قطعاً حشر اعظم را به سهولت ايجاد بهار، و بهار را به آساني ايجاد يك درخت، و درخت را به سهولت خلق يك گل ايجاد مي‌كند؛ به همين ترتيب گل را به اندازه درخت پُر صنعت، درخت را به اندازه بهار اعجازآميز و بهار را هم‌چون حشر، جامع و خارق العاده خلق مي‌كند؛ كما اين‌كه در مقابل ديدگان‌مان خلق مي‌نمايد.
در رساله نور با براهين فراوانِ قطعي و قوي اثبات شده است كه: اگر وحدت و توحيد نباشد آفرينش يك گل به اندازه آفرينش يك درخت و شايد بيش‌تر از آن توأم با مشكلات خواهد بود و آفرينش يك درخت نيز مانند آفرينش بهار و شايد بيش‌تر از آن صعب و دشوار مي‌شد، علاوه بر آن، از نظر صنعت و قيمت و ارزش، كاملاً سقوط مي‌كردند؛ و ذي‌حياتي كه حال در دقيقه‌يي خلق مي‌شود در آن صورت احتمالاً در سالي ايجاد مي‌شد و شايد هم اصلاً آفريده نمي‌شد. لذا بنا بر همين سرّ است كه ميوه‌ها و گل‌ها و درختان و حيواناتِ كوچك با وجود فراواني و در دسترس بودن، بسيار ارزشمندند و در عين سرعت و سهولتي كه دارند، بسيار داراي صنعت و منظم ظهور مي‌يابند، به انجام وظيفه خود مي‌پردازند، تسبيح مي‌گويند و كارشان كه تمام شد دانه‌هايشان را جايگزين خود مي‌كنند، و به آن‌ها وكالت مي‌دهند و مي‌روند.
سرّ دوم: هم چنان كه خورشيد واحد به‌واسطه سرّ نورانيت و شفافيت و اطاعت و با جلوه‌يي از قدرت ذاتي، مي‌تواند در آيينه‌يي واحد تصويري نوراني ايجاد كند، به همان ترتيب مي‌تواند به امر الهي، به موجب فعاليت گسترده‌ي قدرت بي‌انتهايش، عين همان تصوير نوراني و باحرارت را به سهولت در آيينه‌ها و اشياي براق و قطرات بي‌شماري ايجاد نمايد؛ اين‌جا كم و زياد مساوي‌ست و تفاوتي ندارد.
نيز هم‌چنان كه كلمه بيان شده، بر اثر گستردگي بي‌منتهاي خلاقيتي لايتناهي، بدون هيچ زحمتي به گوش فردي واحد مي‌رسد، به اذن رباني و بدون
— 185 —
زحمت وارد عمق يك ميليون گوش نيز مي‌گردد، هزاران شنونده با يك شنونده مساوي‌اند و تفاوتي وجود ندارد.
نيز همان طور كه نوري واحد هم چون چشم، يا روحاني نوراني‌اي هم‌چون جبرئيل، بر اثر كمال وسعت فعاليت ربانيِ مُندمج در تجلي رحمت، مي‌تواند به سهولت متوجه جاي مشخصي شود يا به آن‌جا برود يا در آن‌جا قرار داشته باشد، قادر است با قدرت الهي به سادگي در هزاران جا هم باشد، ببيند و وارد شود؛ كم و زياد در اين‌جا تفاوتي ندارد.
درست به همين صورت، چون قدرت ذاتيِ ازلي، لطيف‌ترين و خاص‌ترين نور، و نور الانوار است، و وجوهِ ماهيت و حقيقت و ملكوت اشيا نيز شفاف و مثل آيينه براق مي‌باشند، و چون همه چيز از ذرات و نباتات و ذي‌حياتان تا ستارگان و خورشيدها و ماه‌ها در منتهي درجه اطاعت و انقياد تحت حكم آن قدرت ذاتي قرار دارند، و به غايت مُطيع و مُسخر اوامر آن قدرت ازلي هستند، پس بي‌شك اشياي بي‌شمار را هم‌چون شيئي واحد ايجاد مي‌كند و در كنارشان قرار مي‌گيرد. در اين‌جا كاري مانع كار ديگر نمي‌شود. بزرگ و كوچك، كم و زياد، و جزئي و كلي در اين‌جا مساوي‌ست، انجام هيچ يك از اين كارها براي او دشوار نيست.
هم‌چنان كه در گفتارهاي دهم و بيست و نهم بيان گرديد كودكي براساس سرّ موازنه و انتظام، و اطاعت از حُكم، و امتثال اوامر، كشتي بزرگي به اندازه صد خانه را مانند اسباب بازي خود با انگشت مي‌چرخاند و مي‌گرداند.
فرمانده‌يي كه با فرمان "به پيش" مي‌تواند يك سرباز را به حالت هجومي درآورد، بي‌ترديد مي‌تواند با همان فرمان، ارتشي منظم و مطيع را نيز به حالت حمله و هجوم درآورد.
اگر در دو كفه‌ي ترازويي حساس و بسيار بزرگ، دو كوه در حالت موازنه قرار داشته باشند، گردويي كافي‌ست تا همان طور كه كفين ترازويي ديگر را كه دو تخم مرغ در آن گذاشته‌اند، يكي را بالا و ديگري را پايين آورد؛ مي‌تواند بر اساس قانون حكمت يكي از كفه‌ها را به همراه كوه تا قله كوه بالا ببرد و كوه ديگري را تا عمق دره پايين بياورد.
— 186 —
درست به همين صورت، قدرت رباني كه بي‌قيد و بي‌نهايت و نوراني و ذاتي و سرمدي‌ست و حكمت بي‌پاياني دارد كه منشأ و منبع و مدار و مصدر همه نظم و ترتيب‌ها و تعادل‌هاست و از عدالت الهيِ به غايت حساسي برخوردار مي‌باشد، و همه اشيا اعم از هر چيز كلي و جزئي و بزرگ و كوچك مُسخر حُكم و منقاد تصرف آن قدرت‌اند، بي‌ترديد هم‌چنان كه ذرات را به سادگي به حركت در مي‌آورد و مي‌چرخاند، ستارگان را نيز با سرّ نظامِ حكمت به سهولت مي‌گرداند و مي‌چرخاند. و در بهار، هم‌چنان كه با فرماني واحد به سادگي مگس را زنده مي‌كند، انواع مگس‌ها و همه نباتات و ارتش حيوانات كوچك را نيز با سرّ ميزان و حكمتي كه در قدرت‌اش هست، با همان فرمان و با همان سهولت، زنده و روانه عرصه حيات مي‌كند.
همان‌طور كه خداوند درخت را در بهار به سرعت زنده مي‌كند و به تار و پودش حيات مي‌بخشد، با قدرت مطلقه حكيمانه و عادلانه خود، پيكر بزرگ كره زمين را نيز همانند درخت مذكور در بهار به آساني زنده و صدها هزار نمونه از حشر را ايجاد مي‌كند؛ هم چنان كه با امري تكويني زمين را احيا مي‌نمايد، مي‌فرمايد:
﴿ اِنْ كَانَتْ اِلاَّ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَاِذَاهُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنَا مُحْضَرُونَ ﴾
(يس: ٥٣) يعني تمام انس و جن فقط با صيحه و فرماني نزد ما در ميدان حشر حاضر مي‌شوند؛ نيز مي‌فرمايد:
﴿ وَمَا اَمْرُ السَّاعَةِ اِلاَّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ ﴾
(نحل:٧٧) يعني كار قيامت و حشر و انجام آن به قدر يك چشم به هم زدني‌ست، حتي كم‌تر از آن؛ و باز مي‌فیرمايد:
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ اِلاَّ كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
(لقمان: ٢٨) يعني اي انسانها! ايجاد و احيا، و حشر و نشر شما همچون احياي نفسي واحد، آسان است و در برابر قدرت من كار دشواري نيست. بر اساس سرّ اين سه آيه، همهي انس و جن و ملائكه و موجودات حيواني و روحاني را با فرماني واحد و به آساني، در عرصه حشر اكبر و در مقابل ميزان اعظم حاضر مي‌كند؛ كاري مانع كار ديگر نيست.
بر خلاف خواسته‌ام بيان مطالب مربوط به سرّ سوم و چهارم تا سيزدهم به زمان ديگري موكول شد.
— 187 —

حقيقت چهارم:

بسياري از علايم وحدت در آفريدگان، مانند وجود و ظهور موجودات، همراهي و اتحادي در درون هم، تشابه، مثال مُصغر و نمونه اكبر هم بودن، كل و كلي بودن قسمي و اجزا و افراد بودن قسم ديگر، مشابه هم بودن در سكه فطرت و تناسب داشتن در نقش صنعت، ياري كردن يك‌ديگر و تكميل نمودن وظيفه فطري هم؛ به صورت كاملاً بديهي خبر از توحيد مي‌دهند و واحد بودن صانع‌شان را اثبات مي‌نمايند و نشان مي‌دهند كه كائنات از لحاظ ربوبيت، كل و كلي‌يي‌ست كه قبول تجزي و انقسام نمي‌كند.

آري، مثلاً ايجاد و اداره و تغذيه افراد بي‌شمار چهارصد هزار نوع حيوان و نبات در هر بهار، با هم و درون هم، در يك آن و به يك شكل، بدون خطا و اشتباه و در كمال حكمت و حُسن صنعت... و هم خلق افراد بي‌شمار مگس‌ها كه مثال كوچك پرنده‌ها هستند تا عقاب‌ها كه نمونه بزرگ آن‌ها مي‌باشند، و تأمين لوازمي كه براي زيستن و گشتن در آسمان به آن‌ها كمك مي‌كند، و چرخاندن‌شان در هوا و به اين طريق شكوهمند كردن آسمان، و قرار دادن سكه صنعت در چهره هر يك از آن‌ها و نهادن مدبرانه سكه حكمت در جسم هر كدام‌شان، و قرار دادن مربيانه مُهر احديت در ماهيت هر يك... فرستادن حكيمانه، رحيمانه و پر شتاب ذرات غذايي كمك‌رسان به سلول‌هاي بدن، و قرار دادن نباتات به عنوان مددكار حيوانات، و حيوانات براي ياري انسان، و همه مادرها براي معاونت به فرزنداني كه قدرتي ندارند... هم‌چنين از كهكشان و منظومه شمسي و عناصیر زميني تا پردههاي حدقه چشم و برگ‌هاي غنچه گل و غلاف سنبله‌هاي ذرت و تخم خربزه، مانند دايره‌هاي متداخلي هستند كه تصرفِ با حسن صنعت يكسان و انتظام واحد و فعل واحد و كمال حكمت كه در حكم جزئي و كلي هستند، بي‌ترديد و به طور بديهي اثبات مي‌كند كه: فاعل اين كارها هم واحد و يگانه است و بر هر چيزي مُهر خود را زده است، و هم‌چنان كه در هيچ مكاني نيست در همه جا حضور دارد؛ هم مانند خورشيد است كه همه چيز از او دور است، و او به هر چيزي نزديك مي‌باشد؛ نيز همان‌طور كه خلق و اداره بزرگ‌ترين چيزها مانند كهكشان و منظومه شمسي براي او دشوار نيست، گلبول‌هاي سرخ و سفيد و آن‌چه در قلب‌ها مي‌گذرد از او پنهان نيست و از دايره تصرفات او خارج نمي‌باشد.
— 188 —
به همين ترتيب خلق هر چيز هر قدر كه بزرگ و فراوان هم باشد، براي او مانند آفريدن كیوچك‌ترين و كم‌ترين چيز آسان است؛ مگس را در ساختار وجودي عقاب، دانه را برخوردار از ماهيت درخت، درخت را در شكل و شمايل يك باغچه، باغچه را در صنعت بهار، و بهار را نيز با ويژگي‌هاي حشر و رستاخيز به سهولت مي‌آفريند. او چيزهايي را كه از نظر صنعت ارزش بسيار زيادي دارند احسان مي‌كند و بسيار ارزان در اختيار ما قرار مي‌دهد. قيمتي كه درخیواست دارد نيز يك بِسْمِ اللّٰهِ و يك اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ است، يعني قيمت معادل آن نعمت‌هاي بسيار ارزشمند، گفتن بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ در ابتدا، و اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ در انتهاست.
اين حقيقت چهارم نيز در رساله نور توضيح داده شده و به اثبات رسيده است؛ لذا به همين اشارهي مختصر اكتفا مي‌كنيم.
آن چه سياح ما در منزل دوم مشاهده كرد:
حقيقت پنجم: در مجموع كائنات و در همه اركان و اجزا و هر موجود آن انتظام بسيار دقيقي وجود دارد...
هر يك از مواد و موظفين متعلق به هيأت عمومي كائنات كه میدار گرداندن و اداره كردن اين مملكت واسعه هستند واحید و يگانه‌اند...
و اسما و افعالي كه در اين شهر و نمايشگاه باشكوه تصرف مي‌كنند با آن‌كه در درون هم‌اند و يك ماهيت دارند و واحدند و در همه جا اسم و فعلي يگانه‌اند، بر همه چيز يا بر بيش‌تر چيزها احاطه و شمول دارند...
همچنين عناصر و انواعي كه مدار بنا و شكوه و تدبير اين كاخ تزيين شده هستند با اين‌كه در درون هم‌اند و هر يك ماهيت واحدي دارند و در هر كجا همان عنصر و نوع موجود است، در عين حال با انتشار در روي زمين و بيش‌تر نقیاط آن، آن را در احاطه خود دارند...
اين موارد بالبداهه و ضرورتاً اقتضا مي‌كند، دلالت دارد، گواهي مي‌دهد و نمايان مي‌سازد كه: صانع و مُدبر اين كائنات و سلطان و مُربي اين مملكت و صاحب و باني اين سرا واحد است، فرد است، يگانه است، احد است. امكان ندارد مثل و مانندي داشته باشد، و وزير و مُعيني ندارد. ممكن نيست شريك و ضدي
— 189 —
داشته باشد، و عجز و قصوري ندارد. آري، نظم، وحدتي كامل است و ناظمي يگانه مي‌طلبد؛ و تاب شرك را كه مدار مناقشه مي‌شود، ندارد.
مادام كه از هيأت مجموعه كائنات و گردش روزانه و سالانه كره زمين تا مجموعه حواسي كه در سر و صورت انسان هست و تا گردش و جريان گلبول‌هاي سرخ و سفيد خون در هر چيزي اعم از كلي يا جزئي، نظمي حكيمانه و دقيق وجود دارد؛ قطعاً چيزي جز قادري مطلق و حكيمي مطلق نمي‌تواند دست خود را با هدف قصد و ايجاد به سوي چيزي دراز كند و دخالتي داشته باشد؛ هر چيزي صرفاً مي‌تواند مُقبل و مَظهر و مُنفعل باشد.
مادام كه تنظيم امور و مخصوصاً پيگيري اهداف و مراقبت از مصالح و نظم دادن به آن‌ها صرفاً با علم و حكمت امكان پذير است و با اراده و اختيار انجام مي‌گيرد؛ قطعاً و در همه حال، اين نظم حكمت‌پرور و اين نظام‌هاي مصلحت‌كارانه‌ي آفريدگان كه در مقابل چشمان‌مان مي‌بينيم و انواع بي‌شمار دارند، به طور بديهي گواهي مي‌دهند و دلالت مي‌كنند كه آفريدگار و مُدبر اين موجودات، واحد و فاعل و مختار است. هر چيز به‌واسطه قدرت او وجود مي‌يابد و با اراده او وضعيت مخصوصي مي‌گيرد و به‌واسطه اختيار او از صورتي منظم برخوردار مي‌گردد.
همچنين مادام كه مشعل تقويميِ مقصود ماه ميباشد. مهمان‌سراي دنيا واحد است، بخاري چراغ مانندش مقصود خورشيد است واحد، اسفنج به ابر اشاره دارد. م. رحمت‌اش واحد، آتش طبخ كننده‌اش واحد، آب حيات‌اش واحد و مزرعه حمايت شده‌اش واحید است... واحید... واحید... واحد تا هزار و يك واحد... بي‌ترديد اين هزاران واحد گواهي مي‌دهند كه صانع و صاحب اين مهمان‌سرا واحد است، نيز به غايت كريم و مهمان‌نواز است كه اين مأموران متعالي و بزرگِ خود را خدمتكار مسافران ذي حيات قرار مي‌دهد تا براي راحتي شان بكوشند.
— 190 —
و نيز اسمايي چون حكيم و رحيم و مُصوِّر و مُدبر و مُحيي و مُربي، و شئوناتي چون حكمت و رحمت و عنايت، و افعالي مانند تصوير و تدوير و تربيت كه در هر سوي دنيا تصرف مي‌كنند و نقش‌ها و جلوه‌هايشان ديده مي‌شود يكي‌اند؛ اسم‌ها و فعل‌هاي واحدي كه در هر جا، درون هم‌اند و در مرتبه نهايي قرار دارند و در عين حال فرا گيرند. نيز نقش يك ديگر را چنان تكميل مي‌كنند كه گويي اسم‌ها و فعل‌ها متحد شده‌اند؛ طوري كه قدرت عين حكمت و رحمت، و حكمت عين عنايت و حيات مي‌شود. براي نمونه هنگامي كه تصرف اسم حيات دهنده در چيزي مشاهده شد تصرفات اسم‌هاي بسيارِ ديگري چون خلاق و مُصوِّر و رزاق نيز در همان حال در هر جا و با همان نظام ديده مي‌شود. اين امر البته و البته و بالبداهه گواهي مي‌دهد كه مسماي آن اسم‌هاي محيط و فاعلِ فعل‌هاي در برگيرنده‌يي كه در همه جا به يك طرز ديده مي‌شوند، يگانه است، فرد است، واحد است، احد است؛ آمنّا و صدّقنا!
همچنين مادام كه عناصر به عنوان مايه و ماده مصنوعات، زمين را در احاطه دارند، و هر يك از انواع مخلوقات كه حامل اقسام مُهرهايي هستند كه نشان از وحدت دارند، واحدند و در عين حال روي زمين منتشر مي‌شوند و استيلا مي‌يابند؛ بي‌ترديد بالبداهه اثبات مي‌شود كه عناصر مزبور با همه مشتملات خود و انواع مذكور با همه افرادشان به ذاتي واحد تعلق دارند، در تملك اويند؛ و مصنوعات و خدمتكاران چنان واحد قادري مي‌باشند كه عناصر استيلاجوي عظيم مذكور را هم چون خادمي كاملاً مطيع، و انواعي را كه در هر سوي زمين پراكنده شده‌اند نيز چون سربازي كاملاً منظم به خدمت خود در مي‌آورد.
اين حقيقت نيز در رسالةُ النور اثبات گرديده و توضيح داده شده است، لذا در اين‌جا به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنيم. مسافر ما با سرمستي فيض ايماني و ذوق توحيدي كه از اين پنج حقيقت به دست آورده بود مشاهدات خويش را خلاصه كرد و احساس خود را بر زبان آورد و خطاب به قلب‌اش گفت:
به صفحه رنگين كتاب كائنات بنگر!
و ببين خامه زرين قدرت چه چيز را به تصوير كشيده است.
— 191 —
براي آنان كه چشم دل گشوده‌اند هيچ نقطه مبهمي باقي نمانده است
گويي خداوند آيات‌اش را با نور نگاشته است.
همچنين بدان:
ابعاد نامحدود، اوراق كتاب عالم‌اند
و آثار نامعدود سطرهاي حوادث دهر ...
در دستگاه لوح محفوظِ حقيقت نوشته شده است:
هر موجودي در عالم، لفظيست مُجسم و معنادار
مسافر آن‌گاه به قلب خويش گفت بشنو:
"چو لا اله الا الله برابر مي‌زنند هر شي دمادم سه مصرع اخير به قلم مؤلف و به همين صورت به فارسي نوشته شده است. م.
جويدند يا حق سراسر گويدند يا حي.
نَعَمْ وَ فِى كُلِّ شَيْءٍ لَهُ آيَةٌ تَدُلُّ عَلَى اَنَّهُ وَاحِدٌ"
آن‌گاه نفس او نيز همراه با قلب‌اش شروع به تصديق كرد و گفت: «آري، آري»
مطالب زير در باب دوم مقام نخست، درباره منزل دوم، اشاره كوتاهي مي‌باشد به پنج حقيقت توحيدي كه مسافر دنيا و سياح كائنات در منزل دوم مشاهده نمود:
«لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ فِى الْكَمَالِ وَ اْلاِحَاطَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ ظُهُورِ اْلاَفْعَالِ بِاْلاِطْلاَقِ وَ عَدَمُ النِّهَايَةِ لاَ تُقَيِّدُهَا اِلاَّ اْلاِرَادَةُ وَ الْحِكْمَةُ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اِيجَادِ الْمَوْجُودَاتِ بِالْكَثْرَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى السُّرْعَةِ الْمُطْلَقَةِ وَ خَلْقُ الْمَخْلُوقَاتِ بِالسُّهُولَةِ الْمُطْلَقَةِ فِى اْلاِتْقَانِ الْمُطْلَقِ وَ اِبْدَاعُ الْمَصْنُوعَاتِ بِالْمَبْذُولِيَّةِ الْمُطْلَقَةِ فِى غَايَةِ حُسْنِ الصَّنْعَةِ وَ غُلُوِّ الْقِيْمَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ وُجُودِ الْمَوْجُودَاتِ عَلَى وَجْهِ الْكُلِّ وَ الْكُلِّيَّةِ وَ الْمَعِيَّةِ وَ الْجَامِعِيَّةِ وَ التَّدَاخُلِ وَ الْمُنَاسَبَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ حَقِيقَةِ اْلاِنْتِظَامَاتِ الْعَامَّةِ الْمُنَافِيَةِ للِشِّرْكَةِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ وَحْدَةِ مَدَارَاتِ تَدَابِيرِ الْكَائِنَاتِ الدَّالَّةِ عَلَى وَحْدَةِ صَانِعِهَا بِالْبَدَاهَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ اْلاَسْمَاءِ وَ اْلاَفْعَالِ الْمُتَصَرِّفَةِ الْمُحِيطَةِ ... وَ كَذَا وَحْدَةُ الْعَنَاصِرِ وَ اْلاَنْوَاعِ الْمُنْتَشِرَةِ الْمُسْتَوْلِيَةِ عَلَى وَجْهِ اْلاَرْضِ.»
— 192 —
آن‌گاه مسافر عالم در اثناي گردش در قرون، به مدرسه "مُجدد الف ثاني" امام رباني احمد فاروقي رسيد؛ وارد شد و به شنيدن سخنانش پرداخت. امام در هنگام تدريس مي‌گفت:
«مهم‌ترين نتيجه‌يي كه از همه طريقت‌ها عايد مي‌شود ظهور و بروز حقايق ايماني‌ست، بروز آشكار يك مسأله ايماني بر هزار كرامت و ذوق ترجيح دارد».
هم‌چنين مي‌گفت و تعليم مي‌داد: "شخصيت‌هاي بزرگ در گذشته گفته‌اند: يك نفر از متكلمين و علماي علم كلام خواهد آمد و تمام حقايق ايماني و اسلامي را با دلايل عقلي و در كمال وضوح اثبات خواهد كرد. من علاقمندم فرد مذكور باشم؛ شايد هم او هستم
زمان اثبات نمود كه نفر مذكور، انسان نيست، رساله نور است. ممكن است اهل كشف در مكاشفات خود رساله نور را به صورت ترجمان و ناشر بي‌اهميت‌اش مشاهده كرده باشند؛ لذا گفته‌اند "يك نفر".
زيرا ايمان و توحيد، اساس و مايه و نور و حيات همه كمالات انساني‌ست و قاعده تَفَكُّرُ سَاعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَنَةٍ مربوط به تفكرات ايماني مي‌شود و اهميت ذكر خفي در طريقت نقشبنديه نيز مي‌بايست از انواع تفكر ارزشمند مذكور باشد".
مسافر همه را شنيد، روي برگرداند و خطاب به نفس خويش گفت: مادام كه اين امام قهرمان چنين مي‌گويد، و مادام كه ذره‌يي افزايش قدرت ايمان از انبوه معرفت و كمالات، ارزشمند تر و از عسل صدها ذوق شيرين تر است؛ و مادام كه اعتراضات و شبهات متراكم هزار ساله فيلسوفان اروپايي عليه ايمان و قرآن راهي يافته و اهل ايمان را مورد هجوم قرار داده، و درصددند اركان ايمان را كه كليد و مدار و اساس سعادت ابدي، زندگاني جاويد و بهشت دائمي‌ست به لرزه درآورند، ترديدي نيست كه پيش از هر چيز مي‌بايست ايمانمان را از حالت تقليدي به صورت تحقيقي تبديل نموده و قوي سازيم.
پس، به پيش! بيا و اين بيست و نُه مرتبه ايماني را كه يافته‌ايم و هر يك از آن‌ها به قوت كوهي‌ست، با انديشه رسانيدن به مراتب سي و سه گانه ی كه عدد بابركت تسبيحات مبارك نماز است ی و براي ديدن منزل سومِ اين عبرت‌گاه با
— 193 —
مفتاح بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ درِ اداره و اعاشه ربّاني موجود در عالم ذي‌حياتان را به صدا در آوريم. بايد دق الباب كنيم و در را بگشاييم.
لذا مسافر درِ منزل سوم را كه محشر عجايب و مجمع غرايب است با طلب رحمت به صدا درآورد و با بِسْمِ اللّٰهِ الفتَّاح گشود، منزل سوم پديدار شد؛ داخل رفت و ديد: چهار حقيقت مُعظّم و مُحيط، آن منزل را نوراني كرده و چون خورشيد، توحيد را نمايان مي‌سازند.

حقيقت اول،

حقيقت فتّاحيّت است، يعني براساس تجلي اسم فتاح، انواع و اقسام صورت‌هاي بي‌نهايت منظم و جدا از هم، از ماده‌يي بسيط و به موجب يك فعل، در آن واحد، با هم و در همه جا گشوده ميشوند. آري، هم‌چنان كه موجودات بي‌شمار و جدا جدا در باغستان كائنات به موجب قدرت فاطر و با اسم فتاح، هم‌چون گل‌ها شكفته‌اند و هر يك نظم خاص و مناسب، و شخصيت ممتاز خود را يافته‌اند؛ به همان ترتيب اما اعجاز آميزتر در باغچه زمين به تك تك چهارصد هزار نوع ذي حيات نيز صورت موزون و مُزين و ممتازِ بسيار حكيمانه و داراي صنعت عطا گرديده است...
﴿ يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ اُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِى ظُلُمَاتٍ ثَلاَثٍ ذلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ فَاَنَّا تُصْرَفُونَ ﴾
(زمر: ٦)
﴿ اِنَّ اللّهَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْءٌ فِى اْلاَرْضِ وَلاَ فِى السَّمَاءِ هُوَ الَّذِى يُصَوِّرُكُمْ فِى اْلاَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴾
(آل‌عمران: ٥ ی٦)
براساس آيات فوق، قوي‌ترين دليل توحيد و حيرت انگيزترين معجزه قدرت، گشودن صورت‌هاست. بر اساس اين حكمت، حقيقت فتح صُوَر در رسالةُ النور مكرر و به صورت‌هاي متعدد و به‌ويژه در باب نخست دومين مقام اين رساله در مرتبه‌هاي ششم و هفتم، بيان و اثبات گرديده است. لذا موضوع را بدان‌جا ارجاع مي‌دهيم و در اين‌جا همين مقدار مي‌گوييم: بنابر گواهي دانش گياه‌شناسي و جانور‌شناسي و بر اساس بررسي‌هاي عميق اين دو علم، در فتح صُور چنان احاطه و شمول و صنعتي هست كه هيچ چيز جز واحد احد يكتا، و قدير مطلقي كه قادر است هر چيز را در درون هر چيز ديگري ببيند و بيافريند نمي‌تواند صاحب چنين
— 194 —
فعل جامع و فراگيري باشد؛ چرا كه فعل فتح صُور مستلزم حكمت، دقت و احاطه‌يي در غايت درجه است كه در متن قدرتي لايتناهيست، قدرتي كه در هر جا و هر لحظه وجود داشته باشد. چنين قدرتي نيز در ذات يكتايي وجود دارد كه سراسر كائنات را اداره مي‌كند.
آري، مثلاً هم‌چنان كه آيات مذكور مي‌فرمايند، فتّاحيّت، گشودن و آفريدن جدا جدا، منظم و ممتاز از يك‌ديگر، مُزيّن و مرتب، بدون اشتباه و خطا و غلطِ صُور انسان‌ها از ماده‌يي بسيط است؛ در حالي كه آن‌ها در سه ظلمت مُندمج در ارحامِ همه مادرها قرار دارند؛ نيز حقيقت فتح صُور كه همه انسان‌ها و حيوان‌ها و نباتات روي زمين را با قدرت و حكمت و صنعت واحد در احاطه دارد، قوي‌ترين برهان وحدانيت است؛ چرا كه احاطه كردن، وحدت است و جايي براي شرك باقي نمي‌گذارد. نوزده حقيقتي كه در باب نخست گفتيم بر وجوب وجود شهادت مي‌دهند، هم‌چنان كه با وجودشان بر وجود خالق دلالت دارند، با احاطه خود نيز بر وحدت گواهي مي‌دهند.

حقيقت دومي

كه مسافر ما در منزل سوم ديد، حقيقت رحمانيت است، يعني با چشم خود مي‌بينيم كسي هست كه روي زمين را با هزاران هديه رحمت براي ما پر كرده است. ضيافتگاهي ساخته و سفره‌يي گسترده است كه صدها هزار طعام لذيذ با طعم‌هاي جداگانه‌ي رحمانيت در آن نهاده‌اند، درون زمين را با هزاران احسان ارزشمند رحيميت و حكيميت، مخزني جامع قرار داد؛ و زمين را در گردش سالانه‌اش در حكم كشتيِ تجاري‌اي قرار داد كه صد هزار نوع از زيباترين لوازم انساني و حياتي را هر سال از عالم غيب بر آن بار مي‌كند و مانند كشتي يا قطار به حركت در مي‌آورد؛ و بهار را نيز هم‌چون واگني كه ارزاق و البسه ما را حمل مي‌كند به سوي‌مان مي‌فرستد. خداوند رحمان تغذيه ما را بسيار رحيمانه تأمين مي‌كند؛ و براي اين‌كه بتوانيم از همه آن هدايا و نعمت‌ها استفاده كنيم صدها و هزاران نوع اشتها و احتياج و احساس و حسيات و حواس در اختيارمان گذاشته است.
آري، هم‌چنان كه در شعاع چهارم پيرامون آيه حسبيه توضيح داده شده و اثبات گرديده، چنان معده‌يي به ما عطا نموده است كه از غذاهاي بي‌شماري لذت
— 195 —
مي‌برد. و چنان حياتي احسان‌مان كرده است كه با حواساش از نعمت‌هاي بي‌شمار عالم بزرگ جسماني كه به سفره‌يي مملو از نعمت مي‌ماند استفاده مي‌كند. و چنان انسانيتي به ما لطف كرده است كه ميتوانيم با ابزار متعددي چون عقل و قلب از هداياي بي‌شمار عالم مادي و معنوي لذت ببريم. و از چنان اسلامي به ما خبر داده است كه از خزاين بي‌منتهاي عالم غيب و شهادت، نور مي‌گيرد. و به سوي چنان ايماني هدايت‌مان كرده است كه از انوار و مواهب بي‌حد و حصر عوالم دنيا و آخرت مستفيد مي‌گرداند.
كائنات گويي كاخي‌ست كه از سوي رحمت الهي با چيزهاي عتيقه و عجيب و ارزشمند تزيين گرديده و كليد همه صندوق‌ها و منزل‌هاي بي‌شمار آن كاخ به دست انسان سپرده شده و هر آن‌چه براي بهره بردن از آن‌ها لازم است اعم از حواس و احساس نياز در فطرت انسان قرار داده شده است.
رحمتي چنين كه تمام دنيا و آخرت و همه چيزها را در برگرفته است بي‌ترديد تجلي احديت در درون واحديت است.
يعني هم‌چنان كه نور خورشيد با احاطه بر همه اشيايي كه در مقابل‌اش است مثالي براي واحديت است، هر چيز ديگر براق و درخشان نيز نسبت به قابليتي كه دارد، با اخذ نور و حرارت و هفت رنگ موجود در نور و تصوير خورشيد، مثالي مي‌شود براي احديت؛ لذا فردي كه نور فراگير مذكور را مي‌بيند چنين حكم خواهد كرد: "خورشيد زمين، واحد است، يكتا‌ست". او با مشاهده عكس نوراني و با حرارت خورشيد در هر چيز براق و حتي قطره‌ها مي‌تواند بگويد: "احديت خورشيد، يعني خورشيد با تمام صفات ذاتي‌اش نزد همه چيزهاست و در آيينهي قلب هر چيزي وجود دارد".
به همان ترتيب، احاطه‌ي رحمت واسعه‌ي رحمانِ ذوالجلال هم‌چون نور بر همه چيز، واحديت آن رحمان و اين‌كه به هيچ وجه شريكي ندارد را نشان مي‌دهد. در هر چيز مخصوصاً در هر ذي‌حياتي و به‌ويژه در انسان، زير پرده جامع رحمت، نورانيت بيش‌تر اسماي آن رحمان و نوعي تجلي ذاتي وجود دارد، و به هر فرد جمعيتي حياتيه عطا نموده است كه موجب مي‌شود نظر بر تمام كائنات داشته باشد و با آن مناسبت يابد؛ و اين امر نيز احديت رحمان را اثبات مي‌كند و
— 196 —
اين‌كه او نزد هر چيزي حاضر است و اوست كه تمام كار هر چيزي را انجام مي‌دهد.
آري، هم‌چنان كه آن رحمان با واحديت و احاطه‌ي رحمت مذكور، شكوه جلال خود را در سراسر كائنات و بر روي زمين نمايان مي‌سازد، به همان ترتيب با تجلي احديت در هر يك از ذي‌حياتان مخصوصاً در انسان، نمونه‌يي از تمام نعمت‌هايش را جمع مي‌آورد، و بر آلات و اعضاي ذي‌حيات مذكور استوار و تنظيم مي‌كند، و مجموع كائنات را نيز (بي آن كه جزء جزء شود) چون خانه فرد مزبور در اختيارش مي‌گذارد و به اين ترتيب شفقت خاص جمال خويش را اعلام مي‌دارد و روشن مي‌سازد كه انواع احسان‌هايش در انسان متمركز است.
نيز هم‌چنان كه به طور مثال خربزه در هر يك از تخم‌هايش تمركز دارد و آفرينندهي هر يك از تخمهاي مذكور، بي‌شك كسي‌ست كه خربزه را خلق كرده و سپس با ميزان خاص علم خويش و با قانون حكمت‌اش كه خاص خود اوست، تخم را از خربزه حاصل نموده، جمع كرده و تجسم بخشيده است، و كسي جز معمار يكتا و يگانه‌ي خربزه‌ي واحد ياد شده، قادر به آفريدن آن تخم نيست و چنين چيزي محال است.
درست به همان ترتيب، كائنات به موجب تجلي رحمانيت، در حكم يك درخت و يك بوستان است، و زمين يك ميوه و يك خربزه، و ذي‌حيات و انسان در حكم يك هسته مي‌باشد، لذا شكي نيست كه خالق و پروردگار كوچك‌ترين ذي‌حيات مي‌بايست خالق تمام زمين و كائنات باشد.
خلاصه: هم‌چنان كه آفريدن صُور منظمِ همهي موجودات از ماده بسيط و گشودن آنها به‌واسطه حقيقت فتّاحيتِ محيط، بالبداهه اثبات كننده وحدت مي‌باشد، حقيقت رحمانيت نيز كه بر همه چيز احاطه دارد، همه ذي‌حياتاني را كه به وجود مي‌آيند و وارد حيات دنيا مي‌گردند، مخصوصاً تازه واردان را در كمال نظم تغذيه كرده، و لوازم مورد نيازشان را تأمين مي‌كند، و هيچ كدام‌شان را به فراموشي نمي‌سپارد، و با رحمت واحد در هر جا و در هر زمان به همه رسيدگي ميكند، و اين بالبداهه نشان از وحدت، و احديتِ درون وحدت دارد.
— 197 —
از آن‌جا كه رساله نور مظهر اسم حكيم و اسم رحيم است و از آن‌جا كه نكته‌ها و جلوه‌هاي حقيقت رحمت در بسياري از جاهاي رساله نور توضيح داده شده و اثبات گرديده است، در اين‌جا با همين قطره بدان دريا اشاره كرده و آن قصه مفصل را كوتاه مي‌كنيم.

سومين حقيقتي

كه سياح ما در منزل سوم مشاهده كرد "حقيقت مُدبّريّت و اداره" است، يعني حقيقت اداره كردن اجرام سماويِ بسيار هولناك و پر سرعت، عناصر بسيار استيلاجو و به هم زننده، و مخلوقات زمينيِ بسيار نيازمند و ضعيف، آن هم در كمال نظم و تعادل؛ و ياور هم قرار دادن‌شانِ و اداره آن‌ها در مسير همگرايي و امتزاج، و تدبير امورشان؛ و قرار دادن اين عالم بزرگ چون كشوري كامل، شهري باشكوه و كاخي مزيّن.
قطع نظر از دواير عظيیم اين اداره مقتدرانه و رحمیاني، در رسايل مهیم رسالةُ‌النور هم‌چون گفتار دهم صرفاً به صفحه‌يي از آن اداره كه در بهار بر زمين جريان مي‌يابد پرداخته شده، و با توضيح كافي اثبات گرديده است، لذا صورت فشرده‌يي از مطلب را با بيان يك مثال نشان خواهيم داد:
مثلاً اگر شخص عالي مقام و قدرتمندي لشكري از چهار صد هزار ملت و طائفه جدا از هم تشكيل دهد، و لباس و سلاح و غذا و تعليمات و ترخيص‌ها و خدمات مربوط به هر يك از سربازان را به تفكيك تأمين كند، نيز به عنوان فرمانده‌يي با كارهاي اعجاز آميز، همه لوازم مختلف مورد نياز را با تمام تنوعي كه دارند بدون نقصان و كمبود و خطا و اشتباه، به موقع و بي‌تأخير و بدون ابهام، در كمال نظم و به غايت دقيق مهيا سازد، بي‌شك چيزي جز قدرت فوق العاده آن فرماندهي عالي مقام نمي‌تواند در مديريت مسائلي بدان اندازه وسيع، پيچيده، ظريف، با نظم و ترتيب، كثير و عادلانه به كار آيد؛ كه اگر جز اين بود تعادل به هم مي‌خورد و اوضاع به هم مي‌ريخت.
مشابه همين مطلب، به چشم خود مي‌بينيم كه دستي غيبي در هر بهار، لشكري باشكوه و مُركب از چهارصد هزار نوعِ متفاوت را ايجاد و اداره مي‌كند؛ و در فصل پاييز كه نمونه‌يي براي قيامت است، سيصد هزار نوع نبات و حيوان را از چهارصد هزار نوع مذكور مي‌ميراند و تحت عنوان موت و مرگ، آن‌ها را مرخص و
— 198 —
در انجام وظايف‌شان وقفه‌يي به وجود مي‌آورد. در بهار نيز كه نمونه‌يي‌ست براي حشر و نشر، سيصد هزار نمونه براي رستاخيز اعظم را در مدت فقط چند هفته در كمال نظم و ترتيب به وجود مي‌آورد و حتي در يك درخت، چهار حشر كوچك يعني ايجاد خود درخت، برگ‌ها، گل‌ها و ميوه‌هايش را همانند آن‌چه در بهار گذشته بود، در مقابل چشمان‌مان ظاهر مي‌سازد و آن‌گاه براي تك تك انواع و نفرات لشكر سبحاني‌اي كه بيش از چهار صد هزار نوع را در بر مي‌گيرد ارزاقي مخصوص و مناسب و جداگانه تأمين مي‌كند؛ هم‌چنين سلاح‌هاي مختلفي براي دفاع در اختيارشان مي‌گذارد و لباس‌هاي گوناگون و تعليمات جدا جدا و ترخيص‌هايشان را تأمين مي‌كند؛ و تمام وسايل و لوازم مورد نيازشان را به تفكيك در كمال نظم و ترتيب و بدون سهو و خطا و اشتباه و فراموشي، همواره از جايي عطا مي‌كند كه كسي فكرش را هم نمي‌كند؛ و به اين صورت وحدانيت و احديت و فرديت و اقتدار بي‌منتها و رحمت بي‌حد و حصرش را در كمال ربوبيت و حاكميت و حكمت به اثبات مي‌رساند و فرمان توحيد را بر كره زمين در هر صحيفه بهار با قلم تقدير مي‌نگارد.
مسافر ما بعد از آن كه صفحه‌يي از اين فرمان را فقط در يك بهار مطالعه كرد خطاب به نفس خويش گفت: "قادر جبار و قهار ذوالجلال در هر بهار هزاران حشر شگفت‌آورتر از حشر اكبر را به وجود مي‌آورد، و براي مكافات و مجازات، رستاخيز و قيامت را ی كه نسبت به قدرت او از بهار آسان‌تر است ی برپا خواهد كرد؛ و وقوع آن را هزاران بار به همه‌ي پيامبران خود وعده داده و عهد كرده و در قرآن نيز هزاران اشاره بر آن آورده است؛ علاوه بر آن، در هزاران آيه صراحتاً به اين موضوع حكم نموده و تهديد و تضمين كرده است. لذا عذاب جهنم براي انكار كنندگان حشر كه تكذيب وعده‌هاي چنين پروردگاري و انكار قدرت اوست عين عدالت مي‌باشد". نفس او نيز به علامت تاييد گفت: "آمَنّا"

مرتبه سي و سوم كه حقيقت چهارم است،

حقيقت رحيميت و رزاقيت است و مسافر دنيا آن را در منزل سوم مشاهده كرد. يعني، دستي غيبي در مقابل چشمان ما روزيِ مادي و معنوي همه ذي حياتان روي زمين، زير زمين، هوا و دريا مخصوصاً روزي ذي‌روحان و به ويژه ناتوانان و ضعيفان و به‌طور خاص روزي
— 199 —
نوزادان را با مهرباني تمام از خاكي خشك و بسيط، و تكه‌هاي هيزم خشك و جامدي چون استخوان تأمين مي‌كند؛ به‌ويژه لطيف‌ترين آن‌ها را از ميان خون و قاذورات به وجود مي‌آورد، و هزاران اوكّا واحد وزن، حدوداً ١٢٠٠ گرم .م. طعام از دانه‌يي خشك و واحد به اندازه يك درهم حاصل مي‌كند و هميشه بادقت بدون آن‌كه يكي از آن‌ها را فراموش كند يا خطايي در آن صورت گيرد عطا مي‌نمايد.
آري، آيهي
﴿ اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات: ٥٨) انفاق و تغذيه را مخصوص حضرت حق و محصور در يد قدرت او اعلام مي‌كند؛ و آيه‌ي
﴿ وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِى اْلاَرْضِ اِلاَّ عَلَى اللّٰهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ ﴾
(هود: ٦)
نيز اعلام مي‌دارد كه رزق همه انسان‌ها و حيوان‌ها تحت تعهد و تكفل رباني‌ست؛ نيز آيه‌‌ي
﴿ وَكَاَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لاَ تَحْمِلُ رِزْقَهَا اَللّهُ يَرْزُقُهَا وَاِيَّاكُمْ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴾
‌ (عنكبوت:٦٠) مي‌فرمايد: رزق بيچارگان ضعيفي را كه قادر به تأمين روزي خود نيستند و عاجز و ناتوان مي‌باشند، از جايي كه فكرش را هم نمي‌كنند، بلكه از غيب، و از هيچ، تأمين مي‌كند؛ مثلاً رزق حشرات اعماق دريا را از هيچ تأمين مي‌كند و به همه نوزادان از جايي كه تصورش را هم نمي‌شود كرد روزي مي‌دهد، و در هر بهار روزي همه حيوانات را گويي صرفاً از غيب بالفعل تكفل كرده و بالمشاهده عطا مي‌كند. باز هم اوست كه رزق انسان‌هاي اسباب‌پرست آنان كه به مُسبب اصلي توجه ندارند.م. را از پشت پرده‌ي اسباب تأمين مي‌كند؛ و همان‌گونه كه اين امر توسط آيات فوق اثبات و اعلان مي‌شود، بسياري از آيات قرآن و شواهد موجود در عالم هستي بالاتفاق نشان مي‌دهند كه همه ذي‌حياتان به‌واسطه رحيميت رزاق ذوالجلالي كه يكتاست تغذيه مي‌شوند.
آري، درختان نوع خاصي رزق مي‌طلبند و چون ناتوان و بي‌اختيار هستند متوكلانه در جاي خود مي‌ايستند و رزق‌شان شتابان به‌سوي آن‌ها مي‌رود؛ غذاي نوزادان ناتوان نيز از تلمبه‌هاي شگفت انگيزي (پستان مادر) وارد دهان‌شان
— 200 —
مي‌شود، و زماني كه تا حدودي توانا مي‌شوند و اندكي اختيار مي‌يابند شير مادر قطع شده، و مخصوصاً در نوزاد انسان، شفقت و مهرباني مادر ياورشان ميشود و اين‌ها همه بالبداهه اثبات مي‌كند كه رزق حلال با توان و اختيار مناسبت ندارد ... بلكه نسبت به ضعف و ناتواني كه موجب توكل مي‌گردد حاصل مي‌شود.
ضرب‌المثل شده است كه، اختيار و اقتدار و ذكاوت، حرص را كه اغلب اوقات سبب خسران مي‌شود تحريك مي‌كند و گاه قسمي از اديبان بزرگ را تا مرز گدايي پيش مي‌برد و در عين حال ناتوانيِ متوكلانه، افراد بسيار عامي و معمولي و محروم از ذكاوت را به ثروتمندي مي‌رساند،
كَمْ عَالِمٍ عَالِمٍ اَعْيَتْ مَذَاهِبُهُ وَ جَاهِلٍ جَاهِلٍ تَلْقَاهُ مَرْزُوقًا
و اين اثبات مي‌كند كه رزق حلال، با قوت اختيار و اقتدار به دست نمي‌آيد و حاصل نمي‌گردد، بلكه از سوي رحيمي كه سعي و تلاش فرد را قبول مي‌كند داده مي‌شود و (به عبارت ديگر) از سوي شفيقي كه بر نياز فرد رحم مي‌كند احسان مي‌شود.
اما رزق بر دو گونه است:
گونه اول: رزقي‌ست حقيقي و فطري براي زيستن، كه تحت تعهد رباني‌ست. اين نوع از رزق چنان منظم و دقيق است كه روزي فطريِ ذخيره شده در بدن مانند چربي و امثال آن، انسان را اگر چيزي نخورد حداقل تا بيش از بيست روز زنده نگاه مي‌دارد و موجب مي‌شود فرد زندگي خود را ادامه دهد، پس كساني كه پيش از بيست سي روز، و قبل از تمام شدن رزق فطري ذخيره شده در بدن، به ظاهر بر اثر گرسنگي مي‌ميرند، مرگ‌شان به دليل نبود رزق و روزي نيست؛ آن‌ها بر اثر نوعي بيماري كه از سوء عادت يا ترك عادت حاصل مي‌گردد مي‌ميرند.
گونه دوم: رزق مجازي و مصنوعي‌ست كه به دنبال عادت و اسراف و سوء استعمال و خو گرفتن فرد، حكم ضرورت مي‌يابد. اين نوع رزق تحت تعهد رباني نيست و تابع احسان است، گاه عطا مي‌شود و گاه نمي‌شود.
در اين نوع رزق، سعادتمند كسي‌ست كه سعي حلال را با ميانه‌روي و قناعت كه مدار لذت و سعادت است نوعي عبادت و نوعي دعاي فعلي براي
— 201 —
كسب رزق بداند، لذا چنين كسي احسان مذكور را با سپاسگزاري و احساس دِين مي‌پذيرد و زندگاني خويش را بر مدار سعادت سپري مي‌كند.
بدبخت نيز كسي‌ست كه با اسراف و حرص ی كه مدار شقاوت و خسارت و اَلم هستند ی دست از سعي حلال مي‌كشد، و به هر دري مي‌زند و زندگي خود را با تنبلي و شِكوه و گلايه و ظلم مي‌گذراند يا تباه مي‌كند.
هم‌چنان كه معده خواهان رزق است، لطايف و حواس انساني چون قلب و روح و عقل و چشم و گوش و دهان نيز رزق خود را از رزاق رحيم طلب كرده و با سپاسگزاري آن را دريافت مي‌كنند. روزيِ جداگانه و شايسته هر ‌يك از آن‌ها طوري كه برايشان لذت‌بخش باشد و خرسندشان كند از گنجينه رحمت، احسان مي‌شود. حتي رزاق رحيم براي اين‌كه روزي وسيع‌تري به آن‌ها عطا كند، هر يك از لطايفي چون چشم و گوش و قلب و خيال و عقل را چون كليدي براي گنجينه رحمت‌اش آفريد؛ مثلاً چشم، كليد گنجينهي جواهرات قيمتي مانند زيبايي و جمال موجود در كائنات است؛ و موارد ديگر نيز هر يك كليد عالمي هستند و به‌واسطه ايمان (از اين گنجينه‌ها) استفاده مي‌كنند. دوباره به بحث خودمان باز مي‌گرديم: ذات قدير حكيمي كه اين عالم را خلق كرده است، هم‌چنان كه حيات را خلاصه‌ي جامعي از كائنات آفريد و تمامي مقاصد و تجليات همه اسمائش را در آن متمركز نمود، به همان ترتيب در عالم حيات نيز رزق را مركز جامع شئونات قرار داد، نيازِ اشتها و لذت رزق را در ذي‌حياتان به وديعه گذاشت، تا سپاسگزاري و پرستش و احساس دِين دائمي و كلي كه مهم‌ترين غايت و حكمت در خلقت كائنات است، پاسخي باشد در مقابل ربوبيت و محبوبيت‌اش.
مثلاً همان‌طور كه خداوند هر سوي مملكت بسيار گسترده رباني را، مخصوصاً آسمان‌ها را با ملائك و موجودات روحاني، و عالم غيب را با ارواح آباد و معمور نمود، عالم مادي را نيز به‌ويژه هر سوي هوا و زمين را همواره با وجود ذي‌روحان، مخصوصاً مرغان و پرندگان كوچك روح بخشيد و آباد كرد و با اين حكمت، نياز به روزي و شوق و ذوق نسبت به رزق را هم‌چون تازيانه‌يي محكم به كار گرفت تا انسان‌ها و حيوان‌ها را به جستجوي رزق تحريك نمايد و آن‌ها را از عطالت و تنبلي برهاند و بر زمين بگرداند. اين حكمتي از شئونات ربوبيت (حق) است. اگر
— 202 —
حكمت‌هاي مهمي مانند همين حكمت نبود، همان‌طور كه رزق درختان را به سوي‌شان مي‌فرستد، رزق تعيين شده و معين حيوانات و نيازهاي فطري آن‌ها را نيز بدون هيچ زحمتي به سوي‌شان گسيل مي‌داشت.
براي ديدن كامل جمال اسم رحيم و رزاق، و شهادت‌شان بر وحدانيت، اگر چشمي پيدا شود كه بتواند به يك‌باره بر سراسر كره زمين احاطه يافته و آن را مشاهده كند، قافله حيوانات را در پايان فصل زمستان در حالي خواهد ديد كه ارزاق‌شان رو به اتمام است، و نعمت‌ها و طعام‌هاي بسيار لذيذ، بسيار زياد و بسيار متنوع، صرفاً برآمده از خزانه غيبي رحمت به صورت امداد غيبي و احسان رحماني، به دست نباتات سپرده و بر سر درختان نهاده شده و در سينه مادران جاي داده شده و برايشان فرستاده ميشود، و مشاهده خواهد كرد كه اين جلوهي شفقت رزاق رحيم تا چه حد از زيبايي دلنشين و جمال دلچسبي برخوردار است و به نتيجه زير خواهد رسيد:
ذاتي مي‌تواند سيبي را خلق كند و آن را به عنوان رزق حقيقي، مُنعمانه به كسي دهد كه فصل‌ها و شب‌ها و روزها را تدوير مي‌كند و زمين را چون يك كشتي تجاري حركت مي‌دهد و محصول فصول را توسط آن به مسافران نيازمند روي زمين مي‌رساند. زيرا مُهر فطرت و خاتم حكمت و طره صمديت و مُهر رحمتي كه بر چهره سيب مذكور وجود دارد بر سيماي همه سيب‌ها و ميوه‌ها و تمام نباتات و حيوانات هم هست، لذا مالك و صانع حقيقيِ همان يك سيب قطعاً و بي‌ترديد مالك ذوالجلال و خالق ذوالجمال تمام ساكنان زمين است كه نمونه و هم‌جنس و هم رديفان همان سيب‌اند و خالق زمين پهناوريست كه باغ و محل پرورش آن است، و مالك درختي‌ست كه به منزله كارخانه سيب است، و به وجود آورنده فصليست كه چون پيشخوان آن مي‌باشد، و مالك بهار و تابستان است كه محل باليدن آن مي‌باشد؛ و جز اين ممكن نيست.
پس هر ميوه‌يي چنان مُهر وحدتي‌ست كه صانع زمين به عنوان درخت آن ميوه و مؤلف كتاب كائنات، به عنوان باغچه آن ميوه را مي شناساند، و وحدت‌اش را نشان مي‌دهد و بر اين حقيقت اشاره مي‌كند كه به تعداد ميوه‌ها فرمان‌ وحدانيت مُهر زده شده است.
— 203 —
از آن جا كه رسالةُ النور مظهر اسم رحيم و اسم حكيم است، بسياري از لمعات و اسرار اين حقيقت رحيميه در بخش‌هاي متعددش بيان و اثبات گرديده است، لذا ادامه مطلب را بدان ارجاع مي‌دهم و به دليل نامساعد بودن حالم به همين اشاره كوتاه اكتفا مي‌كنم.
پس سياح ما مي‌گويد: "الحمدلله سي و سه حقيقت را دال بر وجوب وجود و وحدت خالق و مالك‌ام ی كه همه جا به دنبال‌اش بودم و از هر چيزي درباره‌ي او مي‌پرسيدم ی ديدم و شنيدم. هر يك از اين حقايق، هم‌چون خورشيد، درخشان‌اند و جايي براي تاريكي باقي نمي‌گذارند؛ و چون كوه محكم و ثابت‌اند. هر كدام از اين حقايق با تحقق خود، بر وجود خالق شهادتي به غايت قطعي داشته و با احاطه‌شان بر وحدت‌اش آشكارا دلالت مي‌كنند؛ در عين حال اركان ديگر ايمان را در درون خود به قدرت اثبات مي‌كنند و اجماع و اتفاق مجمیوع آن‌ها ايمیان ما را از حیالت تقليدي به تحقيقي و از تحقيقي به علیم اليقين و از علیم اليقين به عيین اليقين و از عين اليقين به حق اليقين مي‌رساند".
«‌اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ هذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّى»
﴿ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِى هَدَينَا لِهذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ اَنْ هَدَينَا اللّهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
به عنوان اشاره‌يي بسيار كوتاه به انوار ايمانيه‌يي كه سياح كنجكاو از چهار حقيقت بزرگ و مورد مشاهده در منزل سوم كسب كرده بود، در باب دوم مقام نخست در ارتباط با حقايق منزل سوم چنين گفته شده است:
"لاَ اِلهَ اِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ اْلاَحَدُ الَّذِى دَلَّ عَلَى وَحْدَتِهِ فِى وُجُوبِ وُجُودِهِ مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الْفَتَّاحِيَّةِ بِفَتْحِ الصُّوَرِ لاَرْبَعِ مِاَةِ اَلْفِ نَوْعٍ مِنْ ذَوِى الْحَيَاةِ الْمُكَمَّلَةِ بِلاَ قُصُورٍ بِشَهَادَةِ فَنِّ النَّبَاتِ وَ الْحَيَوَانِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحْمَانِيَّةِ الْوَاسِعَةِ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ نُقْصَانٍ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ الْعَيَانِ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ حَقِيقَةِ اْلاِدَارَةِ الْمُحِيطَةِ لِجَمِيعِ ذَوِى الْحَيَاةِ وَ الْمُنْتَظَمَةِ بِلاَ خَطَاءٍ وَ لاَ نُقْصَانٍ ... وَ كَذَا مُشَاهَدَةُ عَظَمَةِ اِحَاطَةِ حَقِيقَةِ الرَّحِيمِيَّةِ وَ اْلاِعَاشَةِ الشَّامِلَةِ لِكُلِّ الْمُرْتَزِقِينَ الْمُقَنَّنَةِ فِى كُلِّ
— 204 —
وَقْتِ الْحَاجَةِ بِلاَ سَهْوٍ وَ لاَ نِسْيَانٍ * جَلَّ جَلاَلُ رَزَّاقَهَا الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَنَّانِ الْمَنَّانِ وَ عَمَّ نَوَالُهُ وَ شَمِلَ اِحْسَانُهُ وَ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا اِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ‌ ﴾
يَا رَبِّ بِحَقِّ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يَا اَللّهُ يَا رَحْمنُ يَا رَحِيمُ *
صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ وَاَصْحَابِهِ اَجْمَعِينَ بِعَدَدِ جَمِيعِ حُرُوفِ رَسَائِلِ النُّورِ الْمَضْرُوبِ تِلْكَ الْحُرُوفُ فِى عَاشِرَاتِ دَقَائِقِ جَمِيعِ عُمْرِنَا فِى الدُّنْيَا وَاْلآخِرَةِ مَعَ ضَرْبِ مَجْمُوعِهَا فِى ذَرَّاتِ وُجُودِى فِى مُدَّةِ حَيَاتِى وَاغْفِرْلِى وَلِمَنْ يُعِينُنِى فِى نَشْرِ رَسَائِلِ النُّورِ وَكِتَابَتِهَا بِصَدَاقَةٍ بِكُلِّ صَلاَةٍ مِنْهَا وَ لآبَائِنَا وَلِسَادَاتِنَا وَشُيُوخِنَا وَ لاَخَوَاتِنَا وَاِخْوَانِنَا وَلِطَلَبَةِ رِسَالَةِ النُّورِ الصَّادِقِينَ وَبِالْخَاصَّةِ لِمَنْ يَكْتُبُ وَيَسْتَنْسِخُ هذِهِ الرِّسَالَةَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ آمِينَ وَ آخِرُ دَعْوَيهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"
— 205 —
يادآوري
در اين منطقه كه محیل ظیهور رسیاله حاضر بوده است، كتاب‌هاي ديگر رسالة النور يافت نمي‌شود، و از آنجا كه كتاب حاضر در اين‌جا بدون اختيار تأليف شده است در رساله‌هايي چون آيت الكبري در تكرارهاي ظاهري، قسمي از مسائل مهم "گفتارها" و "لمعات" بيان گرديده و با اين حكمت نگاشته شده است كه براي شاگرداني كه در اين جاها هستند هر‌ يك حكم رسالة النور كوچكي باشند.
توضيح مترجم: مؤلف در اين جا از فعل استفاده كرده است، چيزي كه متأسفانه معادل آن را در فارسي نداريم و در ترجمه به ناچار "نگاشته شده" آورده‌ايم. براساس معناي نهفته در اين واژه، مرحوم مؤلف از جانب حضرت حق به اين نوع نوشتن وا داشته شده است، يعني اين نوع از نگارش خواسته حضرت حق بوده و مؤلف دخالتي در آن نداشته است.
اولين پاكنويس اين مُسوّده توسط شخص ارجمندي انجام شد. او بدون اطلاع از توافق و هماهنگي‌هاي ايجاد شده، در نسخه‌يي كه كتابت كرده بود متوجه توافق لطيف و معناداري شده بود كه شايسته بيان است؛ او دريافته بود كه تعداد الف‌هايي كه در ابتداي سطرهاي نسخه مذكور آمده، "٦٦٦" عدد است و اين دقيقاً به حساب ابجد و جفر، معادل مقام آيت الكبري‌ست، (نامي كه امام علي (رض) بر اين رسالهي خاص نهاده) و با آن موافقت و مطابقت تام دارد؛ اين موضوع نشان مي‌دهد كه رساله حاضر لياقت نام مذكور را دارد، نيز عدد مورد اشاره با سه رقم از چهارم رقم عددي كه تعداد آيات قرآن يعني "٦٦٦٦" را نشان مي‌دهد موافقت دارد. تلقي ما اين است كه اين مطلب اشاره است بر آن‌كه رساله حاضر لمعه‌يي از آيات قرآن مي‌باشد.
سعيد نورسي
— 206 —
اين روزها در محاوره‌يي معنوي شاهد سؤال و جوابي بودم، خلاصه‌يي از آن را براي شما بيان مي‌كنم:
يكي گفت: تأكيد‌هاي فراوان و موضوع‌هاي گستردهي رساله نور در مسير ايمان و توحيد به مرور بيش‌تر مي‌شود؛ در حالي كه با يك صدم اين تأكيدها مي‌توان معاندترين بي دين را به سكوت وا داشت، چرا تأكيد‌هاي جديد، آن هم چنين گرم و پرحرارت انجام مي‌گيرد؟
در پاسخ او گفتند: "رساله نور فقط در پي ترميم خرابي‌هاي جزئي و تعمير خانه كوچكي نيست، بلكه در صدد تعميرخرابي‌هايي كلي و بزرگ و قلعه‌يي محيط است، كه صخره‌هايي به بزرگي كوه‌ها دارد و اسلام را در بر مي‌گيرد؛ فقط در پي اصلاح قلبي خاص و وجداني مشخص نيست، بلكه مي‌كوشد قلب عمومي و افكار عامه را كه به وسيله‌ي آلت‌هاي فاسدِ تراكم يافته در طول هزار سال، به شیدت آسيب ديده، و وجدان عمومي را كه بر اثر تضعيف شعیائر و جريانات و پايه‌هاي اسلامي ی كه نقطه‌ي استناد عوام مؤمنين مي‌باشند ی رو به تخريب دارد با اعجاز قرآن، و زخم‌هاي وارد شده بر آن‌ها را با مرهم قرآن و ايمان مداوا كند؛ البته براي ترميم چنين تخريبات كلي و وحشتناك، و رخنه‌ها و زخم‌ها، ابزار و حجت‌هايي به قوت كوه و در مرتبه حق اليقين لازم است، و به علاج‌هايي مجرَّب و داراي خاصيت هزاران پاد‌زهر و داروهاي فراوان نياز است؛ و رساله نور كه در زمانه كنوني بر آمده از اعجاز معنوي قرآن معجز البيان است ضمن عمل به مسئوليت فوق، مدار ترقيات و پيشرفت‌ها در مراتب بي‌حد و حصر ايمان مي‌باشد". به اين صورت گفتگويي مفصل ادامه يافت؛ و من همه آن را شنيدم و بي‌نهايت شكر كردم. سخن را كوتاه مي‌كنم...
سعيد نورسي