— 460 —
لمعات
من بین هلال الصوم و هلال العید
گلهای بذرها
یک مثنوی کوچک و یک دیوان ایمانی است
به شاگردان رسالهٔ نور
مؤلف
بدیع الزمان سعید نورسی
— 461 —
یادآوری
این اثر که نام آن "لمعات" است، مانند دیوانهای دیگر به یک طرز و با پرداختن به یکی دو موضوع به جلو نمی رود؛ و سبب آن این است که: خواسته است وجیزه های کوتاهی را که در یکی از آثار سابقش به نام "هسته های حقیقت" گردآوری شده در اینجا توضیح دهد، لذا این دیوان را، هم به طرز نثر نوشته است و هم مانند دیوانهای دیگر وارد خیالات و حسیّات ناموزون نشده است. پس مندرجات این دیوان، سرتا پا منطقی و از جملهٔ حقایق قرآنی و ایمانی است و به عنوان یک درس علمی بلکه ایمانی و قرآنی به برادرزاده و شماری از شاگردانش که همراه او بودند، تدریس شده است. چنانکه خود استاد بزرگوار ما در آغاز این یادآوری خاطر نشان نمودند، هیچ تمایلی به نظم و شعر نداشتند و در واقع نمونه ای از پرتوهای وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ بودند؛ ما هم این را به خوبی دریافته ایم و درک نموده ایم.
این اثر با وجود مشغولیتهای زیاد استاد و وظیفهٔ ایشان در "دار الحکمة" در ظرف بیست روز در رمضان و در هر روز با دو و یا دو و نیم ساعت کار، به شکل منظوم نوشته شده است. چنین تألیفی در یک زمان کوتاه و با توجه به مشکل بودن یک صفحهٔ منظوم به اندازهٔ ده صفحهٔ غیر منظوم، و چاپ شدن آن بدون تدقیق و تصحیح، به نظر ما یکی از خارق العادگیهای رسایل نور است. ما هیچ دیوان منظومی را سراغ نداریم که به این اندازه بدون تکلّف و به گونهٔ نثر خوانده شود.
انشاالله این اثر زمانی به مثابهٔ یک مثنویِ (رومی) برای شاگردان رسایل نور خواهد شد و به منزلهٔ فهرستی مژده دهنده و اشاره غیبی اجزای مهم رسایل نور قرار خواهد گرفت، همان رسایلی که پس از ده سال ظهور نمود و در مدّت بیست و سه سال تکمیل شد.
از طرف شاگردان رسایل نور
صونغور، محمد فیضی، خسرو
— 462 —
تنبیه
بنابر قاعدهٔ "المرءُ عُدوٌّ لما جَهِلَ" من نیز به دلیل ناآشنایی ام با نظم و قافیه، هیچ ارزشی به آنها قایل نبودم. و هرگز نمی خواستم صورت حقیقت را در همسویی با خواهش قافیه، تغییر دهم و شیوهٔ "فدا ساختن صافیه به قافیه" (٭):ضرب المثل ترکی است: مردی که با تکلّف شعر می گفت، همسرش "صافیه" را طلاق داد تا قافیهٔ شعرش درست شود. را برگزینم. بنابر این، در این کتابِ عاری از قافیه و نظم، آشفته ترین لباسها را بر تن حقایق بسیار عالی و وارسته پوشانده ام.
اولاً:
بهتر از این را نمی دانستم و فقط به معنی فکر می کردم نه لفظ.
ثانیاً:
خواستم با این اسلوب، انتقادم را به شعرایی نشان دهم که جسد را می تراشند تا با لباس سازگار شود.
ثالثاً: خواستم تا در ماه مبارک رمضان، در کنار قلب، نفس را نیز با حقایق مشغول نمایم، از این رو، چنین اسلوب طفلانه اختیار گردید.
اما ای قاری! من خطا کردم و به آن اعتراف هم می کنم. اما تو خطا مکن! مبادا با نگاه کردن به اسلوب پاره و ناتمام، در برابر آن حقایقِ عالی با بی دقّتی بی احترامی کنی!
افاده ی مرام
ای قاری!
من پیش از پیش این را اعتراف می کنم که: از استعدادم در صنعت خط و در نظم، خیلی شاکی هستم، چون اکنون حتی نمی توانم اسمم را هم به خوبی بنویسم، و در طول زندگی ام نتوانستم فقره ای را در قالب نظم و وزن بیان کنم.
اما یکباره، آرزوی شدیدی به نظم، مصرّانه به ذهنم راه یافت؛ دَستانی به نام "قول نولاسیسیبان" به زبان کردی، غزوات اصحاب کرام رضوان الله علیهم اجمعین را گرد آورده بود. نظم طبیعی و الهی وار و مدایح گونهٔ آن کتاب، مورد پسند روحم قرار
— 463 —
می گرفت. من هم شیوهٔ نظم آن را مخصوص به خود برگزیدم، و نثری شبیهِ نظم نوشتم، اما به هیچ وجه وزن نظم تکلّف به خرج ندادم. هرکه خواسته باشد می تواند آن را به راحتی به گونهٔ نثر بخواند و نظم را بیاد نیاورد، حتی او، جهت پی بردن به معنی باید به دید نثر به آن بنگرد.. چون در هر قطعه، اتصال معنی وجود دارد. و نباید بر قافیه توقف شود. آن گونه که کلاهِ بدون منگوله هم وجود دارد، وزن هم می تواند بدون قافیه باشد و نظم، بدون قاعده. به باور من، اگر لفظ و نظم از لحاظ صنعت جذّاب باشند، نظر انسان را به خود مشغول و سرگرم می سازند. پس بهتر این است که لفظ، پریشان باشد تا نظر را از معنی به سوی خود بر نگرداند.
در این اثر، استاد من قرآن است.
و کتابم زندگی است.
و مخاطب سخنانم، خودم هستم.
اما تو، ای قاری! فقط مستمع هستی؛ و مستمع هم حق انتقاد را ندارد، هرچه پسندش شد می گیرد، و در آنچه که مورد پسندش واقع نشد مداخله نمی کند. از آنجایی که این اثر من از فیوضات این ماه مبارک رمضان (٭):حتی تاریخ تألیفش هم در این عبارت ظاهر شده است: "نَجمِ أدَبٍ وُلِدَ لِهِلالی رمضان" یعنی: ستارهٔ ادبی است که از دو هلال رمضان متولد شده است. و مجموع ارقام آن عبارت هم مساوی است با (١٣٣٧). مؤلف سرچشمه گرفته است، انشاء الله امیدوارم در قلب برادر دینی ام اثر گزار باشد و زبانش بر من دعای مغفرت را اهدا کند و یا این که فاتحه ای بخواند.
— 464 —
الدّاعی
(٭):این قطعه امضای اوست. مؤلف.
یک مزار ویرانم که در آن افتیده است
هفتاد و نه امواتِ (٭):(٭): چون در هر سال دوبار جسم تازه می شود به این معنی است که دو سعید مرده است. و نیز امسال، سعید در سال هفتاد و نهم قرار دارد، در هر سال یک سعید مرده است که آن هم اشاره بدین است که سعید تا این تاریخ زنده خواهد ماندمؤلف. سعیدِ سراسر با آثام و آلام
هشتادمین شده است، سنگ قبری بر مزار
برابر می گرید (٭):این حالات ناگوار را بیست سال قبل از وقوع آن، با حسّ قبل الوقوع دریافته است.
(٭) جملات منتهی به علامت (٭) را خود مؤلف پس از سال 1950به کتاب افزوده است. مترجم به خسران اسلام
با سنگ قبرم، با آن مزار پر اموات انین دارم
روانم به ساحهٔ عقبای فردایم
یقین دارم که: سموات استقبال، زمین آسیا
با هم می شود تسلیم ید بیضای اسلام
زیرا یمین یُمن ایمان است که
با امن و امان به خلایق می دهد...
— 465 —
﴿ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّح۪يمِ ﴾
﴿ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَم۪ينَ ﴾
والصلاة والسلام على سيد المرسلين، وعلى آله وصحبه أجمعين
دو برهان معظم توحید
این کاینات در ذات خود یک برهان عظیم است.
زیرا لسان غیب با لسان شهادت، تسبیح می گویند و موحّد اند و توحید رحمان را بر زبان دارند و با صدای رسایی ذکر می کنند که: "لا إله إلّا هو".
همهٔ حجرات ذرات و ارکان و اعضایش یک لسان ذاکر است و همگی با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".
در آن زبانها، تنوّع وجود دارد، و در آن صداها مراتبی هست، اما نقطهٔ مشترک شان این است که همه باهم این ذکر و صدا را سر می دهند: "لا إله إلّا هو".
این یک انسان اکبر است و با صدای بلند به ذکر می پردازد، و صداهای ظریف و نازک همهٔ اجزا و ذرات آن نیز با آن صدای بلند هم آوا می شوند و می گویند: "لا إله إلّا هو".
آری، این عالم در حلقهٔ ذکر بزرگی آیات قرآن را می خواند.
و این قرآنِ پرتو افشان با همهٔ ذوی الارواح در ترنّم است و می گوید: "لا إله إلّا هو".
این فرقان جلیل الشأن، برهان ناطقی است بر آن توحید؛ و همهٔ آیات آن، زبانهای صادقی هستند؛ و شعاعهای پرتو افشان ایمان اند. پس همه با یک صدا می گویند: "لا إله إلّا هو".
هرگاه گوش را به سینهٔ این فرقان بچسپانی، از اعماق دل آن، صدای آسمانی صریحی را خواهی شنید که می گوید: "لا إله إلّا هو".
— 466 —
آن صدا، صدایِ به غایت علوی، بی نهایت جدی و واقعاً صمیمی و حقیقی است، و کاملاً مونس و مُقنع است و سراپای آن را جواهرات برهان آراسته است و پیوسته می گوید: "لا إله إلّا هو".
این برهان منوّر، جهات ششگانهٔ شفّافی دارد، چون:
بر روی آن، سکهٔ اعجاز نقش بسته است و در درون آن، نور هدایت می تابد و می گوید: "لا إله إلّا هو".
و در زیر آن، برهان و منطق ظریف نسج گردیده است؛ و در راستش، استنطاق عقل وجود دارد؛ هر طرف مرفرف و آن را تصدیق می کند و می گوید: "لا إله إلّا هو".
و در شمال او- که یمین است- استشهاد وجدان قرار دارد.
و پیش روی او، حسن و خیر است.
و هدفش سعادت می باشد.
و کلید او هر دَم این است: "لا إله إلّا هو".
و در ورای او که امام اوست، یعنی مَسند و متّکی اش، سماوی است و آن هم: وحی محض ربّانی است. پس این جهاتِ ششگانه، روشن و پر نور است و در برج آن، متجلّی است که: "لا إله إلّا هو".
آری، آن وسوسه سارق، با وهمِ شبهٔ طارق، با کدام جسارت می تواند دروازه او را بکوبد. آیا آن مارق می تواند پا به این قصر بارق و شارق بگذارد!
سورهایِ سوره های او شامق و هر کلمهٔ آن، یک مَلک ناطق است و می گوید: "لا إله إلّا هو".
پس آن قرآن عظیم الشأن چگونه یک دریای توحید است.
بیا تا یک قطرهٔ آن، "سورهٔ اخلاص" را به عنوان مثال برگزینیم، و این رمز کوتاه را از میان رموز بی نهایت آن، مورد بررسی قرار دهیم.
این سوره، همهٔ انواع شرک را رد می کند، و هفت نوع توحید را در این شش جمله که سه جملهٔ آن مثبت و سه جمله اش منفی است، به اثبات می رساند.
— 467 —
جملهٔ نخست: قُلْ هُوَ اشارهٔ بدون قرینه است. یعنی، تعیینی است بالاطلاق؛ پس در این تعیین، تعیّن وجود دارد. یعنی: لا هو الّا هو. و این اشاره ای است به توحید شهود. هرگاه نظرِ حقیقت بین، مستغرق توحید شود، می گوید: "لا مشهود الّا هو".
جملهٔ دوم: اَللّٰهُ اَحَدٌ تصریحی است به توحید الوهیّت، زیرا حقیقت با زبان حق می گوید:
"لا معبود الّا هو".
جملهٔ سوم: اَللّٰهُ الصَّمَدُ صدفی است برای دو گوهر از گوهرهای توحید.
گوهر اول: توحید ربوبیّت است: زبان نظام هستی می گوید: "لا خالق الّا هو"
گوهر دوم: توحید قیّومیت است، یعنی: در سراسر هستی و در بقا و وجود، زبانِ نیاز به مؤثر حقیقی می گوید: "لا قیّوم الّا هو"
جملهٔ چهارم: لَمْ يَلِدْ است و توحید جلالی در آن مستتر می باشد، و انواع شرک را رد می کند و ریشهٔ کفر را بی اشتباه بر می کند.
یعنی آن که تغیّر و تناسل می کند و تجزیه را می پذیرد، نه خالق است، نه قیّوم و نه إله.
و لَمْ يَلِدْ فکرِ ولد و کفر تولّد را به یکباره رد می کند و شرکِ فرزندی حضرت عیسی و عزیر علیهما السلام و فرشتگان و یا عقول را قطع می سازد، این همان شرکی است که بسیاری از نوع بشر به چنگ آن افتاده اند.
پنجم: وَلَمْ يُولَدْ یک توحید سرمدی است و به اثبات أحدیّت اشاره می کند.
کسی که واجب، قدیم و ازلی نباشد، نمی تواند إله شود. یعنی: اگر در طول زمان حادث باشد، و یا از مادّه متولد گردیده باشد، و یا این که از اصلی منفصل باشد، هرگز نمی تواند پناه این هستی شود.
این جمله، شرکِ عبادت اسباب، و عبادت ستارگان، و عبادت بتها و عبادت طبیعت را رد می کند. اسباب پرستی، نجوم پرستی، صنم پرستی و طبیعت پرستی نوعی از انواع شرک هستند و چاه هایی برای ضلالت.
— 468 —
ششم: وَلَمْ يَكُنْ یک توحید جامع است؛ یعنی: او نه در ذاتش نظیر دارد، و نه در افعالش شریک دارد، و نه در صفاتش شبیه. همهٔ اینها نگاه ها را به سوی (لم) بر می گرداند.
این شش جمله معناً نتیجه و برهان یکدیگر اند، در این سوره براهین مسلسل و نتایج مرتب قرارگاه اند. یعنی در این سوره اخلاص، سی سوره که هر کدام نسبت به بلندی قامتش مسلسل و مرتب است مندرج می باشد؛ که سحرگاه یکدیگر اند.
لا یعلم الغیب الّا الله
سبب صرفاً ظاهری است
عزّت و عظمت می خواهد که اسباب طبیعی، در جلو چشم عقل، پرده دار دست قدرت باشند. توحید و جلال می خواهد که اسبابِ طبیعی، دامنکش تأثیر حقیقی باشد در آثار قدرت الهی. (٭):یعنی از تأثیر حقیقی دست بکشد و در ایجاد مداخله نکند. مؤلف.
وجود در عالم جسمانی منحصر نیست
انواع مختلف وجود که بی حدّ و حصر است، به این عالم شهادت منحصر نیست و در آن نمی گنجد. پس عالم جسمانی (مادی) به پردهٔ پُر زرق و برقی می ماند که روی عالمهای پرتو افشانِ غیب انداخته شده است.
اتحاد در قلمِ قدرت، توحید را اعلان می کند
اثر اتقانِ صنعت در هر گوشهٔ فطرت، نقش اسباب را در ایجاد خود بالبداهه رد می کند.
و نقشِ عین قلم و قدرت در هر نقطهٔ خلقت، بالضروره وجود وسایط را رد می کند.
یک چیز بدون هرچیز نمی شود
سِرّ تساندی که در سراسر کاینات، مستتر و منتشر است.. و روحِ تجاوب و تعاونی که از هر سمت و سوی آن موج می زند، نشان می دهد که:
فقط یک قدرت عالم شمول، ذرّه را خلق می کند و در محل مناسبش جابجا می سازد.
— 469 —
و هر حرف و هر سطرِ کتاب هستی، حیّ است. و احتیاج، آن ذره را به هر سو سوق می دهد و معرّفی می کند؛ این ذره از هرجا بیاید به ندای حاجت لبّیک می گوید.
و به سرِّ توحید، آفاق و اطراف را می بیند، زیرا قدرت، هر حرف زنده را مانند یک صورت و چشمی ناظر به هر جمله متوجه می سازد.
حرکت خورشید بخاطر جاذبه است؛ و جاذبه بخاطر استقرار منظومهٔ آن است
خورشید یک میوه دار است، تکان می خورد تا میوه های منجذب و سیّارش نیفتد.. اگر با سکوتش سکونت هم نماید، جذبه از بین می رود و مجذوبهای منظّم آن در فضا می گریند.
اشیای کوچک به اشیای بزرگ مربوط اند
آن که چشم پشه را آفریده است، خورشید و کهکشانها را هم او آفریده است، و آن که معدهٔ کَیک را تنظیم نموده است، به منظومهٔ شمسی هم او نظم بخشیده است.. و آن که رؤیت را در چشم و احتیاج را در معده درج نموده است، هموست که به چشم آسمان، سرمهٔ نور کشیده و بر روی زمین، سفرهٔ غذا را گسترده است.
در نظم کاینات اعجاز بزرگی موجود است
ببین که در تألیف کاینات، اعجازی وجود دارد؛ به فرض محال، اگر هریک از اسباب طبیعی، فاعلِ مختار و مقتدر شود، آن اسباب عاجز و ذلیل در برابر آن اعجاز، سجده خواهند نمود و خواهند گفت:
سبحانک.. لا قدرة فینا.. ربّنا أنت القدیر الأزلي ذو الجلال.
در برابر قدرت، هرچیز مساوی است
﴿ مَا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ اِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ ﴾
قدرت الهی ذاتی و أزلی است؛ عجز، توان حلول در آن را ندارد؛ مراتبی در آن نیست و موانع هم توانِ تداخل را ندارد؛ و کلّ و جزء در برابر آن مساوی است و تفاوتی باهم ندارد. زیرا هرچیز به هرچیز وابسته است.
پس آن که قادر به آفریدن هرچیز نیست، توان آفریدنِ شی واحد را هم ندارد.
— 470 —
کسی که مهار کاینات را در دست نداشته باشد نمی تواند
ذرّه را خلق کند
آن دست ناتوانی که از برافراشتن زمین و خورشیدها و ستارگانِ بی حدّ و حصر عاجز است و توان نهادن آنها را بر سر این فضا و روی سینهٔ آن ندارد، حق ندارد ادعای خلقت و ایجاد نماید.
احیای نوع همچون احیای فرد است
آن گونه که احیای حشره ای که در زمستان به خواب مرگ آلود فرو رفته است، بر قدرت الهی سخت و دشوار نیست، احیای این دنیا پس از مرگش نیز آن چنان است، بلکه احیای همهٔ ذوی الارواح برایش ساده و سهل می باشد.
طبیعت، یک صنعت الهی است
طبیعت، تابع نیست، بلکه مَطبع است.. و نقّاش نیست، بلکه یک نقش است، و فاعل نیست، بلکه قابل فعل است، و مصدر نیست، بلکه مِسطر است.. و ناظم نیست، بلکه نظام است.. و قدرت نیست، بلکه یک قانون است.
پس طبیعت، یک شریعت ارادی است، نه حقیقت خارجی.
وجدان با جاذبه اش الله را می شناسد
در وجدان، یک انجذاب و جذبه مندمج است، و با جذب یک جاذب، همواره یک انجذاب به وجود می آید.
و هرگاه ذوالجمال دیده شود و با شعشعه و بدون حجاب تجلّی نماید، ذی شعور به جذبه در می آید.
این فطرت با شعور، قاطعانه به واجب الوجود شهادت می دهد که صاحب جلال و جمال است.
یک شاهدش آن جذبه است.. و دیگری آن انجذاب.
— 471 —
شهادتِ فطرت صادق است
در فطرت، دروغ وجود ندارد، هرچه می گوید راست است؛ میلان نموّی که در هسته نهفته است می گوید: "می خواهم برُویم و بارور شوم" و گفته اش هم درست در می آید.
در داخل تخم میلان زندگی در آن اعماق می گوید: "می خواهم یک چوچه شوم - و با اذن الهی می شود." و سخنش مورد تصدیق قرار می گیرد.
اگر مشتی آب در داخل گویی آهنین، نیّت منجمد شدن داشته باشد، در هنگام برودت، میلان انبساط آن می گوید: "آی آهن! توسعه پیدا کن، من به جای بیشتری نیاز دارم" آنگاه آهنِ سخت، می کوشد تا او را دروغگو قرار ندهد. و حتی راستی و صدق قلبی اش آن آهن را تکّه تکّه می سازد.
هریک از این میلانها یک أمر تکوینی، یک حکم یزدانی، یک شریعت فطری و یک تجلّی اراده الهی در ادارهٔ اکوان است.
لذا هر مَیل و هر امتثال، در واقع انقیادی است در برابر أمر تکوینی الهی.
پس تجلّی موجود در وجدان، عیناً چنین جلوه ای است، به گونه ای که انجذاب و جذبه، همچون دو آیینهٔ صاف و مجلّی است که نور ایمان و تجلّیِ جمال در آن دو بازتاب می یابد.
نبوّت در بشر ضروری است
قدرت الهی که مورچه را بدون أمیر و زنبور عسل را بدون یعسوب نگذاشته است، بدون شک، بشر را نیز بدون شریعت و بدون نبیّ رها نخواهد کرد. چون سرِّ نظام عالم این گونه تقاضا می کند.
معراج برای ملائک همانند انشقاق قمر برای انسان ها است
الحق که فرشتگان، معراجی را با کرامت دیدند و دریافتند که: معراج، مسلماً ولایتِ معظّمی در نبوّت است.
آن نبیّ نورانی، سوارِ براق گشته و برق شده است، و همچون قمر، دَور تا دَور هستی را گشته و عالم نور را نیز دیده است.
— 472 —
و آن گونه که اِنشَقّ القَمَر معجزهٔ حسی بزرگی برای انسانهای منتشر در عالم شهادت است، این معراج هم بزرگترین معجزه برای ساکنان عالم ارواح است که سبحان الذی اسری می باشد.
برهانِ کلمهٔ شهادت در داخل آن است
کلمهٔ شهادت، دو کلام دارد، هریک شاهد و دلیل و برهان دیگری است.
اوّلی: یک برهان لمّی است برای دومی؛ و دومی: یک برهان إنّی است برای اوّلی. : برهان "لمّی" عبارت است از: استدلال از مؤثر بر اثر؛ و "أنّی" عبارت است از: استدلال از اثر بر مؤثر. و این اسلم است. (اشارات الاعجاز: ١٨٦) مترجم.
حیات، نوعی از تجلّی وحدت است
حیات، نور وحدت است. پس توحید، با حیات در این کثرت تجلّی می کند.
آری، یک جلوهٔ وحدت، وجودِ واحدی بر این همه موجودات فراوان می بخشد؛ زیرا حیات، شیئِ واحد را مالک هر شئ می گرداند.. حال آن که جملهٔ اشیاء به نزد چیزی که فاقد حیات است، عدم به شمار می رود.
روح قانونی است که وجود خارجی برایش پوشانده شده است
روح یک قانون نورانی است، و ناموسی که برایش وجود خارجی پوشانده شده است و شعور را به سرش نصب کرده است.
این روح موجود- که وجود خارجی دارد- و این قانون معقول - که عقلاً مدرک است- با هم دو برادر و دو همراه شده اند.
چون روح نیز همانند قوانین ثابت و دایمیِ فطری، از عالم أمر و از صفت اراده می آید.
و قدرت الهی، وجودی حسّی بر روح می پوشاند، و شعور را بر سرش می آویزد، و یک سیّالهٔ لطیفه را صدفِ آن جوهر می گرداند.
اگر قدرت خالق به قوانین جاری در انواع، وجود خارجی بپوشاند، هر کدام، یک روح می شود. و اگر روح، وجود را بیرون کند، و شعور را از سرش طرد نماید، بازهم قانونِ لایموت می شود.
— 473 —
وجود بدون حیات همچون عدم است
ضیا و حیات، کشّاف موجودات اند. اگر نور حیات نباشد وجود هم عدم آلود و حتی همچون عدم است.
آری، چیزی که در آن حیات نیست، غریب و یتیم است حتی اگر قمر هم باشد.
مورچه به سبب حیاتش بزرگتر از زمین است
اگر مورچه را با ترازوی وجود وزن کنی، هستی ای که آن مورچه به سرّ حیات با خود دارد در کرّهٔ زمین ما نمی گنجد.
اگر این کرّهٔ زمین را - که به باور من زنده و به گمان بعضیها مرده است- با مورچه مقایسه کنیم، آن کره نمی تواند برابر نصف سرِ باشعور این موجود باشد.
نصرانیّت، تسلیم اسلامیّت خواهد شد
نصرانیّت، انطفاء یا اصطفاء را در برابرش خواهد دید. و تسلیم اسلام خواهد شد و سلاح بر زمین خواهد گذاشت. چندین بار پاره شد تا به "پروتستانی" رسید و در این جا هم کسی را نیافت که به آن صلاح بدهد. و بار دیگر، پرده پاره شد و این بار، در گمراهی مطلق افتاد. اما قسمی از آنان به توحید نزدیک شدند و در آن، فلاح خواهند یافت. و او اکنون در شُرف پاره شدن است، (٭):اشاره است به نتایج هولناک جنگ جهانی اول، بلکه از جنگ جهانی دوم خبر تامّه می دهد. مؤلف اگر به خاموشی نگراید، تصفیه خواهد شد و مِلک اسلام خواهد گردید.
این راز بزرگی است و در اشاره و رمز به آن، فخر رُسل (ص) فرموده است:
"عیسی علیه السلام، به شریعت من عمل خواهد کرد و از امّت من خواهد شد."
نظر تَبعی، محال را ممکن می بیند
مشهور است که جماعتی کثیر به هلال عید نگاه می کردند و کسی چیزی نمی دید. در این اثنا، پیرمردی قسم می خورد و می گوید: "من هلال را دیدم" حال آن که آنچه او دیده بود، موی سفیدی از مژگانِ تقوّس نموده او بود. این تار مو، هلال او شد. پس آن موی مقوّس کجاست و آن قمری که هلال شده است کجا؟
— 474 —
اگر به این رمز پی برده باشی!
حرکات ذرّات، موهای ظلمانیِ مژگانِ عقلت شده و چشم مادّی را کور ساخته است، از این رو، نمی تواند فاعلی را که به همهٔ انواع، شکل می دهد ببیند. و بدین گونه، به چنگ ضلالت می افتد.
آن حرکت کجا و نَظّام هستی کجا؟
بدون شک، توهّم صدورِ آن انواع از آن حرکات، محال اندر محال است.
قرآن، آیینه می خواهد نه وکیل
قدسیّتِ مأخذ مصدر است که بیش از نیروی برهان، شوقِ اطاعت را به جمهور امت و عموم عوام می دهد و به امتثال سوق می کند.
نود درصد شریعت عبارتند از: مسلّمات شرعی و ضروریات دینی که به ستونهایی از الماس شباهت دارند، اما مسایل اجتهادیِ اختلافیِ فرعی فقط ده درصد آن را تشکیل می دهند، پس صاحب ده طلا نمی تواند نود ستون الماسی را در جیبش بگذارد و مجبور به تابعیت بکند.
معدن الماسها، قرآن و حدیث است و این دو، مالک آنند و آن الماسها را همیشه در این دو باید جست.
کتاب ها و اجتهادات، باید آیینه های بازتاب دهندهٔ قرآن باشند و به صورت دوربینهایی جهت نگریستن به آن، مورد استفاده قرار گیرند، زیرا آن شمس معجزالبیان، سایه و وکیل نمی خواهد.
مُبطل، باطل را به ظنِّ حق می گیرد
انسان بخاطر برخوردار بودنش از فطرت مکرّم، همواره حق را قصداً جستجو می کند، اما گاهی باطل به دستش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و از آن پاسداری می کند، و گاهی هم در اثنای کَند و کاو حقیقت، بدون اختیار، گمراهی بر سرش می افتد و او هم آن را حق می پندارد و به ذهنش راه می دهد.
— 475 —
آیینه های قدرت زیاد است
آیینه های قدرت ذوالجلال بسیار زیاد است و هرکدام، پنجره هایی شفافتر و لطیفتر از دیگری را به سوی عالم مثال می گشاید. از آب تا هوا، از هوا تا أثیر، از أثیر تا عالم مثال، از عالم مثال تا عالم ارواح، از عالم ارواح تا زمان، از زمان تا خیال و از خیال تا فکر، هرکدام آیینه های مختلفی هستند که همواره شئونات سیّال الهی در آنها تمثّل می کند. بیا و با گوشَت در آیینهٔ هوا نظر کن، خواهی دید که یک کلمهٔ واحد، یک میلیون کلمه می شود.
بدین سان، قلم قدرت الهی، عجیب استنساخ می کند... و این سرّ تناسلات...
اقسام تمثّلات مختلف است
تمثل در آیینه، به چهار صورت تقسیم می شود:
یا فقط تمثیل هویت است؛ و یا تمثل هویت به همراه خاصیت؛ و یا این که، تمثّل هویت و شعله ای از ماهیّت؛ و یا هم ماهیّت، هویّت.
اگر خواستار مثال هستی، انسان و شمس، و ملَک و کلمه بهترین مثال است.
تمثال های کثیف، در آیینه به سانِ اموات متحرّک در می آیند.
و تمثال های یک روح نورانی در آیینه های خودش، هرکدام یک حیّ (زندهٔ) مرتبط، و نور منبسط است. اگر عینش نباشد غیرش هم نیست.
اگر خورشید حیات می داشت، حرارت آن حیاتش می شد، و ضیای آن شعورش می شد، پس تصویر انعکاس یافتهٔ آن در آیینه، مالک همین خواص می باشد.
پس این است کلید این أسرار:
جبرئیل علیه السلام درحالی که در سدرة است، به صورت دحیة در مجلس نبوی تمثل می کند و خدا می داند در چند جای دیگر!..
و عزرائیل به طور همزمان در جاهای بسیار زیادی که شمار آن را جز خدا کسی نمی داند، به قبض ارواح می پردازد. و پیامبر اکرم (ص) نیز در یک آن، هم در کشف اولیاء، و هم در رؤیاهای صادق به امّتش نمایان می گردد، و در میدان محشر نیز با شفاعتش با همهٔ امت دیدار می کند. و ابدالِ اولیاء هم در آنِ واحد در جاهای زیادی ظهور می یابند و دیده می شوند.
— 476 —
مستعد، می تواند مجتهد شود نه مشرِّع
هر کسی که استعداد اجتهاد را دارا و حایز شروط آن است، می تواند برای خودش در موارد غیر منصوص اجتهاد کند، بدون آن که دیگران را بر آن ملزم سازد، چون او نمی تواند شریعت گذاری نماید و امّت را به آن فرا خواند. فهم او از شریعت تلقّی می گردد، لکن نمی تواند خود شریعت باشد. زیرا ممکن است انسان مجتهد شود، اما مشرّع شدن او دور از امکان است. پس دعوت بسوی هر فکری مشروط بر آن است که جمهور علما بر آن صحّه بگذارند، چه در غیر آن، بدعت و مردود خواهد بود و در دهان صاحبش منحصر می ماند و نمی تواند خارج شود. زیرا اجماع و جمهور علما است که می تواند مهر شریعت را روی آن ببیند و تشخیص دهد.
نور عقل از قلب بر می آید
روشنفکران ظلمانی باید این سخن را نیک بدانند که:
بدون ضیای قلب، نور فکر نمی تواند منوّر شود.
اگر آن نور و این ضیا مزج نشوند، آنگاه فکر، تیره و تار است و ظلم و جهل از آن فوران می زند. اما از روی فریب و تزویر، پوشش نور را بر تن کرده است.
در چشمت نهاری وجود دارد، اما سفید و مظلِم است، و در درون آن سوادی وجود دارد، اما لیلِ منوّر است.
اگر آن سیاهیِ منوّر در چشم نباشد، آن شحم پاره، چشم نمی شود و نمی تواند چیزی را ببیند. و بدین ترتیب، چشمِ بی بصیرت هم پشیزی نمی ارزد.
اگر در فکرتِ بیضا سویدای قلب نباشد، محصول دماغ هم نمی تواند علم و بصیرت باشد. پس عقل نمی تواند بدون قلب باشد.
مراتب علم در دماغ مختلف و ملتبس است
در دماغ مراتبی وجود دارد که با یکدیگر ملتبس و احکامشان مختلف است.
اول تخیّل می شود، سپس تصوّر می آید، بعداً تعقّل و به دنبال آن، تصدیق صورت می گیرد، سپس اذعان، و پس از آن التزام می شود، و سرانجام اعتقاد به وجود می آید. پس اعتقادات جدا و التزامات جداست. و از هریکی از این مراتب، حالتی صادر می شود:
— 477 —
چنانکه صلابت از اعتقاد، و تعصب از التزام، و امتثال از اذعان، و التزام از تصدیق صادر می گردد، و بی طرفی در تعقل، و تجرّد در تصور، و سفسطه در تخیّل حاصل می شود، اگر از مزج آن عاجز باشد.
بدون شک، ارائه تصویر خوب از أمور باطل، به معنی جرح اذهان صاف و اضلال آن است.
علم هضم ناشده، نباید تلقین شود
مرشد و عالم حقیقی، علمش را به محض رضای خدا و بدون چشم داشت به مردم می آموزد، و همچون گوسفند است، نه پرنده. گوسفند به برّه اش شیر هضم شده و مصفّی می دهد، اما پرنده استفراغ لعاب آلودش را به دهن جوجه اش می دهد.
تخریب، اسهل است و ضعیف، همواره مخرّب است
شرط وجود کلّ، وابسته به وجود همهٔ اجزای آن است، اما عدم آن فقط در گروِ نبود یک جزء آن می باشد؛ بدین سان تخریب اسهل می شود. اینجاست که شخص عاجز و ناتوان به تخریب و ارتکاب اعمال منفی و تخریبی متمایل است و هرگز به اقدام مثبت نزدیک نمی شود.
قوّت باید خادم حق باشد
اگر دساتیر حکمت، نوامیس حکومت، قوانین حق و قواعد قوّت به یکدیگر استناد نورزند و از هم مستمد نباشند، در بین جمهور مردم مثمر و مؤثر نخواهند بود. آنگاه شعایر شریعت مهمل و معطّل خواهد ماند و مردم در أمورشان بر آن استناد نخواهند ورزید و اعتماد نخواهند کرد.
گاهی یک ضدّ متضمّن ضدّ خود می باشد
گاهی ضدّ، ضدّش را در خود پنهان می کند، اینجاست که در زبان سیاست، لفظ، ضدّ معنی است، و ظلم، (٭):به گونه ای بحث می کند که گویا این زمان را دیده است. مؤلف. کلاه عدالت را بر سر می گذارد، و خیانت، لباس حمیّت را به نرخ ارزان می پوشد، و بر جهاد و مبارزه در راه خدا، برچسپِ بغی زده می شود، و اسارت حیوانی و استبداد شیطانی به نام حریّت و آزادی مسمّی می گردد.
و بدین ترتیب، اضداد مثل همدیگر می شوند، و در صورتها تبادل رخ می دهد، و در اسمها تقابل به وجود می آید و مقامات هم جای شان را با یکدیگر عوض می کنند.
— 478 —
سیاستی که منفعت را اساس قرار داده باشد، جانور است
سیاست امروزی که چرخش را بر اساس منفعت گذاشته است، درنده و جانور است؛ اگر با جانور گرسنه دوستی کنی، مرحمتش را نه، بلکه اشتهایش را باز می کند، سپس بر می گردد و مزدِ چنگ و دندانش را هم از تو می طلبد.
به دلیل نامحدود نبودن قوای انسان، جنایتش بزرگ می شود
قوای موجود در انسان، برخلاف حیوان فطرتاً محدود نگردیده است، لذا خیر و شرّی که از انسان صادر می شود، لایتناهی است. هرگاه خودگامی آن، با خودبینی و غرور
و عناد این یکجا شود چنان گناهی (٭):در این هم یک اشاره ی غیبی وجود دارد. مؤلف. سر می زند که بشر تا کنون نتوانسته است بر آن اسمی بیابد. این خود دلیلی است بر وجود جهنم، چون بر آن گناه، کیفری جز جهنم وجود ندارد.
به عنوان مثال: شخصی صرفاً بخاطر راست و درست نشان دادن سخن دروغینش، فلاکت و بدبختی اسلام را قلباً آرزو می کند.
این زمان نیز نشان داده است که: جنت ارزان نیست و جهنم غیر ضروری نیست.
بعضاً یک خیر وسیلهٔ شر می شود
مزیّتی که خواص از آن برخوردار اند، در حقیقت سببی است برای واداشتن آنها به تواضع و محویّت، امّا متأسفانه سبب تحکّم و تکبّر شده است.
و عجز فقرا و فقر عوام هم در حقیقت انگیزهٔ آن است که دیگران بر آنها احسان و مهرورزی کنند، اما متأسفانه در حال حاضر، منجر به ذلت و اسارت شان شده است.
و شرف و افتخارِ محاسنی که در چیزی حاصل شده است، به خواص و رؤسا پیشکش می شود و منسوب می گردد، اما سیّئات و زشتیهایی که از آن نشأت یافته است، بر افراد و عوام تقسیم و توزیع می گردد.
لذا شرفی که عشیرهٔ غالب به آن دست یافته است، با: "آفرین به رییس عشیره!" استقبال می گردد.
اما اگر عکس آن رخ داد، افراد آن عشیره مورد لعن و نفرین قرار می گیرند. این همان شرّ حزین در بشر است!
— 479 —
اگر غایه خیال و هدف وجود نداشته باشد، انانیّت قوت می گیرد
اگر اجتماعی ایده و هدف نداشته باشد، و یا ایده اش به فراموشی سپرده شود، و یا این که تناسی صورت گیرد، بدون شک ذهنها به "أنا" ها برمی گردند و به دَور آن پرسه می زنند. یعنی:
"أنا" قوّت می گیرد و بعضاً به عصب تبدیل می شود، به حدّی که سوراخ نمی شود تا "نحن" شود. پس آنانی که "أنا" ی خودشان را دوست دارند، دیگران را دوست نمی دارند.
حیاتِ اختلال از مرگ زکات و زنده بودن ربا بروز کرده است
معدن و اصل همهٔ انواع اختلالات و تمامی هرج و مرجها و فسادها، و محرّک و منبع همهٔ رذایل و سیّئات و خصلتهای دون، فقط دو کلمه و یا دو جمله است:
جملهٔ اول: "من سیر باشم به من چه که دیگران از گرسنگی بمیرند"
جملهٔ دوم: "تو رنج بکش تا من راحت و آرام باشم، تو کار کن تا من بخورم، از من خوردن، از تو کار کردن!"
تنها داروی شفابخشی که سمّ قاتل را در جملهٔ اول از بیخ و بُن بر می کند، فقط "زکات" است، همان زکات شرعی که یکی از ارکان اسلام به شمار می رود.
و آنچه درخت زقّومِ مندرج در جملهٔ دوم را از ریشه اش قطع می کند، تحریم ربا است. اگر بشر خواستار صلاح و رستگاری است و زندگی اش را دوست دارد، بایستی زکات را وضع نماید و ربا را برچیند.
اگر بشر خواستار حیات است، باید انواع ربا را بکشد
صلهٔ رحم از جانب طبقهٔ خواص به طبقهٔ عوام، برچیده شده است. از پایین (عوام) صدای آشوبها و واویلای انتقام و نالهٔ کین و حسد فوران می زند، و از بالا (خواص) هم آتش ظلم و تحقیر و ثقلتِ تکبّر و انگیزه های تحکّم فرود می آید.
حال آن که باید از پایین: تحبب و اطاعت و احترام و فرمانبرداری بالا شود، البته مشروط بر آن که از جانب بالا هم مرحمت و احسان و شفقت و تربیت فرود آید.
— 480 —
پس اگر بشر خواستار زندگی است، باید به زکات چنگ بزند و ربا را طرد نماید. چون عدالت قرآن به دَر عالم ایستاده است و به ربا می گوید: "دخول ممنوع، برگرد!". اما بشر به این أمر گوش فرا نداد و سیلیِ خوبی خورد.. (٭):اشارهٔ غیبیِ قوی است، چون بشر گوش نکرد و با جنگ جهانی دوم این سیلی سخت را هم خورد. مؤلف. او باید پیش از خوردن سیلی قوی تر و خطرناک تر، به این أمر گوش فرا دهد.
بشر، آن گونه که قید اسارت را درهم شکست، قید مزدوری
را هم پاره پاره خواهد کرد
در یک رؤیا گفته بودم که:
جنگهای خفیف و کوچکِ دولتها و ملتها، جایش را به جنگ های شدیدی میان طبقات بشر خالی می کند. زیرا انسان در طول تاریخ، اسارت را نپذیرفت و با خونش زنجیرها را درهم شکست، اما اکنون اجیر و مزدور شده است و بار آن را می کشد. اما روزی، آن را هم خواهد شکست.
سرِ انسان پس از پشت سر گذاشتن پنج دوره، سفید شده است، و آن دوره ها عبارتند از:
وحشیّت و بدویت و بردگی و اسارت و اکنون هم أجیر و مزدور است، این گونه آغاز گردیده است و اینگونه سپری خواهد شد.
راه غیر مشروع به سمت خلاف مقصود می رود
"القاتل لا یرث" یک دستور عظیم است.
کسی که از راه نا مشروع به سوی مقصدی می رود، غالباً با خلاف مقصودش مجازات می بیند.. محبّت اروپا، محبّت غیر مشروع است و عاقبتِ تقلید از آن و ألفت با آن، جواب دشمنی غدّارانه از سوی محبوب را با خود دارد و جنایت است!
آری، فاسق محروم است و به لذت و نجات دست نمی یابد.
— 481 —
در جبریه و معتزله می توان دانه ای از حقیقت را یافت
ای طالب حقیقت!
نگاه شریعت به ماضی و مصیبت با نگاه آن به مستقبل و معصیت، متفاوت است. زیرا به ماضی و مصایب، به نظر و قدر الهی می نگرد، پس سخن در اینجا از آنِ جبریّه است. اما به مستقبل و معاصی، با نظر تکلیف الهی می نگرد، پس سخن در این جا از آن معتزله است. و این گونه، جبریه و معتزله مصالحه می کنند.
پس در این مذاهب باطل، دانه ای از حقیقت موجود مندرج است، و جایگاه خاصی در آن دارد، و باطل از تعمیم آن به وجود می آید.
عجز و جزع، کار بیچارگان است
اگر خواستار حیات هستی در آنچه چاره و راه حل دارد به عجز چنگ مزن. اگر خواستار راحت و آرامش هستی در آنچه چاره و علاج ندار، به جزع (داد و فریاد) مپرداز.
گاهی یک چیز کوچک کار بزرگی را انجام می دهد
گاهی شرایطی به وجود می آید که تحت آن، اندک حرکتی، انسان را به اعلی علیین می رساند. و در حالاتی هم حرکت کوچکی کاسبش را به اسفل سافلین سرنگون می سازد.
به بعضیها یک آن معادل یک سال است
برخی از فطرتها به یکباره می درخشد، و برخی دیگر تدریجی است و اندک اندک بالا می آید. طبیعت انسانی به هردوی آنها شباهت دارد و با در نظر داشت شرایط و احوال تغییر می کند. بعضاً به شکل تدریجی می رود و در مواردی نیز همچون باروت ظلمانی است، به یکباره منفجر می شود و یک آتش نورانی از آن فوران می زند.
چه بسا یک نگاه، زغال را به الماس تبدیل می کند.
و چه بسا یک تماس، سنگ را به اکسیر مبدّل می سازد.
— 482 —
چنانکه یک نظر پیامبر (ص) یک جاهل بدوی را یکدم به یک عارف نورانی منقلب می ساخت. اگر خواستار میزان هستی، حضرت عمر رضی الله عنه پیش از اسلام و بعد از آن، در مقابلت قرار دارد. و مثال آن دو: همچون بذر و درخت است که دفعتاً به بار نشست و میوه داد. بدین سان، آن نگاه احمدی و آن همّت نبوی در جزیرة العرب، به یکباره سراسرفطرتهای زغال شده را به الماسهای تابانی مبدّل ساخت. و اخلاق باروت مانند را درخشاند و به نور های منوّر تبدیل شدند.
دروغ، یک لفظ کافر است
یک بذر از صدق و راستی، خروارها دروغ را می سوزاند.
و یک دانهٔ حقیقت، قصری از خیال را ویران می سازد.
پس صدق، اساس بزرگ و گوهری تابان است، و گاهی ی در صورت موجودیت ضرر ی جایش را به سکوت می دهد؛ اما برای دروغ، مجالی وجود ندارد، هرچند سود و منفعتی در آن باشد. هر سخنت باید راست و هر حُکمت باید حق باشد.
ولی این را باید خوب بدانی که: حق نداری هر راست را به زبان بیاوری.
این قاعده را دستور خود بگردان: "خُذ ما صَفَا دَع ما کَدَر"
زیبا ببین و زیبا بنگر، تا فکر و اندیشه ات زیبا شود؛ زیبا بدان و زیبا فکر کن. تا زندگیِ لذیذ و آرام را دریابی.
أملِ مندرج در حسن ظن، زندگی را در زندگی می دمد.
در حالی که یأسِ نهان در سوء ظن، مخرّب سعادت و قاتل زندگی است.
مجلسی است در عالم مثال
(موازنه ای است میان مدنیت حاضر و شریعت غراء، و دَهایِ علمی و هُدای شرعی)
در آغاز متارکهٔ جنگ جهانی اول، در یکی از شبهای جمعه و در رؤیای صادق به مجلس با شکوهی در عالم مثال داخل شدم، در آنجا از من پرسیدند:
"پس از این شکست، وضعیت عالم اسلام چگونه خواهد شد؟"
من به صفتِ سفیر عصر حاضر، پاسخ دادم و آن ها هم گوش فرا دادند.
— 483 —
این دولتی که از گذشته ها مسئولیت حمایت از استقلال عالم اسلامی و اعلای کلمة الله را با انجام فرض کفایی جهاد، بر عهده گرفته است، و خود را آمادهٔ فدا شدن در راه عالم اسلام ی که پیکر واحدی است- ساخته و لوای خلافت را برافراشته است.. آری، این دولت و این امت اسلامی بجای این فلاکتها و بلاها، بدون شک سعادت و حرّیت را به عالم اسلام به ارمغان خواهد آورد و مصیبتهای گذشته را در آینده تلافی خواهد کرد؛ شخصی که با پرداخت سه، می تواند سیصد به دست آورد به هیچ وجه زیان نکرده است، و شخص با همّت، حالت حاضرش را به آیندهٔ روشنی مبدّل می سازد. پس این مصیبت باعث آن شد که شفقت و اخوت و تساند اسلامی را به گونهٔ خارق العاده ای در میان ما برانگیزد.
انکشاف اخوت میان مسلمانان سبب سریع فروپاشی و تخریب مدنیّت حاضر می گردد و صورت این دنیّت حاضر دگرگون خواهد شد و نظام آن برهم خواهد خورد و آنگاه مدنیت اسلامی ظهور خواهد کرد و مسلمانان، اولین کسانی خواهند بود که با اراده و اختیار خودشان به آن داخل می شوند. اگر موازنه می خواهی؛ به اساسات و آثار مدنیّت شرعی و مدنیّت فعلی دقت و نظر کن.
اساسات مدنیت فعلی منفی است، ارزش و هست و بود آن پنج اساس منفی است و چرخهای آن روی آنها می چرخد.
چون نقطهٔ استناد آن: به جای حق، قوّت است؛ و شأن قوت هم تجاوز و تعرض می باشد. و از این، خیانت بروز می کند.
هدفِ قصد آن: به جای فضیلت، یک منفعت خسیس است، و شأن منفعت: تزاحم و تخاصم می باشد. و از این، جنایت بروز می کند.
قانون آن در زندگی: به جای تعاون، جدال و مخاصمه است و شأن جدال هم عبارت است از: تنازع و تدافع، و از این، سفالت بروز می کند.
اساس رابطه اش بین اقوام: عنصریت پروری است که بر علیه دیگران رشد می یابد و با بلعیدن دیگران پرورش می یابد و قوت می گیرد، و شأن نژاد پرستی و عنصریت و ملیّت گرایی منفی هم چنین تصادمهای مدهش و تلاطم فجیع است، و از این، نابودی و هلاکت بروز می کند.
— 484 —
و پنجمین آن: یعنی خدمت جذّاب آن، تشجیع هوی و هوس، و فراهم آوری امکانات و تسهیل و اشباع غرایز و خواهشات نفسانی است، و ازین سفاهت بروز می کند. و شأن هوی و هوس همواره این است که: انسان را مسخ می کند، و سیرتش را تغییر می دهد و در نتیجه، انسانیت را دگرگون می سازد و از نظر معنوی مسخ می کند.
اگر اکثریت این مدنیها را زیر و رو کنی و باطن شان را برملا سازی، در صورت شان سیرتِ میمون و روباه و مار و خرس و خوک را خواهی دید.
آری، آنچه در برابر خیالت قرار خواهد گرفت، پوست و پشم اینها خواهد بود.. و آثارشان هم علیه شان دلالت می کند.
در زمین میزانی جز موازین شریعت کارا نیست، شریعت، رحمتی است اهدا شده از آسمان قرآن.
اما اساسهای مدنیّتِ قرآن، مثبت و ایجابی است و چرخ سعادت آن روی پنج اساس مثبت می چرخد.
نقطهٔ استناد آن: به جای قوّت، حق است. و شأن دایمی حق: عدالت و توازن است، و از این، سلامت سرچشمه می گیرد و شقاوت زوال می یابد.
و هدف آن: به جای منفعت، فضیلت است، و شأن فضیلت محبّت و تجاذب است و از این هم، سعادت سرچشمه می گیرد و عداوت زایل می گردد.
دستور آن در زندگی: به جای جدال و قتال، تعاون است و شأن این دستور هم اتحاد و تساندی است که مایهٔ زندگی جماعتها می باشد.
و طرز خدمت آن بر جامعه: به جای هوا و هوس، هُدای هدایت است و شأن هُدی: به ارمغان آوردن ترقی و رفاهِ شایسته برای انسان و تنویر و تکامل بخشیدن به گونه لازم بر روح اوست.
و عاملش در راه ایجاد رابطه میان طبقات بشر: رابطهٔ دینی، پیوند وطنی، علاقهٔ صنفی و شغلی و اخوت ایمانی است. و شأن این رابطه هم، اخوت صمیمانه، سلامت عمومی و طرد عنصریت و ملیّت گراییِ منفی در بین کتله ها است.
هرگاه تجاوزی از خارج صورت گیرد، او هم موقف تدافعی اتخاذ می کند.
— 485 —
و اکنون دریافتی که چرا عالم اسلام از مدنیت حاضر روی برتافت و آن را نپذیرفت و مسلمانان با ارادهٔ خود در آن داخل نشدند.
چون به سودشان نیست و به دردشان نمی خورد، زیرا قید وحشتناک اسارت را بر آنان زده است، بل به جای این که تریاک شفابخشی برای نوع انسان باشد، زهر کشنده ای شده است. چون هشتاد در صد بشریت را در مشقت و شقاوت انداخته است تا ده در صد آنها در سعادت مزخرفی زندگی کنند! اما ده در صد دیگر را بین اینها و آنها در بی راحتی افکنده است.
و سود بدست آمده از تجارت هم به چنگ اقلیّت ظالم افتاده است، حال آنکه سعادت حقیقی آن است که مایهٔ سعادت کلّی گردد و یا دست کم باعث نجات اکثریت قرار گیرد.
و قرآنی که به عنوان رحمت برای نوع بشر نازل شده است فقط آن شیوهٔ از مدنیت را می پذیرد که به همگان و یا به اکثریت سعادت آور باشد، اما در مدنیت حاضر، لگام هوس گسسته است، و خواهشات آزاد است و حرّیت حیوانی حکمفرماست. هوس تحکّم می کند و هوی هم مستبّد است، و حاجات غیر ضروری را در حکم حوایج ضروری قرار داده است؛ و بدین گونه راحت و آرام را از بشر سلب نموده است.
مدنیت حاضر، انسان را که در زندگیِ بدوی محتاج چهار چیز بود، نیازمند صد چیز ساخته و در ردیف فقرا و بینوایان قرار داده است، تا جایی که دیگر، سعی حلال برای رفع نیازها کافی نیست. این مدنیت بشر را به حیله و حرام واداشته و از همینجا پایه های اخلاق را فاسد کرده است. چون جامعه و بشریت را با هاله ای از هیبت و رعب پوشانده و ثروت را به دست گرفته است و فرد و شخص را فقیر و فاقد اخلاق ساخته است.
این أمر، شواهد بسیار دارد. تمام وحشیگریها و جنایات و غدر و خیاناتی را که بشر در قرون أولی مرتکب شده بود، این مدنیّت خبیث فقط در یک بار آن همه را استفراغ کرد، و بازهم معده اش خراب خواهد شد (٭):یعنی استفراغ بعدی اش از این هم بدتر خواهد بود. آری، با دو جنگ جهانی چنان استفراغ کرد که خشکی دریا و هوا را آلوده ساخت و خون آلود کرد. مؤلف. و در روزهای آینده استفراغ خواهد کرد.
از این جا می توان دریافت که چرا عالم اسلامی در قبول آن مضطرب و پریشان، و برخوردش سرد بوده است. آری، این استنکاف اسلام، معنی دار و جای تأمل است.
— 486 —
آری، نور الهی که در شریعت غرّاء وجود دارد، ویژگی خاصی به آن می بخشد که عبارت است از:
استقلالی که منجر به استغنا می شود. و همین خاصیت است که اجازه نمی دهد تا دهاء روم- که روح این مدنیت است- بر آن نور هدایت تحکّم ورزد، و هدایتِ شریعت با فلسفهٔ این درهم آمیزد و عجین و تلقیح شود. و شریعت هرگز تابع این دهاءِ : منظور از کلمهٔ دهاء در این مبحث، عبارت است از: مفاهیم مادی تمدن غرب، یا فکر مادی در فلسفهٔ آن. ما این کلمه را به دلیل تجانس زیبایی که با هدی داشت همانگونه که بود نقل کردیم. مترجم. نخواهد شد.
چون شریعت، شفقت و عزت ایمان را در روح اسلام می پرورد. قرآن معجزالبیان حقایق شریعت را در ید بیضای خود گرفته است. هر حقیقتی در آن دست بیضا همچون عصای موسی است در میدان ساحران. و این مدنیّت سحرانگیز به زودی در برابر آن سجدهٔ حیرت و شگفت خواهد کرد.
اکنون به این دقت کن:
روم قدیم و یونان دو دها داشتند، و آن دو از یک اصل توأمان بودند. یکی خیال آلود بود، دیگری ماده پرست. اما آن دو، همچون روغن و آب، امتزاج ننمودند، و به رغم سپری شدن زمان، و سعی و تلاش مدنیت، و کوشش مسیحیت آن دو استقلال خود را نگه داشتند و در نیامیختند.
و اکنون هم آن دو روح، جسد خود را تغییر دادند، آلمان، جسدِ یکی و فرانسه، جسد دیگری شد. گویا نوعی تناسخ را پشت سر گذاشتند.
ای برادر مثالی!
زمان نشان داد که: آن دو دهایِ دوگانهٔ توأم، اسباب تمزیج را به مانند برزه گاو رد نمودند و تا کنون مصالحه نکرده اند.
مادام این دو همراه، دو دوست، دو برادر و دو همسفرِ راه ترقی و پیشرفت باهم درگیر شدند و مصالحه نکردند، چگونه امکان دارد هدایِ قرآن که اصل و معدن و مطلعِ مغایر و متفاوتی دارد، نور موجود در آن و هدایت شریعت با دهایِ روم و فلسفهٔ آن، که روح این مدنیت اند مصالحه کند و مزج شود!؟ آن دها و این هُدی منشأ متفاوتی دارند.
— 487 —
هُدی از آسمان نازل شد.. و دها از زمین سر برآورد.
هُدی در قلب کار می کند و دماغ را هم به فعالیت وا می دارد؛ اما دها در دماغ کار می کند و قلب را برهم می زند و مکدّر می سازد.
هُدی روح را منوّر می کند به حدی که دانه های آن، غنچه و سنبل باز می کند، و طبیعتِ تیره و تار با آن روشن و تابان می شود. و استعداد کمالی به یکباره راه را می پیماید و نفس جسمانی را خادم گوش به فرمان قرار می دهد. و در سیمای انسان کوشا و با همّت، صورت مَلَک را نقش می زند.
اما دها، پیش از همه به نفس و جسم رو می آورد، و وارد طبیعت می شود و نفس را مزرعه و بسترِ نشو و نمای استعداد نفسانی می گرداند، اما روح را خدمتگزار می سازد و به محافظت دانه ها و بذرها می گمارد و بدین ترتیب، صورت شیطانی را در سیمای انسان نشان می دهد.
هُدی در هر دو حیات، سعادت را به ارمغان دارد، و نور و روشنی را به دارین منتشر می سازد، و انسان را بالا می برد. اما دهای یک چشمِ دجّال مانند (٭):در این هم یک اشاره ظریفی وجود دارد. فقط یک دار و یک زندگی را می فهمد، لذا انسان را یک ماده پرست و دنیا پرور و جانور به بار می آورد.
آری، دها طبیعت کر را می پرستد، و از قوّتِ کور فرمان می برد.
اما هُدی صنعت با شعور را می شناسد و به قدرتِ باحکمت می نگرد.
دها، پردهٔ کفران را بر روی زمین می گسترد.. و هُدی، نور شکران را می پاشد.
از همین راز و رمز است که: دها، کور و کر است.. و هُدی، سمیع و بصیر.
به نظر دها، نعمتهای روی زمین غنیمت بی صاحب اند، لذا بدون سپاسگزاری و شکران به غصب و سرقت آنها مبادرت می ورزد، چون کندن و ربودن از طبیعت، حس درندگی و حیوانی به بار می آورد. اما در نظر هدی، نعمتهای پراکنده در سینه زمین و در سیمای کاینات میوه های رحمت الهی است؛ او در ورای هر نعمت، یک دست محسن را می بیند و انسان را وا میدارد تا با شکر و تعظیم آن را ببوسد.
— 488 —
این را هم انکار نمی کنم که در مدنیّت محاسن زیادی وجود دارد، اما این محاسن نه مال نصرانیت است و نه ایجاد اروپا و نه صنعت این عصر، بلکه مال عموم است و بر همگان تعلق دارد، زیرا از تلاحق افکار، شرایع آسمانی، به ویژه شرع احمدی و از حاجات فطری بشر و از انقلاب اسلامی نشأت یافته است، لذا هیچکس نمی تواند بر آنها تملّک نماید.
و در اینجا رییس آن مجلس مثالی بار دیگر پرسید و گفت:
ای مرد این عصر! بلا و مصیبت همواره در نتیجهٔ خیانت نازل می گردد و سبب ثواب و مکافات است. قَدر یک سیلی به این امت زد و قضا را دخیل ساخت. شما با کدام عملتان به قضا و قدر اجازه دادید که قضای الهی فرمانِ فرود آمدن مصیبت را بر شما داد و شما را آشفته و پریشان ساخت؟ خطای اکثریت همواره سبب نزول مصایب عمومی است.
گفتم: ضلالتِ فکری بشر و عناد نمرودانهٔ او و غرور فرعونانه اش در زمین آنقدر ورم کرد و پُندید که به آسمان رسید و حتی به راز حساس خلقت برخورد و از آسمان، زلزله های این جنگ جهانی را که شبیه طوفان و طاعون است فرود آورد. و خداوند سبحان سیلی سخت آسمانی را بر روی ملحد، بلکه بر همهٔ بشریت زد. زیرا یکی از اسباب و عوامل آن که همهٔ مردم در آن سهیم اند عبارت است از: ضلالت برخاسته از فکر ماده گرایی، و حرّیت حیوانی و استبداد هوی و هوس.
اما سببی که به ما بر می گردد عبارت از آن است که:
ما ارکان اسلام را اهمال و ترک نمودیم؛ زیرا آفریدگار متعال از بیست و چهار ساعت یک ساعت را از ما خواست. آن یک ساعت را به خاطر پنج وقت نماز از ما و به خاطر خود ما خواست و امر کرد، اما ما از روی تنبلی ترک نمودیم و از روی غفلت نادیده گرفتیم. و جزای آن هم این بود که در طول پنج سال متوالی، هر روز به مدت بیست و چهار ساعت ما را با آموزش و تمرینات طاقت فرسا به تحرک و تلاش واداشت، یعنی ما را مجبور ساخت تا مشغول نوعی نماز باشیم! و نیز از ما خواست تا در هر سال یک ماه را بخاطر نفس مان روزه بگیریم، اما ما مغلوب نفس خود شدیم و پروردگار متعال بخاطر کفارهٔ گناهان مان ما را مجبور کرد تا پنج سال روزه بگیریم.
— 489 —
و از مالی که به ما داده است یک چهلم و یا عُشر آن را به عنوان زکات از ما مطالبه کرد، اما ما بخل ورزیدیم و ظلم نمودیم و به حرام آغشته کردیم و با اختیار خود آن را نپرداختیم. او هم ما را به پرداخت زکات متراکم مجبور کرد و از حرام نجات مان داد، چرا که عمل از جنس جزا و جزا از جنس عمل است.
عمل صالح به دو گونه است:
یکی: مثبت و اختیاری
و دیگری: منفی و اضطراری.
همهٔ آلام و مصایب از جملهٔ اعمال صالحهٔ منفی و اضطراری هستند، چنانکه در حدیث هم آمده است و مایهٔ تسلّی ما شده است.
بدین سان، این امّت گنهکار با خونش وضو گرفت و توبه فعلی نمود.
و مکافات و ثواب عاجل آن، یک پنجمِ این ملت را - یعنی چهار میلیون تَن را- به درجهٔ ولایت رساند و مقام و منزلتِ شهادت و غازی بودن را به آنها بخشید.. و بدین طریق، گناهان شان را زدود و پاک کرد.
این مجلس عالیِ مثالی سخنانم را تحسین نمود.
من یکباره بیدار شدم، بلکه با یقظه (بیداری) دوباره خوابیدم. به باور من، یقظه رؤیاست و رؤیا هم نوعی از یقظه.
در اینجا سعید نورسی
و در آنجا نمایندهٔ عصر
اگر جهل، مجاز را به دستش بگیرد آن را به
حقیقت مبدّل می سازد
هرگاه مجاز از دست علم به دست جهل بیفتد، به حقیقت منقلب می شود و درها را به سوی خرافات می گشاید. من در دوران طفولیت دیدم که ماه خسف شده است، وقتی علتش را از مادرم پرسیدم به من گفت: مار آن را بلعیده است. گفتم: پس چرا دیده می شود؟ گفت: مارها در آنجا اینگونه نیمه شفاف هستند.
— 490 —
بدین سان، چنین مجازی، حقیقت پنداشته شد. حال آن که خسوف ماه به أمر الهی با حایل شدن زمین بین خورشید و ماه در دو نقطهٔ تقاطعِ مدارشان که سَر و دُم است، رخ می دهد.
و آن دو قوس موهوم، به اسم "تنّینین" (دو مار) یاد می شوند، اما اسمی که بر اساس یک تشبیه خیالی اطلاق گردیده بود، به مسمّی (حقیقی) تبدیل شده است. تنّین هم مار می باشد.
مبالغه، ذم ضمنی است
هرگاه به توصیف چیزی می پردازی، همآن گونه که هست وصفش کن. به باور من، مبالغه در مدح، ذم ضمنی است. احسانی بیش از احسان الهی، احسان نیست.
شهرت ظالم است
شهرت، یک مستبد است، چون مال دیگران را در ملکیّت صاحبش در می آورد. چنانچه در بین لطایف و طنز های ملا نصرالدین، مال اصلی وی زکاتش (یعنی یک دهم آن طنز ها از اوست) می باشد.
و هاله ای از خیالی که به گرد رستم سیستانی انداخته شده بود، به مدت یک عصر به غارتِ مفاخر ایران پرداخت. لذا آن نامدار خیالی با غصب و غارتها باد کرد، تا آن که با خرافات درهم آمیخت و نوع انسان را پشت سر گذاشت.
آنانی که دین و حیات را قابل تفریق می پندارند سبب فلاکت هستند
اشتباه "تُرکِ ژون" این است که او نفهمید که دین اساس زندگی است. او ملت و اسلام را دو امر جداگانه پنداشت. زیرا مدنیت حاضر همواره همین وَهم را القا می کرد و بر افکار، چنین مستولی شده بود که: سعادت و خوشبختی در خود حیات است. اما اکنون زمان نشان داد که نظام مدنیّت فاسد و مضرّ است. (٭):اشارهٔ غیبی واضحی است بر مدنیت بی دین و ظالمی که در حالت سکرات قرار دارد. مؤلف.
و تجارب قطعی هم این را به ما نشان داد که: دین، زندگی برای زندگی و همچنان نور و اساس آن است. و احیای این ملت با احیای دین امکان پذیر می باشد. اسلام به آن پی برد...
— 491 —
بر خلاف دین دیگر، پیشرفت و ترقّی ملت ما به نسبتِ تمسک آن به دین است و تدنّی و سقوطش هم به درجهٔ اهمال دین بستگی دارد. این یک حقیقت تاریخی فراموش شده است.
مرگ، آن گونه که گمان می شود دهشتناک نیست
ضلالت وهم آلود است، موت را ترسناک و دهشتناک نشان می دهد. مرگ، تبدیل جامه و تحویل مکان و رفتن از سجن به سوی بوستان است. هرکه خواهان حیات است باید شهادت را طلب کند. قرآن بر زنده بودن شهید اشاره می کند.
شهیدی که درد سکرات را نچشیده است خود را زنده می شمارد و زنده می بیند، اما زندگی جدیدش را نزیه تر و پاکتر از قبل می یابد و گمان می کند که نمرده است. و دقت کن، نسبت شهدا با مردگان به این مثال می ماند:
دو مرد، در خواب، در باغچهٔ زیبایی که پر از انواع لذایذ است قدم می زنند. یکی، می داند که خواب می بیند، لذا لذت نمی برد و مفرح نمی شود، بلکه تأسف می کند. و دیگری می داند که دیده هایش حقیقت است و در عالم بیداری است، لذا از لذایذ آنجا حقیقتاً لذت می برد.
رؤیا، سایهٔ عالم مثال و عالم مثال، سایهٔ عالم برزخ شده است، اینجاست که دساتیر این عالمها شبیه یکدیگر اند.
سیاست، در عالم افکار یک شیطان است، از آن باید استعاذه نمود!
سیاست مدنی، اکثریت را در راه اقلیت فدا می سازد. بلکه اقلّ ظالم، اکثر عوام را در راه مقاصد خودش قربان می کند.
اما عدالت قرآنی، حتی زندگی یک معصوم را فدا نمی سازد و خونش را نه بخاطر اکثریت، حتی بخاطر همهٔ بشریت هم هدر نمی دهد. زیرا آیهٔ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ (المائدة: ٣٢) دو راز بزرگ را در برابر دیدگان انسان می گذارد.
اول: عدالت محض است. این همان دستور بزرگی است که فرد و جماعت و شخص و نوع بشر را به یک نگاه می بیند، اینها آن گونه که در نظر قدرت الهی باهم برابر اند، عدالت الهی نیز آنها را به یک دید می بیند. و این یک سنت دایمی است.
— 492 —
یک شخص واحد می تواند خود حقش را فدا کند، اما حق وی حتی بخاطر عموم انسان ها نمی تواند فدا شود.
زیرا ابطال حق، و ریختن خون و ازالهٔ عصمتش به ابطال حق همهٔ انسانها و ازالهٔ عصمت آنها و ریختن خونشان شباهت دارد.
راز دوم این است که: اگر یک انسان خودگام، بی گناهی را در راه حرص و هوسش به قتل برساند، چنانچه مانع هوسش شوند، او در صورت توان، دنیا را ویران می سازد و بنی آدم را محو و نابود می گرداند.
ضعف، خصم را شجاع می گرداند
خداوند بنده اش را می آزماید، اما بنده حق آزمودن
پروردگارش را ندارد
ای خایف و ضعیف!
خوف و ضعفت بیهوده است و علیه توست. زیرا تاثیرات خارجی را شجاعت می بخشد و جلب می کند.
ای وسوسه گرِ وهّام!
یک مصلحت محقق، بخاطر یک مَضرّت موهوم فدا ساخته نمی شود. لازمهٔ تو سعی و تلاش است و نتیجه به خداوند تعلق دارد. در کار او نمی توان مداخله کرد. او بنده اش را به میدان آزمون می کشد و می گوید: "اگر چنین کنی، چنان خواهم کرد!" اما بنده حق ندارد و نمی تواند پروردگارش را امتحان کند و بگوید:
"اگر پروردگارم مرا در این کار مؤفق ساخت، من هم این کار را خواهم کرد" هرکه چنین گفت از حدش تجاوز نموده است.
شیطان، به عیسی بن مریم علیه السلام گفت: مدام هرچیز را او انجام می دهد و جز آنچه مقدّر است به تو نمی رسد، پس خود را از سر این کوه بینداز، و ببین با تو چه می کند؟
عیسی علیه السلام به او گفت:
ای ملعون! خداوند بنده اش را می آزماید اما بنده حق آزمودن پروردگارش را ندارد!.
— 493 —
در آنچه خوشت می آید افراط مکن
گاهی درمان یک درد، دردی است برای درد دیگر، و در مواردی هم پاد زهر، زهر می شود. هرگاه درمان از حد بگذرد، درد می آورد و می کشد.
چشم عناد، مَلَک را شیطان می بیند
کار عناد این است: زمانی که شیطان کسی را یاری دهد، می گوید او "مَلَک است" و رحمت خدا بر او باد. اما اگر ملَکی را در صف مخالفش ببیند، می گوید: "او شیطان است و لباسش را تغییر داده است!" لذا به عداوت و لعن و نفرین بر می خیزد.
پس از آن که حق را یافتی بخاطر أحق، به اختلاف دامن مزن
ای جویندهٔ حقیقت!
وقتی اتفاق در حق، اختلاف در أحق است، پس حق از أحق، أحق تر است؛ و حَسن از أحسن، أحسن تر می باشد.
اسلام، سلم و سلامت است در داخل نزاع و خصومت نمی خواهد
ای عالم اسلامی! حیات تو در اتحاد است.
اگر خواستار اتحاد هستی، این را دستور کارت قرار بده:
به جای "هو الحق" باید "هو حق" باشد.
و به جای "هو الحسن" باید "هو حسن" باشد.
هر مسلمان در مورد مسلک و مذهب خودش باید بگوید: این "حق" است کاری به کار دیگران ندارم، اگر از دیگران زیبا است، از من زیباتر است. او حق ندارد بگوید: مذهب من حق است و دیگران باطل، یا فقط مذهب من خوب است و دیگران اشتباه و زشت است!
بدون شک، تنگ نظری و انحصار ذهن بر چیزی از حبّ نفس ناشی می گردد و سپس به مرض مبدّل می شود و از این هم نزاع بر می خیزد.
تعدّد داروها بر اساس تعدّد دردها است و این تعدّد، حق است.. و بدین سان، حق نیز متعدّد می شود. و حاجتها و غذا ها متنوع اند و این تنوع شان حق است. و این گونه،
— 494 —
حق هم تنوع می یابد. تکثّر استعدادها و وسایل تربیتی، حق است.. بدین ترتیب، حق هم تکثر می کند.
یک مادّهٔ واحد، با توجه به دو مزاج، هم زهر است و هم پادزهر. در مسایل فرعی حقیقت ثابت نیست بلکه اضافی و مرکب است زیرا نسبیّت مرکّبی مطابق مزاجهای مکلّفین دارد این گونه تحقق می یابد و مرکّب می شود.
صاحب هر مذهب به گونهٔ مهمل و مطلق حکم می کند و تعیین حدود مذهبش را به تمایل و اختلاف مزاج می گذارد، و این تعصب مذهبی است که سبب تعمیم می گردد و التزام به تعمیم هم سبب نزاع می شود.
پرتگاههای عمیقی که پیش از اسلام میان طبقات بشر وجود داشت و همچنان دوری عجیب شان از همدیگر خواستار تعدد انبیاء، تنوّع شرایع و مذاهب متعددی در یک وقت بود.
اما اسلام، انقلابی در بشریت بوجود آورد و بشر را به یکدیگر نزدیک ساخت و شریعت، اتحاد نمود و پیغمبر واحد شد.
و به دلیل همسان نبودن سویه ها، تعدد مذاهب به وجود آمد. و هرگاه سویه ها همسان گردید و تربیت واحدی کافی آمد، مذاهب هم اتحاد خواهند نمود.
در ایجاد و جمع اضداد حکمت بزرگی نهفته است
در دست قدرت شمس و ذرّه یکسان است
ای برادری که داری قلب هوشیار هستی!
از جمع اضداد است تجلی اقتدار.
در موجودیت ألم در لذت، شرّ در خیر، قبح در حُسن، ضرر در نفع، نقمت در نعمت و نار در نور.. راز بزرگی نهفته است. آیا می دانی چرا؟
این بدان خاطر است که تا حقایقِ نسبی ثبوت و تقرر یابد، و اشیای زیادی از شیئ واحد بیرون آید و به وجود نایل گردد و ظهور کند.
با سرعت حرکت، یک نقطه به یک خط تبدیل می شود، و یک پرتو نور با سرعت دوران به دایره ای از نور مبدّل می گردد.
— 495 —
پس وظیفهٔ حقایقی نسبی در دنیا همچون دانه هایی است که سنبلها از آن سر بر می آورند، همین است که گِل کاینات و روابط نظام و علایق نقوش آن را تشکیل می دهد.
اما در آخرت، این اوامرِ نسبی حقایق حقیقی می شوند.
مراتب وجود حرارت از تخلل برودت به میان می آید؛ و درجات حُسن از تداخل قبح است، پس سبب، علت قرار می گیرد.
ضیاء مقروضِ ظلمت و لذت مدیون ألم است و صحت بدون مرض نیست. اگر جنت نباشد جهنم هم تعذیب نمی کند، بدون موجودیت زَمهَریر، جهنم هم کامل نیست، اگر زمهریر نباشد، جهنم هم توان احراق را ندارد.
آن خلّاقِ لم یزل حکمتش را در خلقت اضداد نشان داد، و حشمت و شکوه اش متجلی گردید.
و آن قدیر لایزال قدرتش را در جمع اضداد نشان داد، و عظمت و جلالش ظهور نمود.
مدام آن قدرت الهی لازمهٔ ذاتیِ اوست، پس بالضروره ضدی در آن ذات ازلی وجود ندارد، و عجز، قادر به تخلل نیست، و قدرت او از مراتب پاک و نسبتش به هر چیز یکی است و چیزی بر او سنگینی نمی کند.
و خورشید، مشکات نور آن قدرت، و سطح بحر، آیینهٔ نور این مشکات است و چشمان شبنمها آیینه های آنند.
آن گونه که چهرهٔ پهناور دریا آیینهٔ آن خورشید است، قطره های این جبین چیندار نیز آن را نشان می دهند. و چشمان کوچک شبنم، همچون ستارگان می درخشد. همهٔ این ها عین هویت را دارند. پس در نظر خورشید شبنم و دریا یکی است، و قدرت نیز نظیر همین است. چون مردمک چشم شبنم، خورشید کوچکی است، و این خورشید محتشم هم شبنم کوچک است. مردمک چشم او نوری را از خورشیدِ قدرت الهی دریافت می دارد و همچون قمر قدرت می شود. و سموات یک بحر است، و قطرات که همان شموس و نجوم اند با یک نفس رحمانی در چین جبین شان موج می زنند.
بدین سان، قدرت تجلّی نمود و پرتوهای نورانی را روی آن قطرات افشاند.
— 496 —
هر خورشید یک قطره، و هر ستاره یک شبنم و هر پرتو یک تمثال است.
پس آن خورشیدِ قطره مانند، انعکاس کوچکی است از تجلّی آن فیض بزرگ؛ و آن لُمَیعهٔ زجاجه شیشه اش را مجلّا می سازد و مروارید مانند می درخشد. و آن ستاره شبنم مانند، در چشم لطیفش جایی را به آن پرتو مهیّا می سازد و پرتو، چراغی می شود و چشم او شیشه آن چراغ و بدین گونه، مصباح آن نورانی می شود.
اگر مزیتی داشته باشی زیر خاکِ خفا دفن کن تا نشو و نما یابد
ای آن که دارای مزیّت و خاصیتی مشهور هستی!
با تعیّن و تشخص ظلم مکن، اگر تو تحت پردهٔ خفا بمانی، به برادرانت برکت و احسان خواهی داد. و در عقب پرده هر برادرت، تو، سر بر خواهی آورد، و ممکن است او هم تو شود، و بدین گونه، می توانی نظر احترام را به سوی هر برادرت جلب کنی.
اما اگر معیّن گردی و از زیر پرده بدر آیی، در حالی که در زیر پرده مُکرِم هستی، در بیرون پرده ظالم خواهی شد و در حالی که در آنجا خورشید بودی، در اینجا سایه خواهی انداخت و منزلت برادرانت را پایین آورده و از احترامشان خواهی کاست.
پس معلوم می شود که تعیّن و تشخّص دو أمرِ ظالم اند.
وقتی صداقت راستین این چنین باشد و این چنین ببینی، پس وای به حال کسبِ تشخّص و شهرت، با تصنّع دروغین و ریا؟!
پس این یک سرّ عظیم و حکمت الهی و نظام احسن است که یک فردِ فوق العاده در بین همنوعان خودش با ستر و خفا پرده می کشد و بدین گونه، به دیگر همنوعانش قیمت می دهد و مستحسن میگرداند.
مثالی فرارویت می گذاریم:
ولیّ در بین انسانها، و أجل در عمر، مجهول و مخفی است. و همچنان در روز جمعه ساعتی مستتر موجود است اگر دعا کنی قبول می شود، در رمضان یک شب ذیقدر منتشر و در اسمای حسنی اکسیر اسم اعظم مضمر است.
راز لطیف و ارزش بزرگ این مثالها این است که:
در ابهام اظهار می کند و در اخفا به اثبات می رساند.
— 497 —
به طور مثال: در ابهام اجل موازنه ی موجود است که می تواند در هر وضعیت و هر دقیقه به سراغ انسان بیاید. کَفَتَینِ خوف و رجا، خدمت عقبا، دنیا؛ توهّم بقا به عمر لذت می بخشد.
بنابر این، عمر مجهولی که بیست سال را در بر می گیرد بهتر است از هزار سال عمری که نهایتش پیداست. زیرا پس از سپری شدن نصف این عمر، حالتی به شخص دست می دهد که گویا با سپری شدن هر ساعت، به سوی چوبهٔ دار قدم بر می دارد.
غم و اندوهی که مستمر و دنباله دار است، راحت و آرامش را از انسان سلب می کند.
تحسس بالاتر از رحمت و غضب خداوند (جَلَّ جَلالَهْ) خطا است
رحمتی بیشتر از رحمت خدا و غضبی بالاتر از غضب او وجود ندارد.
وقتی چنین است کار را به آن عادل رحیم بسپار، چون شفقتِ بیش از حدّ، ألیم است و غضبِ بیش از حدّ نیز ذمیم است.
اسراف دروازهٔ سفاهت و سفاهت هم دروازهٔ سفالت است
ای برادر مسرفم!
از لحاظ تغذّی، دو لقمه ای که بهای یکی یک قِران و دیگری ده قِران است، قبل از داخل شدن به دهن و پیش از گذشتن از گلو باهم برابر اند.
تفاوت، همان ذوقی است که برای چند ثانیه فقط در دهنِ شخص غافل و بیهوش دوام می کند، چون قوهٔ ذایقه با همین تفاوت همواره او را فریب می دهد.
این قوّهٔ ذایقه دربان و مفتش جسم و معده است.
تأثیر آن منفی (سلبی) است نه مثبت (ایجابی). و وظیفهٔ آن تنها تلطیف و راضی ساختن دربان است، تا به ذوق و نوش آن بیهوش ادامه دهد.
مشوش ساختن او در انجام وظیفهٔ اصلی اش و دادن یازده قِران به جای یک قِران، یک پیشهٔ شیطانی است.
هوسِ این کار را در دل مپروران، چون تو را به سفیه ترین نوع اسراف و سقیم ترین نوع تبذیر می کشاند.
— 498 —
قوهٔ ذایقه تلگرافچی است
با تلذّذ، بدراهش مکن
(٭):این قطعه هستهٔ رسالهٔ اقتصاد است، بلکه رسالهٔ اقتصاد را که ده صفحه است قبل الوجود در ده سطر خوانده است. مؤلف.
ربوبیت الهی به فضل و حکمت و عنایتش با دهن و بینی انسان دو مرکز را تأسیس نموده است و در آن دو مرکز، پاسگاه مرزی و مخبران (جاسوسان) را هم جابجا کرده است. و در این عالم صغیر رگها را به منزلهٔ تلفن و عصبها را به سان تلگراف قرار داده است. و عنایت او شامّه را مأمور ارسال مکالمات تلفنی، و ذایقه را مسئول ارسال تلگرافها گماشته است.
و آن رزّاق حقیقی از روی مرحمتش، شناسنامه و تعرفهٔ ارزاق را هم روی آنها نصب نموده است که طعم و رنگ و رایحه است.
پس این خواصِّ ثلاثه، از جانب آن رزاق، یک اعلاننامه و یک دعوتنامه و یک اجازه نامه و یک دلّال است که نیازمندان و خریداران با آن جلب می گردند.
و آن رزّاق کریم به حیوانات مرزوقش آلت هایی را برای چشیدن و دیدن و بوییدن داده است. و طعام را نیز با تزیینات مختلفی آراسته است تا دلهای مشتاق را بدین گونه تسلّی دهد و شوق بی پروایان را با تهیّج بر انگیزد.
هنگامی که غذا وارد دهن می شود، ذایقه به هر سمت و سوی بدن تلگراف می فرستد و شامّه هم تلفن می کند و نوعیّت و چگونگی غذای وارده را خبر می دهد.
مرزوق هایی که حاجات شان مختلف و جدا جدا است، طبق پیامهای دریافت شده عمل می کنند و خود را آماده می سازند و یا هم جواب رد می آید. آنگاه دروازه (دهن) غذا را بیرون می اندازد و بر رویش هم تف می کند.
وقتی حسّ ذایقه از طرف عنایت الهی مأمور این کار است، پس او را با ذوق بیراه مکن و با تلذیذ فریبش مده.
چون او هم فراموش می کند که اشتهای واقعی کدام است، و آنگاه اشتهای کاذبی می آید و هوش از سرش می برد و خطای آن شخص را با بیماریها و مریضیها و علتها مجازات می کند.
— 499 —
بدان که لذت حیقیقی از اشتهای حقیقی بر می آید.
و اشتهای واقعی از نیازِ صادق و واقعی بروز می کند.
و در این لذت کافی، شاه و گدا باهم برابر اند.
از نقطه نظر گرفتن لذت، یک دینار و یک درهم مساوی و برابر می شوند و به درد هم مرهم می شود.
طرز نظر نیز همچون نیّت، عادت را به عبادت تبدیل می کند
به این نقطه دقت کن:
آن گونه که عادات مباح، با نیّت به عبادت تبدیل می شود.
علوم تکوینی نیز با نوع نگرش، معارف الهی می شود.
هرگاه با نظر حرفی و با تدقیق و تفکر و از نقطه نظرِ صنعت و اتقان به این علوم بنگری، یعنی، به جای گفتنِ: "چه زیباست!" اگر بگویی: "چه زیبا آفریده است، صانع! و صنعتش مثلاً ماهی را چه نیکو آفریده است!" و از این دیدگاه به هستی بنگری، خواهی دید که نقشِ نقّاش ازلی و لمعهٔ قصد و اتقان در نظام و حکمتش، شبهات را تنویر می کند و می زداید.
و آنگاه علوم تکوینی به معارف الهی تبدیل می شود.
اما اگر نگاهت به کاینات با معنی اسمی باشد و به لحاظ "طبیعت" بودن، آن را یک پدیدهٔ ذاتی و خود به خودی بدانی، آن هنگام، دایرهٔ فنون به میدان جهل مبدّل می گردد.
و حقیقتهای بیچاره در دستان بی ارزش، از ارزش می افتد؛ و این أمر، گواهان فراوان دارد.
در چنین زمانی، اذن شرعی ما را در ترفّه خود مختار نمی گذارد
هرگاه لذایذ ما را به سوی خود فرا خواند باید بگوییم: "فرض کن خوردم" شخصی که این را دستور کار خود قرار داده بود، مسجدی را نخورد.
(٭):در استانبول مسجدی به نام "فرض کن خوردم" وجود دارد. شخصی با گفتن "فرض کن خوردم" هوای نفسش را پایمال نموده، با پول هایی که از چنگ هوسش نجات داده بود، این مسجد را بنا کرده است. مؤلف.
— 500 —
در گذشته اغلب مسلمانها گرسنه نبودند، از این رو، اختیار تناعم تا حدی جایز بود.
اما اکنون اکثریت با گرسنگی دست و پنجه نرم می کنند، پس اختیار تلذّذ جواز شرعی اش را از دست داد.
چون طرز معیشتِ سواد اعظم و بیشتر معصوم ها، بسیط و ناچیز است، پس باید به غذای ساده بسنده نمود و تابع آنها شد.
و این هزار بار بهتر است از مشابهت با اقلیّت اسرافگر و پیروی از شیوهٔ مرفهانهٔ مشتی سفیه.
بعضاً عدم نعمت، نعمت است
حافظه یک نعمت است، اما در شخص دور از اخلاق و در زمان مصیبت، نسیان و فراموشی بر آن راجح است.
نسیان نیز یک نعمت است، چون فقط آلام یک روز را می چشاند و دردهای متراکم و انباشته را از یاد می برد.
در هر مصیبت، یک جهت نعمت وجود دارد
ای مصیبت زده!
در هر مصیبت، نعمتی مندرج است، دقت کن و آن را ببین.
آن گونه که در هر چیز یک درجهٔ حرارت وجود دارد، در هر مصیبت هم درجه ای از نعمت موجود است. این درجهٔ نعمت را ببین، و به بزرگترها فکر کن و با در نظرداشت نعمت خوردتر و پایین تر خدا را شکرگزار باش.
ورنه اگر با استعظام و بزرگ پنداشتن آن، هول کنی و با "أف أف" ناله سردهی، آن هم برعکس باد می کند و بزرگ و بزرگتر می شود و ترس، مخوف تر می شود. و کنجکاوی ات نیز یکی را دو تا می سازد، چونکه تصویر وهمیِ آن در قلب، به حقیقت تبدیل می شود و از حقیقت درس می گیرد و سپس بر می گردد و ضرباتش را بر قلب می زند.
— 501 —
بزرگ نمایی مکن که کوچک می شوی
ای آن که "أنا" ی او دو چند است و در سرش کبر را می پروراند! این میزان را نیز بدان که:
هر شخص پنجره ای دارد که از آن به سوی جامعه ی بشری و بنای اجتماعی - به قصد دیدن و دیده شدن- می نگرد و موسوم به مرتبه است. اگر آن پنجره از قامتِ قیمتش بالا باشد با تکبّر تطاول می کند و دراز می شود؛ اما اگر آن پنجره از قامتِ همتش پایینتر باشد با تواضع تقوس می کند و سرش را پایین می آورد.
پس مقیاس بزرگی در انسانهای کامل، کوچکی است. و در انسان های ناقص بزرگی میزانی است بر کوچکی.
هرگاه جای خصلتها تغییر نماید ماهیّت شان هم تغییر می کند
یک خصلت در جاهای گوناگون اما صورت واحد، گاهی یک دیو و گاهی یک مَلَک، و گاهی صالح و گاهی طالح می شود؛ مثالهای آن نیز چنین است:
عزّت نفسی که ضعیف در برابر قوی دارد، اگر در قوی باشد تکبّر و غرور می شود. و تواضعی که قوی در برابر ضعیف نشان می دهد، اگر در ضعیف باشد، تذلّل و ریا است.
جدیّتِ یک أولی الامر در مقامش وقار است، اما محویّت او ذلّت.
آن گونه که جدیّتش در خانه، دلیل کبر، و محویّتش، دلیل تواضع اوست.
اگر در یک شخص، متکلم وحده موضوع بحث باشد، مسامحه و حمیت و فداکاری؛ یک خصلت و یک عمل صالح به حساب می آید. اما اگر او متکلم مع الغیر باشد، گذشت؛ خیانت، فداکاری؛ یک صفت و عمل طالح به شمار می آید.
توکّل در ترتیب مبادی، تنبلی است، اما تفویض کار به خداوند در ترتّب نتیجه، توکّل شرعی است. راضی بودن به ثمرهٔ سعی و قسمت، یک قناعت ممدوح است، و میل و رغبت انسان را به تداوم کار، قوّت می بخشد؛ اما اکتفا به مال موجود نه تنها قناعت مرغوب نیست، بلکه دونِ همّت است.
این أمر، مثالهای فراوانی دارد.
— 502 —
قرآن کریم "صالحات" و "تقوی" را به گونهٔ مطلق ذکر می کند. و در "ابهامهایش" رمزی به تأثیر مقامها و منازل دارد. ایجاز آن تفصیل؛ و سکوتش، گفتار وسیع است.
الحَقُّ یَعلو (حق پیروز است) باالذّات خودش و هم
عاقبت مراد است
ای دوست! روزی سائلی از من پرسید:
وقتی "الحق یعلو" حق است، پس چرا کافر بر مسلمان پیروز می شود، و قوّت بر حق چیره می گردد؟
گفتم: در چهار نقطه بیندیش تا این مشکل حل گردد.
نقطهٔ نخست: لازم نیست که هر وسیلهٔ هر حق، حق باشد؛ و همچنان لازم نیست که هر وسیلهٔ هر باطل، باطل باشد.
پس این نتیجه بدست می آید: یک وسیلهٔ حق (هرچند در دست باطل باشد) بر یک وسیلهٔ باطل (هرچند در دست حق باشد) غالب و پیروز است.
بنابراین یک حق، مغلوب یک باطل است، اما موقتاً بالواسطه مغلوب شده است، والّا این مغلوبیت، ذاتی و دایمی نیست، لکن عاقبة العاقبة هردم از آنِ حق است.
امّا قوت، بهره ای از حق دارد و رازِ برتری در خلقتش نهفته است.
نقطهٔ دوم: با آنکه واجب است هر صفت یک مسلم مثل خودش مسلم باشد، اما در عمل همیشه چنین ثابت نیست! و نیز لازم نیست که تمامیِ صفات یک کافر، کافر باشد و از کفرش سرچشمه بگیرد.
چنانچه در مورد فاسق نیز این امر صدق می کند و لازم نیست که هر صفت او فاسق باشد و از فسقش ناشی شود. پس یک صفتِ مسلمی که یک کافر به آن متّصف است، بر صفتِ غیر مشروع مسلمان، غالب می گردد. و با این وسیله (وسیلهٔ حق) آن کافر بر آن مسلمان (که صفت نامشروعی دارد) پیروز است.
از سوی دیگر، حقِّ حیات در دنیا، شامل و عام است. و کفر، مانعِ حق حیات نمی باشد، همان حیاتی که جلوهٔ معنیداری است از رحمت عامّهٔ الهی و رازِ حکمت او را در خلقت با خود دارد.
— 503 —
نقطهٔ سوم: ذات ذوالجلالِ پروردگار، دو تجلّی شرعی دارد که از دو صفت کمالی او صادر گردیده است.
اوّلی: شرع تکوینی- یا سنّت تکوینی- است که همان مشیّت و تقدیر الهی است که از صفت "ارادهٔ الهی" صادر گردیده است.
و دوّمی: شریعت مشهور است که از صفت "کلام" صدور یافته است، پس آن گونه که در برابر أوامرِ شرعیِ معروف، اطاعت و عصیانی صورت می گیرد، در برابر أوامر تکوینی هم اطاعت و عصیانی وجود دارد.
اوّلی - مطیع و عصیانگر شریعت- اغلب پاداش و کیفرش را در آخرت می بیند. و دومی - مطیع و عصیانگر أمر تکوینی- اغلب در دنیا به پاداش و کیفرش نایل می گردد.
مثلاً آن گونه که پاداش صبر، پیروزی است.
و کیفر و جزای عطالت و تنبلی هم سفالت است.
ثواب سعی و تلاش نیز ثروت است و پاداش پایداری هم غلبه و پیروزی است.
و چنانکه نتیجهٔ زهر، بیماری است، ثواب پادزهر هم صحت و تندرستی است.
و گاهی هم أوامر هر دو شریعت در یک چیز باهم جمع می شوند.. و هریک، جهتی دارد.
پس باید گفت: اطاعت از أوامر تکوینی که یک حق است - و اطاعت از أمر الهی به شمار می رود- بر عصیان آن أمر، غالب می گردد، زیرا عصیان از آن أوامر یک روش باطل است.
لذا اگر یک حق وسیلهٔ برای یک باطل قرار گیرد حتماً بر باطلی که وسیلهٔ حق قرار گرفته است غالب و پیروز می شود، و این نتیجه بدست می آید:
حقّی است مغلوب گشته در برابر باطل! اما این مغلوبیّت بالذات نیست، بلکه بالوسیله است. پس منظور از "الحق یعلو؛ حق پیروز است" پیروزی بالذات است و عاقبت مراد است- پیروزی آن به دنیا منحصر نمی باشد- و قید حیثیّت مقصود است.
نقطهٔ چهارم: ممکن است یک حق، بالقوه و یا بدون قوّت مانده باشد، یا با چیز دیگری مخلوط گردد و یا هم مخشوش بماند و نیاز به انکشاف و تجدید قوت داشته
— 504 —
باشد، پس برای پالایش و تذهیب آن، باطلی مؤقتاً مسلّط می گردد تا که حق- در نتیجهٔ تدافع- از آلودگی ها پاک و خالص گردد و ارزش واقعیِ حق عیان شود.
اگر در دنیا- در مواردی- پیروزی از آنِ باطل باشد بازهم به هیچ وجه نمی تواند جنگ را به نفع خود رقم بزند؛ زیرا اَلْعَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ ضربهٔ مهلکی بر او می زند و او را از پا در می آورد.
پس باطل مغلوب است و رازِ "الحق یعلو"، عاقبت او را به عِقاب می کشاند و سرانجام، حق پیروز می گردد.
نوعی دساتیر اجتماعی
اگر خواستار دساتیری در زندگی اجتماعی هستی، پس بدان که:
عدالتِ بدون مساوات هرگز عدالت نیست..
و تماثل یکی از مهمترین اسباب تضاد می باشد.
اما تناسب، اساس تساند است.
صغرِ نفس، منبع تکبّر است، و ضعفِ قلب، معدن غرور.
و عجز، منشأ مخالفت شده است.
و کنجکاوی، استاد علم است.
نیاز، استاد ترقی؛ و تنگنا و مشقت، معلّم سفاهت است.
پس تنگنا و مشقت، منبع سفاهت است؛ و منبع مشقت هم یأس و بدگمانی است.
ضلالت، فکری؛ و ظلمات، قلبی؛ و اسراف، بدنی است.
زنها با خارج شدن از خانه هایشان بشر را گمراه نموده اند
زنها باید به خانه هایشان برگردند
إِذاَ تأنَّثَ الرِّجالُ السُفَهَاءُ بِالهَوَساتِ إذًا تَرَجَّلَ النِّساءُ النَّاشزاتُ بِالوقَاحَاتِ
(٭):این قطعه اساس رسالهٔ "حجاب" است که بعد از گذشت بیست سال یکی از اتهامات دادگاه برای محکومیّت مؤلف بود، اما خود دادگاه و قضات آن را، برای أبد محکوم ساخت و مایهٔ شرم و خجالت شان گردید. مؤلف.
مدنیّتِ بدون میم، زنان را از آشیانه هایشان بیرون آورده و کرامتشان را پایمال ساخته و آنان را متاعِ مبذولی قرار داده است.
— 505 —
اما شریعت اسلام زنان را از روی لطف و مرحمت به سوی آشیانه های سابق شان فرا می خواند. کرامتشان در آنجا، و آرامششان در خانه ها، و زندگی شان در تداوم زندگی خانوادگی است.
پاکیزگی، زینتشان
اخلاق نیکو، هیبتشان
عصمت، لطف و جمالشان
شفقت، حسن و کمالشان
و اطفال، سرگرمی شان است.
و جهت مقاومت در برابر این همه اسباب إفساد، ارادهٔ آهنین لازم است. هرگاه حسینه ای به یک مجلس اخوان داخل شد، رگهای ریا و رقابت، حسد و خودخواهی را تحریک می کند و هوسات خفته به یکباره بیدار می شود.
انکشاف حریّت در طایفهٔ نساء به یکباره سبب انکشاف اخلاق سیّئه در بشر شده است. این عکسهایی که به منزلهٔ جنازه های مصغّر و اموات متبسّم اند، نقش بزرگی در روح لجوج این بشر مدنی دارند، و تأثیر آن بسیار مخوف و ترسناک است.
(٭):آن گونه که نگاه شهوانی به جنازهٔ یک زن، نشانِ پستی نفس است، همچنان نگاه شهوانی به عکس زن زیبایی که مرده است و به رحمت نیاز دارد، مشاعرِ والای روح را سرکوب می کند و خاموش می سازد. مؤلف.
مجسمه ها و تصویرهایی که شرعاً ممنوع اند، یا ظلمِ متحجّر، یا ریای متجسّد، یا هوس منجمد، و یا طلسمی هستند که آن ارواح خبیثه را جلب می کنند و فرا می خوانند.
وسعتِ تصرّف قدرت، وسایط و معین ها را رد می کند
در برابر تصرّف قدرتِ آن قدیر ذوالجلال و گستردگی تأثیر آن، خورشید ما به مثابه یک ذرّه است.
مساحت تصرّف عظیم او فقط در یک نوع واحد، بسیار وسیع و گسترده است.
قوهٔ جاذبه را در بین دو ذرّه نگه دار و سپس آن را بگیر و در پهلوی نیروی جاذبهٔ موجود در بین شمس الشموس و کهکشان بگذار.
— 506 —
و فرشته ای را که حاملِ دانهٔ برف است با فرشتهٔ خورشید مانندی که حامل خورشید است بیاور.
و ماهیِ کوچکی به اندازهٔ یک سوزن را در کنار یک نهنگ بزرگ قرار بده و آنگاه تجلّی گستردهٔ آن قدیر ازلی ذوالجلال و اتقان مکملش را در کوچکترین چیز و بزرگترین آن، به یکباره تصور کن.
آنگاه خواهی فهمید که جاذبه ها و نوامیس، چیزی جز وسیله های پُرسیّال و أوامر عرفی نیستند و فقط اسما و عناوینی هستند برای تجلّی قدرت و تصرّف حکمت.
فقط همین است تفسیر آن، تفسیر دیگری ندارد.
در مورد همهٔ اینها یکجا و با هم فکر کن آن هنگام ضرورتاً پی خواهی برد که: اسباب حقیقی، و واسطه های مثالی، و معینان و شریکان، در نظر آن قدرت چیزی جز أمور باطل و خیال محال نیستند.
حیات، کمال وجود است.
و با توجه به بزرگ و مهم بودن مقامش می گوییم:
چرا کرّهٔ ما و عالم ما، همچون حیوان مطیع و مسخّر نباشد.
آن سلطان أزلی، این گونه حیواناتِ پرنده زیادی دارد که در فضای بی کران با کثرت منتشر اند و جمال و عظمت و هیبت را می گسترانند.
پروردگار سبحان آنان را در بوستان خلقتش رها نموده و به حرکت و گردش در می آورد.
پس نغمه های آن پدیده ها و حرکات این پرنده ها.. یعنی آن اقوال و این احوال، تسبیحات و عباداتی هستند که در مدح و عظمتِ قدیم لم یزل و حکیم لا یزال انجام می یابد.
کرهٔ زمین ما خیلی به حیوان شباهت دارد، چون آثار حیات نشان می دهد، اگر - به فرض محال- به اندازهٔ یک تخم مرغ کوچک شود، احتمال دارد به حیوان ریزی مبدّل گردد.
و اگر حُوینهٔ کروی شکلی به اندازهٔ کرهٔ زمین بزرگ شود، آن هم به احتمال بسیار زیاد شبیه این خواهد بود.
— 507 —
و اگر عالم ما به اندازهٔ انسان کوچک شود و ستارگان آن به صورت ذرّات درآید، شاید شکل یک حیوان ذی شعور را به خود بگیرد و عقل هم مجال می یابد.
پس عالم با همهٔ ارکانش یک عابدِ مسبّح است، و هر رکن آن مطیع و مسخّرِ خالق لم یزل، قدیر لایزال می باشد.
پس همواره لازم نیست آنچه که از لحاظ کمّی بزرگ است از لحاظ کیفی هم بزرگ باشد. زیرا ساعت کوچکی به اندازهٔ خردل، جزالت بیشتری دارد از ساعتی که تمثالش به اندازهٔ "ایاصوفیا" بزرگ است.
لذا آفرینش یک مگس، حیرت افزاتر از آفرینش مخلوق بی فصالی مانند فیل است.
اگر قرآن کریم با قلم قدرت و با جواهرِ فردِ أثیر، روی یک جزءِ فرد نوشته شود، نسبت کوچکی صفحه با بزرگی معنای صنعت مساویِ قرآنی خواهد بود که با ستارگان در صفحهٔ آسمان نوشته شده است و این دو، در جزالت، یکسان خواهند بود.
پس صنعتِ نقّاش ازلی، بدین گونه در هرطرف پرجمال و پرکمال است. و در هر جا اینگونه است و اتحاد موجود در قلم شان به درجهٔ کمال است و توحید را اعلان می کند.
این کلام پر معنی را به دقّت مورد ارزیابی قرار بده.!
ملائک امتی هستند و مأموریت تنفیذ شریعت فطری را بر عهده دارند
شریعت الهی دوتا است:
و این دو از دو صفت می آیند، و دو انسان، مخاطب و مکلّف آن دو هستند.
یکی، شریعت تکوینی است که از صفت اراده می آید و احوال و حرکات عالم - که اختیاری نیست- را که انسان اکبر است تنظیم می کند و به این شریعت و مشیّت ربانی، با یک اصطلاح اشتباه طبیعت هم گفته می شود.
و دیگری: شریعتی است که از صفت کلام الهی می آید و این شریعت، افعال انسان- که اختیاری است- را که عالم اصغر است تنظیم می کند؛ و این دو شریعت، گاهی در یکجا باهم جمع می شوند.
— 508 —
فرشتگان الهی که یک امّت عظیم و جنود سبحانی هستند، حَملهٔ ممتثل و عَملهٔ ممثل شریعتِ نخست اند.
برخی از آنان بندگان تسبیح گوی اند، و برخی دیگر، مستغرق و مقرّبین عرش اند.
به هر اندازه ای که مادّه رقّت پیدا کند به همان اندازه حیات هم در آن شدّت می یابد
حیات، اصل و اساس وجود است. و ماده تابع آن می باشد و با آن قایم است.
هرگاه حواس خمسهٔ انسان و حوینهٔ خرده بین را مقایسه کنی می بینی که:
انسان به هر اندازه ای که از آن حوینه بزرگ باشد حواسش هم به همان اندازه از حواس او پایینتر است.
آن حوینه صدای برادرش را می شنود و روزیِ خود را می بیند.
حال اگر او به بزرگیِ انسان بزرگ شود، حواسش حیرت افزا، حیاتش شعله افشان، و بینایی اش یک نور آسمانی برق آسا خواهد شد.
و انسان هم ذی حیاتی نیست که از یک کتلهٔ مردگان ترکیب یافته باشد، بلکه یک حجرهٔ بزرگ و ذیحیات انسانی است مرکّب از ملیاردها حجرهٔ زنده.
إنَّ الإنسانَ کَصُورة "یس" کُتِبَتْ فیهاَ سورَةُ "یس"
﴿ فَتَبارکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ ﴾
ماده گرایی یک طاعون معنوی است
ماده گرایی یک طاعون معنوی است، چون بشر را به تبِ شدید و مهلکی مبتلا ساخت و او را به یکباره در معرض غضب الهی قرار داد. (٭):اشاره است به جنگ جهانی اول. مؤلف.
پس به هر پیمانه ای که قابلیتِ انتقاد- با تلقین و تقلید- توسعه یابد، آن طاعون نیز توسعه پیدا می کند و منتشر می گردد.
ماده گرایی تلقین را از فنون و تقلید را از مدنیت جدید به ارمغان گرفته است، حریّت انتقاد را به او داده است و از غرورش ضلالت سربرآورده است.
— 509 —
پیشرفت انسان در علوم و غوطه ور شدنش در تقلیدِ مدنیّت جدید، آزادی و روح انتقاد و تمرّد را به او داده است، و از غرورش ضلالت سربر آورده است.
در وجود، عطالت نیست، شخص بیکار، در وجود، در راه عدم می کوشد
بدبخت ترین، پرمشقت ترین و پریشان ترین شخص، شخص بیکار است، زیرا عطالت به معنی "عدم" در ضمن وجود و مرگ در ضمن حیات است.
اما سعی بدون شک عبارت است از: زندگیِ وجود و نیز بیداریِ زندگی.
ربا، ضررِ محض بر اسلام است
ربا، سبب عطالت می گردد و شوقِ سعی را خاموش می سازد.
دروازه ها و وسیله های ربا که همین بانکها هستند، همواره منفعت را به جیب فاسدترین و بدترین انسانها می ریزند، که کفار هستند.. و منفعت موجود در بین کفّار هم به بدترین اینها که ظالمان و ستمگرانند، و در بین این ستمگران هم به بدترین شان که سفیهانند می رسد.
آن هم بر عالم اسلام یک ضرر محض است. در نظر شریعت، چیزی بنام رفاه مطلقِ بشریت در هر آن، وجود ندارد، زیرا کافر حربی، حرمتی ندارد و معصوم نیست و هر دم می توان خونش را ریخت.
قرآن، خودش از خود حمایت می کند و به حاکمیِتش ادامه می دهد
(٭):طرز نگارش این مقام که سی و پنج سال پیش از این، نوشته شده است به امسال شباهت دارد. لذا نوعی اخبار غیبی است که به برکت رمضان نوشتانده شده است.
شخصی را دیدم که به مرض یأس و بدبینی مبتلا گردیده است و می گوید:
علما کم شده اند، و کمیّت بر کیفیت چیره گشته است، می ترسیم که بالاخره روزی دین ما به خاموشی گراید.
من گفتم: آن گونه که خاموش ساختنِ نور هستی، و خاموش ساختنِ ایمان اسلامی ما ناممکن است، به همین سان تا روزی که شعایر اسلام ما که همان مناره های دین، معابد الهی و معالیم شریعتند و همچون میخهای استواری در زمین کوبیده شده اند، به خاموشی نگرایند، اسلام هم خواهد تابید و درخشش خود را حفظ خواهد کرد.
— 510 —
هر معبدی از معابد الهی یک معلّم شده است و با طبعش طبایع را درس می دهد.
و هریکی از معالم شرع نیز استادی شده است، و با زبان حالش دین را بدون خطا و نسیان تلقین می کند.
و هر شعاری از شعایر اسلام، یک عالم داناست و به تدریس روح اسلام می پردازد و به مرور اعصار که سبب استمرار زمان است آن را همواره در معرضِ دید عموم قرار می دهد.
گویا انوار اسلامیت در شعایرش تجسّم نموده است. و گویا زلال اسلامیت در معابدش تصلّب یافته و به یک ستون ایمان مبدّل گشته است. و گویا احکام اسلامیت در معالمش متجسّد گردیده است. و گویا ارکان اسلام در عوالمش تحجّر نموده است، و هر رکن آن ستونی از الماس است که زمین را به آسمان پیوند می دهد. و به ویژه این قرآن خطیب معجزالبیان، در اقطار عالم اسلام همیشه به ایراد یک خطبهٔ ازلی می پردازد، به نحوی که هیچ قریه و مکانی در عالم اسلام از شنیدن آن تعلیم باز نمانده و از نطق های آن بی نصیب نگشته است. حتی حفظ قرآن به رازِ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ منزلتِ والایی شده است و تلاوت آن هم عبادت انس و جن است.
در درون آن تعلیم و تذکیر مسلّمات وجود دارد، زیرا به مرور زمان، نظریّات به مسلّمات منقلب می گردد و سپس مسلّمات به بدیهیّات مبدل می گردد تا این که نیازی به بیان نمی ماند.
ضروریات دینی با خارج شدن از نظریات، ضروریات شده است. اما تذکیر کافی، اخطار وافی و قرآن هر دم شافی است.
بیداری مسلمانان و هوشیاری اجتماعی شان با اخطار و تذکیر دلایل و میزانی را به هر فرد می دهد که به عموم اختصاص دارد.
حال که زندگی اجتماعی در اسلام شروع شده است، ایمانِ هر شخص به دلیل خود او منحصر نیست و فقط به وجدان او استناد نمی ورزد، بلکه به اسباب بی شمار موجود در قلب جماعت نیز استناد می کند.
— 511 —
حتی جای دقت است: وقتی ابطال مذهب ضعیفی که زمان از سر آن سپری شده است، مشکل باشد، پس چگونه خواهد بود اسلامی که عصرهای متمادی نافذانه حکمروایی نموده است و به دو اساس متین تکیه زده است که یکی، وحی الهی و دیگری فطرت سلیمه است.
اسلامی که با اساسات راسخ و آثار باهرش با نصف کرهٔ زمین عجین شده و درهم آمیخته و به یک روح فطری تبدیل شده است، چگونه زیر پردهٔ کسوف در می آید، درحالی که تازه از کسوف بیرون آمده است!
اما متأسفانه برخی از کفّارِ روده دراز و سفسطه بافان می کوشند تا به محض یافتن فرصت به این قصر عالی، تعرّض نموده آن را متزلزل سازند.
اما این اساسات تزلزل ناپذیرند و نمی توان به آن ها مداخله نمود.
ای بی دینی! اکنون دیگر سکوت کن، چون آن دیوث (بی دینی)، دیگر مفلس گردید و از رده خارج شد.
آزمودنِ کفران و پخش بهتان دیگر بس است.
این دارالفنون از پاسگاه های جنان مانند مقدّمِ عالم اسلام در برابر کفر بود، اما با استفاده از بی پروایی و غفلت، دشمنِ مارطبیعت، رخنه ای را از پشت جبهه گشود و از آن جا، بی دینی هجوم آورد و ملّت را متزلزل ساخت.
پس لازم است تا پاسگاه های مقدّمی که با روح اسلام منوّر گردیده اند، پُر صلابت ترین و بیدارترین سنگرها و دژها باشند، اگر هستند این چنین باشند، والّا مسلمانان را فریب ندهند.
جای ایمان قلب است، اما دماغ آیینهٔ نور ایمان می باشد، و گاهی مجاهد است و گاهی هم آشغالِ وسوسه ها و اوهام را جارو می زند.
اگر شبهات و احتمالات فراوان که در دماغ است وارد قلب نشود، ایمان و وجدان متزلزل نمی گردد.
اما اگر به گمان بعضیها ایمان در دماغ باشد آنگاه احتمالات فراوان، دشمنانِ بی امان روحِ ایمان می شوند، همان روح ایمانی که حق الیقین است.
— 512 —
قلب و وجدان محل ایمان است.
حدس و الهام دلیل ایمان است.
حسّ ششم طریق ایمان است.
فکر و دماغ پاسبان ایمان است.
بیش از تعلیم نظریات، به تذکیر مسلّمات نیاز است
ضروریات دینی و مسلّمات شرعی در قلبها جا گرفته است
با یادآوری، اطمینان آن و با تذکیر، شعور آن در مطلوب حاصل می گردد. و عبارت عربی، (٭):حادثه ای را که ده سال بعد به وقوع پیوسته است را احساس نموده و به مقابله به آن پرداخته است. تذکیر و یادآوری را بهتر و عالی تر می سازد. به همین خاطر خطبهٔ جمعه به عربی و طرز تذکیرش، برای یادآوریِ ضروریات و تذکیر مسلّمات کافی و وافی است، زیرا مقصود خطبه تعلیم نظریات نیست.
و از جانب دیگر، این عبارت عربی در سیمای وحدانی اسلامی یک نقشِ وحدت و یکپارچگی به شمار می رود، و هرگز تکثیر و پراگندگی را نمی پذیرد.
حدیث به آیه می گوید: رسیدن به تو محال است
اگر حدیث و آیه را مقایسه کنی، بالبداهه خواهی دید که بلیغ ترین بشر و مبلّغ وحی نیز به منزلتِ بلاغتِ آیه بالغ نمی گردد، پس حدیث مشابه آیه نمی شود.
یعنی هر کلامی که از زبان احمدی بیرون می شود، هر دَم کلام نبی نیست.
بیان موجزی است در مورد اعجاز قرآن
زمانی در رؤیا دیدم که من زیر کوهِ آرارات قرار دارم. به ناگاه، آن کوه منفجر شد و سنگهای کوه مانندش به سراسر هستی منتشر گردید و جهان را به تکان درآورد.
یکدم مردی در کنارم پدیدار گشت و به من گفت: "انواع اعجاز قرآن را که می دانی با ایجاز بیان و با اجمال ایجاز کن".
هنوز در خواب بودم که به تعبیر آن فکر کردم و گفتم:
انفجار اینجا مثالی است برای انقلابی که در بشریت رخ خواهد داد. و در این انقلاب، بدون شک هُدایِ فرقانی در هر طرف چیره و حاکم خواهد شد. و وقت و زمانِ بیان اعجاز آن هم فرا خواهد رسید.
— 513 —
در پاسخ به آن سائل گفتم:
اعجاز قرآن از هفت منبع کلّی متجلّی و از هفت عنصر مرکّب می گردد.
منبع نخست:
سلاست لسانش از فصاحت لفظ است؛ چون بارقهٔ بیان آن از جزالت نظم، بلاغت معنی، بداعت مفاهیم، براعت مضامین و غرابت اسلوبها به یکباره متولد می گردد، و از امتزاج همهٔ آنها نقش بیانیِ عجیب، و صنعت لسانیِ غریبی در مزاج اعجازش به وجود می آید که تکرار آن هیچگاهی باعث خستگی انسان نمی شود.
اما عنصر دوم:
عبارت است از: اخبار غیبیِ آسمانی در مورد اساسات غیبی هستی و أسرار غیبیِ حقایق الهی. لذا هم از امور غیبی ناپدید شده در ماضی، و هم از أحوالِ مستتر مانده در مستقبل خزینهٔ علم الغیوب به وجود می آید. پس آن، زبان عالم الغیوب است و با عالم شهادت در مورد ارکان (ایمان) سخن می گوید و با رموز به بیان آن می پردازد و هدف هم نوع انسان است. و این چیزی جز یک پرتوِ نورانی اعجاز نیست.
منبع سوم:
قرآن از پنج جهت جامعیّت خارق العاده ای دارد: در لفظ، در معنی، در احکام، در علم و در میزان مقاصدش.
لفظش: احتمالات بسیار گسترده و وجوهِ فراوانی را دربر میگیرد، به گونه ای که بلاغت، هر وجه آن را تحسین می کند، و در علم لغتِ عرب صحیح و شایستهٔ راز تشریع است.
در معنی اش: آن بیان معجز، به طور همزمان مشاربِ اولیاء، اذواق عارفین، مذاهب سالکین، طرق متکلمین و مناهج حکما را احاطه نموده و همهٔ آنها را دربر گرفته است. پس در دلالتش وسعت و در معنی اش گستردگی وجود دارد.
اگر با این پنجره ببینی خواهی دید که این میدان چقدر پهناور و گسترده است.
استیعاب در احکام: این شریعت خارقه از آن استنباط شده است، زیرا طرز بیانش همهٔ دساتیر سعادت دارین، همهٔ اسباب امنیت و آرامش، همهٔ روابط زندگی اجتماعی، وسایل تربیت و حقایق احوال را به یکباره تضمن نموده است.
— 514 —
استغراق علمش: باغچه ی جنان علوم تکوینی و علوم الهی را با مراتب دلالات، رموز و اشارات در سُورِ سوره هایش گردآورده است.
در مقاصد و غایات: در موازنه و اطراد و مطابقت با دساتیر فطرت، و اتحاد در مقاصد و غایات، کاملاً میزان را رعایت نموده و حفظ کرده است.
و همچنان جامعیت پرشأن تابانی را در احاطهٔ لفظ، وسعت معنی، استیعاب حکم، استغراق علم و موازنهٔ غایات نگه داشته است.
اما عنصر چهارم:
افاضهٔ نورانی اش مطابقِ درجهٔ فهم و سطح أدبِ هر عصر، و به هر طبقه از طبقات هر عصر و مناسب درجهٔ استعداد و رتبه های قابلیتش، ادامه دارد.
دروازهٔ آن به روی هر عصر و هر طبقهٔ آن گشاده است، گویا آن کلام رحمانی در هر دَم و در هرجا تازه نازل می شود. به هر اندازه ای که زمان پیر شود، قرآن جوانتر می گردد و رموزش آشکار می شود؛ پس آن خطاب یزدانی پرده های طبیعت و اسباب را می درد و نور توحید را هردم از هر آیه منتشر می سازد، و پرده شهادت را از روی غیب بالا می کند.
و علوّیت خطابش نگاه انسان را جلب می کند و به تدبّر فرا می خواند، چون او لسان غیب است، و بالذات با عالم شهادت سخن می گوید.
خلاصهٔ این عنصر این است که: تازگی خارق العادهٔ آن همچون احاطهٔ عُمّانی است، و أنسیتش آن را محبوب إنس و جن قرار داده است، و سبب آن هم از یکسو تنزّلات الهی به عقول بشر بخاطر تأنیس اذهان است، و از سوی دیگر متنوع بودن آن بخاطر تنوع اسلوبهای نزول است.
اما منبع پنجم:
نقلها و حکایاتش اسلوب بدیع و پر معنی ای دارد، لذا نقطه های اساسیِ اخبار صادقه را به عنوان یک شاهد حاضر به آن اخبار نقل می کند، تا بدان وسیله بشر را ایقاظ نماید.
منقولات آن عبارت است از: اخبار اوّلین، و أحوال آخرین، و أسرار جهنم و بهشت برین، حقایق عالم غیب، و أسرار عالم شهادت، و أسرار الهی و روابط تکوینی. آن اخبار
— 515 —
به حدی مشهود و عیان است که نه واقع می تواند آن را ردّ کند، و نه منطق می تواند آن را تکذیب نماید، اگر منطق قبول هم نکند، نمی تواند آن را ردّ نماید.
پس آن، در کتابهای آسمانی مطمَح جهانی است، چون نقطه های اتفاقی را مصدّقانه نقل می کند و از موارد اختلافی مصحّحانه بحث می نماید.
آری، صدور چنین امور نقلی از یک "امّی" خارقهٔ زمان است!
اما عنصر ششم:
او مؤسس و متضمّن دین اسلام است، اگر به جستجوی زمان و مکان بپردازی هرگز نمی توانی مثل اسلام را نه در گذشته و نه در آینده بیابی. او ریسمان ناگسستنی خداوند است، زمین را از گسیختن نگه می دارد و در مدار سالانه و روزانه اش به گردش در می رود. سنگینی اش را روی زمین انداخته است و با سیطره بر آن، از عصیان و تمرّدش جلوگیری می کند.
اما منبع هفتم:
انوار ششگانهٔ برخاسته از این شش منبع، با یکدیگر امتزاج می یابند، و از آن، یک حُسن پدید می آید، و از این هم یک حدس متولد می گردد، و آن وسیلهٔ نورانی است.
و آنچه از این برون آید یک ذوق است که با آن می توان ذوق اعجاز را درک کرد.
زبان ما از تعبیر آن عاجز است. و فکر هم به آن قد نمی دهد.
پس آن ستارگان آسمانی دیده می شوند اما با دست گرفته نمی شوند.
از سیزده قرن بدینسو دشمنان قرآن، مَیل التحدّی را در دل می پرورانند..
و در دلِ دوست دارانش هم شوق تقلید ایجاد شده است.
و این، در ذات خود یک برهان اعجاز می باشد.
چون در نتیجهٔ این دو تمایل شدید، میلیونها کتاب عربی به میدان وجود آمده است، اگر این کتابها با قرآن مقایسه و موازنه گردند، هر بیننده و شنونده، حتی نه تنها یک دانای بی مُدانی (بی مانند)، بلکه عامی ترین شخص نیز خواهد گفت:
این کتابها، بشری هستند.. و این قرآن آسمانی است.
— 516 —
و حکم خواهد کرد که:
قرآن به آن ها شباهت ندارد و در مقام و منزلت آن ها نیست.
لذا شاید قرآن پایینتر از همگی است که بطلان این، بالبداهه معلوم و هویداست.
پس او بالاتر و فوق همه است.
او در طول این مدت طولانی دروازه هایش را به سوی بشر گشوده و مضامینش را در جلو آنها گسترده است، و ارواح و اذهان را به سوی خود فرا خوانده است.
بشر با تصرف در قرآن به دانش خود افزوده است، با آن هم نتوانسته با مضامین آن رو در رو شود و معارضه نماید، و هرگز نخواهد توانست. چراکه دیگر زمان امتحان سپری شد.
به کتابهای دیگر شباهت ندارد و با آنها مقایسه نمی شود.
زیرا در طول بیست سال، اندک اندک- بنابر حکمت ربانی- و با توجه به نیازها به شکل متفرق و قطعه قطعه نازل گردید، و اسباب نزول آن هم مختلف و متباین است. و جواب سوالهای مکرّر و متفاوت است، و احکامِ حادثات متعدد و متغایر را بیان می دارد. و زمانهای نزول آن هم مختلف و متفاوت است. حالات تلقّی اش هم متنوع و متخالف می باشد. و اقسام مخاطبانش هم متعدد و متباعد است. و غایاتِ ارشادیِ متدرّج و متفاوتی دارد.
پس به رغم آن که بیان و جواب و خطابش بر چنین اساسهایی استوار است، بازهم کمال سلاست و سلامت و تناسب و تساند را در بیان و جواب و خطابش نشان داده است؛ علم بیان و علم معانی بهترین شاهدِ این مدعی می باشد.
قرآن خاصیتی دارد که در کلامهای دیگر نیست؛ زیرا هرگاه کلامی را از کسی بشنوی صاحب کلام را در پشت آن و یا در داخل آن می یابی، پس اسلوب آیینهٔ انسان است.
ای سائل مثالی!
تو اعجاز خواستی، من هم اشاره کردم.
اگر خواستار تفصیل هستی، این کار بالاتر از حد و توان من است. مگس نمی تواند آسمانی سیر کند.
— 517 —
زیرا از چهل نوعِ اعجاز قرآن فقط یک نوع آن که جزالت در نظم است، در کتاب "اشارات الاعجاز" نگنجیده است، این تفسیرِ صد صفحه ای ام به بیان آن کافی نیامد.
بلکه تفصیل و بیان را من از تو می خواهم، زیرا مولای متعال الهامات روحانی را بیشتر به تو ارزانی داشته است.
نرسد دستِ أدبِ غربِ هوسبازِ هواکارِ دهادار
بر دأبِ أدبِ قرآنِ ضیاءبارِ شفاکارِ هدی دارِ ماندگار
حالتی که ذوق والایِ انسانهای کامل را راحت و خوشنود می سازد، مورد پسند آنانی که هوس کودکانه و طبع سفیهانه دارند، قرار نمی گیرد، و آرامش خاطر نمی باشد. بنابر همین حکمت؛
یک ذوقِ سفیه و سفلی ای که در بستر شهوت و نفسانیّت پرورش یافته است، از ذوق روحی، لذت نمی برد و آن را نمی شناسد.
ادبیات موجودی که از ادبیات اروپا ترشح نموده است با دید رُمان واری نمی تواند لطایف عالی و مزایای محتشم قرآن را ببیند و نمی تواند آن را بچشد، لذا نمی تواند مَحک خودش را بر آن عیار نماید.
ادبیات، سه میدان گردش و جولان دارد و از آن پا فراتر نمی نهد.
میدان حسن و عشق..
میدان حماسه و شهامت..
و میدان تصویر حقیقت..
پس ادبیات اجنبی:
در میدان حماسه؛ حق را نمی سراید، بلکه با تمجیدِ ظلم و جور ستمگران نوع بشر حسّ قوت پرستی را تلقین می کند.
و از نقطه نظر حُسن و عشق؛ عشق حقیقی را نمی فهمد، بلکه یک ذوقِ شهوت انگیز را در نفسها تزریق می کند.
و در میدان تصویر حقیقت و واقعیتها؛
— 518 —
به کاینات، به صورت یک صنعت الهی نمی نگرد، و آن را نمی تواند به صورت یک صبغهٔ رحمانی ببیند، بلکه خود را در زاویهٔ طبیعت منحصر می سازد و حقیقت را در پرتو آن به تصویر می کشد و در آن گیر می ماند و نمی تواند از آن رهایی یابد. به همین خاطر عشقِ طبیعت را تلقین می کند و حسّ ماده پرستی را در قلب جابجا می سازد، و بالاخره نمی تواند خود را به آسانی از آن نجات دهد.
و باز آن ادبیات بی ادب (که مسکّن و خواب آور است) نمی تواند اضطرابات و پریشانیهای روحی اش را که از ضلالت و گمراهی آن ادبیات ناشی شده است برطرف سازد و حقیقتاً سودمند باشد.
او به گمانش یگانه درمان را یافته است، و آن هم رُمانهای اوست، یعنی:
حیّ میّتی همچون کتاب.
مردگان متحرکی همچون سینما... میّت نمی تواند حیات دهد.
و با تئاتری که در آن با تناسخ و اشباح بازی می کنند.
و قبر وسیعی که به آن ماضی می گویند.
و با این سه نوع رُمان هایش هم هیچ نمی شرمد.
ادبیات اجنبی: زبان دروغ گویی را در دهان بشر گذاشته است.. و چشم فاسقی را در چهرهٔ انسان نصب نموده است.. و دامن نیمه برهنهٔ فاحشه اش را هم بر دنیا پوشانده است.
پس حُسن مجرد را نمی شناسد!
حتی اگر خواسته باشد خورشید را به خواننده نشان دهد؛ یک هنر پیشهٔ مو طلائیِ خوشگل را به یادش می دهد.
ظاهراً می گوید: "سفاهت، بد و عاقبتش وخیم است، و شایستهٔ انسان نیست".
حال آن که سفاهت را چنان مشوّقانه به تصویر می کشد که دهن آب می دهد و مهار را از دست عقل می گیرد، اشتها را باد می کند و هوسات را به هیجان در می آورد. به حدّی که حس دیگر حرف را گوش نمی کند.
— 519 —
اما أدب قرآن:
هوی را بر نمی انگیزد، بلکه حسّ حق پرستی، عشقِ حُسن مجرد، و ذوق جمال پرستی، و شوق حقیقت پرستی را به انسان می دهد.. و هم از نیرنگ و فریب کار نمی گیرد.
او به کاینات از زاویهٔ طبیعت نمی نگرد، بلکه به عنوان یک صنعت الهی و صبغهٔ رحمانی از آن به بحث می پردازد و عقلها را در سردرگمی نمی اندازد.
نور معرفتِ صانع را تلقین می کند..
و آیت او را در هر چیز نشان می دهد..
هر دو ادبیات، حزنِ رقت انگیزی را بر جای می گذارند، اما مشابه یکدیگر نیستند.
آنچه ادب اروپازاده برجای می گذارد، حُزن غم انگیزی است که از فقدان احباب، و فقدان مالک ناشی می شود و حزن علوی را نمی دهد چون از طبیعت کر و قوت کور حسی که ملهم می شود یک حس حزن و غمدار است که هستی را به صورت یک وحشتزار معرفی می کند و نشان می دهد، نه طوری دیگر؛ و انسان محزون را در بین اجانب و بیگانگان می اندازد، بدون این که پشتیبان و یا مالکی داشته باشد!
و هیچ امیدی برایش نمی گذارد.
این حسِّ هیجان آنچنان بر انسان مستولی می گردد که رفته رفته او را به الحاد می رساند و سرانجام به انکار خالق می کشاند.. به نحوی که دیگر بازگشتش دشوار می شود، و چه بسا بر نمی گردد.
اما أدب قرآن کریم؛ چنان حزنی می دهد که حُزن عاشقانه است، نه یتیمانه.. این حزن از فراق الاحباب سرچشمه می گیرد، نه فقد الاحباب. و به کاینات، به دید یک صنعت الهیِ سراسر رحمت و شعور می نگرد، نه یک طبیعت کور، و حتی هیچ یادی از طبیعت نمی کند. و به جای یک قوّت کور، قدرت و عنایت حکیمانهٔ الهی را مدار بیان قرار می دهد.
به همین خاطر است که کاینات، صورت وحشتزار را نمی پوشد، بلکه در برابر نظر مخاطب محزون به چنان جمعیتی از احباب متحول می شود که در هر طرف،
— 520 —
تجاوب و در هر جانب، تحبب، و در هر گوشهٔ آن، تآنس موج می زند و خبری از مشقت و کدورت نیست. این است حالتِ حزن عاشقانه.
در این جمعیت یک حسّ علوی و حزن مشتاقانه به انسان دست می دهد، نه حزنی که سراسر غم و اندوه است.
هر دو أدب، شوق و سرور می دهند.
شوقی که آن أدب اجنبی می دهد، نفس را به هیجان در می آورد و هوس انبساط می یابد.. اما به روح هیچ بهره ای از فرح و سرور نمی تواند بدهد.
اما شوقی که قرآن به ارمغان می آورد، شوقی است که روح بخاطر آن به هیجان می افتد و شوق معالی می دهد.
پس بنابر همین سِرّ است که:
شریعت احمدیه (ص) لهویّات را نمی خواهد. و برخی از آلات لهو را تحریم نموده، و برخی را نیز حلال قرار داده است.
یعنی:
آلتی که حزن قرآنی و شوق تنزیلی بر جای می گذارد، ضرری ندارد، اما اگر حزنِ یتیمانه و یا شوق نفسانی بر جای بگذارد، آن آلت حرام ا ست.
این حالت با توجه به هر شخص تغییر می کند.
انسانها شبیه یکدیگر نیستند.
شاخه ها، میوه ها را به اسم رحمت الهی تقدیم می دارند
شاخه های درختِ خلقت، در هر طرف میوه های نِعم را ظاهراً به سوی دستان موجودات ذی روح دراز می کند. در حقیقت یک ید رحمت و یک دست قدرت است که آن میوه ها را به وسیلهٔ آن شاخه ها به شما دراز می کند. پس شما آن ید رحمت را با شکر ببوسید.
و آن دست قدرت را با منّت تقدیس نمایید.
— 521 —
بیان سه راهی که در آخر سورهٔ فاتحه بدانها اشاره شده است
ای برادر پر امل! خیالت را به دستت بگیر و با من بیا.. ما اکنون در زمینی هستیم، به اطراف آن می نگریم، هیچ کس هم ما را نمی بیند.
طبقه ی ظلمانی و تاریکی از ابر، بر سر کوه های بلندی که به منزلهٔ پایه های چادر هستند انداخته شده است و این ابر، چهرهٔ زمین ما را پوشانده است و گویا سقف منجمدی را تشکیل داده است. اما شش جانب دیگرِ آن سقف باز بوده است و خورشید از آن جهت دیده می شود.
اکنون ما زیر ابر قرار داریم و ظلمت و تاریکی ما را تحت فشار قرار می دهد و دلتنگی ما را خفه ساخته است و نبودِ هوا هم کشنده است!.
و اینک سه راه فراروی ما گشوده است و به آن عالمِ ضیادار و پرنور منتهی می شود، آری یک بار دیده بودم این زمین مجازی را.
ما قبلاً هم یک بار آنجا را دیده بودم و هر سه راه را جدا جدا پیموده بودم.
راه اول:
بیشتر مردم از همین راه می روند، این راه گردشی است به اطراف عالم، گردش ما را به سوی خود می کشد.. و حال، ما هم در راه هستیم و پیاده می رویم.. ببین که دریاهای ریگ این صحرا چگونه بر ما اخم درهم کشیده است و ما را تهدید می کند!
امواجِ کوه مانند این دریا را ببین، آن هم بر ما خشمگین است. و حال، بحمدالله به سمت دیگر رسیدیم و چهرهٔ خورشید را می بینیم. اما جز ما کسی دیگر نمی داند که چه زحماتی را متحمل شدیم.
اما افسوس! دوباره به این زمین وحشتزار برگشتیم که ابر ظلمانی بام آن است؛ حال آن که ما شدیداً به آن عالم ضیا دار نیاز داشتیم که چشمِ دل ما را پر رونق می ساخت.
اگر فوق العاده جرأت و جسارت داشته باشی بیا تا باهم به این راه خطرناک داخل شویم.
— 522 —
راه دوم ما:
طبیعت ارض را می شکافیم و به آن طرف می گذریم، و با ترس و لرز از یک تونل فطری عبور می کنیم.. زمانی این راه را دیدم و بی ناز و پرنیاز از آن گذشتم، اما در آن زمان یک آلت و یا مادّه ای در دستم بود که زمینِ طبیعت را ذوب می ساخت و پاره می کرد. آن دلیل معجز را قرآن در راه سوم به من داد.
برادرم! مرا ترک مکن. از پشت من بیا و هرگز مترس! ببین، در اینجا مغاره های تونل واری و جریان های تحت الارضی، منتظر من و تو هستند و ما را به آن سو منتقل خواهند کرد.
مبادا طبیعت و جمودیّت های دهشتناک آن تو را بترساند، چون زیر این چهرهٔ عبوسش، چهرهٔ متبسّم صاحب با مرحمتش قرار دارد. با نور آن مادهٔ قرآنیِ رادیوم مانند، درک نمودم.
اینک چشمت روشن! به عالم نورانی خارج شدیم.. به این زمین نازدار، و به این فضای لطیف و شیرین بنگر!.. هان برادرم! سرت را بالا کن و ببین که این چهرهٔ آسمانی را پوشانده و ابرها را درنوردیده است و پشت سر گذاشته است و ما را به سوی خود دعوت می نماید. این قرآن کریم است.. همان شجرهٔ طوبای جنت.. شاخه هایش بر هر سمت و سو دراز است، ما هم باید خود را به این شاخهٔ متدلّی بیاویزیم تا ما را به آنجا ببرد.. به سوی آن درخت آسمانی.
شرع انور نمونهٔ کوچکی است از آن درخت مبارک در روی زمین.
یعنی ما واقعاً توانستیم با پیمودن آن راه، به آن عالم نورانی برسیم، و هیچ رنج و زحمتی را متحمل نشویم.
مادامی که اشتباه کرده ایم، باید به جای قبلی برگردیم تا راه مستقیم را بیابیم، ببین! آنجاست؛
راه سوم ما:
یک شهباز بر فراز این کوهها ایستاده است.. و اذانی را به گوش همهٔ جهان می رساند و می گوید: بشتابید به سوی عالم نور انور.. او ما را به ناز و نیاز ملزم قرار می دهد.. او محمد هاشمی (ص) است.
— 523 —
به این کوهها بنگر.. به کوههای هُدی؛ ببین، ابرها را درنوردیده، و آسمانها را به پشت سر گذاشته است. و به کوههای سر به فلک کشیدهٔ شریعت بنگر و ببین که چگونه چهره و چشم زمین ما را آراسته است! ما باید با طیّاره ی همّت از اینجا پرواز کنیم، چون ضیا و نسیم، نور و جمال در آنجاست.
آری، اینجاست.. اُحد توحید.. آن جبل عزیز
و ها! اینجاست.. جودیّ اسلام.. آن کوه آرامش و سلامت.
و ها! آنجاست.. جبل قمر.. قرآن ازهر.. زُلالِ نیل از آن منبع محتشم جاری است، بنوش، آن آب لذیذ و گوارا را!
فَتَبارک اللهُ أحسن الخالقین. و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین.
ای رفیق!
و حال خیال را از سرت بیرون کن، و از عقل کار بگیر.
دو راه نخست، راهِ "مغضوب و ضالّین" است، خطرات فراوانی دارد، و تابستان و خزان آن همیشه زمستان است. یک در صدِ پویندگان آن راه نجات می یابند.. همچون افلاطون و سقراط.
اما راه سوم، سهل است. مستقیم است و نزدیک. ضعیف و قوی در این راه مساوی است. هرکس می تواند از آن راه برود.
اما راحت ترین شیوه این است که:
یا شهید می شود و یا غازی.
و اکنون به نتیجه می رسیم.
آری، مسلک و مذهب دهایِ علمی، دو راه نخست است.
اما هدیِ قرآن، صراط مستقیم است. و آن راه سوم است که ما را به آنجا می رساند.
اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ ٭ صِرَاطَ الَّذ۪ينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ٭ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَاالضَّٓالّ۪ينَ اٰم۪ينَ
— 524 —
همهٔ آلام حقیقی در ضلالت و همه لذایذ در ایمان است
"حقیقت بزرگی است که لباس خیال را پوشیده است"
ای همراه هوشیار!
ای عزیز! اگر میخواهی تفاوت کامل موجود میان آن مسلک نورانیِ "صراط مستقیم" و آن طریق ظلمانیِ "مغضوب و ضالین" را ببینی، بیا و وَهمت را در دست بگیر و بر خیال سوار شو. اکنون آن مزار اکبر و آن شهر پر از اموات را یک زیارت می کنیم. یک قدیر ازلی با دست قدرتش ما را از این قطعه ظلمات بیرون کرد، و سوار این وجود ساخت، و به این دنیا فرستاد.. به این شهر بی لذایذ.
و اینک ما به این عالم وجود آمدیم.. به این صحرای هائل. و چشمان ما هم باز شد و به شش جهت نگاه کردیم و ابتدا استعطاف کارانه به سمت جلو چشم دوختیم، لکن، بلاها و درد ها همچون دشمن بر ما هجوم آوردند.. از آن ترسیدیم و به عقب برگشتیم.
سپس به راست و چپ نگریستیم و از عناصر و طبایع استمداد نمودیم. اما می بینیم که قلبهای شان قسیّ و بی رحم است؛ و دندان تیز می کنند و با خشم و غضب به سوی ما می نگرند، نه ناز را می شنوند و نه نیاز را می پذیرند.
لذا، ما هم همچون انسانهای بیچاره و درمانده، مأیوسانه به بالا نگاه کردیم و از اجرام علوی کمک خواستیم، اما دیدیم که بسیار مخوف و ترسناک اند و ما را تهدید می کنند. گویا به یک بمبِ گلوله ای و رها گردیده ای تبدیل شده اند و با سرعت و بدون تصادم، در اطراف فضا می گردند!
اگر یکی از آنها بر حسب قضا از مسیرش منحرف گردد و راهش را گم کند، این عالم شهادت زهره ترک خواهد شد. العیاذ بالله. آن وابسته به تصادف است و از آن نمی توان خیری توقع داشت.
ما مأیوسانه نگاه خود را از آن سمت برگرداندیم، و به چنگ حیرت دردناکی افتادیم، و سر خود را پایین کردیم و در سینه خود پنهان شدیم.. و اکنون به نفس خود می نگریم و آن را مطالعه می کنیم... و اینک می شنویم که هزاران فریاد حاجت از نفس بی چاره مان بر می خیزد. و هزاران انینِ فاقت را می شنویم. به جای تسلّی به توحّش افتادیم.
— 525 —
از آن هم خیری حاصل نشد؛ خیلی التجاء کارانه به وجدان خود رو آوردیم و به داخل آن می نگریم و چاره ای می جوییم، ایواه! چاره ای وجود ندارد، ما باید چاره سازی کنیم و مدد نماییم. زیرا هزاران امل، آرزو های پرجوش و حسیّات پرهیجان در آن دیده می شود و به هر سمت و سوی هستی امتداد یافته است. هر یکی از آن ها لرزه بر تن ما وارد می کند و هیچ کمکی از دست ما ساخته نیست. آن آمال در بین وجود و عدم گیرمانده اند و یک طرف آن به ازل و طرف دیگرش به أبد امتداد یافته می روند، بلکه گستره آن به حدی است که اگر دنیا را ببلعد باز هم سیر نمی شود.
بدین طریق، درین راه دردناک به هر سو که رو آوردیم، با بلا مواجه گشتیم، زیرا راه مغضوب و ضالّین این چنین است، و تصادف و ضلالت در آن راه نظرانداز است.
ما هم آن نظر را پوشیدیم و به این حالت افتادیم و در این حالت حاضر موقتاً صانع و حشر و مبدأ و معاد را به فراموشی سپردیم. این حالت، بدتر و سوزانتر از جهنم است و روح ما را می آزارد.
زیرا ازین شش جهت که ما به آن رجوع کردیم، حالتی به ما دست داد و نصیب ما گشت که این حالت، مرکّب است از: خوف و دهشت، عجز و ارتعاش، قلق و وحشت، یأس و یُتم؛ و وجدان را می سوزاند.
و اکنون در برابر هر جهت، جبهه ای را تشکیل می دهیم و به دفع آن می کوشیم:
نخست به قدرت خود مراجعه می کنیم، اما افسوس! می بینیم که عاجز و ناتوان است.
ثانیاً، به تطمین و خاموش ساختن حاجات نفس توجه می کنیم، اما وا اسفاء؛ می بینیم که بلاوقفه داد و فریاد سر می دهد.
ثالثاً: ما هم فریادرسی را به کمک می طلبیم و فریاد می زنیم، اما هیچ کس صدای ما را نمی شنود و پاسخ نمی دهد؛ ما گمان می کنیم که هر چیز با ما دشمن و از ما بیگانه است، هیچ چیز قلب ما را تسلی نمی دهد، آرامشی به ارمغان ندارد و ذوق حقیقی ندارد.
رابعاً: هر چه به اجرام علوی بیشتر نگاه کردیم، ترس و دلهره ما بیشتر شد و وجدان ما را وحشت مزعجی فرا گرفت که عقل سوز و اوهام ساز است.
— 526 —
پس ای برادر!
راه این ضلالت و ماهیت آن چنین است، ما در این راه، ظلمتِ کفر را کاملاً دیدیم.
و حال، بیا ای برادرم تا به آن عدم بر گردیم، و از آنجا هم بازخواهیم گشت. این بار، طریق ما "صراط مستقیم" و راه ایمان است و دلیل و امام مان عنایت و قرآنی است که شهباز ادوار پرواز می باشد.
اینک، زمانی که رحمت و عنایت سلطان ازل و ابد ما را خواست، قدرتش ما را بیرون آورد و از روی لطف سوارِ قانون مشیّت الهی ساخت و ما را بر اطوار مختلف به پرواز در آورد و با کمال شفقت، این خلعت وجود را بر تن ما کرد، و منزلتِ امانت را به ما ارزانی داشت که نشان آن، نماز و نیاز است.
هر یک از این ادوار و اطوار، در این راه طولانی ما در واقع منزلی از منازل ناز است، و قدَر الهی بخاطر تسهیل امور، أوامری را بر صفحهٔ پیشانی ما نوشته است، هر جا که می رویم و مهمان هر طایفه ای که می شویم استقبال برادرانه ای از ما به عمل می آید. ما از اموال خود به آنها می دهیم و از اموال شان به خود می گیریم.. بدین منوال، محبت موجود در تجارت ادامه می یابد. آنها ما را تغذیه می کنند و با هدیه ها می آرایند، و ما را تشییع می کنند. رفته رفته به دروازه دنیا رسیدیم، آوازهایی را می شنویم.
و اکنون وارد این سرزمین شدیم و به عالم شهادت پا گذاشتیم، به شهر آیین رحمان و به محل داد و فریاد انسان.
هیچ چیزی نمی دانیم، دلیل و امام ما مشیّت رحمن است و وکیل آن دلیل هم چشمان نازنین ماست. چشمان خود را گشودیم و به اطراف و اکناف دنیا چشم دوختیم.. آیا مسافرت قبلی ما به این جا به یادت هست؟ غریبه و یتیم بودیم و دشمنان ما به حدّ و حساب نمی گنجیدند و حامی و پشتبیان خود را نمی دانستیم.
اما اکنون نور ایمان در برابر دشمنان مان، رکن متین، نقطهٔ استناد و حمایتکار ماست و آن ها را دفع می کند.
آری، ایمانِ بالله نور حیات ما، ضیای روح ما، و روحِ روحِ ماست، از این رو، قلبهای ما مطمئن است و اعتنایی به دشمن ندارد، بلکه دشمن نمی شناسد.
— 527 —
در راه نخست، وقتی داخل وجدان شدیم هزاران فریاد، فیزار و آواز را از آن شنیدیم و به بلا افتادیم. زیرا آمال و آرزوها، استعدادها و حسیّات همواره ابد را می خواهند. و ما، راهِ برآورده ساختن آن را نمی فهمیدیم، از ما راه ندانستن، و از آن داد و نیاز بود.
اما الحمد لله، اکنون "نقطهٔ استمداد" را یافتیم که آن استعداد همواره به آن آمال حیات می دهد و تا ابدالآباد آن ها را پرواز می دهد؛ استعدادها و آرزوها از همان نقطه آب حیات می نوشند و به کمال می رسند.
پس این نقطهٔ شوق انگیز رمز و ناز و این نقطهٔ استمداد، قطب دوم ایمان است که تصدیق حشر می باشد. و سعادت ابدی هم جوهر آن صدف است.
قرآن، برهان ایمان است و وجدان، یک راز انسانی است.
اکنون سرت را بالا کن و به این کاینات بنگر و با آن گفتگو کن. در راه نخست، بسیار وحشتناک دیده می شد اما اکنون متبسّم است و به هر طرف با نیاز و آواز نازینانه می خندد. مگر نمی بینی که چشم ما زنبور مثال به هرسو پرواز می کند و هستی، بوستان پُر از گل آن است و هر گل، به آن، آب لذیذی می دهد. و در هر بخش آن أنس و آرامش و محبتِ متقابل موج می زند. او هم شهدِ شهادت را با خود می آورد و عسل را روی عسل می چکاند.
به هر اندازه ای که نگاه های ما به حرکاتِ اجرام و نجوم و شموس دوخته شود، حکمت خالق را به دیده گان ما می سپارند، مایه ی عبرت و جلوه ی رحمت را می گیرد و به پرواز در می آید. گویا این خورشید با ما حرف می زند و می گوید:
"ای برادرانمان! ترس و وحشت به خود راه مدهید! اهلاً و سهلاً، خوش آمدید و صفا آوردید. شما صاحبان منزل هستید و من یک مومدار شهناز هستم. من هم مثل شما هستم اما یک خدمتکار خالص، بدون عصیان، مطیع و گوش به فرمان هستم، آن ذات أحدِ صمد مرا به محضِ رحمتش مسخّر خدمت به شما ساخته است، از من حرارت و ضیاء، از شما نماز و نیاز."
بیایید! به ماه و ستارگان و دریاها هم بنگرید، هر یک با زبان مخصوصش می گوید: اهلاً و سهلاً و مرحباً. خوش آمدید، آیا ما را نمی شناسید؟
— 528 —
با سرّ تعاون بنگر و با رمز نظام گوش کن. هریک از آنها می گوید: ما هم یک خدمتکاریم و آیینه داران رحمت ذوالجلال هستیم، هیچ غمگین مباشید و از ما مرنجید.
آتشهای زلزله و فریادهای حوادث شما را نترساند و به وسوسه نیندازد، زیرا این صداها عبارتند از: زمزمه های اذکار و دمدمه های تسبیحات و ولوله های ناز و نیاز.. آن ذات ذوالجلال که شما را به نزد ما فرستاده مهار اینها را در دستان خود گرفته است.. چشم ایمان، آیات رحمت را در چهره های آنها می خواند که هر یک آوازی است.
ای مؤمنی که قلبش هوشیار است! بگذار تا چشم ما اندکی استراحت کند، و به جای آن، گوشهای حساس مان را به دستان مبارک ایمان بسپاریم و به دنیا بفرستیم تا ساز های لذیذ را بشنوند.. صداهایی که در راه اول ما، واویلای مرگ و ماتمِ عمومی پنداشته می شدند، در این راه، آن صداها هر یک نواز و نماز، آواز و نیاز و آغاز تسبیحات هستند.
گوش کن! دمدمه های هوا.. جِک جِک های پرندگان.. زمزمه های باران.. غمغه های دریا.. رقرقه های رعدها.. و تَرق تَرق سنگها، هر یک نوازش های معنی داری هستند.
ترنّمات هوا، نعرات رعدیه، نغمات امواج، هر یک اذکار عظمت اند. هَزَجات باران، سَجَعات پرندگان هر یک تسبیح رحمت اند و مجازهایی هستند که به حقیقت اشاره دارند.
آری، صوت اشیاء، صوت موجودیت شان است. و هریک از آنها می گوید: "من هستم!".
بدین ترتیب، آن کاینات ساکت، یکپارچه و همنوا به سخن در می آید و می گوید: "ای انسان بی ملاحظه! ما را جامد فکر مکن!" پرنده ها از لذت یک نعمت و یا به خاطر نزول یک رحمت حرف می زنند و با صداهای گوناگون و دهان های کوچک شان از رحمتهای الهی استقبال به عمل می آورند. حقّا که نعمت بر سرشان فرود می آید و با شکر می کنند پرواز. آن ها رمزاً می گویند: ای برادران کایناتی! حال ما چه زیباست! دست پروردهٔ شفقت هستیم، و از حال خود راضی می باشیم.. و بدین سان، با منقارهای نوک تیزشان آواز های پرناز را در فضا پخش می کنند، گویی تمامی کاینات به موسیقیِ والایی مبدّل می شود.
— 529 —
نور ایمان است که صداهای اذکار و نغمه های تسبیحات را می شنود، زیرا حکمت، موجودیت تصادف را رد می کند، و نظام هم، طرد می نماید اتفاق اوهام ساز را.
ای همراه!
اکنون، از این عالم مثالی بیرون می شویم، و از وهم خیالی پایین می شویم و بر آستانهٔ عقل می ایستیم و داخل میدان آن می شویم، و با میزان آن، امور را می سنجیم و راهها را براندازی می کنیم.
راه دردناکِ نخست ما: راه مغضوب و ضالّین است. آن راه، حسّ دردناک و درد شدیدی را در ژرف ترین نقطه وجدان به جای می گذارد. شعور، آن را نشان می دهد اما ما ضد شعور حرکت می کنیم.
ولی برای نجات از آن، مضطرّ و محتاج هستیم و می کوشیم تا آن درد تسکین بیابد و یا احساس نشود. و الّا تاب تحمل آن درد و آن فریاد و فغانهای دوامدار را نداریم.
هدا، شفا است. هوی، حسّ را باطل می سازد و شعور را از خود بی خود می کند. و هوساتِ سحرباز هم خواستار لهو و لعب، تسلّی، تغافل و مشغله اند تا وجدان را فریب دهند و اغفال نمایند و روح را به خواب بیندازند تا درد را احساس نکند. زیرا آن درد الیم، وجدان را می سوزاند به حدّی که هیچکس طاقت شنیدن فریاد و فغانهای آن را از شدّت ألم ندارد.. حقا که درد یأس، تحمّل شدنی نیست.
یعنی به هر اندازه ای که وجدان از صراط مستقیم دور شود، تأثیر این حالت بر او شدیدتر می شود. و حتی هر لذت اثری از درد برجای می گذارد.
پس زرق و برقِ مدنی که از هوی و هوس، لهو و لعب و سفاهت ممزوج است، یک مرهمِ دروغین و یک زهر خواب آور است به این فشارهای دهشتناک برخاسته از ضلالت.
ای دوست عزیزم!
در راه دوم مان و در آن راه نورانی حالتی را احساس کردیم که در نتیجهٔ آن حالت، زندگی، معدن لذت، و آلام لذایذ می گردد.. با آن به این پی بردیم که این راه با درجات مختلف - به نسبتِ قوّت ایمان- به روح حالتی می بخشد، و جسد با روح، و روح با وجدان، متلذذ است.
— 530 —
یک سعادت عاجل در وجدان مندرج است، و یک فردوسِ معنوی در قلب مندمج می باشد. و تفکر، آن را می چکاند و به انسان می چشاند؛ اما شعور، آن را ظاهر و آشکار می سازد.
و اینک دریافتیم که: هر اندازه که قلب ایقاظ گردد، و وجدان تحریک شود، و به روح احساس داده شود، به همان اندازه لذّت و شادمانیها زیاد می گردد و نارِ حیات جایش را به نور می دهد و زمستانش تابستان می شود.
بدین طریق دروازه های فردوس در وجدان باز می شود و دنیا تبدیل به جنت می شود و ارواح ما در آن به پرواز و پرداز در می آید و با دو بالِ نماز و نیاز، بالاتر از شهناز ها و شهبازها پر و بال می گشاید.
ای همسفر عزیزم! حال، تو را به خدا می سپارم. بیا باهم دعا کنیم و سپس به امید دیدار، از همدیگر جدا شویم.
اَللّٰهُمَّ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَق۪يمَ اٰم۪ينَ
— 531 —
جوابی است به کلیسای انگلیکن
(٭):صد ما شاء الله به این جواب. مؤلف.
زمانی یک کشیشِ کینه توزِ سیاسی و مکّار و دشمن سرسخت اسلام، با بزرگ منشی و به نیّت انکار و بر انگیختن شبهات، و در زمانی که دولتش سخت گلوی ما را خفه کرده بود، با طرح سوال مغرضانه ای چهار چیز را از ما پرسید و جواب آن را در ششصد کلمه مطالبه کرد.
لازم بود تا در برابر سوال مغرضانه اش به او گفته می شد:
"تف به رویت!" و در برابر توطئه و شبهاتش نیز بهترین پاسخ، اظهار نارضایتی و سکوت بود، و در برابر انکارش هم می شد جواب مُسکتی را همچون مشتی بر دهن او زد؛ پس من او را مورد خطاب قرار نمی دهم، بلکه جواب ما به انسان حق پرست و با انصاف چنین است:
او در سوال اول گفت: دین محمد (ص) چیست؟ گفتم: قرآن کریم است که مقصد اساسی آن، ترسیخ ارکان ششگانه ایمان و تعمیق ارکان پنجگانه اسلام است.
و در سوال دوم می گوید: چه چیزی را به فکر و حیات تقدیم کرده است؟ گفتم: توحید را برای فکر و استقامت را برای حیات. و شاهد من در این باره این قول الهی است:
قُلْ هُوَ اللّٰهُ اَحَدٌ ٭ فَاسْتَقِمْ كَمَٓا اُمِرْتَ
و در سوال سوم می گوید: بحرانها و تنشهای موجود را چگونه معالجه می کند؟ گفتم: با تحریم ربا و فرض ساختن زکات. و گواه من در این باره این قول الهی است: وَاَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَوا ٭ يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبَوا ٭ وَاَق۪يمُوا الصَّلٰوةَ وَاٰتُوا الزَّكٰوةَ
و در سوال چهارم می گوید: به انقلابها و آشوبهای بشری با چه دیدی می نگرد؟ گفتم: سعی و تلاش، اساس است. ثروت انسان در دست ظالمها جمع و نگهداری نمی شود. و گواه من این است:
﴿ لَيْسَ لِلْاِنْسَانِ اِلَّا مَا سَعٰى ٭ وَالَّذ۪ينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنْفِقُونَهَا ف۪ى سَب۪يلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ اَل۪يمٍ ﴾