— 603 —
هستههاي حقيقت
(مطالب مختصريست از رسالهيي به نام "هسته هاي حقيقت" كه سي و پنج سال پيش منتشر شد.)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاَةُ وَ السَّلاَمُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى الِهِ وَ صَحْبِهِ اَجْمَعِينَ
١. نسخه لازم براي زمانهيي بيمار، عنصري ناخوش و عضوي عليل، پيروي از قرآن است.
٢. نسخه علاج براي قارهيي بزرگ اما بخت برگشته، دولتي با عظمت اما بيآتيه، و قومي با ارزش اما بيصاحب، اتحاد اسلام است.
٣. كسي كه قادر نيست زمين و همه ستارهها و خورشيدها را مانند دانههاي تسبيح بردارد و بچرخاند نميتواند در عالم ادعاي آفرينش و ايجاد كند، زيرا هر چيزي به چيز ديگر متصل است.
٤. احياي همه ذي روحان در حشر براي قدرت "خداوند" نميتواند سختتر از زنده كردن و به وجود آوردن مگسي در بهار باشد كه در زمستان با خوابي مرگ گونه در خود فرو رفته و آرميده است، زيرا قدرت ازلي، ذاتيست، تغييري در آن حاصل نميشود، عجز و ناتواني در آن راهي ندارد، و موانع سد راهش نميشوند. قدرت ازلي داراي مراتب نيست و هر چيزي در نسبت با او مساويست.
٥. همان كسي كه چشم پشهيي را آفريده، خورشيد را هم خلق كرده است.
— 604 —
٦. همان كسي كه معده كَك را تنظيم كرده، منظومه شمسي را نيز نظم بخشيده است.
٧. در آفرينش كائنات چنان اعجازي وجود دارد كه اگر بر فرض محال همه عوامل طبيعي را فاعل مختار و مقتدر بدانيم باز هم با كمال عجز در برابر اعجاز مذكور سجده كرده خواهند گفت:
سُبْحَانَكَ لاَ قُدْرَةَ لَنَا اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ
٨. اجازهي تأثير گذاري حقيقي به اسباب داده نشده است؛ وحدت و جلال چنين ميخواهد. ليكن اسباب از جهت مُلك، پرده و پوشش يد قدرت (الهي) ميشوند. عزت و عظمت چنين ايجاب ميكند، تا مباشرت يد قدرت با امور خسيسه در جهت مُلك، در ظاهر به چشم نيايد.
٩. جهت ملكوتي در هر شي ی كه محل تعلق قدرت است ی شفاف و منزه ميباشد.
١٠. عالم شهادت پردهيي توري، بر عوالم الغيوب است.
١١. براي ايجاد دقيق نقطهيي در جا و محل خود، به قدرتي لايتناهي نياز است كه قادر به ايجاد كائنات باشد، زيرا هر حرف كتاب كبير كائنات مخصوصاً هر حرف ذي حيات آن چهرهيي و ديدهيي ناظر بهسوي همه جملهها دارد.
١٢. مشهور است كه در جستجوي هلال عيد بودند. يك بار هيچ كس چيزي نديد. شخص سالمندي قسم خورد و گفت هلال را ديدم. آنچه او ديده بود هلال نبود؛ يك تار موي سفيد مژهاش بود كه روي چشمش خم شده بود. آن تار مو كجا! ماه كجا؟ حركت ذرات كجا! فاعل تشكيل انواع كجا؟
١٣. طبيعت، چاپخانهيي مثاليست نه چاپ كننده؛ نقش است نه نقاش، قابل است نه فاعل، مِسطر است نه مصدر؛ نظام است نه ناظم؛ قانون است نه قدرت، شريعت اراديست نه حقيقت خارجي...!
١٤. انجذاب و جذبه در وجدان ی كه فطرت ذي شعور است ی بهواسطه جذبهي حقيقتي جاذبهدار است.
١٥. فطرت دروغ نميگويد. ميل به نشو و نما در يك دانه ميگويد:"من خوشه خواهم داد، ميوه و ثمره خواهم داد." درست ميگويد. در تخم مرغ نوعي ميل به
— 605 —
حيات هست، و ميگويد:"من مرغ خواهم شد." و به اذن خدا ميشود. درست ميگويد. مشتي آب با ميلِ به انجماد ميگويد:"جاي بيشتري را اشغال خواهم كرد." آهن قرص و محكم هم نميتواند در اين سخن دروغي بيابد. راستي سخناش آهن را ميشكافد. اين ميلها، جلوهها و تجلياتِ اوامر تكوينيست كه ريشه در اراده دارد.
١٦. قدرت ازلي كه مورچه را بدون امير و زنبور عسل را بدون يعسوب يعسوب: رييس بزرگ ی پادشاه زنبوران عسل. نميگذارد بيترديد انسان را نيز بدون نبي رها نميكند. همانطور كه "شق القمر" معجزهيي احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام براي انسانهاي عالم شهادت است، معراج نيز براي ملائكه عالم ملكوت و موجودات روحاني يك معجزه كبراي احمديست. ولايت نبوت با اين كرامات باهره اثبات شده و شخصيت درخشان پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام همچون برق و ماه در ملكوت نور افشان گرديده است.
١٧. دو كلامِ كلمه شهادت شاهد و گواه هماند. اولي براي دومي برهان "لمّي" است و دومي براي اولي برهان "انّي".
١٨. حيات نوعي تجلي وحدت در كثرت است، به همين علت همه را بهسوي اتحاد سوق ميدهد. حيات يك چيز را مالك همه چيز ميكند.
١٩. روح يك قانون ذي وجود خارجيست. يك ناموس ذي شعور ميباشد. روح نيز همچون قوانين فطريِ دائم و ثابت از عالم امر و صفت اراده آمده و قدرت، جامه وجود حسي بر تنش كرده است. سيالهيي لطيف را صدف آن گوهر قرار داد. روحِ موجود برادر قانون معقول است. هر دوي آنها هم دائمياند و هم از عالم امر آمدهاند. اگر قدرت ازلي وجودي خارجي بر تن قوانين موجود در انواع ميكرد آنها هم روح ميشدند. روح اگر جامه وجود را از تن بيرون ميكرد و شعور را نيز به كناري مينهاد باز هم قانوني لايموت بود.
٢٠. موجودات با نور ديده ميشوند و با حيات است كه هستي موجودات دانسته ميشود. هر كدام اينها يك كشافاند.
— 606 —
٢١. مسيحيت يا به انتها ميرسد يا تصفيه ميشود و بالاخره در برابر اسلام سلاح بر زمين ميگذارد. در اين دين چند بار شكاف ايجاد شد تا اين كه سر از پروتستانيسم در آورد. در آن هم انشعاب حاصل شد و به توحيد نزديك شد. باز هم آماده انشعاب ديگري ميشود، و در اين مرحله نيز يا به پايان كار خود ميرسد و تمام ميشود يا حقايق اسلام را كه اساس مسيحيت واقعي را نيز در بر دارد در مقابل خود ديده و تسليم خواهد شد.
حضرت پيامبر عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام به اين راز بزرگ اشاره نمود و فرمود:"حضرت عيسي نزول فرموده، خواهد آمد و از امت من خواهد شد و به شريعت من عمل خواهد كرد."
٢٢. قداست موجود در مآخذ، بيش از برهان، جمهور عوام را به امتثال (اوامر شريعت) سوق ميدهد.
٢٣. نود درصد شريعت (ضروريات و مسلمات ديني) هر يك چون ستوني از الماساند. مسايل اجتهاديِ اختلافي تنها ده درصد آن را تشكيل ميدهند. نميتوان نود ستون الماسين را زير پوشش ده ستون زرين قرار داد. كتابها و اجتهادها بايد دوربيني براي غور در قرآن باشند؛ بايد آيينه قرآن باشند؛ نه اينكه سايه و وكيل شوند...!
٢٤. هر مستعدي ميتواند براي خود اجتهاد نمايد، اما نميتواند چيزي را تشريع كند.
٢٥. دعوت به انديشهيي در گرو پذيرش جمهور علماست؛ در غير اين صورت دعوت مذكور بدعت است و بايد آن را رد كرد.
٢٦. انسان فطرتاً مُكرّم است، لذا در پي حق بر ميآيد. گاه باطل را مييابد، و به گمان اينكه حق است آن را به آغوش ميكشد؛ گاه در حالي كه حقيقت را ميجويد بياختيار با ضلالت و گمراهي مواجه ميشود و به گمان اينكه حقيقت است آن را بر سر ميگذارد.
٢٧. قدرت، آيينههايي شفافتر و لطيفتر از يكديگر دارد. تنوع آنها آب تا هوا، هوا تا اثير، اثير تا عالم مثال، عالم مثال تا عالم ارواح؛ و حتي زمان و انديشه را نيز در بر ميگيرد. در آيينهي هوا، يك كلمه تبديل به ميليونها كلمه ميشود.
— 607 —
قلم قدرت، اين سرّ تناسل را به شگفتي استنساخ ميكند. انعكاس، شكل، يا شكلِ توأم با ماهيت را در بر ميگيرد. تمثالهاي موجودي كثيف (مادي) هر كدام مردهيي متحركاند. تمثالهاي يك روح نوراني در آيينههاي خويش، هر كدام يك حي مرتبطاند؛ اگر عيناش نباشند، غيرش هم نيستند.
٢٨. تكان خورشيد اگر براساس حركت محورياش باشد ميوههايش نميريزد؛ در غير اين صورت سيارات كه به منزله ثمرهي آن هستند ميريزند و متلاشي ميشوند.
٢٩. نور انديشه اگر منور به نور دل نشود و با آن امتزاج نيابد، ظلمت است و ظلم افشاني ميكند. سپيدي روز گون و مُظلم چشم اگر با ليلهي سُوَيداي روشني بخش امتزاج نيابد بيبصر خواهد بود و به همين ترتيب فكرت بياض اگر تهي از سُوَيداي دل باشد بيبصيرت است.
سپيدي همچون روز چشم اگر با سياهياش كه به شب ميماند همنشيني نكند؛ چشم، چشم نخواهد بود.
٣٠. علم اگر فاقد اذعان قلبي باشد، جهل است. التزام، چيزي و اعتقاد چيز ديگريست.
٣١. تصوير كردن نيك چيزهاي باطل، گمراه كردن اذهان صاف و ساده است.
٣٢. عالم مرشد بايد چون گوسفند باشد، نه پرنده؛ گوسفند به بَرّهاش شير ميدهد، اما پرنده قي خود را به جوجهاش ميدهد.
٣٣. وجود چيزي به وجود همه اجزايش وابسته است. عدم آن نيز با عدم حتي يك جزءاش حاصل ميگردد، لذا انسان ضعيف براي نشان دادن قدرتش، طرفدار تخريب ميشود و به جاي حركت در مسير مثبت در راه منفي پيش ميرود.
٣٤. دستورهاي حكمت اگر با نواميس حكومت، و قوانين حق اگر با روابط قدرت امتزاج نيابد بر جمهور عوام تأثيري نخواهد گذاشت.
٣٥. ظلم كلاه عدالت بر سر كرده است؛ خيانت لباس حميت بر تن دارد؛ جهاد را بغي (تجاوز) مينامند؛ و اسارت، حريت و آزادي نام گرفته است...! اضداد، صورتها را مبادله نمودهاند.
— 608 —
٣٦. سياستي كه براساس منفعت باشد، جانور است.
٣٧. مهرباني با حيوان وحشيِ گرسنه موجب ميشود اشتهايش بيشتر شود نه دوستياش. دستمزد به كار انداختن دندان و پنجهاش را هم خواهد خواست.
٣٨. زمان نشان داد كه بهشت ارزان نيست؛ جهنم نيز بيفايده نيست.
٣٩. مزيت انسانهايي كه در نظر مردم خواص شناخته ميشوند، طبيعتاً ميبايست موجب تواضع و فروتني آنها شود، اما عامل تكبر و تحكم شده است. عجز فقرا و فقر عوام در حالي كه بايد موجب مرحمت و احسان شود منجر به اسارت و محكوميت آنها شده است.
٤٠. وقتي در چيزي محاسن و افتخاري حاصل شود پيشكش خواص كرده و اگر سيئات باشد بين عوام تقسيماش ميكنند...
٤١. اگر غايت خيال وجود نداشته باشد؛ يا آن را فراموش كنند يا اينكه خود را به فراموشي بزنند، اذهان همه به "انا" ها مبدل شده، دورش ميگردند.
٤٢. منبع اصلي همه فسادها و اختلالها، همچنين عامل و سبب و منبع همه رذيلتهاي اخلاقي فقط دو كلمه است:
كلمه اول: من اگر سير باشم و ديگري از گرسنگي بميرد، چه ربطي به من دارد.
كلمه دوم: براي راحتي من زحمت بكش، تو كار كن تا من بخورم.
فقط يك علاج ميتواند ريشه كلمه اول را از بيخ بَر كند، آن هم وجوب زكات است. داروي كلمه دوم حرمت رباست. عدالت قرآني بر دروازه عالم قرار گرفته، و خطاب به ربا ميگويد:"ممنوع است؛ حق ورود نداري." بشر به اين دستور گوش نكرد؛ در نتيجه سيلي محكمي خورد. تا سيلي محكمتري نخورده بايد به آن توجه كند.
٤٣. جنگ دولتها و ملتها جاي خود را به جنگ طبقات انسانها ميدهد، زيرا بشر همچنان كه علاقهيي به اسير شدن ندارد، اجير هم نميخواهد بشود.
٤٤. كسي كه از راه نامشروع در پي رسيدن به هدفيست معمولاً با آنچه در تناقض و ضديت با هدفش است مجازات ميشود. نتيجه نهايي محبت نامشروعي مانند شيفته اروپا بودن، عداوت غدارانه محبوب است.
— 609 —
٤٥. بايد با نگاه تقدير به گذشته و مصايب نگريست و به آينده و معاصي نيز از نقطه نظر تكليف نگاه كرد. در اينجا جبر و اعتزال آشتي ميكنند.
٤٦. در مشكلي كه چاره دارد به عجز و در چيزي كه چاره ندارد به آه و ناله نبايد متوسل شد.
٤٧. زخم زندگي التيام مييابد، اما زخمي كه بر عزت اسلامي، ناموس و عزت ملي وارد شود بسيار عميق است.
٤٨. زماني ميرسد كه كلمهيي يك ارتش را شكست ميدهد و يك گلوله جان سي ميليون نفر را ميگيرد.
گلولهيي كه يك سرباز صرب بهسوي وليعهد اتريش پرتاب كرد موجب وقوع جنگ جهاني پيشين شد و جان سي ميليون نفر را گرفت.
چنان شرايطي حاكم ميشود كه حركتي كوچك انسان را به اعلي عليين ميبرد و چنان وضعي به وجود ميآيد كه كار كوچكي انسان را به اسفل سافلين سقوط ميدهد.
٤٩. يك صدق، خرمني از دروغ را از بين ميبرد. يك حقيقت بر خرمني خيال ترجيح دارد.
لاَ يَلْزَمُ مِنْ لُزُومِ صِدْقِ كُلِّ قَوْلٍ قَوْلُ كُلِّ صِدْقٍ
هر سخنات بايد راست باشد، اما بيان همه سخنان راست هم درست نيست.
٥٠. كسي كه زيبا ميبيند زيبا هم فكر ميكند، و كسي كه زيبا فكر ميكند از زندگي خود لذت ميبرد.
٥١. آنچه به انسانها جان ميبخشد اميد است و آنچه آنها را ميميراند نااميدي و يأس است.
٥٢. دولتي اسلامي كه از دير باز جهاد را كه واجب كفاييست براي اعلاي كلمةُالله و بقاي استقلال اسلام وظيفه خود ميدانست، و هميشه آماده فدا شدن در راه عالم يك پارچه اسلام بود و پرچم خلافت را بر دوش داشت؛ صدمهيي خورد كه با سعادت و آزادي آتي جهان اسلام تلافي خواهد شد، زيرا اين مصيبت، ظهور و بروز اخوت اسلامي را كه مايه حياتمان است به صورت خارق العادهيي تسريع نمود.
— 610 —
٥٣. محاسن تمدن را كه ربطي به مسيحيت ندارد، متعلق به مسيحيت دانستن، و عقبماندگي را كه خصم اسلام است دوست اين دين آسماني قلمداد كردن، نشان ميدهد كه فلك در جهت خطا ميچرخد.
٥٤. الماس بينظير كهنه شده و بيرنگ و رو همواره بر شيشهيي صيقلي ترجيح دارد.
٥٥. عقل كساني كه همه چيز را در ماده ميجويند در چشمانشان است؛ چشم نيز از ديدن معنويات عاجز است.
٥٦. مجاز اگر از دست علم بيرون رفته و در اختيار جهل قرار بگيرد تبديل به حقيقت ميشود؛ و در را به روي خرافات ميگشايد.
٥٧. احساني كه بيشتر از احسان الهي باشد احسان نيست. هر چيز را بايد همانطور كه هست توصيف نمود.
٥٨. شهرت، آنچه را متعلق به فرد نيست نيز متعلق به او ميكند.
٥٩. حديث، معدن حيات و ملهم حقيقت است.
٦٠. احياي دين، احياي ملت است. حيات دين، نور زندگانيست.
٦١. قرآن كه براي نوع بشر رحمت است تمدني را قبول دارد كه تأمين كننده سعادت همهي انسانها يا دستكم اكثريت آنان باشد. تمدن حاضر بر پنج پايه منفي زير استوار است:
پايه اول: نقطه اتكايش، قدرت است؛ و شأن قدرت نيز تجاوز است.
پايه دوم: هدف و مقصدش كسب منفعت است؛ و شأن منفعت، تزاحم است.
پايه سوم: قاعدهاش در حيات، جدال است؛ و شأن جدال نيز تنازع است.
پايه چهارم: رابطهي اصلي در بين تودهها را نژاد و مليت منفي ميداند كه با از بين بردن ديگري تغذيه ميكند. شأن چنين مليت گرايي نيز برخوردهاي وحشتناكيست.
پايه پنجم: خدمت جذّابش، تشجيع هوا و هوس، و ارضاي آرزوهاي نفسانيست. چنين هوسي نيز عامل مسخ معنوي انسان ميباشد.
— 611 —
نقطه اتكاي تمدني كه شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن را ضمانت ميكند و به آن فرا ميخواند، به جاي قدرت، حق است؛ كه شأن آن عدالت و توازن ميباشد؛ هدف اين تمدن نيز به جاي منفعت، فضيلت است كه شأن آن محبت و جذب است؛ در جهت وحدت هم به جاي نژاد طلبي و ملي گرايي، رابطه ديني و وطني و طبقاتي قرار دارد كه شأناش برادري صميمانه و مسالمت و دفاع صرف در برابر تجاوز نيروهاي خارجيست. دستور و قاعدهاش به جاي جدال در زندگي، تعاون است كه شأن آن اتحاد و همبستگيست. به جاي "هوي" در اين تمدن هُدي (هدايت) هست كه شأناش ترقي انساني و تكامل روحاني ميباشد.
از اسلام كه حامي موجوديت ماست دست بر ندار؛ با دو دستت آن را محكم بگير؛ در غير اين صورت نابود ميشوي.
٦٢. مصيبت عمومي از خطاي اكثريت حاصل ميشود. مصيبت نتيجه جنايت و مقدمه مكافات است.
٦٣. شهيد خود را حي ميداند. او طعم سكرات را نميچشد، لذا زندگياش را كه فدا ميكند ابدي، باقي و بسيار پاك ميبيند.
٦٤. عدالت محض قرآني زندگي و خون يك بيگناه را حتي براي همه انسانها هم كه شده به هدر نميدهد. همانطور كه اين دو در برابر قدرت مساوياند، از نظر عدالت هم مساوي و برابرند. خودكامگي انسان را به جايي ميرساند كه ميخواهد هر مانعي را كه در راه هوسهايش باشد حتي دنيا را ويران و نوع بشر را نابود كند.
٦٥. خوف و ضعف، تأثيرات خارجي را تشجيع ميكند.
٦٦. مصلحت قطعي، فداي ضرري موهوم نميشود.
٦٧. فعلاً سياست استانبول مرضي چون بيماري اسپانيايي (زكام و واگيردار) است.
٦٨. اگر به ديوانه گفته شود "خوبي، خوبي" و به فرد سالم گفته شود "وضعيت بدي داري، وضعيت بدي داري" امكان خوب شدن اولي و ناخوش شدن دومي كم نيست.
— 612 —
٦٩. دشمنِ دشمن تا وقتي دشمن هست، دوست است. دوستِ دشمن تا وقتي دوست باشد دشمن است.
٧٠. اگر شيطان به كسي كمك كند لجباز و اهل عناد ميگويد: "فرشته است، خدا امواتش را بيامرزد." حالا اگر مخالف او فرشته باشد ميگويد: "شيطان است كه لباس عوض كرده است." لعنتش ميكند.
٧١. درمان دردي ممكن است براي درد ديگري سم كشنده باشد. درمان اگر از حدش بگذرد موجب درد ميشود.
٧٢.
اَلْجَمْعِيَّةُ الَّتِى فِيهَا التَّسَانُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَحْرِيكِ السَّكَنَاتِ وَالْجَمَاعَةُ الَّتِى فِيهَا التَّحَاسُدُ الَةٌ خُلِقَتْ لِتَسْكِينِ الْحَرَكَاتِ
٧٣. اگر جماعت فاقد واحد صحيح باشد، جمع و به اضافه در آن مانند ضرب كسرها باعث كمتر شدن ميشود.
مشخص است كه در حساب، ضرب و جمع موجب بيشتر شدن ميشود. ٤ ضربدر٤ ميشود ١٦. اما نتيجه ضرب و جمع در كسرها بر عكس است و عدد را كوچكتر ميكند. ضرب يك سوم در يك سوم ميشود يك نهم. به همين ترتيب در ميان انسانها هم اگر سلامت و درستي و وحدت نباشد با اضافه شدن كمتر شده، و معيوب و بيارزش ميشوند.
٧٤. گاه عدم قبول با قبول عدم در هم آميخته ميشود. عدم دليل ثبوت، دليل عدم قبول است، اما قبول عدم نيازمند دليل عدم است. يكي از اين دو شك و ديگري انكار است.
٧٥. شبهه اگر بتواند در مسايل ايماني يك دليل يا حتي صد دليل را هم كنار بگذارد قادر نخواهد بود به مدلول ضرري برساند، زيرا هزاران دليل وجود دارد.
٧٦. بايد تابع سواد اعظم بود. امويانِ لاقيد وقتي به سواد اعظم و اكثريت تكيه كردند بالاخره وارد جماعت اهل سنت شدند، اما بعضي از علويانِ با صلابت كه معمولاً در اقليت بودهاند سرانجام سر از رافضيه در آوردند.
٧٧. اتفاق نظر در حق، اختلاف در احق است، لذا برخي اوقات حق گاهي از احق، احق؛ و حسن، احسن از احسن است. هر كس درباره مشرب خويش بايد
— 613 —
بگويد "هو حق" نه اينكه "هو الحق". يا بگويد "هو حسن" نه اينكه بگويد "هو الحسن".
٧٨. اگر بهشت نباشد، جهنم تعذيب نخواهد كرد.
٧٩. به موازات پير شدن زمان، قرآن جوان ميشود و رموزش آشكار ميگردد؛ همچنان كه نور ممكن است به صورت نار ديده شود، بعضي اوقات شدت بلاغت نيز مبالغه ديده ميشود.
٨٠. مراتبي كه در حرارت هست به موجب دخالت برودت حاصل ميشود، نيز درجات حُسن به دليل تداخل قبح است. قدرت ازلي، ذاتيست، لازم است، ضروريست. عجز نميتواند در آن دخالت كند، داراي مراتب نيست، و همه چيز در نسبت با آن مساويست.
٨١. عكس خورشيد كه تجلي فيض آن است، در سطح دريا يا در قطرات دريا هويت واحدي را نشان ميدهد.
٨٢. حيات جلوهيي از توحيد است و منتهايش نيز كسب وحدت ميكند.
٨٣. وقتي "ولي" در ميان انسانها پنهان باشد، لحظه اجابت دعا در روز جمعه، ليلة القدر در ماه رمضان، اسم اعظم در ميان اسماي حسني، و زمان مرگ نيز در زندگي ناشناخته باشد ساير افراد هم با ارزش ميشوند و اهميت مييابند. عمر بيست سالهي توأم با ابهام بر عمري هزار ساله كه انتهايش معين است ترجيح دارد.
٨٤. عاقبت معصيت در دنيا، دليل عقاب اخرويست.
٨٥. رزق در نظر قدرت به اندازه حيات مهم است. قدرت خلق ميكند، قَدَر (لباس) ميپوشاند و عنايت تغذيه ميكند. حيات، نتيجهييست كه در دست است، مشاهده ميشود، اما رزق نتيجهييست غير محصّل كه به تدريج منتشر ميگردد و آدمي را به فكر فرو ميبرد. مردن بر اثر گرسنگي وجود ندارد، زيرا فرد قبل از اتمام مواد غذايي كه به صورت چربي و غيره در بدناش ذخيره شده ميميرد؛ به عبارت ديگر مرضي كه منشأ آن ترك عادت است فرد را از بين ميبرد نه بيرزق و روزي بودن.
— 614 —
٨٦. رزق حلالِ حيوانات وحشياي كه آكل اللحماند جنازههاي بيشمار حيوانات است. هم روي زمين را پاكيزه ميكنند، هم رزق خود را مييابند.
٨٧. لقمهيي به چهل پارا و لقمهيي ديگر به ده قروش... اينها هر دو قبل از گذاشته شدن به دهان و بعد از فرو رفتن در گلو مساوياند. فقط چند ثانيهيي در دهان با هم تفاوت دارند. صرف نظر كردن از يكي و اختيار ديگري براي جلب نظر و رضايت خاطر قوه ذائقه كه در وجود انسان نقش حاجب و مفتش را دارد، بدترين نوع اسراف است.
٨٨. لذايذ وقتي آدمي را بهسوي خود ميخوانند بايد گفت "گويا خوردم". كسي كه "گويا خوردم" را براي خود اصل قرار ميدهد، مسجدي به نام "گويا خوردم" را ميتوانست بخورد، اما نخورد.
٨٩. در گذشته بيشتر مسلمانان گرسنه نبودند و اختيار مرفّه بودن را داشتند، اما حالا گرسنهاند و اختياري براي لذت بردن ندارند.
٩٠. بيش از لذت موقت بايد به درد موقت لبخند زد و به آن خوشآمد گفت. لذايذ گذشته موجب ميشوند آدمي آه و واه كند. آه ترجمان دردي پنهان است. دردهاي طي شده باعث ميشوند فرد "اوه" بگويد. اين "اوه" خبر از لذت و نعمتي پوشيده دارد.
٩١. نسيان و فراموشي هم نعمت است، باعث ميشود فرد دردهاي روزانه را متحمل شود، ولي آلام متراكم را به فراموشي بسپارد.
٩٢. مانند درجه حرارت، در هر مصيبتي، درجهيي از نعمت وجود دارد. بايد با انديشه در مصيبت بزرگتر، درجهيي از نعمت در مصيبت كوچكتر را ديد و شكر خدا را به جا آورد؛ وگرنه دميدن با اغراق و بزرگنمايي در آن موجب ميشود باد كند، و نگراني از آن مضاعفش ميكند، و مثال خيالي كه در قلب وجود دارد تبديل به حقيقت ميشود و به دل صدمه ميزند.
٩٣. هر آدميزادي براي ديدن و ديده شدن در عرصه اجتماع، پنجرهيي دارد كه به آن مقام گفته ميشود. اين پنجره اگر از قامت ارزش او بالاتر باشد موجب تطاول (گردنكشي) توأم با تكبر ميشود، و اگر پايينتر باشد موجب خميدگي
— 615 —
متواضعانهاش ميشود... تا در آن سطح و درجه ببيند و ديده شود. مقياس بزرگي در انسان، كوچكي يعني فروتنيست. ميزان كوچكي، بزرگي يعني تكبر است.
٩٤. عزت نفس فرد ضعيف در مقابل قوي، اگر در شخص قوي باشد تكبر محسوب ميشود، تواضع فرد قوي در مقابل ضعيف نيز اگر در شخص ضعيف باشد تذلل محسوب ميشود. جديت اولي الامر در مقام خود، وقار است، اما افتادگياش ذلت است. جديتش در خانه، كبر است و خشوعاش تواضع. فرد اگر متكلم وحده باشد، مسامحه و فداكارياش عمل صالح است؛ اما اگر متكلم مع الغير باشد، خيانت و عمل ناشايست است. شخص به نام خود ميتواند شكسته نفسي كند، اما نبايد فخر فروشي نمايد؛ همچنين به نام ملت ميتواند تفاخر كند، اما شكسته نفسي نبايد بكند.
٩٥. تفويض در ترتيب مقدمات، سستي و تنبليست، و در ترتب نتيجه، توكل است. رضا به قسمت و ثمرهي سعي و كوشش، قناعت است؛ و اشتياق به سعي و تلاش را افزايش ميدهد. اكتفا به آنچه هست دون همتي آدميست.
٩٦. همچنانكه در برابر اوامر شرعي، اطاعت و عصيان مطرح است در برابر اوامر تكويني هم اطاعت و عصيان موضوعيت دارد. در مورد اول بخش اعظم مكافات و مجازات در آخرت صورت ميگيرد، اما در دومي غالباً در دنيا اتفاق ميافتد. براي نمونه پاداش صبر، پيروزيست و مجازات تنبلي و سستي، فقر و تنگدستي. نيز ثواب سعي و كوشش ثروت است و پاداش ثبات قدم غلبه و پيروزي. عدالتِ فاقد مساوات، عدالت نيست.
٩٧. تماثل خود را شبيه چيزي كردن. م. سبب تضاد، و تناسب اساس تساند (تعاون و همكاري) است. صغار نفس منبع تكبر و ضعف، معدن غرور است. عجز منشأ مخالفت، و كنجكاوي استاد علم و دانش است.
٩٨. قدرت فاطره با احتياج مخصوصاً احتياج ناشي از گرسنگي سر رشتهي همه حيوانات و در رأسشان انسان را در اختيار گرفته منظمشان كرده است. به
— 616 —
اين وسيله عالم را از هرج و مرج نجات داده، نياز و احتياج را راهنماي تمدن قرار داده، و موجب تأمين ترقي و پيشرفت شده است.
٩٩. فشار روحي به فسق و فجور رهنمون ميشود و يأس و نااميدي، سرچشمه گمراهي فكري؛ ظلمت دل نيز منبع فشارهاي روحيست.
١٠٠.
اِذَا تَاَنَّثَ الرِّجَالُ بِالتَّهَوُّسِ تَرَجَّلَ النِّسَاءِ بِالتَّوَقُّحِ
وقتي زني زيبا وارد مجلس برادرانهيي شود، حس رقابت و ريا و حسد بيدار ميشود. به سخن ديگر ورود زنان به تمام عرصههاي اجتماع موجب پيدايش اخلاقهاي ناپسند در انسان متمدن ميگردد.
١٠١. در روح عصبي و آلوده به سيئات بشر امروز، نقش صورتهايي كه جنازههاي كوچك متبسماند، داراي اهميت است.
١٠٢. تنديس ممنوع، يا ظلمي متحجر است يا هوسي متجسم يا ريايي متجسد.
١٠٣. در شخصي كه از مسلمات اسلام به طور كامل پيروي كرده و بالحق وارد دايرهي اسلام شده، ميل به توسيع، ميل به تكامل است، اما در فردي كه به موجب لاقيدي در خارج دايره قرار دارد، ميل به توسيع، ميل به تخريب است. در زمان توفان و زمين لرزه نه تنها باز كردن باب اجتهاد مصلحت نيست، بلكه پنجرههايش را هم بايد بست. لاابالي را نبايد با رخصتها نوازش كرد، بلكه بايد با عزيمت و با جديت بيدار نمود.
١٠٤. بيچاره حقيقتها، كه در دستان بيارزش، بيارزش ميشوند.
١٠٥. كره ما شبيه حيوان است و آثار حيات خود را مينماياند. آيا اگر به اندازه يك تخم مرغ كوچك شود حيوان محسوب نخواهد شد؟ يا اگر يك ميكروب به اندازه كره ما بزرگ شود شبيه آن نخواهد بود؟ اگر حيات داشته باشد روح هم خواهد داشت؟ عالم اگر به اندازه انسان كوچك شود و ستارگانش حكم ذرات و جواهر فردي بيابند آيا حيواني داراي شعور نخواهد بود؟ خداوند چنين حيواناتي را بسيار دارد.
١٠٦. شريعت دو نوع است:
— 617 —
نوع اول: شريعتي كه همه با آن آشناييم، احوال و افعال انسان را به عنوان عالم صغير تنظيم ميكند و ريشه در صفت كلام دارد.
نوع دوم: شريعت كبراي فطريست كه حركات و سكنات عالم را ی كه انسان اكبر ميباشد ی تنظيم ميكند و منشأ آن صفت اراده است؛ آن را گاه به اشتباه "طبيعت" هم مينامند. فرشتگان امت عظيمي هستند كه حاملان و ممثلان و متمثلان اوامر تكوينيهيي هستند كه منشأ آن صفت اراده است و شريعت فطري ناميده ميشود.
١٠٧.
اِذَا وَازَنْتَ بَيْنَ حَوَاسِّ حُوَيْنَةٍ خُرْدَ بِينِيَّةٍ وَ حَوَاسِّ اْلاِنْسَانِ تَرَى سِرًّا عَجِيبًا اِنَّ اْلاِنْسَانَ كَصُورَةِ يس كُتِبَ فِيهَا سُورَةُ يس
١٠٨. ماديگرايي طاعون معنويست كه موجب شد بشر دچار اين تب نوبه وحشتناك شده گرفتار غضب الهي گردد. به موازات بيشتر شدن قابليت القا و انتقاد بشر، اين طاعون هم گسترش مييابد.
١٠٩. بدبختترين و مضطربترين و گرفتارترين آدم كسي است كه بيكار است. زيرا بيكاري برادر زاده عدم است و سعي و تلاش، حيات وجود و نشاط زندگيست.
١١٠. سود بانكها كه محل ربا و وروديهاي آن هستند به جيب كفار ی كه بدترين انسانها و ظالمترين آنها و بيقيدترينشان ميباشند ی ميرود. ربا براي عالم اسلام، ضرر مطلق است. در ربا به هيچ وجه رفاه بشر مورد توجه قرار نميگيرد، زيرا كافر اگر حربي و متجاوز باشد محترم و معصوم نيست.
١١١. خطبه در نماز جمعه براي يادآوري مسلّمات و ضروريات است نه تعليم دادن نظريهها، و اگر به زبان عربي ايراد شود بهتر يادآوري خواهد كرد، نيز اگر بين احاديث و آيات موازنه صورت گيرد مشاهده ميشود كه بليغترين فرد نيز نميتواند به بلاغت آيات برسد و به آن تشبه يابد.
"سعيد نورسي"