— 499 —
نكته نخست: اين كه گفته ميشود "اسرار قرآن حكيم دانسته نميشود و مفسران پي به حقيقت آن نبردهاند" دو جنبه دارد؛ و دو گروه اين سخن را ميگويند:
گروه اول: اهل حق و دقتاند، ميگويند:"قرآن خزانهييست كه تمام نميشود. هر عصر و زماني در برابر نصوص و محكماتش تسليم شده، آن را ميپذيرد، حتي از حقايق پنهانش ی كه از قبيل تتمات ميباشد ی بهرهمند ميگردد و به سهم پنهان مانده ديگران نميپردازد." آري، با گذشت زمان حقايق بيشتري از قرآن حكيم ظهور و بروز مييابد؛ وگرنه حاشا و كلا! منظور از آن ايجاد شبهه درباره حقايق ظاهري قرآني كه سلف صالح بيان كردهاند نيست، زيرا ايمان به آنها لازم است. آنها نصاند، قطعياند، اساس و پايهاند. قرآن با فرمان عَرَبيٌّ مُّبينٌ اعلام ميدارد كه معناي واضحي دارد. سراسر خطاب الهي گرد معاني مذكور ميگردد، موجب تقويتشان شده و آنها را به مرتبه بداهت ميرساند. عدم قبول معاني منصوص مذكور حاشا ثم حاشا! موجب تكذيب حضرت حق و تحقير ادراك حضرت رسالت ميشود. پس معاني منصوص سلسلهوار از منبع رسالت اخذ شده است. حتي ابن جرير طبري همه معاني قرآني را با سند، سلسلهوار به منبع رسالت رسانده و تفسير بزرگ و با ارزش خود را به اين طريق مينويسد.
گروه دوم: يا دوست نادانيست كه با نيت مرتب كردن ابرو، چشم را از حدقه بيرون ميآورد يا دشمني با عقل شيطانيست كه در پي مقابله با احكام اسلام و حقايق ايمان است. چنين كسي مي خواهد در سورههاي به تعبير تو برج و بارو دار قرآن ی كه هر كدامشان در حكم دژي پولاديناند ی راهي بيابد. اين قبيل افراد حاشا! براي ايجاد شبهه پيرامون حقايق ايمان و قرآن، چنان سخناني را ترويج ميكنند.
نكته دوم: حضرت حق در قرآن به چيزهاي زيادي قسم خورده است. در سوگندهاي قرآني نكتههاي بزرگ و اسرار فراواني وجود دارد.
مثلاً قَسَم در وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا به اساس تمثيل باشكوهي كه در كلام "يازدهم" آمده اشاره دارد و كائنات را به صورت قصر و شهري نشان ميدهد.
— 500 —
نيز با قَسَمي كه در يس ٭ وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ هست درباره قداست اعجاز قرآن و حرمت و احترامي كه موجب سوگند خوردن به آن ميشود هشدار ميدهد.
قسم در وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى؛ فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ ٭وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ بر سقوط ستارگان و قطع خبر گرفتن شياطين و جن از امور غيبي به منظور عدم ايجاد شبهه در وحي اشاره دارد؛ علاوه بر آن با قسم مذكور يادآوري ميكند كه ستارگان را با عظمت دهشت انگيزي كه دارند با نظم كامل در جاهايشان قرار ميدهد و بر عظمت قدرت و كمال حكمت حق، در به گردش درآوردن حيرت انگيز سيارات اشاره دارد.
در قسم موجود در وَالذَّارِيَاتِ و وَالْمُرْسَلَاتِ براي يادآوري حكمتهاي مهم موجود در تحول و دگرگونيهاي هوا به فرشتگاني سوگند ياد ميكند كه مأمور بادها هستند و به اين طريق نظرها را به اين نكته جلب ميكند كه عناصري كه گمان ميرود وجودشان تصادفيست حكمتهاي بسيار ظريفي دارند و وظايف بسيار مهمي ايفا ميكنند، و... هر يك از اين موارد نكات و فايدههاي متفاوتي دارند اما به دليل نامساعد بودن وقت فقط اجمالاً به نكتهيي از نكات فراوان قسم موجود در وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ اشاره ميكنيم:
حضرت حق با سوگندي كه به تين(انجير) و زيتون ميخورد عظمت قدرت، كمال رحمت و نعمتهاي بزرگش را به ياد ميآورد و چهره انساني را كه رو به اسفل سافلين دارد بر ميگرداند و اشاره دارد كه انسان ميتواند با شكر و فكر و ايمان و عمل صالح تا اعلاي عليين پيش برود و مظهر ترقيات معنوي گردد. سبب تخصيص تين و زيتون در بين نعمتهاي ديگر، مفيد و پر خير بودن اين دو ميوه و نيز وجود موارد فراوان نعمت در خلقت آنهاست و اينكه ميتواند مورد دقت قرار گيرد. خداوند با قَسَم يادآور ميشود كه زيتون در حيات اجتماعي و تجاري انسانها و براي روشنايي و تغذيهشان مادهي مهميست؛ به همين ترتيب اشاره دارد بر اينكه خلقت انجير و درج همهي لوازمات حياتياش در دانهي كوچكي معجزه قدرت بوده و همچنين با قسم مذكور نعمت الهي موجود در طعم و منفعت و دوامش ی بر خلاف اكثر ميوهها ی و ساير منافعاش را يادآور ميشود. در عين
— 501 —
حال براي اينكه انسان را به مرتبه ايمان و عمل صالح برساند و او را از سقوط در اسفل سافلين بر حذر دارد او را تعليم ميدهد.
نكته سوم: حروف مُقَطّعه الهي در آغاز سورهها رمزند. خداوند برخي اشارات غيبي را به اين طريق به بنده خاصاش ميرساند. مفتاح اين رمزها نزد همان بنده خاص و وارثان اوست. مادام كه قرآن حكيم همه زمانها و همه انسانها را مورد خطاب قرار ميدهد پس ميتواند داراي معانياي باشد كه وجوه متنوع و جامع سهم هر طبقه از هر عصر را در برداشته باشد. سلف صالحين نيز، خالصترين قسمت را دارا هستند و آن را بيان داشتهاند. اهل ولايت و تحقيق بسياري از اشارات معاملات غيبي مربوط به سير و سلوك روحاني را در آنها يافتهاند. در تفسير "اشارات الاعجاز"، در ابتداي سوره "بقره" و در بحث از اعجاز بلاغي، تا حدودي از حروف مقطعه سخن گفتهايم؛ به آنجا مراجعه شود.
نكته چهارم: كلام "بيست و پنجم" اثبات كرده است كه ترجمه واقعي قرآن حكيم ممكن نيست. برتري اسلوب در اعجاز معنوي قرآن نيز قابل ترجمه كردن نيست. بيان و فهماندن ذوق و حقيقتي كه ريشه در برتري اسلوب اعجاز معنوي قرآن دارد بسيار دشوار است. فقط براي نشان دادن راه به يكي دو نكته اشاره ميكنيم:
قرآن معجز البيان با آياتي مانند:
﴿ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ ﴾
(روم: ٢٢)
وَالسَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ
(زمر: ٦٧)
﴿ يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقًا مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ﴾
(زمر: ٦)
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ
(اعراف: ٥٤)
﴿ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ ﴾
(انفال: ٢٤)
﴿ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ ﴾
(سبأ: ٣)
يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَهُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ
(حديد: ٦)
حقيقت خلاقيت را در جیامعيتي اعجاز آميز و در مرتبهيي از برتري اسیلوبيِ خارق العاده براي خيال آدمي تصوير كرده و نشان داده و چنين افاده ميكند كه
— 502 —
بنّاي اين عالم كه صانع جهان است با همان چكشي كه خورشيد و ماه را بر جايشان ميخكوب ميكند ذرات را نيز در جايگاهشان (مثلاً در مردمك چشیم ذي حياتان) قرار ميدهد. با همان مقياس و ابزار معنوي كه سماوات را تنظيم ميكند و ميگشايد پرده چشم را هم با همان وسيله ميگشايد، خلق كرده و تنظيم ميكند و قرار ميدهد. صانع ذوالجلال با همان چكش قدرت معنوي كه ستارگان را بر آسمانها نصب ميكند نقاط بيشمار علايم تشخيص در چهره آدمي و حواس ظاهري و باطني او را نيز با همان چكش معنوي در جاهايشان نقش ميزند. معلوم ميشود صانع ذوالجلال در كار است... و براي نشان دادن كارهايش به چشمها و گوشها، به واسطه آيات قرآني چكشي را بر ذرهيي ميزند، و با كلمه ديگري از همان آيه همان چكش را بر خورشيد ميزند و به نحوي كه تو گويي آن را بر هدف زده باشد با برترين اسلوب، وحدانيت را در عين احديت، نهايت جلال را در نهايت جمال، نهايت عظمت را در نهايت خفا، نهايت وسعت را در نهايت دقت، نهايت حشمت را در نهايت رحمت، و نهايت دوري را در نهايت نزديكي به نمايش مي گذارد. صورتي از دورترين مرتبه جمع اضداد را كه محال تلقي ميشود در درجه واجب افاده ميكند و ثابت نموده به نمايش ميگذارد. اين طرز افاده و اسلوب قرآن است كه بهترين اديبان را در برابر بلاغتش به سجده وا ميدارد. يا مثلاً با آيهي
﴿ وَمِنْ آيَاتِهِ أَن تَقُومَ السَّمَاء وَالْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِّنَ الْأَرْضِ إِذَا أَنتُمْ تَخْرُجُونَ ﴾
(روم: ٢٥)
به واسطه چنان اسلوب عالي، حشمت سلطنت ربوبي را نشان ميدهد. به اين ترتيب كه «آسمانها و زمين در حكم دو پادگان مطيع و مركز دو ارتش منظماند و موجوداتي كه در پرده فنا و عدم در آن دو پادگان قرار دارند در پي فرماني واحد يا علامتي مانند نواختن شيپور با كمال سرعت و اطاعت لبيك ميگويند و در صحراي محشر و عرصه آزمون آماده ميشوند.»
آري، موضوع حشر و قيامت را با چنان اسلوب عالي و اعجاز آميزي بيان ميدارد و در اثناي طرح اين ادعا به دليلي اقناعي چنان اشاره ميكند كه انسان بالمشاهده در مييابد همانطور كه دانهها در بطن زمين پنهان شده و حكم مرده
— 503 —
را دارند و همانطور كه قطرات در پهنه آسمان، در عدم، در اتمسفر پراكنده و پنهاناند؛ با اين حال همه در نهايت نظم و سرعت زنده شده و در هر بهار در ميدان آزمايش و امتحان حاضر ميشوند، در نتيجه حبوبات در زمين و قطرات در آسمان مدام صورتي محشر گونه به خود ميگيرند، حشر اكبر نيز به همين ترتيب و به همين سهولت ظاهر ميشود. مادام كه مورد اول را ميبينيد مورد دوم را نيز نميتوانيد انكار كنيد؛ و هكذا... درجه بلاغت ساير آيات را ميتوانيد با همين آيات قياس كنيد. آيا ترجمه حقيقي اين قبيل آيات ممكن است؟ البته ممكن نيست! فرضاً اگر ممكن هم باشد در نهايت ميتوان معناي مختصر آيه را به اجمال بيان كرد يا براي هر عبارت پنج شش سطر تفسير نوشت.
نكته پنجم: مثلاً الْحَمْدُ للّهِ يك جمله قرآنيست. كوتاهترين معناي اين جمله براساس قواعد علم نحو و بيان اين است:
كُلُّ فَرْدٍ مِنْ اَفْرَادِ الْحَمْدِ مِنْ اَىِّ حَامِدٍ صَدَرَ وَعَلَى اَىِّ مَحْمُودٍ وَقَعَ مِنَ اْلاَزَلِ اِلَى اْلاَبَدِ خَاصٌّ وَمُسْتَحِقٌّ لِلذَّاتِ الْوَاجِبِ الْوُجُودِ الْمُسَمَّى بِاللّهِ
يعني هر قدر حمد و ستايش كه باشد، صرفنظر از اين كه ستايش كننده چه كسيست و ستايش شونده چه كسي، از ازل تا ابد مخصوص و شايسته آن ذات واجب الوجوديست كه الله ناميده ميشود.
"هر قدر حمد و ستايش كه باشد" برخاسته از "الِ" استغراق است. قيد "صرفنظر از اين كه ستايش كننده چه كسيست" نيز به دليل مصدر قرار گرفتن "حمد" و ترك فاعل آن است، لذا در چنين مقامي افاده عموميت ميكند؛ اينكه "ستايش شونده هم فرقي نميكند چه كسي باشد" به سبب ترك مفعول است كه در مقام خطاب، افاده كليت و عموميت ميكند. قيد "از ازل تا ابد"، براساس قاعده انتقال از جمله فعليه به جمله اسميه كه بر ثبات و دوام دلالت دارد، معناي مذكور را افاده ميكند. لام جرّ در للّهِ معناي "مخصوص و شايسته" را افاده ميكند. زيرا "لام" مزبور براي استحقاق و اختصاص است. اما قيد "ذات واجب الوجود"؛ از آنجا كه وجوب وجود لازم ضروري الوهيت است و عنوان ملاحظهيي براي ذات ذوالجلال؛ و لفظ للّهِ به اعتبار اينكه جامع ساير اسما و صفات و اسم اعظم
— 504 —
ميباشد و همانگونه كه با دلالت التزامي به آنها دلالت ميكند، به عنوان واجب الوجود نيز با همان دلالت التزامي دلالت ميكند.
حال كه كوتاهترين معناي الْحَمْدُ للّهِ طبق نظر همه علماي ادبيات عرب يكي از معناي ظاهرياش چنين است چگونه ميتوان قرآن را با اعجاز و قوتي كه دارد به زبان ديگري ترجمه كرد؟
در ميان زبانهاي نحوي جهان، جز عربي فقط يك زبان ديگر وجود دارد كه آن هم هيچگاه به جامعيت زبان عربي نميرسد. كلمات قرآني به صورت اعجازآميزي در اين زبان نحويِ جامع و معجزهگون، و درون علمي محيط ی كه هر مطلبي را به يكباره ميداند و اراده ميكند ی ظهور يافته، حال چگونه ممكن است قرآن توسط ساير زبانهاي تركيبي و تصريفي و توسط معدودي از اشخاص با قلوب ظلماني، افكار مشوش، ادراك ناقص و ذهني جزيي ترجمه شود و جايگزين آن كلمات مقدس گردد؟ حتي ميتوانم بگويم و بلكه ميتوانم اثبات هم بكنم كه هر حرف قرآن، حكم گنجينهيي از حقايق را دارد و گاه فقط يك حرف آن حقايقي به قدر يك صفحه را تعليم ميدهد.
نكته ششم: براي روشن شدن اين معنا، وضعيتي نوراني و خيالي واقعي را كه خود از سر گذراندهام به شرح زير بيان ميكنم:
يكبار به "نون" متكلم مع الغيري كه در
﴿ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴾
هست فكر ميكردم. قلبم در پي سبب انتقالش از صيغه متكلم وحده به صيغه نَعْبُدُ برآمد. در يك لحیظه فضيلت و رازي كه در نماز جماعت وجود دارد از همیان "نون" ظاهر شد. متوجه مشاركت خود با جماعتي شدم كه در مسجد بايزيد با آنها نماز ميخواندم؛ ديدم هر كدام آنها برايم حكم نوعي شفيع را دارند و آنها را شاهد و تأييد كنندهيي براي حكمها و ادعاهايي كه در قرائتم اظهار كرده بودم يافتم. جسارت آن را يافتم كه عبوديت ناقصم را در متن عبادات آن جماعت بزرگ و انبوه تقديم درگاه الهي كنم. در يك لحظه پرده ديگري به رويم گشوده شد؛ احساس كردم همه مسجدهاي استانبول با هم مرتبط شدهاند. كل شهر حكم مسجد بايزيد را يافت. ناگهان معناً مظهريتي را درارتباط با دعاها و تصديقهايشان
— 505 —
حساس كردم. در اين حال خود را در مسجد روي زمين، در ميان صفهاي دايرهوار پيرامون كعبه مكرمه ديدم. گفتم:
﴿ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴾
من تا اين حد شفيع دارم و هر عبارتي را كه در نماز بر زبان ميآورم آنها عيناً تكرار و تصديق ميكنند. مادام كه چنين پردهيي در عالم خيال بر من گشوده شد كعبه مكرمه حكم محراب را يافت. از اين فرصت استفاده كرده آن صفها را به شهادت خواندم و عبارت
أَشْهَدُ أَن لا اله الّا اللهُ و أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَّسولَ الله
را كه ترجمان ايمان است و من آن را در تحيات ذكر مي كردم به صورت امانت به حجر الاسود سپردم. ناگهان با گشايش وضعيت ديگري مواجه شدم. ديدم جماعتي كه همراهشان بودم به سه دايره تقسيم شد.
دايره اول: جماعت عظماي مؤمنين و موحدين در روي زمين؛
دايره دوم: ديدم همه موجودات مشغول نمازي بزرگ و تسبيحاتي بسيار عظيم اند و خود را در ميان جماعتي يافتم كه هر طايفه اش مشغول صلوات و تسبيحات مخصوص به خود بود. خدمات مشهوده كه از آن به "وظايف اشيا" تعبير مي شود عنوان عبوديت آن هاست. درآن حال "الله اكبر" گفتم و از حيرت سر خم كرده به نفسم نگاه كردم:
دايره سوم: در آن، جهان كوچكي ديدم حيرت انگيز، به ظاهر و كيفيت كوچك، اما به واقع و از نظر وظيفه و كميت بزرگ. جهاني كه جماعتي در آن از ذرات وجودي تا حواس ظاهريام را در بر ميگرفت و همه، طايفه طايفه مشغول انجام وظيفه عبوديت و سپاسگزاري خود بودند. ديدم در اين دايره، لطيفه رباني موجود در قلبم به نام آن جماعت ميگويد:
﴿ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴾
؛ همچنان كه زبانم در دو جماعت پيشين نيز به نيت همان دو گروه بسيار بزرگ گفته بود.
خلاصه:" نون" نعبد بر سه جماعت مذكور اشاره دارد.
در همان حالت بودم كه ناگهان شخصيت معنوي مُبلغ و ترجمان قرآن حكيم يعني رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بر منبر معنوياش كه مدينه منوره گفته ميشود با شكوهي كه داشت تمثل يافت و من نيز خطاب
﴿ يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ ﴾
(بقره:٢١) را معناً مانند ديگران شنيدم و تخيل كردم كه آن سه جماعتي كه گفتم همه مانند
— 506 —
من با بيان إِيَّاكَ نَعْبُدُ پاسخ ميدهند. براساس قاعدهي اِذَا ثَبَتَ الشَّيْءُ ثَبَتَبِلَوَازِمِهِ حقيقتي بدين مضمون به انديشهام نمايان شد:
پروردگار همه عوالم، انسانها را مخاطب قرار داده با همه موجودات سخن ميگويد و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آن خطاب عزتمند را نه تنها به نوع بشر بلكه به عموم ذي روحان و ذي شعوران ابلاغ ميكند. در اين لحظه همه زمانهاي گذشته و آينده حكم زمان حاضر يافت و همه نوع بشر را در مجلسي ديدم؛ به شكل جماعتي كه صفهايشان مختلف بود و خطاب مذكور بدان صورت متوجه آنان بود. آنگاه هر يك از آيات قرآن را با قدرت و برتري و بلاغت و جزالتي كه از مقامي به غايت باشكوه و گسترده، مخاطبي به غايت كثير و مختلف و بااهميت، از متكلم ازلي ی كه صاحب جلال و عظمت بيپايان است ی و از ترجمان عالي شأني ی كه صاحب مقام محبوبيت عظماست ی اخذ كرده، در نور اعجازي درخشان، بسيار درخشان مشاهده كردم. در آن حال نه همهي قرآن يا يك سوره يا يك آيهي آن بلكه هر كلمهاش برايم حكم معجزه را داشت؛ گفتم:
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلي نُور الايمانِ وَ القُران
از خيالي كه عين حقيقت بود به همان ترتيبي كه وارد نون نَعْبُدُ شده بودم بيرون آمدم و دانستم كه نه تنها آيات و كلمات قرآن بلكه برخي حروفش مانند همين "نون" نَعْبُدُ نيز كليد نوراني حقايق مهم است.
قلب و خيال از بحث "نون" نعبد بيرون آمده بودند كه عقل را در برابر خود ديدند، عقل گفت:"من هم سهمي ميخواهم. مانند شما نميتوانم پرواز كنم. پاهاي من دليل و حجتاند. بايد راهي را كه به سوي خالق ميرود خالقي كه معبود و مستعان است، در عين نَعْبُدُ و نَسْتَعينُ نشان داد تا من هم بتوانم با شما همراه شوم".
در آن لحظه فرماني بر قلبم الهام شد كه به آن عقل سرگردان بگو:
به همه موجودات عالم اعم از جاندار و جامد نگاه كن و ببين كه عبوديتي به صورت انجام وظيفه در كمال نظم و طاعت دارند. قسمي از آنها با اينكه فاقد ادراك و احساس هستند اما وظيفه خود را به غايت مدركانه، منظم و عابدانه انجام
— 507 —
ميدهند. معلوم ميشود معبود بالحق و آمري مطلق وجود دارد كه اينان را به سمت عبادت سوق داده، و به خدمت ميگيرد.
باز هم نگاه كن، به همه موجودات، مخصوصاً به ذي حياتان... هر كدام آنها نيازهاي بسيار زياد و متنوعي دارند، نيز مطلوبهاي مختلف و فراواني براي وجود و بقايشان لازم است؛ با اين حال دستشان به كوچكترين مطلوب هم نميرسد، قدرتشان كفايت نميكند. ليكن مطلوبهاي بيشمار آنها از جايي كه فكرش را هم نميكنند و در زمان مناسب و به طور منظم در اختيارشان گذاشته ميشود و اين واقعيتيست كه بالمشاهده ديده ميشود.
فقر و نياز بيپايان اين موجودات و ياريهاي غيبي و امدادهاي رحماني بالبداهه نشان ميدهد كه آنها روزي دهنده و پشتيباني دارند كه غني مطلق، كريم مطلق و قدير مطلق است؛ پشتيباني كه همه موجودات و كليه ذي حياتان به مدد او نيازمندند، از او انتظار كمك دارند و به لحاظ معنا إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ميگويند. عقل بعد از اين توضيحات گفت: آمَنّا و صَدَّقْنا.
نكته هفتم: سپس در آن حال وقتي گفتم:
﴿ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ٭ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ ﴾
در بحبوحهيي كه قافله بشري به سوي گذشته روان بود قافلههاي بسيار نوراني و درخشان انبيا، صديقين، شهدا، اوليا و صالحين را ديدم كه ظلمات آينده را در هم شكسته، در جاده مستقيم كبرايي كه تا ابد امتداد دارد پيش ميروند. عبارت فوق براي الحاق به قافله مذكور راه نشان ميداد بلكه مرا به آنها ملحق ميكرد. به يكباره «فَسُبحان الله» گفتم. ملحق نشدن به قافله نوراني و عظمايي كه تاريكي آينده را تبديل به روشنايي ميكند و در كمال سلامت راه ميپيمايد چيزيست كه هر كس ذرهيي شعور داشته باشد ميفهمد خسارت و هلاكت است. كسي كه با ايجاد بدعتها از اين قافله بزرگ دور ميشود از كجا نور خواهد يافت و چه راهي را مي تواند در پيش بگيرد؟
رهبر و راهنماي ما رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام فرموده است:
كُلُّ بِدْعَةٍ ضَلاَلَةٌ وَكُلُّ ضَلاَلَةٍ فِى النَّارِ.
برخي بيچارگان كه شايسته نام "علماي سوء" اند در برابر اين فرمان
— 508 —
قطعي در پي كدام مصلحتاند؟ چه فتوايي صادر ميكنند كه به صورت زيانبار و بيدليل در مقابل بديهيات شعاير اسلامي قرار ميگيرند؟ و چگونه تغيير و تبديل احكام اسلام را ممكن ميدانند؟ شايد در نهايت انتباهي موقت ناشي از جلوه معنايي موقت، علماي سوء مذكور را فريب داده باشد.
براي مثال: اگر پوست حيوان يا ميوهيي كنده شود به طور موقت ظرافتي را نشان ميدهد ليكن پس از اندك زماني گوشت ظريف يا آن ميوه زيباي زير آن پوست عارضي، كثيف، چروكيده و زشت سياه و متعفن ميشود. در شعاير اسلامي نيز تعابير نبوي و الهي حكم پوستي زنده و پر ثواب را دارند. با كنار گذاشتن اين پوست، نورانيت معنا موقتاً و تا مرتبهيي عريان ديده ميشود، اما روح آن معاني والا مانند ميوه پوست كنده شده پر ميكشد و ميرود و پوست بشرياش را نزد قلوب و عقول ظلماني ميگذارد... نور پر ميكشد و غباري از آن باقي ميماند. بگذريم...
نكته هشتم: لازم است در اين مورد اصل و قاعدهيي مبتني بر حقيقت بيان شود.
همچنان كه دو نوع حقوق وجود دارد «حقوق شخصي» و «حقوق عمومي» ، كه «حقوق عمومي» به نوعي حقوق الله به شمار ميرود؛ در مسايل شرعي نيز قسمي از مسايل مختص اشخاص و قسم ديگر مربوط به عموم است و به اعتبار عموميتي كه دارند "شعاير اسلام" ناميده ميشوند. عموم خلق در شعاير مذكور به لحاظ تعلقي كه به عموم دارد سهيم اند. تصرف در اين نوع از حقوق بدون تحصيل رضايت مردم تجاوز در حقوق آنهاست. جزييترين اين شعاير (مثلاً مسألهيي از نوع سنت) در حكم بزرگترين مسأله بوده و داراي اهميت ميباشد. شعاير اسلامي مستقيماً به عموم ملت اسلام مربوط ميشود و همه اعاظم اسلام از صدر اسلام تاكنون بدان وابسته بودهاند؛ كساني كه درصدد تخريب و تحريف و در هم شكستن اين حلقههاي نوراني هستند و ياريرسانان آنها بينديشند كه مرتكب چه خطاي دهشتناكي ميشوند؛ آنها اگر ذرهيي فهم و ادراك دارند بر خود بلرزيدند.
— 509 —
نكته نهم: به قسمي از مسايل شريعت "تَعُبُّدِي" گفته ميشود. اين مسايل در گرو داوري عقل نيستند و چون فرمان انجامشان داده شده، انجام ميگيرند. علت انجام آنها امر و فرمان است.
قسم ديگري از مسايل شريعت «معقول المعنا» ناميده ميشوند، يعني مصلحت و حكمتي هست كه براي تشريع آن حكم مُرجَّح شدهاند ولي سبب و علت نيستند، زيرا علت واقعي، امر و نهي الهيست.
حكمت و مصلحت نميتواند در قسم تعبدي شعاير تغييري ايجاد كند؛ جهت تعبّدي اين نوع شعاير، مُرجَّح است و نميتوان در آنها دست برد. صدهزار مصلحت هم كه باشد نميتوان اين قبيل موارد را تغيير داد؛ به همين ترتيب نميتوان گفت:"فايده شعاير صرفاً مصالح معلوم است." داشتن چنين اعتقادي، خطاست. مصلحتهاي مورد نظر ممكن است فايدهيي از حكمتهاي متعدد باشد. مثلاً اگر كسي بگويد:"حكمت اذان دعوت مسلمانان به نماز است پس ميتوان آن ها را با شليك تفنگ هم باخبر كرد." چنين فرد ديوانهيي نميداند كه مصلحت مذكور فقط يكي از هزاران مصلحت مندرج در اذان است. صداي شليك تفنگ مصلحت فوق را اجرا ميكند، اما چگونه ميتواند به نام نوع بشر يا به نام اهالي آن شهر جاي اذاني را بگيرد كه واسطه اظهار عبوديت در برابر ربوبيت الهيست و توحيد را اعلام ميكند، توحيدي كه نتيجه عظماي خلقت كائنات و نتيجه خلقت نوع بشر است.
خلاصه: جهنم بيدليل نيست، امور بسياري هستند كه موجب ميشوند گفته شود:"زنده باد جهنم". بهشت نيز ارزان نيست؛ برايش بهاي زيادي بايد پرداخت.
﴿ لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ . . . الخ ﴾
(حشر: ٢٠ ی ٢٤)
— 510 —
بخش دوم كه رساله دوم است
درباره رمضان شريف است
(در پايان بخش اول تا حدودي از شعائر اسلامي بحث شد؛ اينك در بخش دوم كه به رمضان شريف، درخشانترين و باشكوهترين عبادت در ميان شعائر اسلامي مربوط است قسمي از حكمتهاي ماه مبارك رمضان بيان ميشود.
اين بخش حاوي "نُه نكته" است كه نُه حكمت از حكمتهاي فراوان رمضان شريف را بيیان ميكند.)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ ﴾
(بقره: ١٨٥)
نكته نخست: روزه ماه مبارك رمضان، جزو نخستين ركن در اركان خمسه اسلام است، نيز از اعاظم شعائر اسلام به شمار ميرود.
روزه ماه مبارك رمضان حكمتهاي متعددي دارد كه ناظر بر ربوبيت حضرت حق، حيات اجتماعي انسان، حيات شخصي او، تربيت نفس و شكرگزاري نعمتهاي الهي ميباشد. يكي از حكمتهاي فراوان روزه درخصوص ربوبيت حضرت حق از اين قرار است:
حضرت حق از اين لحاظ كه روي زمين را چون سفره نعمت آفريد و انواع نعمتها را به طرز مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ (طلاق: ٣) در آن چيد، كمال ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خود را با اين وضع بيان ميدارد. انسانها زير حجاب غفلت و
— 511 —
در دايره اسباب قادر نيستند حقيقتي را كه وضعيت فوق افاده ميكند ببينند و گاه آن را فراموش ميكنند. اما در ماه مبارك رمضان همه مؤمنان به يكباره حكم ارتشي منظم را مييابند. آنها به مهماني سلطان ازل دعوت ميشوند و نزديك غروب با نشان دادن طرز عبادتي ی كه گويي منتظر امر «بفرماييد» هستند ی در برابر رحمانيت او ی كه كلي و توأم با شفقت و حشمت و شكوه است ی با عبوديتي فراگير، عظيم و مرتب پاسخ ميدهند. آيا كساني كه در چنين عبوديت عالي و كرامتي شريف مشاركت نميكنند شايسته نام انسان هستند؟
نكته دوم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر شكر نعمتهاي حضرت حق، حكمتهاي فراواني دارد. يكي از آن حكمتها بدين قرار است: همچنان كه در كلام "نخست" بيان شد غذاهايي كه خدمتكار از مطبخ پادشاه ميآورد قيمتي دارد؛ اگر در حالي كه به خدمتكار اَنعام ميدهند، غذاهاي بسيار پر بها را بيارزش گمان كنند و كوششي براي شناخت منعم نداشته باشند مرتكب بلاهتي فوق العاده ميشوند؛ به همين ترتيب حضرت حق نيز انواع نعمتهاي بيشمار خويش را براي بشر روي زمين پخش كرده است. در مقابل آن به عنوان قيمتِ نعمتهاي مذكور خواهان شكر است. اسباب و اصحاب ظاهريِ آن نعمتها نيز در حكم همان خدمتكار آورنده غذا هستند. به چنين خدمتكاراني مبلغي ميپردازيم، وامدار زحمتشان ميشويم، حتي گاه حرمت و احترامي بسيار بيشتر از آنچه مستحقاش هستند ميگذاريم؛ در حالي كه منعم حقيقي به واسطه نعمتي كه در اختيارمان گذاشته است بسيار بيشتر از اسباب مذكور شايستگي سپاسگزاري را دارد. تشكر كردن از او در گرو اين است كه آن نعمتها را مستقيماً از او دانسته و از ارزش نعمتها تمجيد كرده و احتياج خويش به آن نعمتها را حس كنيم.
روزه ماه مبارك رمضان كليد شكري واقعي و خالص، عظيم و عموميست. در ساير مواقع، اجباري متوجه بيشتر انسانها نيست، لذا گرسنگي را آنطور كه بايد و شايد احساس نميكنند؛ در نتيجه درك درستي از بهاي بسياري از نعمتها ندارند. ميزان نعمت بودن يك تكه نان خشك، نزد كساني كه سيرند مخصوصاً
— 512 —
متمولان، دانسته نميشود. اما ذائقه فرد مؤمن در زمان افطار گواهي ميدهد كه همان نان خشك چه نعمت ارزشمند الهيست. همه، از پادشاه گرفته تا فردي فقير، در ماه مبارك رمضان پي به ارزش نعمتها ميبرند و مَظهر شكري معنوي ميشوند. فرد به سبب منعي كه در خوردن غذا در طول روز هست چنين ميانديشد كه «مالكيت نعمتها از آن من نيست، من در خوردن اين غذاها آزاد نيستم؛ معلوم ميشود اين غذاها و نعمتها به كس ديگري تعلق دارد و اِنعام اويند، منتظر فرمان او هستم.» لذا پي به نعمت بودن نعمتها ميبرد و به لحاظ معنا شكر ميكند. روزه به اين صورت حكم كليد شكر را مييابد كه به لحاظ گوناگون وظيفه واقعي انسان است.
نكته سوم: روزه از آن لحاظ كه ناظر بر حيات اجتماعي انسان است داراي حكمتهاي فراوانيست، كه يكي از آنها چنين است: انسانها از نظر معيشت به صورتهاي مختلف آفريده شدهاند. حضرت حق بنا بر اختلاف مذكور، ثروتمندان را به ياري فقرا و تهيدستان دعوت ميكند. حال اينكه ثروتمندان ميتوانند حال و روز دردآور و گرسنگي فقيران را با گرسنگي حاصل از روزه به خوبي احساس كنند.
اگر روزهيي در كار نباشد ممكن است بسياري از ثروتمندانِ نفس پرست درك نكنند كه گرسنگي و فقر چه قدر دردناك است و گرسنگان و تهيدستان تا چه حد نيازمند شفقت و مهرباني هستند. از اين نظر در انسانيت، مهرباني به همنوع از پايههاي شكر حقيقيست. هر كسي صرف نظر از اينكه چه كسيست، ميتواند فردي فقيرتر از خود را بيابد. او مكلف به مهرباني در برابر چنين كسيست.
اگر در چشاندن گرسنگي به نفس، مجبور نباشد، فرد نميتواند احسان و كمكي را كه مكلف است به واسطه شفقت به جا آورد و عملي كند؛ عملي هم كند كامل نخواهد بود، زيرا آن حالت واقعي را در نفس خويش احساس نميكند.
نكته چهارم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر بر تربيت نفس است حكمتهاي متعددي دارد كه يكي از آنها به اين شرح است: نفس ميخواهد آزاد و رها باشد و چنين تلقياي دارد. حتي به لحاظ فطري، ربوبيتي موهوم را آرزو ميكند و دوست دارد هر طور كه ميخواهد رفتار كند. علاقه ندارد به اين فكر
— 513 —
كند كه توأم با نعمتهاي بيشمار تربيت شده است. مخصوصاً اگر در دنيا ثروت و اقتداري داشته باشد، و غفلت هم يارياش كند، نعمتهاي الهي را غاصبانه و با شرارت و حيوانگونه غصب خواهد كرد.
در ماه مبارك رمضان نفس هر كس از ثروتمندترين تا فقيرترين فرد در مييابد كه «خود، مالك نيست، مملوك است؛ آزاد نيست، عبد است؛ اگر فرمان صادر نشده باشد عاديترين و سهلترين كار را هم نميتواند انجام دهد؛ حتي دستش را به سوي آب نميتواند دراز كند و ربوبيت موهومش در هم ميشكند» آنگاه (لباس) عبوديت را ميپوشد و به شكر كه وظيفه اصلي اوست ميپردازد.
نكته پنجم: روزه ماه مبارك رمضان از اين لحاظ كه ناظر است بر تهذيب اخلاق نفس و ممانعت از سركشي و طغيان، حكمتهاي گوناگوني دارد؛ يكي از آنها چنين است: نفس انسان به موجب غفلت خود را فراموش ميكند. نميتواند عجز بيپايان، فقر بينهايت، و كوتاهيهاي به غايت فراوان را در ماهيت خود ببيند و اصولاً نميخواهد كه ببيند. به اين هم فكر نميكند كه چه قدر ضعيف بوده و در معرض زوال و آماج مصيبتهاست، و چيزي نيست جز گوشت و استخواني كه خيلي زود فاسد و نابود ميشود. گمان ميكند وجودي از پولاد دارد و چنان به دنيا وابسته ميشود كه گويي خود را ابدي و فناناپذير ميداند. با حرص و طمعي شديد و علاقه و محبتي مفرط وابستهي دنيا ميشود. به اموري كه لذت و منفعت دارد دل ميبندد. آفريدگاري را كه با كمال مهرباني تربيتش ميكند فراموش مينمايد، به نتيجه حيات و زندگي اخروياش هم فكر نميكند و در اخلاق ناپسند ميغلتد.
روزه ماه مبارك رمضان ضعف و عجز و فقر غافلان و متمردان را به آنها ميچشاند. فرد به واسطه گرسنگي به معده اش ميانديشد. نيازي را كه معده دارد درك ميكند. به خاطر ميآورد كه وجود ضعيفش چه قدر سست و ناپايدار است. درك ميكند كه تا چه حد نيازمند رحمت و مهربانيست. فرعونيت نفس را كنار ميگذارد و با كمال عجز و فقر احساس ميكند خواهان پناه بردن به درگاه خداوند است و آماده ميشود با شكري معنوي درِ رحمت را دق الباب كند. البته اگر غفلت، قلب او را نابود نكرده باشد...
— 514 —
كته ششم: روزه ماه مبارك رمضان از آن لحاظ كه ناظر است بر نزول قرآن حكيم و اينكه ماه رمضان مهمترين زمان نزول قرآن حكيم بوده است حكمتهاي بيشماري دارد؛ يكي از آنها به اين شرح است: مادام كه قرآن حكيم در ماه رمضان نازل شده است اگر انسان به منظور حاضر شدن براي زمان نزول قرآن و براي حُسن استقبال از آن خطاب آسماني نيازهاي پست نفس و حالات بيهوده و بي معنا را ترك گويد و از خوردن و آشاميدن پرهيز كند وضعيتي شبيه ملائكه به دست ميآورد و قرآن را طوري قرائت ميكند يا ميشنود كه گويي تازه نازل شده است؛ خطابهاي الهي را به نحوي ميشنود كه گويي در زمان نزول است؛ احساس ميكند خطاب الهي را از طريق رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ميشنود؛ و حالتي قدسي مييابد كه گويي كلام را از حضرت جبرائيل و حتي از متكلم ازلي ميشنود. يعني اينكه خود وظيفه ترجمان بودن را بر عهده ميگيرد و آيات را به گوش ديگران ميرساند و حكمت نزول قرآن را تا حدي نشان ميدهد.
آري، جهان اسلام گويا در ماه مبارك رمضان حكم مسجدي را مييابد؛ ميليونها حافظ قرآن در گوشه و كنار آن مسجد اكبر قرآن، اين خطاب آسماني را به گوش زمينيان ميرسانند. هر رمضان، آيهي
﴿ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِيَ أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ ﴾
را با درخشندگي و نورانيت نشان داده و ثابت ميكند كه ماه قرآن است. ساير افراد اين جماعت عظيم، برخي با خشوع به قرائت حافظان گوش فرا ميدهند؛ و ديگران خود به قرائت آيات ميپردازند. هر قدر تابع هوسهاي پست نفس شدن در اين وضعيت، و در اين مسجد مقدس، و خروج از اين وضعيت نوراني به واسطه خوردن و آشاميدن، زشت و ناپسند باشد و موجب نفرت معنوي جماعت حاضر در مسجد قرار گيرد، به همان ميزان مخالفت با روزهداران ماه مبارك رمضان، نفرت معنوي عموم مسلمانان جهان اسلام را بر ميانگيزد و هدف تحقير آنان قرار ميگيرد.
نكته هفتم: روزه ماه رمضان، از آن لحاظ كه ناظر است بر منفعت انساني كه آمده است براي توشهي آخرت در دنيا زراعت و تجارت كند، حكمتهاي فراوان دارد؛ يكي از آنها از اين قرار است: ثواب اعمال در ماه مبارك رمضان يك به هزار است. براساس نص حديث، (قرائت) هر حرف قرآن ده حسنه دارد و ده ميوه بهشتي بار ميدهد. هر حرف
— 515 —
قرآن در ماه مبارك رمضان نه ده ثواب كه هزار ثواب دارد؛ مخصوصاً هر حرف آياتي مانند آيت الكرسي هزاران ثواب و در جمعههاي رمضان ثواب بيشتري داشته، و در شب قدر ثواب سي هزار حسنه را دارد.
آري، قرآن حكيم كه هر حرفش سي هزار ميوه باقي نتيجه ميدهد حكم چنان شجره نوراني طوبايي را مييابد كه در ماه مبارك رمضان ميليونها ميوه باقي نصيب مؤمنان ميكند. اينك بيا و به تماشاي اين تجارت قدسي و ابدي و سودمند بنشين و بينديش و بدان آنان كه قدر و منزلت اين حروف را نميدانند تا چه حد در خسراناند.
ماه مبارك رمضان نمايشگاه و بازار پر درآمديست براي تجارت آخرت و زمينِ بسيار مرغوبيست براي به دست آوردن محصولات اخروي. در نشو و نماي اعمال به ماه فروردين در فصل بهار ميماند. درحكم عيدي قدسي و بسيار درخشان براي انجام مراسم رژه عبوديت بندگان در برابر سلطنت ربوبيت الهيست. به همين دليل آدمي مكلف به روزه شده است تا نخورد و نياشامد و با غفلت گرفتار حاجات و خواستههاي حيواني و بيمعنا و هواپرستانهي نفس نشود. گويي انسان مدتي از زندگي حيواني جدا شده، مثل فرشتگان ميشود، يا چون وارد تجارت اخروي شده و نيازهاي دنيوي را موقتاً كنار گذاشته به صورت انساني اخروي و روحي كه به صورت جسم تظاهر يافته در آمده با روزهي خود صمديت را به نوعي آيينهداري مينمايد. آري، رمضان شريف در اين دنياي فاني در اين عمر گذرا و زندگي كوتاه، عمري باقي، حياتي طولاني و زندگانياي ماندگار را تضمين و نصيب انسان ميكند.
آري فقط يك رمضان ميتواند ثمرات يك عمر هشتاد ساله را براي انسان داشته باشد. اينكه شب قدر به نص قرآن از هزار ماه برتر است، حجت قاطعي است بر اين راز. آري، همچنان كه يك پادشاه در مدت سلطنت خود سالگرد جلوس همايوني و يا روزهايي را كه مظهر جلوه باشكوه سلطنتش بوده عيد اعلام ميكند و رعيت و ملت صادق و لايق خويش را در آن روز نه در دايره قوانين عمومي كه در شمول احسانهاي خاص و حضور بيپرده و التفات ويژه و اجرائيات
— 516 —
فوق العاده، مورد تفقد و مستقيماً مورد توجه خاص قرار ميدهد. به همين ترتيب پادشاه ذوالجلالِ بيست و هشت هزار عالم ی كه سلطان ازل و ابد است ی قرآن حكيم را ی كه فرمان عالي اوست و ناظر است بر همان بيست و هشت هزار عالم ی در ماه مبارك رمضال نازل كرده است؛ پس به مقتضاي حكمت، ماه رمضان حكم عيد مخصوص الهي، نمايشگاه رباني و مجلسي روحاني را خواهد داشت. مادام كه رمضان حكم همان عيدي را دارد كه گفتيم، پس براي اينكه انسان را تا حدودي از مشغوليتهاي حيواني و پست كنار بكشند به او دستور روزه گرفتن ميدهند.
كاملترين شكل روزه نيز آن است كه انسان كاري كند كه اعضا و جوارح، همه حواس، چشم و گوش و قلب و خيال و فكرش هم مانند معده اش روزه باشند، يعني آنها را از محرمات و امور بيمعني و بيهوده كنار بكشد و به سوي عبوديتي مخصوصِ هر كدامشان سوق دهد.
مثلاً زبانش را از دروغ و غيبت و درشت گويي نگاه دارد؛ و به روزه وا دارد. زبانش را با چيزهايي مانند تلاوت قرآن و ذكر و تسبيح و صلوات و استغفار مشغول كند. يا چشمش را از نگاه به نامحرم و گوشش را از شنيدن اصوات ناصواب نگاه دارد؛ چشم را در راه عبرت گرفتن و گوش را در مسير شنيدن كلام حق و قرآن به كار بگيرد. و به اين ترتيب ساير اعضايش را هم به نوعي به روزه وا دارد. اصولاً چون معده مانند يك كارخانه بزرگ است، اگر با روزه كارهايش تعطيل شود، آلات و ابزار كوچكتر بدن را به راحتي ميتوان مطيع آن كرد.
نكته هشتم: رمضان مبارك از اين لحاظ كه ناظر بر حيات شخصي انسان ميباشد داراي حكمتهاي فراوانيست، يكي از آنها به شرح زير ميباشد:
روزه به عنوان اجتنابي مادي و معنوي علاج مهمي براي انسان است و به لحاظ طبي نيز پرهيز است. به اين ترتيب كه نفس انسان تا وقتي در امر خوردن و آشاميدن هر گونه كه خواست عمل كند به حيات مادي فرد به لحاظ طبي ضرر ميرساند؛ به همين ترتيب اگر بدون توجه به حلال و حرام هر چه را كه به دست ميآورد بخورد حيات معنوي او نيز مسموم ميشود. تبعيت از قلب و روح براي چنان نفسي دشوار است.
— 517 —
لگام را با طغيان و سركشي به دست ميگيرد. ديگر انسان نميتواند سوار بر نفس شود و اين نفس است كه سوار بر انسان خواهد شد.
فرد در رمضان شريف به واسطه روزه به نوعي پرهيز عادت ميكند و در مسير رياضت تلاش كرده و فرمان پذيري را ياد ميگيرد. به معده ضعيف و بيچاره نيز پيش از هضم، غذا روي غذا نميخوراند تا سبب بيماري آن نشود. و چون به واسطه فرمان (الهي) حلال را ترك كرده است در پيروي از فرمان عقل و شريعت براي دوري از حرام قابليت مييابد، به اين ترتيب سعي ميكند حيات معنوي خويش را از بين نبرد.
اكثريت مطلق انسانها به كرات گرفتار گرسنگي ميشوند. گرسنگي كه تمرينيست براي صبر و تحمل، نيازمند رياضت است. پانزده ساعت روزهداري در ماه مبارك رمضان، و اگر بدون سحري باشد بيست و چهار ساعت گرسنگي، صبر و تحمل و رياضت و تمرين است. پس علاج بيصبري و بيتحملي كه مصيبتهاي بشر را دو چندان ميكند نيز روزه است.
كارخانه معده خدمه فراواني دارد. جوارح متعدد انساني نيز با معده مرتبط ميباشند. نفس اگر موقتي روزهاي يك ماه را دست از كار نكشد كاري خواهد كرد كه خدمههاي آن كارخانه و اعضا و جوارحِ ديگر انسان عبادت خصوصيشان را فراموش كنند و با خود مشغولشان ميكند؛ همه آنها را به زير سلطه خود در ميآورد. ديگر اعضاي بدن انسان را با سر و صدا و گرد و غبارِ چرخهاي آن كارخانه معنوي مشوش كرده، نظرشان را مدام به خود جلب ميكند. باعث ميشود وظايف متعالي خود را موقتاً فراموش كنند. اين است كه از قديم بسياري از اهل ولايت براي كامل شدن، خود را به رياضت و كم خوردن و كم نوشيدن عادت ميدادهاند. خدمههاي آن كارخانه با روزه ماه مبارك رمضان ميفهمند كه فقط براي آن كارخانه آفريده نشدهاند. جهازات ديگر به عوض سرگرميهاي پست آن كارخانه، در رمضان شريف از سرگرميهاي روحاني و ملكوتي لذت ميبرند و چشم بر آنها ميدوزند. اين است كه مؤمنان در ماه مبارك رمضان نسبت به مراتبي كه دارند مظهر انوار و فيضها و شاديهاي معنوي متفاوت ميشوند. لطائفي چون
— 518 —
قلب و روح و عقل و سرّ، در ماه مبارك رمضان به واسطه روزه ترقيات فراواني دارند و فيضهايي كسب ميكنند. به رغم گريستنهاي معده، آنها معصومانه ميخندند.
نكته نهم: روزه ماه مبارك رمضان، از اين لحاظ كه ربوبيت موهوم نفس را در هم ميشكند و با نشان دادن عجز و ناتواني آن، عبوديتاش را خاطر نشان ميكند، حكمتهاي متعددي دارد كه يكي از آنها به شرح زير است:
نفس علاقهيي به شناخت پروردگارش ندارد و خود فرعونمنشانه خواهان ربوبيت است. هرقدر هم كه عذاب ببيند اين حساسيت و ويژگي در او باقي ميماند. فقط گرسنگي آن ويژگي را از بين ميبرد. روزه ماه مبارك رمضان به طور مستقيم بر جبهه فرعونيت نفس ضربه زده و آن را در هم مي شكند. عجز و ضعف و فقرش را برملا كرده و بنده بودنش را به ياد ميآورد.
در روايتها حديثي هست كه حضرت حق از نفس پرسيد:
من كه هستم تو كه هستي؟
نفس گفت:
من، من هستم و تو، تو هستي.
خداوند نفس را عذاب داد، به جهنم انداخت و بعد دوباره سؤال كرد. نفس نيز مجدداً گفت:
اَنَا اَنَا، اَنْتَ اَنْتَ.
هر نوع عذابي را به نفس داد، اما نفس دست از انانيت برنداشت.
سپس نفس را با گرسنگي عذاب داد؛ يعني نفس را گرسنه رها كرد. آنگاه باز هم پرسيد:
مَنْ اَنَا، وَ مَا اَنْتَ؟
نفس گفت:
اَنْتَ رَبِّى الرَّحِيمُ وَاَنَا عَبْدُكَ الْعَاجِزُ
يعني تو پروردگار رحيم من هستي و من بنده عاجز تو.
— 519 —
اَللّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَیلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً بِعَدَدِ ثَوَابِ قِرَائَةِ حُرُوفِ الْقُرْآنِ فِى شَیهْرِ رَمَضَانَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
﴿ سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ آمين ﴾
اعتذار: اين بخش دوم، در چهل دقيقه به سرعت نوشته شد، لذا از آنجا كه من و كاتبِ مسوّده، بيمار بوديم بيشك بينظمي و قصور در آن خواهد بود. از برادرانمان انتظار داريم به ديده مسامحه در آن بنگرند. البته هر جا را مناسب ديدند ميتوانند تصحيح كنند.
— 520 —
بخش سوم كه رساله سوم است
(براي اين كه نيت مهم خود را در كتابت قرآن معجز البيان با خط حافظ عثمان مطرح كنم، قرآني كه آيه مداينه (بقره:٢٨١) مقياس صفحاتش باشد و در سطرهايش نيز سوره اخلاص معيار قرار گيرد، قرآني كه قسمي از معجزات لفظي و ظاهري قرآن از دويست نوع اعجاز موجود در آن نشان داده شود، اين مطلب را نوشتم تا به نظر برادرانم كه به خدمت قرآني ميپردازند رسانده، با آنها مشورت كنم و از نظراتشان آگاه شوم؛ به آنها مراجعه كردهام تا به من رهنیمود دهند. اين قسیم سیوم شیامل «نُه مسیأله» است.)
مسأله اول: در كلام "بيست و پنجم" كه "اعجاز قرآن" ناميده ميشود با برهان ثابت شده، كه انواع معجزه در قرآن عظيم الشأن بالغ بر چهل مورد است. برخي از معجزات مذكور به صورت تفصيلي و برخي ديگر به اجمال در مقابل معاندان هم نشان داده شده است.
در اشارت هجدهم مكتوب "نوزدهم" بيان شده است كه اعجاز قرآن، خود را جداگانه به چهل طبقه از مراتب انساني نشان ميدهد. در همانجا سهم اعجازآميز گوناگون ده قسم از آن طبقات، جداگانه به اثبات رسيده است. سي طبقه ديگر، اعجازهاي گوناگون خود را به اصحاب اهل ولايت با مشربهاي مختلف و اصحاب مختلف علوم متنوع نشان دادهاند؛ ايمان تحقيقي اينان در مرتبهي علم اليقين، عين اليقين و حق اليقين آشكار ساخته است كه قرآن، حق و كلام الله ميباشد. به سخن ديگر هر يك از آنها وجه اعجاز آميز قرآن را به شيوههاي مختلف ديدهاند. آري، اعجاز درك شده توسط يك ولي اهل معرفت با جمال اعجازي كه يك ولي اهل عشق مشاهده ميكند يكي نيست؛ همچنين جلوههاي جمال اعجاز نسبت به مشربهاي مختلف تفاوت ميكند. وجه اعجازي كه علامهيي در اصول
— 521 —
دين يا يك روحاني ميبيند با وجه اعجازي كه مجتهدي در فروعات شريعت ميبيند يكي نيست و هكذا... من قادر به بيان تفصيلي و جداگانهي وجوه اعجازي هر يك از اينها نيستم. حوصلهام تنگ و نميتوانم بر همه جوانب موضوع احاطه داشته باشم، نيز چشم اندازم محدود است و نميتوانم دور دستها را ببينم. اين است كه فقط ده طبقه بيان شده و به باقي آنها اشاره اجمالي داشتهايم. اينك دو طبقه از طبقات مزبور را ی كه در رساله "معجزات احمديه" آمده است و با اينكه نياز به توضيح مفصل داشت بسيار ناقص مانده بود ی توضيح ميدهيم:
طبقه نخست: عوام كه از آنها به "طبقه صرفاً شنونده" تعبير ميكنيم قرآن را فقط با گوش ميشنوند و به واسطه گوش پي به اعجاز آن ميبرند. يعني ميگويند: «اين قرآني كه شنيديم شباهتي به كتابهاي ديگر ندارد. يا پايين تر از كتابهاي ديگر است يا بالاتر از همه آنهاست. اين را كه مرتبه قرآن پايينتر از كتابهاي ديگر است هيچ كس نميتواند بگويد و تاكنون نيز كسي نگفته است؛ شيطان نيز قادر به بيان آن نيست. پس بالاتر از همه كتابهاست.» مطلب با اين اجمال در اشارت "هجدهم" نوشته شده بود، سپس براي توضيح آن، مبحث نخست مكتوب "بيست و ششم" تحت عنوان «حُجَّةُ القرآن علي حِزبِ الشّيطان» فهم طبقه مذكور را از اعجاز تصوير و اثبات ميكند.
طبقه دوم: طبقه چشمدار، يعني در مقابل طبقهي عوام عامي يا ماديوني كه عقلشان در چشمشان است قرآن اشاره اعجاز آميزي دارد كه ميتوان آن را با چشم ديد؛ اين ادعا در اشارت "هجدهم" مطرح شده است. براي روشن شدن و اثبات مدعاي مذكور توضيح زيادي لازم بود. به سبب حكمت رباني ی كه به تازگي به آن پي بردهايم ی در آن زمان توضيح مذكور داده نشد، ولي جزئياتي به اجمال مطرح شده بود. اينك سرّ حكمت مذكور دانسته شده و مطمئن شدهايم كه تأخير در بيان مطلب بهتر بوده است. اينك براي تسهيل فهم و ذوق طبقه مذكور درخواست كرديم قرآني كه وجهي از وجوه چهلگانه اعجاز را ی كه قابل رؤيت است ی نشان ميدهد كتابت كنند تا چهره ياد شده ديده شود.
— 522 —
باقي مسائل اين قسم سوم و مطالب قسم چهارم مربوط به توافقها و تناسبهاست لذا به فهرست مربوط به توافقها اكتفا كرده و مطلب در اينجا درج نشده، اما نكته سوم با يك يادآوري مربوط به قسم چهارم نوشته شده است.
يادآوري: در بيان نكته عظيمِ لفظ رسول "صد و شصت" آيه نوشته شد. خاصيت اين آيات عظيم است؛ علاوه بر آن به جهت معنا يكديگر را تكميل و اثبات ميكنند، لذا به لحاظ پر معنا بودنشان، براي كساني كه علاقمند به حفظ يا قرائت آيات مختلف هستند يك حزب قرآني محسوب ميشود؛ در بيان نكته عظيمي كه در كلمه قرآن هست "شصت و نُه" آيه عظيمه وجود دارد كه داراي مرتبه فوق العاده بلاغت و قوت بيان و روانيِ بسيار بالايي ميباشند. اين هم به عنوان دومين حزب قرآني به برادران توصيه ميشود. ليكن واژه قرآن در هفت سلسله قرآن موجود است و تمام آن كلمه را در برگرفته و دو مورد را بيرون از اين دايره نهادهاند. اين دو نيز چون به معناي قرائت ميباشند بيرون نهادن مذكور نكته مورد نظر را تقويت نموده است. درباره لفظ رسول نيز بايد گفت بيشتر سورههاي "محمد و فتح" با اين واژه مرتبطاند؛ و ما چون موضوع را به سلسلههاي استخراج شده از اين دو سوره محدود كردهايم لفظهاي بيرون مانده رسول از اين دايره فعلاً درج نگرديد. در صورت مناسب بودن زمان، اسرار موجود در اين موضوع نوشته خواهد شد ان شاء الله.
نكته سوم: "چهار نكته" را به ترتيب زير شامل ميشود:
نكته نخست: لفظ "الله" ٢٨٠٦ مرتبه در قرآن ذكر شده است. لفظ "رحمن" با محاسبه بسم اللهها ١٥٩ بار، لفظ "رحيم" ٢٢٠ بار، لفظ "غفور" ٦١ بار، لفظ "رب" ٨٤٦ بار، لفظ "حكيم" ٨٦ بار، لفظ "عليم" ١٢٦ بار، لفظ "قدير" ٣١ بار،
— 523 —
"هو" در "لا اله الا هو" ٢٦ بار ذكر شده است.
مجموع آيات قرآن ٦٦٦٦ است و تعداد اسماي حسناي ذكر شده در اين صفحه نيز با عدد ٦ مرتبط است. اين مطلب به سرّ مهمي اشارت دارد، فعلاً دربارهاش چيزي گفته نشد.
در عدد لفظ "الله" اسرار و نكات فراواني وجود دارد. از جمله اينكه لفظ "الله" با "رحمن و رحيم و غفور و حكيم" كه بعد از "الله" و "رب" بيشترين تكرار را دارند نيمي از رقم آيات قرآن را تشكيل مي دهد؛ همچنين لفظ "الله" با لفظ "رب" كه به جاي لفظ "الله" به كار ميرود باز هم نيمي از آيات قرآن است؛ اگر چه لفظ "رب" ٨٤٦ بار ذكر شده اما اگر دقت كنيد خواهيد ديد كه ٥٠٠ و اندي بارِ آن به جاي لفظ "الله" به كار رفته است، البته ٢٠٠ و چند بار آن اينطور نيست.
همچنين با عیدد "الله" و "رحیمن" و "رحیيم" و "عليم" و "هُوَ"يي كه در "لا اله الا هو" هست باز هم نيمي از رقم تعداد آيات قرآن به دست ميآيد. تفاوت فقط در عدد چهار است. اگر آن را به جاي "هو" با "قدير" جمع كنيم باز هم رقمي مساوي با نيمي از آيات قرآن به دست ميآيد. تفاوت ٩ است. نكات موجود در مجموع لفظ جلاله فراوان است. فعلاً به بيان همين مقدار اكتفا ميكنيم.
نكته دوم: به اعتبار سورههاست كه در اين بحث هم نكتههاي فراواني وجود دارد. توافقها و تناسبهايي هست كه بر وجود نظم و قصد و ارادهيي دلالت ميكند.
در سوره "بقره" تعداد آيات با رقم تعداد لفظ جلاله مساويست. در چهار مورد تفاوت هست اما در چهار جا، به جاي لفظ "الله" كلمه "هو" آمده است. مانند "هو" در "لا اله الا هو". به اين ترتيب توافق كامل ميشود. در سوره "آل عمران" هم تعداد آيات با رقم لفظ جلاله يكيست. فقط تعداد لفظ جلاله ٢٠٩ مرتبه تكرار شده و تعداد آيات ٢٠٠ است. تفاوت در ٩ است. در چنين مزيتهاي كلامي و نكات بلاغي تفاوتهاي اندك، مشكلي ايجاد نميكند و توافقهاي تقريبي كافيست.
مجموع آيات سورههاي "نساء" و "مائده" و "انعام" با مجموع رقم لفظ جلاله در مجموع آنها مساويست. تعداد آيات ٤٦٤ و عدد الفاظ جلاله ٤٦١ است. اين
— 524 —
رقم با لفظ "الله" در "بسم الله" كامل ميشود. يا مثلاً عدد لفظ جلاله در پنج سوره ابتدايي دو برابر عدد لفظ جلاله در سورههاي "اعراف"، "انفال"، "توبه"، "يونس" و "هود" است. به عبارت ديگر عدد لفظ جلاله در پنج سوره دوم نصف پنج سوره اول است. عدد لفظ جلاله در سورههاي بعدي يعني "يوسف"، "رعد"، "ابراهيم"، "حجر"، و "نحل" نصف آن نصف است. همين وضع در سورههاي "اسراء"، "كهف"، "مريم"، "طه"، "انبيا"، و "حج"
در اين تقسيمات پنجگانه رازي بروز يافت، بدون اطلاع هيچ يك از ما در اينجا شش سوره قيد گرديد. اطمينان يافتيم كه سورهي ششم خارج از اختيارمان و از غيب وارد شده تا سرّ مهم "نصف بودن" به هم نخورد.
نصفِ نصفِ آن نصف است. سورههاي بعد نيز پنج سوره پنج سوره تقريباً با همان نسبت پيش ميروند. البته اندكي فرق و تفاوت وجود دارد. تفاوتهايي كه در چنين مقام خطابي ضرر نخواهند داشت. مثلاً قسمي از آنها ١٢١، قسم ديگر ١٢٥، قسم ديگر ١٥٤ و قسم مشابهاش ١٥٩ است. بعد، پنج سورهيي كه از سوره "زخرف" آغاز ميشود به نصفِ نصفِ نصف آن نصف كاهش مييابد. پنج سورهيي كه از سوره "نجم" آغاز ميشوند نصف آن نصفِ نصفِ نصفِ نصف است. اينها البته تقريبيست. تفاوتهاي جزيي و اندك در چنين مقامهاي خطابي ضرري نخواهند داشت. سپس در سورههاي پنجگانه كوچك بعدي فقط در سه تا از آن پنجگانهها ٣ لفظ جلاله دارد. اين وضع نشان ميدهد كه در عدد لفظ جلاله تصادفي در كار نيست و عددهايشان با حكمت و نظمي مشخص تعيين شده است.
سومين نكته لفظ الله: ناظر بر نسبت صفحات است.
به اين ترتيب كه عدد لفظ جلاله در يك صفحه از قرآن، با طرف سمت راست آن و با صفحه مقابل سمت راست آن و گاه با صفحه مقابل سمت چپ آن و پشت صفحه مقابل سمت چپ هماهنگي و تناسب دارد. من در نسخه قرآني كه خود دارم اين تناسب را بررسي كردم. غالباً تناسب و توافقي با نسبت عددي بسيار زيبايي ديدم. در همان نسخه علامتهايي هم گذاشتم. در بسياري از موارد مساوي
— 525 —
هستند. برخي اوقات هم نصف يا يك سوم ميشود. وضعيتي وجود دارد كه انسان وجود حكمت و نظم را احساس ميكند.
نكته چهارم: تناسبهاي موجود در صفحهي واحد است. با برادرانم سه چهار نسخه را مقابله كرديم. مطمئن شديم كه در همهي آنها تناسبات مطلوب وجود دارد. فقط از آنجا كه نسخه برداران چاپخانه در پي مقاصد ديگري هستند نظم موجود در توافقها و تناسبها در اين قبيل نسخهها اندكي به هم خورده است. اگر اينها هم تنظيم شوند به جز استثناهاي بسيار نادر، تناسبهايي در ارتباط با ٢٨٠٦ لفظ جلاله مشاهده خواهد شد. در اين مطلب شعله اعجاز ميدرخشد، زيرا انديشه بشر قادر به احاطه بر اين صحيفه بزرگ و گسترده نيست و نميتواند در آن دخالتي كند. دست تصادف نيز به اين وضعيت معنيدار و حكيمانه نميرسد.
براي روشنتر كردن نكته چهارم قرار گذاشتهايم مصحف جديدي نگاشته شود تا علاوه بر محافظت از همان صفحات و سطورِ بيشترين مصحفهاي منتشر شده، بي نظميهايي را كه تحت تأثير بيتوجهي صنعت كاران حاصل شده تنظيم كنند و نظم واقعي تناسبها و توافقها ان شاء الله نشان داده شود... و نشان داده شد.
اَللّهُمَّ يَا مُنْزِلَ الْقُرْآنِ بِحَقِّ الْقُرْآنِ فَهِّمْنَا اَسْرَارَ الْقُرْآنِ مَادَارَ الْقَمَرَانِ وَ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى مَنْ اَنْزَلْتَ عَلَيْهِ الْقُیرْآنَ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيینَ".
— 526 —
بخش پنجم كه رساله پنجم است
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ . . .
الي آخر آيه (نور:٣٥)
نوري از انوار اسرار فراوان آيه نوراني فوق را در ماه مبارك رمضان در حالتي روحاني احساس كردم، در عالم خيال ديدم كه:
همه موجودات ذي حيات در برابر حضرت حق مناجاتي همچون مناجات مشهور "اويس قرني" كه ميگفت:
اِلهِى اَنْتَ رَبِّى وَ اَنَا الْعَبْدُ، وَ اَنْتَ الْخَالِقُ وَ اَنَا الْمَخْلُوقُ، وَ اَنْتَ الرَّزَّاقُ وَ اَنَا الْمَرْزُوقُ،... الخ
سر دادهاند و واقعهيي قلبي و خيالي موجب اطمينانم شد كه نورانيت هر يك از هجده هزار عالم يك اسم الهيست.
ديدم اين عالم مانند يك غنچهي گلِ در هم تنيده با برگهاي فراوان، پيچيده در هزاران پرده بود، عوالمي را در اين عالم ديدم كه مرتبه مرتبه زير يكديگر پنهان بودند. هر پرده كه گشوده مي شد عالم ديگري را ميديدم كه آيهي بعدِ آيهي نور آن را تصوير ميكرد:
﴿ أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ ﴾
(نور: ٤٠)
عالم مذكور در ظلمات و وحشت و تاريكي ترسناكي برايم نمايان شد. در يك لحظه جلوه يك اسم الهي همچون نور عظيمي به نظر ميرسيد و همه جا را روشن ميكرد. وقتي پردهيي در برابر عقل گشوده ميشد، در برابر خيال عالم ديگري به واسطه غفلت تاريك ديده ميشد در اين حال يكي از اسمهاي الهي همچون خورشيد تجلي ميكرد و به عالم مذكور سراسر روشنايي ميداد و هكذا... اين سير قلبي و سياحت خيالي مدت زيادي ادامه يافت. مثلاً وقتي عالم حيوانات را مشاهده كردم ضعف و ناتواني آنها همراه با نيازهاي بيپايان و گرسنگي شديدشان
— 527 —
موجب شد عالمشان را بسيار تاريك و حزين ببينم. ناگهان اسم رحمان در برج رزاق (يعني در معناي روزي دهنده) چون خورشيد تابان طلوع كرد و آن عالم را سراسر با نور رحمت زينت بخشيد.
سپس در عالم حيوانات، عالم ديگري را ديدم كه تولهها و نوزادان با عجز و ناتواني و نيازمندي در آن دست و پا ميزدند؛ عالمي بود حزين و غرق تاريكي كه ترحم هر كس را بر ميانگيخت. ناگهان اسم رحيم در برج شفقت طلوع كرد و آن عالم را چنان زيبا و دلنشين روشن نمود كه قطرات اشك ناشي از حزن و اندوه و شكوا را به اشك شوقِ حاصل از فرح و سرور و شكر تبديل كرد.
بعد پرده ديگري مانند پرده سينما گشوده شد و عالم انساني را ديدم. اين عالم را آن قدر ظلماني و تاريك و ترسناك مشاهده كردم كه وحشت زده فرياد كشيدم "واي". چون ديدم علاوه بر آمال و آروزهاي انسان كه تا ابد امتداد مييابد و تصورات و انديشههاي او كه كائنات را به احاطه در ميآورد و همتها و استعدادهاي او كه واقعاً در پي بقاي ابدي و سعادت هميشگي و بهشت مي باشد و فقر و نيازمندي و ضعف و ناتوانياش كه متوجه مقاصد و مطالبات بيحد و حصر است؛ و علاوه بر دشمنان و مصايبي كه به او هجوم ميآورند، با عمري به غايت كوتاه، با حياتي پر دغدغه، معيشتي كاملاً پريشان، غرق در بلاي فراق و زوال متمادي كه دردناك ترين و وحشتناكترين حالت براي قلب است، ديدم او به گور و گورستاني خيره شده كه براي اهل غفلت دري به سوي ظلمات ابديست؛ آنها يك به يك و گروه به گروه داخل آن چاه ظلمات مي شدند. لحظهيي كه اين عالم را در اين ظلمات ديدم قلب و روح و عقل و همه لطايف انسانيام و شايد همه ذرات وجودم آماده هق هق گريستن بودند كه ناگهان اسم عادل حضرت حق در برج حكيم، اسم رحمان در برج كريم، اسم رحيم در برج (يعني در معناي) غفور، اسم باعث در برج وارث، اسم محيي در برج محسن، و اسم رب در برج مالك طلوع كردند و بسياري از عوالم موجود در آن عالم انساني را روشن كرده، نورانيت بخشيدند. و از عالم نوراني آخرت دريچه هايي گشودند و به آن دنياي تاريك انسانها نور پراكندند.
— 528 —
آنگاه پردهي باشكوه ديگري كنار رفت و عالم زمين ديده شد. قوانين علمي تاريك فلسفه، عالم دهشتناكي را به خيال نشان داد. وضعيت نوع بشر بيچارهيي را كه بر زمين و فضاي لايتناهي عالم سياحت ميكند در ظلماتي وحشتناك ديدم؛ او بر زمينيست كه با سرعتي هفتاد برابر گلوله توپ در گردش است و مسافتي بيست و پنج هزار ساله را در يك سال طي ميكند؛ زميني كه سالمند است و سن زيادي از آن گذشته و دروناش داراي زلزله است و همواره مستعد متلاشي و تكه تكه شدن است. سرم به دَوَران افتاد و چشمانم سياهي رفت. ناگهان اسمهاي "قدير"، "عليم"، "رب"، "الله"، "رب السموات و الارض" و "مسخر الشمس و القمرِ" آفريننده زمين و آسمانها در برج رحمت و عظمت و ربوبيت طلوع كردند. عالم مذكور را چنان درخشان نمودند كه در آن حال كره زمين را چون يك كشتي تفريحي كاملاً منظم، مسخر، تمام و كمال، دوست داشتني و توأم با آسايش ديدم كه براي تجارت و لذت و گردش مهيا شده بود.
خلاصه: هر يك از هزار و يك اسم الهي كه متوجه كائنات بود همچون خورشيد، عالمي را و عالمهاي درون آن عالم را روشن و منور ميكرد. به لحاظ سرّ احديت در درون جلوه هر اسم، جلوههاي اسماي ديگر نيز تا حدودي مشاهده ميشد.
بعد، قلب، چون در وراي هر ظلمت نورهايي را به تفكيك ميديد اشتياقش به سياحت فزوني مييافت. خواست سوار بر خيال به آسمان صعود كند. در آن لحظه پرده گستردهي ديگري گشوده شد. قلب وارد عالم سماوات شد و ديد ستارگان نورانياي كه به صورت متبسم مشاهده ميشوند از كره زمين بسيار بزرگترند و با سرعت بيشتري از زمين در درون هم ميگردند و ميچرخند. ديد اگر يكي از آنها فقط يك دقيقه راه خود را به خطا برود با ديگري برخورد خواهد كرد و چنان منفجر خواهد شد كه كائنات هراسان شده عالم را ويران خواهد كرد. نور نه بلكه آتش ميپراكندند، نه با تبسم كه به طرز ترسناكي به من چشم دوختند. آسمانها را بياندازه بزرگ، گسترده و خالي، تهي و در ظلمات حيرت و وحشت ديیدم. از رفتنم هیزار بار احسیاس پشیيماني ميكیردم. ناگیهان اسیماي حسیناي
— 529 —
رَبُّ الّسماواتِ و الارض و رَبُّ الملائِكةِ وَ الّروحِ در برج وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ و سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ القَمَرَ با جلوههايشان ظهور كردند. بدين معنا ستارگاني كه تاريكي و ظلمات آنها را فرا گرفته بود هر يك لمعهيي از آن انوار عظيم گرفتند و عالم سماوات روشن شد، تو گويي چراغهايي برقي به عدد ستارگان افروختند. سماواتي كه توهم ميشد تهي و خالياند آكنده از فرشتگان و روحانيون شد و نشاطي يافت. خورشيدها و ستارگان را ی كه در حكم لشكري از لشكرهاي بيشمار سلطان ازل و ابد بودند ی در حالي ديدم كه گويا رزمايشي عالي اجرا ميكنند و به اين ترتيب حشمت و شعشعه ربوبيت آن سلطان ذوالجلال را به نمايش ميگذاشتند. با تمام توان و اگر ممكن ميشد با تمام ذرات وجودم و اگر به صداي من گوش فرا ميدادند، به زبان تمام مخلوقات ميگفتم؛ و به نام همه آنها نيز گفتم:
﴿ اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ ﴾
(نور: ٣٥)
آيه فوق را خواندم، برگشتم، پايين آمدم، به خود آمدم و گفتم:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ علي نورِ الايمان و القرآن
— 530 —
بخش ششم كه رساله ششم است
(اين متن براي بيدار باش شاگردان و خادمان قرآن حكيم و براي اينكه فیريب نخیورند نوشیته شد.)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ ﴾
(هود: ١١٣)
اين بخش ششم ان شاء الله شش دسيسهي شياطين انس و جن را عقيم نموده و شش راه از راههاي هجوم آنها را مي بندد.
دسيسه نخست: شيطان انس طبق درسي كه از شيطان جن ميگيرد ميخواهد خادمان فداكار حزب القرآن را به واسطه حب جاه فريب داده و آنها را از آن خدمت مقدس و جهاد معنوي عظيم منصرف كند.
بدين ترتيب كه: حرص شهرت و خودنمايي كه حب جاه ناميده ميشود و در نظر مردم صاحب مقام و منزلتي شدن و خود را رياكارانه به خلق نشان دادن كه شأن و شرف خوانده ميشود در هر فرد اهل دنيا به صورت جزيي يا كلي وجود دارد. حتي حس شهرت طلبي او را تا جايي سوق ميدهد كه حاضر ميشود زندگياش را فدا كند. اين حس براي اهل آخرت بسيار خطرناك و براي اهل دنيا نيز بسيار پر دغدغه است. نيز منشأ بسياري از اخلاق نكوهيده ميباشد و بزرگترين نقطه ضعف آدميان است. به عبارت ديگر با تعريف و تمجيد كسي و جذب او به خود و نوازش حس شهرت طلبياش ميتوان او را به خود وابسته كرد؛ در عين حال با همين روش ميتوان او را مغلوب نمود. بيشترين ترسي كه دارم احتمال استفاده ملحدان از همين نقطه ضعف برادرانم است. اين وضع بسياري اوقات مرا به فكر فرو ميبرد. برخي از دوستان بيچارهام را كه البته دوستان واقعي من نبودند به همان صورت كه گفتم جذب كردند و به لحاظ معنا آنها را گرفتار خطر و تهلكه نمودند.
آن بيچارگان ميگفتند: "قلب ما همراه استاد است" و گمان ميكردند خطري آنها را تهديد نميكند. اما كسي كه در مسير تقويت جريان الحاد تلاش ميكند و فريب تبليغات آنها را ميخورد و شايد بدون آگاهي در خبرچيني هم از او استفاده مي كنند ميگويد:"قلب من صاف و نسبت به راه و روش استادم صادق است." سخن چنين كسي مانند وضعيت كسيست كه هنگام نماز نميتواند جلوي باد شكم خود را بگيرد، و خارج شده حدث واقع ميشود. وقتي به او ميگويند نمازت باطل شده است؛ ميگويد:"چرا باطل شود قلب من كه صاف است."
اي برادران و دوستان من كه در خدمت قرآن هستيد! به خبرچينان دسيسهگر اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت و شاگردان شيطان ی كه از همين مسير حب جاه وارد ميشوند ی بگوييد: «اولاً رضاي الهي و التفات رحماني و قبول رباني چنان مقاميست كه توجه و تمجيد و تقدير انسانها در برابرش حكم ذره را دارد. اگر توجه رحمت الهي وجود داشته باشد كافيست. ثانياً توجه انسانها از آن نظر كه بازتاب رحمت الهي و سايه آن است مقبول ميباشد؛ و گرنه چيزي نيست كه ارزش خواستن داشته باشد، زيرا در آستانه ورود به قبر از بين ميرود و پشيزي ارزش ندارد!»
حس حب جاه اگر سركوب نشود و از بين نرود انسان بايد جهت آن را به سوي ديگري برگرداند. بنابر سّر موجود در تمثيلي كه بيان ميشود براي كسب ثواب اخروي و به نيت كسب دعاي برخي و براي حُسن تأثيرِ خدمت ممكن است حس مذكور جهت مشروعي داشته باشد.
مثلاً فرض كنيد مسجد اياصوفيه زماني كه مملو از شخصيتهاي بزرگوار اهل فضل و كمال است، چند بچهي بازيگوش و نوجوانِ بيادب و نادان در ايوان و جلوي درها باشند و در آن سو نزديك پنجرهها نيز تماشاگراني از اجنبيان خوشگذران ايستاده باشند. حالا اگر فردي وارد مسجد شود و به ميان جماعت برود و با صداي دلنشين عُشري از قرآن را تلاوت كند و با اين كار نظر هزاران نفر را به خود جلب كند، اين كار به واسطه حُسن توجه و با دعايي معنوي، ثوابي نصيب او خواهد كرد. ليكن اين وضع خوشايندِ بچههاي بازيگوش و ملحدان در به در و اجانبِ اندك نخواهد بود. حال اگر فردي كه وارد آن مسجد مبارك شد و به
— 532 —
ميان آن جماعت عظيم رفت، فرياد كنان شروع به خواندن ترانههاي مبتذل و بيادبانه و ناسزاگونه كند، برقصد و بالا و پايين بپرد، طبيعيست كه بچههاي بازيگوش را خواهد خنداند و بيادبان در به در را نيز خشنود خواهد كرد؛ چرا كه آنها را تشويق به فحشا نموده است همينطور اجنبيان هم كه شاهد قصور مسلمانان بودهاند لذت خواهند برد و لبخندهاي تمسخرآميز خواهند زد. البته فرد مذكور با نفرت و نظر تحقيرآميز جماعت معظم و محترم مسجد مواجه ميشود. او ديگر در نظر جماعت مسجد تا درجه سقوط در اسفل سافلين پست ديده خواهد شد.
جهان اسلام و آسيا درست مانند همين مثال، مسجد بسيار بزرگيست. اهل ايمان و حقيقتش نيز مانند همان جماعت محترم داخل مسجد ميباشند. بچههاي بازيگوش نيز متملقاني هستند كه عقل و درك شان به قدر كودكان است. بيادبان در به در هم بيدينان و بيملّيتها و فرنگ مشرباناند. تماشاگران اجنبي نيز روزنامه نگاراني هستند كه انديشه اجنبيان را نشر ميدهند. هر فرد مسلمان مخصوصاً اگر اهل فضل و كمال باشد در اين مسجد نسبت به مرتبهيي كه دارد موقعيت خواهد داشت؛ او را خواهند ديد و نظرها را به خود جلب خواهد كرد. اگر رفتار و حركات او در مسير اخلاص و رضاي الهي ی كه از اسرار اساسي مسلمانيست ی و مبتني بر احكام و حقايق مقدسي باشد كه قرآن حكيم تعليم ميدهد و اگر آيات قرآني را به لحاظ معنا و به زبان حال بخواند در آن صورت شامل دعايي ميشود كه ورد زبان همه آحاد ملت اسلام است:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ
و از دعاي مذكور سهم برده، و با همه مسلمانان پيوند برادرانه خواهد داشت. البته اين امر در نظر برخي گمراهان ی كه از نوع حيوانات مضر ميباشند ی و همچنين از نظر برخي نادانان كه مانند كودكان ريشدار هستند ارزشي ندارد. فرد اگر راه درخشان همه نياكانش را كه مدار شرف ميداند، و همه گذشتگانش را كه مايه سربلندي اوست، و سلف صالح را كه به لحاظ روحي نقطه استناد ميداند ترك نموده و مشغول كارها و حركات مبتني بر هوا و هوس و ريا و شهرت و بدعت شود
— 533 —
به لحاظ معنا در نظر همه كساني كه اهل حقيقت و ايمان هستند به پست ترين نقطه سقوط ميكند. براساس سرّ
اِتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ
فرد مؤمن هر قدر هم كه عامي و جاهل باشد و عقلش قدرت ادراك نداشته باشد قلب او اگر با اشخاص خودنما روبهرو شود سردي حس كرده و معناً از آنها متنفر خواهد شد.
فرد مبتلا به شهرت طلبي و مفتون حب جاه (فرد دوم) در نظر جماعتي عظيم به اسفل سالفين سقوط ميكند. اما در نظر برخي در به در بيارزش و اهل هذيان و استهزا موقعيتي گذرا و منحوس به دست ميآورد.
براساس سرّ
﴿ اَلْأَخِلَّاء يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ ﴾
(زخرف: ٦٧) در دنيا ضرر، در برزخ عذاب و برخي دوستان دروغين را ی كه در آخرت دشمن او ميشوند ی مييابد.
فردي كه صورت اول را دارد فرضاً اگر حب جاه را از دل بيرون نكند به شرط اين كه اخلاص و رضاي الهي را اساس قرار دهد و حب جاه هدفش نباشد مقام معنوي مشروعي به دست آورده و مرتبهي باشكوهي به او تعلق ميگيرد؛ طوري كه آن حس جاه طلبي را كاملاً سيراب ميكند. چنين كسي چيز بسيار اندك و بياهميتي از دست ميدهد و در مقابل، چيزهاي بسيار باارزش و بيضرر به دست ميآورد. مثل اين است كه چند مار را از خود دور ميكند و به عوض آن مخلوقات بسيار ارجمندي را به عنوان دوست پيدا كرده و با آنها مأنوس ميشود. يا زنبورهاي بزرگ نيشدار سياه را فراري داده و زنبورهاي عسل، اين شربتداران رحمت الهي را به خود جذب ميكند. چنان دوستاني مييابد كه گويي از دستانش عسل تناول ميكند؛ از دعاي هميشگي آنها بهره مند شده و از اطراف و اكناف جهان اسلام فيضي چون آب كوثر را به روح او مينوشانند و در دفتر اعمال او ثبت ميكنند.
زماني فرد كوچكي كه مقام بزرگي را در دنيا اشغال كرده بود با قباحتي كه در مسير شهرت پرستي مرتكب شد در نظر جهان اسلام مورد تمسخر واقع گرديد و
— 534 —
من همان مثال ياد شده را برايش بيان كردم و بر سرش كوفتم. تكانش داد، اما چون من هنوز خود را از حب جاه رها نكرده بودم هشدارم موجب بيداري او نشد.
دسيسه دوم:
مهمترين و اساسيترينِ حس در انسان حس خوف است. دسيسهگران ستمگر از نقطه ضعف ترس بسيار استفاده ميكنند. آنها به اين وسيله ترسوها را تحت كنترل خود در ميآورند. خبرچينان اهل دنيا و مبلغان اهل ضلالت از اين نقطه ضعف عوام و مخصوصاً علما بسيار استفاده ميكنند. آنها را ترسانده و قوه توهمشان را تحريك ميكنند.
مثلاً دسيسهگري را فرض كنيد كه ميخواهد فردي را بر بام به خطر اندازد؛ چيزي را كه در نظر فرد متوهم خطرناك است به او نشان ميدهد، قوه وهم او را تحريك كرده و او را ترسان ترسان تا كنار بام ميكشاند و دست آخر نيز او را به پايين پرتاب كرده و گردنش را ميشكند. درست به همين شكل باعث ميشوند با اوهام بسيار بياهميت چيزهاي بسيار بااهميت از بين بروند. گاه برخي براي رهايي از نيش پشه طعمه مار ميشوند.
زماني شخص مهمي ی كه خدا رحمتش كند ی از سوار شدن بر قايق هراس داشت. عصر يك روز با او از استانبول تا پل رفتيم. لازم بود سوار قايق شويم. اتومبيل نبود. بايد به محله سلطان ايوب ميرفتيم. اصرار كردم سوار قايق شويم.
گفت:"ميترسم غرق شويم."
گفتم:"در اين خليج تقريباً چند قايق هست؟"
گفت: "شايد هزار تا باشد."
گفتم:"در سال چند قايق غرق ميشود؟"
گفت:"يكي دو تا، بعضي سالها هم هيچ قايقي غرق نميشود."
گفتم:"يك سال چند روز است؟"
گفت:"سيصد و شصت روز"
گفتم: "احتمال غرق شدن كه قوه وهمات را تحريك كرده، و تو را ميترساند يك در سيصد و شصت هزار است. كسي كه از اين احتمال بترسد انسان نيست، حيوان هم نميتواند باشد."
— 535 —
باز به او گفتم:"فكر ميكني چند سال زنده خواهي بود؟"
گفت:"من پيرم ممكن است ده سال ديگر زنده باشم."
گفتم:"زمان مرگ پنهان است لذا هر روز احتمال مرگ وجود دارد، يعني در هر روز از سه هزار و ششصد روز احتمال مردن هست؛ بنابراين مانند مردن با قايق نيست كه احتمالش يك در سيصد هزار باشد؛ اينجا احتمال مردن در هر روز يك از سه هزار است. پس بايد بر خود بلرزي و گريه كني و وصيتات را بنويسي!" عقلش سر جايش آمد و در حالي كه ميلرزيد او را سوار قايق كردم.
در قايق به او گفتم:"حضرت حق حس ترس را براي حفاظت از حيات و زندگي در انسان گذاشته است نه براي تخريب و از بين بردن زندگي. خداوند اين حالت را براي سنگين و مشكل و دردناك و عذابآور كردن زندگي به ما نداده است. ترس و واهمه اگر براي احتمال يك از دو و سه و چهار باشد حتي از پنج و شش باشد ميتواند ترس محتاطانهي مشروع تلقي شود. اما ترسيدن از چيزي كه احتمالش يك از بيست و سي و چهل باشد وهم است و زندگي را عذابآور ميكند".
اينك برادران من! اگر چاپلوسان اهل الحاد حملهور شوند تا شما را بترسانند و از جهاد معنوي و مقدس تان منصرف كنند به آنها بگوييد: "ما حزب القرانيم و براساس سرّ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ در قلعهي قرآن به سر ميبريم.
﴿ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
برج و باروي محكمي در اطراف ماست. از ترس اين كه خطري زندگي فاني و كوتاه ما را با احتمال يك در هزار تهديد كند نميتوانيد ما را به اختيار خودمان به راهي بكشانيد كه با احتمال صد هزار در صد به حيات جاودانمان ضرر خواهد زد." بگوييد:"به خاطر سعيد نورسي كه در خدمت قرآني دوستمان است و در اتخاذ تدابير لازم براي اين خدمت مقدس مسؤولمان ميباشد كدام يك از اهل حق كه مانند ما در راه حق با او دوستي ميكنند ضرري ديدهاند؟ كدام يك از طلبههاي خاص او دچار بلايي شده كه ما هم ببينيم و با چنين احتمالي پريشان خاطر شويم؟ اين برادر ما هزاران دوست و برادر اخروي دارد. با اينكه بيست سي سال در امور اجتماعي به صورت مؤثري فعاليت داشت
— 536 —
ما هيچ گاه نشنيدهايم برادري به خاطر او متضرر شده باشد. مخصوصاً در آن زمان چماق سياست به دست داشت و امروز به جاي آن داراي نور حقيقت است؛ اگر چه او را نيز در گذشته متهم به دخالت در واقعه ٣١ مارس كردند و برخي دوستانش را هم تحت فشار قرار دادند اما بعدها روشن شد كه موضوع از سوي ديگران مطرح شده بود. دوستان او نه به خاطر او كه به دليل دشمنان او دچار دردسر شدند. وانگهي او در همان زمان نيز بسياري از دوستانش را رهانيد؛ بنابراين نبايد به ذهن شياطيني چون شما بيايد كه ما با واهمهي احتمال يك در هزار نَه، بلكه با احتمال يك در هزارها اين گنجينه ابدي را از دست بدهيم." دوستان! اينها را بايد به چاپلوسان اهل ضلالت بگوييد، بر دهانشان بكوبيد و آنها را از خود طرد كنيد.
به آن متملقان بگوييد "ما اگر ذرهيي عقل داشته باشيم حتي اگر به جاي احتمال يك در صد هزار قرار باشد هلاكتي با احتمال صد در صد رخ دهد، نخواهيم ترسيد و او را رها نكرده و نخواهيم گريخت." زيرا به كرات ديده شده و ميشود كساني كه در زمان خطر به برادر بزرگ يا استاد خود خيانت كردهاند بلا و مصيبتي كه ميآيد پيش از ديگران به آنها صدمه ميزند. وانگهي آنها بدون هيچ رحم و مروتي مجازات شده و به چشم حقارت به آنها نگاه كردهاند. هم جسم آنها مرده و هم روحشان بر اثر ذلت و به لحاظ معنا مرده است. مجازات كنندگان آنها هيچ رحم و مروتي در دلشان احساس نميكنند، زيرا معتقدند "مادام كه اينان به استاد صادق و مشفقشان خيانت ميكنند معلوم است كه بسيار پست و شايسته تحقيرند نه محبت و دلسوزي".
حال كه حقيقت چنين است بايد گفت اگر فرد ظالم و بي وجداني كسي را بر زمين افكند و طوري رفتار كند كه گويا واقعاً ميخواهد با لگد سرش را له كند، و فردي كه روي زمين افتاده است اگر در اين حالت پاي آن ستمگر وحشي را ببوسد دچار ذلتي ميشود كه به واسطه آن قلبش پيش از سرش له ميشود، و روحش پيش از پيكرش ميميرد. هم سرش را از دست ميدهد و هم عزت و آبرويش را. او همچنين با ضعف نشان دادن در برابر آن جانور وحشي او را در له كردن خود تشجيع ميكند. فرد مظلومي كه زير پاي اوست اگر بر صورتش خدو
— 537 —
اندازد قلب و روح خود را نجات خواهد داد و پيكرش جنازه يك شهيد مظلوم خواهد بود. آري، تف بر صورت ستمگران بيحيا !...
زماني كه دولت انگلستان توپهاي تنگه استانبول را تخريب كرد و بر شهر استيلا يافت، از سوي مقام روحاني كليساي آنگليكان ی كه بالاترين اداره ديني آن دولت بود ی از مشيخت اسلامي شش سؤال ديني پرسيده شد. من هم در آن دوره عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم. به من گفتند به آنها جوابي بده. آنها براي شش سؤالشان پاسخي با ششصد كلمه ميخواهند، گفتم:"من نَه با ششصد كلمه و نَه با شش كلمه و نه حتي با يك كلمه؛ من با خدويي به آنها جواب ميدهم! زيرا دولت انگليس پايش را بر گردن ما گذاشته و فشار ميدهد و مقام روحاني آنها در اين مقطع مغرورانه از ما سؤال ميكند. بر صورت چنين كسي بايد آب دهان انداخت." تف بر چهره بيرحم ستمگران...! اينك ميگويم:
اي برادرانام! زماني كه دولت ستمگري چون انگلستان (بر ميهن ما) سيطره يافته بود و در حالي كه احتمال خطر صد در صد بود در مبارزه با آنها بدين شيوه ی يعني به زبان چاپ و نشر ی حفاظت قرآني برايم كفايت كرد. براي شما نيز در مقابل خسارتهاي ناشي از دست ظالمان بياهميت ی در حالي كه احتمال خطر يك درصد است ی بيترديد صد مرتبه بيشتر كافي خواهد بود.
نيز اي برادران من! خيلي از شما خدمت سربازي را انجام دادهايد. آنهايي هم كه انجام ندادهاند حتماً شنيدهاند؛ و اگر نشنيدهاند از من بشنوند «بيشتر، كساني زخمي ميشوند كه سنگر خود را رها كرده ميگريزند. كمترين مجروح و زخمي نيز از آن كسانيست كه در سنگر خود باقي ميمانند.»
﴿ قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ﴾
(جمعه: ٨)
با معناي اشاري نشان ميدهد كه «فراريها با فرارشان بيشتر به استقبال مرگ ميروند».
سومين دسيسه شيطاني: به دليل طمع خيليها را شكار ميكنند.
با براهين قطعياي كه از آيات و بيّنات قرآن حكيم استفاضه كردهايم در بسياري از رسالهها اثبات كردهايم كه "رزق مشروع به درجه اقتدار و اختيار
— 538 —
بستگي ندارد بلكه نسبت به ميزان عجز و افتقار عطا ميشود." اشارات و امارات و دلايل فراواني وجود دارند كه نشاندهنده اين حقيقت ميباشند، از جمله آنها:
درختان كه نوعي ذي حيات نيازمند رزق و روزي هستند در جاي خود ميمانند و رزق به سراغ آنها ميرود، اما حيوانات كه با حرص در پي تأمين رزقشان ميدوند داراي تغذيه كاملي مانند درختان نيستند.
در ميان حيوانات ماهي را در نظر بگيريد كه نادانترين و ضعيفترين است و در ميان شنها زيست ميكند و با اين حال تغذيهاش عاليست و معمولاً چاق و چله ديده ميشود؛ از طرف ديگر حيوانات تيزهوش و مقتدري مانند روباه و ميمون را تصور كنيد كه به دليل سوء تغذيه معمولاً لاغر و ضعيفاند؛ اينها نشان ميدهد كه واسطه رزق، اقتدار و توانايي نيست بلكه افتقار و نياز است.
حُسن معيشت نوزاد انسان يا حيوان و اينكه لطيفترين هديه خزانه رحمت الهي يعني شير آن هم از جايي كه فكرش را هم نميكنند به دليل عجز و ضعفشان و براساس شفقت الهي به آنان احسان ميشود؛ در حالي كه جانوران وحشي با ضيق معيشت مواجهاند؛ نشان ميدهد كه وسيله رزق حلال، عجز و افتقار است نه هوش و اقتدار.
در جهان كسي بيشتر از ملت يهود ی كه در ميان ملتها به شدتِ حرص مشهورند ی به دنبال رزق نيستند. اين در حاليست كه آنها بيش از ملتهاي ديگر دچار ذلت و خوارياند و با سوء معيشت روبهرو هستند. پولداران يهودي نيز مانند تهيدستان زندگي ميكنند. اصولاً مالي را كه از راههاي نامشروع مانند ربا به دست ميآورند نميتوان رزق حلال خواند، لذا اين مطلب صدمهيي به بحث ما نميزند.
فقر و تهيدستي بسياري از اديبان و علما و از سوي ديگر ثروت و دارايي بسياري از ساده لوحان نشان ميدهد كه عامل جلب رزق، هوش و اقتدار نيست بلكه عجز و افتقار است؛ تسليمي متوكلانه و دعاييست به زبان قال و حال و فعل. لذا آيهي
﴿ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ﴾
(ذاريات: ٥٨) كه حقيقت مذكور را اعلام ميدارد برهاني چنان قوي و متين براي مدعاي ماست كه توسط تمام نباتات و حيوانات و
— 539 —
اطفال بر زبان رانده ميشود. هر گروهِ خواهان رزق، آيه فوق را با زبان حال سر ميدهد.
مادام كه رزق، مقدر است و احسان ميشود، عطا كننده نيز حضرت حق ميباشد و او هم رحيم است هم كريم؛ كسي كه براي قبول مالي حرام و بيبركت و نحس آبروي خود را ميبرد و وجدان خود و بلكه مقدساتاش را رشوه ميدهد و در واقع رحمت الهي را مورد اتهام قرار داده، و كرم او را دست كم ميگيرد بايد فكر كند و بداند مرتكب چه ديوانگي مضاعفي ميشود.
آري، اهل دنيا مخصوصاً اهل ضلالت پول خود را ارزان نميدهد بلكه بسيار گران مي فروشد. آنان گاه در برابر مالي كه تا حدودي كمكيست براي يك سال زندگي دنيوي، وسيله تخريب حيات بيپايان اخروي ميشوند. با حرص و آزي پست غضب الهي را به سوي خود جلب كرده و سعي ميكنند رضاي اهل ضلالت را به دست آورند.
برادران من! اگر اهل دنيا و چاپلوسان آنها و اهل ضلالت و منافقانشان شما را از راه طمع ی كه نقطه ضعف انسان است ی گرفتار كردند به حقيقت پيشين فكر كنيد و اين برادر فقيرتان را الگو قرار دهيد. با تمام توان به شما اطمينان ميدهم كه قناعت و ميانهروي بيش از حقوق و درآمد موجب تداوم حيات و زندگاني شما شده و رزق و روزيتان را تأمين خواهد كرد. مخصوصاً در مقابل پول نامشروعي كه به شما ميدهند بهايي هزار برابر بيشتر خواهند خواست. نيز ميتواند در برابر خدمت قرآني كه هر ساعتش خزانه ابدي را به رويتان ميگشايد مانعي يا وقفهيي ايجاد كند. اين، چنان خسارت و خلأييست كه اگر ماهانه هزاران حقوق هم داده شود نميتوان جاي آن را پر كرد.
يادآوري: اهل ضلالت چون ياراي مقابله با حقايق ايماني و قرآني ی كه از قرآن حكيم اخذ كرده و نشر دادهايم ی ندارند با نفاق و دسيسه دام حيله و اغفال را به كار ميگيرند. ميخواهند دوستان را از طريق طمع و خوف و حب جاه فريب دهند و مرا نيز با برخي نسبتها بدنام كنند. ما در خدمت مقدسمان هميشه مثبت حركت
— 540 —
ميكنيم، ليكن متأسفانه وظيفه دفع موانعي كه در امور خير است گاه ما را به سوي حركت منفي سوق ميدهد.
به همين دليل در برابر تبليغات حيلهگرانه اهل نفاق با همان سه نقطهي ذكر شده برادرانم را ايقاظ كرده و براي دفع هجوم به آنها تلاش ميكنم.
فعلاً يكي از حملههاي مهم متوجه شخص من است. ميگويند:"سعيد كُرد است چرا تا اين حد به او احترام ميگذاريد و در پياش ميافتيد؟"
لذا براي ساكت كردن اين قبيل حريفان، چهارمين دسيسه شيطاني را ناچار با زبان سعيد قديمي بيان ميكنم:
چهارمين دسيسه شيطاني:
برخي ملحدان ی كه با تبليغات منفي بر من حمله ميكنند و موقعيتهاي مهمي را هم اشغال كردهاند ی با تلقين شيطان و القائات اهل ضلالت، براي فريب برادران و تحريك احساسات ملي آنها ميگويند: «شما تُرك هستيد. در بين تُركها هم ما شاء الله تا بخواهيد اهل كمال و عالمان هر رشتهيي وجود دارد. سعيد يك كُرد است. تشريك مساعي با كسي كه از مليت شما نيست منافي حميت ملي شماست».
پاسخ: اي ملحد بيچاره! من خدا را شكر مسلمان هستم. ملت مقدس من هم در هر زمان سيصد و پنجاه ميليون جمعيت دارد. صد هزار بار به خدا پناه ميبرم از اين كه بخواهم سيصد و پنجاه ميليون برادر را ی كه اكثريت مطلق كُردها را هم شامل ميشود ی و چنين اخوت ابدي را ايجاد كرده و با دعاهايشان به من مدد ميرسانند در راه قوم و فكر نژادپرستي فدا كنم و به جاي آن برادرانِ بيشمار ارجمند بخواهم اشخاص محدودي را كه نام كُرد دارند و نژادشان كُرديست و به جريانهاي بيدين يا بيمذهب پيوستهاند كسب كنم.
اي ملحد! نادانهايي چون تو ميتوانند براي كسب اخوت گذراي كفار مجار يا چند ترك بيدين و غربزده ی كه حتي در دنيا هم بيفايده است ی اخوت ماندگار و ابدي سيصد و پنجاه ميليون انسان واقعي و نوراني و نافع را از دست بدهند. در مسأله سوم مكتوب "بيست و ششم" ماهيت مليت منفي و ضررهايش را با دليل
— 541 —
بيان كردهايم لذا (خواننده را) بدانجا ارجاع داده و فقط حقيقتي را كه در انتهاي مسأله سوم به اجمال بيان كردهايم به شرح زير كمي توضيح ميدهيم:
به ملحدان حميت فروشي (ظاهراً باغيرت) كه خود را زير پوشش ترك گرايي پنهان كرده و در حقيقت دشمن تركها هستند ميگويم: همراه با اخوتي واقعي و ابدي و به واسطه مليت اسلام، به اهل ايمان اين وطن كه ترك خوانده ميشوند شديداً و واقعاً علاقمندم. نيز به نام اسلام و با افتخار و جانبدارانه فرزندان اين وطن را دوست دارم كه قريب هزار سال بيرق قرآن را در جهات ششگانه جهان با پيروزي گرداندهاند. اما تو اي حميت فروش متقلب! اخوتي كه ادعايش را داري مغرضانه، گذرا، قومي و غير واقعيست و موجب فراموش كردن افتخارات تركها ميشود. از تو ميپرسم آيا منظور از ملت ترك صرفاً جوانهاي غافل و اهل هوا و هوسِ بيست تا چهل ساله است؟ آيا منفعت آنها و خدمتي كه حميت ملي در حق آنها اقتضا ميكند در تربيت فرنگ مشربانهييست كه صرفاً غفلت آنها را فزوني ميدهد و موجب اُنسشان با بياخلاقيها ميشود و به منكرات تشجيع ميكند؟ آيا نفع آنها در خنداندنيست كه در سالمندي آنها را به گريه وا خواهد داشت؟ اگر منظور از حميت ملي اينهاست و پيشرفت و خوشبختي اين است و ترك گرايي تو به اين صورت بوده و مليت دوستيات چنين است من از آن بيزارم، تو نيز ميتواني از من بگريزي! تو اگر ذرهيي ادراك و غيرت و انصاف داشته باشي بايد به تقسيمات فعلي نگاه كني و پاسخ مرا بدهي.
فرزندان اين وطن كه ترك ناميده ميشوند شامل شش گروهاند:
گروه اول اهل صلاح و تقوا،
گروه دوم طائفه بيماران و مصيبت زدگان
گروه سوم صنف سالمندان
گروه چهارم طائفه كودكان
گروه پنجم طائفه فقرا و مستمندان
گروه ششم نيز جوانان هستند.
— 542 —
مگر پنج گروه اول ترك نيستند؟ مگر آنها از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا اين غيرت مليست كه موجب خوشي و سرمستي گروه ششم شويم و پنج گروه ديگر را برنجانيم و لذت و آرامش آنها را از بين ببريم؟ اين غيرت مليست يا دشمني با اين ملت؟ براساس قاعده اَلْحُكْمُ لِلْاَكْثَر كسي كه به اكثريت ضرر ميرساند، دشمن است، دوست نيست.
از تو سؤال ميكنم: آيا بزرگترين منفعت گروه اول كه اهل ايمان و تقوا هستند در تمدني فرنگي مسلك است؟ يا انديشه در سعادت ابدي به كمك انوار حقايق ايماني و سلوك و كسب تسلي در طريقيست كه عاشق و مشتاق آن ميباشند؟ راهي كه گمراهان و حميت فروشاني چون تو در پيش گرفتهاند نور معنوي متقيان اهل ايمان را خاموش كرده و آرامش واقعي آنان را از بين ميبرد و چنين وانمود ميكند كه مرگ از بين رفتن دائميست و گور مسير ورود به فراقي هميشگي و لايزال است.
آيا سود و منفعت گروه دوم كه بيماران و مصيبت زدگان و نااميدان از زندگي هستند، در تربيت مدني بيدين و فرنگي مشرب است؟ در حالي كه آن بيچارگان در پي نور هستند و خواهان تسلي و آرامش ميباشند. آنها در مقابل مصيبتهايي كه تحمل ميكنند پاداش ميخواهند و از كساني كه به آنها ظلم كردهاند ميخواهند انتقام بگيرند. آنها خواهان دفع ترس و وحشتي هستند كه در نزديك شدن به گور احساس ميكنند. مصيبت زدگان بيچاره مذكور نيازمند و محتاج مهرباني و نوازش و رسيدگي بيشتر هستند اما كساني چون شما وطن دوستان قلابي بر قلب آنان سوزن فرو كرده و بر سرشان چماق ميكوبيد. با بيرحمي اميدشان را نااميد و گرفتار يأس مطلقشان ميكنيد. اين است حميت ملي؟ نفع ملت را چنين تأمين ميكنيد؟
سالمندان كه گروه سوماند يك سوم جمعيت را تشكيل ميدهند. اينان به قبر و مرگ نزديك شده از دنيا فاصله ميگيرند و به آخرت نزديك ميشوند. آيا سود و نور و آرامش چنين كساني در شنيدن سرگذشت غدارانه ستمگراني چون هلاكو و چنگيز است؟ آيا حركت شما كه در ظاهر ترقي ناميده ميشود و در اصل سقوط
— 543 —
است و بينتيجه، و باعث فراموش شدن آخرت و وابستگي به دنياست موجب آرامش آنان خواهد شد؟ آيا نورانيت اخروي در سينماست؟ آرامش واقعي در تئاتر است؟ اين سالمندان ناتوان از حميت ملي انتظار حرمت و احترام دارند و شما اين نظريه را به آنها القا ميكنيد كه "به سوي نيستي ابدي ميرويد!" و اين مثل آن است كه با چاقويي معنوي آنها را ذبح كنيد؛ آنها دروازه قبر را مسير ورود به رحمت الهي ميدانند و تصويري كه شما از قبر ارائه ميدهيد دهان گشودهي اژدهاست و در گوش آنها ميخوانيد كه "شما به آن سو ميرويد" اينها اگر ميهن دوستي و حميت مليست صد هزار بار از آن به خداوند پناه ميبريم.
گروه چهارم كه كودكان هستند از حميت ملي انتظار رحمت و مهرباني دارند. اينها از نقطه نظر ضعف و عجز و ناتواني با شناختن آفريدگار مهربان و قدرتمند روحهايشان انبساط يافته استعدادهايشان به صورت مناسب و سعادتمندانهيي ظهور و بروز مييابد. اين بيگناهان با تلقينات تسليم اسلامي و توكل مبتني بر ايمان ی كه بتواند بر سختيها و دشواريهاي هراسناك آتي غلبه يابد ی ميتوانند نسبت به زندگي نگاه مشتاقانهيي داشته باشند. آيا آرامش آنها در گرو تعليم ترقيات مدنيست كه ارتباط چنداني به آن ندارند و آيا آنها بايد قواعد ظلماني و صرفاً مادي و فلسفي را فرا بگيرند كه توان معنوي آنها را در هم شكسته و چراغ روحشان را خاموش ميكند؟ اگر انسان عبارت از يك پيكر حيواني بود و عقلي در سر نداشت ممكن بود اصول فرنگياي كه قادر است كودكان معصوم را موقتاً سرگرم كند و شما از آن به تربيت مدني تعبير ميكنيد و با تربيت ملي تزييناش كردهايد نقش بازيچهيي كودكانه را براي آنها داشته باشد و منفعتي دنيوي را حاصل كند. مادام كه آن بيگناهان به هر حال با دغدغههاي زندگاني روبهرو ميشوند و مادام كه انساناند، طبيعيست كه در قلبهاي كوچكشان آرزوهاي دور و دراز داشته باشند و در اذهان محدود خود مقاصد بزرگ پرورش دهند. مادام كه حقيقت اين است مهرباني به آنها اقتضا ميكند با توجه به فقر و ناتواني فراوانشان نقطه استنادي محكم و نقطه استمدادي بيپايان به صورت ا يمان به خدا و آخرت در قلبهايشان قرار داد. شفقت و مهرباني به آنها به اين طريق امكانپذير
— 544 —
است؛ در غير اين صورت موضوع به آن ميماند كه با مستي حاصل از حميت ملي كودكان بيگناه را به لحاظ معنا سر ببرند و نقش مادر ديوانهيي را بازي كنند كه گردن فرزندش را با چاقو ميبرد. طبيعيست كه چنين كاري ظلم و بيرحميست؛ گويي براي پرورش جسم او عقل و قلبش را در ميآوري و به او ميدهي تا بخورد.
گروه پنجم گروه ضعيفان و فقيران است. آيا فقيران كه سختيها و ناملايمات زندگي را به واسطه تهيدستيشان به صورت دردناكي تحمل ميكنند و ضعيفان كه در برابر دغدغههاي سخت زندگاني بسيار متأثرند، از حميت ملي سهمي ندارند؟ آيا سهم اينان در حركاتي نهفته است كه زير نام تمدن خواهي بيادبانه و فرعون مآبانه و فرنگ مشربانه انجام ميدهيد، تمدني كه با آن يأس و نااميدي درماندگان را فزوني ميبخشيد و ملعبهي هوسهاي گروهي متمولِ بيبند و بار را تأمين ميكنيد و وسيله شهرت و شقاوت گروهي ستمگرِ قدرتمند ميكنيد؟ مرهم زخمهاي تهيدستي اين بيچارگان تهيدست را از داروخانه مقدس اسلام ميتوان تأمين كرد نه از فكر قوميت پرستي. قدرت و مقاومت ضعيفان را نميتوان از فلسفه طبيعي اخذ كرد كه ادراكي ندارد تاريك است و وابسته به تصادف؛ آن را بايد در حميت اسلامي و مليت مقدس اسلام جستجو كرد...!
گروه ششم، جوانان هستند. اگر جواني اين جوانان دائمي بود شرابي كه به واسطه مليگرايي منفي به آنها مينوشانيد ميتوانست فايده و سودي گذرا داشته باشد، اما سرمستي لذت بخش جواني به واسطه پيري و درد از بين ميرود و آنها بيدار ميشوند؛ جوان در صبح سالمندي با پشيماني از خواب شيرين جواني بر ميخيزد و خماري و دردسر آن شراب موجب گريستنهاي مفصل او خواهد شد و درد موجود در زوال آن رؤياي شيرين موجب پشيماني حزين او خواهد گرديد. او در آن مقطع خواهد گفت:"اي واي كه هم جواني طي شد هم عمر سپري شد و هم با دست خالي وارد قبر ميشوم؛ اي كاش عقلم را بكار ميانداختم." سهم اين گروه از حميت ملي براي اينكه بتوانند در دورهيي گذرا لذت موقت ببرند، گريستنهاي تأسفبار در زماني طولانيست؟ يا سعادت و لذت دنيوي آنها با سپاسگزاري از نعمت دلنشين جواني به صورت گذراندن اين نعمت نه در بيقيدي كه در راه مستقيم تأمين
— 545 —
ميشود؟ سعادت در ماندگار كردن جواني فاني با عبادتهاي معنوي، و صرف دوران شباب در راه مستقيم و كسب جواني در آخرت ی كه دار سعادت ابدي ميباشد ی نيست؟ اگر ذرهيي ادراك داري بازگو!...
نتيجه: اگر ملت ترك فقط عبارت از گروه ششم يعني جوانان بود و جواني آنها نيز هميشگي و ماندگار ميبود و جز دنيا هم جايي نداشتند، حركتهاي فرنگ مشربانه شما را ی كه زير پردهيي به نام ترك گرايي انجام ميگيرد ی ميشد حیميت ملي به شمار آورد. در آن صورت حق داشتيد و ميتوانستيد درباره كسي چون من ی كه براي حيات دنيوي اهميت چنداني قائل نيست، در شهر ديگري به دنيا آمده و ايدهي قوم گرايانه را نوعي بيماري فرنگي تلقي ميكند و تلاشش اين است كه مانع جوانان از پرداختن به لذتها و هوسهاي نامشروع گردد ی بگوييد: "كُرد است دنبال او راه نيفتيد." ليكن همچنان كه گفتيم فرزندان اين وطن كه با نام ترك شناخته ميشود شش گروهاند. اينكه موجب ضرر و زيان پنج گروه شويد و آزارشان دهيد و لذتهاي موقت دنيوي را با عواقب شومشان فقط براي يك گروه از آنان فراهم و سرمستشان كنيد بيشك دشمني با ملت ترك محسوب ميشود نه دوستي.
آري، من اصالتاً ترك نيستم اما براي گروه پرهيزگاران ترك و قسم مصيبت ديده و گروه سالمندان و كودكان و ضعيفان و فقيران با تمام توان و با كمال اشتياق، مشفقانه و برادرانه تلاش كرده و ميكنم. گروه ششم يعني جوانان را هم سعي ميكنم از انجام امور نامشروع ی كه موجب تباهي حيات دنيوي و نابودي زندگي اخرويست و به عوض يك ساعت خنديدن يك سال گريستن را نتيجه ميدهد ی منصرف كنم. آثاري كه از قرآن اخذ نموده و نه فقط در اين شش هفت سال كه در بيست سال گذشته به زبان تركي منتشر كردهام حي و حاضر ميباشند.
آري، خداوند را سپاس كه به واسطه آثار اقتباس شده از انوار معدن قرآن حكيم نوري را كه بيشترين خواسته گروه سالمندان است نشان داده ميشود. نافعترين علاج ترياق گونه مصيبتزدگان و بيماران در داروخانه مقدس قرآن نشان
— 546 —
داده ميشود؛ و با انوار قرآن نشان داده شد كه دروازه قبر ی بيشترين نگراني سالمندان است ی دروازه رحمت است نه نابود شدن و از بين رفتن؛ خدا را شكر! كه براي قلب ظريف كودكان و درمقابل مصايب بيشمار و امور مضر، نقطه استنادي بسيار محكم و نقطه استمدادي كه مدار آمال و آرزوهاي بيحد و حصر است از معدن قرآن حكيم استخراج و به آنها نشان داده، و عملاً نيز استفاده شد؛ همچنين تكاليف سنگين زندگي كه گروه فقرا و ضعيفان را بيش از هر چيز ديگر متأثر ميكند با حقايق ايماني قرآن حكيم سبكتر گرديد.
ما براي منفعت اين پنج گروه كه پنج گروه از شش گروه تركها هستند كار و تلاش ميكنيم. گروه ششم جوانان ميباشند ما با جوانهاي خوب اخوت محكم داريم. با ملحداني مانند توست كه هيچ رفاقتي نداريم، زيرا كسي را كه وارد عرصه الحاد شده و ميخواهد از مليت اسلام ی كه حامل همه مفاخر واقعي ملي تركهاست ی بيرون رود، ترك نميدانيم؛ ما اين قبيل افراد را فرنگ مشرباني ميدانيم كه زير پوشش تركها قرار گرفتهاند. آنها اگر صد هزار بار هم ادعا كنند كه تركگرا هستند نميتوانند اهل حقيقت را فريب دهند، زيرا افعال و حركاتشان ادعاي آنها را تكذيب ميكند.
اينك اي فرنگ مشربان و اي ملحداني كه با تبليغات سوء سعي ميكنيد برادران واقعيام را از من دور كنيد! براي اين ملت چه سودي داريد؟ شما نور گروه اول را كه اهل تقوا و صلاحيتاند خاموش ميكنيد. بر زخمهاي گروه دوم كه نيازمند رسيدگي و مهرباني هستند به جاي مرهم زهر مينهيد. آرامش گروه سوم را كه شايسته احترام بسيارند از بين ميبريد و آنها را به يأس و نااميدي مطلق سوق ميدهيد؛ همچنين توان معنوي گروه چهارم را كه بسيار محتاج شفقت هستند كاملاً در هم شكسته و چراغ انسانيت واقعيشان را خاموش ميكنيد. اميد و طلب استمداد گروه پنجم را كه نيازمند ياري و كمك و تسلي بسيارند عقيم ميگذاريد و زندگاني را در نظر آنان ترسناكتر از مرگ جلوه ميدهيد. گروه ششم را كه بيش از ديگران محتاج تذكر و بيداري هستند در خواب جواني، چنان شرابي مينوشانيد كه حس خماري آن بسيار دردناك و دهشت انگيز است. آيا اين است
— 547 —
حميت ملي شما كه مقدسات بيشماري را در راهش فدا ميكنيد؟ آيا نفع و سود تركگرايي مورد نظر شما براي تركها به اين صورت است؟ صدهزار بار العياذ بالله.
حضرات! من ميدانم كه هر گاه شما در موضوع حق شكست ميخوريد به قدرت متوسل ميشويد. براساس اين سرّ كه قدرت در حق است نه حق در قدرت، اگر دنيا را چون آتش بر سرم فرود آريد، اين سر ی كه فداي حقيقت قرآني شده است ی در مقابل شما خم نخواهد شد. اين را هم به شما بگويم نه تنها گروهي چون شما كه تعدادتان معدود و در نظر ملت منفور ميباشيد، بلكه اگر هزاران نفر مانند شما هم به دشمني مادي با من بپردازند اهميتي نخواهم داد و براي آنها ارزشي بيشتر از حيوانات مُضر قائل نخواهم بود. زيرا شما با من چه ميتوانيد بكنيد؟ كاري كه ميتوانيد با من بكنيد اين است كه يا به زندگيام خاتمه دهيد يا اقدام به تخريب خدمتم كنيد. من جز اين دو مورد در دنيا وابستگي ديگري ندارم. درباره اجلي كه در زندگي فرا ميرسد در مرتبه شهود، يقين كردهام كه تغييري در زمانش ايجاد نميشود و مقدر ميباشد؛ مادام كه چنين است اگر قرار باشد در راه حق به شهادت برسم نه تنها اكراهي نخواهم داشت كه با اشتياق انتظارش را خواهم كشيد. مخصوصاً اين كه من پير شده ام فكر نميكنم بيشتر از يك سال ديگر زنده باشم. تبديل يك سال عمر عادي به واسطه شهادت به عمري باقي و هميشگي عاليترين مقصد و هدف امثال من است. اما خدمت؛ خداوند را سپاس كه با رحمتاش در راه خدمت قرآني و ايماني چنان برادراني نصيب من كرده است كه با درگذشت من، خدمتي كه در يك مركز انجام ميشد توسط آنها در مركزهاي متعدد ادامه خواهد يافت. اگر زبیان من با مرگ خاموش شود زبانهاي پُر توان زيادي به جاي زبان من سخن خواهند گفت و خدمت را ادامه خواهند داد. حتي ميتوانم بگويم همچنان كه دانهيي زير خاك قرار ميگيرد و با مردنش موجب زنده شدن سنبلهيي ميشود و به عوض يك دانه، صد دانه ميرويد من نيز اميد آن دارم كه مرگم بيش از زندگيام واسطه خدمت قرآني گردد.
پنجمين دسيسه شيطاني: هواداران اهل ضلالت با بهره گرفتن از منيّت ميخواهند برادرانم را از من دور كنند. واقعاً خطرناكترين و ضعيفترين نقطه ضعف
— 548 —
در انسان منيّت است. با تحريك اين نقطه ضعف ميتوانند خيلي از كارها را به انجام برسانند.
برادران من! مراقب باشيد با استفاده از منيّت به شما ضربه نزنند و شكارتان نكنند. بدانيد كه در اين عصر اهل ضلالت سوار بر"اَنا"(من) در وادي گمراهي ميتازند. اهل حق ناگزير با ترك "اَنا"، ميتوانند به حق خدمت كنند. حتي اگر در استفاده از "اَنا"، مُحق هم باشند چون به خودخواهان شباهت مييابند و اهل ضلالت نيز آنها را مانند خود نفسپرست گمان خواهند كرد، لذا كردهشان ستمي نسبت به خدمت به حق خواهد بود. با اين حال خدمت قرآني كه ما حولش گرد آمدهايم "اَنا" را قبول نميكند. از ما خواهان "نَحنُ" است، ميفرمايد:"من نگوييد؛ بگوييد ما."
حتماً ميدانيد كه اين برادر فقيرتان با "انا" وارد ميدان نشده و شما را خادم "انا"ي خود نميكند. او خود را به شما خادم قرآني بدون "انا" نشان داده است. مشرب او اين نيست كه خودپسند باشد و طرفداري از "انا" اش كند. با اين حال با دلايل قطعي به شما ثابت كرده است كه آثاري كه براي استفاده نوشته شده، از اموال بيت المال است، يعني مطالب ناشي از قرآن حكيم ميباشد. هيچ كس با "انا"ي خود نميتواند آنها را به تملك در آورد. بر فرض محال من اگر با "انا"ي خود مالك آثار فوق شوم، طبق گفته يكي از برادرانم مادام كه اين دروازه حقيقت قرآن گشوده شده است بدون توجه به قصورات، و بياهميتي من، اهل علم و كمال نبايد از پيرويام خودداري كنند و احساس بينيازي نمايند.
آثار سلف صالح و علماي محقق، اگر چه گنجينه عظيميست كه براي هر درد كافي و وافي ميباشد اما گاه اتفاق ميافتد كه يك كليد بيش از يك گنجينه اهميت مييابد، زيرا درِ ورود به گنجينه قفل است ولي يك كليد ميتواند درِ گنجينههاي زيادي را بگشايد. فكر ميكنم كساني كه از "منيّت" علمي اضافي هم برخوردارند دانستند كه كلامهاي منتشر شده يكي از كليدهاي حقايق قرآني و هر يك شمشير الماسيني هستند كه بر سر آنان كه براي انكار آن حقايق ميكوشند فرود ميآيد. افراد مذكور ی كه اهل فضل و كمالاند و داراي منيّت پر قوت علمي ی
— 549 —
بدانند كه طلبه و شاگرد قرآن حكيم ميشوند نه من. من هم يكي از همدرسان آنها هستم.
برفرض محال اگر هم ادعاي استادي كردم، مادام كه راه حلي براي نجات طبقات مختلف اهل ايمان از عوام تا خواص، از اوهام و شبهات يافتهايم؛ علما يا راه سادهتري بيابند يا با قبول همين راه حل، آن را تدريس كرده و به جانبداري از آن بپردازند. درباره علما سوء تهديد بزرگي وجود دارد. در اين زمان عالمان بايد بسيار توجه داشته باشند. فرض كنيم همانطور كه دشمنانمان گمان كردهاند من به حساب منيّت خدمت ميكنم؛ در حالي كه بسياري از اشخاص با اهداف دنيوي و ملي، منيّت را كنار گذاشته و با كمال صداقت دور فردي فرعون مشرب گرد آمدهاند و با تعاون و همكاري درخور توجهي فعاليت ميكنند، برادرتان در حالي كه منيّت خويش را ستر كرده حق ندارد از شما بخواهد با ترك منيّت حول حقيقت قرآن و ايمان گرد هم آييد، و دست كم مانند گروهبانهاي آن كميته دنيوي با ترك منيّت پيرامون حقايق قرآن همكاري كنيد؟ آيا بزرگترين عالمان شما با لبيك نگفتن به او مرتكب خطا نميشوند؟
برادران من! خطرناكترين بُعد منيّت در ما، حسادت است. اگر كار فقط و فقط براي خدا نباشد، حسادت ايجاد شده، و كار را خراب ميكند؛ همانطور كه دست انسان به دست ديگرش حسادت نميكند، يا مثلاً چشمش به گوشش حسادت نكرده و قلبش با عقلش رقابت نميكند، در شخص معنوي هيأت ما نيز هر كدام در حكم يك حس و يك عضو هستيم. وظيفه وجداني شماست كه نه تنها با يكديگر رقابت نداشته باشيد بلكه به برتريهاي همديگر افتخار كرده و لذت ببريد.
مطلب ديگري باقي ماند كه خطرناكتر از همه است؛ و آن هم وجود حسادت نسبت به اين برادر فقيرتان در بين شما و خويشاوندانتان است كه بسيار خطرناك ميباشد. در بين شما عالمان مهمي هم هست. برخي از آنان داراي منيّت علمي هستند. حتي اگر متواضع هم باشند در آن جهت داراي منيّتاند و به راحتي منيّتشان را ترك نميكنند، اينان هر قدر هم كه قلب و عقلشان علاقهمند باشد
— 550 —
نفسشان در جهت منيّت علمي خواهان امتياز ميشود، ميخواهد خود را نشان دهد، و حتي به معارضه با رسالههاي نوشته شده ميپردازند. با اينكه قلبشان رسالهها را ميپسندد و عقلشان آنها را تحسين كرده و باارزش ميداند، اما نفسشان بر اثر حسادت ناشي از منيّت علمي، گويا در پي عداوتي ضمنيست و آرزو ميكند ارزش كلامها كمتر شود تا محصولات فكري خودشان به آن پايه برسد؛ و همچون رسالهها به فروش برسد. البته مجبورم اعلام كنم كه:
"وظيفه كساني كه در دايره اين دروس قرآني هستند حتي اگر علامه و مجتهد هم باشند، در مسير بسط علوم ايماني اين است كه صرفاً براي شرح و توضيح يا تنظيم "كلامها" بكوشند، زيرا بر اثر نشانههاي متعدد دريافتهايم كه در اين علوم ايماني، وظيفه فتوا بر عهده ما گذاشته شده است. اگر كسي در اين دايره براساس احساس ناشي از منيّت علمي چيزي غير از شرح و توضيح بنويسد، در حكم معارضهيي خفيف و يا تقليدي ناقص خواهد بود، زيرا دلايل و نشانههاي متعددي ثابت كرده است كه اجزاي رساله نور ترشحات قرآن بوده و ما براساس قاعده تقسيم كار، هر يك مسؤوليتي بر عهده گرفته و مطالب ناشي از آب حيات قرآن را به محتاجان ميرسانيم!..."
ششمين دسيسه شيطاني اين است كه: از مسؤوليتپذيري انسان و نقطه ضعف تنبلي و تن پروري او استفاده ميكند. آري، شيطانهاي انس و جن از هر سو هجوم ميآورند. وقتي قلب دوستان را متين يافتند و صداقتشان را محكم، نيتشان را خالص و همتشان را عالي؛ آن گاه از بُعد ديگر حمله ميكنند.
در آن حال براي اينكه در كارمان خلل و در خدمتمان وقفهيي ايجاد كنند از تنبلي و تن پروري و موظف بودن آنها استفاده كرده با دسيسههايي، دوستان را از خدمت قرآني باز ميدارند و بدون اينكه خبر داشته باشند براي گروهي از آنها مشغلههاي زيادي ايجاد ميكنند؛ طوري كه براي خدمت قرآني وقت و فرصت نيابند. به گروهي ديگر چيزهاي جذاب دنيا را نشان داده تا هوسشان بيدار شده و در برابر خدمت دچار غفلت شوند و هكذا...
— 551 —
بيان اين راههاي حمله و هجوم مفصل است. سخن را كوتاه ميكنيم و موضوع را به ادراك دقيق شما ميسپاريم.
برادران من! دقت كنيد مسؤوليت شما مقدس و خدمتتان عاليست. هر ساعت تلاشتان ميتواند ارزش يك روز عبادت را داشته باشد. اين را بدانيد تا از دستتان نرود.
﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ٭ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا ﴾
﴿ سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ ٭ وَسَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ٭ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴾
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ النَّبِىِّ اْلاُمِّىِّ الْحَبِيبِ الْعَالِى الْقَدْرِ الْعَظِيمِ الْجَاهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ آمِيینَ
— 552 —
تاريخچهيي قدسي
تاريخ سالي كه يكي از اسرار مهم اعجازي قرآن حكيم ظهور كرد باز هم در لفظ قرآن است.
واژه قرآن به حساب ابجد ميشود ٣٥١. دو الف دارد كه اگر الف پنهان "اَلْفٌ" خوانده شود معناي ١٠٠٠ را خواهد داشت.
طبق قاعده علم صرف، "فَئِلٌ"، "فَأْلٌ" خوانده ميشود مانند "كَتِفٌ" كه "كَتْفٌ" خوانده ميشود؛ بنابراين "اَلِفٌ" نيز "اَلْفٌ"خوانده ميشود. در اين صورت ميشود ١٣٥١.
لذا ميتوان سال ١٣٥١ را سال قرآني ناميد، زيرا سرّ عجيب توافقات و تناسبات موجود در لفظ قرآن در اجزاي رساله نور ی كه تفسير قرآن است ی در آن سال ديده شد. سرّ توافق و تناسب اعجازآميز لفظ جلاله در قرآن، در همان سال آشكار گرديد. نگارش قرآن به شيوهي جديدي كه نقشي از اعجاز مذكور را نشان دهد نيز در همان سال انجام شد. تلاش همه جانبه شاگردان قرآن براي محافظت از خط قرآني در برابر تبديل اين خط (به لاتين) نيز در همان سال رخ داد. اذواق مهم اعجازي قرآن هم در همان سال آشكار شد. در همين سال حوادث فراواني مربوط به قرآن رخ داد و گويا اين حوادث ادامه خواهند داشت...
— 553 —
ضميمه بخش ششم كه رساله ششم است
أسئَلهي سِتّه
اين ضميمهي محرمانه براي حفظ شدن از نفرت و تحقير آينده نوشته شده است؛ يعني زماني كه گفته ميشود:"اُف بر مردان بي غيرت آن دوره"؛ اين مطلب نوشته شد تا تحقير مزبور شامل حال ما نشود يا آن را برطرف كنيم. متن حاضر عرض حاليست كه نگاشته شد تا گوشهاي ناشنواي رهبران وحشي اروپا ی كه خود را زير نقاب انسان دوستي پنهان كردهاند ی آن را بشنوند؛ نوشته شد تا مقابل ديدگان نابيناي آن ستمگران بيانصافي قرار داده شود كه اين غداران بيوجدان را بر ما مسلط كردند؛ نوشته شد تا بر سر پيروان مدنيت بيميم دنيت، پستي و دنائت .م. در اين عصر كوبيده شود كه به صد هزار دليل باعث ميشوند بگوييم:"زنده باد جهنم."
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَيْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ ﴾
(ابراهيم: ١٢)
تجاوز ملحدان اخيراً صورت پست و چركيني گرفته و با بسياري از مؤمنان بيچاره، ظالمانه و بيدينانه رفتار ميكنند. به همين ترتيب اخيراً در عبادتگاهي كه من خصوصي و غير رسمي، خودم بازسازي كرده بودم و با يكي دو نفر از برادرانم مشغول عبادت بوديم به اذان و اقامهيي كه پنهان ادا ميشد دخالت كردند. گفتند چرا اقامه شما به عربيست و چرا اذان را پنهاني ميخوانيد؟ در سكوت كاسه صبرم لبريز شد. با افراد پست بيوجداني كه قابل خطاب نيستند كاري ندارم و به
— 554 —
سران فرعون مآب كميتهيي كه با استبداد دلبخواهي خود سرنوشت ملت را بازيچه قرار داده اند ميگويم:
اي اهل بدعت و الحاد...! به شش سؤال من جواب دهيد:
سؤال اول: حاكمان هر قومِ حاكم در جهان حتي وحشيان گوشت خواري كه گوشت انسان ميخورند و حتي رييس يك گروه وحشي جانور صفت، اصول و قواعدي دارند و براساس آن حكومت ميكنند. شما براساس كدام اصول چنين تجاوز عجيبي به حق ديگران ميكنيد؟ قانونتان را بگوييد. نكند رفتار دلبخواهي برخي مأموران پست را به عنوان قانون قبول داريد؟ اصلاً عبادات شخصي كه تابع قانون نيست و نميتوان نسبت به آن اعمال قانون كرد.
سؤال دوم: شما چگونه جرأت ميكنيد اصل "آزادي وجدان" را كه در جامعهي انساني مخصوصاً در عصر آزادي و در دايره تمدن به صورت عام حكمفرماست دست كم بگيريد، در هم بشكنيد؛ در نتيجه، انسانها را تحقير كنيد و به اعتراضش نيز اهميتي ننهيد؟ شما در اين كار به چه قدرتي متكي هستيد؟ شما كه نام لادين برخود گذاشتهايد و گفتهايد كه نه با دين كاري داريد و نه با بيديني اما بيديني را با تعصب به عنوان دين خودتان برگزيدهايد براساس چه قدرتي به دين و دينداران چنين تجاوز ميكنيد؟ اين اقدامات قطعاً پنهان نخواهد ماند و حساب آن را از شما خواهند پرسيد! آن روز چه پاسخي خواهيد داشت؟ در حالي كه اعتراض كوچكترين دولت بين بيست دولت را تاب نياورديد، چگونه به زور درصدد از بين بردن "آزادي وجدان" بر آمدهايد كه به معني ناديده گرفتن اعتراض توأمان بيست دولت ميباشد؟
سؤال سوم: با فتواي خطاي گروهي از علماي سوء ی كه وجدانشان را به دنيا فروختهاند ی چگونه و براساس كدام اصول بر خلاف ارزش و اهميت و صفاي مذهب حنفي، به كساني چون من كه شافعي مذهباند تكليف ميكنيد؟ اگر مذهب شافعي را ی كه ميليونها پيرو دارد ی از ميان برداريد و همه شافعيان را حنفي كنيد، آنگاه اين كار را ظالمانه و به اجبار به من تكليف كنيد ميتوان گفت
— 555 —
كه اين از اصول بيديناني چون شماست؛ در غير اين صورت كار شما دنائتي دلبخواهيست. ما تابع هوا و هوس چنين كساني نيستيم و آن ها را نميشناسيم.
سؤال چهارم: در تضاد كامل با مليت ترك كه از گذشتههاي دور با اسلام امتزاج و آميختگي يافته و واقعاً ديندارند و براي دينشان خالصانه احترام قائل اند، و با فتوايي تحريف شده و بدعت آميز به نام تركگرايي در معناي فرنگي آن به كساني چون من ی كه مليت ديگري داريم ی فشار ميآوريد كه اقامه را به تركي بخوانيم؛ اين كار براساس چه اصولي انجام مي شود؟ من با تركهاي واقعي مناسبات بسيار دوستانه و برادرانهيي دارم، البته با تركگرايي فرنگ مشرباني چون شما هيچ ارتباطي ندارم. چگونه براي اين كار مرا تحت فشار قرار مي دهيد؟ به موجب كدام قانون؟
اگر مليت كردها را از ميان برداريد و كاري كنيد كه زبانشان را فراموش كنند، كردهايي كه جمعيتشان ميليونها نفر است و هزاران سال است مليت و زبان خود را فراموش نكردهاند، كردهايي كه هموطن واقعي تركها هستند و از قديم همرزم تركها بودهاند؛ در آن صورت تكليف شما به ما ی كه از مليت ديگري هستيم ی نوعي اصول وحشيانه خواهد بود. و الّا كاري دلبخواهي و سليقهييست. پس بايد گفت نميتوان از سليقه افراد پيروي كرد و ما هم نخواهيم كرد.
سؤال پنجم: هر دولتي ميتواند از رعايا و كساني كه آنها را رعيت خود ميداند بخواهد كه قانوناش را رعايت كند اما نميتواند كساني را كه رعيت خود نميداند مجبور كند به آن قانون عمل كنند، زيرا آنها ميتوانند بگويند:"چون ما رعيت شما نيستيم شما هم دولت ما نيستيد".
همچنين هيچ دولتي در آن واحد كسي را محكوم به دو مجازات نميكند. يك قاتل را يا زنداني ميكنند يا اعدام. مجازات كردن همزمان با حبس و اعدام با هيچ اصولي نميخواند.
من را با اين كه براي وطن و ملت هيچ ضرري نداشتهام هشت سال تمام تحت اسارتي قرار داديد كه حتي با وحشيترين و جانيترين فرد از مليتهاي ديگر چنين رفتار نميكنند. با اينكه جانيان را عفو ميكرديد آزادي مرا سلب نموده و
— 556 —
با من رفتاري كرديد كه موجب نقض حقوق مدنيام گرديد. نگفتيد "اين هم از فرزندان وطن است" براساس كدام قانون اصول مخالف آزادي را كه بر خلاف رضاي ملت بيچارهتان به آنها تحميل كردهايد ميخواهيد بر كسي چون من كه از هر نظر با شما غريبهام تحميل كنيد؟ مادام كه به گواه فرماندهان ارتش فداكاريهاي زياد و مجاهدات جانسپارانهيي در راه وطن در جنگ جهاني انجام داديم و شما همه آنها را جنايت ناميديد. همينطور تلاشهاي مؤثر و بسيار جدي در راه حفاظت از حُسن اخلاق اين ملت بيچاره و تأمين سعادت دنيوي و اخروياش را خيانت دانستيد. نيز به كسي كه معناً اصول بيفايده، مُضر، خطرناك، دلبخواهي و كفرآميز فرنگ را قبول ندارد هشت سال حبس داديد. (اين مجازات الان بيست و هشت سال شده است.) مجازات بايد يكي باشد. اِعمال جزا را قبول نداشتم، به تحمل جزا مجبورم كرديد. تحميل مجازات دوم آن هم به جبر و زور با كدام اصول مطابقت دارد؟
سؤال ششم: با توجه به رفتاري كه با من شده است و طبق نظري كه شما داريد، ما با شما به كلي مخالفيم. شما دين و آخرت خود را در راه دنيايتان فدا ميكنيد و البته به دليل مخالفتي كه به تصور شما در بين ما وجود دارد، ما نيز برخلاف شما هميشه آماده فدا كردن دنيايمان در راه دين و آخرت مان هستيم. اين براي ما حكم آب كوثر دارد كه حيات يكي دو ساله را كه زير سلطهي حكومت ظالمانه و وحشيانه شما به ذلت طي خواهد شد در راه كسب شهادت فدا كنيم. در استناد به فيض و اشارات قرآن حكيم، براي لرزه انداختن بر اندامتان به شما خبر قطعي ميدهم كه:
بعد از كشتن من شما نيز نميتوانيد زندگي كنيد. به واسطه دستي قهار، از دنيا كه بهشت و محبوبتان است، طرد شده و خيلي زود به ظلمات ابد پرتاب خواهيد شد. بعد از من، رؤساي نمرود گونه شما را خيلي زود نابود نموده نزد من خواهند فرستاد. من هم در محضر الهي گريبانشان را خواهم گرفت و با پرتاب آنها توسط عدالت الهي به اسفل سافلين انتقامم را خواهم گرفت.
— 557 —
اي بيچارگاني كه دين و آخرت را به دنيا فروختهايد! اگر به زندگي خود علاقمنديد با من كاري نداشته باشيد! در غير اين صورت بدانيد و بر خود بلرزيد كه انتقام من به شكل مضاعف از شما گرفته خواهد شد. من از رحمت الهي اميد دارم كه مرگم بيش از حياتم به دين خدمت كند و چون بمبي بر سر شما منفجر شده متلاشيتان كند. اگر جرأت داريد به رفتارتان ادامه دهيد. اگر كاري هست كه بكنيد، بدانيد كه نتيجهاش را هم خواهيد ديد. من در برابر همه تهديدهايتان با تمام توانم اين آيه را قرائت ميكنم:
﴿ الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ ﴾
— 558 —
بخش هفتم
اشارات سبعه
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴾
﴿ يُرِيدُونَ أَن يُطْفِؤُواْ نُورَ اللّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ ﴾
(هفت اشارت در پاسخ به سه سؤال است كه سؤال اول شامل چهار اشارت ميباشد.)
اشارت نخست: سند و حجت كساني كه براي تغيير شعاير اسلامي تلاش ميكنند و باز مانند همه كارهاي ناشايست، ريشه در تقليد كوركورانه از اجانب دارد، ميگويند:
"خيلي از اجانبي كه در سراسر دنيا مِن جمله لندن ايمان ميآورند و هدايت ميشوند بسياري از مناسك مانند اذان و اقامه را به زبان خودشان ترجمه كرده و ميخوانند. جهان اسلام هم در مقابل اين كار سكوت ميكند و به آنها اعتراضي نميكند. حتماً جواز شرعي دارد كه سكوت ميكنند."
پاسخ: در اين قياس آن قدر تفاوت آشكاري وجود دارد كه آدم باشعور به هيچ وجه شرايط اينجا را با آن ها مقايسه نكرده و از آنها تقليد نميكند. در زبان شرع به ديار اجانب «دار الحرب» گفته ميشود. ممكن است انجام بسياري از امور
— 559 —
در دار الحرب مجاز باشد اما در «ديار اسلام» مسلمانان اجازه آن كار را نداشته باشند.
همچنين ديار فرنگستان قلمرو شوكت مسيحيان است؛ و چون محيطي نيست كه معاني اصطلاحات شرعي و مفاهيم كلمات مقدس در آن به زبان حال القا گردد، ناچار معاني قدسي را بر الفاظ مقدس ترجيح دادهاند لذا الفاظ براي معاني كنار گذاشته شدهاند؛ به عبارت ديگر اهون الشر را اختيار كردهاند. اما در ديار اسلام، محيط، معاني اجمالي كلمات مقدس مذكور را با زبان حال به مسلمانان تعليم ميدهد. محاورات اسلامي متعلق به اركان اسلامي، تاريخ و رسوم و عموم شعاير اسلامي، معناي مجمل همه آن كلمات مقدس را همواره به مؤمنان تلقين ميكنند. حتي در اين مملكت علاوه بر عبادتگاه ها و مدارس ديني، سنگ قبرها هم مثل معلمي تلقين كنندهاند و معاني مقدس مزبور را به اهل ايمان يادآوري ميكنند. آيا كسي كه خود را مسلمان مينامد و در هر روز به خاطر منفعت دنيیوي پنجیاه كلمه فیرنگي ياد ميگيرد نميتیواند كلمات مقدسي مانند
سُبحان الله، الحَمدُلله، لا اله الّا الله، الله اكبر
را كه طي پنجاه سال و هر روز پنجاه بار تكرار كرده بيآموزد؟ آيا ارزش چنين كسي از حيوان كمتر نيست؟ براي چنين حيواناتي نميتوان كلمات مقدس ديني را ترجمه و تحريف كرد و كنار گذاشت. كنار گذاشتن يا تغيير دادن اين كلمات در واقع خراشيدن همه سنگ قبرهاست و بر انگيختن مخالفت همه اهل قبوريست كه در قبرستانها در برابر چنين تحقيري به لرزه افتادهاند.
علماي سوءيي كه فريب ملحدان را خوردهاند براي گول زدن ملت ميگويند: "امام اعظم متفاوت با امامان ديگر گفته است: بنا بر نياز، در ممالك دور دست، كساني كه اصلاً عربي نميدانند، بسته به ميزان نيازشان ميتوانند به جاي فاتحه، ترجمه فارسي آن را بخوانند". اگر چنين است ما هم نيازمنديم، نميتوانيم تركي بخوانيم؟
پاسخ: در برابر اين فتواي امام اعظم مهمترين امامان بزرگ و ساير ائمه مجتهد دوازدهگانه، عكس فتواي مذكور فتوا دادهاند. جاده كبراي عالم اسلام، جاده عموم
— 560 —
ائمه است. بيشتر امت در همان جاده كبرا ميتوانند طي طريق كنند، كساني كه مردم را به سوي راههاي تنگ و باريك و خصوصي سوق ميدهند گمراه ميكنند. فتواي امام اعظم به پنج دليل زير خصوصي است:
دليل اول: مربوط به كساني ميشود كه در ممالكي دور از مركز اسلام هستند.
دليل دوم: مبتني بر نياز واقعيست.
دليل سوم: خاص ترجمه به فارسيست كه در روايتي زبان اهل جنت به شمار ميرود.
دليل چهارم: به طور خاص براي فاتحه اجازه داده شده است، تا كسي كه فاتحه را نميداند نماز را ترك نكند.
دليل پنجم: براي اين جواز داده شده است كه معاني مقدس با حميتي اسلامي ی كه از قوت ايمان نشأت ميگيرد ی به عوام فهمانده شوند، ولي ترجمه و كنار گذاشتن عربي آن اگر با انگيزهيي كه ريشه در ضعف ايمان و فكر منفي مليتگرايي و نفرت نسبت به زبان عربي دارد صورت بگيرد و هدف از آن تخريب باشد در حقيقت ترك دين است.
اشارت دوم: اهل بدعتي كه درصدد تغيير شعاير اسلام اند اولاً از علماي سوء درخواست فتوا كردند و به فتوايي اتكا نمودند كه پيش از اين به پنج وجه، خصوصي بودنش را نشان داديم. ثانياً اهل بدعت از انقلابيون اجنبي چنين فكر شومي را اخذ كردند كه: اروپائيان و در رأْس آنها فيلسوفان و انقلابيون و شورشيان، مذهب كاتوليك را نپسنديده و به مذهب پروتستانيسم پيوستهاند كه از نظر كاتوليكها بدعت و اعتزال به شمار ميرفت. آنها با استفاده از انقلاب كبير فرانسه مذهب كاتوليك را تا حدي تخريب و مذهب پروتستانيسم را اعلام كردند.
حميت فروشان اين ديار كه به تقليد كوركورانه خو گرفتهاند ميگويند:"در مسيحيت چنين انقلابي رخ داد و در آغاز امر انقلابيون را مرتد ناميدند، اما بعدها مسيحي بودن آنان پذيرفته شد؛ بنابراين آيا در اسلام امكان وقوع چنين انقلابي هست؟"
— 561 —
اسخ: تفاوت اين قياس از قياسي كه در اشارت نخست بود بيشتر مشخص است، زيرا در مسيحيت، آنچه از حضرت عيسي (ع) دريافت شد فقط مباني دين بود؛ بيشتر احكامِ مربوط به حيات اجتماعي و فروعات شرعي توسط حواريون و ساير رهبران روحاني شكل گرفت، البته بخش اعظم آن از كتاب هاي مقدس پيشين اخذ شد. حضرت عيسي (ع) سلطنت و حاكميت دينوي نداشت و مرجع قوانين عام اجتماعي نبود. انگار كه مباني دينياش لباسي خارجي بر تن كند قوانين عرفي و اصول مدني به نام شريعت مسيحي اخذ گرديد و صورت ديگري به آن داده شد. اگر اين صورت تغيير يافته يا آن لباس كنار گذاشته شود اساس دين حضرت عيسي (ع) مي تواند باقي بماند و از درون آن چيزي چون انكار و تكذيب حضرت عيسي (ع) بيرون نميآيد. اين در حاليست كه فخر عالم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ی كه صاحب دين و شريعت اسلام است ی سلطان دو جهان بود و شرق و غرب و اندلس و هند هر كدام تخت پادشاهي او بودهاند ی لذا همچنان كه مباني دين اسلام را خود شخصاً تعيين نمود فروعات و ساير احكام دين حتي جزييترين آداب آن را نيز خود آورد و اطلاع و فرمان داد. پس فروعات اسلام در حكم لباسي نيست كه قابليت تغيير داشته باشد كه اگر تغيير يابند پايههاي دين باقي بماند. فروعات در اسلام كالبدي براي دين يا حداقل پوست آن است؛ با دين امتزاج يافته، يكي شده، و قابل تفكيك نيست. تغيير دادن اين قبيل احكام مستقيماً موجب تكذيب و انكار صاحب شريعت خواهد شد.
اختلاف مذاهب نيز به دليل تفاوت در نحوه فهم اصول نظريست كه صاحب شريعت بيان داشته است. آنچه "ضروريات دين" خوانده ميشوند، قابل تأويل نيستند، و اصول آنها كه "محكمات" ناميده ميشوند به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نميباشند و مدار اجتهاد قرار نميگيرند. كساني كه اقدام به تغيير اين اصول ميكنند در حقيقت از دين خارج شده و در جرگه كساني قرار ميگيرند كه شامل اين قاعدهاند:
يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الْقَوْس
اهل بدعت براي بيديني و الحادشان چنين بهانهيي ميآورند:"در انقلاب كبير فرانسه كه موجب سلسله رويدادهاي گوناگوني در عالم بشريت شد به كشيشان و
— 562 —
رهبران ديني و مذهب خاص آنها يعني كاتوليك حمله شد و آن را تخريب كردند. بعدها افراد زيادي اين اقدام را تأييد نموده، و فرنگيان از آن پس پيشرفتهاي زيادي كردند".
پاسخ: اين قياس نيز مانند قياسهاي پيشين داراي تفاوت بارزيست. زيرا دين مسيحيت و مخصوصاً مذهب كاتوليك بيشتر اوقات وسيلهيي در دست خواص و حاكمان فرانسه براي زورگويي و استبداد بوده است. بدين واسطه خواص به نفوذ خود در بين عوام ادامه ميداد. آري، اين دين وسيلهيي بود براي از بين بردن ميهنپرستان عوام بيدار شدهيي كه آنها را "طبقه لاابالي" ميناميدند، و نابود كردن متفكران آزادي خواهي كه به استبداد خواص ستمگر حمله ميكردند؛ همچنين در فرنگستان قريب چهار صد سال مسيحيت را مُسبب از ميان رفتن آرامش بشري به واسطه انقلابها، و نابودي زندگاني اجتماعي ميدانستهاند. لذا نه به نام بيديني بلكه به نام يكي ديگر از مذاهب مسيحي عليه مذهب مذكور حمله كردند. در طبقه عوام و فيلسوفان كدورت و دشمنياي حاصل شده بود كه حادثه تاريخي مورد بحث رخ داد. اما در جامعه اسلامي هيچ مظلوم و هيچ متفكري حق ندارد عليه دين محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و شريعت اسلامي شكايتي كند، زيرا اين دين آنها را نميرنجاند بلكه از آنها حمايت ميكند. تاريخ اسلام در دسترس است. بين مسلمانان جز يكي دو مورد، جنگ داخلي مذهبي ديگري اتفاق نيفتاده، اما مذهب كاتوليك موجب اختلالات داخلي در طول چهارصد سال بوده است.
وانگهي اسلام بيش از خواص پناهگاه عوام بوده است. اسلام با وجوب زكات و حرمت ربا نه تنها اجازه نميدهد خواص بر عوام اعمال استبداد كنند، بلكه آنها را از جهتي خادم عوام ميكند، و ميگويد:
سَيِّدُ الْقَوْمِ خَادِمُهُمْ، خَيْرُ النَّاسِ مَنْ يَنْفَعُ النَّاسَ
نيز با زبیان قیرآن با ارجیاعات قیدسي مانند
أفلا تَعْقِلُونَ ٭ أفلا يَتَدَبَّرُونَ ٭ أفلا يَتَفَكَّرُونَ
عقل را به شهادت ميخواند، هشدار ميدهد و باز به خود عقل ارجاع ميدهد و فرد را به سوي تحقيق سوق ميدهد. بدين ترتيب است كه به نام دين به عالمان و عاقلان مقام و منزلت ميدهد. همچون مذهب كاتوليك عقل را
— 563 —
كنار نميگذارد اهل تفكر را خاموش نميكند و خواهان تقليد كوركورانه نيست. اساس مسيحيت فعلي (نه مسيحيت واقعي) و اساس دين اسلام از نقطه مهمي از هم جدا ميشوند و مانند فِرَقهاي پيشين به جهات گوناگون، جداگانه راه خود را ميروند، نقطه مهم مذكور اين است:
اسلام دين توحيد حقيقيست و واسطهها و اسباب را از ميان بر ميدارد. منيّت را در هم شكسته و عبوديت خالص را موجب ميشود. ربوبيت نفس تا هر نوع ربوبيت باطل ديگر را رد كرده و از ميان بر ميدارد. به همين دليل اگر فرد بزرگي از خواص، ديندار كاملي باشد بايد منيّت را كنار بگذارد. كسي كه منيّت را كنار نگذارد صلابت ديني و تا حدودي نيز دينش را كنار خواهد گذاشت.
مسيحيت امروز نظريه "فرزند داشتن خداوند" را ميپذيرد، به همين دليل براي اسباب و وسايط تأثير حقيقي قائل است. لذا به نام دين منيّت را در هم نميشكند و به آن تقدسي ميدهد و نماينده قدسي حضرت عيسي (ع) ميداند. به همين دليل خواص مسيحي ی كه مهمترين مقام شناخته شده در جهان را اشغال كردهاند ی ميتوانند ديندار كامل باشند. حتي بسياري چون "ويلسون" رييس جمهور سابق آمريكا و "لوئيد جورج" نخست وزير سابق انگلستان هستند كه همچون يك كشيشِ متعصب افراد دينداري بودهاند. در بين مسلمانان كساني كه عهدهدار چنين مقامهايي ميشوند به ندرت ميتوانند ديندار كامل و با صلابت بمانند، زيرا قادر به كنار گذاشتن منيّت و غرور نميشوند؛ در حالي كه تقواي حقيقي با غرور و منيّت جمع نميشود.
آري، همچنان كه تعصب خواص مسيحي و عدم صلابت خواص مسلمين تفاوت مهمي را نشان ميدهد، فيلسوفان بر آمده از جهان مسيحيت نيز در برابر دين خود بيقيد يا مخالفاند و بخش اعظم حكيمان بر آمده از اسلام حكمت خويش را بر مباني دين خود استوار ميكنند و اين هم حكايت از تفاوتي مهم دارد.
مسيحيان عامي ی كه اغلب گرفتار زندان و بدبختيها ميشوند ی از دين انتظار كمك و ياري ندارند. بيشتر آنها در گذشته بيدين ميشدند. حتي انقلابيون مشهور فرانسوي كه انقلاب كبير فرانسه را به راه انداختند و با عنوان
— 564 —
"بيدينان لاابالي" در تاريخ شناخته ميشوند از همين گروههاي مصيبتزده عوام هستند. اما در اسلام اكثريت مطلق كساني كه دچار حبس و مصيبت ميشوند از دين انتظار مدد و ياري داشته و ديندار ميشوند. اين وضع نيز تفاوت مهمي را نشان ميدهد.
اشارت سوم: اهل بدعت ميگويند:"تعصب ديني موجب عقبماندگي ما شد. زندگي در اين عصر مستلزم دست برداشتن از تعصب است. اروپا پس از رها كردن تعصب پيشرفت كرد."
پاسخ: اشتباه ميكنيد، گول خوردهايد يا ديگران را فريب ميدهيد، زيرا اروپا در دين خود متعصب است. اگر به يك بلغار يا يك انگليسي يا يك فرانسوي بيقيد گفته شود:"بايد عمامه به سر كني وگرنه زنداني خواهي شد" به اقتضاي تعصبشان خواهند گفت:"زندان كه هيچ، اگر هم مرا بكشيد اين كار را كه تحقير دين و ملتم است انجام نخواهم داد."
تاريخ گواه است كه هر گاه مسلمانان تمسك كامل به دين خود يافتهاند نسبت به آن زمان پيشرفت كردهاند؛ و هرگاه صلابت و ايستادگي را كنار گذاشتهاند عقبگرد داشتهاند اما مسيحيت بر عكس است. اين هم از يك تفاوت اصلي سرچشمه ميگيرد.
وانگهي اسلام را نميتوان با اديان ديگر مقايسه كرد. اگر يك مسلمان از اسلام خارج شود و دين خود را ترك گويد ديگر نميتواند پيامبر ديگري را قبول داشته باشد، حتي وجود حضرت حق را نيز نميتواند قبول داشته و اصولاً قائل به هيچ چيز مقدسي نميتواند باشد؛ چنين كسي فاقد وجدان ی كه مدار كمالات است ی خواهد بود؛ و از بين خواهد رفت. لذا از نظر اسلام، كافر حربي حق حيات دارد. اگر در خارج باشد براساس مصالحه، و اگر در داخل باشد براساس پرداخت جزيه، از نظر اسلام داراي حق حيات است. ليكن مرتد حق حيات ندارد، زيرا وجدان او از بين ميرود و براي حيات اجتماعي مردم حكم زهر را خواهد داشت. اما يك بيدين مسيحي ممكن است براي حيات اجتماعي نفعي داشته باشد. قسمي از مقدسات را ميپذيرد و به برخي پيامبران ايمان دارد و حضرت حق را نيز از جهاتي تصديق ميكند.
— 565 —
اهل بدعت و به عبارت ديگر ملحدان در اين بيديني چه نفعي ميبينند؟ اگر به فكر دولت و امنيت هستند طبيعيست كه اداره كردن يك نفر بيدين و خدانشناس و لاابالي و دفع شر او بسيار سختتر از اداره هزار مؤمن است. اگر انديشه پيشرفت و ترقي دارند بايد بدانند؛ همچنان كه بيدينان براي اداره حكومت مُضر هستند، مانع ترقي و پيشرفت هم ميباشند. آنها به امنيت و آسايش ی كه اساس ترقي و تجارت است ی ضربه ميزنند. به عبارت بهتر آنها به لحاظ مسلك و مشرب، تخريب كنندهاند. بزرگترين نادان در جهان كسيست كه از اين قبيل بيدينان لاابالي انتظار ترقي و سعادت داشته باشد. يكي از اين بيخردان كه مقام مهمي را هم اشغال كرده بود گفته است:"ما الله، الله گفتيم و عقب مانديم، اما اروپا مدام از توپ و تفنگ گفت و پيشرفت كرد."
براساس قاعده جَوابُ الاحمق السكوت پاسخ چنين كساني سكوت است، ليكن از آنجا كه در پشت برخي بيخردان، افراد غافل بدبخت قرار دارند ميگوييم:
اي بيچارهها! اين دنيا يك مسافرخانه است. هر روز سي هزار شاهد با جنازههاي خود حكم" الموت حقٌ" را امضا كرده و مدعاي مذكور را گواهي ميدهند. شما ميتوانيد مرگ را بكشيد؟ ميتوانيد اين شاهدان را تكذيب كنيد؟ مادام كه نميتوانيد، بدانيد كه مرگ فرد را به گفتن الله، الله وا ميدارد. در سكرات مرگ كدام توپ و كدام تفنگ شما ميتواند به جاي ذكر الله ظلمات ابدي را مقابل ديدگان محتضر روشن و نااميدي مطلق او را به اميد مطلق تبديل كند؟ مادام كه مرگ هست و ورود به قبر حتميست، اين زندگي طي ميشود و حياتي باقي در راه است. در مقابل هر بار توپ و تفنگ گفتن بايید هیزار بار الله، الله گفت. البته اگر فرد در راه خدا باشد تفنگ هم الله ميگويد توپ هم فرياد ميكشد الله اكبر؛ با الله افطار كرده و با الله روزه ميگيرند...
اشارت چهارم: اهل بدعتي كه كارشان تخريب است دو گروهاند:
گروهي در ظاهر گويا به حساب دين و به نام صداقت در برابر اسلام درصدد تقويت دين توسط مليت هستند و ميگويند:"شجره نوراني اما ضعيف شده دين را ميخواهيم در زمين مليت بكاريم و آن را تقويت كنيم." و خود را طرفدار دين نشان ميدهند.
— 566 —
گروه دوم به نام ملت و به حساب مليت و براساس انديشه قوت بخشيدن به قوميت ميگويند: "ميخواهيم مليت را با دين واكسينه كنيم." لذا بدعتهايي به وجود ميآورند.
به گروه اول ميگوييم: اي علماي سوء و يا اي صوفيان نادان و بيعقل مجذوب كه تعبير "صادق احمق" بر شما صدق ميكند! شجره طوباي اسلام كه در حقيقت كائنات ريشه دوانده و در همه حقايق كائنات ريشه دارد در زمين قوميت گرايي موهوم، موقت، جزيي، خصوصي، منفي و بياساس، مغرض، ستمكار و ظلماني كاشته نميشود! تلاش براي كاشتن اين درخت در آن زمين، اقدامي احمقانه، مخرب، و بدعت آميز است.
به گروه دوم ملي گرايان ميگوييم: اي حميّت فروشان سرمست! قرن گذشته ميتوانست قرن مليت باشد، اما در عصر حاضر نه قوميت و مليت كه مسايل بولشويسم و سوسياليسم سيطره دارند؛ و همينها انديشه نژاد پرستي را در هم ميريزند؛ عصر ناسيوناليسم در حال اتمام است. مليت اسلام را كه ابدي و دائميست نميتوان با مليگرايي كه گذرا و پردغدغه است تركيب كرد و واكسينه نمود. اين كار همچنان كه موجب فساد مليت اسلام ميشود مليت قوم گرايانه را نيز نه تنها اصلاح نميكند كه باقي هم نميگذارد. ممكن است در واكسينه كردنهاي موقتي ذوق و قدرتي گذرا مشاهده شود اما بايد دانست كه اين كار بسيار گذرا با عواقبي خطرناك است.
همچنين با اقدام مذكور در ملت تُرك انشقاق و گسستي هميشگي و غير قابل ترميم ايجاد ميشود. در آن صورت چون گروهي توان گروه ديگري را از بين ميبرد قدرت ملت به حداقل خواهد رسيد. اگر دو كوه را در دو كفه ترازويي قرار دهند، قدرتي اندك ميتواند با آن دو قدرت بازي كند و آنها را بالا يا پايين ببرد.
سؤال دوم كه دو اشارت زير را در بر ميگيرد:
اشارت نخست كه «اشارت پنجم» است شامل پاسخ بسيار مختصريست به سؤالي مهم:
سؤال: درباره اينكه در آخر الزمان حضرت مهدي ميآيد و جهان غرق در فساد را اصلاح خواهد كرد روايات صحيح متعددي وجود دارد. اما زمانه فعلي زمان
— 567 —
جماعت است نه شخص. شخص هر قدر هم كه نابغه بوده حتي نبوغ او معادل صد هوشمند باشد اگر نماينده يك جماعت نباشد و شخصيت معنوي يك جماعت را تمثيل نكند در برابر شخص معنوي جماعت مخالف مغلوب خواهد شد. در اين زمانه او صرف نظر از اينكه قدرت ولايتاش در چه مرتبهي والاييست چگونه ميتواند جامعه بشري را با همه فسادهاي عظيمش اصلاح كند؟ اگر همه كارهاي مهدي خارق العاده باشد با حكمت الهي و قوانين عادت الله در اين عالم تضاد خواهد داشت. ما ميخواهيم سرّ مسأله مهدي را بدانيم.
پاسخ: حضرت حق بنا بر كمال رحمتش، در زماني كه امت غرق فساد ميشود براي حمايت از ابدي بودن شريعت اسلام، ذوات مباركي را تحت عناوين مختلف مانند "مصلح، مجدد، خليفه ذي شأن، قطب اعظم، مرشد اكمل يا نوعي مهدي" ميفرستد تا فساد را از بين برده و ملت را اصلاح و دين احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را محافظت كند. حال كه سنت خداوند به اين صورت جريان مييابد شكي نيست كه در آخر الزمان وقتي بيشترين فساد رواج يافته باشد ذاتي نوراني را خواهد فرستاد كه هم بزرگترين مجتهد است، هم بزرگترين مجدد، هم حاكم، هم مهدي، هم مرشد و هم قطب اعظم است. نيز او از اهل بيت نبوي خواهد بود. حضرت حق همچنان كه قادر است ظرف يك دقيقه فاصله بين زمين و آسمان را از ابر پُر و خالي كند، در يك ثانيه توفان درياها را آرام كرده و در بهار ظرف يك ساعت نمونهيي از تابستان و در تابستان ظرف يك ساعت نمونهيي از بوران زمستان را ايجاد كند؛ خداوندي كه قدير ذوالجلال است به همين صورت ميتواند ظلمات عالم اسلام را توسط مهدي از بين ببرد. خداوند وعده كرده است و وعدهاش را حتماً عملي ميكند. اگر از قدرت الهي به موضوع نگاه كنيم آن را سهل و آسان خواهيم ديد. اگر مسأله را از زاويه دايره اسباب و حكمت رباني ببينيم باز هم وقوعاش آن قدر معقول و شايسته خواهد بود كه حتي اگر از مخبر صادق هم روايت نميشد انديشمندان بر لزوم وقوعش حكم ميكردند و واقع ميشد. خداوند را سپاس كه دعاي:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِيینَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيیدٌ
كه عموم امت در همه نمازها روزانه پنج بار آن را تكرار ميكنند بالمشاهده مقبول واقع گرديده و آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام مانند آل ابراهيم (ع) چنان وضعيتي كسب كرده است كه ذوات نوراني مذكور در رأس همه سلسله هاي مبارك و در همه جوامعِ اقطار و اعصار فرماندهي ميكنند.
حتي سيد احمد السنوسي كه يكي از آنهاست ميليونها مريد را فرماندهي ميكند. شخصيت ديگري چون سيد ادريس فرماندهي بيش از صدهزار مسلمان را بر عهده دارد. سيد ديگري چون سيد يحيي بر صدها هزار نفر رياست دارد و هكذا... همچنان كه در بين افراد طائفه سادات چنين قهرمانان ظاهري وجود دارند شخصيتهايي معنوي، قهرمان قهرمانان مانند سيد عبدالقادر گيلاني، سيد ابوالحسن شاذلي، و سيد احمد بدوي هم بودهاند.
و در چنان كثرتي هستند كه جمع آن فرماندهان ارتشي را تشكيل ميدهد.
اگر اين وضع در شكلي مادي و براساس همبستگي، وضعيت فرقه و سازمان به خود بگيرد و آنها دين اسلام را همچون مليتي مقدس وسيلهيي براي بيداري و اتحاد كنند ارتش هيچ ملتي ياراي مقابله با آنان را نخواهد داشت! ارتش قدرتمند و بسيار پر جمعيت مذكور آل محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و لشكر خاص حضرت مهديست.
آري، امروز هيچ نسلي در تاريخ جهان به ميزان نسل سیادات ی كه ريشیه در آل بيت دارند ی نيست كه مهم و قدرتمند باشد و افرادش با شجرهنامه و سند و سلسله به يكديگر متصل؛ و به موجب جايگاه افتخار آميز عالي و حسب والا و نسب اصيل، ممتاز از ديگران باشند. از گذشته تاكنون همانها بودهاند كه در رأس گروههاي اهل حقيقت قرار داشته و رهبران نامدار اهل كمال بودهاند. امروز نيز هم اينان نسل مباركي هستند كه تعدادشان به لحاظ كمّي بيش از ميليونها نفر است. آنان بيدارند و قلبهاي با ايمانشان مملو از محبت نبويست و به موجب شرف انتسابشان ی كه به جهاني ميارزد ی سر افرازند. رويدادهاي عظيمي در حال رخ دادن است كه قوت مقدس موجود در اين جماعت عظيم را تهييج و بيدار خواهد كرد. بيترديد حميتي عالي در آن قدرت عظيم فوران نموده و حضرت مهدي در رأس آن قرار گرفته همه را به راه حق و حقيقت سوق خواهد داد. از عادت الله و رحمت الهي انتظار داريم چنين شود؛ همچنان كه بهار پس از زمستان ميآيد؛ و در چنين انتظارمان مُحقايم.
— 569 —
اشارت دوم يعني ششمين اشارت: جماعت نوراني حضرت مهدي، رژيم ويرانگر و بدعت كار كميته سفياني را اصلاح و سنت سنيه را احيا ميكند؛ يعني كميته سفياني كه با نيت انكار رسالت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در صدد تخريب شريعت احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در جهان اسلام است با شمشير معنوي و اعجاز آميز جماعت حضرت مهدي متلاشي و اعضايش كشته ميشوند.
همچنين كميته دجال كه با نيت انكار الوهيت، تمدن و مقدسات بشري را در عالم انسانيت زير و زبر ميكند توسط يك جماعت مسيحي باغيرت و فداكار كه در مسير متحد كردن دين حقيقي حضرت عيسي (ع) با حقيقت اسلام تلاش ميكنند و شايسته نام "عيسويان مسلمان" ميباشند، تحت زعامت حضرت عيسي(ع) متلاشي و اعضايش كشته خواهند شد. جماعت مزبور به اين ترتيب بشر را از انكار الوهيت نجات ميدهد.
بيان اين راز مهم مفصل است. در جاهاي ديگر تاحدودي در اينباره بحث كردهايم، لذا در اينجا به همين اشاره كوتاه اكتفا ميكنيم.
اشارت هفتم يعني سؤال سوم: ميگويند:"مدافعات تو در گذشته و مجاهداتي كه در راه اسلام داشتي شبيه آن چيزي نيست كه امروز ميبينيم. شيوهات هم شيوهي متفكراني نيست كه در برابر اروپا از اسلام دفاع ميكنند. چرا وضعيت سعيد قديمي را تغيير دادي؟ چرا مانند مجاهدان معنوي اسلام رفتار نميكني؟"
پاسخ: سعيد قديمي و گروه متفكران، اصول فلسفه بشري و حكمت اروپا را تا حدودي قبول كرده و با سلاح همانها با خودشان مبارزه ميكنند؛ آنها را تا حدودي قبول دارند و بخشي از قواعد آنها را به صورت فنون مثبتهي محكم و استوار تصور ميكنند؛ لذا نميتوانند قيمت حقيقي اسلام را بدين روش نشان دهند. در ظاهر، اسلام را با شاخههاي حكمت ی كه گمان ميكنند ريشهاش در اعماق است ی واكسينه كرده، مثلاً موجب قدرتش ميشوند. پيروزي در اين شيوه اندك است و ارج و قرب اسلام اندكي كاهش مييابد؛ پس اين مشرب را رها كردم و بالفعل نشان دادم كه مباني اسلام آن قدر ژرف و عميق است كه عميقترين پايههاي فلسفه به آن نميرسد و در سطح باقي ميماند. كلام "سيام"، مكتوبِ
— 570 —
"بيست و چهارم" و كلام "بيست و نهم" اين حقيقت را با براهين آن اثبات نموده و نشان داده است. در مشرب قديم تصور بر اين بود كه فلسفه عميق است و احكام اسلام ظاهري، پس خوب است با پيوندي كه با شاخههاي فلسفه حاصل ميشود، از اسلام، محافظت گردد، اما حقيقت اين است كه قواعد فلسفي كجا و اصول اسلام كجا؟
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
﴿ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللّهُ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَى آلِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى سَيِّدِنَا اِبْرَاهِيمَ وَ عَلَى آلِ اِبْرَاهِيمَ فِى الْعَالَمِينَ اِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيیدٌ
بخش هشتم
رموزات ثمانيه
اين بخش شامل "هشت رمز" يعني هشت رساله كوچك ميباشد. مبناي اين رموز، توافق و تناسبيست كه مفتاح يكي از اصول مهم علم جفر، يكي از كليدهاي مهم علوم خفيه و يكي از مهمترين مفاتيح بخشي از اسرار غيبي قرآن ميباشد.
اين مطلب چون در آينده به صورت بخش جداگانهيي منتشر خواهد شد در اينجا درج نگرديد.
— 571 —
بخش نهم
تلويحات تسعه
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴾
( يونس: ٦٢)
(اين بخش درباره راههاي ولايت است و شامل «نُه تلويح» به شرح زير ميباشد.)
تلويح نخست: زير نام هاي «تصوف» ، "طريقت"، "ولايت" و «سير و سلوك» حقيقت قدسيهيي دلنشين، نوراني، روحاني و لذت بخش وجود دارد كه محققان اهل ذوق و كشف براي بيان و تدريس حقيقت قدسي مذكور هزاران كتاب نوشته و آن را براي ما و امت بيان نمودهاند ی
جَزَاهُمُ اللّهُ خَيْرًا كَثِيرًا
ی ما بنا بر الزامات اين زمانه رشحاتي را ی كه در حكم چند قطره از آن درياي بيكراناند ی بيان ميكنيم.
سؤال: طريقت چيست؟
پاسخ: آنچه طريقت يا تصوف ناميده ميشود از اسرار عالي انساني و كمالات بشريست و هدف نهايياش معرفت و ظهور حقايق ايمانيست كه در ظل و سايه معراج احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در نتيجه سير و سلوكي روحاني به واسطه قلب حاصل و موجب به دست آوردن ذوق و حال و تا حدودي شهود ميشود و مظهر حقايق ايماني و قرآني ميگردد.
انسان در اين جهان خلاصه و فشردهيي جامع است، لذا قلباش حكم نقشه معنوي هزاران عالم را دارد. مغزي كه انسان در سر دارد مانند مركز تلگرافهاي بيسيم و تلفنهاي بيشمار ی كه سانترال ناميده ميشود ی به نوعي مركز معنوي كائنات است و اين را از وجود علوم و فنون بيانتهاي بشري ميتوان فهميد؛ به همين ترتيب قلب انسان نيز كه در ماهيت اوست مظهر، مدار و هسته حقايق بيپايان عالم هستي ميباشد و اين را با مراجعه به ميليونها كتاب نوراني كه اهل ولايت نوشتهاند و شمارشان بيحد و حصر است ميتوان فهميد.
— 572 —
مادام كه قلب و مغز انسان در اين مركز قرار دارند پس همچون دانهيي همه اعضاي يك درخت بسيار بزرگ را در بر ميگيرد و آلات و چرخ هاي ماشيني باشكوه و درعين حال ابدي و اخروي درونشان قرار داده شدهاند. بي هيچ شك و ترديدي آفريننده آن قلب، حركت، ترقي، از قوه به فعل در آمدن و كاركرد آن را اراده كرده كه چنان آفريده است. مادام اراده كرده پس قلب نيز مانند عقل ميبايست كار كند؛ و بزرگترين واسطه براي به كار انداختن قلب، توجه داشتن به حقايق ايماني در مسير طريقت و ذكر الهي در مراتب ولايت ميباشد.
تلويح دوم: كليد و وسيله اين سير و سلوك قلبي و حركت روحاني، ذكر الهي و تفكر است. محاسن اين ذكر و فكر با شمارش به پايان نميرسد. صرف نظر از فوايد بيشمار اخروي و كمالات انساني يكي از فايدههاي جزيي آن در خصوص زندگي پردغدغه دنيا اين است كه هر كسي براي رهايي از مشكلات زندگي و تنفس از تكاليف سنگين آن دنبال كسب آرامش و در پي لذت است و اُنسيتي را جستجو ميكند كه ترس و وحشتش را از بين ببرد. گردهماييهاي منتج به انس و الفت به عنوان نتيجه تمدن انساني از هر ده نفر براي يكي دو نفر آرامش خاطري آن هم پر از غفلت و سرمستي و موقتي تأمين ميكند. هشتاد درصد يا در كوه ها و درهها به تنهايي زندگي كرده يا معضلات معيشت آنها را به مناطق دور افتاده ميكشاند يا اينكه به دليل میواردي چون مصايب و سالمندي ی كه آخیرت را به ياد ميآورند ی از جماعتهاي انساني محروماند، البته اين وضع موجب انسيت و تسلي خاطر آنها نميشود.
تسلي حقيقي و انسيت جدي و ذوق دلنشين براي اين قبيل افراد در گرو به كار انداختن دل به واسطه فكر و ذكر است؛ بايد در مناطق دور افتاده، كوههاي پر از وحشت و درههاي پر از سختي و محنت متوجه قلب خود شوند و "الله" گفته با قلب خود مأنوس شوند و با اين انسيت همهي چيزهايي را كه در پيرامونشان به طور ترسناكي به آنها مينگرند، اشيايي متبسم و مونس تصور كرده و بينديشند كه:"خالقم كه ذكرش را ميگويم در هر سو آفريدههاي بيشماري دارد، و در اين وحشتكده نيز همينطور بسيارند؛ لذا من تنها نيستم و وحشت كردن معنايي
— 573 —
ندارد." در چنين شرايطي از زندگي توأم با ايمان، ذوق و لذتي براساس انس كسب خواهند كرد، لذا معناي سعادت حياتي را دريافته خدا را شكر خواهند گفت.
تلويح سوم: ولايت، حجت رسالت؛ و طريقت، برهان شريعت است، زيرا ولايت، حقايق ايماني را كه رسالت تبليغ ميكند با نوعي شهود قلبي و ذوق روحاني در مرتبه عين اليقين ميبيند و تصديق مينمايد. تصديقي كه ولايت ميكند حجتي قطعي بر حقانيت رسالت است. طريقت با استفاده و استفاضهيي كه با ذوق و كشف خويش از حقايق احكام شريعت ميكند آن احكام را ثابت كرده و برهاني بر حقانيت آن و اينكه از جانب حق آمده ميشود. آري، همچنان كه ولايت و طريقت حجت و دليل رسالت و شريعت است؛ يكي از اسرار كمال اسلام، مدار انوار آن و به واسطه سرّ اسلاميت، معدن ترقيات و منبع فيض انسان نيز هست.
با وجود اهميت فراوان اين سرّ عظيم، برخي از فرقههاي ضاله به انكار آن برخاسته اند. به خاطر محروم ماندن خويش از اين نور، سبب محروميت ديگران نيز شدهاند. آنچه بيش از هر چيز ديگر مايه تأسف بوده اين است كه گروهي از علماي اهل ظاهر در ميان اهل سنت و جماعت، و برخي از غافلان اهل سياست كه به اهل سنت و جماعت منسوباند با بهانه قرار دادن بعضي از اشتباهات و سوء استفادههاي اهل طريقت، براي مسدود كردن اين گنجينه عظما و حتي تخريب آن، و براي خشكاندن اين منبع كوثر ی كه آب حيات از آن فوران ميكند ی در تلاشاند. اين در حاليست كه مشربها و مسلكها و هر چيز ديگري كه بياشكال بوده و همه جوانبش مثبت باشد كم يافت ميشود. در هر حال برخي اشكالات و عملكردهاي نادرست وجود خواهد داشت، زيرا اگر نااهلان به كاري بپردازند طبيعيست كه عملكرد نادرستي خواهند داشت. ليكن حضرت حق در آخرت براساس قاعده محاسبه اعمال، عدالت رباني خود را با موازنه خوبيها و بديها نشان ميدهد، يعني اگر حسنات و نيكيها بيشتر بود فرد پاداش ميگيرد و خداوند قبول ميكند اما اگر سيئات و بديها بيشتر بود فرد مجازات خواهد شد و در درگاه الهي مردود ميشود. در محاسبه حسنات و سيئات به كميت نگاه نميكنند، كيفيت مهم است. گاه يك حسنه ممكن است بر هزار سيئه ترجيح يابد
— 574 —
و موجب عفو و بخشش شود. مادام كه عدالت الهي چنين حكم كرده و حقيقت نيز آن را حق ميداند، حسنات طريقت، طريقتي كه در دايره سنت سنيه است، بر سيئاتش پيشي ميگيرد؛ دليل قطعياش نيز اين است كه اهل طريقت در زمان حمله اهل ضلالت، ايمان خود را حفظ ميكنند. يك فرد ساده اما مخلص كه اهل طريقت است بيش از فرد متفنني كه مراعات صورت و ظاهر را ميكند مراقب (ايمان) خويش است. او به واسطه ذوق طريقت و به سبب محبت اوليا ايمان خود را نجات ميدهد. با گناهان كبيره فاسق ميشود، اما كافر نميشود و به راحتي وارد كفر و الحاد نميگردد. هيچ قدرتي نميتواند محبت شديد و اعتقاد متيناش را نسبت به سلسله مشايخي كه به عنوان اقطاب قبولشان دارد لكهدار كند؛ در نتيجه اعتماد آنها را نميتواند از بين ببرد. اعتماد آنها نيز اگر از بين نرود و پابرجا باشد وارد زندقه نميشوند. امروزه حتي اگر كسي عالم محققي هم باشد ولي با طريقت ارتباطي نداشته و قلبش به حركت در نيامده باشد، مشكل ميتواند در برابر دسيسه زنادقه از خويش محافظت كند.
نكته ديگري وجود دارد و آن هم اينكه؛ با رفتار ناشايست برخي مشربها كه ظاهري خارج از دايره تقوا و حتي اسلام اتخاذ كرده و نام طريقت را نيز به ناحق بر خود نهادهاند نميتوان طريقت را محكوم كرد. صرف نظر از نتايج ديني، اخروي و روحاني بسيار مهم و عُلوي طريقت، بايد گفت كه طريقتها بهترين و مؤثرترين و پر حرارتترين واسطهي ظهور و بروز رابطه مقدس اخوت و برادري در عالم اسلام بوده و به همين ترتيب در برابر هجوم بيرحمانه عالم كفر و سياست مسيحيان براي خاموش كردن نور اسلام نيز طريقت يكي از سه قلعه محكم و مهم اسلام است. آن چه استانبول را ی كه مركز خلافت بود ی مدت پانصد و پنجاه سال در برابر جهان مسيحي محافظت كرد نور توحيدي بود كه از پانصد نقطه استانبول فوران ميكرد و جوش و خروش و محبت روحاني حاصل از معرفت الهي كساني بود كه در آن مركز اسلامي در خانقاهها ی كه نقطه استناد اهل ايمان بود ی آن سوي مساجد فرياد "الله، الله" سر ميدادند.
— 575 —
اينك اي حميت فروشان نادان و اي ملي گرايان قلابي! به من بگوييد كدام سيئه طريقت است كه در جامعه شما بتواند اين حسنه را از بين ببرد؟
تلويح چهارم: مشرب ولايت با وجود سهل بودنش مشكلات فراواني هم دارد؛ با اين كه مسيرش كوتاه و مختصر است اما طولاني نيز هست؛ به رغم ارزشمند بودنش بسيار خطرناك هم هست؛ و با اين كه بسيار وسيع و فراخ ميباشد در عين حال بسيار محدود است.
بنابر همين اسرار است كه سالكان اين راه، گاه غرق ميشوند گاه ضرر كرده و گاه ديگران را از راه به در ميكنند.
براي نمونه، در طريقت دو مشرب تحت عناوين «سير انفسي» و «سير آفاقي» وجود دارد.
مشرب نخست، مشرب انفسيست و از نفس آغاز كرده، چشم بر بيرون بسته و متوجه قلب ميشود. نقبي در منيّت زده و از آن عبور ميكند؛ راهي در دل ميگشايد و حقيقت را مييابد. آنگاه به آفاق پرداخته و آفاق را درخشان ميبيند. خيلي زود اين سير را به انتها ميرساند. حقيقتي را كه در دايره انفسي مشاهده كرده بود در مقياسي بزرگتر در آفاق هم ميبيند. بيشتر طريقههاي خُفي در اين مسير پيش ميروند. مهمترين پايه نيز در اين مسير در هم شكستن منيّت، ترك هوي و كشتن نفس است.
دومين مشرب از آفاق شروع ميكند و بعد از سير در جلوهي اسما و صفات در مظاهر آن دايره كبرا، وارد دايره انفسي ميشود. در مقياسي كوچك همان نورها را در دايره قلب خود مشاهده و نزديكترين راه را در آن باز ميكند. آنگاه ميبيند كه قلب آيينه صمد است، لذا به مقصدي كه در پياش بود واصل ميگردد.
اگر سالكان در مشرب نخست در كشتن نفس اماره موفق نشوند و نتوانند با ترك هوي، منيّتشان را در هم بشكنند از مقام شكر به مقام فخر سقوط كرده و از فخر نيز به غرور سقوط ميكنند. اگر جذبهيي از محبت برخيزد و از آن جذبه نيز نوعي سُكر حاصل شود ادعاهايي بسيار فراتر از حد خود خواهد كرد كه "شطحيات" ناميده ميشود. در اين صورت هم خود ضرر كرده و هم موجب ضرر ديگران ميگردد؛ همچنان كه يك ستوان
— 576 —
اگر با ذوق و شوق فرماندهياي كه دارد مغرور شده و خود را سپهبد بپندارد دايره كوچك خود را با آن دايره كلي و بزرگ اشتباه خواهد گرفت و موجب خواهد شد انعكاس خورشيد در آيينهيي كوچك را به دليل مشابهتش با جلوه باشكوه خورشيد در دريا اشتباه كند؛ به همين ترتيب بسياري از اهل ولايت مانند نسبتي كه بين يك مگس با يك طاووس هست، خود را بزرگتر از كساني ميبينند كه بسيار بزرگتر از آنهايند؛ لذا براساس اين مشاهده خود را مُحق مييابند.
حتي من كسي را ديدهام كه صرفاً قلبش بيدار شده و اندكي از سرّ ولايت را دورادور در خود احساس كرده بود؛ او ديگر خود را قطب اعظم تلقي مينمود و رفتار اقطاب را داشت. گفتم:"برادر! همچنان كه قانون سلطنت از صدر اعظم تا بخشدار جلوههاي كلي و جزيي دارد، ولايت و قطبيت نيز دايرهها و جلوههاي مختلف دارد. هر مقام، داراي سايههاي متعدديست. تو جلوهي اعظم قطبيت را كه به جايگاه صدر اعظم ميماند در حيطه خود كه مانند حيطه يك مدير (جزء) است ديدهيي و فريب خوردهيي. آنچه ديدهيي درست است ليكن حكمي كه صادر كردهيي خطاست. كاسهيي آب براي يك مگس حكم دريا را دارد." ان شاء الله آن شخص از سخن من هشيار شده و از آن ورطه نجات يافته باشد.
نيز انسانهاي متعددي را ديدهام كه خود را نوعي مهدي ميپنداشتند و ميگفتند "مهدي خواهم شد." اين قبيل اشخاص، دروغگو و فريبكار نيستند بلكه خود فريب ميخورند. مشاهداتشان را حقيقت ميپندارند. تجليات اسماي الهي از عرش اعظم تا يك ذره كوچك جلوههايي دارد و مظهر آن اسما شدن نيز به همان نسبت متفاوت است؛ به همين صورت، مراتب ولايت نيز كه عبارت از مظهريت اسما ميباشد، متفاوت است. مهمترين دليل اشتباه مذكور اين است: همچنان كه خصوصيت مسؤوليتهاي مهدي در برخي از مقامات اوليا وجود دارد و نسبتي خاص با قطب اعظم در آنها مشاهده ميشود و مناسبت ويژهيي از حضرت خضر در آنها وجود دارد؛ لذا بايد گفت مقاماتي هستند كه با برخي مشاهير داراي نسبتاند. حتي مقیامات مذكیور را گیاه به «مقیام خضر» ، "مقیام اويس" و "مقیام مهديت" تعبير ميكنند.
— 577 —
نا بر همين سرّ، كساني كه به آن مقام يا به نمونهيي جزيي از آن يا به سايهيي از آن وارد ميشوند خود را شخصيتهاي مشهوري گمان ميكنند كه از آن مقام خاص برخوردار ميباشند. گمان ميكنند خضر يا مهدي يا قطب اعظماند. اگر فرد منيّتي طالب حب جاه نداشته باشد در آن حال محكوم نميشود. ادعاهاي بزرگتر از حد و حدودش شطحيات دانسته شده و به خاطر آنها مسؤول شناخته نميشود. اما اگر منيّت او پنهاني متوجه حب جاه باشد، معلوم است كه مغلوب منيّت شده و اگر شكر را رها كرده وارد دايره فخرفروشي شود، به تدريج در غرور سقوط خواهد كرد. پس يا تا درجه ديوانگي سقوط كرده يا از طريق حق منحرف خواهد شد، زيرا اولياي بزرگ را چون خود ميپندارد و حسن ظني كه نسبت به آنها داشت فرو ميريزد؛ چرا كه نفس هر قدر هم مغرور باشد اشكالات و نواقص خود را درك ميكند. او بزرگان را با خود قياس نموده و متوهمانه آنان را داراي اشكال تصور خواهد كرد. حتي احترام او نسبت به انبيا نيز كاهش مييابد.
كساني كه گرفتار اين حالاند بايد ميزان شريعت را مراعات كنند و نظرات علماي اصول دين را براي خود مقياس قرار داده، تعاليم محققين اوليا مانند "امام غزالي و امام رباني" را راهنماي خود كنند. آنان بايد همواره نفس خويش را متهم كرده و جز قصور و عجز و فقر چيزي در اختيار نفس نگذارند. شطحياتي كه در اين مشرب هست از حب نفس نشأت ميگيرد؛ چرا كه چشم محبت، اشكال را نميبيند. لذا به دليل محبتي كه به نفساش دارد، نفسي چون تكه شيشهيي بيارزش و پيش پا افتاده را الماس و جواهر خواهد پنداشت. يكي از خطاهاي بسيار خطرناك در اين مشرب آن است كه فرد معاني جزيي الهام شده به قلبش را "كلام الله" پنداشته و آن را آيه بداند. به اين ترتيب به مرتبه والا و اقدس وحي بياحترامي ميشود. آري، از الهام به زنبور عسل و حيوانات ديگر گرفته تا الهامي كه به عوام و خواص مردم مي شود؛ از الهامي كه به عوام ملائكه شده تا الهامي كه به خواص كروبيان ميشود، همهي الهامها نوعي كلمات ربانياند. اما اين كلام رباني جلوهييست از خطاب رباني كه نسبت به قابليت مظاهر و مقامات از پس هفتاد هزار پرده نورافشاني ميكند.
— 578 —
اما نهادن اسم خاص وحي و كلام الهي و نام "آيه" ی كه اسم خاص ستارگان قرآنيست و مثال روشن آن ميباشد ی بر الهاماتي كه گفته شد، خطاي محض است؛ همچنان كه در كلامهاي "دوازدهم" و "بيست و پنجم" و "سي و يكم" بيان و اثبات شده است نسبتي كه نمونه خورشيد كوچك، كم نور و پوشيدهيي كه در آيينه رنگ شده ما با خورشيد آسمان دارد، مانند نسبتيست كه الهام قلبي آن مدعيان با خورشيد قرآن دارد كه مستقيماً كلام الهيست. آري، اگر گفته شود همه نمونههايي كه از خورشيد در آيينهها ديده ميشود از آن خورشيد است و با خورشيد واقعي نسبتي دارد سخن درستيست، اما بايد توجه داشت كه كره زمين به آيينه آن خورشيدهاي كوچك و جاذبه آنها وابسته نميشود.
تلويح پنجم: وحدت شهود زير عنوان وحدت وجود از مشربهاي بسيار مهم طريقت ميباشد و در بيان معناي آن به قدري پيش ميروند كه فقط بر وجود واجب الوجود نظر كرده و ساير موجودات را نسبت به وجود واجب، بسيار ضعيف و سايهيي ميبينند كه شايسته نام وجود نيستند. پيروان اين نظريه موجودات ديگر را در پردهيي از خيال قرار ميدهند و در مقام ترك ماسوي آنها را هيچ پنداشته و حتي معدوم ميدانند. آنها ماسوي را حداكثر آيينهيي خيالي براي تجلي اسماي الهي ميدانند.
اين مشرب از حقيقتي مهم برخوردار است: وجود واجب الوجود به واسطه قدرت ايمان و بروز ولايتي متعالي در مرتبه حق اليقين، انسان را به جايي ميرساند كه وجود ممكنات آن قدر بيارزش ميشود كه در نظر سالك مقامي جز خيال و عدم برايشان باقي نميماند. گويي سالك اين راه، وجود كائنات را به حساب واجب الوجود انكار ميكند.
اما بايد توجه داشت كه اين مشرب خطراتي هم دارد. اول اين كه ايمان، داراي شش ركن است. علاوه بر ايمان به خدا، اركاني چون ايمان به آخرت و روز حساب هم هست. اركان مذكور مستلزم وجود ممكنات ميباشد. اين اركان ايماني مستحكم را نميتوان بر خيال استوار كرد. لذا صاحب مشرب فوق زماني كه از عالم "سُكر" و "استغراق" وارد عالم "صحو" ميشود نبايد با مشرب فوق همراهي كند
— 579 —
و نبايد به مقتضاي آن عمل نمايد. نيز اين مشرب را كه قلبي و حالي و ذوقيست نبايد به صورت عقلي و قولي و عملي د آورد، زيرا قواعد عقلي و قوانين علمي و اصول كلاميِ مأخوذ از كتاب و سنت با مشرب مذكور سازگاري ندارد و با آن قابل تطبيق نيست. اين است كه مشرب وحدت شهود يا وحدت وجود بهطور صريح نزد خلفاي راشدين يا ائمه مجتهدين و بزرگان سلف صالح ديده نميشود. پس بايد گفت اين مشرب، عاليترين مشرب نيست، البته عالي و هم داراي نقايصيست. بسيار با اهميت اما بسيار پر خطر است. بسيار دشوار اما بسيار ذوقي و لذت بخش است. به دليل همين ذوق است كه پيروانش علاقهيي به ترك آن ندارند و خودكامانه گمان ميكنند در عاليترين مرتبه قرار دارند. اساس و ماهيت اين مشرب را در رساله "نقطه" و بخشي از كلامها و مكتوبات تا حدودي بيان كردهايم لذا به همان مطالب اكتفا نموده و در اينجا يكي از ورطههاي قابل توجه آن را به شرح زير بيان ميكنيم:
مشرب وحدت وجود، مشرب صالحيست متعلق به اخص خواصي كه از دايره اسباب عبور كرده و براساس سرّ ترك ماسوي، ارتباط خود را با ممكنات قطع نموده و در حالت استغراق مطلق، مظهر آن شدهاند. تلقين اين مشرب به صورت يك نظريه علمي به كساني كه در ميان اسباب غوطه ورند و شيفته دنيا هستند و با فلسفه مادي به طبيعت آويختهاند، در واقع خفه كردن آنها در ماده و طبيعت و دور كردنشان از حقيقت اسلام است، زيرا نظري كه عاشق دنيا و وابسته به دايره اسباب است خواهان نوعي بقا براي اين دنياي فاني ميشود، و علاقهيي به از دست دادن دنيا ی كه محبوبش ميباشد ی ندارد. لذا به بهانه وحدت وجود، هستي ماندگاري برايش توهم ميكند. به همين دليل براي اينكه محبوبش يعني دنيا را باقي و ابدي كند آن را به مرتبهيي از معبوديت در ميآورد؛ و اين امر نعوذ بالله راه را به سوي ورطه انكار خداوند ميگشايد. در اين عصر فكر ماده گرايي چنان رواج يافته است كه ماديات را مرجع همه چيز دانسته، و اگر خواص اهل ايمان كه ماديات را در مرتبه هيچ و عدم ميبينند نظريه وحدت وجود را مطرح نمايند ماديون مدعي آن شده و خواهند گفت كه "ما هم همين عقيده را داريم." در
— 580 —
حالي كه مشرب وحدت وجود در ميان مشارب ديگر در اين عالم تفاوت بسيار زيادي با انديشه ماديون و طبيعتپرستان دارد، زيرا معتقدان نظريه وحدت وجود با قوت ايمان چنان به وجود الهي اهميت ميدهند، كه كائنات و موجودات را انكار ميكنند. اما ماديون براي موجودات آن قدر اهميت قائلاند كه به حساب كائنات، خدا را انكار ميكنند، پس بايد گفت اينان كجا و آنان كجا؟
تلويح ششم: شامل «سه نقطه» زير است:
نقطه نخست: نيكوترين، مستقيمترين، درخشانترين و غنيترين راه در ميان راههاي ولايت، پيروي از سنت سنيه است، يعني اينكه در اعمال و رفتارت به سنت سنيه فكر كني، تابع آن باشي، از آن تقليد كني و در معاملات و افعال خود در احكام شرعي انديشه نموده، آن را راهنما قرار دهي.
به سبب اين پيروي و اقتدا، احوال عادي و معاملات عرفي و رفتارهاي فطري فرد، صورت عبادت به خود ميگيرد؛ علاوه برآن، هر عمل او از لحاظ تبعيت و پيروي موجب ميشود به سنت و شرع بينديشد و حكم شرعي را به ياد آورد. اين يادآوري باعث ميشود فرد، به صاحب شريعت انديشيده و آن انديشه نيز حضرت حق را به ياد ميآورد. اين يادآوري نوعي احساس حضور الهي را به انسان ميدهد. در چنين حالتي ميتوان دقايق عمر را به عبادتي در آرامش تبديل نمود. پس اين جاده كبرا، جاده صحابه و سلف صالحين است كه اهل وراثت نبوت اند و از ولايت كبرا برخوردار ميباشند.
نقطه دوم: مهمترين اساس راههاي ولايت و شعبههاي طريقت، اخلاص است، زيرا فرد به واسطه اخلاص از شركهاي خفي نجات مييابد. كسي كه اخلاص را كسب نكند قادر به گشت و گذار در آن راهها نيست. بُرندهترين قدرت راههاي مذكور نيز محبت است. آري، محبت در مواجهه با محبوب در پي بهانه جويي نيست و علاقهيي به ديدن اشكالاتش ندارد. محبیت نشانههاي ضعيف محبیوب را ی كه بر كمال او دلالت دارد ی به مثابه حجتهاي قوي ميبيند. او دايم و همواره طرفدار محبوب خويش است.
— 581 —
بر مبناي همين سرّ، كساني كه با قدم محبت متوجه معرفتُ الله ميشوند گوششان به شبهات و اعتراضها بدهكار نيست و به راحتي نجات مييابند هزاران شيطان هم كه جمع شوند نميتوانند نشانهيي را كه بر كمال محبوب حقيقي آنها اشاره دارد در نظرشان ابطال كنند. اگر محبت نباشد فرد در انبوه اعتراضاتي كه نفس و شيطان او و شياطين بيروني مطرح ميكنند بسيار دست و پا خواهد زد. در اين موقعيت متانت، قوت ايمان و دقت نظري قهرمانانه لازم است تا فرد بتواند خود را نجات دهد.
بنا بر همين سرّ است كه در عموم مراتب ولايت، محبتِ برخاسته از معرفتالله، مهمترين مايه و اكسير است. ليكن محبت ورطهيي دارد؛ از نياز و محويت ی كه سرّ عبوديت است ی به ناز و ادعا ميجهد و بدون تعادل حركت ميكند. هنگام توجه به ماسوي الله، از معناي حرفي به معناي اسمي تغيير كرده، و حالت ضد زهرش تبديل به زهر ميشود، يعني زماني كه غير خدا را دوست ميدارد، در حالي كه بايد به حساب حضرت حق و به نام او، و به عنوان يكي از آيينههاي اسماي الهي دل ببند؛ بعضاً به موجود مذكور به حساب خود آن موجود و كمالات شخصي و جمال ذاتياش ميانديشد پس او را با معناي اسمياش دوست دارد. ميتواند بدون فكر كردن به خدا و پيامبر او، باز آنها را دوست بدارد. اين محبت، وسيله محبت الله نميشود بلكه حجابي بر آن است. اگر با معناي حرفي دوست بدارد ميتواند وسيله محبت الله شود و ميتوان گفت جلوه الهيست.
نقطه سوم: اين دنيا، دار الحكمت و دار الخدمت است؛ دار الاجرت و پاداش نيست. دستمزد كارها و خدمتهايي كه در اينجا ميكنيم در برزخ و آخرت پرداخت ميشود. اعمال دنيوي ما در برزخ و آخرت ميوه ميدهد. مادام كه حقيقت چنين است، نتايج مربوط به اعمال اخروي را نبايد در دنيا طلب كرد. اگر داده شد نيز نبايد با رضايت كه با حزن و اندوه بايد قبول كرد. عمل اخروي مانند ميوههاي بهشتيست كه اگر كنده شد جايش ميوه ديگري ظاهر ميشود، لذا ميوه عمل اخروي را كه باقي و ماندگار است نبايد در اين دنيا به صورت فاني مصرف كرد؛ اين عاقلانه نيست. به آن
— 582 —
ميماند كه چراغي باقي و ماندگار را با چراغ ديگري كه يك دقيقه روشن شده و بعد خاموش خواهد شد عوض كنيم.
به دليل همين سرّ است كه اهل ولايت، از مواجهه با خدمت و مشقت و مصيبت و سختي خرسندند، خود را كنار نميكشند و گلايه نميكنند؛ و ميگويند: "الحمدلله علي كَل حال". وقتي كشف و كرامت و اذواق و انوار به آنها داده ميشود آن را از نوع التفات الهي دانسته و در پنهان كردنش ميكوشند. اين وضع نه تنها باعث فخر فروشي آنها نميشود، بلكه باعث ميشود بيشتر به شكر و عبوديت بپردازند. بسياري از آنها خواستار استتار و انقطاع حالات مذكور بودهاند تا به اخلاص عملشان ضرري نرسد. آري، مهمترين احسان الهي در حق انساني مقبول، اين است كه احسان طوري به او عطا شود كه احساس نكند، تا از نياز به ناز و از شكر به فخر فروشي نرسد.
براساس اين حقيقت است كه طالبان ولايت و طريقت اگر خواهان اذواق و كراماتي باشند كه از ترشحات ولايت است و به آنها اهميت داده شاد شوند، مانند آن است كه ميوههاي باقي اخروي را در دنياي فاني به صورت فاني بخورند و صرف كنند؛ علاوه بر اين، آنها اخلاص را ی كه خميرمايه ولايت است ی از دست خواهند داد و به اين ترتيب راه براي از ميان رفتن ولايت باز ميشود.
تلويح هفتم: شامل "چهار نكته" زير است:
نكته اول: شريعت، مستقيماً و بيهيچ پرده و سايهيي با سرّ احديت، در نقطهي ربوبيت مطلق، نتيجه خطاب الهيست. عاليترين مراتب طريقت و حقيقت در حكم اجزاي شريعت هستند؛ درغير اين صورت همواره در حكم وسيله و مقدمه و خادم خواهند بود. نتيجه آنها محكمات شريعت است، يعني مشربهاي طريقت و حقيقت براي رسيدن انسان به حقايق شريعت، در حكم وسيله و خادم و پله ميباشند و به تدريج در بالاترين مرتبه، تبديل به معناي حقيقت و سرّ طريقت ميشوند كه در نفس شريعت است. آنگاه است كه اجزاي شريعت كبرا ميشوند. و الا آنچنان كه برخي متصوفان پنداشتهاند اينطور نيست كه شريعت قشر ظاهري، و حقيقت، باطن و نتيجه و غايت آن است. آري، ظهور و بروز شريعت
— 583 —
نسبت به طبقات مختلف مردم متفاوت است. اينكه طبق نظر عوام الناس ظاهر شريعت را حقيقت شريعت پنداشته و مرتبهيي از شريعت را كه براي خواص ظهور يافته "حقيقت و طريقت" بنامند كار اشتباهيست. شريعت مراتبي ناظر بر همه طبقات دارد.
براساس اين سرّ است كه اهل طريقت و اصحاب حقيقت به مرور كه جلوتر ميروند نسبت به حقايق شريعت علاقمندتر شده و اشتياق و تبعيتشان فزوني مييابد. كوچكترين سنت سنيه را مشابه بزرگترين مقصد تلقي كرده و ميكوشند از آن پيروي و تقليد كنند، زيرا وحي هر قدر از الهام برتر باشد، آداب شرعي كه ثمره وحي ميباشد به همان نسبت از آداب طريقت كه ثمره الهام ميباشد برتر و مهمتر است. به همين دليل مهمترين پايه طريقت، پيروي از سنت سَنيّه ميباشد.
نكته دوم: طريقت و حقيقت نبايد از حالت وسيله بودن در آيند. اگر اينها حكم مقصود بالذات را بيابند، آنگاه محكمات شريعت، عمل به آن و پيروي از سنت سَنيّه به شكل صوري باقي خواهند ماند و قلب متوجه سوي ديگر خواهد شد، يعني فرد بيشتر از نماز به حلقه ذكر فكر ميكند؛ بيش از انجام فرائض دلبسته اوراد خود ميشود؛ بيش از آنكه از گناهان كبيره دوري كند از مخالفت با آداب طريقت ميگريزد؛ در حالي كه اوراد طريقت فقط با يك فیرض از فرائیض شیرعي ی كه از محكمات شريعت است ی قابل مقايسه نيست و نميتواند جاي آن را پر كند. آداب طريقت و اوراد تصوف بايد مدار تسلي ذوق و اشتياق حقيقي در فرائض گردند و منشأ آنها نشوند، يعني خانقاه بايد وسيلهيي باشد براي تعديل اركان و تأمين ذوق و شوق نمازي كه در مسجد اقامه ميگردد. كسي كه نماز را در مسجد خيلي سريع و به شكل صوري ميخواند و گمان ميكند ذوق واقعي و كمال خويش را در خانقاه خواهد يافت از حقيقت فاصله ميگيرد.
نكته سوم: سؤال ميشود كه: "آيا طريقتي غير از سنت سَنيّه و احكام شريعت متصور است؟"
— 584 —
پاسخ: هم بله هم خير. بله، به دليل اين كه برخي از اولياي كاملين با شمشير شريعت به قتل رسيدهاند؛ خير، به دليل اينكه محققين اوليا در اصل بيان شده توسط سعدي شيرازي اتفاق نظر داشتهاند:
محال است سعدي به راه صفا ظفر بردن جز در پي مصطفي
يعني محال است كسي خارج از مسير رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام باشد و از او تبعيت نكند و به انوار حقيقي حقيقت واصل گردد.
سرّ مطلب اين است، مادام كه رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم الانبياست و به نام نوع بشر مخاطب الهي ميباشد پس نميتوان بيرون از مسير او طي طريق كرد و ضروريست كه زير پرچم او باشيم؛ و مادام كه اهل جذبه و استغراق به دليل مخالفتهايشان مسؤول شناخته نميشوند؛ و مادام در انسان برخي لطايف هست كه شامل تكليف نميشوند و زماني كه غالب ميشوند فرد به دليل مخالفت با تكاليف شرعي مسؤول شناخته نميشود، نيز تا وقتي در انسان برخي لطايف وجود دارد همچنان كه تحت تكليف قرار نميگيرد تحت اختيار نيز قرار نميگيرد، حتي شامل تدبير عقل هم نميشوند و تحت امر عقل و دل نيز قرار نميگيرند، بيترديد در صورت غالب شدن لطايف مذكور بر وجود كسي (به شرط خاص آن زمان بودن) فرد در مخالفت با شريعت از درجه ولايت ساقط نميشود و او را معذور ميدارند. البته اين امر يك شرط دارد شرطش اين است كه انكار و تحقير و تخفيفي نسبت به حقايق شريعت و قواعد ايمان وجود نداشته باشد. حتي اگر به احكام عمل نكند بايد آنها را حق بداند؛ در غير اين صورت، مغلوب شدن در مقابل آن حال، طوري كه نعوذ بالله، بوي انكار و تكذيب حقايق محكم شريعت از آن استشمام شود، علامت سقوط خواهد بود.
خلاصه: اهل طريقتي كه بيرون از دايره شريعتاند دو گروه ميباشند:
همچنان كه بيان شد گروه نخست مغلوب حال، استغراق، جذبه و سُكر، و محكوم لطايفي مي شوند كه توجهي به تكليف نداشته و با اختيار كاري ندارند و از دايره شريعت خارج ميگردند، البته اين خارج شدن به دليل نپسنديدن احكام شريعت يا نخواستن آنها نيست بلكه امري اجباريست و بدون اختيار فرد انجام ميشود.
— 585 —
هستند كساني كه اهل ولايتاند و از اين گروه ميباشند. اولياي مهمي نيز گاه موقتي در بين اينان بودهاند. حتي برخي از محققين اوليا حكم كردهاند كه از اين نوع از اهل طريقت كساني نه تنها از دايره شريعت، كه از دايره اسلام هم خارج بودهاند. شرطي در اين ميان هست و آن هم اينكه هيچ يك از احكامي را كه محمد عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام آورده است تكذيب نكنند؛ ممكن است فرد درك نميكند، متوجه نيست يا نميتواند درك كند و نميداند. اگر بداند و قبول نكند موضوع تفاوت خواهد كرد.
گروه دوم شيفته اذواق درخشان طريقت و حقيقت شده و چون قادر نيستند به درجه ذوق حقايق شريعت ی كه بسيار برتر از مذاق آنهاست ی برسند آن را چيزي صوري و عاري از ذوق دانسته در برابرش بيتفاوت ميمانند. اينان به تدريج شريعت را قشري ظاهري پنداشته و گمان ميكنند حقيقتي كه به آن دست يافته اند اساس و مقصود است. كسي كه در اين گروه جاي دارد ميگويد:"من آن را يافتهام و آن براي من كافيست" و در مخالفت با احكام شريعت عمل ميكند. عاقلان اين گروه، مسئولاند؛ سقوط كرده و حتي قسمي مورد تمسخر شيطان هم قرار ميگيرند.
نكته چهارم: اشخاصي از اهل ضلالت و فرقههاي بدعتگذار هستند كه در نظر امت مقبول واقع ميشوند. اشخاصي هم دقيقاً مانند آنان هستند بدون اينكه در ظاهر تفاوتي وجود داشته باشد، اما امت آنها را رد ميكند. من در اين كار متحير بودم. مثلاً كسي مانند "زمخشري" از مذهب معتزله را در نظر بگيريد با اينكه متعصبترين فرد در مذهب اعتزال است، در مقابل اعتراضات شديد او محققين اهل سنت نه او را تكفير كرده و نه گمراه ميدانند حتي خواهان راه نجاتي براي او هستند. اما كسي مانند "ابو علي جُبّائي" از امامان معتزله را كه تعصباش از زمخشري بسيار كمتر است مردود و مطرود ميدانند. اين معما بسياري از اوقات مرا كنجكاو ميكرد؛ بعدها به لطف الهي پي بردم كه اعتراضهاي زمخشري به اهل سنت ريشه در محبت حق داشت و آن هم ناشي از مشربي بود كه او حق ميپنداشت، يعني براي نمونه، در نظر او لازمه تنزيه حقيقي اين است كه حيوانات
— 586 —
خالق افعال خود باشند. لذا به دليل علاقه به تنزيه حضرت حق، قاعده اهل سنت در خصوص مسأله خلق افعال را قبول نميكند. دليل مردود بودن ساير امامان معتزله بيش از آن كه مربوط به محبت حق باشد اين نكته است كه عقل محدود آنها قواعد عالي اهل سنت را درك نميكنند لذا قوانين گسترده اهل سنت در افكار كوتاه و محدود آنها جا نميگيرد، پس به انكار آن ميپردازند. مخالفت گروهي از اهل طريقیت كه بيرون از سنت سَنيّه هستند مانند مخیالفت كلامي اهل اعتزال با اهل سنت و جماعت است و شامل دو گروه زير ميباشد:
گروه اول: مانند زمخشري كه مفتون حال و مشرب خود بوده، و چون به درجه ذوق آداب شريعت نرسيدهاند تا حدودي در برابر آن لاقيد ميمانند.
گروه دوم: كساني هستند كه (حاشا) براي آداب شريعت نسبت به قواعد طريقت اهميت كمتري قائلاند، زيرا عقل و درك اندك و محدودشان قادر به احاطه آن اذواق گسترده نيست و مقام كوچكشان به آن آداب متعالي نميرسد.
تلويح هشتم: هشت ورطه را به شرح زير بيان ميكند:
ورطه نخست: گروهي از اهل سلوك كه به طور كامل از سنت سَنيّه پيروي نميكنند ولايت را بر نبوت ترجيح داده و به اين ترتيب گرفتار ورطه ميشوند. در كلامهاي "بيست و چهارم" و "سي و يكم" اثبات شده كه نبوت تا چه حد برتر است و ولايت نسبت به آن تا چه حد كمسو ميباشد.
ورطه دوم: با ترجيح بعضي از اولياي مفرط اهل طريقت بر صحابه و حتي در مرتبه انبيا ديدن آنها، به ورطه ميافتند. در كلامهاي "دوازدهم" و "بيست و هفتم" و پيوست مربوط به صحابه به صورت قطعي اثبات شده است كه صحابه از ويژگي مصاحبت با پيامبر برخوردارند. با ولايت نميتوان به اين ويژگي دست يافت و برتر از صحابه بود؛ بنابراين اوليا هيچ گاه به مرتبه انبيا نميرسند.
ورطه سوم: گروهي از متعصبان اهل طريقت، با افراط، آداب و اوراد طريقت را بر سنت سنيه ترجيح داده و به اين ترتيب به مخالفت با سنت ميپردازند؛ سنت را ترك ميگويند اما اورادش را كنار نميگذارند. به اين صورت نوعي بيقيدي نسبت به آداب شريعت ايجاده شده و فرد به ورطه ميافتد.
— 587 —
آري، در بسياري از كلامها اثبات كردهايم و نيز محققين اهل طريقت چون "امام غزالي" و "امام رباني" ميگويند:"مقبوليتي كه از پيروي فقط يك سنت سَنيّه حاصل ميشود از عمل به صد نوع آداب و نوافل خصوصي به دست نميآيد. همچنان كه عمل فرض و واجب بر هزار سنّت ترجيح دارد، يك سنت سَنيّه هم بر هزار آداب تصوف مرجّح است."
ورطه چهارم: گروهي از متصوفان افراطي الهام را مانند وحي دانسته و آن را از جنس وحي تلقي ميكنند، لذا دچار ورطه ميشوند. در كلام "دوازدهم" و در كلام "بيست و پنجم" ی كه مربوط به اعجاز قرآن است ی و در ساير رسالهها به صورت قطعي اثبات كردهايم كه مرتبه وحي تا چه حد عالي، كلي و قدسيست و در عين حال گفتهايم كه درجه الهام نسبت به وحي تا چه اندازه جزيي و كم سو است.
ورطه پنجم: گروهي از متصوفه كه پي به سرّ طريقت نبردهاند مفتون اذواق و انوار و كراماتي ميشوند كه بدون خواست فرد به او داده ميشود تا ضعيفان تقويت شوند تنبلان شجاعت يابند و سختي و مشقت حاصل از شدت خدمت تخفيف يابد؛ لذا با ترجيح كرامات مذكور بر اوراد و عبادات و خدمات گوناگون، به ورطه ميافتند؛ همانطور كه در نقطه سوم از تلويح ششم اين رساله اجمالاً بيان شد و در ساير "كلامها" نيز به صورت قطعي ثابت شده، دار دنيا، دار خدمت است؛ دارِ اجرت نيست. كسي كه در اين دنيا خواهان دستمزد است در واقع به ميوههاي باقي و دائمي صورتي فاني و موقت ميدهد؛ اين است كه چون بقاي موجود در دنيا موجب خرسندي اوست نميتواند مشتاقانه به برزخ نگاه كند؛ تو گويي از جهتي زندگاني دنيا را دوست ميدارد زيرا نوعي آخرت را در آن مييابد.
ورطه ششم: گروهي از اهل سلوك ی كه اهل حقيقت محسوب نميشوند ی ظل و نمونه و سايه مقامات ولايت را با مقامات اصلي كلي اشتباه ميگيرند و به ورطه ميافتند. در شاخه دوم كلام "بيست و چهارم" و ساير كلامها به صورت قطعي اثبات شده است "خورشيد به واسطه آيينهها متعدد ميشود و هزاران خورشيد مثالي همچون خورشيد واقعي از نور و گرما برخوردار ميگردند، البته خورشيدهاي
— 588 —
مثالي نسبت به خورشيد واقعي بسيار ضعيفتر است؛ به همين ترتيب مقامات انبيا و اعاظم اوليا ظل و سايههايي دارند." اهل سلوك به آنها در ميآيند و خويش را برتر از آن اوليا ميپندارند؛ حتي گمان ميكنند از انبيا هم پيشي گرفتهاند؛ و به اين ترتيب گرفتار ورطه ميشوند. براي مصون ماندن از زيان ورطههايي كه تاكنون گفتيم فرد ميبايست همواره اصول ايمان و اساس شريعت را راهنماي خود بداند و مبنا قرار دهد و ذوق و مشهودات خود را كه در برابر آنها به مخالفت ميپردازند متهم كند.
ورطه هفتم: بعضي از اهل ذوق و شوق، فخر و ناز و شطحيات و مرجعيت و توجه مردم را در مسير سلوك بر شكر و نياز و تضرعات و استغنا از مردم ترجيح داده و دچار ورطه ميشوند؛ در حاليكه برترين مرتبه، عبوديت محمديست كه از آن به "محبوبيت" تعبير ميكنند. سرّ اساسي عبوديت نيز نياز و شكر و تضرع و خشوع و عجز و فقر و استغنا از خلق است كه مظهر كمال آن حقيقت ميشود. برخي از اولياي بزرگ موقتاً و بياختيار به فخر و ناز و شطحيات پرداختهاند، اما در اين وضع نميتوان بااختيار به آنها اقتدا كرد. آنها هادياند اما مُهدي نيستند و نميتوان از آنها پيروي نمود.
ورطه هشتم: عدهيي از اهل سلوك كه خودخواه و عجولاند دوست دارند ميوههاي ولايت را كه بايد در آخرت كنده و چيده شوند در اين دنيا بخورند لذا با چنين خواستهيي در حين سیلوك به ورطه ميافتند؛ در حیالي كه با آيیاتي مانند
وَما الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ
(آل عمران: ١٨٥) اعلام شده است و ما در بسياري از كلامها به صورت قطعي اثبات كردهايم كه يك ميوه در عالم بقا بر هزار باغچه دنياي فاني ترجيح دارد. لذا آن ميوههاي مبارك را در اينجا نبايد خورد. اگر ناخواسته به انسان خورانده شوند بايد سپاسگزاري كرد؛ آن را بايد احساني الهي براي تشويق تلقي كرد نه پاداش.
تلويح نهم: از ثمرات و فوايد فراوان طريقت، در اينجا نُه فايده را به اجمال بيان ميكنيم:
— 589 —
فايده اول: به واسطه طريقت مستقيم و درست، حقايق ايمان ی كه كليد و سرچشمه و معدن گنجينههاي ابدي در سعادت جاودان است ی بروز و وضوح، و در مرتبه عين اليقين ظهور مييابد.
فايده دوم: قلب كه مركز و محركي در وجود انسان است به واسطه طريقت به كار ميافتد و از اين رهگذر ساير لطايف انساني نيز فعال شده و به سوي نتيجه فطري خود پيش رفته و انسان حقيقي ظهور مييابد.
فايده سوم: در سفر برزخ و آخرت، وصل شدن به سلسلهيي از سلسلههاي طريقت و همراه شدن با اين قافله نوراني در مسير ابد الآباد، و نجات يافتن از وحشت تنهايي و به لحاظ معنا مأنوس شدن با آنها در دنيا و برزخ، و استناد به اجماع و اتفاق نظر آنها در برابر هجوم شبهات و اوهام، و مشاهده هر يك از اساتيد خود در مرتبه سندي قوي و برهاني محكم، و به همراه آنها دفع ضلالت و شبهههايي كه به خاطر ميآيد.
فايده چهارم: درك معرفت اللهي كه در ايمان است و ذوق محبت اللهي كه در آن معرفت ميباشد به واسطه طريقتي زلال و صاف، و نجات از وحشت مطلقي كه در دنيا وجود دارد؛ همچنين رهايي از غربت مطلق انسان در عالم، از فوايد ديگر طريقت است. در بسياري از كلامها اثبات كردهايم كه سعادت دو جهان، لذت بيدرد، اُنسيتي بيوحشت، ذوق حقيقي و سعادت واقعي را بايد در حقيقت ايمان و اسلام جستجو كرد؛ همچنان كه در كلام دوم بيان شده است: ايمان دانهيي از شجره طوباي بهشت را حمل ميكند. با تربيت طريقت، دانه مذكور نشو و نما نموده ظهور و بروز مييابد.
فايده پنجم: احساس حقايق لطيف موجود در تكاليف شرعي به واسطه بيداري دل كه از طريقت و ذكر الهي سرچشمه ميگيرد، و دانستن قدر و منزلت آن... فرد در آن حالت نه با اكراه بلكه با اشتياق به اطاعت پرداخته و نقش بندگياش را ايفا ميكند.
— 590 —
فايده ششم: فیرد به واسطه طريقت، مقام توكل و مرتبه تسیليم و درجیه رضیا را ی كه مدار واقعي ذوق حقيقي، آرامش واقعي، لذت بيدرد، و انسيتي بيوحشت است ی كسب ميكند.
فايده هفتم: انسان به واسطه اخلاص كه مهمترين شرط و نتيجه سلوك در طريقت است از رذائلي چون شرك خفي و ريا و تصنّع رها شده و به واسطه تزكيه نفس ی كه ماهيت عملي طريقت را تشكيل ميدهد ی از مهالك نفس اماره و منيّت رهايي مييابد.
فايده هشتم: انسان با توجه و حضور الهي و نيات محكم ی كه به واسطه ذكر قلبي و تفكر عقلي در طريقت كسب مينمايد ی عادات خويش را به عبادت تبديل كرده و به رفتارهاي دنيوي خود نقش اعمال اخروي ميزند و از سرمايه عمرش به خوبي بهره ميبرد؛ لذا دقايق عمر خويش را به دانههايي تبديل ميكند كه سنبلههاي آخرت را نتيجه خواهد داد.
فايده نهم: فايده ديگر طريقت اين است كه انسان با سلوك قلبي و مجاهده روحي و پيشرفتهاي معنوي براي انسان كامل شدن تلاش ميكند، يعني ميخواهد مؤمن حقيقي و مسلمان كامل شود، به عبارت ديگر ميكوشد حقيقت ايمان و اسلام را كسب كند نه اين كه فقط صورتي از آن را به دست آورد، فرد در اين عالم و به عنوان نماينده اين عالم با طريقت، مستقيماً عبد و بنده و مخاطب و دوست و خليل و آيينه خالق ذوالجلال كائنات ميشود و نشان ميدهد كه انسان در تقويم احسن آفريده شده است، او رجحان بني آدم بر ملائكه را به اثبات رسانده، و با بالهاي ايماني و عملي شريعت در مقامات عالي پرواز ميكند، و در اين دنيا ناظر سعادت ابدي شده و وارد حيطه سعادت ميگردد.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى الْغَوْثِ اْلاَكْبَرِ فِى كُلِّ الْعُصُورِ وَ الْقُطْبِ اْلاَعْظَمِ فِى كُلِّ الدُّهُورِ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ الَّذِى تَظَاهَرَتْ حِشْیمَةُ وَلاَيَتِهِ وَ مَقَامُ مَحْبُوبِيَّتِهِ فِى مِعْرَاجِهِ وَ اِنْدَرَجَ كُلُّ الْوَلاَيَاتِ فِى ظِلِّ مِعْرَاجِهِ وَ عَلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ اَجْمَعِيینَ آمِيینَ وَ الْحَیمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِيینَ
— 591 —
ضميمه
(اين ضميمه مختصر اهميت مفصلي دارد و براي همه سودمند است.)
راههايي كه به حضرت حق ميرسند بسيار زياد است. همه راههاي حق مأخوذ از قرآناند، ليكن برخي از راههاي طريقت نسبت به راههاي ديگر، كوتاهتر، سالمتر و عامتر ميباشند. در ميان راههاي مذكور راهي كه من براساس فهم قاصرم از قرآن دريافتم طريق «عجز و فقر و شفقت و تفكر» است.
آري، عجز نيز مانند عشق طريقيست و احتمالاً سالمتر از آن ميباشد كه با طريق عبوديت تا محبوبيت پيش ميرود.
فقر نيز فرد را به اسم رحمان ميرساند.
شفقت نيز راهيست مانند عشق و حتي بُرنده تر و فراخ تر از آنكه فرد را به اسم رحيم ميرساند.
تفكر هم مانند عشق است و شايد غنيتر و درخشانتر هم باشد كه انسان را به اسم حكيم ميرساند.
اين طريق مانند طريقتهاي خُفيه نبوده و همچون "لطائف عشره" نيست كه داراي ده خطوه باشد يا مانند طريق جهريه نيست كه شامل هفت گام "نفوس سبعه" بوده و به سوي هفت مرتبه برداشته شود. اين طريق عبارت از چهار خُطوه است. اصولاً بيش از طريقت، حقيقت و شريعت است. اميدوارم اشتباه برداشت نشود. منظور ما اين است كه فرد در برابر حضرت حق به عجز و فقر و قصور خود پي ببرد؛ نه اينكه داراي آنها باشد يا داشتن آنها را به مردم نشان دهد. اوراد و اذكار اين طريقِ كوتاه تبعيت از سنت، به جا آوردن فرائض و ترك گناهان كبيره و مخصوصاً اقامه نماز توأم با تعديل اركان و خواندن تسبيحات بعد از نماز است.
— 592 —
آيه
﴿ فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ ﴾
(نجم: ٣٢) به خطوه نخست اشاره دارد.
آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
(حشر:١٩) به خطوه دوم اشاره ميكند
آيه
﴿ مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ ﴾
(نساء: ٧٩) به سومين خُطوه اشاره دارد. و آيه
﴿ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ﴾
(قصص: ٨٨) به خطوه چهارم اشاره ميكند، توضيح مختصر اين چهار گام چنين است:
در خُطوه نخست همچنان كه آيه فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ اشاره دارد بحث از تزكيه نكردن نفس است، زيرا انسان برحسب فطرت و نهادش نفس خويش را دوست دارد و شايد بتوان گفت در مرتبهي اول و بالذات فقط ذات خود را دوست دارد و همه چيزهاي ديگر را فداي نفساش ميكند. او نفس خود را چنان كه شايسته معبود است ستايش ميكند؛ به همين ترتيب به نحوي كه شايسته معبود است نفس خود را از همه عيوب تنزيه و تبرئه مينمايد. تا آنجا كه بتواند قصورها را شايسته خود نميبيند و قبول نميكند. به شدت از خود دفاع كرده به طرزي كه گويا نفس خود را ميپرستد. حتي اجزا و استعدادي را كه در فطرتش به وديعه نهاده و براي حمد و تسبيح معبود حقيقي به او دادهاند صرف نفس خود كرده و مظهر سرّ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ ميگردد. خود را ميبيند به خود اعتماد كرده و خود را ميپسندد. در اين مرتبه و خطوه، تزكيه و تطهير نفس اين است كه آن را تزكيه و تطهير نكنيد.
در خطوه دوم همچنان كه آيه
وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ
درس ميدهد نفس خود را فراموش كرده و از خود بيخبر است. اگر به مرگ فكر كند آن را به ديگران نسبت ميدهد. اگر فنا و زوال ببيند مرتبط با خويش نميداند، فراموش كردن خويش هنگام خدمت و دشواري، انديشيدن به خود صرفاً هنگام اخذ دستمزد و لذت بردن، و لزوم حضور در حين اجرت، همه از مقتضيات نفس اماره است. تزكيه و تطهير و تربيت نفس در اين مقام، عكس اين حال است. يعني فراموش نكردن در مرحله نسيان نفس. به عبارت ديگر در لذتها و حرصها و طمعها نينديشيدن به نفس و در موت و خدمت، فكر كردن به نفس.
— 593 —
در خطوه سوم همچنان كه آيهي
﴿ مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ ﴾
ميآموزد مقتضاي نفس اين است كه خوبي را همواره از خود دانسته و دچار فخر فروشي و عُجب ميشود. فرد در اين خطوه بايد در نفس خويش فقط قصور و نقص و عجز و فقر را ببيند و دريابد كه همه محاسن و كمالات، نعمتهايي هستند كه از سوي فاطر ذوالجلال به او احسان شدهاند، لذا ميفهمد كه به جاي فخر، شكر؛ و به جاي مدح و ستايش، حمد بايد باشد. تزكيه نفس در اين میرتبه براسیاس سیرّ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا اين است كه كمال خويش را در بي كمالي، و قدرت خويش را در عجز و غناي خويش را در فقر بداند.
در خطوه چهارم همچنان كه آيهي
﴿ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ﴾
درس ميدهد نفس خود را آزاد و مستقل و بالذات موجود ميداند، لذا ادعاي نوعي ربوبيت ميكند. در برابر معبودش عصياني خصمانه را در پيش ميگيرد. با درك اين حقيقت از حالت فوق نجات مييابد: هرچيز در نفس خويش با معناي اسمياش فاني، مفقود، حادث و معدوم است، اما با معناي حرفياش و به لحاظ آيينهداري اسماي صانع ذوالجلال و به اعتبار وظيفه، شاهد، مشهود، واجد و موجود است. در اين مقام تزكيه و تطهير او اين است كه بداند در وجودش عدم و در عدمش وجود هست، يعني اگر او خود را بشناسد و بداند كه داراي وجود است، به قدر همه عالم در ظلمات عدم است؛ به عبارت ديگر اگر به وجود شخصياش اعتماد كرده و از موجد حقيقي غفلت كند نور وجودياش را ی كه شخصيست و به اندازه روشنايي يك كرم شب تاب ی در ظلمات بيپايان عدم و در ميان فراقها مييابد و خفه ميشود، اما اگر منيّت را ترك كند و ببيند كه نفس او ذاتاً هيچ بوده و در واقع آيينهييست كه موجد حقيقي در آن تجلي كرده است، همه موجودات و وجودي بينهايت را كسب خواهد نمود، زيرا قلبي كه ذات واجب الوجودي را كه همه موجودات جلوهي اسماي اويند يافت، هر چيزي را خواهد يافت.
— 594 —
خاتمه
توضيح چهار خُطوهي طريق "عجز و فقر و شفقت و تفكر" در بيست و شش كلام ی كه شامل علم حقيقت و حقيقت شريعت و حكمت قرآن ميباشد ی آمده است. در اينجا فقط به يكي دو نقطه مختصر اشاره ميكنيم:
آري، اين راه كوتاهتر است، زيرا داراي چهار گام مي باشد. اگر عجز دست از نفس بردارد مستقيماً دست در دست قدير ذوالجلال خواهد گذاشت؛ در حالي كه برندهترين راه كه عشق است وقتي دست از نفس بكشد به معشوق مجازي وصل ميشود. بعد از زوال اوست كه به سمت محبوب حقيقي ميرود.
همچنين اين راه سالمتر است، زيرا در اين مسير خبري از شطحيات و ادعاهاي بلند پروازانه نفس نيست. چون فرد در نفس خود جز عجز و فقر و قصور چيز ديگري نمييابد كه پا از گليمش درازتر كند.
نيز اين طريق عموميتر بوده و جادهي كبراست، زيرا مانند پيروان وحدت وجود مجبور نيست براي كسب حضور دائمي، كائنات را محكوم به نيستي گمان كند و حكم نمايد كه "لا مَوْجُودَ إلّا هو"؛ و مانند وحدت شهوديها هم اجباري ندارد كه براي حضور دائمي، تخيل كند كائنات در حبس نسيان مطلق محبوس است و ناچیار بگويد "لا مَشْهُودَ إلّا هو" . از آنجا كه قرآن در وضوح كامل كائنات را از نيستي و حبس عفو فرموده او نيز بايد صرف نظر كرده و موجودات را از خدمتي كه به حساب خويش دارند عزل نمايد و به حساب فاطر ذوالجلال به خدمت در آورده و در وظيفه مظهريت و آيينهداري اسماي حسنايِ او به كار گيرد و با نظر معناي حرفي به آنها نگاه كرده از غفلت مطلق خارج شده و وارد حضور دائمي شود و در هر چيز راهي به سوي حضرت حق بيابد.
خلاصه: بايد موجودات را از خدمت به حساب خود موجودات عزل كرده و با معناي اسمي به آنها ننگريست.