مکتوبات
— 442 —

مسأله نخست كه رساله نخست است

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
إِن كُنتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ
ثانياً: اينك تعبير يكي از خواب‌هاي قديمي‌تان را از من درخواست مي‌كنيد كه سه روز بعد از ديدار سه سال پيش‌مان تعبير شده و تأويلش آشكار گرديده بود. آيا امروز حق دارم درباره آن رؤياي زيبا و مبارك و بشارت دهنده كه دست‌خوش مرور زمان شده و معنايش را آشكار كرده چنين بگويم:
نه شبم نه شب پرستم من
غلام شمسم از شمس مي‌گويم خبر
آن خيالاتي كه دام اولياست
عكس مهرويان بوستان خداست
آري برادر! با تو عادت كرده‌ايم كه درباره درس حقيقت محض مذاكره كنيم. موضوع بحث كردن خواب‌هايي كه درهايشان رو به خيالات گشوده است، آن هم به
— 443 —
صورت تحقيقي، با مشرب تحقيق مناسبت تام ندارد، لذا پيرامون آن حادثه نوميه جزيي شش نكته حقيقي، علمي و اصولي را درباره خواب كه برادر كوچك مرگ است طبق اشارت‌هاي قرآني بيان مي‌كنيم. در مورد هفتم هم تعبير مختصر خواب تو را خواهيم گفت.
نكته نخست: يكي از پايه‌هاي اصلي سوره يوسف رؤياي يوسفيه است، و بسياري از آيات قرآن مانند آيه
﴿ وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا ﴾
(نبأ: ٩) نشان مي‌دهند كه در خواب و رؤيا حقايق مهم پوشيده‌يي وجود دارد.
نكته دوم: اهل حقيقت طرفدار اعتماد به خواب و رؤيا و تفأل با قرآن نيستند، زيرا قرآن حكيم غالباً و به شدت به اهل كفر مي‌تازد. در تفأل، اگر شدت آيات در برابر كافر براي تفأل زننده در آيد مأيوس كننده خواهد بود و قلب او را مشوش مي‌كند؛ هم‌چنين گاه با اين‌كه رؤيا خير است اما چون به عكس حقيقت ديده شده از آن تلقي شر مي‌شود و موجب يأس و ناميدي مي‌گردد، به قدرت معنوي صدمه مي‌زند و موجب سوء ظن خواهد شد. بسياري از خواب‌ها داراي صورتي ترسناك، زيان‌بار و ملوّث‌اند اما تعبير و معناي‌شان خيلي خوب است. يافتن نسبت ميان صورت خواب و معناي حقيقي آن كار هر كس نيست، لذا اين كار موجب تقلاي بيهوده و يأس و تكدر خاطر مي‌شود.
صرفاً بدين دليل بود كه مانند اهل حقيقت و هم‌چون امام رباني در آغاز گفتم "نه شبم نه شب پرستم‌‌."
نكته سوم: در حديث صحيح آمده است كه يك جزء از چهل جزء نبوت به صورت رؤياي صادقه در خواب ظاهر مي‌گردد. پس معلوم مي‌شود رؤياي صادقه هم حق است و هم به مسؤوليت‌هاي نبوّت تعلق دارد. بيان نكته سوم را كه بسيار مهم و طولاني و عميق است و با نبوت ارتباط دارد به زمان ديگري موكول مي‌كنيم و فعلاً به آن نمي‌پردازيم.
نكته چهارم: رؤيا سه نوع است. دو نوع آن به تعبير قرآن أَضْغاثُ آَحْلامِ است و ارزش تعبير ندارد. اگر معنا هم داشته باشد اهميتي ندارد. يا قوه خيال بر اثر انحراف مزاج و نسبت به بيماري شخص تركيب و تصويري پديد مي‌آورد يا حوادث
— 444 —
مهيجي كه در طول روز يا پيش‌تر حتي يكي دو سال پيش در همان ساعت برايش اتفاق افتاده توسط قوه خيال يادآوري و تعديل و تصوير مي‌گردد و شكل ديگري به خود مي‌گيرد. اين دو قسم، أَضْغاثُ آَحْلامِ اند و ارزش تعبير ندارند.
نوع سوم، رؤياي صادقه است؛ كه در آن، لطيفه رباني موجود در ماهيت انسان پس از آن‌كه حواس مرتبط با عالم شهادت متوقف و تعطيل مي‌شوند، نسبتي با عالم غيب مي‌يابد و منفذي بدان سو مي‌گشايد. از آن منفذ حوادثي را مشاهده مي‌كند كه قرار است وقوع يابند؛ و با يكي از جلوه‌هاي لوح محفوظ و نمونه‌يي از مكتوبات قدريه مواجه مي‌شود و برخي از وقايع حقيقي را مي‌بيند. در اين وقايع گاه خيال تصرف مي‌كند و لباس صورت مي‌پوشاند. اين قسم از رؤيا انواع و طبقات بسياري دارد. در مواقعي همان‌طور تعبير مي‌شود كه ديده شده بود؛ گاه زير پرده‌يي نازك مشاهده مي‌شود و برخي اوقات نيز با پرده‌يي ضخيم پوشيده شده است.
در حديث شريف آمده است كه رؤياهاي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در آغاز دوره پيامبري به روشنايي صبح ظاهر و آشكار بود و درست تعبير مي‌شد.
نكته پنجم: رؤياي صادقه ظهور زياد حس قبل از وقوع است. حس قبل از وقوع هم كم و بيش در همه وجود دارد. حتي در حيوانات هم هست، حتي من زماني آن (حس قبل از وقوع) را علاوه بر حواس شناخته شده‌ي ظاهري و باطني، به عنوان دو حس ديگر به نام‌هاي «سائقه و شائقه» همان‌طور كه در انسان و حيوان حواس «سامعه و باصره» هست را علماً يافته بودم. اهل ضلالت و فيلسوفان، آن حواس غير مشهور را به خطا و به طرز احمقانه‌يي "گرايش طبيعي" مي‌نامند. حاشا! اين گرايش طبيعي نيست؛ بلكه قَدَر الهي با نوعي الهام فطري انسان و حيوان را سوق مي‌دهد. برخي از حيوانات مانند گربه وقتي نابينا مي‌‌شوند با همان سوق قَدَر الهي به راه مي‌افتند و گياهي را كه علاج‌شان است پيدا كرده، به چشم خود مي‌مالند و بهبود مي‌يابند.
هم‌چنين وجود لاشه‌هاي حيواني با فاصله يك روز به پرندگان گوشت خواري مانند عقاب ی كه در حكم مأموران بهداشت روي زمين هستند و موظف به از ميان
— 445 —
برداشتن لاشه حيوانات وحشي مي‌باشند ی به واسطه سوق تقدير الهي و الهامي برخاسته از حس قبل از وقوع و سائقه (جهت دهي) الهي اطلاع داده مي‌شود؛ در نتيجه حيوانات مذكور لاشه‌هاي فوق را مي‌يابند.
نيز زنبور تازه به دنيا آمده در حالي كه عمري يك روزه دارد مسافتي يك روزه را در هوا طي مي‌كند و بي آن‌كه مسير خود را گم كند با همان گرايش تقدير الهي و سائقه الهامي به لانه خود باز مي‌گردد. حتي براي همه بارها اتفاق افتاده است كه وقتي درباره فردي صحبت مي‌كنند در يك لحظه در باز شده و همان فرد به نحوي فوق حدس و گمان وارد مي‌گردد. از ضرب المثل هاي كردي است كه:
نَافِ گُرْبِينَه پَالاَنْدَارْ لِى وَرِينَه
يعني وقتي از گرگ صحبت مي‌كني چماق را آماده كن و بزن؛ چون گرگ مي‌آيد. به عبارت ديگر لطيفه ربانيِ موجود در انسان به واسطه حس قبل از وقوع آمدن آن فرد را اجملاً احساس مي‌كند. ليكن چون درك و شعور عقل پي به موضوع نبرده، نه به قصد كه بي‌اختيار انسان را به بحث از فرد مورد نظر سوق مي‌دهد. اهل فراست مي‌گويند اين قبيل حالات گاه مانند كرامت حاصل مي گردد. زماني اين نوع حساسيت در من فراوان بود. خواستم آن را قاعده‌مند كنم اما توانش را نيافتم و نتوانستم. اين حس، يعني حس قبل الوقوع در كساني كه اهل صلاح‌اند و به خصوص در كساني كه اهل ولايت‌اند به طرز پيش‌رفته‌تري ظاهر مي‌شود و آثار خود را به صورت كرامت نشان مي‌دهد.
همه‌ي عوام نيز مي‌توانند مظهر نوعي ولايت شوند؛ طوري كه مانند اوليا در رؤياي صادقه حقايق غيبي و مربوط به آينده را ببينند. آري، هم‌چنان كه خواب براي عوام به لحاظ رؤياي صادقه بودن در حكم مرتبه‌يي از ولايت است براي عموم نيز مانند تماشاگه يك سينماي زيبا و باشكوه رباني‌ست. امّا كسي كه داراي اخلاق نيكوست در سر نيز افكار زيبا مي‌پروراند. كسي كه داراي افكار زيباست الواح زيبا را خواهد ديد. بد اخلاقان بد مي‌انديشند لذا الواح زشتي خواهند ديد. هم‌چنين خواب براي هر كسي در عالم شهادت پنجره‌يي رو به عالم غيب است. و عرصه‌ي بي‌پاياني براي انسان‌هاي مقيد و فاني؛ تماشاگهي كه در آن گذشته و آينده در حكم حال است و مظهر نوعي بقا مي‌باشد. نيز محل استراحت ذي روحاني‌ست كه
— 446 —
مشقت ديده و زير بار مسؤوليت‌هاي زندگي له شده‌اند. به دليل همين اسرار است كه قرآن حكيم با آياتي چون
﴿ وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا ﴾
حقيقت خواب را با اهميت تعليم مي‌دهد.
ششمين و مهم‌ترين نكته: رؤياي صادقه در من به درجه حق اليقين رسيده است و با تجربه‌هاي زيادي كه داشته‌ام حجت قاطعي برايم شده كه قَدَر الهي بر همه چيز احاطه دارد. آري، اين رؤياها مخصوصاً در اين چند سال برايم به درجه‌يي رسيده‌اند كه به قطع مي‌دانم مثلاً كوچك‌ترين واقعه‌يي كه فردا با آن مواجه خواهم شد يا بي‌ارزش‌ترين معامله و حتي عادي‌ترين گفتگويم نگاشته شده و پيش از وقوع، معين گرديده لذا با ديدن‌شان در شب، آن‌ها را نه با زبان كه با چشم مطالعه مي‌كنم. نه يك بار نه صدبار بلكه هزار بار اتفاق افتاده است افرادي يا مسائلي كه اصلاً فكرشان را هم نمي‌كرده‌ام درخواب ديده‌ام و صبح روز بعد با اندك تفاوتي تعبيرشده‌اند. معلوم مي‌شود جزيي‌ترين حوادث پيش از وقوع، هم مقيد و هم مكتوب شده‌اند. پس تصادفي در كار نيست و رويدادها بي‌حساب و كتاب، و بي‌نظم رخ نمي‌دهند.
هفتم: تعبير خواب زيبا و مبارك و بشارت دهنده تو براي ما و قرآن واقعه بسيار نيكويي‌ست. گذشت زمان خواب تو را تعبير كرد و مي‌كند و نيازي به تعبير ما باقي نمي‌گذارد. تعبير آن تاحدودي زيبا و دل‌نشين بوده است. اگر توجه كني خواهي فهميد. ما فقط به يكي دو نقطه از آن اشاره مي‌كنيم، يعني حقيقتي را بيان خواهيم كرد. واقعه‌هايي از نوع حقيقت رؤياي تو تمثلات آن حقيقت‌اند. به اين ترتيب كه عرصه وسيعي كه ديده‌يي جهان اسلام است. مسجدي هم كه در انتهاي آن بوده ولايت اسپارتاست. منظور از آب آلوده و گل آلود اطراف آن نيز باتلاق بدعت‌ها و عطالت‌ها و بي‌بند و باري‌هاي اين زمان است. اين‌كه تو به سلامت و بدون آلودگي و به سرعت به مسجد رسيده‌يي اشاره بر اين مطلب دارد كه پيش از ديگران به وظيفه خدمت به قرآن خواهي پرداخت و قلبت از اوضاع زمانه آسيب نخواهد ديد. جماعت اندك در مسجد هم حاملان "كلام‌ها"، كساني مانند حقي، خلوصي، صبري، سليمان، رشدي، بكر، مصطفي، علي، زهدي، لطفي،
— 447 —
خسرو، و رأفت‌اند. تريبون كوچك اشاره است به روستاي كوچكي مانند بارلا. صداي بلند نيز به قوت و سرعت انتشار "كلام‌ها" اشاره دارد. مقامي كه در صف اول به تو اختصاص داده بودند جايگاهي‌ست كه از عبدالرحمان برايت خالي مانده است. اشاره و حقيقت اين‌كه جماعت مذكور مانند گيرنده بي‌سيم خواهان تعليم دروس به همه مردم جهان هستند نيز ان شاء الله در آينده به طور كامل تحقق مي‌يابد. هر چند افراد اين جماعت امروز چون هسته هايي كوچك اند اما در آينده به توفيق الهي درخت عاليه‌يي خواهند شد و چون مركز بي‌سيم عمل خواهند كرد. جوان كم سن و سال عمامه به سر نيز كسي‌ست كه نامزد پيوستن به جمع ناشران و طلبه‌ها مي باشد كسي كه دوش به دوش خلوصي حركت مي‌كند و شايد از او سبقت هم بگيرد. من برخي را حدس مي‌زنم ولي نمي‌توانم حكم قطعي بدهم. جوان مذكور شخصي‌ست كه با قدرت ولايت وارد عرصه مي‌شود. جوانب ديگر را تو از طرف من تعبير كن.
صحبت مفصل با دوستاني چون تو شيرين و دل‌نشين است به همين دليل در مورد موضوعي مختصر چنين طولاني صحبت كردم؛ شايد هم زياده‌روي كرده باشم. اما چون با نيت اشاره به نوعي تفسير آيات قرآنيِ مربوط به خواب شروع كردم ان شاء الله زياده‌روي‌ام عفو مي‌شود يا زياده‌روي محسوب نخواهد شد.
— 448 —

رساله دوم كه مسأله دوم است

(اين متن براي حل يك مناقشه مهم و از ميان برداشتن آن، نوشته شده است؛ مناقشه درباره حديثي‌ست كه مي‌گويد حضیرت موسي (ع) بر چشیم حضیرت عیزرائيل سيلي زد.)
در "اگيردير" شاهد مناقشه‌يي علمي بودم. مناقشه‌يي كه پرداختن به آن مخصوصاً در اين زمان خطا و اشتباه است. من حتي اطلاعي از آن نداشتم. از من هم سؤال شد. در كتابي معتبر حديثي با علامت «ق» به من نشان دادند كه دلالت بر اتفاق شيخين داشت. پرسيدند حديث است يا نه؟ گفتم به كسي كه در چنين كتاب معتبري بر اتفاق نظر شيخين بر حديثي حكم مي‌كند بايد اعتماد كرد؛ معلوم مي‌شود حديث است، اما حديث هم مانند قرآن متشابهاتي دارد كه فقط خواص هستند كه معاني آن را در مي‌يابند. از ظاهر اين حديث هم مي‌توان احتمال داد كه از احاديث متشابه و مشكل باشد. اگر مي‌دانستم حديث مذكور مدار مناقشه شده است كوتاه جواب نمي‌دادم بلكه مي‌گفتم:
اولاْ: شرط نخست مناقشه در چنين مسايلي اين است كه با رعايت انصاف در پي يافتن حق باشيد و بدون لجبازي و عناد بحث را پيش ببريد و اصولاً بحث و مناظره مي‌بايست بين اهل آن صورت بگيرد تا موجب سوء تلقي نگردد. مناظره در صورتي براي حق مي‌شود كه اگر حق با فرد معارض باشد فرد مدعي متأثر نشود بلكه خرسند و خوشحال گردد زيرا چيزي را كه نمي‌دانسته فهميده است. بر عكس اگر حق با فرد مدعي باشد او چيز زيادي ياد نگرفته و احتمال دارد گرفتار غرور شود.
ثانياً: سبب مناقشه اگر حديث باشد بايد مراتب حديث و درجات وحي ضمني احاديثي كه بر وحي و الهام استوارند. م. و اقسام تكلمات نبوي را دانست. مناقشه درباره مشكلات حديثي آن هم در بين
— 449 —
عوام، تلاش براي به كرسي نشاندن و درست جلوه دادن سخن مانند وكلاي مدافع و اظهار فضل كردن، و يافتن دليل با ترجيح منيّت بر حق و انصاف جايز نيست. اين مسأله مطرح شده است و مدار مناقشه قرار گرفته و بر ذهن عوام الناس بيچاره تأثير سوء مي‌گذارد. عوام قادر نيستند احاديث متشابه مانند آن‌چه مطرح شده است را در ذهن خود بگنجانند لذا اگر انكار كنند نتايج وحشتناكي خواهد داشت. يعني راه براي انكار احاديث قطعي نيز كه در ذهن كوچك آن‌ها جا نمي‌گيرد هم باز مي‌شود. اگر به معناي ظاهري حديث بسنده كرده و بر آن مبنا حديث را نشر دهد باعث خواهد شد كه گمراهان آن را خرافات دانسته و اعتراض كنند. مادام كه بدون هيچ ضرورتي به صورت مضري توجه ديگران را به اين حديث متشابه جلب كرده‌اند و از طرفي تعداد اين قبيل احاديث كم نيست براي ازاله شبهات حقيقتي را بايد بيان كرد. صرف نظر از اين‌كه حديث مذكور قطعي باشد يا نباشد حقيقت فوق بايد بيان شود.
به مطالبي كه در رسايل نوشته‌ايم از جمله دوازده اصلي كه در شاخه سوم كلام "بيست و چهارم" آمده و به شاخه چهارم آن و تفصيلي كه در يكي از اساس‌هاي مقدمه ي مكتوب "نوزدهم" مبني بر تقسيمات وحي آمده اكتفا مي‌كنيم و در اين‌جا به اجمال اشاره‌يي به حقيقت مورد نظر خواهيم داشت.
ملائكه مانند انسان نيستند كه در صورتي واحد انحصار يابند، با اين‌كه داراي تشخص‌اند اما در حكم "كلي" هستند. حضرت عزرائيل (ع) ناظر بر ملائكه‌يي‌ست كه موكل قبض ارواح‌اند.
آيا حضرت عزرائيل (ع) روح كسي را كه مي‌ميرد خود شخصاً قبض مي‌كند؟ يا ياوران او اين كار را مي‌كنند؟
در اين خصوص سه ديدگاه به شرح زير وجود دارد:
ديدگاه اول: عزرائيل (ع) روح همه را قبض مي‌كند. كاري مانع انجام كار ديگر او نمي‌شود چون كه نوراني‌ست. شي نوراني به واسطه آيينه‌هاي بي‌شمار مي‌تواند بالذات در مكان‌هاي بي‌شمار حضور داشته و تمثل يابد. تمثلات شي نوراني از خصايص و ويژگي‌هاي ذات نوراني برخوردار است و عين آن به شمار مي‌رود، غير
— 450 —
آن نيست. مثال‌هاي خورشيد در آيينه‌ها، نور و گرماي خورشيد را ظاهر مي‌كنند، مثال ملكوتياني چون فرشتگان نيز در آيينه‌ها‌ي مختلفِ عالمِ مثال همين‌طورند و عين خودشان‌اند و ويژگي‌هايشان را دارا مي‌باشند، اما اينان بسته به قابليت آيينه‌ها تمثل مي‌يابند؛ هم‌چنان كه حضرت جبرائيل (ع) در ميان صحابه به صورت "دِحيِه" ديده شد در همان لحظه در هزاران جا به صورت‌هاي مختلف حضور داشت و در عين حال در برابر عرش اعظم با بالهايي باشكوه و به گستردگي شرق تا غرب سجده مي‌كرد. او در هر جا بسته به قابليت مكان تمثل يافته و در يك آن در هزاران جا حضور داشت.
طبق اين ديدگاه اين‌كه مثال انساني و جزييِ ملك الموت كه هنگام قبض روح در آيينه انسان تمثل مي‌يابد در معرض سيلي پيامبر اولو العزمي مانند حضرت موسي (ع) ی كه دارنده حدت و جلال بود ی قرار گيرد و اين‌كه چشم صورت مثالي ملك الموت را كه به منزله لباس اوست در آورد نه محال، نه فوق العاده و نه امري غيرمعقول است.
ديدگاه دوم: ملائكه عظامي چون حضرت جبرائيل، حضرت ميكائيل و حضرت عزرائيل هر يك حكم ناظري عمومي را دارند. آن‌ها ياوراني از نوع خود، شبيه خود و البته كوچك‌تر از خود دارند. اين ياري كنندگان نسبت به انواع مخلوقات جداگانه‌اند. آن‌كه روح صالحان
يكي از اولياي بزرگ در منطقه ما كه "سيدا" خوانده مي‌شد در سكرات مرگ بود. ملك الموت كه موكل قبض روح اولياست بر بالينش آمد. سيدا فريادكنان از درگاه الهي تقاضا مي‌كند و مي‌گويد:"من طلبه‌هاي علوم ديني را بسيار دوست دارم. تمنا مي‌كنم كسي از طايفه مخصوصي كه موكل قبض روح طلاب علوم ديني هستند جان مرا بستاند." كساني كه كنار او نشسته بودند شاهد ماجرا بوده‌اند.
را قبض مي‌كند كسي‌ست و آن‌كه جان اهل شقاوت را مي‌گيرد كس ديگري، هم‌چنان كه آيات
﴿ وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا ٭ وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا ﴾
(نازعات: ١ ی٢)
اشاره دارند "قبض كنندگان روح طايفه طايفه‌اند." طبق اين ديدگاه حضرت موسي (ع) با جلال فطري و جلادت خُلقي و جايگاه خاصي كه نزد حضرت حق
— 451 —
داشت نه بر چهره حضرت عزرائيل (ع) كه بر پيكر مثالي يكي از ياوران او سيلي نواخت و اين امري به غايت معقول است.
حتي در مملكت ما فردي جسور و بي باك هنگام مرگ، ملك الموت را مي‌بيند و مي‌گويد: "در ميان رختخواب سراغم آمده‌يي!" آن‌گاه بر مي‌خيزد سوار بر اسب مي‌شود شمشير به دست مي‌گيرد و او را به مبارزه مي‌خواند، سپس مردانه بر روي اسب مي‌ميرد.
سوم: همان‌طور كه در اساس چهارم كلام "بيست و نهم" بيان شد و براساس دلالت احاديث شريف: "فرشتگاني هستند كه چهل هزار سر دارند و در هر سر چهل هزار زبان دارند (پس حتماً هشتاد هزار چشم هم دارند) و با هر زبان چهل هزار تسبيح مي‌گويند." آري، مادام كه فرشتگان موكلاني نسبت به انواع عالم شهادت‌اند و تسبيحات انواع مذكور را در عالم ارواح تمثيل مي‌كنند طبيعي‌ست كه چنان باشند، زيرا مثلاً كره زمين يك مخلوق است و حضرت حق را تسبيح مي‌گويد. انواعي در زمين وجود دارد كه نه چهل هزار بلكه در حكم صدها هزار سر مي‌باشند. هر نوع، صدها هزار فرد دارد كه در حكم همان صدها هزار زبان مي‌باشد و هكذا... پس معلوم مي‌شود فرشته‌يي كه موكل كره زمين است بايد چهل هزار و شايد صدها هزار سر داشته باشد. همين‌طور مي‌بايست در هر سر صدها هزار زبان داشته باشد و هكذا... براساس اين ديدگاه حضرت عزرائيل (ع) سيمايي متوجه هر فرد و چشمي ناظر بر هر كس دارد. سيلي زدن حضرت موسي (ع) حضرت عزرائيل (ع) را حاشا! كه بر ماهيت اصلي و شكل حقيقي عزرائيل (ع) نبوده و اصولاً به معني تحقير و قبول نداشتن نيز نمي‌باشد؛ موسي (ع) آرزومند بقا و دوام مسؤوليت پيامبري خود بوده، لذا بر چشمي كه نظر بر اجل او داشته و مي‌خواسته سدي در برابر خدمتش ايجاد كند سيلي زده و مي‌زند...
َّهُ أَعْلَمُبِالصَّوَابِ" "قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِندَ اللَّهِ" "لا يَعْلَمُ الغَيْبَ إلّا اللهُ
﴿ هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴾
(آل‌ عمران: ٧)
— 452 —

رساله سوم كه مسأله سوم است

(اين مسأله پاسخ ويژه، خصوصي و محرمانه به سؤالي عمومي‌ست كه همه برادرانم با زبان حیال و قسیمي از آن‌ها نيز به زبان قیال پرسیيده بودند.)
سؤال: به همه كساني كه به ديدارت مي‌آيند مي‌گويي:"از شخص من انتظار مددي نداشته باشيد و مرا فرد مبارك و مقدسي ندانيد. من هيچ مقامي ندارم؛ هم‌چنان كه يك سرباز عادي دستور سپهبد را به ديگران مي‌رساند و ابلاغ مي‌كند من هم فرامين سپهبدي معنوي را ابلاغ مي‌كنم. نيز هم‌چنان كه فردي مفلس مي‌تواند مبلغ فروشگاهي باشد كه در آن گران قيمت‌ترين الماس‌ها و جواهرات را مي‌فروشند من هم مُبلغ و جارچي يكي از فروشگاه‌هاي مقدس و قرآني هستم." در حالي كه ديداركنندگان با زبان حال مي‌گويند:"همان‌طور كه عقل و خردمان نيازمند دانش است دل و جان‌مان هم خواهان فيض بوده، روح‌مان محتاج نور است و هكذا به جهات گوناگون خواهان چيزهاي زيادي هستيم. تو را پاسخگوي نيازهايمان گمان كرديم به اين دليل به ديدارت مي‌آييم. ما بيش از عالم و دانشمند نيازمند كسي هستيم كه صاحب ولايت و همت و كمالات باشد. اگر حقيقت حال چنان باشد كه گفتي پس با آمدن به ديدارت دچار خطا شده‌ايم".
پاسخ: پنج نقطه زير را بشنويد، سپس فكر كنيد؛ آن‌گاه حكم كنيد كه ديدارتان بيهوده بوده يا مفيد:
نقطه نخست: اگر گماشته و سرباز عادي يك پادشاه، نشان و هداياي شاهانه را به نام شاه به صاحب منصبان و درجه‌داران مهم ارتش تحويل دهد و آن‌ها را وامدار خويش كند؛ و اگر صاحب منصبان و سپهبدان بگويند "ما چرا بايد خود را خوار و ذليل كنيم و نشان‌ها و هدايا را از دست او بگيريم؟" طبيعي‌ست كه كارشان ديوانگي متكبرانه‌يي تلقي خواهد شد. همان گماشته هم اگر در خارج از وظيفه‌يي كه دارد در مقابل سپهبدي قيام نكند و خود را بالاتر از او پندارد رفتارش ديوانگي ابلهانه‌يي خواهد بود؛ هم‌چنين اگر يكي از سپهبدان خرسند، با
— 453 —
فروتني و از سر تشكر و سپاسگزاري مهمان آن سرباز عادي شود و به كلبه‌اش برود؛ سرباز نيز جز تكه نان خشكي نداشته باشد و پادشاه هم اين را بداند، معلوم است كه براي خجل نشدن گماشته‌اش از مطبخ شاهانه يك سيني پر از غذا مي‌فرستد تا خدمت‌كار صادقش بتواند از مهمان محترم خود پذيرايي كند.
به همين ترتيب خدمتگزار صادق قرآن حكيم نيز هر قدر هم كه عادي باشد به نام قرآن و بدون ملاحظه، فرامين خداوند را به افراد سرشناس ابلاغ مي‌كند و جواهرات گران قيمت قرآن را به كساني كه از روح‌هاي والايي برخوردارند نه با ذلت و خواري كه با افتخار و بي‌نيازي مي‌فروشد. افراد مذكور هر قدر هم كه بزرگ و سرشناس باشند نمي‌توانند با خدمتكار عادي‌اي كه گفتيم و در حال ايفاي مسؤوليت‌اش است با تكبر برخورد كنند. خدمتكار فوق نيز در مراجعت آنان به او، نمي‌تواند هيچ دليلي براي ابراز غرور بيابد لذا از حد خود تجاوز نمي‌كند. اگر برخي از مشتريان آن گنجينه قدسي با نظر ولايت به آن خدمتكار بيچاره بنگرند و او را بزرگ بپندارند اين البته از شأن و منزلت رحمت قدسي حقيقت قرآن خواهد بود كه براي خجل نشدن خادمش بدون اطلاع و دخالت او از گنجينه خاص الهي كاري مي‌كند كه به آن‌ها مدد رسيده و ياري‌شان كرده مستفيض‌شان نمايد.
نقطه دوم: امام رباني مجدد الف ثاني احمد فاروقي (رض) گفته است: «ظهور و بروز فقط يك مسأله از حقايق ايمان نزد من بر هزاران ذوق و كرامت ترجيح دارد. نيز غايت و نتيجه تمام طريقت‌ها ظاهر و آشكار كردن حقايق ايمان است.» مادام كه اين قهرمان طريقت چنين حكم مي‌كند، پس "كلام‌ها" كه حقايق ايماني را آشكارا و با كمال وضوح بيان مي‌دارند و سرچشمه آن‌ها اسرار قرآني‌ست مي‌توانند نتايج مطلوب از ولايت ارائه دهند.
نقطه سوم: يازده سال پيش ضربه‌هاي سهمگيني بر سر سعيد قديمي وارد آمد تا به قضيه "؟؟" فكر كرد. خود را در باتلاق گل آلودي ديد. كمك خواست؛ درجستجوي راه نجات و نجات دهنده‌يي بر آمد. راه‌ها را مختلف و متعدد ديد و مردد ماند. به كتاب "فتوح الغيب" شيخ گيلاني (رض) كه غوث اعظم است تفألي زد؛ اين عبارت آمد:
اَنْتَ فِى دَارِ الْحِكْمَةِ فَاطْلُبْ طَبِيبًا يُدَاوِى قَلْبَكَ
— 454 —
عجيب است كه من در آن زمان عضو دارالحكمة الاسلاميه بودم و گويا چون حكيمي مي‌خواستم زخم‌هاي مسلمانان را مداوا كنم. اين در حالي بود كه خودم از همه بيش‌تر نيازمند معالجه بودم. بيمار ابتدا بايد به وضعيت خود رسيدگي كند آن‌گاه به بيماران ديگر بپردازد.
آري، حضرت شيخ به من گفت:"تو خود بيماري، طبيبي براي خود بياب!" من هم گفتم:"تو طبيبم شو!" خود را مخاطب او قرار دادم و كتابش را طوري مطالعه كردم كه گويا به من خطاب مي‌كند. البته مطالب كتاب او بسيار شديد بود؛ غرورم را به طرز دهشت انگيزي در هم مي‌شكست. جراحي شديدي در نفسم به عمل آورد. نتوانستم مقاومت كنم؛ كتاب را در حالي كه خود را مخاطبش مي‌دانستم تا نيمه خواندم؛ و نيمه كاره رها كردم. كتاب را در قفسه گذاشتم. اما بعد دردهاي ناشي از عمل جراحي شفادهنده به پايان رسيد و زمان لذت بردن شد. در آن مقطع كل كتاب استاد اولم را خواندم و بسيار بهره بردم. مناجات و اوراد او را شنيدم و كامل مستفيض شدم.
سپس كتاب "مكتوبات" امام رباني را ديدم و به دست گرفتم. خالصانه تفألي زدم و آن را گشودم. عجيب است كه در كل مكتوبات فقط در دو جا لفظ بديع الزمان به كار رفته است. هر دو مكتوب در مقابلم گشوده شد. نام پدرم ميرزا بود و ديدم در بالاي آن دو مكتوب نوشته شده بود «نامه به ميرزا بديع الزمان». گفتم "سبحان الله" اين نامه‌ها خطاب به من است. در آن زمان يكي از القیاب سعيد قديمي «بديع الزمان» بود. در حالي كه من جز بديع الزمان همداني كه در سال ٣٠٠ هجري به اين لقب شهرت داشت فرد ديگري را نمي‌شناختم. معلوم مي‌شود در زمان امام رباني هم بديع الزماني بوده كه امام به او دو نامه نوشته بود. حال و روز آن فرد به وضعيت من شباهت داشته كه دو نامه مذكور را دواي دردم يافتم. امام رباني هم‌چون دو نامه مذكور در بسياري از نامه‌هاي ديگرش نيز با اصرار توصيه مي‌كند «قبله واحد برگزين! » ؛ يعني استادي انتخاب و پشت سر او حركت كن و سرگرم ديگري نشو. اين مهم‌ترين توصيه او با استعداد و احوال روحي من موافق نيفتاد. هر چه انديشيدم به پيروي از اين يا آن يا آن ديگري بپردازم به نتيجه نرسيدم و متحير و سرگردان ماندم. در هر كدام از آن‌ها خصايص جذابي وجود داشت و من
— 455 —
مي‌توانستم به يكي از آن‌ها اكتفا كنم. در همان مقطع كه در تحير بودم به واسطه رحمت حضرت حق اين حقيقت بر دلم الهام شد: سر سلسله همه اين طُرُق مختلف و منبع همه اين جُوي‌ها و خورشيد همه اين سياره‌ها قرآن حكيم است. قبله واحد حقيقي در قرآن است. پس عالي‌ترين مرشد و مقدس‌ترين استاد هموست. به قرآن پناه بردم. استعداد ناقص و پريشانم البته نمي‌تواند فيض آن مرشد حقيقي را ی كه در حكم آب حيات است ی مصّ كند و مستفيض شود اما اين فيض و آب حيات را بسته به درجات اهل دل و صاحبان حال باز به واسطه فيض خودش مي‌توانيم نشان دهيم. پس "كلام‌ها" و نورهايي كه منبعث از قرآن‌اند در واقع فقط مسائل علميِ عقلي نيستند بلكه مسايل ايمانيِ قلبي و روحي و حالي بوده و در حكم معارف عالي و ارزشمند الهي هستند.
نقطه چهارم: افرادي از صحابه و تابعين و تبعِ تابعين ی كه داراي بالاترين مرتبه ولايت كبرا هستند ی سهم تمام لطايف خود را از خود قرآن دريافت كرده‌اند و قرآن نيز براي آن‌ها مرشدي حقيقي و كافي بوده است. اين حقيقت نشان مي‌دهد هم‌چنان كه قرآن حكيم حقايق را همواره بيان مي‌دارد فيوضات ولايت كبرا را نيز به كساني كه شايستگي دارند افاضه مي‌نمايد.
آري، عبور از ظاهر به حقيقت به دو صورت زير ممكن است:
صورت اول: وارد شدن به برزخ طريقت، قطع مراتب با سير و سلوك و رسيدن به حقيقت. صورت دوم: مستقيماً بدون مراجعه به برزخ طريقت با لطف الهي رسيدن به حقيقت؛ كه اين طريق عالي و كوتاه مختص صحابه و تابعين است. پس نورهايي كه از حقايق قرآني ترشّح كرده‌اند و "كلام‌ها" كه ترجمان آن‌ها هستند مي‌توانند از ويژگي مذكور برخوردار شوند و برخوردارند.
نقطه پنجم: با پنج مثال جزيي به شرح زير نشان خواهيم داد كه "كلام‌ها" علاوه بر تعليم حقايق، وظيفه ارشاد را هم بر عهده دارند:
مثال نخست: من خود نه ده بار و صدبار بلكه هزار بار به واسطه تجربياتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه "كلام‌ها" نوري كه از قرآن نشأت مي‌گيرند، هم‌چنان كه عقل و خردم را تعليم مي‌دهند حال ايماني را نيز بر قلبم تلقين و ذوق ايمان را نصيب روحم مي‌كنند و هكذا... حتي در كارهاي دنيوي‌ام هم‌چنان كه مريد شيخي
— 456 —
صاحب كرامت براي رفع حاجاتش از شيخ خود انتظار مدد و همت دارد من نيز در حالي كه از اسرار كرامت آميز قرآن انتظار رفع حاجاتم را داشتم بارها و بارها به طريقي كه اصلاً انتظار نداشتم و اميد آن نمي‌رفت حاجاتم بر آورده شده است. دو مثال كوچك از جزئيات موضوع:
مثال كوچك اول: هم‌چنان كه در مكتوب "شانزدهم" با توضيح و تفصيل بيان شده است بر فراز درخت قطران نان بزرگي را به طرز خارق العاده به مهمانم كه سليمان نام داشت نشان دادند. ما دو روز كامل از آن عطيه غيبي تناول كرديم.
مثال كوچك دوم: مسأله‌ي به غايت كوچك و لطيفي را كه همين روزها حادث شد بيان مي كنم.
پيش از سپيده صبح به خاطرم رسيد كه از طرف من به شخصي سخناني گفته شده كه ممكن است در قلبش ايجاد وسوسه كند؛ گفتم اي كاش او را مي‌ديدم و دغدغه قلبي‌اش را از بين مي‌بردم. همان لحظه از ذهنم خطور كرد بخشي از كتابم را كه به "نيس" جزيره‌يي در درياچه اگيردير. م. برده‌اند لازم دارم و اي كاش به دستم مي‌رسيد. بعد از نماز صبح نشسته بودم كه ديدم همان فرد در حالي وارد شد كه همان بخش از كتاب را در دست داشت. به او گفتم:"آن‌چه در دست داري چيست؟" پاسخ داد:"نمي‌دانم؛ در مقابل درب كسي آن را به من داد و گفت از نيس فرستاده شده، من هم آن را گرفتم و براي شما آوردم." گفتم: فَسُبحان الله! ظاهر شدن اين فرد در چنين وقتي و فرستاده شدن آن بخش از كتاب از نيس اصلاً شبيه تصادف نيست. دادن اين بخش از كتاب در همان لحظه به فردي كه علاقمند بودم او را ببينم بي‌ترديد ياري قرآن حكيم است؛ الحمدلله گفتم و انديشيدم كسي كه كوچك‌ترين آرزوي پنهان و بي‌اهميت قلبي مرا مي‌داند حتماً به من رحم مي‌كند و پشتيبان من است پس منت دنيا برايم پشيزي ارزش ندارد.
مثال دوم: برادرزاده‌ام مرحوم عبدالرحمان هشت سالي مي‌شد كه از من جدا بود؛ آلوده اوهامات و غفلت دنيا شده بود و با اين‌ حال نسبت به من بيش از اندازه حسن ظن داشت. همتي را از من طلب مي‌كرد و مددي مي‌خواست كه در من
— 457 —
نبود و از دستم بر نمي‌آمد. ياري قرآن حكيم به دادش رسيد. كلام "دهم" را كه درباره حشر است سه ماه پيش از در گذشتش به دستش رساند. همان كلام او را از پليدي‌هاي معنوي و از اوهام و غفلت پاك كرد، طوري كه گويي به مقام ولايت رسيده است در نامه‌يي كه پيش از فوتش نوشته سه كرامت آشكار را نشان داده است. اين مطلب در اجزاي مكتوب "بيست و هفتم" درج شده، به آن‌جا مراجعه شود.
مثال سوم: يكي از طلبه‌ها و برادران اخروي‌ام كه اهل دل بود "حسن افندي بوردوري" نام داشت. او بيش از شايستگي ام به من حُسن ظن داشت و همان‌طور كه مردم از يك ولي بزرگ انتظار ياري دارند او از من طلب مدد مي‌كرد. يك بار بدون هيچ دليل و مناسبتي كلام "سي و دوم" را براي مطالعه به كسي دادم كه ساكن يكي از روستاهاي "بوردور" بود. بعد حسن افندي به خاطرم آمد و گفتم:"اگر به بوردور رفتي متن را به حسن افندي هم بده تا پنج شش روزي آن را مطالعه كند." فرد مذكور رفت و آن متن را مستقيماً به حسن افندي داد. سي چهل روز تا اجل حسن افندي باقي مانده بود. مانند فرد واقعاً تشنه‌يي كه وقتي به آب گوارايي چون آب كوثر مي‌رسد آن را رها نمي‌كند او هم كلام "سي و دوم" را رها نكرد و مدام به مطالعه و دريافت فيض از آن مخصوصاً از بحث محبت الله در موقف سوم آن پرداخت تا دواي كامل دردش را به دست آورد و فيضي را كه انتظار داشت از قطبي اعظم كسب كند در آن يافت. صحيح و سالم به مسجد مي‌رود نماز مي‌خواند و در همان‌جا روح خود را تسليم حضرت رحمان مي‌كند. (رحمة الله عليه)
مثال چهارم: به شهادت موارد موجود در مكتوب "بيست و هفتم" ياري و مدد و فيض و نوري كه خلوصي بيگ در كلام‌هاي نوراني رساله نور ی كه ترجمان اسرار قرآني‌ست ی يافت بيش از چيزي بود كه در مهم‌ترين و مؤثرترين طريقت يعني نقشبنديه وجود دارد.
مثال پنجم: برادرم عبدالمجيد بعد از درگذشت برادرزاده ام عبدالرحمان (رحمة الله عليه) و تحمل شرايط دردناك ديگر احساس پريشاني مي‌كرد. انتظار ياري و مددي معنوي از من داشت و اين چيزي بيرون از توان من بود. من
— 458 —
مكاتبه‌يي با او نداشتم اما به يك‌باره چند نسخه از كلام‌هاي مهم را براي او فرستادم. او نيز پس از مطالعه برايم نوشت:"خدا را شكر كه نجات يافتم. داشتم ديوانه مي‌شدم. هر يك از كلام‌هايي را كه فرستاده بودي براي من حكم مرشد داشتند؛ اگر چه از مرشدي جدا شدم، اما مرشدهاي متعددي يافتم و رها شدم." ديدم عبدالمجيد واقعاً وارد مسير درستي شده و از وضعيت پيشين نجات يافته است.
نمونه‌هاي فراواني مانند اين پنج مثال هستند كه نشان مي‌دهند اگر مردم مخصوصاً مستقيم و مبتني بر نياز سراغ علوم ايماني بروند و به عنوان علاجي براي زخم ها از اسرار قرآن حكيم راه حل‌هاي معنوي اخذ كنند و آن را به كار برند شكي نيست كه علوم ايماني و داروهاي روحاني مذكور براي كساني كه نياز بدان را احساس مي‌كنند و با اخلاص جدي آن را به كار مي‌بندند كافي خواهد بود. داروساز و منادي‌اي كه آن‌ها را به نمايش گذاشته و مي‌فروشد در هر حالي كه باشد، فردي عادي، مفلس يا پولدار و داراي مقام و مكنت يا اگر خدمتكار باشد تفاوت زيادي نمي‌كند.
آري، تا وقتي خورشيد هست نيازي به استفاده از روشنايي شمع باقي نمي‌ماند. مادام كه من به خورشيد اشاره مي‌كنم و آن را نشان مي‌دهم درخواست روشنايي شمع از من مخصوصاً اگر شمعي هم در كار نباشد كار بي‌معنايي‌ست و لزومي ندارد. تازه آن‌ها مي بايست با دعا و همت و كمك معنوي، مددم رسانند. اين حق من است كه از آن‌ها استمداد كنم و كمك بخواهم. قناعت كردن آن‌ها به فيض دريافتي از نورها نيز حقي‌ست كه آن‌ها به گردن دارند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلاَةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلَى آلِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ
— 459 —
(نامه‌يي مختصر و خصوصي كه مي‌تواند تتمه
مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم تلقي شود.)
برادران اخروي و طلبه‌‌هاي كوشايم خسرو افندي و رأفت بيگ! در انوار قرآني موسوم به "كلام‌ها" سه كرامت قرآني را احساس مي‌كرديم. شما هم با غيرت و شوق‌تان مورد چهارمي را به آن افزوديد. سه كرامتي كه از آن مطلع بوديم چنين است:
كرامت اول: سرعت و سهولت فوق العاده در تأليف آن. حتي مكتوب "نوزدهم" كه داراي پنج بخش مي‌باشد در دو سه روز و هر روز طي سه چهار ساعت (كه مجموعش مي‌شود ١٢ ساعت) بدون دسترسي به كتاب در باغ يا در كوهستان تأليف شد. كلام "سي‌ام" در زمان بيماري و طي پنج شش ساعت نوشته شد. بحث بهشت يا همان كلام "بيست و هشتم" در يك يا دو ساعت در باغچه سليمان كنار دره تأليف شد. من و توفيق و سليمان از اين مدت اندك براي نگارش در حيرت مانديم؛ و هكذا... هم‌چنان كه در تأليفش اين كرامت قرآني مشهود است...
كرامت دوم: در نگارش‌اش نيز سهولت و شوق و خستگي‌ناپذيري فوق العاده‌يي هست. امروز در ميان اسباب و عوامل فراواني كه موجب خستگي روح‌ها و عقول مي‌شوند يكي از اين كلام‌ها ظهور مي‌كند و در مناطق مختلفي شروع به نگارش مشتاقانه آن مي كنند. با وجود مشغله‌هاي مهم ديگر كلام‌ها را بر هر كار ديگري ترجيح مي‌دهند؛ و هكذا...
سومين كرامت قرآني: مطالعه اين مطالب نيز خسته كننده نيست. مخصوصاً اگر كسي نياز خويش را حس كرده و آن‌ها را بخواند به تدريج لذت مي‌برد و خسته نمي‌شود.
اما چهارمين كرامت قرآني كه شما آن را به اثبات رسانديد. برادري مانند خسرو كه خود را تنبل مي‌داند و پنج سال است با اين كه كلام‌ها را همواره مي‌شنيده اما
— 460 —
در كتابت‌شان هميشه سستي كرده و اين كار را آغاز نكرده است، در مدت يك ماه چهارده كتاب را بسيار زيبا و با دقت كتابت نمود و اين بي‌ترديد چهارمين كرامت از اسرار قرآن است. به ويژه او قدر و منزلت مكتوب "سي و سوم" را كه شامل سي و سه پنجره است به طور كامل دانسته كه با دقت كامل و زيبا آن‌ها را كتابت كرده است. آري، رساله مزبور قوي‌ترين و درخشان‌ترين رساله در معرفت الله و ايمان بالله است، ليكن پنجره‌هاي ابتدايي در غايت اجمال و اختصار نگاشته شده است؛ با اين حال به مرور ظهور و بروز بيش‌تر يافته درخشان‌تر مي‌‌شود. در واقع ابتداي اكثر "كلام‌ها" برخلاف تأليفات ديگر، با اجمال آغاز مي شود و به تدريج وسعت يافته نور مي‌پراكند.
— 461 —

مسأله چهارم كه رساله چهارم است

بِاسْمِهِ ٭ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ
(پاسخ سؤالي درباره يك رويداد جزيي‌ست كه موجب بيداري برادرانم مي‌شود.)
برادران عزيزم! مي‌پرسيد شب جمعه با آمدن مهماني ارجمند بي‌سبب به حريم مسجد شريف‌تان تجاوز شد؛ ماهيت اين حادثه چه بود و چرا مزاحم شما مي‌شوند؟
پاسخ: مجبورم چهار نقطه را از زبان سعيد قديمي بيان كنم. اميد كه موجب انتباه برادرانم شده و شما هم پاسخ‌تان را دريافت كنيد.
نقطه نخست: ماهيت آن حادثه‌ي خلاف قانون كه طبق سليقه و به حساب زندقه رخ داد دسيسه‌يي شيطاني و تعرضي منافقانه بود كه شب جمعه واقع شد تا موجب نگراني قلبي ما شود و دچار فتور و سستي در جماعت گردد و نگذارند من با مهمانان ديدار داشته باشم. از عجايب است كه روز پيش يعني پنجشنبه براي گردش به جايي رفته بودم. وقتي بازگشتم مار سياه و درازي كه به نظر مي‌رسيد مانند دو مار به هم چسبيده است از سمت چپم آمد و از بين من و دوستم عبور كرد. از دوستم پرسيدم آيا از اين مار ترسيدي و وحشت كردي.
ديدي؟
او گفت:
چي را؟
من گفتم:
— 462 —
اين مار وحشتناك را...
گفت:
نه، نديدم و نمي‌توانم بينم...
گفتم:
فَسُبحان الله؛ ماري به اين بزرگي را كه از ميان ما عبور كرد و رفت چه‌طور نديدي؟
در آن لحظه چيزي به ذهن‌ام خطور نكرد اما كمي بعد بر قلبم الهام شد كه "اين اشاره‌يي‌ست براي تو، توجه كن!" كمي فكر كردم و ديدم از نوع مارهايي بود كه شب‌ها مي‌بينم، يعني هر وقت مأموري به قصد خيانت نزدم مي‌آيد او را به صورت مار مي‌بينم. حتي يك بار به مدير گفته بودم: «وقتي با نيت پليد به اين‌جا مي‌آيي تو را به صورت مار مشاهده مي‌كنم؛ حواست را جمع كن!» اصولاً سلف او را بيش‌تر اوقات به همين صورت ديده بودم.
پس ماري هم كه آشكارا ديده بودم اشارتي بود مبني بر اين‌كه خيانت آن‌ها اين بار محدود به قصد و نيت نيست و صورت تجاوز عملي خواهد گرفت. تجاوز اين بار اگر چه در ظاهر كوچك بود و مي‌خواهند آن را ناچيز جلوه دهند اما آن مأمور با تشويق و همكاري آموزگاري بي‌انصاف در مسجد هنگام تسبيحات نماز به ژاندارم‌ها دستور داد "مهمانان را بياوريد!" مقصود آن‌ها هم عصباني كردن من بود. مي‌خواستند به روش سعيد قديمي در مقابل اين حركت غير قانوني و سليقه‌يي، آن‌ها را بيرون برانم. (مأمور) بدبخت ندانست شمشيري الماسين و بُرنده در زبان سعيد هست كه ريشه در نظام قرآن دارد و او با تكه چوب شكسته‌يي كه در دست دارد به دفاع نخواهد پرداخت و شمشير مذكور را اين چنين به كار خواهد گرفت. اما ژاندارم‌ها عاقل بودند و مي‌دانستند هيچ دولت و حكومتي هنگام نماز در مسجد و پيش از اتمام عبادت ديني متعرض كسي نمي‌شود؛ لذا تا پايان نماز و تسبيحات صبر كردند. مأمور مذكور به همين دليل عصباني شد و رفت و با اين ادعا كه "ژاندارم‌ها از اجراي دستور من سر باز زدند" پاسبان دشت را فرستاد.
— 463 —
اما حضرت حق مرا مجبور نمي‌كند با چنين مارهايي مشغول شوم. توصيه‌ام به برادران نيز همين است كه «تا ضرورتي قطعي در كار نباشد با اين‌ها كاري نداشته باشيد.» و براساس اصل جَوَابُ الاَحْمق السُّكُوتُ خود را كوچك نكنيد و مشغول آن‌ها نشويد. ليكن توجه داشته باشيد كه ابراز ضعف در برابر يك حيوان وحشي آن را به حمله تشجيع مي‌كند، لذا ابراز ضعف توأم با تملق و چاپلوسي در برابر كساني كه وجدان حيواني دارند آنان را به تجاوز سوق مي‌دهد. پس دوستان بايد مراقب باشند تا طرفداران زندقه نتوانند از غفلت و بي‌توجهي آن‌ها استفاده كنند.
نقطه دوم: خداوند با فرمان
﴿ وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ ﴾
(هود:١١٣)
نه فقط كساني را كه وسيله و طرفدار ظلم و ستم مي‌شوند، بلكه حتي كساني را كه كم‌ترين ميلي به آن‌سو داشته باشند با شدت و حدت تهديد مي‌كند، زيرا هم‌چنان كه رضا دادن به كفر، كفر است رضايت به ظلم هم ظلم است.
يكي از اهل كمال، گوهري از گوهرهاي فراوان اين آيه را چنين كامل بيان كرده است:
ياري‌گر ظالم در اين دنيا، از ارباب پستي و دنائت است
سگ است كه از خدمت به صياد بي‌انصاف لذت ‌مي‌برد!
آري، برخي چون مارند و برخي چون سگ؛ كسي كه در شبي چنين مبارك، تعرض و خبرچيني مهمان ارجمندي را كند كه در حال دعا و نيايش است، طوري كه گويا در حال ارتكاب جنايت بوده‌ايم، حتماً استحقاق شمول شعر بالا را دارد.
نقطه سوم: سؤال: مادام كه در اصلاح و ارشاد متمردترين و معاندترين افراد به مدد و فيض و نورانيت قرآن حكيم معتقدي و در عمل هم همين كار را مي‌كني؛ چرا متجاوزاني را كه در مجاورت تو هستند دعوت و ارشاد نمي‌كني؟
پاسخ: اين از قواعد مهم اصول شريعت است كه:
اَلرَّاضِى بِالضَّرَرِ لاَ يُنْظَرُ لَهُ
يعني به كسي كه آگاهانه راضي به ضرر است نمي‌توان مهرباني و رسيدگي كرد. حال من هر چند در استناد به قدرت قرآن حكيم مدعي هستم: «متمردترين بي‌دين را به شرط آن‌كه در حضيض و پستي نباشد و چون مار از ريختن زهر ضلالت لذت نبرد، در عرض چند ساعت قانع مي‌كنم و يا مجبور به سكوتش مي‌كنم» اما بيان حقيقت به
— 464 —
كسي كه وجدانش تا اعلاي درجه‌ي پستي سقوط كرده و دينش را آگاهانه به دنيا مي فروشد و مارهايي كه به صورت انسان در آمده و الماس‌هاي حقيقت را با آگاهي و منافقانه با تكه شيشه‌هاي بي فايده عوض مي‌كنند، در واقع بي‌حیرمتي به حقیايق است. موضیوع مانند ضیرب المثل
كَتَعْلِيقِ الدُّرَرِ فِى اَعْنَاقِ الْبَقَرِ
(آويختن جواهر به گردن گاو) مي‌شود. زيرا كساني كه چنين كارهايي مي‌كنند حقيقت را بارها از رساله نور شنيده‌اند. آن‌ها آگاهانه اقدام به از بين بردن پايه‌ها و اساس‌هاي حقايق در برابر ضلالت زنادقه مي‌كنند. اينان مانند مارند كه از ريختن زهرشان لذت مي‌برند.
نقطه چهارم: رفتارهايي كه در اين هفت سال با من شده كاملاً سليقه‌يي و خلاف قانون بوده، زيرا قوانين مربوط به اسرا و تبعيدي‌ها و زندانيان مشخص است. آن‌ها طبق قانون مي‌توانند با خويشاوندان‌شان ديدار كنند و نمي‌توان آن‌ها را از اين حق محروم كرد. طاعت و عبادت نزد هر ملت و دولتي مصون از تجاوز است. امثال من در شهرها كنار دوستان و خويشاوندان‌شان ماندند. آن‌ها را نه از ديدار منع كردند و نه از مكاتبه و گردش. اما مرا منع كردند و حتي مسجد و عبادتم مورد تجاوز قرار گرفت. بين شافعيان تكرار كلمه توحيد در تسبيحات نماز سنت است و آن‌ها سعي كردند كاري كنند كه من اين سنت را ترك كنم. حتي فردي امي از مهاجران قديم در "بوردور" كه شباب نام داشت براي تغيير آب و هوا همراه مادر زنش به اين‌جا آمده بود و به اعتبار همشهري بودن سري هم به من زد. او را با سه ژاندارم مسلح از مسجد خواستند. مأموري كه اين كار را كرد براي سرپوش گذاشتن بر خطايي كه مرتكب شده بود گفت: "ناراحت نشويد، ما را معذور بداريد لازمه مسؤوليت‌مان است." بعد گفته است كه "يا الله برو" و اجازه داده است كه برود. اگر ساير رفتارها و برخوردها نيز با همين واقعه قياس شود دانسته مي‌شود رفتارهايي كه با من مي‌شود كاملاً سليقه‌يي‌ست و مي‌خواهند مارها و سگ‌ها را بر من مسلط كنند. من هم خود را خوار نمي‌كنم كه مشغول آن‌ها شوم. براي دفع شرِّ اين موجودات مُضر آن‌ها را به حضرت حق مي‌سپارم. در واقع آن‌ها كه عامل حوادثي بودند كه موجب تبعيد شد اينك در شهرهاي خودشان هستند. رؤساي
— 465 —
قدرتمند در رأس عشايرشان هستند و همه آزاد شدند. دنياي آن‌ها سرشان را بخورد كه هيچ رابطه‌يي با آن ندارم؛ من و دو نفر ديگر را مستثني كردند. اين را هم پذيرفتم و چيزي نگفتم. اما يكي از آن دو نفر مفتي منطقه‌يي شده و جز شهر خودش همه جا و حتي به آنكارا هم مي‌رود. آن ديگري نيز در استانبول در ميان هزاران هم‌شهريانش است و با هر كس مي‌تواند ديداركند. اين دو نفر مانند من بي‌كس و تنها نيستند و ماشاالله نفوذ چشمگيري دارند. هم... هم... اين در حالي‌ست كه مرا در روستايي محبوس كرده‌اند و با بي‌وجدان‌ترين افراد بر من فشار مي‌آورند. به روستايي كه تا اين‌جا بيست دقيقه فاصله دارد، در طول شش سال فقط دوبار توانسته‌ام بروم. به من اجازه نمي‌دهند به آن روستا بروم و آب و هوايي عوض كنم لذا مرا زير فشار استبدادي مضاعف له مي‌كنند. در حالي كه يك دولت، هر چه مي‌خواهد باشد، قانونش بايد واحد باشد. نمي‌توان براي روستاها و افراد مختلف قانون‌هاي متفاوت داشت. واقعيت اين است قانوني كه درباره من اعمال مي‌كنند عين بي قانوني‌ست.
مأموراني كه اين‌جا هستند از نفوذ حكومت در اغراض شخصي استفاده مي‌كنند. ليكن صدها هزار بار به درگاه حضرت ارحم الراحمين شكر مي‌كنم و از باب بيان نعمت مي‌گويم كه همه محدوديت‌ها و فشارهايي كه وارد مي‌كنند به منزله هيزمي‌ست براي آتش غيرت و مددي كه انوار قرآني را روشنايي مي‌دهد، شعله‌ور كرده، و درخشان‌تر مي‌كند. انوار قرآني در مواجهه با اين سختي‌ها و با انبساط حاصل از گرماي غيرت، به جاي بارلا اين ولايت و حتي سراسر كشور را تبديل به مدرسه‌يي ديني نمود. آن‌ها گمان مي‌كنند مرا در روستايي محبوس كرده‌اند. بر خلاف خواست زنديق‌ها، بارلا كرسي درس شده و بسياري از مناطقش مانند اسپارتا به مدرسه تبديل شده است...
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي"
— 466 —

مسأله پنجم كه رساله پنجم است

رساله شُكر
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
أَفَلَا يَشْكُرُونَ، أَفَلَا يَشْكُرُونَ
(يس: ٣٥و ٧٣)
﴿ وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ ﴾
(آل عمران: ١٤٤)
﴿ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ ﴾
(ابراهيم: ٧)
﴿ بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُن مِّنْ الشَّاكِرِينَ ﴾
(زمر: ٦٦)
قرآن معجز البيان با آياتي مانند آيات فوق مكرر نشان مي‌دهد مهم‌ترين كاري كه خالق رحمان از بندگانش مي‌خواهد شكر است. فرقان حكيم نيز انسان را با تأكيد فراوان به شكرگزاري دعوت مي‌كند؛ و با اعلام اين‌كه شكر نكردن در واقع به معني تكذيب و انكار نعمت‌هاست با فرمان
﴿ فَبِأَيِّ آلَاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ﴾
در سوره رحمان انسان را با همين آيه، سي و يك‌بار به صورت هولناكي تهديد كرده، و نشان مي‌دهد كه ناشكري تكذيب و انكار است.
آري، قرآن حكيم هم‌چنان كه شكر را نتيجه آفرينش نشان مي‌دهد، اين عالم نيز ی كه قرآن كبير است ی نشان مي‌دهد مهم‌ترين نتيجه خلقت عالم، شكر است. اگر با دقت به كائنات نظر شود ديده مي‌شود كه نظام عالم به نحوي‌ست كه شُكر را نتيجه مي‌دهد و هر چيزي تا حدودي ناظر بر شكر و متوجه آن مي‌باشند. به نظر مي‌رسد مهم‌ترين ميوه شجره خلقت و عالي‌ترين محصول كارخانه كائنات، شكر است، زيرا در
— 467 —
آفرينش جهان مشاهده مي‌شود كه موجودات عالم دايره‌وار شكل داده شده‌اند؛ دايره‌يي كه حيات به عنوان نقطه مركزي‌اش خلق شده است. همه موجودات ناظر بر حيات‌اند، به حيات خدمت كرده و ملزومات حيات را فراهم مي‌سازند. پس مي‌توان گفت ذاتي كه كائنات را آفريد، حيات را در آن برگزيد.
سپس مي‌بينيم عالم ذي حياتان را نيز دايره‌وار آفريد و انسان را در نقطه مركزي آن قرار داد. گويا مقاصدي كه در خلقت ذي حياتان وجود دارد در انسان تمركز يافته است كه همه ذي حياتان را گرد او جمع كرده و خدمتكار و مُسخر انسان قرار داده است به نحوي كه انسان حاكم آن‌ها مي‌گردد. پس خالق ذوالجلال در بين ذي حياتان انسان را بر مي‌گزيند و اراده و اختيارش در عالم بر او تعلق مي‌يابد.
آن‌گاه مي‌بينيم عوالم انساني و حيواني هم به شكل دايره به وجود آمده‌اند و در نقطه مركزيِ آن‌ها رزق قرار داده شده است. گويا نوع انسان و حتي حيوانات را علاقمند به رزق كرده و همه آن‌ها را خادم و مُسخر رزق مي‌كند.
رزق است كه به آن‌ها حكم مي‌كند. او رزق را نيز چنان خزانه غني و وسيعي قرار داد كه جامع همه نعمت‌هاست. براي چشيدن طعمِ فقط يكي از انواع فراوان رزق، وسيله‌يي به نام قوه ذائقه و به تعداد همه طعم‌ها، سنجه‌هايي بسيار ظريف در زبان آدمي گذاشته است. بايد گفت شگفت انگيزترين، غني‌ترين، ناشناخته‌ترين، دل‌نشين‌ترين، جامع‌ترين و بديع‌ترين حقيقت در عالم هستي همين رزق است.
اينك مي‌بينيم هر چيزي همان‌طور كه گرد رزق جمع آمده ناظر بر آن هم هست و رزق نيز به همين ترتيب با تمام انواعش به صورت‌هاي مادي و معنوي و حالي و قالي قائم به شكر است و با آن به دست مي‌آيد، شكر را نتيجه داده و آن را نشان مي‌دهد، زيرا اشتها و اشتياق نسبت به رزق نوعي شكر فطري‌ست. لذت بردن و ذوق نيز شكري غير شعوري‌ست و همه حيوانات از آن برخوردارند. فقط انسان است كه با كفر و ضلالت، ماهيت شكر فطري را تغيير داده و از شكر به سوي شرك مي‌رود.
در نعمت‌هايي كه رزق‌اند صورت‌هايي به غايت تزيين يافته، رايحه هايي بسيار دل انگيز، و طعم هايي عالي، همه را به شكر كردن مي‌خوانند؛ ذي حياتان را به
— 468 —
شوق دعوت كرده و با اين شوق او را به نوعي تحسين كردن و احترام هدايت مي‌كنند؛ و موجب شكري معنوي مي‌شوند؛ هم‌چنين نظر ذي شعوران را به سوي دقت و توجه سوق داده و به سمت تحسين كردن ترغيب مي‌كنند. او را تشويق مي‌كنند كه حرمت نعمت‌ها را نگاه دارد و به اين وسيله او را ارشاد مي‌كنند كه در سخن و فعل شكر كند، و عالي‌ترين و لذيذترين ذوق و لذت را در شكر به او مي‌چشانند، يعني نشان مي‌دهند كه اين رزق و نعمت لذيذ، علاوه بر لذت ظاهريِ كوتاه مدت و موقت، به واسطه شكر، التفات رحماني را نصيب آدمي مي‌كند كه حاوي لذت و ذوقي دائمي و حقيقي و بي‌پايان است. به عبارت ديگر آدمي را در خصوص التفات مالك كريم خزاين رحمت ی كه داراي لذت بي‌پاياني‌ست ی به فكر وامي دارد و ذوقي ماندگار از بهشت را در اين دنيا نيز مي‌چشاند. رزق به واسطه شكر، گنجينه‌يي غني و ارزشمند است و بدون شكر بي‌نهايت سقوط مي‌كند.
هم‌چنان كه در "كلام ششم" بيان شد قوه ذائقه‌يي كه در زبان آدمي‌ست وقتي به حساب حضرت حق، يعني به واسطه وظيفه معنوي شكرگزاري متوجه رزق شد، قوه ذائقه موجود در آن زبان، حكم بازرسي شكرگزار و ناظري عالي قدر و ستايشگرِ مطبخ‌هاي بي‌شمار رحمت بي‌نهايت الهي را مي‌يابد. اگر به حساب نفس باشد يعني بدون انديشه در شكرِ كسي كه رزق را عطا كرده متوجه رزق شود، قوه ذائقه موجود در زبان، از مرتبه يك ناظر عالي قدر به درجه نگهبان آخور معده و منع كننده كارخانه شكم سقوط مي‌كند؛ هم‌چنان كه خادم رزق به واسطه شكر نكردن تا اين‌ ‌حد سقوط مي‌كند، ماهيت رزق و ساير خدمه‌هايش هم سقوط كرده، و از عالي‌ترين مقام به پايين‌ترين مرتبه تنزل مي‌يابند، يعني به وضعيتي مخالف و متضاد با حكمت خالق كائنات سقوط مي‌كنند.
مقياس شكر، قناعت و ميانه‌روي و رضا و خرسندي‌ست.
ميزان شكر نكردن نيز حرص و اسراف و بي‌حرمتي و خوردن هر چيز بي‌توجه به حلال و حرام بودنش است.
آري حرص، همان‌طور كه ناسپاسي‌ست، سبب محروميت هم هست، واسطه ذلت و خواري هم هست. حتي مورچه مبارك كه داراي زندگاني اجتماعي‌ست
— 469 —
انگار به واسطه حرص زير پا مي‌ماند و له مي‌شود، زيرا قناعت نمي‌كند و با اين‌كه مي‌تواند سال را با چند دانه گندم به سر برد تلاش دارد هزاران دانه جمع كند. گويا زنبور مبارك به دليل قناعت است كه بالاي سر مي‌پرد. چون قانع است و اهل قناعت، به امر الهي عسل را به انسان‌ها احسان مي‌كند تا آن را بخورند.
آري، بعد از لفظ "الله" كه اعظم‌ترين نام خدا و عَلَم ذاتي ذات اقدس است، اعظم‌ترين نام او "الَّرحْمان" مي‌باشد كه ناظر بر رزق است و با شكر مي‌توان به آن رسيد. ظاهرترين معناي رحمان نيز رزاق است.
شكر انواعي دارد؛ چكيده عام و جامع‌ترينِ انواع شكر، نماز است.
هم‌چنين در شكر، ايماني زلال و توحيدي خالص وجود دارد، زيرا كسي كه سيبي را مي‌خورد و "الْحَمْدُ لِلّهِ" مي‌گويد در واقع با اين شكر اعلام مي‌كند كه "سيب مزبور مستقيماً يادآور دست قدرت (الهي) و هديه مستقيم خزانه رحمت (الهي) است." و با گفتن اين مطلب و باور به آن، هر چيز را اعم از كلي يا جزيي تسليم قدرت او مي‌كند. چنين شخصي جلوه رحمت را در همه چيز مي‌داند و ايماني حقيقي و توحيدي خالص را با شكر بيان مي‌كند.
انسان غافل با كفران نعمت دچار خسارت‌هاي بزرگي مي‌شود. ما در اين‌جا از وجوه فراوان اين موضوع فقط يك وجه را بيان مي‌كنيم.
انسان اگر نعمت لذيذي را بخورد و شكر كند، نعمت مذكور به واسطه شكر، نوري شده، و از ميوه‌هاي اخروي بهشت مي‌شود. اگر انسان به واسطه لذتي كه حاصل مي‌شود بينديشد كه آن نعمت‌، اثر التفات رحمت حضرت حق است لذت و ذوقي عظيم و دائمي كسب خواهد كرد. چنين عصاره‌ها و خلاصه‌ها و مواد معنوي را به سوي مقامات علوي سوق مي‌دهد و مواد مادي و تفاله و قشري يعني آن‌چه وظيفه خود را به پايان رسانده و حالا ديگر به آن‌ها نيازي نيست، به عنوان فضولات، به سوي تبديل به عناصر ی يعني اصلي‌شان ی پيش مي‌رود. اگر شكر نكند لذت موقت مذكور به واسطه زوال، الم و تأسف به جا مي‌گذارد و خود نيز تبديل به قاذورات (پليدي‌ها‌) خواهد شد. در چنين حالتي نعمتي كه داراي ماهيت الماس است تبديل به زغال مي‌شود. رزق‌هاي زائل، به واسطه شكر، لذت‌هاي
— 470 —
دائمي و ميوه‌هاي باقي را نتيجه مي‌دهند. نعمت بي‌شكر، از زيباترين صورت به صورتي زشت در مي‌آيد، زيرا در نظر فرد غافل، عاقبت رزق بعد از لذتي موقت، فضولات است.
آري، رزق صورتي شايسته عشق دارد، و اين صورت را نيز با شكر مي‌توان ديد. و الا عشق غافلان و گمراهان به رزق، حيوانيت است. به همين منوال قياس كن كه اهل ضلالت و غفلت تا چه حد ضرر مي كنند.
در ميان انواع ذي حياتان، انسان از همه بيش‌تر به انواع رزق محتاج است. حضرت حق انسان را آيينه‌يي جامع براي همه اسماي خود، معجزه قدرتي داراي ملزومات مورد نياز براي سنجش و شناخت محتواي خزاين رحمتش، و خليفه‌يي بر روي زمين آفريد كه داراي ابزار لازم براي سنجش جلوه همه اسمائش و ظرافت‌هاي صنعت‌اش باشد. به همين سبب نيازي بي‌پايان به او داد و به انواع بي‌شمار مادي و معنوي رزق نيازمند كرد. واسطه‌يي كه مي‌تواند انسان را در نسبت با اين جامعيت به مرتبه اعلاي احسن تقويم برساند، شكر است. اگر شكر نباشد انسان به اسفل سافلين سقوط كرده و مرتكب ظلم عظيمي مي‌شود.
نتيجه: بزرگ‌ترين اساس از چهار اساس طريق عبوديت و محبوبيت ی كه برترين و عالي‌ترين طريق است ی شكر مي‌باشد. چهار اساس مذكور چنين بيان شده است:
در طريق عجزمندي لازم آمد چار چيز:
عجز مطلق، فقر مطلق، شوق مطلق، شكر مطلق اي عزيز!
اَللّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الشَّاكِرِينَ بِرَحْمَتِكَ يَا اَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الشَّاكِرِينَ وَ الْحَیامِدِينَ وَ عَیلَى آلِهِ وَ صَیحْبِهِ اَجْمَعِينَ آمِيینَ
وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
— 471 —

مسأله ششم كه رساله ششم است

در مجموعه‌ي "مكتوبات تكثير" نشر گرديده است، لذا در اين‌جا درج نگرديد.

مسأله هفتم كه رساله هفتم است

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ ﴾
(يونس: ٥٨)
اين مسأله شامل "هفت اشارت" است.
ابتدا "هفت سبب" زير را بيان مي‌كنيم كه به صورت تحديث نعمت، چند سرّ از اسرار عنايت را اظهار مي‌دارد:
سبب اول: پيش از جنگ جهاني اول و در اوايل آن در رؤياي صادقه‌يي ديدم زير كوه مشهور آغري كه "آرارات" ناميده مي‌شود هستم. ناگهان كوه به طرز عجيبي متلاشي شد و تكه‌هاي كوه مانندي را به اطراف جهان پراكند. در آن اوضاع هولناك ديدم مرحوم مادرم نزد من است. گفتم:"نترس مادر! فرمان حضرت حق است، او رحيم و حكيم است." ناگهان در همان حالت ديدم شخص مهمي با لحني آمرانه به من مي‌گويد:"اعجاز قرآن را بيان كن" بيدار شدم، دانستم كه حادثه بزرگي رخ مي‌دهد، و بعد از آن انقلاب و انفجار، برج و باروهاي اطراف قرآن خواهد شكست، و قرآن مستقيماً از خود دفاع خواهد نمود. به قرآن حمله خواهند كرد و اعجاز قرآن زره پولادين آن مي‌شود، و كسي چون من ی با اين كه فراتر از حد و حدودم است ی
— 472 —
نامزد نمايان كردن نوعي از اعجاز قرآن در اين زمانه مي‌شود، و دانستم كه نامزد اين كار شده‌ام.
مادام كه اندكي از بيان اعجاز قرآن با "كلام‌ها" مقصود از "كلام‌ها" در اين‌جا رساله نور مي‌باشد. امكان‌پذير شد، اظهار عناياتي كه در اين خدمت وجود دارد و بخشي از آن اعجاز محسوب مي‌شود و از نوع بركات و رشحات آن است، كمكي به اعجاز است و بايد آن را اظهار داشت.
سبب دوم: مادام كه قرآن حكيم مرشد، استاد، امام و در هر آدابي راهنماي ماست و او خود، خود را مدح مي‌كند؛ ما نيز در تبعيت از درسي كه از قرآن مي‌گيريم، تفسيرش را مدح خواهيم كرد، و مادام كه كلام‌هاي نگاشته شده نوعي از تفسير قرآن است، و حقايق موجود در اين رساله‌ها متعلق به قرآن و حقايق آن است، و مادام كه قرآن حكيم در بيش‌تر سوره‌ها، مخصوصاً سوره‌هايي كه با "الر" و "حم" آغاز مي‌شود خود را در كمال شكوه و بزرگي نمايان كرده، كمالات خود را بيان نموده و ستايشي را كه شايسته‌اش است از خود مي‌كند؛ بي‌ترديد، مكلف به اظهار لمعات اعجازيِ قرآن حكيم كه در "كلام‌ها" منعكس شده و عنايات رباني كه علامت مقبوليت اين خدمت است، مي‌باشيم. زيرا استاد ما چنين مي‌كند و به اين صورت درس مي‌دهد.
سبب سوم: درباره "كلام‌ها" نه از سر تواضع، بلكه براي بيان حقيقت، مي‌گويم:"كمالات و حقايق موجود در كلام‌ها، متعلق به قرآن است نه من؛ اين مطالب از قرآن سرچشمه گرفته است." حتي كلام دهم، قطراتي چكيده از صدها آيه قرآني‌ست. ساير رساله‌ها نيز كلاً همين طورند؛ مادام كه چنين مي‌دانم و نيز فاني‌ام و خواهم رفت؛ بي‌شك اثر و چيزي كه قرار است باقي باشد نمي‌بايست مرتبط با من باشد، و مادام كه اهل ضلالت و طغيان عادت‌شان است كه براي از بين بردن اثري كه مخالفش هستند، صاحب اثر را از ميان بر مي‌دارند؛ ترديدي نيست كه رساله‌هاي مرتبط با ستارگان آسمان قرآن را نبايد با كسي چون من كه به ستوني پوسيده مي‌ماند و مي‌تواند مدار اعتراض‌ها و انتقادات قرار گيرد و سقوط كند مرتبط كرد. نيز مادام كه مردم معمولاً مزاياي موجود در يك اثر را در
— 473 —
رفتارهاي مؤلفي كه مصدر و منبع آن اثر دانسته مي‌شود جستجو مي‌كنند و آن حقايق عالي و جواهر ذي قيمت را از آنِ بيچاره‌يي چون من مي‌دانند كه نمي‌تواند يك هزارم آن‌ها را در خود داشته باشد؛ و اين بي‌انصافي بزرگي‌ست در مقابله با حقيقت است؛ لذا من مجبورم بگويم رساله‌ها را از آن خود نمي‌دانم؛ آن‌ها متعلق به قرآن‌اند، آن‌ها مظهر و رشحه مزاياي قرآن‌اند. آري، خاصيت خوشه‌هاي خوشمزه انگور را نبايد در شاخه‌هاي خشكيده جستجو كرد! من در حكم آن شاخه‌هاي خشكم.
سبب چهارم: تواضع گاه مستلزم كفران نعمت مي‌شود، و ممكن است خود، كفران نعمت شود. گاهي نيز بيان نعمت موجب تفاخر است. هر دوي‌ اين‌ها ضرر دارد. تنها چاره‌ي اين‌كه نه كفران نعمت حاصل شود و نه تفاخر و فخر فروشي نتيجه دهد، آن است كه به مزيت و كمالات اقرار كنيم، اما آن‌ها را از خود ندانيم؛ بگوييم از نعمت‌هاي منعم حقيقي‌ست. براي نمونه فرض كنيم كسي جامه فاخر و گران‌بهايي را كه با جواهرات تزيين شده بر تن تو كند، و تو بسيار زيبا شوي و مردم بگويند "ما شاء الله، خيلي زيبا هستي، واقعاً قشنگ شده‌يي." حال، تو اگر با تواضع بگويي "حاشا...! نه اين‌طور نيست، اصلاً اين‌طور نيست، اين‌كه چيزي نيست، كدام زيبايي؟" اين كفران نعمت خواهد بود و نسبت به هنرمند ماهري كه آن لباس فاخر را بر تن تو كرده بي‌احترامي محسوب مي‌شود، و اگر با تفاخر بگويي "بله من بسيار زيبا هستم. فرد زيبايي چون من كجا يافت مي‌شود، اگر هست نشانم دهيد" اين هم فخر فروشي مغرورانه‌يي‌ست.
لذا براي نجات از فخر فروشي و كفران نعمت بايد گفت:"آري، من زيبا شده‌ام، ليكن اين زيبايي از آنِِ لباس و كسي‌ست كه اين لباس را بر تن من كرده است، از من نيست."
اينك من هم مانند همين مطلب، اگر صدايم به همه مردم كره زمين برسد با فرياد خواهم گفت:"رسايل نور، زيبا و حقيقت‌اند، اما از آنِ من نيستند، شعاع‌هايي ‌هستند كه از حقايق قرآن كريم سر چشمه گرفته‌اند..." براساس قاعده‌ي:
وَ مَا مَدَحْتُ مُحَمَّدًا بِمَقَالَتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ مَقَالَتِى بِمُحَمَّدٍ
— 474 —
مي‌گويم:
وَ مَا مَدَحْتُ الْقُرْانَ بِكَلِمَاتِى وَ لكِنْ مَدَحْتُ كَلِمَاتِى بِالْقُرْانِ‌
يعني "حقايق اعجاز قرآن را من نتوانستم زيبا كنم و زيبا نشان دهم؛ اين حقايق زيباي قرآن بود كه تعبيرات مرا زيبا و متعالي كرد." مادام كه چنين است، به نام زيبايي حقايق قرآن، اظهار زيبايي آيينه‌هايي به نام "رساله نور" و عنايات الهي مترتب بر اين آيينه‌داري، يادآوري مقبولي از نعمت است.
سبب پنجم: مدت‌ها پيش، از اهل ولايتي شنيدم از اشارات غيبي اولياي پيشين دانسته و مطمئن شده است كه "نوري از سمت شرق ظهور خواهد كرد و ظلمات بدعت‌ها را در هم خواهد شكست." من براي ظهور چنين نوري خيلي انتظار كشيدم و هنوز هم منتظرم. ليكن گل‌ها در بهار مي‌شكفند. براي ظهور گل‌هاي قدسي نيز مي‌بايست زمينه را فراهم كرد. دانستيم با خدمتي كه مي‌كنيم براي ظهور ذوات نوراني مذكور در حال فراهم كردن زمينه هستيم.
مادام كه "رساله نور" متعلق به قرآن است نه ما؛ بيان عنايات الهيِ انواري به نام "رساله نور" موجب غرور و فخر فروشي نمي‌شود، بلكه مدار حمد و شكر و بيان نعمت خواهد بود.
سبب ششم: عنايات رباني كه واسطه تشويق و مكافات عاجله‌يي براي خدمت‌مان به قرآن به سبب تأليف "رساله نور" است، يك موفقيت است. موفقيت را نيز بايد اظهار كرد. فراتر از موفقيت، در نهايت اكرام الهي‌ست. اظهار اكرام الهي نيز سپاسي معنوي‌ست. فراتر از آن، نهايتاً كرامتي قرآني خواهد بود بدون دخالت اختيار ما. ما مظهر شده‌ايم. اظهار چنين كرامتي كه بي‌خبر و بدون اختيار حاصل مي‌شود بي‌ضرر است. اگر برتر از كرامات عادي قرار بگيرد نهايتاً شعله‌هاي اعجاز معنوي قرآن خواهد بود؛ مادام كه اعجاز را بايد اظهار داشت، پس شناساندن ياري كننده اعجاز نيز در شمار اعجاز خواهد بود و نمي‌تواند موجب تفاخر و غرور گردد، بلكه مدار حمد و ستايش مي‌شود.
سبب هفتم: هشتاد درصد انسان‌ها اهل تحقيق نيستند تا بتوانند حقيقت را دريافته و آن را به عنوان حق بشناسند و بپذيرند. آن‌ها براساس ظاهر و حُسن ظن، مسايلي را كه از افراد مقبول و معتمد مي‌شنوند تقليدوار مي‌پذيرند. حتي
— 475 —
حقيقتي آشكار را در دست فرد ضعيف، ضعيف مي‌بينند و اگر مسأله بي‌اهميتي را از فردي صاحب مقام بشنوند باارزش تلقي مي‌كنند. بدين لحاظ و براي اين‌كه ارزش حقايق ايماني و قرآني كه نزد بيچاره ضعيف و بي‌اهميتي چون من است در نگاه اكثر مردم سقوط نكند، به ناچار اعلام مي‌كنم كه بدون اختيار ما و بدون آن‌كه خبر داشته باشيم كسي ما را به خدمت گمارده و بدون اطلاع‌‌مان ما را مشغول كارهاي مهم كرده است، دليل‌مان هم اين است كه مظهر بخشي از عنايات و تسهيلاتي مي‌شويم كه بيرون از شعور و اختيارمان است. پس مجبور هستيم فرياد كنان عنايات مذكور را به ديگران اعلام كنيم.
اينك بنا بر اسباب هفت‌گانه‌يي كه بيان شد به چند عنايت كلي رباني به شرح زير اشاره خواهيم داشت:
اشارت اول:" توافقات" مي‌باشد كه در نكته نخست از مسأله هشتم مكتوب بيست و هشتم بيان شده است. از جمله در مكتوبات معجزات احمدي، از اشارت سوم تا اشارت هجدهم كه شصت صفحه است، در نسخه يكي از نسخه نويسان، بدون اين كه خود او خبر و اطلاعي داشته باشد، نام "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام" به استثناي دو صفحه در باقي صفحات بيش از دويست بار آن هم در كمال تناسب روبه‌روي هم قرار گرفته است. هر كس با نگاه منصفانه به دو صفحه با دقت بنگرد تأييد خواهد كرد كه اين موضوع يك تصادف نيست. اگر قرار بود تصادف باشد نهايتاً كلمات مشابه و مكرر در يك صفحه مي‌بايست به صورت پنجاه پنجاه موافق هم باشند، حداكثر در يكي دو صفحه كاملاً متناسب مي‌شوند. اين در حالي‌ست كه عبارت "رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام"، اگر در همه صفحات مذكور دو بار، سه بار، چهار بار يا بيش‌تر هم كه باشد در كمال نظم روبه‌روي هم قرار مي‌گيرند و اين امكان ندارد كه تصادفي باشد؛ هم‌چنين مشخص است تناسب و توافقي كه هشت نسخه‌نويس نتوانسته‌اند آن‌ را از بين ببرند، جزو اشارت غيبي قدرتمندي‌ست؛ هم‌چنان كه درجات بلاغت را در كتاب‌هاي اهل بلاغت مي‌توان ديد، ولي بلاغت موجود در قرآن حكيم در مرتبه اعجاز است؛ و رسيدن به آن مرتبه در حد و حدود هيچ كس نيست؛ توافقات موجود در مكتوب نوزدهم نيز كه از آيينه‌هاي معجزات
— 476 —
احمدي‌ست، و كلام بيست و پنجم كه يكي از ترجمان‌هاي معجزات قرآني‌ست، و اجزاي رساله نور كه يكي از انواع تفسير قرآن است، درجه غرابتي برتر از همه كتاب‌هاي ديگر را نشان مي‌دهد، لذا ثابت مي‌شود، نوعي از كرامت معجزات قرآني و معجزات احمدي‌ست كه در آيينه‌هاي مزبور تجلي يافته و متمثل مي‌شود.
اشارت دوم: دومين عنايت رباني مربوط به خدمت قرآني اين است كه حضرت حق برادراني را كه قوي و جدي و صميمي و غيور و فداكارند و قلم‌هاي هر كدام‌شان چون شمشيري الماسين است ياور كسي چون منِ بي‌قلم، نيمه اُمّي، غريب، بي‌كس، و محروم از ديدار با ديگران قرار داد. مسؤوليت قرآني را كه تحملش بر دوش عاجز و ناتوانم گران بود بر دوش آنان كه قدرتمندند قرار داد و به‌واسطه كمال كرم‌اش بارم را سبك نمود. اين جماعت مبارك نيز ی كه به تعبير خلوصي ی در حكم گيرنده‌هاي بي‌سيم و تلگراف‌اند؛ و ی به تعبير صبري ی در حكم دستگاه‌هايي هستند كه برق كارخانه‌هاي توليد نور را تأمين مي‌كنند و علاوه بر مزاياي جداگانه و ويژگي‌هاي باارزش مختلف، باز ی به تعبير صبري ی از توافقات غيبي‌ست كه شوق و سعي و همت و جديت‌شان مشابه يك‌ديگر است؛ اسرار قرآني و انوار ايماني را در اطراف منتشر مي‌كنند و به اطلاع همگان مي‌رسانند. نيز در زمانه فعلي كه حروف الفبا تغيير يافته، چاپ‌خانه‌يي نيست و در عين حال همه نيازمند انوار ايماني هستند، و اسباب فراواني براي از بين بردن شوق و ذوق افراد و ايجاد يأس و نااميدي هست، اينان با اميد و غيرت و در كمال اشتياق خدمت مي‌كنند؛ اين وضع بي‌شك كرامتي قرآني و عنايتي الهي و آشكار است.
آري، هم‌چنان كه ولايت داراي كرامت است نيت خالص نيز كرامت دارد؛ صميميت نيز كرامت دارد... به ويژه برادراني كه در دايره اخوت براي خدا با يك‌ديگر هم‌بستگي جدي و صميمانه دارند مي‌توانند كرامات زيادي داشته باشند. حتي شخصيت معنوي چنين جماعتي مي‌تواند حكم يك ولي كامل را داشته و مظهر عنايات گردد.
اينك اي برادران و اي دوستان من كه در خدمت قرآنيد! همان‌طور كه در فتح يك قلعه توسط يك گردان، دادن همه غنايم و تمام عزت و افتخار به يك گروهبان عادلانه نيست، و اشتباه است؛ عنايات حاصل در فتوحاتي را كه با قدرت
— 477 —
شخص معنوي شما و قلم‌هاي‌تان به‌دست آمده نمي‌توانيد از آنِ بيچاره‌يي چون من بدانيد...! البته در ميان چنين جماعت مباركي، اشارت غيبيه قدرتمندي بيش از توافقات غيبي هست و من آن را مي‌بينم، اما نمي‌توانم به هر كس نشانش دهم.
اشارت سوم: اجزاي رساله نور همه‌ي حقايق مهم ايماني و قرآني را حتي در برابر معاندترين فرد به صورت كاملاً روشن اثبات مي‌كند و اين يك عنايت الهي و اشارت غيبي بسيار قدرتمند است، زيرا در ميان حقايق ايماني و قرآني مطالبي هست كه حتي ابن سينا كه به عنوان نابغه‌يي بزرگ شناخته مي‌شود به ناتواني خود در ادراك آن اعتراف مي‌كند. مي‌گويد:"عقل در اين موضوع راهي ندارد." رساله كلام دهم، حقايقي را كه او با تمام نبوغ خود ادراك ننمود، براي عوام و كودكان حلاجي مي‌كند.
يا مثلاً علامه‌يي چون سعد تفتازاني راز قَدَر و مسأله اختيار جزيي را در چهل پنجاه صفحه از كتاب "تلويح" تحت عنوان "مقدمات اثنا عشر" بيان مي‌كند و براي خواص اعلام مي‌دارد، و همين مسايل در كلام بيست و ششم كه مربوط به "قَدَر" است در دو صفحه از مبحث دوم طوري بيان شده كه همه قادر به درك آن مي‌باشند. اين امر اگر اثر عنايت (الهي) نيست، پس چيست؟
نيز آن‌چه راز خلقت عالم و طلسم كائنات خوانده مي‌شود، و همه‌ي عقول را متحير نموده و هيچ فلسفه‌يي هم قادر به كشف آن نبوده است؛ طلسم مشكل گشا و معماي حيرت‌نمايي كه با اعجاز قرآن عظيم الشأن كشف شده، در مكتوب بيست و چهارم و در نكته راز گونه‌ي آخر كلام بيست و نهم و در حكمت‌هاي شش‌گانه‌ي مربوط به تحول ذرات، در كلام سي‌ام به روشني تبيين گرديده است. طلسم فعاليت حيرت انگيز در كائنات، آفرينش كائنات، معماي پايان هستي، و سرّ حكمت تحول در ذرات، (در رساله نور) به روشني بيان شده است؛ متن آن موجود است، مي‌توان مراجعه كرد.
هم‌چنين حقايق حيرت انگيزي چون وحدت بي‌شريك ربوبيت با سرّ احديت، و دوري بي‌نهايت ما با بي‌نهايت نزديكي الهي، در كلام شانزدهم و كلام سي و دوم در كمال وضوح بيان شده است؛ به همين ترتيب در مكتوب بيستم در بيان عبارت
— 478 —
﴿ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴾
به شكل كاملاً روشني درباره‌ي مساوي بودن خلقت ذرات و سيارات در نسبت با قدرت الهي، و اين‌كه احياي عموم ذي روح در حشر اعظم براي آن قدرت، مانند احياي يك نفس آسان است، و اين كه دخالت شرك در خلقت كائنات در حد امتناع از عقل به دور است، توضيح داده شده و با ضميمه‌يي كه حاوي سه تمثيل مي‌باشد سرّ عظيم اين وحدت كشف شده است. حقايق ايماني و قرآني چنان گستردگي دارد كه باهوش‌ترين فرد نيز قادر به احاطه بر آن نمي‌باشد؛ با اين حال اكثريت مطلق اين حقايق با دقايقي كه دارند در كسي چون من با ذهني مشوش، وضعيتي پريشان، و در حالي كه هيچ كتابي در دسترس او نيست و مطالبش را به سرعت و با سختي مي‌نويسد، ظهور مي‌يابد؛ و اين مستقيماً اثر اعجاز معنوي قرآن حكيم و جلوه عنايت رباني و از اشارات غيبي قوي اوست.
اشارت چهارم: پنجاه شصت اينك صد و سي رساله مي‌باشد. تا از رساله‌ها به شيوه‌يي احسان شده است كه تأليف آن‌ها نه تنها كار كسي چون من نيست كه كم مي‌انديشد و تابع ظهورات (الهامات) است و وقت براي تحقيق ندارد، بلكه گروهي از پژوهشگران نخبه هم قادر به انجام آن نمي‌باشند. اين رساله‌ها نشان مي‌دهند كه مستقيماّ اثر عنايت (الهي) هستند، زيرا در همه آن‌ها تمام حقايق ژرف با بيان تمثيل‌هايي به عامي‌ترين و اُمّي‌ترين افراد هم درس داده مي‌شود. اين در حالي‌ست كه علماي بزرگ در خصوص بيش‌تر حقايق مذكور گفته‌اند "قابل تفهيم به ديگران نيست" و به اين ترتيب آن‌ها را نه تنها به عوام كه به خواص نيز نتوانسته‌اند بياموزند.
تدريس دورترين حقايق به ذهن، آن هم با كوتاه‌ترين شيوه‌، آن هم به عامي‌ترين فرد، كاري نيست كه از عهده كسي چون من بر آيد كه تركي‌اش ضعيف است و سخنانش پيچيده و غالباً نامفهوم، كسي كه از قبل به عنوان فردي شهرت يافته است كه حقايق آشكار را نيز سخت و دشوار جلوه مي‌داده، و آثار قبلي‌اش نيز اين امر را تأييد مي‌كند، و چنين سهولت و رواني بيان نزد چنان
— 479 —
شخصي البته و بي‌ترديد اثر عنايت (الهي)ست؛ نمي‌تواند هنر او باشد، و (قطعاً) جلوه‌يي از اعجاز معنوي قرآن كريم و تمثل و بازتاب تمثيلات قرآني‌ست.
اشارت پنجم: رساله‌ها اكثراً بسيار زياد منتشر شده‌اند و طبقات و طوايف مختلف مردم، از بزرگ‌ترين عالم تا عامي‌ترين فرد، از يك ولي بزرگ اهل دل تا معاندترين فيلسوف بي‌دين آن‌ها را ديده و مطالعه كرده‌اند و با اين‌كه بعضي از آن‌ها نيز از رساله‌ها سيلي خورده‌اند، اما هيچ انتقادي نكرده و اتفاقاً هر طائفه و گروهي نسبت به مرتبه خود از آن‌ها بهره برده‌اند. اين امر مستقيماً اثر عنايت رباني و كرامت قرآني‌ست؛ هم‌چنين رساله‌هاي مذكور كه براي تأليف‌شان مي‌بايست تحقيق و پژوهش‌هاي بسياري انجام مي‌شد با سرعتي فوق العاده در اوقات قبض و تحت فشارهايي كه موجب تشويش فكر و ادراكم مي‌شد نوشته شده و اين هم اثر عنايت (الهي) و اكرام رباني‌ست.
آري، بيش‌تر برادران و اكثر دوستان و نسخه برداراني كه در كنارم بوده‌اند مي‌دانند پنج قسمت از مكتوب نوزدهم ظرف چند روز، سه چهار ساعت در هر روز، و در مجموع، ظرف دوازده ساعت بدون مراجعه به هيچ كتابي نوشته شده است؛ حتي مهم‌ترين بخش، يعني جزو چهارم كه در آن نشان مي‌دهد در لفظ رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام خاتم نبوتي آشكار وجود دارد، ظرف سه چهار ساعت در كوهستان و زير بارش باران و از حفظ نوشته شده است؛ و رساله دقيق و مهمي چون كلام "سي‌ام" در عرض شش ساعت در باغي نوشته شده است. كلام "بيست و هشتم" نيز در باغچه سليمان در يك، يا نهايتاً در دو ساعت نوشته شد؛ دوستانم به يقين مي‌دانند بيش‌تر رساله‌ها همين طور بوده و در زماني نوشته شده‌اند كه تحت فشار و در حالت قبض بوده‌ام. از گذشته به شهادت دوستانم در چنين زماني حتي نمي‌توانستم يا نمي‌دانستم آشكارترين حقايق را چگونه به زبان آورم. مخصوصاً اگر به آن فشارها، بيماري را هم اضافه كنيم خواهيم دانست وضعيتي پيش مي‌آمد كه مانع پرداختن من به درس و تأليف مي‌شد، اما مهم‌ترين رساله‌ها و كلام‌ها در سخت‌ترين زمان‌ها كه بيمار هم بوده‌ام، با سرعت تمام نوشته شده است. اين وضع اگر مستقيماً عنايت الهي و اكرام رباني و كرامت قرآني نيست، پس چيست؟
— 480 —
نيز هر كتابي كه باشد (اگر از چنين حقايق الهي و ايماني بحث كرده باشد) در هر حال بخش‌هايي از آن براي برخي از مردم مي‌تواند مُضر باشد؛ و به دليل همين ضررهاست كه هر مسأله‌يي را در اختيار همه نگذاشته‌اند. در صورتي كه اين رساله‌ها تا آن‌جا كه از بسياري پرسيده‌ام، تاكنون بر هيچ كس تأثير سوئي نداشته و موجب عكس العمل يا تشويش اذهان نشده است؛ لذا از نظر ما شكي نيست كه مستقيماً اشارتي غيبي و عنايتي رباني‌ست.
اشارت ششم: من اينك مطمئن شده‌ام كه بيش‌تر سال‌هاي عمرم، خارج از اختيار و توانايي و شعور و تدبيرم به نحوي سپري شده و به طرز غريبي جريان داده شده است، تا چنين رساله‌هايي را كه در خدمت قرآن حكيم خواهند بود، نتيجه دهد. گويي سراسر حيات علمي‌ام حكم آماده سازي مقدمات را داشته، و اظهار اعجاز قرآن توسط "كلام‌ها" به نحوي تحقق يافت كه نتيجه آن مقدمات بوده است. هيچ ترديدي ندارم اين هفت سال تبعيد و غربت و انزواي بي‌دليلي كه خلاف خواسته‌ها و آرزوهايم بود، و گذران زندگي فقط در يك روستا، كه خلاف مشربم است و متنفر شدن و ترك كردن بسياري از روابط و قواعد حيات اجتماعي كه با آن‌ها الفت داشتم، به دليل آن بوده است كه مستقيماً بتوانم اين خدمت قرآني را خالص و بي‌پيرايه به انجام برسانم. حتي معتقدم در بسياري موارد زير پرده فشارها و آزارهايي كه ظالمانه بر من وارد مي‌شد، دست عنايت و محبت آميزي وجود داشت كه مي‌خواست افكارم را بر اسرار قرآني متمركز كنم و انديشه‌هايم پراكنده نشوند. با اين‌كه از گذشته بسيار مشتاق مطالعه بودم، اما احساس مي‌كردم روحم را از مطالعه‌ي همه كتاب‌هاي ديگر منع كرده و از آن‌ها دور نموده‌اند. دانستم آن چه باعث شد مطالعه را كه در چنين غربتي موجب تسلي و آرامشم بود ترك كنم، اين بوده است كه آيات قرآني مستقيماً استاد مطلقم باشند.
هم‌چنين اكثر آثار و رساله‌هاي نوشته شده بدون آن‌كه سببي بيروني دخيل باشد، بنا بر نيازي كه از روحم زاده مي‌شد به صورت آني و دفعي احسان گرديده‌اند. وقتي آن‌ها را به برخي از دوستانم نشان مي‌دادم مي‌گفتند"مرهم زخم‌هاي اين زمانه است." پس از
— 481 —
انتشار اين آثار، توسط بيش‌تر دوستانم دانستم كه موافق نيازهاي زمانه و در حكم علاجي متناسب با دردها هستند.
من ترديدي ندارم كه حالات مذكور، سرگذشت زندگي و تحقيق بي‌اختيارم در انواع علوم كه خلاف عادت است، بيرون از دايره ادراك و اختيارم بوده؛ و عنايتي كاملاً الهي و اكرامي رباني بود تا به چنين نتيجه مقدسي منجر شود.
اشارت هفتم: در زمان اين خدمت و در ظرف پنج شش سال، بدون مبالغه، با چشم خود صد مورد اكرام الهي، عنايت رباني و كرامت قرآني را ديديم. به قسمي از آن‌ها در مكتوب شانزدهم اشاره كرديم و قسم ديگري از آن‌ها را در بخش مسايل متفرقه‌ي مبحث چهارم در مكتوب بيست و ششم آورديم و بخشي را نيز در مسأله سوم مكتوب بيست و هشتم بيان نموديم. دوستان نزديكم از اين مطلب آگاه‌اند. سليمان افندي دوست هميشگي‌ام از بيش‌تر آن‌ها خبر دارد. مخصوصاً در نشر و تصحيح و قرار دادن رساله‌ها در جاي خود و چرك نويس و پاك نويس كردن رساله‌ها و كلام‌ها با تسهيلات كرامت آميز فوق العاده‌يي مواجه بوده‌ايم. شكي براي ما نمي‌ماند كه اين كرامت، كرامت قرآني بوده است. اين مطلب صدها نمونه دارد.
در خصوص معيشت نيز چنان مهربانانه تغذيه مي‌شويم كه استخدام كننده ما براي تأمين كوچك‌ترين خواست قلبي‌مان به صورت خاصي احسان‌مان مي‌كند؛ و هكذا...اين اشارت غيبيه‌ي بسيار روشني‌ست كه ما به خدمت گرفته مي‌شويم، و در دايره‌ي رضا و تحت عنايت (الهي) به خدمت قرآني مي‌پردازيم.
ألْحَمْدُ لِلّهِ هَذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ صَلوةً تَكُونُ لَكَ رِضَاءً وَ لِحَقِّهِ اَدَاءً وَ عَلى الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ تَسْیلِيمًا كَثِيرًا آمِيینَ‌
— 482 —
پاسخ به يك سؤال محرمانه
(اين سرّ عنايت پيش‌تر محرمانه نگاشته شده، و به آخر كلام چهاردهم اضافه شده بود. غالب نسخه برداران به هر دليلي، فراموش كرده و آن را ننوشته بودند. شايد زمان مناسب و شايسته براي طرح آن، همين‌جا بوده است كه تاكنون مخفي مانده بود.)
از من سؤال مي‌كني:" چرا در رسايل نور كه در پيروي از قرآن نگاشته‌يي قوت و تأثيري هست كه در سخن مفسران و عارفان ديگر به‌ندرت ديده مي‌شود؟ گاه در يك سطر، صفحه‌يي قوت هست و گاه در صفحه‌يي، تأثير يك كتاب وجود دارد."
پاسخ:" چون اين افتخار متعلق به اعجاز قرآن است نه من؛ بي‌پروا مي‌گويم: بله اكثراً همين طور است،" زيرا: رسايل نورِ نگاشته شده، تصديق‌اند نه تصور، ايمان‌اند نه تسليم، شهادت و شهودند نه معرفت، تحقيق‌اند نه تقليد، اذعان‌اند نه التزام، حقيقت‌اند نه تصوف، برهاني بر ادعايند نه اين كه خود ادعا باشند، حكمت اين سرّ چنين است:
در زمان گذشته پايه‌هاي ايمان محفوظ و تسليم شدن انسان‌ها راحت بود. بيانات عرفا اگرچه معارف‌شان در مسايل فرعي بدون دليل و برهان مي‌بود پذيرفته مي‌شد و به آن بسنده مي‌كردند. ليكن در زمان فعلي كه گمراهي در فن و صنعت به اركان و پايه‌ها (ي ايماني) نيز دست يازيده است، ذات ذوالجلالي كه حكيم و رحيم است و دواي شايسته هر درد را احسان مي‌كند، شعله‌يي از تمثيلات قرآن كريم را كه درخشان‌ترين مظهر اعجاز آن است در برابر عجز و ضعف و فقر و نياز من مرحمت كرد و به نوشته‌هايم كه در راه خدمت به قرآن است احسان نمود.
سپاس خداوند را كه با دوربين تمثيل دورترين حقيقت‌ها به غايت نزديك نشان داده شد. نيز با كمك سرّ تمثيل، پراكنده‌ترين مسايل گردآوري شد؛ هم‌چنين با نردبان تمثيل بود كه به آساني، به عالي‌ترين حقايق دست يافته شد. از پنجره تمثيل بود كه به حقايق غيبي، و موضوعات اساسي اسلام، ايماني يقيني و
— 483 —
نزديك به شهود حاصل گرديد. در كنار عقل، وهم و خيال، و حتي نفس و هوي نيز مجبور به تسليم شدند و به همين ترتيب شيطان نيز مجبور شد سلاح خويش را تحويل دهد.
خلاصه: در نوشته‌هاي من هر قدر زيبايي و تأثيرگذاري باشد فقط و فقط منبعث از لمعات تمثيلات قرآني‌ست. سهم من صرفاً طلبي مبتني بر شدت نياز و تضرع در غايت عجز و ناتواني‌ست، درد از من و دوا از قرآن است.
خاتمه مسأله هفتم است
(شامل بيان سرّي عظيم از عنايت، و ازاله اوهام مرتبط با اشارات غيبيه‌يي‌ست كه به صورت عنايات هشت‌گانه الهي وارد شده؛ اوهامي كه به ذهن خطور كرده يا احتمال خطور دارد.)
اين خاتمه شامل چهار نكته زير است:
نكته اول: در مسأله هفتم مكتوب بيست و هشتم، مدعي شده بوديم جلوه اشارتي غيبي را كه از هفت هشت عنايت كلي و معنوي الهي حس كرده بوديم، در نقشي به نام "توافقات" و تحت عنوان "عنايت هشتم" ديده‌ايم؛ و ادعا مي‌كنيم كه اين هفت هشت عنايت كلي، چنان قطعي و قوي هستند كه هر يك از آن‌ها اشارات غيبي مذكور را اثبات مي‌كنند. بر فرض محال اگر قسمي از آن‌ها ضعيف ديده شوند، حتي انكار هم گردند، خللي بر قطعيت آن اشارات غيبي وارد نمي‌شود. كسي كه نتواند اين هشت عنايت را انكار كند، اشارات مذكور را نيز نمي‌تواند انكار كند، ليكن از آن‌جا كه طبقات مردم، مختلف است و اكثريت نيز عوام مي‌باشند و آن‌ها نيز بيش‌تر به ديده خود اعتماد مي‌كنند، اوهامي متوجه "توافقات" است كه در ميان هشت عنايت مذكور، نه قوي‌ترين، كه ظاهرترين
— 484 —
است ی عنايات ديگر قوي‌تر و اين عنايت عام‌تر است ی لذا براي رفع اوهامي كه متوجه اين عنايت است، مجبور به بيان حقيقتي از نوع مقايسه شدم:
درباره آن عنايت ظاهري گفته بوديم: در رساله‌هايي كه نوشته‌ايم در واژه قرآن و رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام چنان توافقاتي ديده مي‌شود كه هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد با قصد خاصي تنظيم شده و وضعيتي موازي به آن‌ها داده شده است. دليل‌مان نيز براي اين كه قصد و اراده مزبور متعلق به ما نيست، اين است كه ما سه چهار سال بعد از اين موضوع باخبر شديم. پس قصد و اراده مورد نظر، غيبي و اثر يك عنايت است. آن وضعيت غريب صرفاً براي تأييد رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي به صورت توافق به آن دو كلمه داده شده است. مبارك بودن اين دو كلمه علاوه بر اين كه مُهر تصديقي‌ست بر رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي، موجب شده است كلمه‌هاي مشابه ديگر نيز با اكثريت قابل توجهي مظهر توافق گردند. البته اين وضع در كلمات ديگر مخصوص يك صفحه است ولي دو كلمه مزبور در سراسر يكي دو رساله و بيش‌تر رساله‌هاي ديگر مشاهده مي‌شود. مكرر گفته‌ايم كه اصل اين توافق ممكن است در كتاب‌هاي ديگر هم فراوان ديده شود، اما نه به اين غرابت كه نشان از قصد و اراده‌يي عالي داشته باشد.
اينك با آن‌كه ادعاي ما قابل نقض نيست، اما به يكي دو مورد از دلايلي كه ممكن است باعث شوند در نظر ظاهر نقض شده ديده شوند،اشاره مي‌كنيم:
مورد اول: ممكن است بگويند"شما انديشه و طراحي كرده و چنان توافقي را تنظيم كرده‌ايد." انجام چنين كاري اگر با قصد و اراده باشد سهل و ساده است. در پاسخ مي‌گوييم: براي هر ادعايي دو شاهد صادق كافي‌ست. صد شاهد صادق وجود دارد كه گواهي مي‌دهند قصد و اراده ما در اين ادعا دخالتي ندارد و ما سه چهار سال بعد از موضوع مطلع شده‌ايم. در همين مورد بايد مطلبي را بگويم: كرامت اعجازي مذكور از نوع معجزه بودن قرآن حكيم در بلاغت نيست، زيرا قدرت بشر در مسير اعجاز قرآن پيش مي‌رود، اما قادر نيست به آن درجه برسد. ولي اين
— 485 —
كرامت اعجازي با قدرت بشري امكان پذير نيست؛ قدرت نمي‌تواند دخالتي در اين كار داشته باشد؛ اگر داشته باشد كار، مصنوعي (ساخته بشر) شده، از بين مي‌رود.
در نسخه‌يي از اشارت هجدهم مكتوب نوزدهم، در يك صفحه، كلمه قرآن نُه مرتبه در توافق با هم تكرار شده بود، آن‌ها را با خطي به هم وصل كرديم، از مجموع‌شان لفظ محمد پديد آمد. در صفحه روبه‌رويي نيز كلمه قرآن هشت مرتبه به توافق تكرار شده بود كه از مجموع‌شان لفظ الله به‌دست آمد. چنين چيزهاي بديعي (در رساله نور) فراوان است. معناي اين حاشيه را به چشم خود ديديم. "بكر، توفيق، سليمان، غالب، سعيد"
نكته سوم: به مناسبت اشارت خاصه و اشارت عامه به يكي از اسرار دقيق ربوبيت و رحمانيت اشاره مي‌كنيم:
يكي از برادران‌مان سخن زيبايي دارد كه آن را موضوع اين مسأله قرار مي‌دهم. روزي يكي از توافقات زيباي قرآن را به او نشان دادم، گفت:"زيباست، اساساً هر حقيقتي زيباست؛ اما توافقات و موفقيت موجود در اين رساله‌ها زيباتر است." من هم گفتم: آري، هر چيز يا حقيقتاً زيباست، يا بالذات زيباست يا به اعتبار نتيجه‌هايش زيباست. اين زيبايي نيز مربوط به ربوبيت عامه، شمول رحمت و تجلي عام مي‌شود. همان‌طور كه گفتي اشارت غيبي موجود در اين موفقيت زيباتر است، زيرا در وضعيتي‌ست كه به رحمت خاص، ربوبيت خاص و تجلي خاص مربوط مي‌شود. با تمثيل زير مطلب را به اذهان نزديك‌تر مي‌كنيم:
لطف عام: مرحمت شاهانه يك پادشاه را با سلطنت و قانون عام او مي‌توان شامل همه افراد ملت كرد. هر فرد مستقيماً مظهر لطف و سلطنت آن پادشاه است. افراد در آن حالت عام، مناسبات خصوصي فراواني دارند.
لطف خاص: احسان‌هاي خاص پادشاه است، نيز اوامر خاص اوست كه فوق قانون عام، به فردي احسان مي‌كند، توجه مي‌كند و فرمان مي‌دهد.
لذا همه چيزها ی مانند آن‌چه در اين مثال بيان شد ی در ربوبيت عام و شمول رحمت ذات واجب الوجود و خالق حكيم و رحيم سهمي دارند. هم‌چنين جهت مرتبط با سهم هر چيز به طور خصوصي با همان چيز مناسبت دارد. (حضرت حق) به‌‌واسطه قدرت و اراده و علم محيطش در همه چيز تصرف كرده و از ربوبيت و حق مداخله در جزيي‌ترين امور هر چيز نيز برخوردار مي‌باشد. هر چيز در هر
— 486 —
شأني از شئوناتش نيازمند اوست. كارهايش با علم و حكمت او انجام و تنظيم مي‌شود. نه طبيعت توان آن را دارد كه در دايره تصرف ربوبيت او قرار بگيرد و تأثيرگذار شود و مداخله‌يي كند و نه تصادف حق دارد كه در كارهاي حساس دايره ميزان حكمتش دستي ببرد. در بيست جاي رساله نور تصادف و طبيعت را با برهان‌هاي قطعي نفي و با شمشير قرآن از بين برده و نشان داده‌ايم كه دخالت‌شان محال است، اما بر اموري كه در دايره اسباب ظاهري ربوبيت عامه‌اند و حكمت و سبب آن‌ها در نظر اهل غفلت دانسته نمي‌شود، تصادف نام نهاده‌اند؛ و قوانين الهيِ برخي از افعال را كه حكمت‌هايشان قابل احاطه نيست (چون زير پرده طبيعت پنهان هستند) نتوانسته‌اند ببينند و براي درك آن‌ها به طبيعت رجوع كرده‌اند.
حالت دوم؛ ربوبيت خاصه و التفات و امداد خاص رحماني‌ست كه به ياري افرادي مي‌پردازد كه قادر به تحمل تنگناهاي قوانين عام نيستند. اين جا نام‌هاي رحمن و رحيم ياري كرده، و به صورت خصوصي كمك مي‌كنند و فرد را از تنگناهاي مزبور نجات مي‌دهند، لذا هر ذي حياتي مخصوصاً انسان، در هر لحظه مي‌تواند از آن طلب كمك كرده و ياري بگيرد. احسان‌هاي (الهي) موجود در اين ربوبيت خاص در برابر اهل غفلت نيز زير نام تصادف پنهان نمي‌شود و نمي‌توان آن‌ها را به طبيعت حواله داد.
بنابر همين سرّ است كه اشارات غيبي موجود در رساله‌هاي اعجاز قرآن و معجزات احمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را اشارتي خاص تلقي كرده، بدان اعتقاد يافته، و يقين كرديم كه امدادي خاص، و عنايتي خاص است كه در برابر معاندان خود را نشان مي‌دهد. اين را نيز صرفاً براي رضاي خدا اعلام نموديم. اگر مرتكب قصور شده باشيم خداوند عفو فرمايد. آمين.
﴿ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ﴾
— 487 —
(يادداشت معلم احمد غالب كه در پاك‌نويس كلام‌ها خدمت كرده است)
تا وقتي برهان حقيقتي چون قرآن در دست است
مگر ممكن است براي محكوم كردن منكر فشاري بر قلبم وارد شود؟
جانم! كلام‌ات راست است تكلّف نيست
اين خلاصه و زبده‌ي علم لدني‌ست
نه اين كه بعدها تأليف شده يا از جاهايي گردآوري شده باشد
اين حكمت نور عرفان است
فارغ از هوي و هوس و لغو و فلسفه بافي
تزكيه‌ كننده‌ي نفس و صفا دهنده روح است
مربي دل است و تصوف نيست
"كلام‌ها" شمس همه معارف‌اند
سخنم راست است و عادت نيست
نورانيت دل است و در لفظ بازتاب يافته
نه اين كه مترادفي در يكي دو سطر باشد
لفظ ها با هم تطابق دارند
و اين به هيچ وجه ساختگي و تصادفي نيست
همه حروفش با نظم و ترتيب كنار هم قرار گرفته اند
توافق و تناسب است و تخالف نيست
اين جلوه‌يي از اسرار اعجاز است
از قرآن است و سخن تهي نيست
اين حُسن تصادف نيكوست نيكو
در اين باب هر چه گفته شود اضافي نيست
— 488 —
بيان سعيد بديع الزمان نورسي
بديع است و تعطّف نيست
قلم در دست او به آرامش نرسيده
و درپي ديدار است و چيزي را تحريف نمي كند
درستي در آن ريشه در حق دارد
و در اين قصد و غرضي نيست، تصرف نيست كه صورت مي گيرد
براي كوته فكراني كه اين را نمي بينند
آه و ناله سر مي دهم نه اين كه تأسف بخورم
غالباً در حيرت معنوي هستم
و بيانم در اين مسير در پي ظرافت و لطافت نيست
آيا توافق و هماهنگي در كلام ها برايش زياد است؟
برتري و تفوق براي او افتخاري نيست
خدايا او را در همه كارها موفق نما
توافق و تناسب، مقام توقف نيست!
احمد غالب
رحمة الله عليه
— 489 —
(يادداشت مرحوم سرگرد عاصم بيگ)
سوگند مي‌خورم كلامش چون خود او راست و درست است
بد جنساني كه اين حقيقت را قبول و تصديق نكنند
در ضلالت و وادي خسران سال‌ها مي‌مانند
هنر، ارشاد و نجات دادن اين‌هاست
هدايت اگر نصيب شود سرخم خواهند كرد
اصلاح همه را طلب و به درگاه خالق التماس كنيم
كلام‌ها را كه انوار قرآن‌اند هميشه بخوانيم و به ديگران بياموزيم
ما نيز در اين راه مستفيض و دلشاد شويم
و با تبديل فنا به بقا رضايت حق را به دست آوريم
يادداشت پر بها غالب كه شايسته صد هزار تحسين است
با بيان اين حقايق شكي نيست كه غالب و پيروز مي‌شود
سرگرد عاصم
رحمة الله عليه
— 490 —

مسأله هشتم كه رساله هشتم است

(اين مسأله پاسخ به شش سؤال است و شامل هشت نكته به شرح زير مي‌باشد.)
نكته نخست: اشارات متعدد غيبيه‌يي را دال بر اين‌كه با عنايت الهي به خدمت قرآني در آمديم احساس نموده و برخي از آن‌ها را بيان داشتيم. نمونه جديدي از اشارات مذكور اين است كه در بيش‌تر كلام‌ها توافق‌ها و تناسب‌هاي غيبي وجود دارد.
توافق و تناسب اشاره است به اتفاق، اتفاق علامت اتحاد است، و اماره‌يي‌ست براي وحدت، وحدت هم نشان از توحيد دارد، توحيد نيز بزرگ‌ترين مبنا از مباني چهارگانه قرآن مي‌باشد.
براي مثال اشارتي هست مبني بر اين‌كه در كلمه «رسول اكرم» و عبارت «عليه الصلاة و السلام» و لفظ مبارك "قرآن" نوعي جلوه اعجاز نمايان است.
اشارات غيبي هر قدر هم كه پنهان و ضعيف باشد، چون بر مقبوليت خدمت و حقانيت مسايل دلالت مي‌كند به نظر من بسيار بااهميت و قدرتمند است. اين امر غرور مرا در هم شكست و به طور قطعي به من نشان داد كه صرفاً يك ترجمانم. نيز هيچ چيز براي من باقي نگذاشت كه مدار افتخارم باشد و فقط چيزهايي را نشانم داد كه عامل شكرگزاري‌ست. نيز مادام كه اين امر متعلق به قرآن است، اعجاز قرآن محسوب مي‌شود، قطعاً اختيار جزيي ما در آن دخلي ندارد، مشوّقِ كساني‌ست كه در امر خدمت تنبلي مي‌كنند، موجب مي‌گردد فرد باور كند كه رساله نور حق است، براي ما نوعي اكرام الهي‌ست، اظهارش تحديث نعمت مي‌باشد و متمرداني را كه عقل‌شان به چشم‌شان است محكوم مي‌كند؛ پس اظهار و بيانش لازم و ان شاء الله بي‌ضرر است.
يكي ديگر از اشارات غيبي فوق چنين است: حضرت حق بنا بر كمال رحمت و كرم خود، براي تشويق و اطمينان قلبي ما كه مشغول خدمت به قرآن و ايمان هستيم لطافتي از نوع توافقات غيبي را به صورت اكرام رباني و احسان الهي به عنوان علامت مقبوليت خدمت‌مان و اشارات غيبي بر اين كه نوشته‌هاي‌مان حق
— 491 —
است در همه رساله‌ها مخصوصاً در "معجزات احمديه" و "اعجاز قرآن" و "رساله پنجره‌ها" بر ما احسان كرده است، يعني كلمه‌هاي مانند هم را در يك صفحه ناظر بر هم قرار مي دهد. اين موضوع اشاره‌يي غيبي‌ست و در واقع گفته مي شود: "اين موارد با اراده‌يي غيبي تنظيم مي‌گردد. به اختيار و ادراك خود اعتماد نكنيد، بي آن‌كه اختيارتان باخبر شود و بي آن‌كه ادراك‌تان به كار آيد نقش‌ها و نظم‌هاي خارق العاده‌يي صورت مي‌بندد." به ويژه در رسیاله معجزات احیمدي لفیظ "رسول اكرم" و لفظ "صلوات"، حكم آيينه‌يي را مي‌يابند و اشاره مبتني بر توافقات غيبي را با صراحت نشان مي‌دهند. در كتابتِ يك نسخه‌بردار تازه كار و غير حرفه‌يي بيش از دويست صلوات شريفه به استثناي پنج صفحه در همه صفحات ديگر به صورت موازي ناظر بر هم‌اند. اين تناسب‌ها كار تصادف بي‌ادراك نيست چون اگر بود شايد حداكثر در ده مورد، يكي دو مورد بدين‌گونه مي‌شد؛ به همين ترتيب قطعاً حاصل فكر و انديشه من بيچاره هم نمي‌تواند باشد كه در هنر نوشتن مهارتي ندارم و با حصر نظر در معنا به سرعت در يكي دو ساعت سي چهل صفحه مطلب تأليف مي‌كنم و تازه آن را هم خودم نمي‌نويسم بلكه انشا مي‌كنم و ديگران آن را مي‌نويسند.
شش سال بعد باز هم با ارشاد قرآن و دقت در "إنّا" كه در تفسير اشارات الاعجاز نُه بار با توافق و تناسب تكرار شده است از موضوع مطلع شدم. نسخه برداران نيز وقتي مطلب را از من شنيدند غرق حيرت و شگفتي شدند. الفاظ "رسول اكرم" و "صلوات" در مكتوب "نوزدهم" حكم آيينه كوچك نوعي از معجزات احمدي را يافت. به همين ترتيب لفظ قرآن هم در كلام "بيست و پنجم" كه مربوط به اعجاز قرآن است و اشارت هجدهم در مكتوب "نوزدهم"، به عنوان نوعي از معجزات قرآني ی جزيي از چهل جزء آن نوع ی در ميان چهل طبقه براي طبقه‌يي كه صرفاً به چشم و ديده خود اعتماد مي‌كنند به صورت توافقات غيبي در همه رساله ها تجلي يافته است؛ علاوه بر اين جزيي از اجزاي چهل‌گانه آن نوع در لفظ قرآن ظاهر شده است. به اين ترتيب كه:
— 492 —
لفظ قرآن در "كلام بيست و پنجم" و در اشارت هجدهم "مكتوب نوزدهم" صد مرتبه تكرار شده است به استثناي يكي دو كلمه باقي آن‌ها همگي ناظر بر هم‌اند. براي مثال در صفحه چهل و سوم "شعاع دوم" لفظ قرآن هفت مرتبه تكرار شده و اين الفاظ ناظر بر هم هستند. در صفحه پنجاه و ششم نيز هشت لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند؛ فقط نهمين مورد مستثني مانده است. در صفحه شصت و نهیم نيز ی كه اينك پيشِ رويم است ی پنج لفظ قرآن ناظر بر هم‌اند. و هكذا... لفظ مكرر قرآن در همه صفحات ناظر بر يك‌ديگرند. به ندرت از هر پنج شش مورد يك مورد خارج از اين موضوع قرار مي‌گيرند. توافقات و تناسبات ديگر نيز چنين‌اند مثلاً لفظ "أَمْ" كه در صفحه سي و سه ی كه اينك پيش رويم است ی پانزده عدد است كه چهارده تاي آن ناظر بر هم‌اند. در مقابل ديدگانم در اين صفحه نُه مورد كلمه "ايمان" وجود دارد، اين‌ها هم ناظر بر هم اند و فقط يكي از آن‌ها با فاصله‌يي كه نسخه‌بردار داده اندك انحرافي يافته است؛ هم‌چنين در صفحه‌يي كه اينك در مقابلم گشوده است كلمه "محبوب" دو بار تكرار شده (يك بار در سطر سوم و بار ديگر در سطر پانزدهم) و هر دو مورد با نظم كامل ناظر بر يك‌ديگرند. در بين آن‌ها كلمه "عشق" چهار بار قرار گرفته است؛ هر چهار كلمه ناظر بر هم‌اند. ساير توافقات و تناسبات غيبي را بر همين منوال قياس كنيد. هر نسخه‌برداري كه باشد تفاوتي ندارد سطرها و صفحه‌ها به هر شكلي كه مي‌خواهد باشد فرقي نمي‌كند، تناسبات غيبي مذكور در درجه‌يي‌ست كه شك و شبهه‌يي باقي نمي‌گذارد؛ ترديدي نيست كه اين امر نه حاصل تصادف است و نه نتيجه فكر مؤلف و نسخه برداران. البته در برخي خطوط تناسبات بيش‌تري به چشم مي‌خورد. پس خطي حقيقي هست كه مختص اين رساله‌هاست. برخي به آن خط نزديك مي‌شوند؛ و از عجايب است كه تناسبات مذكور نه در كار استنساخ كنندگان ماهر كه بيش‌تر در كتابت نسخه برداران غيرحرفه‌يي ديده مي‌شود. از اين‌جا دانسته مي‌شود كه هنر و ظرافت و مزيتي كه در كلام‌ها به عنوان نوعي تفسير از قرآن وجود دارد متعلق به كسي نيست؛ چرا كه اصولاً جامه‌ي اسلوب منظم و نيكويي كه برازنده قامت مبارك حقايق زيبا و نيكوي قرآن باشد با اختيار و ادراك كسي بريده و دوخته
— 493 —
نمي‌شود بلكه وجود همان‌هاست كه چنين مي‌خواهند و دستي غيبي‌ست كه جامه را به اندازه آن قامت مي‌بُرد، مي‌دوزد و بر تنش مي‌كند. ما نيز در اين ميان ترجمان و خادميم.
نكته چهارم: در سؤال نخست‌ خود كه شامل پنج، شش سؤال است مي‌پرسيد: جمع شدن در صحراي محشر چگونه است چه كيفيتي دارد و آيا در آن‌جا همه عريان هستند؟ در آن‌جا چگونه مي‌توانيم با دوستان‌مان ديدار كنيم و رسیول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را براي شفاعت چگونه مي‌توانيم پيدا كنيم؟ چگونه ممكن است يك نفر بتواند با تعداد بي‌شماري از انسان‌ها ديدار كند؟ لباس بهشتيان و جهنميان چگونه خواهد بود؟ و چه كسي راه را به ما نشان خواهد داد؟
پاسخ: پاسخ اين سؤال‌ها به صورت كامل و واضح در كتاب‌هاي حديث آمده است. ما در اين‌جا فقط نكاتي را كه مربوط به مشرب و مسلك‌مان مي‌شود بيان مي‌كنيم:
اولاً: در يكي از مكتوب‌ها بيان شده است؛ هم‌چنان كه ميدان حشر در مدار سالانه كره زمين قرار دارد و زمين محصولات معنوي‌اش را از هم اينك روانه الواح آن ميدان مي‌كند، با حركت سالانه خود نيز عاملي مي‌شود براي تمثّل يك دايره وجود و با محصولات آن دايره وجود مبدأيي مي‌شود براي شكل‌گيري عرصه حشر؛ و اين سفينه رباني كه كره زمين ناميده مي‌شود جهنم صغرايي را كه در مركزش است به جهنم كبرا خالي مي‌كند. نيز بيان شده بود كه كره زمين سكنه‌اش را هم در ميدان حشر خالي مي‌كند.
ثانياً: در كلام‌ها و مخصوصاً در كلام‌هاي "دهم و بيست و نهم" به صورت قطعي عرصه حشر و وجود آن اثبات شده است.
ثالثاً: موضوع ديدار نيز در كلام‌هاي "شانزدهم و سي و يكم و سي و دوم" به طور قطعي اثبات شده است و گفته‌ايم كه يك شخص به واسطه سرّ نورانيت مي‌تواند در يك دقيقه در هزاران جا باشد و با ميليون‌ها نفر ديدار كند.
رابعاً: حضرت حق هم‌چنان كه لباسي فطري بر قامت همه مخلوقات ذي روح به جز انسان پوشانده است همه انسان‌ها را در صحراي محشر از لباس‌هاي
— 494 —
مصنوعي عريان كرده و جامه‌يي فطري بر آن‌ها مي‌پوشاند و اين مقتضاي اسم حكيم است. حكمت لباس مصنوعي در دنيا فقط به محافظت از سرما و گرما يا زينت و ستر عورت منحصر نيست بلكه يكي از حكمت‌هاي مهمش اين است كه به عنوان فهرست و ليستي اشاره دارد كه انسان از قدرت تصرف در ساير انواع برخوردار بوده و بر رياست و نسبت او با موجودات ديگر اشاره دارد؛ در غير اين صورت مي‌توانست لباسي فطري كه سهل و ارزان باشد بر تن او كند. اگر اين حكمت نبود انسان كه پارچه‌هاي مندرس مختلفي را به عنوان لباس به خود مي‌پيچد مورد تمسخر حيوانات داراي ادراك قرار مي‌گرفت و به لحاظ معنا آن‌ها را مي‌خنداند. در صحراي محشر اين حكمت و مناسبت نيست؛ فهرست مذكور هم لزومي ندارد كه باشد.
خامساً: رهبر و راهنما براي كساني كه مانند تو تحت نورانيت قرآن قرار دارند قرآن است. به سر آغاز "الم" ها و "الر" ها و "حم" ها بنگر و بدان كه قرآن تا چه حد شفيعي مقبول، راهنمايي درست، و نوري قدسي‌ست.
سادساً: اما لباس بهشتيان و جهنميان؛ طبق قاعده‌يي در كلام "بيست و هشتم" گفتيم حوريان هفتاد حله بر تن مي كنند؛ اين امر در اين‌جا نيز معتبر است. با اين توضيح كه فرد بهشتي، هميشه آرزومند است از هر نوعِ بهشت در هر زماني بهره مند شود. محاسن بهشت انواع مختلف و فراوان دارد. او همواره با همه‌ي نوع هاي بهشت مباشرت مي كند و نمونه محاسن بهشت را در مقياسي كوچك بر خود و حوريان مي‌پوشاند. او و حوريانش حكم بهشت كوچكي را خواهند داشت؛ هم‌چنان كه يك انسان نمونه‌يي از انواع گل‌هاي موجود در يك كشور را در باغچه‌اش نگهداري مي‌كند، يا يك مغازه‌دار نمونه‌هاي موجود در كليت مال‌اش را در ليستي جمع مي‌كند يا انسان از نمونه همه مخلوقاتي كه در تصرف دارد و بر آن‌ها حكم مي‌كند و با آن‌ها مناسبتي دارد براي لباس و لوازم خانه‌اش استفاده مي‌كند، انساني هم كه اهل بهشت است مخصوصاً اگر با همه حواس و جوارح معنوي خود بندگي كرده و شايستگي برخورداري از لذايذ بهشت را كسب كرده باشد خود و حوريانش از سوي رحمت الهي به نحوي لباس بر تن خواهند كرد كه محاسني از
— 495 —
هر نوع بهشت را ببينند و هر حسي در آن‌ها اشباع شود و هر عضوي در آن‌ها نوازش گردد و هر لطيفه‌يي در وجودشان به ذوق آيد. دليل اين‌كه حله‌هاي متعدد مذكور همه از يك جنس و نوع نيستند اين حديث است كه "حوريان با اين كه هفتاد حله بر تن مي‌كنند اما مغز استخوان ساق‌هايشان ديده مي‌شود و پوشيده نيست." معلوم مي‌شود از ظاهرترين حله تا پنهان‌ترين آن داراي محاسن مختلف‌اند و به طرز جداگانه‌يي حسيات و حواس را به ذوق مي‌آورند و راضي و خشنود مي‌كنند. اهل جهنم نيز همان‌طور كه در دنيا با چشم و گوش و قلب و دست و عقل و همه جوارح خود گناه كرده اند، با حكمت و عدالت منافاتي نخواهد داشت كه در جهنم لباس‌هايي بر تن كنند كه از پارچه‌هايي با جنس‌هاي مختلف تهيه شده و حكم جهنم كوچكي را داشته و مناسب جوارح‌اش باعث درد و عذاب آن‌ها شود.
نكته پنجم: مي‌پرسيد آيا اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام در زمان فترت زماني كه پيامبري براي هدايت مردم فرستاده نشده بود. م. متدين به ديني بوده‌اند؟
پاسخ: روايت هست كه به باقي‌مانده دين حضرت ابراهيم (ع) كه بعدها زير پرده ظلمات معنوي و غفلت مانده و در ميان معدودي از افراد جريان داشت متدين بودند. البته افرادي كه تشكيل دهنده سلسله‌يي نوراني هستند سلسله‌يي كه از حضرت ابراهيم (ع) سرچشمه مي‌گيرد و بعدها رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را نتيجه مي‌دهد در برابر نورانيت دين حق بي تفاوت نبوده و مغلوب ظلمات كفر نشده‌اند. اما كساني كه در زمان فترت زندگي مي كردند براساس سرّ
﴿ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا ﴾
(اسراء: ١٥)
اهل نجات‌اند. هيچ يك از آن‌ها به دليل خطاهايي كه در تفرعات داشته‌اند مؤاخذه نمي‌شوند. از نظر امام شافعي و امام اشعري اگر آن‌ها وارد كفر هم مي‌شدند و ايماني هم نمي‌داشتند باز هم اهل نجات‌اند، زيرا تكليف الهي با ارسال (پيامبر) ممكن است و ارسال نيز به وسيله اطلاع باعث تقرر تكليف مي‌شود. مادام كه غفلت و مرور زمان بر دين انبياي سلف پوششي افكنده است، اين امر نمي‌تواند
— 496 —
حجتي براي زمان اهل فترت شود. اگر اطاعت كند ثواب كسب مي كند و اگر نكند عذاب نخواهد ديد، زيرا به دليل مخفي ماندن نمي‌تواند حجت باشد.
نكته ششم: مي‌پرسيد آيا كسي در ميان اجداد رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام نبي بوده است؟
پاسخ: براي بعد از حضرت اسماعيل (ع) نص قطعي وجود ندارد. دو نبي به نام‌هاي "خالد بن سنان و حنظله" آمده‌اند كه البته از نياكان پيامبر نبوده‌اند. از كعب ابن لوي از اجداد نبي شعر مشهور و صريح و نص گونه‌ي زير وجود دارد كه به سخني اعجاز آميز و پيامبرانه شبيه است:
عَلَى غَفْلَةٍ يَاْتِى النَّبِىُّ مُحَمَّدٌ فَيُخْبِرُ اَخْبَارًا صَدُوقًا خَبِيرُهَا
محمد نبي ناگهان خواهد آمد و خبرهاي راست خواهد داد. م.
امام رباني با استناد به دليل و كشف گفته است: در هندوستان پيامبران زيادي بوده‌اند كه برخي از آن‌ها امتي نداشته يا چون به تعداد معدودي از پيروان منحصر بوده‌اند شهرت نيافته يا اين كه پيامبر ناميده نشده‌اند.
بنابر نظر امام رباني مي‌توان گفت احتمال اين كه در ميان نياكان پيامبر چنين انبيايي بوده باشند وجود دارد.
نكته هفتم: مي‌گوييد خبر قوي‌تر و صحيح‌تر درباره ايمان والدين رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام و عبدالمطلب جد او كدام است؟
پاسخ: سعيد جديد ده سال است كه كتاب‌هاي ديگر را نزد خود نگه نمي‌دارد؛ مي‌گويد: "قرآن براي من كافي‌ست." در برخورد با اين قبيل مسايل فرعي، من فرصت آن را ندارم كه همه كتاب‌هاي حديث را به دقت بررسي كنم و قوي‌ترين آن‌ها را بنويسم. همين قدر بگويم كه پدر و مادر رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام اهل نجات و بهشت و ايمان‌اند. البته حضرت حق قلب مبارك حبيب بزرگوارش و شفقت فرزندانه‌يي را كه او حاملش مي‌باشد رنجيده نمي‌كند.
اگر پرسيده شود: مادام كه چنين است چرا آن‌ها موفق نشدند به رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام ايمان بياورند؟ چرا عمرشان كفاف نداد تا بعثت پيامبر را ببينند؟
— 497 —
پاسخ: حضرت حق پدر و مادر حبيب بزرگوارش را به كرم خود زير دين و منت (فرزندشان) قرار نمي‌دهد تا حس فرزندي رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام را ارضا نموده باشد. رحمت‌اش اقتضا كرد براي عدم انتقال آن‌ها از مرتبه والدين به مرتبه فرزند معنوي، آن‌ها را زير دين ربوبي و خالص خود قرار دهد تا هم آن‌ها را خرسند كند و هم حبيب بزرگوارش را؛ لذا والدين و جد پيامبر را از امت ظاهري او قرار نداد. البته مزيت و فضيلت و سعادت امت را به آن‌ها احسان نمود. آري، سپهبدي را تصور كنيد كه پدرش با درجه سرواني به حضورش مي‌آيد. طبيعي‌ست كه سپهبد در اين حالت تحت تأثير دو احساس متضاد قرار مي‌گيرد. پادشاه به ياور اكرمش لطف و مرحمت مي‌كند و پدرش را در معيت او قرار نمي‌دهد.
نكته هشتم: مي‌پرسيد درست‌ترين نظر درباره ايمان ابوطالب عموي پيامبر چيست؟
پاسخ: اهل تشيّع قائل به ايمان او هستند اما بيش‌تر اهل سنت اين نظر را ندارند. اما آن‌چه بر قلب من وارد شده اين است كه ابوطالب نه رسالت رسول اكرم عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام بلكه شخصيت و ذات او را بسيار دوست داشت. محبت و شفقتِ به غايت جدي و شخصي او قطعاً ضايع نمي‌شود. آري، ابوطالب به طور جدي حبيب بزرگوار حضرت حق را دوست مي داشت، از او حمايت كرده، و به جانب‌داري از وي مي‌پرداخت؛ دليل اين كه ايمان مقبولي نياورد احساساتي چون خجل شدن و عصبيت قومي بود نه انكار و عناد. حتي اگر او به اين دليل جهنمي هم باشد باز خداوند در جهنم مي‌تواند براي او بهشتي خصوصي خلق كند تا پاداش حسناتش داده شود. خداوندي كه در برخي مناطق، بهار را در زمستان خلق مي‌كند يا زندان را به واسطه خواب و رؤيا براي برخي افراد تبديل به قصر مي‌نمايد بي‌ترديد جهنم خصوصي را هم مي‌تواند به نوعي بهشت خصوصي تبديل كند...
وَ الْعِلْمُ عِندَ اللهِ"؛ "لا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلّا اللهُ
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾
— 498 —

مكتوب بيست و نهم

(مكتوب بيست و نهم نُه بخش است. بخش حاضر بخیش اول اسیت كه شیامل نُه نكته مي‌باشید.)
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
برادر عزيز و صديقم؛ دوست بسيار جدي‌ام در خدمت قرآني!
اين‌بار در نامه‌ات درباره مسأله‌ مهمي پاسخ خواسته‌يي و زمان و حال و روز من نيز براي اين كار مساعد نيست.
برادرم! الحمدلله امسال تعداد كاتبان رساله‌‌ها بسيار زياد شده است. تصحيح دوم براي من ارسال مي‌شود. از صبح تا شب به سرعت كار مي‌كنم. به كارهاي بسيار مهم‌ام نيز نمي‌رسم زيرا اين مسؤوليت را بزرگ‌تر مي‌دانم. مخصوصاً در ماه‌هاي شعبان و رمضان دل بيش از عقل بهره برده، و روح به حركت در مي‌آيد. صحبت درباره اين مسأله‌ي بزرگ را به زمان ديگري موكول مي‌كنم و هرگاه با رحمت حضرت حق به من الهامي شد به تدريج براي شما مي‌نويسم. فعلاً سه نكته اين نكات بعداً به نُه مورد افزايش يافت. را به شرح زير بيان خواهم كرد: