مکتوبات
— 17 —

%‌

﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
وُ بِهِ نَسْتَعِينَ
مكتوب اول
بِاسْمِهِ سُبْحَانَهُ
﴿ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ ﴾
پاسخ مختصري‌ست به چهار سؤال
‌ سؤال نخست: آيا حضرت خضر (ع) زنده است؟ اگر چنين است چرا برخي از علماي نامي، اين مطلب را قبول ندارند؟
پاسخ: بله زنده است؛ اما حيات و زنده بودن پنج مرتبه دارد و او در مرتبه دوم حيات است. به همين دليل برخي از علما در حيات او ترديد كرده‌اند.
مرتبه اول حيات: همين زندگاني ماست كه مقيد به قيود فراواني مي‌باشد.
مرتبه دوم حيات: زندگاني حضرت خضر و حضرت الياس (ع) است كه تا حدودي از قيود رها بوده، و در زمان واحد قادرند در مكان‌‌هاي مختلفي باشند. آن‌ها مانند ما همواره مقيد به لوازمات بشري نيستند. گاه اگر بخواهند مانند ما مي‌خورند و مي‌آشامند، ليكن مانند ما مجبور نيستند. مراودات اوليا ی كه اهل
— 18 —
كشف و شهودند ی با حضرت خضر كه در درجه‌ي تواتر است، بيانگر و اثبات كننده اين مرتبه از حيات مي‌باشد. حتي در مقامات ولايت، مقام و مرتبه‌يي هست كه از آن به "مقام خضر" تعبير مي‌كنند. هر ولي‌اي كه به اين مقام برسد با خضر ديدار مي‌كند و از او درس مي‌گيرد. اما بعضاً صاحبِ مقام مذكور را با خضر اشتباه مي‌گيرند.
مرتبه سوم حيات: زندگاني حضرت ادريس و حضرت عيسي (ع) است كه با تجرد از لوازم حيات بشري، وارد حياتي چون حيات فرشتگان شده لطافتي نوراني كسب مي‌كنند. آن‌ها با جسم دنيوي‌شان ی كه داراي لطافت بدن مثالي‌ست و نورانيت پيكر نجمي را دارد ی در سماوات به سر مي‌برند. سرّ حديثي كه مي‌گويد «حضرت عيسي (ع) در آخر الزمان مي‌آيد و به شريعت محمدي عَليهِ الصَّلاةُ وَ السَّلام عمل مي‌كند» اين است كه در آخر الزمان دين مسيحيت در تقابل با جريان كفرآميز فلسفه طبيعي و انكار الوهيت، پاك و تصفيه شده، بري از خرافات گرديده، و به اسلام تبديل مي‌يابد؛ در چنين زمانه‌يي هم‌چنان كه شخصيت معنوي مسيحيت با شمشير وحي آسماني، شخصيت معنوي آن الحاد ترسناك را از بين مي‌برد، حضرت عيسي‌(ع) نيز به نمايندگي از شخصيت معنوي مسيحيت، دجال را ی كه شخصيت معنوي بي‌ديني را نمايندگي مي‌كند ی از ميان بر مي‌دارد... يعني فكر انكار الوهيت را از بين مي‌برد.
مرتبه چهارم حيات: زندگاني شهداست. براساس نص قرآن، شهدا از مرتبه حياتي بالاتر از حيات اهل قبور برخوردارند. آري، از آن‌جا كه شهدا حيات دنيوي خود را فداي راه حق مي‌كنند، حضرت حق با كمال كرم خويش به آن‌ها در برزخ حياتي شبيه حيات دنيوي اما بدون زحمت و اندوه احسان مي‌كند. آن‌ها خود را مُرده نمي‌دانند... بلكه مي‌پندارند به جهاني بهتر و برتر رفته‌اند... در كمال سعادت و خوشبختي لذت مي‌برند‌... و درد فراقي را كه در مرگ هست احساس نمي‌كنند. ارواح اهل قبور هر چند باقي‌اند اما خود را مُرده مي‌دانند. لذا لذت و سعادت آن‌ها در برزخ به لذت شهدا نمي‌رسد، مانند دو نفر كه در عالم رؤيا وارد سراي زيبايي چون بهشت مي‌شوند. يكي از آن‌ها در مي‌يابد كه در عالم رؤيا به سر مي‌برد؛ لذا لذت و
— 19 —
خوشي او ناقص خواهد بود، و او مي‌انديشد كه اگر بيدار شود اين لذت هم پايان خواهد يافت، اما ديگري نمي‌داند كه در خواب است، لذا از لذت حقيقي و سعادت حقيقي برخوردار مي‌شود.
بنابراين طرز استفاده اموات و شهيدان از حيات برزخي در عالم برزخ، به ترتيبي كه گفته شد متفاوت است. براساس واقعيات و روايات فراوانِ نقل شده، برخورداري شهدا از چنين حياتي و اين‌كه خود را زنده مي‌دانند، امري ثابت و قطعي‌ست. حتي حمزه (رض) كه سيد الشهداست در موارد مكرر از كساني كه به او پناه برده‌اند محافظت نموده و امور دنيوي آنان را سامان داده و موجبات انجام‌شان را فراهم نموده است؛ چنين موارد متعددي اثبات كننده و روشنگر مرتبه مذكور از حيات است. حتي من خود خواهرزاده‌يي به نام عُبيد داشتم كه طلبه‌ام بود. بعد از آن‌كه در كنار من و به جاي من شهيد شد؛ در حالي كه در مسافتي سه ماه
مسافتي كه طي آن با پاي پياده سه ماه طول مي‌كشيد.
از او در اسارت به سر مي‌بردم و محل دفنش را هم نمي‌دانستم در رؤيايي ی كه به نظرم صادقه مي‌نمود ی وارد مزارش كه شبيه منزلي در زير زمين بود شدم و او را در مرتبه حيات شهدا مشاهده كردم. او گمان كرده بود من مُرده‌ام و گفت كه برايم بسيار گريسته است. خود را زنده مي‌دانست و مي‌پنداشت به خاطر در امان ماندن از سلطه روس‌ها منزل زيبايي در زير زمين بنا كرده است. اين رؤياي جزيي با برخي شرايط و علايم در مورد حقيقت ذكر شده اطميناني در حد شهود به من داد.
مرتبه پنجم حيات: زندگاني روحاني اهل قبور است. آري، موت، تبديل مكان، آزاد شدن روح و آسوده شدن از وظيفه و مسؤوليت است؛ نيست و نابود شدن و فنا نيست. دلايل زيادي چون وقايع متعددِ تمثل ارواح اوليا و ظهور آن‌ها براي اهل كشف، و مناسبات ساير اهل قبور با ما در خواب و بيداري و خبرهاي مطابق واقعي كه به ما مي‌دهند روشنگر و ثابت كننده اين مرتبه از حيات مي‌باشد. «كلام بيست و نهم» كه در مورد بقاي روح است، اين مرتبه از حيات را به‌طور قطعي اثبات مي‌كند.
— 20 —
سؤال دوم: در فرقان حكيم در آياتي مانند:
﴿ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ﴾
(ملك:٢)
از مرگ نيز مانند حيات به عنوان مخلوق و نعمت ياد مي‌شود؛ در حالي كه موت در ظاهر از بين رفتن و نابود شدن و عدم و خاموش شدن چراغ زندگي و منهدم كننده لذات است... با اين توضيح مرگ چگونه مي‌تواند مخلوق و نعمت باشد؟
پاسخ: هم‌چنان كه در پايان پاسخ سؤال نخست گفتيم، موت نوعي رهايي از وظيفه و مسؤوليت زندگاني‌ست، نوعي استراحت‌ست، تبديل مكان، تغيير و تحول در وجود است، دعوتي به زندگاني جاويد بوده، و شروع و مقدمه‌يي براي زندگاني باقي‌ست؛ همان‌طور كه به دنيا آمدن حيات به واسطه خلق و تقدير است خروجش از دنيا نيز به واسطه خلق و تقدير و حكمت و تدبير مي‌باشد، زيرا مرگِ حيات نباتي ی كه بسيط‌ترين مرتبه حيات مي‌باشد ی نشان مي‌دهد كه يك اثر صنعت منظم‌تر و دقيق‌تر از حيات است. با اين‌كه در ظاهر به نظر مي‌‌رسد ميوه‌ها و دانه‌ها و بذرها از بين مي‌روند و پوسيده و تجزيه مي‌شوند، اما حقيقت اين است كه براساس معامله بسيار دقيق شيميايي و تركيبات منظم عنصري و شكل گيري‌هاي سلوليِ حكيمانه نضج مي‌گيرند، نضجي كه موجب مي‌شود اين مرگ دقيق و منظم و حكيمانه ی كه به چشم ديده نمي‌شود ی با حيات جوانه پديدار گردد. پس مرگ دانه مبدأ حيات جوانه بوده، و چون عين حيات آن است؛ هم‌چون حيات، مخلوق و داراي نظم مي‌باشد.
مرگ ميوه‌هاي داراي حيات يا حيوان‌ها در معده انساني منشأ و مبدأيي‌ست براي آن‌كه به مرتبه حيات انساني ارتقا يابند، لذا بايد گفت مرگ مذكور مخلوق‌تر و منظم‌تر از حيات آنان است.
پس اگر موت در حيات نباتي كه پايين‌ترين مرتبه حيات مي‌باشد تا اين ‌حد مخلوق و حكيمانه و منظم باشد، موتي كه نصيب حيات انساني، بالاترين مرتبه حيات مي‌گردد بي‌شك مانند دانه‌يي كه زير زمين قرار مي‌گيرد و بعدها به درختي بزرگ تبديل مي‌شود، در انسان نيز وقتي زير زمين قرار داده مي‌شود در عالم برزخ، نهال حيات باقي را ثمر خواهد داد.
— 21 —
اما اين‌كه موت نعمت است، به چهار وجه از وجوه گوناگون آن اشاره مي‌كنيم:
وجه اول: مرگ از اين‌نظر كه انسان را از وظيفه سنگين شده‌ي زندگاني و تكاليف حيات آزاد مي‌كند و باب وصالي‌ست در عالم برزخ براي رساندن او به ٩٩ درصد از دوستان و خويشانش، بزرگ‌ترين نعمت مي‌باشد.
وجه دوم: مرگ انسان را از زندان دنيايي تنگ و پر محنت، پر دغدغه و متزلزل بيرون آورده، وارد زندگاني‌اي باقي و بي‌تشويش و فراخ و پر سرور مي‌كند، لذا وارد شدن به دايره رحمتِ محبوب باقي‌ست.
وجه سوم: دلايل فراواني چون سالمندي وجود دارند كه شرايط حيات را دشوار مي‌كنند و موجب مي‌شوند موت نعمتي بسيار ارزشمندتر از حيات جلوه كند. براي مثال اگر اجداد جدت به همراه پدر و مادر بسيار سالمندت ی كه موجب تشويش خاطر تو هستند ی با وضعيت سخت و پريشاني كه داشتند اينك در مقابل تو قرار مي‌گرفتند در مي‌يافتي كه حيات تا چه حد نقمت و مرگ تا چه اندازه نعمت است. يا مثلاً وقتي به مگس‌هايي فكر مي‌كنيم كه عاشق گل‌هاي زيبا هستند مي‌بينيم زنده بودن آن‌ها در دشواري‌هاي زمستان تا چه حد موجب زحمت و مرارت و مرگ‌شان تا چه اندازه رحمت است.
وجه چهارم: هم‌چنان كه خواب، رحمت و راحتي و استراحت است، مخصوصاً براي مصيبت‌‌‌ديدگان و مجروحان و بيماران؛ برادر بزرگ‌ترش مرگ نيز براي مصيبت‌زدگان و كساني كه گرفتار بلايايي هستند كه آن‌ها را به خودكشي سوق مي‌دهد عين رحمت و نعمت است. اما هم‌چنان كه در بيانات متعددي به يقين ثابت گرديد موت نيز مانند حيات براي اهل ضلالت نقمت اندر نقمت و عذاب اندر عذاب است، ولي اين مطلب خارج از بحث ماست.
سؤال سوم: جهنم كجاست؟
پاسخ:
﴿ قُلْ إنَّما الْعِلْمُ عِندَ الله ﴾
(ملك: ٢٦)
لا يَعْلَمُ . . . الغَيْبَ إلّا الله
( نمل:٦٥)
مكان جهنم طبق برخي روايات تحت الارض است؛ هم‌چنان كه در جاهاي ديگر بيان كرده‌ايم كره زمين با حركت سالانه‌اش در حال ترسيم دايره‌يي پيرامون يك ميدان است كه در آينده محل حشر خواهد بود، يعني جهنم زير همان مدار
— 22 —
سالانه زمين قرار دارد. اين‌كه ديده نمي‌شود و احساس نمي‌گردد بدان دليل است كه از آتشي بي‌نور بوده، و در پرده است. در مسير طولاني‌اي كه كره زمين گردش مي‌كند مخلوقات فراواني هستند كه به دليل بي‌نور بودن ديده نمي‌شوند؛ هم‌چنان كه ماه با از دست دادن روشنايي، وجود خود را از دست مي‌دهد، كرات و مخلوقات بي‌نور زيادي وجود دارند كه در مقابل چشمان ما هستند اما ما آن‌ها را نمي‌توانيم ‌بينيم.
دو جهنم وجود دارد: يكي صغرا و ديگري كبرا. جهنم صغرا در آتيه تبديل به جهنم كبرا مي‌شود و هم‌چنان كه در حكم هسته آن است منزلي از منازلش خواهد شد. جهنم صغرا زير زمين يعني در مركز آن است. زير كره، مركز آن است. طبق دانش طبقات زمين مشخص است كه غالباً در هر سي و سه متر حفر، دما يك درجه بيش‌تر مي‌شود. پس چون تا مركز زمين، يعني نصف قطر زمين، شش هزار و اندي كليومتر است مي‌توان گفت دماي آن‌جا دويست هزار درجه يعني دويست بار گرم‌تر از آتش دنيوي‌ست و اين با حديث روايت شده تطابق دارد. جهنم صغرا وظايف متعدد جهنم كبرا را در دنيا و عالم برزخ انجام داده و در احاديث بدان اشاره شده است؛ هم‌چنان كه كره زمين در عالم آخرت ساكنانش را در ميدان حشر ی كه در مدار سالانه‌اش هست ی قرار مي‌دهد، جهنم صغراي درونش را نيز به امر الهي تسليم جهنم كبرا مي‌كند. اين‌كه برخي از امامان اهل اعتزال گفته‌اند:"جهنم بعداً آفريده مي‌شود"، به دليل عدم انبساط كامل آن در حال حاضر و عدم انكشاف مناسب براي ساكنانش مي‌باشد كه غلط و كم خردي‌ست. نيز براي ديدن و نشان دادن منازل عالم آخرت كه در پرده غيب قرار دارند يا بايد عالم هستي را به اندازه دو ولايت كوچك نماييم يا اين‌كه چشمان‌مان را به اندازه ستارگان بزرگ كنيم تا بتوانيم مكان‌شان را ببينيم و محل‌شان را تعيين نماييم.
﴿ وَ الْعِلْمُ عِندَ الله ﴾
منازل عالم آخرت را با چشم دنيوي نمي‌توان ديد، ليكن با اشارات برخي روايات، جهنم آخرت با دنياي ما مناسبت دارد. به شدت گرماي تابستان
مِنْ فَيْحِ جَهَنَّمَ
گفته شده است. پس با اين چشم عقل جزيي دنيوي و ناتوان نمي‌توان آن جهنم بزرگ را ديد. البته با نورانيت اسم حكيم
— 23 —
مي‌توانيم نگاه كنيم و ببينيم جهنم كبرايي كه تحت مدار سالانه زمين قرار دارد گويي با دادن وكالت به جهنم صغرايي كه در مركز زمين است برخي از وظايفش را توسط آن انجام مي‌دهد. مُلك قدير ذوالجلال بسيار گسترده است. هر جا را كه حكمت الهي مشخص كرده باشد ظرفيت جهنم كبرا را خواهد داشت.
آري، قدير ذوالجلال و حكيم ذوالكمالي كه مالك امر
كُنْ فَيَكُون
است ماه را در برابر چشمان ما در كمال حكمت و نظم به زمين وابسته كرده است؛ با عظمت قدرت و نظم، زمين را با خورشيد مرتبط نموده است؛ و بر اساس يك احتمال، خورشيد را با سياراتش با سرعتي قريب به سرعت سالانه زمين با حشمت ربوبي خويش به سوي شمس الشموس به حركت در آورده و ستارگان را نيز مانند چراغ‌هاي برقي دوار شاهدان نوراني سلطنت ربوبي خويش قرار داده و به اين ترتيب سلطنت ربوبي و عظمت قدرت خود را ظاهر نموده است؛ از كمال حكمت و عظمت قدرت و سلطنت ربوبيِ چنين ذات ذوالجلالي دور نيست كه جهنم كبرا را كوره‌ي كارخانه چراغ‌هاي برقي قرار داده و ستارگان آسمان را ی كه رو به آخرت دارند ی با آن‌ شعله‌ور كند و به آن‌ها حرارت و قدرت دهد، يعني از بهشت كه عالم نور است ستارگان را روشنايي دهد و از جهنم آتش و گرما بفرستد و در عين حال بخشي از آن جهنم را مسكن و محبس بعضي از اهل عذاب كند؛ هم‌چنين فاطر حكيمي كه درخت بزرگي به اندازه كوه را در دانه‌يي به قدر يك ناخن نگهداري مي كند؛ البته از قدرت و حكمت چنان ذات ذوالجلال دور نيست كه جهنم كبرا را در دانه جهنم صغراي موجود در قلب كره زمين نگاه دارد.
نتيجه: بهشت و جهنم دو ميوه شاخه‌يي واحد از شجره خلقت هستند شاخه‌يي كه خميده به سوي ابديت روان مي‌باشد. جاي ميوه نيز در منتهي ‌اليه شاخه است؛ هم‌چنين بهشت و جهنم نتيجه سلسله‌ي كائنات‌اند. جايگاه نتايج نيز در دو سوي سلسله قرار دارد. پست و ثقيلش در سوي پايين و نوراني و عُلوي آن در سوي بالاست. نيز دو مخزن براي سيل حوادث و محصولات معنوي ارضي هستند. مكان مخزن هم نسبت به نوع محصولات تعيين مي‌شود بد آن زير و خوبش در بالاست. به همين ترتيب دو حوض هستند براي موجودات سيال و موّاجي كه به سوي
— 24 —
ابديت در جريان‌اند. محل حوض نيز جايي‌ست كه سيل متوقف شده، و در آن جمع مي‌شود. يعني آلودگي‌ها و كثافاتش در اسفل و زلالي و پاكيزگي‌هايش در اعلي‌ست. بهشت و جهنم در عين حال تجلّي‌گاهِ لطف و قهر، و رحمت و عظمت مي‌باشند. محل تجلّي‌گاه نيز هر جايي مي‌تواند باشد. رحمان ذوالجمال و قهار ذوالجلال هر جا كه بخواهد مي‌تواند تجلّي‌گاه خود را بگستراند.
وجود بهشت و جهنم در كلام‌هاي "دهم و بيست و هشتم و بيست و نهم" به صورت قطعي اثبات شده است. در اين‌جا همين قدر مي‌گوييم كه وجود ميوه به قدر شاخه، نتيجه به قدر سلسله، مخزن به قدر محصولات، حوض به قدر نهر، و تجلّي‌گاه به قدر وجود رحمت و قهر، قطعي و يقيني‌ست.
سؤال چهارم: همان‌طور كه عشق مجازي به محبوبان در نهايت به عشق حقيقي تبديل مي‌شود آيا عشق به دنيا كه مجازي‌ست و بيش‌تر مردم به آن مبتلا هستند به عشق حقيقي تبديل مي‌شود؟
پاسخ: بله، عاشق در عشق مجازي كه متوجه چهره فاني دنياست اگر زشتيِ زوال و فناي موجود در آن را ببيند و روي از آن بگرداند و در جستجوي محبوبي باقي بر آيد و موفق به ديدار دو چهره ديگر دنيا ی كه بسيار زيباست و آيينه اسماي الهي و مزرعه آخرت مي‌باشد ی بشود، عشق مجازي نامشروع مذكور تبديل به عشق حقيقي خواهد شد. اما شرط اين كار آن است كه دنياي بي‌ثبات و زايل خويش را كه وابسته به حياتش است با دنياي خارجي در هم نياميزد و دچار خطا نشود. اگر او مانند اهل ضلالت و غفلت خود را فراموش كرده و غرق آفاق شود و دنياي عمومي را دنياي خصوصي پنداشته و شيفته‌اش گردد به باتلاق طبيعت سقوط كرده و خفه خواهد شد؛ مگر اين‌كه دست عنايتي به شكل خارق العاده‌يي او را برهاند. براي روشن شدن حقيقت مذكور به تمثيل زير توجه كن: اگر بر چهار ديوار اين اتاق زيبا و مزيّن چهار آيينه تمام قد مخصوص هر يك از ما وجود داشته باشد، پنج اتاق خواهيم داشت؛ يكي از آن‌ها حقيقي و عمومي، و چهارتاي ديگر مثالي و خصوصي... هر يك از ما توسط آيينه خودمان مي‌توانيم شكل و شمايل و رنگ اتاق‌مان را تغيير دهيم. اگر با رنگ سرخ رنگ آميزي كنيم سرخ و اگر با سبز
— 25 —
رنگ آميزي كنيم آن را سبز خواهيم ديد؛ و هكذا... با تصرف در آيينه وضعيت‌هاي مختلفي مي‌توانيم به وجود آوريم؛ اتاق را مي‌توانيم زشت‌تر يا زيباتر كنيم و آن‌ را به شكل‌هاي متعددي در آوريم. اما در اتاق بيروني و عمومي نمي‌توانيم به راحتي تصرفي كنيم و تغييري در آن بدهيم. اتاق بيروني و خصوصي در حقيقت يكي‌ست، اما داراي احكام جداگانه‌يي مي‌باشند. تو مي‌تواني با يك انگشت اتاق خصوصي خودت را ويران كني، اما حتي يك سنگ اتاق ديگر را كه عمومي‌ست نمي‌تواني جا به جا كني.
دنيا منزل مزيّني‌ست. زندگاني هر يك از ما در اين دنيا هم‌چون آيينه‌يي تمام قد است. هر كدام از ما در اين دنيا، دنيا و عالم خاص خود را داريم. ليكن ستون، مركز و درگاه دنياي خاص‌مان همان حيات ماست. عالم و دنياي خصوصي ما صحيفه‌يي و حيات‌مان قلمي‌ست... با اين قلم بسياري چيزها نگاشته مي‌شود كه وارد صحيفه اعمال‌مان مي‌گردد. ما دنياي‌مان را دوست داريم؛ ولي مي‌بينيم چون بر روي حيات‌مان بنا شده فاني و زايل و بي‌ثبات است؛ پس علاقه‌ي ما به دنيا به سوي نقش‌هاي زيباي اسماي الهي مي‌چرخد و به جلوه‌هاي اسماي الهي انتقال مي‌يابد كه دنياي خصوصي ما آينه و منعكس كننده‌ي آن‌هاست. هم‌چنين اگر درك كنيم كه دنياي خصوصي ما نهالستان موقتي براي آخرت و بهشت است و احساساتي چون حرص و طلب و علاقه‌ي وافرمان نسبت به آن را به فوايد اخروي آن معطوف كنيم ی كه نتيجه و ثمره و سنبل آن مي‌باشد ی آن‌گاه عشق مجازي تبديل به عشق حقيقي خواهد شد؛ در غير اين صورت اگر مظهر سرّ آيه‌ي:
﴿ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴾
(حشر:١٩)
شده و با فراموش كردن خويش، و نينديشيدن به زوال حيات، دنياي خصوصي بي‌ثبات را عين دنياي عمومي ثابت پنداريم، خود را لايموت دانسته، و به دنيا دل ببنديم، و با احساسات شديد شيفته‌اش شويم، در (مرداب) دنيا خفه شده از بين خواهيم رفت. چنين علاقه و وابستگي براي فرد بي‌نهايت بلا و عذاب است، زيرا شفقتي يتيمانه و رقّتي مأيوسانه را نتيجه مي‌دهد. چنين كسي دل‌سیوز همه‌ي ذي حياتان مي‌شود و حتي در برابر همه مخلوقات زيبا و محكوم به زوال احساس
— 26 —
رقت و فراق كرده و چون قادر به انجام كاري نيست در نااميدي مطلق متحمل درد و رنج مي‌شود. اما فردي كه از غفلت رهايي مي‌يابد ی و پيش‌تر به او اشاره كرديم ی در مواجهه با درد و رنج آن شفقت، پاد‌زهري عُلوي مي‌يابد كه موجب مي‌گردد در مشاهده موت و زوال ذي حياتان ی كه براي‌شان دل‌سوزي مي‌كرد ی آيينه ارواح را ی كه جلوه هاي دائمي اسماي ذاتي باقي هستند ی پا بر جا و ماندگار ببيند، در نتيجه شفقت او مُبدل به شادي و سرور مي‌شود. او هم‌چنين در وراي مخلوقات زيباي محكوم به زوال و فنا، نقش و تحسين و صنعت و تزيين و احسان و تنويري دائمي را مي‌بيند كه جمالي منزه و حُسني مقدس را بروز مي‌دهند. لذا در مي‌يابد كه زوال و فناي مزبور عاملي‌ست براي نو شدن و افزايش حُسن و زيبايي، تجديد لذت و به نمايش در آمدن صنعت الهي، پس لذت و اشتياق و حيرتش فزوني مي‌گيرد.
"اَلْبَاقِى هُوَ الْبَاقِى"
سعيد نورسي