لمعات
— 44 —

لمعه دهم

رساله سيلي‌هاي محبت
﴿ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
﴿ ‌يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ اَمَدًا بَعِيدًا وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَاللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبَادِ‌ ﴾
(آل‌‌عمران: ٣٠)
اين رساله يكي از اسرار آيه فوق را با بيان سيلي‌هاي محبت‌آميزي كه دوستانم در اثناي خدمت قرآني و در نتيجه سهو و خطاها كه مقتضاي بشريت است متحمل شده‌اند تفسير مي‌كند. سلسله‌يي از كرامات خدمت قرآني و نوعي از كرامت غوث اعظم - كه به اذن الهي بر خدمت قدسي مذكور نظارت دارد و با همت و دعاي خود به آن مدد مي‌رساند - بيان خواهد شد تا كساني كه مشغول اين خدمت قدسي هستند در جديت و خدمات خويش ثبات يابند.
كرامت اين خدمت قدسي سه نوع زير است:
نوع اول: مربوط به احضار آن خدمت و سوق دادن خادمان به آن سوي است.
نوع دوم: برطرف كردن موانع و دور كردن شر مضرات و سيلي زدن به آن‌هاست.
حوادث اين دو قسم زياد و در عين حال طولاني‌ست.
مثلاً مخالفان دين بيش از آن‌چه به طلبه‌هاي نور آزار و اذيت رساندند خود در دنيا متحمل مجازات شدند.
لذا به زمان ديگري موكول مي‌كنيم و درباره ساده‌ترين آن‌ها كه قسم سوم است بحث خواهيم كرد.
نوع سوم: وقتي كساني كه خالصانه در راه خدمت تلاش مي‌كنند دچار سستي گردند سيلي محبت‌آميزي بر آن‌ها نواخته مي‌شود تا بيدار شوند و خدمت را دوباره از
— 45 —
سر گيرند. وقايع اين قسم بيش از صد مورد است. فقط در بيست مورد از اين حوادث، سيزده چهارده نفر سيلي محبت‌آميز خورده‌اند و شش هفت نفر ديگر متحمل سيلي‌هاي زجرآور شده‌اند.
اولين نفر: همين سعيد بيچاره است. هر گاه در خدمت فاصله‌يي ايجاد كرده و گفته‌ام به من چه ارتباطي دارد، و مشغول امور شخصي نفسم شده‌ام سيلي خورده‌ام؛ هم‌چنين گمانم اين است كه به دليل اهمال كاري‌ها متحمل سيلي شده‌ام، زيرا هميشه بر خلاف مقصودي كه مرا به‌سوي اغفال سوق مي‌داده سيلي مي‌خورده‌ام. سيلي‌هاي محبتي كه ساير دوستان بااخلاصم متحمل شده‌اند نيز با صرف دقت و توجه معلوم شده است مانند من به دليل اهمال در مقصدي بوده و سيلي‌هاي محبت در جهت عكس آن نواخته شده، لذا دانسته‌ايم كه اين قبيل حوادث از كرامات قرآني‌ست.
مثلاً اين سعيد بيچاره به همان مقدار كه در (شهر) وان مشغول درس حقايق قرآني بودم، حكومت وسوسه جو در زمان وقايع شيخ سعيد به ‌هيچ‌وجه ‌‌با من كاري نداشت و نمي‌توانست داشته باشد، اما همين كه گفتم چه ارتباطي به من دارد، به نفس خويش پرداختم و براي نجات آخرتم به جايي چون غار مخروبه‌يي در كوه ارك خزيدم همان موقع بود كه مرا بدون دليل دستگير و تبعيد كردند. به بوردور فرستاده شدم.
در آن‌جا نيز مدت زماني كه مشغول خدمت قرآني بودم - در آن دوره خيلي مراقب تبعيديان بودند - با اين‌كه همه بايد هر شب خودشان را معرفي مي‌كردند من و طلبه‌هاي با اخلاصم مستثني شديم. من هيچ‌گاه براي معرفي خود (نزد مأموران) نرفتم و آن‌ها را به رسميت نشناختم. استاندار نزد فوزي پاشا كه به آن‌جا آمده بود شكايتم را كرد. فوزي پاشا گفته بود "با او كاري نداشته باشيد، فقط احترامش كنيد." آن‌چه باعث شده بود چنين سخني بگويد قداست خدمت قرآني بود، اما زماني كه انديشه نجات نفسم به ذهنم خطور كرد و به فكر نجات آخرتم
— 46 —
افتادم در خدمت قرآني‌ام فاصله‌يي ايجاد شد، با عكس مقصدم سيلي خوردم. از تبعيدگاهي روانه تبعيدگاه ديگر شدم، يعني مرا به اسپارتا فرستادند.
در اسپارتا باز هم خدماتم را از سر گرفتم. بيست روز بعد برخي افراد بزدل هشدارم دادند: "ممكن است اين وضعيت موجب ناخشنودي دولت شود. بهتر است كمي ‌احتياط كني." انديشه فكر كردن به خود دوباره در من قوت گرفت. گفتم: "كسي به ديدارم نيايد." نتيجه اين شد كه مجدداً از آن تبعيدگاه به تبعيدگاه ديگر يعني بارلا فرستاده شدم.
در بارلا هرگاه فعاليت‌هايم دچار فترتي مي‌شد و انديشيدن به خود در من قوت مي‌گرفت حتماً منافقي، ماري از اهل اين دنيا بر من مسلط مي‌شد. مي‌توانم هشتاد حادثه برايتان نقل كنم كه خود در اين هشت سال، از سر گذرانده‌ام، اما براي اين‌كه خسته نشويد مختصر گفتم.
برادران! سيلي‌هاي محبتي را كه به سر خودم آمده بود برايتان گفتم، اگر اجازه دهيد و حلالم كنيد مي‌خواهم وقايع مشابهي را كه براي شما هم اتفاق افتاده است بازگو كنم. دلخور نشويد، اگر مايه رنجيدگي خاطر كسي شود نامش را با صراحت بيان نمي‌كنم.
دومي: عبدالمجيد برادر تني‌ام كه در ميان طلبه‌ها رتبه اول را داشت، و طلبه‌يي عالي و فداكار بود، در (شهر) وان خانه زيبايي داشت، معلم بود و وضع مناسبي داشت. علاقمند بودم به منطقه مرزي بروم كه خدمت قرآني در آن‌جا بيشتر رواج داشت؛ انديشيد و با كساني كه موافق نظر من بودند گويا به دليل منافعم همكاري نكرد و به رفتنم رأي نداد. دليلش براي عدم همراهي اين بود كه گمان مي‌كرد اگر من به مرز بروم خدمت قرآني‌ام خالص و عاري از سياست نخواهد بود و او را هم ممكن بود از شهر اخراج كنند. با خلاف مقصدش سيلي محبت‌آميزي خورد. شهر وان، خانه زيبا و زادگاهش را ترك كرد؛ مجبور شد به ارغاني برود.
سومي: آقاي خلوصي از اعضاي مهم خدمت قرآني وقتي از اگيردير به شهر
— 47 —
خود رفت، چون اسباب لازم براي برخورداري از لذت‌هاي سعادت دنيوي فراهم بود در خدمت قرآني او كه صرفاً اخروي بود تا حدودي فترت ايجاد شد. به پدر و مادرش كه مدت‌ها آن‌ها را نديده بود رسيد، زادگاهش را ديد و چون با افتخار و با رتبه و درجه (نظامي) رفته بود دنيا به رويش خنديد و برايش زيبا جلوه كرد؛ در حالي كه يا دنيا مي‌بايست با فعال عرصه خدمت قرآني قهر كند يا چنين كسي بايد به دنيا روي خوش نشان ندهد تا با اخلاص و جديت به خدمت قرآني خود بپردازد.
گرچه قلب خلوصي متزلزل نبود اما چون وضع مذكور موجب سستي او شد سيلي محبت‌آميزي خورد. برخي منافقان با تسلط يكي دو ساله بر او موجب شدند لذت دنيا را نيز از دست بدهد. كاري كردند كه هم دنيا از او قهر كند، و هم او از دنيا. آن‌گاه بود كه به‌طور كامل و با جديت به وظيفه معنوي‌اش درآويخت.
چهارمي: مورد چهارم حافظ احمد مهاجر است، او خود مي‌گويد:
آري، من اعتراف مي‌كنم كه در خدمت قرآني از نقطه‌نظر آخرتم در اجتهاد خود خطا كردم. آرزويي نمودم كه در خدمت ايجاد وقفه كرد، سيلي محبت‌آميز اما شديد و كفاره‌واري خوردم كه حكايتش چنين است:
استادم طرفدار نوگرايي‌هاي حكومتي در دين نبود.
منظور بدعت‌هاي مخالف شعائر اسلامي ‌مانند تركي خواندن اذان است.
مسجد من در همسايگي او بود و ماه‌هاي سه‌گانه نزديك مي‌شد؛ ديدم اگر مسجدم را ترك كنم هم من ثواب زيادي را از دست خواهم داد و هم مردم محله به بي‌نمازي عادت خواهند كرد. اگر اصول جديد (حكومتي) را نمي‌پذيرفتم از ادامه مسؤوليت در مسجد منع مي‌شدم. طبق اجتهاد خويش آرزو كردم استادم كه به قدر جان دوستش داشتم موقتاً به روستاي ديگري برود. نمي‌دانستم او اگر جاي خود را تغيير دهد و به جاي ديگري برود فترتي در خدمت قرآني ايجاد مي‌شود. درست در همان ايام سيلي خوردم. سيلي محبت‌آميز اما چنان وحشتناكي كه هنوز بعد از سه ماه عقلم به سرم نيامده است. خدا را شكر كه با خبر قطعي استادم به او يادآوري شده است به
— 48 —
رحمت الهي اميدوار باشيم كه هر دقيقه از آن مصيبت در حكم يك روز عبادت خواهد بود. چرا كه خطاي مذكور مبتني بر غرضي نبود، صرفاً وقتي به آخرتم انديشيده بودم چنان آرزويي از ذهنم خطور كرد.
پنجمي: مربوط به حقي افندي‌ست. او چون اين‌جا نيست مانند خلوصي كه وكالتش را داشتم، به وكالت از طرف او مي‌گويم: زماني كه حقي افندي وظيفه طلبگي‌اش را به درستي ايفا مي‌كرد فرماندار بد اخلاقي آمد. حقي بر‌اي اين‌كه به استاد و خودش زياني نرسد نوشته‌هايش را پنهان نمود و موقتاً خدمت نوريه خويش را رها كرد. ناگهان يك پرونده دادگاهي برايش گشوده شد كه معناي سيلي محبت‌آميز را داشت و به موجبش مي‌بايست هزار ليره پرداخت مي‌كرد. يك سالي با آن تهديد مواجه بود، تا اين‌كه آمد و در اين‌جا ديدار كرديم. پس از بازگشت، خدمت قرآني و وظيفه طلبگي‌اش را از سر گرفت. حكم سيلي محبت‌آميز برطرف شد و تبرئه گرديد.
سپس براي نگارش قرآن به طرز جديد
منظور نگارش قرآن به طرزي‌ست كه هم‌خواني و توافقات و هماهنگي‌هاي آيات را نشان دهد.
وظيفه‌يي بر عهده طلاب گذاشته شد. مسؤوليتي هم به حقي افندي داده شد. او انصافاً وظيفه‌اش را خيلي خوب انجام داد. يك جزء قرآن را بسيار زيبا نوشت، اما براي تأمين ضرورت‌هاي معيشت، خود را مجبور به قبول وكالت ديد و پنهاني شروع به اين كار كرد. ناگهان سيلي محبت‌آميز ديگري خورد. همان انگشتي كه با آن قلم را به‌دست مي‌گرفت موقتاً شكست. به زبان معنا به او هشدار داده شد كه نمي‌تواني با اين انگشت هم وكالت دعاوي را بر عهده بگيري و هم قرآن را كتابت كني. ما چون از وكالت دعاوي او خبر نداشتيم از شكسته شدن انگشتش حيرت مي‌كرديم. بعد از آن دانستيم كه خدمت خالصانه قرآني نمي‌خواهد انگشتان پاك و پاكيزه كه خاص اين كار هستند به امور ديگر آلوده شوند. خلاصه، آقاي خلوصي را مانند خود دانستم و از طرف او سخن گفتم؛ حقي افندي نيز عيناً هم‌چون اوست. اگر با كاري كه كردم راضي نيست، خود، داستان سيلي را كه خورده است بنويسد.
— 49 —
ششمي: بكر افندي‌ست. او نيز چون در اين‌جا حاضر نيست همان‌طور كه به وكالت از برادرم عبدالمجيد گفتم، با اطميناني كه به اعتماد و صداقت او دارم و با استناد به دانسته‌هاي همه دوستانِ خاصم مانند حافظ شامي ‌و سليمان افندي مي‌گويم: بكر افندي "كلام دهم" را منتشر كرد. "كلام بيست و پنجم" را كه مربوط به اعجاز قرآن است براي نشر قبل از آن‌كه ‌حروف جديد مطرح شود نزد او فرستاديم. برايش نوشتيم هم‌چنان كه هزينه چاپ "كلام دهم" را ارسال كرديم هزينه "كلام بيست و پنجم" را نيز خواهيم فرستاد. نفس بكر افندي او را فريب مي‌دهد و با در نظر گرفتن اوضاع فقيرانه من اين ملاحظه را مي‌كند كه هزينه چاپخانه ٤٠٠ ليره خواهد شد و احتمالاً اين مبلغ را از جيب خود بايد بپردازد و استاد هم به اين امر راضي نخواهد شد، لذا "كلام بيست و پنجم" چاپ نشد و خسارت بزرگي به خدمت قرآني وارد گرديد. دو ماه بعد نهصد ليره به دست دزدان افتاد. او سيلي محبت‌آميز و شديدي خورد. ان‌شاءالله نهصد ليره ضايع شده حكم صدقه را خواهد داشت.
هفتم: حافظ توفيق شامي‌ست. او خود مي‌گويد: آري، من اعتراف مي‌كنم كه ندانسته و به اشتباه به علت كارهايي كه كردم و وقفه‌يي در خدمت قرآني‌ام ايجاد شد دو سيلي محبت‌آميز خوردم. ترديدي نداشتم كه اين سيلي به همان دليل بوده است.
سيلي اول: خدا را شكر خط عربي طوري به من احسان شده بود كه تا حدودي با قرآن تناسب داشت. استاد پيش از همه از من خواست سه جزء را بنويسم آن‌گاه كار بين دوستان ديگر تقسيم شد. اشتياق نگارش قرآن علاقه‌ام به خدمت در كار چرك‌نويس و پاك‌نويس رساله‌ها را از بين برد. از اين‌كه نسبت به دوستان ديگر كه خط عربي نمي‌دانستند برترم احساس غرور به من دست داده بود. حتي زماني كه استاد درباره نگارش، از تدبيري برايم سخن گفت، با غرور گفتم "اين كار به من مربوط مي‌شود؛ من اين را مي‌دانم و نيازي به درس گرفتن ندارم." براي همين خطا سيلي شديدي خوردم كه نمونه‌اش را ابداً به خاطر ندارم. نتوانستم به دوستم (خسرو) كه خط عربي را از همه كم‌تر مي‌دانست برسم. همه حيرت كرده‌ بوديم. بعدها دانستيم كه آن، سيلي بوده است.
— 50 —
سيلي دوم: من اعتراف مي‌كنم دو حالت، در رفتار خالصانه و صرفاً لوجه الله‌ام در خدمت قرآني خدشه وارد ‌كرد، اين بود كه سيلي شديدي خوردم. من در اين شهر در حكم فرد غريبي هستم؛ غريبم. گلايه نباشد، چون ميانه‌روي و قناعت را كه مهم‌ترين قاعده مورد نظر استاد است رعايت نكردم دچار فقر شدم، چون مجبور بودم با افراد مغرور و خودبين نشست و برخاست كنم (حضرت حق عفو فرمايد) مجبور به ريا و چاپلوسي در ظاهر جوانمردانه‌ هم مي‌شدم. استادم بارها تذكر و هشدار مي‌داد و وضعيتم را گوشزد مي‌كرد، اما متأسفانه نمي‌توانستم خود را نجات دهم. اين در حالي بود كه شياطين انسي و جني از اين حالت من كه در ضديت با روح خدمت به قرآن بود استفاده مي‌كردند؛ در نتيجه سردي و وقفه‌يي در خدمت قرآني ما ايجاد شد.
مقابل اين خطا سيلي شديد (و ان‌شاءالله محبت‌آميزي) خوردم. شكي نماند كه اين سيلي مربوط به همان خطاست، داستان از اين قرار است:
من با اين‌كه هشت سال است هم مخاطب استادم هم كاتب چرك‌نويس‌ها و پاك‌نويس‌هايش، اما به مدت هشت ماه هم نتوانسته‌ام از رساله‌هاي نور استفاده كنم. از اين وضع حيرت كرديم. هم من و هم استادم دنبال دليل بوديم كه چرا چنين شده است. در حال حاضر مطمئن هستيم كه حقايق قرآني نور است، روشنايي‌ست و با ظلماتي چون تصنع و تملق و تزلزل نمي‌تواند جمع ‌شود. به همين علت معاني حقايق رساله‌هاي نور گويي از من فاصله مي‌گرفتند، مي‌گريختند و از دسترسم خارج مي‌شدند. از حضرت حق مسألت دارم از اين پس اخلاصي شايسته آن خدمت عطا كند و از تصنع و ريا در برابر اهل دنيا نجاتم دهد. از برادران به ويژه از استادم التماس دعا دارم.
پرخطا
حافظ توفيق شامي
هشتم: سيراني‌ست. او نيز هم‌چون خسرو يكي از طلبه‌هاي با درايتم بود كه به رساله نور اشتياق داشت. از طلبه‌هايي كه در اسپارتا بودند نظرخواهي كردم درباره هم‌خواني‌ها و توافقات آيات كه كليدي براي اسرار قرآني و مفتاحي مهم در علم جفر است. جز او همه با كمال اشتياق همراهي كردند. او چون در فكر ديگري بود و
— 51 —
دل‌مشغولي ديگري داشت علاوه ‌بر عدم همراهي، مي‌خواست مرا نيز از حقيقتي كه قطعي مي‌دانستم منصرف كند. نامه‌يي نوشت كه به جد آزرده خاطرم كرد. گفتم ‌اي واي كه اين طلبه‌ام را از دست دادم. درصدد اصلاح نظرش بر آمدم اما با موضوع ديگري روبه‌رو شدم. سيلي محبت‌آميزي خورد. قريب يك سال را در خلوت‌كده‌يي (يعني در زندان) به‌سر برد.
نهم: حافظ زهدي بزرگ است. او زماني كه در آغروس حكم ناظر طلبه‌هاي نور را داشت مرتبه معنوي و شريف طلبه‌ها را كه پيروي از سنت سَنيّه و اجتناب از بدعت‌ها را مسلك خويش كرده بودند كافي ندانست و با اين آرزو كه نزد اهل دنيا موقعيتي كسب كند تعليم‌ بدعتي مهم را بر عهده گرفت. مرتكب خطايي كاملاً در تضاد با مسلك‌مان شد و سيلي محبت‌آميز شگفت انگيزي خورد. با حادثه‌يي مواجه شد كه مي‌توانست شرف خانوادگي‌اش را زير و زبر كند. متأسفانه با اين‌كه حافظ زهدي كوچك مستحق سيلي نبود حادثه دردناك مذكور دامن او را هم گرفت. اين حادثه ان‌شاءالله به‌مثابه يك عمل جراحي نافع قلب او را از دنيا رهانده و به شكل كامل متوجه قرآن كند.
دهم: مردي‌ست به نام حافظ احمد (رح). او دو سه سال به صورت قابل تقديري در نگارش رساله‌هاي نور فعاليت مي‌كرد و بهره‌مند مي‌شد. اهل دنيا رگ ضعف او را يافته مورد استفاده قرار دادند. آن شوق جريحه‌دار شد. تماسش را با اهل دنيا شروع كرد تا بلكه از اهل دنيا ضرري نبيند و حرفش را به آن‌ها بفهماند و در ضمن موقعيتي كسب نمايد و گشايشي نصيب معيشت سخت خود كند.
در برابر وقفه و زياني كه به دليل فوق متوجه خدمت قرآني شد دو سيلي خورد: اول اين‌كه به رغم معيشت سختش پنج نفر ديگر به خانواده‌اش اضافه شد و دچار پريشاني بدتري گرديد. و سيلي دوم: او كسي بود كه در بحث شرف و حيثيت حساس بود و نمي‌توانست اعتراض و انتقاد حتي يك نفر را تحمل كند با اين حال عده‌يي دسيسه گر او را ناآگاهانه چنان سپر بلاي خويش قرار دادند كه آبرويش زير و زبر شد، يعني نود درصد شرف و آبروي خود را از دست داد و اكثر اطرافيانش را عليه خود كرد. به هر حال
— 52 —
خداوند ببخشد شايد از اين موضوع متنبه شود و دوباره به انجام وظيفه‌اش بپردازد.
يازدهم: با اين احتمال كه ممكن است رضايت نداشته باشد نوشته نشد.
دوازدهم: غالب (رح) است كه معلم بود. او صادقانه و شايان تقدير در پاك‌نويس كردن رساله‌هاي نور بسيار خدمت كرد و در برابر مشكلات ضعفي نشان نداد. بيش‌تر روزها مي‌آمد بسيار مشتاقانه مي‌شنيد و نسخه برداري مي‌كرد. سپس در مقابل سي ليره دست‌مزد، همه كلام‌ها و مكتوبات را برايش نوشتند. هدفش نشر رساله‌ها در زادگاه خود و آگاه كردن هم‌شهريانش بود. بعد، در نتيجه برخي افكار، رساله‌ها را آن‌طور كه انديشيده بود منتشر نكرد و در صندوق گذاشت. ناگهان بر اثر حادثه‌يي دردناك متحمل يك سال غم و اندوه شد. عوض چند نفر دشمن رسمي‌ كه در صورت انتشار رساله‌ها به عداوت با او مي‌پرداختند گرفتار دشمنان بي‌انصاف و ستمگر زيادي شد و تعدادي از دوستانش را نيز از دست داد.
سيزدهم: حافظ خالد(رح) است. او خود مي‌گويد: آري اعتراف مي‌كنم زماني كه در ارتباط با چرك‌نويس آثاري كه استادم در خدمت قرآني منتشر مي‌كرد با ذوق و شوق حضور داشتم بحث امامت جماعت مسجدي در محله ما مطرح بود. با نيت بر تن كردنِ لباس روحاني و بستن عمامه‌يي كه از قبل داشتم موقتاً در خدمت قرآني‌ام وقفه‌يي ايجاد كردم و ناآگاهانه كنار كشيدم. با عكس مقصدم سيلي محبت‌آميزي خوردم. با اين‌كه هشت نه ماه مسؤوليت امامت جماعت را بر عهده داشتم و به رغم وعده‌هاي زياد مفتي، به صورت شگفت انگيزي نتوانستم عمامه را ببندم. ترديدي باقي نماند كه اين سيلي محبت‌آميز به دليل همان قصور بوده است. من، هم مخاطب استادم بود و هم كاتب او. او با كنار رفتن من دچار سختي شده بود. به هر حال... باز هم شكر كه پي به قصورمان برديم و دانستيم كه اين خدمت تا چه حد قدسي‌ست و مطمئن شديم كه مانند شاه گيلاني استادي چون فرشته صيانت‌كننده در پشتمان است.
اضعف العباد
حافظ خالد
— 53 —
چهاردهم: سه مصطفي كه سه سيلي مختصر خوردند:
اول: مصطفي چاووش (رح) هشت سال بود كه در مسجد خصوصي كوچك ما از كار بخاري گرفته تا تهيه نفت و كبريت خدمت مي‌كرد. حتي بعدها فهميديم هزينه تهيه نفت و كبريت را از جيب خودش مي‌داده است. هميشه، مخصوصاً جمعه شب‌ها اگر كار ضروري و مهمي ‌نداشت با جماعت بود. اهل دنيا با سوء استفاده از صفاي دلش به او گفتند: "به عمامه حافظ كه يكي از كاتبان "كلام‌ها"ست اشكال خواهند گرفت. ضمناً بهتر است اذاني كه پنهاني (به زبان عربي) خوانده مي‌شود موقتاً متوقف شود. تو به كاتب بگو تا درباره‌اش اعمال زور نكرده‌اند عمامه را بردارد."
او نمي‌دانست سخن گفتن از برداشتن عمامه كسي كه مشغول خدمت قرآني‌ست براي كسي ‌چون مصطفي چاووش (رح) با آن روح متعالي تا چه حد سنگين تمام مي‌شود. سخن آن‌ها را بيان كرده بود.
من آن شب در عالم رؤيا ديدم: مصطفي چاووش در حالي كه دستانش كثيف است پشت سر فرماندار به اتاقم آمد. روز بعد به او گفتم: مصطفي چاووش تو امروز با چه كسي ديدار كردي؟ من تو را با دستان آلوده پشت سر فرماندار ديدم. گفت:‌ "اي واي! چنين حرفي را مختار محل گفت به كاتب بگو. بعدش را نتوانستم بفهمم چه شد."
همان روز حدود يك اوكا واحد وزن؛ تقريباً ١٣٠٠ گرم. م. نفت به مسجد آورده بود. با اين‌كه اصلاً سابقه نداشت، در مسجد باز مي‌ماند. بزغاله‌يي وارد مي‌شود. كامله مردي مي‌آيد و براي تميز كردن كثافات بزغاله‌اي از نزديك سجاده من، به اشتباه نفت را به هر طرف مسجد مي‌ريزد. عجيب است كه متوجه بوي آن هم نمي‌شود. در واقع مسجد با زبان حال به مصطفي چاووش مي‌گويد: "ما را به نفت تو نيازي نيست. به دليل خطايت، نفت را نپذيرفتم." و براي ابراز چنين اشاره‌يي، كاري كرد كه آن مرد متوجه بو نشود. او حتي به رغم تلاش‌هاي زيادي كه مي‌كرد در آن هفته و جمعه شب نتوانست با جماعت همراهي كند و چند نماز مهم
— 54 —
را از دست داد. بعدها بر اثر اظهار پشيماني و استغفار جدي توانست صفاي پيشين دل را دوباره به‌دست آورد.
دو مصطفاي بعدي: موضوع مربوط مي‌شود به دو مصطفي كه يكي از آن‌ها از طلبه‌هاي ارجمند و فعال من در محله "جلو قلعه" بود و ديگري دوست صادق و فداكار او حافظ مصطفي (رح). پس از عيد خبر داده بودم، براي اين‌كه دچار مشكلاتي نشويم و در خدمت قرآني وقفه‌يي ايجاد نگردد، مردم فعلاً نزدمان نيايند، و اگر آمدن‌شان واقعاً ضروري‌ست يك نفر يك نفر بيايند. در چنين وضعيتي يك شب سه نفر با هم آمدند. تصميم گرفته شد اگر پيش از طلوع آفتاب هوا مناسب بود بروند. به طرز بي‌سابقه‌يي هم مصطفي چاووش، هم سليمان افندي، هم من، هم آن‌ها نتوانستيم به تدبيري ظاهر و آشكار فكر كنيم. كاري كرده بودند فراموش كنيم. هر كدام‌مان مسأله را به ديگري سپرده و بي‌احتياطي كرديم. آن‌ها پيش از طلوع آفتاب رفتند. چنان باد و بوراني شد كه دو ساعت تمام سيلي خوردند. نگران شدم نكند نجات پيدا نكنند. تا آن موقع در آن زمستان نه چنان توفاني به پا شده بود و نه من براي كسي تا اين حد نگران شده بودم. مي‌خواستم سليمان را به عنوان جزاي بي‌احتياطي در پي‌شان بفرستم تا از صحت و سلامت‌شان مطلع شوم. مصطفي چاووش گفت: "اگر برود او هم گرفتار مي‌شود، بعد من هم بايد به دنبال او بروم، پشت سر من هم بايد عبدالله چاووش بيايد." تَوَكَّلنَا عَلَي الله گفتيم و به انتظار نشستيم.
سؤال: مصيبت‌هايي را كه متوجه دوستان خاصتان مي‌شود سيلي مي‌ناميد و عتابي براي ايجاد وقفه در خدمت قرآني تلقي مي‌كنيد. اين در حالي‌ست كه دشمنان واقعي شما و خدمت قرآني در سلامت به‌سر مي‌برند. چرا به دوستان سيلي زده مي‌شود و در كار دشمنان دخالتي نمي‌شود؟
پاسخ: بر اساس سرّ:
اَلظُّلْمُ لاَ يَدُومُ وَالْكُفْرُ يَدُومُ
چون خطاي دوستان در حق خدمت‌مان ظلم محسوب مي‌شود خيلي زود عكس العمل مي‌يابد، سيلي محبت‌آميزي مي‌خورند و اگر عاقل باشند بيدار مي‌شوند. اما ضديت دشمن با خدمت قرآني و ممانعت از آن، ضلالت و گمراهي به‌شمار مي‌رود. تجاوز آگاهانه يا ناآگاهانه آن‌ها به خدمت قرآني از كارهاي زنادقه به حساب مي‌رود. كفر ادامه دارد، از اين رو آن‌ها غالباً
— 55 —
زود سيلي نمي‌خورند؛ هم‌چنان كه مجازات جرم‌هاي كوچك در همان ناحيه داده مي‌شود و به جرم‌هاي بزرگ در دادگاه‌هاي بزرگ رسيدگي مي‌كنند؛ جزاي خطاهاي كوچك اهل ايمان و دوستان خاص نيز براي اين‌كه خيلي زود پاك شوند، گاه در دنيا و به سرعت داده مي‌شود، اما جنايات اهل ضلالت آن قدر بزرگ است كه جزاي‌شان در حيات كوتاه دنيوي نمي‌گنجد، لذا به اقتضاي عدالت (الهي) به محكمه كبري در عالم بقا حواله مي‌شود، به همين دليل اكثراً در اين‌جا مجازات نمي‌شوند.
حديث شريف
اَلدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الْكَافِرِ
به حقيقت مذكور اشاره دارد، يعني مؤمن چون در اين دنيا جزاي بخشي از خطاهايش را مي‌بيند دنيا برايش دار مجازات است. دنيا نسبت به آخرت سعادتمندانه آن‌ها زندان و جهنم است، و از آن‌جا كه كافران از جهنم بيرون نخواهند آمد و بخشي از پاداش حسنات‌شان را در دنيا مي‌بينند و سيئات بزرگ‌شان به تأخير مي‌افتد پس دنيا نسبت به آخرت‌شان جنت است، و الا مؤمن در اين دنيا نيز از نظر معنا و حقيقت بسيار خوشبخت‌تر است. ايمان مؤمن در واقع حكم بهشتي معنوي را در روح او دارد و كفر كافر آتش جهنمي ‌معنوي را در ماهيت كافر شعله‌ور مي‌كند.
﴿ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴾